پايين صفحه

میلاد 2:54 @ Sat, 9 Jul 05

هليا ۹۲ ، کی می خواد به کانادا دعوتش کنه ؟ تو یا سعید ممتیکی ؟؟
قاه قاه قاه


آریا 14:44 @ Fri, 8 Jul 05

اردشیر عزیز!.

... اتّفاقا همون مقولهی روشنگری که استاد جمالی به آن اشاره کرده، زائیده ی انگیخته شدن از تفکّرات فیلسوفان باختر زمینی می باشد عزیز جان. یعنی چی؟. یعنی اینکه تفکّر اساسا مرز نمی شناسد و جهانشمول می باشه. فقط نکته ای که بایستی دقیق آن را پیش چشم داشته باشی، اینه که هر متفکّری می تواند ایده ها و افکار و آرای دیگر متفکّران جهان را از تجربیات و زبان و فرهنگ و تاریخ مردم خودش، نتیجه گیری کند تا هم بتواند به سنجشگری معضلات دست و پا گیر مردم خود بپردازد هم بتواند به سنجشگری و تاثیر گذاردن بر ذهنیّت متفکّران جهانی مدد رساند. اصلا و ابدا، تفکّرات استاد جمالی و حتّا خود من که یکی از شاگردان پیزوری او هستم، ابعادی جهانی دارند؛ ولی در حوزه ی زبان و فرهنگ و تاریخ ایرانزمین به معنای وسیعش روی می دهند. درست مثل دیگر متفکّران جهانی که در تاریخ و زبان و فرهنگ مردم خودشون می اندیشند؛ ولی بعدی جهانی دارد افکار آنها. ///

هلیای عزیز!.

.... راستش را بخواهی، مشکل من آمدن به کانادا یا خطبه خواندن برای تعدادی از علاقمندان نیست به خدا. مسئله کتابهایم نیز برمی گرده به اینکه وقت برای تایپ کردن آنها کم دارم. زیرا در یادداشتهای مختلفی پراکنده اند که باید آنها را راست و ریس کنم و طبقه بندی؛ وگر نه هیچکس نمی فهمه چی به چیه. متاسفانه کار دوازده ساعته ی روزمره، برایم وقت اندکی را باقی میذاره. در همین فواصل نیز صدها فکر به ذهنم خطور می کنه که مسئله ی ضیق وقت را شدّت بیشتری میده. اگر بیکار بودم حداّقل برای دو سال، مطمئن باش که تمام یادداشتهایم را به صورت کتاب، منتشر می کردم. تیراژ نیز برایم مهم نیست. اصل اینه که منتشر بشن. بالاخره روزی روزگاری شاید فرصت انتشار عمومی پیدا کنند. نمی دانم. مرسی از توجه ات. مرسی. سعی می کنم یه مقدار تعجیل کنم و وقت بیشتری برای تایپ کردن مطالبم بذارم. ///


Helia 12:42 @ Fri, 8 Jul 05

آريا عزيز


ممنون از معرفی وب سايتت و مقاله استاد جمالی، هر چند که فرصت مطالعه دقيقش را نداشته ام.
مطمئنم نظرات و نوشته هايت که نتيجه سالها مطالعه دلسوزانه و دقيقه احتياج به توجه وسيعتر وجدی تری دارن. من از گذشته و حال فعاليتهای فرهنگيت هيچ اطلاعی جز مشاهده مقالاتت در فرهنگشر ندارم و نميدونم که آيا در نشريا ت ديگری ( اينترنتی و غير اينترنتی) هم قلم ميزنی يا نه؟ در هر صورت اميدوارم فکر چاپ کتاب رو زودتر، همون طور که سعيد هم اشاره کرد به مرحله اجرا بگزاری. دعوت به کانادا و صحبت در جمع دانشجويان ايرانی دانشگاه تورنتو هم به قوت خودش باقيست. اميدوارم خجالت و فروتنی موانع سر راهت نباشن. کتابت رو هم پيش خريد ميکنيم، در چاپ دوم هم ميتونی تجديد نظراتت رو اعمال کنی! اميدوارم هر چه زودتر بتونم کتابت رو با جلدی زيبا و گيرا به عزيزانم هديه کنم.


حسين م. 10:29 @ Fri, 8 Jul 05

متآسفانه ...www.iran-chabar...فيلترينگ شده است. و من فعلا موفق به خواندن مقاله نشده ام!


ardeshir 4:38 @ Fri, 8 Jul 05

آريای گرامی. با تشکر نسبت به مقاله جالبی که سفارش کرديد. در سر آغاز مقاله چنين آمده است که [« « روشنگری » آن نيست که ما بتوانيم با نوری که « ديگري» به پديده ها و تجربيات و رويدادها ميتابد ، آنهارا ببينيم . « روشنگری » آنست که ما بتوانيم با نوری که از خود ، از بُن آفريننده خود ، به پديده ها و رويدادها و آزمونها می تابيم ، آنها را به بينيم . ] اين ديدگاه را اگر بخواهيم با واقعيت های کنونی ايران تطبيق دهيم در بسياری از موارد قابل قبول است. کم نبودند و باز هستند روشنفکران چپی که يک عمر مشغول کپی برداری و کليشه برداری تجارب انقلابات و جنبش های مبارزاتی در کشور های مختلف بوده اند. از انقلاب روسيه و چين گرفته تا جنگ چريکی در کوبا ، حتی عده ای کعبه ايدئولوژيک خويش را در کشور روستايی/ دامپروری آلبانی سوسياليستی يافتند و اين گونه کپی برداری های ايدئولوژيک چه فجايعی به بار نياورد !!
اما بايد درعين حال بپذيريم که علم و دانش نبايد مختص به يک قوم و نژاد و ملت باشد بلکه به کل بشريت مربوط ميشود. هيچ کشوری به تنهايی نميتواند مستقل از ديگران انيشتين و نيوتن و داروين و دکارت و ... به دنيا تحويل بدهد. مشکل کشورهايی مانند ايران در اين بود نتوانست با خر سواری پا به پای قطار صنعتی علم و دانش گام بردارد . تحقيقات و اکتشافات که جای خود دارد .روشنگران ايرانی حتی قادر به ترجمه رساله های علمی مهم را هم نبودند. اولين رساله علمی اروپايی که بزبان فارسی ترجمه و منتشر شد رساله آبله کوبی در سال ۱۲۴۵ ه.ق و در تبريز بود. چند رساله علمی ديگر در مورد اسهال و بيماری وبا و معالجات چشم « جلاء العيون » در سالهای بعد ترجمه شد. تحقيقات داروين در مورد اصل انواع بنا بر انتخاب طبيعی با نام « جانورنامه » و تک و توک کتابهايی در زمينه هندسه و محاسبات ، حکمت و فلسفه غرب ( از جمله نوشته های دکارت « گفتار در روش بکار بردن عقل » با عنوان « حکمت ناصريه » ترجمه و منتشر شد . [ نقل از يا مرگ يا تجدد ] .شاهان ديکتاتور ، آخوندها و شيخهای بنياد گرا وخرافات و سنت های عقب گرا و استعمار غرب همه و همه مانع پيشرفت کشور ما و روشنفکران شدند . بقول عارف قزوينی :
« تا که آخوند و قجر زنده در ايرانند ، اين / ننگ را کشور دارا به کجا خواهد برد » و يا در جايی ديگر :
« ايران به روزگار تجدد چه داشت گر / مفتی و شيخ و مفتخور و روضه خوان نبود »
و در نهايت بقول استاد آجودانی ، گرچه در غرب ، تجدد با نقد سنت آغاز شد ولی در کشورهايی چون ايران که امروزه در برزخ سنت و مدرنيسم ، دست و پا ميزنند نقد ما بيش از آنکه متوجه سنت باشد بايد متوجه تجدد ما گردد. يعنی بدون نقدی اصولی و همه جانبه از تجدد نميتوان به نقد سنت نشست. چرا که بسياری از بد فهمی ها و بی تعادلی ها ی ما در باره گذشته و حال ما ، ساخته و پرداخته تجدد ماست . لذا نقد سنت را بايد با نقد تجدد درهم آميخت. » با سپاس


حسین م. 21:04 @ Thu, 7 Jul 05

من ،- به گمانم همه ی خوانندگان نیز- هنوز هم منتظریم. منتظر خواندن دو کلام حرف حسابی ، حتی المقدور کوتاه و مختصر ، از اساتید فن (حفظهما الله ) که در این وبلاگ مآوا گرفته اند، تا جوابشان را بنویسیم . ولی حضرات، به جای معلومات، کم کم کرامات و کمالات دیگرشان را به رخمان می کشند! زهی سعادت ایشان را! که من یکی، کمانکشی در این آوردگاه جدید را نتوانم!


آریا 14:09 @ Thu, 7 Jul 05

حسين خان!

... فقط آن شعور را نداشتی که متوجه شوی در این نمایشنامه ای که آریا و سعید بازی می کنند، خوانندگان وبلاگ شبح می خواستدند بدونند که چه کسی نقش « دلقک » را بازی می کنه؟. از اینکه خودت را به « عنوان دلقک نمایشنامه «، معرفی کردی، حتما همه خوشحال و خندان می شوند. گوش کن ببین چی میگم. معمولا آدمهایی که از ضعف شدید استدلالی و منطق سخنگویی در عذابند و به فقر فکری شدیدی نیز مبتلا هستند، سعی می کنند در هر وبلاگی، نقش دلقکها و متلک پرانها را به عهده بگیرند. مثل سیاه لشگرها و کتک خورای سینما. مرد حسابی. من یکی حاضر نیستم یه تار موی گندیده ی « سعید نازنین » را با ابلهان از خود متشکری مثل تو، عوض کنم. سعید و من، اگه هزار بار نیز پوست از سر یکدیگر بکنیم، باز دوستان صمیمی همدیگه می مونیم. من شخصا سعید را خیلی دوست دارم؛ زیرا اهل استدلال و منطق و فهمه؛ گیرم که صدها خطای فکری نیز داشته باشه. او انسانیست که شعور گفتگو و استدلال را داره. بعدش. پسر خوب!. تو مگه مرا می شناسی یا به خانه ی من آمده ای که سیر تا پیاز مرا دیده باشی و ادّعا کنی که من چیزی ننوشته ام؟. تو از کجا می دونی؟. علم غیب داری یا جاسوس نامرئی هستی و معجون فراکائناتی می نوشی در غیب کردن پیکرت؟. از اون تیپ دکترهای گوساله ای که دکترا در رشته ی فلسفه گرفته اند و بویی از فلسفیدن نبرده اند، سراسر دنیا مثل پشگل، ریخته است از جمله ایران خودمون. اون بابابی هم که گفتم چیزی از هایدگر نفهمیده، شعار نیست. طرف خیلی هم آدم متکبّر و باد به غبغب اندازیه که بیا و ببین. از من نیز متنفره؛ زیرا خریّتش را در فهم افکار هایدگر در حضور اونایی که قیافه براشون می گرفت، اثبات کردم. بحث من و سعید در باره ی مدرنیته، ای همه چیز دان، بر سر یک سری شناختها و پرنسیپهاست که هر کداممان دلایل فردی خودمون را داریم. منظورمون نیز از اینهم زد و خورد، روشن کردن مطلبه. سعید به من میگه بیا و در باره ی خود مدرنیته صحبت کن بدون الم و بلم. من بهش میگم. فرض کن مدرنیته همون سکس آزاد و مینی ژوپ پوشیدن باشه. خوب تو بیا و اول یه کاری کنیم که فاطومه خانوم در منزل پدری اش، چادر و مقنعه را از روی خودش برداره بعد جرات کنه بیاد تو کوچه بدون داشتن احساس شرم یا روسپی بودن یا چمیدونم کوفت و زهر مار. بعدش من و تو نیز آدمای حیز و چشم چرونی نباشیم که فاطمه خانوم دوباره بدوه توی خونه شون و نه تنها چادر؛ بلکه صد تا پتو به دور خودش بپیچه. یعنی همزمان، ما و فاطی خانوم، متحوّل بشیم. بعدش من و سعید بیاییم در باره ی سکس آزاد روشنگری کنیم و استدلال بیاوریم که هر انسانی همانطور که مجاز و محّقه از مغزش در باره ی نوع زندگی اش استفاده کنه. این حق را نیز داره که در باره ی اندامش و نحوه ی لباس پوشیدنش تصمیم بگیره و ذرّه ای از شرافت و کرامت و حیثیت او کاسته نیز نباید بشه. بعدش که خوب این دو تا مقوله جا افتادند، آنگاه تصمیم فاطمه خانومه که با گوساله ای به نام آریا حال کنه یا با سعید عزیز. یا شاید هم با انسان نازنینی مثل شبح. حالا شیر فهم شدی حسین آقا خان که بحث بر سر چیه یا به فرم دیگه ای اماله کنم؟. ///


حسين م. 0:53 @ Thu, 7 Jul 05

نمايشنامه

مكان: وبلاگ شبح
بازيگران: سعيد و آريا
[تعداد سطورهريك از ديالوگهاى زير را پنجاه برابر فرض كنيد!]

سعيد 198: آريا جان ، جان عزيزت بيا ما را نصفه/نيمه جون كردى ديگه . شروع كن اين مدرنيته را براى اين خلق بيسواد/نادان توضيح بده و روشنشون كن . بابا به خدا تو حق استادى به گردن/ نك اين ملت/ نيشن، دارى(!)
آريا 204: سعيد جان ، به جان تو و شبحى ناز ، من ميميرم برا ارشاد اين جماعت نفهم. من اقلا 20 جلد كتاب نوشتم كه هنوز هيچكدام منتشر نشده(!) ولى برا اين هموطنايى كه اگه تز دكتراشون هم درباره هايدگر بوده باشه، اندازه ...از هايدگر نميدونن، توضيح دادن مدرنيته كار بيخودى ميباشه ///
سعيد215: من بهت قول ميدم بعضياشون از ...بيشتر بلد باشن. من خودم شاگرديت/استيودنتي ات رو ميكنم. جون من مضايقه نكن(!)
***
آريا 506:سعيد جان هروقت تو ياد گرفتى كه مفهوم زمان چيه اونوقت من حركت[مثلا قرار بود مدرنيته را بگويد!] رو برات توضيح ميدم(!)///
سعيد520: هرچند تو استاد منى ولى در علوم/ ساينسز دقيقه اي مثل شيمى، ارسطو/ارسطاتيس ميگه معرفت بر دو نوع عشق/ دوستى افلاطونى/ كيركه گاردى/ ويتگنشتاينى، باعث حركت انسان ميشه(!) اين يعنى اينكه زمان وجود داره (!)
آريا580:مرسى سعيد جان! من ازت تشكر ميكنم كه مفهوم زمان رو توضيح دادى، ولى بجز تو و خودم هيچكس نميدونه كه در اساطير ايرانى(!)، منظور از بسم الله الرحمن الرحيم، همون رحم و رحم يعنى رحم زن كه از جنين محافظت ميكنه ميباشه(!)، اين را آخوندهاى بيسواد ، روزى صد بار تكرار ميكنن و نمى فهمن(!) ما بايد ريشه حقوق بشر را از اين اينهمانى ها پيدا كنيم(!)///
***
سعيد760: قربون دهنت برم(!) چقدر فصيح توضيح دادى؟ منو از جهل / نادانى مركب/كمباين درآوردى(!)
آريا 800: د بابا من اينكاره ام(!)///
***
....
....

***
هزاران كامنت نوشته شد ولى جماعت(بقول ايشان نا آگاه) هنوز منتظر بودند !،
انتظار مسلمانان نيز به آخر آمده بود و مهدى موعودشان ظهور كرده بود و داشت بسم الله... گويان باشمشير، مدرنيته و پست مدرنيسم را به نفع سنت ، درب و داغان ميكرد!
ولى انتظار خوانندگان اين وبلاگ به پايان نميرسيد!


حسين م. 0:46 @ Thu, 7 Jul 05

نمايشنامه

مكان: وبلاگ شبح
بازيگران: سعيد و آريا
[تعداد سطورهريك از ديالوگهاى زير را پنجاه برابر فرض كنيد!]

سعيد 198: آريا جان ، جان عزيزت بيا ما را نصفه/نيمه جون كردى ديگه . شروع كن اين مدرنيته را براى اين خلق بيسواد/نادان توضيح بده و روشنشون كن . بابا به خدا تو حق استادى به گردن/ نك اين ملت/ نيشن، دارى(!)
آريا 204: سعيد جان ، به جان تو و شبحى ناز ، من ميميرم برا ارشاد اين جماعت نفهم. من اقلا 20 جلد كتاب نوشتم كه هنوز هيچكدام منتشر نشده(!) ولى برا اين هموطنايى كه اگه تز دكتراشون هم درباره هايدگر بوده باشه، اندازه ...از هايدگر نميدونن، توضيح دادن مدرنيته كار بيخودى ميباشه ///
سعيد215: من بهت قول ميدم بعضياشون از ...بيشتر بلد باشن. من خودم شاگرديت/استيودنتى ات رو ميكنم. جون من مضايقه نكن(!)
***
آريا 506:سعيد جان هروقت تو ياد گرفتى كه مفهوم زمان چيه اونوقت من حركت[مثلا قرار بود مدرنيته را بگويد!] رو برات توضيح ميدم(!)///
سعيد520: هرچند تو استاد منى ولى در علوم/ ساينسز دقيقه اي مثل شيمى، ارسطو/ارسطاتيس ميگه معرفت بر دو نوع عشق/ دوستى افلاطونى/ كيركه گاردى/ ويتگنشتاينى، باعث حركت انسان ميشه(!) اين يعنى اينكه زمان وجود داره (!)
آريا580:مرسى سعيد جان! من ازت تشكر ميكنم كه مفهوم زمان رو توضيح دادى، ولى بجز تو و خودم هيچكس نميدونه كه در اساطير ايرانى(!)، منظور از بسم الله الرحمن الرحيم، همون رحم و رحم يعنى رحم زن كه از جنين محافظت ميكنه ميباشه(!)، اين را آخوندهاى بيسواد ، روزى صد بار تكرار ميكنن و نمى فهمن(!) ما بايد ريشه حقوق بشر را از اين اينهمانى ها پيدا كنيم(!)///
***
سعيد760: قربون دهنت برم(!) چقدر فصيح توضيح دادى؟ منو از جهل / نادانى مركب/كمباين درآوردى(!)
آريا 800: د بابا من اينكاره ام(!)///
***
....
....

***
هزاران كامنت نوشته شد ولى جماعت(بقول ايشان نا آگاه) هنوز منتظر بودند !،
انتظار مسلمانان نيز به آخر آمده بود و مهدى موعودشان ظهور كرده بود و داشت بسم الله... گويان باشمشير، مدرنيته و پست مدرنيسم را به نفع سنت ، درب و داغان ميكرد!
ولى انتظار خوانندگان اين وبلاگ به پايان نميرسيد!


آریا 21:24 @ Wed, 6 Jul 05

سعید عزیز!

... چرا قضیه را شخصی گرفتی؟. تو چکار داری با روشهای من؟. چرا در باره ی محتویات فکر نمی کنی؟. آخه نوع راه رفتن من برای تو مهمه یا مقصدی که قرار است به آن برسم؟. فرض کن قراره من به پشت کوه قاف برم. آیا سینه خیز رفتنم، پشتک و وارو زدنم، ورجه وورجه کردنم، تلوتلو خوردنم، دولا دولا رفتنم و امثالهم برای تو مهمه یا اینکه رسیدنم به مقصد؟. اینکه با قاشق یا چنگال یا چوبهای نوع چینی یا نمیدونم کفگیر و ملاقه غذا خوردنم برات مهمه یا سیر شدن شکم صاحاب مرده ام؟. اینکه ویلن، پیانو، کمانچه، تار، تنبک و امثالهم در دست گرفتنم برات مهمه یا شنیدن نوایی دلنواز و آرامبخش؟. کدامیک؟. عجب گیری کردیم به ابوالفضل. ///


Saeed 20:51 @ Wed, 6 Jul 05

آرياجان؛
تو هر جور عشقته درس بده؛ منتهي از من گفتن بود و دليلش رو هم نوشتم چرا و در رابطه با منفعت شخص شخيص خودت. لابد هر كي مخالف روش تو باشد بايد يا بيسوات يا خنگ يا ابله يا مفعول يا نافهم يا گوساله يا ازين فحشهائي كه چپ و راست و ظاهرا تمامي هم نداره آنهم در عبارتهاي جورواجور بيانش ميكني باشه. حال ميكني با خواندن من به اين صفات/ويژگيها...؟! خوب بكن!

اينهم از زمزمه من:
رستم از اين بيت و غزل اي شه و سلطان ازل
مــفتعـلــن مـفتعـلــن مـفتعـلــن كــشـت مــرا
قافيه و مغلطه را گـو هـمه سيـلاب بـبر
پوست بود پوست بود درخور مغز شعرا


Saeed 20:08 @ Wed, 6 Jul 05

ب. من جاي جورج بوش و مشاوران امنيتيش بودم الان همين بن لادن و تشكيلات القاعده رو روي تاج سرم ميذاشتم و ازشون بسيار ممنون ميشدم؛ آنهم بجاي قصد جانشان! چرا؟! واسه اينكه او و تشكيلاتش بسياري از حفره هاي حفاظتي و امنيتي موجود در فرودگاهها و تشكيلات ده پانزده گانه جاسوسي و ضد جاسوسي آمريكا را كه هيچگونه ارتباط ارگانيك و كارساز با هم نداشتند و بروي خطر موهوم روسيه و چين فيكس شده بودند را به دولت او، بوش، شناساند. آنروز كذائي، سپتامبر ۱۱، همين افراد ميتوانستند با خود بمب بيو/شيميائي/اتمي حمل نموده و از طريق بسياري ديگر خطوط هوائي همان عمليات را چنان برنامه ريزي كنند كه مثلا شهري همچون نيويورك از صفحه روزگار پاك ميشد. بابا الان در آمريكا و هر روزه آدمهاي بيشتري از فرط چاقي جان ميدهند تا مثلا تلف شدن در جريان آن برجهاي دوقلو. خوب حالا، اين عمليات القاعده شايد باعث شد تا از بسياري عمليات تروريستي و خونينتر ديگر كه ممكن بود سر آمريكائيها بياد، آنهم بخاطر آن نقطه ظعفها كه آمد، جلوگيري بشود، باز هم بخاطر آن پيشگيريها و سازماندهيها كه بعد از آن واقعه كذا بكار ميبندند. يك چيزي شبيه همين هكينگ توسّط بچّه هاي تخس/نرد ولي فايده نهائيش واسه همين ماهائي كه بخيال خودمان كامپيوترمان سكيور سكيوره و هان باهاش آنلاين خريد ميكنيم آنهم با كارت اعتباري خويش؛ مثلا!

ج: همانطور كه القاعده يك نعمت بود واسه جمع و جور شدن اوضاع امنيتي آمريكا؛ همينطور است نقشش در تعويض سياست خارجي آن و شايد بهبود وضع و در افتادن گشايش سياسي در جوامع خاور ميانه. آمريكا درسش را گرفت به اينكه توسيع دموكراسي همان و امنيت همان. قبلا تزش اين بود: حفظ ديكتاتوريهاي نفت خيز همان و بهره وري شخصي از موهبت دموكراسي واسه كشور خودمان.

ح. حالا خيلي جالبه كه من هي ميخوام به آرياجان بفهمانم كه گاه در جريان تاريخ انسان ممكنه يكسري جهشهاي غير قابل بازسازي و اشتقاق از دل روال عادي و معمول حوادث يكروز قبل چنان رخ بده كه تمام موازنه هاي فعلي را پنچر بكند، درست همانند مواردش در زيست تكاملي حيات، و ما نتوانيم با صرف پيگيري مشتي مفهوم دگرديسي شده به فهم و بازسازي منطقي آنها نائل بشيم. آرياجان؛ انسان يك موجود عقلاني و عاطفي و سميوتيكي نيست؛ بلكه بيولوژيك نيز هست و هميشه در داخل يك مجموعه جبري/جنگلي خاص/ دارد زندگي ميكند آنهم با تمام توابع عينيش. آخه فرمود:
بـرگ كاهـم پـيش تـو اي تندبـاد
من چه دانم كه كجا خواهم فتاد

خ. شايد پديده احمدي نژاد هم واسه روشنفكران ما همان نقش القاعده و هكرها رو داشته باشه در سيستم و نظمي كه بزعم خودشان در بازسازي فكري اين ملّت و به اصطلاح رنسانسش در انداخته اند. حالا با توجّه به اين انتخاب شايد بتوانند به نقطه ضعفهاي خود در جهت پروژه تنوير افكار توده ها بهتر و دقيقتر واقف بشن؛ منتهي بشرطي كه خودشان از گيجعليخانيهاي تيپيك و آمال بولهوسانه بدرآيند و يكسري اهداف قابل دسترس و حدّاقلي را با روشهائي معقول و متين و در يك كلام پراگماتيك در هم آميزند و راه بيفتند ديگه. پروژه يا ميم /دموكراسي حدّاقلي/ دكتر سروش واقعا سرانديشه جالبيه و ميشه براحتي ازش وظيفه سازي نمود.

خيلي زر زدم سياوش جان؛ ولي اين ميمها دست از سرم برنميدارند منتهي دلم خوشه كه:
اينچه مي گويم به قدر فهم تو ست
مــردم انـدر حـسـرت فــهـم درسـت


Saeed 20:06 @ Wed, 6 Jul 05

حالا اگه بروانشناسي اين انسان بيچاره و رفتارش پس از ضربه فنّي شدن در مقابل گزيده شدن از سوراخهاي نامرئي خوب دقّت كني ميبيني كه پس ازين وقايع زلزالي/توفاني، رياست جمهوري احمدي نژاد مثلا، مياد ميشينه و طبق روال گذشته و انگار نه انگار درسي را كه واقعا نگرفته بوده است از بكار نبستن ريسكها شروع ميكند به ياد گرفتن و واقعا هم فكر ميكند دارد چيزي مي آموزد. يعني همان احمدي نژاد با احتمال رياست بسيار ضعيف و اصلا بدون نام و نشان در تحليلهاي ماقبل زلزله شان الان در تفاسير هايندسايتي/پس امري موفقيّتش قطعي وانمود ميشه و همه ميگن ديدين ما كه گفتيم چه و كذا و درين مسير بطور پوزيتيويستي به دنبال اثبات نظريات خود هستند و البتّه در جعبه هاي مارگيريشان هم اگر نه اژدها و مار بلكه يك كرم خاكي پوسيده و قطعه شده ممكنه يافت بشه ديگه و همينو ميكنن طعمه شكار ماهيان خواننده شان.
من از يك چيزي كه گاه خوشم مياد از شبح درين مواقع اينه كه زيادي ميخ نميشه تا از قضايا مثل ديگران سنس بسازه و بگه بله ديدين گفتم و بايد قطعا همين ميشد ديگه؛ و بيشتر تاكيدش بر عبرت آموزيست؛ منتهي سوراخ دعاي عبرت را ازش غافله. جالبه؛ اين نشان ميده كه او تا حدي واجد يك فهم رياضي نسبتا عميقه حالا تا چه حد درس خوانده درين رشته را نميدانم. يعني كاركرد احتمالي ذهنش، سابجكتيو پروبابليتي مكانيسم، را با علم استاتيستيك/آمار، اكسيوماتيك پروبابليتي ساينس، اشتباه نميكند و يكي نميداند ولو كه نداند هنر تمييزش را و قادر به بيانش هم نباشد؛ ولي حواسش جمعه هر چند كه برخي اوقات او هم دچار همان مغلطه اي كه گفتم ميشه.

۲. حالا توي سياوش ممكنه بگه خوب كه چي و كاربست اين حرفا در عمل روزمرّه چيست؟!
الف: فرض كنيم كه از ميان شش نفر منتخب آنها، همه مخالفان احمدي نژاد ولي راي دهنده، ريسكي بدينترتيب ميكردند كه با فرض رياست بالاي ۸۰٪ او تمام راي خود را به شخصي ديگر از آن افراد آنهم با كنار رفتن داوطلبانه ۴ نفر ديگر ميكردن و باز با يك ريسك ديگر و فرض انتخاب نشدن فردي كه ميتوانست با وي رقابت كند به او، مثلا كرّوبي، راي ميدادن. خوب آنوقت انتخاب قطعي احمدي نژاد شايد بعنوان يك حادثه تاريخي قابل پيشگيري بود.
ادامه:. . .


Saeed 20:05 @ Wed, 6 Jul 05

آره سياوش جان؛ نادرجان ميگه بريد كاندومها رو تهيّه كنيد... كه شب زفاف نزديكه.

‍سياوش ميدوني حرف حساب من چي بود خارج از سربسر گذاشتن با نادر درجه يك خودمان كه من خيلي هم دوستش دارم و واسش احترام قائلم چون هر چي باشه از من تنبل مجاهد تره :-)
اينها امّا نكات تلويحي امّا نامندرجم بود در انتقادم از نادر:
۱. ما معلومات و دانش و اخبار روزمره و تحليلهاي ريز و درشت و خلاصه رسانه هاي مطبوعاتي و اطّلاعاترساني خود را بيش از اندازه جدّي ميگيريم و هي ميخواهيم با كمك اينها به پيشبيني رويدادها زندگيمان بشينيم كه گاه در جوفش حاوي زلزله هاي اجتماعي است. غافل ازينكه اصلا سيستم كاگنيتيو/ذهني ما توسّط دست نامرئي مهندسي تكامل چنان شبكه بندي و برنامه ريزي شده كه فقط از خطرهاي محتمل عبرت بگيريم و بپرهيزيم و در همانحال سخت بيخبر و غافليم {خوب و چهار دنگ حواستو جمع كن به اين جمله بعدي} از ميزان و شدّت خطرهاي نامحتمل/ريسكها.
نتيجه مفيد: ما ياد نداريم ريسك كنيم و هرگز يا اغلب نميكنيم. ما از ريسمانهاي سياه و سفيد ميترسيم و هي آموخته و شرطي ميشويم تا بترسيم. ما از سوراخها ميترسيم و نه از برآمدگيها كه ممكنه بمراتب مرگبارتر باشند!!! ما اينيم ديگه و تكاملا و نه شانسي چنين شده ايم كه شديم.
ادامه:...


آریا 18:38 @ Wed, 6 Jul 05

سعید عزیز!.
.... من هر چقدر سعی دارم که مسائلی را از راه منطقی با آوردن امثله ی گوناگون، تفهیم کنم، می بینم که تو فقط دوست داری در همون کلاف خود ساخته ات، سر در گم بمونی؛ ولی در آن واحد، به همه چیز نیز برسی. دوست نداشتم این مثال را بیارم. ولی چاره ای نیست. قصد تمسخر یا تحقیر ندارم به خدا. فقط برای توضیح وضعیّت خودت و خودم مجبورم بیانش کنم. اون سالهای اولی که اومده بودم آلمان. یه بابایی از من خواهش کرد که زبان آلمانی را در حد مکالمات روزمره و رفع نیازهای اداری بهش یاد بدم. چند بار، او را دنبال نخود سیاه فرستادم، برا اینکه می خواستم مطمئن بشم ببینم واقعا قصد داره آلمانی یاد بگیره یا فقط می خواد وقت خودش و مرا تلف کنه. دیدم که ول کن نیست و هر روز سراغم می اومد. قبول کردم که روزی یک ساعت، به طور اصولی و پایه ای و روشمند، آلمانی بهش یاد بدم. خدا روز بد نده. در اولیّن جلسه ی مقدّماتی خواستم به این بابا تفهیم کنم که فاعل و مفعول چیست؟. طرف دیپلم متوسطه را که داشت هیچ، از نخستین دانشجویان اخراجی نیز بود. دهها مثال زنده و ملموس و عینی زدم که بتوانم به او فرق فاعل و مفعول را تفهیم کنم. آخرش نشد که نشد. حالا در این بینا بین، یکی از دوستانمان نیز مراقب درس دادنها و زحمتها و روشهایی که من برای تفهیم قضیه می کردم نیز بود. نه بگو طرف فوری کفرش در میاد و اومد به سمت ما و بر سر اون دوستمون فریاد زد: « آخه ابله!. ای کرّه خر!. فاعل یعنی کسی که کون می ذاره و مفعول، یعنی کسی که کون می دهد!. » به جان عزیزت! من و اون بدبخت، همینطور هاج و واج موندیم که چی بگیم. دیدم که الان طرف ممکنه خجالت بکشه و از آلمانی یاد گرفتن منصرف بشه. با حالاتی خندان گفتم: « مثل اینکه این دوستمون، فاعل و مفعول را درست و حسابی تجربه کرده است!. » حالا حکایت من و توست. بابا جون. تو اگر روی کره زمین، جایی را سراغ داری که برای آموزاندن الفبا از حرف ی یا زد آغاز کنند، اونوقت از منم توقع داشته باش که بیام این جا و مدرنیته ی کذایی را مرکز بحثم قرار دهم و کلکلکل کنم. کدام گوساله ای را روی کره زمین می شناسی که ویلن زدن را بدون آموختن نت و تمرینهای زیق و زیق و زیق و زیق و زیق شبانه روزی به استادی اش رسیده باشه؟. کدام شخص را؟. طوری حرف می زنی انگار که مدرنیته، یه دستگاه خمیر کنی باشه که در کارخانه ی غرب، ساخته شده و ما ایرانیان اگر خیلی با هوش هستیم و له له برا نونهای تافتونی می زنیم، برویم قطعاتش را بار کشتی کنیم و الله اکبر گویان وارد مملکت گل و بلبل کنیم و هر کی هم پرسید این چیه؟ در جوابش بگیم، این ماشینیه که نونهای اثیری می سازه برای محشور شدن با لقاح الهی و سبقت گرفتن از ممالک کفر. نخیر سعید عزیز. فایده نداره. ///


سياوش 18:29 @ Wed, 6 Jul 05

آقاي نادر بكتاش عزيز، كامنت 76 را كه حالا خواندم، ييش خودم احساس كردم شايد در آن توهيني احساس شود. اگر اين‌گونه است كه ييشاييش عذرخواهي مي‌كنم. باور كنيد كه قصدم از نوشتن آن توهيني نيست و نبود، بلكه تنها يك نظر بر كامنت شما دوست عزيز بود و من كاملن واقفم كه شما مخالف حمله آمريكا به ايران هستيد.


سياوش 18:10 @ Wed, 6 Jul 05

سعيد عزيز، بابا اين نوشته يا كامنت آقاي نادر بكتاش(50) بيش‌تر شبيه به ورد يك دختر روستائيه، كه نامزدش(آمريكا) به شهر(عراق) رفته تا شايد بتونه يك يولي تهيه كنه و دخترك كه خيلي وقته كه منتظره شب زفافشه، با بي‌صبري براي آن شب، يك گل محمدي يا همون رز گرفته و هي مي‌گه مي‌آد، نمي‌آد، حمله مي‌كنه، حمله نمي‌كنه، مي‌كنه، نمي‌كنه.


Saeed 18:04 @ Wed, 6 Jul 05

۴. من بطور مداوم و مستمر دسيپلينهاي مختلف علمي را سعي در خودآموزيشان دارم و اصلا سرگرمي من خودآموزيست. من سعي ميكنم آنچه را كه از روشهاي فهم/درك در دانشگاه و حوزه در رابطه با رشته هائي خاصّ آموخته ام را در ديگر موارد از بخشهاي علوم دقيقه بكار گيرم و بياموزم. در كامنتدوني هم حوصله بيان ريز و درشت معارفي كه بدان واقفم و بدان مطالبم را در صدد عنوانم ندارم و لزومي هم بهش نيست مگر آنكه شخصي واسش پرسشي مطرح بشه. الان در حدود دوساليست و تا آنجا كه اقتضائات زندگي اجازه ميدهد به زيستشناسي دريا و موجوداتش مشغولم و در همين رابطه علاقه بسياري مثلا به لابستر پيدا كردم و شناختنش. آنچه را بنظرم جالب و شيك و حرف حساب بياد ازين دسيپلينها ياد ميگيرم و حوصله غرق شدن در ظرايف بيهوده و جدلي دانشمندان اين رشته ها هم بر سر مسائل سوپر فني و ناقطعي كه در لابلاي مشتي تزهاي خاكخورده در قفسه هاي دانشگاههاست ندارم. اگر واسه تخصصي شدن آكادميك معرفت هم پشيزي ارزش قائل بودم شايد برغم توصيه هاي اساتيدم از پيگيري درس و بحث تا مرحله نهائين دكتري و فوق دكتري آنهم عمدا سرباز نميزدم. به يكيشان گفتم كه اگر در من نبوغي بود و براستي تزي اوريجينال در چنته داشتم كه استادجان توي خينگ الان بايد شاگردم ميبودي! و طرف از خنده روده بر شد! من از تخصّص بيزارم! من مالتي دسيپلينم آرزوست؛ يعني دلم ميخواد روزي قادر باشم تا با كاربستن همه علوم و معارف بشري بسراغ يكايك مشكلات و معضلات خودم و نوع بشر برم. من اصلا از اين جدا افتادگي مشكوك علوم انساني و دقيقه نگرانم و بدنبال راه حلّ سوّمي هستم و مقالي بلند را هم درين رابطه نوشتم و بنظرم جواد طواف سخاوتمند در بلاگش چاپ كرد. مثلا بجاي بيولوژي و سوشيولوژي اميدم به اينه كه رشته اي جديد كه اتّفاقا بقلم تواناي ويلسون زيستشناس پايه گذاري شد در كتاب كلاسيكش بنام ”سوشيوبايولوژي؛ سنتز جديد“ پديد بياد. من اميدم به همگرائي معرفتهاست؛ مستقل از نوع انسانيش و طبيعيش و فلسفيش و دينيش و كذا...!

خلاصه من همينم ديگه؛ آرياجان... خوشت نيامد از كلاست ميرم بيرون بابا :-) آخه فرمود:
همچو آن كر كو هـمي پنداشته است
كو نكـوئي كـرد و آن بر عـكس جـست


Saeed 18:02 @ Wed, 6 Jul 05

آريا من سه درخواست عاجزانه دارم كه واقعا هيچ بجز روششناسي مقتصدانه/وافي به مقصود و بنفع شخصي بجز خودت و مخاطبانت نيست:
۱. مدرنيته را بعنوان يك امر مجهول در نظر بگير و معادلات برهانيت را بر اساس حلّ آن صورتبندي بكن. الان روش تو كاملا بر عكسه. يعني تو هيچ چيزي درباره مدرنيته از جاش نميگي انگاري همه ميدانند كه چيست و فقط مونده برپا كردن آسمانخراشش در ايران و تو هم با عجله و پا برهنه افتادي دنبال مصالح و نقشه و اجراش. تو از مدرنيته آغاز كن و برو جلو تا ببيني كه در كجاي مسير مخاطبانت دچار عطسه و غش و ضعف ميشوند. بعد آنجا بايست و بگو آب را اينطور بنوشيد و لقمه را اينطور برداريد و چنان بايد جويدش و كذا.

۲. روانشناسي معرفت را با معرفت بما هي هي نياميز. اينكار تو مايه اتلاف وقت و مستلزم يكسري بازگرديهاي تسلسلي خسته كننده است و بخدا جاش توي كامنتدوني نيست. تو براهين و استدلالهاي ناب خودت را شسته و رفته و بدون عقبگرديهاي ظاهرا نامنتهي و عجيب و غريب بعوالم اسطوره اي ارائه بكن و اگر شخصي با عقل و تجربه و شواهد/مثالهاي ملموس قانع نشد؛ آنوقت يك كلاس خاص واسش بذار و بهش مابقي قضاياي معرفتي و ذهني و رواني انسان را آنهم بمقدار نيازش و در نهايت تا سرآغاز اسطوره ها تفهيم كن.

۳. آرياجان؛ من راستش نيازي به نصيحت بديهي تو مر مراقبتم به حفظ و رعايت تفاوت ميان علوم انساني و دقيقه را نميبينم و تو هم وقتتو خواهشا درينباره تلف نكن. من بارها در همين كامنتدوني به شخص شبح و ديگر دوستان رعايت لزوم اين تمييز را چه در مقام روش و چه در قلمروي اعتبار مطالب گوشزد كرده ام.
ادامه:. . .


دید 17:11 @ Wed, 6 Jul 05

پربار ترین و بهترین بلاگی که تا هنوز یافته ام. تبریک میگم به شبح. اینجا به یک دانشکده می ماند.


دید 16:45 @ Wed, 6 Jul 05

از خوانندگان دایمی شما هستم. فقط همین


Manochehr Zhandifar 16:39 @ Wed, 6 Jul 05

کمیته دانشجویی دفاع از زندانیان سیاسی

شماره 91-2005

تاریخ 2/4/1384

کیانوس سنجری بازداشت شد

کیانوش سنجری فعال دانشجویی - سیاسی ساعاتی پیش در منزلش درتهران بازداشت شد.

وی در طی تماسی با دبیر کمیته در تهران، با بیان اینکه هم اکنون مامورین با حکم جلب پشت درب منزلش هستند اعلام کرد که آنان قصد بازداشت وی را دارند.همچنین دبیر این کمیته برای دقایقی ازطریق تلفن شاهد هجوم مامورین به منزل وی بود.

هم اکنون نیز از وضعیت وی هیچ گونه اطلاعی در دست نیست و تماسهای همرزمان وی با منزل ایشان بی نتیجه میباشد.

به نظر میرسد یک روز یش از دور دوم انتخابات ریاست جمهوری ، این بازداشت نشانه ی دور جدید سرکوب و بازداشت فعالین سیاسی میباشد.

کمیته دانشجویی دفاع از زندانیان سیاسی ضمن محکوم نمودن این قبیل بازداشتهای غیر قانونی ؛ نسبت به سرکوبهای احتمالی بعدی اظهار نگرانی کرده و از تمامی مجامع حقوق بشری در سراسر دنیا خواهان توجه و رسیدگی به وضعیت فعالین و زندانیان سیاسی در ایران میباشد.

کمیته دانشجویی دفاع از زندانیان سیاسی

Komitedefa@yahoo.com


ماني 16:31 @ Wed, 6 Jul 05

شبح عزيز، ميشه يه کمي توضيح بدي ، چرا ما از اين شاخ به اون شاخ مي پريم ؟ به جاي بررسي همه جانبه اوضاع و تحليل جامع و گروهي از رويدادها، که نياز به کار گروهي دارد و از توان فردي بر نمي آيد، به نمونه برداري از بعضي موارد از رويدادها پرداخته که نتيجه گيري هاي بعضا شتاب زده ي نادرست و گاهي الابختکي درست منجر مي شود . مثال : اکبر گنجي با نوشته هايش و روشنگريهايش مردم را به سمت «آمران» قتلهاي زنجيره اي جلب کرد و همين طور دکتر زرافشان. عقلاَّ با آنها موافق هستم که مي بايست تحقيق مي شد و ريشه هاي محفل هاي به اصطلاح «خودسر» را از راه هاي قانوني شناسائي مي کردند و ..و.. ۸ سال گذشت و افکار روشنفکري و عامي با سمبل هاي عاليجناب سرخ پوش ، اقتدارگرايان ، آبادگران ، اصلاح طلبان حکومتي و..و..عادت کردند واتفاقي هم نيفتاد. سئوال اين جاست که گمان و ظن عمومي مردم از آمران قتلهاي زنجيره اي چه کساني بودند ؟ به نظر من چون هيچ کدام از جناح ها در طول اين سالها در برابر حقيقت جوئي مردم از رو نرفتند و با تمام وجود و با اجماع تمامي جناحها با حفظ اختلافات داخلي همديگر را « لو » ندادند تا کليت نظام حفظ شود در نتيجه معدل فعل و انفعالات انجام شده باعث شد که خاتمي و يارانش از مقبوليت بيفتند و اين پروسه ناکامي اصلاح طلبان حکومتي ،در انتخابات هشتم رياست جمهوري ، شوراهاي شهر و مجلس هفتم به آشکاري ديده شد و چيزي تازه نبود.اما اقتدار گرايان و آبادگران وبقيه راست ها
با تمام فضاخت هاي قضائي و امنيتي و سياسي به ميدان آمدند

نتيجه : روشنگري هاي ۸ ساله که مشکل مملکت را به درستي تسلط اقتدارگرايان ميدانست در دايره ي هواداران اصلاح طلبان داخل وخارج از حکومت گير کرد.
خاتمي و يارانش دو وظيفه ي مهم داشتند :
الف - بايد در جهت تحقق شعارهاي سياسي خاص ۲ خرداد پاي بند مي ماند و هواداران اصلاحات را متشکل مي کرد.
ب- با راهکارهاي مردمي و سراسري توده هاي بيشتري را به اصلاحات جلب مي کرد .
تا اقتدارگرايان را در صحنه زندگي ايزوله ميکرد .

اصلاح طلبان در اجراي اين دو وظايف استراتژيک شکست خوردند به کس ديگري مربوط نيست و بايد شجاعانه پذيرفت. حاميان صلاح طلبان حکومتي کاهش يافتند نه اصلاح طلبي !

وظيفه ي تاريخي :
روشنگران اصلاحات راهي جز تداوم کار خود ندارند و نياز به جلب لايه هاي بيشتر مردمي براي تغيير موازنه قدرت دارند. بايد مردم آگاهانه از اقتدارگرايان روي بر گردانند و اين خود به خود صورت نمي گيرد.

و با هات ۱۰۰ در ۱۰۰ موافقم که امروز بايد فکر رهائي گنجي و زرافشان و بقيه اسرا باشيم .

ماني کشوري


آریا 12:56 @ Wed, 6 Jul 05

سعید عزیز!.
.... نمیدونم چرا هنر و فنّ و استعداد تفکیک و ترکیب و تجزیه و نتیجه گیری را بلد نیستی با وجود اینکه توی هر اتاقی از اتاقهای دانش بشری نیز سرک میکشی. ببین جانم. فرض کن ایرانیان دوست دارند که عمارتی داشته باشند برای سکونت در آن. مسئله بر سر فقط داشتن مصالح ساختمان نیست؛ بلکه ما باید ایده ی ساختمان سازی و نقشه ی برپایی آن را نیز داشته باشیم. تفکّر فلسفی، بحث کردن در باره ی ایده و نقشه ی ساختمان است و ساختن عمارت، بحث مهندسی آنست و تهیّه ی مصالح، بحث امکانها و توانائیها و ابزارها می باشه. تو نبایستی دامنه ی اساطیر و فلسفه و زبان و ملّت و زمان و جهان و امثالهم را مقولاتی مجزّا از یکدیگر بدانی. بحث علوم دقیقه را نیز نبایستی با مباحث علوم انسانی و فرهنگی، اینهمانی بدهی و متدهای آنها را همچون متدهای ریاضی و فیزیک و علوم آزمایشگاهی بدانی. مسئله فقط خواندن متون یا آثار متفکّران نیست؛ فهم متون، بسیار دشوارتر و ثقیل تر از روخوانی آنهاست. من حتا هموطنانی را می شناسم که مثلا در باره ی هایدگر، رساله ی دکترا نوشته ان؛ ولی هیچ فهمی از افکار هایدگر ندارن. باورت میشه؟. چیزی که من در اینهمه آشفته نویسی تو نمی فهمم، همین همه چیز دانی و هیچ ندانی توست. بعد هم طوری چسب و وصله می کنی همه چیز را به هم که آدم می مانه چطور میشه اون ذهنیّتت را سامان داد. اساسا مقوله ی کائوس و کاسموس در ذهنیّت و روان انسان است که اتّفاق می افتد. ولی باشه. من سعی می کنم گاه گداری نکته به نکته ی مسائلت را روشن کنم. گمون کنم با « زمان » شروع کنم، بهتر باشه. برا اینکه خیلیها هنوز روشن نیستن در این قضیه از جمله خودت. حالا تا بقیه مسائلت که دست کمی از همین معضل زمان ندارن. ///


landlady 12:36 @ Wed, 6 Jul 05

و 40 درصد از مردم که رای نداده اند. این تعداد رو هم نباید دست کم گرفت. رقم کمی نیست در وضعی که چه دولت و چه احزاب برای رای دادن تبلیغ میکردند. و اگر با آنهایی که به احمدی نژاد رای دادند که به قول شما خواستار تغییر بوده اند جمع زنیم به رقمی بالا میرسیم . جمعیتی که از این وضع ناراحت است و آماده تغییر دادن آن.


landlady 12:30 @ Wed, 6 Jul 05

و 40 درصد از مردم که رای نداده اند. این تعداد رو هم نباید دست کم گرفت. رقم کمی نیست در وضعی که چه دولت و چه احزاب برای رای دادن تبلیغ میکردند. و اگر با آنهایی که به احمدی نژاد رای دادند که به قول شما خواستار تغییر بوده اند جمع زنیم به رقمی بالا میرسیم . جمعیتی که از این وضع ناراحت است و آماده تغییر دادن آن.


Saeed 7:50 @ Wed, 6 Jul 05

ادامش:. . .

۲. ظاهرا از علم احتمالات و اصول بنيادين آن هيچ نميداني يا بد خواندي درسهات رو. اوّلا؛ مگر همين مقالك شخص تو خارج از تئوري احتمالات است و گوئي مثلا بايد آنرا با روش ديگري وارسي نمود و معتبر دانست؟!
ثانيا؛ مگر اخبار روزمره راديو تلويزيوني و مطبوعاتي و اينترنتي و كذا و يا مثلا هميندست تحليلهاي شبح و ديگر دوستان و سپس باز بحثهاي دست چندم بمراتب وقت تلف كن تر درباره شان آنهم حين مواجهتشان با ظهور مثلا بچّه غاز سياه، احمدي نژاد، چقدر معتبره و لذا تا چه ميزاني از موفقيّت قادر بوده و هست، ولو كه سطح و عمق آثار تحليليشان در رده حرفه ايها از ژورناليستها و تئوريسينهاي سياست و اقتصاد و جامعه بوده باشد، تا بنحوي غير شانسي احتمال ظهور هيتلر و يا پيروزي انقلاب اسلامي در ايران يا فاجعه جنگهاي قومي اخير در اروپا و يا فروپاشي شوروي يا همان واقعه سمپتامبر ۱۱ يا در عقبش شيوع القاعده ايسم در جهان توده اي اسلام از اندونزي بگير و بيا برو تا شاخ آفريقا را پيش بيني بكنند؟!

۳. آرياجان؛ هي با تاكيد ميخواد بگد كه بله من نوعي مدرنيته را نميفهمم؛ باشه و خيالي نيست چون هر چه از دوست استاد رسد نيكوست. امّا بگذاريد خدمت او بگم كه آريا هيچ ميدانستي كه يكي از مهمترين ويژگيهاي مدرنيته عدم فهم انسانهاي ساكن مدرنش است به ريسك :-) ؟! و هم اينرا ميدانستي كه ذهن ما در طول حيات تكاملي چندين ميليون ساله خودش چنان بقول ريچارد داوكينز و اسكينر و دانيل دنت شكل گرفته كه بيشتر محتمله كه از خطاهاي تكرار پذير درس بگيرد تا ريسكهاي نامحتمل؟! مثال: آن حيوان خزنده و پيچ درانداز و خوش خط و خال سبز و زرد و مشكين قاعدتا بايد بسيار سمّي و خطرناك باشد؛ پس حذر از او و لذا نخوردنش! دينگ دانگ...خبط بيولوژيكي! دست بر قضا خوش خط و خالي يك مار هر چه بيشتر احتمال زهري بودن سمّش تا نقطه بحراني به هلاكت افكني يك انسان يا مثلا حتّي يك غورباغه كمتر :-) آن تلوّن رنگين پوست؛ يكنوع خالي بندي پيشگيرانه/حفاظي است جانم كه بهش ميگن /آنست ادورتايزينگ/تظاهر طبيعي=صادقانه در بيولوژي :-)

يك حدس سعيدي: احتمال آنكه نادر بكتاش و كلّ اعضاي حككا اين نقد مرا فهميده باشند آنهم با توجّه به ضريب هوشي معمول و به نمايش گذاشته اينها در كامنتدوني شبح چيزي در حدود ۰.۵٪ است :-)


Saeed 7:48 @ Wed, 6 Jul 05

يكي نيست به اين نادر بكتاش در ۵۰ بگه آخه دوست غيبت زده حالا نميشد بجاي آنكه از موضع بالا و تو گوئي يكي از سمپاتهاي دست بيستمت مقالت را اينجا الصاق كرده ميامدي خودت متواضعانه و با قبول مسئوليّت حرفت را مستقيم به شبح و ديگران ميزدي و پاش هم از نقد و وارسي واميستادي! من سرم درد ميكنه به پاپيچي و بحث با نادر بكتاش! ايكاش عضو تشكيلات تقّ و لقّش ميبودم بلكه بعنوان يك ادوايزر و كانسالتنت و اسپينر وضع رقّتبار چپرويهاي بدفهم شده كيركيگاردي، جلوزني از تاريخ شتابان رو بسوي آينده ولي ظاهرا رو بعقب
گرد، را ترمزي ميشدم واسه كادر رهبريشون. نادرجان هر وقت خودت حاضر و ناظر شدي آنوقت به تو سه چيز را تفصيلا و نه درينجا بطور مختصر گوشزد ميكردم:
۱. تو خودت شخصا دلت چي چي ميخواد؛ داداش؟!
نادر: آمريكا به ايران حمله كند.
سعيد: پس تو نبايد با نوشتن چنين مقاله هائي منبعد احتمال سياه از آب در آمدن يكي از جوجه غازهاي حاصل يك جفت غاز سرتاپاسفيد را چنان پيش بيني كني كه اگر مثلا در قبل از حمله سپتامبر ۱۱ سكيوريتي فرودگاههاي آمريكا به تيغ موكتبري حسّاس، كما اينكه به همه اشياء تيز و برنده، ميشدند احتمال آن رويداد عظيم تاريخي و بهمراه آن تبعات انقلابيش توسّط القاعده ناممكن=صفر ميگشت و تو هم حضور آمريكاجونت را در ايران ميس ميكرديش !

نادر: آمريكا به ايران حمله نكند.
سعيد: پس چرا مقالت در مقام پيشگيري نيست؛ بلكه بر عكس با يك ژست هايندسايتي و سري كه بظاهر درد نميكنه در صدد نسخه پيچيشي و مطالب ديگران كه ميگن روي اين موضوع ميخ نشده و وقت نذارند را به باد تمسخر ميگيري؟!


Saeed 23:20 @ Tue, 5 Jul 05

خوب؛ آرياجان خوب همين كتابها را الكترونيكي بكن و وسواست را عمومي؛ پابليك! حوصلشو نداشتي؛ بده اميد ميلاني علمدار خودمان كه سرش واسه اينكارهاي فنّي ميخاره بكنه واست! آنهم بتدريج و مثلا به همان روشي كه گفتم. بعد تو بر اساس فيدبك بشين به بازبيني/اديت. واكنش ديگرانه كه مهمّه؛ چون مخاطب كتاب تو نيستي ضمن آنكه تو بايد به موانع و چاه و چاله هاي ذهن ديگران اگر بناي گفتمان داري اوّل خوب واقف بشي و هيچ علم و معرفت خاصّي را در نزد آنها مسلّم و مفروض نپنداري و لذا نكته به نكته و مرحله به مرحله با ارائه تعارف و توضيحات و معاني و بالاخره براهين از فصلي به فصلي و از كتابي به به كتاب ديگر برويم. تو همان وسواس را ضمن حفظ عموميش كن؛ نميگم كوتاه بيا. اصلا فرق كتاب و جستار/ايسي در همينه كه كتابنويس بيشتر در صدد تفهيم و تدريس و تعليم تزشه به اقشاري كه مانند خود او بدنبال آن مسائل نبوده اند هر چند كه واسشون جالب و مهمّه. در حاليكه جستار نويس صرفا ميخواد با فنّيترين روشها و اصطلاحات آنهم خيلي فشرده و عاجل تزي جديد و شايد هنوز ناپخته نزد خودش را به هم رده هاي حرفه اي خود اعلان بكند. يه چيزي شبيه جار زدن مخترعي به هيجان و وجد آمده در خلق مصنوعش!

مرسي از تحمّلت؛ من از شدّت بيخوابي دارم رو بزوال ميرم بابا اين روزا ــ مرديم الفاتحه يادت نره :-)


Saeed 22:42 @ Tue, 5 Jul 05

۶. ميگي: ” ... آيا اين توقع تو يا ديگران، احمقانه نيست که من به جای انديشيدن در باره ی ريشه هايم بيايم ... زبان و آداب و سنن مردم صحرای کالاهاری داشت فکر می کرد؟“. اين حرفت از مصاديق بارز سر بي صاحب تراشيدنه؛ جانم! آخه آنچه را كه تو امروز ايراني ميخواني و منظورت به معناي مدرن قضيه يك ملّت (كدام ملّت) و زبان (كدوم زبان) و يك دولت (كدام سيستم) و مرز و بوم خاصّ (كدام كشور) است آرياجان؛ در دنياي كهن نه وجود خارجي داشته و نه تو و نه هيچ شير مادر حلالخورده اي قادر به كشف و ضبط و احيائشه. تو يكسري مفاهيم مدرن رو برداشتي و ازش يك چراغ نفتي لرزان ساختي و ميخواي بري در دل طوفان سرد و باراني سوزن والده گرامي پانصد پشت قبليت كه در حال خيّاطي از انگشتش ميان برّي از خاك و اشغال افتاد و گم شده را حالا واسه ما پيدا كني. بلي، اقوامي پراكنده اونجا و اينجا ( يعني اصلا آنها به جغرافياي محل زندگيشان آگاهي نداشتند تا نسبت بدان ازين دست علايق و عرقهاي ناسيوناليستي و بعضا فاشيستي پيدا بكنند. مادام كه يك سرزميني قابل كشت و زرع و واجد ديگر مواهب طبيعي و قابل دفاع بود خوب حفظش واسشون مهم بود والّا برو كه ميري هر آنجا كه آب و هواش خوشتر و بهتر؛ يك چيزي شبيه همين مهاجرين دنياي مدرن خودمان ديگه! ) بودن و دور هم جمع ميشدن و از براي رفع حاجت شخصي را به رياست و كياست امور مهمتر واميداشتن و كذا و البتّه اطاعتش ميكردن و برو تا چهار صباح ديگر كه قلدري يا نسيمي از طرف ديگري بورزد و وارد يكسري عهد و پيمانهاي جديد و احيانا جنگ و صلحهاي ديگر. من ميگم تو جهاني بينديش و همين مشكلات فعلي ايرانمان را در صدد آدرس باش بدون آنكه بخواهي درين مسير صفرازائي بكني بجاي تغذيه؛ جان من! در ضمن؛ اين واژه /ريشه/ هم عزيز من بطور علمي صحبت كنيم ( و صرفنظر از نگراني به حقّت در باره فهم من از تمايزهاي ميان زمان در ممپلكسهاي مربوطه ) تا اجداد نئاندرتالمان ميشه ازش رفت پائين و بلكه پائينتر؛ يعني از اوندست آسانسورهاست كه وقتي راه افتاد به سمت اسفل السّافلين ديگه برگشتش با خدا=آرياست :-)

آرياجان؛ مقام استادي به ازين است كه تو در پيش گرفتي! بيا و از خر شيطون جستي به پائين بزن و كتابنويسي رو شروع كن. در ضمن گفتي جامع المقدّمات و چه و كذا؛ ميخواستم بگم در همان سنين نوجواني كلّ آنرا از عمه ام ياد گرفتم آنهم در ظرف يكي دو تعطيلات تابستاني!


Saeed 22:20 @ Tue, 5 Jul 05

۳. آرياجان؛ بجان عزيزت قسم من مطلب درباره زمان و ماهيّتش از نوع فلسفي و تاريخي و علمي و الهيش بگير تا كذايش زياد خواندم و اگر تو به من چيزي بياموزي ممنونم!
۴. در مورد نقد بالقوّه پوپر از روش تو هر وقت آنرا صورتنبدي نمودم قضاوت كن نه از پيش. من مطلقا به قضيه دترمينسم اشارتي ندارم چون اصلا ازين بحث بيهوده خوشم نمياد. نه، من منظورم اشارة اوست به ارجاع ذاتهاي افلاطوني واجد اتوريته.
۵. برخي اوقات آنقدر مسائل را بهم ميپاشي كه جدّا دلم ميخواد خودكشي كنم هان!!! آرياجان؛ تو يا روانشناسي ميداني يا نه يا ذهنشناسي/كاگنتيو ساينس ميداني يا نه يا منطق ميداني يا نه يا فلسفه ميداني يا نه يا با فلسفه علم آشنائي يا نه! ولي در هر صورتش؛ اينرا بدان كه برغم تاثيرات روانشناسانه/اساطيري/ميتويشنهاي صدفه اي/الهامها/خوابنما شدنها/سيب افتادنها... در آندست محصولات علمي يا فلسفي هيچ دخل عيني كه تن به وارسي ابطالي بدهد ندارد كه ندارد كه ندارد؛ جانم! ماكسول و انيشتين فيزيكدان جزو كساني هستند كه منشاء فهم خويش را بارها و بزبان الكن خودشان گونه اي الهامات/اينتويشن ميدانستند! امّا يكبار سر كلاس و سمينار ورداشتن بگن آهان؛ شمائي كه ما را زير مهميز نقد برديد اينرا بدانيد كه ما ملهميم از عالم غيب. واجد پاره هائي از علم لدنّي شديم. و لذا اعتبار تئوريهايمان و بقول مرحوم خميني خــفـــه...! حالا حكايت فهم توست از معناي مورد نظر من در باب استقلال انگيزه از انگيخته و تفاوت گذاري ميان روانشناسي معرفت با خود معرفت. فقط آرياجان بذار از باب تو خود بخوان حديث مفصّل زين مجمل مثالي بزنم و برم سر مطلب بعديت. ويتگنشتاين پايه گذار دو مكتب متفاوت فلسفي است؛ يعني ركوردي كه از هيچ فيلسوفي مشاهده نميكنيم و همين نابغه دهر در پاسخ معشوقه راسل در اينكه آيا او با آثار كلاسيك فلسفي آشنائي دارد يا نه ميگد خير و اصلا هيچگونه نيازي در مقام انديشيدن و تفكّر فلسفي به اتلاف وقت روي آن معمّا پردازيهاي مشتي خل و چلاق همچون خر به گل رفته از افلاطونش بگير بيا تا همين راسل ترتيب دهنده شبانه خودت در خودم احساس نميكنم! مگر فكر كليد و چوّپان و ريشه دارد؟! عجبه هان! آنوقت اين را همان آريابرزن زاگرسي ميگد كه دائما ما را به خودانديشي و كفايت آن دعوت ميكند!!! ما كدامين آريا را بايد باور بكنيم؛ آرياجانم؟ و در همين راستا هي نقش اساطير كذا را برخمان ميكشد و تا ما تمام كتبي را كه او خوانده اگر شيش بار قبلا دور نكرده باشيم آنگاه درباره عقل نبايد جيك بزنيم؟! جلّ الخالق و قربون انصافت بره اون كلبهعلي سماور دم كنت :-)
ادامه: . . .


آریا 21:53 @ Tue, 5 Jul 05

سعید عزیز!.

بابا به پیر به پیغمبر به صبوری همین شبحی ناز سوگند. من نه از دست تو ناراحتم نه حتّا از دست دیگران. مرد حسابی. من اگر به تو بگم که تا همین امروز، بیش از هفده جلد کتاب نوشته ام که هر کدامش حدود چهارصد صفحه میشه. باورت میشه؟. اینقدر یادداشت، دور و بر من ریخته که حدّ و حساب نداره. ولی آدم خیلی سختگیری هستم و تعجیلی در انتشار آنها ندارم؛ زیرا مطالبم را دائم باز اندیشی و از ابعاد مختلف وارسی می کنم. همون جستارهایی که تا به حال منتشر کرده ام، نقش بسیار خوبی در روشنگری اذهان داشته اند. اصلا تمام گردانندگان وب سایت فرهنگشهر از دستم دلخورند، برای اینکه دیگه جایی مطلب نمی فرستم. سر همین قضیه نیز شبانه روز، فحش است که نثار من بدبخت میشه و منم جوادم دیگه!. بعدش هم پسر خوب!. از کسی قهر نمی کنم. این مباحثی که تو از من می شنوی، فقط قطره ای از مطالب کتابهایم می باشند. صبور باش پسر خوب شاید بعد از مرگم منتشر شدند. تازه خبر نداری که همسرم چی میگه. اون میگه وقتی مُردی. من، کتابخانه ات و مزخرفاتی را که نوشته ای، همه را جمع می کنم یه گوشه ای و لاشه ات را با آتش اونا می سوزونم و به بچه هام نیز می گم که باباتون اصلا از جنس آدم نبود!. خب!. حالا بیا و درستش کن!. من خودم را اصلا و ابدا استاد نمی دانم؛ زیرا سقراط همواره پیش چشمم می باشه. منم چیزی نمی دانم و این به معنای شکسته نفسی یا کتمان دانسته هایم نیست به خدا. تلاش دارم با دیگران به کشف حقیقتی دست یابم آنهم به کمک آنها. بنابر این اگر حرفهای دیگران را برمی سنجم، حمل بر نشان دادن نادانیهای آنها نیست. بلکه می خواهم نشان دهم مسئله، غامضتر از آنست که ما تصوّر می کنیم. در نتیجه بایستی عمیقتر و دقیقتر بیندیشیم و راههایی را برای برورفتن از این فاجعه ی هزاره ای فرهنگ خودمان پیدا کنیم. بابا جون. من یه جوینده ای هستم که تمام تلاشم را گذاشته ام برای آبادانی در بطن ویرانگری. رک و پوست کنده. دارم در سنجشگری فرهنگ و روان و تاریخ و اساطیر ایرانی به زایشی نو می اندیشم در راستای مدرنیته. ذهنیّت و تمام رفتارهای ما ایرانیان، به شدّت اسطوره ای می باشه. منم تلاش دارم که چنین ذهنیّتی را متلاشی کنم و به جایش تفکّر زنده در مفاهیم را بنشانم. ذهنیّت اسطوره ای در تضاد شدید با هر گونه تحوّلی می باشه؛ زیرا در بطن تصاویر ایده آلی، محبوس و مجنون و محسور می باشه. اینه که کار ما دشواره بابا جان. این طورها هم ساده نیست که میگن. از این رو، ما تا نتوانیم از این ذهنیّت اسطوره ای؛ آنهم آگاهانه و مستدل بگسلیم، امکان نداره دنیای مدرن را بفهمیم. لازمه ی گسستن نیز، شناختن آنهاست. اگر تاریخ تفکّر یونان را بخوانیم. می بینیم که سقراط و پیش سقراطیان با اساطیر یونانی گلاویز شدند تا بتوانند تفکّر فلسفی را در دامنه ی مفاهیم بیافریند. امروزه روز، غرب متمدّن و پیشرفته، مدیون زحمات آنهاست. حالا یه آدم پیزوری مثل من اومده و داره تته - تته می کنه و با اینهمه مشکل روبره. شگفتا از ما ملّت! در هر صورت سعید عزیز. اگه شلوغ بازی نکنی. من سعی می کنم مشکلات و موانع گیجسری ما ایرانیان را با حوصله توضیح دهم. صبور باش. مگه شیش روزه به دنیا اومده ای؟. ///


Saeed 21:12 @ Tue, 5 Jul 05

۲. من بيش از چند بار اينو به وضوح گفتم كه تو استاد و من هم شاگرد؛ منتها من نوعي پرسشهايم صرفا از نوع جهل ساده نيست بلكه ممكنه ناشي از جهل مركّب باشه و در مواقعي از سر انتقاد و گاهي ايراد. خوب، اين رفتار طبيعي/فردي اشكالش چي چيه عزيز من؟! آقاجان؛ اين كلاس درس توست و برخي هم شاگردت؛ حالا استاد وسط بحث و جدل با شاگردان قهر نميكنه كه و يا تمام اراده و هنرش را صرف اثبات نافهمي و بيسواتي آنها نميكند؛ قربونت! و اينجا هم كلاس علوم دقيقه مانند شيمي نيست كه مثلا تو بگي آب سنگين مادّه ايست كه بطور نرمال در حالت مولكولي مركّب از دوتا اتم بنام كذا و بهمان آنهم با اين نسبت و خلاص. درين كلاس نوعي امّا آنچه مهمّه ادامه گفتمان و هر از چندي به مقصدي و منزلي دست يافتنه. اصلا انتقاد از يافته هاي استاد هم موتور محرك داد و ستدهاست و هم آزمايشگاه ايده پردازيهاي مطروحه در چنين كلاسهائي! والّا كه عزيز من آخه در كدام آزمايشگاه و زير كدامين ميكروسكوپي و يا با چه ترازوئي كمّي/كيفي بجز بحث ميشود همين پرنسيپهاي تو را وارسي نمود؟! تو اگر اينهمه كه روي اسطوره ها و نقش آنها در شكلگيري عقل و تاريخ و انسان كار كردي حالا اگر ازت انتظار داشته باشيم كه پرسشهاي آلوده ما را به دانسته ها و ندانسته ها از سر صبوري و درايت توضيح بدي امريست خارج از اخلاق استاد و شاگردي؟! مثلا همين چالشهاي من اگر نبود آنوقت فرصتي براي اينكه تو بداني اشكالات علمي يا گير و پيچهاي ذهني ما در كجاست واست پيش ميامد؟! ببين، يك استاد فيلسوف اصلا بقول ويتگنشتاين كارش تعليم چيزي به آن معنائي (مشتي قضاياي تركيبي) كه همتايش در سر كلاس فيزيك به دانشجويانش مي آموزاند نيست بلكه ۸۰٪ از تمام همّ و غم او صرف برداشتن موانع ذهني است در رابطه با پروسه /فهميدن/. پس؛ تو برين نهج سعي نكن كه تمام انرژيت رو صرف اين بكني كه ما صرفا مشتي از اعتقادات شخصي تو را بفهميم و بس. بيا و موانع عقلي را بردار و البتّه در كنارش هم بگو خوب واسه استراحت و در تكميل الباقي كلام بفرما ۲۰٪ از موضع من (يعني از هماندست قضاياي تركيبي) در باب ذهنيّت ايراني از تاريخيش گرفته تا معاصرش يا كذا مثلا.
ادامه:. . .


آرمین گیله مرد 21:12 @ Tue, 5 Jul 05

سلام ....اما این پاسخ را نمیخواهند بشنوند ...


Saeed 21:10 @ Tue, 5 Jul 05

۱. آرياجان؛ از دست من دلخور نشو؛ من كه بهت اخطار دادم اون پائينا كه ازت حسابي عصباني ميشم اگه لجت دربياد از خر مگسبازيهام !!! من صدبار گفتم تو مشكل روش داري آرياجان و بازم ميگم؛ ولي تو هي مياي با من بحثهاي محتوائي ميكني كه كاملا اتلاف وقته! واسه همينه كه بجاي تحويل چهارتا كتاب و رساله درست و حسابي درين مقطع از عمرت هنوز مطالبت داره توي يك وبلاگ خاك ميخوره. تو بجاي جستار نويسي كه در واقع اگر ازت خواستن در روزنامه يا مجلّه اي چاپ بشود و تو بدان اقدام كني؛ ميبايست بجاش شجاعانه و از سر صبر و متانت بشيني ديگه منبعد به نوشتن كتاب*. بيا و به اين توصيه من گوش كن؛ با كامپيوترت و فصل به فصل كتابي را كه عشقته بنويس و بلافاصله پس از هر فصل آنرا واسه من و ديگر دوستاني كه قول خواندش و فهمش را بتو ميدن ايميل كن و همجنان ادامه بده تا آخر! ببين محصولش چه ميوه ناب و شيريني از آب دربياد! اگه ضرر كردي من از ادّعاي سيادتم در نوادگي پيامبر دست برميدارم :-)
*آرياجان؛ اگه سرّ كتابنويسي و اهميّتشو واسه خودت و مخاطبانت رو فهميدي در مقايسه با همين جستار نويسيهاي شلخته؛ آنگاه ممكنه به تيزهوشي من معترف بشي؛ والّا كه سود توصيف من از ميزان هوش خانواده درهمي چي چيه بجز فخر فروشي؟! ولي حاضرم در صورت شك تو را به اهلش ارجاع بدم تا شهادت بدن برات :-)
ادامه: . . .


آریا 20:15 @ Tue, 5 Jul 05

... اردشیر عزیز!.

راستش را بخواهی دوست گرامی. بحث بر سر اختلاف نظر نیست. بلکه بحث بر سر اینه که سعید عزیز اصلا گوش نمی کنه من چی میگم و سعی نیز نمی کنه که در باره ی محتویات و سمتگیریهای فکریم، بیندیشه. من هیچوقت، ادّعای نصّ آسمانی بودن افکار و دیدگاههایم را نداشته ام و ندارم. ولی از کسانی که به همآوردی فکری می آیند، انتظار دارم که دروس ابتدائی تفکّر در مفاهیم را حدّاقل بدانند که من مجبور نشوم توضیحات اضافه بدهم. به جان عزیزت اگر بروم به تمام دوستانم از آکادمیکرش بگیر تا کشیشهایی که با علاقه به حرفهایم گوش می سپارند و نکته های بکر کشف می کنند، بگم که روشنفکر ایرانی هنوز که هنوزه مقوله ی زمان را نمی فهمه؛ ولی عاشق و بیقرار مدرنیته می باشه. به جان عزیزت آبرو برای من نخواهند گذاشت از تمسخر کردن و متلک گفتن. بحث مدرنیته، بحث زمان فلسفیه؛ نه فیزیکی و قراردادی. یعنی تا ما نتوانیم مفهوم زمان را از لحاظ فلسفی بفهمیم، به هیچ وجه نیز نمی توانیم معاصر دیگر کشورها باشیم. ذهنیّت ما ایرانیان در زیر بار حافظه ی تاریخی داره له میشه و خودمون خبر ندارم. آدمی مثل من تلاش دارم که حافظه ی تاریخی را از درون، سنگ به سنگ، متلاشی کنم و به جای آن؛ سنگ به سنگ، آگاهبود تاریخی بیافرینم. منظورم اینه که ملّت ما بایستی از دامنه ی حافظه ی تاریخی به دامنه ی آگاهبود تاریخی وارد شود تا مفهوم همپایی با زمان را بفهمد و ستیز با جهان مدرن نداشته باشه و تفکّر فلسفی دقیقا در راستای همین آفرینش فضای آگاهبود تاریخی داره حرکت میکنه. به عبارت دقیقتر، تفکّرات من؛ یک جنبش ضدّ تاریخیست در گلاویز شدن با ذهنیّت و روان و فرهنگ ایرانی برای تونل زدن به سوی مدرنیته بدون گذر کردن از راههای صعب العبور و ناممکن. این مسئله را فقط کسانی می توانند بفهمند که مفهوم زمان فلسفی را عمیق و مستدل، دریافته باشند. نه کسانی که در امتداد زمان فیزیکی و قرارداری لم داده اند و شبانه روز، کلکلکل مدرنیته می کنن.
در باره ی وب سایتم. بله عزیز دارم. ولی فعلا دارند تعمیرش می کنند و هنوز تمام نشده. مطالب مرا می تونی در این جاها بخونی:

www.farhangshahr.com ( بخش جستارها )

www.vitaactivacontempelativa.com

آدرس وب سایت جدیدم این خواهد بود که به زودی آماده میشه:

www.keyhangasht.com


ardeshir 19:17 @ Tue, 5 Jul 05

آريای عزيز. عليرغم بعضی اختلاف نظرات و برداشت های متفاوت ، بحث ها و استدلال های جالب و خواندنی شما را با علاقه دنبال کرده ام. هر چند که به لحاظ عدم شناخت و آگاهی لازم در بحث ها شرکت نکرده ام. مسئله مهم هميشه اين نيست که « همه » انسان ها حرف آدم را درک کنند بلکه همينکه حس کنجکاوی دوستان و حتی مخالفان برانگيخته بشود و ياد بگيريند و که ميشه به مسائل از زوايا و پرشپکتيو های متفاوت نگريست . و نسبت به نگرش های متفاوت و ساير انديشمندان و صاحب نظران کنجکاو شدن، اهميت شايانی دارد. آيا از طريق اينترنت مقدوره که با ساير نوشته های شما و دوستان ديگری مانند سعيد آشنا شد !؟ شاد و موفق باشيد !


مریم 17:08 @ Tue, 5 Jul 05

درکت می‌کنم شبح جان. توی زمان خیلی بدی زند‌ه‌گی می‌کنیم. حق داری زودرنج بشی. به‌خصوص اگه راجع به چیزی حساسیت نشون بدی و برات مهم باشه.
خوش‌حالم که قبول کردی من قصد کنایه‌زدن و ناراحت کردنت رو ندارم.
می‌دونی من با این‌جا خیلی راحت نیستم. اصلا شبحی که خاکستری نباشه که شبح نیست. یه حس غریبه‌گی به آدم دست می‌ده. با هزار بدبختی از فیلترشکن رد می‌شم که وبلاگ اصلی رو ببینم. (انگار مثلا با لج‌بازی من مشکل فیلترینگ حل می‌شه.)
راستی من یه تشکر هم بهت بده‌کارم. بابت تبریک تولد. ایشالا خودت هم صد ساله بشی. خیلی خوش‌حالم کردی. ببخشید که دیر شد.


سهيلي 15:35 @ Tue, 5 Jul 05

آدم از مقايسه ي انتخابات ۲ خرداد ۷۶ با ساير انتخابات به روشني مي بيند که نيروهاي بالنده در دوم خرداد دست بالا را داشتند و اراده کرده بودند نيروهاي واپسگرا را تو طاقچه بزارند و با اصلاحات مبرم جامعه را از سراشيب سقوط نجات دهند. ولي زندگي بار ديگر ثابت کرد که عده اي با همان شعارهاي مردم فقط در ظاهر سوار موج شدند ، تمام بافته ها را پنبه کردند. در انقلاب بهمن هم خيلي ها دم از آزادي و دموکراسي زدند .از جمله غرب! ولي ديديم که دربرابر تمام اعمال ضد حقوق بشر ملاها سکوت کردند .خنده دار ترين جاي مسئله اينست که رژيم هميشه گناه را گردن ديگران انداخت و حالا هم «اصلاح طلبان» ديني که ۸ سال فس فس کردند تا ميليوها راهروان اصلي اصلاحات را خسته و منفعل نمودند. با کمال وقاحت موضوع را به تحريم کنندگان نسبت مي دهند که چرا به رفسنجاني راي ندادند.کيست که نداند دايره نفوذ و تاثير تحريم کنندگان آنقدر نيست که ميليونها جوان و زن دوم خردادي را از صندوق ها دور کند اين از دستاوردهاي خاتمي و يارانش بعداز ۸ سال بي عملي و فرصت سوزي مي باشد.


آریا 15:22 @ Tue, 5 Jul 05

... سعيد عزيز!.
... ببين جانم. در یکی از همین پستهای شبح به یک خانم بسیار محترم، خطاب کردم که برو و کتابهای فلان متفکّر را بخون و بیا تا برای گفت - و - شنود به یک پرنسیپ کلامی برسیم آنگاه در باره ی مسائل مثلا ایران و یافتن راههای درمان، بحث کنیم. من اون حرف را خطاب به او زدم؛ ولی راستش را بخواهی مخاطبم، تمام آنانی بودند که وبلاگ شبح را می خوانند از جمله خودت. از این مطلبی که نوشتی، متوجّه شدم که تو نیز بسان تمام روشنفکران ایرانی در معنای وسیعش، معنای زمان را اصلا نفهمیده ای و در صدد فهم آن نیز نیستی. این به معنای نادان بودن تو نیست. اشتباه برداشت نکن. دنبالش نرفته ای که بدانی و بفهمی. تو و دیگران، مقوله های زیر را بایستی وقت بگذارید و به شخصه دنبال فهمشون بروید. من حوصله ندارم یک مطلب صد بار گفته و نوشته شده را تکرار کنم. انرژی ندارم جانم:
۱- معنا و تفاوت و رابطه ی مفهوم زمان در فیزیک و در فلسفه و تئولوژی و اساطیر ۲- معنا و تفاوت و رابطه ی تاریخ ( Geschichte / History / histoire ) و رویدادنگاری و پیشگزارده گی ( Geschichtlichkeit / Histiricite / historicity ). اینها مقولات مختلف و متفاوتی هستند که یک روشنفکر مدّعی روشنگری بایستی تمام ظرافتهای تفاوتی آنها را بداند جانم.
2- آن مسئله ی « پوپر » در باره ی دترمینیسم می باشه پسر خوب که منظورش بیش از هر چیز، انتقاد از تفکّرات مارکس می باشه. در ضمن این را هم تذکّر بدهم که بینش دترمینیستی مارکس به طور ناخودآگاه در تفکّراتش راه یافته بود؛ زیرا در خانواده ای یهودی تربیت شده بود و به شدّت زیر ضربآهنگ زبان و فرهنگ یهودی بود که سرمنشاء فکرش به مقوله ی « جبر » در فرهنگ و روان یهودی و سپس رهایی از عذاب دنیوی در ایمان آوردن به یهوه و کذا و کذا و غیره و ذالک می باشد که بحث من نیست. اون حرف « پوپر »، هیچ ربطی با مباحث من ندارد و اتّفاقا بر خلاف نظر تو، دقیقا در راستای تفکّرات من نیز می باشه. زیر و بمش را ازش می گذرم، چون حوصله ندارم و تو نیز هوش نیستی جانم.
3- اون مسئله ی « متافیزیک ناب به طور مستقل و به خود سازگار و بدون اتّکای به مشتی اسطوره » را فقط توی فانتزی و رویاهای شبانه ی خودت می تونی پیداش بکنی جانم. اگر روی کره زمین در گوشه ای از جهان، چنین مطلبی را دیدی یا شنیدی یا خواندی در جایی حتما یه نامه به تمام سازمانهای فاضلاب سراسر جهان بنویس و از آنها خواهش کن که تمام عن و گه دنیا را بر زنده و مرده ی آریا فرو بریزند.
4- اون مسئله ی « فلات ایران » نیز خبط و خلط مبحث است جانم. مثل اینکه من ایرانی هستم و رگ و ریشه ام و خمیرم در تغاری به نام ایرانزمین و فرهنگش ریخته و کوبیده و ور آمده و سپس در تنور تاریخ میهنم و جهان پخته شده است. آیا این توقع تو یا دیگران، احمقانه نیست که من به جای اندیشیدن در باره ی ریشه هایم بیایم مثل دیگر هموطنان فوق العاده با هوش و متفکّر بی مانند در عرصه ی کیهانی به فضولیهای آنچنانی در باره ی مسائل فرهنگ و تاریخ و روان دیگران کلکلکل کنم؟. مگر موقعی که کانت می اندیشید در زبان و روان ایرانی می اندیشید؟. مگر موقعی که ارسطو و افلاطون و سقراط در باره ی مسائل یونان می اندیشیدند، در باره ی زبان و فرهنگ کشورهای آسیا و چین و امثالهم، اظهار لحیه می کردند؟. مگر موقعی که دیوید هیوم در باره ی مسائل حکومتی و سیاسی و غیره و ذالک می اندیشید، در زبان و آداب و سنن مردم صحرای کالاهاری داشت فکر می کرد؟.

نه سعید عزیز!. جان مادرت. من حوصله ندارم با انسانهایی در باره ی فقه و اجتهاد و غیره و ذالک صحبت کنم که هنوز « جامع المقدمات » را درست و حسابی نفهمیده اند. متاسفم دوست عزیز. خر ما از کرّه گی دم نداشت. من دیگه وارد هیچ صحبتی نمیشم تا تو بری و حسابی ذهن خودت را از اینهمه اغتشاش ،آزاد بکنی. شاید بعدها در یه گوشه ای دوباره به هم رسیدیم. نمی دونم. من از حضور تمام دوستان و شبحی ناز و بسیار دوست داشتنی که صبوری و دوستی کرد در حقّ من، بسیار بسیار سپاسگزارم. خوش و شاد باشید. ///


14:34 @ Tue, 5 Jul 05

جنگ آمريکا و ايران ؟

نادر بکتاش
4 ژوئيه 2005
آمريکا در چه شرايطی به ايران حمله می کند؟
منظور من شرايط سياسی، که بلافاطله قوای دماغی سياسيون آماتور اپوزيسيون و نيز ملانصرالدين های اصلاحاتی درون و حول و حوش رژيم را سيخ می کند تا با تفکرات و جمله پردازی های عميق خود و ديگران را ميخ کنند نيست، عملا اوضاع چگونه خواهد بود؟
احتمال حمله نظامی آمريکا به ايران، لشگرکشی تمام عيار يا ضربه های موضعی، توسط هيچکس زير سوال نمی رود، برخی آن را منفی يک درصد می دانند و شماری آن را صد و يک درصد تخمين می زنند و با هم بگو مگو می کنند (عده ای هم حول و حوش درصدهای ميانی می پلکند). اما، بگذاريد برای يک لحظه فکر کنيم که اين اتفاق حتما خواهد افتاد : پراتيک، انتزاع و آکادميسم و درصدهای احتمال را در هم می شکند و واقعيت را جلوی چشم می گذارد؛ و اين پراتيک، در صورت وقوع، آنچنان اهميت دارد که لازم است که حتی اگر آن را احتمالی يک در ميليون بدانيم، روی آن خم شويم. تنها روی يک وجه آن : نيروهای نظامی و دستگاه دولتی - رسانه ای آمريکا و جمهوری اسلامی از هم اکنون آماده برای مقابله با اين وضعيت محتمل هستند، ساير دول و نهادهای اروپا و غيره هم بلافاصله در حالت آماده باش سياسی - عملی و خبری قرار خواهند گرفت.
مردم و سازمانهای سياسی اپوزيسيون چه خواهند کرد؟
جنگ از زمره مقولاتی است که می توان هزاران ساعت راجع به آن بحث و فحص کرد، اما اولين بمبی که آن نزديکی ها بيفتد، همه چيز را تغيير می دهد. مانند مرگ است که همه می گويند حق است و شتری است که در خانه همه می خوابد، اما تصور نمی کنند که ممکن است روزی يقه خودشان را هم بگيرد و خودشان هم بميرند! مردم آماده نيستند، سازمانهای اپوزيسيون هم صريحا اين احتمال را (حتی اکر منطقا هم بپذيرند) در نظر نمی گيرند و مردم را آماده نمی کنند.
بايد به مردم گفت که کاملا ممکن است که اوضاعی مانند عراق در ايران پديد بيايد، ما خواهان آن نيستيم اما در صورت وقوع بايد آمادگی داشت و واکنشی نشان داد در جهت هم خلاصی از استبداد اسلامی و هم خاتمه سريع تهاجم نظامی آمريکا (و متحدان احتمالی اش).
هم بايد افکار و روحيات را آماده کرد تا وحشت و غافلگيری و دستپاچگی و فلجی کاهش يابد و سريعا جا به عمل آگاهانه و با اميد بدهد، هم لازم است که محورهایی عملی را با مردم در ميان گذاشت.


ماهی دودی 14:32 @ Tue, 5 Jul 05

شبح جان عرض کنم که 1: من خواستم خلاصه نویسی کنم و از تفسیر اضافی بگذرم چون اصولا خیلیا حوصله خوندن متن بلند رو ندارن از اون ور هم عرضی که توی قالب برای پستا در نظر گرفتم کمه و یه متن کوتاه رو در ظاهر بلند نشون میده و مردم هم تا ببینن میگن وای چه طولانیه و بیخیال 2:در مورد انتخاب احمدی نژاد هم باید بگم که منظور من این بود که قشر میانه کشور که 76 و 80 به اصلاحات رای دادن الان خودشون رو کنار کشیدن! با نگاهی به نتیجه انتخابات مجلس و شوراها براحتی این موضوع روشن میشه! و اون بخشی هم که تو صحنه موندن به همراه قشر فقیر جامعه که شعارهای احمدی نژاد حرفهایی بود که اونا دوست داشتن, به احمدی نژاد رای دادن!
3: من بشخصه رای ندادم و کسایی رو که میخواستن رای بدن در ابتدا به رای ندادن تشویق میکردم و بعد به رای دادن به احمدی نژاد, دلایلم رو هم قبلا گفتم...
4:اختلاف نظر من با شما هم بر سر قشری بود که به احمدی نژاد رای دادن همچنین این رو نباید فراموش کنی که ممکنه بعضیا(شاید هم خیلیا گول حرفای احمدی نژاد رو خورده باشن) اما خیلیا(شاید هم بعضیا) هم دانسته به احمدی نژاد رای دادن و حرکت اونا حرکت کوری نبوده!
5: در نهایت راه ما با هم یکیه پس همراه بودن خیلی بهتره! هدفمون هم تا حدودی مشترکه پس...


ماهی دودی 14:31 @ Tue, 5 Jul 05

شبح جان عرض کنم که 1: من خواستم خلاصه نویسی کنم و از تفسیر اضافی بگذرم چون اصولا خیلیا حوصله خوندن متن بلند رو ندارن از اون ور هم عرضی که توی قالب برای پستا در نظر گرفتم کمه و یه متن کوتاه رو در ظاهر بلند نشون میده و مردم هم تا ببینن میگن وای چه طولانیه و بیخیال 2:در مورد انتخاب احمدی نژاد هم باید بگم که منظور من این بود که قشر میانه کشور که 76 و 80 به اصلاحات رای دادن الان خودشون رو کنار کشیدن! با نگاهی به نتیجه انتخابات مجلس و شوراها براحتی این موضوع روشن میشه! و اون بخشی هم که تو صحنه موندن به همراه قشر فقیر جامعه که شعارهای احمدی نژاد حرفهایی بود که اونا دوست داشتن, به احمدی نژاد رای دادن!
3: من بشخصه رای ندادم و کسایی رو که میخواستن رای بدن در ابتدا به رای ندادن تشویق میکردم و بعد به رای دادن به احمدی نژاد, دلایلم رو هم قبلا گفتم...
4:اختلاف نظر من با شما هم بر سر قشری بود که به احمدی نژاد رای دادن همچنین این رو نباید فراموش کنی که ممکنه بعضیا(شاید هم خیلیا گول حرفای احمدی نژاد رو خورده باشن) اما خیلیا(شاید هم بعضیا) هم دانسته به احمدی نژاد رای دادن و حرکت اونا حرکت کوری نبوده!
5: در نهایت راه ما با هم یکیه پس همراه بودن خیلی بهتره! هدفمون هم تا حدودی مشترکه پس...


شبح 13:22 @ Tue, 5 Jul 05

آذر نازنين! نازنين‌ترين!(46)
در اين روزها و شب‌ها شبی نبود که نيمه شب از کابوسی دهشتناک از خواب بيدار نشوم و تا صبح بيدارخوابی نکشم.
سال‌ها پيش وقتی پسرم هنوز ده‌سال‌اش نشده بود يک شب با صدای گريه‌اش که از اتاق خواب‌اش می‌آمد هراسان از خواب بيدار شدم. به بالين‌اش رفتم و پرسيدم چی شده؟ گفت هيچی، اصرار کردم گفت چيز خاصی نشده از اين اوضاع و احوال ناراحتم تا کی بايد اين وضع را تحمل کنيم...
الان که کامنت تو را خواندم ياد آن شب افتادم و پسر ده‌ساله‌یی که به جای لذت بردن از شادی‌های زنده‌گی بايد اشک می‌ريخت و غم بشريت را می‌خورد.


azar 12:59 @ Tue, 5 Jul 05

شبح جان. شنبه شب در فاکس نيوز باز مساله ايران را بررسی ميکردند . شارون ميگفت انها ميتوانند مراکز اتمی هفت ناحيه ايران را بمباران کنند مثل همان حمله ای که به مراکز اتمی عراق کردند .نظر ديگر اين بود که از ناحيه افغانستان و عراق ارتش دخالت کند . نظر بعدی اين بود که تنگه هرمز را ببندند و جلوی نفتکش های ايران را بگيرند و فلج اقتصادی ايجاد کنند . نظريه ديگر فرستادن موشک و حمله به پايگاههای اتمی بود از روی ناوهای مستقر در خليج فارس . و اخرين نظر اينکه ايران هيچ خطری نخواهد داشت اگر ج.ا.ا. ازبين برود . رجوی و مجاهدينش در عراق ميگفتند قادرند با ارتش منظم شان حکومت را ساقط کنند . و.......
در ايران مردم دارند تلاش ميکنند برای نجات جان گنجی و زرافشان . درگيرند با حکومت سر ابتدايی ترين خواسته يک انسان .رييس جمهور بفکر نجات اسلام است و مردم در تلاش يک لقمه نان و ازادی .
اين معادله انچنان سر دردی بمن داد که تنها چاره ام خوردن سه تا قرص مسکن بود و خواب .....


شبح 12:59 @ Tue, 5 Jul 05

مريم جان!(31)
ببين ما اختلاف بنيادی با هم نداريم. از نظر من هم تکيه روی فضای مجازی که انعکاس دهنده‌ی وضع واقعی جامعه نيست و به هر حال قشر خاصی از جامعه را شامل می‌شود اشتباه و خطا است. همه‌ی ما بايد سعی کنيم راه‌کارهایی را پيدا کنيم تا بتوانيم چهره‌به‌چهره با مردم روبه‌رو باشيم.
اگر در لحن‌ات را کنايه‌آميز خواندم پوزش می‌خواهم ظاهرا من اين روزها زيادی زودرنج شده‌ام.
در مورد نظر دادن در اين‌جا من هم مشکل تو را دارم. البته اگر از در پشتی بيایی با مشکل روبه‌رو نمی‌شی.
روی همين لينک بالا کليک کنی بعد روی "تا نظر شما چی باشه؟" بزنی حله!


شبح 12:30 @ Tue, 5 Jul 05

سينه‌چاک عزيز!(39)
توجه‌ات را به چند نکته جلب می‌کنم.
وقتی می‌پذيريم سيستمی در آشوب است يعنی می پذيريم وضع موجود ثابت ندارد و هر لحظه در حال تعادل و شکست تعادل است. وقتی منابع آشوب در سيستم موجود است اين آشوب تا مرحله‌ی ويرانی تمام منابع آشوب و منابع تعادل پيش می‌رود تا وقتی تعادل پايدار جديدی شکل بگيرد. انتخاب احمدی‌نژاد که با شعار مبارزه با منابع قدرت و ثروت پا به عرصه‌ی انتخابات گذاشت و با توجه به عدم رويکرد مناسب بين‌المللی با او خط تعادل‌شکنی را جلو برد. پيروزی او در انتخابات به معنی شکست هاشمی و پايگاه اجتماعی‌اش نيست حکايت از روند تازه‌یی از درگيری است. آيا جمهوری اسلامی می‌تواند دست به جراحی عظيم بزند و هاشمی و جناح موسوم به چپ را حذف کند و بعد روابط بين‌المللی‌اش را تثبت کند و به سيستم متعادلی برسد؟
نکته‌ی ديگری را که بايد توجه داشته باشی اين است که از ديد بسياری از مردم هاشمی بخش مهم و جداناشدنی از حکومت است. جمهوری اسلامی منهای هاشمی و اصلاح‌طلبان قابل تصور نيست. آيا آقای خامنه‌ای و جناح پشت‌سرش می‌تواند رهبری انقلاب دوم را به دست بگيرد و با حذف بخش مهمی از حکومت ايران، جمهوری اسلامی جديدی تشکيل بدهد؟


شبح 12:21 @ Tue, 5 Jul 05

ماهی‌دودی عزيز!(29)
مطلب‌ات را خواندم اما متوجه نشدم. کدام قسمت حرف من با حرف تو اختلاف دارد! آيا تو مطلب مرا خوانده‌ای؟ مسئله کم و بيش همان است که تو هم نوشتی البته به نظر من نوشته‌ی تو چند ابهام دارد و تعريف‌ات از طبقه‌ی متوسط و فقير و پول‌دار جای بحث دارد اما در کل تو هم تاجایی که من فهميدم داری می‌گویی انتخاب احمدی‌نژاد انتخاب قشری از جامعه بود که از وضع موجود ناراضی است و تمام حرف من هم همين است.


شبح 12:13 @ Tue, 5 Jul 05

آرش سرخ عزيز!(33)
اگر کلام‌ام کنايه‌آميز بوده است معذرت می‌خواهم قصد کنايه زدن نداشتم.
در مورد حزب هم چشم مقاله‌ی آقای صابر را خواهم خواند و اما چند نکته.
تصور می‌کنم تصور تو از انقلاب و رهبری آن تصوری ساده‌انگارانه است. که بحث‌اش را می‌گذارم برای وقتی ديگر.
در مورد برگزاری انتخابات. اگر به منطقه‌یی که در آن زنده‌گی می‌کنيم نظر بياندازی خواهی ديد انتخابات رياست جمهوری ايران در آرامش کامل برگزار شد. مردم خيلی راحت از خانه‌های‌شان بيرون آمدند به پای صندوق‌ها رفتند و رای دادند. حتا يک کشته و مجروح هم گزارش نشد. اين البته امتيازی برای جمهوری اسلامی نيست. اما واقعيت موجود است. در مورد تقلب و حرفی که کروبی و هاشمی زده‌اند. مسئله دعوای درون حکومتی است آن‌ها ناراحت هستند که چرا بسيجی‌ها سازمان‌دهی شده به آن‌ها رای نداده‌اند و به آقای احمدی‌نژاد رای داده‌اند.
در دموکراتيک‌ترين کشورهای دموکراتيک تقلب در انتخابات انتفاق می‌افتد. در آمريکا ماجرای واترگيت را داريم و بوش هم که با تقلب سر کار آمد. مهم نفس تقلب کردن نيست که به نظر من اصولا نظام پارلمانتاريسم نظامی متقلب است. مسئله اين است که جناحی از حکومت توان اين را داشته باشد که تقلب کند و اعتراضی هم صورت نگيرد. در اوکراين تقلب کردند اما مردم به خيابان‌ها آمدند و تا منتخب خود را به کاخ رياست جمهوری نفرستادند به خانه‌ها بازنگشتند.
اگر هيچ تقلبی صورت نمی‌گرفت و مثلا آقای معين انتخاب می‌شد باز اين انتخابات نبود چون اصولا هيچ يک از معيارهای اوليه‌ی انتخابات در آن رعايت نشده است. به همين دليل صرف بيان تقلب چيزی را روشن نمی‌کند. حکومتی انتخاباتی که با معيارهای جهانی انتخابات محسوب نمی‌شود برگزار کرد و شخصی را هم به عنوان رئيس جمهور معرفی کرد. خلاص!
حزب به مردم گفت به خيابان‌ها بريزيد و نگذاريد انتخابات برگزار شود. خب مردم حرف او را گوش ندادند به خيابان‌ها نريختند و انتخابات هم برگزار شد. حالا حزب اگر بخواهد خودش را صادقانه نقد کند بايد اعتراف کند تاکتيک اشتباهی را در پيش گرفته است. رهبر بايد بداند که هميشه ان چيزی را از مردم بايد بخواهد که مردم می‌توانند و می‌خواهند که انجام دهند اين مهم‌ترين رمز و راز رهبر جريانات اجتماعی بودن است. بعدا مفصل در اين مورد خواهم نوشت.


ardeshir 8:50 @ Tue, 5 Jul 05

همنشين بهار عزيز. مرسی بابت کامنت جالب و تحليلی شما !


سینه‌چاک 5:11 @ Tue, 5 Jul 05

اگر اشکالی نداشته باشد، مایلم سخنان تو را از منظری دیگر جمع بندی کنم و به نتایجی برسم که قسمتی با نظرات تو فرق می کند.
تو به درستی اشاره کرده بودی که:
"درواقع برای گريز از وضع موجود دو راه در پيش پای مردم بود يا رای‌دادن به کسی که بيش‌ترين تغيير را وعده داده بود و ... و يا شورش عليه وضع موجود و انقلاب و سرنگونی حاکميت فعلی"
و در جای دیگر به درستی گفتی: "اما انقلاب نياز به رهبری مورد اعتماد مردم دارد و تا وقتی اين رهبری شکل نگرفته است ..."
با این دو جمله تکلیف مردم از این بابت که چرا در راه انقلاب گام برنداشتند روشن شد که نظر من تا اینجا همین است.
و اما ببینیم پس مردم چه کار کردند؟ به نظر من آنها با علم به اینکه هیچ آلترناتیو قدرتمندی وجود ندارد، دقیقا سعی کردند وضع موجود را به گونه ای حفظ کنند که برآیند نیروها وضع جامعه را به سمت آشوب زدگی نبرد بلکه با یکدست شدن حکومت، جامعه به تعادل برسد و وضع موجود یعنی حاکمیت آن هایی که به راستی در قدرت بودند را حفظ کنند.
که البته خودت هم به درستی در این جمله که:
"پيش‌بينی آينده ايران مانند پيش‌بينی آينده‌ی تمام سيستم‌های آشوب زده دارای عدم‌قطعيت است" از لحاظ علمی همان پاسخ من را می دهی. چرا که همان طور که می دانی در این نوع سیستم های آشوب زده روند حرکت به سمت ایجاد تعادل می رود و نه به سمت آشوب زدگی بیشتر.
و تعادل یعنی حفظ وضعیت موجود و آشوب زدگی یعنی ناکجا آباد. مردم ترجیح دادند به ناکجاآباد نروند.(بر خلاف نظر تو).
به نظر من اصلاح طلبان انفعالی عمل نکردند. آنها اعتقاد دارند که در جوامع مانند جوامع ما تنها شیوه مبارزه و تغییر از درون قدرت شکل می گیرد که البته از نظر من غلط است.
ولی به نظر من نیروهای تحریمی در انفعال هستند. بعد از این همه سال حتی یک اتحاد کوچک سر موضوع حقوق ابتدایی و انسانی جامعه ایران شکل نگرفته که دلمان خوش باشد.
ما ایرانی ها بدجوری تنگ نظر و خودمحور هستیم.


سینه‌چاک 5:10 @ Tue, 5 Jul 05

اگر اشکالی نداشته باشد، مایلم سخنان تو را از منظری دیگر جمع بندی کنم و به نتایجی برسم که قسمتی با نظرات تو فرق می کند.
تو به درستی اشاره کرده بودی که:
"درواقع برای گريز از وضع موجود دو راه در پيش پای مردم بود يا رای‌دادن به کسی که بيش‌ترين تغيير را وعده داده بود و ... و يا شورش عليه وضع موجود و انقلاب و سرنگونی حاکميت فعلی"
و در جای دیگر به درستی گفتی: "اما انقلاب نياز به رهبری مورد اعتماد مردم دارد و تا وقتی اين رهبری شکل نگرفته است ..."
با این دو جمله تکلیف مردم از این بابت که چرا در راه انقلاب گام برنداشتند روشن شد که نظر من تا اینجا همین است.
و اما ببینیم پس مردم چه کار کردند؟ به نظر من آنها با علم به اینکه هیچ آلترناتیو قدرتمندی وجود ندارد، دقیقا سعی کردند وضع موجود را به گونه ای حفظ کنند که برآیند نیروها وضع جامعه را به سمت آشوب زدگی نبرد بلکه با یکدست شدن حکومت، جامعه به تعادل برسد و وضع موجود یعنی حاکمیت آن هایی که به راستی در قدرت بودند را حفظ کنند.
که البته خودت هم به درستی در این جمله که:
"پيش‌بينی آينده ايران مانند پيش‌بينی آينده‌ی تمام سيستم‌های آشوب زده دارای عدم‌قطعيت است" از لحاظ علمی همان پاسخ من را می دهی. چرا که همان طور که می دانی در این نوع سیستم های آشوب زده روند حرکت به سمت ایجاد تعادل می رود و نه به سمت آشوب زدگی بیشتر.
و تعادل یعنی حفظ وضعیت موجود و آشوب زدگی یعنی ناکجا آباد. مردم ترجیح دادند به ناکجاآباد نروند.(بر خلاف نظر تو).
به نظر من اصلاح طلبان انفعالی عمل نکردند. آنها اعتقاد دارند که در جوامع مانند جوامع ما تنها شیوه مبارزه و تغییر از درون قدرت شکل می گیرد که البته از نظر من غلط است.
ولی به نظر من نیروهای تحریمی در انفعال هستند. بعد از این همه سال حتی یک اتحاد کوچک سر موضوع حقوق ابتدایی و انسانی جامعه ایران شکل نگرفته که دلمان خوش باشد.
ما ایرانی ها بدجوری تنگ نظر و خودمحور هستیم.


Saeed 4:54 @ Tue, 5 Jul 05

اين دوستمان ”همنشين بهار“ جدّا سنگ تمام گذاشت و مرسي كه آمد و تفصيلا همه آنچه را كه من بطور فشرده در صدد بيانش بودم (آنهم با تئوري طراوائي دو غشاء فيزيك/مدرنيته و متافيزيك/رازوري) با اين كامنتش در ۳۴ ريخت روي دايره وجدانهايمان و عقول بسته مان :-)

در انتها پرسشي جانسوز هم درانداخت و خود خاموش برفت :-) حالا اين پرسش يك پاسخ آريائين دارد و بعهده استاد آريا ولي جوابي كه من به آن مي انديشم به كلّي واجد يك سرانديشه بمراتب د گـــر است( كه در ضمن از آن من هم نيست). باري، آن پاسخ را اگر قادر به صورتبندي شدم درواقع/درضمن نيز متضمّن نقدي است جالب و متين بر روش تحليلي شبح درين مقاطع حسّاس :-)

باز هم مرسي از كامنت ”وضوح بخش بصورت مسئله“ همنشين بهار !


ardeshir 4:40 @ Tue, 5 Jul 05

آرش سرخ عزيز.احساس ميکنم که با تمام وجودت به حزب کمونيست کارگری و رهبرانش ايمان داری. اما دقت داشته باش که مانند بسياری از رفقای حزبيت متعصب خشک نشوی !! تجربه تلخ هواداران مجاهدين و رشد فرقه گرايی در اين سازمان و فرهنگ رجوی پرستی و کيش شخصيت بايد درس عبرتی برای تمام روشنفکران مبارز باشد. در راهت موفق و پيروز باشی !


Saeed 4:25 @ Tue, 5 Jul 05

۳. من اعتراض به ويژگي استاتيكي روششناسي تو ميكنم آنهم در قالب يك مدل كه از قديم گفتن در مثل مناقشه نيست؛ و تو ميگي بابا هان اي سعيد شوت رياضي نافهم و كذا و چه... اصلا همين منظومه ممتيكي سامي خودش روي دو شانه فرهنگي هند و ايران سوار شده!!! تو گوئي من/ديگران منكر چنين امري/زايشي/اشتقاقي/مولودي هست/يم! آرياجان؛ اصلا بر اساس اين حدّ يقف دلبخواهي/شانسي/اعتباري تو چرا فقط به ۷۰۰۰ سال پيش برگرديم و نه به ۷۰۰۰۰۰۰ سال پيش؛ آنهم از وقتي كه بن شاخه اجداد انساني ما داشت بتدريج از ديگر پرايمتها/پستانداران عالي جدا ميشد...؟! تو كه دست به سيّال كردن تاريخت خوبه و خلبان حاذقي هستي در هدايت اين تايم ـ ماشين به عقب، خوب چرا در فلات ايران زمينگير ميشي؟! شما هر كتاب مردمشناسي را باز كني ميبيني پر است از جزاير ماقبل تاريخي فرهنگي/تمدّني و دو تا از درخشانترين نمونه هاش مثلا همان مورد ازتكها در امريكاي لاتين فعلي است كه هيچ ربطي هم با دو منظومه هندي و ايراني ندارد/نميتواند داشته باشد آنهم بخاطر عدم دسترسي بشر آنروز به قطبنما و فنّ اقيانوس پيمائي/كشتيراني! يا آن ديگري آنهم با آن بقاياي سرّي و عجيبش از اهرام و معابد و كلزيومها/محلهاي گرد هم آئي و رايزني ميان اهل قدرت و مردمان عادي آندوره در دل جنگلهاي اندونزي فعلي! خوب كه چي حالا...؟! عزيز من اين كاملا امري/روشي بديهي است كه اگر فرضا ژاپنيها خواستند بدانند كه وامداري تمدنشان عقبه اش به كجا وصله بايد سراغ چين و بلكه برو عقبتر تا هند را بگيرند ديگه !

حالا من بعدا خواهم گفت كه اشكال اين روش بازگرديهاي تسلسلي آرياجانمان به سر منزلهاي به اصطلاح اسطوره اي هم از ديدگاه فقر تاريخيگري بروايت استدلالي كارل پوپر و هم از زاويه تكاملي/ممتيك و هم از منظر رياضي برهان گودل در چيست؛ منتها الان راستش به سكس با يك گادس فربه بيشتر محتاجم تا سربسر گذاري با استاد :-)


Saeed 4:24 @ Tue, 5 Jul 05

آرياجان؛ من بهيچوجه حالت تدافعي ندارم. من نه مسلمان هستم و نه مؤمن بديني ديگر؛ هر چند كه تا حدّي درين زمينه مطالعه دارم. منتهي در همين گفتمانها، آنهم صرفنظر از اعتقادات من؛ تو از وضوح بخشي نسبت به سه امر/نقيصه هي داري طفره ميري:
۱. يكسري جستارهاي اخلاقي مستدل خودت را متعاليتر از سرتاسر الهيّات و متافيزيك حاصل بشر تاريخي و بلكه شانه زننده با دستاوردهاي كلّ بشر مدرن مي نشاني. هيچ حرفي نيست و بر منكر تو هم لعنت! حالا خوب و خوشي با اين موضع ريش و قيچي بدست خودت...؟!

۲. وقتي ميگم خوب اصلا قبوله؛ پس حالا جداي ازين جستارهاي كلاميت آن الهيّات خودبخود چيست؟ آن متافيزيك نابت بطور مستقل و بخود سازگار و بدون اتّكال به مشتي اسطوره مستوره چيست؟ درين ميان اصلا سخت واسم جالبه كه بدانم نقش تجارب و دستاوردهاي بشر مدرن، مثلا علم و تكنولوژيش بعلاوه نهادهاي اجتماعي/ سياسي/اقتصادي/آموزشي او در كجا مينشينند و بعبارت ديگر فلسفه سيستميك تاريخ تو از نوع انسان چيست؟!

. . . آنگاه تو به ازاي اين پرسشهاي ناب و معصومانه من نوعي چي چي تحويل ميدي؟! همچنان مشتي پرنسيپ/اكسيومهاي خاخامي هيللي و بازهم مقاله نويسي و دست بردار هم نيستي! ببين، آريا من هرگز مدّعي نشده و نخواهم شد كه تو آن الهيّات و متافيزيك و فلسفه تاريخ را در جعبه ابزار عقلت نداري؛ نخير و بالعكس من از صميم قلب ميخوام كه تو بجاي اتلاف وقت بر روي ايندست مقالات معمول و بعضا با محتواي تكراري و لطائف احساسي؛ بشيني و با تحميل يك نظم ارتشي بخودت آن ”سنجش خرد ناب “ـت و آن ”سنجش الهّيات ناب“ـت و آن ”سنجش اخلاق ناب“ـت و آن ”فلسفه تاريخ ناب“ـت را يكبار و براي هميشه آنهم قبل از وفاتت بزاياني؛ جان من! آخه چي جوري بگم حاليت بشه؟! يادته در ابتداي اين گفتمانها غرض و مرضم را واضح و بيتعارف در اختيار تو و همگان گذاردم؟! //تحميل نظم به روش و افكارت//! حالا حوصلشو و تمركزشو نداري؛ باشه قبول. پس بيا و تـئوريهاي ناب پشت آن جستارهايت را بيان كن و به معرض حلّ و بحث بگذار!

ادامه:. . .


همنشين بهار 4:17 @ Tue, 5 Jul 05

همنشین بهار
hamneshine_bahar@yahoo.com

دلير باش و فهم خويش را به خدمت بگير
[ شعار عصر روشنگری ]

Dare to think ! Have courage to use your own reason
از انتخابات مجلس ششم در اسفند ۱۳۷۸ که رفسنجانی آغاسی شد ! و تب ِ « ُبروز سه َسرگی » داغ داغ بود و برخی پای شان را در یک کفش می کردند که بی بُر و بَرگرد رفسنجانی به نمایندگی و ریاست مجلس خواهد رسید !! می گذریم و روی نتائج انتخابات ریاست جمهوری کمی مکث می کنیم .

دیدیم که بر خلاف نظر همه کسانی که خیال می کنند پیچیدگی های جامعه ما را می شناسند ، توده های روستائی و کنار شهری ، و اصحاب « طبل و سنج وسينه زنی » ، حرف آخر را زدند و سر و کله احمدی نژاد که از جنس لاجوردی و حاج داود رحمانی ست ، پیدا شد و به ریش و سبیل همه کسانی که پیشداوری می کردند ــ خندید !
ُجدا از دعای خیر خامنه ای ! و بولدزرهای سپاه و بسیج که با « بصیرت نافذ » ! راه را برای احمدی نژاد ، این آهنگرزاده جنوب شهر صاف کردند ، رقیب اش [رفسنجانی ] بوی قدرت و ثروت و حاکمیت می داد .

احمدی نژاد که كه غالباً سخنان خود را با دعای افتتاح شروع می کرد ، علاوه بر امثال آیه الله صافی و مصباح یزدی و امام جمعه نیشابور ... ، و نیز ُتجار گرام ، با جارو به دستان جنوب شهر هم عکس می گرفت و با طلاب حوزه علمیه و هیئت های مذهبی ، دعای توسل و کمیل و افتتاح می خواند . او پشت اش به جمعیت انبوهی که برای سفره خالی شان بيش از آزادی های فردی نگرانند و برای یک لقمه نان مثل سگ جان می ِکنند ، به آنها که با آهنگران و مسجد جمکران ، بیش از نخبگان و روشنفکران دَمخورند ، به کسانی که به مداحانی چون محمدرضا طاهري، محمود كريمي و سعيد حداديان ... صدها بار از دهخدا و شاملو و و مسکوب و بنان... نزدیک ترند ــ گرم بود .
او با کسانیکه رفتن به کربلاء ، ثبت نام حج عمره ، یا تهیه جهاز دخترشان را به مراتب بیشتر از قتل های زنجیره ای و سرنوشت امثال اکبر گنجی و زهرا کاظمی بها می دهند ، با امامان غیر سیاسی مساجد که نبض نیروهای فتواپذیر و تکلیف گرا را در دست دارند و شعار میدادند :
« احمدي نژاد دسته گل ياسه، احمدي نژاد پيرو عباسه»، «مرد صلابت و جهاد ، محمود احمدي‌نژاد، عزت و عمر تو زياد ، محمود احمدي نژاد» و « تا دولت كريمه يك يا حسين ديگر » ــ میانه گرمی داشت و آنها او را از خودشان می دانستند ، غافل از اینکه هیچ « احمدی نژاد» ی تا نقش خودش را در بگیر و ببندهای سال ۶۰ ، کشتار دگراندیشان و قتل عام زندانیان سیاسی در سال ۶۷ ، رو نکند نامحرم است و آنکس که شیله پیله دارد از مردم گرائی های مبتذل راه به جائی نمی بَرد هرچند چون سندی بن شاهک و شمر و یزید خود را صاحب رأی مومنان و امیر آنان تصور کند . تکیه صوری امثال احمدی نژاد روی دولت کریمه و نیایش زیبای افتتاح و تفسیر به رأی از « نرغب اليك فى دوله کریمه تعز بها الاسلام و اهله و تذل بهاالنفاق و اهله » که معانی غائی نهفته در کلمات را مسخ و تهی می کند ــ خبر از داغ و درفش ، بگیر و ببند و معرکه گیری های خودی و غیر خودی ، می دهد که امیدوارم اشتباه کنم !
در تاریخ پر فراز و نشیب ما چه بسیار بودند ستمگرانی که از پستان دین شیر دنیا نوشیدند و فرهیختگان را به ُجرم کفر و نفاق به صلابه کشیدند و ذکر و فکری هم جز الحمدلله رب العالمین نداشتند ! ... بگذریم ...

بی‌اعتمادی،بی‌باوری،هیستری ضد مذهبی ، سرخوردگی‌های اجتماعی، سقوط ارزشهای انسانی و رفتار اجتماعی و ... ، مهمترين زمينه‌های بازتوليد الگوهای سنتی در جامعه پیچیده و « غیر یکدست » ايران است ، واقعیتی که خیلی ها که دم از روشنگری و مدرنیته می زنند ، اگر هم بشناسند چشمشان را به روی آن می بندند و دلشان خوش است که بگویند :
تنها ۱۰ درصد مردم ایران پای صندوق های رأی رفته اند !! خود گوئی و خود خندی ، عجب مرد هنرمندی !

تردیدی نیست که برای روی کار آوردن احمدی نژاد و رو کم کنی از اصلاح طلبان خودی ، آنها که به دروغ از « دولت کریمه » ! دم می زنند ، وسیعاً دغل کاری کرده اند . اما از اینکه بگوئیم همه چیز در دستکاری آراء و تقلب خلاصه می شود و تمام ۱۷ میلیون رائی هم که احمدی نژاد آورده کشک است ! توهین به مردمی ست که نگران نتیجه انتخابات بوده اند . چه فایده دارد واقعیت را کج و کوله ببینیم ؟ بگذریم ...

کمتر کسی بود که روی رفسنجانی حساب نکند . حتی روشنگرانی که به درستی معتقد بودند انتخاب هيچ يک از دو نامزد، چاره ساز نيست ، با اشاره می گفتند توان جامعه مدنی و سياسی ايران در آن حد از رشد و تکامل هست که اجازه ندهد بار ديگر راست گرائی افراطی و تحجر بنيادگرايانه بر جامعه ما مسلط شود . [ یعنی احمدی نژاد بازی را ببَرد ! ]
خلاصه صغیر و کبیر منتظر بودند رفسنجانی برنده شود و بگویند « بفرمائید ، ما نگفتیم » !
آقای مهدی سامع [نیز ] یک روز قبل از اعلام نهائی آراء در گفتگو با صدای آمریکا تأکید کردند که این بار هاشمی رفسنجانی از احمدی نژاد پیشی می گیرد !
از آنجا که داوری های گوناگون پرسش بر می انگیزد ، این یادآوری را لازم می بینم . پس از انتخابات هفتمین دوره ریاست جمهوری ، [که خاتمی از «بغض معاویه» بر سر زبان ها افتاد و مجاهدین ارزیابی امی کردند صد روی صد ناطق نوری جلو می زند !] ــ در اطلاعیه شورای ملی مقاومت در تاریخ ۵ خرداد ۷۶ ، آمده بود :
« آقای رجوی تأکید کرد تزلزل ُملایان بسا فراتر از همه محاسبات قبلی است ، به نحوی که خامنه ای به خلاف بسیاری از ارزیابی ها و علی رغم خواست اعلام شده خودش نتوانست برای «حفظ نظام» ، ناطق نوری را به مسند ریاست جمهوری بنشاند . »
[ با منطق مزبور ] حالا باید پرسید : آیا این بار ، پیشی گرفتن ِ «ناطق نوری ِ جدید » ، [ یعنی احمدی نژاد ] نشانه قدرت و استحکام ملایان است ؟!
چه نتیجه ای بگیریم خوب است ؟


arashe sorkh 22:09 @ Mon, 4 Jul 05

شبح جان! با اجازه اول به دوستی که در مورد کامنت من مطلبی نوشته​اند چيزي بگويم!
نادر جان!(۶)
قطار جهانی حقوق بشر با تمام الحاقاتش را نمی​شناسم. اين که شما حقوق بشر را دوست داريد خيلی تحسين برانگيز است. اما فکر می​کنيد چه راه عملی برای رسيدن به آن وجود دارد؟ چه راهی باعث می​شود بشر زمان ما٬ يا حداقل بشر جغرافيای معين ايران در زمان ما٬ به آزادی​های اوليه​ای برسد و بعد به دنيا برای رسيدن به حقوق واقعی و آزادی اقتصادی کمک کند؟
اين قطاری که می​فرماييد سوار شده​ايد کجاست؟
نمی​دانم در دوران پرشور جوانی (که احتمالا دوران انقلاب ۵۷ است) کجا فعاليت می​کرديد و راستش به اين راحتی هم نيست که سرزنش​تان کنم که آن چيزی که به آن آرمان​گرايی می​گوييد را از دست داده​ايد. بهرحال از دست دادن عزيزترين کسان زندگی٬ يا حتی سختی​هايی بسيار کم​تر٬ بسيار غير قابل تصورتر از نوشتن​ آن​ها روی کيبورد هستند و اکثر انقلابيون ۵۷ نيز چنين وقايعی را از سر گذرانده​اند.
حالا اين​که دموکراتيک شده​ايد را ديگر من نمی​دانم. به نظر من دموکراسی بر سر آزادی انسان نيست٬اساسا! بر سر حکومت و مشروعيت بخشيدن به حکومت يک طبقه است. در همه​ی جای دنيا هم که نگاه کنيد٬جايی دموکراسی به مردم آزادی نداده! از همين کافی نتی که برای​تان می​نويسم٬ کنار مردمی نشسته​ام که از دموکراتيک ترين حقوق جهان! برخوردارند٬ اما به چهره​ی هر کدام​شان که نگاه کنی٬ می​بينی که نه آزادی دارند و نه از زندگی خود راضی هستند.
اعلاميه​ی جهانی حقوق بشر٬هم اعلاميه​ی بدی نيست. گرچه تنها يک​سری حداقل٬ است که شخصا من حاضر نيستم به آن​ها رضايت بدهم. البته جالب است که دويست و چند کشور دنيا آن را امضا کرده​اند(منجمله ايران) و پيش​رفتی حاصل نشده.
نمی​دانم از کجا فهميده​ايد که در ديکتاتوری پرولتاريا قرار نيست انسان​ها با هر عقيده و مرامی آزاد باشند. يا مثلا چطور فکر می​کنيد بدون دیکتاتوری پرولتاریا نيروی کار می​تواند آزاد شود(که البته فکر کنم منظورتان لغو کالا بودن نيروی کار ودر نتيجه لغو بردگی مزدی است) ؟
مبارزه​ی مسالمت​آميز هم کلمه​ی خيلی بزرگی است. من فکر می​کنم در ايران امروز٬ مسالمت​آميزترين راه انقلاب مردم عليه اين نظام است.

برای تضمين اين​که با خشونت​کنندگان همانند خودشان رفتار نمی​شود٬ حزب کمونيست کارگری ايران منشور آزادی​های سياسی پيشنهاد کرده که اگر اوضاع در ايران قاراشميش شد همه​ی نيروهای سياسی در صحنه تضمين بدهند که يک سری حداقل٬منجمله عدم خشونت و آزادی بيان٬ را تا هر گونه اتفاق ثانوی تضمين کنند.

به هر حال٬ خوش​حالم که کامنتم را خوانديد و از شما می​خواهم٬ به حزب کمونيست کارگری ايران بپيونديد. اگر همان​جور که گفتيد حقوق بشر می​خواهيد٬اگر آزادی انسان​ها را می​خواهيد٬اگر می​خواهيد اعلاميه حقوق بشر که هيچ٬هزار برابر آن هم اجرا شود و اگر می​خواهيد کار آدم​ها آزاد باشد٬به تنها نيروی حاضر در صحنه که اين شعارها را دارد٬بپيونديد.

قطار ما به روی همه​ی مسافرانی که آزادی و برابری و رفاه می​خواهند باز است! لنين می​گفت هر دموکرات جدی بايد سوسياليست باشد و من می​گويم هر آزادی​خواه جدی​ای بايد کمونيست و کمونيست کارگری باشد.


مریم 21:31 @ Mon, 4 Jul 05

خب مثل این‌که من یه معذرت‌خواهی بلندبالا بدهکارم. نه قصد جسارت داشتم نه قصد کنایه زدن فقط مشاهدات خودم رو نوشتم و مطلق هم نیست. گفتم که خیلی‌ها هم این‌جوری نبودن ولی تعداد کسایی که جوگیرانه به احمدی‌نژاد رای دادن خیلی بیش‌تر بود وگرنه که هاشمی رای می‌آورد.
یه چیز دیگه من خودم هم وب‌نشین هستم. کار عملی هم نمی‌کنم تقریبا. ولی به شخصه به این‌ نتیجه رسید‌ه‌ام که حرف زدن درد چندانی رو دوا نمی‌کنه. جدا فکر می‌کنم باید یه فکر اساسی کرد. یه راه حل عملی برای بالا بردن ‌آگاهی مردم و خودمون. نمی‌خوام برای کسی تعیین تکلیف کنم، این کاریه که به نظر من درست‌تره خب شاید به نظر شما نباشه. اگه شما داری برای این کار توی بطن جامعه تلاش می‌کنی خب بگو از چه راهی وارد می‌شی. چون من نمی‌دونم چطور می‌شه بدون هیچ رسانه‌ای توی نظر مردم تغییر اساسی داد.
من با این‌که مردم از وضع موجود راضی نیستن مشکل ندارم. خب اینو دیگه توی تاکسی و اتوبوس و خیابون همه می‌گن. ولی من می‌گم درد مردم اقتصاده. خیلی‌ها هم به همین نتیجه رسیدن که برای مردم ما تقریبا آزادی بیان معنی نداره. ناراضی هستن اما نه از وضع انتشار کتاب و زندانی سیاسی و... از وضع اقتصادی ناراضین. و نه اون‌قدر که بخوان به خاطرش ریسک کنن(این تصور منه دلیل خاصی هم جز مشاهدات خودم ندارم).مردم به هاشمی رای ندادن چون گاو پیشونی سفید بود.
می‌دونی من با این قسمت نوشته‌ات مخالفم که مردم اگه می‌خواستن وضع به همین منوال بمونه به هاشمی رای می‌دادن. مردم معتقد بودن هاشمی همه چی رو عقب می‌بره و وضع رو بدتر می‌کنه. در واقع توی انتخاب بین بد و بدتر مردم(اکثر مردم نه صد در صدشون) احمدی‌نژاد رو بد تشخیص دادن.
راجع به تلوزیون هم من نگفتم مردم به کاندیدایی که تلوزیون معرفی کرد رای دادن. خب مسلما این‌طور نبود. گفتم تحت تاثیر تبلیغات تلوزیون خیلی‌ها رای می‌دادن که حضور داشته‌باشن. نمی‌تونی منکر تاثیر رسانه‌ی تک‌قطبی ایران بشی. این عین واقعیته که تقریبا تنها رسانه تو خیلی از مناطق فقط تلوزیونه.
باید برای ریشه‌کن کردن جمهوری‌اسلامی تو وجود خودمون یه راهی پیدا کنیم. این چیزیه که من فکر کنم الان بیش‌تر از همیشه بهش احتیاج داریم. (من فکر می‌کنم و لزوما درست فکر نمی‌کنم، شاید اشتباه کنم).
وقتی گفتم احمدی‌نژاد قرار بود از توی صندوق دربیاد منظورم این نبود که بله من می‌دونستم و واضح بود که احمدی‌نژاد انتخاب می‌شه. منظورم این بود که تمام ارگان‌های جمهوری‌اسلامی همه‌ی توانشون رو به کار گرفتن تا اون انتخاب بشه. از تبلیغات دروغ تا بسیج یه سری ارگان‌ها برای رای به احمدی‌نژاد و از همه محرزتر تقلب گسترده. یعنی درواقع مردم تو دور اول فقط بازیگرهای یه نمایش بودن که نتیجه از قبل برنامه‌ریزی شده‌بود نه این‌که مردم نتیجه رو تعیین کنن. فکر کنم خودت هم اینو قبول داری که تو دور اول مردم تقریبا تو انتخاب نقشی نداشتن.
یه چیز دیگه من نمی‌دونم چرا از لحن من برداشت کردی که قصد کنایه زدن دارم. خب به هیچ وجه قصدم این نبود و معذرت‌خواهی هم کردم. ولی خوش‌حال می‌شم اگه توضیح بدی چی تو نوشته‌ی من شما رو ناراحت کرده. نمی‌خوام یه اشتباه رو دوباره تکرار کنم و خودم هم تشخیص نمی‌دم ایراد نوشته‌ام کجا بوده. ممنون می‌شم اگه بهم بگی.
یه چیز دیگه هم بگم. من باید هفت خوان رستم رو رد کنم بیام ببینم بهم جواب دادی یا نه. (کامنت‌دونیت فیلتره)اگه جواب دادی لطفا خودت خبرم کن. ممنون.


آریا 19:57 @ Mon, 4 Jul 05

.... سعيد عزيز.

ببينم جانم. نميدانم تو چرا اصلا گوش نمی کنی که من چی ميگم. قصه ی تو و تمام اين جملاتی که می نويسي، مرا ياد اون بابايی ميندازه که نخود و لوبيا و عدس و برنج و ماش و سبزی و گندم و جو را در یه گونی ريخته بود و آورد پيش یه آشپز و ازش خواهش کرد که براش قرمه سبزی درست کنه؛ آنهم با آنچه که او همراه آورده بود. آشپز بدبخت نیز یه نگاهی به طرف انداخت و گفت، شما اصلا تا به حال قورمه سبزی را دیده ای یا خورده ای که مخلّفاتش اینا باشه؟. تو از من می پرسی آریای عزیز. خواهش می کنم به من بگو این آدمی که پشت این میله ها نشسته و سفت و سخت در خودش فرو رفته و دیوانه ی تمام عیار شده.، قصّه اش چیه و چرا به این روز افتاده. من اول از همه از تو می پرسم. ای سعید عزیز. واقعا می خوای بدونی که این شخص، کی بوده و چرا اینجوری شده؟. تو میگی آره. خیلی دلم می خواد بدونم. منم میام و دستت را می گیرم و می برمت به کوهها و درّه ها و فلان و بیسار. بعدش تو صدات در میاد که ای بابا. من از تو یه سئوال ساده کردم، چرا مرا اینقدر پیچ و تاب می دهی. ببین سعید جان. این حرفهایی که تو می زنی مرا یاد یه بابای می ندازه که اصرار عجیبی داشت ثابت بکنه، فلسفه ی آلمان؛ یعنی گئورگ ویلهلم هگل. منم تلاش داشتم به او تفهیم بکنم که مرد حسابی. تو اول به من بگو، کانت در کجا می ایستد تا من بتونم باهات حرفی داشته باشم. نه تنها تو که هیچکس روی این کره زمین نمی تواند ادّعا کند که ادیان سامی از فرهنگ هند و ایران، کهنتر هستند. هیچکس نمی تونه هگل را بدون کانت و شلینگ و فیشته بفهمد. هیچکس نیز نمی تواند کانت را بفهمد بدون قرون وسطی و اصحاب کلیسا. هیچکس نیز نمی تواند اصحاب کلیسا را بفهمد بدون ارسطو و افلاطون. هیچکس نیز نمی تواند ارسطو و افلاطون را بفهمد بدون پیش سقراطیان. هیچکس نیز نمی تواند پیش - سقراطیان را بفهمد بدون اندیشیدن در باره ی اساطیر یونان باستان. هیچکس نیز اساطیر یونان را نمی تواند بفهمد بدون آنکه در باره ی روان و تاریخ و فرهنگ و زبان یونان باستان و تجربیات مردمش نیندیشیده باشه. می بینی که مسئله، یک پیوستگی عمیق و ریشه دار در تاریخ فرهنگ و روان دارد قربونت برم. اینطور نیست که با هجرت مثلا محمد از مکه به مدینه، تاریخ بشر بطور عام و تاریخ ایرانزمین به طور خاص، شروع شده باشد. نخیر جانم. در ضمن تفکّرات من نه ربطی به اشپنگلر دارند نه در آن نمودار دکارتی جا می گیرند. اصلا همین ادعای تو نشان می دهد که دکارت و اشپنگلر را مطالعه ی عمیق نکرده ای جانم. منم که نمی تونم در این سیستم نظر خواهی، تمام لم و بم تفکّر فلسفی غرب و ایده های خودم را بنویسم که جانم. تو باید به محتوای مسائل فکری من، دقّت بکنی و کمتر در حالت تدافعی قرار بگیری. نمی دانم چرا اینقدر حالت تدافعی و تهاجمی دایه به جای مطرح کردن پرسش مستدل. نمی فهمم؟. فعلا برم که کار دارم. تا بعد.///


ماهی دودی 19:15 @ Mon, 4 Jul 05

عرض کنم خدمت برادر شبح عزیز که تا حدودی با صحبتات موافقم! اون بخشی هم که اتفاق نظر ندارم باهات(که نظر خودم در مورد انتخاباته) رو اگه وقت کردی یه نگاهی به بلاگم بنداز یه چیز دست و پا شیکسته نسبتا کوتاه نوشتم!


19:13 @ Mon, 4 Jul 05

عرض کنم خدمت برادر شبح عزیز که تا حدودی با صحبتات موافقم! اون بخشی هم که اتفاق نظر ندارم باهات(که نظر خودم در مورد انتخاباته) رو اگه وقت کردی یه نگاهی به بلاگم بنداز یه چیز دست و پا شیکسته نسبتا کوتاه نوشتم!


Saeed 19:02 @ Mon, 4 Jul 05

آرياجان؛ آن ”الرحمن=بخشندگي“ و ”الرحيم=مهرباني“ را شما بهر كتاب تفسير فكسني مراجعت كني و مستقل از مذهب/گرايش مفسّر همگي دارن با قطع و يقين ميگن كه بله خدا نسبت به تمام اشياء عالم آنهم بطور عام، حالا بگذريم از انسان و حيوان و نبات؛ نخير بلكه تا خردترين ذرّات كوانتائي عالم يا اصلا سوپر رشته هاي ميداني(خوبه ديگه...) فيّاض/بخشنده/دهنده/ذيجود/سخي/ارزاني بخش/هبه كننده/هديه ده است. و بلي از آنطرف آنهم بطور خاص نسبت به ذات ( كه شامل جان + فعل + حق + آبرو + اعتبار + شان + مايملك + ...) مؤمن، ولو كه خطا/گناه بكند، عطوف و مهر ورز و مهربان و لطيف و ملاحظه گر و مواظب و مراقب و كذا است. و اينرا هم بروش خودتفسيري قرآن ربطش ميدن به آن ميم ديگر كه مؤمن در حين نماز و در مقام برخاستن بكار ميبرد: ”بحول اللّه و قوّته اقوم و اقعد“. يعني چون خدا با مؤمنين رفيق و يار و خلاصه در هر امري مددكارشان است لذا در همين حين قيام و قعود ساده همچون عصائي يا نشيمني محسوب ميشود تا بدان عبادت يا معيشت بكنند.
آرياجان؛ من از تو استدعا دارم كه سه مقاله نسبتا ساده مرا درباره ممتيك بخواني؛ بلكه بتوانيم با هم و با خروج تو از صفحه مختصّاتي و دو بعدي و بسيار ساده دكارتي و ترك عاد مالوفت به ثبت نقاط دلبخواهيت درش به يك فضاي واقعي چند بعدي و ديناميك مثلا هيلبرتي/انيشتيني قدم نهيم تا آنگاه شاهد رقابت زنده دارويني ميمها شده و تبعا به اخذ نتايج فربه تري نائل گرديم! چي گفتي استاد عزيزم...؟!


Saeed 18:59 @ Mon, 4 Jul 05

من قبل از درآويختن با ميمهاي شبح با اجازش پاسخي كوتاه خدمت آرياي روحاني بدم؛ تا آنجا كه با من سخن ميگد و مابقيش هم با سياوش كه لابد يا قانع شده و كذا. منتهي با يك مقدّمه:
آرياجان؛ تو لابد آن حكايت معروف رو شنيدي درباره آن خاخام زيرك بنام هيلل كه وقتي خرمگسي مزاحم ازش پرسيد كه ايشان آيا ميتواند كلّ تورات را در حاليكه ايستاده بر روي يك پاش باشد خلاصه كند و بهش درس بده يا نه و خاخام نابغه بجاي سركار رفتن و خلاصه كردن كتاب قدّس قضيه را بطور اكسيوماتيكي/اصل موضوعي فيصله دادش به اينكه: ”در حقّ ديگران چنان نكن كه نخواهي همانرا در باره خودت بكنند.“
حالا حكايت پاسخهاي شبه اكسيوماتيك و خاخاموار توست آرياجان در مواجهه با پرسشهاي جانسوز و جدّي.
بذار مدلينگ قبليم رو درباره روششناسي تو بيشتر بسطش بدم. تو از تاريخ ما يك صفحه مختصّاتي دكارتي و استاتيك/ثابت ساختي و گذاشتي جلوت. روي محور عرضهاش انواع ميمهائي كه عضو ”ذهن ايراني تاريخي“ هستند مندرجند و روي محور طولهاش ميمهاي عضو ”ذهن ايراني معاصر“. بعد مياي بطور دلبخواه ميمهاي مقارن را با ترسيم خطوط در نقطه اي كه عشقته/سوادته/بنفعته/شانسي/... بهم وصل ميكني و هيجانزده ميگي آهان ببينيد مثلا همين نافهمي فقها و روشنفكران ديني و كذالهم مر معناي دو صفت/ويژگي واقعي در ميم ”بسم اللّه الرحمان الّرحيم“ كه در ضمن درين نقطه عطف به رحم و جنين و زنده گي و نگهباني و كذا ميرسد؛ شده مايه نفهمي ما نسبت به حقوق بشر و يا اصلا عدم اختراعش توسّط خود ما ايرانيهاي معاصر...!!! واقعا قبول چنين دعاوي بسيار جسورانه و مستبعد اشپنگلري آنهم در مقابل يك دين ابراهيمي با يك سنّت كلامي و عميق و پيچيده سه/پنج هزار ساله بطور عام و حدّاقل برخورداري از يك پشتوانه اسكولاستيكي سيستميك هزار و اندي ساله آخه با هيچ مكانيسم عقلاني هضمپذير است!
ادامه:. . .


سياوش 18:22 @ Mon, 4 Jul 05

آريا عزيز، كاشك شما به هم آن اندازه براي واقعيت و ذهنيت يك يرنسيب تره خورد مي‌كرديد كه براي بنمايه‌هاي فرهنگ يك ملت مي‌كنيد. آرياي عزيز، مردم ايران ايده اسلام را از واقعيت زور و شمشير به ذهنيت خودش تبديل كرد(ذهنيتي كه هم‌آن عرب با ذهنيت خودش يكي نمي‌داند و آن را كفر مي‌شمارد)، حال كه حقوق بشر جاي خود دارد. ايده حقوق بشري كه هم واقعيت و هم ذهنيت آن در جامعه وجود دارد، تا آن جايي كه حتا حكومت ضد حقوق بشري هم دست به اقدام تشكيل يك نهاد حقوق بشري به نام حقوق بشر "اسلامي" زدنند. البته ناگفته نماند كه اين ذهنيت كامل نيست و براي كامل شدن نياز به يك يروسه طولاني دارد. اين ذهنيت حتا در جوامع مدرن كه طراح و مطرح كننده‌گان اين حقوق بوده‌اند هم كامل نيست. براي نمونه تا امروز تنها 4 كشور در اين جوامع متمدن وجود دارنند كه حقوق افراد هم‌جنس‌گرا را با ناهم‌جنس‌گرايان يكسان مي‌شمارنند و به آنان حق ازدواج را قائل مي‌شوند و غيرو.


شبح 16:21 @ Mon, 4 Jul 05

مصی عزيز!(23)
با تو موافق هستم اما بالارفتن بينش مردم امری منتزع از پراتيک اجتماعی نيست. همين اتفاقاتی که دارد مي‌افتد موجب افزايش آگاهی مردم می‌شود البته نيروهای پيشروی آگاه که با زبان مردم حرف می‌زنند و با مردم زنده‌گی می‌کنند نقش بسيار موثری در شکل گيری اين آگاهی دارد.
نکته‌ی که نبايد فراموش کنيم اين است که انقلاب کردن يا انقلاب نکردن مردم دست ما نيست. در همان سال‌های اول بعد از پيروزی انقلاب که هنوز 18 سالم نشده بود فکر می‌کردم اگر وضعيت نه شکست نه پيروزی دوام می‌آورد و اوضاع آن‌چنان که زمان بختيار بود مدتی طول می‌کشيد و قبل از استقرار حکومت جديد و در حالی که حکومت قبلی ديگر قدرت سرکوب نداشت چند سالی زنده‌گی مي‌کرديم بي‌شک درجه‌ی آگاهی مردم آن‌قدر بالا مي‌رفت که فجايع بعدی اتفاق نيفتد. بعدها به صرافت افتادم که چرا در گوادلوپ سقوط فوری رژيم شاه در دستور کار قرار گرفت.

پويا جان!(22)
با اين رژيم يا بدون اين رژيم روزهای پر از بيم و اميدی پيش رو داريم. من در تمام اين سال‌ها در سياه‌ترين سال‌ها در بهار خونين 60 در تابستان مرگ‌زای 67 هرگز اميدم را به زنده‌گی بهتر از دست ندادم اکنون نيز مايوس نيستم اما...


مصي 15:58 @ Mon, 4 Jul 05

انقلاب با اوضاع سواد سياسي اين مردم نتيجه اي جز انقلاب ننگين 26 سال قبل نخواهد داشت. هميشه دزدان قدرتمندي براي دزديدن انفجار نارضايتي مردم وجود دارند. در شرايط كنوني كه هيچ گزينه مناسبي براي جايگزيني اين سيستم بيمار و مزدور وجود ندارد، بهترين حركت تلاش براي ايجاد بينش سياسي درست در بين مردم است تا براي برداشتن قدم بزرگ در تغيير اساسي حكومت آمادگي لازم را داشته باشند.


puya 15:46 @ Mon, 4 Jul 05

سلام شبح عزیز !
نمی خوام حدس بزنم یا غیبگویی کنم ، ولی امسال سال روشنی و تغییر و آغازی نو به نظر می رسد .همانطور که خودت هم نوشته یی ، مردم بدنبال تغییری ریشه یی به نظر می رسند و باید این وضع دگرگون شود .در ضمن هر چه که نظر مردم ما در باره ی آمریکا و انگلیس باشد ، فرقی در اتفاقی که در حال وقوع است ، نمی کند .دنیا به این نتیجه رسیده که داشتن بمب اتمی این نظام او را برای جهانیان خطرناکتر می کند و این نظام یا باید سرنگون شود یا با رفورمگرایی به قانونمندی برسد .ایران هر چه هم که قوی و غنی باشد ،در برابر جهان و تصمیمات گرفته شده ی اقتصادی سیاسی هیچ کاری نمی تواند انجام دهد و باید این قانون را بپذیرد و گردن نهد .اینکار می توانست مسالمت آمیز پیش رود ، ولی به نظر نمی رسد که دیگر امیدی به آن باشد .آنچه که در عراق و افغانستان اتفاق افتاد ، قابل مقایسه با وضع ایران نیست .ما می توونیم از این آب گل آلود و این بحرانی که در پیش است ،برای فردایی آزاد بهترین بازدهی را بدست آوریم و ایران را سرافرازانه به پیش بریم و طرحی نو و دگر براندازیم .
به امید فردایی بهتر وپرشی به سمت انسوی دریاها ی اندیشه و آزادی !
روزتان خوش !


چیزی میان 2 فریم 15:28 @ Mon, 4 Jul 05

salam. merc baray hoozoreton.


چیزی میان 2 فریم 15:28 @ Mon, 4 Jul 05

salam. merc baray hoozoreton.


چیزی میان 2 فریم 15:25 @ Mon, 4 Jul 05

salam.az ashenaee ba shoma khoshbakhtam.


شبح 14:47 @ Mon, 4 Jul 05

حسين.م عزيز!(15)
مهم اين است که آمريکا نگذاشت جنگ پيروز داشته باشد. و جنگ را در حالت توازون نگه داشت و وقتی نارضايتی از جنگ در هر دو کشور بالا گرفت صلح در دستور کار آمريکا و غرب و البته شوروی که ديگر دوران فروپاشی‌اش فرارسيده بود قرار گرفت و ماجرای حمله به ايرباس برای نشان دادن عزم آمريکا برای پايان جنگ بود.
اين که عراق اول به ايران حمله کرد نکته‌ی درستی است اما مسلما اين چيزی بود که ايران هم پذيرای‌اش بود و بعد در تداوم‌اش کوشيد. به اعتقاد من حمايت نظامی و سياسی دنيای غرب به‌خصوص آمريکا در تداوم جنگ نقش بسيار تعيين کننده‌یی داشت. آمريکا و اسرائيل بزرگ‌ترين نفع را از اين جنگ فرسايشی بردند و البته برای حکومت ايران هم که جنگ نعمت بود و تمام پتانسيل انقلابی مردم ايران در جنگ هرز رفت و ضمنا سرکوب نيروهای ضد رژيم هم در سايه‌ی جنگ ميسر شد. نمی‌دانم با کدام قسمت حرف من مخالف هستی؟ به نظر تو آمريکا نقشی در نگه‌داشتن توازن جنگ و تداوم آن نداشت؟

مريم جان!(16)
اول اين که با کنايه‌هایی مانند وب‌نشين و اين که من بين مردم نيستم و ظاهرا تو بين مردم هستی دردی دوا نمی‌شود. نخستين گام اين است که بايد ياد بگيريم منطقی و با استدلال بحث کنيم.
تو می‌گویی:" من به شخصه خیلی‌ها رو دیدم که به احمدی‌نژاد رای می‌دادن تا رفسنجانی رئیس‌جمهور نشه." اين از نظر من يعنی قبول نداشتن وضع موجود و پذيرفتن وضع مبهم. هاشمی را می‌شناختند و احمدی‌نژاد را نه! خب می‌بينی همان حرف مرا در مخالفت با من می‌زنی!
در مورد اين که مردم چنان و چنين هستند متاسفانه باز داری مسئله‌ی حل شده را حل می‌کنی. خيلی واضح است که مردم در هشت سال پيش از اکنون بيشتر به تله‌ويزيون ايران توجه می‌کردند و ديدی که در آن سال مردم خلاف نظر رسمی حکومت و راديو و تله‌ويزيون و مراجع تقليد به خاتمی رای دادند.
به هر حال هر وقت انتخاباتی مي‌شود بعد از انتخابات هر کس انتخاب شد می‌شود گفت از قبل قرار بود اين از صندوق بيرون بيايد. اينگونه تحليل کردن تحليل اين‌همانی است.
جوهره‌ی حرف من اين بود انتخابات در مرحله‌ی اول نشان از انتخابی تصادفی داشت و در مرحله‌ی دوم چون دو قطب روبه‌روی هم قرار گرفتند که يکی کاملا نشان از تداوم وضع موجود داشت و ديگری کاملا ناشناخته بود و برعليه وضع موجود حرف می‌زند بحش وسيعی از مردم به دومی رای دادند تا شايد وضع موجودشان تغيير کند.
برای آگاه کردن مردم اول خود بايد آگاه شد. و گفت‌وگوی منطقی و صبورانه ستون اصلی آگاهی را تشکيل می‌دهد.
با تو موافق هستم کسانی که شخصيت مجازی‌شان بر آن‌ها غلبه می‌کند و زنده‌گی واقعی را فراموش می‌کنند در نهايت راه‌جای نمی‌برند.


آریا 13:36 @ Mon, 4 Jul 05

سعید و سیاوش و شبحی ناز!

.... متافیزیک از آسمان نمی آید. از دانشگاههای آکسفورد و هاروارد و سوربن و گوتینگن و امثالهم نیز نمی آید. از حوزه های علمیّه نیز نمی آید. از یونان نیز نمی آید؛ بلکه متافیزیک از مغز اندیشنده و آفرینشگری زائیده می شود که دو شریان عظیم فرهنگ میهنی و فرهنگ جهانی در رگهای وجودی او، جاری می باشند. اساسا بحث متافیزیک، یافتن و آفرینش « پرنسیپها و اصلها و بنمایه ها » ییست برای شالوده ریزی هر آن چیزی که مربوط به انسان و در پیوند با انسان است در معنای وسیعش. فرض کن ما در ایران بخواهیم مقوله ای به نام « حقوق بشر » داشته باشیم. با شعار دادن و برگرداندن مثلا اعلامیه ی جهانی حقوق بشر به زبان فارسی و توزیع آن، ما نخواهیم توانست پرنسیپی به نام حقوق بشر در جامعه ی خود داشته باشیم. و دیدیم که حتا مترجم آن اعلامیه را چه بلایی بر سرش آوردند. وقتی ما مصمّم می شویم که « حقوق بشر » را در واقعیّتی بالاخص به نام ایران، واقعیّت پذیر کنیم، بایستی بگردیم و چنان پرنسیپی را از بنمایه های فرهنگ مردم ایران، بزایانیم و تئوریک آن را پرورانیم و سپس در پاراگرافهای حقوقی و قانونی، آن را عبارت بندی کنیم تا ارگانهای کشوری نه تنها حافظ و مجری آن قوانین باشند، بلکه حکومتگران و مردم نیز بدانند که پایمالی چنان پرنسیپی، آسیب زدن به حقوق فردی و تحقیر تجربیات و فرهنگ خودشان می باشد تا بیاموزند که آگاهانه و هدفمند به رعایت و ارجگزاری به آن، ملزم و متعهد باشند. حال می پرسیم چگونه می توان، چنان پرنسیپی را از فرهنگ ایرانی زایاند، طوری که ملکه ی ذهن تک تک ایرانیان بماند و همواره پیش چشم آنها باشد. نخستین گام آنست که بدانیم تجربه ی ایرانی از « حقّ »، چه چیزی بوده است؟. پیش از آنکه متفکّران پا به عرصه ی وجود بگذارند و بخواهند در مفاهیم تئوریک، بحث کنند، انسانها در تصاویر می اندیشیدند و بر شالوده ی آن تصاویر، رفتار می کردند. تصویر ایرانی از مسئله ی « حقّ » با قداست « جان و زندگی »، پیوندی ناگسستنی و سرشتی دارد. ایرانی با نخستین تجربه ی بنیانی و بی واسطه ی خود از به دور افکندن زندگی ( داستان زال در شاهنامه ) و رویارو شدن با خدا در پروردن و نگاهبانی از جان و زندگی ( سیمرغ +زال + سام ) به اصل و پرنسیپ « حقّ و حقوق » پی برد. مسئله ی قداست جان و زندگی در شاهنامه ی فردوسی یدینگونه فرمولبندی می شود:
پسندی و همداستانی کنی .... که جان داری و جانستانی کنی.

همین تجربه امتداد پیدا می کند و در اشعار سعدی نیز، عبارت بندی می شود:

چه خوش گفت فردوسی پاکزاد...... که رحمت بر آن تربت پاک باد
میازار موری که دانه کش است .... که جان دارد و جان شیرین، خوش است.

در بسیاری از آثار اصحاب کلیسا؛ بویژه در قرون وسطی می توان در باره ی « خوش و شیرین بودن » جان و پیوند آن با خدا، بسیار بسیار خواند و دقیقا همینگونه مباحث بودند که زمینه ها را برای شکل گیری مسئله ی [ حقوق و قانون ] در کشورهای باختری فراهم کردند که فعلا بحث من نیست. ما تا نتوانیم مسئله ی قداست جان و زندگی را در جامعه ی خود از لحاظ تصویری برای عوام و از لحاظ تئوریک برای تحصیل کرده گانمان جا بیندازیم، امکان ندارد که مقوله ای به نام « حقوق بشر » در اجتماع ما واقعیّت پیدا کند؛ گیرم که هزاران سال در رسایش، نوشته و گفته و فریاد کشیده شود. همین مسئله ی قداست جان و زندگی در همان اسلام نیز، امتداد پیدا می کند؛ ولی از آن جا که ما هنوز نمی توانیم « متون » را درست و حسابی بخوانیم و بفهمیم، خود به خود از توضیح و بازشکافی آنها نیز ناتوان و کژفهم و گیجسر نیز هستیم. کثیری از سوره های قرآن با « بسم اللّه الرّحمن الرّحیم »، ، آغاز می شوند. تمام مفسران بی مایه و حرّاف از آخوندهای گندیده مغزش بگیر تا مفسران شیک و پیک آن مثل سروش و امثالهم، همه و همه می نویسند « به نام خداوند بخشنده و مهربان ». تفاوت این دو مقوله را وقتی ندانی، در زایش همان پرنسیپی که من می گویم بایستی از قرآن بیرون بیاید نیز ناکام خواهی ماند. چرا؟. کسی که نتواند از « رحمان و رحیم »، تصویر را کشف کند و ایده را دریابد و در زبان امروزی و تئوریک، فرمولبندی کند، مطمئن باش که با خروارها شعار نیز نخواهد توانست اثبات کند که پدیده ای به نام « اسلام » با « حقوق بشر » تضادی ندارد. برای کشف تصویر و پروراندن ایده، به مغز اندیشنده و فلسفی نیاز می باشه؛ یعنی تا مایه های فلسفی و ذهنیتی گشوده فکر و مبتکر نداشته باشی، امکان نداره ایده ای را بتوانی بپرورانی. بدون تخمک و زهدان نمی توان آبستن شد؛ گیرم که نوزادمان حتّا معیوب نیز به دنیا بیاید. اصل آنست که ما، تخمکی و زهدانی داشته باشیم حالا تا آبستن شدنش. اگر خوب به کلمات « رحمان و رحیم » دقیق شوی به راحتی می توانی تصویر و تجربه ی مایه ای را ببینی. « رحمان با رحم و رَحِِِم » در ارتباط تنگاتنگ می باشه. یعنی چی؟. یعنی اینکه اگر به زنان آبستن نگاه کرده باشی، شکم آنها نه تنها محافظ جنین از آسیب دیدن می باشه؛ بلکه پرورنده و بالنده ی جنین نیز هست. از همین جا می توان نتیجه گرفت که « خدا، نگهبان و پرورنده ی انسان » هست. و این دقیقا همان چیزیست که بایستی در اجتماع امروز ما اتّفاق افتد. سیمرغ = خدا = الّله = حکومت = حقوق = قانون اساسی = ارگانهای اجرایی بایستی « حافظ و نگهبان جان و زندگی » انسانها باشند بدون هیچ تبعیضی. اگر مدّعیان تاق و جفت اسلام و یسل کشان احمق و شمشیر کش آن، ذرّه ای شعور بشری داشته باشند، - که تا همین امروز اثبات کرده اند اصلا و ابدا ندارند - و می توانستند مغز خود را به کار اندازند، شاید وضعیّت اجتماع ما امروزه روز، اینقدر فاجعه بار نمی شد. ولی کو آن مغزی که کند فهم؟. همین امروز در باره ی وضعیّت « گنجی و زرافشان و آن جوانی که قرار است چشمانش را از حدقه در آورند » در همه جا نوشته شده است و هنوز می شود. ولی سعید عزیز!. تا این پرنسیپی که من از آن سخن می گویم و تلاش دارم در مفاهیم تئوریک بپرورانمش در ذهنیّت و روان آحّاد اجتماع ما جا نیفتد و بخشی از منش رفتاری آنها نشود، هرگز هرگز هرگز هرگز نخواهیم توانست در ایرانزمین از « حقوق بشر »، چیزی داشته باشیم؛ سوای خروراها کاغذ سیاه کردنها و طومار نویسیهای باطل. این تا اینجا. سر فرصت می روم سراغ حافظه ی تاریخی و آگاهبود تاریخی و مدرنیته و نقش تفکّر فلسفی.///


مریم 13:27 @ Mon, 4 Jul 05

خب ظاهرا من از نوشته‌ی شما بد برداشت کرده‌ام. البته خودم فکر می‌کنم که بد گفتی. ببخشید که رک می‌نویسم. چون الان که دوباره خوندم باز همون برداشت توی ذهنم اومد. شما مرتب تکرار کردی که مردم انتخاب کرده‌ان. در حالی که انتخاب نبود. توی دور دوم تقریبا بله ولی در دور اول میزان تقلب به قدری زیاد بود که اصلا راجع بهش حرفی نمی‌شه زد. احمدی‌نژاد قرار بود از صندوق بیاد بیرون و اومد. در دور اول این فقط یه نمایش بود و اما دور دوم:
من به شخصه خیلی‌ها رو دیدم که به احمدی‌نژاد رای می‌دادن تا رفسنجانی رئیس‌جمهور نشه. خب شاید برای جماعت وب‌نشین مسخره به نظر برسه ولی این چیزیه که با چشم خودم دیدم. گفتم صرف حضور هاشمی یه ضدتبلیغ بود برای خودش. یادمون نره که اصلاح‌طلب‌ها با استفاده از وضع افتضاح کشور در دوران هاشمی و با نقد همه‌ی عملکرد افتضاحش بیست میلیون رای آوردن. مردم باور کرده‌بودن که نصف بیش‌تر افتضاح حکومت کار هاشمیه و خب اگه به تبلیغات اون موقع هم نگاه کنیم هیچ وقت کل نظام زیر سوال نمی‌رفت تا وقتی خاتمی رئیس‌جمهور شد و حتی خودش هم باورش نمی‌شد پشت پرده چه خبره.
مردم هاشمی رو نمی‌خواستن چون فسادش رو شده‌بود چون دیگه گندکارش بالا اومده‌بود و توجیه‌پذیر نبود انتخابش. اما احمدی‌نژاد رو نمی‌شناختن.
راجع به انتقاد دوم که گفتی مردم تحت تاثیر تلوزیون رای ندادن. خب فکر کنم خیلی بین این مردم نبودی. حداقل بین جنوب شهری‌ها و روستایی‌ها که تنها رسانه‌اشون تلوزیونه و توی این بیست و هفت سال بعد انقلاب طوری استحاله شده‌ان که اصلا یادشون هم نمیاد خودشون هم یه وقتی مشروب می‌خوردن یا حجاب نداشته‌ان. باور کن این چند درصدی که به احمدی‌نژاد رای داد‌ه‌ان هنوز اسلام آخوندی رو به رسمیت می‌شناسن و بهش به دید دین برتر نگاه می‌کنن. اینا عادت ندارن فکر کنن. انتخاب نمی‌کنن و مرتب تحت تاثیر جو هستن.
سوای تلوزیون اگر خوب به تبلیغات نگاه کنیم احمدی‌نژاد بیش‌تر تبلیغاتش توی جنوب شهر بود و هاشمی شمال شهر. توی جنوب شهر همه به احمدی‌نژاد اعتقاد پیدا کرده‌بودن. اینا مشکلشون آزادی بیان و این حرفا نیست. حتی اگه خوب براشون تشریح کنی باهاش مخالف هم هستن چون یه جورایی بت‌های دینی‌شون می‌ره زیر سوال. مشکلشون اقتصاد بود و رفسنجانی هم یه پا دزد تمام عیار.
می‌گی چرا مردم به وعده‌های هاشمی توجه نکردن ورای ندادن. خب چون اصلا هاشمی رو به رسمیت نمی‌شناسن که به وعده‌هاش اهمیت بدن. اگر هر فردی غیر هاشمی رقیب احمدی‌نژاد بود این اختلاف فاحش رو بین آرا نمی‌دیدیم.
من هم معتقدم مردم وضع موجود رو نمی‌خوان اما کسایی که به احمدی‌نژاد رای دادن مخالفتشون مخالفت با کشتار، زندان، اعدام و ... نبود بلکه برعکس اینا رو برای اداره جامعه لازم می‌دونن. نود درصد مردم هنوز مجازات اعدام رو برای تادیب مجرمین ضروری می‌دونن با بدحجابی مخالفن و...
خب می‌گی خیلی‌ها هم این‌طوری نیستن ولی اگه از نظر آماری با هم مقایسه‌اشون کنیم می‌بینیم با تراکم وحشتناک جمعیت توی جنوب شهر، روستاها و ... عدم آگاهی و عدم وجود رسانه‌ی مستقل و... انتخاب احمدی‌نژاد تو دور دوم بعید نبود و باز هم می‌گم به خصوص که رقیبش هاشمی بود.
بگذریم. من به شخصه فکر می‌کنم این بحث‌ها درد چندانی از ما دوا نمی‌کنه. باید یه راهی برای آگاه کردن مردم پیدا کنیم. گیریم همه‌ی مسائل تو ذهن این ده درصد روشن‌فکر وب نشین حل شد،‌ باز اون نود درصد باقی‌مانده به احمدی‌نژاد رای می‌دن. راه‌کار عملی؛ این چیزیه که باید دنبالش باشیم.


حسين م. 13:07 @ Mon, 4 Jul 05

«...جنگی که آمريکا شعله‌اش را برافروخته بود و هشت سال در حالت توازن نگه‌اش داشته بود... »
شبح جان ! شما ديگر چگونه به اينچنين نتيجه اى رسيديد!؟ چرا شما نيز هذيانهاى آيت الله خمينى(1) و وزارت خارجه ج.ا را تكرار مى كنيد!؟ در حاليكه اظهر من الشمس است كه عراق آن زمان، دوست اتحاد شوروى بود ، نه آمريكا . و دو كشور نامبرده(عراق و اتحاد شوروى)، گسترده ترين همكاريهاى اقتصادى و نظامى را با يكديگر داشتند.
(1) جمله معروف آيت الله خمينى، كه هنوز( اقلا در ظاهر امر) ، سر لوحه سياست خارجى نظام است:«آمريكا ام الفساد قرن است، هرچه فرياد داريد برسر آمريكا بكشيد»


حسين م. 13:02 @ Mon, 4 Jul 05

«...جنگی که آمريکا شعله‌اش را برافروخته بود و هشت سال در حالت توازن نگه‌اش داشته بود... »
شبح جان ! شما ديگر چگونه به اينچنين نتيجه اى رسيديد!؟ چرا شما نيز هذيانهاى آيت الله خمينى(1) و وزارت خارجه ج.ا را تكرار مى كنيد!؟ در حاليكه اظهر من الشمس است كه عراق آن زمان، دوست اتحاد شوروى بود ، نه آمريكا . و دو كشور نامبرده(عراق و اتحاد شوروى)، گسترده ترين همكاريهاى اقتصادى و نظامى را با يكديگر داشتند.
(1) جمله معروف آيت الله خمينى، هنوز( اقلا در ظاهر امر) ، سر لوحه سياست خارجى نظام است:«آمريكا ام الفساد قرن است، هرچه فرياد داريد برسر آمريكا بكشيد»


zdak 12:02 @ Mon, 4 Jul 05

این مطلب را در مورد قتل عام 67 حتما بخوان!!


شبح 11:57 @ Mon, 4 Jul 05

مريم نازنين!(9)
اگر نوشته‌ی من اين معنا را می‌دهد که مردم انتخابی آگاهانه انجام داده‌اند خب تحليل اشتباهی است! اما مسلما من اين‌گونه فکر نمی‌کنم و تصور نمی‌کنم در اين نوشته چين حرف ساده‌باورانه‌یی زده باشم. اساسا شرکت در انتخابات عملی آگاهانه نبود چون اين نمايش اصولا انتخابات نبود. ضمنا من نگفتم تمام رای دهنده‌گان به آقای احمدی‌نژاد خواهان تغيير و تحول بوده‌اند اما حرف تو را هم نمی‌توانم بپذيرم که دليل رای دادن مردم همان حرف‌هایی هست که در تله‌ويزيون زده می‌شود اين هم با مشاهدات‌ام هم‌خوانی ندارد هم تناقض منطقی دارد. اگر مردم خواهان وضع‌موجود بودند بايد آقای هاشمی را انتخاب می‌کردند او بهترين نماد حفظ وضع موجود بود که خودش با شعار تعادل به ميدان آمده بود.

مداد سفيد عزيز!(1)
در اين آشفته‌بازار چه می‌توانيم برای گنجی و زرافشان و مجتبا و ساير دوستان در بند انجام دهيم؟


شبح 11:42 @ Mon, 4 Jul 05

زيتون جان!(2)
ما همه مردمی هستيم. روشنفکران ما اگر روزی متوجه بشوند خوب يا بد آگاه يا ناآگاه از دل همين مردم بيرون آمده‌اند گامی بس بزرگ به پيش گذاشته‌اند.
نادر جان!(4)
اوضاع بسيار پيچيده و بغرنج است. شرايط جهانی، شرايط داخلی، شرايط اپوزيسيون همه به معادلاتی پيچيده و گره خورد تبديل شده است. وقتی اوضاع چنين باشد دگرگونی‌های عظيم در راه است. قبلا در مورد چه بايد کردهایی که به نظرم رسيده است نوشته‌ام باز خواهم نوشت چون کار ديگری از دستم برنمی‌آيد.
ضمنا تمام آرزوی من آن است که سال‌های دهشتناک شصت تکرار نشود. خشونت هميشه خشونت به بار می‌آورد. نمی‌دانم می‌ترسم اما اميدوارم وضعيتی پيش نيايد که حتا يک نفر بدون محاکمه مجازات شود. اميدوارم اولين مصوبه‌ی قانونی مردم لغو مجازات اعدام باشد... اما آيا می‌شود؟


شبح 11:15 @ Mon, 4 Jul 05

آرش عزيز!(3)
نگاهی به مواضع حککا در مورد انتخابات نشان می‌دهد که اين حزب درک روشنی از شرايط داخلی ايران و وضعيت مردم ندارد. تاکتيک و نقشه‌ی حزب برای مقابله با انتخابات چه بود؟ خراب کردن انتخابات بر سر رژيم! خب البته همان‌طور که من در اين مطلب و مطالب پيشين نوشتم تنها پاسخ اين معادله همان جلوگيری از برگزاری انتخابات است اما اين پاسخ پاسخی موهومی است. انتخابات در آرامش کامل برگزار شد. اين نشان می‌دهد ارتباط اين حزب با مردم قطع است. اما بعد اينجا و آنجا از طرف حزب می خوانديم که مردم در تبريز روسری آتش زدند و در پارک ملت بنر سرخ برداشتند و شعار سوسياليست به پا خيز برای رفع تبعيض سر دادند! يا ما کر و کور هستيم و اين چيزها را نمی‌بينيم يا دوستان حزب گوش‌ها و چشم‌های قوی دارند و از آن‌سوی آب‌ها چيزهایی می‌بينند که ما قادر به ديدن‌شان نيستيم.
حککا وقتی بپذيرد که نقش تعيين کننده در شکل دهی به مبارزات مردم ندارد و البته هيچ کس ديگر هم ندارد و تنها تشکيل جبهه‌یی فراگير که بتواند نگاه‌ها را به خود معطوف کند و اين باور را که می‌تواند موثر باشد و قدرت تغيير دارد را در مردم جا بيندازد آن‌وقت برای هميشه مردم از رژيم و بازی‌های‌اش روبرمی‌تابند و به سوی آن جبهه‌ی فراگير رو می‌آورند.
در تلفن آن خانم برای‌ام جالب است چون تاجایی که يادم می‌آيد هميشه حزب می‌گفت مردم آنقدر مدرن شده‌اند که ديگر حتا شاملو هم گوش نمی‌دهند و از جنيفر لوپز پايين‌تر نمی‌آيند حالا چطور شده است که پای علی‌ابن‌ابيطالب را به ميان کشيده‌اند؟
به آقای تقوایی سلام گرم و دوستانه بنده را برسان و بگو ما به حرف‌های‌شما زياد گوش داديم احترام زيادی هم برای شما قايل هستيم اما حالا وقت آن رسيده است که شما از برج عاج روشنفکری پايين بياييد و کمی به حرف ما گوش دهيد.
شناخت خود را از مردم افزايش دهيد. بايد با آن‌ها زنده‌گی کرد با آن‌ها تجربه کرد با آن‌ها اشتباه کرد و از منظر آن‌ها به دنيا نگاه کرد و با زبان آن‌ها صحبت کرد. و البته عوام‌زده هم نبود. حرف خود را با زبان مردم به مردم زدن هنر ويژه‌یی است که تنها جريان‌ها تاريخ‌ساز به آن مجهز بوده‌اند. معمولا يا به زبان مريخی‌ها منافع مردم طرح شده است يا با زبان مردم حرف‌های عقب‌تر از خود مردم. آن روشنفکری عاج‌نشينی و اين عوام‌زده‌گی هر دو فاجعه‌بارند.
اميدوارم حالا که خواستی من حرف بزنم خودت حفاظت‌ام را به عهده بگيری چون احتمالا باران دشنام‌ است که باريدن خواهد گرفت.


مریم 8:22 @ Mon, 4 Jul 05

تحلیلت به نظر من جالب نبود. خیلی خوش‌بینانه بود. یعنی مردم ما همه‌ی این فکرا رو کردن و بعد رای دادن؟ نه. چیزی که من دیدم دقیقا عکس این بود. اکثرا معتقد بودن که باید رای بدن اما نه برای تغییر وضع موجود برای این‌که صرفا کاری کرده‌باشن. یا حداقل چیزی که من تو اکثر طرفدارهای احمدی‌نژاد( غیر از خود اصول‌گراها و نظامی‌ها)‌دیدم درک و شعور فوق‌العاده پایین سیاسی و عادت به نیاندیشیدن بود و اکثرشون هم تحت تاثیر تبلیغات فوق‌العاده تلوزیون فکر می‌کردن صرف شرکت در انتخابات کار مهمیه و حتی خیلی‌هاشون می‌گفتن به لج تلوزیون‌های خارج کشور داریم رای می‌دیم تا دیگه نشینن کنار و برای ما تز بدن.
می‌دونی حلقه‌ی گمشده‌ی این انتخابات آگاهی بود چیزی که ملت ما همیشه ثابت کرده نداره. از انقلاب که خمینی رو رهبر خودش قرار داد تا دوره‌های بعد و ...
باید قبول کنیم که رای به خاتمی یه اقدام جوگیرانه بود برعلیه حکومت ظلم و رای دادن به احمدی‌نژاد هم تقریبا چنین وضعیتی داشت و با توجه به وضع تبلیغاتی افتضاح اصلاح‌طلب‌ها و این‌که حناشون دیگه رنگی نداشت، انتخاب احمدی‌نژاد چندان عجیب نبود. اکثر کاندیداها قبلا یه جورایی تخریب چهره شده‌بودن از رفسنجانی که اصلا حضورش یه ضد تبلیغ بود برا خودش تا قالیباف با اون پروسه احمقانه بمب‌گذاری و افتضاحش تو نیروی انتظامی و...
احمدی‌نژاد تقریبا ناشناس بود. و عدم آگاهی مردم مهم‌ترین عاملی بود که آرا رو به نفع اون تغییر داد وصد البته شعارهای عوام‌پسندانه‌ی تبلیغاتیش.
همه‌ی این‌ها منوط بر اینه که فرض کنیم انتخاباتی وجود داشته که من فکر می‌کنم بیش‌تر از این‌ها تقلب شده‌باشه که بشه این انتخابات رو ملاک قرار داد.


ری را 3:43 @ Mon, 4 Jul 05

شاید این رؤیا اخطاری باشد
شاید این رؤیا می گوید کفاره ی نادانی ما چندان سنگین است
که به جبرانش دیری باید
هر زمان منتظر فاجعه ای باشیم
من نمی دانم تعبیرش چیست
یا اشارت به چه دارد، اما
همه ی زندگی من شده این وحشت، این کابوس، این تکرار.


Nader 2:05 @ Mon, 4 Jul 05

نمی دانم کدام حزب را فتح خواهی کرد . نمدانم کدام قطار را سوار خواهی شد ، من شخصا خیلی سوار و پیاده شدم. آخرین قطاری که سوار شدم ، قطار جهانی حقوق بشر بود با تمام الحاقاتش . دیگر به آرمانگرایی آن دوران پر شور جوانی نیستم ، فقط به یه سیستم دموکراتیک ، پایبند به اعلامیه جهانی حقوق بشر معتقدم . به آزادی انسانها با هر عقیده و مرامی . دیگر به دیکتاتوری پرولتاریا اعتقادی ندارم ، ولی به آزادی نیروی کار معتقدم ، به مبارزه مسالمت آمیز معتقدم ، مگر راه چاره را بر ما ببندند . امیدوارم روزی نرسد که بخواهیم با خشونت کنندگان همانند خودشان رفتار کنیم .


رهگذر 1:44 @ Mon, 4 Jul 05

مردم چنین ، مردم چنان ، شما هم که خودت یک پا جمهوری اسلامی هستی. حرف‌هایت را از زبان مردم می گویی. همین است که سوراخ دعا را گم کرده ایم


Nader 1:43 @ Mon, 4 Jul 05

سلام بر شبح عزیز . در مانیفست دوم آقای گنجی راههای خوبی برای پیشبر مبارزه با اوضاع کنونی پیشنهاد شده بود . با درایت بود و عملی . میخواستم در این مورد شما هم راه کارهایی ارائه بدین . به نظرم باید بیشتر، در این راه گام برداریم . من هم قبل از اانقلاب را دیده و هم بعدش را ، شما هم حتما دیده اید ، پس باید راه های مبارزه را پیگیری کنیم . منتظر راه چاره هستیم .باید دید که اوضاع چگونه پیش میرود تا با تحلیل مشخص راه مبارزه را پیدا کنیم . همیشه دشمن راه مبارزه را مشخص میکند . مدت یک ماه است که تمام تحلیها را خواندم ، فکر میکنم تا کنون در طول تاریخ صد سال گذشته اوضاع به این پیچیدگی و مردم به این سرگردانی نبوده اند .


arashe sorkh 1:41 @ Mon, 4 Jul 05

شبح عزيز! نوشته​ی تو نکات بسيار مهمی دارد که بيش از هر چيزی ٬ بی تعارف٬ به ما نشان می​دهد که عالمان و دکتر مهندس​های روزنامه​ی شرق و مردم​سالاری دينی کوفتی​شان حد آزادی​خواهی ايرانيان نبوده. به قول يکی که می​دانی کی!٬ کسانی مثل تو و هزاران انسانی که مثل تو امروز حتی نمی​توانند وبلاگ بنويسند و يا شايد حتی معلوم نيست که در کدام گوشه​ی آن ديار خاک شده​اند٬ اگر از طريق آگهی شغل​يابی می​خواستند در خارج کشور شغل پيدا کنند٬تا بحال همه ژورناليست و سردبير و ام پی(ام پی يعنی عضو پارلمان) شده بودند.

شبح جان!

خيلی دوست دارم همه​ی حرف​هايت را بخصوص اين​که مردم ديگر آماده​ی تغيير هستند باور کنم. و اما ره​بری انقلاب...

شبح عزيز! دوست دارم بشينيم و صحبت کنيم٬ که چرا فکر نمی​کنی انقلاب می​تواند به ره​بری حزب کمونيست کارگری ايران باشد. با اليت سياسی اين حزب در ايران و البته بر دوش جنبش مردمی.

حميد تقوايی خيلی شکايت دارد که چرا هيچ کس٬ کسانی مثل تو٬ يا هر کسی که اين کامنت را می​خواند٬ نمی​آيند و نظر نمی​دهند و به حزب خودشان نمی​پيوندند!​ يا حداقل نمی​آيند و نقدش کنند و با آن حرف بزنند.

شبح جان! خلاصه​ی کلام! حزب کمونيست کارگری می​خواهد بيايد به قسمت گود استخر. می​خواهد بيايد وسط جامعه و به جای مبارزه​ی!​ چتی با فلان اتحاديه و فلان سوسياليست و فلان انقلابی٬ به وسط اجتماع برود٬ و با مردم طرف شود.

احزاب چپ در طول تاريخ٬معمولا وقتی به وسط آمده​اند يا مجبور شدند اينقدر مواضع​شان را راست کنندکه حال آدم به هم بخورد و محافظه​کارها را ترجيح دهد(نشانه​اش جناب تونی بلر و نيو ليبر که اگر يادت باشد٬خودت انتخابشان را تبريک گفتی و حالا به اين روز افتاده​اند) يا گوشه گير شده​اند تا مواضع راديکالی را با هم موعظه کنند! معلوم نيست که در زندگی چه کسی می​خواهند تغيير بوجود بياورند.

شبح جان! حزب کمونيست کارگری٬حزب هزار آرش مثل من است که می​خواهند اين حزب را وسط صحنه​ی سياست ايران و پيش همه​ی مردمی که به احمدی​نژاد رای دادند يا رای ندادند يا هر مردمی! بکشاند و راديکال هم بماند. می​خواهد قوی شود و قدرتش در سوسياليسم و راديکاليسمش باشد.

فکر می​کنم اين هدف را بد آغاز نکرده است. ای کاش تلويزيون انترناسيونال را ببينی. خانمی از ایران زندگ زده بود و می​گفت به علی بن ابی​طالب قسم که منصور حکمت راه نجات ماست!

شبح عزیز! نمی​فهمم چرا نمی​یایی و خودت را درگیر این حزب نمی​کنی. فکر کنم با من بی چونه و تعارف و چرا٬ موافق باشی(و اگر نیستی بگو) که اگر قرار باشد حزبی یا سازمانی یا جریانی٬ انقلابی را در ایران ره​بری کند یا سازمان دهد٬ یا هر نقش لعنتی در چیزی به نام انقلاب داشته باشد٬​ آن حزب٬ حزب ماست و خودت هم می​دانی که این حزب از همه به عقاید خود تو نزدیک​تر است.

بیا و صحبت کن٬ شبح جان!​ جواب کامنت​های مرا هم بده.(قبلی را ندادی!)

شبح جان! سوار این قطار شو و این حزب را فتح کن!


زيتون 1:28 @ Mon, 4 Jul 05

مردم خيلی خسته‌ن... و البته کم‌آگاه(نمی‌گم ناآگاه) و غير منسجم... خودمم جزء اين مردم هستم ها...


مداد سفید 1:04 @ Mon, 4 Jul 05

اکبر گنجی را از یاد مبریم...

www.cyrusnews.com/news/fa/?mi=9&ni=5314









زبان:
نگهداری مشخصات؟