سه شنبه، 15 دیماه 1383 | January 04, 2005

سوسياليزم چيست؟

بعد از نوشتن مطلب قبلی تحت عنوان "آرزوهای بزرگ" که دردودلی از سر دل‌تنگی‌های اين روزها بود بحثی که می‌توان عنوان آن را "سوسياليزم چيست؟" در بين دوستان در گرفت. دوستی که با نام جوان سوسياليست در نظر خواهی نظر می‌دهد با ايميل مطلب نسبتا مفصلی در اين باره نوشته است که طبعا امکان درج‌اش در نظرخواهی نبود به همين دليل در ادامه آن را می‌آورم. از شما چه پنهان که خودم هنوز اين متن را نخوانده‌ام تا فردا شب هم فرصت نمی‌کنم آن را بخوانم اميدوارم اين مطلب بحث روشن‌گرانه‌یی را موجب شود. هر چه در مورد آينده‌ی مورد انتظارمان از زوايای مختلف حرف بزنيم کم است. از همه‌ی دوستان تقاضا می‌کنم آکادميک و غيرشعاری و محترمانه در بحث شرکت کنند.

ادامه

  |

دوشنبه، 31 فروردینماه 1383 | April 19, 2004

ماهور بی‌مهار تن

دو شعر از ندا بجنوردی
هر توضيحی حظ خواندن را مکمل نيست که منقص است..

سقوط آزاد

بر سر سایه سقوط
سنگ واره ام
و در فرود فاجعه
دنیا روی سرم خواب می‌بیند.

باد که از پیراهن گذشت
صدای مویه ات را می‌شنوم.
فروردین 1383

تولدت...

سمفونی جدا شده‌ای
از ارکستر تنیده در من

شور می‌زنی
از ماهور بی‌مهار تن

و بر ساز شکسته ام
کوک می‌زنی.

مرداد 1382

  | |

سه شنبه، 7 مردادماه 1382 | July 29, 2003

خانه‌ی موريانه‌زده‌ی ما!

دوست نازنينی برای ام ايميلی فرستاده است که حيف‌ام آمد شما را در خواندن‌اش شريک نکنم!:
در اين استان كاليفرنيای زلزله خيز ، خانه ها را چوبی می‌سازند و پايه و چارچوب هم چوبي مانند قوطي كبريت كه زلزله هاي ۷.۵ ريشتري هم خسارت جاني براي مردم نداشته باشد . ولی بدی اش هم اين ست كه عمر خانه ها به صد سال نمی‌رسد چون موريانه جا خوش می‌كند در چوب‌ها.عين حكومت های استبداری در ايران . خانه های بالای ۳۰ سال را هر چند گاهی تفتيش مي‌كنند اگر موريانه تازه شروع به نفوذ كرده باشد چادری پلاستيكي می‌كشند روي تمام خانه و تويش بمب‌های ضد موريانه منفجر مي‌كنند و بعد از چند روز پوشش را برمي‌دارند و خانه مي‌شود محل امنی براي زندگی. گاهي هم ساكنين توجهي نمي‌كنند به مساله موريانه و حتي صداي تير و تخته را هم مي‌شنوند و اه و ناله اي مي‌كنند و باز بي خيالي برشان مي‌دارد. موريانه هم كم كم رويش زياد و زيادتر مي‌شود (تو بگو حكومت ام القراي اسلامي) و از تيرك‌ها بگير تا ستون و پايه را مي‌جوند كه ناگهان ميبيني روزي سقف بر سر ساكنانش فرو مي‌ريزد .در اين‌صورت بمب ضد موريانه داروي درد نيست . اگر مثل اصلاح طلبان بخواهي تمام چوب‌ها را دانه دانه با چوب نو عوض كني موريانه لعنتي به احتمال زياد رخنه مي‌كند و دوباره الوده مي‌كند از طرفي خرجش هم زياد مي‌شود پس صلاح در اين مي‌بينند كه خانه اشغال شده بوسيله موريانه را انقلابي ويران كنند و خانه اي نو بسازند . معمولا هم كساني كه زماني مجبور شدند چنين كاري بكنند گوش و هوششان را تيز مي‌كنند كه با شنيدن اولين صداي غير عادي در خانه نوسازشان زود جلوي موريانه ها را بگيرند.
در فكرم ، ما ايراني ها كه به گواه تاريخ ، سال‌هاست صداي حكومت هاي استبداري بگوشمان اشناست ، چرا در ابتداي امر شرشان را از سرمان كم نمي‌كنيم و انقدر تحمل مي‌كنيم تا سقفش بر سر بچه هايمان اوار شود و كارد به استخوانمان برسد تا نابودشان كنيم اميدوارم نسل جوان امروز هم گوششان و هم هوششان از ما تيزتر باشد .

  |

شنبه، 13 اردیبهشتماه 1382 | May 03, 2003

پديدار شدن خدا


هر انديشه اي را که بر روي برگ کاغذ می‌نويسم
آن انديشه، پيش از به کلام در آمدن
« تجربيات » مرا می‌پرورد
و سپس مغزم، شيره‌ي جانم را می‌مکد
آنگاه نيروي آفرينندگي ام از نوک قلم، مرا واژه به واژه
مي‌زاياند و پيکر مي‌دهد.
من، خدايي هستم
که قطره، قطره پديدار مي شوم.
شعر از آريابرزن زاگرسی با تشکر از محبت‌های‌اش

 

دوشنبه، 18 فروردینماه 1382 | April 07, 2003

کاوه و گلستان

() کاوه و گلستان
وقتی با عجله و بهت‌زده و اندوه‌گين در وب‌لاگ‌گردی‌های آدينه خبر روی مين رفتن و کشته شدن کاوه گلستان را می‌نوشتم به نام پدر و خواهر ايشان اشاره کردم و به آن‌ها تسليت گفتم. دوست بسيار نازنينی برای‌ام ايميل فرستاد و گفت نبايد کاوه و پدرش را در يک کفه ترازو بگذارم توضيح بيش‌تر خواستم که اين دوست بسيار نازنين ايميل ديگری ارسال کرد. گفتم شما را در خواندن‌اش شريک کنم. يک نکته اين که فقط يک کلمه در متن اصلی تغيير کرده است که خودتان متوجه می‌شويد شيوه‌ی نگارش را هم تغيير دادم و به سبک و سياق شبح درآوردم. ديگر چيزی نمی‌ماند جز سپاس و سپاس.
بنا به دلايلی اين نوشته را حذف کردم.
بنا به دلايلی اين نوشته مجددا درج شد.
زمانی كه نمی‌شناختم‌اش، مثل نوشته‌های‌اش برای‌ام عزيز بود و بزرگ. وقتی با شخصيت خودش آشنا شدم در جمع ياران‌اش و ديگران و وابسته‌گان نزديك‌اش. ماندم كه چه كنم با خودم؟ دوست‌اش بدارم يا نه؟ هيچ چاره‌ای نبود جز اينكه آن سوی عادل‌ام را به قضاوت بخوانم. حالا ابراهيم گلستان نويسنده و فيلم‌ساز قديمی را دوست دارم و از ابراهيم گلستان بعنوان يك ادم اصلا خوشم نمي‌آيد چرا؟
فخری خانم را كه منزل جوانمرد ديدم. دست‌پاچه بودم. آخر فروغ را شديدا دوست داشتم. نه به‌خاطر اينكه مرده پرست باشم. هرگز نديده بودم‌اش شعر فروغ برای من به عنوان زن، دريچه‌ی زنده‌گی بود . زنی كه مرا فرياد مي‌زد . مديون‌اش بودم
و حالا بايد سكوت كنم در مقابل فخری خانم. نكند كه اسمی از فروغ به ميان بيايد و من دفاع كنم از او در مقابل رقيب نمي‌خواستم بيازارمش . ولی بعد از چند ساعتی در بين تعاريف گذشته و حال خودش خواند : "زندگی شايد خيابانی باشد كه هر روز زنی با زنبيلی از آن مي‌گذرد ..." ماندم هاج و واج. چه مهربان و صادقانه مي‌خواند اين زن شعر رقيب را .... گفتم به اين راحتی زنی نديده بودم! و من داشتم با خودم كلنجار ميرفتم كه كلامی از فروغ پيش نيايد در مقابل شما.
او پذيرفته بود فروغ را. مي‌گفت وقتی سيل بيايد خشك و تر را مي‌برد. فروغ در ميهمانی خانه‌اش دل به ابراهيم داده بود. بر سر همان سفره‌ای كه خودش غذاي‌اش را پخته بود. فروغ ازادی و رهايی زن را فرياد مي‌زد. هزاران زن شدند ادامه دهنده‌ی راه‌اش و من و بچه‌هاي‌ام بايد جزو صدمه خورده‌هاي‌اش باشيم. من اين را پذيرفتم ولی ابراهيم را نبخشيدم. گو اينكه حتی كلمه‌ای بين من و ابراهيم راجع به فروغ و زندگي‌اش با او پيش نكشيدم. ابراهيم بيش‌تر در خانه فروغ بود. به خانه كه مي‌آمد اگر شب مي‌ماند من در اطاقی ديگر مي‌خوابيدم. مي‌دانستم ابراهيم عادت دارد به زن توهين كند مگر به من كه سال‌ها با او زندگی كرده بوديم و ليلی و كاوه را داشتيم توهين نكرد؟ ليلی خيلی ناراحت بود. همه دوستان و آشنايان‌اش از رابطه پدر معروف و شاعره معروف مي‌گفتند و او عذاب مي‌كشيد و وقتی دردش را درد نو جواني‌اش را با پدر مطرح كرد به او هم توهين كرد و تحقيرش كرد. اما كاوه چيز ديگری بود. كاوه انسان را جدا قضاوت مي‌كرد. فروغ براي‌اش زنی بود و انسانی با چراغی در دست. فروغ هم بسيار دوست‌اش داشت. با همه نو جواني‌اش دوست نزديك بود با فروغ. اما نه در كنار پدر. و به‌عنوان معشوقه پدر. وقت‌اش كه مي‌رسيد مي‌آمد بيرون از خانه شان و خط‌كشی كرده بود. (كاوه انسان بودن را از مادر به ارث برده بود.)
ابراهيم فقط خودش را مي‌ديد شبح حان . گو اينكه فروغ زياد آموخت از او. ساختار نگاه به شعرش زياد ربط داشت به هم‌نشينی‌اش با ابراهيم ديدش در مورد فيلم‌سازی بی‌شك مديون ابراهيم بود ولی سوژه و ساخت ... خانه سياه است ... از زنده‌گی جذاميان مال خود فروغ بود و فروغ همان‌طور كه مي‌دانی و خودش گفته بود.
هميشه پيش از آن كه فكر كنی اتفاق می‌افتد. زود رفت. ولی هيچ‌وقت ابراهيم به او مساوی نگاه نكرد. تحقير شد در پيش ديگران فروغ. آن‌هم بارها.
ابراهيم يك توده‌ای دوآتشه بود ولی فيلم لوله‌های نفت را كه شاه‌كار بود برای شركت نفت ساخت و پول خوبی هم گرفت بعدها با ثروت‌اش راهی لندن شد. در به‌ترين محل‌های لندن خانه‌هايی خريد. نياز به كار نداشت و ندارد بيش‌تر از آن دارد كه تصور كنی. كمونيست زبانی بود و در عمل سرمايه‌داری كه دريغ دارد حتا برای بچه‌هاي‌اش. در يكی از خانه هاي‌اش در لندن هنگامه با تنها پسر او و كاوه زندگی مي‌كردند. كاوه عاشق ايران بود و عكاسی و فيلم هنرش شاهدان تاريخ بودند از جان مي‌گذشت در مقابل ثبت حقايق بوسيله تصوير. در زمان قبل از انقلاب ازارش كردند دستگيرش كردند . دوربين‌اش را شكستند و بعد از انقلاب بيش‌تر. او با چشمان حقيقت‌طلب‌اش حقيقت را مي‌گفت و جمهوری اسلامی تاب حقايق را نداشت. بارها به دفترش ريختند و شكستند و بردند. دستگيرش كردند. اجازه نداند عكس بگيرد. ولی كاوه آرام شدنی نبود. شاگرد تربيت كرد. عكس‌ها از لنز شاگردان‌اش فرياد زدند. بی‌پول بود. فقط عكس‌هايی راكه برای مجلات اروپا مي‌فرستاد مي‌توانست پولی بسازد برای زن و تنها پسرش در لندن. آن‌ها را مي‌خواست جدا از خود و در امنيت نگه‌دارد. مي‌دانست زنده‌گي‌اش را به خطر می‌اندازد به‌خاطر دلبسته‌گی به هنرش. با پدر مخالف بود. چون اين بار پدر باز هم زنی گرفته بود و پيرانه سر به تحقير فخری خانم و ليلی و او ادامه مي‌داد اشرف زن جديدش تو سری خور و بهترين جنس بود برای عقده تحقير كردن های ابراهيم گلستان. و حالا ۲ پا را در يك كفش كرده بود كه بايد عروس و نوه‌اش از آن خانه ديگرش بروند كه خانه را تعمير كند و اجاره بدهد برای پولی كه انبار كند روی پول‌های ديگرش. پدر و پسر و هنگامه دعواي‌شان شد آخر پولی نداشت كاوه كه جايی برای زن و بچه اش اجاره كند. ولی پير طماع حالی‌اش نبود هنگامه را بيرون كرد. او و مهرك يك اطاق تنگ و تاريك اجاره كردند و ابراهيم هنوز هم آن خانه را اجاره نداده خالی مانده . گويی مي‌خواهد با خودش ببرد به قبر. هنگامه آن‌چنان عاشق كاوه است و به او و حس‌اش احترام مي‌گذارد كه جدايی تن نه تنها خللی وارد نمي‌كند بر اين عشق ۳۲ ساله، بلكه پر بارتر مي‌كند اين عاطفه را احترام متقابل دارند بر ای ازادی هم‌ديگر. با ندا حرف مي‌زنم (خواهر هنگامه كه دوست من است.) دل‌ام نمی‌آيد كه تسليت بگويم. كاوه كه مردنی نيست. چشمان‌اش را هميشه زنده وام داده به تصاويری كه دنيا را تكان داد. ندا نگران هنگامه است. هنگانه فقط يك سوال دارد. نه مي‌شود زنده بمانم بی‌كاوه؟ نمي‌توانم شيون كنم در مقابل مهرك يادگار كاوه؟ مهرك حوان‌تر از آن است كه تحمل كند مرگ پدر را كه عاشقانه دوست‌اش دارد. نوجوان است. ۱۶ ساله‌گی زود است برای از دست دادن پدری چون كاوه. هنوز ابراهيم به او حتا تلفن هم نكرده. اين فخری خانم است كه داغ را فرو خورده نگران او و مهرك است. تسلاي‌شان مي‌دهد و شانس آورده كه ليلی آنجاست تنها برادر را كه مهربان‌ترين بود از دست داده. بايد با مهرك بيايد ايران تا آخرين ديدار را با عشق داشته باشد. از يك‌شنبه كاوه نقاب در حاك مي‌كشد و برای هميشه جا خوش مي‌كند در دل هنگامه. چه هنگامه‌ای خواهد بود بعد از اين در دل هنگامه؟
چه شوری خواهد بود در آن زن واقعی. آن يگانه و عزيز كه زن بودن و مقاومت و مادر بودن را بايد از او مشق كرد. فخری خانم. نهايت يك زن. زنی كه شكستن را بی ارج كرد.

  |

سه شنبه، 3 دیماه 1381 | December 24, 2002

عشق زنانه

و عشق مادري چيست به‌جز شفقت بر كودك ضعيف بي‌پناه بي‌دفاع كه محتاج شير مادر و مشتاق آغوش اوست؛ و عشق زن هميشه مادرانه است. ... هميشه و ذاتا مشفقانه و مادرانه است. زن از آن‌روي خودش را به عشق‌اش تفويض مي‌كند كه حس مي‌كند او از درد اشتياق رنج مي‌برد. ايزابل به لورنتسو شفقت داشت؛ جوليت به رومئو؛ فرانچسكو به پائولو. زن مي‌گويد: “بيا طفلك‌ام؛ تو نبايد براي من غصه بخوري!“ و همين است كه مهر او از عشق مرد؛ مهربانانه‌تر و ناب‌تر و بي‌پرواتر و مانده‌گارترست.
درد جاودانه‌گي؛ ميگل د اونامونو؛ بهاءالدين خرمشاهي

 

سه شنبه، 19 آذرماه 1381 | December 10, 2002

کاج و آذرخش

سه‌شنبه‌ی گذشته که شعر "کاج و آذرخش"، نيچه را نوشتم دوست بسيار عزيزی ايميلی برای‌ام فرستاد که حيف‌ام آمد نخوانيدش.
...ولی اين كاج و آتش داستان غريبی دارند بد جوری می‌سوزد كاج در آتش. فقط خاكستری سفيد می‌ماند كه هيچ شباهتی به كاج ندارد. يادم است آن آتش‌سوزی بزرگ ۲ سال پيش در جنگل بزرگ كاج در شمال كاليفرنيا، نزديك رينو ...همه‌ی جنگل شعله شد و بعد از ۲ روز... ديگر هيچ نبود هيچ برگ سبزی...چند هفته بعد كه من و دوستی می‌رفتيم رينو. يك کوه بزرگ سنگی ديديم... سنگ. سنگ سخت و من غمگين شدم ميدانی چرا؟ آن‌همه كاج‌های سر به فلك كشيده، آن جنگل كاج، ريشه در سنگ داشتند. در سنگ و با سنگ تاب آوردند و فقط جرقه آتشی خاكسترشان كرد... هيچ و خاكستر. نكند شاعر آن كاجستان سوخته را ديده بود؟
راست می‌گويد اين دوست نازنين، ذره ذره در سنگ ريشه دواندن، قطره قطره آب گردآوردن و زنده ماندن؛ باليدن و سبز در تمام فصول بر سنگ‌خارا زيستن و سپس آذرخشی و ديگر هيچ.

 

جستجو در وبلاگ
دريافت با ايميل
 
« January 2008
Sun Mon Tue Wed Thu Fri Sat
1 2
3 4 5 6 7 8 9
10 11 12 13 14 15 16
17 18 19 20 21 22 23
24 25 26 27 28 29


وب لاگ رسمی ی فیلم نفس عمیق

 


فهرست وبلاگهای فارسی

اعلام به روز شدن وبلاگ






Hossein Derakhshan's Weblog
Gardoon Music Center

قالبهاي جديد وبلاگ

تعداد مطالب وبلاگ: 1308
تعداد نظرات: 25691
تعداد بازديد کنندگان:
Last update: february 19, 2008 11:35 pm


از کجا آمده‌اند؟