دوشنبه، 28 اسفندماه 1385 | March 19, 2007
●
عاشقانهی سفارشی
هانریت عزیز در کامنتدونی متن قبلی پیام گذاشته بود که:« یک عاشقانهی شخصی شاد ِ ناب می خواهم . لطفا لطفا لطفا ...» و من با این دل دربهدر چگونه میتوانستم خواستهی این دوست نادیده و دیده را برآورده کنم... عاشقانهی شخصی؟! کدام شخص؟ کدام عشق؟ شخص ویرانه شده در این خرابآباد عشق، کدام بغض فروخوردهاش را شاد بگرید؟ این دل مارگزیده از هر عشق سیاه و سفیدی گریزان است. شاد پیشکشاش که عاشقانهی غمناک نیز دیگر در انبان ندارد... نه اشکی نه لبحندی، بغضی مبهوت در گدار گور...
زبان به دهان بگیر! فراموش کردی سال پنجاهوهفت که در تب و تاب شور و شوق نوجوانی شعله میکشیدی و میخواستی جهان را تغییر دهی نصیحتگویان ملامتات میکردند که«ما همه شیریم شیران علم/ حملهمان از باد باشد دم به دم» که «ما بیست و هشت مردادها دیدهایم.» که:«هیچچیز در جهان تغییر نمیکند مگر ایمان به تغییر که با یک پرکلاغ برف زمستانی که بر موی و روی نشیند به یاس تسلیم تبدیل میشود.» حالا چه شده است؟ آن پرکلاغ برف کار خود را کرد؟ رفتی در صف شکستخوردهگان نصیحتگو؟ کشتی پوستگردویات غرق شده است؟ از عشق میترسی؟ جوانان را در بهار از عشق میترسانی؟ چون پیر شدی حافظ از میکده بیرون شو...
هانریت نازنین! عاشقانه میخواهی؟ چشم عاشقانه مینویسم. این همه نامهیی عاشقانه از کازیمودو به اسمرالدا
اسمرالدای عزیز!
کاش میدانستی وقتی گوشهی کاناپه کز میکنی چانه بر پاهای بغل کردهات میگذاری و زل میزنی به لبهای من، سررشتهی این لبها در دستان نگاه مشتاق توست، تو میچرخانیشان تو میجنبانیشان و آنچه تو میخواهی بر آنها نقش میبندد و بعد بد نامیاش میماند برای من.
کاش میتوانستی، بقدر درنگی میتوانستی ای کاش، از خودت فاصله بگیری، جنب خودت مجاور شوی تا بدانی این میلیمترها، سال نوریست وقتی ثانیههای لمس به گریز شرمگین تو میانجامد.
کاش میتوانستی، یک لحظه کاش میتوانستی، خودت با خودت قهر کنی، خودت به خودت بگویی:«آنقدرها که فکر میکنی زود دیر نمیشود.» و وعدهی دیدار با خودت را به «شاید وقتی دیگر» حواله دهی تا بدانی بیسامانی این سَر از بیسِریاش نیست که رازهای سَربهمهر این دل سَرریز شده تاب سرپا ماندن در مقابل سپاهیان چشمهایات وقتی به سلاح صدای سیرنیات مسلح میشوند را ندارد. که سپر انداختن این دل صلب از سستی نیست چشمان تو یغماگری به غایت میداند...
کاش میتوانستی، در پنجههای خود گرفتار شوی تا بدانی اسارت من در زیر آن نگاه مواج از بیپروبالی نیست که تیزپروازترین تیزپروازان بگردم نمیرسیدند پیش از آن که ناز سرانگشتانات نیاز ناگزیرم شود.
لب مگز و عاشقان بیشمارت را شماره مکن، بهخندههای فروکاهنده به این پشت خمیده، این چهرهی ناسور، این دستان تهی، اشاره مکن که فراز بهشت عشق بس بلندتر است از فرود دوزخ تحقیر.
با شادترین عاشقانههای ناب
کازیمودو
March 19, 2007 08:42 PM
|
Comments (38)
دوشنبه، 7 شهریورماه 1384 | August 29, 2005
●
در ستايش تنهايی
تنها کسانی که تنهايی ژرف را تجربه کردهاند میتوانند به عشق پايدار دست يابند. عشق در هياهوی هيچ بازار مکارهیی به هم نمیرسد. خرد تباهی عشق است و حسابگری چون آبی که از سرمای قطب سرچشمه میگيرد آتشينترين عشقهای استوایی را به خاکستر حقير مصلحتانديشی بدل میکند. رسوایی در ذات عشق است و حسابگری رسوايی را برنمیتابد. عشق در لحظهی شکوهمند ناهوشياری جرقه میزند و در اعتماد مطلق جريان میيابد و همهی اينها به دست نمیآيد مگر به معجزهی تنهايی. هر زايشی از دل مرگی میرويد و عشق، مرگ تنهايی است و تنهايی مرگ وابستهگیهای بیشمار.
میخواهم تنهاترين "تنها" باشم تا عاشقانهترين "عشق" در جانام شعلهور شود. بيگانه با آنچه مرا از خود بيگانه میکند. بيگانه از تمامی "داشته"هایام و بینياز از تمام "نداشته"هایام. بيگانه با تمام بيگانهسازها، با "خدا" با "هستی" با "عقل اعلای حاکم برجهان" با هر مفهوم مجرد و مجازی با هر واقعيت حقيقی که مرا از من میستاند تا "خود" را جايگزين "من" کند. بيگانه حتا با عشق، خودبسنده، از خود آغاز شوم و به خود ختم شوم تنهايی مطلق؛ چيزی شبيه مرگ چيزی که شبيه هيچ چيز نيست...
نه! رياکارانه خود فريبی میکنم! وقتی میگويم "میخواهم "اين" شوم تا "آن" را به دست آورم" يعنی دارم حسابگری میکنم. اصلا وقتی "مینويسم" يعنی دارم از "تنهايی" میگريزم و به هياهوی جمع پناه میآورم... پيشآپيش در هر کلامی که بر صفحهی روبهرویام نقش میبندد همهمهی تکذيب کنندهگان و هلهلهی تاييد کنندهگان را میشنوم...
آستان عشق و تنهایی رفيعتر از آن است که با لاف و گزافهای نمايشگرانه به کف آيد. پس بر گورم سنگی سفيد بیهيچ کلامی بگذاريد تا رهگذران کنجکاو به هلهله و همهمه بگويند: "در اينجا عاشقی خفته است که هراس از تنهايی هرگز مجال عاشق شدناش را نداد."
August 29, 2005 12:21 AM
|
Comments (33)
چهارشنبه، 10 تیرماه 1383 | June 30, 2004
●
از سر دلتنگی
نه، بیهوده تلاش میکنی، ای آن که عاشقترين قلبها را در سينه داری، عشقات پاس داشته نمیشود... مجوی! جستوجو مکن!..
هيچ چيز اين جهان کامل نيست اين مغز و دل و دست و پا و چشم و دهان و ابرو متناسب نيست. که گفته بود اين قلب اينچنين عاشق و شيفته باشد و اين دست و پا چنين چلمن و بیخاصيت؟ که گفته بود اين دهان از قلب فرمان بگيرد و اين دست و پا از مغز؟ که گفته بود اين چشم شهلا نباشد و اين ابرو کمان؟
که گفته بود اين مغز مصلحتانديش جبون اختيار را به کف گيرد و اين قلب را دربهدر و منکوب کند؟
نه، اين قلب شايستهی اين جسم زبون نيست تيزترين خنجرهای عالم را بر اين سينه زنيد تا عريان و خون چکان از اسارت اين قفس استخوانی رهايی يابد و مجرد و تنها فرياد برآورد:
کيست آن که به تک تک سلولهای شما آب و هوا و خون و غذا میرساند؟ کيست آن که در هر تپشاش فرسوده میشود تا شما را به باروبر نشاند؟ چرا چنين همه با هم متحد شدهايد تا اين خادم خاموش و تپنده را منکوب کنيد و به بند کشيد؟
...
ای تلاع بیغبار! ای تندر خاموش! انتخابی در کار نبود اين بافت خاکستری مکار اين رگ و پی عليل انتخاب میکردند و من جز تپيدن به شوق رهایی چه میتوانستم...
June 30, 2004 01:26 PM
|
Comments (46)
سه شنبه، 25 فروردینماه 1383 | April 13, 2004
●
پلانهای عاشقانه- پلان اول
شده است تصوير ثابت اين روزهایام... پلکهایام که بر هم مینشيند آهسته شکل میگيرد؛ مثل محو تدريجی بخار آب روی شيشههای پنجرهی قطار و باقی ماندن نام تو و دستپاچهگی من و بعد تونل که به دادم میرسد و تاريکی و خندههای کودکانهی تو، صدای ممتد سوت قطار، صدای خروج بخار از سوپاپهای اطمينان و صدای سايش کفشکهای ترمز با چرخها و زوزهی آهن بر ريل و سوزش داغی در گونهی سمت چپ و بعد روشنی کوتاه بين دو تونل و تو که نيستی و پنداری هرگز نبودهای...
April 13, 2004 01:34 AM
|
Comments (69)
دوشنبه، 26 آبانماه 1382 | November 17, 2003
●
ماجرای دلی که توسط سوسکی اهلی شد.
وقتی صدای فرياد همسرم را شنيدم وحشت نکردم فقط پرسيدم کجاست؟ در حالی که به سمت اتاق خواب میدويد روی ديوار سوسک پروازی چاق و چلهیی را نشان داد. چند لحظه بعد، از پشت در نيمه باز اتاق خواب فرمان قتل سوسک را صادر کرد! من طبق عادت هميشهگی کفشی از دم در برداشتم و به قصد کشتن سوسک به طرفاش رفتم. "با کفش نه؛ ديوار کثيف میشه!" اين را همسرم از پشت در نيمهباز اتاق خواب گفت. دستمال کاغذی برداشتم و با جهشی ناگهانی سوسک را گرفتم. شوخی کنان آن را به طرف اتاق خواب بردم و چند فرياد ديگر از همسرم گرفتم! در اين حيص و بيص سوسک پروازی چاق و چله يواش يواش خودش را بالا کشيد و با شاخکهایاش دستام را نوازش داد... همسرم گفت: "تا در نرفته برو با کفش بزن روش و لهش کن!" اما من ديگر نمیتوانستم "او" را بکشم! حتا نوعی احساس صميميت بينمان به وجود آمده بود. اگر دست خودم بود در خانه رهایاش میکردم و شايد اتاقکی برایاش درست میکرد... اما خب نمیشد... رفتم توی بالکن و آزادش کردم تا پرواز کنه و بره...
حالا که دارم اينها را مینويسم دل ام براش تنگ شده... نمیدونم با آن شاخکهای ظريف که بر روی دست مشت شدهام کشيد چه در جانام سرازير کرد که اينگونه دلبستهاش شدم.
November 17, 2003 12:57 PM
|
Comments (77)
سه شنبه، 15 مهرماه 1382 | October 07, 2003
●
عاشقانهی خاموش
سکوتاش رازی نداشت، حرفی در ميانه نمانده بود.
October 7, 2003 03:04 PM
|
Comments (30)
|
TrackBack (0)
یکشنبه، 29 تیرماه 1382 | July 20, 2003
●
چيزی دربارهی عشق
دیشب به خوابام آمدی گفتی:"شعری، داستانکی، چيزی بنويس در بارهی عشق، رنگی بزن به اين شبهای تار..."
يادت میآيد رشته رشته، تار تار موهایات را کنار میزدم تا قطره قطره اشکهایات را از روی گونه پاک کنم، ذره ذره لبخند را بر لبانات بنشانم... کجا رفت آن گيسوان مواج، آن اشکهای گرم، آن خندههای ناز؟
آه از اين جور و تطاول که در اين دامگه است!
واه از آن عيش و تنعم که در آن محفل بود!ـ
در دلام بود که بیدوست نباشم هرگز؛
چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود! (حافظ-شاملو)
July 20, 2003 04:08 PM
|
Comments (34)
سه شنبه، 20 خردادماه 1382 | June 10, 2003
●
عاشقانه
نه سايه،
.........نه آفتاب.
نه ترانه،
........نه سکوت.
چيزی شبيه
...........خنجر آخته
......................خلنده و نابرنده
چيزی شبيه
............ياس
................-ذره ذره-
...........................فروکاهنده.
9/3/82، کنار درياچه
June 10, 2003 09:27 AM
سه شنبه، 2 اردیبهشتماه 1382 | April 22, 2003
●
آی عشق!عشق آمد و خاک
آی عشق!
عشق آمد و خاک محنتام بر سر ريخت
زآن برق بلا به خرمنام اخگر ريخت
خون در دل و ريشهی تنم سوخت چنان
کز ديده بهجای اشک خاکستر ريخت
ابوسعيد ابوالخير
April 22, 2003 10:38 PM
سه شنبه، 20 اسفندماه 1381 | March 11, 2003
●
نوبت عاشقی ست يک چندیعشق
نوبت عاشقی ست يک چندی
عشق آنتون چخوف و اولگا کنيپر از آن عشقهای جالب و مثال زدنی است. آنها مدت بسيار کمی با هم بودند حتا در يکی دوسالی که ازدواج شان طول کشيد فقط چند ماه در مجموع پيش هم بودند. با اين وجود کنيپر پس از فوت چخوف 55 سال زندهگی کرد و هرگز ازدواج نکرد. دو نامه از کتاب "دلبند عزيزترينم" که ترجمهی آقای احمد پوری از کتاب Dear Writer dear actress: The Love letters of olga kenipper and anton chekhov است اينجا نقل میکنم اين نامهها در سال 1902 نوشته شدهاند. دیشب داشتم میخواندمشان گفتم شما را هم شريک کنم.
چخوف
2 نوامبر
يالتا
روز بخير هاپوی عزيزم! در نامهات پرسيدهای هوا چطور است؟ خوب است و گرم و مهآلود. باغ تماشایی است و گلهای داوودی شکوفه دادهاند، گلهای رز هم. در يک کلام بگويم زندهگی مثل روياست. دیروز و امروز را به غلطگيری گذراندهام که از آن نفرت دارم. اما همهاش را تمام کردم.
...
"گورکی" به زودی به مسکو میآيد. برای من نوشته است که "نيژنی" (نووگراد) را روز 10 نوامبر ترک خواهد کرد. او قول داده است نقش تو را در "آدمهای کوچک" عوض کند. در واقع بيشتر گسترش دهد. در مجموع قولهای زيادی داده است من خوشحالام چون اين طوری نمايشنامه بهتر خواهد شد...
...
برایات پوستر "دایی وانيا" در پراگ را میفرستم. مثل کاهنی زندهگی میکنم و تنها در رويای تو هستم. درست است که اظهار عشق در 40 سالهگی خجالتآور است اما دست خودم نيست باز به تو ای هاپوی خودم میگويم که تو را عميقا و با ظرافت تمام دوست دارم. میبوسمات. محکم در آغوشام میفشارم.
سلامت باشی، خوشبخت و شاد.
آنتوان تو
×××
کنيپر
3 نوامبر
مسکو- صبح
Bonjour monn mari(روز بخير شوهرم.) بوسهای بزرگ نثار نامهات، نامهی عزيز و دوستداشتنیات دلبند من! خوشحالام که سفر خوبی داشتهای و حالات خوب است، غمگين نيستی، دلتنگ نيستی يادت باشد من مال تو هستم. زندهگی اينجا برای من اندوهزاست. میترسم مجبور شوم گوشهای بنشينم و دق کنم. دل و دماغ رفتن به جایی را ندارم. اين روزها دلام می خواهد قيد همه چيز را بزنم و فقط مطالعه کنم. از يک جا ماندن نفرت دارم تآتر کسالتآور است، کاری برای انجام دادن نيست.
...
همه در تآتر حالات را میپرسند و برای تو سلام دارند...
هوای "يالتا" الان گرم است؟ عزيزم هر روز سعی کن قدم بزنی حتا اگر شده دور باغ قدم بزن، کمی تحرک داشته باش، برایات خوب است. زياد بخور. شير میخوری؟ بوسههای بزرگ برای عزيزم.
اوليای تو.
March 11, 2003 10:03 PM
جمعه، 2 اسفندماه 1381 | February 21, 2003
●
وبلاگگردیهای آدينه(get_comment_link(100000060))1- ميلاد آنان که
وبلاگگردیهای آدينه()
1- ميلاد آنان که رفتند تا ما بمانيم
29 بهمن روز اعدام شدن خسرو گلسرخی و کرامت الله دانشيان بود که در وبلاگهای مختلف به آن پرداختند من اينها را ديدم. تا اطاع ثانوی که متن کامل دفاعيان گلسرخی را نوشته بود و ليلای ليلی و گلناز که مطالبی در اين باره نوشته بودند.
سؤزوموز(چند يادداشت به فارسی و ترجمه شعری از گلسرخی به ترکی)
گلکو مثل هميشه که وقتی دست به کاری بزنه پروپيمون اين کار را می کند در مورد خسرو گلسرخی و کرامتالله دانشيان شعرجالبی نوشته و چند تا لينک خيلی خوب هم داده.
2 – جشنوارهی سپيدهها
نامها نشان دهنده فرهنگها و تغيير و تحول در انديشه و باور نسلها هستند. در وبلاگستانمان تا جای که من میدانم سه سپيده مینويسند. سپيده برگه بيده که قديمیترين است و مدتی از يکساله شدناش میگذرد همچنان عميق و صادق و زيبا مینويسد قسمتی از آخرين نوشتهاش را بخوانيد: " دلم می خواهد برای همه آنهايی که ذهنشان را به دست اين سيلی ها سپرده اند از دور دستی تکان بدهم و اميدوار باشم که دستشان را در انتهای اين گذار از مجاز به واقعيت بفشارم..."
سپيدهی شاملو که نويسنده است و کتاب "انگار گفته بودی ليلی" او سال 79 برندهی جايزهی هوشنگ گلشيری شد. در آخرين نوشتهاش مینويسد: " توي خونه روي ديوار شعار مي نوشتم...هه!!بچگي چقدر بزرگ شده... كوچه نكو وقت، كوچه اي با سربالايي و سرپاييني و عطر ياس و پرتقال...بچگي چقدر بزرگ شده، اون هم بيخودي...بي دوچرخه، بي هفت سنگ...گفته بودم بهش كه من موچم،"
و بالاخره شوخی ايرانی او هم سپيدهی نازنينی است که در آخرين مطلب خود داستانی نوشته است معمایی! " می گويد: - چه تاريکه! و من معنای اين رمز را می دانم: از اين نقطه به بعد است که بوی رودخانه حس می شود و سنگريزه های کناره ی راه، کم کم نمناک می شوند...نگاه می کنم به سنگريزه ها: اشک های ديو رودخانه... اين را او گفته و به اينجای راه می گويد: اشکراه!"
3- نوشی و جوجههایاش
نوشی بحثی را تحت عنوان " و اين منم زنی تنها..." او از حق قيوميت فرزندان نوشته است و بحث دامنهداری را موجب شده است. فرزندان مهمترين موضوع خانوادههای ويران شده است و نوشی توانسته است زيبا و صادقانه حس خود را بنويسد. نوشتهی او اينگونه آغاز میشود: " حدودا ۲۲ ماه پيش همسرم بعد از يه دعوای هميشگی، خانواده ما رو که از خودش، من و پسر يک سال و نیمهام تشکيل ميشد ترک کرد و به من که در اون موقع بدون اينکه بدونم، يک ماهه باردار بودم وعده داد به محض اتمام مهلت قانونی حضانت من يعنی پايان دوسالگی، برای بردن پسرم خواهد اومد." در بين نظرهایی که برای نوشتهی او نوشته شده است نظر خانم هشترودی از سايرين نظرم را جلب کرد. البته من همهی نظرات را نخواندم! نظر خانم ساقی هشترودی اين بود: "ﻧﻮﺷﻲ ﺟﺎﻥ - ﺳﻼﻡ - ﭼﻨﺪ ﺗﺎ ﻧﻜﺘﻪ. (1) ﻣﻨﻬﻢ ﺩﺭﺳﺖ ﺩﺭ ﻣﻮﻗﻌﻴﺖ ﺗﻮ ﺑﻮﺩﻡ ﻭ ﺍﺯ ﺭﻭﻱ ﻧﻔﻬﻤﻲ ﻭ ﺷﻜﻢ ﺳﻴﺮﻱ ﺑﺎ ﺗﻮ ﺣﺮﻑ ﻧﻤﻴﺰﻧﻢ. (2) ﻣﻦ ﻭ ﺷﻮﻫﺮﻡ ﻭﻗﺘﻲ ﺍﺯ ﻫﻢ ﺟﺪﺍ ﺷﺪﻳﻢ ﺍﻭ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺗﻬﺪﻳﺪ ﻛﺮﺩ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﺑﭽﻪ. ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺘﻢ ﺍﻳﻦ ﺗﻮ ﻭ ﺍﻳﻦ ﻛﺮﻩ ﺧﺮﺕ (ﺒﺎ ﺍﻳﻨﻜﻪ ﺗﻮ ﺩﻟﻢ ﺧﻮﻥ ﺧﻮﻥ ﺑﻮﺩ). ﺑﻬﺶ ﮔﻔﺘﻢ ﺑﻴﺎ ﺑﺒﺮﺵ ﺑﭽﻪ ﺗﻮ. ﮔﻔﺘﻢ ﻣﮕﻪ ﻣﻦ ﺧﺮﻡ ﻛﻪ ﺑﺸﻴﻨﻢ ﺑﭽﻪ ﺗﺮﻭ ﺑﺰﺭﮒ ﻛﻨﻢ. ﻣﻦ ﻣﻴﺨﻮﺍﻡ ﺷﻮﻫﺮ ﻛﻨﻢ, ﻛﺪﻭﻡ ﻣﺮﺩﻱ ﻣﻴﺎﺩ ﻛﺮﻩ ﺧﺮ ﺗﺮﻭ ﻗﺒﻮﻝ ﻛﻨﻪ ? ﺑﺎﻭﺭ ﻛﻦ ﺗﻮﻱ ﺩﻟﻢ ﺯﺍﺭ ﻣﻴﺰﺩﻡ (3) ﻫﻤﻮﻥ ﺷﺪ ﻛﻪ ﺷﺪ. ﺑﭽﻪ ﻓﻘﻂ ﻳﻚ ﻫﻔﺘﻪ ﭘﻴﺸﺶ ﺑﻮﺩ, ﻳﻜﺮﻭﺯ ﺟﻤﻌﻪ ﺑﭽﻪ ﺭﻭ ﺑﺮﮔﺮﺩﻭﻧﺪ ﻭ ﻏﻴﺒﺶ ﺯﺩ. ﺭﻓﺖ ﻭ ﭘﺸﺖ ﺳﺮﺵ ﺭﻭ ﻧﮕﺎﻩ ﻧﻜﺮﺩ. ﻣﻦ ﻣﻮﻧﺪﻡ ﻭ ﻓﺮﺯﻧﺪ ﮔﻠﻢ ﻭ ﺑﻼﺧﺮﻩ ﻫﻢ ﺷﻮﻫﺮ ﻛﺮﺩﻡ . ﭼﻪ ﺷﻮﻫﺮﻱ ﻛﻪ ﻫﺮ ﺩﻭﻱ ﻣﺎ ﺭﻭﻱ ﺳﺮﺵ ﺟﺎ ﺩﺍﺭﻳﻢ. ﺍﺯ ﻫﺮ ﭘﺪﺭ ﻭﺍﻗﻌﻲ ﺑﺮﺍﻱ ﺍﻭﻻﺩ ﻣﻦ ﭘﺪﺭ ﺗﺮﻩ. ﻋﺰﻳﺰﻡ ﺩﻟﺘﻮ ﻗﻮﻱ ﻛﻦ ﻭ ﻧﻘﻄﻪ ﺿﻌﻒ ﻧﺸﻮﻥ ﻧﺪﻩ. ﺑﭽﻪ ﻫﺎﺕ ﻫﻴﭻ ﻭﻗﺖ ﺗﺮﻭ ﺗﺮﻙ ﻧﻤﻴﻜﻨﻦ ﺑﺮﻥ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﭘﺪﺭﻱ ﻛﻪ ﻓﻘﻂ ﺍﺳﻤﺶ ﭘﺪﺭﻩ. ﺳﺎﻗﻲ
"
4- ايستاده بی چشم.
وبلاگی که پسر آدم بهش معرفی کنه حتما وبلاگ خوبی خواهد بود وقتی پسرم گفت بابا يه سر به "ايستاده بی چشم" بزن برای انجام وظيفهی پدری سری بهش زدم اما ديدم عجب پسر خوش سليقهیی داشتم. بخوانيدش و به سليقهی پسر ما آفرين بگوييد. "عشق تکه تکه کنده می شود و فرو می ريزد. هرجا رد چسبها بيشتر بوده، گوشت و پوست را با خود می کند و حجمی ناهموار و چندش آور از زخمهای برجسته و خونين برجای می گذارد که مرحمی ندارند جز گرد و غبار و کثافتی که لايه لايه چرک و کبره روی زخمها ببندد."
5- انسانهای را دوست دارم که برای عملی نيک در پس آسمان هفتم دنبال دليل نمیگردنند. (نيچه)
"ياوههای عاشقانهی يک من"؛ گزارش داده است که وبلاگنويسان شيرازی قراره روز 16 اسفند دست به عمل نيکی بزنند و از کودکان بیسرپست ديدند کنند و با گل و لبخند و شيرينی به ديدارشان بروند عمل نيک آنان را پاس بداريم. " الان حدود 10000 تا بلاگر وجود داره كه همگی وبلاگ مینويسند من و چند تا از دوتان بلاگر يه پيشنهاد انسان دوستانه داشتيم و اونم اينكه در آستانه سال نو توي يه روز خاص (16 اسفند) همه بلاگر ها به پرورشگاهها و شير خوارگاهها كمك كنند"
البته من نمیدانم 16 اسفند روز خاصی هست يا نه اميدوارم يک روز دولتی نباشه..
××××
شبح به اين فمينيستی نوبره والا!
February 21, 2003 04:03 PM
|
Comments (1)
شنبه، 11 آبانماه 1381 | November 02, 2002
●
عاشقانه (برای آقا پدرام عزیز!)
عاشقانه (برای آقا پدرام عزیز!)
سلطاني جهان
پيشكشتان
اي شاعران
شمع و گل و پروانه
من فرزند
عصر جمهوريام.
مرا قافيهها و وزنها
از پي نميبرند
كه آنان چون
فرمان اتومبيلام
-رام و خرام-
در دستان من
ميچرخند و ميلغزند
چون سياست ميسرايم:
سكوتي بايستهام
به وقت تفاهم
و گلولهيي شليك شده
به وقت تهاجم
پشت ميز مذاكره دنبال قافيه نميگردم
سبك، بيوزن، پرواز ميكنم
به گاه ”آري“
خشمگين
پاي بر زمين ميكوبم
به گاه ”نه“
به عشرت:
در قدح يك مني شراب نمينوشم
جين قوطييي سر ميكشم
با ماست دبل
به عشق:
مرا ياري با چشمان سياه و
گيسوان بلند
كه جنسيتاش
ميان شارحان و مفسران
محل ترديد است
نيست.
مرا محبوبي ست
كه وقتي با دو نقطه و يك ايكس
فرا ميخواندم
پنج مگابايت پر سكند
كفافام نيست.
مرا ياري ست
كه ”جيغ بنفش“ ميداند
و شاملو ميخواند.
سلطاني جهان
-به تمامي-
سگ خورتان
من فرزند عصر جمهوريام.
9/7/81
November 2, 2002 11:41 PM
دوشنبه، 22 مهرماه 1381 | October 14, 2002
●
عاشق گنگ
کاش میتوانستم
برایات زیباترین غزلها را بسرایم
چون غزلهای
شاملو برای آیدا
یا نغمههای
نزار برای بلقیس
یا ای کاش میتوانستم
دستام را روی شعلهی شمع بگیرم
چون وینسنت
یا کوهی را به تیشه خراش دهم
چون فرهاد
کاش می توانستم
چون مردی عامی
-سرگشتهی کوه-
زیر آن تک درخت شوخ
کنار آن صخرهی عبوس
رنگ چشمان تو را
در سوارخهای نیلبکام
فریاد کنم.
بیست مهر81
October 14, 2002 01:06 AM
دوشنبه، 27 خردادماه 1381 | June 17, 2002
●
جين جين جان!
جين جين جان!
زندهگي بدون عشق، زير شمشير دموكلسِ فراق، چيزي نيست جز مرگ
June 17, 2002 08:41 PM
سه شنبه، 14 خردادماه 1381 | June 04, 2002
●
عاشقانههاي شبحي
عاشقانههاي شبحي
دو كلمه حرف، سمج، از دندانها گذشته باشه و پشت لبات، بيقرار، نفس نفس بزنه. بذاري براي وقت خداحافظي. آن وقت، بي آن كه مجال خداحافظي بهت بده، بچرخه پا رو بذار رو اولين پله، نگاه تو بماسه رو شانهش، پلهها را يكي يكي و پيوسته بره بالا و نگاه تو تا روي پاشنهي پاش سر بخوره بياد پايين. وقتي تو درگاه مماس با خورشيد محو ميشه تو ميآيي آه بكشي، ناغافل اون دو كلمه پر ميكشه ميآد تو هوا چرخ ميزنه تو دود سيگار گم ميشه. پوزخند صندوقدار، لبخند پريشان و شرمگين تو.
June 4, 2002 01:35 PM
شنبه، 11 خردادماه 1381 | June 01, 2002
●
عاشقانههاي همينگوير
عاشقانههاي همينگوي يي
پيرمرد باشي، تحقير شده در ساحل دريايي مغرور؛ پارو بكشي بزني به دل دريا تا به خودت ثابت كني كه هنوز هستي، هنوز ميتواني شكار كني، بزرگترين ماهي دريا را. پيش ميروي موج به موج، ساحل پوزخند ميزند و انتظار ميكشد، بازنگشتن ات را. نقطه ميشوي، محو ميشوي و ديگر هيچ نيست مگر همآغوشي ي آسمان و دريا. چشم فقط چشم توست و منظرگاه فقط آسمان و دريا و موج. شكار ميكني، بزرگترين ماهي عمرت را؛ ميجنگي، با آب، باد و توفان با شكار گريز پا با كوسههاي مهاجم و پيش ميروي به سوي ساحل. ساحل كه فراموشات كرده بود؛ با تعجب و احترام تو را كه خسته، زخمي و از همپاشيده؛ اما مغرور با سري افراشته بر ساحل قدم ميگذاري نظاره ميكند. برميگردي تا در امتداد نگاه پرسشگرانهي ساحل به شكارت بنگري... هيچ به جا نمانده است مگر اسكلتي بزرگ كه حكايت از شكاري بزرگتر دارد، او ذره، ذره خورده شده است و تو گريز ميپنداشتي، او در دل كوسههاست چون تو توان صيد داشتي اما توان به ساحل رساندن نه.
باقي عمر مينشيني، روي سنگي بر ساحل؛ دريا موج ميزند، در چشمهايات و ميبارد بر گونه ات؛ و بر لبانات مينشيند، عابراني را كه به احترام سر خم ميكنند و كلاه از سر برميدارند؛ لبخند.
June 1, 2002 12:08 AM