| هر که خواهد گو بيآ و هر چه خواهد گو بگو، کبر و ناز حاجب و دربان در اين درگاه نيست اندر حکايت مردم خندان! |
پايين صفحه |
| شروود | 23:32 @ Sun, 3 Jul 05 |
| fari | 20:09 @ Sun, 3 Jul 05 |
پيام آيت الله منتظرى به مناسبت پايان نهمين دوره انتخابات رياست جمهورى (لینک)
| آریا | 17:47 @ Sun, 3 Jul 05 |
سیاوش و سعید عزیز!.
... من الان برای یه کار کوچک، آنلاین شدم و فوری باید بروم. ولی حتما تا فردا، اگه شبحی ناز، نارحت نشه، سعی میکنم مختصر و مفید، گرهگاه سئوالات شما را توضیح شفّاف بدهم. در ضمن، سعید عزیز. تمام تلاشهای من در راستای آفرینش متافیزیکی می باشد که برای راست و ریس کردن معضلاتمان به آن محتاجیم. دیگر اینکه، بحث فلسفه ی تاریخ که من از آن می نویسم، دقیقا در راستای پیکار سر سختانه با حافظه ی تاریخی ایرانیان می باشد، برای گسستن از آن در راستای پیوستن به آنچه دیگران فقط حرفش را می زنند؛ ولی معنایش را هرگز نمی فهمند. منظورم همان « مدرنیته » می باشد. من حدود سه سال پیش، مقاله ای در این راستا نوشتم با عنوان « بازکاوی میراث پیشینیان و آگاهبود تاریخی ما ». ولی به جان عزیزت تا همین امروز، هیچکس آن را نفهمیده است. دیگه اینکه، متدهایم، یکی دو تا نیستند. من از روشهای متنوّعی استفاده می کنم. نوع روشهای من البته به موضوعی بازبسته است که خودم را با آن گلاویز فکری می کنم. من از متفکّران جهان، روشها را آموخته ام برای روبرو شدن با معضلات ایرانی و پیکار بار آور با آنها. بگذریم. حتما در باره مطالبت می نویسم. تا بعد. ///
| mazdak | 13:51 @ Sun, 3 Jul 05 |
hatman inja ro bekhon!!!
| 11:47 @ Sun, 3 Jul 05 |
محمود احمدی نژاد در قتل قاسملو شرکت داشته است
رهبر حزب سبزهای اتریش روز ۱۱ تیر اعلام کرد که بر اساس مدارک موجود، محمود احمدینژاد در قتل قاسملو، رهبر حزب دمکرات کردستان ایران نقش داشته است.
پتر پیلز، رهبر حزب سبزهای اتریش به روزنامه Der Standard گفته که امیدوار است یک حکم جلب بینالمللی بر ضد محمود احمدینژاد برای مشارکت وی در قتل عبدالرحمان قاسملو در سال ۱۹۸۹ در وین صادر گردد.
روز ۱۳ ژوئیه ۱۹۸۹ به خانهی قاسملو در وین حمله شد و وی به همراه دو نفر دیگر کشته شدند. احمد محمودینژاد چند روز پیش از قتل به وین آمده و اسلحهها را در اختیار همکاران قاتلش قرار داده است. پتر پیلز میگوید که این اطلاعات را یک روزنامهنگار ایرانی در اختیارش قرار داده که با گروه آدمکشان ارسالی از سوی جمهوری اسلامی در ارتباط بوده است و اکنون در فرانسه زندگی میکند.
آقای حسین یزدانپناه، یک مخالف کُرد هم به روزنامهی پراگی Pravo گفته است که احمدینژاد از اعضای گروههایی بوده که جمهوری اسلامی برای قتل مخالفانش به خارج کشور میفرستاد.
سعید حجاریان در تهران به آسوشیتدپرس گفته است که احمدینژاد هیچ نقشی در قتل قاسملو نداشته و از گروگانگیران سفارت آمریکا در تهران هم نبوده است. آسوشیتدپرس معتقد است که باید به اظهارات سعید حجاریان توجه گردد زیرا وی از بنیانگذاران وزارت اطلاعات جمهوری اسلامیست و از ماجراهای آن سالها به خوبی مطلع میباشد.
سعید حجاریان با اشاره به عکسی که این روزها از گروگانهای سفارت آمریکا با فردی در کنار آنان منتشر شده میگوید که این فرد تقی محمدی نام دارد. به گفتهی حجاریان، محمدی پس از ماجرای گروگانگیری سفارت آمریکا به مخالفان جمهوری اسلامی پیوست و در انفجار سال ۱۹۸۱ که به مرگ رجایی و باهنر انجامید شرکت کرد. حجاریان مدعیست که محمدی در زندان اوین خود را حلقآویز کرد. حجاریان میافزاید که احمدینژاد با اشغال سفارت آمریکا مخالف بود و در عوض پیشنهاد میکرد که سفارت اتحاد شوروی در تهران تسخیر گردد، زیرا به نظر احمدینژاد شوروی «شیطان بزرگ» و آمریکا «شیطان کوچک» بود.
| 11:44 @ Sun, 3 Jul 05 |
محمود احمدی نژاد در قتل قاسملو شرکت داشته است
رهبر حزب سبزهای اتریش روز ۱۱ تیر اعلام کرد که بر اساس مدارک موجود، محمود احمدینژاد در قتل قاسملو، رهبر حزب دمکرات کردستان ایران نقش داشته است.
پتر پیلز، رهبر حزب سبزهای اتریش به روزنامه Der Standard گفته که امیدوار است یک حکم جلب بینالمللی بر ضد محمود احمدینژاد برای مشارکت وی در قتل عبدالرحمان قاسملو در سال ۱۹۸۹ در وین صادر گردد.
روز ۱۳ ژوئیه ۱۹۸۹ به خانهی قاسملو در وین حمله شد و وی به همراه دو نفر دیگر کشته شدند. احمد محمودینژاد چند روز پیش از قتل به وین آمده و اسلحهها را در اختیار همکاران قاتلش قرار داده است. پتر پیلز میگوید که این اطلاعات را یک روزنامهنگار ایرانی در اختیارش قرار داده که با گروه آدمکشان ارسالی از سوی جمهوری اسلامی در ارتباط بوده است و اکنون در فرانسه زندگی میکند.
آقای حسین یزدانپناه، یک مخالف کُرد هم به روزنامهی پراگی Pravo گفته است که احمدینژاد از اعضای گروههایی بوده که جمهوری اسلامی برای قتل مخالفانش به خارج کشور میفرستاد.
سعید حجاریان در تهران به آسوشیتدپرس گفته است که احمدینژاد هیچ نقشی در قتل قاسملو نداشته و از گروگانگیران سفارت آمریکا در تهران هم نبوده است. آسوشیتدپرس معتقد است که باید به اظهارات سعید حجاریان توجه گردد زیرا وی از بنیانگذاران وزارت اطلاعات جمهوری اسلامیست و از ماجراهای آن سالها به خوبی مطلع میباشد.
سعید حجاریان با اشاره به عکسی که این روزها از گروگانهای سفارت آمریکا با فردی در کنار آنان منتشر شده میگوید که این فرد تقی محمدی نام دارد. به گفتهی حجاریان، محمدی پس از ماجرای گروگانگیری سفارت آمریکا به مخالفان جمهوری اسلامی پیوست و در انفجار سال ۱۹۸۱ که به مرگ رجایی و باهنر انجامید شرکت کرد. حجاریان مدعیست که محمدی در زندان اوین خود را حلقآویز کرد. حجاریان میافزاید که احمدینژاد با اشغال سفارت آمریکا مخالف بود و در عوض پیشنهاد میکرد که سفارت اتحاد شوروی در تهران تسخیر گردد، زیرا به نظر احمدینژاد شوروی «شیطان بزرگ» و آمریکا «شیطان کوچک» بود.
| گمشده آشنا | 7:07 @ Sun, 3 Jul 05 |
مرسي که بهم سر زدي. نظر خيلي باحالي دادي.
با تبادل لينک موافقي؟
| casa | 1:13 @ Sun, 3 Jul 05 |
ياد کشته شدگان ۱۲ تير گرامی باد ... کاسا
| casa | 1:11 @ Sun, 3 Jul 05 |
ياد کشته شدگان ۱۲ تير گرامی باد ... کاسا
| آزادوب | 0:55 @ Sun, 3 Jul 05 |
از حکایت مردم ایران سر درنمی آورم .من یکی که نه تنها با مردم بلکه با درخت و تیربرق و همه و همه چیز مشکل دارم . تعدادی کمی از اطرافیان را مثل خودم می بینم . وقتی جماعت هنرمند به دریوزگی قصابان میروند و برایشان « رای » از مردم گدایی میکنند ! چه انتظاری از سایرین باید داشت؟ شبح جان نامه ی عباس کیارستمی به احمـــدی نژاد را دیدی:
(پسرم وقتی ۵ساله بود روزی مشغول خوردن بيسکويت بود، دوستی از او بيسکويت خواست و من هم از او خواستم که بيسکويتی به من بدهد. اما بهمن يک بيسکويت بيشتر نداشت. بلاتکليف به هر دوی ما نگاه کرد که تنها بيسکويتش را به کدام يک از ما دهد. دوست من مشکل را ساده کرد و به او گفت: "بيسکويت را به کسی بده که بيشتر دوستش داری." بهمن نگاهی به هر دوی ما انداخت و به من گفت: " بابا من تو را بيشتر دوست دارم اما دلم میخواهد بيسکويتم را به او بدهم." هنوز نمیدانم آن روز، آن بيست چند سال پيش در ذهن پسر ۵سالهام چه گذشت که بيسکويتش را به آن ديگری داد، که کمتر از من دوستش میداشت. ولی من دليلی دارم که چرا رأیام را به ديگری خواهم داد.
آقای احمدینژاد، برای من دلايل بسيار سادهای وجود دارد که تو را بيشتر از او دوست دارم. تو برای من يادآور سال ۵۷ هستی. در آن زمان اخلاق، آرمان و از خودگذشتگی برای تغيير زندگی مردم مفاهيمی انتزاعی نبودند؛ چيزهای طبيعی و جزيياتی زنده از روحيه و عملکرد ميليونها جوان معتقد و سالم و راستگويی بودند که میخواستند از انقلاب فرصتی فراهم آورند تا طبقهی محروم جامعه شرايط بهتری برای زندگی داشته باشند. بعد از بيست و چند سال نگاه که میکنم به وضوح آن اعتراض را همراه با افسردگی درونی تو را درک میکنم. تو همچنان بیدروغ «ما»ی سال ۵۷ را زنده میکنی. من تو را دوست دارم چون نمیتوانم به خودم راست نگويم که میدانم آنچه میگويی راست میگويی. اين واقعيت است که در جهان کنونی قلههای ثروت با دستاندازی به پلههای قدرت جايی برای رشد مردم باقی نمیگذارند.
در اين ميان، آقای احمدینژاد اما چيزی وجود دارد که تو را در دنيای ۲۰۰۵ ما وصلهی ناجور میکند. پس اکنون با کمال تأسف تو تنها به درد آن میخوری که از دنيايی چنين آرمانباخته و بازيگر، افسرده شوی. دنيايی که در ۲۷ سال ساخته شده است و ما هم جزيی از اين دنيا هستيم. دنيا شرايط دشواری برای برای بازي راستگويان آفريده است اما همجنسان قادرند دست يکديگر را بخوانند و...
دوست عزيز، بهسادگی بگويم ما نمیتوانيم خود را در سال ۵۷ متوقف کنيم. ديگر آن آن باورها از زندگی واقعی رخت بربسته است و در معادلات سخت کنونی، ما تنها تصميمگيرندگان بازی کنونی نيستيم. تو درستتر از آن و اصولگراتر از آن هستی که بتوانی در بازی پيچيدهی سياستگزاران آلوده به قدرت بازی کنی، پس به قول مدرس " اکنون کسی لازم است که قاعدههای بازی اين جهان را آموخته باشد."
برای همين من رأیام را به کسی میدهم که او را کمتر از تو دوست دارم اما کسی توانمندتر از تو در درک وقعيتهای امروز زندگی است. همهی اميدم آن است که او لااقل اينبار با عطف به آرای تو بداند هنوز مردم محروم ما چشم به راهاند. پس گوشهچشمی به طبقهی محروم داشته باشد و به سلامت ادارهی جامعه بها دهد. دوست عزيز من، تا کنون دو بار رأی دادهام و هر دو بار پشيمان. اين بار با آمادگی بيشتر بار ديگر پای صندوق رأی خواهم رفت و اما رآیام را به ديگری خواهم داد که او را به اندازهی تو دوست نمیدارم. روزگار غريبی است برادر.)
این یک نمونه ی کوچک از این جماعت است .
| سياوش | 18:50 @ Sat, 2 Jul 05 |
خسن آقا عزيز(17)، دوست من، اين نكته را كه چند ميليون نفر در انتخابات شركت كردنند، بر من و شما و ديگرون نامحرم اين حكومت، همچنان نامعلوم خواهد ماند. اما بنا بر شواهد دوستاني كه مشاهدهات خود را بيطرفانهاي نگاشته بودنند، شركت در انتخابات كم و بيش وجود داشته و تحريمي از طرف مردم عادي به كار گرفته نشده بود. با همه اين احوال، اگر اين انتخابات با شركت 100% مردم هم صورت ميگرفت، براي من يكي، مشروعيتي و يا حقانيتي نميتوانست داشته باشد، به اين دليل ساده كه انتصابات در اين انتخابات دخيل است و نه غير(كه البته اين به معني تحريم انتخابات درست است و يا خير نيست). انتخابات بر اصول دمكراسي تعريف خاص خود را دارد كه با انتخابات ج. ا. كاملن در تضاد است.
| سياوش | 18:26 @ Sat, 2 Jul 05 |
سلام آريا جان! ميخواستم بگم دوران دبستان يك آموزگاري داشتيم كه فكر ميكرد مشكل نوشتن يك انشاي خوب را كشف كرده و آن را به ما اين گونه ياد داده بود كه براي هر موضوع انشايي ميبايست، يك مقدمه، يك توضيح و در آخر يك نتيجهگيري نگاشته بشه و براي مقدمه هر موضوع انشايي هم يك مقدمه همهگير و كلي ياد داده بود به اين گونه كه براي نمونه اگر موضوع انشا آب يا گاو بود، ميتوان نوشت كه، سرچشمه تمام زندهگي آب و يا گاو است و غيرو. حالا مقصود از اين مقدمه اين بود كه، شما دوست عزيز براي هر درد جامعه ايراني امروز، يك نسخه فرهنگي ميييچيد. براي نمونه اوضاع نايسماني و فلاكتبار كارگران ايراني ندانستن "زايش آفرينش و ابديت وحود" كارگران و يا كارفرمايان ميدانيد. در حالي كه اين معضل به نبودن و نداشتن يك قانون كار است(و نه صرفن هر قانون كاري) كه ميبايستي جوابگوي يك حداقل زندهگي آسودهاي براي كارگر فراهم آورد تا هيچ كارگر و يا كارمندي احساس كار خرحمالي نكند. آرياي عزيز، شما خود خوب واقفيد كه فرهنگ و فرهنگ سازي شرايط اجتماعي خاصي را طلب ميكند. در اجتماعي كه قانون زور حكمفرماست، نميتوان از شهروندانش توقع فرهنگ قانونمندي را آرزو كرد، اما ميتوان فرهنگ زورستيزي را ستايش نمود.
| شبح | 18:06 @ Sat, 2 Jul 05 |
ارنستو جان!(22)
اما لذت بخشترين خبر اين روزها برای من بازگشت تو دوست عزيز بود!
آرش جان!(20)
طنز جالبی بود کلی هم من اضافه کردم.
آوای زمين نازنين!(18)
مهمان مامان بنظرم شاهکار بینظيری بود که اگه خوب بهش نگاه میکرديم اين انتخابات از تو دلش بيرون میآمد. اميدوارم خودمون را پيدا کنيم و با عشق دوستی و از خودگذشتهگی جلو فاجعهی درانتظار رو بگيريم.
يلدای نازنين!(23)
متاسفانه اين خصلت عيب خود را نديدن و به گردن ديگران انداختن خصلتنازودودنی بديست که گريبان همه را گرفته است. آنها فکر میکنند ما اگر میگفتيم در انتخابات شرکت نکنيد انتظار داشتيم که مردم در انتخابات شرکت نکنند و بعد معين انتخاب شود! جالب اينجاست که اکنون که تحريم هم موفق نبوده باز بهجای ديدن خودشون دارند ايراد را به گردن اين و آن مياندازند. البته مهم نيست نبايد انرژیمان را در اين بحثهای فرسايشی حرام کنيم. کار زياد داريم.
آريای و سعيد عزيز!
چون اين روزها سرم خيلی شلوغه نميتونم وارد بحث بشم مطالب را ميخوانم و سکوتام را حمل بر بیتوجهی نکنيد.
| 17:05 @ Sat, 2 Jul 05 |
آرياجان؛
عصاره نقد اوّل من اينه:
من تاريخ را فاقد شعور ميدانم و معتقدم با مشاعر خالي، بدون فلسفه، نميتوان از مشتي حوادث بايگاني شده/نشده چيزي ناب آموخت. پروژه احياگري تو مر مشتي ميمهاي خارج شده از مسابقه تنازع بقائي ممتيكي را هم ضمن تقدير و ارج نهادن بهش امّا مستغني كننده ما از نياز استلزاميمان به تفكّري نظاممند و روي پاي خود ايستاده فلسفي/متافيزيكي نميدانم. در فهم و خرد و پشتكارت هم هيچ شكّي ندارم. من بعدا خواهم نوشت كه حتّي فلسفه هم درد ما را در فهم تاريخ علاج نخواهد كرد و به ممپلكس ديگري نيز محتاجيم. حالا تا بعد!
و دقيقا منظورم از نوع فلسفه مزبور چه بود؟! راستشو بخواي دارم بزبان بيزباني ميگم كه ما فعلا و درين مقطع از رشد و فربه گي فرهنگي موجودمان به يك متافيزيسين در رده ”و ا يـتـهـد“ منتهي ايراني نيازمنديم كه پيگير ”فرايندها“ بشود آنهم بطور ”عـلّي“ و برگرفته شده از ”روششناسي علوم طبيعي“ و نه روش سوپر لوكس ”ديالكتيكي هگل“ كه ضمن اتلاف وقت و مصرف انرژي بسيار بيشتر مايه آشفتگي است تا رهيافتي عاجل و مقتصدانه در مقام آدرس مشكلاتمان.
باز هم مرسي از بذل توجّهت !
| Saeed | 16:12 @ Sat, 2 Jul 05 |
باز بگم چرا...؟!
من فكر ميكنم تو از هستي شناسي و متافيزيك درين وسط سخت غافلي و يا لابد برات اصلا مهم نيستش كه راه و روش فلسفي از يك خود استغنائي اعلائي و مستقل بهره مند است/بايد باشد. ببين من نوعي شاهد يكسري تنشها ميان عقل و دين هستم؛ حالا نميشود قضيه را مضمحلّ و مستحيلش كرد به يا ”عقل ديني“ يا ”دين عقلاني“ (چنانكه پاشنه آشيل روشنفكران ديني از پوزيتيوستش كه قطب و اقبال و بازرگان باشند برو تا متافيزيسينش كه مطّهري و نصر بودند و بيا تا منتقدينش كه سروش و ملكيان و امثالهم باشند) و بدّتر از همه اين بزرگان روش توي آرياست كه يكسره تاريخ ايراني را داور و ميزان و معيار كردي اين وسط تا ميان دعوا نرخهاي اسطوره اي تعيين بكند!!! بله پرسشهاي تاريخي همانا استدلالات تاريخي ميطلبد و بر منكرش لعنت؛ امّا همينطور است وضع عقل كه تنها راه اصولي و سيستميك و درست حسابي و البتّه درخور و مربوط به مسائلش بايد در متن و مهد يك نظام/روشمند متافيزيكي فربه و ناب به ترازوي سنجش/وارسيهاي ويران كننده دربياد. من هي ميبينم تو با گذاردن ”ذهن ايراني تاريخي“ در مقابل ”ذهن ايراني معاصر“ در صدد تبيين تنشها هستي؛ حالا چه بطور دروني در داخل مجموعه و چه خارجي در تنافر بحراني ذهن فعلي با چالشهاي مدرنيته. من ميبينم تو بدون ارائه و حتّي احساس هيچگونه مسئوليّتي در صددي كه هر چه محصول ”ذهن ايراني تاريخي“ است را آنهم از مفاهيم بنيادين مانند عدالت و كار و مهر و كذا آنهم بعنوان مشتي مسلّمات رياضين و تو گوئي بخود آشكار و عاري از هر گونه خدشه و نقد و بدون توجّه به وسعت و عمقشان و سقفشان آنهم برغم تكامل ۷۰۰۰ هزاره بشر و آنهمه جمع و انباشت تجارب و پيچيدگي نهادها و ساختارهاي مديريتيش؛ همچون وحي منزل بخوردمان بدي تو گوئي شفاي عاجلند! ببين آرياجان؛ مرا يهوئي بد نفهمي هان كه سخت ازت عصباني و دلخور ميشم! من نافي آن ميمهاي ناب و محصول ”ذهن ايراني تاريخي“ نيستم هان؛ ضمن آنكه بنا به سه اصل تكاملي يعني ”صلابت“ و ”بازتوليد“ و ”تطابقشان“ به لحاظ ممتيكي بهشان تا حدّي مشكوكم. ولي ازين شكّ معصومانه كه بگذريم؛ من بطور ساده منظورم ازين روضه اين بود كه ما در ايران به فلسفه ناب نيز محتاجيم و آن حيرت و سرگشتگي پرسندگان مورد اشارتت كه عمدتا ناشي از فقر متافيزيك است را تو نميتواني با صفحه مختصّات دو ذهن كذا كه در فوق آمد بطور دكارتي آدرس مختصّاتي بدي!
مرسي :-)
| Saeed | 16:11 @ Sat, 2 Jul 05 |
من سه نكته را خدمت آرياي هوشمند بگم؛ منتها در طول روزها و نه يكجا درين كامنت و تازه اينهمه وعده من به نقد روش او از ديدگاه برهان گودل نيست؛ هر چند بايد معترف باشم كه زمينه بحثشو بدينترتيب در صدد ايجادم:
۱. آرياجان؛ در نقد آن ميم گرانبهايت كه آغاز و پايانش اينه: ” ... تو و بسياری ديگر بلدند سئوال کنند؛ ولی ... ريشه اش برمی گردد به اينکه از خود بپرسيم هر کدام از ما، چقدر می فهميم و افق فهم ما تا کدامين کرانه هاست؟ “ بايد بگم كه به اندازه كافي به عمق بحران ما توجّه نكردي استاد خوبم و يا داري مبهم/كلّي گوئي ميكني. چرا...؟!
من اخيرا بطور آزار دهنده اي متوجّه شده ام كه تو بيش از حد متوقّع تاريخ ايراني و پاسخهايش هستي و حتّي درينباره تا بدانجا و افراطي به پيش ميري كه انگاري همين تاريخ بتنهائي قادر به حلّ و بحث و يا حتّي فصل كدخدائي مسائل و مشكلات متافيزيكي ما نيز هست. حال آنكه اقناع آدمهائي نظير من (كه تا حدّي سروكار با براهين رياضي و ارائه كار با زباني دقيق و موجّه داشته و همچنين طعم سختي يافتن علل تجربي را در آزمايشگاه شيمي يا فيزيك با عرق جبين و بوي بد زير بغلش حس كرده آنهم وقتي كه از عهده به انجام رسانيدن يك آزمايش ساده و با نتايج معلوم برنيامده و در ضمن نگران محدوديّت وقت و مثلا ارائه مشتي اعداد و ارقام كسل كننده است واسه استادش...) با اين روشي كه تو پيش گرفتي آرياجان چندان سالم و مقصودبخش بنظر نمياد.
ادامه:. . .
| yalda | 16:09 @ Sat, 2 Jul 05 |
سلام شبح جان...شگفت مردماني داريم!! و شگفت آورتر روشن(!!!!)فكراني! اگر تحريمي ها تمام اعضاي خانواده طرفداران اصلاحات رو جلوشون يكي يكي سر ميبريدن اينقدر مورد خشم و غضب و درشت گويي قرار نمي گرفتن كه حالا!!
البته اين قضيه در بعضي موارد دو طرفه هستا!
به واقع ما نياز به آموزش و فرهنگ سازي داريم....اول از همه هم بايد كمي احساساتمون رو به كنترل دربياريم..كاش بتونيم! چرا كه خيلي به ش نيازمنديم!
| ارنستو چه گوارا | 12:15 @ Sat, 2 Jul 05 |
سلام
نوشته های شبح عزیز را در این چند وقت خواندم و لذت بردم - از بحث های آریا و سعید نیز بسیار لذت بردم .
شبح درست میگوید طنز وجه قالبی در شناخت رواشناسی اجتماعی ما دارد - وجه مهم که با ساخت فکری هر ایرانی پیوند خورده و یکی شده است.
پاراگراف آخر کامنت شماره 19 سعید بسیار قابل تآمل است - البته این را ویژگی و مشخصه ایرانی نامیدن کمی بوی جهان سومی بودن میدهد - این مشخصه انسان خصوصآ انسان در مقابله با مدرنیته است: او در شرایطی که نا امید و ناتوان است - با توجه به پیچیدگی جهان اطراف و ناتوانی او در تحلیل شرایط - رو بسمت رمز و راز و سنت و حتی طنز می آورد.
این واقعیتی است که یک ایرانی که میتواند: طبقه فرودست -طبقه متوسط و یا طبقه مرفه باشد ، در مقابل مدرنیسم قلابی که روشنفکر ایرانی به خوردش میدهد، موضع گیری میکند - حس میکند کلاه سرش گذاشته شده و یا میشود و انتخاب نهایی اش را- درست و یا نادرست- شخصی انجام میدهد. این بازتاب همان مذهب است و تجلی اش راز آلودگی رفتارهای جمعی ایرانیان است - البته اینکه انسان کرومانیون دیگر نئاندرتال نیست چون تغییر کیفی داده است و نمیتوان در او مشخصه های نئاندرتال پیدا کرد را -ظاهرآ من نباید مخالفتی داشته باشم - ولی دارم و نمونه اش هم اینست که در خیلی از جوامع مدرن ( مثال عینی اش اسکاندیناوی و یا انگلستان ) ناتوانی انسان امروزی او را بسمت رمز و راز میکشاند - مثال بارزترش هری پاتر و استقبال از آن. بهرصورت کلید حل معما از نگاهی صرفآ روانشناسانه و نه جامعه شناسانه همانی است که سعید روی آن متمرکز است- ناتوانی در تحلیل شرایط - بازگشت به راز آلودگی مذهب- ناتوانی و فریبکاری روشنفکر ایرانی در بسط مفاهیم مدرنیته است.
| آریا | 11:12 @ Sat, 2 Jul 05 |
سعید عزیز!
.... می پرسی چرا ما از مسائل اجتماعی خود به سوی ایجاد اجتماعی در خور کرامت و شرافت انسانها و کشور داری بسان دیگر سرزمینها؛ بویژه باختر زمینیان، ترغیب نمی شویم؟. علّتش اینه که تو و بسیاری دیگر بلدند سئوال کنند؛ ولی نمی توانید از پرسشهای خود به پاسخهای فردی انگیخته شوید. مسئله ی پرسش، فقط مطرح کردن آن نیست که ارزشمند می باشه؛ بلکه تلاش برای داشتن ایده ای و فکری از خود و هنر پاسخگویی نیز اصلیست که پرسش را معنا دار می کند. اینکه چرا ما نمی توانیم برغم اینهمه تجربیات تلخ در تاریخ معاصرمان به گستره ای به قول خودت « معقول » گام بگذاریم و مسائل و تنشها و بگو مگوها و کشمکشهای منفعتی و عقیدتی و غیره و ذالک خود را از راه گفت – و – شنودهای مستدل، حلّ و فصل کنیم، ربشه اش برمی گردد به اینکه از خود بپرسیم هر کدام از ما، چقدر می فهمیم و افق فهم ما تا کدامین کرانه هاست؟. کسانی که فقط تا نوک دماغ خود را می بینند، چگونه می توانند مسائل ایران را که به وسعت خاکش می باشد و به گسترده گی فرهنگش، ببینند و بفهمند؟. در جامعه ی ما هنوز که هنوز است، مسئله ای بنیانی به نام « کار » و نقش بسیار متعیّن کننده ی آن در روند « نوزایی و پیشرفت و به قول تو و بسیاری دیگر، مدرنیته » شناخته و ارزیابی نشده است. ما بایستی « کار و ابتکار » را بشناسیم و دریابیم تا بتوانیم هدفمند از نقطه ای نم نم بیاغازیم و سلانه سلانه به جایی برسیم. ولی چرا ما ایرانیان امروزی برخلاف نیاکان دانا و بسیار با شعورمان، « کار » را نمی فهمیم؟. مسئله ی کار و پیشرفتهای اقتصادی و تحوّلات سیاسی و اجتماعی در کشورهای باختری مسیری را رفتند که بحث من فعلا نیست؛ زیرا با تجربه ی ما از « کار و ابتکار » در فرهنگ و روان ایرانی متفاوت می باشه. ایرانی از « کار »، تجربه ی « زیبا آرائی و انگیزشی » داشت؛ یعنی اینکه در « کار کردن »، نوعی زایش و آفرینش و ابدیّت وجود خویش را می دید در مهری که به زندگی داشت. ایرانی، « کار » می کرد تا از ثمره ی کارهایش یاد شود و « یاد آوری نام = یاد - کار = یادگار » او به انگیختن دیگران در « گیتی آرایی و خوشکرداری و تلاش برای بهزیستی دیگران » بیانجامد. از این رو، « کار » برای ایرانی، جنبه ی تجاری نداشت؛ بلکه ابعاد « به آرایی و بهزیستی و بهنامی » داشت. امروزه روز ما رابطه ی خود را با کار و ابتکار از دست داده ایم. به همین دلیل است که کار کردن در اجتماع ما و زبان روزمره، همان « حمّالی کردن » می باشه. کیست که بخواهد شبانه روز فقط حمّالی کنه؟. کار برای ما، زیبا آرایی گیتی و بخشش نیست؛ از این رو، از زیر بار حمّالی کردن گریختن، خودش برای ما ایرانیها، زرنگی به حساب می آید. در جامعه ای که « کار و ابتکار » برای آحّادش، فاقد معنا باشد، خود به خود هر نوع دگرگشت و پیشرفت و تولید اقتصادی نیز ناممکن می باشد. به همین دلیل است که ما مصرف کننده هستیم و همچنان مصرف کننده می مانیم. و ملّتی که هنرش فقط خوردن و مصرف کردنه، معلومه که از کوچه ی کلبعلی نیز نخواهد تونست عبور کنه، چه رسد به شاهراه مدرنیته!؟. ما بایستی در باره ی « معنای کار و ابتکار » از نو بیندیشیم و ذهنیّت و روان مردممان را متحوّل کنیم اگر همچنان دلمون، قیلی ویلی میره برای قورمه سبزی مدرنیته!. ///
| آرش | 5:48 @ Sat, 2 Jul 05 |
شبح جان!
متاسفانه من ديگر طاقت نياوردم و همه چيز رو اعتراف کردم. اميدوارم من رو ببخشی!
يک سری بهم بزن ... خوشحال می شم
:)
موفق باشی
| Saeed | 3:40 @ Sat, 2 Jul 05 |
آريا و شبح؛
باور كنيد كه من در صدد فهمم و همچون هر موجود عالي ارگانيك ديگر سعي در به آزمون گذاري ايده ها هستم. بكيار آمدم اينجا خودم را به گربه لب ديوار تشبيه كردم و گفتم شايد گهگاه يه چيزي/ميمي بندازم وسط و با بازيگوشي ببينم چي چي از توش درمياد؛ خوب اينهم از اوضاع/ميزان دگماتيسم من. از همينرو در اكثر مواقع برام برشها و رهيافت آدمها به حلّ مسائل مهمّه تا مثلا پاسخشان؛ صرفنظر از درستي يا نادرستي و كذا. دوستاني كه اهل اثبات براهين رياضي هستند دقيقا ميدانند كه چقدر خود آن پروسه اقامه برهان بعنوان يك مسافرت كوتاه و بلند لذّتبخش و بزاق ترشّح كن است و نه چندان جواب/صورتبندي نهائين و مربوطه پروف؛ مثلا. من برخي اوقات در خواب يا توي توالت و در حالت تخليه قادر به صورتبندي يك برهان شدم!!! حالا من شايد از چنين ديدگاهي روزي به نقد روششناسي آرياجان، بخصوص بر اساس تئوريهاي محض رياضي و بعدا فلسفي كورت گودل، نشستم.
و امّا در مورد شبح مهربان؛ بايد بگم كه من اتّفاقا از حالت گيجي و حيراني او، درست مانند آن ضربه سختي كه سالها پيش خواندن كتاب حدسها و ابطالهاي كارل پوپر به من وارد كرد و از خواب جزمي فلسفه صدرائي به يكباره برخاستم، قلبا خوشحالم آنهم واسه منفعت شخص خودش. يك وقت كانت فرمود كه هر انساني يكبار در عمرش بايد از خواب جزمي برخيزد و اصلا اين معنا بنظر من عين خوشبختي اوست. حالا با چه وسيله و تلنگري؛ خوب آن ديگر بستگي دارد به اوضاع و روان و كذاي خود فرد.
حرف من در تعبير عقلاني اوضاع پس از انتخابات نسبتا ساده بود؛ وضع ما در دنياي مدرن تقريبا قابل مقايسه است با نئاندرتالها در رقابتشان با كرو مگنونها. ما ظاهرا و همانند نئاندرتالها نميتوانيم خانه و ماوا و آشيانه اي امن در اين دنيا با توجّه به ويژگيهاي مدرنيته اش بسازيم. مثلا ما نميتوانيم حكومتي برخاسته از منافع پراگماتيك خودمان ايجاد كنيم و لذا با پناه جستن به مكانيسمهاي خفي و رازآلود و مصالح و غايات خفي احكام/اصول ديني و مسلمآت عرفيه و يكسري تجارب شيرين اما نقد نشده از پيروزيهاي كاذب قبلي و خلاصه ازيندست مقولات نامحاسب و ناعقلاني و نامرتّب و ناشسته به عقل سليم در صدديم تا نظامي طبيعي و ارثي را حفظ كنيم كه منفعتش و اقتضائاتش ماوراء نقد و وارسي معقولانه و مدرن است. مثلا در واژگان تكراري رهبرش هدفش/آرمانش آوردن ارمغان خوشبختي دنيا و آخره واسه مردمش است :-)
| آوای زمین | 1:59 @ Sat, 2 Jul 05 |
سلام شبح جونم:)
اومدی برام نوشتی امیدوار باشم و عاشق... بعد اومدم اینجا رو خوندم دیدم هنوز نه می تونم امیدوار باشم نه عاشق:(
اما امید و عشق رو فراموش نکردم. کمی باهاش فاصله گرفتم. چیزی که این روزا بیشتر آزارم میده بحث این انتخابات هست که داره دور می کنه ماها رو از هم... توی یه هفته نامه هم اینجا یکی از خبرنگارا بدجوری کوبیده بود تحریم کننده ها رو:( من از این فاصله ها می ترسم از اینکه داریم به جای با هم بودن همدیگه رو مقصر می کنیم. اینکه برامون مهم نیست که اولین و اصلی ترین مشکل کشورمون فقر مردم هستش و همین هم در اصل باعث این انتخاب شده... حالا این نوشته های من چه ربطی به نوشته تو داره، بماند:) مهمان مامان رو که دیدم توی متنت یاد اون صحنه آخرش افتادم که گلاب آدینه برگشت به همسایه اش گفت تو دیگه چرا؟؟؟ و افتاد. من این روزا گیج ترین روزهای زندگیم رو دارم می گذرونم. احساس می کنم یه چیزی گم شده تو وجودم. پیداش نمی کنم. باید کمی فکر کنم...
یه چیز کاملن بی ربط: نتونستم دن آرام ترجمه شاملو رو تا آخر بخونم. صحنه های کشته شدنها توی جنگ بدجوری دلم رو می فشرد. یه جورایی اعصابم رو بدتر تحریک می کرد... می ترسم از دیدن این صحنه ها در واقعیت...
آوای زمین به این وراجی و بی ربطی نوبره والا:)
| خُسن آقا | 1:48 @ Sat, 2 Jul 05 |
من هنوز یک نکته را نفهمیدم و آن اینکه واقعا چند میلیون در انتخابات شرکت کردند. این که حکومت می گوید که شوخی است ولی اگر آمار درست و حسابی که قابل اعتماد باشد حتی اگر با چند درصد اشبتاه هم باشد بهتر از آمار این رژیم است که از اساس یک رژیم دروغ گو و حقه باز است خواهد بود
| مهرداد | 23:03 @ Fri, 1 Jul 05 |
سلام شبح عزیز!
چی بگم والا که حقه
گیرم یه خورده لقه!
لقیش هم واسه اینه که خوب جا نیافتاده وگرنه اون هم درست میشه!
خب خداییش، خدا هم به گهگیجه افتاده میگه جلی( همان جلالخالق!) چی آفریدم!
راستی شبحی! ما اصلاً اپوزیسیون درستحسابی داریم که حالا خر بشه و ما خرگمکردهها هم دنبالاش بیافتیم؟!
اپوزیسیون، خوشی زده زیر دلاش! هوای فرنگ گندونددش!( نه! که همهشون فرنگی باشندها، نه! اما خب همهشون سودای فرنگستون دارند!) خب، تازه هوا هم گرمه و این تو مملکت تا صد کیلومتری هم یه یخچال به هم نمیرسه!
گاس هم از قورهگی مویز شدن، کسی چه میدونه؟!
حالا که دکتر جون سرش به کون مبارکش پنالتی میزنه، ببینیم نتیجه چی میشه، میریم جامجهانی یا نه؟!
موفق باشی شبح جان!
| شبح | 21:43 @ Fri, 1 Jul 05 |
دنيایی عزيز!(1و9)
اول اين که مرسی از صبحبهخيرت البته من اين مطالب را 5 صبح نوشتم و گذاشتم توی وبلاگ آيينهايم بعد زحمت پستاش توی اينجا را نسرين نازنين کشيد. میدونی که اين فيلترينگ لعنتی باعث شده خودم نتونم مطالبام را پست کنم. و خب به اين میگن عدو شود سبب خير اگر طبيعت خواهد!
و اما در مورد کامنت نهات بايد بگم اميدوارم اين خنده چهار سال طول نکشته هر چند به بهای چند قطره اشک!
| شبح | 21:19 @ Fri, 1 Jul 05 |
آريای نازنين!(4)
چه خوب نوشتی:" علّتش نیز برمی گیرده به اینکه ما خودمون، هر چقدر نیز در هنر خودفریبی، تبحّر داشته باشیم، باز دست آخر می دانیم که یکی از آجرهای همان ساختمانی هستیم که ازش نفرت داریم و قرار است ویرانش کنیم. کیست که آن دلاوری را داشته باشه، لوله ی تفنگ را بر شقیقه ی خودش بگذارد؟" اما عجيب است که لولهی تفنگ را بر شقيقهام نمیبينی!
سعيد جان!(7)
نوشتی:" من راستش از مطالب شونصد پهلوي شبح چيزي سر درنياوردم" خب عزيزم چيزی که عوض داره گله نداره! يه عمر ما از نوشتههای هزارپهلوی تو سر در نياورديم يه بار هم تو سر در نيار! شبح به اين سعيدی نوبره والا!
| شبح | 21:08 @ Fri, 1 Jul 05 |
آريای نازنين!(4)
چه خوب نوشتی:" علّتش نیز برمی گیرده به اینکه ما خودمون، هر چقدر نیز در هنر خودفریبی، تبحّر داشته باشیم، باز دست آخر می دانیم که یکی از آجرهای همان ساختمانی هستیم که ازش نفرت داریم و قرار است ویرانش کنیم. کیست که آن دلاوری را داشته باشه، لوله ی تفنگ را بر شقیقه ی خودش بگذارد؟" اما عجيب است که لولهی تفنگ را بر شقيقهام نمیبينی!
سعيد جان!(7)
نوشتی:" من راستش از مطالب شونصد پهلوي شبح چيزي سر درنياوردم" خب عزيزم چيزی که عوض داره گله نداره! يه عمر ما از نوشتههای هزارپهلوی تو سر در نياورديم يه بار هم تو سر در نيار! شبح به اين سعيدی نوبره والا!
| آریا | 21:02 @ Fri, 1 Jul 05 |
... اشتباه تایپی./ منظورم علم داد می باشه. ///
| آریا | 20:56 @ Fri, 1 Jul 05 |
... سعید عزیز.
بگذار اینطور شروع کنم. اول از همه، مسئله ی شبحی ناز. سعی کن مسائل او را اینقدر تاب نامهربانانه ندهی. چرا؟. درسته که به من میگویی به دامنه ی اساطیر نرو، ولی جانا!. اگر قراره پاسخی درخور به پرسشهایت بدهم، راهی ندارم سوای آنکه از نطفه بیاغازم و به اکنون برسم تا بتوانم معضل سر گیجه آور را دست کم برای خودم و تو یا دیگران، روشن کنم. حالا تا اقدام برای روبرو شدن با آن بماند. اگر مثلا « سیاست نامه » را خوانده باشی، خواهی دید که در همان مبحث آغازین کتاب از « لباس قرمز پوشیدن و پای عَلم دار ایستادن » انسانها سخن گفته می شود. معضل « داد ورزی »، یک ریشه ی قطور به قدمت تاریخ ما دارد. ایرانی نیز می دانست که « داد » را نمی توان واقعیّت پذیر کرد؛ مگر اینکه با « مهر » عجین شود و دست بالا از آن مهر بماند؛ زیرا انسانی که مهر می ورزد، می تواند به آسانی از بسیاری داشته هایش بگذرد بدون احساس پشیمانی. پوشیدن لباس قرمز و ایستادن پای علم دار همانا مسئله ی « مهر ورزی » می باشد؛ یعنی شاکی می خواهد فریاد بزند که من نیز همال خدا هستم و خدا مهرورز است و هیچکس محّق نیست به من، ستمی روا دارد و حقوقم را از من، غصب کند. نیک می دانی که گوهر خدا، یاقوتی می باشد و آتشین. ( پرچم سرخ در جنبشهای کمونیستی ) قرمزی با « قلب مهر ورز » پیوندی بیواسطه دارد. سراسر جنبشهای سوسیالیستی و چپگرا در ایران و جهان، منشا خود را از همین معضل « مهر ورزی » می گیرند. حتِا تفکّرات « مارکس » نیز از ارزشهای دینی و انسانی و حقوقی نشات گرفته اند و در فرمولبندیهای اقتصادی بیان شده اند. بحثش باشه برا بعد. حتّا همون « ارزش اضافی » در تفکّرات مارکس، یک مقوله ی دینی می باشه که من اینجا توضیح مفصّل نمی دهم تا در فرصت مناسب دیگر. بنابر این مسئله ی « شبحی ناز » و انسانهایی امثال او، مسئله ی « مهر ورزی » می باشه. او انسانها را دوست داره و بالاخص زحمتکشان را. اگر فرصت کردی برو و فقط یک نگاه سطحی به لینکهایی بینداز که شبح گذاشته. چه می بینی؟. فریاد انسانهایی که مملوّ از احساسات هستند؛ ولی مغزهایشان نمی تواند « احساسات » را در مفاهیم فکری و تئوریک فرهنگ ایرانی، فرمولبندی کند. از این رو ای سعید عزیز. بحث انتقاد از محتویات ذهنی و روشهای پراکتیکی شبح و انسانهایی بسان او را هرگز نبایستی با « اصل ایده ها و آرمانها و آرزوهای آنها »، خلط و مشتبه کنی. آخه قربونت برم. فایده ی اون جامعه شناسی خشک و خالی که اینقدر حرفش را می زنی، چیه اگه نتونی، باهاش، ریشه ها را دریابی:
دیده ای خواهم که باشد شه شناس ..... تا شناسد، شاه را در هر لباس ( عطار )
این تا این جا در باره ی شبحی ناز و دیگر رفقا. و امّا مسئله ی خودت و خودم. ببین سعید جان. من، بینائی چشمانم را و بسیاری چیزهای دیگرم را از دست دادم تا بتوانم روح و روانم را بفهمم و دریابم. آنقدر خوانده ام و جستجو کرده ام و اندیشیده ام که دیگه نای آه کشیدن نیز ندارم باور کن. وقتی قرار است در باره ی ساختارهای فونکسیونالیستی حکومت و ارگانها و سازمانها و موسسه ها و نهادهای یک ملّت ( مثلا ایرانیان ) سخن بگوییم و روشهای کارکردی انسانهای دخیل و سهیم در آنها را بفهمیم، بایستی قبل از هر چیز و مهمتر از هر چیز به سراغ ریشه های اعتقاداتی و دینی و اساطیری و خرافه ای مردم همان سرزمین برویم، گیرم که تا عهد دقیانوس امتداد داشته باشند. مسائلی به نام « خدا و دین و اخلاق و غیره و ذالک و پیوند بسیار پویا و درهمسرشته ی آنها از خانواده تا عالی ترین ارگانهای حکومتی » مقولاتی هستند که دگردیسه می شوند؛ ولی نابود و نیست نمی شوند؛ زیرا به گوهر انسانها عجین هستند. از آنجا که « خدا »، ازلیّت – ابدیّت دارد؛ در نتیجه، او، « اکنون » است. به عبارت بهتر؛ « خدا »، Gegenwart / Present / هست. رابطه ی هر نسلی نیز با « خدا » می تواند رابطه ای « بی واسطه » باشد. اگر روشنفکر ایرانی در معنای وسیعش بتواند این معضل کلیدی و راه گشاینده ی « اکنونبوده گی خدا » را تا مغز استخوان و رگ و ریشه اش بفهمد، مطمئن باش ای سعید عزیز که ما، یک شبه، ره صد ساله خواهیم رفت. درک و فهم همین رابطه ی بیواسطه گی با خداست که ما را در « شناخت معضلات خودمان از یک طرف و در ملحق شدن آرام و دوستانه و با گشوده فکری به اقیانوس فرهنگ جهانی از طرف دیگر » مدد می رساند. یک روشنفکر ایرانی – مهم نیست چه گرایش عقیدتی داشته باشد – بایستی بفهمد که مردم را در اعتقاداتشان، روشن و فکور بار آورد؛ نه اینکه در راستای تمسخر و تحقیر و سر به نیست کردن و پایمالی آن اعتقادات گام بردارد. مهم نیست که مردم ما به چه چیزهائی معتقدند. اصل اینست که آنها چقدر از محتویات اعتقادات خود، آگاهی درخور و سنجیده و فهمیده دارند. مهم نیست که شخصی به نام « احمدی نژاد »، رئیس جمهور می شود؛ بلکه اصل اینست که شخص او از مقوله ای به نام « جمهوریّت »، چه چیزی می فهمد. فراموش نکن که منظور من از روشنگری اعتقادات و ذهنیّت مردم، همان سنجشگری بار آور و مثبت می باشد؛ نه تصدیق و تائید آنچه اعتقاد مطلق دارند . خیر!. دیگر آنکه، خواهش می کنم مفهوم خدا را با تصاویر خدا، هرگز اینهمانی نده؛ بلکه بکوش « پرنسیپ و اصل و بُنمایه » را بفهمی و در باره اش بیندیشی. در کشف حقیقت بر آن نباش که لباس جنگاوران را بر تن بپوشی؛ بلکه هنر جوینده گی و پرسنده گی و گستاخی را در خودت بپروران. فرض کن من به تو بگویم، سعید عزیز. بیا و تاریخ معاصر ایران را از دوران مشروطه تا رویداد انقلاب اسلامی برای من بنویس. اگر انسان جوینده ای باشی، نبایستی مثلا شکل گیری حزب توده و سازمانهای چریکی و غیره را نادیده بگیری و فقط، تاریخ رویدادهای 15 خرداد و مجاهدین انقلاب اسلامی و فدائیان اسلام و امثالهم را بنویسی. تو بایستی تاریخ روان یک ملّت را در حالتهای پانورامائی ببینی بدون آنکه از فضای تحقیقاتی حاکم بر دانشگاهها و سیستمهای اجباری حکومتی، تبعیّت و دنباله روی کنی. حقیقت را بایستی با متدهای فردی خودت، کشف کنی تا ارزشمند باشد و شایان ستایش. ما در سرزمینمان به متفکّران جوینده ای نیاز داریم که بتوانند مستقل فکر کنند و دلیر باشند در گفتن و نوشتن حقیقت یافته شده حتّا اگر به بهای ایزوله و منفور شدن در طول قرنها بیانحامد. مگر « جیوردانو برونو و گالیله و امثالهم » چه کردند؟. من امروز که نه!. بیش از بیست سال است که می گویم و استدلال می کنم که معضلات ما را بایستی در بستر تاریخ آنها فهمید؛ نه در واقعیّتهای چه بسا دلخراش و اعصاب خورد کنش. گفته ام و نوشته ام که « خدا » را بایستی در مرکز بحثها و تحلیلها قرار داد و خیلی نیز فحش شنیده ام. ولی ککمم نمی گزه؛ زیرا این راه و مسئله ی ماست؛ گیرم که خیلیها خودشون را به نفهمی نیز بزنن. به قدرت رسیدن اساسا طیف « احمدی نژادها و حامیان آنها »، مسئله ایست ایرانی و روشنفکر – چنانچه مغزی برای روشن اندیشی داشته باشد – باید بتواند چنین معضلی را به عنوان یک « پدیده ی فرهنگی – تاریخی » دریابد و بفهمد و به تحلیلگری آن رو آورد؛ نه با حرفهای ابلهانه ی تقلب و دسیسه و ریاکاری و بند و بستهای مافیائی و بازیهای انتخاباتی و غیره و ذالک بر آن برای همیشه، خط بطلان بکشد و وجدان راحت طلب خودش را توجیه کند. چنین نگرشهایی، سطحی نگری ژورنالیسم از نوع بسیار آبکی آن می باشد که 99% روشنفکران ما، در آن غوطه می خورند. با چنین روشنفکرانی ما به جایی نخواهیم رسید عزیز جان. بقیه اش باشه برا بعد. ///
| آرمین گیله مرد | 20:44 @ Fri, 1 Jul 05 |
سلام .... منم امروز درباره شوخی دنيا نوشتم ....عجب روزگاری شده، عجب جماعتی هستیم. این دنیا هم که همش شوخی دارد
| دنیایی | 20:26 @ Fri, 1 Jul 05 |
این هم یه جور مبارزه است
با جوک به جنگ فاشیسم رفتن
ریس جمهور جدید اسباب خنده برای چهار سال مردم
| لرد شارلون | 19:09 @ Fri, 1 Jul 05 |
شبح جان؛
طرز تلقیتان در این نوشته بیشتر مرا یاد کسی میاندازد، که اوضاعاش خیلی خراب شده ولی برای این که بقیه متوجه نشوند، دارد سعی می کند بخندد. کسی که یک عده گیرش آوردهاند و دارند مسخرهاش میکنند، ولی برای این که به گمان خودش کم نیاورد، با آنها همراهای میکند. حتی خودش هم یک بلایی سر خودش میآورد که آنها فکر کنند اصلاً برایاش مسألهای نیست. سطل رنگ روی سر خودش میریزد و سرش را به دیوار میکوبد تا بقيه بخندند!
خنده داریم تا خنده.
| Saeed | 18:30 @ Fri, 1 Jul 05 |
حالا؛ بنظر ميرسد ما دقيقا وقتي ميتوانيم آندسته از رسنها و طنابها و حبلهاي متين و نا متين كه بنحوي انسانهاي ساكن يك فرهنگ ازش آويزانند را در يك پرده سينمائي اسكوپوار و از سر شدّت ظهور و بالعيان مشاهده كنيم كه قاطبه مردم ساكن اين فرهنگ از هر چه وعده و وعيد دنياي مدرن است نااميد بشوند، حالا صرفنظر از خاكبرسري اين و آن و ملامت فلان و بهمان در سوزانيدن فرصتها و برو كه ميري ازيندست لعن و نفرينها كه منهم بموقع عصبي شدن چارتا نثار اين و آن و به حق يا نا حق كردم. بعبارت ديگه در پي مواجهت اين قوم با بحرانهاي سرگيجه آور و ظاهرا بدون پاسخ و در نهايت از سر خستگي انگاري شاهد ”هويّت جوئي“ شان هستيم. ميخوان بگن؛ كارا از وقتي خراب شد كه ما همين خود خودمان را بفراموشي سپرديم. بنظر ميرسد و خيلي جالبه كه درين مواقع آن خطوط مرزي ميان دنياي شهودي و رازهاي عوالم غيبي بشدّت پررنگ ميشود. تو گوئي از دامن آن به اين پناه ميجويند. درست مثل اجداد غار نشينمان كه ميرفتن بيرون در دامن دشت و كوه و جنگل ولي در آنجا مسكن و ماوي نميساختند و همينكه سردي و تاريكي و ترس و خلاصه پيچيدگي اوضاع كلافه شان ميكرد برگشتشان به همان مامن طبيعي، غار، بود كه گوئي آن كوه عظيم دربگرفته چنان غاري نگاهبان و مدافع و گارانتور آنهاست. حالا درسته كه ما در يك جهان ماتريال و مشهود و محسوس و نسبتا معلوم و ظاهرا منظّم و مقنّن نيوتني داريم زندگي ميكنيم امّا تو گوئي برغم بزرگيش بسان آن كشتي غول پيكري ميماند در دل درياي غرّان و موّاج و بيكران نامحسوسات و نامعلومات و رازها و كششها و خيالات و عجائب و غرائب خلاصه. بهرحال آنچه كه سخت بر ما بايد مسلّم شده باشد اينه كه آن عالم متافيزيكي حدّاقل از طريق تونل روان انسان برين جهان فيزيكي تاثير ميگذارد. من فكر ميكنم كه خودكلافگي تحليلگران سياسي ناشي ازينه كه ياد نگرفتن با امور نارشنال، رشنال برخورد بكنند. و من آريا انتظارم از امثال تو اينه اين هنر را بتواني به ديده بانان اين كشتي غول پيكر محسوس منتقل بكني. اينجاست كه اون واژه ”راز“؛ بايد شكافته بشه؛ نه بطور معناشناسانه بلكه بيان مصاديقش. آريا، اگر ما بتوانيم راز را بفهميم آنگاه يك وسعت عقلي بسيار مهم و جالب و فراخ حاصل ميشود كه حدّاقل نتيجش ايجاد خودآگاهي/ديدبيني است در انكار و نفي عوامل ثابت و متغّيير كنترل ناپذير/سرّي/مخفي/بقول خميني امورات خفيّه در مقام مديريّتها و برنامه ريزيها و آكشنهاي سياسي/اجتماعي. مثلا همين انتخاب احمدي نژاد نوعي از طرف قاطبه مردم؛ در واقع چيزي است شبيه همون توسّل جستنهاي قابل انتظار كه معمولا در قالب دعا و نذر و سفره حضرتهاي رنگارنگ و كذا نمود مي يابد. خوب اين از رفتار مردم متديّن ما؛ ولي از آنطرف و بعبارت ديگر روشنفكر ما نه تنها بايد راز را بشناسد بلكه با خلط مناطق راز نيز بايد آشنا بشود و بيخودي و دنكيشوتوار آن اقيانوسي را كه در بالا گفته آمد ابلهانه تشت آب محسوب نكند.
... چي گفتي آرياجونم...؟!
| Saeed | 18:28 @ Fri, 1 Jul 05 |
آرياجان؛
من راستش از مطالب شونصد پهلوي شبح چيزي سر درنياوردم؛ و فكر هم نميكنم نوري بر اوضاع پاشيده باشد با اين مقالش؛ درست نظير اكثريت به اصطلاح تحليلياني نظير او كه بدينترتيب و درين بلبشوي تاريخي راستشو بخواي دارن وقت ميخرند تا باز بتوان از اوضاع آشفته يك سنسي ساخت و از سر نو دائر مدار فيكسهاي مخدّر قبلي خود بشوند و همي ببافند و بتارند و كذا و... برو تا يك ضربه سنگين ديگر به گيجگاهشان.
... ولي من فكر ميكنم كه قضيه انتخابات اخير را بايد سراغشو در روانشناسي جامعه جست و در همانحال و فعلا هم حوصله چنداني واسه رويكردهاي عقبگردانه تو به دوردست مثل اساطيري، ضمن احترامي كه واسه روشت قائلم، ندارم؛ يعني بلحاظ ذهني توي مووووود آندست مطالب نيستم. و امّا تـئوريم رو بگم جيم فنگ بشم.
ببين آرياجان؛ تو خودت نيك شاهد بودي كه برغم تمسخرها و فحش خوردنهاي بسيار من بارها درينجا به شخص شبح و ديگر دوستانش تذكّر ميدادم كه ظاهرا از جامعه شناسي دين غافلند؛ حالا يا فهم و سواتشات درينباره همانند دانش من است از طبّ بقراط مثلا و يا اصلا درين مقام صاحب تئوري هستند و مكتب و كذا. مثلا يكي از تئوريهاي اينها ساخته و پرداخته يك دخترك وبلاگي بنام گلناز بود كه ميگفت بله شريعتي نامي آمد و اسلامي بزك كرد و انقلابي در گرفت و خاتمي آمد و سروش و كذا و ازين مشعشعات آكادميك! خوب اين واسه خودش يك نظريه است و اينها كلّي با به به و چهچه حلوا حلوايش ميكردند. حالا بگذريم؛ كه اينجا منظورم گله و شكاية نيست...!
ادامه:...
| puya | 17:51 @ Fri, 1 Jul 05 |
شبح عزيز سلام !
باز هم خسته نباشی .
در ايران هیچ کایوس و آشوبی نیست و همه چیز همانطور که باید باشد است و تعجبی فلسفی درکار نیست .این فرم مذهبی که شاید چند هزار ساله باشه همیشه در جریان بوده و زورمدار .شکل و شمایل و محتوا شاید تغییر کرده باشه ،ولی ریشه اش همان است که بود .نیچه در کتابی به نام گیونولوژی در مورال(ریشه یابی اخلاق . شاید بتوان نامیدش ) با دیدی زیبا شروع واژه گانی چون خوب ،بد ،مفید ،هنجار ... را به زیر ذره بین فلسفی برده و بسیار زیبا و هشیارانه آفرینش این اصطلاحات را در نظر گرفته .هر چند این کتاب قطور نیست ، ولی به نظر من مهمترین دردها و نا هنجاری های تمدن انسانی را توضیح داده .در ضمن طنز در ایران شاید تنها سلاح محرومان بوده و شاید بهمین خاطر هم بر جای مانده وهنوز هم که می بینی یکی از دلخوشی های مردم است تا کمی دق و دلی خالی کنند .روزتان خوش .
| شروود | 16:33 @ Fri, 1 Jul 05 |
این هم حرفیست ... نوبره والله!!
| آریا | 15:28 @ Fri, 1 Jul 05 |
شبحی ناز!.
..... حکایت ایرانزمین و کاراکتر رفتاری مردمش در کلّ، حکایتیست بسیار گفته شده حتّا در حدیث بیگانگان؛ ولی در باره اش از سوی خودیها « اندیشیده نشده ». اینکه ما ملّت در نوع خود، واقعا تحفه ای خاصّ هستیم، مسئله ایه که تمام دنیا می دونن. ولی اینکه چرا ما نمی توانیم در کنار یکدیگر زندگی کنیم بدون هیچ تبعیضی، منشا آن برمی گرده به همان « چند چهره گی و کثیرالّنبش » بودن ایرانیان که درونمروزی و بروزنمرزی اش را شامل میشه. فرق طیف تحصیل کرده و مثلا روشنفکر اجتماع ایرانی در معنای وسیعش با مردم ایران در کلّ، اینه که روشنفکرش از لحاظ پراکتیکی در بستر ذهنیّت و کاراکتر عوام، تنفّس می کنه و همیشه خودش را از مردمش جدا کرده و گسلانده؛ ولی با شعار برای مردم و در کنار مردم بودن، هارت و پورت کرده و همچنان می کنه. از آنجا که زندگی فرد، فرد انسانها نیز در جوامعی مثل ما، پدیده ای عاجل و کنکرت و دو روزه و جزیره سان و دم را بچسب و بی خیالش و کوبیدن بر طبل بیعاری و امثالهم می باشه، خود به خود، هر نوع، دور اندیشی و حساب و کتاب داشتن برای کارها و رفتارها و گفتارها نیز، موضوعی پراگماتیستی؛ آنهم از نوع مبتذلش و حرکتی عاجل و ابزار دم دست به حساب میاد. وقتی که ما می آییم حکومتها را از مردم، منفصل می کنیم و آنها را سوای مردم خودمون می شماریم، متوجّه نیستیم که با چنین کاری، نه حکومتها را درست و حسابی شناخته ایم؛ نه مردم خود را. برای همین نیز هست که هیچکس خودش را مسئول هیچ چیزی نمی داند؛ نه آنانی که حاکم هستند، نه آنهایی که حکم، بر آنها اجرا میشه. در این معادله ی به قول خودت « کائوس / Chaos » وار، نه تنها چیزی به جایی بند نیست؛ بلکه هجوم نابسامانیهاست که مثل اقمار و شهابهای کهکشانی به دور و بر آدم می چرخند و می چرخند و راه به ایی نیز نمی برند. من تا به حال ندیده ام که وبلاگنویسان و وبسایتنویسان ایرانی، آن دلیری را داشته باشند که اخلاقیات ایرانی را در کلّ به گستره ی سنجشگری کشیده باشند و در وبلاگهایشان و وبسایتهایشان، این لابیرنت روان و فرهنگ ایرانی را موضوع تفکّرات فردی خود بدانند. علّتش نیز برمی گیرده به اینکه ما خودمون، هر چقدر نیز در هنر خودفریبی، تبحّر داشته باشیم، باز دست آخر می دانیم که یکی از آجرهای همان ساختمانی هستیم که ازش نفرت داریم و قرار است ویرانش کنیم. کیست که آن دلاوری را داشته باشه، لوله ی تفنگ را بر شقیقه ی خودش بگذارد؟. ///
| دنیایی | 13:01 @ Fri, 1 Jul 05 |
سلام شبح جان
| دنیایی | 13:00 @ Fri, 1 Jul 05 |
صبح بخیر شبح جان
سلام دوستان. فکر می کنم اينک به جای اين بحث ها بهتر است هر چه سريعتر به فکر کاری برای اکبر گنجی باشيم. شيرين عبادی در مصاحبه ای با راديو آمريکا وضعيت او را نگران کننده خوانده و از لحن صحبت هايش که مستقيم پخش می شد کاملا هويدا بود که شرايط گنجی وخيم است. او قادر به تکلم درست هم نبوده و هنوز در انفرادی نگهداری می شود. گويا بعد از انتخابات او و زرافشان را به باد فراموشی سپرده ايم.