سه شنبه، 9 بهمنماه 1386 | January 29, 2008

تلخ و شیرین

این روزها هر چه می‌شنویم خبر تلخ است و بس! دانشجویان دربند هستند. دانشجوی سنندجی ابراهیم لطف الهی زیر شکنجه کشته می‌شود. نشریات بیشتری توقیف می‌شو.د و مجله زنان بعد از ۱۶ سال فعالیت توقیف می‌شود.

این روز ده بهمن را به عنوان روز حمایت وب‌لاگ‌ها از دانشجویان دربند اعلام کرده‌اند. امیدوارم اعتراض یک‌پارچه وب‌لاگ‌نویسان بتواند کمکی برای این دانشجویان دربند باشد و تا قبل از آن که مانند ابراهیم‌ها زیر شکنجه جان دهند یا آثار روحی روانی این شکنجه‌ها را تا پایان عمر تحمل کنند. آزاد شوند.
برای این که کامتان شیرین شود تا تاب این تلخی‌ها را بیاورید. داستان طنزی را که در تاکسی شنیدم و این روزها نقل مجالس مردم شده است را برای‌تان می‌نویسم.
همین چند روز پیش در آستانه انتخابات شکوهمندی که در پیش است. برای نشان دادن اتحاد بین جناح‌های مختلف و هم‌بسته‌گی مردم و مسئولین جناب رئیس جمهور احمدی‌نژاد، سرکار خانم فاطمه رجبی و شیخ اصلاحات جناب حاج‌آقا کروبی به همراه نماینده بازی‌گران سرکار خانم هدیه تهرانی برای افتتاح خط جدید مترو سوار مترو می‌شوند. از آن ‌‌جایی که هر افتتاحی در این سرزمین آریایی-اسلامی تبدیل به افتضاح می‌شود در اولین تونل برق سالن می‌رود و همه جا در تاریکی فرو می‌رود. در میان تاریکی نخست صدای بوسه و سپس صدای سیلی شنیده می‌شود و مترو از تونل بیرون می‌آید. احمدی‌نژاد سعی می‌کند با دست، صورت سرخ شده اش را بپوشاند و مضلومانه و بی‌گناه به اطرافیان‌اش نگاه می‌کند. هیچ‌کس حرفی نمی‌زند اما همه در ذهن‌شان غوغاست و دارند با خود فکر می‌کنند:
فاطمه رجبی: آخ‌آخ محمود تو هم! می‌خواستی هدیه تهرانی را ماچ کنی! بشکنه دست زنیکه سلیطه!
هدیه تهرانی:هه‌هه، این احمدی‌نژاد گاگول می‌خواسته منو ببوسه اشتباهی فاطی را بوسیده اونم با سیلی زده تو گوشش. عحب دست زمختی هم داره.
احمدی‌نژاد:اوه اوه، یک پدری ازت دربیارم حاج مهدی! این ضعیفه نجیبه را می‌بوسی اونم فکر کنه تو که پیری و حال بوسیدن نداری حتما جوان خوش‌سیمایی مانند من بوسیدمش سیلی تو گوش من بزنه! اما این ضعیفه اصلا هم ضعیف نیست چه دست بزنی داره مثل این که اونم از خودمان است.
و در این میان کروبی خودش را به خنگی زده است و دارد سقف را نگاه می‌کند و منتظر است باز مترو داخل تونل شود و او صدای بوسیدن در بیاورد و سیلی محکمی به گوش جناب احمدی‌نژاد بنوازد و دل‌اش خنک شود.

  |

پنجشنبه، 27 دیماه 1386 | January 17, 2008

.تلویزیون درخشان و حسین هسته‌یی

تلویزیون روشن کردن در این روزها زهره شیر می‌خواهد که ما نداریم اما نمی‌دانم چرا ساعت ۸ امشب تلویزیون را روشن کردم که چشم‌تان شب بد نبیند! دیدم جناب حسین خان درخشان خودمان بر صفحه‌ی تلویزیون برادران‌مان نقش بسته است! بله خود جناب حسین درخشان و شبکه هم شبکه‌ی خبر و اخبار ساعت ۲۰. تلویزیون داشت فرمایشات گوهر بار جناب درخشان را در حمایت از انرژی هسته‌یی بیان می‌فرمودند! دنیای که کندی‌اش بوش باشد و چه‌گواری‌اش احمدی‌نژاد خب مسلما تحلیل‌گر سیاسی‌اش هم باید جناب درخشان باشد. یاد جناب مدرس و سخن گوهر بارش که سیاست ما عین دیانت ماست به‌خیر! احتمالا انرژی هسته‌یی‌مان هم مثل گاز لوله‌یی‌مان بی‌رمق از آب درمیآید آقای درخشان مجبور می‌شوند با درخشش خودشان سوخت اتمی تهیه کنند.
خلاصه باز انتخابات شد و بازار قرمساقی پررونق و تنور نان به نرخ روز خوری گرم! یک پیتزای قرمه‌سبزی کم است که باید از اولین کیوسک ابتیاع کنیم. اجرتون با سید الشهدا بذارید اگه قرار ما برگردیم و خاطرات نشخار کنیم بعد انتخابات خدمت برسیم

  |

چهارشنبه، 8 فروردینماه 1386 | March 28, 2007

چندی دیگر نه از آن ما پیدا خواهد بود نه از آن همسایه!

ماجرای ایران و همسایه‌اش و متجاوزان! و آورد و برد انگلیسی‌ها به این سو و آن‌سوی مرز و دوست‌داران دیرینه و تاریخی‌شان. مرا یاد حکایتی از عبید انداخت حکایت را بی‌هیچ شرح و بسطی نقل می‌کنم اگر ربط‌اش را دانستید فیض مضاعف می‌برید و اگر نه، محظوظ می‌شوید از شنیدن حکایت شیرینی از عبید و اگر نه فیض مضاعف بردید نه حظ مجرد حداقل این خاصیت را دارد که این شبح بخت برگشته جان سالم به‌در می‌برد از کوکتل‌مولوتف مداد سفیدی هرچند هر چه از دوست رسد نیکوست حتا کوکتل مولوتف!
و اما حکایت:
شخصی زن روستائی را دوست میداشت روزی زن با او گفت اگر میخواهی که تو جماع کنی و شوهرم در خانه گوش دارد فردا گاوی فربه به دیه‌آور که میفروشم. مردک روزی دیگر گاوی فربه بیاورد که این گاو را بجماعی میفروشم. شوهر در خانه رفت و با زن گفت. زن گفت سهل است تو بخر تا من به خانهء همسایه روم و ..س او را بعاریت بستانم و کار او بسازم و گاو ما را باشد. شوهر راضی شد زن در خانهء همسایه رفت و بیرون آمد و با وی در خانه نهفت و در خانه بشوهر سپرد مرد از شکاف در نگاه میکرد و آورد و برد ایشان میدید. برادرش بیامد و گفت مبادا که این مرد بغلط رود. شوهر گفت چندانکه احتیاط میکنم این مردک چنان در سپوخته است که نه از آن ما پیداست و نه از آن همسایه.(کلیات عبید زاکانی ۲۷۷)

  |

چهارشنبه، 15 شهریورماه 1385 | September 06, 2006

شير تو شيريسم!


× عکس رو ديديد؟ اين يکی مثل اون يکی تقلبی نيست خودم شخصا از روی گوگل گرفتم. به آن ستاره‌ی داوود که نشان اسرائيل و صهيونيسم است دقت کنيد فکر می‌کنيد اين تصوير هوای از کجاست؟ تله‌آويو؟ اورشليم؟ نه اين تهران است و آن جا هم نمايی هوايی از پارک ملت! بله مشاهده‌ی ستاره‌ی داوود در مرکز اسلام حتما برای شما هم ديدنی! اگر به اين شبح سرپا تقصير اعتماد نداريد خودتان سری به Google Erth بزنيد بيايد بالای تهران و شيرجه بزنيد روی پارک ملت کمی که نزديک بشيد جمال بی‌مثال ستاره‌ی داود را خواهيد ديد. حتما می‌گيد:"خب که چی؟" که هيچی ديدم جالبه براتون نمايش‌اش دادم بی شرح و بسط!
× همسر گران‌قدر سخنگوی دولت هم عجب کتاب با حالی نوشته! يک پاشو گذاشته روی جناح راست يکی رو جناح چپ و ترکمون زده به چپ و راست و ميانه حضرات! البته می‌گويند ميانه‌ها برای لحظاتی موفق شدند شکاف بين اين دولت و اون دولت را تماشا کنند و حظ وافر ببرند! از بين تمام حرفی که اين عليامخدره زده اين تقاضا برای ازاله‌ی لباس خاتمی از همه قشنگ‌تر و شيک‌تر بود. احتمالا هواداران جناب خاتمی در گردهمايی آتی اصلاح طلب‌های قبلی و حسرت‌خورهای فعلی برای کوری چشم دشمنان ايشان با گل‌های سفيد ضدخشونت دست و سوت می‌زنند و به صورت ريتميک و هم صدا می‌گويند:"خاتمی لخت‌ش قشنگه!"
البته به قول ظريفی از خانمی که هر شب، يا حداقل در شب‌های جمعه، به او "الهام" حادث می‌شود بيش از اين انتظار نمی‌رود!
× امشب قرار بود خبر فوق‌العاده‌ی کشف شگرفی در داخل کشور اعلام شود که از انرژی هسته‌ای حق مسلم ماست هم مهم‌تره؛ اونم خبر کشف داروی ايدز در داخل کشور است! بعضی از معاندين به ديده‌ی هزل به اين ماجرای کشف داروی ايدز نگاه می‌کنند اما به کوری چشم دشمنان اسلام که تصور می‌کردند فراگيری اين بيماری در حوزه‌های علميه موجب تضعيف بيضه‌ی اسلام می‌شود با کشف اين دارو اين خطر مهلک هم برداشته می‌شود.
ضمنا نسرين هم می‌تواند نفس راحتی بکشد چون درست است که بهروز با ايدز از فرنگ برمی‌گردد اما دانشمندان ايرانی احتمالا با پول شوکت موفق به کشف داروی ايدز شده اند و مسئله را حل می‌کنند! دوستان خارج کشور از فهم اين پاراگراف آخر عاجزند! موضوع برمی‌گردد به سريال پربيننده‌ی نرگس که برای ديدن آن موضوع مهاجرت از ايران به خارج معکوس شده است و از خارج همه دارند مهاجرت می‌کنند به داخل تا اين سريال مشعشع را ببينند و با دو چشم خود مشاهده کنند از معجزات خاله‌ی بهار که صبح و ظهر و نصف شب در حال نماز خواندن است چگونه بچه‌ی نسرين يک شبه رستم‌وار ره يک سال پيموده است... بی‌خيال شيد خوابم گرفته خزعبل سر هم می‌کنم.

  |

چهارشنبه، 27 اردیبهشتماه 1385 | May 17, 2006

ییک خبر خوب، یک نامه‌ی بامزه و چند چیز بی‌ربط نارسیستیک

خبر خوب را همه شنیده‌اید حکم اعدام فیض مهدوی فعلا اجرا نمی‌شود. اجرا نشدن این حکم به خودی خود خبر مسرت‌بخش است هر چند زیر تیغ اعدام بود مرگی هرروزه است و باید از تلاش برای برچیده شدن حکم اعدام به طور کلی و به طور خاص در مورد زندانیان سیاسی تلاشی هر روزه کرد.
و اما نامه‌ی بامزه!
هر چند خود نامه به تنهایی بیشتر به طنزی الهام شده توسط خدایی شرمنده از اوضاع تراژیک فعلی می‌ماند تا نامه‌ای جدی؛ اما لطیف‌های ریز و درشت و اس‌ام‌اس‌های رنگارنگی که روز و شب داریم می‌شنویم بسیار محظوظ‌مان کرده است. از جوک‌ها که بگذاریم خدائیش و حضرت‌عباسیش مشنگی چون بوش را قشنگی چون احمدی‌نژاد سزاست. این طرفه بگفتیم و یاد شعرکی بیم‌وامیدی افتادیم که شباهت بسیار قریبی دارد بر مرقومه‌ی رئیس قم‌بور سرزمین آریایی اسلامی به هم‌تایی‌اش در ایالات متفرقه‌ی امریغ بخوانید و حظ ببرید:
سال‌ها بود تو را می‌کردم
همه شب تا به سحرگاه دعا
یاد داری که به من می‌دادی
درس آزاده‌گی و مهر و وفا
همه کردند چرا من نکنم
وصف روی گل زيبای تو را؟
تا ته دسته فرو خواهم کرد
خنجر خود به گل‌وگاه نگاه
تو اگر خم نشوی تو نرود
قدر رعنای تو از اين درگاه!

اگر آمريکايی‌ها اندکی از اين صنعت بيم‌واميد ايرانی‌ها سر در می‌آورندند می‌دانستن که حضرات مقداری گزانگبين داخل جام زهر کرده‌اند و بخورد جناب بوش داده‌اند تا اگر اوضاع ماه عسلی شد وجه گزگبينی‌ آن را بجشبند و اگر اوضاع زهرماری شد کاسه زهر سربکشند! القصه... ولش کن حوصله داری!
حالا می‌خواستم بگم اگه خاطرمبارکتان باشد چندی پيش ارجيفی نوشتيم تحت نام "اس‌ام‌اس‌بازها" و جلب است که اين اراجيف‌نامه بسی مورد توجه واقع شده است. می‌گيد نه!؟ آخه چرا می‌گيد نه؟ بريد روش کليک کنيد ببينيد چه خبره!
اما يه اتفاق بامزه‌ی ديگه هم افتاده من خيلی خيلی وقت پيش يه داستانک نوشتم به نام:"خط بريل" حالا مدتی بود هی می‌ديدم يه عده به نام‌های مختلف کامنت می‌ذارند اونا جا می‌پرسند:" اآیا خط بریل دارای ۶۳ حالت ترکیبی میباشد؟" راست‌شو بخواهيد فکر می‌کردم هکری خداپرست قصد آزار اين شبح ملحد را دارد به همين خاطر کارم شده بود کامنت پاک‌کنی تا اين که چند روز پيش خانم هم‌کاری آمد از من پرسيد:"خط بريل چند حالت ترکيبی داره؟" منو می‌گی دچار پارانويايی حاد شدم و تصور کردم اين خانم هم شبح را می‌شناسد هم از آن بدتر قصد آزار آن را دارد! که موضع پارنوئيک را خيلی زودکنار گذاشتم و گفتم قصه چيست که معلوم شد مسابقه‌ای در روزنامه‌ها به نام "مرز پرگهر" طرح شده است که يکی از سوآل‌های‌اش اين است که "آيا خط بريل داری 63 حالت ترکيبی است؟" گفتم جان هر چه عصای سفيدی است اگر فهميدی به من هم بگو که ديروز آمد و گفت زنگ زده است به انجمن نابينايان و پاسه درست است ما هم در نظرخواهی نوشتيم که همه بدانند. حالا که می‌خواهيد بدانيد اوضاع چه خبر است اينجا را کليک کنيد البته وقتی فهميد موضوع جديه دل‌م سوخت که چرا کلی کامنت درست و درمون را پاک کردم! العفو!
پی‌نوشت:
روزنامه‌ی ايران بخت برگشته شکری خورده است که در آن مانده، کاريکاتوری در اين روزنامه (ظاهرا در صفحه‌ی کودک و نوجوان‌اش) منتشر شده است که توهينی آشکار به ترک‌ها و زبان ترکی است. در اين کاريکاتور پسری دارد با سوسکی حرف می‌زند و سوسک به ترکی می‌گويد:"نمنه"! چيزی که از اين کاريکاتور و توهينی که نمی‌توان به هيچ شکل از آن تفره رفت مهم‌تر است رواج جوک‌هايی است که هر روز در محافل شنيده می‌شود يا در چت‌روم‌ها و اس‌ام‌اس‌ها خوانده می‌شود. سازنده و خواننده اين جوک مردم مختلف هستند که به زبان فارسی حرف می‌زنند ترک يا فارس يا گيلک يا لر يا عرب وقتی با زبان اول يا دوم‌شان فارسی صحبت می‌کنند به راحتی حاضر می‌شوند و نقل و ترويج اين جوک‌ها به بهای لحظه‌ای خنديدن به خودشان يا توده‌ای عظيم از مردم توهين کنند. مبارزه با اين ضدفرهنگ وظيفه‌ای همه‌ی ماست. بياييد به اين جوک‌ها نخنديدم و آن‌ها را ترويج نکنيم. به هر حال اميدورم اعتراضات گسترده‌ای که با چاپ اين کاريکاتور به پا شده است هدف‌اش را جايگزين کرده شووينيسمی به جای شوونيسم ديگر قرار ندهد. شوونيسم ترک و فارس و عرب و لر و گيلک نمی‌شناسد. شوونيسم ضد انسان است و با پاره پاره کردن انسان‌ها سعی به تحميق و بهره‌کشی از آن‌ها را دارد.

  |

جمعه، 26 اسفندماه 1384 | March 17, 2006

خنده‌هاي آخر سالي

ايميلی بامزه اي از گروپ روزنه به دستم رسيد. (البته اين گروپ روزنه با آن سايت روزنه هيچ نسبتی ندارد!)
اول داستان نوشته شده در گروپ را نقل می‌کنم بعد تکلمه‌ای شبحی در انتها می‌آورم! قرض و مرض از نقل اين داستانک نشاندن لبخندی در اين روزهای آخر اين سال نکبتی بر لبان شما ست و بس.

يك زوج در اوايل 60 سالگی، در يك رستوران كوچيك رمانتيك سی و پنجمين سال‌گرد ازدواج‌شان را جشن گرفته بودن . ناگهان پری كوچولوی قشنگ‌ای سر ميزشون ظاهر شد و گفت:
"چون شما زوجی مثال زدنی هستين و درتمام اين مدت به هم وفادارموندين، هر كدومتون می‌تونين يك آرزو بكنين."
خانم گفت:
"اووووووووووووووووه ! من می‌خوام به همراه همسر عزيزم، دور دنيا سفر كنم."
پری چوب جادووييش رو تكون داد و " اجی مجی لا ترجی" دو تا بليط برای خطوط مسافربری جديد و شيك QM2در دست بانوی وفادار و قدرشناس ظاهر شد.
حالا نوبت آقا بود، چند لحظه فكر كرد و گفت:
"خب، اين خيلي رمانتيكه ولی چنين موقعيتی فقط يك بار در زندگی آدم اتفاق می‌افته، بنابراين، خيلي متاسفم عزيزم! آرزوی من اينه كه همسری 30 سال جوانتر از خودم داشته باشم."
خانم و پری واقعا نااميد شده بودن ولی آرزو، آرزوه ديگه و قرار نيست پری‌ها زير حرف‌شون بزنند حتا اگر با موجودی ناسپاس روبه‌رو باشند. پس پری چوب جادويی‌اش را چرخاند و...
"اجی مجی لا ترجی"
و آقا 92 ساله شد!
پيام اخلاقی اين داستان:
مردها شايد موجودات ناسپاسی باشند، ولی پری‌ها... مونث هستند!
و اما يک نکته‌ی شبحی:
اين پری نازنازی از آن مونث‌های اولترافمنيست تشريف داشتند که بيش از اين که طرف‌دار حقوق زنان باشند دشمن مردان هستند! و معمولا اين دشمنی به زيان خود خانم‌ها تمام می‌شود. مثلا تصور کنيد اين خانم حالا بايد در سفر دور دنيا آخ و تف مردی نود و دو ساله را جمع کند! اما اگر اين پری فمنيست درست حسابی بود می‌توانست به جای آن کار خصمانه روش دوستانه‌تری را پيش بگيرد و آن خانم را 30 سال جوان کند! حالا خانم و آقا هر دو به آرزوشون رسيده بودند و خانم می‌توانست سفری بسيار جالب آن‌قدر جالب که تا پايان عمر حسرت‌اش بر دل آقای ناسپاس بماند تدارک ببيند و البته بعد از اين سفر به دور دنيا اين خانم جوان به آن آقای ناسپاس می‌گفت:
"عزيزم! اختلاف سنيمون زياده و من چاره‌ای ندارم که ترک‌ات کنم! برو يه احمق ديگه گير بيار که حاضر باشه با مردی که سی سال از خودش بزرگ‌تره زنده‌گی کنه!"

  |

جمعه، 10 تیرماه 1384 | July 01, 2005

اندر حکايت مردم خندان!

گويند روزی انسان نيازمندی با توپ پر، نيمه شب، به مسجد رفت و شروع کرد رو به آسمان به مجادله با
خدا و گفت: "ديگر وعده وعيد بس است صد تومان بده‌کارم اگر خدایی و بزرگ‌وار تمام و کمال اين صد تومان را بده که اگر بدهی و يک ريال‌اش کم باشد قبول نمی‌کنم و برنمی‌دارم." خادم مسجد که در همان حوالی بود و درخواست مرد را شنيد برای کنف کردن او نود و نه تومان در کيسه‌یی گذشت و از پشت ديوار جلوی پای مرد انداخت. مرد نيازآورده کيسه را برداشت و شروع کرد به شمردن پول‌های کيسه و ديد نود و نه تومان است. با خون‌سردی سر رو به آسمان کرد و گفت:"خدا را خدای‌ات را شکر که جای حق نشستی و اند معرفتی اما حساب‌گری‌ات منو کشته نمی‌دانستم پول کيسه را هم حساب می‌کنی!" اين بگفت و نود و نه تومان را درون کيسه نهاد و کيسه را به جيب فرو برد و بشکن‌زنان از مسجد خارج شد. و سپس هيچ نبود، مسجد بود، و خادم بور شده!
تاويل و تفسير اين حکايت و خط و ربط‌اش با انتخابات بماند به عهده‌ی دوستان هرمنوتيکسين؛ اما روزهايی که تنور انتخابات گرم بود اوضاع در اينجا بسيار شبيه به آن‌چه بود که مهرجویی در "مهمان مامان" فيلم و، اين انيميشن، نقاشی‌اش کرده است. اصولا شوخ‌طبعی اين ملت تا سنگ لحد ادامه دارد. در حالی که گروهی داشتند در خيابان فرياد می‌زدند و از فاشيسم می‌ترساندمان و قيافه‌ی مردم مضطرب جمهوری پنجم فرانسه را به خود گرفته بودند؛ اگر موبايل‌شان را می‌گرفتيد و سری به اس‌ام‌اس‌های‌اش می‌زديد می‌ديديد پر از جوک است! همان شب انتخابات مرحله‌ی دوم که طبق شعارها‌ی داده شده شب سرنوشت يک ملت بود اس‌ام‌اس‌ها در هوا پرواز می‌کرد و جوک بود که رد و بدل می‌شد. يکی از جوک‌های بامزه اما کمی بی‌ادبانه‌اش اين بود: اگر گفتيد فرق خاتمی با احمدی‌نژاد چيه؟ به خاتمی داديم و نکرد اما به احمدی‌نژاد ندادیم و کرد!
خلاصه به نظر می‌رسد نتايج اين انتخابات در مرحله‌ی اول و دوم که عده‌یی کار صهيونيست‌ها می‌دانند و گروهی توطئه‌ی تحريم‌کننده‌گان انتخابات و گروهی حاصل نادانی مردم ايران می‌شمارند فقط حاصل شوخ طبعی مردم ايران است! به قول جاهل محله:"خدايا! مُردم از خوشی غم برسون!"
به هر حال اين انتخابات موجب يک‌دستی و از آن مهم‌تر يک‌شکلی نظام شده و شکل و محتوا بر هم منطبق شد و ديگر اين چهره با هيچ لبخندی زيبا نمی‌شود.
مردم شاد و شنگول کشور گل‌وبلبل هم شعارشون شده: "بخند تا دنيا بهت بخنده!" اما فعلا دنيای کانتی چارشاخ، به ‌جای خنديدن دارد مات و مبهوت به اين مردمی که در کاسموس(Cosmos) کائوسی (آشوب Chaos) هر روز منبع جديدی برای مطالعات مردم‌شناسی صادر می‌کنند می‌نگرد.
در نوشته‌ی قبلی اظهار لحيه فرموده بوديم که اگر چنين و چنان نکنيد مرغان آسمان به حال‌تان گريه می‌کند در اين جمعه‌ی فرح‌بخش به حضور انورتان عارضم که هم‌اکنون مرغان آسمان از حال و روزمان دل‌ريسه رفته‌اند و دارند غش غش می‌خندند...

  | |

جمعه، 13 خردادماه 1384 | June 03, 2005

چيستان انتخابات

گفتيم اکنون که تنور انتخابات رو به سردی گرايده است و در اين شهر و ديار هر چند جام جم‌شان صبح تا غروب بر تنور فوت می‌کند اما هيچ دود و دمی از تنور بلند نمی‌شود ما به وظيفه‌ی ملی و مذهبی و به قول بامداد عزيز آريایی-اسلامی‌مان عمل کنيم و جايزه‌یی طرح کنيم و چيستانی! به دوستانی که پاسخ چيستان را درست بگويند 5 سکه‌ی طلا بعلاوه ماهانه پنجاه هزارتومان وجه نقد و مقداری هوای تازه در دولت رفاه و يک دور هواپيماسواری مجانی بر روی قالی‌چه‌ی حضرت سليمان و تماشای مجانی فيلم‌های آرواره‌های اسيلبرگ و بينوايان ويکتور هوگو و به‌خاطر پسرم هرگز جايزه می‌دهم. البته اين وعده را همان اندازه جدی بگيريد که وعده‌های انتخاباتی را جدی می‌گيريد!
عجايب صنعتی ديدم در اين دشت
که حکمی شش بود و هشت می‌گشت
نهادم پرسشی اندر ميانه
که دانی حال و روز اين زمانه

و اما چيستان:

آن چيست که در "راست" هست اما در "چپ" نيست
در "معين" است اما در "مهرعليزاده" نيست
در خيلی‌ها هست اما در اين هشت تن آل ولايت نيست
در پنج‌تاشان هست و در سه‌تاشان نيست.
پاسخ:؟

راهنمایی:
مشابه اين چيستان در زبان عامه اين است که از فرهنگ کوچه‌ی شاملو (ص 655 کد 2951) ديده‌ام:
آن چيست که در سار هست اما در مار نيست
در زمين هست اما در زمان نيست
در باغ است اما در راغ نيست؟

پاسخ: سيب (حروف س و ی و ب)

بخش جنبی مسابقه
آن چيست که ارغوان قبائی دارد
بيرون و درون شهر جائی دارد
گرد است و مدور است و تاجی به‌سرش
باريک چو دمب موش پائی دارد؟

احتمالا حدس زده‌ايد منظور يکی از نامزدهای به قول آرمين عزيز انتخابات قهوری است اما اشتباه می‌کنيد اين چيستان را هم از کتاب کوچه صفحه‌ی 653 کد 2937 انتخاب کرده‌ام و پاسخ‌اش می‌شود:
چغندر!

  | |

پنجشنبه، 22 اردیبهشتماه 1384 | May 12, 2005

شيخ دارو را سر کشيد!

وحشی بافقی قطعه‌ی مشهوری دارد که بعضی از ابيات آن مثل سائر شده است و حتما شما اين بيت آن را زياد شنيده‌ايد:
آن قاطر چموش لگد زن از آن من،
آن گربه‌ی مصاحب بابا از آن تو![1]
نيازی به گفتن ندارد که اين قطعه‌ درباره‌ی حرف‌های برادر بزرگی است که مشغول تقسيم ارث پدر با برادر کوچک‌تر خود است. (قبلا متن اين قطعه را اينجا (دميدن از سر گشاد سورنا) نقل کرده ‌ام) بعد از شنيدن "کلاه بودن" رياست جمهوری توسط آقای خاتمی و "داروی تلخ بودن" آن توسط آقای رفسنجانی فوری به ياد اين قطعه افتادم ابياتی که در وصف آقای خاتمی بود از خاطرم گذشت اما با خودم گفتم:"شبح! چوب به مرده زدن از آداب جوان‌مردی به‌دور است. پس اين سيدخدازده را رها کن و به شيخ سرانجم آمده بپرداز" حاصل اين شد که از پی می‌آيد:
"زيباتر، آن‌چه ماند ز آقا، از آن تو!
بد، ای برادر! از من و، اعلا از آنِ تو!"
اين جام تلخ پر ز مکافات از آن من
وان وعده‌ی شراباً طهورا از آن تو
اين بچه‌های گرد و قلمبه‌ از آن من
تابوت‌های خالی‌ی پر ز سخايا از آن تو
اين پسته‌ها‌ی دهان بسته‌ی گريان از آنِ من
آن نخل‌های سربريده‌ی خرما از آن تو
آب سياه بی‌بهای سوزان از آن من
جوی شير و حوری برنا از آن تو
اين پرچم سه رنگ لرزان از آن من
آن چوب خوش‌تراش چرب‌بالا از آن تو
اين رای‌های پاره‌پاره‌ی صندوق از آن من
آن افتخار شهروندی دانا از آن تو
--------------------------------------------------------------------------------
[1] - کتاب کوچه حرف آ ماده‌ي 2985؛ احمد شاملو، آيدا سرکيسيان؛

  | |

پنجشنبه، 18 فروردینماه 1384 | April 07, 2005

دروغ سيزده نبود!

وقتی روز سيزده فروردين مطلب:"سياست در تعطيلات" را نوشتم بسياری از دوستان تصور کردند با دروغ سيزده يا اول آوريل ديگری روبه‌رو هستند. حق داشتند در سه سال گذشته سه شوخی نوروزی به دوستان هديه دادم که کم‌وبيش کارساز بود اما اين‌بار شيوه‌ی ديگری در پيش گرفتم و مطلب کاملا مستند و درستی را به نحوی مطرح کردم که همه تصور کنند دروغ سيزده است و البته کمی هم خوش‌شانسی آوردم مثلا وقتی خبر مرگ پاپ را می‌نوشتم پاپ هنوز زنده بود اما همان شب مرد.
به هر حال هر چند از نظر امنيتی کار خطرناکی است اما تصميم گرفتم بخشی از نوار ضبط جلسه‌ی بسيار محرمانه‌ در حضور آقای رفسنجانی را اين‌جا منتشر کنم.
برای گوش دادن به صبحت آقای هاشمی اينجا را کليک کنيد.
----------------------------------------------
پی‌نوشت:
برای خواندن ساير طنز‌های شبحی اينجا را کليک کنيد!

  | |

شنبه، 13 فروردینماه 1384 | April 02, 2005

سياست در تعطيلات

رسم نانوشته‌یی در سياست سرزمين گل و بلبل‌مان است که اتفاقات سياسی مهم در تعطيلات بی‌سروته نوروز می‌افتد؛ مرگ مشکوک حاج احمد آقا، ترور حاج سعيد و مرگ مرموز دکتر نوربخش در همين ايام تعطيلی و نزديک به تعطيلی اتفاق افتاد اما امسال در اين روزهای تعطيلی اتفاقات بامزه‌یی افتاد که چون مدتی چيزی ننوشتم، تا تعطيلات‌تان را خراب نکنم، يک جا به سمع و نظر شما می‌رسانم.
1- اين روزها بازار انتخابات گرم است و قرار است تنورش نيز گرم شود. حکومت ايران به اين نتيجه رسيده است که خود را خلع لباس کند و مکلا‌ها را به جای معم‌ها بنشاند. رئيس مجلس که به سلامتی مکلا شد ظاهرا قرار است رئيس "جمهور" هم مکلا شود. جناح هميشه راست مکلاهای خود را معرفی کرده است اما جناح گاه چپ و گاه چپ‌اندرقيچی دو نامزد معم دارد که بلاتکليف هستند يکی "شيخ" بزرگ (حضرت ايشان در روزنامه‌ی جامعه "عالی‌جناب" بودند و در روزنامه‌ی شرق "شيخ" شده‌اند!) و يکی بهشتی معرب، جناب کروبی. شيخ مدتی با مشاوران خود مشورت کرد و هر کاری کرد که ريش بتراشد و کلاه بر سر بگذارد نشد که نشد و دليل آن هم اول اين بود که ريشی برای تراشيدن نداشت و دوم اين که عفت نگذاشت! اين که حضرت شيخ چه تصميم گرفت در ادامه و در بند مستقلی خواهد آمد. جناب کروبی اما ظاهرا دارد حرف مشاوران‌اش را گوش می‌کند و قرار است حرف‌های تند تند بزند تا بلکه دادگاه ويژه‌ی روحانيت همان جور که به يوسف اشکوری لطف کرد و او را مکلای ساک به دست کرد ايشان را نيز خلع لباس کنند و مکلا شود و بعد در انتخابات شرکت کند. حالا اين را که از سر مزاح گفتيم اما اخبار شنيده شده حاکی است که حاج آقا کروبی يا فکری به حالا نعلين و لباده و عبا و عمامه‌اش بکند يا از انتخابات به سود معين کناره‌گيری کند.
2- ابتکار شيخ بزرگ اما بسيار شنيدنی است از اين که اولين کسی هستم که اين خبر مهم درگوشی را منتشر می‌کنم در پوست خودم نمی‌گنجم. خواهش می‌کنم معرفت داشته باشيد و اگر اين خبر را جایی نقل کرديد منبع خبر را فراموش نکنيد. هر چند احتمالا تيتر روزنامه‌ی شرق فردا اين خواهد بود. (البته احتمالا صفحه‌ی اول روزنامه‌ی شرق در مورد مرگ پاپ باشه چون پاپ مرده اما هنوز خبرش را منتشر نکردن منتظر هستند دود از دودکش واتيکان بالابره!) دق مرگ‌تان نمی‌کنم و خبر را واگو می‌کنم. هاشمی با پلتيک بسيار بديعی بار ديگر فائزه را جلو انداخته است و قرار است فائزه به عنوان کانديدای رياست جمهوری معرفی بشود. لابی‌های آقای رفسنجانی با شورای نگه‌بان هم به نتيجه رسيده است و آن‌ها هم موافقت کرده‌اند البته قرار شده است معاون اول رئيس جمهور از جناح مورد علاقه‌ی شورای نگه‌بان انتخاب شود که هنوز اين مسئله قطعی نشده است. جالب است بدانيد که رئيس تبليغات رياست جمهوری فائزه، شخص مشهور و معروفی در سياست و کتابت و وب‌لاگ‌نويسی است گيرم نوع ديگرش وب‌لاگ‌نويس است. او اصولا به سياست‌مدارن زن علاقه دارد و کتاب "سه زن" و "خانم" را و چند کتاب زنانه‌ی ديگر ايشان هم که معرف حضور همه‌ هست. به زنان هر دو رژيم هم نزديک بود و اگر قرار است آدم به رژيمی نزديکی کند همان به‌تر و هوش‌مدانه‌تر که با زنان آن رژيم نزديکی کند. اما جالب‌تر اين که فائزه اين‌بار هم قرار است با "ستون‌"اش بيايد همان ستون روزنامه‌ی زن. اما از اين "ستون" تا آن "ستون" يک جناب مرتضوی و يک دست لباس زندان هست. می‌گويند آقای مرتضوی بعد از اين که شنيده است صاحب "ْستون" با چشم و ابرو غمزه‌یی آمده است و به پيش‌نهاد فائزه جواب مثبت داده است آقای مرتضوی عکس "صاحب ستون" را با لباس زندان به وسيله‌ی ايميل هری‌پاتری به ديار فرنگ روانه کرده است و فقط نوشته است "آسيد سياست اشکنک دارد سرشکستنک دارد قرار بود لباس زندان را قاب کنی بزنی تو اتاق خواب‌ات چی شد؟ خوشی تو ديار فرنگ زده زير دلت!؟" حالا خودتون فردا يا حداکثر پس‌فردا خبرها را در روزنامه‌ها و وب‌لاگ‌های شرقی و غربی خواهيد خواند پس وراجای‌های شبحی به کارتان نمی‌آيد.
3- اما سياست فقط رژيم و حواشی‌اش نيست که در تعطيلات خبرساز می‌شود. در اپوزيسيون هم خبرهای فرخنده‌یی افتاده است. خانم آذر ماجدی با خواهرشوهرش آشتی کرد و انشعاب حککا به خوبی خوشی تمام شد. دوباره حزب وزن‌های بورژوازی را به خود آويزان کرد و شد حزب قبلی که نيمی وزنه‌ی بورژوازی بودن و نيمی چپ سنتی! و کارگران هم به فرخنده‌گی اين خبر تمام تعطيلات بی پايان نوروزی را اعتصاب کردند و سر کار نرفتند و از فردا دوباره سر کار می‌روند. خبر پايان اعتصاب و سر کار رفتن کارگران را فردا می‌توانيد در سايت روزنه بخوانيد.

چند خبر و اتفاق مهم ديگه هم افتاده بود که بماند برای بعد. اگر تا چند روز آينده اين خبرها به بيرون درز پيدا کرد يک عده می‌گويند: "شبح اطلاعاتی است" وگرنه اين اطلاعات محرمانه يا فوق محرمانه را از کجا آورده بود اگر هم به بيرون درز پيدا نکرد و منتفی شد حتما خواهند گفت: "شبح دروغ‌گوست و دروغ گفته" پس به هر حال اين شبح بخت برگشته يا خائن است يا دروغ‌گو!

  | |

جمعه، 5 فروردینماه 1384 | March 25, 2005

طنزهای نوروزی: کنفرانس جراحان‌برتر

دوست عزيزی داستانی از عزيزنسين چند شب پيش برای‌ام تعريف کرد که گفتم شما را شريک آن کنم که بی‌مناسبت با اين روزهای ما نيست. البته احتمالا آنچه دوست‌ام از حافظه از عزيزنسين نقل می‌کرد با متن اصلی تفاوت‌های داشت اما مسلما نقل قول من با تعريف دوستم تفاوت‌های بسياری دارد. و اما اصل ماجرا:
در کنفرانس بين‌المللی جراحان، زبردست‌ترين جراحان کشورهای مختلف جمع شده بودند و کارهای برجسته‌ی خود را به نمايش می‌گذاشتند. جراحی دختر جوان بسيار خوش‌اندامی را روی سن آورد و تحسين جمعيت را وا داشت سپس جراج رو به جمعيت کرد و گفت: "اين خانم مادربزرگ من است که با جراحی پلاستيک به اين سن و سال ديده می‌شود." کف زدن حظار تمامی نداشت.
جراح بعدی مرد قوی‌هيکلی را روی سن آورد که راحت‌تر از رضازاده‌ی خودمان وزنه‌یی را بالای سر برد. بعد جراح رو به جمعيت کرد و گفت: "ايشان کارگر راه‌آهن بودند که زير قطار رفت و دو نيم شد او را زنده نگه داشتم و با پيوند اعضا مجددا به زنده‌گی برگشت و همان‌طور که می‌بينيد از اول‌اش هم بهتر شده است." نخست چند تک دست از جمعيت مبهوت به هوا خواست و سپس دست زدن حظار تمامی نداشت.
جراح بعدی از کشور ترکيه آمده بود و با خود مرد نحيفی را روی صحنه آورد. همه منتظر بودند که ببينند جراح حاذق ما چه کرده‌ است با شوهای قبلی که ديده بودند احتمالا حدس می‌زدند که آن مرد مفلوک از چرخ گوشت رد شده است و جراح او را به اين شکل سرپا نگه داشته است. جراح پشت ميز خطابه رفت و گفت: "من لوزه‌های اين مرد را عمل کرده‌ام." صدای هو جمعيت داشت بلند می‌شد و چند تک صدا که "آقا ما را مسخره کردی" شنيده می‌شد که جراح با خون‌سردی ادامه داد:" لازم به ذکر است که ايشان روزنامه‌نگار است." حضار قانع نشده بودند و تک صداهای "خب يعنی چی؟ روزنامه‌نگار باشه..." شنيده می‌شد و جراح که خود را نباخته بود و ظاهرا به جايزه اول هم چشم دوخته بود ادامه داد:"در کشور ما روزنامه‌نگارن حق ندارند دهان خود را باز کنند لذا من لوزه‌ی ايشان را از مقعدشان عمل کردم!"

  | |

چهارشنبه، 22 مهرماه 1383 | October 13, 2004

چند خبر خوندنی!

ايران سه بر دو قطر را برد!
الان ملت می‌ريزن بيرون و تن بعضی‌ها را می‌لرزونن!
1- خاتمی به سی و دو نفر "نشان" داد!
خب چشم اين سی و دو نفر روشن پس خاتمی چيزی داشت که نشان بدهد! بر منکرين بی‌چيز بودن‌اش لعنت.
2- ابطحی استعفا داد!
دوست وب‌لاگ‌نويسمان بالاخره استعفا داد و به کسوت آدميزادی درآمد. البته بايد حالا حالاها هی استعفا بدهد تا در جمع وب‌لاگ‌نويسان بپذيريم‌اش! ولی مشاور شدن ايشان برای خاتمی که خود مشاور است موجب شده است که لقب جامع المشاورات را برای او انتخاب کنيم. خلاصه هر کس با هاله و زيتون بگرده سرنوشتی بهتر از اين نصيب‌اش نمی‌شه!
برای استعفای ايشان تفالی به حافظ زدم اين غزل آمد:
هم‌چو جان از برم آن سرو خرامان می‌رفت.
جام می بر کف و، از مجلس رندان می‌رفت.
نقش خوارزم و خيال لب جيحون می‌بست،
با هزاران گله از ملک سليمان می‌رفت.
البته دولت خاتمی از ملک سليمان بودن فقط بر باد سوار بودن را دارد.
3- سکه‌ی 500 ريالی وارد بازار شد.
از قديم رسم بر آن بوده است که وقتی سکه‌ی حکومتی از رونق می‌افتد سکه‌ی جديد ضرب می‌زنند.
4- صندوق را از دست ندهيم! عماالدين باقی.
از قديم به تابوت می‌گفتند "صندوق" حضرت ايشان حق دارند فقط "صندوق" برای دوستان حکومتی باقی ماننده است که نبايد از دست‌اش بدهند.
5- مذاکره‌ی باهنر با رفسنجانی!
مذاکره با حضرت ايشان، الحق کار باهنران است!
6- بزاق جايگزين خون می‌شود.
آنقدر دوستان اطلاح‌طلب صحبت از گفتمان به جای کشتمان کردند تا اين که بزاق بر خون پيروز شد و خون بر شمشير پس می‌توان قياس سوری کرد و از آنجا که "بزاق" به زبان خودمانی می‌شود "تف" پس می‌توان گفت. تف بر شمشير پيروز است.
7- بياد متلک شيرين آقای قرائتی افتادم. علی لاريجانی.
خب به قول آقای گيلانی "متلک با فعل بود يا متلک بی‌فعل". متلک قرائتی البته اين بوده است که گاهی نام کله‌پزی را می‌گذارند کله‌پزی ابن‌سينا! ظاهرا بعدها که اسم صدا و سيما را گذاشتن تله‌ويزيون لاريجانی حاج علی بيشتر ياد اين متلک آقای قرائتی افتاده است!

پی‌نوشت: می‌دونم بی‌مزه بود اين هفت خبر روزنومه‌خونی و بيشتر برای رفع تکليف بود. اما چه می‌شود کرد اين روزها بيشتر از اين نمک‌ام نمی‌آيد.

  | |

سه شنبه، 11 فروردینماه 1383 | March 30, 2004

وبلاگ‌ها فيلم می‌شوند2

عاقبت فيلم زياد نگاه کردن در بهترين حالت اتفاقی است که می‌بينيد.
با تشکر از پسرم که فرهنگ سينمايی گويا است و با اشاره‌یی به فيلمی، نام و نام کارگردان را بالافاصله تحويل میدهد.
..................................................
آشپزباشی: پاريس مال ماست، ژاک ريوت.
لندنی: مسيح در ابولی توقف کرد، فرانچسکو روزی. (با شرکت جان ماريا وولونته)
دم‌غنيمته: دور از اجتماع خشمگين، جان شله‌زينگر.
هليا: عشق از هر چيز شيرين‌تر است، استنلی دانن، (با شرکت اليزابت تايلور)
وب‌نوشت‌های ابطحی: مارمولک، کمال تبريزی.
روزگار غريبانه پدر و پسر: هری و پسرش، پل نيومن.
هوشنگ دودانی: اسب کهر را بنگر، فرد زينه‌مان.
آوات و هيوا: انزوای دو نفره، گاری سينيور.
شراگيم: آخرين وسوسه‌ی مسيح، مارتين اسکورسيزی. (با تشکر از حميد.)
آورا: آواز در باران، جين کلی.
هزار حرف ناگفته: انجمن شاعران مرده، پتر وير.
پيچ در پيچ: رويای شبی در نيمه‌ی تابستان، ماکس راينهات.
ابر شلوار پوش: مرد يک زن است مانند ديگران، ژان ژاک زيلبرمان
ارغوانی تيره: درسواوزالا، آکيروکورساوا.
ما مهره نيستيم: گاو، داريوش مهرجويی.
روزگار من: لارنس عربستان، ديويد لين.
نگاهی ديگر: بازگشت به بهشت، مارک رابسون.
هم‌چون‌ کوچه‌یی بی‌انتها: تعطيلی از دست رفته، بيلی وايلدر.
سياهکل: زنده باد زاپاتا، الياکازان. (با تشکر از ارنستو)
خرس مهربان: گوشه‌گيران آلتونا، ويتوريا دسيکا. (بر اساس نوشته‌يی از ژان پل سارتر با شرکت سوفيا لورن!) (با تشکر از ارنستو)
عزيزدوردونه: دشمن مردم، جورج شيفر. بر اساس نمايشنامه‌ی ايبسون.
افسانه‌ی ما: افسانه‌های کانتربری، پير پائولو پازولينی.
هاژيا: خداحافظ روزهای خوب، آندره بوکلر.
مهرنوش موسوی: شهر زنان، فدريکوفلينی.
دوستانه: بزرگ‌مرد کوچک،آرتور پن.
ويران: حيران ام که حالا چه کسی او را می‌بوسد، لويد بيکن.
نورافکن: دختر سرخ مو، بن وربونگ. (البته اميدوارم بنفشه‌ی عزيز به سرنوشت او دچار نشود. قهرمان فيلم دختر انقلابی است با موهای سرخ که سرانجام توسط نازی‌‌ها اعدام می‌شود.)
آيات شيطانی: خدا به انسان‌ها نياز دارد، ژان دولانوآ.
آرمين: طبقه‌ی کارگر به بهشت می‌رود، اليو پتری.(با بازي جان ماريا ولونته.)
همشهری کاوه: خبرنگار سينمایی، جک کانوی.
زمينی: کتاب بالينی، پيتر گريناوی.
آينده: ميهن‌پرست، ارنست لوبييچ.
ممه‌های جانت جکسون: مامور تلويزيون کابلی، بن استيلر.
شکارچی: طبيعت بی‌جان، سهراب شهيد ثالث.
دهقون: دهقان زن می‌گيرد، ويکتور فلمينگ.
Everything: تولد يک ملت، ديويد وارک گريفيث.
توکايی در برفلگ: سلام سرخ، سيدنی لنفيلد.
يکی بود يکی نوشت: يکی بود يکی نبود، الکساندر هال.
شبانه‌های يک تنها: شب، ميکل‌انجلو آنتونيونی.
خطورات: نازارين، لويس بونوئل.
پی‌نوشت:
دوستان لطف کردن برای شبح اسامی مختلفی انتخاب کردن که فکر می‌کنم.بهترين‌شون. "ده فرمان، کيشلوفسکی" بود که علی عزيز گفت.
اما راست‌اش را بخواهيد خودم با توجه به تلاشی که برای زنده‌ماندن در اين جنگل آسفالت می‌کنم و با توجه به اين که بايد تعادل‌ام را حفظ کنم تا به سوی نيفتم عنوان "ويلن‌زن روی بام، نورمن جی‌وسون" را پيشنهاد می‌کنم اين منتقدين شبح را هم خوش‌حال می‌کند و تا حدودی منصفانه هم هست! يعنی هم در آن ذم است هم مدح!

  |

شنبه، 8 فروردینماه 1383 | March 27, 2004

وبلاگی‌ها فيلم می‌شوند!

عيد است و تعطيلات و ديدن فيلم سينمايی واجب موکد! با خودم فکر می‌کردم اگر بنا بر اين بود که هر بلاگری را با نام فيلمی می‌خوانديم چی می‌شد؟! چند نمونه از خاطرم گذشت گفتم نقل‌اش خالی از لطف نباشد... اين نام‌گذاری‌ها يا از حيث نام است يا از حيث محتوا و يا هر دو! کشف دليل هر نام گذاری را به عهده‌‌ی خودتان می‌گذارم! اما همين‌جا اعلام می‌کنم مسئوليت تفسيرها و تاويل‌های نامعقول را بر عهده نخواهم گرفت که به قول نظامی:
گر تو را اين حديث روشن نيست
عهده بر راوی است بر من نيست!

ضمنا اگر وب‌لاگی هست که نام‌اش نيست حتما انتخاب فيلم‌ برای‌اش به ذهن من نرسيده است!
تذکر مهم: اين شوخی بی‌مزه ادامه دارد! پيشنهادات پذيرفته می‌شود!
..................................................
گيله‌مرد: آخرين قارون، الياکازان
ضمير سرخ: گربه روی شيروانی داغ، ريچارد بروکس، تنسی ويليامز.
سرزمين آفتاب: بانوی زيبای من، جورج کيوکر.
فرياد بی‌صدا: بعضی‌ها داغ‌شو دوست دارند، بيلی وايلدر.
سايه: نوستالژيا، آندره تارکوفسکی.
کت‌بالو: آهنگ برنادت، ژان دلانوم
سردبير:خودم: همشهری کين، اورسن ولز.
يه جور ديگه: چتری برای دو نفر، احمد امينی.
پينکفوليديش، چرنديات: من با يک قاتل تبرزن ازدواج کردم، توماس اشلامن.
روزنامه‌نگارنو: همه‌ی مردان رئيس جمهور، آلن جی پاکولا.
زن نوشت: حرفه خبرنگار، آنتونيونی.
زنانه‌ها: هانا و خواهران‌اش، وودی آلن.
زيتون: زن مجرد سفيد پوست، باربه شرودر.
نوشی وجوجه‌های‌اش: مادر خوب، لئونارد نيموی.
آتش: داس و چکش، سرگئی ليفنف.
جين جين: بوی گند زنده‌گی، مل بروکس.
زن ناقص‌العقل: و خدا زن را آفريد، روژه واديم.
وحی شبانه: پسر عاشق پيشه، جان ميکلن سيلور.
ما بی‌چرا زنده‌گانيم: ماتيلدا رولد دال، دنی دوويتو.
مريم گلی: درخت گلابی، داريوش مهرجويی.
اميد ميلانی: در بارانداز، الياکازان
آزادی بيان: جو هيل، بو وايدربرگ.
از بالای ديوار: بعضی از دخترها، مايکل هافمن.
نانا: شورش بی‌دليل، (ياغی بی‌هدف)، نيکلاس ری.
خواب‌گرد: مردی که زياد می‌دانست، آلفرد هيچکاک.
عروسک کوکی: تلما و لوئيز، ريدلی اسکات.
فروغ: زنده‌گی دوگانه‌ی ورونيک، کيشلوفسکی.
ناز بانو: شاهزاده خانمی از ماه، کن ايچيکاوا.
گل‌کو: ژاندارک، ويکتور فلمينگ.
پاگنده: معمای گاسپر هاوزر، ورنر هرتسوگ.
جن تاتر شهر: جن‌گير، ويليام فريدکين.
آبکش: قاتلين بالفطره، رابرت وايز.
پرده: مردی برای تمام فصول، فرد زينه‌مان.
ارنستو چه‌گوار: دره‌ی من چه سرسبز بود، جان فورد.
خورشيد خانم: خورشيد به‌روشنی می‌درخشد، جان فورد.
شادی شاعرانه، راه زن، عرفان: کسب و کار خانواده‌گی، سيدنی لومت.

  | |

چهارشنبه، 29 بهمنماه 1382 | February 18, 2004

شد مجلس هفتم، چو رهبر، يک‌دست


(از وب‌لاگ زورو)
So far, So good!
بيانيه‌ی جناب خاتمی مرا ياد لطيفه‌یی انداخت که دوست بسيار عزيزی چند روز پيش تعريف می‌کرد:
می‌گن يه آقایی، يا خانمی، می‌ره از فراز يکی از برج‌های دوقلوی نيويورک (ره) خودشو میندازه پايين تا از شر اين زنده‌گی سگی خلاص بشه! سی چهل طبقه‌یی که سقوط می‌کنه؛ يکی که برای هواخوری آمده بوده تو بالکن! بهش می‌گه: اوضاع چطوره و اون خودکشی کننده‌ی در حال سقوط می‌گه: So far, So good!
اين سوفار سو گود مرا ياد لطيفه‌ی ديگری انداخت!

جنتی در بريتيش ايرويز
می‌گن جناب جنتی جنت مکان، برای سفری به ديار اربابان ديرينه‌اش به انگليس می‌رفته که می‌بينه بعد از اعلام خلبان: پليز دور چک! خانم وجيهه‌ی مهمان‌دار بعد از آزمايش دسته‌ی در اضطرای شست مبارک را بالا می‌گيرد و به مهمان‌دار ديگری که نزديک کابين خلبان ايستاده است علامت می‌دهد و او هم در مقابل شست خود را نشان می‌‌دهد. جنتی که خون خون‌اش را می‌خورد خانم مهمان‌دار را صدا می‌کند و می‌گوييد: خواهرم اين چه حرکت قبيحی بود که انجام دادی و خانم با کلی زور و زحمت حالی حاج آقا می‌کنه که شست برافراشته به معنی اين است که همه چيز روبه راه است و اوضاع خوبه! جناب جنتی دستی به ريش خود می‌کشه و با خود زمزمه می‌کنه: ما چقدر گوساله تشريف داريم فقط در مورد آقای سيستانی نبود که اشتباه کرديم و در نماز جمعه استغفار کرديم بايد برويم از اين امت شهيد پرور هم معذرت بخواهيم. پس اين که تا ما را در خيابان می‌بينند بيلاخ خود را نشان‌مان می‌دهند منظورشان اين است که همه چيز رو به راه است و می‌خواهند خيال ما را راحت کنند! استغفرالله و ربی اتوب اليه و اسئله توبه!

لاريجانی های‌کلاس می‌شود
دنيای حقير و مسخره‌یی دارند اين نوکيسه‌گانی که می‌خواهند خود را مدرن و شهري نشان دهند و با اين کار رای جوانان مدرن و به‌روز را به دست آورند. اين روزها اخبار تله‌ويزيون با برترين طنزهای عالم برابری می‌کند و برای دوستانی که سعادت تماشای اين شو مضحک را ندارم شديدا ابراز تاسف می‌کنم!
مصاحبه‌هاشون با امت شهيدپرور دل من يکی رو که برده. آقايان سه‌تيغی فکلی و خانم‌های بدحجاب(!) مکش‌مرگ‌ما جلوی دوربين می‌آيند و مردم را دعوت به شرکت در انتخابات می‌کنند! جالب اين‌جاست که طبق اين گزارشات صددرصد مردم در انتخابات شرکت می‌کنند از ريش‌طالبانی‌ها تا فکلی‌ها از خواهران زينب تا معشوقه‌های يزيد!
از همه جالب‌تر قيافه‌ی مضحک مجری خبر شبکه‌ی اول است که می‌خواهد فضای مرگبار انتخابات را پرجنب‌وجوش نشان دهد! دی‌شب می‌گفت: از وقتی آقای خاتمی گفته در انتخابات شرکت کنيد شهر مشهد شلوغ شده و شور و شوقی تازه در ميان مردم راه افتاده. ستادهای انتخاباتی که روبه‌روی هم هستند دارند با هم بگومگو می‌کنند و اين شون میده که اين انتخابات چقدر جديه!
بعد اين جناب باوان با اون سيبيل نانازش سعی می‌کنه شکسته و با زبان خودمانی دل‌بری کنه و می‌گه: بعضي از کانديداها با ايميل و اينترنت دارن تبليغ می‌کنن که مردم به اين‌ها می‌گن های کلاس!
مصاحبه با هنرمنداشون هم جالب بود. نتونسته بودن حتا يکی رو که سرش به تن‌اش بيرزه بيارن جلو دوربين پفيوز متقلبی مثل ايران‌منش که چند وقت پيش ماجرای رسوایی دروغ جعلی‌اش در جانباز شيميایی بودنش نقل مجالس بود را آورده بودن با چند تا بازيگر در پيتی ديگر!
خلاصه روزی را ببينيد که اين‌ها برای سقوط نکردن با عبا و عمامه بيان جلوی دوربين بندری برقصن!

شد مجلس هفتم چو رهبر يک دست!
داشتم فکر می‌کردم مناسب‌ترين شعاری که می‌توانند بر سر در مجلس هفتم بزنند چيست! که مصراعی از غيب نازل شد! دوستان صاحب ذوق بسطش بدهند نيکوست:
شد مجلس هفتم، چو رهبر، يک‌دست!
وزن اين مصراع چنين است:
مستفعلن مستفعلن مفعولن
در بحر:
رجز مسدس مقطوع
اگر از اين کلمات آب نکشيده‌ی عربی خوش‌تون نمی‌آد نام تقطيع و نام اين وزن به شيوه‌ی مدرنی که بنيان‌گزارش ايرج کابلی وزن‌شناس و انديشمند برجسته است و آن را در کتاب وزن‌شناسی و عروض ارائه داده است می‌توانيد آن را بناميد:
4:2،3،11
رشته‌ی يازده بندی سوم آغاز از دومين چهاربندی

عبدالکريم عبادی!
روزنامه‌های امروز مزين است به عکس شيرين بانوی محجبه با عبدالکريم خان مورش (منظور صاحب ريش است با کس‌گربه اشتباه نشود!). شيرين بانو که کاملا زده به جاده خاکی! بانوی محترمی است که بعضی وقت‌ها قاط می‌زند و رگ مسلمانی و پيرو خط امامی‌اش می‌جوشد و حرف‌هایی می‌زند که در دکان هيچ عطاری پيدا نمی‌شود! فکر می‌کنم شمردن بيش از يک ميليارد تومان جايزه‌ی نوبل گيجش کرده. پس بهتره فعلا کاری به کارش نداشته باشيم بذاريم پول‌هاشو بشماره!
و اما عبدالکريم خان!
در تاريخ هميشه قداره بندان و آدم‌کش‌ها به پيری که می‌رسند عارف مسلک و شاعر پيشه می‌شوند. اين جناب که پرونده‌اش در جنايات انقلاب فرهنگی هم‌چنان مفتوح است و روزی به سزای آدم‌کشی‌های‌اش خواهد رسيد جديدا عارف شده است و شطح و طامات می‌بافد به حافظ تفال کرده است و نظم صادر فرموده اند و نوشته اند:
به نااميدی از اين در "برو" مزن فالی
"مگو" که قرعه‌ی دولت به نام ما افتد
ما هم تفاعلی زديم و خواجه با ما اين گفت:
پيران سخن، به تجربه گويند. گفتم‌ات
هان ای پسر، که پير شوی، پند گوش کن!
در راه عشق وسوسه‌ی "سروش" بسی ست!
پيش آي و گوش دل به پيام "شبح" کن!
هم قافيه به هم‌ريخت هم‌وزن! ولی اين حضرات که قافيه را باختن حرکات موزون را هم که حرام می‌دانند.پس بی‌خيل وزن و قافيه مضمون رو بچسبيد!

زنده باد اسفند!
به ماه اسفند داره حسودی‌ام می‌شه. خوش به حال اين ماه که با ملی شدن صنعت نفت تمام می‌شد و حال تقدير چنان بود که با آغاز پايان ج.ا.ا. شروع بشه! تازه يه چهارشنبه سوری هم در پيش داريم که از همين حالا مردم ‌دارن وعدشو به هم می‌دن وترقه و فشفشه شو می‌خرن!

  | |

یکشنبه، 19 بهمنماه 1382 | February 08, 2004

مجلس گردن‌باريک‌ها و اسکناس‌های دو هزار تومانی

خبر انتشار اسکناس‌های دوهزار تومانی دی‌شب منتشر شد! البته هنوز چشممان به جمال اين اسکناس‌ها روشن نشده است و جيب‌مان به حضور انورشان منور نگرديده، لحظه‌شماری می‌کنیم يکی به کف آريم نه از برای خرج که برای ريسيدن[1] در مسجد شاه هم بهای گزاف‌تری را آفتابه‌دار طلب می‌کند شوق ما برای ديدار اين اسکناس‌های دوهزارتومانی اشوق است و آن ديدن جمال روی نقشی است که اين اسکناس‌ها به آن منقش شده‌اند. از آن روی که اسکناس‌های هزار تومانی به نقش نايب بر حق آقا امام زمان مزين است و بالاتر از نايب، ديگر خود آقا ست. محتمل ديديم دو هزار تومانی‌ها به نقش خود آقا مزين باشند. سعادت ديدن روی مبارکشان را که نداشتيم اميدواريم سعادت ديدن عکس مبارکشان را داشته باشيم.
در اين افکاريتات مشوقانه بوديم که به صرافت افتاديم اگر روند تورم همين‌سان بالا رود و کار به اسکناس‌های بالاتر بکشد. بی‌گمان بعد از آقا نوبت به باری‌تعالا می‌رسد! آنوقت مردم هميشه در صحنه (صحنه‌ی خيمه‌شب‌بازی) آن می‌بينند که موسا کليم الله توان ديدن‌اش نداشت و کوه تور (طور) توان بر دوش کشيدن‌اش.
در اين رويا بوديم که به خواب اندر شديم و در خواب جبرئيل بر ما ظاهر شد و اسکناس دوهزارتومانی منقش به تمثال مبارک آيت‌الله جنتی دامت افاضاته در دست، اين ابيات از جانب باری‌تعالا تقرير فرمود:
تو ای اشبح[2] که هستی چرب‌بالا[3]
زبان‌ات دشمن شيخ است و ملا
تو که لاف شعور و فهم داری
حقايق را بدانی پست و بالا
نمی‌دانی که را هست اين همه کار
در اين ملک سراسر پر ز ملا[4]؟
نمی‌دانی چه کس مجلس بسازد
چه کس را نيست از هيچ‌اش مبالا[5]
نمی‌دانی چه‌کس بر سر گذارد
کلاه و شال و عينک بر مکلا
گزينش می‌کند مور و ملخ را
کمر تا می‌کند بی چفت و لولا
چو افسار از لگام‌اش می‌دراند
چو جيغ‌اش می‌رود از سقف بالا
همه گردن کلفتان جيد[6] گردن
مثال پشم در دستان جولا[7]
همه ترسان ز نام جنت او
ولی و رهبر و باری تعالا؟
از شنيدن نام و ديدن هيبت دربان و نگهبان ياسا[8]ی حکومت، خوی کرده از خواب پريدم و باقی ابيات ابتر ماند.
حکايت:
قد کوتاه‌يی جناب جنتی مرا ياد حکايتی از عبيد انداخت[9] تقرير به حال آن چنين است که: نماينده‌ی کوتاه قامتی نزد رهبر شد جهت تظلم‌خواهی رهبر فرمود: رو که کس را توان جفا کردن به کوتاه قدان نيست. نماينده‌ی رد صلاحيت شده به زبان آمد که: حضرتا قد من به بند انگشتی فزونتر از جناب جنتی است! رهبر را از اين حکايت خوش آمد حکم حکومتی فرمود و وی را در ليست دويست نفره گنجاند.

مجلس گردن باريک‌ها
مجلس گردن کلفت‌های‌تان که اين بود وای به حال مجلس گردن باريک‌های‌تان!
حال دوستانی که دل‌شان برای رای دادن قنج می‌زند و به هر ترتيبی می‌خواهند پای‌صندوق بروند رای بدهند اين‌بار به جای "بد" و "بدتر" بايد بين "باريک" و "باريک‌تر" دست به انتخاب بزنند! حالا خوب است که کار به قطر کشيده است اگر به طول می‌کشيد و قرار بود بين "دراز" و "درازتر" يکی را انتخاب کنند چه می‌شد. تصور کنيد آقا به‌جای اشاره به کلفتی گردن نماينده‌گان به درازی زبان‌شان اشارت می‌فرمود! آن‌وقت نماينده‌گان در نشان دادن کوتاهی و درازی‌شان صف می‌بستند! و دوستان رای دهنده تفحص می‌کردند در باب درازی و کوتاهی داوطلبان جهت رای دادن. حالا خودتان تخيل کنيد وب‌لاگ‌يست‌های موافق شرکت در انتخابات برای معرفی کانديداهای خود چه بساطی بايد راه بياندازند و از درازی و کوتاهی نماينده‌گان بحث کنند و به زور وياگرا[10] هم که شده بخواهند عده‌یی را بفرستند مجلس! قربان آقا که هميشه بن‌‌بست شکن است و گره‌بازکن که بر دهان مبارکشان لفظ "کلفتی" جاری شد نه "درازی"
گفتيم "گره‌بازکن" مانده‌ايم که حضرتشان چگونه يک‌دستی گره باز می‌کنند! شايد به همين دليل است که مملکت اين‌گونه به هم گوريده است! (اشتباه تايپی نيست و "ر"، "ز" نباشد! همان "گوريده" درست است.)

پی‌نوشت: با تشکر از مهشيد عزيز که چند سکته از شعر را گرفته! چی فکر کرديد مهشيد فقط موجب سکته نمی‌شه بعضی وقت‌ها سکته گيره!
--------------------------------------------------------------------------------
[1] - ذيل اين لغت در ده‌خدا آمده است: تخليه‌ی شکم کردن وريدن.
[2] - بر وزن افعل به معنای بسيار شبح! مانند اکبر به معنای بسيار کبر!
[3] - قد بلند.
[4] - حيفمان آمد حال که قافيه چنين نيکو برگزيده‌ايمبه يک "ملا" بسنده کنيم!
[5] - مخفف مبالات، ترس داشتن، باک داشتن. می‌توانيد به فتحه‌ی "م" به معنای "مبال" جای بول و ادرار!
[6] - درازی و باريک شدن گردن.
[7] - نساج و بافنده.
[8] - قانون، به قوانين حکومتی چنگيزخان مغول هم گفته می‌شد.
[9] - اصل حکايت چنين است: نوشيروان روزی، بدادرسی نشسته بود مردی کوتاه قامت فراز آمد و بانگ دادخواهی برداشت. خشرو گفت: کسی بر کوتاه قامتان ستمنتواند کرد. گفت: شهريارا، آن‌که بر من ستم راند، از من کوتاهتر است. خسرو بخنديد ودادش بداد. (کليات عبير زاکانی، لطايف-رساله‌ی دلگشا، ترجمه‌ی حکايات عربی، ص251، مصحح عباس اقبال
[10] - دراز کننده‌ی بعضی از اعضا!

  |

دوشنبه، 29 دیماه 1382 | January 19, 2004

روزنومه خونی!

محسن کديور: قطعا اين رد صلاحيت غيرقانونی خون تازه‌ای بر کالبد نيمه جان اصلاحات است. (شرق)
شبح: معلوم شد "خون" اصلاحات از کجا تامين می‌شود. اگر اين شورای نگهبان نبود ديگه خون و رمقی برای اصلاحات باقي نمانده بود.
روزنامه‌ی شرق: خاتمی امروز به سوئيس می‌رود.(ص 2)
روزنامه‌ی شرق: خاتمی به جمهوری آذربايجان می‌رود.(ص 5)
روزنامه‌ی شرق: يا همه می‌مانيم يا همه با هم می‌رويم! (چند روز قبل)
شبح: آقا تو برو! هر جا دل‌ات می‌خواد برو!
کروبی: تکليف نامزدهای انتخابات بايد سريع روشن شود. (ايران)
شبح: احتمالا پيشنهاد می‌شود. صد بار از روی اين تکليف مشق کنند: اصلاحات مرد، چوب به مرده نزنيد!
مزروعی: تکليف رسانه‌ی ملی روشن است. (ياس‌نو)
شبح: اينا چرا اينقدر "تکليف" به هم می‌گن تو فصل "امتحانات"؟
روحانی: منتظر علامت مثبت آمريکا هستيم. (جام جم)
شبح: حاج آقا بله را گفتی مواظب باش ايدز نگيری!
فاطمه راکعی: اگر اصلاح‌طلبان عرصه را خالی کنند. مردم خود برای پی‌گيری مطالباتشان به ميدان می‌آيند. (ياس‌نو)
شبح: اگر هم خالی نکنند باز مردم خود به ميدان خواهند آمد! ای مگس عرصه‌ی سی‌مرغ نه جولان‌گه توست/ عرض خود می‌بری و زحمت ما افزایی.
موسا قربانی: جلوی گردن کلفت‌ها را بگيريد (شرق)
ياس‌نو: علی مزروعی بستری شد. (بر اثر روزه‌ی سياسی! برای آشنایی با اين روزه سياسی در لينک‌دانی روی صفحه‌ی اول روزنامه‌ی شرق کليک کنيد! لطفا!)
شبح: گردن کلفت‌شون که مزروعی باشه وای به حال گردن نازکاشون!
مجمع روحانيون مبارز: در صورت ادامه‌ی وضع موجود وجهی برای شرکت در انتخابات باقی نمی‌ماند.
شبح: چرا ول‌خرجی کرديد که وجهی براتون نمونه؟
عزيزی سخن‌گوی شورای نگهبان: ارتداد برخی افراد، اشتباه تايپی بوده است.
شبح: ناراحت نباش گه خورديم را برای همين جور وقت‌ها گذاشتن!
بانی فيلم: مهرجويی عطار نيشابوری را می‌سازد.
سايت بازتاب: رهبر با لباس مبدل (گم‌نام) در ميان مردم بم! (شايد هم اصفهان)
ياس‌نو: همايش معتادان گم‌نام در اصفهان!
شبح: کاش يکی آقا را می‌ساخت که اين روزا خيلی خماری کشيده!
فاطمه ارقه: هی هی پاچه‌ورماليده با همه شوخی با آقا هم شوخی! آقا مثل خاتمی نيست که هر چی بازش کنی لبخند بزنه چوب تو هرچی نودترتون فرو می‌کنه!
شبح: فاطی جون بگو از اون سرش که قلمبه نيست فرو کنه!

  |

پنجشنبه، 15 آبانماه 1382 | November 06, 2003

علافی‌های شب جمعه‌یی

بهروز افخمی (ايران):مردم تهران اين روزها با حيرت نتايج انفعال و تنبلی سياسی خود را در انتخابات سال گذشته شورای شهر مشاهد می‌کنند.
شبح: جالب است بدانيد جناب آقای افخمی تنبل‌ترين و منفعل‌ترين نماينده‌ی مجلس هستند.
آن روی شبح: حاجی حضرت عباسی حرف حساب زدی! اگه مردم منفعل و تنبل نبودن فقط به رای ندادن بسنده نمی‌کردن و نماينده حرف مفت‌زنی مانند جنابعالی را که در طول دوران نماينده‌گی‌تان فقط دوبار نطق فرمودين را از جایی که غصب کرديد بيرون می‌کردند آن‌وقت شما اين‌جوری تو مجلس فيلم‌بازی نمی‌کردی!
روزنامه‌ها: استيضاح ناکام ماند! دی‌روز 124 نماينده مجلس به ابقای دکتر معتمدی رای دادند.
شبح: جالب است بدانيد حزب مشارکت که اکثريت مجلس را در اختيار دارد طراح اين استيضاح بود!
آن روی شبح: خود گوزی خود خندی عجب حزب هنرمندی!
پوتين (روزنامه‌ی شرق): روسيه پيامی هم‌راه با احترام به تهران خواهد فرستاد.
شبح: يکی نيست بگه تو پوتينی يا دم‌پایی ابری!
آن روی شبح: بيايد حدس بزنيم پيام محترمانه آقای پوتين چيست:"مستاجرين محترم! شريک ما جناب آقای انگليس اصرار دارد از آن‌جا که قرارداد اجاره‌ی شما پايان يافته است يا اجاره را بالا بريد يا تخليه کنيد! از آن‌جا که اين روباه پير خيلی جدی است و جلوی عمو سام را نمی‌تواند بگيرد ما از بخشی از سهم‌الاجاره‌ی خود می‌گذاريم و خواهش‌منديم هر چه زودتر مصالحه کنيد که اگر شما را بلند کنند معلوم نيست بتوانيم مستاجری به خوبی شما که برای بيست‌سال آينده‌تان برنامه داريد پيدا کنيم. الاحقير دم‌پایی آبری"
(با تشکر از دوست طنازی که اين‌جا را می‌خواند و ايده از اوست!)

  |

یکشنبه، 30 شهریورماه 1382 | September 21, 2003

بابا اينا ديگه کين!

عبدالکريم سروش (حسين حاج‌فرج دباغ): نگذاريد شعله‌ی پيوند اسلام و دموکراسی بميرد! (ياس‌نو 29/6)
شبح: حاجی جون اجازه بده اين شعله بميره تا نه اسلام بسوزه نه دموکراسی! ضمنا گذر پوست به "دباغ"خونه می‌افته بلاخراه بايد يه روز معلوم بشه که انقلاب فرهنگی! در دانش‌گاه‌ها براي پيوند اسلام با دموکراسی بود يا آتشي بود برای سوزاندن دموکراسی و آزادی!
رضا خاتمی: امروز قدرت عريان با تمام قوا در برابر اصلاحات صف‌آرايی کرده است. (ايران 29/6)
شبح: ما می‌دونستيم اينا مرد نيستند اما ديگه نه اينقدر که طرف جلوشون عريان بشه و باز هيچ کاری ازشون برنياد!
روزنامه‌ی شرق: روس‌ها به ايران اطمينان دادند.
شبح: فراموش نکنيم که روس‌ها قبلا به عراق اطمينان داده بودنند! تازه يکی بايد به روس‌ها اطمينان بده حالا بی‌چاره کشورهايی که دل به اطمينان دادن روس‌ها خوش‌کرده‌اند!
(روزنامه‌ی شرق روز دوشنبه عکس آقای رفسنجانی و بی‌نظير بوتو را روبه‌روی هم انداخته است. جلوی عکس آقای رفسنجانی نوشته: "هاشمی: فعلا نظرم اين است که کشور را ديگران اداره کنند." جلوی عکس بی‌نظير بوتو نوشته: "بی‌نظير بوتو: چرا نخست‌وزير شدم" حالا برای اين که سابقه‌ی امر يادتان بيايد اين مصاحبه‌ی آقای هاشمی را بشنويد!)
ابرار اقتصادی: طرح بيمه‌ی هم‌گانی جوجه‌ی يک‌روزه تا دو ماه آينده اجرا می‌شود.
شبح: کاش من يک جوجه‌ی يک روزه بودم!
حيدريان(معاون سينمای وزارت ارشاد): طرح بيمه‌ی فراگير (هنرمندان) هفت هشت سالی است که اجرا می‌شود. (فراموش نکنيد آقای حيدريان اين سخنان را در مراسم گدايی برای پيش‌کسوتان سينما فرموده‌اند!)
شبح: پروروئی اينا در دهان ما يکی را بست! انصافا کم آوردم!

  | |

سه شنبه، 4 شهریورماه 1382 | August 26, 2003

کنوانسيون رفع همه‌ی اشکال تبعيض از زنان در دنيا و آخرت!

آن کس که ز شهر آشنايی ست
داند که متاع ما کجايی ست (نظامی گنجوی ليلی و مجنون)
ماجرای پيوستن به کنوانسيون رفع کليه‌ی اشکال تبعيض از زنان، از آن ماجراهای مضحکی است که اصلاح‌طلبان به دنبال آن هستند. جای هيچ چون‌وچرايی ندارد که مردان با زنان برابر نيستند و اساساً خلقتشان بر اساس نابرابری است هم‌آن گونه که برابری آدم‌ها با ساير حيوانات امری بعيد و خارج از ذهن است؛ برابری مردان با زنان هم به همين اندازه دور از ذهن و بعيد است. اصولا هدف خلقت، خلق مردان است و "زنان برای آرامش بخشيدن به مردان آفريده شده اند" و مردان نسبت به زنان "قوام" هستند. البته زنان پارسا و با ايمان موجب ارتقای مردان می‌شوند و "مردان از دامن زنان به معراج می‌روند" بعضی‌ها ممکن است بگويد روابط حقوقی بين مردان و زنان بايد عادلانه باشد اين‌ها متوجه نيستند که عدل يعنی هر چيزی سر جای خودش. مثلا اگر مقام آدم‌ها و گاوها يک‌سان شود اين عين ظلم است. مبنای خلقت و در نتيجه مبنای شرع مقدس که بر اساس فطرت آدمی است بر تفاوت و برتری مرد استوار است نه بر برابری و مساوات. به هر حال نص صريح قرآن کريم و روايت معتبر متواتر آن‌چنان در اين زمينه زياد است که پذيرش خلاف آن يعنی نفی اسلام و کليت‌اش.
وقتی داشتم اين مطالب را می‌نوشتم ياد ماجرای افتادم که چند سال پيش دوستی برای‌ام تعريف ‌کرده بود؛ می‌گفت: "از طرف اداره به سفر حج تمتع مشرف شده بودم و حاج‌آقای باصفای ساده دلی هم‌راه و هم‌اتاق‌ام بود. روز‌ی صحبت بر سر آخرت و بهشت و دوزخ شد و از آن‌جا که حاج‌آقا از اهل و عيال جدا افتاده بود و فيل‌اش ياد هندوستان کرده بود، بيش‌تر مايل بود از احاديث مربوط به بهشت بداند. از حوری‌هايی که مانند پونه‌ی خود رو کنار جوهای بهشتی می‌رويند، از حوری‌های که برق دندان‌شان از فرسنگ‌ها ديده می‌شود، از حورالعين و باقی احاديث مرتبطه که ناگهان وسط بحث ياد حاج خانم افتاد؛ در حالی که آب دهان‌اش را جمع می‌کرد گفت: زنان؟! بهشت برای زنان چگونه است؟ من برای‌اش توضيح دادم که همان‌طور که برای مردان در بهشت حوری است برای زنان هم غلمان است. مردان زيبا و خوش تخم. ناگهان رنگ حاج‌آقا سرخ شد و رگ غيرت‌اش ورم کرد که: پس اگر اين‌جور باشد ما در آن دنيا قرمساق می‌شويم. من خنديدم و گفتم نه حاج‌آقا اگر زن مومنه‌يی داشته باشيد که به بهشت بيايد در آن‌جا هم می‌توانيد با او زنده‌گی کنيد و فقط خودتان از او متمتع شوید. نفسی به راحتی کشيد و به فکر فرو رفت. ساعتی هيچ نگفت و در بحر تفکر غوطه‌ور شد.. بعد از مدتی رو کرد به من و گفت: ولی خودمانيم همان قرمساق باشيم بهتر نيست؟"
البته من برای دوستم توضيح دادم غلمان‌ها هم در خدمت مردان هستند و پسربچه‌های نوجوانی هستند که موی بر صورت و عورت‌شان نرويده ‌است! و به زنان فقط شوهران‌شان وعده داده شده است. حالا با خودم فکر می‌کردم دوستان اصلاح طلب اگر روزی روزگاری موفق شوند با کمک مجمع تشخيص مصلحت نظام و از روی مصلحت و برای دوام و بقای نظام به کنوانسيون رفع تبعيض عليه زنان در دنيا به پيوندند حکما بعدا شروع می‌کنند به مبارزه برای پيوست به کنوانسيون رفع تبعيض عليه زنان در آخرت! وگر خدای ناکرده در آن دنيا هم کارشان پيش برود آن‌وقت يک شبه تمام مومنان باغيرت تبديل می‌شوند به "قرمساق!"
پی‌نوشت:
در سايت زنان نظرسنجی قرار داده شده است که در آن پرسيده شده است:" آيا به نظر شما کنوانسيون رفع همه اشکال تبعيض از زنان مخالف اسلام است؟" و بعد سه گزينه برای انتخاب کردن قرار داده اند. "بلی"، "خير"، تاحدودی" اگر پرسيده بودند "آيا خورشيد از مشرق طلوع می‌کند؟" و قرار بوذ يکی از گزينه‌های پاسخ "بلی"، "خير"، تاحدودی" انتخاب شود. شايد در انتخاب "بلی"‌کمی ترديد می‌کردم. اما در پاسخ به اين سوآل سايت زنان هيچ ترديدی نکردم و "بلی" را انتخاب کردم! کاش کزينه‌های مانند "مسلم است اين که پرسيده نداره" يا "بدون شک" هم بود تا آن را انتخاب می‌کردم. اين کنوانسين نتها مخالف اسلام است مخالف مسيحيت و تمام اديان الهی هم هست حالا اگر مسيحيان يا پنجاه کشور مسلمان قرمساق شده‌اند دليل نمی‌شود که ما هم قرمساق بشويم. دليل می‌شود؟
راستی در صد و يکمين شماره‌ی مجله‌ی زنان متن کامل اين کنوانسيون نوشته شده است که خواندی است. چی؟ مجله زنان نمی‌خوانيد! اگر مجله زنان نمی‌خوانيد پس چه می‌خوانيد؟

  | |

چهارشنبه، 25 تیرماه 1382 | July 16, 2003

اندر حکايت "دادن" خاتمی استعفا را!

اين روزها خبر استعفای آقای خاتمی دهان به دهان می‌چرخد. بعضی‌ها می‌گويند: "اين تو بميری از آن تو بميری‌ها نيست و اين بار ديگر آقای خاتمی کاری خواهد کارستان و با شهامت از ديواری که جناح رقيب دورش کشيده است خواهد جهيد!" موضوع جهيدن از ديوار که پيش آمد يا حکايتی افتادم که روزی دوست بسيار عزيزی برای‌ام تعريف کرد. حکايت چنين اين است:
روزی در شهر دورافتاده‌یی آقا و خانم مسافری در يک زمان و يک لحظه به "پذيرش" تنها هتل شهر مراجعه کردند و اتاق خواستند. مسئول پذيرش گفت: "متاسفانه فقط يک سويت دونفره خالی است. بودور که واردور!" آقا می‌خواست جنتلمنانه و با رفتاری در خور شان انسان‌های مدنی اتاق خالی را به خانم واگذار کند و در جست‌وجوی جای خالی ديگری باشد که مسئول پذيرش به او اطمينان داد هيچ‌جای خالی ديگری در شهر يافت می‌نشود نجوريد و در آن هوای سرد زمستانی در فضای باز هم نمی‌شد مسکن گزيد. القصه خانم روی به آقا کرد و گفت: "شما مثل برادر من می‌مانيد؛ و از وجاهت‌تان پيدا است که مدنی‌ سيرت هستيد، اگر می‌توانيد روی کاناپه بخوابيد از نظر من اشکالی ندارد با هم اتاق را بگيريم." از آن‌جا که وضعيت دشوار و شاذ و نادره پيش آماده بود به حکم اکل ميته هم اتاق شدند.
به هر روی بعد از صرف شام در رستوران و اسپرسو در لابی به سويت رفتند از برای خواب و استراحت. پس از پوشيدن لباس خواب و زدن مسواک آقا آماده شد که بر روی کاناپه بخوابد که خانم گفت: "ما انسان‌های متمدنی هستيم تخت هم به اندازه‌ی کافی بزرگ است مانند نادر شاه افشار شمشير بينمان می‌گذاريم و می‌خوسبيم!" آقا گفت: "من با خشونت و شمشير مخالفم؟" خانم به زبان آمد که: "بالش بينمان می‌گذاريم حق با شماست در بين مردم متمدن ديگر نياز به شمشير و آلات قتاله نيست!" چنين کردند. زن برای آن که مدنيت را به نهايت برساند گفت: "هوا گرم است! شما اگر می‌خواهيد لباس خود را در آوريد از نظر من اشکالی ندارد." مرد گفت: "ممنون، من قولنج روده‌يی دارم می‌ترسم بچام با لباس می‌خوابم." خوسبيدند و تا صبح آقا و آقازاده‌ساز نجبيدند و زن از حسرت نخسبيد و بر سيب‌زمينی‌های پشندی مدنی بس تاسف خورد.
به گاه صبح پس از صرف صبحانه آقا و خانم در باغ قدم می‌زدند و در باب جامعه مدنی و دشمناش سخن می‌گفتند که خانم دستمال ابريشمی‌اش را در آورد تا آب آويزان بينی عمل‌کرده‌اش را بگيرد که ناگاه بادی از که جانب شمال وزيدن گرفت (اين باد با قولنج آقا هيچ ارتباطی نداشت!) دستمال از دست خانم ربود و به پشت ديوار حياط هتل انداخت. زن سراسيمه شد که : " اين يادگار شوی من است که اگر گم شود چون دزدمونا جانم را برای اين دستمال خواهم داد." مرد سراسيمه کت بيرون آورد و گفت: "نگران نباشيد که الان بر ديوار می‌جهم و دستمال می‌آورم" زن پوزخندی زد و گفت: "بخت ما را باش! تو اگر چابکی‌ی از ديوار پريدن داشتی از بالش کوتاه پا به اين سوی می‌گذاشتی!"
بله آقای خاتمی عزيز تو که هفت سال نپريدی اين يک بار هم نپر که احتمال جر خوردن خشتک بس محتمل است. خودت می‌دانی مدتی است حداقل از 9 اسفند بدين سو که ديگر رئيس فاميل و اخوی گرامی‌ات هم نيستی چه به رسد به جمهور!
فاطمه ارقه: درد و بلای اين سيدخندان بخورد به تخت سينه‌ی تو شبح غلتشن؛ از ديوار و بالش پريدن و ترتيب دادن که هنر نمی‌باشد کار هر قلتبانی ست قربان بروم سيد خودمان را که فعلا بی آن‌که تن به خشونت "دهد" با لب‌خند همه‌تان را نموده است!

  |

پنجشنبه، 29 خردادماه 1382 | June 19, 2003

باور کنيد شوخی نمی‌کنم!

روزنامه ايران (28، خرداد): "زنده شدن مردگان در تهران شايعه نيست." مهندس رضائيان مديرعامل سازمان بهشت زهرا
جام‌جم (27، خرداد): "هيچ کس در حوادث اخير در شيراز کشته نشده است."
شبح: جالبه توی اين مملکت زنده شدن مردها شايعه است؛ کشته شدن زنده‌ها هم شايعه است!
ياس‌نو (27، خرداد): "گروه‌های فشار به عنوان يک پديده‌ی عرضی نزديک به يک دهه است که در عرصه‌ی اجتماعی ايران ظاهر شده‌اند" رجب‌علی مزروعی، ياس نو
شبح : در دو دهه قبل از اين يک دهه کل نظام در عرض و طولش گروه فشار بوده حالا ظاهرا عرضش داره فشار می‌آره به طولش!
ايران(28 خرداد): "دوستان ناآگاهی بودند که تصور کردند با قلب واقعيت می‌توانند در سال‌گرد 18 تير 78 جهت‌گيری حاد سياسی را به سمت مسائل صنفی شوق دهند." مصطفی معين وزير علوم!
شبح: فقط از تئورسين‌های نابغه‌ی جمهوری اسلامی برمي‌آيد که بخوان جنبش حاد سياسی را صنفی کنند. اين قدر آش شوره شده که آقای معين هم فهميدن.
آفتاب يزد (28 خرداد): "فکر نکنيد با برداشتن اين وزير، وزير ديگر سوپرمن خواهد بود و تمام مشکل پزشکی کشور حل می‌شود." بهزاد نبوی
شبح: بله جناب نبوی ما می‌دانيم حتا سوپرمن آمريکایی هم اگر وزير جمهوری اسلامی شود هيچ غلطی نمی‌تواند بکند.
آفتاب يزد (28 خرداد): "تغيير مديريت در کشور از بدترين تا بهترين حالت 5 تا 10 درصد موفقيت دارد." باز هم بهزاد نبوی
شبح: اين حرف آقای نبوی کاملا درست است چون عوض شدن ريس جمهور حتا 5 درصد هم تاثير نداشت، وزير که جای خود دارد.
آفتاب يزد (28 خرداد): انواع سی‌دی‌ها، اينترنت و افکار التقاطی بيشتر از هر زمان ديگری در حوزه‌های علميه نفوذ پيدا کرده است. آيت‌الله مکارم شيرازی
شبح: والا اين حرف از هر زاويه‌یی که نگاه‌اش کنید جالب است. اول اين که اين "هر زمانی" خيلی جالب است، مگر در زمان‌های گذشته هم سی‌دی و اينترنت وجود داشته است. دوم اين که وقتی آقای مکارم که خود را عالم و دانشمند علوم طبيعی می‌داند از سی‌دی و اينترنت بترسد ديگه حساب بقيه معلوم است. سوم تصور کنيد حاج‌آقا نشسته پشت کامپيوتر و با سی‌دی در فيفا دوهزارودو بازی می‌کنه يا توی گوگل داره آداب شب جمعه را سرچ می‌کنه. سوم اين که معلوم شد آيت‌الله استمنای خودمان هم از خود حوزه علميه وب‌لاگ‌شو پاپليش می‌کنه.
همشهری (28 خرداد): اين جلسه (جلسه‌ی غير علنی مجلس) برای پيدا شدن حلقه‌ی مفقوده‌ی مديريت پنهان حوادث اخير تشکيل شده است. جليل سازگارنژاد نماينده‌ی شيراز
شبح: قربان شکل ماهت شود آن که خودم و خودت می‌دونی! يک نگاهی به دور و برت بنداز، هرچی حلقه‌ی مفقوده‌ی تو دنيا هست بخصوص حلقه‌ی مفقوده‌ی داروين را پيدا خواهی کرد. جهت اطلاع دوستان عرض می‌شود در سرزمين ما گروهی هستند که حلقه‌های سياه يا سفيد دور سرشونه!
×××
شبح به اين بامدادکی نوبره والا!

 

چهارشنبه، 17 اردیبهشتماه 1382 | May 07, 2003

اندر حکايت مصلحت ارتباط مرد

اندر حکايت مصلحت ارتباط مرد امرد با شيطان اغو
"... ما فرصت‌هايی را از دست داده‌ايم و دير اقدام کرديم و بد اقدام کرديم و يا اقدام نکرديم...[1]" مجمع الروسا
گويند روزی مرد ميان‌سال 60 و چند ساله‌یی لباده به بر جلوی تله‌ويزيون ولو شده بود و در حال قند شکستن بود، دور بر را نگاه کرد و ديد ديگران در اتاق‌های‌شان سرشان گرم است و "خانواده" در آشپزخانه به طبخ مشغول است. کنترل تله‌ويزيون را برداشت و روی يکی از شبکه‌های بی‌ناموسی کفار واجب‌الديد قرار داد که چشم‌تان روز خوب ببيند. خانمی که وصف‌اش در احاديث معتبر به نام حوريه آمده است در اتاق را زد و آقای واجب‌الحوريه در را گشود. خانم با ناز تمام به زبان کفار گفت: "i mean , it is nippy[2] in my room ." حاجی باشنيدن اين جمله گوش‌های‌اش را تيز کرد و چشمان‌اش را ايضاً، بعد ديد آقا به اتاق خانم رفت و شروع کردند به کارهای بی‌ناموسی اما اين بار آب از لک‌ولوچه‌ی حاج‌آقا سرازير نشد و دهان‌اش از حيرت باز مانده بود و دو دستی بر سر کوفت و از آن‌جا که قندشکن در دست‌اش بود؛ فريادش به هوا رفت و غرقه در خون روی قند‌ها افتاد. "خانوده" و بچه‌ها و نوه به شتاب دويدند و گرد او حلقه زدند و سبب پرسيدند. "خانواده" با عجله تله‌ويزيون را که صحنه‌های‌اش به جای باريک و تاريک کشيده بود خاموش کرد و بر سر زنان بر بالين شوی حاضر شد و سبيه را فرستاد تا آب قند بياورد. حاج‌آقا آب‌قند را که سر کشيد. همه را مرخص کرد و با "خانواده" خلوت کرد و شرح ماجرای چکش بر سر زدن واگو نمود.
سال‌ها پيش در جوانی قبل از اين که با تو آشنا شوم سفری به فرنگ رفته بودم[3]. در هتلی اقامت گرفته بودم که خانمی بعض شما نباشد چون حوريه‌های بهشتی دق‌الباب کرد وقتی در را گشودم خانم گفت: "hi , it is nippy in my room." ديدم ادای لرزيدن در می‌آورد فکر کردم سردش است به اتاق او رفتم و با دست‌گاهی که باد گرم در می‌کرد ور رفتم و باد گرم‌اش زياد شد بعد اوکی‌اوکی گويان به اتاق خود مراجعت کردم. چند دقيقه‌یی بيش‌تر نگذشته بود که باز آن خانم آمد و اين‌بار گفت: " i mean , it is nippy in my room ." ديدم هنوز دارد می‌لرزد. من که از آتش جوانی و عشق نهانی در حال سوختن بودم به پتو احتياج نداشتم پتو را به او دادم. اخم و تخم کنان رفت. چند دقيقه بعد باز آمد و در زد و گفت:" you know , it is nippy in my room " و در وجنات‌اش التماس و خواهشی ديدم که دل‌ام کباب شد با زبان ايما و اشاره و اوکی‌اوکی گويا به او گفتم من به اتاق شما می‌روم و شما بياييد اتاق من که ديدم اخم و اتخمی کرد و اس‌هول، اس‌هول گويان از آن‌جا رفت... حالا داشتم فيلم می‌ديدم بعد از 25 سال تازه فهميدم که اون خانم سردش نبوده و چيز ديگه‌یی می‌خواستم... واسفا... واحسرتا... والهفاه... "ما فرصت‌هايی را از دست داده‌ايم و دير اقدام کرديم و بد اقدام کرديم و يا اقدام نکرديم" نکرديم... نکرديم...

 

چهارشنبه، 3 اردیبهشتماه 1382 | April 23, 2003

اندر حکايت خردل ماليدن "بلر"

اندر حکايت خردل ماليدن "بلر" مقعد "بوش" را!
چند سال پيش آقای نصرت کريمی را در خيابان ديدم، شما که می‌دانيد من معمولاً آدم‌های مشهور را در خيابان می‌بينم!، ياد دايی‌جان ناپلئون و محلل افتادم و سلامی به او که هنوز مثل "آقاجان"ِ دایی‌جان ناپلئون غبراق و سر حال بود کردم و از هر در سخنی که کار به سياست کشيد. گفت: "آمريکایی‌ها وقتی بخواهند به ميمونی خردل بخورانند دست‌وپای او را می‌گيرند و خردل را به‌زور به حلق او فرو می‌کنند، که معمولا هم موفق نمی‌شوند، اما انگليسی‌ها اول خردل را به راحتی به ماتحت ميمون می‌مال‌اند و بعد ميمون که ماتحت‌اش به سوزش افتاده است خودش شروع می‌کند به ليس زدن ماتحت خود و با اشتياق تمام خردل را می‌خورد بدان اين که بداند خردل خورده است!" حالا در اين ماجراهای اخير عراق گفتم بی‌چاره مردم عراق که هم با آمريکایی‌ها سر و کار دارند هم با انگليسی‌ها! بعد دایی‌جان ناپلئون‌وار با خودم گفتم نکند در اين ماجرای اربعين نجف دست انگليسی‌ها در کار باشد و می‌خواهند خردل به‌خورد آمريکا بدهند!
چند روز پيش در تاکسی نشسته بودم و طبق معمول با راننده‌ تاکسی گرم گفت‌وگو شدم. مرد ميان سالی بود، که کار فراون در ترافيک سرسام‌آور تهران بر روی و دست‌اش اثر گذاشته بود و مسن‌تر از آن‌چه که بود می‌نمود، صحبت به تهاجم آمريکا و انگليس به عراق کشيد؛ تازه صدام غيب‌اش زده بود و مجسمه‌اش با دست هم‌چون هيتلر بالاآمده سقوط کرده بود، گفت: "آقا دو روز ديگه سر تقسيم عراق اين آمريکا و انگليس می‌پرن به هم" من از شعور و آگاهی اين مرد زحمت‌کش حيرت‌زده شدم و با خودم گفتم: "زهی روشن‌فکران کم خرد که بايد چارزانو پای درس اين مردم آگاه بنشيند!" به هر روی حالا با اين اوضاعی که در نجف پيش آمده است به نظر می‌رسد انگليس که متخصص مذهب آن هم از نوع شيعه و سنی‌اش است و قرن‌هاست از صفويه و عثمانی به اين سوی اين جنگ حيدری، نعمتی را راه انداخته است، به خواهش آمريکا ميدان‌دار می‌شود تا اوضاع را تحت کنترل درآورد. فعلا آمريکا در مرحله خاريدن مقعد مبارک است کی به ليسيدن بی‌افتد بسته‌گی به تحمل‌اش دارد.
تا نظر شما چه باشد؟

 

شنبه، 30 فروردینماه 1382 | April 19, 2003

ماجرای شير خواستن امرد[1] و

ماجرای شير خواستن امرد[1] و ناز کردن شيطان عَمَرد[2] ()
گويند روزی دختری و پسری، ليلی‌ومجنون‌وارشيفته، گوشه‌ی دنج سينمایی را برگزيدند و به بهانه‌ی ديدن فيلم، فيل‌شان ياد هندوستان کرد و به دردودل مشغول شدند. چس‌فيل‌شان که به نيمه رسيد. دختر رو به پسر کرد و گفت:"شير" می‌خواهم. پسر قهرمانانه، بخشيدبخشيدگويان، از رديف تنگ صندلی‌ها گذشت خود را به بوفه رساند و شير طلب کرد. متصدی بوفه با حيرت به او نگاه کرد و گفت:"اين متاع را اينجا مشتری نيست و ما نمی‌آوريم ولی از شانس شما يک پاکتی‌اش را برای خود آورده‌ام که تقديم می‌شود." پسر شير را گرفت بهای‌اش دوچندان پرداخت کرد و بخشيدبخشيدگويان خود را به محبوب رساند و محبوب با چشمان گرد شده شير بخورد و آروغی ظريف دربه‌کرد و مدتی بر اين منوال گذشت و مشتی ديگر چس‌فيل خورده شد. تا اين که مجنون رو به ليلی کرد و حاجت جديد از او سوآل کرد و ليلی لب را غنچه کرد و با غمز تمام "شير" طلب کرد! مجنون از جا برخاست و بخشيدبخشيدگويان از سالن سينما به‌در شد و از نزديک‌ترين سوپرمارکت محل شيشه شير گاوی هموژنيزه ابتياع کرد و شتابان از جلوی چشم حيرت‌زده‌ی متصدی بوفه‌ی سينما عبور کرد و بخشيدبخشيدگويان خود را به محبوب رساند... القصه اين ماجرا تا پايان يافتن آخرين دزه‌ی چس‌فيل ادامه پيدا کرد و فيلم به نقطه‌ی عطف پايانی خود رسيده بود که وقتی مجنون قهرمان با شير دو ليتری استريليزه‌شده و هموژنيزه شده، بخشيدبخشيدگويان، خود را، برای ده‌مين‌بار، به محبوب رساند، ليلی را حوصله از خنگی مجنون به سرآمد و فرياد برکشيد: "شلافه‌ام شردی شودن! شير می‌خوام!"...
اين لطيفه‌ی خنک را با عرض پوزش از بانوان و آقايان و سروران گرامی برای آن آورديم تا به رابطه‌ی شيرين آمريکا و تسخيرکننده‌گان سفارت‌اش بپردازيم. حضرات، که حکم ليلی را دارند برای عمو سام، از زمان مک‌فارلين تا به حال دارند می‌گويند "شير" می‌خواهيم و اين گاوچران‌های ميمون منظر متوجه نمی‌شوند و يا خودشان را به متوجه نشدن می‌زنند تا اين ‌که اخيرا فرياد "شلافه شديم" حضرات به هوا خاست است و می‌گويند "رفراندوم" می‌گذاريم برای برقراری رابطه؛ و آب دهان‌شان سرريز کرده است که به‌زودی حظ‌وافر می‌بريم از اماله‌ی "شير"! بزرگ و اکبردانايان‌شان را خواسته‌اند و او نيز ملچ‌وملوچ‌کنان لب‌بی‌ريش‌وسبيل‌ ورچيده است و سعدی را وجه‌المصالحه کرده‌ است و اين ابيات با ناز تمام و عشوه‌ی بی‌حدوشمار در گوش عموسام زمزمه کرده است:
به يک بار از جهان دل در تو بستم
ندانستم که برگردی به‌زودی
هنوزت گر سر صلح است بازآی
کزان محبوب‌تر باشی که بودی
عموسام هم که بلاخره دوزاری‌اش افتاده است به کارشناسان‌اش سپرده است تا چندين آزمايش خون از اين "ليلی" دل‌ربای‌صاحب‌نفت به عمل بياورند تا اگر ليلی‌خانم که با ناز و عشوه‌ی تمام بعله را گفته است به امراض مقاربتی و ايدز و کوفت (فرنگی‌ها به کوفت می‌گويند سيفيليس) دچار نيست هر چه زودتر رابط برقرار کنند و "شير" بدهند و "نفت" بستانند.
کاتبان درباری در کاخ سفيد به اين مناسبت متنی نوشته و نظمی بسته‌اند و علی‌العجاله فرستاده‌اند.
از "شيطان بزرگ" به شارلاتان[3] کوچک
نظم جميله‌ی شما واصل شد و دل رميده‌ی ما به غنج آمد. ليک افسوس که رئيسان ما از "شير" بی‌بهره‌اند که آن "بيل[4]"مان که "شير"کی داشت با سيگار برگ[5] معاشقه همی ‌کرد اين ديگری که از "شير" فقط "بوش[6]" دارد و کوش ندارد.
ورنه چه قابل است:
آن پيزی[7] گشاد و درن دشت تو
اين بدقوراه و باريک شير ما
به هر روی فعلا مقداری "خون" و "ادرار[8]" برای ما بفرستيد تا آزمايش کنيم و در صورت سلامت "شير" فراوان روانه داريم. تا آن هنگام "رضا" داريم که فاصله‌ی ايمنی را حفظ کنيم و به همين بازی "لب لب تو لب لب من باقالی[9] به چن من" ادامه دهيم.

  |

پنجشنبه، 14 فروردینماه 1382 | April 03, 2003

اول آوريل، دوم آوريل يا سيزده‌به‌در

سال گذشته که دروغ سيزده را سرهم کردم باورم نمی‌شد که تمام خواننده‌گان شبح، بدون استثنا، آن را باور کنند! (بعضی‌ها هنوز هم که هنوز است باور نکرده‌اند آن يادداشت دروغ سيزده بوده است!(خودم هم هنوز باورم نمی‌شه!)) وقتی روز بعد نوشتم که شوخی سيزده بوده است؛ بعضی‌ از دوستان، به‌حق، خيلی ناراحت شدند و من هم شرمنده شدم به همين دليل اين بار دروغ را جوری تنظيم کردم وقتی خواننده اول دچار شوک شد تا آخر متوجه بشود که دروغ بوده است و کار به دل‌خوری‌های بعدی نکشد! ضمنا خبر را جوری تنظيم کردم که به شايعه و شوخی آوريل هم نزديک باشد. البته، جای شما خالی، سيزده‌به‌در خيلی خوش‌گذشت و حسابی بالاوپايين پريديم به هم اين دليل وقتی رسيدم خونه انقدر خسته بودم که زياد نتوانستم روی 13 رجب کار کنم واگرنه چيز با حال‌تری از آب در می‌آمد!
از کامت‌های گذاشته شده چندتا چيز معلوم شد. اول اين که شيوا يک آقای مسن است و دوم اين که شبح حداقل دو تا خواهر دارد! اولی را که خود شيوا اعتراف کرده دومی را هم که با يک استدلال منطقی ميشه فهميد. آذر بسيار عزيز اعتراف کرده‌ است که عمه‌ی گل‌کو ست و چون گل‌کو خواهرزاده‌ی شبح است پس اگر گل‌کو دختر آذر نيست شبح بايد حداقل يک خواهر ديگر هم داشته باشد! پيدا کنيد آن خواهر ديگر را؟ ضمنا آذر عمه‌ی زيتون هم هست و زيتون می‌شه دختر دايی گل‌کو و گل‌کو هم می‌شه دختر عمه‌ی زيتون حال اگه گفتيد بامداد با آذر چه نسبتی داره؟ راستی نسبت مهشيد و سارا چی‌ شد؟
واسه نريختن اشکامه که نيشمو واز می‌کنم و می خندم! (هيوز، شاملو)

 

چهارشنبه، 13 فروردینماه 1382 | April 02, 2003

بسم‌الله قاسم الجبارين

بسم‌الله قاسم الجبارين
با سرافرازی به اطلاع نيروهای ارزشی و حزب‌اللهی می‌رساند گردان دلاوران هکر موفق شدند اين شجره‌ی خبيثه را شناسایی و منهدم کنند.
اين وب‌لاگ که به نام منحوس شبح بيش از يک سال است با وقاحت تمام به لجنپراکني بر عليه اسلام و مسلمين و حکومت اسلامي مشغول است توسط دلاوران ما هک شد و متوجه شديم بر خلاف ادعاهای دروغينش در ايران زندگي نميکند و از مزدوران صهيونيست است و از تل آويو مزخرفات خود را منتشر ميکند.
او علاوه بر ضديت با ستونها و اسوه های انقلاب و ميهن اسلامي از وقتي خاتمي به مقام معظم و معزز رهبري نزديک شده است بر عليه او هم به لجنپراکني مشغول شده است و در بوق استعماريش بر عليه او نيز ميدمد. تازگي وقاحت را به جايي رسانده که بر عليه تواباني که از پيچ اوين گذشته اند و به حمايت پنهان و آشکار از جمهوري مقدس اسلامي ميپردازند نيز ميشورد و به آنها پفيوز ميگويد.
اين جرثومه فساد کار را به جايي رسانده است که از مراسم خرافي مانند سيزده به در نيز تعريف ميکند. هر مسلمان شيعه اثني اشعري ميداند که به دليل آن که موالاموحدين علي ابن ابي طالب(ع) در روز 13 رجب به دنيا آمده اند مجوسان آتشپرست قرتي در هزار و چهار صد سال پيش اعلام کردنند که روز 13 نحس است و براي رفع نحوست آن بايد به زير درخت و آب و طبيعت رفت و در واقع با اين کار ميخاستند به رخ اعراب که درخت و آب نديده بودند طبيعت سرسبز سرزمين خود را بکشند.
در اطلاعيه هاي بعدي شما را در جريان اطلاعات جديدي در باره او و هم دستانش قرار ميدهيم. ما در جريان تحقيقات خود پي برديم که زيتون دختر اين مرد فاسد است و بامداد پسرخاله اوست و گلکو خواهر زاده اوست در مورد افراد ديگري که لينکشان در کنار صفحه اوست هم مشکوک هستيم و احتمال مي دهيم مهشيد هم با او سر و سري داشته باشد. سايه همه اينها را با تير ميزنيم.
و مکرو و مکر الله والا هو خير و الماکرين

 

شنبه، 24 اسفندماه 1381 | March 15, 2003

عاشورا، دمکراسی، هم‌جنس‌بازی، شيخ فضل‌الله

عاشورا، دمکراسی، هم‌جنس‌بازی، شيخ فضل‌الله نوری و شام‌غريبان()
هيچ‌چيز از جمعه‌ی بعد از پنج‌شنبه‌یی تعطيل، آن هم در حالی که از تمام در و ديوار شهر پرچم سياه آويزان است، نمی‌تواند دل‌گيرتر باشد. گيرم هوا بهاری باشد و خلوتی شهر و باد و توفان شب قبل، دست به دست هم داده باشند و دماوند مغرورانه نقاب از چهره برداشته باشد و لطافت هوا را دو چندان کرده باشد. ديدار دوست اگر ميسر باشد و دريغ شود حکايت از هيچ ندارد مگر مازوخيسم و ما که هر "ايستی" ممکن است باشيم جز مازوخيست! مهندس را که ماشين دارد خبر کرديم تا ده‌کده برويم به ديدار دوست که دکتر هم زنگ زد و گفت:"چه کاره‌يی؟" گفتم، گفت: "من هم باييم؟" گفتم:"بسی افتخار" اين گونه بود که چندی مانده به ظهر عاشورا اتوبان کرج را با مهندسی پشت فرمان و پزشکی در صندلی عقب و سرعتی غير مجاز پشت‌سر گذاشتيم و به فرديس رسيديم. بازار دسته‌های عزاداری گرم بود و دختران و پسران جوان که بوی بهار به مشامشان خورده بود، فحل و گشن، آن چنان عاشقانه عزاداری می‌کردند و غمزه می‌آمدند و چشم نازک می‌کردند که دل هر عابری ريش می‌شد! وقتی ديديم که تنها خيابانی که بايد می‌بريديم تا به ده‌کده برسيم از شمال تا به جنوب مسدود است ديگر آن گشن‌ستان و فحل بازار ارضای‌مان نکرد و به فکر چاره شديم که به اشارت ماموری راهی پر پيچ و خم را در پيش گرفتيم و پرسان پراسن به بی‌راه زديم که ناگهان دکتر صيحه کشيد: "ببينيد اين چه می‌گويد؟" در ميان اين‌همه ياحسين و يا زينب توجه دکتر به کلمه‌ی نا مانوس "هم‌جنس‌باز" جلب شده بود. ايستاديم و ديديم کنار محل نماز جمعه‌ی فرديس هستيم و جميعت نمازخوان دل از آب‌گوشت ظهر عاشور بريده بودند و بر دوزانوی ادب نشسته بودند و به بيانات خطيب دانش‌مند نماز جمعه گوش جان سپرده بودند و ايشان هم دُر می‌فشاندند آن‌قدر که شنيديم اين‌ها بود: "دمکراسی(به ضم دال) يعنی هم‌جنس‌بازی، دمکراسی يعنی هرج‌ومرج، با همين نظر اکثريت حسين را شهيد کردند..." راه بندآمده بود و بايد می‌رفتيم؛ گفتم بقيه را من برای‌تان تخيل می‌کنم و کردم: "در ظهر عاشورا امام حسين عليه‌سلام و ياران‌اش 72 و تن بودند در حالی که همه‌ی دنيای اسلام با آن‌ها مخالف بودند. مگر خداوند نمی‌فرمايند "اکثرهم لايقلون". تاريخ انبيا و اوليا را بخوانيد هميشه اکثريت مخالف انبيا و اوليا بوده‌اند و اقليتی محدود پيرو صديق انبيا بوده‌اند. اصلا شما می‌دانيد ريشه‌ی لغوی اين کلمه‌ی خبيثه‌ی دمکراسی (به ضم دال) چيست؟ حالا من اين‌جا نمی‌خواهم وارد بطون اين کلمه‌ي خبيثه بشوم فقط اشارتی کنم و بگذرم... جزء اول اين کلمه‌ی خبيثه "دم" است که همه با آن آشنا هستيد. آوای "او" در اين زبان منحوس چون بر آخر اسم‌الاعضا نشيند اشاره به زير آن دارد. مانند "راسو" که از "راس" به معنای "سر" و "او" ممتزج است و به "گردن" اشاره دارد و چون اين حيوان نجس گردن درازی دارد به آن "راسو" گويند. به وقت نماز داخل شده‌ايم و شرح بسط بيش از اين نمی‌دهم. دمکراسی (به ضم دال) يعنی "زير دم کردن راس راسی" که "دن" ميان و "راسی" آخر به ضرورت اقتصاد لسان محذوف شده است. و اين يعنی همان "هم‌جنس‌بازی"..." خطبه‌ی ما به انتها نرسيده بود که به خانه‌ی دوست رسيديم و چه حظ وافر که نبرديم که بماند شرح و بسط‌ش. اما اين خطبه و آن جمله‌یی که شنيده آمد مرا به ياد دوران مشروطه و استبداد صغير انداخت. وقتی محمدعلی شاه به فتوای شيخ فضل‌الله و ساير علمای مشروعه بساط مشروطه را جمع کرد و مجلس شورای ملی را به توپ بست علما بر سر منابر همه جا به لعن اين شجره‌ی خبيثه پرداختند و سردمدارشان شيخ فضل‌الله حکم بر حرام بودن مشروطه داد. تاريخ بيداری ايرانيان که وب‌لاگ منحصر به‌فردی در آن زمانه است و توسط ناظم الاسلام کرمانی نوشته شده است شرح و بسط جالبی از آن روزها دارد. از جمله در روز جمعه يازدهم جمادی‌الاخری 1326 می‌نويسد:"شيخ فضل‌الله حکم به کفر هر چه روزنامه‌نويس است کرده است[1]" و يا در روز بعد می‌نويسد: "صد نفر قزاق هم به استقبال آن‌ها رفتند. مردم در جلو آن‌ها اين شعر را می‌خواندند:
مجلس شورای ملی تا ابد پر کنده باد
تيخ استبداديان تا ابد برنده باد.

و دست زنان و هلهله‌گويان با نهايت عيش و خرمی آن‌ها را و ساير محبوسين را وارد کردند. خاک بر سر اين ملت جاهل غير قابل...[2]" خلاصه همان گونه که در وب‌گردی‌آدينه‌ی اين آدينه گفته آمد اين روزها در مذمت دمکراسی و در مدح استبداد سخن رانده خواهد شد و برادران سلطنت‌طلب خطيبان رايگانی که به‌سود آنان در منابر و معابر در قبح جمهوری و در مدح استبداد نوحه سر می‌دهند پيدا خواهند کرد. گيرم اين برادران و آن برادران نام مستبدشان فرق می‌کند و نوع سربندشان متفاوت است که يکی ديهول[3] دارد و ديگری دول‌بند[4].
تا برگرديم و به شهر شب شده بود و تازه يادمان آمد شام غريبان است گفتيم به ميدان کاج برويم در سعادت‌آباد تا ببينم عشاق آقا چه می‌کنند. ميدان کاج اين سال‌ها بسيار مهم شده است. شورای اسلامی شهر تهران که منحول شد می‌خواست به نام اين ميدان را "محمد مصدق" بگذارد که حجاريان به تير غيب گرفتار آمد و نام آن ميدان هم‌چنان کاج ماند و محل اعتراضات و تجماعت در اين سال‌ها شده است. گلی در دروازه‌یی می‌رود مردم به اينجا می‌ريزند و دری به تخته‌یی می‌خورد بساط مردم برقرار است. خلاصه به ميدان که رسيديم چشمتان شب خوب ببيند! دختران و پسران جوان شمع به‌دست در ميدان می‌چرخيدند دوتا دوتا پروانه‌وار گرد هم می‌گرديدند و دل می‌دادند و قوه می‌گرفتند. و ما را اين بيت مولانا به ياد آمد که:
يک دست مغز شمع و يک دست دست يار
چرخی چنان ميان ميدان کاج‌ام آرزوست.
با اين شام غريبان که ما ديديم ديگر به اينجا و اينجا احتياجی نيست که مردم را تشويق به حضور در چهارشنبه سوری کنند. از همين حالا صدای ترقه و نارنجک قطع نمی‌شود. ميدان کاج روز سه‌شنبه، شب چهارشنبه به جای شمع بوته است و به جای چرخيدن، پريدن!

  |

دوشنبه، 19 اسفندماه 1381 | March 10, 2003

اندر حکايت مردم‌فريبی

اندر حکايت مردم‌فريبی()
کنون ای سخن‌گوی بيدار مغز
يکی داستان بيآرای نغز
سخن چون برابر شود با خرد[1]
به وب‌لاگ وب‌لاگيان ره برد
کسی را که انديشه نا خوش بود
همان به که لاگ‌اش فراموش[2] بود
وليکن مرا قصد از اين قال و قيل
حکايت نباشد ز موران و فيل
حکايت ز شورای مردم کنم
قسم‌های روباه بر دم کنم
چنين شد که روزی ز اسفندماه
فرود آمد آن کوه ننگين به کاه
دروغ و فريبی که حق می‌نمود
کلاه از سر خلق در می‌ربود
به بک لحظه در هم فرو در شکست
نه با مشت که با ضرب انگشت شست
همه ياوه‌گويان ِ مردم فروش
ز روباه و گاو و پلنگ و وحوش
به يک جبهه گشتند با کرو فر
دو سوراخ بالا و پايين جر
که بايد دوباره چو پارين حاضر شويد
به نابودی ملک و ملت ناظر شويد
×××
از آن سو يکی آمد آروغ‌زنان
دو باره بسازيم تهران چنين و چنان
که از هود و رابين نسب می‌بريم
سروپای مردم چکی می خريم
بگفتند مردم که ای پر دغل
برو دوخت سازنده‌گی کن بغل
نگه کن امارات و ترکان‌زمين
در اين سال‌های ننگين ِ مردم‌غمين
پل و برج و بارو چه‌ها ساختند
ز شن‌زار و کوه و دمن چه‌پرادختند
پلی را به جوی زنی کين منم
که سازنده‌گی بهر تهران کنم
به حزب‌ات اميدی نباشد نويد
که حزب‌ات ز مردم بسی خوشه چيد
×××
از آن سو ترک حزب مردم فريب
به لب‌خند و ياس و به اشک و نهيب
بيامد که بنيان سالاری مردمان
به رای است و صندوق و بس گفت‌مان
بياييد و پيمان مکرر کنيد
شب‌تيره‌روزان منور کنيد
بگفتند مردم که ای خيره‌سر
که کردست شورای تهران دو در؟
در اين سال شش که رای‌ات بدی
گلی نه، چه خاشاک بر سر زدی؟
به دولت به مجلس به شورا چو اکثر بودی
چه کردی؟ جز اين است که ابتر بدی؟
اخر[3] فرض کردی که را ای اخر!
بهشت وعده دادی، دريغ از سقر
چو ديدند پيران نهضت‌نشان
خموش‌اند مردم، فرصت‌نشان
بگفتند با رای خاموش‌تان
بگيريد ما را به آغوش‌تان
نگفتند که زان پس چون کنند
خموشان پيکار چون با دون کنند
ولی خلق آزاده‌ی رزم‌جوی
که خيری نديدند از اين مردم نرم‌خوی
بگفتند نظر بر شما بس جفاست
کآزموده را آزمودن خطاست
×××
چو خرداديان پشم‌شان چيده شد
مکلف به شارع به باکس[4] خيره شد
بگفتا مرا برگزينيد که آبادگرم
به ريش و به پشم از همه سرترم
بگفتند مردم که اند[5] خری
وليکن به ريش و به پشم از همه سرتری
×××
چو بازار مکاره آشفته گشت
به تبريز و شيراز و تهران و رشت
به سرتاسر شهر ايران‌زمين
بپيچيد نوای خموشانه‌ی پرطنين
که هر کس به صندوق روانه شود
در اين ملک و ميهن نشانه شود
نرفتند و گفتند مردم که ما زنده‌ايم
به سر بر زدند نا مردمان که بازنده‌ايم
نود را چو بر يک افزون کنی
دل کدخدای پريشان پر خون کنی
شبح را به پايان نيامد سخن‌های نغز
که از اين پس به کار آيدش هوش و مغز

 

سه شنبه، 13 اسفندماه 1381 | March 04, 2003

گاف کيهانیبه نقل از آفتاب

گاف کيهانی

به نقل از آفتاب يزد

 

یکشنبه، 15 دیماه 1381 | January 05, 2003

ديده بودم، اما نمی‌دانستم اسم‌اش

ديده بودم، اما نمی‌دانستم اسم‌اش "مردم‌سالاری" است[1]!
اين روزها دوباره بازار "انتخابات" گرم است و ساز و نقاره‌ی "مردم‌سالاری" گوش فلک را کر می‌کند. موضوع بر سر انتخابات شوراها است و ظاهرا استقبال برای نامزدی بسيار پايين است. اعضای شوراهای شهر و روستا حدود 180 هزار نفر هستند يعنی بايد حداقل نيم ميليون نفر نامزد شوند تا انتخابات لااقل رقابت بين چند نفر باشد. به هر حال از بعد از دوم خرداد مسئله "مردم‌سالاری" و "دمکراسی" مطرح شده است و ما چون تا به حال فکر می‌کرديم اسم اين حرکات در نظام‌های سياسی توتاليتر "جنگ قدرت" است و نه "دمکراسی" و "مردم‌سالاری" همين‌جور هاج و واج مانده بوديم که چگونه دارند "جنگ قدرت" را "دمکراسی" جا می‌زنند. داشتم با خود اين فکرها را می‌کردم که ياد حکايتی که شاملو در کتاب کوچه نقل کرده است افتادم:
"بانو[2]ی متجددی شيفته‌ی سواری و سوارکاری بود و مهتری داشت غلام نام که همه روزه در رکاب خانم سوار می‌شد. روزی اسب بدقلقی آغاز کرد و همين که مهميز خانم به شکم‌اش آشنا شد جفته‌يی پراند وپهلو داد و سوار نازک را، پيش از آن که به‌خود آيد وتدبيری کند به‌زير انداخت. پشت خانم به خاک رسيد و پاها به هوا رفت و شلوار سواری که قضا را درست در اين لحظه به‌بدترين صورتی از هم شکافته بود وجودش بی‌ثمر شد و نهفته را به‌تمامی آشکار کرد.
بانو که از دهان باز و چشم گرسنه و جهت نگاه مهتر خجل شده بود به‌شتاب برخاست و برای آن‌که موضوع را رفع و رجوعی کرده باشد بی‌اين که پا در رکاب کند به‌يک‌خيز از زمين به خانه‌ی زين جست و با غرور بسيار گفت:
- غلام! چابکی را ديدی؟
غلام که آن منظر بدين ساده‌گی از برابر چشمان راه کشيده‌اش محو نمی‌شد آهی برآورد و گفت: - ديدنش که، بعله، ديدم، اما اسم‌اش را نمی‌دانستم که چابکيه[3]!"
در وقايع منتهی به دوم خرداد نظام زمينی سخت خورد و بعد "چابکی" از خود نشان داد و حاصل اين همه جاروجنجال برای مردم فقط اين بود که توانستند لحظه‌ی به "محرمات" حضرات چشمی بدوزند و ماجراهایی مانند قتل‌های زنجيره‌يی و آقازاده‌گان زنجيری و... به بيرون درز کند وگرنه همه‌ی مردم به‌خوبی شاهد بودند که آن چه در اين سال‌ها ديدند نه "دمکراسی" بود نه "مردم سالاری" فقط "شکاف" ظريفی بود "ميان" اربابان قدرت!

  |

دوشنبه، 13 آبانماه 1381 | November 04, 2002

غزلی برای وبلاگستان

تقدیم به حسین درخشان به مناسبت تولد وب‌لاگ‌های فارسی
ای عاشقان، ای عاشقان، وب‌لاگ خود گم کرده‌ام
زان می که در وبلاگ‌ها اندر نگنجد خورده‌ام
مستم ز خمر قاصدک رو ایکون‌اش را غمز کن
وانگه بیا در پیش ما، من چاره‌اش پی برده‌ام
لیلای لیلی ناگهان آهو شدس از ترس جان
زیر سبیل خود کنون برخود همی پیچیده‌ام
خورشید آمد در میان بازار اکلیل‌اش نهان
آهوی خورشیدی نگر از پنیک جدای‌اش کرده‌ام
خود کم بودی آذر کنون، بر آینه منظر زدی
شش‌گوش بودی، کمتر شدی بر هر سه اش خندیده‌ام
آهو رها کن عاشقا بر آدمی کن التجا
از گل بگو یا گل‌ به کو من گل به خود پرورده‌ام
در نزد آفتاب غزل خورشید عالم شد ثمر
زان باغ‌بان سایه‌ها از سایه، بی سر گشته‌ام
روز سیاه لاگیان گشت بی کلاغ و بی‌مراد
زین رو برای روشنی من بامداد آورده‌ام
آمد ندا ای عشقان آن دخترک شیطان شده است
وین دیگری با دست خود بالای دیوار برده‌ام
هر کس غزل‌خوانی کند دم را غنیمت برده است
من با غزل‌خوانی خود دم را غنیمت کرده‌ام
یک‌جور دیگر گفتم یک جور دیگر خوانده است
من تلخ و من شیرین او یک جور دیگر خوانده‌ام
دریا کنون موجی شدس بر موج او لنگر زدم
خاموشی دریا ببین گویا بروتوس زاده‌ام
آن سوی مه، طوطی شدس
این سوی مه، با صاحبش من با صفا رقصیده‌ام
هر چند که فرمایش کند اما عرایض گفتند
در بحر نگنجد همسرش من وزن بد بگزیده‌ام
هر کس که آمد در وجود با بیدقی هم‌ره شدس
ما را ببین بی بیدقی منزل‌گهی بگزیده‌ام
دیدم چو هادوکی به بحر گفتم که چونی کم سخن
گفتا سخن بسیار است من شیره‌ی افشرده‌ام
از جین و واجین اش چه باک با آن سر هم‌چون کدو
یک‌بار زاید آدمی من بارها زاییده‌ام
با عکس و رٍنگ و موسیقی با این تپول خان هپلی
در شهر آهن و طلا من زر ناب سفته‌ام
کرم کدو و آسکاریس هر دو شدند لخت و پتی
بهر گدارویان بسی من کاسه‌ها لیسیده‌ام
عصیان عالم را ببین با بیدقان دیزی خورد
با مانی و نیما کنون من عقل خود بازیده‌ام
تو مست مست سرخوشی، من مست بی‌سر سرخوش‌ام
تو عاشق خندان لبی من بی‌دهان خندیده‌ام
مهشید آمد در میان با صد زبان و صد بیان
خواهد که ترساند مرا، پنداشت من نادیده‌ام
خانم معلم گشته است با یک بغل لطف و صفا
نامش هلیا گفتند. نام گزار ش دیده‌ام
یاری نباشد چون کتاب اما من اندر شهر خود
از روی باز و ناز او صدها کتاب آورده ام
هر چند حسن بسیار است اما عجب این نکته دان
من در درون شهر خود آقا خسن دیده‌ام
شهرزاد و شیرین و فروغ ناگفته می گویند به بوق
دل را ز خود برکنده‌ام، با چیز دیگر زنده‌ام
زهرا و آواز زمین هر چند غریب و آشنا
با یک غریب آشنا آواز زهرا خوانده ام
این خرمقدس را ببین، ما جن او اسم خدا
وانگه بیا این سو که من، پاگنده‌ام پاگنده‌ام.
از بین این دیوانه‌گان من از برای منزل‌ام
آقا امید و مش تقی، شمر و همیشک برده‌ام
آن زهره را بنگرید با خود خموش گرم گپ
گفتا:"خموشی را مبین از گفت خود شرمنده‌ام"
مردی زگیلان شد پدید برهر لب‌اش یک صد سبیل
از نقش این عالی‌جناب صد شعر تر ریسیده‌ام
یولداش ترک هم‌زبان، هر چند ز دست‌اش دل‌خورم
اما برای دیدنش تا شهر سیسکو رفته ام
ما را که حرف در پنجه است چون آمد این تازه ندا
در وصف او من این چنین لال از زبان گردیده‌ام
ما را ضمیر اول است او را ضمیر پنجم است
از قند و از گل‌زار او چون گل‌شکر پرورده‌ام
بر هر چه گل رویده بود، گل‌کو به خود نادیده بود
این نازنین روئیده را من سخت خوش بویده‌ام
آن صندلی خالی شدست لینک‌اش نمی‌آید بدست
گفتم تو را اگر عاقلی، من لاگ خود گم کرده ام
گر گویدم:"بیگاه شد، رو رو، که وقت راه شد."
گویم که "این با زنده‌گو، من جان به‌حق بسپرده‌ام."
این غزل که ظاهرا قصیده شده است. توسط این جانب شبح با همکاری مولانا جلال‌الدین محمد بلخی و جناب شمس تبریزی سروده شده است. مطلع غزل مولانا این بود:
ای عاشقان، ای عاشقان، پیمانه را گم کرده‌ام
زان می که در پیمانه‌ها اندر نگنجد، خورده‌ام

سعی کنید ریتمیک و با همین وزن بخوایند شعر هیچ سکته حتا سکته ملیح هم ندارد.
اگر می‌خواستیم از تمام دوستان عزیز نام ببریم مثنوی هفتاد من می‌شد. پس گذاشتیم برای فرصتی دیگر و سربه‌سرگذاشتنی دیگر، فکر نکنید قصر در رفتید.

 

دوشنبه، 24 تیرماه 1381 | July 15, 2002

با يك شرح مختصر


اين كاريكاتور سه‌گانه كه از طريق اما غفاري عزيز به دست من رسيده است؛ يك تفسير شبحي دارد كه به عقل جن هم نمي‌رسد! نمي‌دانم كاريكاتوريست آن منظورش چي بوده است ولي به خوبي وضعيت كشور و حفظ آن توسط جناح موسوم به اصلاح طلب را ترسيم كرده است!
اولين كاريكاتور مربوط به دوم خرداد است؛ دومي مربوط به انتخابات مجلس ششم و آخري هم مربوط به انتخابات 18 خرداد! مرسي از آقاي خاتمي كه جلوي سقوط كشور را گرفتند.(!)
برويد در بحر خنده‌ي خرس مهربان!

 

چهارشنبه، 19 تیرماه 1381 | July 10, 2002

60 ميليون رقاص تبعيديخبر

خبر حكم اين آقاي خرداديان هم جالب بود! شايد چون به خاتمي مي‌گفتند محمد خرداديان (چون به هر سازي ميرقصد) اين بندهي سراپا بي‌تقصير را محاكمه كردند؟ به هر حال حكم او بسيار جالب بود: ده سال تبعيد در ايران و سه سال محروميت از شركت در عروسي! بگو يك باره اعدام ديگه؟!
اين تلويزون مزدور جمهوري اسلامي كه موسوم به شب‌خيز است اين بي‌چاره را راهي ايران كرد؛ و حال بايد مثل بقيه مردم ايران در اين كشور باشد و زجر بكشد!
البته اين حكم هر بدي داشت يك خوبي هم داشت اونم اين كه ما فهميديم چرا بايد مثل تعيديها در سرزمين خود زندهگي كنيم! آخه ما هممون شب و روز خدايش در حال قر دادن هستيم؛ نيستم؟ پس حقمونه كه محكوم باشيم در مملكت آريايي اسلامي زنده‌گي كنيم!
زهرا خانم: از تو تكشف از ما تكشح
شبح: چي بهتر از تكشح يك تكعيبه!

 

پنجشنبه، 30 خردادماه 1381 | June 20, 2002

آلت تناسلي‌تان كجاست؟

آلت تناسلي‌تان كجاست؟
جدول حل كني حرفه‌يي –طبق عادت مألوف حلالان جدول- از كنار دستي‌اش پرسيد: آلت تناسلي زنان؛ دو حرف؛ كنار دستي نيز- به عادت مألوف كنار دست جدول حل كنان- گفت: عمودي يا افقي؟ جدول حل كن حرفه‌يي گفت: افقي و كنار دستي، بي درنگ، پاسخ داد: لب.
آلت تناسلي بانوان و آقايان معمولاً نقل مكان مي‌كند و جاي ساير اعضاي آنان را مي‌گيرد. در بعضي‌ها به جاي مغز مي‌نشيند در بعضي‌ها به جاي چشم و در بعضي‌ها اخيراً نوك انگشتانشان رحل اقامت مي‌اندازد(!) نه به آن‌گونه سكس‌هاي عجيب غريب فكر نكنيد؛ منظورم تايپ كردن و چت كردن و اين‌گونه كارهاست، بابا آلت تناسلي جاي مشخصي دارد و كار مشخصي بذاريد سر جاي خودش باشد شأن و منزلت شما حفظ مي‌شود هر چند ممكن است حامله‌گي زودرس به همراه داشته باشد يا ناخواسته پدر شويد.
حالا اين را گفتم ياد يك چيز ديگه افتادم؛ يك روز يك استاد پزشك با دانشجويان خود در حال معاينه‌ي زنان تازه وضع حمل كرده در بيمارستان بود كه با نوزاد عجيبي از نسل عرب رو به رو شد؛ نوزاد آلتي به غايت عظيم داشت؛ دانشجويان سرخ شده پرسيدند: استاد اين چيست؟ و استاد، محيرانه گفت: ما در تعاريف‌مان مي‌گفتيم انسان موجودي است كه زايده‌يي به نام آلت تناسلي دارد؛ اما ظاهراً اين كودك تعاريف جامعه پزشكي را تغيير داد ايشان آلت تناسلي هستند كه زايده‌يي به نام انسان به آن چسبيده است.
شبحِ شبح: چي هيت و ويزيتت پايين اومده داري سكسي نويسي مي‌كني مشتري جذب كني؟ دلم برات مي‌سوزه كه بلد نيستي؛ كسي با خوندن ”آلت تناسلي“ آب از لباش جاري نمي‌شه...
شبح: اين ”آب از لباش جاري نميشه“ خيلي زيراكانه بود خودمان خوشمان آمد.

 

یکشنبه، 26 خردادماه 1381 | June 16, 2002

لذت‌هاي شبحي

لذت‌هاي شبحي
آسيد حسين مرعشي(برادر عفت): ائتلاف كارگزاران با اقليت مجلس در انتخابات هئيت رييسه مجلس يك شوخي پارلماني بود.
شبح: خوب شوخي شوخي بيست و چند ساله دهن همه‌ي ما را سرويس فرموديد.

 

سه شنبه، 17 اردیبهشتماه 1381 | May 07, 2002

يك مسئله چند راه حل

دي‍روز در ترافيك بدي گير كرده بودم و نه كتابي براي خواندن همراه هم بود و نه كامپيوتري براي وبلاگ خواني يا نويسي، پس فكر كردم، نه براي بودن كه براي نبودن در آن ترافيك احمقانه. چون ماشيني كه سوار آن بودم كورسي بود و فقط جاي يك نفر به جز راننده را داشت ياد مطلبي كه مدتي پيش در يكي از وب‍لاگ‍ها خواندم افتادم. نه نام وبلاگ، نه حتا انشاي دقيق آن يادداشت يادم نيست ولي اجمالاً مطلب مربوط به يك معما مي‍شد، براي سنجش تصميم گيري در موقعيت‍هاي مختلف. سوآل اين بود:
فرض كنيد در يك شب سرد باراني در يك خيابان خلوت در حال راننده‍گي هستيد كه در يك صف اتوبوس يك خانم جوان، يك دوست قديمي و يك خانم مسن را مي‍بينيد. (اگر راننده خانم است. جنسيت افراد ايستاده زير باران در صف اتوبوس را معكوس كنيد.) چه مي‍كنيد؟
من با خود فكر كردم راننده‍هاي مختلف تصميم‍‍‍‍‍گيري‍هاي گوناگون خواهند داشت و به اين صرافت افتادم كه اگر راننده آن ماشين كورسي هر كدام از مسئولين نظام باشند چه مي‍شود حاصل آن تاملات ترافيكي اين شد:
آقاي خاتمي: ايشان ماشين را متوقف مي‍كنند از آن پياده مي‍شوند و با لبخند هر سه نفر را دعوت به سوار شدن مي‍كنند. هر چه دوست قديمي مي‍گويد: بابا جان نمي‍شه، ماشين موتور مي‌سوزونه، هر چي خانم جوان مي گويد: آقا خواهش مي‍كنم اخه چطوري من برم روي يك صندلي تو بغل دوست قديمي شما، پيرزن بي‍چاره هم هول مي‍شه سوار مي‍شه كه زير دست و پاي و فشارهاي خاتمي براي سوار كردن و جا دادن آن دو تاي ديگر له شده، جان به جان آفرين مي‍سپارد. اتوبوس مي‍آيد و مي‍رود و ماشين هم موتور مي‍‍‍‍‍سوزاند.
آقاي رفسنجاني: ايشان ماشين را متوقف مي‍كنند، خانم مسن را سوار مي‍كنند، به دوست قديمي مي‍گويند: مطلحت نظام حكم مي‍كند شما زير باران بمانيد تا زير پاي‍تان علف سبز شود. بعد با موبايل به يكي از آقازاده‍هايشان، احتمالاً محسن، خبر مي‍دهند كه يك خانم جوان زير باران است و به ايشان ماموريت دشوار رساندن آن خانم به خانه را مي‍سپارند. بعداً ”عفت“ حساب حاج آقا را خواهند رسيد.
آقاي شاهرودي: ايشان با سرعت از محل دور مي‍‍‍‍‍شوند و مقداري آب به سر و روي ايستاده گان در صف مي‍پاشند و بعد مي‍گويند: ما كه كسي را نديديم، به ما يك خرابه را تحويل دادند، پنجره‍هاي اش كار نمي‍كنه بيرون را نمي‍شود ديد. البته ايشان بعداً اقدامات قاطعي براي رفع مشكل انجام مي‍دهند: اول دستور مي‍دهند طبق قانون اقدامات تاميني تمام ايستگاه‍هاي اتوبوس را جمع آوري كنند. بعد چندين حكم بازداشت صادر خواهند كرد؛ براي روزنامه نگاراني كه خبر آمدن باران را در آن شب نوشته بودند، براي تمام راننده‍هاي بي‍مسئوليتي كه آن شب مسيرشان از خيابان ديگري بوده است و از آن خيابان عبور نكرده اند و كسي را سوار نكرده اند، سوم براي آن خانم جوان كه در شب باراني بدون پوشيدن باراني كنار دوست قديمي ايشان ايستاده اند و اسباب تهمت و افترا را براي اين انسان شريف به بار آورده اند... اگر بخواهيم حكم هاي بعدي را هم بگوييم جايي براي باقي مسئولين نمي‍ماند.
رهبر معظم: ايشان چون خودشان نمي‍توانند راننده گي كنند لاجرم راننده دارند و آن صندلي را خودشان اشغال فرموده اند به همين دليل كاري از هيچ كدام از دست‍هاي‍شان برنمي‍آيد فقط دستشان را به آسمان مي‍گيرند و دعا مي‍كنند: باران بند بيايد، هوا گرم شود، آن خانم مسن جوان شود. خدا از گناهان(كنار يك خانم جوان ايستادن) دوست قديمي‍شان بگذرد.
ساير مسئولين نظام توي اون اتوبوسه هستند كه قراره يك وقتي برسه؛ اونا در حد و اندازه‍يي نيستند كه ماشين كورسي سوار شوند.
و اما شبح: شبح ميايستد. سويچ ماشين را به دوست قديمي اش مي‍دهد و از او خواهش مي‍كند آن خانم مسن را برساند. بعد خودش با آن خانم جوان زير باران قدم مي‍زند و شعر لنكستون هيوز را از زبان شاملو مي‍خواند:
بذار بارون ماچت كنه
بذار بارون مث آبچكِ نقره
رو سرت چيكه كنه.
بذار بارون واسه ت لالائي بگه.
...
عاشق بارونم من.

 

دوشنبه، 2 اردیبهشتماه 1381 | April 22, 2002

حافظ و جين قوطي‍يي!

اين روزها در تهران (امالقراي اسلام) در هر خياباني به خصوص خيابان انقلاب و چهار راه استانبول و... وقتي داريد قدم مي‍زنيد نسبت به شكل و شمايل‍تان افرادي هستند كه با خود زمزمه مي‍كنند: نوار مبتذل، كنفرانس برلين، پاسور سكسي، قتل‍هاي زنجيره‍يي، ويسكي، بطر و قوطي... البته به ما كه مي‍رسند مي‍گويند، عايشه بعد از پيامبر، بيست و سه سال،... اين قيافه‍ي تابلو را نمي‍دانيم چه كنيم؟! خلاصه اين را گفتم كه بگويم اين روزها انواع و اقسام مشروبات الكلي و آب شنگولي‍هاي مختلف در بطر و قوطي عرض مي‍شود. ما كه بسيار روستايي تشريف داريم وقتي ”جين” را در قوطي حلبي مانند قوطي‍هاي كه قبلاً كوكا و آبجو در آن ديده بوديم زيارت كرديم (ديدن‍اش شلاق ندارد! ما همه‍ي كتاب قانون را زير و رو كرديم بعد اين جمله را نوشتيم. آخر مي‍دانيد كه ما علاقه‍ي خاصي به باسن مبارك داريم و تحمل شرحه شرحه شدن آن را نداريم.) به ابتكارات اين كافران صد لعن و نفرين گفتيم. جين‍قوطي‍يي بينان (برويد در بحر فعل!) حافظ مي‍خوانديم ديديم اي دل غافل اين غربي‍هاي بي دين و بي ايمان اين ابتكار را هم از ما شرقي‍ها دزديده‍اند. به اين شعر حافظ توجه فرماييد:
دواي درد خود اكنون از آن مُفًرح جوي
كه در صراحي چيني و شيشه‍ي حلبي ست.

حالا ايميل نزنيد كه منظور از شيشه‍ي حلبي، صراحي‍هاي است كه از شهر حلب در كشور سوريه يا همان شام سابق مي‍آورده‍اند. چطور اين غربي‍هاي خالي‍بند از كتاب آن نوسترآدموس حقه‍بازشان هر خار و خسي و رطب و يابسي در مي‍آورند و جديداً هم كه حمله به برج‍هاي دوقلو را در آن كتاب ديده‍اند ما نمي‍توانيم اختراع كًن و قوطي و شراب و ويسكي‌ي قوطي را به مردم حافظپرورمان بدهيم. حسود نيآسود.
يك باسني ازت شرحه شرحه كنيم حالا هر چي ما هيچي نمي‍‍‍‍‍گيم تو ياوه بگو.

 

شنبه، 31 فروردینماه 1381 | April 20, 2002

بشكن بكشنه، بشكن. من نميشكنم.

بشكن بكشنه، بشكن. من نميشكنم. بشكن!
ما معتقديم در عين حفظ منافع ملي، تابوي مذاكره با آمريكا بايد شكسته شود.
جمله‍ي فوق را جناب آقاي محمد نعيمي‍پور رئيس محترم فراكسيون مشاركت در مجلس بيان فرمودند و روزنامه‍ي بنيان ديروز هم با تيتر بزرگ نوشت:” شكستن تابوي مذاكره
خُب از اين كه اين دوستان بلاخره بعد از بيست و چند سال متوجه ”تابو“ بودن عدم مذاكره پي‍بردند با اشاره‍ي ستون انقلاب آقاي هاشمي رفسنجاني حالا همه در حال تابو شكني هستند بايد خدمت ايشان عرض شود كه حالا كه بشكن بشكن است خود را براي شكستن چند تابوي ناقابل ديگر هم آماده كنيد:

تابوي نشستن روي صندلي و پوشيدن كفش به جاي دمپايي.
تابوي بستن كروات.
تابوي تراشيدن ريش.
تابوي نداشتن بوي عرق زير بغل.
تابوي پوشيدن لباس رنگي.
تابوي پريدن از روي آتش در چهارشنبه‍سوري.
تابوي مسافرت خانم‍ها بدون حتا يك پسر دو ماهه.
تابوي قضاي حاجت در توالت فرنگي. (تا اين تابو درست و حسابي بشكنه خدا مي‍دونه چند تا توالت فرنگي مي‍شكنه.)
تابوي افشان شدن موي خانم‍ها در باد. (بزازها بروند دنبال شغل ديگر.)
تابوي باز شدن در ميخانه‍ها ( و بسته شدن درِ خانه‍ي زهد و ريا)
تابوي حرف حساب زدن.
تابوي اين كه كشورداري با غاز چراني متفاوت است.
تابوي مردم‍سالاري.
تابوي مجلس شوراي ملي.
...
تابوي شنيدن ياوه‍گويي‍هاي شبح و دست به نيم‍سوز نشدن.
اين يكي رو كور خوندي... ارباب بزرگ فرمودند هر تابويي را بشكنيم الا تابوي شكستن قلم تو شبح ياوه‍گو لعنه الله مغضوب عليه، اصلاً ما همه‍ي اين كارها را مي‍كنيم. كه دهان تو شبح ياوه‍گو را گِل بگريم و حقوق بشر به خطر نيفتد.

پ.ن: ما كه خوش‍خيالانه فكر مي‍كرديم كار تابو شكني به آزادي بيان هم مي‍كشه مي‍خواستيم بگيم اميدواريم اين ”ستون انقلاب“ محكم‍تر از ”ستون دين“ باشد.
اي خفه‍شي شبح! كه حقته اگه چوب نيم سوز در پشت و گِل پخته در دهان‍ا‍ت كنند.
× حالا از شوخي گذشته ما يك سوآل از اين برداران مشاركتي داشتيم. اگر حفظ منافع ملي با مذاكره با آمريكا به دست مي‍آيد پس اين زيان به منافع ملي در بيست و چند سال گذشته را چه كسي به اين مملكت و مردم روا داشته است؟ كساني را كه منافع ملي را زير پا مي‍گذارند و به زيان ملي كار مي‍كنند مگر خائن نمي‍گويند؟ چه كسي در اين بيست سال و اندي به مردم و منافع ملي آنان خيانت كرده است؟

 

چهارشنبه، 14 فروردینماه 1381 | April 03, 2002

اول آوريل يا سيزده فروردين

اول آوريل يا سيزده فروردين و تجسد شبح
نمي‍دانم تاريخ‍چه دروغ آوريل يا سيزده نوروز چيست. اما مي‍دانم اين دروغ بعضي از وقتها جنجال‍هايي به همراه داشته است؛ مرا در اين هواي توفاني از ذكر مصائب معاف كنيد، فقط اگر يادتان باشد روزنامه‍ي جامعه با درج خبر آزادي اوجلان به عنوان دروغِ سيزده براي خودش چه دردسري آفريد. راست‍اش را بخواهيد وقتي تصميم گرفتم به عنوان دروغ سيزده موضوع تجسد خود را مطرح كنم زياد به عواقب آن فكر نكردم فقط دنبال موردي گشتم تا بتوان خوب پرورش‍اش داد و به گونه‍يي بيان كرد تا تعداد زيادي باور كنند؛ اما نمی‌دانستم همه باور مي‍كنند! دروغ دوم را، حمله آمريكا به بوشهر، براي اين سر هم كردم تا دروغ اول در سايه آن پنهان بماند. از همه‍ي دوستانِ عزيزتر از جان ام كه ممكن است آزرده شده باشند عذر می‌‍خواهم.
همه‍ي كساني كه ”رضا“ را مي‍شناسند و با او پياله‍يي زده‍اند يا ناله‍يي كرده‍اند مي‍دانند او هر چه بداند كه ممكن است زياد هم باشد از هندسه هيچ نمي‍داند گمان نكنم او حتا بداند مجموعه زواياي يك مثلث آدمي‍زادي چند درجه است چه برسد به فضاهاي غيراقليدوسي! او يك بار نقش استاد را در فيلم پري بازي كرد اما آن هم استاد فلسفه بود.
خلاصه ببخشيد، حالا كه تهران را سيل برداشته و ممكن است شريفي‍نيا و شبح هر دو را سيل ببرد و از اين موضوع دروغ آوريل و سيزده هم سالبه‍ي به انتفاع موضوع شود.
شبح به اين بی‌مزه‌‍گي؟ حيف تيغِ مالك اشتر كه حرام‍اش شود.

 

سه شنبه، 13 فروردینماه 1381 | April 02, 2002

حمله‌ی آمريکا به نيروگاه بوشهر

مرگ بر آمريكا
بالاخره دست خون‌آشام آمريكا از آستين جنگ‌افزار‌هاي‌اش بيرون آمد و سحرگاه امروز نيروگاه بوشهر را هدف قرار داد.
طبق گزارشات موثق موشك‌هاي شليك شده هيچ‌كدام عمل نكرده‌اند و مردم بوشهر اكنون سيزده‌به‌در خود را زير سايه اين موشك‌ها جشن گرفته‌ اند!
رئيس‌جمهور به خري نوبره والا
البته منظور همان بوش است اين يكي كه هيچ بويي نداره

 

و ما تجسد يافتيم

راست‌اش را بخواهيد وقتي تو وبلاگ‌‍ ام نوشتم تو مراسم اختتاميه خبرنگارها عكس من و همسرم را گرفتند فكر نمي‍كردم دارم خودم را لو مي‍دهم اما وقتي چند تا روزنامه و مجله‌ی سينمايي عكس من و آزيتا را چاپ كردند مطمئن شدم به‌‍زودي لو خواهم رفت. چند نفر ايميل زدند و عكس را براي‌ام فرستادند و نوشتند شبح خان دستگيرت كرديم. از اون روز تا حالا هي بايد به اين و اون حق‌السكوت بدم.
ندا كه دعا كرد تا تجسد پيدا كنم مي‍خواستم خودم دعا شو مستجاب كنم اما گفتم تازه بعد از اين همه دعوا مرافعه با شبح بانو آشتي كرديم اين همه بهمون تبريك گفتند نزنم همه چيز را خراب كنم... اما حالا كه توي شيراز هم عكس ما را چاپ كردند و قدوممون را تبريك گفتند و چند تا وبلاگي كنه سر اون ماجرا هم ما را شكار كردند ديگه ديدم لوس بازي اگه خودم رو براي همه معرفي نكنم. ولي يك خواهش از تون دارم. لطفاً بعد از اين كه مرا شناختيد رابطه‌تون فرق نكنه من باز براتون همون شبح سابق باشم، باشه؟ خب من:
محمدرضا شريفيی‌نيا هستم.
آخيش راحت شدم. چقدر حق‌‍‌السكوت بدم.
شبح به اين وليدی نوبره والا

 

دوشنبه، 27 اسفندماه 1380 | March 18, 2002

فكر مي‌كنيد اين جمله از آن كيست؟

فكر مي‌كنيد اين جمله از آن كيست؟ ”کی می‌خوايم دست از اين حقارتهای زمينی بکشيم و
خداگونه بشيم،کی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟”
فكر مي‌كنم از وقتي اكبر آقا تشريف بردند ايران ندا خانم فيل‌سوف شده‌اند! ندا جان اگر خدا گونه بشوي كه بايد بروي در دير تارك دنيا بشي! حيف نيست؟ به خودت رحم نمي‌كني به اكبر آقا رحم كن. خواهش مي‌كنم تو انسان باقي بمان و ديگران را تشويق كن انسان شوند و انسان باقي‌بمانند اين خداگونه شده‌ها به اندازه‌ي كافي دهن همه‌ي ما را سرويس كرده‌اند.
تازه رفتي يك كنتور توي وبلاگت گذاشتي آدم روش كليك مي‌كنه مي‌بينه تمام ويزيت‌كننده‌گان سايتش برابر با يك ساعت توه، اُنوقت مي‌خواستي حسودي نكنه. من كه تركيدم از حسادت. هر چي خواستم حواله به اون دو عضو شريف بدم ديدم اگه اون‌ها هم بتركن ديگه هيچي برام نمي‌مونه!
شبح به اين بي‌حيايي نوبره والا

 

سه شنبه، 21 اسفندماه 1380 | March 12, 2002

انيشتن در خواب

ديشب انيشتن را در يكي از غرفه‍هاي جهنم ملاقات كردم. گفتم: آقا تو به اين آقايي چرا مذهبي بودي و از اون بدتر، يهودي؟ گفت: بابا دين چي، مذهب چي؟ مگر كتاب مجموعه مقالات منو نخوندي. بعد خودش برام خوند نوشته بود:
اهميت سنن و روايات فرقه‍هاي مذهبي در نظر من صرفاً از جنبه‍ي تاريخي و روانشناسي آن‍ها است؛ و براي من، جز اين جنبه، داراي هيچ‍گونه معنا و ارزش ديگري نيست.
مقالات علمي انيشتن، محمود مُصاحب، پاسخ به سوآلات يك محقق ژاپني

  |

سه شنبه، 23 بهمنماه 1380 | February 12, 2002

شوخی با وب‌لاگيست‌های وب لاگستان

ديروز نواي كوس آزادي بر در و پيكر شهر نواخته مي شد و مرا كه گردن شكسته بود و توان همراهي با سيل خروشان مردم نبود به لاك تنهايي خويش فرو برد و سبب شد به لاگ خود انديشيدم كه حاصل اين شد كه ميبيند. !اگر رنج حاصل آمد پديد سيبل را به زير آوريد و بگيريد نديد! :
ز گفتار دهقان يكي داستان
بپيوندم از گفته ي باستان
ز موبد بدينگونه داريم ياد
حسين درخشان، هُدر را نهاد
غمي بود دلش مرمرو را نديد
بلاگر به فارسي بياورد پديد
سپس سوي ايران زمين بنهاد روي
چو شير دژاگاه، وبلاگ جوي
چو نزديكي مرز ايران رسيد
بيابان سراسر پر از گور ديد
بتير و ايميل و بلاگ و كمند
بيفگند بر دشت نخچير چند
يكي دختري منجسم تن، پراكنده فكر
نشسته به روي توالت فرنگي چه بكر
به هوش و به سكس و به شاخ درخت
يكي آتشي بر فروزيد سخت
يكي نره گوري اكبر نشان
بسازيد جُنگي با فيسان و چسان
به گوز و به گند و به حرف درشت
كلام و پيام و پلو و خورشت
به نزد ندا اكبر آقا شدي
چو اكبر به ايران كوسه نا بودي
در آمد يكي هيس پُر فيس و باد
به موي بلند و به كفش گشاد
كه من قهرمانِ كت و كول و دول و يلم
از اين قهرمانان همه بر ترم
به گفتند برو سالبوتامول بزن
وياگرا بر آن گُنده خر دول بزن
سرافكنده شد راه توران گرفت
به جاي وانت، گاز پيكان گرفت
چو خورشيد تابان ز چرخ بلند
دو چرخش هوا كرد، رخشان كمند
دوچرخه سواران يك از يك بدتر
بر او حمله بردند به تمثيل خر
چو افسار رايانه اش پاره شد.
به اكليل لب مشكل اش چاره شد.
به كافي نت اش رفت با راز و ناز
نوشت در اديتور ز سير و پياز
كه يك باره كافي نت حمام شد
دل ذره بين اش چو نا كام شد،
بپنداشت كين جا حمام نسا ست
لباس از تن اش چون حمامي بكاست
كه يك باره زان سوي آبش بديد
ندا پر كشيد و بدادش رسيد
چو آشفته گشت بازارِ زنان
يكي سيب زميني بيامد ميان
به منشور خود در جهان شور كرد
دل دوست و دشمن بدان كور كرد
به گوزش چنان فخر به گيتي فروخت
كانيشتن به ام سي دو اش ني فروخت
يكي لامپ صد ولت بي چشم رو
پريدش وسط بانگ تكبير گو
كه حق با تو هستي و اين لازم است
كه ليلا و سوسن همان كاظم است
از اين مرز تا آن بسي راه نيست
زن و مرد و دخت و پسر حق يكي ست
چنين است رسم سراي درشت
گهي پشت زين و گهي زين به پشت
به هنگام اين گفت و گو و شنفت
يكي سوسك، فيلسوفانه گفت:
كه انسان همانا گاو و خر است
كه تخم تو زان نامور گوهر ست
براي تكامل به هم مي پريم
تو پندار اسبي سوار خريم
در اين قال و قيل و نهفت
يكي دختري پاك سيرت بگفت:
كه من پينكفلويدم تو اما چماق
كه من هوش محضم تويي بي دِماغ
كس از پرده بيرون نديدي مرا
نه هرگز كس آوا شنيدي مرا
من ار چه بكارت ندادم به باد
هميشه سر تخت جاي تو باد
تو داني كه سوسك را مغز نيست
بتيزي سخن گفتنش نغز نيست
يكي بي لب، گند آواز خوان
قره ني به ران و چغندر به كان
بيامد كه بر من همه زِِر زدنند
به وبلاگ بي نام ما تِر زدند.
يكي زوج زيبا ز آن سوي لاگ
بدو گفتند اي بي لب نام داگ
شكلات ما خور از اين جعبه باز
با هم لاگي ات در نيويورك بساز
ز آن سو نوا آمد از كاپيتان
زره پاره شد بر ميان گوان
جر و بحث و گفت و شنود كم كنيد
ز پوشيدن چكمه ي دختران رًم كنيد
سخن هاي بسيار كوتاه شد
چو يك دختر ناز نا گاه شد
هنوز از دهن بوي شير آيدش
همي راي شمشير و تير آيدش
پسر دايي اش عاشق مادر است
و او را محبوبه جان خواهر است
سخن هاي بسيار گويد چو قند و عسل
ز شيطاني اش هر لاگي را مثل
ز شيما نگويم كه او چون كند
دل وبلاگي ها همه خون كند
به يك روز گردد به فحشا نشان
به روز دگر درس وب را چشان
به آهنگ زيبا و قلب قشنگ
بسازد همي لاگ خود رنگ رنگ
غم دوست و دشمن به يك سان خورد
به موي به كفش و به پستان خورد
چو اين جا رسيد ساز ديگر كنيم
ز خسرو نقيبي ي دادگر كنيم
به يادداشت هاي خود عادل است
و را لانگ شات حاصل است
ز پروين و سلطان و قرمز تنان
به خشم آيد و گيرد آن سو عنان
گُل ديگر وبلاگيان، بامداد
سخن هاي بسيار مر او ياد داد
فرانكفورت و هوركهايمر و نقد ماه
همه پيش چشم اش به يك نوع نگاه
كه او فيلسوف مردي عاشق بودي
ورا كفر و دين و مروت خودي
به آرم و آرمي يك نسيم
بيامد به وبلاگِ شرقي شميم
ز نازك دلي قاصدك بود نام
ز اندوه شعرش فلك تلخ كام
به سر درد و درد سري سوته دل
به شادخواري تنها بود او خجل
يكي ديگر از وبلاگيان جاده بود
طرفدار آزادي ماده بود
ز محسن ز ابرام و از ساير قاتلان
حمايت بكردي چنين و چنان
ز شوخي ما تلخ گفتار شد
من و ما و او را گرفتار شد
چو در لاگ خود مانده اي هم چو خر
بزن بر در خاطرات يك لحظه سر
كه او مشكلاتت همه حل كند
تو را هم چو خود اندكي خُل كند
سخنهاي بسيار نا گفته ماند
مرا درد وبلاگيان سوده ماند
هزاران بسوده بلاگ نا بسوده مرا ست
يكي از هزاران گفتار ماست
من اين مثنوي ختم آخر كنم
ز لاگ پر از خون و آذر كنم
زمستان سر آمد سپيده دميد
شب تار لاگان شد اكنون سپيد
دو ابرو كمان و دو گيسو كمند
به بالا به كردار سرو بلند
روانش خرد بود و تن جانِ پاك
تو گفتي كه بهره ندارد ز خاك
به يك همسر مهربان بود جفت
كنارش شبي مهربانانه خفت
كه ناگه به پنجِ صبحِ تير گون
به يك ضربه شد تخت را واژگون
بگفتا به او همسر مهربان
زدم غاز وحشي به تير و كمان
به گفت آن پري وش خدا را سپاس
كه دي شب بخورد آبجو و نبودش حواس
اگر خورده بود جين و دكا و ماست
من اكنون كجا بودمي، يزد خواست
چو گلهاي گلپايگان شد خزان
از اين مهربان همسر نكته دان
×××
يكي داستان است پُر آب چشم
دل نازك از اين شبح آيد به خشم
سخن زين درازي چه بايد كشيد
هنر برتر از گوهر آمد پديد
برين داستان من سخن ساختم
به كار زن و بچه پرداختم
حاصل همكاري شبح با ابولقاسم خان فرودسي در افسانه ي رستم و سهراب
جاتون خالي اينجا تو جهنم همه دور هم جمع ايم

 

جمعه، 12 بهمنماه 1380 | February 01, 2002

شاه كار كيسينجر!

شاه كار كيسينجر!
وقتي كه از كيسينجر در باره ي صلاحيت اش براي احراز شغلي در باغ وحش سوآل كردند، گفت مي تواند ترتيباتي بدهد كه شير و بره كنار هم در صلح و صفا زنده گي كنند و هيچ حادثه يي هم پيش نيايد.
خُب شغل مورد نظر را به اش دادند، و باغ وحش اندك اندك آن چنان مشهور شد كه مردم از چهار گوشه ي دنيا مي آمدند تا ببينند شير و بره چگونه در صلح و صفا كنار هم زنده گي مي كنند. حتا مادر كيسينجر نيز بالاخره يك روز براي تماشا آمد، و در نهايت شگفتي كار استثنايي پسرش را به چشم ديد و از فرط حيرت گريبان او را چسبيد كه يا الله بگو چگونه توانسته يي چنين كار غير ممكني را انجام بدهي.- كيسينجر گفت: ”آخر، مادر جان، اين كه كاري ندارد: صبح به صبح؛ پيش از آن كه مردم بيايند تماشا، يك بره ي چاق و چله را مي اندازم جلو شيره تا دلي از عزا در بياورد و ديگر تا شب كاري به كار آن بره معصوم نداشته باشد!“
كتاب جمعه، شماره ي 33، 11 ارديبهشت 1359
حالا حكايت رهبري امريكا ست كه بوش دنيا رو بر داشته! صبح زود قبل از اين كه مردم ببينند قراردادهاي صد رحمت به تركمن چايي (قراردادهاي صد رحمت به تركمن چايي يك كلمه است!) مي بندند؛ بعد روز كه شد. دعوي صلح و دوستي مي كنند. ولي باز مي گم بابا بي خيال:
نادري پيدا نخواهد شد شبح
كاشكي اسكندري پيدا شود.

 

چهارشنبه، 26 دیماه 1380 | January 16, 2002

عزرائيليات·

عزرائيليات
· چند جراح با حقوق مكفي استخدام ميشود. عزرائيل
· آدم محتاط موقع قبض روح از عزرائيل هم رسيد ميگيرد.
· عزرائيل فقط سراغ آدماي مردني ميايد.
· هر وقت ميخواهم خودكشي كنم عزرائيل وقت نداره.
· عزرائيل تبعيض نژادي سرش نميشود.

 

دوشنبه، 24 دیماه 1380 | January 14, 2002

مثلاً كاريكلماتور

سرزمين عجايب
· يك نقاش را به جرم كشيدن چاقو بازداشت كردنند.
· در يك روز توفاني باد را به جرم كلاهبرداري دستگير كردند.
· ساعتي را كه در نيمه شب پنج بار كوكو كرده بود به جرم خروس بيمحل بودن دستگير كردند.
· تو شهر ما وقتي آب سر بالا مي ره غورباغهها را شلاق ميزنند.
· وقتي ماه را ميگيرند ستارهها پرنورتر ميشوند.
· يك شمع را به جرم قتل چند پروانه دستگير كردند.
· به علت نبودن سيلبند سيل كمكهاي مردمي جبههها را برد.
· از وقتي مرغ كوپني شد خروسها به تك همسري قناعت كردند.
· خواهر سينوس را به جرم بدآموزي دستگير كردند.
· تو شهر ما چون دار زياده هيچكس بيدار نيست.

 

جستجو در وبلاگ
دريافت با ايميل
 
« March 2008
Sun Mon Tue Wed Thu Fri Sat
1 2 3 4 5 6 7
8 9 10 11 12 13 14
15 16 17 18 19 20 21
22 23 24 25 26 27 28
29 30 31


وب لاگ رسمی ی فیلم نفس عمیق

 


فهرست وبلاگهای فارسی

اعلام به روز شدن وبلاگ






Hossein Derakhshan's Weblog
Gardoon Music Center

قالبهاي جديد وبلاگ

تعداد مطالب وبلاگ: 1310
تعداد نظرات: 25784
تعداد بازديد کنندگان:
Last update: march 5, 2009 09:02 pm


از کجا آمده‌اند؟