پنجشنبه، 6 مردادماه 1384 | July 28, 2005

رنگين‌کمان آزادی

شما تنوع لذت‌بخش و غنای پايان‌ناپذير طبيعت را می‌ستاييد. از گل سرخ نمی‌خواهيد بوی بنفشه بدهد. پس چرا روح انسان، اين ارزش‌مندترين ثروت، بايد تنها به يک شکل وجود داشته باشد؟ من بذله‌گو هستم اما قانون به من حکم می‌کند که جدی بنويسم. من بی‌پروا هستم اما قانون به من امر می‌کند تا سبک نوشته‌ام ملاحظه‌کارانه باشد. خاکستری، صرفا خاکستری، تنها رنگ قانونی آزادی است. هر قطره‌‌ی شبنمی که خورشيد بر آن می‌تابد، با بازی پايان‌ناپذير رنگ‌ها می‌درخشد، اما خورشيد معنوی با همه‌ی گونه‌گونی انسان‌ها و تمام اشيايی که نور آن را باز می‌تاباند، بايد تنها رنگ رسمی را ايجاد کند! شکل ذاتی روح سرخوشی و نور است اما شما سايه را به تنها تجلی درخور تبديل می‌کنيد؛ بر روح بايد جامه‌ی سياه پوشاند، هر چند در ميان گل‌ها نمی‌توان گل سياه يافت. ذات روح هميشه خود حقيقت.[1]
--------------------------------------------------------------------------------
[1] - سانسور و آزادی مطبوعات، کارل مارکس، حسن مرتضوی، نشر اختران، ص 18

  | |

سه شنبه، 31 خردادماه 1384 | June 21, 2005

همين جا است که بايد جهيد!


انقلاب‌های بورژوايی، از نوع انقلاب‌های قرن هيجدهم، با سرعت تمام از يک کاميابی به کاميابی ديگر می‌رسند. آثار دراماتيک هر يک از اين انقلاب‌ها بيش از ديگری است. آدم‌ها و اشياء غرق نور و آتش‌اند، و روز، روز از خود بی‌خودی است. اما، اين همه دوامی ندارد و طولی نمی‌کشد که اين شور و شوق‌ها به نقطه‌ی اوج خود می‌رسد؛ و جامعه به دورانی طولانی از پشيمانی در حالتی فرو می‌رود که هنوز فرصت نيافته است کاميابی‌های دوره‌ی توفان و التهاب‌اش را با آرامش و سنجيده‌گی جذب و هضم کند. انقلاب‌های پرولتاريايی، بر عکس، مانند انقلاب‌های قرن نوزدهم، هماره در حال انتقاد کردن از خويش‌اند، لحظه به لحظه از حرکت باز می‌ايستند تا به چيزی که به نظر می‌رسد انجام يافته است دو باره بپردازند و تلاش را از سر گيرند، به نخستين دودلی‌ها و ناتوانی‌ها و ناکامی‌ها در نخستين کوشش‌‌های خويش بی‌رحمانه می‌خندند، رقيب را به زمين نمی‌زنند مگر برای فرصت دادن به وی تا نيروی تازه از خاک برگيرد و به صورتی دهشت‌ناک‌تر از پيش روياروی‌شان قد علم کند، در برابر عظمت و بی‌کرانی نامتعين هدف‌های خويش بارها و بارها عقب می‌نشينند تا آن لحظه‌ای که کار به جایی رسد که ديگر هرگونه عقب‌نشينی را ناممکن سازد و خود اوضاع و احوال فرياد برآورند که "رودس همين جا است، همين جا است که بايد جهيد! گل همين جا است، همين جا است که بايد رقصيد!"
کارل مارکس، هيجدهم برومر لوئی بناپارت، ترجمه‌ی باقر پرهام، نشر مرکز، ص 17

  | |

پنجشنبه، 15 اردیبهشتماه 1384 | May 05, 2005

187 شمع روشن

نه عادلانه نه زيبا بود
جهان
پيش از آن که ما به صحنه برآييم. شاملو
به تاريخ امروز توجه کرديد: 05/05/05. روزهایی که تاريخ‌شون اينجوری جور می‌شه برام روزای مخصوصی هستن يه جورایی دوست‌شون دارم اما امروز برام روز بسيار مخصوصيه، روزی برای فکر کردن و دوست‌داشتن امروز روز مارکس است. در 05/05/1818 کارل مارکس به دنيا آمد.
با خود فکر می‌کردم اگر بخواهم سه ويژه‌گی مهم که مارکس را در چشم و دل من جا داده است شماره کنم کدام ويژه‌گی‌ها را برمی‌شمارم. اولين واژه‌یی که در ذهن‌ام تداعی شد "نبوغ" بود.
عمق و گسترده‌گی مارکس کم‌نظير است. بسياری عميق‌اند اما محدود. در حوزه‌یی خاص بسيار می‌دانند اما گامی آن‌سو ترک هيچ نمی‌دانند عامی عامی. و برخی از همه چيز چيزکی می‌دانند. اقيانوسی پهناور به عمق بند انگشتی... اما مارکس عميق و گسترده بود. در مورد مسايل مختلفی نوشته است اما در مورد هر چه که نوشته است عميق نوشته است. بحث را به ريشه‌ها به عميق‌ترين ريشه‌های‌اش رسانده است.
اما موضوع فقط مربوط به نبوغ و گسترده‌گی دانش و عميق بودن مارکس نيست چيزی که او را زيبا و برازنده می‌کند ساده‌گی او ست.
مارکس علی‌رغم پيچيده‌گی عجيب ذهن و انديشه‌اش انسان بسيار ساده‌یی ست. دل عاشق‌پيشه دارد و چيزی که نوشته‌های‌اش را خواندنی می‌کند شور و شوق انسانی ست که در آن‌ها موج می‌زند. جوانی که در بيست و پنج ساله‌گی در فلسفه دکتر گرفت در هيجده ساله‌گی عاشق و شيدای دختری اشراف‌زاده که چهار سال از او بزرگ‌تر بود شد. عشقی که سر به رسوایی زد و جنی ارث و ميراث خانواده‌گی را پس زد و با کارل ازدواج کرد. عقل و عشق، نبوغ و ساده‌گی دو تصوير متفاوت از مارکس است. و اين‌ها همه به شکل افراطی در مارکس وجود داشت. همين ديالکتيک و همين تصوير دوگانه‌ی هملتی او را چنين زيبا و خواستنی کرده است.
مارکس سيزده سال بعد از ازدواج‌اش در نامه‌یی به جنی همسر دل‌بندش می‌نويسد:"آن جا تو در برابر من ايستاده‌ای، عظيم چون زنده‌گی. من تو را در آغوش می‌گيرم و می‌بوسم و پيش پای‌ات زانو می‌زنم و به گريه می‌گويم:"خانم. من شما را دوست دارم." و عشق من به تو، عظيم‌تر از عشقی است که تاجر ونيزی احساس می‌کرد... کدام يک از مفتريان و دشمنان بد دهان من تا به حال مرا به خاطر بازی در يک تآتر دست دوم عاشقانه سرزنش کرده است؟ با اين همه، اين امر حقيقت دارد. اگر اين اراذل شعور داشتند، در يک سمت "روابط توليد و روابط اجتماعی" را ترسيم می‌کردند و در سمت ديگر مرا که به پای تو افتاده‌ام؛ و زيرش می‌نوشتند:"به اين تصوير نگاه کنيد و به آن يکی.[1]"(جمله‌ی آخر از هاملت شکسپير است.)
مارکس جان‌شيفته حتا در غامض‌ترين مباحث فلسفی ناگهان عنان اختيار را به کف می‌گيرد و هر جا پای بی عدالتی و ظلم‌وجور به انسان در ميان است ناگهان سخنان مارکس از پايين‌ترين لايه‌های مباحث انتزاعی و تئوريک به سطحی‌ترين لايه‌ها بالا می‌آيد و از دل فيلسوفی خشک که با منطقی رياضی به مسايل نگاه می‌کند جوانی خروشان و معترض با مشتی گره کرده بيرون می‌جهد، ديگر برای او بحثی آکادميک مطرح نيست انگشت اشاره‌اش را مستقيم رو به هدف می‌گيرد و فرياد می‌کشد. او باری تبين جهان نيامده است او برای تغيير جهان آمده است.
برای آوردن شاهد مثالی برای حرف‌های‌ام دست‌ام را دراز می‌کنم و کتابی از کتاب‌های مارکس را، به تصادف، از قفسه‌ی کتاب‌خانه‌ی کنار ميز کامپيوترم برمی‌دارم و صفحه‌یی را می‌گشايم، کتاب دست‌نوشته‌های اقتصادی و فلسفی 1844، آن را می‌گشايم، بخش مالکيت خصوصی و کمونيسم. کل اين کتاب بحث‌های غامض و پيچيده‌ی فلسفی است و اين بخش نيز هم اين گونه است برای درک آن بايد با مباحث فلسفی آشنا باشيم و چندين بار پاراگرافی را بخوانيم تا منظور مارکس را متوجه بشويم اما حالا در ميان اين بحث‌ها پاراگرافی را نقل می‌کنم:"مالکيت خصوصی آن‌چنان ما را احمق و يک‌جانبه کرده که اشيا فقط زمانی از آن ماست که ما مالک‌اش باشيم و سرمايه‌ی ما باشد و يا مستقيما به تصاحب ما در آمده باشد، ما خورده باشيم، ما نوشيده باشيم، ما پوشيده باشيم و ما در آن اقامت گزيده باشيم، و به طور موجز هنگامی که ما از آن استفاده کرده باشيم، هر چند خود مالکيت خصوصی تمام اين واقعيت‌يافته‌گی‌های مستقيم تملک را فقط به عنوان وسيله‌ی حيات دربر می‌گيرد و زنده‌گيی که اين واقعيت‌يافته‌گی‌ها به عنوان وسيله در خدمت آن هستند، زنده‌گی مالکيت خصوصی، کار و تبديل آن به سرمايه است.[2]"
می‌بنيد چگونه خون در رگ کلمات جاری است؟ شايد بگويد اين دست‌نوشته‌ها مربوط به مارکس جوان است که هنگام نوشتن‌‌شان بيست و شش سال بيشتر نداشته است. پس اجازه بدهيد کتاب ديگری بردارم کاپيتال چطور است؟
"کالا در بدو امر چيزی عادی و آسان فهم به‌نظر می‌رسد ليکن تحليل ما نشان داد که وی چيز بسيار بغرنج و پيچيده و پر از تردستی‌های مابعدطبيعی(متافيزيک) و ريزه‌کاری‌های لاهوتی است.
تا موقعی که کالا از لحاظ ارزش مصرف مورد توجه است هيچ چيز اسرارآميزی در آن نيست خواه آن را از لحاظ اين‌که به‌وسيله‌ی خواص خود احتياجات انسان را بر‌می‌آورد بنگريم و يا از آن جهت که اين خواص محصول کار انسانی است مورد دقت قرار دهيم.
کاملا محسوس است که انسان در نتيجه‌ی کوشش خود صورت مواد طبيعی را به‌نحوی تغيير می‌دهد که برای وی مفيد تواند بود مثلا وقتی از چوب ميزی ساخته می‌شود شکل چوب تغيير می‌کند ليکن با وجود اين تغيير ميز به‌چوبی خود باقی می‌ماند و در اعداد اشياء محسوسه عادی به‌شمار می‌آيد ولی همين که به‌صورت کالا درآمد به شی محسوس غير قابل لمس تبديل می‌گردد.
از اين لحظه ديگر ميز تنها با پايه‌های خود برزمين قرار نمی‌گيرد بلکه در برابر کالاهای ديگر به‌سر تکيه می‌کند و آن‌گاه از سر چوبين خويش هزاران افکار عجيب بيرون می‌ريزد که در مقابل آن‌ها به‌رقص در آمدن ميز خودغريب به‌نظر نمی‌رسد.[3]"
نبوغ، طنز زيرکانه، ژرف‌کاوی و شوريده‌گی و سرزنده‌ بودن به نوشته‌های مارکس ويژه‌گی کم‌نظيری داده است و همين ويژه‌گی است که او را نزد استاد و دانش‌جو، فيلسوف و کارگر، عاقل و عاشق،... خواستنی و خواندنی کرده است. نامی که هم در آکادميک‌ترين فضاهای دانشگاهی شنيده می‌شود هم در دورافتاده‌ترين چوبه‌های داری که برای آزادی‌خواهان برپا شده است.
شراب قرمز بر جام می‌ريزم و به سلامتی تمام آزادی‌خواهان از اسپارتاکوس تا شما که دل‌تان برای آزادی و برابری و نجات انسان می‌تپد به ياد و نام مارکس سر می‌کشم: نوش!
--------------------------------------------------------------------------------
[1] - کارل مارکس، فرانسيس وين، شيوا رويگريان، ص 26
[2] - دست‌نوشته‌های اقتصادی فلسفی 1844، کارل مارکس، حسن مرتضوی، ص 175
[3] - سرمايه، کارل مارکس، ايرج اسکندری، ص 103
--------------------------------------------------
مطالب سال‌های پيش در همين روز
سال 83: آغاز پايان تاريخ
سال 82: ليلی از زبان مجنون
سال 81: پنجم می 1818

  | |

دوشنبه، 5 اردیبهشتماه 1384 | April 25, 2005

و اما چرا کارگران؟

برای عزيزترين‌ام، پسرم.
هم اکنون که اين متن را می‌خوانيد اگر به اطراف خود توجه کنيد پيرامون خود را انباشته از اشيا و چيزهایی می‌یآبيد که بخشی از نيازمندی‌های ما را مرتفع می‌کنند حال خواه چای داخل ليوان‌مان باشد يا دستگاهی که موسيقی برای‌مان پخش می‌کند که يکی نياز جسمان را مرتفع می‌کند و ديگری نياز روح‌مان. اکثر اين اشيا را کالا می‌ناميم و ثروت اجتماعی که در آن زنده‌گی می‌کنيم همين توده‌ی عظيم کالاست. ما اين کالاهای پيرامون‌مان را از راه مبادله به دست آورده‌ايم. يعنی چيزی داده‌ايم و در عوض آن‌ها را ستانده‌ايم. کالاها دارای ارزش مصرف هستند يعنی نيازی از نيازهای ما را برآورده می‌کنند اما هر چه که نيازی از ما را برآورده کرد کالا نيست. هوای که تنفس می‌کنيم و پونه‌ی خودرویی را که از کنار جوی می‌چينيم تا قاتق نان‌مان کنيم کالا نيستند زيرا برای به وجود آمدن‌شان کار انسانی صورت نگرفته است. البته هر چه با کار انسانی به دست آيد نيز کالا نيست مادری يا پدری که برای خانواده غذا طبخ می‌کند کالا توليد نمی‌کند. هر چند غذایی که سر سفره می‌آورد هم حاصل کار انسانی است هم ارزش مصرف دارد. ضمنا شئی که با کار انسانی به دست می‌آيد اما هيچ‌گونه ارزش مصرفی ندارد و بايد دور انداخته شود نيز کالا نيست. پس کالا چيست؟
کالا چيزی است که شرط لازم آن داشتن ارزش مصرف است و شرط کافی آن اين که ارزش مبادله داشته باشد و بتوان با دادن آن به ديگری کالای ديگری به دست آورد. اما هر مبادله‌یی با نسبتی قابل انجام است. يک کيلوگرم موز با ايکس کيلوگرم آهن يا ايگرگ مقدار سی‌دی موسيقی يا زد ليتر شير قابل معاوضه است. پس اين چيست که يک کيلو موز را با مثلا دو ليتر شير برابر می‌کند؟ چه چيزی در درون موز و شير ثابت است که می‌توان گفت چون آن چيز در يک کيلو موز دو برابر يک ليتر شير است پس می‌توان يک کيلو موز را با دو ليتر شير معاوضه و مبادله کرد؟
اجازه دهيد از هندسه مثالی بزنم. وقتی می‌گوييم مساحت اين شکل هندسی که از به هم وصل شدن تعدادی خط مستقيم تشکيل شده است دو برابر آن شکل هندسی هم‌سان ديگر است، چه مقياس واحدی برای سنجش برابری يا دوبرابری اين دو شکل داريم. گيرم يکی ستاره‌ی داوود است و ديگری مربع يا مستطيل يا شکل هندسی نامشخصی که از وصل شدن خط‌های راست به‌وجود آمده است. اگر خاطرتان مانده باشد در مدرسه برای فهم مساحت می‌آمديم و آن دو شکل را به مثلث‌های هم‌اندازه‌ی به اندازه‌ی کافی کوچک تقسيم می‌کرديم بعد تعداد مثلث‌ها را می‌شمرديم. حالا می‌توانستيم معادله‌ی برابری را بنويسم. مثلا مساحت شکل "الف" دو برابر شکل "ب" است زيرا شکل "الف" از 20 مثلث و شکل "ب" 10 مثلث تشکيل شده است.(بديهی است تمام اين مثلث‌ها قابل انطباق و نسبت به اشکال هندسی مورد بحث به اندازه‌ی کافی کوچک هستند. البته مساحت خود آن مثلث‌ها را به "عبارتی" و اکسپرسيونی تحويل می‌کنند که کاملا انتزاعی است و با شکل قابل مشاهده‌ی آن متفاوت است: نصف قاعده ضرب ‌در ارتفاع و سرانجام به اين معادله می‌رسند که مثلا مساحت شکل الف "20" سانتی‌متر مربع و مساحت شکل "ب" 10 سانتی‌متر مربع است.)
از بحث خود دور نشويم وقتی می‌گوييم ارزش يک کيلو موز با ارزش دو ليتر شير برابر است. چيزی مانند آن مثلث‌ها بايد در اين دو کالا وجود داشته باشد که اين مقايسه را ممکن کند. آيا آن چيز خاصيت و ارزش غذایی و به طور کلی ارزش مصرف اين دو کالاست؟ مثلا يک کيلو موز دو برابر يک ليتر شير ارزش غذایی دارد؟! يا دو برابر خوش‌مزه‌تر است؟! تازه فراموش نکنيد يک کيلو موز با ايکس ليتر اسيد سولفوريک يا ايگرگ عدد گوش‌واره يا مثلا دو ساعت تماشای فيلم هوانورد (aviator)... معادل قرار می‌گيرد پس چه چيزی در اين‌ها مشترک است که قابل مبادله و سنج‌شان می‌کند؟ آن مثلث‌ها در اين‌جا چيست؟
برای رسيدن به پاسخ بايد از انتزاع کمک بگيريم. اگر هندسه‌ی دوران مدرسه يادتان مانده باشد پس حتما فيزيک دبيرستان را هم در خاطر داريد. يک نقطه می‌گذاشتيم و می‌گفيتم اين اتومبيلی است که با سرعت v در حرکت است و بعد می‌خواستيم بدانيم در زمان t چه مسافتی را طی می‌کند و آن‌گاه از معادله‌یی که رابطه‌ی اين سه مفهوم را برقرار می‌کرد استفاده می‌کرديم: مسافت(m) = سرعت(v) ضربدر زمان(t)، اين کارها يعنی انتزاع کردن تمام خصوصيت اتومبيل و فقط نگه‌داشتن اين خاصيت‌اش که شئی در حال حرکت است. مدل اتومبيل، رنگ آن، ابعادش، وزن‌اش همه را کنار می‌زديم و فقط به اين که شی در حال حرکت است توجه می‌کرديم. اکنون هم بايد همين کار را کنيم يعنی تمام خصوصيات کالا را از آن بگيريم و به مخرج مشترک تمام کالاها برسيم تا به ابزار سنجش آن‌ها دست پيدا کنيم. و باز سوآل را تکرار می‌کنيم. چه چيز در تمام کالاها يک‌سان است آيا چيزی به جز کار انسانی که اين اشيا را قابل مصرف يا در معرض مبادله قرار داده است خواهيم يافت.
آن‌چه يک کيلو موز را با دو ليتر شير برابر می‌کند اين است که کار اجتماعا لازم برای توليد يک کيلو موز برابر است با کار اجتماعا لازم برای توليد دو ليتر شير. اگر يک قطعه الماس برابر با هزاران کيلو موز است به اين دليل است که برای به دست آوردن يک قطعه الماس بايد هزاران برابر کار اجتماعا لازم صورت بگيرد. فرض کنيد که دستگاهی اختراع شود که از يک سو بتوان شن و ماسه داخل آن ريخت و از سوی ديگر الماس بيرون بيايد الماسی که با الماس حاصل از استخراج معادل تفاوتی نداشته باشد و قابل تشخيص نباشد آيا آن وقت باز اين رابطه‌ی مبادله برقرار است؟ مسلما آن وقت احتمالا بايد يک مشت الماس بدهيد تا يک عدد موز بگيريد!
"پيکره‌ی کالاها، ترکيبی از دو عامل است: ماده‌ی طبيعی و کار." پس در تحليل نهایی کالا کار تجسم يافته است. کالا نيروی کار کارگران است که شی شده است. اگر به اولين جملات اين مطلب نگاهی دوباره بياندازيد با اين جمله روبه‌رو می‌شويد:"ثروت اجتماعی که در آن زنده‌گی می‌کنيم همين توده‌ی عظيم کالاست." و در اجتماعی که در آن زنده‌گی می‌کنيم توليد سرمايه‌داری حکم‌فرماست پس در اين اجتماع و در اين شيوه‌ی توليد ثروت يعنی نيروی کار و کارگران ثروت بنيادی اين جامعه‌ هستند. توجه داشته باشيد در شيوه‌های توليد پيشين کالا ثروت نبود. ذخاير طلا و نقره ثروت جوامع را تشکيل می‌داد اما "ثروت اجتماعاتی که در آن‌ها توليد سرمايه‌داری حکم‌فرماست به شکل توده‌ی عظيم از کالا جلوه‌گر می‌شود."[1] البته ناگفته پيداست ارزش مصرف علی‌الاصول مستقل از کليه‌ی اشکال اجتماعی و شيوه‌های توليدی حاصل کار انسانی است اما کالا حاصل کار انسان خاصی است که کارگر می‌ناميم. کارگر انسانی است که نيروی کارش را مانند ساير کالاها می‌فروشد يا به عبارت ديگر نيروی کارش را چون کالایی با کالاهای ديگر مبادله می‌کند. و اين کار را آزادانه انجام می‌دهد. درست مانند هر مبادله‌ی ديگری. اما کار انسانی در اين شيوه‌ی توليد از خود انسان بيگانه می‌شود. انسان تبديل به کالا می‌شود و حاکميت کالا جوامع بشری را زير سيطره‌ی خود در می‌آورد. انسان بيگانه شده از خود و از ساير انسان‌ها و از انسان به عنوان نوع جامعه‌یی را پدپد می‌آورد که بنيادش از خود بيگانه‌گی انسان‌ها ست. اما تازه تمام اين‌ها در صورتی است که اين مبادله عادلانه و آزادانه صورت بگيرد. اگر شما به جای اين که دو ليتر شير بدهيد و يک کيلو موز بگيريد سر طرف مقابل کلاه بگذاريد ييا مجبورش کنيد ک ليتر شير بدهيد و يک کيلو موز بگيريد در چارچوب نظام سرمايه‌داری که بنيادش بر بتواره‌گی کالا و از خودبيگانه‌گی انسان است دست به استثماری مضاعف زده‌ايد. نيروی کار کارگر را گرفته‌ايد اما آنچه به او داده‌ايد "برابر" با ارزش مصرفی نيست که بتواند نيروی کار را برای کار روز بعد تجديد کند. و کارگران بااجبار تن به اين مبادله‌ی نابرابر مي‌دهند. اين اتفاقی است که در کشور ما برای کارگران می‌افتد. وقتی صحبت از "آزادی" و "برابری" می‌شود برای عده‌یی منظور "برابری" در مبادله و "آزادی" در انجام مبادله است. يعنی کار کارگر را "برابر" ارزش‌اش بپردازيد. يعنی با زور يا تزوير کلاه سرش نگذاريد اما برای من "آزادی" و "برابری" يعنی "آزادی" انسان از فروش نيروی کار، لغو بی‌گانه‌گی انسان يعنی لغو کالا شدن نبروی انسانی يعنی جامعه‌یی بدون کالا بدون بت‌واره‌گی بدون انسان کالا شده بدون کارگر.
به هر حال چند روز ديگر اول ماه مه روز جهانی کارگر است. اگر حتا به مبادله‌ی "برابر" و "آزاد" نيروی کار و پرداخت دست‌مزد عادلانه‌ی به او اعتقاد داريد اين روز را به روز اعتراض به حقوق پايمال شده‌ی اکثريت انسان‌های جامعه قرار دهيد. انسان‌هایی که خود تبلور ثروت اجتماع هستند اما فقيرترين‌اند و هر چه بيشتر توليد می‌کنند به نسبت فقيرتر می‌شوند. اميدوارم پی‌به‌جوهره‌ی اين شيوه‌ی توليد بيگانه‌کننده‌ی انسان ببريد و روز اول ماه مه را به روز مبارزه برای لغو کار مزدوری و تبديل نيروی کار به کالا و به روز نجات انسان از برده‌گی سرمايه تبديل کنيد.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] کاپيتال مارکس با اين جمله آغاز می‌شود. سرمايه، کارل مارکس، ترجمه‌ی اسکندری

  | |

چهارشنبه، 16 اردیبهشتماه 1383 | May 05, 2004

آغاز پايان تاريخ


سکه‌ی امروز به نام فيلسوف و انقلابی بزرگی ضرب شده است که ظهورش در تاريخ بيش از آن‌که به عنوان محصولی از تحول تاريخ باشد خود موجب تحول تاريخ بود. او پايان تاريخ را اعلام کرد و نشان داد تاريخی که سطر به سطرش با برده‌گی و اسارت انسان نوشته شده است قابل واژ‌گونی است.
کارل مارکس در 5 می 1818 در شهر کوچک مرزی ترير به دنيا آمد. تولد او حادثه‌ی ويژه‌یی نبود او دومين فرزند خانواده‌ی يهودی تازه مسيحی شده‌یی بود که پس از تولد کارل 6 فرزند ديگر هم به خود ديد. بی‌شک در آن روز بهاری که کارل متولد شد هيچ کس فکر نمی‌کرد کودک متولد شده در اين خانواده‌ی طبقه‌ی متوسط موجب انشقاق تاريخ به دو قسمت قبل و بعد از مارکس شود.
آنری پوانکاره (هانری پوانکاره) را از زمره آخرين داشمندانی می‌دانند که در علوم تجربی مختلف سرآمد بود و شايد از اين حيث به توان مارکس را نيز آخرين انديشه‌مند علوم انسانی دانست که در زمينه‌های مختلف از هنر تا سياست و اقتصاد شاخص و سرآمد بود. پايان قرن نوزدهم پايان اين‌گونه دانشمندان و انديشمند بود زيرا علوم آن‌چنان تخصصی شد که ديگر هيچ‌کس به تنهایی بر تمام علوم يا حتا تمام شاخه‌های يک علم نمی‌توانست اشراف داشته باشد.
مارکسيست‌ها در قرن بيستم انديشه‌های مارکس را در شاخه‌های مختلف علوم انسانی بسط دادند و امروزه هيچ عرصه‌‌یی از فلسفه و اقتصاد و علوم اجتماعی را نمی‌توان سراغ گرفت که مهر مارکس و مارکسيسم بر آن نخورده باشد. با اين وجود مارکسيسم از مارکس فربه‌تر شده است و حتا منجر به گرايش‌ها متضاد نيز شده است. شايد در طول تاريخ هيچ انديشه‌مندی را نتوان سراغ گرفت که به نام او و در ميان کسانی که خود را پيرو انديشه‌های او می‌دانند اين همه تشتت و اختلاف وجود داشته باشد. اين تشتت و اختلاف منشاء‌اش در پراتيک و عمل‌گرا بودن مارکسيسم است. تفاوت مهم مارکس با ساير فلاسفه در همين است که مارکس فقط برای تبين تاريخ نيامده است، آمده است تا تاريخ را تغيير دهد. اختلاف مارکسيست‌ها بر سر درک يا عدم درک درست يا نادرست انديشه‌های مارکس نيست برسر اختلاف مواضع عمل‌کردی‌شان است و هر عمل اجتماعی منافع و مضار گروه و طبقه‌یی را در پی دارد.
مارکس چون شبحی مخوف خواب آنان را که منافع‌شان حکم می‌کند وضع موجود حفظ شود هم‌واره آشفته کرده است بنام هوا‌خواه مارکس بودن، پاک‌ترين و شريف‌ترين انسان‌ها به خاک و خون کشيد شدند حتا در کشور‌هایی که حاکمان‌اش خود را مارکسيست می‌خوانند.
روزی که مارکس و تاريخ با هم ملاقات کنند هر دو از ميان می‌روند ديگر نه تاريخ باقی خواهد ماند نه مارکسيسم. زيرا مارکسيسم پراتيکال است و جدا از پراتيک اجتماعی وجود ندارد و تاريخ نيز بدون استثمار.
تولد مارکس را به هم ديگر تبريک بگوييم و در راه رسيدن روزی پيکار کنيم که مارکس به تاريخ بپيوندد و تاريخ به انتها برسد.
--------------------------------------------------
سال 82: ليلی از زبان مجنون
سال 81: پنجم می 1818

  | |

دوشنبه، 15 اردیبهشتماه 1382 | May 05, 2003

ليلی از زبان مجنون


ليلی از زبان مجنون ()
ام‌روز روز تولد کارل مارکس است. نمی‌دانم در 185 سال پيش در 5 مه 1818 در شهر ترير چند کودک به‌دنيا آمد اما مسلما يکی از آنان جهان را آن‌چنان دچار تغيير کرد که می‌توان تاريخ ِ فلسفه و اقتصاد و سوسياليسم و نگرش به انسان را به دو دوره‌ی مجزا تقسيم کرد. مارکس و بعد از مارکس...
نه، بيهوده می‌کوشم، بی‌طرف و شکاک و محققانه از مارکس بگويم، پرده‌پوشی کار من نيست قصه‌ی اين دل‌داده‌گی بر سر هر بازار است. نوجوان بودم کلاس اول يا شايد دوم راه‌نمایی که در روزنامه‌یی، احتمالا اطلاعات، تيتر درشتی را ديدم که از "مارکسيست‌های اسلامی" سخن گفته بود و آنان را خراب‌کار ناميده بود. از دبير ادبياتمان، که خانمی بود دوست‌داشتنی و مرا با کتاب‌های علی‌اشرف درويشيان آشنا کرده بود، پرسيدم: ""مارکسيست" يعنی چی؟" و او توضيح داد که شخصی به نام مارکس وجود داشته است و به پيروان او می‌گويند "مارکسيست". چند ماه بعد با هم‌کلاسی‌ها داشتيم روزنامه می‌خوانديم که با واژه‌ی "کمونيست" برخورد کرديم از محتوای مطلب اين‌جور دست‌گيرمان شد که "کمونيسم" آخرين مرحله‌ی تاريخ است. بچه‌ها پرسيدند معنی لغوی "کمونيست" را می‌دانی و من متفکرانه گفتم: "مارکس انقلابی‌یی بوده که به پيروان‌اش می‌گن مارکسيست پس حتما "کمون" هم يک انقلابی ديگه بوده که به پيروان اون می‌گن "کمونيست" و چون کمونيسم آخرين مرحله‌ی تاريخه پس حتما "کمون" از "مارکس" خيلی باسوادتر بوده!"
در مورد "مارکس" حرف مرا قبول نکنيد من شيفته‌ی انديشه‌ی والای اين انسان بی‌نظير هستم پس هر چقدر بخواهم منصف باشم نمی‌توانم! به حرف ديگران هم گوش ندهيد. برای شناخت مارکس يک راه بيش‌تر وجود ندارد و آن راه خود مارکس است. مستقيم و بی‌واسطه کتابی را از او دست بگيريد و بخوانيد. شيرين و جذاب می‌نويسد و خدا کند که ترجمه‌اش خوب باشد يا اين شانس را داشته باشيد که بتوانيد متن اصلی را بخوانيد. خواندن آثار مارکس نه ساده است آن‌جور که بخوانی و بگذری نه دشوار و پيچيده است آنقدر که خواندن‌اش ممکن نباشد. اگر حتا به فلسفه، اقتصاد، سياست علاقه نداريد باز هم خواندن آثار مارکس برای‌تان لذت بخش است او آنقدر با حرارت و شور از انسان و زنده‌گی می‌گويد که پنداری در حال خواندن رمان عاشقانه هستید.
مارکس زنده‌گی عاشقانه‌یی داشت ازدواج او با ينی (جنی) هردوی‌شان را از ارث محروم کرد. زنده‌گی پر از رنج و تبعيد و دربه‌دری و فقر برای انسانی که در 23 ساله‌گی دکترای فلسفه گرفته بود و در نبوغ بی‌همتای‌اش شکی نيست فقط به اين دليل رقم خورد که سر بر استان بورژواها فرود نياورد و ترجيح داد در کنار رنج‌بران باشد
نه ستم‌گران.
يادش گرامی‌باد...

 

جستجو در وبلاگ
دريافت با ايميل
 
« March 2007
Sun Mon Tue Wed Thu Fri Sat
1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30 31


وب لاگ رسمی ی فیلم نفس عمیق

 


فهرست وبلاگهای فارسی

اعلام به روز شدن وبلاگ






Hossein Derakhshan's Weblog
Gardoon Music Center

قالبهاي جديد وبلاگ

تعداد مطالب وبلاگ: 1288
تعداد نظرات: 25250
تعداد بازديد کنندگان:
Last update: march 20, 2007 02:00 am


از کجا آمده‌اند؟