شنبه، 4 شهریورماه 1385 | August 26, 2006
●
مردهگان در آب، زندهگان در خواب

سال شصت بود -اگر اشتباه نکنم- مهمان دوستی بودم در تبريز. وقتی از اتوبوس پياده شدم او را که به استقبالام آمده بود مغموم و گرفته ديدم. گفت اگر خسته نيستی بيا چرخی در شهر بزنيم. خسته نبودم و چه چيز بهتر از چرخ زدن در شهر، مرا به تماشای ارک عليشاه و سالن اپرا و کتابخانهی ملی تبريز برد، گفت: خوب نگاه کن همين روزها اينها را خراب میکنند. گفتم: دوباره بدبينی تو گل کرد، کدام ديوانهای میخواهد اين اثر باستانی را ويران کند؟ گفت: همان ديوانههايی که هزار هزار آدم میکشند و عين خيالشان نيست. بد جوری دمغ بود. ديدم چند کارگر و استادکار در حال مرمت ديوار ارک هستند با ديدن آن منظره خوشحال شدم و گفتم: ببين همهاش شايعه است دارند تعميرش میکند با ديدن آنچه من ديده بودم لبخندی بر لباناش نشست و به سرعت به طرف آنان رفت. شروع کردند به ترکی حرف زدند و من ديدم لبخند از لباناش محو شد. استاد مرمتکار بغض گلویاش را گرفته بود و میگفت: تا آخرين لحظه ما کار خود را میکنيم اما در اين اوضاع آشفته بعيد میدانيم موفق شويم.
شب بعد در خانهی دوستام در حوالی چهار راه آبرسان نشسته بوديم و گرم گفتوگو که صدای چند انفجار مهيب به خودمان آورد. از خانه زديم بيرون و به سمت مرکز شهر و محل صدا رفتيم. بله ارک عليشا و سالن اپرا و کتابخانهای ملی به قتل رسيده بودند. تمام شيشههای خانهها و مغازههای اطراف شکسته بود و آقای ملکوتی امام جمعهی وقت تبريز موفق شده بود به قول خودش "مسجد را مسجد کند" و چند روز بعد وقتی غم و اندوه مردم تبريز را ديد گفتم ناراحت نباشيد خودم آثار باستانی میسازم که از اين بهتر باشد.
امروز با ديدن تصوير زير آبرفتهی آرامگاه کوروش، بر اثر آبگيری سد سيوند، ياد اين خاطره و نکتهی ديگری افتادم؛ خاطره را که گفتم و نکتهی ديگری که يادم افتاد مجسمههای ويران شدهی بودا در افغانستان بود.
چه اتفاقی دارد میافتد؟ آيا اين عکسها واقعی هستند؟ باور کردنی نيست چطور حکومتی تا به اين پايه میتواند به تمامی ابله باشد؟
روزی آن شاه دبنگ خطاب به کوروش گفت: "آسوده بهخواب که ما بيداريم" و ديديم چقدر بيدار بود و بوديم! اکنون کوروش در خوابی آسوده به زير آب میرود تا مردمی از همه سو درمانده به سرنوشت محتومشان خيره و گيج و منگ بنگراند. و به راستی اگر دنيا را آب ببرد ما را خواب خواهد برد.
شايد اين عکسها واقعی نباشند (میبيند چطور دارم سر خودم کلاه میگذارم!) اما نمادی هستند از سرنوشت مردمی که دارند غرق میشوند و هنوز خوشباورانه روی سنگ قبر نياکانشان لم دادهاند.
August 26, 2006 11:49 AM
|
Comments (27)
پنجشنبه، 18 خردادماه 1385 | June 08, 2006
●
22 خرداد: اعتراض به قوانين زن ستيز

چند روز پيش شاهد واقعهای در ادارهی ثبت احوال بودم که از نفس کشيدن در اين جهان و اين سرزمين شرمنده شدم. زنی به ادارهی ثبت احوال مراجعه کرده بود تا تقاضای المثنا برای شناسنامهی مفقود شدهی فرزند دو سالهاش بکند. زن ميانسالی از طبقهی متوسط پايين بود، چادر به سر داشت و با خواهش و التماس، از مرد بدعنقی که پشت ميز نشسته بود و پنداری ارث پدرش را از مراجعه کنندهگان طلب کار بود، تقاضا میکرد تا مشکلاش را حل کند و مرد با عصبانيت میگفت بايد پدر بچه بيايد و زن میگفت پدرش فوت کرده و بچههای تحت تکفل او هستند و مرد میگفت خانم نمیشود اگر پدرش فوت کرده بگويد پدربزرگاش بيايد و زن نمیتوانست درک کند يعنی چه؟ آخر به پدربزرگ که سال تا ماه نمیداند نوههایاش با چه مشقتی زندهگی میکنند و گذران عمر میکنند چه ربطی دارد؟ حالا بايد برود کلی خواهش و التماس کند و حتما حرف بشنود که مادر خوبی نيست و نتوانسته از شناسنامه مراقبت کند... و برای امضای زير ورقهای به ادارهی ثبت احول بيايد! من نتوانستم جلوی خودم را بگيرم اما مرد بدعنق روی خوشتری به من نشان داد و گفت: آقا من مجری قانون هستم برويد قانون را عوض کنيد! میخواستم به زن بگويم اين قوانين همان دينی است که چادرش را به سر کردهای اما با خود گفتم نمک به دل ريش ريش او نپاشم و هيچ نگفتم. زن بغض کرده و سرشکسته آنجا را ترک کرد و من از ايرانی بودنم از بدنيا آمدن در خانوادهای مسلمان و از مرد بودنم شرمنده شدم.
قرنهاست که زنان در مبارزهای بیوقفه حقوقی را طلب میکنند که مانند حق نفس کشيدن بنيادی است و از انسان بودن انسان منفک ناپذير است. اين مبارزه در بسياری از کشورهای جهان به مرزهای اميدوار کنندهای رسيده است اما در ايران با عقبگردی تاريخی به مرزهای قبل از رنساسنی رانده شده است.
در بيست و دوم خرداد ماه زنان در ميدان هفت تير گردهم میآيند تا صد سال پس از مشروطه نسبت به نداشتن حقوقی که سالهاست زنان ديگر در سراسر جهان به دست آوردهاند اعترض کنند. چقدر خوب است که زنان در سراسر جهان در اين روز زنان معترض در ميدان هفت تير را تنها نگذارند.
22 خرداد: تجمع مسالمتآميز زنان در اعتراض به قوانين زن ستيز
گاياتري اسپيواك فمينيست و نظريهپرداز جهان از تجمع 22 خرداد زنان ايراني حمايت كرد
انجمن زنان نوبليست از تجمع 22 خرداد زنان ايراني حمايت كردند
وبلاگ خبری پنلاگ: اعلامیه انجمن دفاع از حقوق زنان در ایران در حمایت از گردهمايی 22 خرداد
فمينيزم ايراني (سـمـیـرا مـرادی ؛ فـارغ الـتـحـصـیـل عـلـوم ارتـبـاطـات - روزنامه نگاری، دبیر تحریریه :
هفته نامه طبرستان سبز)
زنده باد آزادی زن! در تظاهرات ٢٢ خرداد وسیعا شرکت کنید!
بيانيه شماره 2: با حرکتی آرام و مدنی به شکل مسالمت آمیز در ”پارک“ ميدان هفت تیر گرد هم می آییم
بررسي سناريوهاي يحتمل براي عصر 22 خرداد
June 8, 2006 11:23 AM
|
Comments (40)
|
TrackBack (0)
شنبه، 24 دیماه 1384 | January 14, 2006
●
دشواریهای نويسنده بودن
... دشواری نويسندگان هيچگاه تغيير نمیکند. نويسندگان هميشه در پی آنند که حقيقت را دريابند و وقتی يافتند میخواهند ببينند چگونه آن را بيان دارند تا به صورت جزئی از تجربهی خواننده يا شنوده درآيد... تنها شکلی از حکومت که نويسندهی خوب به وجود نمیآورد نظام فاشيستی است. زيرا فاشيسم دروغی است که آدمهای قلدر بر زبان میآورند. نويسندهای که دروغ نمیگويد نمیتواند در زير نظام فاشيستی کار کند و به زندگی ادامه دهد...[1] (ارنست همينگوی Ernest Hemingway)
مطلب قبلی در مورد شخصيت مجازی و حقيقی موجب سؤتفاهماتی شد. قصد ندارم در اين مطلب به رفع کامل اين سؤتفاهمات بپردازم فقط میخواستم بگويم آن نوشته در مورد موضوعی کاملا شخصی بود و تعميم دادن آن کار درستی نيست. به هر حال چيزی که واضح و مبرهن است دوستانی که مقالات سياسی، فرهنگی، اجتماعی... مینويسند که بسيار بالاتر از خط قرمزهای موجود است چارهای ندارند جز اين که با نام مستعار بنويسند. آنها بايد بين ننوشتن حقيقت، يا فروکاستن آن، و با نام مستعار نوشتن يکی را انتخاب کنند. نوشتن به نام مستعار در اکثر مواقع تحميلی است که از جانب حکومتهای ديکتاتوری يا گروههای فشار موجود در جوامع سنتی به نويسندهگان تحميل میشود. و گرنه مسلما نوشتن با نام حقيقی حداقل از نظر کسب شهرت و يا حتا کسب درآمد مالی برای نويسنده امتيازاتی به همراه میآورد که نوشتن با نام مستعار از آن بیبهره است.
بارها نوشتهام که نبايد مسايلی از اين دست موجب تفرقه و تشتت بين دوستان شود. نوشتن با نام مستعار يا حقيقی در نهايت انتخابی شخصی است و شرايط موجود آن را تحميل میکند.
----------------------------------------------------------------------
[1] - بهترين داستانهای ارنست ميلر همينگوی، ترجمه و با مقدمهی احمد گلشيری، انتشارات نگاه، 1384، ص 93
January 14, 2006 01:22 AM
|
Comments (15)
یکشنبه، 20 آذرماه 1384 | December 11, 2005
●
امپراتوری خدا
مرگ چون ابر سياهی بختکوار روی تهران افتاده است و اين نمادی از اين سرزمين تاعون زده است. از آسمان و زمين مرگ میبارد و اين سرنوشت محتوم مردمی است که سرنوشت خود را به دست مردهگانی از گور برآمده سپردهاند، موميايیهای بيرون آمده از اعماق قرون.
از ميان کشتهشدهگان فاجعهی سقوط هواپيمای سی130 چند نفری را از نزديک میشناختم اما مرگ غريبانهی حسن قريب بيش از همه ناراحتام کرد او خبرنگار ايسنا بود و جوانی با سری پرشور. هشت مارس در پارک لاله شاهد دستگيری او توسط نيروی انتظامی بودم آن موقع نمیشناختماش اما او را همراه دوستی که میشناختم دستگير کردند و هر چه کارت خبرنگاریاش را نشان میداد و میگفت خبرنگار ايسنا ست افاقه نکرد و او را دستگير کردند و بردند. حالا که مرده است شهيدش میخوانند و اشک تمساح برایاش میريزد. خبرنگار خوب از ديد حضرات خبرنگار مرده است و اينان هم مردهپرستی و مردهخواری و مراسم عزا گرفتن حرفهی ابااجدایشان است. رسم و سنت شادی ندارند و در عزا پر درمیآورند و روح تازه میکنند و استخوان میترکانند...
چه میتوان گفت که تکرار مکررات نباشد... زندهگی رنگارنگ است اما مرگ يک رنگ بيشتر ندارد و دريغ که در اين بازی شوم ما نيز وارد بازی دشمنانمان شدهايم و نوشتن از مرگ را آموختهتر از نوشتن در مورد زندهگی داريم.
هر نفسی که در اين هوای مرگبار میکشيم و بيرون میدهيم بهجای آنکه مفرح ذات باشد و ممد حيات ناقوس مرگ است و اين مرگ تدريجی بهترين سرنوشتی است که برایمان رقم زنده شده است... نمیدانم تا کی تا کی بايد چون گنجشکی که در زير نگاه افعی خشکاش زده است با بلعيده شدن خود را انتظار بکشيم...
December 11, 2005 10:34 AM
|
Comments (29)
دوشنبه، 7 دیماه 1383 | December 27, 2004
●
فاجعه در اقيانوس هند!
وقتی داشتيم سعی میکرديم با لبخند از شوق به زيستن با دوستان بمیمان سخن بگوييم جهان در لرزش مهيب ديگری جان هزاران انسان را گرفت.
سريلانکا، هند، تايلند، اندونزی، مالديو، ميانمار و مالزی مورد هجوم موجهای عظيمی که ارتفاع آنها به ده متر میرسد قرار گرفت و هزاران انسان بیگناه کشته شدند!
نيازی به گفتن نيست که ارمغان سرمايهداری جهانی شده برای جهانيان همين است! به فراموشی سپرده شدن بخش وسيعی از مردم کرهی زمين! تصور کنيد اگر بودجههای هنگفتی که صرف جنگ و توليد سلاح میشود نبود! اگر آنچنان نظامی بر جهان حاکم نمیشد که بدون ديکتاتورهای ريز و درشت جهان سومی اموراتاش نمیگذشت... آيا باز شاهد فجايعیی به اين وسعت بوديم؟
حرف بسيار است و اکنون جای اين حرفها نيست بايد به کمک مردمی بشتابيم که اکنون به هر کمکی هرچند ناچيز نيازمند هستند. مرگ به شناسنامهی کسی نگاه نمیکند و از او مليت موهوماش را نمیپرسد پس برای کمک به مردمی که اکنون گرسنه و آواره و سرگردان هستند هر کاری از دستمان برمیآيد بايد انجام دهيم.
هالهی نازنين چند لينک برای کمک داده است که از تکرار آن خودداری میکنم به سرزمين آفتابی برويد. اميدوارم ساير دوستان هم فعال شوند و ستادهای کمک به مردم زلزلهزده و توفانزدهی کشورهای حاشيهی اقيانوس هند تشکيل دهند.
December 27, 2004 03:30 PM
|
Comments (170)
پنجشنبه، 26 آذرماه 1383 | December 16, 2004
●
واکنش سريع
"دلخوش نباشيد که مسکن فقط میسازيم، آب و برق را مجانی میکنيم، اتوبوس را مجانی میکنيم، دلخوش به اين مقدار نباشيد. معنويات شما را، روحيات شما را، عظمت میدهيم، شما را به مقام انسانيت میرسانيم،... ما هم دنيا را آباد میکنيم و هم آخرت را." آيت الله خمينی بهشت زهرا بهمن پنجاه و هفت
زيستن زير سرپناه دور از گزند گرما و سرما و باد و برف و توفان حق هر موجود زنده است و دريغ که امروز ما به جای پرداختن به حداکثرها بايد وضعيت فوقالعاده برای نجات جان انسانها اعلام کنيم. جهان بیرحم که سازماندهی ابلهانهیی دارد اجازه نمیدهد تا توانمندیهای علمی و تکنولوژيک در جهت رفاه انسانها و ساير موجودات زنده شکل بگيرد از سویی مصرفگرایی نابخردانه محيط زيست را در کرهی زمين به ورطهی نابودی کشانده است و بخشی از جمعيت جهان از پرخوری و مصرفزدهگی در رنج هست و بخش عظيمتری از گرسنهیی و سؤتغذيه و عدم برخورداری از بهداشت عمومی... جان میدهند يا زندهگی نيمه انسانی دارند. وضعيت بخش عظيمی از جمعيت جهان از حالت غارنشينی انسانها در چند هزار سال پيش هم وخيمتر است.
و اکنون در تهران، پايتخت کشوری ثروتمند، هر شب انسانهایی از سرما و گرسنهگی میميرند اتفاقی که در عصر غارنشينی کمتر اتفاق میافتاد.
طبق اعلام بنياد موسوم به بنياد امام خمينی که بر سر هر چهار راهی و حتا در بيابان و جادههای بين راهی صندوقی و صندوقهایی برای جمعآوری کمکهای مردمی احداث کرده است سالانه ميلياردها تومان پول در اين صندوقها ريخته میشود و اين را بگذاريد کنار پول نفت و گاز و خاک و سنگی که دارند میفروشند و بودجههای هزارميلياردی دولت را بهوجود میآورند تا ببينيد اين سيستم چقدر کارآمدی دارد!
کارتن خوابی و بیپناهی و فقر جزو ذاتی نظام سرمايهداری است و مبارزهی ما برای سرنگونی اين نظام ضدانسانی اصلیترين و مبرمترين وظيفهیی انسانیمان است اما نمیتوان تا رسيدن به اين هدف نهایی شاهد مرگ انسانهای بیشماری بود و هيچ نکرد. برای نجات جان انسانهای بیسرپناه همين امروز هم که کاری بکنيم دير است. امشب زير گوش ما دهها نفر خواهند مرد و فردا شب دهها نفر ديگر! گويی اين نظام بیرحم انسانکش اسلحهبرداشته است و جلوی چشم ما در خيابان انسانهایی را به گلوله میبندد!
علی عزيز با صدای رسا برای نجات جان اين انسانها بپاخواسته است به ياریاش بشتابيم. هر جانی را که امشب نجات دهيم اندکی از بار وجدان معذب جمعیمان کاسته خواهد شد و هر انسانی که امشب از سرما بميرد ما نيز شريک جرم اين جنايت خواهيم بود.
بگذار شهردار تهران قرارداد ميلياردی برای احادث منوريل با رفقایاش امضا کند و به دنبال رياست جمهوری باشد که چنين جمهورییی رئيسی شايستهتر از او پيدا نخواهد کرد! ما نان خشکمان را با همسايههای گرسنهیمان تقسيم میکنيم و همين الان هر کاری از دستمان بربيايد انجام میدهيم ما میدانيم که اگر اين شهر صاحبی داشته باشد ما صاحبان آن هستيم نه اين حاکمان دروغين و غاصب.
راهکارهای عملی را علی عزيز در هزار حرف ناگفته، گفته است و من چيز زيادی ندارم که به آن بيافزايم مهم اين است که جمع شويم امکانات مالی و تدارکاتی هرچند اندکمان را روی هم بگذاريم هر جانی را که نجات دهيم پنداری کل بشريت را نجات دادهايم.
فوریترين کاری که از دستمان برمیآيد اين است که با دوستانمان ماشينی تهيه کنيم و در سطح شهر بچرخيم و کارتنخوابها را شناسايی کنيم و به آنها کمک فوری کنيم و آمار و محلهای حضورشان را در سايتی اعلام کنيم افشاگری در اين مورد شهرداری را وادار به واکنش میکند اما منتظر واکنش شهرداری ننشينم و سعی کنيم با تماس با انجیاوهای مردمی و غيروابسته به دولت محلهايی برای اسکان موقت آنها فراهم آوريم. البته اين کار سادهیی نيست چون بسياری از کارتون خوابها دچار مشکلات پيچيدهیی هستند: اعتياد، بيمارهای روانی، بيماریهای واگيردار، بزههای اجتماعی... برخورد با آنها بايد با صبر و دانشکافی صورت بگيرد. دوستانی که در اين زمينهها تخصص دارند بايد دستورالعملهایی را منتشر کنند و گروههای مختلف شکل بگيرد و شهر را تقسيم کنند.
کار زيادی بايد انجام دهيم اولين قدم میتواند ايجاد سايتی برای اين منظور باشد. بعد اطلاعات را در اين سايت بايد متمرکز کنيم و گروههای نجات تشکيل دهيم.
البته بیشک نيروهای انتظامی مشکلاتی را برایمان ايجاد میکنند خواهند گفت اينکارها به شما چه ربطی دارد و خيلی زود موضوع را سياسی میکنند اما واقعيت اين است که موضوع برای ما سياسی نيست عملی صرفا انسان دوستانه است هر چند نمیخواهيم خود را فريب دهيم ما میدانيم در نظامی ضد انسانی هر عمل انسانی عملی سياسی است.
December 16, 2004 02:38 PM
|
Comments (152)
پنجشنبه، 19 شهریورماه 1383 | September 09, 2004
●
شادی يعنی زندهگی
صدای ممتد بوق ماشينها و صدای ترقه و فريادهای شادی و صدای آژير پليس فضای شهر را آکنده است. ظاهرا مردم به بهانهی پيروزی تيم ملی فوتبال به خيابانها ريختهاند!
مدتی بود که مردم کرخت شده بودند هيچ خبری به هيجانشان نمیآورد بيرون ريختنشان در نيمه شب خبر خوبی است. يخهای انجماد که چون بختک در چند ماه گذشته روی کشور سايه انداخته بود دارد ذوب میشود.
به جای نوشتن بهتر است سری به خيابانها بزنم ببينم چه خبر است.
---------------------------
پی نوشت: گزارش تصویری روزبه عزیز در گفتار نیک!
September 9, 2004 12:36 AM
|
Comments (30)
دوشنبه، 22 تیرماه 1383 | July 12, 2004
●
خشونت مستمر و سازمان يافته برعليه زنان
عادت ندارم صفحهی حوادث را بخوانم اما امروز وقتی روزنامهی شرق را ورق میزدم در صفحهی حوادث خشکام زد! تيتر خبرها را بخوانيد:
× مردی همسرش را سربريد.
× حميدرضا: مادر و خواهرم را با جوراب خفه کردم.
× توافق برای قتل يکديگر.
حالا اين اخبار را کنار دو خبر ديگر که در همين صفحه درج شده است بگذاريد:
× نقض حکم سنگسار چهار متهم.
× رفع تبعيض از سهم الارث همسران بين دو مجلس.
جزئيات اخبار.
حادثهی اول چيز پيچيدهی نيست مردی چهل و پنج ساله به زن چهل و دو سالهاش مشکوک شده است که با مرد ديگری رابطه دارد نيمه شب سر او را میبرد و فردا صبح دو پسر اين مادر مقتول با جسد سر بريدهی شدهی مادرشان که در خواب و بدون صدا سرش بريده شده است روبهرو میشوند. شوهر غيرتی به سراغ مردی که مشکوک بود با همسرش رابطه دارد رفته و او را هم مجروح کرده است که حالاش وخيم است و اميدی به زنده ماندناش نيست.
گزارش پزشکی قانون عمق اين خشونت بیرحمانه را نشان میدهد:
"مقتول به علت بريدگى به طول ۲۰ سانتى متر و عمق ۱۵ سانتى متر روى گردنش به قتل رسيده است و به دليل پارگى شريان هاى حياتى فوت كرده است.[1]"
حالا تصور کنيد موضوع برعکس بود و اين آقا با زنی رابطه داشت. قانون، عرف و دين رايج همه پشت سر مرد بودن و به زن توصيه میکردند مدارا کند يا چه کرده است که همسرش هوايی شده است. اما پريشب که کبرا فرحزادی بیصدا زير تيج تيز چاقوی جهل و تعصب همسرش جان میداد قانون، عرف و مذهب رايج پشت سر مرد قرار داشتند و قوت بازویاش بودند تا بتواند جنايت خود را در کمال خونسردی انجام دهد.
حادثهی دوم هم حکايت تکراری ديگری است. حميدرضا که سرباز است مادر و خواهر خود را با جوراب خفه کرده است. "اين سرباز آذرماه سال ۸۲ هنگامى كه با مخالفت خانوادهاش براى ازدواج با دخترخالهاش روبه رو شد، با طرح نقشه اى قبلى پس از گرفتن مرخصى از پادگان به خانه خود در پاكدشت رفته بود. متهم ابتدا با جوراب مادرش را خفه كرده و خواهرش را نيز با همان شيوه به قتل رسانده است. حميدرضا پس از قتل از خانه خارج شده و بعد از تهيه بنزين اجساد آنها را به آتش كشيده است. مأموران از طريق پدر اين جوان از ماجرا اطلاع يافتند."
ماجرای سوم ماجرای دردناک و عجيب اما تکراری است.
"ايسنا: زنى از اهالى بردسكن از توابع خراسان ۴۸ ساعت پس از عقد، پس از توافق با همسرش براى قتل يكديگر، توسط همسرش حلق آويز شد. نيلوفرى رئيس دادگسترى بردسكن اظهار داشت: اين زوج كه پس از جلب رضايت والدين خود اقدام به عقد كرده بودند به علت عذاب وجدان ناشى از اشتباهات گذشته كه براساس محتويات پرونده ارتباط نامشروع است، اقدام به قتل توافقى كرده اند. وى گفت: براساس اعترافات شوهر مقتوله، قتل به صورت توافقى با هدف از بين بردن هر دو نفر بوده اما زن ابتدا به قتل رسيده است."
سابتکست ماجرا را به سادهگی میتوان حدس عروس باکره نبوده است و حلقآويز شده است شايد داماد راست بگويد و حلقهآويزشدهگی داوطلبانه باشد و اين فقط عمق دردناک ماجرا را بيشتر میکند.
خشونت افسارگريخته عليه زنان که در لابهلای تکتک واژههای اين خبرها موج میزند نياز به شرح و بسط بيشتری ندارد اما آن دو خبر بعدی نياز به کنکاش بيشتری دارد.
تيتر خبر نخست به خودی خود خوشحال کننده است. انسانهایی که قرار بوده است به طرز فجيعی به قتل برسند از مرگی فاجعهبار جان سالم بهدر میبرند اما با دقت در خبر فوق اين خوشحالی ذايل میشود و تبعيض جنسيتی و حکومتی در آن مشاهده میشود. اينبار مردانی قرار بوده است سنگسار شوند مردانی که پرسنل نيروی انتظامی هستند! اين حکم نقض میشود چون متهمين از دو امتياز برخوردار هستند اول آن که مردند و دوم آن که از رانت نيروی انتظامی و پليس بودن برخوردارند.
اما آخرين خبر وضعيت حقوقی زنان را به تصوير میکشد. در حالی که زنان هر روز مورد تجاوز قرار میگيرند و توسط پدران و برادران و شوهران خود به قتل میرسند گام بزرگ(!) مجلس ششم اين بود که بخواهد حق بديهی و بسيار جزیی را به آنان برگردانند. قوانين ارثبری در جمهوری اسلامی به شدت ضد زن و جنسيتی است. اما يکی از آن قوانين آنقدر مضحک است که وجودش با هيچ معياری قابل توجيه نيست. "در قانون موجود چنانچه مرد تنها وارث زن باشد، پس از مرگ همسر كليه ماترك زن به مرد انتقال پيدا مى كند ولى چنانچه مرد فوت كند، تنها يك چهارم از اين ماترك به زن انتقال مى يابد و سه چهارم بقيه در اختيار دولت قرار مى گيرد.[2]"
بحث حقوقی در اين مورد از حوصلهی اين مطلب خارج است. اما خوب است بدانيد که ارث بردن زن از مرد هزار خان رستم دارد. اگر مرد وارث درجه اول داشته باشد فقط يک هشتم دارایی به همسرش تعلق میگيرد. اما اگر مرد بهجز زناش هيچ وارثی نداشت به جای آن که تمام ارث مرد به زن برسد يک چهارم آن به زن میرسد و مابقی را حکومت تصاحب میکند! تمام تلاش مشعشع مجلس ششم اين بود که اين قانون را به نحوی اصلاح کند که زنان نيز مانند مردان درصورت فوت همسرشان در صورت نداشتن وارث، گيرم درجهی چندم، تمام ماترک او را به ارث ببرند! میبينيد حقوق زنان چيست و کدام است و تلاش برای چه حقوق اوليه و نازلی صورت میگيرد اما اين مضحکترين قسمت ماجرا نيست. مضحکتر آن که مجلس هفتم ااصلاح اين قانون را از دستور کار خارج کرده است و مضحکترين اين که رئيس فراکسيون زنان خانم نفيسه فياضبخش چنين موضع میگيرد:"روز شنبه تصويب مسئله ارث زن و اصلاح ماده چهارم قانون مدنى را «خطر بزرگى» دانست كه «مجلس هفتم را تهديد مى كرد»، وى خبر از آن داد كه «تصويب اين قانون با عنايت امام زمان از دستور كار مجلس خارج شد. "
میبينيد در چه کشوری زندهگی میکنيم و در اين سرزمين حقوق زنان تا چه پايه مورد ظلم و تعدی قرار میگيرد؟ آيا هيچ اصلاحی اين دوزخ را اندکی قابل تحمل خواهد کرد؟
-------------------------------------------------------------------------------
[1] - کليه نقل قولها از روزنامهی شرق امروز دوشنبه 22 تير 1383 صفحهی حوادث (13) نقل شده است.
[2] - به نقل از الهه کولايی عضو فراکسيون زنان در مجلس ششم.
July 12, 2004 07:18 PM
|
Comments (142)
|
TrackBack (0)
شنبه، 16 خردادماه 1383 | June 05, 2004
●
زلزله در سرزمين عجايب!
اولين بار نيست که در کشور ما شايعههای عجيب و غريب دهان به دهان میگردد و دوغ و دوشآب آنچنان مخلوط شده است که راه و چاه را نمیتوان از هم تشخيص داد.
چند سال پيش وقتی آخرين کسوف مهم هزاره در جهان اتفاق میافتاد يکی از مناطقی که در آن رصد کسوف از بهترين شرايط برخوردار بود اين کشور بود. شهر تاريخی اصفهان محل بسيار مناسبی برای رصد کسوف بود و احتمال ابری بودن هوا در آن روز در اين منطقه کمترين ميزان ممکن را داشت. کشور ترکيه با آن که موقعيت مناسبی از اين نظر نداشت ميليونها دلار توانست از محل جذب توريستهايی که برای تماشا و رصد خورشيدگرفتهگی به آن کشور رفتند درآمد کسب کند اما در سرزمين عجايبی که در آن زندهگی میکنيم ماجرا به شکل ديگری طی شد. از جريان بدبختی و فلاکتی که توريستهای بخت برگشته به آن دچار شدند که بگذريم خود مردم ساکن اين سرزمين هم نتوانستند با خيال راحت به تماشای کسوف بپردازند. از سالها پيش معلوم بود چنين کسوفی اتفاق خواهد افتاد و تمام جهان آمادهی رويت آن بود اما در اين کشور تازه يک هفته به روز موعود جنگ بالا گرفت. کسانی که از خواب غفلت بيدار شده بودند و فرصت ساختن و فروختن عينک مخصوص تماشای کسوف را نداشتند و گروههای رقيبی که اين عينکها را توليد کرده بودند به جان هم افتادند و رسانهی ملی تلهويزيون لاريجانی سابق! دم به دمشان داد و روزنامهی اصلاحطلب تئوريسن تبليغات بحران جناب آقای حجاريان هم زير شعله را زياد کرد و يک روز قبل از کسوف تيتر درشت صفحهی اولاش اين شد که 50 هزار نابينا حاصل کسوف فردا! آنچنان جو وحشتی ايجاد شده بود که انگار قرار است شهابسنگ به زمين برخورد کند. ما از چند ماه قبل با چند تن از دوستان برنامهی سفر خانوادهگی برای رفتن به نزديکیهای اصفهان و تماشای کسوف تدارک ديده بوديم. تلهسکوپ، عينکهای مخصوص، طلقهای راديولوژی، دوربين عکسی، چادر و کيسه خواب و حتا کنسرو و ساير مايحتاج را هم آماده کرده بوديم. بچهها هم سر از پا نمیشناختند اما در بين ساير بستهگان و فاميل جو ترس و هراس وجود داشت. تلفن میزنند و کم بود ما را به کودکآزاری و جنايت عليه بچهها متهم کنند و قسمان میدانند که از خانه خارج نشويم. از يکی از همسايهها که فرزنداناش هم سن بچههای ماست و با هم رفت و آمد خانوادهگی داريم خواستم که با ما بيايند يا لااقل بچهها را بگذارند بيايند. مادر بچهها بعد از شنيدن اين پيشنهاد رنگاش پريد و گفت يعنی چی مگه شما تلهويزيون نگاه نمیکنيد و روزنامه نمیخونيد اون روز نبايد از خانه خارج شد خطر کور شدن داره! تصور نکنيد اين خانم زنی عامی و بیسواد بود او فوقليسانس مهندسی از يکی از دانشگاههای معتبر کشور است و در حرفهی خود آدم واردی هم هست اما خرافات و حماقتسازمانيافته سواد و تحصيلات نمیشناسد! ما سفر خاطرهانگيزی داشتيم و بچههای آن پدر و مادر نادان با چشم شکی ما را بدرقه کردنند. پدر و مادر اين کودکان سلامت بچههای خود را میخواستند اما نمیدانستند با اين کار دارند چه آسيبی به رشد روحی و فکری آنان وارد میکنند.
اکنون نيز در مورد زلزله با حساسيت بيشتری چنين جوی ايجاد شده است. دانشمندان حکم رمال و کفبين پيدا کردهاند. هيچ مرکز اطلاع رسانی که بشود به آن اتکا کرد وجود ندارد هر چه است شايعه است و حرفهای عجيب و عريب و نامانوس. شهرداری تهران هم که در ابتکاری بینظير خواسته است به خواب مومنان توجه شود! راديو تلهويزون سر در گم است، حلال احمر و نهادهای مربوطه هيچ برنامه مشخصی ندارد. (خوب است دوست خوبمان عزيزدوردونه جدولی تهيه کند که در آن مقابله با زلزله در کشور لائيک و جمهوری اسلامی با هم مقايسه شوند.)
در شرايط عادی و در کشورهایی که بين دولت و مردم حداقل رابطه و اعتماد وجود دارد در اين شرايط ويژه اين رابطه و اعتماد از ضريب بالاتری برخوردار میشود؛ مردم گوشبهزنگ اخبار و اطلاعيههای نهادهای معتبر هستند. اگر حتا احتمال اندکی برای وقوع زلزله باشد محلهای مناسبی برای اسکان موقت تهيه میکنند. گروههای پيشآهنگی و مردمی در محلات به آموزش و هدايت مردم در شرايط ويژه میپردازند...
در شرايط فعلی کشور حکومت از کمترين مقبوليت و حقانيت ممکن برخوردار است. حکومتی که شورای شهرش و مجلساش کمتر از ده درصد آرا را داشته باشد و رئيسجمهورش از کمترين محبوبيت برخوردار است و منتظر است تا آخرين ماههای دولت مستعجل خود را بگذراند، رسانهی فراگير ملیاش بدون کوچکترين توجهی به افکار عمومی رئيس عوض میکند و بیصلاحيتتری جای بیصلاحيتی را میگيرد... قادر به ايجاد وفاق ملی نيست و در اين شرايط رابطهی بين مردم و حکومت حتا در شرايط بحرانهایی مانند زلزله از کمترين ميزان لازم برخوردار است.
از سوی ديگر اپوزيسيون هم وضعيت مناسبی ندارد. نه گروه خاصی فراگير است و نه اتحاديه و جبههی از اپوزيسيون وجود دارد که مردم بتوانند به آن و به سخنگویاش اعتماد داشته باشند. تلهويزونهای ماهوارهیی اپوزيسيون هم که اکثرا يا کمرشان میجنبد يا فکشان! لوسآنجلسیهایشان که شاهکار ند و صد رحمت به تلهويزيون لاریغامی! سياسیهایشان هم که در شان خود نمیبينند در مورد امور سطحی و منحطی(!) مانند زلزله و اينجور مسايل صحبت کنند.
حکومت خودش به خودش بدگمان است و چون از طرفيت علمی بسيار پايينی برخوردار است نمیتواند در اينجور مسايل قاطع عمل کند. نه میتواند به مردم اطمينان دهد که احتمال وقوع زلزله کم است نه میتواند تدارک و مانور وقوع زلزله را ببيند. پس مردم را به امان خدا رها میکند و شايعه و اخبار زيرزمينی میشود ميداندار صحنه.
اپوزيسيون هم که فقط میگويد مردم زندهگی را تعطيل کنيد و در فکر اين باشيد که حکومت سرنگون شود و به دست ما بيفتد تا آن را گلستان کنيم.
آيا مردمی بیپناهتر و رها شدهتر از مردمی که در اين خطه زندهگی میکنند سراغ داريد؟
June 5, 2004 01:14 PM
|
Comments (46)
پنجشنبه، 14 خردادماه 1383 | June 03, 2004
●
خرافات(يادآوری و فراموشی)
تاريخ به اندازهی کافی در خرافات حل شده است، اکنون خرافات را در تاريخ حل خواهيم کرد. (کارل مارکس[1])
پس از آن که ميليونها نفر از شمال تا مرکز ايران و در دو شهر بزرگ تهران و کرج لرزيدند بازار شايعات در مورد زلزله گرم شد. اين موضوع مرا برآن داشت که در مورد خرافات و باورهای خرافی مطالبی را با دوستان در ميان بگذارم برای پراکنده نشدن بحث سعی میکنم در هر مطلب فقط به يک موضوع بپردازم.
خرافات چيست؟
باورهای خرافی باورهایی هستند دربارهی وجود و ماهيت "چيز" يا "واقعه" يا "عمل"يی که وجودش با سلسله روابط علت و معلولی متعارف قابل توجيه نباشد.
اجازه دهيد اين تعريف را به صورت سردستی قبول کنيم اگر ديديم ناکارامد است بعدا عوضاش میکنيم.
بسياری از باورهای خرافی به دليل اصل بسيار سادهیی تثبت میشوند.
1- يادآوری و فراموشی
يکی از رايجترين باورهای خرافی در بين مردم ما ارتباط بين عطسه و اتفاق شوم است. چطور ممکن است چنين رابطهی کاملا پرت و غيرمنطقییی تثبيت شود؟ به دليل مکانيزم عمل اصل سادهیی که از آن به "يادآوری و فراموشی" ياد شد. به صورت تصادفی و آماری احتمال اين که دو اتفاق کاملا نامربوط مانند "عطسه کردن" و "وقوع حادثهیی ناخوشايند" به صورت متوالی و در يک روز برای شخصی حادث شود. احتمالا کمی نيست اما اين احتمال وقتی در تعداد آدمهای معتقد يا نيمه معتقد ضرب شود به عدد بزرگی میرسيم. اين احتمال کم از دو جهت هم تقويت میشود. فرض کنيد شما موقع خروج از خانه عطسه میکنيد و اطرافيان به شما میگويند صبر کن و نرو و شما گوش نمیدهيد و احتمالا آنها را مسخره میکنيد و میرويد و هيچ اتفاقی هم برای شما نمیافتد. اين ماجرا ماجرای عادی و غير قابل بيانی است که جایی نقل نمیشود و به زودی فراموش میشود. اما اگر شما به اخطار اطرافيان گوش ندهيد و بيرون برويد و اتفاقی برای شما بيفتند حال ما با ماجرایی جالب و قابل بيان روبهرو هستيم که دهان به دهان نقل میشود و موجب تثبيت باور خرافی آغازين میشود. به عبارت ديگر هر چند وقوع همزمان "عطسه" و "حادثهیی شوم" مثلا ده درصد است و عملا هم در طول زندهگی يک نفر 9 بار عطسه میکند و هيچ اتفاق شومی هم نمیافتد و يک بار هم اتفاق میافتد اما اين يکبار به ياد میماند و نقل میشود و آن نه بار نقل نمیشود و فراموش میشود. تازه فراموش نکنيد در اينجور مواقع "اتفاق شوم" هم مورد توجه بيشتر است. مثلا اگر در حالت عادی اتومبيل شما تصادف سادهیی میکرد و به فرض آيينهی آن میشکست اصولا "اتفاق شوم" تلقی نمیشد اما حالا به عنوان اتفاقی شوم که به دليل عدم توجه به اخطار عطسه حاصل شده است به آن نگاه میشود.
خود من در مورد فال حافظ اين تجربه را دارم. به دليل علاقه به حافظ و بهخصوص حافظ شاملو معمولا فال حافظ میگيرم. طبيعی است که مواردی پيش میآيد که اين فالها به صورت دقيق با نيت شخص در ارتباط هستند. اما در موارد زيادی هم کاملا بیربط هستند بگذريم که تفسيرپذيری و چند بعدی بودن شعرهای حافظ کمک میکند تا با ضرب دگنک اين شعرها را با نيت همراه کرد اما به هرحال آن موارد مشخص که ارتباط قوی با نيت دارند به ياد میمانند و نقل میشوند و موارد معمولی يا بیربط کاملا فراموش میشود. (خاطرات من در اين مورد جالب است که شايد يکبار نوشتم.)
در مورد زلزلهی اخير هم همين جو خرافی دامنگير همه شده است. خانم يکی از دوستان با صدای لرزان زنگ میزند و میگويد تهران را ترک کنيد چون بلژيکیها که در دانشگاه شريف مستقر هستند اعلام کردهاند گسلهای جنوب تهران فعال شدهاند و فردا زلزلهی بزرگی تهران را نابود میکند. هر چند اين خانم آدم معقول و تحصيل کردهیی است اما ذهناش توان تجزيه و تحليل منطقی حوادث را ندارد و نمیتواند علمی با موضوع برخورد کند. حالا کافی است فردا زلزلهی خفيفی هم رخ دهد تا ديگر همه چيز برای او مسجل شود. احتمال وقوع زلزله در تهران هميشه وجود داشته است از نظر علمی تا جایی که من میدانم اين احتمال در روزهای اخير افزايش پيدا نکرده است ممکن است من هنوز نوشتن اين متن را تمام نکرده باشم که زلزلهیی بيايد و تهران را و مرا ويران کند اما اين دليل نمیشود که به توصيهی آن بانوی نازنين با صدای لرزان عمل کنم و امشب را در کوه و جنگل بگذرانم.
منشا بسياری از باورهای خرافی را میشود با کمی کنکاش و جستوجو يافت و ريشهيابی کرد. اميدوارم حول اين موضوع و فقط از زاويهی "بهيادآوری و فراموشی" مسئلهی شکلگيری و تثبيت باورهای خرافی در نظرخواهی بحث شود و دوستان فکتهای تجربی خود را بيان کنند.
به هر حال من امشب را مانند چند شب پيش با آرامش میخوابم و دلام برای کسانی که تنشان تا صبح میلرزد و يا زير اين باد زوزهکش تا صبح گرده عوض میکنند میسوزد. اما اگر زلزله بيايد و من حتا فرصت گرفتن قبض را نداشته باشم آنوقت آنها يک عمر میگويند: "ما بهش گفتيم اما گوش نکرد جاناش را پای کلهشقیاش گذاشت!" اين به آن در!
--------------------------------------------------------------------------------
[1] - کارل مارکس، دربارهی مسئلهی يهود گامی در نقد فلسفهی حق هگل، ترجمهی دکتر مرتضا محيط، ويراستارن: محسن حکيمی- حسن مرتضوی. نشر اختران ص 19 بخش دربارهی مسئله يهود.
June 3, 2004 01:25 AM
|
Comments (99)
دوشنبه، 17 شهریورماه 1382 | September 08, 2003
●
همچنان جنايت عليه کودکان
خواندن بعضی خبرها تا اعماق وجود آدمی را متاثر میکند. در روزنامهی ياسنو امروز خبری نقل شده بود در مورد کودکآزاری. دختری 9 ساله به نام نرکس مورد آزار شديد جنسی قرار گرفته است و همکنون با طحالی پاره و بدنی که با انبر داغ شده است در بخش مراقبتهای ويژهی بيمارستان بوعلی بستری است. طبق اطلاع روزنامهی ياسنو اين دختر نوجوان توسط عمویاش مورد تجاوز وحشيانه قرار گرفته است و در حالت اغما توسط پدر و مادرش به بيمارستان منتقل شده است. نکتهی دردناک اين است که هيچ شکايتی از اين عموی جنايتکار به عمل نيامده است و نکتهی دردناکتر اين که اين نوجوان بیپناه مورد حمايت قانون قرار ندارد. پدر و مادر بیفکری که دختر نوجوان خود را با عموی بيمارش تنها راها کردهاند به جای اين که متهم اصلی اين پرونده باشند خود بايد شاکی باشند که نيستند.
چندی پيش در مطالبی تحت عنوان "مادر: هم زرع هم زارع" تلاش کردم نشان دهم کودکان متعلق پدر و مادر و هيچ شخص حقيقی يا حقوقی ديگر نيستند کودکان مانند انسانهای بزرگسال شخصيت مستقل دارند و بايد مورد حمايت اجتماع قرار بگيرند. متاسفانه طبق قوانين جاری کشور کودکان جزو اعمال پدر يا ولی قهری او قرار دارند و پدر حتا میتواند فرزند خود را بکشد و از تعقيب قضايی به جرم قتل مصون باشد (مادهی 220 قانون مجازات اسلامی) و يا قاتل فرزند خود را عفو کند و اين يعنی جنايت عليه بشريت! نرگس نازنين مانند ميليونها کودک هموطن خود بیپناه رها شده است و جالب است بدانيد ايران کنوانسيون جهانی حقوق کودک را امضا کرده است. کجا هستند مدافعين جهانی حقوق کودک تا از "نرگس" بیدفاع و بیپناه حمايت کنند.
پینوشت: از تذکر دوست عزيزی که در نظرخواهی متذکر شده بود دختر 9 ساله کودک است نه نوجوان تشکر میکنم و يادآور میشوم طبق قوانين بين المللی و همين کنوانسيون حقوق کودک. افراد زير 18 سال کودک محسوب میشود. قيد نوجوان را به عنوان بلوغ شخصيتی و جنسی بهکار برده بودم مسلما نرگس و تمام افراد زير 18 سال کودک محسوب میشود.
September 8, 2003 01:45 PM
|
Comments (38)
|
TrackBack (0)
دوشنبه، 4 آذرماه 1381 | November 25, 2002
●
دميدن از سر گشاد سورنا
آقاي علی شوريده در وبلاگ فصل اول مطلبی با نام "يک بازخورد" نوشتهاند که به اين جمله ختم میشود:
"پائلوکوئيلو نويسنده برزيلی در کتاب اعترافاتش ضمن اينکه می گويد قرن بيست و يکم قرن زنانه است، نکته جالبی را به اين مضمون می آورد که اگر قرار باشد زنان دقيقا پا جای پای مردان بگذارند و مانند ايشان دنيا را اداره کنند، هيچ اتفاقی نخواهد افتاد. مهم آن است که زنان با تکيه بر شخصيت زنانه خود و آنچه که در وجود مردان نيست يا تاکنون نبوده است، مدلی برای اداره جهان بدور از خشونت و خون و آسيبهای موجود ارائه کنند و نيازهای دنيای امروز را با زبانی ديگر پاسخ گويند. و می گويد متاسفانه تاکنون زنان تنها وقتی توانسته اند در عرصه اجتماع و سياست موفق و مطرح شوند که شخصيتی کاملا مردانه يافته اند و از زن بودن خود فاصله گرفته اند و مارگارت تاچر و گلدن ماير را مثال می آورد."
از بحث آقای شوريده که بگذريم سخن کوئيلو مثال بارزی است از دميدن از سر گشاد سرنا! در ذات تمام تحليلهایی که کروباتيک و لوچ به مسائل نگاه میکنند معکوس ديدن علت و معلول به خوبی آشکار است.
زنان وقتی "گلدا ماير" و "مارگارت تاچر" هستند "زن" نيستند و لابد مردان وقتی "آلبرت انيشتين" و "بابی ساندز" هستند "مرد" نيستند. زن موجودی ظريف، خوشقلب و لطيف است و مرد موجودی خشن و خونريز. اين تحليلهای کودکانه واقعيت دنيای موجود را در مدلهای ذهنی بسيار حقيری میگنجانند که خشونت و خونريز بودن جهان را ناشی از تسلط مردان "خونريز" و "خشن" میدانند و تصور میکنند که اگر "زنان" "لطيف" و "ظريف" ادارهی دنيا را در دست بگيرند جهان در صلح و صفا خواهد بود. اين مثال روشنی از راه رفتن بر روی سر است نه پا.
پرسش اساسی و محوری اين است: آيا چيزی به نام "زنانهگی" و "مردانهگی" خارج از نوع معيشت و فرهنگ و مناسبات اجتماعی وجود دارد؟ آيا "زنانهگی" و "مردانهگی" جزيی از طبيعت بشری است و از خصوصيات هورمونی و غريزی آن ناشی میشود؟ فهم اين که "زن لطيف" و "مرد خشن" حاصل تقسيم کار تاريخی بين "زنان" و "مردان" است و نه يک پديدهی ذاتی و بيولوژيک بهسادهگی فهم تفاوتهای بيولوژيک بين زن و مرد است؛ اين که عدهيی نمیخواهند اين را فهم کنند به دليل منافع آنان است. مردسالاران که موقعيت خود را در خطر میبينند میخواهند زنان را موجوداتی ظريف با تدبير منزل تجسم کنند و مردان را موجوداتی خشن و اهل تدبير جهان. هر وقت اينان تبهکارانه سعی میکنند شاخ در جيب زنان بگذارند و آنان را "الههی ناز" بنامند ناخداگاه اين شعر در ذهن متبادر میشود که گفتوگوی برادری است در تقسيم ميراث پدر با برادر ديگر:
زيباتر، آنچه ماند ز بابا، از آن تو!
بد، اي برادر! از من و، اعلا از آنِ تو!
آن قوچ شاخ کج که زند شاخ از آنِ من
غوغای جنگِ قوچ و تماشا از آنِ تو!
آن قاطر چموش لگدزن از آنِ من!
اين گربهی مصاحب بابا از آنِ تو!
يابویِ ريسمان گٌسلِ ميخکن ز من
مهميز کله تيز مطلا از آن تو!
از صحنِ خانه تا بهلب بام از آنِ من
وز بامِ خانه تا به ثريا از آن تو![1]
انسان از جايی شروع میشود که طبيعت خاتمه پيدا میکند. ما اگر بخواهيم طبيعی باشيم بايد در غار زندهگی کنيم و خامخوار؛ نمیدانم در آن صورت جنس مادهی اين جانور چقدر لطيفتر از جنس نر آن است. در بعضی از حيوانات جنسنر زيباتر از جنس ماده است و در بعضی از حيوانات جنسماده خشنتر و درندهتر از جنسنر است. اما همهی اينها ربطی به"انسان" ندارد. "انسان" خود معمار خود است خوب يا بد. کافی است کتاب جامعيی مانند تاريخ تمدن ويل دورانت را تورق کنيد تا مشخص شود که "زنان"و "مردان" چگونه در طول تاريخ و در جوامع مختلف متفاوت بودهاند.
خلاصه اين که جامعه امروز و مناسبات آن پديدهيی به نام "زنانهگی" و "مردانهگی" را به وجود آورده است نه عکس آن. نخست وزير محافظ کار انگليس مهم نيست "نر"یی مانند "چرچيل" يا "ماده"يی ماند "تاچر" باشد؛ آنان سياستهای حزب خود را پی میگيرند.
قرن بيست و يکم! شروعی بربرگونه داشته است و مسلما "زن" يا "مرد" بودن صاحبان قدرت در آن هيچ تاثيری در بهبود اوضاع جهان ندارد. تا وقتی جهان بين امپرياليستها دست به دست میشود همين آش است و همين کاسه حال مردان مکشمرگمايی مانند "کلينتون" بر آن فرمان برانند يا زنان خشنی مانند "تاچر" هيچ توفقيری نمیکند.
البته حرف رمان نويس درجهی سهيی مانند کوئيلو که تحت تاثير مواد مخدر با قلمی ضعيف و شلخته خرافات و ذهنیگری را تبليغ میکند ارزش اينهمه قلمفرسايی را نداشت اما متاسفانه اين باورهای غيرمنطقی و سانتیمانتاليستی در بارهی زنان رواج زيادی در بين "مردان" سلطهگر و "زنان" سلطهپذير کشورمان دارد که بايد نقد شود.
چکيده: اين جمله " متاسفانه تاکنون زنان تنها وقتی توانسته اند در عرصه اجتماع و سياست موفق و مطرح شوند که شخصيتی کاملا مردانه يافته اند و از زن بودن خود فاصله گرفته اند " اين فرض را در خود نهفته دارد که "زن بودن" و "مرد بودن" امری مطلق است. پرسش اساسی اين است: "زن بودن" چگونه بودنی است که "گلدا ماير" و "مارگارت تاچر" از آن فاصله گرفته اند؟ "شخصيت مردانه" چيست که اين زنان به آن متصف شدهاند؟
خورشید خانم به مناسبت روزجهانی مبارزه برعلیه خشونت برعلیه زنان راه حلیی رائه داده که بدجوری باهاش موافق هستم!
به ابتکار سایت زنان طوماری برای حمایت از برابری دیه زنان و مردان تهیه شده است. برای امضا این طومار بشتابید.
November 25, 2002 10:03 PM
جمعه، 21 تیرماه 1381 | July 12, 2002
●
واگويههاي شبحي
شخصيت و روح خود را عميق كن تا توان دوست داشتن داشته باشي. زيباي جسم، قدرت تن، كلام شيرين و نافذ، عشوه و ناز و نمك، پاي سفت كردن در موقعيتهاي اجتماعي... براي آن كه دوستت بدارند؛ فقط تنهاترت ميكند.
July 12, 2002 01:09 AM
دوشنبه، 5 فروردینماه 1381 | March 25, 2002
●
شبح انگليسي ميشود!
ما تا به حال سعي ميكرديم از حقوق كارگران دفاع كنيم، اما از اين به بعد تاچري شديم و طرفدار انگليسيهاي راست. چرا؟ به نتايج يك بررسي توجه فرماييد:
آيا به وجود اشباح اعتقاد داريد؟
انگلستان: بلي 17%، نه 58%، مردد 23% و بيپاسخ 2%
حال به نتايج نظر سنجي از كارگران ساكن در گلاسكو توجه فرماييد:
اعتقاد دارم 7% (شبحي ديدهام، 1% شبحي نديدهام 6% ) اعتقاد ندارم 91% و نميدانم 2%
خلاصه در حالي كه مردم انگلستان 58% به وجود اشباح اعتقاد ندارند كارگران 91% به شبح اعتقاد ندارند!
البته اين اطلاعات كمي قديمي است مربوط به سالهاي 1970. حالا ديگه حتماً بسياري از اون 9 درصد هم اعتقادشون به شبح را از دست دادند!
اگر كمي تا قسمتي خرافاتي هستيد!
اگر فكر ميكنيد خرافاتي نيستيد، اما فال حافظ ميگيريد!
اگر اصلاً خرافاتي نيستيد ولي مجبوريد با آدمهاي خرافاتي زير يك سقف زندهگي كنيد.
كتاب روانشناسي خرافات را بخوانيد. اينجا انگليسياش هست. اينجا دربارهي نويسندهي آن گوستاو جاهودا نوشته. من در جواني ترجمهی محمدتقي براهني را خواندهام، فكر كنم تازهگي
ها همين ترجمه دوباره تجديد چاپ شده.
March 25, 2002 02:12 AM
یکشنبه، 21 بهمنماه 1380 | February 10, 2002
●
دوچرخه سواری
مدتي در اين سوي وبلاگستان تحويلمان نگرفتند رفتيم آن دور دورها توي سرزمين، لامپ و سيزيف، سيب زميني... ببينم چه خبره؛ ديديم خيلي شلوغ و پلوغه، با زباني حرف مي زدند كه من درست نمي فهميدم. شوخي شون چيه؟ جدي شون چيه؟ سوسك شون كيه؟ توي اين عصر موشك چرا هي از دوچرخه حرف مي زنند؟ خلاصه تو كف (اين جور حرف زدن را هم اونجا ياد گرفتيم.) كارشون بوديم كه ديدم خوبه ديلماجي كنيم و اينور وبلاكستان سوغات بياريم. ظاهراً اينجور كه ما فهميديم حضرت لامپ مي فرمايند:
لامپ: دوچرخه سواري همه جا، همه كس، همه وقت. خلاصه اگر مردا دوچرخه سواري مي كنند خب زن ها هم دوچرخه سواري بايد بكنند.
سيب زميني: مگه دوچرخه سواري كار خوبي كه اگه مردا مي كنن زن ها هم بكنند.
راست اش را بخواهيد من با هر دو حرف هم موافق هستم، هم مخالف. آزادي روابط جنسي بايد براي هر دو جنس مساوي باشد. اين نمي شود كه مرداها بتوانند آزادانه رابطه ي جنسي داشته باشند ولي زن ها اگر رابطه ي جنسي خارج از قانون داشته باشند سنگسار شوند. وقتي مردي و زني با هم پيمان زناشويي مي بندند بايد به صورت مشترك نسبت به هم متعهد باشند. اگر مرد براي خودش رابطه ي جنسي خارج از زناشويي را مجاز مي داند طبيعي و عادي و منطقي اين است كه آن را براي همسرش هم مجاز بداند هر رويه ديگر يك فريب دارد. .
سيزيف فيلسوف دارويني شده و چيزهايي در باره ي تكامل و اين حرف ها زده كه پاي چوبين استدلاش مي لنگد. بقا و فناي انسان در روي كره ي زمين وابسته به توليد مثل نيست. وابسته به خروار خروار سلاح اتمي است كه در زرادخانه ها آماده ي شليك هستند. گونه ي انسان ديگر از ساير گونه هاي حيواني جدا شده است و مكانيزم تغيير و تحول خاص خود را دارد. خلاصه:
رابطه ي جنسي با عشق: رابطه ي منحصر به فرد انساني است.
رابطه ي جنسي براي لذت بردن: فقط در انسان ها و گونه هاي نادر حيواني ديده مي شود. پس عمل حيواني، انسان است.
رابطه ي جنسي براي توليد مثل: يك رابطه ي صرفاً حيواني است.
اولين رابطه انساني ترين رابطه است. رابطه ي كه من مي پسندم!
دومين رابطه انساني – حيواني است. بسته گي به اين كه وجه حيواني آن چقدر باشد و زيان هاي روحي و اجتماعي براي طرفين چقدر باشد قابل قبول يا حداقل قابل فهم و گذشت است.
رابطه ي نوع سوم؛ صد در صد حيواني است و هيچ نشاني از انسانيت در آن نيست. واي به حال جوامعي كه اين گونه به رابطه ي دو انسان نگاه مي كنند. زن را ماشين جوجه كشي مي پندارند.
در ضمن دوچرخه سواري مال وقتي كه يكي بپره سواره ديگري بشه و اين معمولاً براي اون طرفي كه سوارش شدن جذاب نيست(از مازوخيست ها كه بگذريم.) اجازه ديد دست هم را بگيريم و زير نم نم باران راه برويم، توفاني شويم، بلرزيم، رگبار ببارد و باز هوا آفتابي و لطيف و تماشايي شود. حيف نيست توي اين هوا آدم دوچرخه سواري بكنه.
February 10, 2002 01:26 AM
شنبه، 6 بهمنماه 1380 | January 26, 2002
●
جواتيسم!
هر چند بحث مبسوطي در باره جوات و جواتيم در وبلاگ ها صورت گرفته است و علاقه مندان مي توانند از خورشيد خانم شروع كنند و همه وبلاگستان را بگردن و در اين باره بخوانند اما من وقتي دنبال بونوئل و بيكل در انترنت مي گشتم پاك ايمان آوردم جهان را جواتيسم فرا گرفته است. يه روز دنبال شارون استون مي گشتم حتا سايتي در باره ي گردن اين عليا مخدره پيدا كردم اما دريغ از يك سايت درست درمون درباره ي فرهنگ سازاني چون بيكل و بونوئل. ظاهراً حالا كه مذهب كم رنگ شده براي سركار گذاشتن مردم از خرافات و طب پارلل و غرِ كمر؛ به قول قاطبه (نوذر آزداي) در كاف شو كه بر هر درد بي درماني دوا است؛ طالبان و ملا عمر... استفاده مي كنن. بالاخره بايد يه كاري كنن كه نفهميم اين ارزش اضافه رو كي مي خوره؟
راستي گفتم كاف شو! اين شو، كه قبل از انقلاب ساخته شده و به يمن شبكه هاي تبعيدي وطني چند وقت پيش در خانه ي دوستي قسمتي از آن را ديدم به صورت بسيار ملموس جواتيسم را نشان مي دهد آن جا كه پرويز صياد و يك باله رين قسمتي از باله ي درياچه ي غو (مي دونم غو را بقيه با قاف مي نويسند اما چون قاف تو فارسي نداريم من ترجيح مي دم با غين بنويسم! مثل تهران و طهران) را اجرا مي كنند؛ محشر است درياچه ي غو تبديل مي شود به بابا كرم! حالا حال آن باله رين بيچاره را دريابيد.
ضمناً به نظر من كه البته نظر مهمي هم نيست: هر چه ما بيشتر فرنگي مي شيم جواتيست ها هم زياد تر مي شوند. روستاي بي سواد ما بيشتر از بسيار از جوانان بنز سوار تكنو گوش كن فرهنگ دارند چون آن ها حافظ و سعدي را مي شناسند اما اين ها نه؛ آن ها بلدند خر خودشان را چطور از كنار خر همسايه روي يك پل باريك رد كنن اما اينا توي يك اتوبان پت و پهن نمي توانند بنز آخرين مدل خودشونو هدايت كنن؛ حالا اينو داشته باشين جوات هاي آمريكايي ديگه از جوات هاي وطني ما هم عقب ترن اينا لااقل مي فهمن بين خاتمي و توكلي به كداماشون راي بدن اما جواتيست هاي آمريكاي، احمقي مثل بوش را رئيس جمهور مي كنن كه دنيا رو به آتيش بكشه... خودشون اسامه و ملاعمر درست مي كنن بعد خودشون به دفاع از آزادي، زن و بچه هاي بي دفاع افغاني رو مي كشن كه ما مي خواهيم آزادتون كنيم. از اين آمريكايي هاي متمدن بپرسيد چندتاشون چامسكي را مي شناسن. بعد سوآل كنيد ديكاپريو استيك بيشتر دوست داره يا پيتزا؟ مسخره نيست! چامسكي نابغه ي بزرگ آمريكايي بايد مهجور باشه اونوقت...
خلاصه اين كه نه عقب ماننده گي خوبه نه احساس پيشرفته بودن در عين عقب مانده گي. من مخلص بچه هاي وبلاگ خودمون هستم كه هر جاي دنيا كه باشن مي دونن مهم نيست تو آمريكاي باشي يا آسيايي، افعاني باشي يا سوئدي مهم اينه كه انسان باشي همين؛ انسان بودن هم يعني به حيات احترام گذاشتن.
مثل قصه هاي هزار و يك شب داستان تو داستان شد.
خيلي خنده داره يك لينك دندون گير براي چامسكي هم پيدا نكردم. مسخره نيست؟
January 26, 2002 09:00 PM
جمعه، 28 دیماه 1380 | January 18, 2002
●
اولين فاحشهها
هر چند از بحث فحشا چند روزي گذشته است اما داشتم به مناسبتي (يك تحقيق دانشگاهي) كتابِ منشاي خانواده ي انگلس را ميخواندم به موضوع جالبي برخوردم. فكر ميكنيد اولين فاحشه هاي تاريخ چه كساني بودنند؟:
تسليم به خاطر پول در ابتدا يك عمل مذهبي بود و در معبد خداي عشق انجام مي گرفت و پول آن در ابتدا به خزانه ي معبد ريخته مي شد. Haerodulهاي آنتيس در ارمنستان و معبد آفروديت در كرينت و نيز دختركان رقاص مذهبي معابد هندوستان اولين فاحشه گان بودند.
منشاي خانواده - انگلس
January 18, 2002 03:25 PM