دوشنبه، 3 مردادماه 1384 | July 25, 2005
●
دوم مرداد 79
نمیخواهم سال و ماه را شماره کنم بر ما عمری گذشت بینبود تو، بیمهربانیهایات، بیحضورت که هميشه آبادانی بود، هميشه آگاهی بود... هميشه عشق بود...
مرا
تو
بی سببی
نيستی.
به راستی
صلت كدام قصيده ای
اي غزل؟
ستاره باران جواب كدام سلامی
به آفتاب
از دريچه تاريك؟
كلام از نگاه تو شكل میبندد.
خوشا نظر بازيا كه تو آغاز میكنی!
...
آيدای نازنين، کانون نويسندهگان ايران و ارجگذاران جهانی انسانی و انسانی جهانی، چون سالهای پيش بر تکه خاکی که به نام شاملو ضرب شده است گردهم میآيند تا از عشق و برابری و آزادی سخن بگويند و شعر آن شاعر جاودانه را زمزمه کنند و اميد به زندهگی در جهانی انسانی را جانی تازه دهند.
ياد باد آن که به اصلاح شما میشد راست
نظم هر گوهر ناسفته که حافظ را بود!
July 25, 2005 02:41 AM
|
Comments (23)
|
TrackBack (0)
چهارشنبه، 11 خردادماه 1384 | June 01, 2005
●
موقعيتهای شبحی
غمام مدد نکرد:
چنان از مرزهای تکاثف برگذشت
که کس به اندوهناکیی جان پر دريغام
ره نبرد.
نگاهام به خلاء خيره ماند
گفتند
به ملال گذشته میانديشد.
از سخن بازماندم
گفتند
مانا کفگير روغن زبانیاش
به ته ديگ آمده.
اشکی حلقه به چشمام نبست،
گفتند
به خاک افتادن آن همه سروَش
به هيچ نيست.
بیخود از خويش
صيحه بر نياوردم،
گفتند
در حضور
متظاهر مهر است
اما چون برفتی
خاطر
بروفتی.
احمد شاملو، مدایح بیصله
June 1, 2005 01:06 AM
|
Comments (60)
|
TrackBack (0)
شنبه، 21 آذرماه 1383 | December 11, 2004
●
شرقاشرق شاديانهی جهان زيبای عادلانه
نه عادلانه نه زيبا بود
جهان
پيش از آن که ما به صحنه برآييم.
به عدل دستنايافته انديشيديم
و زيبایی
در وجود آمد.
احمد شاملو، درآستانه
×××
شرقا شرق شاديانه به اوج آسمان
شبنم خستهگی بر پيشانی مادر و
کاکل پريشان آدمی
در نقطهی خجستهی ميلادش
احمد شاملو، حديث بیقراری ماهان
December 11, 2004 11:59 PM
|
Comments (29)
جمعه، 2 مردادماه 1383 | July 23, 2004
●
بامداد! هميشه بامداد!
به آخر حرفهایام رسيدهام، پرچانهگی من هم خستهتان کرده است، اما بگذاريد دوستان يک بار ديگر بر مطلبی که پيش از اين گفتم برگردم:
انسان از يک فضای مختنق که رها میشود با اولين احساسی که از آزادی فکر و عقيده به او دست میدهد به هيجان در میآيد، و اين امری بسيار طبيعی است. احساس اين که انسان میتواند بدون وحشت از تعقيب ماموران دستگاه تفتيش عقايد، با اعتماد و استقلال و اختيار تام و تمام برای خودش عقيده و نظريهئی برگزيند احساسی سخت شورانگيز است. اين احساس اما گاه میتواند باعث لغزش شود. اين احساس اما گاه سبب میشود که ما بدون تفکر و تعمق نخستين عقيدهيی را که بر سر راهمان قرار گرفت بپذيريم: يعنی به طرزی مطلق و مجرد، و فارغ از اين انديشه که اين عقيده در شرابطی اقليمی و فرهنگی ايران کار بردی هم دارد يا نه. من بايد اين احتمال را قبول کنم که فلان يا بهمان عقيده را در کمال حسن نيت و منتها با چشم بسته پذيرفتهام، پس نبايد نسبت به آن تعصب خشک نشان دهم. بايد اين احتمال را بپذيرم که شايد ديگران نيز در شرايطی مشابه من به اعتقاداتی دست يافته اند پس عاقلانه نيست که با آنها جدا سری و دشمنی ساز کنم زيرا نتيجهی اين تعصب ورزيدن و لجاج به خرج دادن چيزی جز تجزيه شدن، خرد شدن، تفکيک شدن، ضربهپذير شدن، هستههای پراکندهی ناتوان ساختن و از واقعيتها پرت ماندن نيست.
"هر که از ما نيست بر ماست" شعار احمقانهیی بود که اصلا دهندهگاناش را هم خوردند. ما حق نداريم چنين طرز تفکری داشته باشيم. ما حق نداريم از تئوریهایمان دگم بسازيم و به آيههای کتاب سياسیمان ايمان مذهبی پيدا کنيم و تعصب جاهلانه بورزيم. بر ما فرض است که چيزی را که درست انگاشتهايم در محيطی کاملا دموکراتيک، در فضایی آزاد از تعصبات شرمآور قشری، در جوی سرشار از فرزانهگی که در آن تنها عقل و منطق و استدلال محترم باشد با چيزهایی که ديگران درست انگاشته اند به محک بزنيم تا اگر ما در اشتباه افتادهايم ديگران چراغ راهمان شوند و اگر ديگران به راه خطا میروند ما از لغزششان مانع شويم.
ما به جهات بیشمار به ايجاد يک چنين فضای آزادی برای بده بستان فکری و تفاهم متقابل نيازمنديم:
1- هيچ کس نمیتواند ادعا کند که من درست میانديشم و ديگران غلط اند. صرف داشتن چنين اعتقادی خودبينانهیی دليل حماقت محض است.
2- اگر احتمال صحت و حقانيت انديشهیی برود آن انديشه لزوما بايد تبليغ بشود. منفرد و منزوی کردن چنان انديشهیی بدون شک جنايت است.
3- فرد فرد ما بايد بکوشيم مردمی منطقی باشيم، و چنين خصلتی جز از طريق بحث و گفت و شنود با صاحبان عقايد ديگر محال است فراچنگ آيد.
4- معتقدان دگماتيکی که در باور انسان متحجر شده است تنها از طريق تبادل انديشه و برخورد افکار است که میتواند به دور افکنده شود. آن که از برخورد فکری با ديگران طفره میرود متعصب است و تعصب جز جهالت و نادانی هيچ مفهوم ديگری ندارد.
5- حقيقت جز با اصطکاک دموکراتيک افکار آشکار نمیشود. و ما بناگزير بايد مردمی باشيم که جز به حقيقت سرفرود نياريم وجز برای آنچه حقيقی ومنطقی است تقدسی قايل نشويم حتا اگر از آسمان نازل شده باشد.
وطن ما فردا به افرادی با روحياتی از اين دست نياز خواهد داشت تا نيروها بتواند يک کاسه بماند. و سوآل من اين است:
- آيا از خودتان برای فردای وطن فرد کارآيندی میسازيد؟
اما اين سوآلی است که پاسخاش فقط بايد خود شما را مجاب کند.
متشکرم.
سخنرانی احمد شاملو در آوريل 1990 (1369) آمريکا دانشگاه کاليفرنيا، برکلی، مرکز پژ.هش و تحليل مسايل ايران (سيرا) به نقل از کتاب: نگرانیهای من، احمد شاملو، نشر سيرا، ژوئن 1990 نيوجرسی.
يادشاملوی عزيز به خير هنوز وقتی ياد رفتناش میافتم درست مانند روز اول اشک امانام را میبرد. چند روز پيش خواباش را ديدم... مثل هميشه شاد و خندان و پرانرژی گفتم: آقای شاملو حالا که هستيد از شعر چه خبر؟ چشمکی و من از جمعی که دور ميزی نشسته بوديم فاصله گرفتم و زير گوشام شعری را خواند غرق در لذت بودم که از خوب بيدار شدم چند لحظه طول کشيد تا يادم بيايد چه شده است هر چه فکر کردم کلمهیی از شعر يادم نمانده بود... شبهای زيادی اين خواب را میبينم. يکبار وقتی بيدار شدم با شوق و ذوق بلند شدم تا بروم دهکده پيش شاملو نازنين از تحت که بلند شدم تازه يادم افتاد چه بر سر ما آمده است...
July 23, 2004 12:45 AM
|
Comments (103)
|
TrackBack (2)
پنجشنبه، 21 اسفندماه 1382 | March 11, 2004
●
دٌن آرام
"از اول قرار بهترجمهی لغت به لغت نبود. من دن آرام را وسیلهیی رام یافته بودم برای پیشنهاد زبانی روایی بهنویسندهگان فارسیزبان. بهدلیل آنکه فضلا بیآنکه معلوم باشد مشروعیت فتواشان را از کجا آوردهاند زبانی بهکار میبرند که ربطی بهزبان زنده و پویای مردم ندارد.(البته باید ازشان ممنون بود که حسابشان را از حساب مردم جدا کردهاند. مردم را با آنها کاری نیست.)[1]"
دیدن کتاب دن آرام که عطف آن مزین به عکس شولوخوف و شاملو است در پشت ویترین کتاب فروشیها بر دیدهگان هر شیفتهی زبان فارسی اشک شوق و حسرت مینشاند. شوق خواندن اثری تازه از شاملو و حسرت این که دیگر این غول زیبا در میان ما نیست.
اولین بار که شنیدم شاملو قصد ترجمهی دن آرام را دارد با خود گفتم چه کار کوچکی برای شاعری بزرگ... راستی چرا شاملو باید کتابی که سالها پیش توسط بهآذین ترجمه شده است را ترجمه کند؟ آن هم کتابی که دیگر دوراناش سرآمده است؛ و تازه نه از زبان اصلی که از زبان فرانسه!
وقتی از خود ایشان موضوع را جویا شدم گفتند: "از ترجمهی بهآذین راضی نیستم (چند نمونه هم آوردند) اما دلیل اصلی این نیست موضوع از این قرار است که زبان مردم در انشای نویسندهگان دارد فراموش میشود. من اگر خود توان نوشتن رمان را داشتم حتما این کار را میکردم اما چون رمان نوشتن بلد نیستم دن آرام را بهانه قرار دادم." (نقل به مضمون) بعد چند مثال آوردند خود مثالها را دقیق خاطرم نیست اما مضمون حرف این بود که در گفتار مردم، اول حرکت میآید بعد جهت حرکت و مقصد اما در نثر نویسندهگان این موضوع کاملا وارونه شده است. یعنی اول مقصد و جهت حرکت آورده میشود بعد خود عمل و حرکت. مردم میگویند: "لیوان افتاد زمین و شکست" نویسندهگان مینویسند: "لیوان به زمین افتاد و شکست." مردم میگویند: "بیا بریم گردش" در نثر نوشته میشود: "بیا به گردش برویم" چند موضوع متفاوت دیگر را هم بیان کردند که چون در مقدمهی ایشان آمده است از ذکر آن خودداری میکنم.
شاملوی عزیز اینها را گفت اما در پس نگاهاش چیز دیگری خوانده میشد. چیزی که بعدها بارها از زباناش شنیدم. ترجمهی دن آرام قطره قطره شاملو را فرو میکاست او که از مردمی که شیفتهوار دوستشان میداشت جدا افتاده بود و نظامی سراسر پلیدیی معشوقاش را گرفته بود؛ در کنج تنهایی خود با مردماش و به زبان مردم مینوشت و زندهگی میکرد. مردم برای شاملو آب بودنند و او ماهی بود و بدون آب زیستن نیاموخته بود... بگذریم.
اولین بار که آقای ایراج کابلی را دیدم در اتاق کوچک سمت راست طبقهی دوم زیر شیروانی خانهی شاملو در دهکده فردیس کرج بود. آقای شاملو پشت کامپیوتر نشسته بود موازی در اتاق و صدای آقای کابلی از آنسو میآمد. داشتند روی دن آرام کار میکردند. آقای کابلی که به زبان روسی چون زبان مادریاش، فارسی، مسلط است کار مقابلهی ترجمهی آقای شاملو از متن فرانسه را با متن روسی به عهده داشتند. البته حرف آخر را آقای شاملو میزد و آقای کابلی که شیفتهوار شاملو را دوست داشت اعتقاد داشت شم زبانی شاملو آنچنان قوی است که بر داوری ادیبانه میچربد. بعدها چند بار دیگر آقای کابلي را دیدم. یادم میآید که مقدمهی بسیار خواندنی برای دن آرام نوشته بودند. من این شانس را داشتم که این مقدمه را بخوانم البته در منزل آقای شاملو و متاسفانه متن آن را در اختیار ندارم. وقتی دن آرام را ورق زدم دیدم با کمال تاسف این مقدمه چاپ نشده است و هیچ ذکری هم از نام آقای کابلی که زحمت بسیار بر سر این کتاب کشیدند برده نشده است! ساحت آقای کابلی بزرگتر از این حرفهاست او سالها خموشانه نوشته است و مینویسد و هرگز اهل حرکتهای نمایشی برای مطرح کردن خود نبوده است. هر چند، چند بار بیشتر ایشان را ندیدهام اما صفا و خلوص را با یک دیدار هم میشود فهمید او که به گاه دوستی چون کودکی خجول و مهربان است به گاه نبرد شیرآهنکوه مردی است. خطابهی قرایاش را در سوگ شاملو فراموش نکردهایم. و یادم نمیرود که در اوج قتلهای زنجیرهيی وقتی دوستان نزدیک شاملو هم جرات نداشتند پیش او بروند او ساعتها و روزهای زیادی را در کنار او بود و روی همین کتاب دن آرام کار میکرد. در همان هنگام عضو هئیت دبیران کانون نویسندهگان بود. به هر حال فراموش نمیکنیم که حداقل شیوهی نگارش دن آرام شیوهی نگارش کابلی است.
یکی دیگر از کسانی که در ارتباط با دن آرام در خانهی آقای شاملو رفتوآمد میکرد خانم جوان و زیبایی بود بهنام هنگامه شهریاری. ایشان کار ویراستاری نگارشی کتاب را به عهده داشتند. آقای شاملو دن را در پیشکار تایپ میکردنند و به دلیل قدیمی بودن این نرمافزار قادر نبودند تمام مسائل مربوط به شیوهی نگارش را در آن لحاظ کنند. به همین دلیل خانم شهریاری که توسط آقای کابلی و آقای شاملو کاملا با شیوهی نگارش جدید آشنا شده بودنند. فایلهای پیشکار را میگرفتند و تبدیل به ورد میکردند و شیوهی نگارش آن را مطابق با شیوهی نگارش مورد نظر آقای شاملو میکردند و برای غلطگیری مجدد نزد آیدا و شاملوی عزیز میآوردند. نمیدانم چرا هیچ نامی از ایشان در کتاب برده نشده است اما حدس میزنم اشارات ناشر در یادداشت کوتاهی که در اول کتاب نوشتهاند به ایشان باشد. آخرین باری که خانم شهریاری را دیدم چند روز بعد از فاجعهی درگذشت شاملو بود. او با صورتی خیس اشک نیمه هوشیار در گوشهیی افتاد بود همان روز برای آخرین بار ناشر محترم دن آرام و کتاب کوچه را هم دیدم که گرد آیدا میگشت و نگران حقوق انتشاراتیاش بود و میترسید چون قرارداد رسمی برای انتشار دن ندارد این لقمهی چرم و نرم از دستاش بپرد و آیدا که هنوز از شوک فاجعه بیرون نیامده بود حرفهای او را پنداری اصلا نمیشنید.
اولین باری که این ناشر محترم را دیدم تازه کتاب کوچه بیرون آمده بود. داشت به آقای شاملو میگفت از کتاب استقبال چندانی نشده است!! و من که میدانستم چه استقبال پرشکوهی از این کتاب شده است و تمام کتابفروشها میدانند برای تهیه کتاب کوچه باید پول نقد بپردازند؛ عصبانی شدم.نه به دلیل این که حقی از نظر مالی از شاملو ضایع شود که میدانستم برای شاملو و آیدا پول هیچ ارزشی ندارد. شاملو که اصلا فرق هزار تومان و یکمیلیون تومان را نمیدانست. ناراحتی من از این بود که داشتند اینگونه به شاملو القا میکردند که مردم دیگر او را نمیشناسند و فراموش کردهاند! و این بیانصافی بسیار بزرگی بود.
ناشر محترم دن آرام دست به کار خبطی زده است و دو صفحه با عنوان "داستان انتشار دن" نوشته است. این متن ضعیف که احتمالا چند بار توسط دوستان دور و نزدیکشان ویرایش شده است خود به تنهایی نشان دهندهی میزان سواد ایشان است اما دقت و امانتداری ایشان زمانی بهتر آشکار میشود که به اولین صفحهی آغاز داستان دن نگاهی بیاندازیم. خوشبختانه بلاهت و باسمهکاری جناب ناشر موجب شده است که خود ایشان سند این خیانت در امانت را در اختیارمان قرار دهند.
در صفحهی 22 کتاب درست در مقابل اولین قسمت داستان نسخهی غلطگیری شده به خط خود آقای شاملو چاپ شده است و در صفحهی بد متن حرفچینیشدهی نهایی آمده است. قاعدتا این متن دیگر نباید حداقل داردی غلطهایی باشد که یک بار شاملو تصحیح کرده است! آقای شاملو در این یک صفحه 15 مورد را تصحیح کرده اند و متاسفانه از این 15 مورد فقط 4 مورد اصلاح شده است! و جالبتر این که غلطهای جدیدی هم اضافه شده است!
برای نمونه استفاده از "ی" به جای "همزه" بر روی "ه" هر چند صراحتا در دستخط شاملو قید شده است در کتاب رعایت نشده است و کاش رعایت نشده بود. بهصورت کاملا آشفته در یک پاراگراف هر دو شکل وجود دارد. مثلا در اولین پاراگراف که به خط خود آقای شاملو اصلاح شده است نوشته شده است: "سامانهی مهلوخف Melexofها درست ته خوتور است... بریده بریدهء سنگریزههای آبشور و..."
...
اولین بار که دن آرام را پشت ویترین کتابفروشی دیدم. بیاختیار اشک در چشمهایام حلقه بست و از این که این کتاب در زمان حیات او چاپ نشد افسرده شدم. اما اکنون که کتاب را ورق میزنم و این غلطهای فاحش را میبینم با خودم میگوییم خوب شد که شاملو رفت میدانم با وسواسی که داشت چه عذابی میکشید و حالا دلام برای آیدای نازنین میسوزد که با این کرکسهای میراثخوار باید سر کند و خون جگر بخورد و دم برنیاورد که نام بلند شاملو وسیلهی جبران حقارتهای موجوداتی حقیر نشود.
رها کنیم این قیل و قال را و قسمتی از دن آرام که روح ناآرام شاملو در آن منعکس است را بخوانیم:
"کمی بعد ماوراMavra با رنگ وروی برافروخته و چارقد یکبری تو کوچه برای بٌرّی از زنها رفته بود منبر که:- من فقط دلام میخواهد بدانم چیچی ِ این تحفه چشمکور پراکوفی را گرفته... باز اگر دستکم یک چیزیاش بهزنها میرفت یک حرفی... نه شکمی نه کون[2] و کپلی. فقط مایهی اسم بدنامی است! آخر دور و بر خودمان که کلی دختر ترگل ورگل میپلکد. زنکه یک کمر دارد عین زمبور: میشود گرفت چقی از وسط نصفاش کرد. چشمهای سیاه گندهاش را که نگو! وقتی پلک میزند انگار ابلیس لعین قبای لعنت قیچی میکند... خدایا توبه: غلط نکرده باشم پنداری پا به ماه هم هست بهخدا![3]"
...
"موقع برداشتن آب یکی از سطلها افتاد. آکسینا دامناش را با دست چپ بالا زد و تا زانو وارد آب شد. آب نرمهی ساقهایش را که از فشار بند جوراب تحریک شده بود قلقلک داد. برای اولبار از موقع برگشتن استپان دهناش بهخندهی ضعیف مرددی شکفت. به سمت گریشکا برگشت و او را دید که بههمان آهستهگی از شیب ساحلی بالا میرود و همانجور ترکه را تو هوا تکان میدهد. انگار خرمگسها را میراند. پاهای نیرومندش را که با اطمینان بهزمین گذاشته میشد و نوارهای ارغوانی دو سوی شلوار گشادش را که پاچههاش تو جوراب سفید پشمباف فرو میرفت با نگاه مهآلوده از اشک نوازش کرد. یک تکهی پیرهن ناشورش که همان تازهگیها[4] نزدیک شانهاش از پشت جر خورده بود لت میزد و سهگوشی گندمگونی از پوستاش را بیرون میاندخت. اکسینا این تکهی کوچک از آن تن و بدن خواستنی را که روزی روزگاری تصاحب کرده بود با نگاه بوسید و اشکاش تا کنار لبهای پریدهرنگ متبسم اش شره کرد.[5]"
--------------------------------------------------------------------------------
[1] - احمد شاملو، دن آرام. یادداشت مترجم ص 7
[2] - به لطف وزارت فخیمهی ارشاد "کون" شده است:"ک." البته ظاهرا بعدا کار از دستشان در رفته است چون چند "کون" و "ننه قحبه"(ص34) درصفحات بعد دیدم که سانسور نشده بود.
[3] - دن آرام. میخائیل شولوخوف، برگردان احمد شاملو، ترجمه از برگردان فرانسوی آنتوان ویتز، ص 26
[4]- در شیوهی نگارش تغییری داده نشده است.همانگونه که میبیند. شاملو نیز شیوهی نگارش کابلی را رعایت میکند.
[5] - دن آرام. میخائیل شولوخوف، برگردان احمد شاملو، ترجمه از برگردان فرانسوی آنتوان ویتز، ص 108
March 11, 2004 01:22 AM
|
Comments (72)
|
TrackBack (1)
جمعه، 21 آذرماه 1382 | December 12, 2003
●
متبرک باد ميلاد بامداد.

(عکس از وبلاگ ضمير سرخ)
شرقا شرق شاديانه به اوج آسمان
شبنم خستهگی بر پيشانی مادر و
کاکل پريشان آدمی
در نقطهی خجستهی ميلادش.
احمد شاملو، حديث بیقراری ماهان، مجموعهی آثار ص 1042
امروز ميلاد شاملوی بزرگ بود.
در امامزاده طاهر عاشقانه شاملو گرد آمدند و شعر خواندن و آرزوی زيستن در جهانی انسانی و ايرانی آباد را در دل زنده کردن. به اميد آن روز.
صفحهی اول شناسنامهی آقای شاملو
December 12, 2003 10:00 PM
|
Comments (68)
شنبه، 8 آذرماه 1382 | November 29, 2003
●
نيمقرن مبارزهی آگاهانه برای آزادی

سالها چنان است که نام آذر با شانزدهمين روزش عجين شده است.
پنجاه سال از روزی که شاه آگاهترين فرزندان سرزميناش را در پای نيکسون قربانی کرد میگذرد. شاه به جزای خود رسيد و مانند هر وطنفروش ديگری که فرزندان سرزمين خود را در پایبيگانهگان ذبح کند توسط همان بیگانهگان به خاک مذلت نشست.
در مورد دوران نکباتبار دانشجویام قبلا نوشتهام.(اينجا و اينجا و اينجا) آن روزها برادران و خواهران انجمن اسلامی نقش پليس حکومت را در دانشگاهها بازی میکردند و 16 آذر نام ممنوعی بود که میخواستند از حافظهی تاريخی دانشجويان پاکاش کنند. اما هميشه شانزده آذر اعلاميههایی در دانشکده پخش میشد و اين آتش هرگز خاموش نشد. در شانزده آذر يکی از سالها سه اعلاميه مختلف پخش شد و ما فهميديم که در دانشکدهی نسبتا کوچک ما حداقل سه گروه دانشجویی مخفی فعاليت میکند. گروههای خودجوشی که معلوم بود به سازمانها يا احزاب شناخته شده وابسته نيستند و توسط دانشجويانی تشکيل و اداره میشوند که يا از تصفيههای خونين انقلاب فرهنگی(!) جان سالم بدر بردهاند يا نسل جوان و جدیدی هستند که در حال شکلگيریاند.
اکنون در آستانهی پنجاهمين سالگرد 16 آذر ديگر نام 16 آذر نامی مردمی ست و از حيطهی دانشجويان خارج شده است و به جزیی از تقويم مبارزهی مردم برای آزادی و استقلال سياسیشان درآمده است. امسال عزم ملی بر آن است که مردم به دانشگاه بروند و 16 آذر را کنار فرزندان آگاه و دليرشان جشن بگيرند.
November 29, 2003 01:35 PM
|
Comments (39)
|
TrackBack (0)
شنبه، 3 خردادماه 1382 | May 24, 2003
●
به نام زيتون به کام دوستان
چند وقت پيش به زيتون عزيز قول داده بودم که شعری را که اسماعيل خوئی سالها پيش برای آقای شاملو سروده است را برایاش در وبلاگام قرار دهم. چون شعر بلند بود و تايپ کردناش دشوار و ضمنا من مجلهیی (چاپ آمريکا) که اين شعر در آن برای اولينبار چاپ شده بود را نمیدانم کجا گذاشتم و پيدایاش نمیکردم کار به تاخير افتاد تا اين که چند روز پيش در اين باره با پسرم صحبت میکردم گفت اين شعر در کتاب "شاعر شبانهها و عاشقانهها[1]" آمده ترديد کردم که اجازهی چاپاش را داده باشند اما حق با او بود قرار شد در مقابل دريافت صفحهیی پانصد تومان آن را برایام تايپ کند اما وقتی شنيد برای برای زيتون میخوام چون با وبلاگ خوب زيتون آشناست از خير گرفتن پول گذشت و گفت قابل آقای شاملو و زيتون رو نداره!
اولين بار با دوستی که صدای بسيار غرا و خوبی دارد پيش آقای شاملو رفته بوديم که دوست ديگری اين مجله را از آمريکا آورده بود. دوستام شعر را برای آقای شاملو خواند. آقای شاملو سراغ اسماعيل را گرفت و گفت چه کار میکنه… نمیخوام از صحبتهای اونروز حرفی بزنم راستاش رو بخواهيد عادت نداشتم يادداشت بردارم چون به نظرم فضاها خصوصی بود و من هم عادت به ثبت لحظههای خصوصی ندارم حال هم نمیتونم چيزی از حافظه نقل کنم چون ممکنه اشتباه کنم و ذهنيت خودم را به جای تاريخ تحويل دوستان بدم.
چون شعر بلند بود ترجيح دادم توی يه صفحهی ديگه بذارمش:
در ستايش احمد شاملو
در كار خود
به ذات خدا میماند
يعنی
كه هر چهرا كه میبايد
میداند؛
و هر چه را كه میخواهد
میتواند.
ادامه
May 24, 2003 10:57 PM
|
Comments (1)
شنبه، 14 دیماه 1381 | January 04, 2003
●
آينهی دق
آينهی دق داستان کوتاه ديگری از آنتوان چخوف است که توسط احمد شاملو و ايراج کابلی ترجمه شده است. اگر علاقهمند هستيد اين داستان را بخوانيد روی عکس "شاملو، چخوف، کابلي" در کنار صفحه کليک کنيد!
January 4, 2003 10:35 PM
|
Comments (1)
دوشنبه، 9 دیماه 1381 | December 30, 2002
●
سرود نخست"- کاش مرا به
"- کاش مرا به بوسههاي دهاناش
ببوسد.
عشقِ تو از هر نوشاکِ مستیبخش
گواراتر است.
عطرِ الاولين
نشاطي از بوی خوشِ جانِ توست
و نامت خود
حلاوتی دلنشين است
چنان چون عطری که بريزد.
خود از اين روست که باکرهگانات دوست میدارند."
غزل غزلهای سليمان، مجموعهآثارِ احمد شاملو دفتر دوم: همچون كوچهئي بي انتها
December 30, 2002 11:16 PM
●
دموکراسی
با ترس يا با ريش گرو گذاشتن
دموكراسي دس نمياد
نه امروز نه امسال
نه هيچ وختِ خدا.
منم مث هر باباي ديگه
حق دارم
كه وايسم
رو دوتّا پاهام و
صاحاب يه تيكه زمين باشم.
ديگه ذله شدهام از شنيدن اين حرف
كه: "ـ هر چيزي بايد جريانشو طی كنه
فردام روز خداس!"
من نميدونم بعد از مرگ
آزادي به چه دردم ميخوره،
من نميتونم شيكمِ امروزَ مو
با نونِ فردا پْر كنم.
آزادي
بذر پْر بركتيه
كه احتياج
كاشتهتش.
خب منم اين جا زندگي ميكنم نه
منم محتاج آزاديم
عينهو مث شما.
لنكستون هيوز؛ مجموعهآثارِ احمد شاملو دفتر دوم: همچون كوچهئي بي انتها
December 30, 2002 09:45 AM
پنجشنبه، 21 آذرماه 1381 | December 12, 2002
●
21 آذر ميلاد بامداد!احمد شاملو

احمد شاملو در 21 آذر 1304 در تهران به دنيا آمد هر چند شناسنامه او را 4 آذر در رشت گرفتند.
در امامزاده طاهر او در کنار محمد مختاری و محمدجواد پوينده و هوشنگ گلشيری و احمد محمود؛ منتظر ديدار شما ست.
چه تاريخي شد، اين امام زادهطاهر.
December 12, 2002 10:40 AM
|
Comments (5)
جمعه، 1 آذرماه 1381 | November 22, 2002
●
برای چهگوارا
و مرد افتاده بود.
يکی آواز داد: دلاور برخيز!
و مرد همچنان افتاده بود.
دو تن آواز دادند: دلاور برخيز!
و مرد همچنان افتاده بود.
دهها تن و صدها تن خروش برآوردند: دلاور برخيز!
و مرد همچنان افتاده بود.
هزاران تن خروش برآوردند: دلاور برخيز!
و مرد همچنان افتاده بود.
تمامیی آن سرزمينيان گر آمده اشکريزان خروش برآوردند: دلاور برخيز!
و مرد بهپاي برخاست
نخستين کس را بوسهيی داد
و گام در راه نهاد.
گابریيل گارسيا مارکز، احمد شاملو
November 22, 2002 05:03 PM
|
Comments (1)
یکشنبه، 5 آبانماه 1381 | October 27, 2002
●
در جدال با خاموشی
من بامدادم سرانجام
خسته
بی آن که جز با خویشتن به جنگ برخاسته باشم.
هر چند جنگی از این فرسانیدهتر نیست،
که پیش از آنکه باره برانگیزی
آگاهی
که سایهی عظیم کرکسی گشوده بال
بر سراسر میدان گذشته است
تقدیر از تو گدازی خون آلوده به خاک اندر کرده است
و تو را دیگر
از شکست و مرگ
گزیر
نیست.
احمد شاملو، مدایح بیصله
واگویهیی در آینه به پاسخ هجویه لامپ همچنان چون همیشه عزیز.
October 27, 2002 01:20 PM
سه شنبه، 19 شهریورماه 1381 | September 10, 2002
●
اي كاش اين هيولا هزار
اي كاش اين هيولا هزار سر ميداشت!
تجلي چهرهي صمد –روشنفكر آزادهيي كه مجموعهي آثارش از هفت هشت قصهي كوتاه و بلند براي كودكان، چند مقالهي دراز و كوتاه در زمينهي مسائل تربيتي، و چند يادداشت از فلكلور آذربايجان بر نميگذرد ميبايد براي جامعهي روشنفكري ما همچون كلاه بوقي بلندي تلقي شود كه در مكتبخانههاي قديم بر سر بچههاي تنبل ميگذاشتند.
ميپرسيد چرا؟
ميگويم براي اينكه شعشعهي چهرهي يكي چون صمد، بيش از آن كه به خاطر والايي ارزشهاي انكار ناپذير شخص او باشد معلول بينوري و خاموشي ”جامعهي روشنفكري ما“ است. –ميبينم كه چون وجود ارزنده و مغتنمي نظير صمد بهرنگي از دست ميرود؛ نخي از يك طناب نميبرد و حلقهيي از يك زنجير نميگسلد و مبارزي بر خاك نميافتد، بلكه (به زعم كانون نويسندهگان ايران) ”فقدان او خلئي جبران ناپذير براي ما به وجود ميآورد و خسراني است براي جامعهي ما“! – چنين است، و هم بدين سبب بايد افزود كه ”نيز، اوج رسوايي است براي جامعهي ما كه نميتواند ”خلاء صمد را با صمدي ديگر پر كند. اما همچنان از جامعهي ما دم ميزند!
اين كه جامعهي هنرمندان و نويسندهگان و روشنفكران ما از قوم و خويشي با صمد دم ميزند مطلبي ديگر است، اما اگر به حقيقت احترام ميگذاريم حق اين است كه صمد از ”ما“ نيست. حق اين است كه او را در شمار وارستهگان بيمرگ بشماريم حتا اگر در گرما گرم جواني به آب سرد ارس نميرفت و عمر نوح ميكرد، و به مرگ طبيعي در ميگذشت. چرا كه بيگمان در روزگار ما كه دريافتن و دم برنياوردن همچون سرمايهيي عظيم پشتوانهي زندهگي مادي روشنفكران ميشود و در سراسر جهان، هنر و دانش را چراغي ميكنند كه چون پيش پاي غارتگران ماده و معناي خلايق بگيرند از منافع غارتگريها دستمزدهاي عظيم به نصيب ميبرند، پذيرفتن زندهگي سرشار از محروميتي همچون زندهگي صمد، پذيرفتن رياضتي است كه شهادت شهدايي چون منصور حلاج در برابر آن حلاوت عروسي با دختر زيباي قارون.- آيا به راستي در زمانهيي كه در شهرهاي پر ناز و نعمت، فكر و هنر خلاقيت را به گرانترين قيمتها ميتوان فروخت و از رهگذر اين چنين كسب پر بركتي به نعمتها و قدرتها و امنيتهاي حسرتانگيز ميتوان رسيد، عمر و جواني بيبازگشت را بيدريغ به كوه و صحرا ريختن و بار تعهدي كمرشكن را بر شانههاي ضعيف خويش كشيدن و با فريب و ريا در افتادن و يك پا چارق يك پا گيوه، كوليوار، آوارهي كوه و صحرا شدن و به نان خشكي ساختن و خورجيني از كتاب بر دوش از كوره دهي به كوره دهي رفتن و زندهگي را وقف تعليم كودكان دههاي دورافتاده كردن و (به قول جلال) وجدان بيدار يك فرهنگ تبعيدي شدن، تن دادن به شكنجهيي نيست كه از زخم شمشير و نيزه برداشتن و به خاك هلاك افتادن –حتا اگر به دفاع از حقانيت خويش باشد- بسي تلختر است؟ و آيا زندهگي از اين دست، هر چند درازتر بگذرد تلخي بيشتري نميچشاند؟
×××
پس دم از ”جامعهي ما“ نزنيم؛ يا اگر ميزنيم سخن از ”خلاء جبران ناپذير“ به ميان نياوريم؛ كه اگر ”جامعهي ما“يي وجود داشت مرگ او خلئي ايجاد نميكرد، بلكه تنها حسرتي و دريغي به مرگ انساني خوب و بزرگ از خيل انسانهاي خوب و بزرگ:- حسرت به فروريختن باور نكردني بامي بلند در شهري، پرپر شدن گلي جانبخش در باغي، خاموش شدن شمعي در چلچراغي، و از پا در آمدن مبارزي در سنگري.
اما (متاسفانه) همه ميدانيم كه چنين نيست؛ و آنچه مرگ صمد را تلختر ميكند از دست رفتن موجودي يگانه است: مرگي كه به راستي ايجاد خلاء ميكند.
شهري است كه ويران ميشود، نه فرونشستن بامي؛ باغي است كه تاراج ميشود، نه پرپر شدن گلي؛ چلچراغي است كه در هم ميشكند، نه فرو مردن شمعي؛ و سنگري است كه تسليم ميشود، نه از پا در افتادن مبارزي!
صمد چهرهي حيرتانگيز تعهد بود.- تعهدي كه به حق ميبايد با مضاف غول و هيولا توصيف شود:
غول تعهد!
هيولاي تعهد!
چرا كه هيچ چيز در هيچ دوره و زمانهيي همچون ”تعهد روشنفكران و هنرمندان جامعه“ خوفانگيز و آسايش برهمزن و خانهخرابكن كژيها و كاستيها نيست.
چرا كه تعهد، اژدهايي است كه گرانبهاترين گنج عالم را پاس ميدارد: گنجي كه نامش آزادي و حق حيات ملتهاست!
و اين اژدهاي پاسدار، ميبايد از دسترس مرگ دور بماند تا اين گنج عظيم را از دسترس تارجيان دور بدارد؛ ميبايد اژدهايي باشد بيمرگ و بيآشتي، و بدين سبب ميبايد هزار سر داشته باشد و يك سودا؛ اما اگر يك سرش باشد و هزار سودا، چون مرگ بر او بتازد، گنج، بيپاسدار ميماند.
صمد سري از اين هيولا بود.
و كاش... كاش اين هيولا، از آن گونه سر، هزار ميداشت؛ هزاران ميداشت.
احمد شاملو، 2 شهريور 1351
از مهتابي به كوچه، چاپ 54، صفحهي 121، اي كاش اين هيولا هزار سر ميداشت.
September 10, 2002 12:02 AM
چهارشنبه، 11 اردیبهشتماه 1381 | May 01, 2002
●
اول ماه مه، روز كارگر برتمامي كارگران جهان مبارك باد!
امروز روز كارگر است و من تصميم گرفتم از امروز تا پنجم ماه مه؛ پنج روز در باره ي كارگران بنويسم. براي شروع شعر انترناسيونال كه به اكثر زبانهاي دنيا ترجمه شده است و آهنگ آن مشهورترين آهنگ انقلابي جهان است را مينويسم. اين شعر توسط احمد شاملو به فارسي ترجمه شده است.
سرود بينالملل
گفتار از: اوژن پوتيه
آهنگ از: پير دوگيته
ترجمه: احمد شاملو
برخيزيد، دوزخيان زمين!
برخيزيد، زنجيريان گرسنهگي
عقل از دهانهی آتشفشان خويش تندوار میغرد
اينك! فورانِ نهائي ست اين.
بساط گذشته بروبيم،
به پا خيزيد! خيل بردهگان، به پا خيزيد!
جهان از بنياد ديگرگون ميشود
هيچ ايم كنون، ”همه“ گرديم!
نبرد نهائي ست اين.
به هم گرد آييم
و فردا ”بين الملل“
طريق بشري خواهد شد.
رهانندهی برتری در كار نيست،
نه آسمان، نه قيصر، نه خطيب.
خود به رهايي خويش برخيزيم، اي توليدگران!
رستگاری مشترك را برپا داريم!
تا راهزن، آنچه را ربوده رها كند،
تا روح از بند رهايي يابد،
خود به كوره ي خويش بردميم
و آهن را گرما گرم بكوبيم!
نبرد نهائي ست اين.
به هم گرد آييم
و فردا ”بين الملل“
طريق بشری خواهد شد.
كارگران، برزگران
فرقهی عظيم زحمت كشانيم ما
جهان جز از آن آدميان نيست
مسكن بي مصرفان جاي ديگري است.
تا كی از شيره ي جان ما بنوشند؟
اما، امروز و فردا،
چندان كه غرابان و كركسان نابود شوند
آفتاب، جاودانه خواهد درخشيد.
نبرد نهائي ست اين.
به هم گرد آييم
و فردا ”بين الملل“
طريق بشري خواهد شد.
ترجمهی: احمد شاملو، كتاب جمعه 33
May 1, 2002 12:57 AM
|
Comments (2)
جمعه، 10 اسفندماه 1380 | March 01, 2002
●
انكارِ عشق
انكارِ عشق را
چنين كه به سرسختي پا سفت كردهاي
دشنهئي مگر
به آستين اندر
نهان كرده باشي.-
كه عاشق
اعتراف را چنان به فرياد آمد
كه وجودش همه
بانگي شد.
شاملو، ابراهيم در آتش، ميلادِ آن كه عاشقانه بر خاك مُرد
March 1, 2002 09:27 PM
جمعه، 3 اسفندماه 1380 | February 22, 2002
●
منام آري منامكه از اين
منام آري منام
كه از اين گونه تلخ ميگريم
كه اينك
زايشِ من
از پس دردي چهل ساله
در نگرانييِ اين نيمروزِ تفته
در دامانِ تو كه اطمينان است و پذيرش است
كه نوازش و بخشش است.
احمد شاملو، مرثيههاي خاك، و حسرتي
February 22, 2002 07:58 PM
شنبه، 6 بهمنماه 1380 | January 26, 2002
●
سكوت سرشار از ناگفته ها
سكوت سرشار از ناگفته ها ست.
Geh deinenweg
اگر مي خواهي نگهم داري دوست من
از دستم مي دهي
اگر ميخواهي همراهيم كني دوست من
تا انسان آزادي باشم،
ميان ما، هم بسته گي از آن گونه مي رويد
كه زندگي ما هر دو تن را
غرقه در شكوفه مي كند.
مارگوت بيكل، احمد شاملو (با هم كاري محمد زرين بال)
January 26, 2002 10:02 AM
شنبه، 29 دیماه 1380 | January 19, 2002
●
غول زيباي استواي شب
شاملو غول زيباي استواي شب
وقتي نوشتهي سپيده را دربارهي شاملو Tuesday, January 15, 2002)) خواندم بي اختيار گريستم به ياد غربت شاملو؛ راستي چرا بايد جوانان كشورمان هر روز قيافه ي نحس آدم هاي چيپ و بي ارزش را در تلويزيون و سالن هاي اجتماعات ببينند اما حسرتِ ديدار غول زيبايي چون شاملو را داشته باشند. شاملويي كه هر نگاه اش عظمت جاودانه يي را در پيرامون ميپراكند در حسرت ديدار جوانان پرشور ميهن اش در خلوت خويش ميگريست و سرانجام در كشور خود غريبانه عظيمت كرد عظيمتي جاودانه.
روزي گفت: ”در مصاحبه با حريري شعري از الوار را اولين شعري كه مرا تحت تاثير قرار داد گفته ام اما اشتباه كردم ام آن شعر نبوده است شعر ديگري از الوار بوده است. زخمي به او بزن از انزوا كشنده تر...“ با خواندن اين شعر الوار اشك در چشمان شاملوي عزيز حلقه زد و چون ديد ما غمگين شده ايم اشك خود را پاك كرد و به شوخي گفت: ”شده ام احمد گريان“
اگر طالبان مجسمه ي بودا را خراب كرد طالبان ما ...
آه از چه سخن ميگويم
ما بي چرا زنده گانيم
آنان به چرا مرگ خود آگاه نند.
اگر نوشته ها مغشوش است مرا عفو كنيد اشك و كيبورد با هم هم خواني ندارند.
اين عكس را تقديم ميكنم به همه ي دوستان شاملو بخصوص سپيده و مسافر عزيز

پاييز 78 دهكده.
January 19, 2002 12:15 AM