سه شنبه، 9 بهمنماه 1386 | January 29, 2008
●
تلخ و شیرین

این روزها هر چه میشنویم خبر تلخ است و بس! دانشجویان دربند هستند. دانشجوی سنندجی ابراهیم لطف الهی زیر شکنجه کشته میشود. نشریات بیشتری توقیف میشو.د و مجله زنان بعد از ۱۶ سال فعالیت توقیف میشود.
این روز ده بهمن را به عنوان روز حمایت وبلاگها از دانشجویان دربند اعلام کردهاند. امیدوارم اعتراض یکپارچه وبلاگنویسان بتواند کمکی برای این دانشجویان دربند باشد و تا قبل از آن که مانند ابراهیمها زیر شکنجه جان دهند یا آثار روحی روانی این شکنجهها را تا پایان عمر تحمل کنند. آزاد شوند.
برای این که کامتان شیرین شود تا تاب این تلخیها را بیاورید. داستان طنزی را که در تاکسی شنیدم و این روزها نقل مجالس مردم شده است را برایتان مینویسم.
همین چند روز پیش در آستانه انتخابات شکوهمندی که در پیش است. برای نشان دادن اتحاد بین جناحهای مختلف و همبستهگی مردم و مسئولین جناب رئیس جمهور احمدینژاد، سرکار خانم فاطمه رجبی و شیخ اصلاحات جناب حاجآقا کروبی به همراه نماینده بازیگران سرکار خانم هدیه تهرانی برای افتتاح خط جدید مترو سوار مترو میشوند. از آن جایی که هر افتتاحی در این سرزمین آریایی-اسلامی تبدیل به افتضاح میشود در اولین تونل برق سالن میرود و همه جا در تاریکی فرو میرود. در میان تاریکی نخست صدای بوسه و سپس صدای سیلی شنیده میشود و مترو از تونل بیرون میآید. احمدینژاد سعی میکند با دست، صورت سرخ شده اش را بپوشاند و مضلومانه و بیگناه به اطرافیاناش نگاه میکند. هیچکس حرفی نمیزند اما همه در ذهنشان غوغاست و دارند با خود فکر میکنند:
فاطمه رجبی: آخآخ محمود تو هم! میخواستی هدیه تهرانی را ماچ کنی! بشکنه دست زنیکه سلیطه!
هدیه تهرانی:هههه، این احمدینژاد گاگول میخواسته منو ببوسه اشتباهی فاطی را بوسیده اونم با سیلی زده تو گوشش. عحب دست زمختی هم داره.
احمدینژاد:اوه اوه، یک پدری ازت دربیارم حاج مهدی! این ضعیفه نجیبه را میبوسی اونم فکر کنه تو که پیری و حال بوسیدن نداری حتما جوان خوشسیمایی مانند من بوسیدمش سیلی تو گوش من بزنه! اما این ضعیفه اصلا هم ضعیف نیست چه دست بزنی داره مثل این که اونم از خودمان است.
و در این میان کروبی خودش را به خنگی زده است و دارد سقف را نگاه میکند و منتظر است باز مترو داخل تونل شود و او صدای بوسیدن در بیاورد و سیلی محکمی به گوش جناب احمدینژاد بنوازد و دلاش خنک شود.
January 29, 2008 09:52 PM
|
Comments (16)
پنجشنبه، 27 دیماه 1386 | January 17, 2008
●
.تلویزیون درخشان و حسین هستهیی
تلویزیون روشن کردن در این روزها زهره شیر میخواهد که ما نداریم اما نمیدانم چرا ساعت ۸ امشب تلویزیون را روشن کردم که چشمتان شب بد نبیند! دیدم جناب حسین خان درخشان خودمان بر صفحهی تلویزیون برادرانمان نقش بسته است! بله خود جناب حسین درخشان و شبکه هم شبکهی خبر و اخبار ساعت ۲۰. تلویزیون داشت فرمایشات گوهر بار جناب درخشان را در حمایت از انرژی هستهیی بیان میفرمودند! دنیای که کندیاش بوش باشد و چهگواریاش احمدینژاد خب مسلما تحلیلگر سیاسیاش هم باید جناب درخشان باشد. یاد جناب مدرس و سخن گوهر بارش که سیاست ما عین دیانت ماست بهخیر! احتمالا انرژی هستهییمان هم مثل گاز لولهییمان بیرمق از آب درمیآید آقای درخشان مجبور میشوند با درخشش خودشان سوخت اتمی تهیه کنند.
خلاصه باز انتخابات شد و بازار قرمساقی پررونق و تنور نان به نرخ روز خوری گرم! یک پیتزای قرمهسبزی کم است که باید از اولین کیوسک ابتیاع کنیم. اجرتون با سید الشهدا بذارید اگه قرار ما برگردیم و خاطرات نشخار کنیم بعد انتخابات خدمت برسیم
January 17, 2008 11:33 PM
|
Comments (6)
چهارشنبه، 8 فروردینماه 1386 | March 28, 2007
●
چندی دیگر نه از آن ما پیدا خواهد بود نه از آن همسایه!
ماجرای ایران و همسایهاش و متجاوزان! و آورد و برد انگلیسیها به این سو و آنسوی مرز و دوستداران دیرینه و تاریخیشان. مرا یاد حکایتی از عبید انداخت حکایت را بیهیچ شرح و بسطی نقل میکنم اگر ربطاش را دانستید فیض مضاعف میبرید و اگر نه، محظوظ میشوید از شنیدن حکایت شیرینی از عبید و اگر نه فیض مضاعف بردید نه حظ مجرد حداقل این خاصیت را دارد که این شبح بخت برگشته جان سالم بهدر میبرد از کوکتلمولوتف مداد سفیدی هرچند هر چه از دوست رسد نیکوست حتا کوکتل مولوتف!
و اما حکایت:
شخصی زن روستائی را دوست میداشت روزی زن با او گفت اگر میخواهی که تو جماع کنی و شوهرم در خانه گوش دارد فردا گاوی فربه به دیهآور که میفروشم. مردک روزی دیگر گاوی فربه بیاورد که این گاو را بجماعی میفروشم. شوهر در خانه رفت و با زن گفت. زن گفت سهل است تو بخر تا من به خانهء همسایه روم و ..س او را بعاریت بستانم و کار او بسازم و گاو ما را باشد. شوهر راضی شد زن در خانهء همسایه رفت و بیرون آمد و با وی در خانه نهفت و در خانه بشوهر سپرد مرد از شکاف در نگاه میکرد و آورد و برد ایشان میدید. برادرش بیامد و گفت مبادا که این مرد بغلط رود. شوهر گفت چندانکه احتیاط میکنم این مردک چنان در سپوخته است که نه از آن ما پیداست و نه از آن همسایه.(کلیات عبید زاکانی ۲۷۷)
March 28, 2007 08:08 PM
|
Comments (10)
چهارشنبه، 15 شهریورماه 1385 | September 06, 2006
●
شير تو شيريسم!

× عکس رو ديديد؟ اين يکی مثل اون يکی تقلبی نيست خودم شخصا از روی گوگل گرفتم. به آن ستارهی داوود که نشان اسرائيل و صهيونيسم است دقت کنيد فکر میکنيد اين تصوير هوای از کجاست؟ تلهآويو؟ اورشليم؟ نه اين تهران است و آن جا هم نمايی هوايی از پارک ملت! بله مشاهدهی ستارهی داوود در مرکز اسلام حتما برای شما هم ديدنی! اگر به اين شبح سرپا تقصير اعتماد نداريد خودتان سری به Google Erth بزنيد بيايد بالای تهران و شيرجه بزنيد روی پارک ملت کمی که نزديک بشيد جمال بیمثال ستارهی داود را خواهيد ديد. حتما میگيد:"خب که چی؟" که هيچی ديدم جالبه براتون نمايشاش دادم بی شرح و بسط!
× همسر گرانقدر سخنگوی دولت هم عجب کتاب با حالی نوشته! يک پاشو گذاشته روی جناح راست يکی رو جناح چپ و ترکمون زده به چپ و راست و ميانه حضرات! البته میگويند ميانهها برای لحظاتی موفق شدند شکاف بين اين دولت و اون دولت را تماشا کنند و حظ وافر ببرند! از بين تمام حرفی که اين عليامخدره زده اين تقاضا برای ازالهی لباس خاتمی از همه قشنگتر و شيکتر بود. احتمالا هواداران جناب خاتمی در گردهمايی آتی اصلاح طلبهای قبلی و حسرتخورهای فعلی برای کوری چشم دشمنان ايشان با گلهای سفيد ضدخشونت دست و سوت میزنند و به صورت ريتميک و هم صدا میگويند:"خاتمی لختش قشنگه!"
البته به قول ظريفی از خانمی که هر شب، يا حداقل در شبهای جمعه، به او "الهام" حادث میشود بيش از اين انتظار نمیرود!
× امشب قرار بود خبر فوقالعادهی کشف شگرفی در داخل کشور اعلام شود که از انرژی هستهای حق مسلم ماست هم مهمتره؛ اونم خبر کشف داروی ايدز در داخل کشور است! بعضی از معاندين به ديدهی هزل به اين ماجرای کشف داروی ايدز نگاه میکنند اما به کوری چشم دشمنان اسلام که تصور میکردند فراگيری اين بيماری در حوزههای علميه موجب تضعيف بيضهی اسلام میشود با کشف اين دارو اين خطر مهلک هم برداشته میشود.
ضمنا نسرين هم میتواند نفس راحتی بکشد چون درست است که بهروز با ايدز از فرنگ برمیگردد اما دانشمندان ايرانی احتمالا با پول شوکت موفق به کشف داروی ايدز شده اند و مسئله را حل میکنند! دوستان خارج کشور از فهم اين پاراگراف آخر عاجزند! موضوع برمیگردد به سريال پربينندهی نرگس که برای ديدن آن موضوع مهاجرت از ايران به خارج معکوس شده است و از خارج همه دارند مهاجرت میکنند به داخل تا اين سريال مشعشع را ببينند و با دو چشم خود مشاهده کنند از معجزات خالهی بهار که صبح و ظهر و نصف شب در حال نماز خواندن است چگونه بچهی نسرين يک شبه رستموار ره يک سال پيموده است... بیخيال شيد خوابم گرفته خزعبل سر هم میکنم.
September 6, 2006 12:48 AM
|
Comments (50)
چهارشنبه، 27 اردیبهشتماه 1385 | May 17, 2006
●
ییک خبر خوب، یک نامهی بامزه و چند چیز بیربط نارسیستیک
خبر خوب را همه شنیدهاید حکم اعدام فیض مهدوی فعلا اجرا نمیشود. اجرا نشدن این حکم به خودی خود خبر مسرتبخش است هر چند زیر تیغ اعدام بود مرگی هرروزه است و باید از تلاش برای برچیده شدن حکم اعدام به طور کلی و به طور خاص در مورد زندانیان سیاسی تلاشی هر روزه کرد.
و اما نامهی بامزه!
هر چند خود نامه به تنهایی بیشتر به طنزی الهام شده توسط خدایی شرمنده از اوضاع تراژیک فعلی میماند تا نامهای جدی؛ اما لطیفهای ریز و درشت و اساماسهای رنگارنگی که روز و شب داریم میشنویم بسیار محظوظمان کرده است. از جوکها که بگذاریم خدائیش و حضرتعباسیش مشنگی چون بوش را قشنگی چون احمدینژاد سزاست. این طرفه بگفتیم و یاد شعرکی بیموامیدی افتادیم که شباهت بسیار قریبی دارد بر مرقومهی رئیس قمبور سرزمین آریایی اسلامی به همتاییاش در ایالات متفرقهی امریغ بخوانید و حظ ببرید:
سالها بود تو را میکردم
همه شب تا به سحرگاه دعا
یاد داری که به من میدادی
درس آزادهگی و مهر و وفا
همه کردند چرا من نکنم
وصف روی گل زيبای تو را؟
تا ته دسته فرو خواهم کرد
خنجر خود به گلوگاه نگاه
تو اگر خم نشوی تو نرود
قدر رعنای تو از اين درگاه!
اگر آمريکايیها اندکی از اين صنعت بيمواميد ايرانیها سر در میآورندند میدانستن که حضرات مقداری گزانگبين داخل جام زهر کردهاند و بخورد جناب بوش دادهاند تا اگر اوضاع ماه عسلی شد وجه گزگبينی آن را بجشبند و اگر اوضاع زهرماری شد کاسه زهر سربکشند! القصه... ولش کن حوصله داری!
حالا میخواستم بگم اگه خاطرمبارکتان باشد چندی پيش ارجيفی نوشتيم تحت نام "اساماسبازها" و جلب است که اين اراجيفنامه بسی مورد توجه واقع شده است. میگيد نه!؟ آخه چرا میگيد نه؟ بريد روش کليک کنيد ببينيد چه خبره!
اما يه اتفاق بامزهی ديگه هم افتاده من خيلی خيلی وقت پيش يه داستانک نوشتم به نام:"خط بريل" حالا مدتی بود هی میديدم يه عده به نامهای مختلف کامنت میذارند اونا جا میپرسند:" اآیا خط بریل دارای ۶۳ حالت ترکیبی میباشد؟" راستشو بخواهيد فکر میکردم هکری خداپرست قصد آزار اين شبح ملحد را دارد به همين خاطر کارم شده بود کامنت پاککنی تا اين که چند روز پيش خانم همکاری آمد از من پرسيد:"خط بريل چند حالت ترکيبی داره؟" منو میگی دچار پارانويايی حاد شدم و تصور کردم اين خانم هم شبح را میشناسد هم از آن بدتر قصد آزار آن را دارد! که موضع پارنوئيک را خيلی زودکنار گذاشتم و گفتم قصه چيست که معلوم شد مسابقهای در روزنامهها به نام "مرز پرگهر" طرح شده است که يکی از سوآلهایاش اين است که "آيا خط بريل داری 63 حالت ترکيبی است؟" گفتم جان هر چه عصای سفيدی است اگر فهميدی به من هم بگو که ديروز آمد و گفت زنگ زده است به انجمن نابينايان و پاسه درست است ما هم در نظرخواهی نوشتيم که همه بدانند. حالا که میخواهيد بدانيد اوضاع چه خبر است اينجا را کليک کنيد البته وقتی فهميد موضوع جديه دلم سوخت که چرا کلی کامنت درست و درمون را پاک کردم! العفو!
پینوشت:
روزنامهی ايران بخت برگشته شکری خورده است که در آن مانده، کاريکاتوری در اين روزنامه (ظاهرا در صفحهی کودک و نوجواناش) منتشر شده است که توهينی آشکار به ترکها و زبان ترکی است. در اين کاريکاتور پسری دارد با سوسکی حرف میزند و سوسک به ترکی میگويد:"نمنه"! چيزی که از اين کاريکاتور و توهينی که نمیتوان به هيچ شکل از آن تفره رفت مهمتر است رواج جوکهايی است که هر روز در محافل شنيده میشود يا در چترومها و اساماسها خوانده میشود. سازنده و خواننده اين جوک مردم مختلف هستند که به زبان فارسی حرف میزنند ترک يا فارس يا گيلک يا لر يا عرب وقتی با زبان اول يا دومشان فارسی صحبت میکنند به راحتی حاضر میشوند و نقل و ترويج اين جوکها به بهای لحظهای خنديدن به خودشان يا تودهای عظيم از مردم توهين کنند. مبارزه با اين ضدفرهنگ وظيفهای همهی ماست. بياييد به اين جوکها نخنديدم و آنها را ترويج نکنيم. به هر حال اميدورم اعتراضات گستردهای که با چاپ اين کاريکاتور به پا شده است هدفاش را جايگزين کرده شووينيسمی به جای شوونيسم ديگر قرار ندهد. شوونيسم ترک و فارس و عرب و لر و گيلک نمیشناسد. شوونيسم ضد انسان است و با پاره پاره کردن انسانها سعی به تحميق و بهرهکشی از آنها را دارد.
May 17, 2006 06:51 PM
|
Comments (209)
جمعه، 26 اسفندماه 1384 | March 17, 2006
●
خندههاي آخر سالي
ايميلی بامزه اي از گروپ روزنه به دستم رسيد. (البته اين گروپ روزنه با آن سايت روزنه هيچ نسبتی ندارد!)
اول داستان نوشته شده در گروپ را نقل میکنم بعد تکلمهای شبحی در انتها میآورم! قرض و مرض از نقل اين داستانک نشاندن لبخندی در اين روزهای آخر اين سال نکبتی بر لبان شما ست و بس.
يك زوج در اوايل 60 سالگی، در يك رستوران كوچيك رمانتيك سی و پنجمين سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودن . ناگهان پری كوچولوی قشنگای سر ميزشون ظاهر شد و گفت:
"چون شما زوجی مثال زدنی هستين و درتمام اين مدت به هم وفادارموندين، هر كدومتون میتونين يك آرزو بكنين."
خانم گفت:
"اووووووووووووووووه ! من میخوام به همراه همسر عزيزم، دور دنيا سفر كنم."
پری چوب جادووييش رو تكون داد و " اجی مجی لا ترجی" دو تا بليط برای خطوط مسافربری جديد و شيك QM2در دست بانوی وفادار و قدرشناس ظاهر شد.
حالا نوبت آقا بود، چند لحظه فكر كرد و گفت:
"خب، اين خيلي رمانتيكه ولی چنين موقعيتی فقط يك بار در زندگی آدم اتفاق میافته، بنابراين، خيلي متاسفم عزيزم! آرزوی من اينه كه همسری 30 سال جوانتر از خودم داشته باشم."
خانم و پری واقعا نااميد شده بودن ولی آرزو، آرزوه ديگه و قرار نيست پریها زير حرفشون بزنند حتا اگر با موجودی ناسپاس روبهرو باشند. پس پری چوب جادويیاش را چرخاند و...
"اجی مجی لا ترجی"
و آقا 92 ساله شد!
پيام اخلاقی اين داستان:
مردها شايد موجودات ناسپاسی باشند، ولی پریها... مونث هستند!
و اما يک نکتهی شبحی:
اين پری نازنازی از آن مونثهای اولترافمنيست تشريف داشتند که بيش از اين که طرفدار حقوق زنان باشند دشمن مردان هستند! و معمولا اين دشمنی به زيان خود خانمها تمام میشود. مثلا تصور کنيد اين خانم حالا بايد در سفر دور دنيا آخ و تف مردی نود و دو ساله را جمع کند! اما اگر اين پری فمنيست درست حسابی بود میتوانست به جای آن کار خصمانه روش دوستانهتری را پيش بگيرد و آن خانم را 30 سال جوان کند! حالا خانم و آقا هر دو به آرزوشون رسيده بودند و خانم میتوانست سفری بسيار جالب آنقدر جالب که تا پايان عمر حسرتاش بر دل آقای ناسپاس بماند تدارک ببيند و البته بعد از اين سفر به دور دنيا اين خانم جوان به آن آقای ناسپاس میگفت:
"عزيزم! اختلاف سنيمون زياده و من چارهای ندارم که ترکات کنم! برو يه احمق ديگه گير بيار که حاضر باشه با مردی که سی سال از خودش بزرگتره زندهگی کنه!"
March 17, 2006 08:47 PM
|
Comments (46)
جمعه، 10 تیرماه 1384 | July 01, 2005
●
اندر حکايت مردم خندان!
گويند روزی انسان نيازمندی با توپ پر، نيمه شب، به مسجد رفت و شروع کرد رو به آسمان به مجادله با
خدا و گفت: "ديگر وعده وعيد بس است صد تومان بدهکارم اگر خدایی و بزرگوار تمام و کمال اين صد تومان را بده که اگر بدهی و يک ريالاش کم باشد قبول نمیکنم و برنمیدارم." خادم مسجد که در همان حوالی بود و درخواست مرد را شنيد برای کنف کردن او نود و نه تومان در کيسهیی گذشت و از پشت ديوار جلوی پای مرد انداخت. مرد نيازآورده کيسه را برداشت و شروع کرد به شمردن پولهای کيسه و ديد نود و نه تومان است. با خونسردی سر رو به آسمان کرد و گفت:"خدا را خدایات را شکر که جای حق نشستی و اند معرفتی اما حسابگریات منو کشته نمیدانستم پول کيسه را هم حساب میکنی!" اين بگفت و نود و نه تومان را درون کيسه نهاد و کيسه را به جيب فرو برد و بشکنزنان از مسجد خارج شد. و سپس هيچ نبود، مسجد بود، و خادم بور شده!
تاويل و تفسير اين حکايت و خط و ربطاش با انتخابات بماند به عهدهی دوستان هرمنوتيکسين؛ اما روزهايی که تنور انتخابات گرم بود اوضاع در اينجا بسيار شبيه به آنچه بود که مهرجویی در "مهمان مامان" فيلم و، اين انيميشن، نقاشیاش کرده است. اصولا شوخطبعی اين ملت تا سنگ لحد ادامه دارد. در حالی که گروهی داشتند در خيابان فرياد میزدند و از فاشيسم میترساندمان و قيافهی مردم مضطرب جمهوری پنجم فرانسه را به خود گرفته بودند؛ اگر موبايلشان را میگرفتيد و سری به اساماسهایاش میزديد میديديد پر از جوک است! همان شب انتخابات مرحلهی دوم که طبق شعارهای داده شده شب سرنوشت يک ملت بود اساماسها در هوا پرواز میکرد و جوک بود که رد و بدل میشد. يکی از جوکهای بامزه اما کمی بیادبانهاش اين بود: اگر گفتيد فرق خاتمی با احمدینژاد چيه؟ به خاتمی داديم و نکرد اما به احمدینژاد ندادیم و کرد!
خلاصه به نظر میرسد نتايج اين انتخابات در مرحلهی اول و دوم که عدهیی کار صهيونيستها میدانند و گروهی توطئهی تحريمکنندهگان انتخابات و گروهی حاصل نادانی مردم ايران میشمارند فقط حاصل شوخ طبعی مردم ايران است! به قول جاهل محله:"خدايا! مُردم از خوشی غم برسون!"
به هر حال اين انتخابات موجب يکدستی و از آن مهمتر يکشکلی نظام شده و شکل و محتوا بر هم منطبق شد و ديگر اين چهره با هيچ لبخندی زيبا نمیشود.
مردم شاد و شنگول کشور گلوبلبل هم شعارشون شده: "بخند تا دنيا بهت بخنده!" اما فعلا دنيای کانتی چارشاخ، به جای خنديدن دارد مات و مبهوت به اين مردمی که در کاسموس(Cosmos) کائوسی (آشوب Chaos) هر روز منبع جديدی برای مطالعات مردمشناسی صادر میکنند مینگرد.
در نوشتهی قبلی اظهار لحيه فرموده بوديم که اگر چنين و چنان نکنيد مرغان آسمان به حالتان گريه میکند در اين جمعهی فرحبخش به حضور انورتان عارضم که هماکنون مرغان آسمان از حال و روزمان دلريسه رفتهاند و دارند غش غش میخندند...
July 1, 2005 11:44 AM
|
Comments (39)
|
TrackBack (0)
جمعه، 13 خردادماه 1384 | June 03, 2005
●
چيستان انتخابات
گفتيم اکنون که تنور انتخابات رو به سردی گرايده است و در اين شهر و ديار هر چند جام جمشان صبح تا غروب بر تنور فوت میکند اما هيچ دود و دمی از تنور بلند نمیشود ما به وظيفهی ملی و مذهبی و به قول بامداد عزيز آريایی-اسلامیمان عمل کنيم و جايزهیی طرح کنيم و چيستانی! به دوستانی که پاسخ چيستان را درست بگويند 5 سکهی طلا بعلاوه ماهانه پنجاه هزارتومان وجه نقد و مقداری هوای تازه در دولت رفاه و يک دور هواپيماسواری مجانی بر روی قالیچهی حضرت سليمان و تماشای مجانی فيلمهای آروارههای اسيلبرگ و بينوايان ويکتور هوگو و بهخاطر پسرم هرگز جايزه میدهم. البته اين وعده را همان اندازه جدی بگيريد که وعدههای انتخاباتی را جدی میگيريد!
عجايب صنعتی ديدم در اين دشت
که حکمی شش بود و هشت میگشت
نهادم پرسشی اندر ميانه
که دانی حال و روز اين زمانه
و اما چيستان:
آن چيست که در "راست" هست اما در "چپ" نيست
در "معين" است اما در "مهرعليزاده" نيست
در خيلیها هست اما در اين هشت تن آل ولايت نيست
در پنجتاشان هست و در سهتاشان نيست.
پاسخ:؟
راهنمایی:
مشابه اين چيستان در زبان عامه اين است که از فرهنگ کوچهی شاملو (ص 655 کد 2951) ديدهام:
آن چيست که در سار هست اما در مار نيست
در زمين هست اما در زمان نيست
در باغ است اما در راغ نيست؟
پاسخ: سيب (حروف س و ی و ب)
بخش جنبی مسابقه
آن چيست که ارغوان قبائی دارد
بيرون و درون شهر جائی دارد
گرد است و مدور است و تاجی بهسرش
باريک چو دمب موش پائی دارد؟
احتمالا حدس زدهايد منظور يکی از نامزدهای به قول آرمين عزيز انتخابات قهوری است اما اشتباه میکنيد اين چيستان را هم از کتاب کوچه صفحهی 653 کد 2937 انتخاب کردهام و پاسخاش میشود:
چغندر!
June 3, 2005 02:13 AM
|
Comments (43)
|
TrackBack (0)
پنجشنبه، 22 اردیبهشتماه 1384 | May 12, 2005
●
شيخ دارو را سر کشيد!
وحشی بافقی قطعهی مشهوری دارد که بعضی از ابيات آن مثل سائر شده است و حتما شما اين بيت آن را زياد شنيدهايد:
آن قاطر چموش لگد زن از آن من،
آن گربهی مصاحب بابا از آن تو![1]
نيازی به گفتن ندارد که اين قطعه دربارهی حرفهای برادر بزرگی است که مشغول تقسيم ارث پدر با برادر کوچکتر خود است. (قبلا متن اين قطعه را اينجا (دميدن از سر گشاد سورنا) نقل کرده ام) بعد از شنيدن "کلاه بودن" رياست جمهوری توسط آقای خاتمی و "داروی تلخ بودن" آن توسط آقای رفسنجانی فوری به ياد اين قطعه افتادم ابياتی که در وصف آقای خاتمی بود از خاطرم گذشت اما با خودم گفتم:"شبح! چوب به مرده زدن از آداب جوانمردی بهدور است. پس اين سيدخدازده را رها کن و به شيخ سرانجم آمده بپرداز" حاصل اين شد که از پی میآيد:
"زيباتر، آنچه ماند ز آقا، از آن تو!
بد، ای برادر! از من و، اعلا از آنِ تو!"
اين جام تلخ پر ز مکافات از آن من
وان وعدهی شراباً طهورا از آن تو
اين بچههای گرد و قلمبه از آن من
تابوتهای خالیی پر ز سخايا از آن تو
اين پستههای دهان بستهی گريان از آنِ من
آن نخلهای سربريدهی خرما از آن تو
آب سياه بیبهای سوزان از آن من
جوی شير و حوری برنا از آن تو
اين پرچم سه رنگ لرزان از آن من
آن چوب خوشتراش چرببالا از آن تو
اين رایهای پارهپارهی صندوق از آن من
آن افتخار شهروندی دانا از آن تو
--------------------------------------------------------------------------------
[1] - کتاب کوچه حرف آ مادهي 2985؛ احمد شاملو، آيدا سرکيسيان؛
May 12, 2005 12:20 AM
|
Comments (31)
|
TrackBack (0)
پنجشنبه، 18 فروردینماه 1384 | April 07, 2005
●
دروغ سيزده نبود!
وقتی روز سيزده فروردين مطلب:"سياست در تعطيلات" را نوشتم بسياری از دوستان تصور کردند با دروغ سيزده يا اول آوريل ديگری روبهرو هستند. حق داشتند در سه سال گذشته سه شوخی نوروزی به دوستان هديه دادم که کموبيش کارساز بود اما اينبار شيوهی ديگری در پيش گرفتم و مطلب کاملا مستند و درستی را به نحوی مطرح کردم که همه تصور کنند دروغ سيزده است و البته کمی هم خوششانسی آوردم مثلا وقتی خبر مرگ پاپ را مینوشتم پاپ هنوز زنده بود اما همان شب مرد.
به هر حال هر چند از نظر امنيتی کار خطرناکی است اما تصميم گرفتم بخشی از نوار ضبط جلسهی بسيار محرمانه در حضور آقای رفسنجانی را اينجا منتشر کنم.
برای گوش دادن به صبحت آقای هاشمی اينجا را کليک کنيد.
----------------------------------------------
پینوشت:
برای خواندن ساير طنزهای شبحی اينجا را کليک کنيد!
April 7, 2005 01:50 AM
|
Comments (21)
|
TrackBack (0)
شنبه، 13 فروردینماه 1384 | April 02, 2005
●
سياست در تعطيلات
رسم نانوشتهیی در سياست سرزمين گل و بلبلمان است که اتفاقات سياسی مهم در تعطيلات بیسروته نوروز میافتد؛ مرگ مشکوک حاج احمد آقا، ترور حاج سعيد و مرگ مرموز دکتر نوربخش در همين ايام تعطيلی و نزديک به تعطيلی اتفاق افتاد اما امسال در اين روزهای تعطيلی اتفاقات بامزهیی افتاد که چون مدتی چيزی ننوشتم، تا تعطيلاتتان را خراب نکنم، يک جا به سمع و نظر شما میرسانم.
1- اين روزها بازار انتخابات گرم است و قرار است تنورش نيز گرم شود. حکومت ايران به اين نتيجه رسيده است که خود را خلع لباس کند و مکلاها را به جای معمها بنشاند. رئيس مجلس که به سلامتی مکلا شد ظاهرا قرار است رئيس "جمهور" هم مکلا شود. جناح هميشه راست مکلاهای خود را معرفی کرده است اما جناح گاه چپ و گاه چپاندرقيچی دو نامزد معم دارد که بلاتکليف هستند يکی "شيخ" بزرگ (حضرت ايشان در روزنامهی جامعه "عالیجناب" بودند و در روزنامهی شرق "شيخ" شدهاند!) و يکی بهشتی معرب، جناب کروبی. شيخ مدتی با مشاوران خود مشورت کرد و هر کاری کرد که ريش بتراشد و کلاه بر سر بگذارد نشد که نشد و دليل آن هم اول اين بود که ريشی برای تراشيدن نداشت و دوم اين که عفت نگذاشت! اين که حضرت شيخ چه تصميم گرفت در ادامه و در بند مستقلی خواهد آمد. جناب کروبی اما ظاهرا دارد حرف مشاوراناش را گوش میکند و قرار است حرفهای تند تند بزند تا بلکه دادگاه ويژهی روحانيت همان جور که به يوسف اشکوری لطف کرد و او را مکلای ساک به دست کرد ايشان را نيز خلع لباس کنند و مکلا شود و بعد در انتخابات شرکت کند. حالا اين را که از سر مزاح گفتيم اما اخبار شنيده شده حاکی است که حاج آقا کروبی يا فکری به حالا نعلين و لباده و عبا و عمامهاش بکند يا از انتخابات به سود معين کنارهگيری کند.
2- ابتکار شيخ بزرگ اما بسيار شنيدنی است از اين که اولين کسی هستم که اين خبر مهم درگوشی را منتشر میکنم در پوست خودم نمیگنجم. خواهش میکنم معرفت داشته باشيد و اگر اين خبر را جایی نقل کرديد منبع خبر را فراموش نکنيد. هر چند احتمالا تيتر روزنامهی شرق فردا اين خواهد بود. (البته احتمالا صفحهی اول روزنامهی شرق در مورد مرگ پاپ باشه چون پاپ مرده اما هنوز خبرش را منتشر نکردن منتظر هستند دود از دودکش واتيکان بالابره!) دق مرگتان نمیکنم و خبر را واگو میکنم. هاشمی با پلتيک بسيار بديعی بار ديگر فائزه را جلو انداخته است و قرار است فائزه به عنوان کانديدای رياست جمهوری معرفی بشود. لابیهای آقای رفسنجانی با شورای نگهبان هم به نتيجه رسيده است و آنها هم موافقت کردهاند البته قرار شده است معاون اول رئيس جمهور از جناح مورد علاقهی شورای نگهبان انتخاب شود که هنوز اين مسئله قطعی نشده است. جالب است بدانيد که رئيس تبليغات رياست جمهوری فائزه، شخص مشهور و معروفی در سياست و کتابت و وبلاگنويسی است گيرم نوع ديگرش وبلاگنويس است. او اصولا به سياستمدارن زن علاقه دارد و کتاب "سه زن" و "خانم" را و چند کتاب زنانهی ديگر ايشان هم که معرف حضور همه هست. به زنان هر دو رژيم هم نزديک بود و اگر قرار است آدم به رژيمی نزديکی کند همان بهتر و هوشمدانهتر که با زنان آن رژيم نزديکی کند. اما جالبتر اين که فائزه اينبار هم قرار است با "ستون"اش بيايد همان ستون روزنامهی زن. اما از اين "ستون" تا آن "ستون" يک جناب مرتضوی و يک دست لباس زندان هست. میگويند آقای مرتضوی بعد از اين که شنيده است صاحب "ْستون" با چشم و ابرو غمزهیی آمده است و به پيشنهاد فائزه جواب مثبت داده است آقای مرتضوی عکس "صاحب ستون" را با لباس زندان به وسيلهی ايميل هریپاتری به ديار فرنگ روانه کرده است و فقط نوشته است "آسيد سياست اشکنک دارد سرشکستنک دارد قرار بود لباس زندان را قاب کنی بزنی تو اتاق خوابات چی شد؟ خوشی تو ديار فرنگ زده زير دلت!؟" حالا خودتون فردا يا حداکثر پسفردا خبرها را در روزنامهها و وبلاگهای شرقی و غربی خواهيد خواند پس وراجایهای شبحی به کارتان نمیآيد.
3- اما سياست فقط رژيم و حواشیاش نيست که در تعطيلات خبرساز میشود. در اپوزيسيون هم خبرهای فرخندهیی افتاده است. خانم آذر ماجدی با خواهرشوهرش آشتی کرد و انشعاب حککا به خوبی خوشی تمام شد. دوباره حزب وزنهای بورژوازی را به خود آويزان کرد و شد حزب قبلی که نيمی وزنهی بورژوازی بودن و نيمی چپ سنتی! و کارگران هم به فرخندهگی اين خبر تمام تعطيلات بی پايان نوروزی را اعتصاب کردند و سر کار نرفتند و از فردا دوباره سر کار میروند. خبر پايان اعتصاب و سر کار رفتن کارگران را فردا میتوانيد در سايت روزنه بخوانيد.
چند خبر و اتفاق مهم ديگه هم افتاده بود که بماند برای بعد. اگر تا چند روز آينده اين خبرها به بيرون درز پيدا کرد يک عده میگويند: "شبح اطلاعاتی است" وگرنه اين اطلاعات محرمانه يا فوق محرمانه را از کجا آورده بود اگر هم به بيرون درز پيدا نکرد و منتفی شد حتما خواهند گفت: "شبح دروغگوست و دروغ گفته" پس به هر حال اين شبح بخت برگشته يا خائن است يا دروغگو!
April 2, 2005 02:28 AM
|
Comments (46)
|
TrackBack (0)
جمعه، 5 فروردینماه 1384 | March 25, 2005
●
طنزهای نوروزی: کنفرانس جراحانبرتر
دوست عزيزی داستانی از عزيزنسين چند شب پيش برایام تعريف کرد که گفتم شما را شريک آن کنم که بیمناسبت با اين روزهای ما نيست. البته احتمالا آنچه دوستام از حافظه از عزيزنسين نقل میکرد با متن اصلی تفاوتهای داشت اما مسلما نقل قول من با تعريف دوستم تفاوتهای بسياری دارد. و اما اصل ماجرا:
در کنفرانس بينالمللی جراحان، زبردستترين جراحان کشورهای مختلف جمع شده بودند و کارهای برجستهی خود را به نمايش میگذاشتند. جراحی دختر جوان بسيار خوشاندامی را روی سن آورد و تحسين جمعيت را وا داشت سپس جراج رو به جمعيت کرد و گفت: "اين خانم مادربزرگ من است که با جراحی پلاستيک به اين سن و سال ديده میشود." کف زدن حظار تمامی نداشت.
جراح بعدی مرد قویهيکلی را روی سن آورد که راحتتر از رضازادهی خودمان وزنهیی را بالای سر برد. بعد جراح رو به جمعيت کرد و گفت: "ايشان کارگر راهآهن بودند که زير قطار رفت و دو نيم شد او را زنده نگه داشتم و با پيوند اعضا مجددا به زندهگی برگشت و همانطور که میبينيد از اولاش هم بهتر شده است." نخست چند تک دست از جمعيت مبهوت به هوا خواست و سپس دست زدن حظار تمامی نداشت.
جراح بعدی از کشور ترکيه آمده بود و با خود مرد نحيفی را روی صحنه آورد. همه منتظر بودند که ببينند جراح حاذق ما چه کرده است با شوهای قبلی که ديده بودند احتمالا حدس میزدند که آن مرد مفلوک از چرخ گوشت رد شده است و جراح او را به اين شکل سرپا نگه داشته است. جراح پشت ميز خطابه رفت و گفت: "من لوزههای اين مرد را عمل کردهام." صدای هو جمعيت داشت بلند میشد و چند تک صدا که "آقا ما را مسخره کردی" شنيده میشد که جراح با خونسردی ادامه داد:" لازم به ذکر است که ايشان روزنامهنگار است." حضار قانع نشده بودند و تک صداهای "خب يعنی چی؟ روزنامهنگار باشه..." شنيده میشد و جراح که خود را نباخته بود و ظاهرا به جايزه اول هم چشم دوخته بود ادامه داد:"در کشور ما روزنامهنگارن حق ندارند دهان خود را باز کنند لذا من لوزهی ايشان را از مقعدشان عمل کردم!"
March 25, 2005 02:22 AM
|
Comments (72)
|
TrackBack (23)
چهارشنبه، 22 مهرماه 1383 | October 13, 2004
●
چند خبر خوندنی!
ايران سه بر دو قطر را برد!
الان ملت میريزن بيرون و تن بعضیها را میلرزونن!
1- خاتمی به سی و دو نفر "نشان" داد!
خب چشم اين سی و دو نفر روشن پس خاتمی چيزی داشت که نشان بدهد! بر منکرين بیچيز بودناش لعنت.
2- ابطحی استعفا داد!
دوست وبلاگنويسمان بالاخره استعفا داد و به کسوت آدميزادی درآمد. البته بايد حالا حالاها هی استعفا بدهد تا در جمع وبلاگنويسان بپذيريماش! ولی مشاور شدن ايشان برای خاتمی که خود مشاور است موجب شده است که لقب جامع المشاورات را برای او انتخاب کنيم. خلاصه هر کس با هاله و زيتون بگرده سرنوشتی بهتر از اين نصيباش نمیشه!
برای استعفای ايشان تفالی به حافظ زدم اين غزل آمد:
همچو جان از برم آن سرو خرامان میرفت.
جام می بر کف و، از مجلس رندان میرفت.
نقش خوارزم و خيال لب جيحون میبست،
با هزاران گله از ملک سليمان میرفت.
البته دولت خاتمی از ملک سليمان بودن فقط بر باد سوار بودن را دارد.
3- سکهی 500 ريالی وارد بازار شد.
از قديم رسم بر آن بوده است که وقتی سکهی حکومتی از رونق میافتد سکهی جديد ضرب میزنند.
4- صندوق را از دست ندهيم! عماالدين باقی.
از قديم به تابوت میگفتند "صندوق" حضرت ايشان حق دارند فقط "صندوق" برای دوستان حکومتی باقی ماننده است که نبايد از دستاش بدهند.
5- مذاکرهی باهنر با رفسنجانی!
مذاکره با حضرت ايشان، الحق کار باهنران است!
6- بزاق جايگزين خون میشود.
آنقدر دوستان اطلاحطلب صحبت از گفتمان به جای کشتمان کردند تا اين که بزاق بر خون پيروز شد و خون بر شمشير پس میتوان قياس سوری کرد و از آنجا که "بزاق" به زبان خودمانی میشود "تف" پس میتوان گفت. تف بر شمشير پيروز است.
7- بياد متلک شيرين آقای قرائتی افتادم. علی لاريجانی.
خب به قول آقای گيلانی "متلک با فعل بود يا متلک بیفعل". متلک قرائتی البته اين بوده است که گاهی نام کلهپزی را میگذارند کلهپزی ابنسينا! ظاهرا بعدها که اسم صدا و سيما را گذاشتن تلهويزيون لاريجانی حاج علی بيشتر ياد اين متلک آقای قرائتی افتاده است!
پینوشت: میدونم بیمزه بود اين هفت خبر روزنومهخونی و بيشتر برای رفع تکليف بود. اما چه میشود کرد اين روزها بيشتر از اين نمکام نمیآيد.
October 13, 2004 05:27 PM
|
Comments (37)
|
TrackBack (0)
سه شنبه، 11 فروردینماه 1383 | March 30, 2004
●
وبلاگها فيلم میشوند2
عاقبت فيلم زياد نگاه کردن در بهترين حالت اتفاقی است که میبينيد.
با تشکر از پسرم که فرهنگ سينمايی گويا است و با اشارهیی به فيلمی، نام و نام کارگردان را بالافاصله تحويل میدهد.
..................................................
آشپزباشی: پاريس مال ماست، ژاک ريوت.
لندنی: مسيح در ابولی توقف کرد، فرانچسکو روزی. (با شرکت جان ماريا وولونته)
دمغنيمته: دور از اجتماع خشمگين، جان شلهزينگر.
هليا: عشق از هر چيز شيرينتر است، استنلی دانن، (با شرکت اليزابت تايلور)
وبنوشتهای ابطحی: مارمولک، کمال تبريزی.
روزگار غريبانه پدر و پسر: هری و پسرش، پل نيومن.
هوشنگ دودانی: اسب کهر را بنگر، فرد زينهمان.
آوات و هيوا: انزوای دو نفره، گاری سينيور.
شراگيم: آخرين وسوسهی مسيح، مارتين اسکورسيزی. (با تشکر از حميد.)
آورا: آواز در باران، جين کلی.
هزار حرف ناگفته: انجمن شاعران مرده، پتر وير.
پيچ در پيچ: رويای شبی در نيمهی تابستان، ماکس راينهات.
ابر شلوار پوش: مرد يک زن است مانند ديگران، ژان ژاک زيلبرمان
ارغوانی تيره: درسواوزالا، آکيروکورساوا.
ما مهره نيستيم: گاو، داريوش مهرجويی.
روزگار من: لارنس عربستان، ديويد لين.
نگاهی ديگر: بازگشت به بهشت، مارک رابسون.
همچون کوچهیی بیانتها: تعطيلی از دست رفته، بيلی وايلدر.
سياهکل: زنده باد زاپاتا، الياکازان. (با تشکر از ارنستو)
خرس مهربان: گوشهگيران آلتونا، ويتوريا دسيکا. (بر اساس نوشتهيی از ژان پل سارتر با شرکت سوفيا لورن!) (با تشکر از ارنستو)
عزيزدوردونه: دشمن مردم، جورج شيفر. بر اساس نمايشنامهی ايبسون.
افسانهی ما: افسانههای کانتربری، پير پائولو پازولينی.
هاژيا: خداحافظ روزهای خوب، آندره بوکلر.
مهرنوش موسوی: شهر زنان، فدريکوفلينی.
دوستانه: بزرگمرد کوچک،آرتور پن.
ويران: حيران ام که حالا چه کسی او را میبوسد، لويد بيکن.
نورافکن: دختر سرخ مو، بن وربونگ. (البته اميدوارم بنفشهی عزيز به سرنوشت او دچار نشود. قهرمان فيلم دختر انقلابی است با موهای سرخ که سرانجام توسط نازیها اعدام میشود.)
آيات شيطانی: خدا به انسانها نياز دارد، ژان دولانوآ.
آرمين: طبقهی کارگر به بهشت میرود، اليو پتری.(با بازي جان ماريا ولونته.)
همشهری کاوه: خبرنگار سينمایی، جک کانوی.
زمينی: کتاب بالينی، پيتر گريناوی.
آينده: ميهنپرست، ارنست لوبييچ.
ممههای جانت جکسون: مامور تلويزيون کابلی، بن استيلر.
شکارچی: طبيعت بیجان، سهراب شهيد ثالث.
دهقون: دهقان زن میگيرد، ويکتور فلمينگ.
Everything: تولد يک ملت، ديويد وارک گريفيث.
توکايی در برفلگ: سلام سرخ، سيدنی لنفيلد.
يکی بود يکی نوشت: يکی بود يکی نبود، الکساندر هال.
شبانههای يک تنها: شب، ميکلانجلو آنتونيونی.
خطورات: نازارين، لويس بونوئل.
پینوشت:
دوستان لطف کردن برای شبح اسامی مختلفی انتخاب کردن که فکر میکنم.بهترينشون. "ده فرمان، کيشلوفسکی" بود که علی عزيز گفت.
اما راستاش را بخواهيد خودم با توجه به تلاشی که برای زندهماندن در اين جنگل آسفالت میکنم و با توجه به اين که بايد تعادلام را حفظ کنم تا به سوی نيفتم عنوان "ويلنزن روی بام، نورمن جیوسون" را پيشنهاد میکنم اين منتقدين شبح را هم خوشحال میکند و تا حدودی منصفانه هم هست! يعنی هم در آن ذم است هم مدح!
March 30, 2004 04:45 AM
|
Comments (75)
شنبه، 8 فروردینماه 1383 | March 27, 2004
●
وبلاگیها فيلم میشوند!
عيد است و تعطيلات و ديدن فيلم سينمايی واجب موکد! با خودم فکر میکردم اگر بنا بر اين بود که هر بلاگری را با نام فيلمی میخوانديم چی میشد؟! چند نمونه از خاطرم گذشت گفتم نقلاش خالی از لطف نباشد... اين نامگذاریها يا از حيث نام است يا از حيث محتوا و يا هر دو! کشف دليل هر نام گذاری را به عهدهی خودتان میگذارم! اما همينجا اعلام میکنم مسئوليت تفسيرها و تاويلهای نامعقول را بر عهده نخواهم گرفت که به قول نظامی:
گر تو را اين حديث روشن نيست
عهده بر راوی است بر من نيست!
ضمنا اگر وبلاگی هست که ناماش نيست حتما انتخاب فيلم برایاش به ذهن من نرسيده است!
تذکر مهم: اين شوخی بیمزه ادامه دارد! پيشنهادات پذيرفته میشود!
..................................................
گيلهمرد: آخرين قارون، الياکازان
ضمير سرخ: گربه روی شيروانی داغ، ريچارد بروکس، تنسی ويليامز.
سرزمين آفتاب: بانوی زيبای من، جورج کيوکر.
فرياد بیصدا: بعضیها داغشو دوست دارند، بيلی وايلدر.
سايه: نوستالژيا، آندره تارکوفسکی.
کتبالو: آهنگ برنادت، ژان دلانوم
سردبير:خودم: همشهری کين، اورسن ولز.
يه جور ديگه: چتری برای دو نفر، احمد امينی.
پينکفوليديش، چرنديات: من با يک قاتل تبرزن ازدواج کردم، توماس اشلامن.
روزنامهنگارنو: همهی مردان رئيس جمهور، آلن جی پاکولا.
زن نوشت: حرفه خبرنگار، آنتونيونی.
زنانهها: هانا و خواهراناش، وودی آلن.
زيتون: زن مجرد سفيد پوست، باربه شرودر.
نوشی وجوجههایاش: مادر خوب، لئونارد نيموی.
آتش: داس و چکش، سرگئی ليفنف.
جين جين: بوی گند زندهگی، مل بروکس.
زن ناقصالعقل: و خدا زن را آفريد، روژه واديم.
وحی شبانه: پسر عاشق پيشه، جان ميکلن سيلور.
ما بیچرا زندهگانيم: ماتيلدا رولد دال، دنی دوويتو.
مريم گلی: درخت گلابی، داريوش مهرجويی.
اميد ميلانی: در بارانداز، الياکازان
آزادی بيان: جو هيل، بو وايدربرگ.
از بالای ديوار: بعضی از دخترها، مايکل هافمن.
نانا: شورش بیدليل، (ياغی بیهدف)، نيکلاس ری.
خوابگرد: مردی که زياد میدانست، آلفرد هيچکاک.
عروسک کوکی: تلما و لوئيز، ريدلی اسکات.
فروغ: زندهگی دوگانهی ورونيک، کيشلوفسکی.
ناز بانو: شاهزاده خانمی از ماه، کن ايچيکاوا.
گلکو: ژاندارک، ويکتور فلمينگ.
پاگنده: معمای گاسپر هاوزر، ورنر هرتسوگ.
جن تاتر شهر: جنگير، ويليام فريدکين.
آبکش: قاتلين بالفطره، رابرت وايز.
پرده: مردی برای تمام فصول، فرد زينهمان.
ارنستو چهگوار: درهی من چه سرسبز بود، جان فورد.
خورشيد خانم: خورشيد بهروشنی میدرخشد، جان فورد.
شادی شاعرانه، راه زن، عرفان: کسب و کار خانوادهگی، سيدنی لومت.
March 27, 2004 08:25 PM
|
Comments (85)
|
TrackBack (0)
چهارشنبه، 29 بهمنماه 1382 | February 18, 2004
●
شد مجلس هفتم، چو رهبر، يکدست

(از وبلاگ زورو)
So far, So good!
بيانيهی جناب خاتمی مرا ياد لطيفهیی انداخت که دوست بسيار عزيزی چند روز پيش تعريف میکرد:
میگن يه آقایی، يا خانمی، میره از فراز يکی از برجهای دوقلوی نيويورک (ره) خودشو میندازه پايين تا از شر اين زندهگی سگی خلاص بشه! سی چهل طبقهیی که سقوط میکنه؛ يکی که برای هواخوری آمده بوده تو بالکن! بهش میگه: اوضاع چطوره و اون خودکشی کنندهی در حال سقوط میگه: So far, So good!
اين سوفار سو گود مرا ياد لطيفهی ديگری انداخت!
جنتی در بريتيش ايرويز
میگن جناب جنتی جنت مکان، برای سفری به ديار اربابان ديرينهاش به انگليس میرفته که میبينه بعد از اعلام خلبان: پليز دور چک! خانم وجيههی مهماندار بعد از آزمايش دستهی در اضطرای شست مبارک را بالا میگيرد و به مهماندار ديگری که نزديک کابين خلبان ايستاده است علامت میدهد و او هم در مقابل شست خود را نشان میدهد. جنتی که خون خوناش را میخورد خانم مهماندار را صدا میکند و میگوييد: خواهرم اين چه حرکت قبيحی بود که انجام دادی و خانم با کلی زور و زحمت حالی حاج آقا میکنه که شست برافراشته به معنی اين است که همه چيز روبه راه است و اوضاع خوبه! جناب جنتی دستی به ريش خود میکشه و با خود زمزمه میکنه: ما چقدر گوساله تشريف داريم فقط در مورد آقای سيستانی نبود که اشتباه کرديم و در نماز جمعه استغفار کرديم بايد برويم از اين امت شهيد پرور هم معذرت بخواهيم. پس اين که تا ما را در خيابان میبينند بيلاخ خود را نشانمان میدهند منظورشان اين است که همه چيز رو به راه است و میخواهند خيال ما را راحت کنند! استغفرالله و ربی اتوب اليه و اسئله توبه!
لاريجانی هایکلاس میشود
دنيای حقير و مسخرهیی دارند اين نوکيسهگانی که میخواهند خود را مدرن و شهري نشان دهند و با اين کار رای جوانان مدرن و بهروز را به دست آورند. اين روزها اخبار تلهويزيون با برترين طنزهای عالم برابری میکند و برای دوستانی که سعادت تماشای اين شو مضحک را ندارم شديدا ابراز تاسف میکنم!
مصاحبههاشون با امت شهيدپرور دل من يکی رو که برده. آقايان سهتيغی فکلی و خانمهای بدحجاب(!) مکشمرگما جلوی دوربين میآيند و مردم را دعوت به شرکت در انتخابات میکنند! جالب اينجاست که طبق اين گزارشات صددرصد مردم در انتخابات شرکت میکنند از ريشطالبانیها تا فکلیها از خواهران زينب تا معشوقههای يزيد!
از همه جالبتر قيافهی مضحک مجری خبر شبکهی اول است که میخواهد فضای مرگبار انتخابات را پرجنبوجوش نشان دهد! دیشب میگفت: از وقتی آقای خاتمی گفته در انتخابات شرکت کنيد شهر مشهد شلوغ شده و شور و شوقی تازه در ميان مردم راه افتاده. ستادهای انتخاباتی که روبهروی هم هستند دارند با هم بگومگو میکنند و اين شون میده که اين انتخابات چقدر جديه!
بعد اين جناب باوان با اون سيبيل نانازش سعی میکنه شکسته و با زبان خودمانی دلبری کنه و میگه: بعضي از کانديداها با ايميل و اينترنت دارن تبليغ میکنن که مردم به اينها میگن های کلاس!
مصاحبه با هنرمنداشون هم جالب بود. نتونسته بودن حتا يکی رو که سرش به تناش بيرزه بيارن جلو دوربين پفيوز متقلبی مثل ايرانمنش که چند وقت پيش ماجرای رسوایی دروغ جعلیاش در جانباز شيميایی بودنش نقل مجالس بود را آورده بودن با چند تا بازيگر در پيتی ديگر!
خلاصه روزی را ببينيد که اينها برای سقوط نکردن با عبا و عمامه بيان جلوی دوربين بندری برقصن!
شد مجلس هفتم چو رهبر يک دست!
داشتم فکر میکردم مناسبترين شعاری که میتوانند بر سر در مجلس هفتم بزنند چيست! که مصراعی از غيب نازل شد! دوستان صاحب ذوق بسطش بدهند نيکوست:
شد مجلس هفتم، چو رهبر، يکدست!
وزن اين مصراع چنين است:
مستفعلن مستفعلن مفعولن
در بحر:
رجز مسدس مقطوع
اگر از اين کلمات آب نکشيدهی عربی خوشتون نمیآد نام تقطيع و نام اين وزن به شيوهی مدرنی که بنيانگزارش ايرج کابلی وزنشناس و انديشمند برجسته است و آن را در کتاب وزنشناسی و عروض ارائه داده است میتوانيد آن را بناميد:
4:2،3،11
رشتهی يازده بندی سوم آغاز از دومين چهاربندی
عبدالکريم عبادی!
روزنامههای امروز مزين است به عکس شيرين بانوی محجبه با عبدالکريم خان مورش (منظور صاحب ريش است با کسگربه اشتباه نشود!). شيرين بانو که کاملا زده به جاده خاکی! بانوی محترمی است که بعضی وقتها قاط میزند و رگ مسلمانی و پيرو خط امامیاش میجوشد و حرفهایی میزند که در دکان هيچ عطاری پيدا نمیشود! فکر میکنم شمردن بيش از يک ميليارد تومان جايزهی نوبل گيجش کرده. پس بهتره فعلا کاری به کارش نداشته باشيم بذاريم پولهاشو بشماره!
و اما عبدالکريم خان!
در تاريخ هميشه قداره بندان و آدمکشها به پيری که میرسند عارف مسلک و شاعر پيشه میشوند. اين جناب که پروندهاش در جنايات انقلاب فرهنگی همچنان مفتوح است و روزی به سزای آدمکشیهایاش خواهد رسيد جديدا عارف شده است و شطح و طامات میبافد به حافظ تفال کرده است و نظم صادر فرموده اند و نوشته اند:
به نااميدی از اين در "برو" مزن فالی
"مگو" که قرعهی دولت به نام ما افتد
ما هم تفاعلی زديم و خواجه با ما اين گفت:
پيران سخن، به تجربه گويند. گفتمات
هان ای پسر، که پير شوی، پند گوش کن!
در راه عشق وسوسهی "سروش" بسی ست!
پيش آي و گوش دل به پيام "شبح" کن!
هم قافيه به همريخت هموزن! ولی اين حضرات که قافيه را باختن حرکات موزون را هم که حرام میدانند.پس بیخيل وزن و قافيه مضمون رو بچسبيد!
زنده باد اسفند!
به ماه اسفند داره حسودیام میشه. خوش به حال اين ماه که با ملی شدن صنعت نفت تمام میشد و حال تقدير چنان بود که با آغاز پايان ج.ا.ا. شروع بشه! تازه يه چهارشنبه سوری هم در پيش داريم که از همين حالا مردم دارن وعدشو به هم میدن وترقه و فشفشه شو میخرن!
February 18, 2004 04:25 PM
|
Comments (86)
|
TrackBack (2)
یکشنبه، 19 بهمنماه 1382 | February 08, 2004
●
مجلس گردنباريکها و اسکناسهای دو هزار تومانی
خبر انتشار اسکناسهای دوهزار تومانی دیشب منتشر شد! البته هنوز چشممان به جمال اين اسکناسها روشن نشده است و جيبمان به حضور انورشان منور نگرديده، لحظهشماری میکنیم يکی به کف آريم نه از برای خرج که برای ريسيدن[1] در مسجد شاه هم بهای گزافتری را آفتابهدار طلب میکند شوق ما برای ديدار اين اسکناسهای دوهزارتومانی اشوق است و آن ديدن جمال روی نقشی است که اين اسکناسها به آن منقش شدهاند. از آن روی که اسکناسهای هزار تومانی به نقش نايب بر حق آقا امام زمان مزين است و بالاتر از نايب، ديگر خود آقا ست. محتمل ديديم دو هزار تومانیها به نقش خود آقا مزين باشند. سعادت ديدن روی مبارکشان را که نداشتيم اميدواريم سعادت ديدن عکس مبارکشان را داشته باشيم.
در اين افکاريتات مشوقانه بوديم که به صرافت افتاديم اگر روند تورم همينسان بالا رود و کار به اسکناسهای بالاتر بکشد. بیگمان بعد از آقا نوبت به باریتعالا میرسد! آنوقت مردم هميشه در صحنه (صحنهی خيمهشببازی) آن میبينند که موسا کليم الله توان ديدناش نداشت و کوه تور (طور) توان بر دوش کشيدناش.
در اين رويا بوديم که به خواب اندر شديم و در خواب جبرئيل بر ما ظاهر شد و اسکناس دوهزارتومانی منقش به تمثال مبارک آيتالله جنتی دامت افاضاته در دست، اين ابيات از جانب باریتعالا تقرير فرمود:
تو ای اشبح[2] که هستی چرببالا[3]
زبانات دشمن شيخ است و ملا
تو که لاف شعور و فهم داری
حقايق را بدانی پست و بالا
نمیدانی که را هست اين همه کار
در اين ملک سراسر پر ز ملا[4]؟
نمیدانی چه کس مجلس بسازد
چه کس را نيست از هيچاش مبالا[5]
نمیدانی چهکس بر سر گذارد
کلاه و شال و عينک بر مکلا
گزينش میکند مور و ملخ را
کمر تا میکند بی چفت و لولا
چو افسار از لگاماش میدراند
چو جيغاش میرود از سقف بالا
همه گردن کلفتان جيد[6] گردن
مثال پشم در دستان جولا[7]
همه ترسان ز نام جنت او
ولی و رهبر و باری تعالا؟
از شنيدن نام و ديدن هيبت دربان و نگهبان ياسا[8]ی حکومت، خوی کرده از خواب پريدم و باقی ابيات ابتر ماند.
حکايت:
قد کوتاهيی جناب جنتی مرا ياد حکايتی از عبيد انداخت[9] تقرير به حال آن چنين است که: نمايندهی کوتاه قامتی نزد رهبر شد جهت تظلمخواهی رهبر فرمود: رو که کس را توان جفا کردن به کوتاه قدان نيست. نمايندهی رد صلاحيت شده به زبان آمد که: حضرتا قد من به بند انگشتی فزونتر از جناب جنتی است! رهبر را از اين حکايت خوش آمد حکم حکومتی فرمود و وی را در ليست دويست نفره گنجاند.
مجلس گردن باريکها
مجلس گردن کلفتهایتان که اين بود وای به حال مجلس گردن باريکهایتان!
حال دوستانی که دلشان برای رای دادن قنج میزند و به هر ترتيبی میخواهند پایصندوق بروند رای بدهند اينبار به جای "بد" و "بدتر" بايد بين "باريک" و "باريکتر" دست به انتخاب بزنند! حالا خوب است که کار به قطر کشيده است اگر به طول میکشيد و قرار بود بين "دراز" و "درازتر" يکی را انتخاب کنند چه میشد. تصور کنيد آقا بهجای اشاره به کلفتی گردن نمايندهگان به درازی زبانشان اشارت میفرمود! آنوقت نمايندهگان در نشان دادن کوتاهی و درازیشان صف میبستند! و دوستان رای دهنده تفحص میکردند در باب درازی و کوتاهی داوطلبان جهت رای دادن. حالا خودتان تخيل کنيد وبلاگيستهای موافق شرکت در انتخابات برای معرفی کانديداهای خود چه بساطی بايد راه بياندازند و از درازی و کوتاهی نمايندهگان بحث کنند و به زور وياگرا[10] هم که شده بخواهند عدهیی را بفرستند مجلس! قربان آقا که هميشه بنبست شکن است و گرهبازکن که بر دهان مبارکشان لفظ "کلفتی" جاری شد نه "درازی"
گفتيم "گرهبازکن" ماندهايم که حضرتشان چگونه يکدستی گره باز میکنند! شايد به همين دليل است که مملکت اينگونه به هم گوريده است! (اشتباه تايپی نيست و "ر"، "ز" نباشد! همان "گوريده" درست است.)
پینوشت: با تشکر از مهشيد عزيز که چند سکته از شعر را گرفته! چی فکر کرديد مهشيد فقط موجب سکته نمیشه بعضی وقتها سکته گيره!
--------------------------------------------------------------------------------
[1] - ذيل اين لغت در دهخدا آمده است: تخليهی شکم کردن وريدن.
[2] - بر وزن افعل به معنای بسيار شبح! مانند اکبر به معنای بسيار کبر!
[3] - قد بلند.
[4] - حيفمان آمد حال که قافيه چنين نيکو برگزيدهايمبه يک "ملا" بسنده کنيم!
[5] - مخفف مبالات، ترس داشتن، باک داشتن. میتوانيد به فتحهی "م" به معنای "مبال" جای بول و ادرار!
[6] - درازی و باريک شدن گردن.
[7] - نساج و بافنده.
[8] - قانون، به قوانين حکومتی چنگيزخان مغول هم گفته میشد.
[9] - اصل حکايت چنين است: نوشيروان روزی، بدادرسی نشسته بود مردی کوتاه قامت فراز آمد و بانگ دادخواهی برداشت. خشرو گفت: کسی بر کوتاه قامتان ستمنتواند کرد. گفت: شهريارا، آنکه بر من ستم راند، از من کوتاهتر است. خسرو بخنديد ودادش بداد. (کليات عبير زاکانی، لطايف-رسالهی دلگشا، ترجمهی حکايات عربی، ص251، مصحح عباس اقبال
[10] - دراز کنندهی بعضی از اعضا!
February 8, 2004 10:33 PM
|
Comments (111)
دوشنبه، 29 دیماه 1382 | January 19, 2004
●
روزنومه خونی!
محسن کديور: قطعا اين رد صلاحيت غيرقانونی خون تازهای بر کالبد نيمه جان اصلاحات است. (شرق)
شبح: معلوم شد "خون" اصلاحات از کجا تامين میشود. اگر اين شورای نگهبان نبود ديگه خون و رمقی برای اصلاحات باقي نمانده بود.
روزنامهی شرق: خاتمی امروز به سوئيس میرود.(ص 2)
روزنامهی شرق: خاتمی به جمهوری آذربايجان میرود.(ص 5)
روزنامهی شرق: يا همه میمانيم يا همه با هم میرويم! (چند روز قبل)
شبح: آقا تو برو! هر جا دلات میخواد برو!
کروبی: تکليف نامزدهای انتخابات بايد سريع روشن شود. (ايران)
شبح: احتمالا پيشنهاد میشود. صد بار از روی اين تکليف مشق کنند: اصلاحات مرد، چوب به مرده نزنيد!
مزروعی: تکليف رسانهی ملی روشن است. (ياسنو)
شبح: اينا چرا اينقدر "تکليف" به هم میگن تو فصل "امتحانات"؟
روحانی: منتظر علامت مثبت آمريکا هستيم. (جام جم)
شبح: حاج آقا بله را گفتی مواظب باش ايدز نگيری!
فاطمه راکعی: اگر اصلاحطلبان عرصه را خالی کنند. مردم خود برای پیگيری مطالباتشان به ميدان میآيند. (ياسنو)
شبح: اگر هم خالی نکنند باز مردم خود به ميدان خواهند آمد! ای مگس عرصهی سیمرغ نه جولانگه توست/ عرض خود میبری و زحمت ما افزایی.
موسا قربانی: جلوی گردن کلفتها را بگيريد (شرق)
ياسنو: علی مزروعی بستری شد. (بر اثر روزهی سياسی! برای آشنایی با اين روزه سياسی در لينکدانی روی صفحهی اول روزنامهی شرق کليک کنيد! لطفا!)
شبح: گردن کلفتشون که مزروعی باشه وای به حال گردن نازکاشون!
مجمع روحانيون مبارز: در صورت ادامهی وضع موجود وجهی برای شرکت در انتخابات باقی نمیماند.
شبح: چرا ولخرجی کرديد که وجهی براتون نمونه؟
عزيزی سخنگوی شورای نگهبان: ارتداد برخی افراد، اشتباه تايپی بوده است.
شبح: ناراحت نباش گه خورديم را برای همين جور وقتها گذاشتن!
بانی فيلم: مهرجويی عطار نيشابوری را میسازد.
سايت بازتاب: رهبر با لباس مبدل (گمنام) در ميان مردم بم! (شايد هم اصفهان)
ياسنو: همايش معتادان گمنام در اصفهان!
شبح: کاش يکی آقا را میساخت که اين روزا خيلی خماری کشيده!
فاطمه ارقه: هی هی پاچهورماليده با همه شوخی با آقا هم شوخی! آقا مثل خاتمی نيست که هر چی بازش کنی لبخند بزنه چوب تو هرچی نودترتون فرو میکنه!
شبح: فاطی جون بگو از اون سرش که قلمبه نيست فرو کنه!
January 19, 2004 02:40 PM
|
Comments (116)
پنجشنبه، 15 آبانماه 1382 | November 06, 2003
●
علافیهای شب جمعهیی
بهروز افخمی (ايران):مردم تهران اين روزها با حيرت نتايج انفعال و تنبلی سياسی خود را در انتخابات سال گذشته شورای شهر مشاهد میکنند.
شبح: جالب است بدانيد جناب آقای افخمی تنبلترين و منفعلترين نمايندهی مجلس هستند.
آن روی شبح: حاجی حضرت عباسی حرف حساب زدی! اگه مردم منفعل و تنبل نبودن فقط به رای ندادن بسنده نمیکردن و نماينده حرف مفتزنی مانند جنابعالی را که در طول دوران نمايندهگیتان فقط دوبار نطق فرمودين را از جایی که غصب کرديد بيرون میکردند آنوقت شما اينجوری تو مجلس فيلمبازی نمیکردی!
روزنامهها: استيضاح ناکام ماند! دیروز 124 نماينده مجلس به ابقای دکتر معتمدی رای دادند.
شبح: جالب است بدانيد حزب مشارکت که اکثريت مجلس را در اختيار دارد طراح اين استيضاح بود!
آن روی شبح: خود گوزی خود خندی عجب حزب هنرمندی!
پوتين (روزنامهی شرق): روسيه پيامی همراه با احترام به تهران خواهد فرستاد.
شبح: يکی نيست بگه تو پوتينی يا دمپایی ابری!
آن روی شبح: بيايد حدس بزنيم پيام محترمانه آقای پوتين چيست:"مستاجرين محترم! شريک ما جناب آقای انگليس اصرار دارد از آنجا که قرارداد اجارهی شما پايان يافته است يا اجاره را بالا بريد يا تخليه کنيد! از آنجا که اين روباه پير خيلی جدی است و جلوی عمو سام را نمیتواند بگيرد ما از بخشی از سهمالاجارهی خود میگذاريم و خواهشمنديم هر چه زودتر مصالحه کنيد که اگر شما را بلند کنند معلوم نيست بتوانيم مستاجری به خوبی شما که برای بيستسال آيندهتان برنامه داريد پيدا کنيم. الاحقير دمپایی آبری"
(با تشکر از دوست طنازی که اينجا را میخواند و ايده از اوست!)
November 6, 2003 01:31 PM
|
Comments (93)
یکشنبه، 30 شهریورماه 1382 | September 21, 2003
●
بابا اينا ديگه کين!
عبدالکريم سروش (حسين حاجفرج دباغ): نگذاريد شعلهی پيوند اسلام و دموکراسی بميرد! (ياسنو 29/6)
شبح: حاجی جون اجازه بده اين شعله بميره تا نه اسلام بسوزه نه دموکراسی! ضمنا گذر پوست به "دباغ"خونه میافته بلاخراه بايد يه روز معلوم بشه که انقلاب فرهنگی! در دانشگاهها براي پيوند اسلام با دموکراسی بود يا آتشي بود برای سوزاندن دموکراسی و آزادی!
رضا خاتمی: امروز قدرت عريان با تمام قوا در برابر اصلاحات صفآرايی کرده است. (ايران 29/6)
شبح: ما میدونستيم اينا مرد نيستند اما ديگه نه اينقدر که طرف جلوشون عريان بشه و باز هيچ کاری ازشون برنياد!
روزنامهی شرق: روسها به ايران اطمينان دادند.
شبح: فراموش نکنيم که روسها قبلا به عراق اطمينان داده بودنند! تازه يکی بايد به روسها اطمينان بده حالا بیچاره کشورهايی که دل به اطمينان دادن روسها خوشکردهاند!
(روزنامهی شرق روز دوشنبه عکس آقای رفسنجانی و بینظير بوتو را روبهروی هم انداخته است. جلوی عکس آقای رفسنجانی نوشته: "هاشمی: فعلا نظرم اين است که کشور را ديگران اداره کنند." جلوی عکس بینظير بوتو نوشته: "بینظير بوتو: چرا نخستوزير شدم" حالا برای اين که سابقهی امر يادتان بيايد اين مصاحبهی آقای هاشمی را بشنويد!)
ابرار اقتصادی: طرح بيمهی همگانی جوجهی يکروزه تا دو ماه آينده اجرا میشود.
شبح: کاش من يک جوجهی يک روزه بودم!
حيدريان(معاون سينمای وزارت ارشاد): طرح بيمهی فراگير (هنرمندان) هفت هشت سالی است که اجرا میشود. (فراموش نکنيد آقای حيدريان اين سخنان را در مراسم گدايی برای پيشکسوتان سينما فرمودهاند!)
شبح: پروروئی اينا در دهان ما يکی را بست! انصافا کم آوردم!
September 21, 2003 11:12 PM
|
Comments (29)
|
TrackBack (0)
سه شنبه، 4 شهریورماه 1382 | August 26, 2003
●
کنوانسيون رفع همهی اشکال تبعيض از زنان در دنيا و آخرت!
آن کس که ز شهر آشنايی ست
داند که متاع ما کجايی ست (نظامی گنجوی ليلی و مجنون)
ماجرای پيوستن به کنوانسيون رفع کليهی اشکال تبعيض از زنان، از آن ماجراهای مضحکی است که اصلاحطلبان به دنبال آن هستند. جای هيچ چونوچرايی ندارد که مردان با زنان برابر نيستند و اساساً خلقتشان بر اساس نابرابری است همآن گونه که برابری آدمها با ساير حيوانات امری بعيد و خارج از ذهن است؛ برابری مردان با زنان هم به همين اندازه دور از ذهن و بعيد است. اصولا هدف خلقت، خلق مردان است و "زنان برای آرامش بخشيدن به مردان آفريده شده اند" و مردان نسبت به زنان "قوام" هستند. البته زنان پارسا و با ايمان موجب ارتقای مردان میشوند و "مردان از دامن زنان به معراج میروند" بعضیها ممکن است بگويد روابط حقوقی بين مردان و زنان بايد عادلانه باشد اينها متوجه نيستند که عدل يعنی هر چيزی سر جای خودش. مثلا اگر مقام آدمها و گاوها يکسان شود اين عين ظلم است. مبنای خلقت و در نتيجه مبنای شرع مقدس که بر اساس فطرت آدمی است بر تفاوت و برتری مرد استوار است نه بر برابری و مساوات. به هر حال نص صريح قرآن کريم و روايت معتبر متواتر آنچنان در اين زمينه زياد است که پذيرش خلاف آن يعنی نفی اسلام و کليتاش.
وقتی داشتم اين مطالب را مینوشتم ياد ماجرای افتادم که چند سال پيش دوستی برایام تعريف کرده بود؛ میگفت: "از طرف اداره به سفر حج تمتع مشرف شده بودم و حاجآقای باصفای ساده دلی همراه و هماتاقام بود. روزی صحبت بر سر آخرت و بهشت و دوزخ شد و از آنجا که حاجآقا از اهل و عيال جدا افتاده بود و فيلاش ياد هندوستان کرده بود، بيشتر مايل بود از احاديث مربوط به بهشت بداند. از حوریهايی که مانند پونهی خود رو کنار جوهای بهشتی میرويند، از حوریهای که برق دندانشان از فرسنگها ديده میشود، از حورالعين و باقی احاديث مرتبطه که ناگهان وسط بحث ياد حاج خانم افتاد؛ در حالی که آب دهاناش را جمع میکرد گفت: زنان؟! بهشت برای زنان چگونه است؟ من برایاش توضيح دادم که همانطور که برای مردان در بهشت حوری است برای زنان هم غلمان است. مردان زيبا و خوش تخم. ناگهان رنگ حاجآقا سرخ شد و رگ غيرتاش ورم کرد که: پس اگر اينجور باشد ما در آن دنيا قرمساق میشويم. من خنديدم و گفتم نه حاجآقا اگر زن مومنهيی داشته باشيد که به بهشت بيايد در آنجا هم میتوانيد با او زندهگی کنيد و فقط خودتان از او متمتع شوید. نفسی به راحتی کشيد و به فکر فرو رفت. ساعتی هيچ نگفت و در بحر تفکر غوطهور شد.. بعد از مدتی رو کرد به من و گفت: ولی خودمانيم همان قرمساق باشيم بهتر نيست؟"
البته من برای دوستم توضيح دادم غلمانها هم در خدمت مردان هستند و پسربچههای نوجوانی هستند که موی بر صورت و عورتشان نرويده است! و به زنان فقط شوهرانشان وعده داده شده است. حالا با خودم فکر میکردم دوستان اصلاح طلب اگر روزی روزگاری موفق شوند با کمک مجمع تشخيص مصلحت نظام و از روی مصلحت و برای دوام و بقای نظام به کنوانسيون رفع تبعيض عليه زنان در دنيا به پيوندند حکما بعدا شروع میکنند به مبارزه برای پيوست به کنوانسيون رفع تبعيض عليه زنان در آخرت! وگر خدای ناکرده در آن دنيا هم کارشان پيش برود آنوقت يک شبه تمام مومنان باغيرت تبديل میشوند به "قرمساق!"
پینوشت:
در سايت زنان نظرسنجی قرار داده شده است که در آن پرسيده شده است:" آيا به نظر شما کنوانسيون رفع همه اشکال تبعيض از زنان مخالف اسلام است؟" و بعد سه گزينه برای انتخاب کردن قرار داده اند. "بلی"، "خير"، تاحدودی" اگر پرسيده بودند "آيا خورشيد از مشرق طلوع میکند؟" و قرار بوذ يکی از گزينههای پاسخ "بلی"، "خير"، تاحدودی" انتخاب شود. شايد در انتخاب "بلی"کمی ترديد میکردم. اما در پاسخ به اين سوآل سايت زنان هيچ ترديدی نکردم و "بلی" را انتخاب کردم! کاش کزينههای مانند "مسلم است اين که پرسيده نداره" يا "بدون شک" هم بود تا آن را انتخاب میکردم. اين کنوانسين نتها مخالف اسلام است مخالف مسيحيت و تمام اديان الهی هم هست حالا اگر مسيحيان يا پنجاه کشور مسلمان قرمساق شدهاند دليل نمیشود که ما هم قرمساق بشويم. دليل میشود؟
راستی در صد و يکمين شمارهی مجلهی زنان متن کامل اين کنوانسيون نوشته شده است که خواندی است. چی؟ مجله زنان نمیخوانيد! اگر مجله زنان نمیخوانيد پس چه میخوانيد؟
August 26, 2003 08:18 AM
|
Comments (51)
|
TrackBack (1)
چهارشنبه، 25 تیرماه 1382 | July 16, 2003
●
اندر حکايت "دادن" خاتمی استعفا را!
اين روزها خبر استعفای آقای خاتمی دهان به دهان میچرخد. بعضیها میگويند: "اين تو بميری از آن تو بميریها نيست و اين بار ديگر آقای خاتمی کاری خواهد کارستان و با شهامت از ديواری که جناح رقيب دورش کشيده است خواهد جهيد!" موضوع جهيدن از ديوار که پيش آمد يا حکايتی افتادم که روزی دوست بسيار عزيزی برایام تعريف کرد. حکايت چنين اين است:
روزی در شهر دورافتادهیی آقا و خانم مسافری در يک زمان و يک لحظه به "پذيرش" تنها هتل شهر مراجعه کردند و اتاق خواستند. مسئول پذيرش گفت: "متاسفانه فقط يک سويت دونفره خالی است. بودور که واردور!" آقا میخواست جنتلمنانه و با رفتاری در خور شان انسانهای مدنی اتاق خالی را به خانم واگذار کند و در جستوجوی جای خالی ديگری باشد که مسئول پذيرش به او اطمينان