پايين صفحه

Saeed 18:53 @ Wed, 6 Aug 03

ميبخشي داريوش جان؛
من چندروزي بشدّت گرفتار شغلم بودم و بجز سرك كشيدن اينجا و آنجا و جيم فنگ شدن وقت پاسخ به آخرين پيامهاي تو و همچنين سينا را نداشتم. ظاهراً واژه ” نقد“ براي ما دونفر شده يك مشترك لفظي يعني دو معنا و مفهوم متفاوت به اذهانمان متبادر ميشود؛ كه عيبي هم ندارد. من وضع خودم را روشن كنم و تو خود داني. براي من نقد مساوي با نفي يا عيب نيست بلكه يكنوع عيارسنجي يا ادراك روانشناسي ماست در كليّتش نسبت به يك چيز، اعمّ از يك تئوري علمي يا يك اثر هنري و يا همين مقالات و پيامهاي متعاقبش در وبلاگهاي اشخاص و بطور كلّي يك ميم، كه ميتواند بيان بشود و يا نه. حرف من بتو اين بود كه مبادا بچّه را با گهوارش بندازي تو آشغالدوني. يعني اگر براي مثال منِ نوعي به غلط و از روي جهل نسبت به موضوع استدلال مدّعي شدم كه:
۱. همه پرندگان تخمگذارند،
۲. خفّاش يك پرنده است،
نتيجه: پس خفّاش تخمگذار است.
آنگاه تو فرماليسم منطقي اين قياس را بخاطر موادّ فاسد، دو قضيه ۱ و ۲، آن و بنابراين نتيجه نامطلوبش نبايد نفي كني. اين همان هشدار صريح من بود كه ظاهراً تورا رنجانده است. و امّا نقد و پروسه مربوط به آن و تئوريهاي وابسته اش امريست بسيار پيچيده و ظريف. شما يك سنگ يك كيلوگرمي را بدست يك بچّه خردسال بدهي آنرا بسيار سنگين احساس ميكند در مقايسه همان سنگ براي يك پهلوان وزنه بردار مثل آلكسيف روسي رقمي نيست. يك جواهر طلائين را ببر پيش دو عيّار و آنها شايد دو قيراط متفاوت را در آن از خلوص طلا مشاهده كنند. ذهن وقّاد و نقّاد و عيارسنج ما انسانها هم نسبت به مطالب و ميمهائي كه ميخوانيم و مواجه ميشويم همينطور است. در ضمن، مسائل را با هم قاطي نكنيم بهتر است. اخلاق و تواضع و فروتني بجاي خودش و فهم و دانش و منطق و نقد بجا و مكان و مورد خودش. شما درباره هر مقاله/كامنت كه اينجا درباره شان اظهار نظر ميكني از نظر من و بنوبه خود يك نقد است ديگر و اتّفاقاً منم در جوابت بايد بگم كه مرسي آقا داريوش از دوست نوازيتون، تو كه قرار شد نه آني باشي كه چيزي بگوئي و بخاطرش هم نقد بشوي و نه آني كه نقادي كني و بر نقاديّت هم برچسب حقانيت بچسباني، چرا كه چيزي بجز كفي بر روي آب دريا نيستي كه با هر موج ميميري و باز زائيده ميشوي...
و من نميفهمم كه گفتن اين مطالب چه ربطي، نفياً و اثباتاً، به مطالب من داشت ؟!؟


nafiseh 21:25 @ Sun, 3 Aug 03

سلام...اره راست ميگی چون منم هميشه با شنيدن مرداد يا تولدم می افتم که ۵ روز پيش بود!!! .... موفق باشی


داريوش شاهد 3:23 @ Sun, 3 Aug 03

مرسي آقا سعيد از دوست نوازيتون ، من نه آنم كه چيزي بگويم و نقد شوم و نه آنم كه نقادي كنم و بر نقاديم هم برچسب حقانيت بچسبانم ، من چيزي جز كفي بر روي آب دريا نيستم كه با هر موج ميميرم و باز زائيده ميشوم ، تو خود خواهي مرا چيزي بشمار يا نشمار (به قياس خودت) چشم شايد ساكت شوم و لال موني گرفتم ، چرا كه دير زماني است زبانمان را بسته اند و هيچ نميگوئيم.


Saeed 10:15 @ Thu, 31 Jul 03

اهه... مسلّمه كه اشتباه ميكني داريوش جان! چرا؟! واسه اينكه اعتراض تو به مبتني بر يك قياس باطل است. اين درست به آن ميماند كه سر كلاس هندسه يكي به معلّمش اعتراض كنه شما چرا ميگين ”خـط“ يا راسته يا منحني؛ يا به معلّم كامپيوترش بگه شما چرا ميگين ”بيتها“ صفر و يكند و شقّ سوّمي وجود نداره ... چون بوش هم بايناري دنيارو به دوست و دشمن افراز كرده است :-) مثالي ديگر: از دوحال خارج نيست يا تو اسمت داريوش است يا نيست ديگه...! اشكال بوش در استخدام منطق كذا از براي توجيح سياستش ربطي به ارزش و اعتبار اصل تضاد يا اصل تناقض كه بكار برده ندارد جانم. بعبارت ديگر فرماليسم يك استدلال ممكن است بلحاظ منطقي كاملاً معتبر بوده باشد امّا مادّه اش يا ملاطش فاسد و تبعاً نتيجه اش مغالطي از كار درآيد و اتّفاقاً ما شبانه روز گول چنين استدلالهائي را خورده و خودمان نيز ادايشان ميكنيم. بازهم ميگم كه ”نـقـد“ يك بازي زباني ـ فكري ـ جمعيست كه يا در آن شركت ميكني و به تمام پيامدهاي آن بطور قبلي و ضمني و بعدي پايبند ميشوي و يا نه. علوم بشري نيز خودشان حاصل بهترين و عاليترين و محصّلترين شيوه هاي نقّادانه هستند. باري، شقّ سوم وجود ندارد؛ يعني تو نميتوني بگي من مخالفينم را نقد ميكنم امّا آنها خفه. نميتواني نقد را آغاز كني و بنا به آموزه هاي نيچه، اين روشنفكر بمعناي دقيق كلمه و بسيار فطين و باهوش، تا آخرش نري و مثلاً سر از پست مدرنيته هم در نياوري...! نقد عين اسيده همينكه روي مطالب بريزيش اتوماتيك حل ميكنشون ميره؛ چه بخواهي و چه نه. پس يا نقد كن و بشو و يا ساكت باش! من نميگم كدام بهتره؛ گزينه با توي نوعيست!


داريوش شاهد 2:54 @ Thu, 31 Jul 03

سعيد جان با گفتن اين جمله درباره نقادی که :... يا شركت ميكني و با آن به تمام قوانين و تبعاتش اعمّ از لازم و ملزوم گردن مينهي و يا ساكت مثل بچّه آدم واميستي كنار و ميشي يك تماشاچي مثل ميلياردها نفوس ديگر و تبعاً از قافله فهم و روشني عقب ميماني. يعني شقّ و گزينه سوّمي اصولاً دركار نيست ...
مرا ياد سخنرانی بوش رئیس جمهور ینگه دنیا انداختی که درباره جنگ با عراق ميگفت يا با ما هستيد يا بر ما ، راحتت کنم سياه و سپيد و مطلق گرائی و يا .... همينطوره يا من اشتباه ميکنم .


Saeed 13:44 @ Wed, 30 Jul 03

رودربايستي را به كنار بگذار حرفت را بزن؛ از چي ناراحتي؟! تو بودي كه براي بار سوّم است اينجا به من توهين ميكني! شبح جان از اوّل هم دعوا را تو آغاز كردي بخاطر آن حمايت بيجايت از مهشيد؛ يادته...؟! برويم به كامنتهائي كه نوشتي و مقاله متعاقبش و حرفهائي كه در همان ابتداي ورود ما به وبلاگ آغاز شد؛ بريم...! ولي اين برگشت به عقب فايده دارد؟! و بعد هم چپ و راست از برخوردهاي ديگرت در وبلاگهاي ديگر با من، منجمله گلكو! خوب منهم دقيقاً همانطور، كه نميگم درسته جانم و كاملاً اشتباه بود، باهات برخورد كردم و بعد هم ديدي كه هردومان آن روش تخريبي را به كناري گذارديم؛ به اصطلاح آشتي نموديم امّا تو ظاهراً تا داوري بيطرفانه حدّ اقل نسبت به من راه درازي داري: نمونش؛ طرف مياد ميگه به اسلامت ريدم و انديشت اسفراغيه و گه و شاشم بالاش و كذا... جيكّت درنمياد همينطورست وضع مهشيد. ولي من تئوري و نظر خودم را ولو ناقدانه و صريح و تند و تيز مطرح ميكنم و تورا تاب تحمّل نيست و مرا به زير فحش و تهمت ميگيري و دوستانت هم يكي ميگه قمپز علمي و بيسواده و ديگري هم مرا نيم ساعتي لكچر مادربزرگانه ميده كه حرف آخرش اينه: خفه شو!
باباجان؛ مگر اختلاف بده و زشته؛ بنواميس عالم اصلاً عين زيبائي و شكوه و زندگي است مگه همش بايد اينجا آدمها تو و افكارت را تأئيد بكنند و مگر ماها چكاره ايم خودمان؛ يكمشت سياسمتدار عمده اداره كننده جهان...؟! باباجان بيائيم پائين از اين برج و باروهاي هرمي ـ فرعوني ـ شيشه اي! مگر من گاه از سر موافقت و گاه از سر مخالفت با تو و يا ديگران مطالبم را عنوان نميكنم؟! مگر غير از اين از من انتظار داري؟! چرا اينقدر جهان را يكدست و مطابق ميل و خيال خود ميخواهيم؟! اين چه درد و مصيبت عظمائيست؛ چه ويروسي است در اذهان ما؟! تستي يك مقاله در ابطال گزاره دوستمان نوشتيم و حالا كامنته پشت كامنت توي بلاگش كه يكي قراره بياد ژاپن ما را بكشه و ديگري مرا عضو واواك ميداند و سوّمي قراره ما را به درخت ببنده و چه و كذا... برويد بخوانيد خودتان! آخه جدّا تصوّرً رابطه نقد و حيات و رشد اينقدر برايمان مشكل است و آيا تا وقتي چنين ذهنيّتي را بطور مقّدمي واجد نباشيم قادر به تبلور آزادي و برتابيدن حق و تأسيس دموكراسي در ايران هستيم؟!
منكه فكر نميكنم؛ البتّه تا نظر شبح خان و شركاء و آنديگران در آنطرف آبها چي باشه...


شبح 9:46 @ Wed, 30 Jul 03

جناب سعيد خان!
گفت و گو آيين درويشی نبود
ور نه با تو ماجراها داشتیم (حافظ)


Saeed 2:31 @ Wed, 30 Jul 03

داريوش؛
برخي فراموش ميكنند كه ” نـــقــد “ شمشيريست دو لبه يا بهتر بگم شبيه خيابان شلوغ لاله زار. تمام دلايل مهشيد، (شبح كه هنوز مرا درخماري توجيح واكنش تندش گذارده است)، در پشتينه اش از مقام و ارزش مرحوم شاملو دقيقاً يك به يك در مورد شريعتي هم صدق ميكرد و مطلقاً بالخاصّه نبود درحاليكه ايشان كلّي به من درس همي داد كه چه و كذا و بعد من نفهميدم چرا ويژگيهائي در باب شاملو آورد كه دقيقاً بر شريعتي هم صدق ميكند امّا بناگهان يكيشان پيام زندگي و عشق و معرفت داده و ديگري مرگ و قساوت و جهل. مشكل ديگر او اينست كه فكر ميكند اگر كسي در قالب شعر ايده هاي خود را بيان كرد انگاري از خودش تئوري برجاي نگذارده است. خوب، همه ميتوانند بگويند كه با مرده و زنده فلاني و بهماني كاري ندارند الّا اينكه ميراثش چه بوده، منجمله شاملو! مرحوم حاج ملّا هادي سبزواري هم منطق را در كتابش به زيور نظم درآورد؛ امّا منطق منطق است چه منثور و چه منظوم. بنابراين راستش از پاسخ مهشيد هم چيزي حاليم نشد؛ از خودم پرسيدم: ”خوب كه چي...؟!“
ضمن آنكه من نه با نقد دكتر مشكلي دارم و نه دين؛ منتهي مگر نقد بهمين ساده گيهاست. مثلاً ديدم شبح واسه گلناز نوشته بود كه: ”بله ... روشنفكري ديني پارادوكس است و مثلاً لنين، نقل به مضمون، گفته اين روشنفكران دزد چراغ بدستند و الخ...!“ خوب اين احكام در مورد روشنفكران ايده ئولوژيك هم صدق ميكند شبح جان! از روشنفكري ناسيوناليستي گرفته تا ماركسيستي و دينيش. مهم نيست روشني را با چه آباژوري مات و رنگوارنگ و محدود كنيم! روشني مسقّف عين دگماتيسم است؛ كه بنوبه خود نافي سيّاليّت فكر و انديشه و ابتكار ميباشد.
داريوش جان؛ درضمن نقد مرز برنميدارد؛ يعني برگ و شاخك و شاخه و تنه و حتّي ريشه نميشناسد. يك بازي دسته جمعي مبتني بر اصل همه يا هيچ است؛ يا شركت ميكني و با آن به تمام قوانين و تبعاتش اعمّ از لازم و ملزوم گردن مينهي و يا ساكت مثل بچّه آدم واميستي كنار و ميشي يك تماشاچي مثل ميلياردها نفوس ديگر و تبعاً از قافله فهم و روشني عقب ميماني. يعني شقّ و گزينه سوّمي اصولاً دركار نيست و خلاصه يك مسابقه است.


Mahshid 16:03 @ Tue, 29 Jul 03

داریوش حان. من هم فکر می کنم آدم بدون مرام و عقیده وحود نداره یا اگه هم داره به درد این دنیا نمی خوره حون می شه یه موحود باری به هر حهت و حوخ بختیار. اما من امیدوارم روزی برسه که بت برستی وحود نداشته باشه. که هيحکس به خاطر شخص يا ايده خاصی نکشه و يا کشته نشه . که حان انسان ها بدون توحه به عقيده و آرمان و رنگ و حنس و گرايشات حنسی شان به يک اندازه ارزش داشته باشه. به اميد آن روز.


omgh 15:54 @ Tue, 29 Jul 03

نمی دونم شما کی هستين و چقدر بزرگيد که خيلی از کارهای بزرگ دیگه براتون کوچيک به نظر ميان اما می دونم آدم هر وقت اين فکر رو می کنه داره تنبلی خودش رو توجيه می کنه............
شما هم حتما کارتون رو پی می گيرين...می دونم....چون نوشته هاتون در وبلاگ نشون می ده آدم تنبلی نيستين...اگه همه بزرگان ما اينجوری فکر می کردن ديگه ما حافظ و شاملو نداشتيم الان...و شايد هم يه روزی شبح نداشته باشيم(آدمی که شبح هست منظورمه)...پايدار و خجسته باشين......


داریوش شاهد 15:15 @ Tue, 29 Jul 03

مهشيد خانم ، باور کنيد يکی از درد های بی درمان من و جامعه مان (امید به درمانش را از دست نداده ام که به امید زنده ام و بس) همين کج فهمی هايمان نسبت به اطرافی هایمان میباشد (خودم رو میگم ، چرا که با سعید هم در موضوعی همین مشکل را پیدا کردم که معذرت خواهی هم شد) و از بابت اين موضوع ، تو به اتفاق شبح جان اشتباها عوضی متوجه شديد ، به خدا به پير به پيغمبری که هنوز ندارمشان قسم ، من از بابت سوگواره هاي دکتر و يا شاملو غمگين نيستم و يا اينکه چرا شما در مدح شاملو ميگوئيد(خودم هم کرده ام) و مرگ دکتر را به هيچ ميانگاريد ، اين برای اهميتی نداشت ، و فقط سعی کردم بگم که در اين مورد که اگر ما را ، افکارمان را ، الگوهایمان را ، مراممان را ، مکتبمان را (هر کی هم که میگه من مستقلم ببخشید ها خیلی ببخشید ها ، به قول شمر عزیز که باز مدتی پیداش نیست و من نگران ، شکر خورده ، و فقط برای عوام فریبی اینو میگه و گرنه هیچ کسی بدون مرام و عقیده و الگو وجود نداره) نقد ميکنند ، هراسی به دل راه ندهيم و بر تابيم ، البته در مورد نقد ريشه زنی بعدا بحث خواهيم کرد و اينکه آيا سعيد عمدا و یا سهوا ريشه را ميزند و يا اصلا نمیزند باشد برای بعد .
به هر حال من که از بابت توضيح شما و شبح شير فهم شدم و ملالی نيست و ما هم مخلصيم ، باشه ؟


katbalou 3:39 @ Tue, 29 Jul 03

نمی فهمم چرا این نوشته ات اینقدر من رو غمگین کرد. اگرچه که به صورت عادی نوید یه حرکت مداوم هرچند کند رو به جلو رو میده اما یه چیزی تهش بود که غصه دارم کرد.
شبح جان هر کاری رو که شروع کرده ای توش موفق باشی.
بهت خوش بگذره


آبی 2:20 @ Tue, 29 Jul 03

فقط دوست دارم بگم متاسفم از اون اتفاق و معذرت ميخوام...
نمی دونم چی بگم شبح جان...
خودم هم گيجم هنوز...
سعی ميکنم تا فردا سر دربيارم اون اتفاق علتش چی بوده..اميدوارم فقط يه شيطنت از جانب بقيه...
شاد باشی...
يا حق!


tafteh 2:10 @ Tue, 29 Jul 03

صبح؛ دمدمای سحر عالی بود...هوا ابری و توام با رعد و برق...به ظهر نکشيد...
حيف...
گولبولت


نوشی 22:31 @ Mon, 28 Jul 03

شبح عزيز بين من و ايشون هيچ صميميتي وجود نداره. اختلاف سني بيش از ده سال ما رو هم در نظر بگيرين.... ضمنا شما به اين ميگين شوخي؟ چشم بستن روي توهينهاي بقيه حدي داره شبح... چي رو ميخواهين به من ثابت کنين؟


شکارچي 20:17 @ Mon, 28 Jul 03

شبح جون کجایی؟
داری کی رو میترسونی؟ بابا شبح که ترس نداره.


Mahshid 16:52 @ Mon, 28 Jul 03

hak nakoni ha ye vaghti ..chek kon..
man inja sare kar che o p o j ro nadaram .


Mahshid 16:51 @ Mon, 28 Jul 03

شبح حان...ميلت رو حک کن لطفا.


http://afsoon.blogspot.c 16:11 @ Mon, 28 Jul 03

کار شبحی ،حتما کار قشنگيه .شک ندارم


اردی بهشت 14:32 @ Mon, 28 Jul 03

شبح عزيز سلام...از وب لاگ یک عاشقانه ی آرام مزاحم می شم...غمين ام که آن روز مراسم شاملوی بزرگ را از دست دادم و شادم که امروز تو را به دست آوردم....بسيار ممنون از لطف شما در مورد وب لاگ من... لينک صفحه ی شما هم در وب لاگ من جای گرفت......در ضمن عقايد شما را در مورد فيلم ديوانه يی از قفس پريد با کمال ميل قبول دارم....خوش حال می شوم نقد و بررسی ی مرا روی نمايش نامه ی هشتمين سفر سندباد نوشته ی استاد بيضائی که در سايت ۷ سنگ به چاپ رسيده بخوانيد و نظر بدهيد....لينک مربوط به اين نقد و بررسی را می توانيد در وب لاگ ام پيدا کنيد...شاد و خوش... حق


خبرنامه وبلاگشهر 10:50 @ Mon, 28 Jul 03

سلام دوست عزيز!
به اطلاع مي رساند : خبرنامه وبلاگشهر متعلق به همه بچه هاي وبلاگشهر راه اندازي شد و در زمينه مطالب وبلاگهاي فارسي اطلاع رساني مي نمايد . اميد است شما دوست عزيز با بازديد از اين سايت (وبلاگ) نظرات و پيشنهادات خود را براي هر چه بهتر شدن كار به مار ارسال فرماييد . ضمنا چنانچه مايل به همكاري بودين دستتان را به گرمي مي فشاريم و به همكاري شما افتخار مي كنيم . متشكريم … .
در ضمن چنانچه مقدور است با لينك دادن به اين سايت ديگران را نيز جهت اطلاع يافتن از مطالب وبلاگها به سوي خبرنامه وبلاگشهر رهنمون شويد .


zinat 6:35 @ Mon, 28 Jul 03

سلام دوست عزیز مطالب را خواندم/عالی بود متشکرم از رهنمایی تان متاسفانه کتاب فعلا در دست رسم نیست/زینت


پوریا 4:36 @ Mon, 28 Jul 03

بعضی از روزها رو فقط باید حرام کرد و بعضیها حقیقتا مال این هستن که ذره ذره شونو زندگی کنی، گیر جبر اگه نیفته آدم سعد و نحس رو نمیشه قبول نکرد... راستی پس یه جورایی تولد یه اتفاقی مبارک!


ساسان 0:18 @ Mon, 28 Jul 03

توجه ! طبق اطلاعات بسیار درست من

تمام کسانی که با سایت shima.plogspot در ارتباط هستند و لینک میدهند و در ارتباط هستند مواظب خودشان باشند چون همگی تحت تعقیب قانونی قرار خواهند گرفت و تو بد هچلی خواهند افتاد

هر چقدر هم که در کامپیوتر وارد باشید باز جای پای شما باقی مانده هست!

میگید نه امتحان مجانی هست و به دوستانتان هم بگید که حتما امتحان کنند ! !
برای اطلاعات بیشتر میتوانید برام میل بزنید


sasan 0:17 @ Mon, 28 Jul 03

توجه ! طبق اطلاعات بسیار درست من

تمام کسانی که با سایت shima.plogspot در ارتباط هستند و لینک میدهند و در ارتباط هستند مواظب خودشان باشند چون همگی تحت تعقیب قانونی قرار خواهند گرفت و تو بد هچلی خواهند افتاد

هر چقدر هم که در کامپیوتر وارد باشید باز جای پای شما باقی مانده هست!

میگید نه امتحان مجانی هست و به دوستانتان هم بگید که حتما امتحان کنند ! !
برای اطلاعات بیشتر میتوانید برام میل بزنید


سارا 23:39 @ Sun, 27 Jul 03

شبح جان یه لینک دادم تو صفحه ام که واسه ات خوب نیست!!!...اما اگه کنجکاوی باعث شد که روش کلیک کنی تا آخرش منتظر بمون:)


قره قوروت 22:54 @ Sun, 27 Jul 03

افتخار بزرگي بود براي من! حضور شبح عزيز و دوست داشتي در صفحه ي اين حقير!
هر روز روزگار، روزي براي زندگي کردن است و نيز روزي براي مردن...
کليدي ترين جمله ي اين متن، منو واقعا به فکر فرو برد.


مامان و بابا و دخترشون 19:37 @ Sun, 27 Jul 03

سلام ممنون که دوباره اومديد از اون جوات فهميدم ..با عرض پوزش اون برگه فاطمه را که داستانش توش بوده را هم با بقيه وسايلش تو اون بسته پستی فرستادم ولی حتما تو اين هفته اينده خبرتون می کنم


Saeed 18:46 @ Sun, 27 Jul 03

خوب، اگر حال شبح بهتر شده و به ”باز زيستن“ مي انديشد حرفي كاملاً دوستانه با او دارم. شبح در انتهاي كامنت دوّم تندش درباره مطلب من راجع به شاملو گفت كه قول ميدهد درباره سروش و ملكيان مقاله بنويسد. و من نفهميدم چرا ميخواهد اينكار را بكند يا اصولاً به من چه مربوطه كه آن قصد را در چنان كانتكسي مطرح ميكند؟! اشاره ضمني من به سروش يا ملكيان بعنوان مذهبيها در مقايسه با دكتر شريعتي و آشوري و شايگان و موّحد در مقايسه با ديگران صرفاً بخاطر برخوردهاي عقلانيتر و تا حدّي عاري از دگماتيسم آنهاست با مقولات دين و فرهنگ كشورمان آنهم بنا به برداشت خودم از مطالعه متون اين بزرگان امّا نه به اين معنا كه مثلاً من با دينپژوهي يا فرهنگشناسي آنها سرتاسر موافقم و يا آثار و مطالبشان. اصلاً خيال شبح و خوانندگانش را يكبار و براي هميشه راحت كنم:
من تركيب ”روشنفكري ديني“ را همانقدر يك ميم آخشيجگونه ميدانم كه ”روشنفكري ايده ئولوژيك“ را. حالا شما بجاي ايده ئولوژي هرچي عشقته از مكاتب الهي يا ناسوتي بگذار. مثلاً من ميم ”روشنفكر ماركسيست“ را درست بهمان دليل بالا يك ترم بخود متناقض ميدانم. امكان ندارد كسي بدنبال روشني باشد و درهمانحال آنرا بطور قبلي، يعني تعريفي و ماهوي، مسقّف و محدود به يك دين يا مكتب يا بدتر از همه اينها دريافتهاي يك فرد بكند ولو كه آن فرد پيامبر يا مثلاً ماركس بوده باشد.
بهرحال اينرا گفتم كه شبح زحمت بيهوده بخودش هموار نكند؛ چون در اين موارد حالت منتظره ندارم تا مثلاً با نوشتن مطلب او چيز مهمّي بر من راجع به آن آقايان آشكار بشود. الّا اينكه باز بساط پرونده باز كردن و اين حرفا باشه كه خوب از قبل معلومه كه محتواي مقاله چيه ديگه و ما هزاران بار اين شايعات و اتّهامات را با گوش خود شنيده و خوانده ايم و تا عدم ايجاد يك دادگاه با ژوري منصف و در سايه يك رژيم دموكراتيك آنهم براي همه و باز شدن همه پرونده ها و نه فقط برخي اينگونه حرفها همانست؛ مشتي شايعه و تهمت و اتّهام.
باري شبح جان خود داني و آن مقاله را هم بنويس امّا نه با توجّه به آن كامنت من يا با اين فرض كه من عشق سروشم يا از ملكيان عرش روشنفكري دينيم. نه بابا؛ ذرّه اي توجّه به اينهمه كامنتهاي بلند من برطرف كننده اين نوع غبارهاي ابهام و گاه تهمتهاي ناجوانمردانه است كه چپ و راست از خود شبح گرفته تا برخي دوستانش در اينجا به من ميزنند.
مرسي از توجّه شبح و خوانندگانش.


شقايق 15:55 @ Sun, 27 Jul 03

سلام!
اسم شبح رو رو صفحه خيلی از بلاگا ديده بودم و ميبينم.سرکی ميزنم چند وقتی يه بار کل صفحه رو می خونم گاهی يک نفس و گاهی چند نفس و گاهی هم نفس نفس زنان!اما نظری نمی ذارم .بلاگ خونی مثل خوندن يه قصه يا يه دست نوشته يه روزنگار يه شب نگار از يه نويسنده ميمونه که به تو اين فرصت رو ميده الساعه!نظرتو بگی و اين يه کم واسه من سخته!بايد روش فک کنم بايد بالا و پايينش کنم .ال نوول!اون حس مبهم که ادمو عجيب می خارونه هميشه خدا هس.هميشم بد وختی مياد سراغ دلو دماغت...من ميگم اين موقع ها ادم انگار چلونده ميشه...قصه عشقم طولانيه واسه خودش!ترسناک هست اما شيرينم هست.ترسناکيش به وحشتم ميندازه شيرينيش به هوسو ميندازه.گفتم هوس یادم افتاد اين کلمه خيلی وخته توسط مثلا جمهوری دقيقا اسلامی!تابو شده....اما من می خوام بگمش.!می خوام بگم گاهی روزی از يه ماهی هوس الوده.واسه بوسيدن واسه نوازش کردن واسه از شب تا صبح کتاب خوندن و چشم رو هم نذاشتن واسه شعار نوشتن واسه حتی تو يه لحظه عاشق شدن.....
خيلی شدا!!!
من فک ميکردم واسه حذف يه مهره سوخته و مزاحم ديگه گند ماجرای زهرا کاظمی در اومده اما مثه اينکه اين دفه راستی راستی زدن به خاکی!!
شاد شاد زی!
مهر افزون!


مامان و بابا و دخترشون 15:05 @ Sun, 27 Jul 03

ممنون که قابل دونستيد ..والله اولين قدم تو دوستی راستی و درستی و صداقت است باور بفرماييد همه را عين همون که پشت تلفن به من گفت نوشتم تازه نصف اولش را هم خودم حذف کردم اگه بياد و ببينه کلی هم با من دعوا داره روزی ميشه که خودتون فاطمه رو ببينيد و بهش موضوع بديد ..راستی با فاطمه به جشنواره لوييس خواهيم آمد اميدوارم که اونجا شما را ببينيم امروز يکی از داستانهايی که فاطمه نوشته را بدون کم و زياد مثل هميشه تو وبلاگمون خواهم گذاشت خوشحال مشيم که نظر بدهيد ........................بابای فاطمه


شکارچي 13:42 @ Sun, 27 Jul 03

عمري ايست لبخندهاي لاغر خود را در دل ذخيره ميکنم
باشد براي روز مبادا
اما در صفحه هاي تقويم روزي بنام روز مبادا نيست
اين رو هر چه باشد
روزي شبيه امروز
روزي شبيه ديروز
روزي درست مثل همين روزهاي ماست.
(قيصر امين پور)

شبح يک ساله نوبر والا....


سولانژ 11:36 @ Sun, 27 Jul 03

چقدر خوبه آدم به پشت سرش نگاه کنه و ... خوب خيالش راحت باشه که کاری کرده و به نتيجه ای رسيده ... اميدوارم اين ساقی شما هم همون دور و برها باشه هميشه ..


مامان و بابا و دخترشون 11:22 @ Sun, 27 Jul 03

سلام ساقی هم ساقی های قديم که راحت ميشد ترک توبه کرد !!!


سينا هدا 19:37 @ Sat, 26 Jul 03

شبح عزيز!
ميخانه اگر ساقي صاحبنظري داشت،
ميخواري و مستي ره ورسم دگري داشت.

بسياري از آه هاي حسرت ما از سر يتيمي ماست. پس نگاهمان گم ميشود در خواب و خيالهاي ابري در جستجوي يقيني كه بازش نمي يابيم.
عشق لطيفه اي است در رگ و نبض ما، نه آن پس و پشتها،... آن دورها هيچ خبري نيست.هر چه هست ار همين جا آغاز ميشود...من اما آغاز كردم و در نيمه راه ديدم دلم خالي است...خالي تر از آنچه ميپنداشتم...!
كاري بزرگ بايد كه نگاه را به زير پنجره معطوف كند.كاري بزرگ بايد...اما افسوس كه دلم خالي است هرچند كه خالي تر از دستم نيست- اما خالي است- و نگاهم سرشار از خواب است و خيالهاي رنگي.
از زير همين پنجره بايد آغاز كرد- اما دلم خالي است.شايد تو با دل سرشارت بتواني.
برايت وصل آرزو ميكنم.


پویا ( اعترافات یک متهم) 19:16 @ Sat, 26 Jul 03

برعکس ، میزان عجیب بودنش خیلی کم بود


اذر 18:55 @ Sat, 26 Jul 03

عشق از بنه بي بنهست و بحريست عظيم
درياي معلق است و اسرار قديم
جانها همه غرقه اند در بحر . مقيم
يك قطره ازو اميد .و باقي همه بيم
من نميگويم شبح جان مولانا به تو گفت .


jens-e dovom 18:50 @ Sat, 26 Jul 03

خوب بود.









زبان:
نگهداری مشخصات؟