جمعه، 2 شهریورماه 1386 | August 24, 2007
●
خودتکراری
دنبال چیزی در گذشته میگشتم در اویل شهریور یافتماش با خود گفتم چه جالب همین روزها در دو سال پیش چه حال و هوایی داشتم و بعد به صرافت افتادم که میتوانم متوجه شوم که سه سال پیش در این روزها چه حال و هوایی داشتم و این شد که تصمیم گرفتم مروری کنم به گذشته و روزی در حوالی همین روزها را برایتان ردیف کنم. راستی اگر وبلاگنویسی همین یک خوبی را هم داشته باشد خیلی خوب است. از هر سال نوشتهیی در حوالی این روزها را انتخاب کردهام که میآورم. چند پاراگراف از اول متن را آوردهام دوستان دوست داشتند کلیک کنند و کل ماجرا را بخوانند.
۱- پنج سال پیش در سه شنبه، ۵ شهریورماه ۱۳۸۱ | August 27, 2002
متنی عجیب در بارهی روزی روزگاری، زندهگی
ای بسا معنی كه از نامحرمیهای زبان
با همه شوخی مقیم پردههای راز ماند. (بیدل)
هر چند در روستا به دنیا نیامدهام اما تمام دوران كودكی و نوجوانی و بخشی از دوران جوانی خود را در روستا و یا شهرهای بسیار كوچك زندهگی كردهام. طبیعت بكر و مردمی دوستداشتنی آنچنان در روحام تاثیر عمیقی گذاشت است كه هنوز بعد از سالها وقتی به درختی میرسم میخواهم سر روی شانهاش بگذارم و آرام گریه كنم. در كودكی بالای بیدیی پیر و پیچ در پیچ خانهی درست كرده بودم كه غار تنهاییام بود. وقتی از همهی دنیا دلتنگ و دلگیر بودم و هیچ ملجایی نداشتم، به آن غار تنهایی پناه میبردم در آغوش درخت مهربان آرام میگرفتم، و خوابام میبرد.
۲- چهار سال پیش در سه شنبه، ۴ شهریورماه ۱۳۸۲ | August 26, 2003
● کنوانسیون رفع همهی اشکال تبعیض از زنان در دنیا و آخرت!
آن کس که ز شهر آشنایی ست
داند که متاع ما کجایی ست (نظامی گنجوی لیلی و مجنون)
ماجرای پیوستن به کنوانسیون رفع کلیهی اشکال تبعیض از زنان، از آن ماجراهای مضحکی است که اصلاحطلبان به دنبال آن هستند. جای هیچ چونوچرایی ندارد که مردان با زنان برابر نیستند و اساساً خلقتشان بر اساس نابرابری است همآن گونه که برابری آدمها با سایر حیوانات امری بعید و خارج از ذهن است؛ برابری مردان با زنان هم به همین اندازه دور از ذهن و بعید است. اصولا هدف خلقت، خلق مردان است و "زنان برای آرامش بخشیدن به مردان آفریده شده اند" و مردان نسبت به زنان "قوام" هستند. البته زنان پارسا و با ایمان موجب ارتقای مردان میشوند و "مردان از دامن زنان به معراج میروند" بعضیها ممکن است بگوید روابط حقوقی بین مردان و زنان باید عادلانه باشد اینها متوجه نیستند که عدل یعنی هر چیزی سر جای خودش. مثلا اگر مقام آدمها و گاوها یکسان شود این عین ظلم است. مبنای خلقت و در نتیجه مبنای شرع مقدس که بر اساس فطرت آدمی است بر تفاوت و برتری مرد استوار است نه بر برابری و مساوات. به هر حال نص صریح قرآن کریم و روایت معتبر متواتر آنچنان در این زمینه زیاد است که پذیرش خلاف آن یعنی نفی اسلام و کلیتاش.
وقتی داشتم این مطالب را مینوشتم یاد ماجرای افتادم که چند سال پیش دوستی برایام تعریف کرده بود؛ میگفت: "از طرف اداره به سفر حج تمتع مشرف شده بودم و حاجآقای باصفای ساده دلی همراه و هماتاقام بود. روزی صحبت بر سر آخرت و بهشت و دوزخ شد و از آنجا که حاجآقا از اهل و عیال جدا افتاده بود و فیلاش یاد هندوستان کرده بود، بیشتر مایل بود از احادیث مربوط به بهشت بداند. از حوریهایی که مانند پونهی خود رو کنار جوهای بهشتی میرویند، از حوریهای که برق دندانشان از فرسنگها دیده میشود، از حورالعین و باقی احادیث مرتبطه که ناگهان وسط بحث یاد حاج خانم افتاد؛ در حالی که آب دهاناش را جمع میکرد گفت: زنان؟! بهشت برای زنان چگونه است؟ من برایاش توضیح دادم که همانطور که برای مردان در بهشت حوری است برای زنان هم غلمان است. مردان زیبا و خوش تخم. ناگهان رنگ حاجآقا سرخ شد و رگ غیرتاش ورم کرد که: پس اگر اینجور باشد ما در آن دنیا قرمساق میشویم. من خندیدم و گفتم نه حاجآقا اگر زن مومنهیی داشته باشید که به بهشت بیاید در آنجا هم میتوانید با او زندهگی کنید و فقط خودتان از او متمتع شوید. نفسی به راحتی کشید و به فکر فرو رفت. ساعتی هیچ نگفت و در بحر تفکر غوطهور شد.. بعد از مدتی رو کرد به من و گفت: ولی خودمانیم همان قرمساق باشیم بهتر نیست؟"
البته من برای دوستم توضیح دادم غلمانها هم در خدمت مردان هستند و پسربچههای نوجوانی هستند که موی بر صورت و عورتشان نرویده است! و به زنان فقط شوهرانشان وعده داده شده است. حالا با خودم فکر میکردم دوستان اصلاح طلب اگر روزی روزگاری موفق شوند با کمک مجمع تشخیص مصلحت نظام و از روی مصلحت و برای دوام و بقای نظام به کنوانسیون رفع تبعیض علیه زنان در دنیا به پیوندند حکما بعدا شروع میکنند به مبارزه برای پیوست به کنوانسیون رفع تبعیض علیه زنان در آخرت! وگر خدای ناکرده در آن دنیا هم کارشان پیش برود آنوقت یک شبه تمام مومنان باغیرت تبدیل میشوند به "قرمساق!"
۳- سه سال پیش در جمعه، ۶ شهریورماه ۱۳۸۳ | August 27, 2004
● جمهوری اسلامی بدون عاطفه
خیلی حرف برای گفتن دارم اما بغضی تلخ راه برگلویام بسته است. میخواستم در مورد رایگیری اصل اول و دوم منشور کانون وبلاگنویسان ایران بنویسم اما چهرهی معصوم عاطفه رجبی از جلوی دیدهگانام بیرون نمیرود. میخواستم در مورد انشعاب در حزب کمونیست کارگری بنویسم اما با خود میگویم تا چه بشود؟ تا کی باید سرگرم این پیوستنها و گسستنها باشیم و عاطفههای ۱۶ ساله با جرثقیل بر دار شوند؟ حتا میخواستم در مورد رضازاده و المپیک بنویسم اما نای نوشتنام نیست.
خبر اعدام عاطفه رجبی دختر ۱۶ سالهیی که طبق شواهد محلی دچار اختلالات روانی هم بوده است چون داغ ننگی بر پیشانی نطامی است که سالهاست نه پیشانی که تمام وجودش از داغ ننگ انباشته شده است.
مسایل حقوقی را شادی صدر عزیز در شرق نوشته است که قبلا به آن در لینکدونی لینک دادم مصاحبه با خانم زهرا ارزنى را هم در همان لینکدانی میتوانید بخوانید. اما نکتهی مشکوک در این پروند اعدام ناگهانی و بدون سیر مراحل قانونی (حتا با این قانون بیقانون که در جمهوری اسلامی موجود است.) عاطفه است و تایید شهردار و فرماندار نکا و برخی دیگر از مسئولین این شهر آن را مشکوکتر میکند اینگونه مواقع فقط یک حدس است که منطقی بهنظر میرسد قاضی و مسئولین شهر به دلیلی میخواستهاند از شر این پرونده خلاص بشوند! تا ماجرا بالا نگیرد و حقایقی روشن نشود.
...
۴- دو سال پیش در دوشنبه، ۷ شهریورماه ۱۳۸۴ | August 29, 2005
● در ستایش تنهایی
تنها کسانی که تنهایی ژرف را تجربه کردهاند میتوانند به عشق پایدار دست یابند. عشق در هیاهوی هیچ بازار مکارهیی به هم نمیرسد. خرد تباهی عشق است و حسابگری چون آبی که از سرمای قطب سرچشمه میگیرد آتشینترین عشقهای استوایی را به خاکستر حقیر مصلحتاندیشی بدل میکند. رسوایی در ذات عشق است و حسابگری رسوایی را برنمیتابد. عشق در لحظهی شکوهمند ناهوشیاری جرقه میزند و در اعتماد مطلق جریان مییابد و همهی اینها به دست نمیآید مگر به معجزهی تنهایی. هر زایشی از دل مرگی میروید و عشق، مرگ تنهایی است و تنهایی مرگ وابستهگیهای بیشمار.
میخواهم تنهاترین "تنها" باشم تا عاشقانهترین "عشق" در جانام شعلهور شود. بیگانه با آنچه مرا از خود بیگانه میکند. بیگانه از تمامی "داشته"هایام و بینیاز از تمام "نداشته"هایام. بیگانه با تمام بیگانهسازها، با "خدا" با "هستی" با "عقل اعلای حاکم برجهان" با هر مفهوم مجرد و مجازی با هر واقعیت حقیقی که مرا از من میستاند تا "خود" را جایگزین "من" کند. بیگانه حتا با عشق، خودبسنده، از خود آغاز شوم و به خود ختم شوم تنهایی مطلق؛ چیزی شبیه مرگ چیزی که شبیه هیچ چیز نیست...
نه! ریاکارانه خود فریبی میکنم! وقتی میگویم "میخواهم "این" شوم تا "آن" را به دست آورم" یعنی دارم حسابگری میکنم. اصلا وقتی "مینویسم" یعنی دارم از "تنهایی" میگریزم و به هیاهوی جمع پناه میآورم... پیشآپیش در هر کلامی که بر صفحهی روبهرویام نقش میبندد همهمهی تکذیب کنندهگان و هلهلهی تایید کنندهگان را میشنوم...
آستان عشق و تنهایی رفیعتر از آن است که با لاف و گزافهای نمایشگرانه به کف آید. پس بر گورم سنگی سفید بیهیچ کلامی بگذارید تا رهگذران کنجکاو به هلهله و همهمه بگویند: "در اینجا عاشقی خفته است که هراس از تنهایی هرگز مجال عاشق شدناش را نداد."
۵- یک سال پیش در شنبه، ۲۵ شهریورماه ۱۳۸۵ | September 16, 2006
● خاموشی قناریها
توقیف روزنامهی شرق بار دیگر و برای هزارمین بار نشان دادن وجود آزادی حتا بهصورت کمسو در حکومت ایران توهم است توهمی که سر بسیاری را برباد داد. شرق که پدرخواندهی قدرتمندی چون هاشمی رفسنجانی از آن حمایت میکرد و میکند نیز مجال نفس کشیدن پیدا نکرد و خرخرهاش جویده شد.
روزنامه شرق تنها روزنامهای است که این روزها میخواندم این روزنامه آنفدر حرفهای و مدرن بود که بشود چیزی در آن برای خواندن پیدا کرد و این چیز و چیزک را هم بستند!
کانون وبلاگنویسان ایران در مورد تعطیلی شرق و دو نشریه دیگر بیانیهای صادر کرده است که توجه دوستان را به آن جلب میکنم. در این بیانیه به اجرای حکم شلاق روزنامهنگاری به نام مسعود باستانی نیز اعتراض شده است. شلاق زدن روزنامهنگاران ماهیت خشن و غیرانسانی احکام قضایی حکومت ایران را بیش از پیش نشان میدهد. قوانینی که سنگسار و اجرای وحشیانهی حکم اعدام جزء لاینفک آن است.
در مورد پنلاگ حتما لوگوی کنار صفحه توجهتان را جلب کرده است. طبق اطلاعیه شورای دبیران پنلاگ تمام اعضای پیوستهی پنلاگ موظف شدهاند یکی از دو لوگویی که من هر دویاش را گذاشتهام در وبلاگ خود قرار دهند. اگر عضو پنلاگ هستید توصیه میکنم حتما این کار را انجام دهید و اگر عضو پنلاگ نیستید بروید عضو شوید. به هر حال، کم یا زیاد، پنلاگ نهادی برای دفاع از آزادی بیان است و ای کاش تمام وبلاگنویسان عضو آن بودنند.
این روزها در زمینهی وبلاگنویسی خیلی کم کار شدهام هنوز دلام برای روزهای پرکاریام تنگ میشود برای تمام دوستان باوفا که همیشه هستند حتا وقتی شبح نیست و دوستان بیوفایی که یارخوشیها هستند و به وقت سختی روزگار غیب میشوند برای همه دلام تنگ شده است اما برای چیزی که خیلی خیلی دلام تنگ شده است آزادی ست... دلام برای آن نوع آزادی تنگ شده است که بتوان برابری را در آن فریاد کرد.
August 24, 2007 03:33 PM
|
Comments (11)
شنبه، 30 دیماه 1385 | January 20, 2007
●
تولد از دست رفته!
میخواستم وقتی پنج سال زندهگی شبحی به انجام رسید ورود به سال ششم را با خداحافظی شروع کنم. اما وقتی امروز بعد از مدتها سری به شبح زدم دیدم ای دل غافل رفتم تو شش سالهگی و فرصت حداحافظی پیدا نکردم و بعد کامنت دوستانهی دوستان بود و عرق شرم از تهی دستی بر روی و رخسار من. باید قید خداحافظی را بزنم و مثل بچهی آدم (و البته حوا) بنویسم تا زنده بمانم تا زنده بمانیم آن هم در این روزها که مرگ از در و دیوار میبارد!
۱- ماجرای شب یلدا!
ظاهرا در این روزهای غیبت شب یلدای مفصلی برگزار شده است و بعضی از دوستان لطف کردهاند و مرا هم به این جشن دعوت کردند که متاسفانه من نبودم که باشم.
ظاهرا قرار بوده پنجتا از چیزهایی که دیگران در مورد من نمیدونن را بگم. اما هر چی فکر کردم دیدم همه توی این پنج سال با تمام جنبههای زندهگی من حتا خصوصیترینشون آشنا هستند واقعا چیزی نیست که کسی ازش بیخبر باشه. اسمام شبحه اما همه چیزم شفافه شفافه... این هم چندتا وبلاگ که دوستدارم اینجا لینک بدم. همینجوری...
بدون ترتیب بدون منظور!
خرس مهربان
بوتیمار
شهر قصه
سولوژن
زیتون
بامداد
میخواستم به دختر کولی هم لینک بدم اما فیلتر بود و نشد و تازه لینکش رو هم گم کردم!
خب طبق این قاعده باید پنج نفر را معرفی کنم. و من اینها را دعوت میکنم: نسرین عزیز و ترانهی نازنین، امیر عزیز و فیروزهی نازنین و رهگذر ثانی عزیز!
این از دینی که از شب یلدا به گردنم مانده بود. سایر دیون را بهزودی ادا خواهم کرد.
شبح به این آنتایمی نوبره والا!
ضمنا امروز قرار بود بچههای داخل ایران مخابرات را تحریم کنند و با موبایل صحبت نکنند ظاهرا این تحریم خیلی موفق بوده چون از صبح تا حالا من نه یه اسام اس دریافت کردم نه موبایلام زنگ خورده! امیدوارم فردا سیل پیامهای ایاماسی تبریک موفقیتآمیز این اعتصاب خسارت مخابرات را جبران نکنه!
January 20, 2007 05:38 PM
|
Comments (29)
جمعه، 28 مهرماه 1385 | October 20, 2006
●
بازگشت "وبلاگگردیهای آدینه!"
پینوشت:
7- نمایشگاه نقاشی یک دختر محکوم به اعدام در تهران
در وبلاگ پویا این خبر هولناک را خواندم این هم نشانی و تاریخ برگزاری نمایشگاه حتما میروم و بعد مفصل در موردش مینویسم.
1- کیانوش سنجری نویسندهی وبلاگ چرکنویس و عضو کانون وبلاگنویسان ایران بازداشت شد!
کیانوش ظاهرا رفته بوده از تجمع و درگیری منزل آخوندی که به "آیتالله بروجردی" معروف شده خبر تهیه کنه، برای وبلاگش، که به تیر غیب دچار میشه و بازداشتش میکنن. این روزها سنجری چه میکشه هیچکس نمیدونه بهخصوص خدا که از خجالت رفتار نایبیناش پشت آسمون هفتم قایم شده و پایین بیا هم نیست و با خودش میگه اگه برم زمین سروسامانی به اوضاع بدم یا مثل دوهزار سال پیش یه بچه به نافام میبندند یا گردنمو به جرم کفر و ارتداد میزنن! خلاصه از آنجا که "تحمیق" مردم فقط باید در انحصار یک عده باشه و این بروجردی بخت برگشته بدون مجوز از "اداره کل تحمیق و تخدیر" شعبه دایر کرده بوده ریختند دکاناش را بسته اند و بیچاره خلقالله را تا میخوردهاند زدهاند و به قولی سه نفر هم در این میان کشته شده است و هنوز بسیاری دربندند و دود این آتش به چشم کیانوش ما هم رفته است و او با سرنوشتی نامعلوم معلوم نیست کجاست! کانون وبلاگنویسان ایران-پنلاگ طی بیانیهای از همه وبلاگنویسان خواسته است به این موضوع اعتراض کنند که ما هم اطاعت امر کردیم و اعتراض نمودیم!
ضمنا گزارشگران بدون مرز نیز طی بیانیهای به بازداشت چند روزنامه نگار طی روزهای گذشته اعتراض کرده است. چون بیانیهی گزارشگران خودش گویای مطلب هست من دیگه چیزی نمیگم خودتون بخونین!
2- رنگ سمندر...خط و خال مار
شری عزیز خودمان، یه متن نسبتا طولانی از ماجراهای خودش و رئیساش نوشته (حالا خدا بخیر کنه چوب تو ماتحت رئیس وراجش نکن!) و زده به کاسه کوزهی خدا و آخرت! در این ماههای پرفیض و در شب قدر آتهایست شدن دیگه واقعا نوبره! اما به هر حال خودتون حتما تا حالا رفتین خوندین و اگه احیانا نرفتین و نخوندین تشریف ببرین بخونین. ضمنا نظرخواهیاش هم خیلی پر و پیمونه!
شراگیم نازنین مطلبشو اینجور تموم میکنه:" نه آنقدر احمقمم که دلم را به مزخرفاتی که به نام دین و مذهب رایج است خوش کنم و نه انقدر ابله که با ضرس قاطع بگویم که بعد از مرگ هیچ خبری نیست...نمیدانم و میدانم که این ندانستنم دردی را از من دوا نخواهد کرد." باید به این دوست عزیزم بگم در این جمله اول که با عوض کردن "احمق" و "ابله" خواستی توازن بدی به جملات بهتر بود با تغییر "ابله" به "دانا" اینکار را انجام میدادی و مینوشتی! "... نه انقدر "دانا" که با ضرس قاطع بگویم که بعد از مرگ هیچ خبری نیست " انوقت میشد برای دردت چاره پیدا کرد فقط کافی بود داناتر بشی و من در جبین این پسر خوشقیافهی خوشفکر میخونم که حتما به این دانایی میرسه. حالا اجالتا یه نسخه برات میپیچم! کتاب: "همه میمیرند" سیمون دوبوار برای این که به مضرات جاودانهگی پیببری و هی امروزتو خراب نکنی به امید یه روز موهوم! که میترسم خرس دنیا و خر آخرت بشی! برای این که بفهمی چه آدمهای دانایی زندهگی پس از مرگ را قبول نداشتن توجهتو به این نقل قول از انیشتن جلب میکنم:"بیان معنای "حقیقت علمی" کاری است بس دشوار؛ همچنین معنای کلمهی "حقیقت" هم بسته به آنکه صحبت از یک واقعیت تجربی یا یک قضیهی ریاضی و یا یک نظریهی علمی باشد فرق میکند. از "حقیقت مذهبی" هیچ مطلب روشنی دستگیر من نمیشود."مقالات علمی انیشتین، ترجمه مصاحب، سال اتشار به فارسی 2536 شاهنشاهی ص 102 بد نیست به این جمله انیشتن که توی همون کتاب و همون صفحه آمده هم توجه کنی:"اهمیت سنن و روایات فرقههای مذهبی در نظر من صرفا از جنبهی تاریخی و روانشناسی آنها است؛ و برای من، جز این جنبه، دارای هیچگونه معنا و ارزش دیگری نیست." باید اعتراف کنم که پای انیشتین را که وسط کشیدم میخواستم نقل قول دیگری از او نقل کنم اما پیداش نکردم و نخواستم نقل به مضمون کنم و بدون مدرک حرف زده باشم اون باشه طلبت! یه جز این نسخه، که امیدوارم افاقه کنه، ماندانای عزیز نویسندهی وبلاگ چندگانه هم براش پیچیده که اونم خوبه کتاب:"خاستگاه آگاهی در فروپاشی ذهن دوجايگاهی" نوشتهی "جوليان جينز" این کتاب را چند پزشک بسیار حاذق که اکثرا جراح مغز و اعصاب هستند ترجمه کردن. برخلاف نظر ماندای عزیز به نظر من ترجمهی آن هم بدک نیست البته موضوع پیچیده است. خسرو پارسا یکی از این دکتر جراح مترجمهاست که عمرش دراز باد! راستی وقت کردید حتما سری به ماندانا و چندگانهاش بزنید جای باصفایی است.
3- مردها هرگز آدم نمیشوند مگر عاشق زنی شوند که سیب را تجره کرده باشد.
این جملهی حکیمانه بر حاشیهی نقاشییی زیبا در وبلاگی دلنشین به نام "غرور صورتی" حک شده است. من تازه فهمیدم چرا "آدم" نشدم! دعا کنید یه روز آدمشم!
حالا از نقاشیه که بگذریم زیرش هم یه شعر نوشته که بسیار بر دل من نشست: شعره اینجوری شروع میشه:
و تو
آن جویباری که می خزد
از تنگنای شب
آوازه خوان و زلال
آنگاه که ماه را مدهوش تر از هر شب ِ دیگر
تنگ در آغوش می کشد.
و من
آن ماه ام
در آغوش ِ تو
که می درخشد
انعکاسم در آسمان ِ شب.
خلاصه جانم برایتان بگوید این "غرور صورتی" حق داره مغرور باشه حتا پررنگتر از صورتی چون کارش خیلی درسته و وبلاگش خیلی عالیه! حتما حتما برید سربزنید و کلی عکس و نقاشی و شعر و متن خوب خوب بخونید و کیفور شید واسه دنیای ما هم یه فاتحه خیرات کنید!
4- زنستان بدون فیلتر تا اطلاع ثانوی!
این ماجرای فیلترینگ در ایران هم دیگر دارد ابعاد مشخره و مضحکی به خودش میگیرد. حالا ما را فیلتر میکنید حق دارد! دیگه چرا زنستان را فیلتر میکنید؟ اما خب فعلا زنستان داره توی یه نشونی دیگه در میاد که کوش شیطون کر چشمش کور هنوز فیلتر نشده. خب بروبچ داخل کشور برید زنستان بدون فیلتر میل بفرمایید!
5- به سفر خاتمی فریبکار به بریتانیا و مهمانداران او اعتراض کنیم!
حتما ماجرای آن که میخواست پسرش مطرب بشود و سرانجام به دلیل زیاده روی در اسباب مطربی آخوند شد را شنیدهاید! اگر هم نشنیدید بپرسید بهتون میگم ما که از این روا نداریم از این چیزا تعریف کنیم! به هر حال این جناب خاتمی هم به قول بروبچ امروزی اند رو هستند! هشت سال مملکتداریشون منجر به انتخاب رئیس جمهور شبیهسازی شده، شد حالا راه افتادن آمریکا و اروپا ماله دست گرفتن به ماله کشی مشغول هستند. خلاصه طبق اون چیزی که اینجا نوشته برنامهای برای اعتراض به این سفر ترتیب داده شده به این شرح" چهارشنبه 1 نوامبر 2006 ، ساعت 4:30 بعد از ظهرمکان:Chatham House, 10 St James’s Square, London SW1Y 4LE
نزدیکترین ایستگاه قطار Green Park /Piccadilly Circus"
ما که دستمان از دیار فرنگ و شهر لندن کوتاه ست شما نایب الزیاره باشید!
6- بالا رفتیم ماست بود پایین آمدم بازم ماست بود وبگردی ما "راست" بود! البته این "راست" با آن "راست" راستراستکی فرق دارد و راستاش را بخواهید به معنای "چپ" است!
October 20, 2006 08:23 AM
|
Comments (39)
جمعه، 30 دیماه 1384 | January 20, 2006
●
وبلاگکردیهای آدينه
دلام امروز برای وبلاگگردی تنگ شده بود و من چون خيلی دلی هستم پس رفتم و گشتی دور و اطرف زدم و اين شد حاصلش:
1- زيتون بلاگفايی
زيتون مدتيه که برای مقابله با فيلترينگ رفته تو بلاگفا چادر زده! (هيجان زده نشيد اين چادر با اون چادر حداقل يه تيرک فرق داره!)
- همانا که بهترین ِ شما بدترین شمایانند
و بدترین شما بهترین ِ ایشان!
(زیتون العابدین)
بقيهاش رو يا خونديد يا الان میريد میخونيد!
2- اورانوس محور کائانت میشود.
اين هم از جملات نقض اين مرد اورانوسی:" زندگی گندش درنیامده. گند من زده بالا. حال خودم را هم به هم میزنم."
3- یک نعلبکی پر از انسانیت
کامران عزيز ظاهرا کتک مفصلی از عيال مربوطه يا عيال بعد از اين مربوطه خورده که زده زير همه چيز! همه چيز چيه معلومه ديگه "خانواده" کامران عزيز مقالهی خودشو اينجور شروع میکنه:
"بحث در مورد خانواده و کارکرد آن در دنیای امروز که بر اساس سود سرمایه مدارانه تعیین می شود کم نبوده اما هیچگاه به خانواده به عنوان نهادی ارتجاعی نگاه نشده و باید این بزرگترین "تابو" هر چه زودتر شکسته و خرد شود. این نهاد که برای عوام خیلی طبیعی می نمایاند، عملکردی فوق جذاب برای سرمایه داری دارد و بزرگترین نقش را در حفظ وضع موجود به عهده گرفته و به خوبی هم نقش را بازی می کند."
4- سوسکی سر حال میشود.
سوسکی عزيز ما کاملا خوب و سر حال شده و توی اين روزا هم رای داده و از اون مهمتر اين که سينما هم رفته! يکی نيست بگه ديگه چی ادمس هم بجو!
5- صفر مطلق خونخوار میشود.
چی بگم وقتی خودش به اين زيبايی نوشته:
دارم به سلامتيت مي خورم عزيزم
جرعه
جرعه
خون دل ...
6- مسافری از هند
دوستانی که از سفر اونم سفر به سرزمين مروز و اسرارآميز هند لذت میبرن حتما سری به "سفرنامهی الکترونيک" مسافری از هندوستان بزنند بد نمیبينن شايد هم خوب ببينن!
7- آهنگ خوش آونگ خاطرههای ما
موضوع حملهي احتمالی آمريکا به ايران دلمشغولی بسياری از دوستان است و راوی "آونگ خاطرههای ما" هم از جملهی اين دوستان است که با نقل قصهی از موسا و قوم يهود بحث خود را پرورانده است.
در آبنوس هم مقالهی ترجمه شده از اکسپرسن منتشر شده.
گيسوی عزيز هم در همين مورد نوشته او نوشتهی خود را اينجوری شروع میکنه:
"این روزا هر وبلاگی و سایتی را که باز می کنی پراز اضطراب و دلهره ست همه نگرانند حق هم داریم تا به کی باید چوب حماقت سران قدرت طلب کشورمون را بخوریم که جز منطق زور و خشونت چیزی سرشان نمی شود."
8- دختر پر سر و صداي خليج
اگه ميخوايد انرژي بگيريد سري به اين دختر خليج پرسروصداي خوش سرو زبون بزنيد!
چند لينک ديگر
9- مصاحبه دکتر زرافشان با داشنجويان
10- چراغ های روشن برای آزادی اسانلو (وبلاگ سنديکای اتوبوسرانی)
و يک خبر تلخ
"محمود مشرف آزاد تهرانى" شاعر و مترجم مشهور به "م.آزاد" روز پنجشنبه به علت بيمارى سرطان روده و دستگاه گوارشی، درگذشت.
يه شعر چند وقت پيشها شنيدم که فکر میکردم آقای شاملو سروده اما از آقای شاملو شنيدم که کار "م.آزاد"ه يه تيکههایاش يادم مونده که براتون مینويسم خودتون حدس بزنيد در مورد کيه:
کاسهی سفالين قلباش
گنجايش
دريای محبت خلق
را نداشت
در اشک و خون آمد
در منجلاب رفت
در جن و پري ديدم قابيل مطلب مفصلي با عکس و تفصيلات از م. آزاد منتشر کرده.
January 20, 2006 01:30 AM
|
Comments (10)
دوشنبه، 5 دیماه 1384 | December 26, 2005
●
بیانیه کانون وبلاگ نویسان ایران در حمایت از حق آزادی بیان کارگران اعتصابی شرکت واحد
کانون وبلاگ نویسان ایران( پنلاگ) دستگیری کارگران زحمتکش شرکت واحد را شدیدا محکوم میکند. دولت جمهوری اسلامی ایران به جای ترتیب اثر دادن به خواستههای بر حق صنفی کارگران شرکت واحد و بهبود وضع اسف بار معیشتی آنان به روش همیشگی خود میخواهد با سرکوب و دستگیری و ارعاب کارگران اعتصاب آنها را در هم بشکند.
کانون وبلاگ نویسان ایران(پنلاگ) خواهان آزادی بی قید و شرط رئیس و اعضای هیات مدیره سندیكای كارگران شركت واحد آقایان منصور اصانلو؛سعید ترابیان، سید داوود رضوی، رضا شهابی، ناصر غلامی، حمید زندی، صادق محمدی، صادق خندان، علی ابراهیمی، امیر تاخیری، علی قربانیان، رضا شهابی، ارسلان زرگریان و حسین مهدیخانی میباشد. کانون وبلاگ نویسان ایران (پنلاگ) از همه وبلاگ نویسان تقاضا میکند با پخش اخبار این اعتصاب و نوشتن در باره آن در وبلاگهای خود از کارگران شریف شرکت واحد حمایت کنند. پنلاگ همچنین از همه سازمانهای طرفدار حقوق بشر انتظار دارد با اعتراض گسترده و شدید به دولت ایران خواهان تضمین امنیت جانی اعتصابیون و خانوادههای آنان شوند و نگذارند این اعتصاب صنفی با روش همیشگی دولت ایران یعنی کشتار و اعدام خاتمه پیدا کند.
کانون وبلاگ نویسان ایران(پنلاگ)
December 26, 2005 02:57 PM
|
Comments (7)
چهارشنبه، 23 شهریورماه 1384 | September 14, 2005
●
جلسه پالتاک کانون وبلاگ نویسان ایران برای مبارزه با سانسور
آدرس جلسه در اتاق های پالتاک :
Paltalk Room: Social Issues -->PenLog
شرکت در این جلسه برای عموم آزاد است .
September 14, 2005 11:23 AM
|
Comments (4)
شنبه، 14 خردادماه 1384 | June 04, 2005
●
پنلاگ: کانون وبلاگنويسان مدافع آزادی بيان
هر چقدر مشتی که از خروار برداشته میشود نمونهی بزرگتری به دست دهد آن مشت منعکس کنندهی بهتری از خصوصيات آن خروار است. وبلاگاستان که اين روزها مشتی بهاندازهی کافی بزرگ از جامعهي ايرانی بهخصوص روشنفکران ايرانی(روشنفکر به معنای عام کلمه يعنی تمام کسانی که با خواندن و نوشتن سروکار دارند.) است بهخوبی دارد خوبیها و بدیهای کشوری که ايراناش میناميم و از مليتها و قومهای مختلفی تشکيل شده است را منعکس میکند. اين نه جای شگفتی دارد نه جای تاسف.
ايران از جهتی مشخصات کشوری تيپيک در جهان سرمايهداری کنونی است. کشوری تکمحصول، عقبمانده و عضوی از کشورهای پيرامونی؛ و از اين نظر بسياری از مشخصههای سياسی و فرهنگیاش تفاوت چندانی با کشورهای آمريکای لاتين و آفريقا و جنوب شرق آسيا... ندارد. اما به هر حال به عنوان کشوری خاص با پيشينهی تاريخی، فرهنگی، سياسی... خاص نيز قابل ارزيابی است. در اين نوشته قصد دارم خيلی کوتاه به موضوع احزاب و فعاليت سياسی بپردازم.
اگر به خيلی قبل نرويم و همين چند دهه را در نظر بگيريم در قبل از انقلاب و زمان شاه، ايران کشوری ديکتاتوری که توسعهی سياسی در آن سرکوب شده بود محسوب میشد. هر چند در سالهای 1320 تا 1332 شاهد توسعه سياسی در کشور بوديم و احزاب و پارلمان و جدال دموکراتيک طبقات شکل گرفته بود اما با کودتای آمريکا و بسط ديکتاتوری شاه عملا توسعه سياسی متوقف شد و احزاب ديگر مردم و اقشار مختلف را نمايندهگی نمیکردند و با تشکيل حزب رستاخيز ديگر حتا نمايش دموکراسی هم متوقف شد.
واژهی پارتیبازی که از واژهی فرانسوی "پارتی" به معنای حزب گرفته شده بهخوبی منعکس کنندهی نظر مردم نسبت به احزاب است. احزاب ديگر معنکس کنندهی ارادهی جمعی طبقه يا قشرخاصی نبودند که باندهای هزارفاميل را نمايندهگی میکردند. اما واقعيتهای اقتصادی اجتماعی همواره مهر خود را بروی تحولات میزند وقتی جريانی وجود دارد دنبال نمايندههای خود میگردد به همين دليل تعطيلی و به محاق رفتن احزاب در رژيم شاه موجب شد اين نمايندهگی از سويی به سازمانهای چريکی و از سوی ديگر به نهادهای سنتی مانند روحانيت و اشخاص مستقل سپرده شود. از اين ميان ناگهان روحانی که در فضای مدرن نمیتوانست حرفی در سياست داشته باشد و برنامهی سياسی و اقتصادی مشخصی هم نداشت به عنوان رهبر انقلاب ظهور کرد و توانست برموج اعتراضات سوار شود و يکشبه ره صد ساله طی کند و تا ماه بالا برود. پس از پيروزی انقلاب هم آن جدالهای خونين به وقوع پيوست و شعار حزب فقط حزبالله پروندهی احزاب و گروههای سياسی خودی و غيرخودی را بست و کشور دوباره مانند گذشته بدون حزب و بدون فضای مدرن شکل گرفت.
اما رشد اقتصادی و اجتماعی قشرهای مختلف را شکل داد و اين قشار مجددا به دنبال نمايندههای خود میگشتند و از آنجا که رشد سرمايهداری و تکثر سرمايه در بين اقشار مختلف در بعد از انقلاب نسبت به قبل از آن گسترده بود عملا در سالهای گذشته اين جدال به صورت واقعی در نهادهایی مانند پارلمان يا شوراهای شهر و رياست جمهوری خود را منعکس کرد. شکل گرفتن احزابی که به هر حال از بالا تعيين شده بودند نتوانست شکلی مدرن به اين جدالها بدهد. ظهور شخصيت فراحزبی مانند خاتمی حاصل همين جامعه سنتی و غيرمدرن است و کسانی که با شعار اصلاحطلبی و توسعه سياسی پيش آمده بودند حتا نتوانستند همين وظيفهی کوچک را به انجام برسانند و میبينيم اکنون در آستانهی انتخابات رياست جمهوری باز احزاب مطرح نيستند و چهرهها و شخصها مطرحاند و با رد صلاحيتهای گستردهیی که صورت گرفت میبينيم هيچ حزبی وجود ندارد که نسبت به اين رد صلاحيتها بتواند واکنش نشان دهد. کسانی که دهها دليل میآوردند که تحريم غلط است و روشي انفعالی و غيردموکراتيک است اکنون دلايلشان روی دستشان مانده است. همان دلايل را جلوی رویشان میگذارند و میگويند بفرماييد با همان دلايل بايد در انتخابات شرکت کنيد و بين نامزدهای موجود يکی را انتخاب کنيد. گيرم اين يکی کمی از ديگران کمتر "بد" باشد!
و اما وبلاگاستان. تعريف وحدت و حرکت جمعی در وبلاگاستان هم دارد همان تعريف عقبمانده و غيرمدرن جامعه را بهخود میگيرد. قرار است حرکت جمعی را سامان بدهيم. دو راه در پيش داريم يکی آن که کانون يا مرکزی درست کنيم در آنجا نسبت به انجام دادن يا ندادن و چگونه انجام دادن آن حرکت تصميم بگيريم و بعد رای گيری کنيم و به رای آورده شده گردن بنهيم و آن را اجرا کنيم به اين میگويند وحدت آگاهانه و دموکراتيک. اما راه ديگر اين است که يکی حرفی بزند و انتظار داشته باشد همه از او پيروی کنند و حتا اگر ندای مخالفی برخيزد و انتقادی نسبت به آن حرکت بکنند فوری انگشتهای اتهام به سویاش گرفته شود که اين تفرقه ايجاد میکند و نمیگذارد حرکت جمعی شکل بگيرد! افراد مستقل و مقدساند و تشکلها مذموم و نامقدس و ضد وحدت! اين وارونهگی همانوارونهگی است که در فضای سياسی کشور تبليغ میشود. اگر بخواهيم منصفانه قضاوت کنيم از ميان نامزدها تنها ابراهيم يزدی بود که خود را وابسته به تشکلاش و نهضت آزادی میدانست. بقيه چون تابویی از اين که خود را وابسته به حزب يا تشکلی بدانند فرار میکردند. مسئله اينجاست که اتفاقا يک حزب میگويد من منافع فلان طبقه و قشر را نمايندهگی میکنم که منافع آن طبقه يا قشر منافع اقشار يا طبقاتی که اکثريت جامعه را تشکيل میدهند تضمين میکند اما يک شخص مستقل چه میگويند؟ میگويد مستقل هستم اما عملا وابسته به باند خاصی است و اين اجتنابناپذير است.
اکنون در وبلاگاستان کانونی وجود دارد به نام کانون وبلاگنويسان ايران – پنلاگ اين کانون منشور و اساسنامهیی دارد انتظار میرود دوستانی که اين منشور و اساسنامه را منشوری مترقی و اساسنامهیی دموکراتيک میدانند به آن بپيوندند و وحدت را را از اين زاويه نگاه کنند و دوستانی که ايرادات اساسی در اين منشور و اساسنامه میبينند و ايراداتشان به حدی است که میبينند نمیتوانند عضو آن شوند خب کانون يا مرکز ديگری به وجود آورند. مثلا ممکن است بعضی از دوستان با مجازی بودن پنلاگ مسئله داشته باشد. کاملا حق دارند اين ديگر چيزی نيست که قابل تغيير باشد و اگر تغيير کند کلا ماهيت پنلاگ را تغيير میدهد. اين دوستان میتوانند کانون ديگری تاسيس کنند و مسلما رابطهی دوستانهیی بين اين دو کانون شکل خواهد گرفت و بعد به راحتی میشود در بعد کلانتری وحدت آگاهانه و دموکراتيکی را شکل داد. يا مثلا ممکن است بعضی از دوستان منشور پنلاگ که آزادی بيان بدون قيد و شرط پايهی آن است را قبول نداشته باشند و مثلا آزادی بيانی که منجر به انتقاد از پادشاه يا مذهب يا مالکيت خصوصی... را شامل شود قبول نداشته باشند اينها هم میتوانند بروند کانونهای خودشان با منشورها و اساسنامههای خودشان را تشکيل دهند و بعد وقتی موضوعی پيش بيايد که مرکز ثقل تمام اين کانونها و جريانات باشد باز میتواند در مواقع خاص به تصميمگيری جمعی برسند. مثلا میتوان شورای بهوجود آورد که تمام کانونها يا تشکلها نسبت به تعداد اعضایشان در ان عضو داشته باشند و بعد با سازوکاری دموکراتيک تصميم بگيرند و اجرا کنند.
اينها همه برای آن است که زندهگی مدرن و دموکراتيکی را تجربه کنيم. من و تمام کسانی که سالهای خونين شصت را ديدهايم از تکرار آن وقايع تاسفبار وحشت داريم. ما مسئوليم و بايد تا مغز استخوان اين مسئوليت را درک کنيم و به آن عمل کنيم. آگاهی و وحدت آگاهانه و دوری از حرکات پوپوليستی و تودهوار تنها و يگانه راه نجات ماست. فردپرستیها و منيتها و عقدههای شخصی دشمنان آزادی و دموکراسی هستند روح خود را پالايش کنيم و مردمی مدرن و آزادانديش باشيم که تا وقتی خودخواهیها و خصلتهای حقير و ناپسند در بينمان حکمفرماست حکمرانانی بهتر از آنچه اکنون بر سر ما مسلط شدهاند انتظارمان را نمیکشد.
بايد نشان دهيم لايق حکمتی که بر ما حاکم است نيستيم.
June 4, 2005 04:19 PM
|
Comments (13)
|
TrackBack (0)
سه شنبه، 3 خردادماه 1384 | May 24, 2005
●
پراکندهنويسیها
1- ماجرای پر آب و تاب انتخابات

کارتونی از نيکآهنگ کوثر
اعلام زودهنگام و عجولانهی اسامی تاييد صلاحيت شدههای نهمين انتخابات رياست جمهوری اسلامی توسط شورای نگهبان و رد صلاحيت معين و مهرعليزاده و اعلمی... و بعد نامهنگاری آقای حداد به رهبر و رهبر به شورای نگهبان برای قبول صلاحيت معين و مهرعلیزاده بحثهای جديدی را به راه انداخته است بعضی از دوستان معتقد هستند تمام اينها بازیهای از پيش تعيين شده است. راستاش را بخواهيد من اينگونه فکر نمیکنم اينها همه نشانهی آشفتهگی و جنگ قدرت در حکومت ايران است. اين جنگ قدرت آن قدر واقعی و عينی است که حتا اين که شورای نگهبان زير بار حرف رهبر نرود دور از انتظار نيست.البته بسيار بعيد است.(اين نکته که نيکآهنگ عزيز به آن اشاره کرده است که شورای نگهبان زودتر رای خود را اعلام کرد تا در فرصت قانونی امکان تجديد نظر وجود داشته باشد قابل تامل است. ) به هر حال واضح بود که سود اصلی از اين رد صلاحيت را آقای هاشمی میبرد و اين چيزی نيست که آقای خامنهیی را خوشحال کند. پس بايد نسبت به آن واکنش نشان میداد که داد. اما اين سوآل که شورای نگهبان چرا اين حماقت را کرد؟ دو پاسخ دارد که هردو به نسبتی درست است يکی اين که خب چون احمق هستند و قبلا هم اينگونه حماقتها را مرتکب شدهاند و دوم اين که شورای نگهبان روی اين که اصلاحطلبها عملا هيچکاری نمیکنند و خاتمی در نهايت انتخابات را برگزار میکند و اينها هم ريسکی نمیکنند حساب باز کردهاند. خب آدم عاقل(خب توجه داشته باشيد که در راه اول شورای نگهبان احمق بود و در اين راهحل عاقل اين به دليل نسبی بودن حماقت است و تناقضی در کار نيست!) وقتی میبيند رقيباش را بدون هيچ هزينهیی میتواند حذف کند چرا نکند؟ توجه داشته باشيد مشارکت عمومی و شرکت گسترده در انتخابات در قاموس شورای نگهبان هيچ معنای ندارد. آنها ديدی روشن و ايدئولوژيک به مردم دارند و آن همان است که از قرآن آموختهاند. "اکثرهم لايعقلون"
2- قوی زيبا

دیشب داشتم مجلهی زنان را میخواندم. مصاحبهی شهلا شرکت با خانم مسيح علینژاد توجهام را جلب کرد. مصاحبهی بسيار خوبی بود با عکسهایی جالبی از حسين سربخشيان. از مصاحبه قسمت کوتاهی که خيلی به دلام نشست را اينجا نقل میکنم. البته توصيه میکنم کلشو بخونيد چون خيلی جالب و روان نوشته شده. راستی اين خانم پر شر و شور وبلاگ هم داره. پويان
"آرزويت در زمينهی حرفهایات چيست؟ قلهای كه در ذهنت داري چيست؟
○ میدانی، من عادت نكردم اول قلهای را تصور كنم بعد برای رفتن به آن تلاش كنم. هميشه با اكيپ كوهنوردیمان هم كه میرفتيم كوه، اعضای گروه غر میزدند كه: «پس كی ميرسيم؟» و هميشه اين براي من سؤال بود كه به كجا ميخواهند برسند؟ پس همين راهي كه داريم ميرويم چي؟ ظاهراً هيچكس از خودِ راه لذت نميبرد همهاش ميگفتند: «پس كي ميرسيم؟» يكي از داداشهاي من ميگويد: «مسيح دختر اكنون است، همهاش از لحظه لذت ميبرد، از لحظه استفاده ميكند و به لحظه تكيه ميكند.»"
3- لبخند تلخ

رفته بودم به شاهين سر بزنم ببينم در مورد ردصلاحيت ربل چی نوشته و چه عکسی از ما که جناب شبح باشيم چاپ کرده(هر چند اين عمل شاهين قابل بخشش نيست و ممکن است از نظر امنيتی برای من خيلی خطرناک باشد! تازه اين عکس به اعتراف خود ربل با وسايل جاسوسی مانند دوربين ثبت اشعهی ماورای نفش گرفته شده!) که با خبر تصادف آلپر و اسد که در وبلاگ حنيف نوشته شده بود روبهرو شدم. برای اين دوستان از صميم قلب آرزوی سلامتی میکنم. (اسد نوشته آلپر از بيمارستان مرخص شده و رفته خونه.)
4- از مجتبا چه خبر؟

تو روزنامهی شرق نوشته بود. امروز قراره مجتبي سميعینژاد بره دادگاه انقلاب کسی خبر داره نتيجه چی شد؟
May 24, 2005 12:18 AM
|
Comments (37)
|
TrackBack (4)
پنجشنبه، 29 اردیبهشتماه 1384 | May 19, 2005
●
عاشقی شيوهی رندان بلاکش باشد

پینوشت2:
برگزيدهی برگزيدهگان
از ميان نامزدههای وبلاگنويسبرتر آزادی بيان تا کنون اين دوستان با شمارش آرایشان به نام مجتبا سميعینژاد موافقت کردهاند:
خورشيد خانم
شبنم فکر
قاصدک
زيتون
نيکآهنگ کوثر
وب نامه
روزنامهنگارنو
اميد معماريان
شبح
مديار نويسندهی وبلاگ اشغال شدهی مننهمنم که پس از آزادی کوتاه مدت خود وبلاگ جديدی به نام استيجه را نوشت آخرين پستاش اين شعر حافظ است:
نقد صوفی نه همه صافی و بی غش باشد؛
ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد!
خوش بود گر محک تجربه آيد به ميان
تا سیه روی شود هر که در او غش باشد.
و به راستی که مجتبا يک تنه دارد بار وبلاگستان را به دوش میکشد تا سيه روی نشويم. او دليرانه پای حرفاش ايستاده است و ذرهیی حاضر به کوتاه آمدن نيست. من غبطه میخورم به پایمردی اين دوست جوان. راستاش را بخواهيد ته دلام دوست داشتم کوتاه بيايد و توبهنامهیی بنويسد و تعريف و تمجيدی از شاهرودی و مرتضوی بکند و به خانه بازگردد و ما هم نفس راحتی بکشيم... اما او ظاهرا پا را در يک کفش کرده و به چيزی کمتر از مجازات بازداشتکنندهگان غيرقانونیاش رضايت نمیدهد. خبرگزاري كار ايران از قول وکيل مجتبا نوشته است:" وي همچنين با اشاره به اعتراض موكلش نسبت به درج خبري در يكی از روزنامههای صبح مبنی بر اينكه عدهای از رييس قوه قضائيه درخواست عفو او را كرده بودند, گفت: مجتبي سميعينژاد, معتقد است كه گناهي مرتكب نشده است كه رئيس قوه قضائيه او را مورد عفو قرار دهد, درخواست موكلم آزادي او و برخورد با قضات متخلف پروندهاش است."
نمیخواهم از مجتبا قهرمان بسازم هر چند اين مردم تحقير شده اکنون بيش از هر زمانی به قهرمان نياز دارند اما امروز و هميشه ما بيش و پيش از قهرمان نياز به آگاهی داريم و حداقل آگاهی اين است که برخواستههای خود پا بفشاريم.
مقصود من از نوشتن اين مطلب سه چيز بود اول اعلام خبر خوش شکسته شدن اعتصاب غذای مجتبا که توسط مادر گرانقدرش اعلام شده است و دوم پافشاری بر روی اشاره مکرر و چندينبارهام در مورد دليل امضا نکردن نامه به شاهرودی و تقاضای بخشش برای مجتبا کردن و سوم مسئلهیی است که دوست عزيزمان علیداده در "يه گاز سيب سرخ" مطرح کرده بود و من آن را در وبلاگ خورشيد خانم عزيز ديدم و بالافاصله به آن لينک دادم و پيشنهاد جديدی به آن اضافه کردم.
پيشنهاد من اين است که نامهیی به امضای نامزدهايی که توسط گزارشگران بدون مرز به عنوان وبلاگنويسانبرتر آزادی بيان شناخته شدهاند نوشته شود و درخواست شود رای داده شده به آنها به نام مديار نويسندهی وبلاگ استيجه که خود نيز يکی از نامزدهاست اختصاص پيدا کند و مجتبا سميعینژاد به عنوان وبلاگنويسبرتر آزادی بيان انتخاب شود. اين مسئله همانطور که عليداده و خورشيد خانم به آن اشاره کردهاند آزادی مجتبا را محتملتر میکند. به هر حال من پيشنهاد میکنم نامهیی به اين مضمون به گزارشگران بدون مرز نوشته شود:
مسئولين محترم انتخاب وبلاگنويسبرتر مدافع آزادی بيان در گزارشگران بدون مرز
سلام،
ضمن تشکر از اجرای چنين طرح مفيد و خوبی ما تعدادی از وبلاگنويسان ايرانی که نامزد انتخاب به عنوان وبلاگنويسبرتر هستيم پيشنهاد میکنيم کليه آرای ما را به نفع مجتبا سميعینژاد نويسندهی وبلاگ استيجه منظور کنيد. بیشک اين وبلاگنويس شجاع را که در دفاع از آزادی بيان متحمل هرگونه رنجی شده است و اکنون بیگناه در زندان بهسر میبرد شايستهترين فرد برای کسب چنين عنوانی میدانيم.
اميدواريم دريافت اين عنوان موجبات آزادی مجتبا سميعینژاد را فراهم آورد.
با احترام...
اميدوارم تمام نامزدها با امضای اين نامه موافقت کنند و هر چه زودتر نامه را ارسال کنيم.
پینوشت: از همهی دوستانی که به من رای داده بودند تشکر میکنم و اميدوارم آنها هم با اين کار من موافق باشند.
May 19, 2005 06:40 PM
|
Comments (38)
|
TrackBack (4)
دوشنبه، 26 اردیبهشتماه 1384 | May 16, 2005
●
پاشنهها را وربکشيد مجتيا منتظر است.

مجتبای عزيز، مديار دوستداشتنی اعتصاب غذا کرده است حتما خبرش را شنيدهايد. هر کاری در دنيای مجازی لازم بود انجام داديم. بيانيه نوشتيم، تومار تهيه کرديم، لوگوی آزادی او را بر سردر وبلاگهایمان قرار داديم، حتا بعضها مان نام وبلاگهایمان را هم تغيير داديم، توجه سازمانهای جهانی را به موضوع جلب کرديم و نگذاشتيم مجتبی سميعینژاد تنها بماند مسلما به اين تلاشمان ادامه خواهيم داد اما اين تنها و حداکثر کاری است که در دنيای مجازی قادر به انجاماش هستيم. بايد به فکر تلاشهایی در دنيای واقعی و غيرمجازی باشيم. مجتبا دارد گرسنهگی میکشد، مجتبا کتک خورده است، و اينها همه در دنيای واقعی اتفاق افتاده است. او "مديار"ی مجازی نيست او انسانی با گوشت و پوست و استخوان است دارای پدری و مادری چشم انتظار و دوستانی نگران و اشکبار برای او ديگر چه میتوانيم بکنيم؟
من عادت ندارم کاری را بخواهم که خودم قادر به انجاماش نيستم و اکنون کاری را میخواهم پيشنهاد بدهم که خودم به دليل تفاوت سنی و مسايل ديگر قادر به انجاماش نيستم. مسلما اگر اکنون جوانی بيست و چند ساله بودم و دوستیام با مجتبا توجيه غيرسياسی میتوانست داشته باشد حتما خودم نيز اين کارها را انجام میدادم. به هر حال پيشنهاد عجيب و غريبی ندارم. توصيه میکنم به صورت گروههای چند دهنفری به خانهی مجتبا برويد با گل و شيرينی از پدر و مادر او دلجویی کنيد تا احساس تنهایی نکنند و با ديدن دوستان فرزندانشان دلشان شاد شود. خبر اين ديدارها به مجتبا هم خواهد رسيد و روحيه او را تقويت میکند. میتوانيد به صورت گروهی پيش آقای محمد سيفزاده وکيل مجتبا برويد و اعلام آمادهگی کنيد که حاضر به همکاری برای رهایی مجتبا هستيد. با مشورت با وکيل مجتبا میتوانيد نسبت به اعلام شماره حسابی برای گردآوری پول برای هزينههای مورد نياز يا تامين وجه ضمان اقدام کنيد. توجه داشته باشيد مجتبا خواستههایی را مطرح کرده است او میخواهد کسانی که غيرقانونی او را بازداشت کردهاند و کتک زدهاند مورد پیگرد قرار گيرند. خواست شما نمیتواند نه چيزی بيشتر و نه چيزی کمتر از اين باشد. با همين قوانين موجود مجتبا بیگناه است و بازداشت کنندهگاناش مجرم پس در چارچوب مبارزات علنیتان با تکيه بر همين قوانين آزادیاش را بخواهيد. اما چيز مهمتری را که نبايد فراموش کنيم اين است که اين حرکت يعنی حضور علنی برای آزادی مجتبا حرکتی سياسی نيست. (البته اين که انسانی بدون اين که منفعتی داشته باشد و حتا زيان محتملی هم انتظارش را بکشد صرفا برای آزادی و رنج نکشيدن انسان ديگری که حتا از نظر فکری و عقيدهتی و سياسی... با او هيچ همبستهگی ندارد اقدام کند. از نظر اين روزوروزگار که نفعپرستی شخصی محور تمام پيشرفتهای بشری شمرده میشود امری است محال و مشکوک! ) هدف فقط يک چيز است. آزادی مجتبا و البته اين آزادی به هر بهایی خواسته نمیشود که اگر قرار بود بهایی بيش از خواست اجرای قانون پرداخت شود خود مديار میتوانست بهجای اعتصاب غذا روی دست و پای قاضی و قاضیالقضات بیافتد و التماس کند تا او را رها کنند. پس به خواست مجتبا احترام بگذاريم و کاسهی داغتر از آش نشويم به مجيزگویی با چپروی و شعار سرنگونی دادن نيفتيد. حالا من هر چه بگويم ذهنی است. خودتان که راه بيفتيد و قرار مدار بگذاريد و حرکت کنيد با مسايلی روبهرو میشويد که آنوقت بايد در موردش انديشيد.
اميدوارم اين حرفهای مرا حرفهای دوستی که دارد باصدای بلند فکر میکند و نگران دوست ناديدهیی است که اکنون گرسنه و تنها در گوشهی سلول افتاده است تلقی کنيد و پاشنهها را وربکشيد و راه بيافتيد خود راه میگويد چسان بايد رفت.
May 16, 2005 11:56 AM
|
Comments (32)
|
TrackBack (1)
شنبه، 24 اردیبهشتماه 1384 | May 14, 2005
●
کسوف در سرزمين آفتاب
تو را آن به که روی خود ز مشتاقان بپوشانی
که شادی جهانگيری غم لشکر نمیارزد؟
به عادت هميشهگی سری به "سرزمين آفتاب" زدم تا چاق سلامتی بکنم و مزهای بپرانم و احتمالا "کتک میآيدی" بشنوم که ديدم هالهی عزيز کرکره را پايين کشيده است و "سرزمين آقتاب" را تعطيل کرده است. حس اولام بهت بود و، حس بعدیام حسرت. اما وقتی به نظرخواهیام سرک کشيدم پيامی ديدم که بهت و حسرتام را به ترس و وحشت تبديل کرد.
در اين اوضاع آشفته که مرزها مخدوش شده است و دوستیها رنگ باخته است و عدهیی پشت ناخن به هم میسايند تا بر آتش اختلافات بدمند میترسم هاله را شهيد اعلام کنند و پشت کرکرهی پايين کشيدهاش خيمه بزنند و اختلافات شخصیشان را و دشمنیهای ديرينه را بيرون بکشند و هر کس زير علميی برای هالهی شهيد سينه بزند و عدهیی شلهزردپز و شلهزردخور صيحهکشان سر برسند و به خونخواهی هاله برخيزند و انگشت اشاره را سوی اين و آن بگيرند و قاتل برای اين شهيد به خون غلتيده دستوپا کنند و از اين ميان به هيت و ويزيتی برسند.
میخواستم عنوان اين يادداشت را بگذارم "غروب خورشيد در سرزمين آفتاب" دلام نيامد و عنوان "کسوف در سرزمين آفتاب" را برگزيدم و آرزو کردم به راستی اين غيبت به کوتاهی کسوفی زودگذر باشد. هالهی عزيز با اين کارش فقط خودش را از ما نگرفت و يا حتا فقط "روری" و "رستم" را هم از ما نگرفت او "ما" را از "ما" گرفت.
اگر خواهشام ثمربخش بود تا به ثمر رسيدناش هزاران بار تکرارش میکردم...
نمیدانم اين نوشتهی آشفته و پريشان را چگونه تمام کنم، با حافظ شروع کردم به حافظ ختم میکنم:
ز سر غيب کس آگاه نيست قصه مخوان!
کدام محرم دل ره در اين حرم دارد؟
May 14, 2005 10:34 PM
|
Comments (35)
|
TrackBack (0)
چهارشنبه، 31 فروردینماه 1384 | April 20, 2005
●
وبلاگگردی گاه و بیگاه!
وقتی وبگردی برای تمام فصول را راه انداختم ديگر نيازی به نوشتن سلسله مطالب "وبلاگگردیهای آدينه" نديدم. امشب به سرم زد که باز وبلاگگردینويسی کنم!
1- قبلا در مورد تئوری بازیها مختصر چيزهایی اينجا و آنجا نوشتم. همانطور که میدونيد تئوری بازیها در رياضيات متولد شد و بعد در دوشاخهی کاملا متمايز يعنی سياست و روانشناسی ادامه پيدا کرد. در مورد تئوری بازیهای اريک برن در روانشناسی قبلا نوشتهام باز هم خواهم نوشت مطلب جالبی در وبلاگ مهراد عزيز ديدم به نام "تئوری بازی، ریاضیات رفتار" که خواندش را به دوستانی که به اين توری زيبا و شيرين علاقه دارم توصيه میکنم. البته اگر يک روز خيلی سرحال بودم حتما در اين باره خواهم نوشتن البته نه بهخوبی مهرداد عزيز.
2- اين روزها مصادف است با سیام سال اعدام نه نفر از مبارزان و آزادیخواهانی که در زندان اوين تيرباران شدند. انسانهایی که تنها جرمشان اين بود که سلطهی سرمايه و شاه که آورده بودندش تا نفت را ببرند و بردندش تا مردم به قدرت نرسند را باور نکردند. سهيل آصفی در "آزادی بيان" در مطلبی با عنوان:" سهیل آصفی:9 سند، 9 نام، 9 یاد... ترجمان عشق عمومی!" در مورد اين 9 ستارهی فروزان نوشته است.
بیژن جزنی، حسن ضیاءظریفی، کاظم ذوالانوار، عزیز سرمدی، مشعوف (سعید)کلانتری، عباس سورکی، مصطفی جوان خوشدل، محمد چوپانژاده، احمد جلیل افشار.
3-
اين چهرهی معصوم حجت زمانی است. دو برادر او قبلا اعدام شدهاند و حال حکم اعدام او صادر شده است. 29 ساله است و جرمی به جز آزادانديشی... اگر در مورد او بيشتر میخواهيد بدانيد به وبلاگی که چند تا از دوستان وبلاگنويسمون تهيه کردن سر بزنيد ما راستی برای امضای توماری که قصد دارد از طريق سازمانهای بينالمللی جلوی اين اعدام را بگيرد دليل بيشتری لازم است؟
4- هزار حرف ناگفته چهل تا دليل آورده که چرا در انتخابات رياست جمهوری شرکت نمیکنه! به علی عزيز خسته نباشيد میگم که خيال همهمون رو راحت کرد که ديگه دنبال دليل نگرديم!
علی عزيز يه خبر هم نوشته که خيلی متاسفم کرد. پدر هستی عزيز فوت کرده و دليل غيبت طولانی هستی نازنين در اين روزهای گذشته همين مسئله بوده. متاسفانه وبلاگ هستی عزيز فيلتر بود و نتونستم بهش سر بزنم و تسليت بگم.
5- لرد عزيز وبلاگستان زير پل ميرداماد تصميم عاقلانهیی گرفته که منجر به کار احمقانهیی شده!(البته دور از جونش) توضيح اضافه هم ممنوع!
6- مونس عزيز از رسم جالبی نوشته:" فلسفه جشن اين بوده که حدودا تا ۱۸۰ سال پيش، ساعت کاری صنفهای مختلف از طلوع تا غروب آفتاب بوده. بعد ديدن اين طوری کلاه داره سرشون ميره، اومدن گفتن از سومين دوشنبه ماه آوريل به بعد فقط تا وقتی که ساعت کليساها ۶ بار زنگ بزنه کار ميکنن و به همين دليله که اسم اين روز را گذاشتن Sechseläuten به معنی شش زنگ." برای اين که مشمول حق کپرايت نشم بقيهشو نمیچاپم خودتون بريد بچاپيد!
7- تنور انتخابات را گروهی میخواهند گرم کنند و گروه ديگری مشغول سرد کردن اون هستند حالا با يخ و آب و باد گرفته يا بیادبی میشه با ادرار کردن در تنور. دوست عزيزی که در نظرخواهی مطلب قبلی نوشته بود:"بهم کمک کنين تا بتونم پا بگيرم" وبلاگی درست کرده به نام "پناه نسل بیپناه" که داره اونجا کارای بد بد میکنه تو تنور انتخابات!
8- "از آنجايی که بمناسبت ختنه سوران بچه پادشاه مغرب تعداد زيادی زندانی مورد عفو رهبری قرار گرفتند و از زندان آزاد شده اند(منبع خبر) پيشنهاد ميشود هر چه زودتر تعدادی از ذوب شدگان در ولايت را دراز کرده مجددا و از بيخ ختنه کنند شايد زندان ها يه خورده خلوت شوند." اينو ملاحسنی از کانادا میگه! برای اين که از منبع خبر باخبر بشين سری به ملا بزنيد نه در کانادا که همين بغل.
9- رضا ناظم آخرين منيمالش رو از يه جای کش رفته!
برا جفتي كه قراره صداشو بشنوه
پرنده آواز ميخونه
برا دفاع از خونه ای كه داره
پرنده آواز میخونه
برا تفنگ يه شكارچی ام
پرنده آواز میخونه
برای اين که بدونيد از کجا خب بريد سری به ناظم عزيز بزنيد و از ساير منيمالهاش هم لذت ببريد! و تازه متوجه میشيد از جایی کش نرفته و مال خود خودشه! ضمنا سری هم به ميانبرهای سی ثانيهاش بزنيد که پشيمون نمیشيد.
10- و حرف اول و آخر اين که به پنلاگ سر بزنيد و عضوش بشيد! پنلاگ خانهی تمام کسانی است که به آزادی بيان عشق میورزند. اونجا دور هم جمع هستيم تا از آزادی بيانمون دفاع کنيم. تنهامون نذاريد!
April 20, 2005 01:20 AM
|
Comments (32)
|
TrackBack (0)
پنجشنبه، 13 اسفندماه 1383 | March 03, 2005
●
مادران در زنجير
در آستانهی 8 مارس بايد خبر دستگيری نجمه اميدپرور نويسندهی وبلاگ طلوع آزادی را بشنويم. نجمه اکنون با فرزندی که در بطن خود دارد به همراه همسرش محمدرضا نسبعبداللهی نويسندهی وبلاگ "وبنگار" بازداشت شده است.
استرس و فشاری که روی نجمه است بیشک تاثيرات مخبری بر فرزندش برجای خواهد گذاشت و اين ديگر تنها جنايت بر عليهی "آزادی بيان" نيست که مستقيما نشان از کودک آزاری دارد.
8 مارس امسال را به روز جهانی مبارزه برای آزادی مادران زندانی تبديل کنيم. مادرانی که فرزندان خود را در زندان به دنيا میآورند و در زندان بزرگ میکنند.
انسان موجودی اجتماعی است و کل نظام اجتماعی نسبت به سرنوشت جنينها و نوزادان و کودکان مسئول است. برخورداری از دوران برداری بدون استرس حق طبيعی و جهانشمول مادران و کودکان در بطنشان است.
بر اين حق پافشاری کنيم و آزادی نجمه اميدپرور را، علاوه بر اين که اصولا جرمی مرتکب نشده است به خاطر جنين در بطناش هم که شده، مطالبه کنيم.
March 3, 2005 10:31 PM
|
Comments (47)
|
TrackBack (1)
پنجشنبه، 29 بهمنماه 1383 | February 17, 2005
●
دم و بازدم خانم الياتی
وبلاگستان دنيای جالبی شده است. اگر هزار تيکه شوی و هر تيکهات هزار جا سرک بکشد باز وقت کم میآوری؛ بهخصوص اگر سليقهی رنگووارنگ داشته باشی و بخواهی از شعر و ادبيات و سياست و فيزيک و رياضی... چيز دندانگير جديدی بيابی...
همهی اينها را گفتم تا بگم دیشب در کليک از اين لينک به اون لينک از وبلاگ mitraelyati سر درآوردم که توسط خانم ميترا الياتی نوشته میشود. خانم الياتي را میشناسيد نويسندهی توانا و انسان دوستداشتنی است که قبلا هم از او در اين وبلاگ نوشته بودم. ا (قسمتی از مادمازل کتی و اينجا دومين دورهی جايزهی هوشنگ گلشيریامشب) اما نمیدانستم ايشان وبلاگ دارند به همين دليل از ديدن وبلاگ ايشان ذوق زده شدم و گفتم خوبه به شما که به داستان و سبک ايشان علاقهمند هستيد بگم تا سری به وبلاگشان بزنيد.
قسمتی از آخرين داستان ايشان را که در وبلاگشان نوشتهاند نقل میکنم برای برانگيختن اشتهای دوستان:
دم و باز دم
براي رضا تقوي
خواهر زاده ام ميلا د ‘كه دانشجوي سال اول رشته ي باغباني است ‘ در شعرهايش هنوز هم محض احتياط ‘ گل سوسن را " شما" خطاب مي كند !
مثل هميشه از گرد راه نرسيده ‘مي پرسد: داستان تازه چه خبر ? چيز تازه اي نوشتين؟
از كجا بداند ‘ و چرا بداند و چه فايده كه بداند وقتي شبها جنازه ام از سر كار به خانه بر مي گردد ‘ با وعده ي امشب را بخواب و از فردا شب بكوب بنويس است ‘كه خودم را مي كشانم به رختخواب ؟
دو فنجان چاي مي ريزم و با ظرف ميوه مي گذارم روي ميز‘ صندلي را عقب مي كشم و مي نشينم رو به رويش . از چند ماه پيش به اين طرف ‘ حسابي استخوان تركانده . بلند و تو پر و باريك . معلو م است آب و هواي رشت به او ساخته. با دل سير نگاهش مي كنم . موهاي مرتب و كوتاه ‘ خوش قيافه ترش كرده . مي گويد در سايت ادبي " گيلماخ " مسئوول كار گاه داستان شده . مي گويد سايت اش حسابي گل كرده و چه و چه... مي گذارم هر چه دل تنگش مي خواهد بگويد ‘ بگويد . و مي گويد كه شعر گفتن را رها كرد ه و سفت و سخت چسبيده به داستان !
وعاقبت مي رود سر اصل مطلب.
- يه داستان تازه نوشتم . حوصله ي شنيد نش رو دارين؟
به او نمي گويم كه تازگيها توي مود شنيدن و خواندن و نوشتن نيستم .
به اوهرگز " نه " نخواهم گفت . در هيچ شرايطي . هيچ وقت.
February 17, 2005 04:30 PM
|
Comments (27)
|
TrackBack (0)
دوشنبه، 26 بهمنماه 1383 | February 14, 2005
●
ما وبلاگنويسان مدافع آزادی بيان هستيم!
زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نيست
در حق ما هر چه گويد جای هيچ اکراه نيست.
تا چه بازی رخ نمايد بيدقی خواهيم راند؛
عرصهی شطرنج رندان را مجال شاه نيست. حافظ
اين که در فضای ديکتاتورزدهی ايران بتوان در روزنامههای دارای رانت، دروغ گفت و تحريف کرد و اتهام زد و از هر برخوردی مصون ماند ظاهرا موجب شده است افرادی مانند حسين درخشان تصور کنند میتوانند وبلاگستان را کيسهی خود بشمارد و در فضای باز اينترنت و در روز روشن و جلوی چشم همگان دروغ بگويند و تحريف کنند و افترا بزنند و از داوری مصون بمانند.
ايشان می نويسند:"حالا ببینید در حالی که در زمان دستگیری بابک غفوریآذر و امید معماریان و بقیه هیچ عکسالعملی نشان ندادند، برای یکی از فک و فامیلهایشان..." اين ادعا دروغ است. پنلاگ در تاريخ 24 دیماه 83 پس از پايان انتخابات شورای دبيران و ساير ارکاناش رسما تشکيل شده است به همين دليل در زمان دستگيری اشخاصی که ايشان به آن اشاره میکنند موجوديت رسمی نداشته است که واکنش نشان دهد اما در اولين بيانيهی رسمی خود که خطاب به کوفی عنان است و در اول بهمن ماه در پنلاگ منتشر شده است. آمده است:" اکنون که کارشان با کتاب و روزنامه تمام شده به سراغ اینترنت آمده اند. جوانان ایران تشنه ی آگاهی و اندیشه های نو هستند. اینترنت تنها روزنی است که جوانان از راه آن نقبی به جهان بیرون می زنند. حکومت اسلامی در تدارک بستن این روزنه است. آنها اینترنت را سانسور و فیلتر می کنند. کاربران اینترنتی، وب لاگ نویسان و روزنامه نگارانی – که آثارشان در اینترنت منتشر می شود – را دستگیر و زندانی می کنند. وب لاگ نویسان و روزنامه نگاران بر خلاف ماده ی پنجم بیانیه حقوق بشر که : « هیچ کس نباید شکنجه شود یا تحت مجازات یا رفتاری ستم گرانه ، ضد انسانی یا تحقیر آمیز قرار گیرد» ، شکنجه می شوند و به زور از آنها اقرارهای ساختگی می گیرند و آنها را در رسانه های همگانی تحقیر می نمایند. خانواده هایشان را مورد آزار قرار داده و آنها را مجبور به پرداخت وثیقه های سنگین مالی می کنند. آقای ابطحی معاون سابق رئیس جمهور به تمامی موارد گفته شده و نقض حقوق بشر توسط قوه ی قضائیه حکومت اسلامی اعتراف کرده است."
بيانيهی دوم پنلاگ که در مورد "آرش سيگارچی" است با اين عبارت آغاز میشود:"هنوز رسوایی شکنجهی وبلاگنويسان و اعترافگرفتن از آنها در جريان است که روزنامهنگار و وبلاگنويس ديگری دستگير شد." هم "آرش سيگارچی" چنان که آقای درخشان ادعا میکند پسرخالهی ما نيست و هم مجددا صرحتا در آغاز بيانيه به موضوع پروندهی وبلاگنويسان اشاره شده است. در ضمن قبل از تشکيل رسمی پنلاگ در زمان دستگيری اميد معماريان و ساير وبلاگنويسان در 30 شهريور بيانيهیی با امضای "جمعی از اعضای کانون وبلاگنويسان ايران (در حال تاسيس)" در وبلاگ اعضای پنلاگ منتشر شد که به اين دستگيریها اعتراض شده است و در آن آمده است:"به اين دستگيریها جدا از نوع "انديشه" يا "بيان" دستگيرشدهگان اعتراض داريم و از تمام مجامع مدافع "آزادی بيان" میخواهيم با فشار آوردن به حکومت ايران آزادی فوری و بدون قيد و شرط دستگير شدهگان را فراهم آوردند.
بیشک رئيس جمهور ايران نسبت به اين دستگيریها مسئول است و نمیتواند از مسئوليت خود شانه خالی کند. مردم ايران حق خود میدانند او را به عنوان بالاترين مقام اجرایی کشور مسئول اين دستگيریها بدانند"
ما خودبزرگبين نيستيم که بگوييم اين بيانيه موجب شد که خاتمی کميتهی رسيدهگی به وضع بازداشت شدهگان اينترنتی را تشکيل دهد اما آيا اين نشان از موضوعگيری درست ما ندارد؟ در همان بيانيه نوشتيم که:" آزادی انديشه و بيان جزو بديهیترين و جهانشمولترين آزادیهای فردی و جمعی است که با خود عهد میبنديم هرگز برسر آن با هيچ حکومت و دولتی معامله نکنيم." و در همان زمان در وبلاگام در مطلبی تحت عنوان "آزادی بيان برای همه" نوشتم:" اما جدا از اين که بازداشت شدهگان عضو حزبی از درون نظام باشند يا نباشند و جدا از اين که با چه هدفی دستگير شده اند و اکنون در چه موقعيتی قرار دارند همهی ما با هر گرايش سياسی و فکری وظيفه داريم که برای آزادیشان تلاش کنيم."
چيزی که مسلم است اين است که حسين درخشان از همهی اينها اطلاع دارد و اتفاقا وقتی به ما در مورد دفاع از حق مشروع عليرضا طاهرپور برای پناهندهگی اتهام دفاع جانبدارانه میزند تنها به اين دليل است که از نظر او ما فقط بايد از پسرخالههای آقای درخشان دفاع کنيم. اگر به دستگيری مجتبا سميعینژاد که وبلاگنويس است و 88 روز در بازداشت بوده است و دوباره دستگير شده است و چون کسی دنبال پروندهاش را نمیگيرد و تنها ما از او دفاع میکنيم جناب آقای درخشان به ما مشکوک میشوند و مینويسند:"شما جای من باشید به دفاع بیش از معمولشان از مجتبیسمیعینژاد که هنوز هیچکس نمیداند کیست و چرا دستگیر شده شک نمیکنید؟"
در متن کوتاه ايشان ما گروهی قلابی، شاگرد سعيد امامی، ابزاری سیاسی به نفع گروههای کمونیستی ساکن اروپا (دست شما درد نکند آقای درخشان خوب پروندهی ما را حجيم میکنيد فردا بايد جلوی ميز قاضی از اين که گروه درست کردهايم به نفع گروههای کمونيستی دفاع کنيم! آيا خودت میدانی که چه میکنی؟ و اين حرفات ممکن است جان انسانهایی را بگيرد؟)... خوانده شدهايم در حالی که پنلاگ نهادی دموکراتيک است. آيا وبلاگنويسی میتواند ادعا کند که میخواسته عضو پنلاگ شود و پذيرفته نشده است؟ آيا کسی میتواند ادعا کند که انتخابات پنلاگ جانبدارانه بوده است؟
سخن آخر
دوستان عزيز افرادی که نان فضای ديکتاتوری را میخورند و کاری جز تفرقهاندازی و افترازنی و دروغپردازی ندارند برای آيندهی کشورمان سم مهلکی هستند. ما نياز به دنيای آزادی داريم که به دور از افترا و تهمت باشد. دنيای که آزادی بيان برای همه وجود داشته باشد. اجازه ندهيم فضای خشونتبار تفرقهانگيز گسترش پيدا کند. بيايد با درخشانها يا مخالفين درخشانها هر کس که خواست دروغ بگويد و افترا بزند برخورد کنيم. ما در کشوری دموکراتيک زندهگی نمیکنيم که بتوانيم آقای درخشان را به دادگاه بکشانيم و بخواهيم ادعاهایاش را اثبات کند. ما ديکتاتورزدهايم و بايد هميشه شاهد اين باشيم که در روزنامهی کيهان و ايکس و ايگرگ و در وبلاگهای مانند سردبير:خودم به ما افترا بزنند و ما هيچ نتوانيم بگويم. ما فقط خودمان را داريم. حسين درخشان يا بايد درستی حرفها و افتراهایاش را اثبات کند يا معذرتخواهی کند وگرنه ما چه موافقاش باشيم چه مخالفاش بايد با او برخورد کنيم. و من انتظار دارم موافقاناش در مخالفت با او پيش دستی کنند.
کانون وبلاگنويسان ايران کانونی برای تمام وبلاگنويسانی است که به آزادی بيان اعتقاد دارند. به دوستان علاقهمند توصيه میکنم منشور و اساسنامهی پنلاگ را مطالعه کنند و اگر منشور را قبول دارند به پنلاگ بپيوندند و ببينند آيا ادعاهای آقای درخشان درست است يا نه؟ طبق مادهی 25 اساسنامه که در بارهی بركناری دبيران پنلاگ است کافی است 30 نفر بخواهند که شورای دبيران برکنار شود تا اين امر اتفاق بيفتد اگر 30 نفر هست که تصور میکند حرف حسين درخشان درست است و پنلاگ گروهی قلابی است و برای دفاع از پسرخالههایاش تشکيل شده است. همين امروز اقدام به عضويت در پنلاگ کنند و بلافاصله عزل شورای دبيران را بخواهند تا معلوم شود ادعای حسين درخشان درست است يا نه. برای عضويت در پنلاگ هيچ شرط خاصی به جز قبول داشتن منشور و پایبندی به آن وجود ندارد شما میتوانيد در فصل دوم اساسنامه مشروحا شرايط عضويت را بخوانيد.
خوش بودگر محک تجربه آيد به ميان
تا سيه روی شود هر که در او غش باشد. حافظ
-------------------
پینوشت: وبلاگ سردبير:خودم را با استفاده از فيلترشکن خسنآقای عزيز توانستم بخوانم که به اين وسيله از ايشان تشکر میکنم.
February 14, 2005 03:55 PM
|
Comments (88)
|
TrackBack (0)
جمعه، 15 آبانماه 1383 | November 05, 2004
●
شبح هاله
مهمان: اين گلدون به سليقهی کی تزيين شده؟
شبح بانو: معلومه پرسيدن نداره من!
مهمان: قاب عکس را کی گذاشته کنار گلدون؟
شبح: (با تواضع) اون کار من بوده!
مهمان: شبح جان قبول کن که شبح بانو خيلی از تو خوش سليقهتره!
شبح: مسلما! اين از انتخاب همسرامون کاملا پيدا ست!
مهمان: o:
شبح بانو: (ايکن دمپايی يافت نشد!)
------
از سقف بالای سرمون تا کيبورد زير دستمون تا فرش زير پامون همه رو کارگرا ساختن... کارگرا هميشه خسته و گرسنه زير بار فشار زندهگی له میشن حالا ببينيد که به کجاشون رسيده که دست به اعتصاب غذا زدن. برای نجات جونشون بايد کاری بکنيم:
اينجا و اينجا و اينجا و اينجا در مورد اعتصاب غذای کارگران نساجی کردستان نوشتن.
------
خب بالاخره بوش انتخاب شد! من که يه ماه پيش نوشته بودم: بوش ميآد که کری نمیآيد!
--------
November 5, 2004 03:09 PM
|
Comments (45)
جمعه، 8 آبانماه 1383 | October 29, 2004
●
شبحِ زيتون
به زبان سنگ با تو سخن خواهم گفت
(با هجای سبز پاسخم خواهی داد)
به زبان برف با تو سخن خواهم گفت
(با وزش بال زنبورها پاسخم خواهی داد)
به زبان آب با تو سخن خواهم گفت
(با آذرخش پاسخم خواهی داد)
به زبان خون با تو سخن خواهم گفت
(با برجی از پرندهگان پاسخم خواهی داد).
اکتاويو پاز، احمد شاملو
1- اندر مضرات روزه
چند روز پيش يکی دو ساعت بعد از افطار رفته بودم شهر کتاب موقع برگشتن سوار يکی از اين تاکسی-شخصیها شدم. ماشين پرايدی بود که رانندهی عاقله مردی داشت. متشخص و هایکلاس، من صندلی عقب پشت سر راننده نشستم و جوانی هم کنار من نشست. روی صندلی شاگرد در جلو هم مرد جوان بيست و چند سالهیی نشسته بود. طبق عادت مالوف سر کيسه نايلون کتاب را باز کردم و مشغول لاس زدن با کتابها شدم. تفسير خواب زيگموند فرويد ترجمهی شيوا رويگريان، چاپ قديمی اين کتاب که ترجمهی ايرج پورباقر به نام تعبير خواب بود را خوانده بودم حالا میخواستم ببينم اين ترجمه چطوره و يه دور ديگه بخونمش. کتاب بعدی که از کيسه در اومد فقر فلسفهی کارل مارکس ترجمهی آرتين آراکل بود و کتاب بعدی گل گلدون من، که دربارهی سيمين غانم بود و اشرف باقری و نسرين صفوی نوشته و گردآوری کرده بودن و کتاب آنتی دورينگ يا انقلاب در علم نوشتهی فريدريش انگلس ترجمهی آرش پيشآهنگ... به اين جا که رسيدم توجهام به گفتوگوی بين راننده و جوانی که رو صندلی شاگرد نشسته بود جلب شد. جوونه از طرز حرف زدنش معلوم بود که يه نمه سرسوپاپ ترسونده بود و ريپ میزد از راننده اجازه گرفت که سيگار بکشته اما راننده گفت: نه آقا نکش سيگار میخوای بکشی چه کار؟ جوونه توضيح داد که از صبح روزه بوده و بعد از افطار هم جلوی پدرش نمیتونسته سيگار بکشه و خلاصه الان هلاک سيگاره... راننده گفت نه ديگه اگه پدرت راضی نباشه درست نيست، مگه تحت تکلف پدرت نيستی؟ من رو کردم به جوانی که کنارم نشسته بود ديدم او هم داره پوزخند میزنه... خب کمی تا قسمتی خندهدار بود که مردی با قد و قامت اون آقه که جلو نشسته بود اينجوری در مورد سيگار کشيدن خودش حرف بزنه. خلاصه جوونه میگفت روزی چند نخ بيشتر نمیشه و راننده هم میگفت ولش کن همين چند نخ رو هم نکش و من ديدم ديگه نمیتونم لالمونی بگيرم و هيچی نگم؛ گفت: آقا اگه شما فکر سلامتیات هستی روزه نگير، روزه که از سيگار برای سلامتی بدتره! جوون بیچاره از حرف من يکه خورد و گفت: اگه روزه برای سلامتی از سيگار بدتره پس بايد روزه نگرفت. گفتم: آره به همين دليله که من روزه نمیگيرم و اما گاهی سيگار میکشم چون به سلامتيم علاقه دارم. تازه بوی سيگار هم خيلی بهتر از بوی دهن روزهدارست! بعد جوونه دوباره رفت تو خط راضی کردن راننده برای اين که اجازهی سيگار کشيدن بگيره و گفت: آخه میدونی بعد از افطار سيگار خيلی میچسبه... و من فوری بل گرفتم که: میبينی اين هم يکی از مضرات روزه اگه روزه نگيری که موقع افطار هوس سيگار کشيدن نمیکنی! حيف که به مقصد رسيده بودم و مجبور شدم پياده بشم و اون سه نفر را به حال خودشون رها کنم وگرنه بحث روزه و سيگار داشت به جاهای خوبی میرسيد.
2- شبح ظاهر میشود!
دیشب جاتون خالی مهمونی بوديم. از اين مهمونی-افطاریهای فاميلی. من عادت ندارم کروات بزنم اما اينجور جاها که موضوع افطار در ميونه و صاحبخونه يه نمه مسلمون تشريف داره، کروات زدنام گل میکنه! خلاص تيپ خفنی زديم و پاشديم رفتيم افطاری. برای آن که خوب بتونيم بلمونيم. ظهر ناهار مختصری خورده بودم که جا برای افطاری و ايضا شام داشته باشم. البته سر افطار نرسيديم و وقتی ما (بنده و دختر خانم گلام و همسرگرامی) رسيديم همهی مهمونا تقريبا آمده بودند و افطاری صرف شده بود. همه اول سراغ گل پسر مسافرمون را گرفتن و جاش خالی نباشهها شروع شد و راست راستی خيلی جاش خالی بود همه جا جاش خاليه! اون هيکل گنده و پر سر و زبون ميشه جای نباشه و جاش خالی نباشه!؟... يکی از بستهگان مشترکمان که دختر خانم زيبا و جوانی است که مدتها بود نديده بودماش هم در مهمانی بود. صحبت از هادی خرسندی و شعری که برای هخا گفته بود شد و بحث به وبلاگها کشيده شد. من میدانستم که آن دختر جوان وبلاگ داره و من میدونستم که اون کيه اما طبيعتا اون نمیدونست. وسط مهمونی حرف رفت سر اينترنت و اورکات و اينجور مسايل که طاقت نياوردم و اين زبون سرخ چرخيد و گفتم: شما چرا ديگه وبلاگ نمینويسد؟ او تعجب کرد و گفت: مگه شما وبلاگ منو میخوندين؟ گفتم: البته برات کامنت هم گذاشتم! گفت: نه! پس خودت هم بايد وبلاگ داشته باشی! گفتم: نه! آره خب دارم ولی بیخيال... اما مگه بیخيال شد. هی رفت و اومد گفت مردم از کنجکاوی بگو وبلاگات چيه و من سخاوتم گل کرد و گفتم پنج تا اسم بگو اگه توشون بود بهت میگم! هی رفت و اومد و حدسهایی زد و بعد خودش میگفت: نه اونو که میشناسم... بعد هم گفت: میرم تو تمام وبلاگهایی که حدس میزنم کامنت میذارم و بعد هر کدوم جواب دادن معلومه شماييد! گفتم: منم میآم به اسم تمام اونا کامنت میذارم که خيلی باهوشی که شناختيم!... گفت نه با شما نمیشه طرف شد. اما من هم ناخواسته حساسترين جا رو تحريک کرده بود و با هوش خانمها شوخی کرده بود و حالا اگه منو نمیشناخت هوشاش در معرض خطر قرار گرفته بود! ديگه آخرای مهمونی بود که جلو آمد با برقی که چشماش بود، گفت: امکان نداره! اون خيلی وبلاگاش سطح بالاست! خيلی باسواده... نه اون شما نمیتونيد باشيد! و من گفتم خواهش میکنم خانم کدوم! و او با ناباوری و ترديد و تکرار اين که نه امکان نداره گفت: شبح! حالا در وضعيت پاردوکسيکالی گير کرده بودم. اگه میگفتم نه، انوقت اين حرف اونو که امکان نداره اون آدم باسواد و خوشقلم من باشم (اينجاهاش ديگه خيلی زيتونی شد!) تاييد کرده بودم و اگه میگفتم آره خب ديگه شبح نبودم! به هر حال در سوسپاس گذاشتم و گذشتم. حالا که داره اين متن را میخونه ديگه براش مسلم میشه که "شبح" خودمام فقط خدا کنه به اسم خودش کامنت نذاره! حداقل اين يه بارو! حالا زياد نگران نيستم. اين خانم زيبا و جوان و خوشفکر را از وقتی به دنيا اومد میشناسم وقتی سه چهار سالش بود هم کلی بغلش کردم و قلمدوش گرفتمش! گمون نکنم لو بده! يعنی لوم میده؟
3- خواندنیهای آدينه
خب برای اين که از خواندنیهای آدينه هم جا نمونيد يه تيکه از فقر فلسفهی مارکس رو اينجا نقل میکنم:"اين عصری است که در آن، چيزهايی که تا آن وقت تقسيم میشدند ولی هرگز مبادله نمیگشتند، اهدا میشدند ولی هرگز فروخته نمیشدند، به دست میآمدند ولی هرگز خريده نمیشدند يعنی عفاف، عشق، اعتقاد، دانش، وجدان و غيره... و در يک کلام زمانی که همه چيز مورد دادوستد قرار میگيرد. اين عصر فساد عمومی است. عصر ابتياعپذيری جهانی است و اگر بخواهيم از شيوهی بيان اقتصادی استفاده کنيم. عصری است که در آن همه چيز چه مادی و چه اخلاقی- به عنوان ارزش تجاری به بازار آورده میشود تا واقعیترين ارزش آن ارزيابی شود." فقر فلسفه، کارل مارکس؛ آرتين آراکل، نشر اهورا ص 13das elend der philosophie, karl Marx
4- خوابهای شبحی
چند شب پيش خواب عجيبی ديدم: استخر کم عمق بزرگی وسط باغ بازی بود که از آب بسيار زلال و شفافی پر شده بود. از آن حوضهای بزرگ قديمی. کف استخر پوشيده از سنگهای کوهستانی بود و وسط آن به شکل تقريبا دايره مانند ماسه بود. وسط استخر جنازهی زنی بلند بالا در لباس مجلل عروسی، لباسی بسيار سفيد، به پهلو در حالی که سرش را روی دستاش تکيه داده بود و آرنجاش کف استخر بود ديده میشد. مردم کنار استخر بودند و توجهی نداشتند من نگران و حيران بودم و تاسف میخوردم. اما در چهرهی جنازه زن هم رنج و بدبختی ديده نمیشد انگار در آرامش کف استخر مرده بود از خاطرم گذشت که حتما خودکشی کرد با خود گفتم حداقل کاش وسط آن ماسهها افتاده بود نه روی اين سنگهای خشن و نوکتز... بقيه خواب را به خاطر نمیآورم.
5- مرضهای ايکسی!
خب هر مرضی دکتری داره! يه مرض ايکس هم هست که براش يه دکتر ايکس وجود داره! از بيضه تا بکارت هر مشکلی داريد میتونيد به دکتر ايکس سربزنيد! البته معمولا در اين جور موارد ما سعی میکنيم بگيم مشکل نداريم! اما خب اگه مشکل هم نداريد بد نيست بريد به دکتر ايکس سر بزنيد حداقلاش اينه که مشکل پيدا میکنيد!
6- باز هم بازداشت!
فرشتهی قاضی پور هم دستگير شد! هر دم از اين باغ بری میرسد. پيشروان آزادی بيان ايران در مورد بازداشت قاضیپور از زبان همسرش احمد بيگلو خبر کوتاهی نقل کرده است.
7- فمينيسم
پويان الهياری در کانون هستيا انديش مطلبی نوشته تحت عنوان:" تقابل با «نظام مرد سالاری» يا «فرهنگ مرد سالاری»؟" که بحث و گفتوگوی را در پی خواهد داشت. در اين سايت توماری هم برای حمايت از لغو اعدام کودکان تهيه شده است.
8- پاگنده
"سرانجام درخواهی یافت که همه ی سخنانت کهنه بوده، همچنان که کل کردارت مقلدانه..." حضرت مستطاب پاگنده! که مدتيه اينطرفا پيداش نمیشه! تازه دوقورتونيمشهم باقيه!
9- رفيقبازی
اين هم از وبلاگ هادی عزيز که قول داده بودم معرفیاش کنم. خب خودتون بريد بخونيدش ديگه! الان به اين صرافت افتادم به هادی عزيز قول داده بودم يا کس ديگه! شبح به اين حواسپرتی نوبره والا!
10- پنلاگ
کانون وبلاگنويسان ايران دارد تاسيس میشود. بشتابيد اگر میخواهيد نامتان در تاريخ وقايع اينترنتی به عنوان موسس پنلاگ ثبت شود! خلاصه از ما گفتن بود بعدا نگيد چرا نگفتی!
دلا خوبان دل خونين پسندند
دلا خون شو که خوبان اين پسندند
متاع کفر و دين بی مشتری نيست
گروهی اون گروهی اين پسندند.
بابا طاهر، با صدای سيمين غانم و آهنگ تورج شعبانخانی
-------------------------------------------
پینوشت:
به اين فکر افتادم از اين به بعد آدينهها به سبک و سياق وبلاگهای مختلف بنويسم. نه اين که بخوام وبلاگی را به طنز يا جد نقد کنم. همينجوری تصميم گرفتم که اگه قرار باشه حرفهای خودم را به سبک و سياق وبلاگهای ديگه بنويسم چطوری از آب در مياد. اين هفته هم چون حرف برای گفتن زياد داشتم! وبلاگ زيتون را انتخاب کردم. البته اگه بيشتر وقت میذاشتم شايد میتونستم به ادبيات زيتونی نزديک بشم. اما فعلا فقط شکل کلی را در نظر گرفتم حالا تا ببينيم چی از آب درمياد اين ايده!
October 29, 2004 02:34 PM
|
Comments (87)
|
TrackBack (0)
دوشنبه، 4 آبانماه 1383 | October 25, 2004
●
ما میتوانيم کار جمعی کنيم.
به تماشا گه زلفت دل حافظ روزی
شد که باز آيد و، جاويد گرفتار بماند.
وقتی چند ماه پيش در تاسيس کانون وبلاگنويسان ايران (پنلاگ) نوشتم: "آرزو میکنم و اميدوارم تاسيس اين کانون، و همکاری دوستانه برای تاسيس آن، موجب شکسته شدن اين پندار شبه خرافی که ايرانيان نمیتوانند کار جمعی کنند شود." تصور نمیکردم همين حرکت کوچک که با فراز و نشيبهای زيادی همراه بود بتواند ما را يکقدم به شکستن آن "پندار شبه خرافی" نزديک کند. طی حدود چهار ماه موافق و مخالف در مورد تشکيل پنلاگ حرف زدند و اکنون نوبت به تاسيس آن رسيده است. نمیخواهم بگويم حرکت چهار ماه گذشته ما بدون عيب بوده است. چطور ممکن است مردمی که از نظامی توتاليتر به نظامی تواليتر ديگری پرتاب شدهاند مشق دموکراسی و کار جمعی کنند و "غلط" نداشته باشند. اما به هر حال "مردود" نشديم و توانستيم گيرم با تک ماده قبول شويم! و حالا بايد در کلاس بالاتر ثبتنام کنيم. منشور و اساسنامه تهيه شده است و تا حدود زيادی چکشکاری هم شده است اما مسلما صيقل نهايیاش میماند برای گذشت زمان و کار بيشتر؛ مهم اين است که سازوکارهایی که در اساسنامه پيشبينی شده است تغيير اساسانامه و منشور را ميسر میکند. پس اگر با کليت آن موافق هستيم میتوانيم بنياناش بگذاريم و در روندی دموکراتيک تغييرش دهيم.
برای آن که نام شما به عنوان موسس پنلاگ ثبت شود. بايد به اينجا برويد و ثبتنام کنيد. اگر هم به عنوان عضو موقت برای تاسيس پنلاگ فعاليت میکرديد و به هر دليل میخواهيد انصراف دهيد باز میتوانيد به همانجا برويد و گزينهی دوم را انتخاب کنيد و انصراف خودتان را اعلام کنيد. به هر حال تا ده روز آينده اين فرم برای ثبتنام برقرار است و پس از آن تنها کسانی که گزينهی اول را انتخاب کرده باشند به عنوان عضو پذيرفته میشوند و پس از آن انتخابات برای انتخاب ارکان پنلاگ صورت میگيرد و کانون وبلاگنويسان ايران رسما تاسيس میشود.
مهمترين مشخصهی روند شکلگيری "پنلاگ" صداقت دوستانی است که برای تاسيساش تلاش کردند. بيايد به هم ديگر برای اين موفقيت تبريک بگويم. از هم تشکر کنيم و دست يکديگر را بفشاريم و آرزو کنيم در سرزمينی زندهگی کنيم که آزادی و برابری و عشق تنها فرمانروايان آن باشد.
October 25, 2004 11:43 AM
|
Comments (50)
دوشنبه، 19 مردادماه 1383 | August 09, 2004
●
پنلاگ
حسنات به اتفاق ملاحت جهان گرفت
آری به اتفاق جهان میتوان گرفت. (حافظ)
حدود سه سال پيش که نخستين وبلاگهای فارسی شروع به جوانه زدن کرد؛ هيچ تحليلگری تصور نمیکرد به اين سرعت رشد کند و در زمانی کوتاه به جنگلی روينده و بالنده تبديل شود.
امروز وبلاگها در تمام زمينهها فعال هستند از بورس اورقبهادار گرفته تا ادبيات و سياست و حتا رياضيات و شاخههای مختلف علمی. تقريبا هيچ موضوعی نيست که انعکاسی در وبلاگها نداشته باشد اما عاملی که وبلاگها را به پديدهیی منحصربهفرد تبديل کرده است جغرافيای گسترده آن است و انعکاس توانمند فرياد آزادیخواهانهی مردمی تحت ستم که مبارزاتشان مرزهای تنگ ملی را پشتسرگذاشته و تبديل به جريانی جهانی شده است.
ماهيت وبلاگها ماهيتی دوگانه است از سویی شخصی و فردی است و از سوی ديگر فقط در تعامل با ساير وبلاگها معنا و مفهوم پيدا میکند. وبلاگی تک که کسی به او لينک نداده است و او نيز به جایی لينک نداده باشد، کسی در نظرخواهیاش نظر نمیدهد و او نيز در نظرخواهیها حضور ندارد... وبلاگ نيست، وبلاگ فقط در تامل با ساير وبلاگها تشخص پيدا میکند. در آغاز کار که فضای وبلاگستان محدود بود اين تعامل مانند اعضای محلهیی کوچک چهرهبهچهره و روبهرو بود اما اکنون که وبلاگستان به شهری و کشوری بزرگ تبديل شده مانند هر جامعهی پيشرفتهیی نياز به سازکارهايی دارد تا اين تعامل را سازماندهی کند به همين دليل است که داشتن کانون و تشکلی که بتواند بخش وسيعی از وبلاگها را پوشش دهد به ضرورتی درون سيستمی تبديل شده است. اما بهجز اين دليل ساختاری مسئلهی فشارهای بيرونی به وبلاگستان، سانسور، فيلترينگ، تهديد به بازداشت... ضرورت تشکلی که بتواند بخش وسيعی از وبلاگها را حول مسايل مشترکشان و حول دفاع از آزادی بيان متحد کند ديگر امری تزئينی نيست که به رکنی ضروری تبديل شده است.
از نظر من اين کانون برای رشد و بقای خود بايد دارای ويژهگیهای خاصی باشد.
1- حول پذيرش منشوری شکل بگيرد که حکم مرامنامهی آن را دارد. به عبارت ديگر اين کانون، کانون وبلاگنويسانی باشد که به اين منشور اعتقاد دارند و به آن عمل میکنند. بديهی است. ديگران با منشورهای ديگری میتوانند کانونهای خاص خود را بهوجود بياورند. داشتن منشور موجب وحدت گروه میشود. نداشتن منشور نوعی همراهی همهباهم را تداعی میکند که موجب شکست و از هم پاشيدهگی يا بیثمر و عقيم ماندن آن است.
2- اين کانون بايد مجازی باشد به اين مفهوم که شخصيت مجازی نويسندهگان وبلاگها را محترم بشناسد و سازوکاری را در پيش بگيرد که اينترنتی بودن در آن لحاظ شده باشد و نياز به گردهمآيیهای فيزيکی و حضوری برای ادارهی آن وجود نداشته باشد.
3- اين کانون نبايد به جغرافيای خاصی وابسته باشد. بايد بدون مرز باشد درست مانند اينترنت و وبلاگستان.
4- سازوکار ادارهی آن بايد به شکلی باشد که توان حرکتي بالایی داشته باشد و نظر تمام اعضا در آن بهسادهگی انعکاس پيدا کند.
5- غير سياسی باشد يعنی سياست خاصی را نمايندهگی نکند و سياسی باشد به اين مفهوم که مندرجات منشور را نمايندهگی کند.
6- غير ايدئولوژيک و غيرمذهبی باشد.
7- هيچوبلاگنويسی مجبور به عضويت در آن يا محروم از عضويت در آن نباشد.
اين ليست را میتوان ادامه داد و بر شمارههای آن افزود اما برای جلوگيری از اطالهی کلام به همين مختصر بسنده میکنم.
توسط جمعی از دوستان که من هم مشارکتی در آن داشتم. پيشنويس منشور و اساسنامهیی تهيه شده است و در وبلاگی که نام "پنلاگ" برای آن انتخاب شده است قرار است اين موضوع به بحث و گفتوگو گذاشته شود.
به همهی دوستان توصيه میکنم همين الان به "پنلاگ" مراجعه کنند و به عنوان عضو موقت در آن ثبتنام کنند تا وقتی تعداد اعضای موقت به صد نفر رسيد بحث را نخست در مورد منشور و سپس در مورد اساسنامه پیبگيريم.
حتا اگر مخالف تاسيس چنين کانونی هستيد میتوانيد به عنوان عضو موقت (همهی ما در اين مرحله عضو موقت هستيم.) در آن ثبتنام کنيد و در بحثهای مربوط به کليت کانون شرکت کنيد.
آرزو میکنم و اميدوارم تاسيس اين کانون، و همکاری دوستانه برای تاسيس آن، موجب شکسته شدن اين پندار شبه خرافی که ايرانيان نمیتوانند کار جمعی کنند شود.
برای عضويت و شرکت در گفتوگوها و رایگيری برای تاسيس کانون به اينجا مراجعه کنيد:
کانون وبلاگنويسان ايران (پنلاگ)
مطالب ساير دوستان
کانون وبلاگنويسان ايران ضرورتي فراموش شده
گفتار نيک
نت پد ايرانی
زمينی
بامداد
سزمين آفتاب
خسنآقا
آرمين گيلهمرد
Iranian Penlog
زيتون
سياهکل
مينيمال ها و طرحهاي آقـآي نـآظــم
ضرورت تعامل و همکاري کانون نويسندگان و کانون وبلاگ نويسان ايران !
من يک زنام
اندر حكايت تاسيس كانون وبلاگ نويسان ايران
August 9, 2004 10:12 AM
|
Comments (86)
|
TrackBack (3)
سه شنبه، 2 تیرماه 1383 | June 22, 2004
●
Stop Internet Censorship In Iran

Petition
To:
Human Rights Watch
International PEN
Reporters without Borders
We, the undersigned, hereby express our condemnation of the forthcoming legislation to implement blanket filtering of Internet traffic in Iran.
The Iranian Government has systematically and methodically denied Iranians the ability to speak freely and communicate with each other and with people outside of the country, through suppression of the national press, television, telephone calls and now the Internet. The free expression of ideas and opinions is cherished by Iranians, and we hold this to be a fundamental human right. We condemn all efforts by governments and telecommunication firms both within Iran and outside of the country who implement restrictions to the free exchange of speech and ideas.
We respectfully request that you place pressure upon both your local and the Iranian governments to reinstate free speech and communication on the Internet, and limit censorship of traffic to material that is universally, unanimously and internationally condemned.
Sincerely,
The Undersigned
توماری به:
سازمان دیدهبان حقوق بشر
PEN بینالملل
سازمان گزارشگران بدون مرز
ما امضا کنندگان این بیانیه بدینوسیله مخالفت شدید خود را نسبت به قوانینی که جهت سانسور اینترنت در ایران درشرف تصویب است را اعلام میداریم.
حکومت ایران بطور مرتب و سیستماتیک حق مسلم آزادی بیان و مبادله آزاد اطلاعات در داخل و با خارج از ایران را سلب کرده و با توقیف و ممنوع کردن نشریات، تلویزیون، مکالمات تلفنی و اکنون اینترنت تصمیم به پایمال کردن حق آزادی بیان شهروندان خود دارد.
ما آزادی بیان و تبادل آزادانه عقاید را گرامی میداریم و باور داریم و آنرا از اصول اولیه حقوق بشر انگاشته و تلاشهای دولتها و شرکتهای ارتباطاتی را که به برقراری سانسور در ایران کمک میکنند، چه در ایران چه در خارج از ایران، محکوم میکنیم.
از شما تقاضا داریم با فشار آوردن به دولتهای متبوع خود و همچنین حکومت ایران ایشان را به برقراری آزادی بیان و ارتباطات ترغیب کرده تا سانسور را تنها به محتویات محکوم شده توسط جامعه بینالملل محدود نمایند.
امضا
نظری دارید در اینجا بنویسید
June 22, 2004 08:27 AM
|
Comments (99)
|
TrackBack (4)
شنبه، 30 خردادماه 1383 | June 19, 2004
●
قانونگذاران غيرقانونی
موضوع فيلترنيگ و قانون در دست تدوين جرائم اينترنتی موضوع بحث روز وبلاگستان است. همانطور که اطلاع داريد طی روزهای گذشته موج جديدی از بستن وبلاگها توسط مخابرات آغاز گشته است و اين موج میرود تا عملا وبلاگستان را به محفلی عقيم و غيرموثر تبديل کند. حکومت ايران میخواهد سقف وبلاگستان و سايتهای اينترنتی را تا حد سقف کوتاه روزنامهها و کتاب و مجامع علنی پايين بياورد و آن را به کلی عقيم کند. حرکتی از سوی برخی از وبلاگنويسان و خوانندهگان وبلاگها آغاز شده بود تا تومار و صفحهی برای مقابله با اين حرکت تدوين شود. متاسفانه قبل از به نتيجه رسيدن آن حرکت و در حالی که سعی میشد زمان را فدای دقت کنيم جريان ديگری قد علم کرد و با انتشار نامهی بدون مخاطبی سعی بر آن دارد که به سانسور اينترنتی جنبه رسمی و قانونی بدهد و به اين طريق بين وبلاگنويسان تفرقه و تشتت برقرار کند. برای روشن شدن موضوع مطلب نسبتا مفصلی نوشته بودم که در آن به مسئلهی نام حقيقی و نام مستعار و مبارزهی مخفی و علنی اشاره کرده بودم. اما بهتر ديدم آن موضوعات را در سرفصلهای جداگانهیی طرح کنم و در اين مطلب فقط به موضوع بيانيه بپردازم.
مسئله بيانيهی جمعی از دوستان وبلاگی.
حتما اطلاع داريد که که جمعی از دوستان وبلاگنويس بيانيهی را تهيه کردهاند با عنوان "اعتراض به پیشنویس نامناسب و کارشناسی نشده قانون جرائم اینترنتی" اگر اين بيانيه را جمعی از حقوقدانها يا استادان دانشگاه تهيه کرده بودنند متن بدی نبود آنها در چارچوب مبارزات علنی سعی میکنند فضا را کمی انسانیتر کنند اما تهيه چنين متنی از سوی وبلاگنويسان انحرافی جدی و خيانتی بزرگ به وبلاگستان است. به عنوان بيانيه توجه کنيد، دارند به پيشنويس غيرکارشناسی قانون جرايم اينترنتی اعتراض میکنند! به عبارت ديگر دارند بر روی قانون کارشناسی شده صحه میگذارند! در متن بيانيه هم صراحتا مینويسند:
"ما امضاکنندگان این بیانیه، به تصویب چنین قانونی عمیقاً معتریض ایم، و خواستار آنیم، که تا فرصت هست، با کارشناسی بیشتر، و مشاوره با آگاهان امور و کاربران اینترنت، قانونی عاقلانه و اجرایی برای جرائم اینترنتی تهیه شود" در واقع امضا کنندهگان اين بيانيه دارند میگويند تصويب چنين قانونی درست است و مجلس هفتم هم مشروعيت و حقانيت لازم برای تصويب اين قانون را دارد فقط اشکالاش اين است که عاقلانه و اجرایی نيست! حالا بياييد برای يک لحظه تصور کنيم مخاطبين اين بيانيه (که البته معلوم نيست چه کسانی هستند!) حرف امضا کنندهگان را بپذيرند و از آنان بخواهند چند نماينده معرفی کنند تا در شورایی که به منظور تغيير پيشنويس و عاقلانه و اجرایی کردن آن! (اين اجرایی کردن ديگه خيلی خائنانه است يعنی میگويند شما بلد نيستيد چطور سانسور اجرایی اعمال کنيد بذاريد ما براتون قانون قابل اجرا بنويسيم!) شرکت کنند! اين مشاوران مثلا میخواهند مادهی 49 اين قانون را چه کنند؟: ماده 49- قبول همكاري بينالمللي در موارد ذيل ممنوع ميباشد:
الف ـ انجام درخواست با شرع و قوانين داخلي مغايرت داشته باشد." میخواهند اين ماده را بردارند؟ يعنی
میخواهند مجلس هفتم تصويب کند که کاربران اينترنت بتوانند تومار برای عفو بينالملل تهيه کنند و نسبت به اعدام و شکنجهی زندانيان سياسی اعتراض کنند؟ فکر نمیکنم کسي در بين خوانندهگان اين وبلاگ وجود داشته باشد که دچار چنين توهومی باشد!
راستی چند نفر از امضا کنندهگان اين بيانيه متن پيشنويس قانون را خواندهاند و متوجه شدهاند که اين پيشنويس غيرکارشناسی است و حالا درخواست میکنند متن کارشناسی شده ارائه شود؟
اتفاقا از نظر من اين متن کاملا کارشناسی شده است من دقيق آن را خواندم. احتمالا اين قانون در اين مجلس رای نمیآورد و تغييراتی در جهت غيرکارسناسیتر شدناش در آن داده میشود اما مسئله اين است که اين مجلس و اين دولت اصولا حقانيت و مشروعيت قانونی ندارد!
البته من مطمئن هستم بسياری از تهيهکنندهگان و امضاکنندهگان و تشويق کنندهگان امضای اين تومار آن را دقيق نخواندهاند و به عواقب امضای خود پی نبردهاند. اميدوارم يا مرا قانع کنند که بايد اين تومار را امضا کرد يا امضای خود را پس بگيرند. به هر حال اگر اين قانون گيرم با اصلاحات کارشناسی شده تصويب شود و به موجب آن وبلاگها فيلتر شوند و وبلاگنويسان بازداشت شوند امضا کنندهگان اين تومار شريک جرم حکومت هستند.
سانسور و محدودکردن آزادی بيان و محدود کردن تظام بردن به مجامعبينالمللی حق جهانشمول تمام انسانها ست و هيچ حکومتی با تصويب هيچ قانونی کارشناسی شده يا کارسناسی نشده اجرایی يا غيراجرایی حق نقض آن را ندارد. مگر ما در اينجا پيمان نبستيم مدافع آزادی بيان باشيم؟ چه شد؟ حالا می خواهيد کارشناسی شده ما را زير تيغ سانسور ببريد دستمريزاد!
معلوم نيست ما که موجديتمان خلاف قانون اين قانونگذاران غيرقانونی است چگونه میخواهيم مشاور آنان باشيم!؟
June 19, 2004 12:19 AM
|
Comments (170)
|
TrackBack (5)
یکشنبه، 3 خردادماه 1383 | May 23, 2004
●
تومارنويسی و وبلاگستان
...
... 
امضای تومار ................ اعظم روحی آهنگران(منبع)... مرضيه احمدی اسکويی(طرح از روشن)
در چند روز گذشته موضوع تهيه توماری برای اعتراض به تخريب قطعهی 33 بهشت زهرا موضوع بحثهایی در وبلاگستان شد. در اين نوشته سعی کردهام چند نکته را مطرح کرده و به گفتوگو در بارهی آن بپردازيم.
1- نقش تومارها در گسترش دموکراسی.
جهان سرمايهداری در عصر حاضر با شعار دموکراسی به ميدان آمده است حتا وقتی بمب بر سر مردم میريزد از دموکراسی صحبت میکند وقتی در انتخابات بزرگترين مبلغ دموکراسی، آمريکا، رئيس جمهوری انتخاب میشود که رای اکثريت مردم را ندارد و از طريق ايالتشماری آن هم با تقلب در ايالتی که فرماندارش برادر رئيس جمهور است به قدرت میرسد باز با غرور و افتخار از دموکراسی صحبت میشود. اما در تمام اين سينهچاککردنها برای دموکراسی موضوعی رياکارانه مخفی باقی میماند. چيزی که عملا در دنيای سرمايهداری در عالیترين شکلاش که در اقتصاد آمريکا و کشورهای پيشرفتهی اروپایی بازتاب پيدا میکند وجود دارد ديکتاتوری در توليد و دموکراسی در رابطهی به بين سرمايهداران و امکان فروش آزادانهی نيروی کار است. (بگذريم که در بحرانها زير همين دموکراسی ظاهری هم میزنند و چون گرگانی گرسنه به جان هم میافتند.) پايه و اساس سخنان مارکس در آن نوع دموکراسی است که تمام اجزای زندهگی بخصوص عرصهی توليد که مهمترين وجه زندهگی جمعی انسانها را تشکيل میدهد است. شيوههای توليدی مبتنی با سطح تکنولوژی خاص است. اينترنت و کامپيوتر و ماهواره و رشد روز افزون تکنولوژی ارتباطات اساس مادی و تکنولوژيک سوسياليزم است زيرا امکان عملی و مادی مشارکت جمعی را فراهم میاورد با اين سطح تکنولوژی موجود و با بالارفتن ميزان آموزشهای عمومی و از بين رفتن بیسوادی و ايجاد طبقهی کارگر ماهر و تحصيل کرده امکان مشارکت تمام اعضای جامعه در فرايند توليد و توزيع به وجود میآيد. تهيه تومار و مشارکت آگاهانه در شکل دادن افکار عمومی و تصميمگيریهای جمعی اساس سوسياليزم است. ما بايد آگاهانه در کار تهيه بحث و گفتوگو و تهيه تومار فعالانه شرکت کنيم و اساس دموکراسی سوسياليستیمان را از امروز پايه بگذاريم. تعداد تومارهای موجود نتنها زياد نيست که کم هم هست. در تمام حوزهها بايد دست به تهيه تومار و نظرخواهی و نظرسنجی زد تا يادبگيرم چگونه در کنار هم با طرح ديدگاههای گيرم متضادمان دوستانه زندهگی کنيم و شيوهی زندهگیمان برآيند نظر تمام اعضای جامعه باشد. ثروت و قدرت حقانيت نياورد.
2- قواعد مشارکت در تهيه و ترويج تومارها.
وحدت دو نوع است کورکورانه و آگاهانه. وحدت کورکورانه را صاحبان قدرت و کسانی که میخواهند مردم را فريب بدهند تبليغ میکنند. هميشه دشمن واقعی يا فرضی را میتراشند تا اين وحدت صوری را شکل بدهند. تنها وحدتی ارزشمند است که در سايهی آگاهی باشد. به همين دليل نبايد وقتی توماري تهيه میکنيم انتظار داشته باشيم همه آن را امضا کنند. نبايد در موردش هرگونه چونوچرایی را ممنوع کنيم. اتفاقا بايد قبل از تهيه تومار رایزنی کرد و نظر جمع مشورتی وسيعی را پرسيد و بعد از انتشار آن نيز بايد به انتقادات گوش داد و سعی در اصلاح آن کرد و در نهايت امضا کردن يا نکردن تومار توسط شخص يا اشخاصی نبايد موجب کدورت و ناراحتی شود و وحدتهای آينده را مخدوش کند. در مورد آخرين تومار که مربوط به تخريب قطعهی 33 بهشتزهرا است و اتفاقا فردا 4 خرداد سالگرد تيرباران چند تن از آنان است که يادشان بهخير باد.(محمد حنيفنژاد و سعيد محسن و اصغر بديغزادهگان و رسول مشکينفام و محمود عسکریزاده) فعاليت گستردهیی صورت گرفت و افراد با عقايد مختلف از آن حمايت کردند و خوشبختانه خيلی زود امضاها از مرز 700 گذشت اما انتقاداتی هم مطرح بود که حداقل يکی از آنها که توسط مهشيد عزيز در زنانهها صورت گرفت از نظر من انتقاد بهجایی بود. مهشيد که فعال در مسايل زنان است و با باريکبينی مسايل زنان را تعقيب میکند نسبت به نبودن تصوير هيچ يک از زنانی که مزارشان در قطعهی 33 بهشتزهرا است اعتراض کرده بود. البته من در متنی که در اين مورد نوشتم که قبل از مطلب مهشيد عزيز نوشته و منتشر شده است به اين موضوع آگاه بودم و به همين دليل نام سه تن از زنان مبارز را قبل از ساير اسامی قيد کردم و همين جا از خسنآقای عزيز خواهش میکنم درصورتی که زحمت زيادی ندارد عکس حداقل يکی از اين زنان مبارز را به لوگو اضافه کند. حرکت آگاهانه يعنی اين، يعنی هر کس با توجه به حساسيتهایاش با موضوع برخورد کند. درمورد توماری که برای اخراج افعانها توسط هالهی عزيز به همت علی عزيز در هزار حرف ناگفته تهيه شده بود. به جای نوشتن "افغانها" نوشته شده بود "افغانیها" که من از هالهی عزيز خواهش کردم آن را درست کند و او بدون هيج دلخوری و از روی محبت فوری آن را درست کرد که جای سپاسگزاری دارد. به هر حال اميدوارم حرکت تهيه تومار که حرکتی دموکراتيک است روز به روز پيشرفت بيشتری پيدا کند و بتوانيم نواقص آن را برطرف کنيم.
3- امضاهای مستعار
دوست عزيزمان ياسر در نظرخواهی پيشين انتقادی را مطرح کردند که جای بحث دارد ايشان اعتقاد داشتند که امضاهایی ارزشمند است که واقعی باشد و امضای تومار بهصورت مستعار ارزشی ندارد. حرف ايشان در کل درست است اما در عمل نادرست است. اين مستعارنويسی را حکومتهای ديکتاتور به ما تحميل میکند. کنجکاو عزيز پاسخ مناسبی داده بودند که حتما خواندهايد. موضوع از اين قرار است که اتفاقا گروهها و احزابی که میتوانند علنی رفتار کنند از اين شانس و امکان برخوردار هستند که در ميان مردم شناخته شوند و سهم بيشتری در شکلدهی به افکار عمومی داشته باشند و اين در واقع رانتی است که از آن برخوردار هستند. اميدوارم دوستان تصور نکنند میخواهم مبارزات و رشادتهای آنها را کمرنگ کنم اما خب اين واقعيت را هم نبايد ناديده گرفت که طبق قانون کمونيست بودن جرماش اعدام است. آقاجری که مسلمانی جبههرفته و از خانوادهی نظام است، به جرم ارتداد محکوم میشود اما اعدام نمیشود و از اين شانس برخودار است که نامزد جايزهی نوبل هم شود و رهبر برای آزادیاش نامه مینويسد. اما در همين فاصله چند مبارز کمونيست در کردستان اعدام شدند و هيچ صدای از کسی برنخواست.
من هم خيلی دوست دارم عکسام را بالای وبلاگام بگذارم و نام و مشخصاتام را بنويسم اما آنوقت حتما بايد خودسانسوری کنم اگر میخواستم خودسانسوری کنم در مطبوعات مینوشتم. وبلاگ درست کردهام که خودسانسوری نکنم. به هر حال وقتی جو کمی بازتر شود. شبح هم نقاب از روی برمیدارد و تازه متوجه میشويد چيز تحفهیی هم نبوده است.
4- تجربهیی کوتاه اما پر بار.
شايد اولين و موثرترين حرکتی که در وبلاگستان به صورت کار جمعی شکل گرفت و به موفقيت هم رسيد تلاشی بود که برای آزادی سينا مطلبی صورت گرفت و ما توانستيم و اتحاد و همدلی و به دور از تنگنظری و قبيلهگرای سينا را آزاد کنيم و او اکنون با همسر و فرزندش در خارج از ايران زندهگی میکند و به وبلاگنويسی ادامه میدهد. تلاش برای آزادی افسانه نوروزی که تعداد امضاهای توماری که برای رهایاش تهيه شده بود از مرز 5375 گذشته است و تلاش برای جلوگيری از اعدام کبرا رحمانپور در سايت زنان امضاهای زيادی را جمع کرد و تومار آن در روزنه هم از مرز 974 گذشته است و تومار رهایی زندانيان سياسی (به همت مهشيد) و بهخصوص احمد باطبی که موجب شد توطئه کشتن او در خارج از زندان خنثا شود و امضای آن از مرز 2301 گذشته است همه نشان از موفق بودن تهيه اين تومارها دارد. آخرين توماری که تهيه کرديم توماری بود که برای جلوگيری از اخراج افغانها توسط هالهی عزيز تهيه شد و از مرز 538 امضا گذشته است و توماری که توسط فرشاد حسينی عزيز تهيه شد و از مرز 230 امضا گذشته است. اين حرکتها با کمک مصطفا قجرآنلوی عزيز که موضوع را در روزنامهی شرق منعکس کرد منجر به واکنش وزارت کشور و پاسخ آنها شد که در شرق روز شنبه درج شده است.
به هر حال اين کار نوپا است و بیشک نواقصی دارد که بايد با حوصله و بهدور از کينهجوییهای شخصی و گروهی به حل آن بپردازيم و راهکارهای مناسبی را پيدا کنيم.
May 23, 2004 02:09 PM
|
Comments (141)
پنجشنبه، 28 اسفندماه 1382 | March 18, 2004
●
توجه توجه
دوستان بسيار عزيز!
متاسفانه متوجه شدم مدتی است بنام شبح و با نشانی shabah.org برای دوستان ايميلهای ويروسی ارسال میشود. با عرض پوزش از اين که به اين نام زحمتی برای دوستان به وجود آمده است. خواهشمندم به اين نکات توجه بفرماييد!
1- به هيچ عنوان ايميلی که دارای فايل پيوست بهخصوص فايل اجرای يا فشرده شده باشد تحت هيچ عنوانی، ويروسکش، تبريک نوروزی،... برای کسی ارسال نکردهام و نخواهم کرد.
2- خواهشمندم به محض ديدن اينگونه ايميلها آن را پاک کنيد و بههيچوجه فايل پيوست را دانلود يا اجرا نکنيد.
3- چنانچه ترديد داشتيد ايميل ارسالی از سوی خود من است يا نه صحت آن را با ارسال ايميل برایام جويا شويد!
ببخشيد که در اين روزها که بايد به هم تبريک بگيم مجبور شدم اين مطلب را ارسال کنم. امروز که بعد از چند روز ميلباکسام را ديدم با کمال تعجب ديدم به نشانی خودم برای خودم ايميل ويروسی فرستادند!
چند دقيقه بيشتر فرصت ندارم. شاد باشيد و پيروز! اميدوارم سر سال تحويل خودم را برسونم!
March 18, 2004 10:44 AM
|
Comments (29)
چهارشنبه، 26 آذرماه 1382 | December 17, 2003
●
در وبلاگستان چه خبر!
همه را آب ببره شبح را خواب میبره کلی اتفاق تو وبلاگستان افتاده که وقت نشد دربارهی آنها بنويسم. هر چند قبلا در لينکدونی کنار صفحه بهشون لينک دادم.
44 داستان

حتما همه در جريان هستيد که مسابقهی داستان کوتاه به نام نويسندهی برجستهی کشورمان بهرام صادقی در جريان است. 44 داستان انتخاب شده که دوستان وبلاگستان میتوانند بروند و رای بدهند. اصل و فرع ماجرا را میتوانيد در خوابگرد بخوانيد و برويد رای خود را بدهيد. حتما خواندن 44 داستان کوتاه دلپذيرترين زمان را برایتان به ارمغان خواهد آورد.
انتخاب وبلاگهای برتر

هر چند اين نام چنگی به دل نمیزند و انتخاب وبلاگبرتر معنی نداره ماهيت وبلاگ به شکلی ست که نبايد رقابتی باشد هر کس بايد حرف دلاش را بزند بدون توجه به اين که حرفهایاش موجب برتری او میشود يا نه. اما به هر حال دوستان زيادی زحمت کشيدن تا انتخاباتی برگزار بشه. شرکت در اين حرکتها میتونه تمرينی باشه برای زندهگی دموکراتيک آينده.
دیروز وقتی دوستی مسيج فرستاد و گفت نگاهی به سايتی که برای اين کار طراحی شده بندازنم ديدم برای ورود بايد ثبتنام کرد و راستش من تنبل حوصلهی ثبتنام در هيچجا را ندارم اما خب چه میشود امر مولکانه نبود که تن بزنم امر دوستان بود و واجبالاجرا رفتم ثبتنام کردم و ديدم چه جالب دوستان وب لاگ شبح را هم در قسمت فرهنگ و انديشه نامزد کردهاند و ما هم خوش خوشانمان شد که بلاخره يه جا نامزد شديم.
به هر حال بد نيست شما هم سری بزنيد و ببينيد اوضاع در چه حاله ظاهرا انتخاباتشان تا 5 روز ديگه تموم میشه.
ناگفته نمونه که ظاهرا با اين سرگردونه که همه را حيرون کرده!
ضمنا در اين نظرخواهی تبليغات انتخاباتی آزاده دوستانی که نامزد شدهاند و مايل هستند ديگران بهشون رای بدن بيان و در نظرخواهی لينک خودشونو بدن. خجالت نکشيد دوستان که انتخابات يعنی همين ديگه!

همخوان
دوست عزيزمان زمينی دست به کار جالبی زده. هر چند اين کار سالهاست در غرب انجام میشه اما در کشور ما بیسابقه است و من اميدوارم حرکت خوبی باشه برای گسترش کتابخوانی.
موضوع از اين قرار است که شما کتابی را که خواندهايد میخواهيد بهجای اين که در کتابخانهی خانهتان خاک بخورد به دوست ناشناس ديگری بدهيد تا او هم بعد از خواند به کسی ديگری بدهد و اين چرخه ادامه پيدا کند و کتاب توسط افراد زيادی خوانده شود. برای اين کار کافی است به سايت همخوان برويد و برچسبی را با پرينتر چاپ کنيد و پشت کتاب بچسبايند. در اين برچسب توضيح داده شده است که بعد از خواند کتاب، آن را در محلهای عمومی رها کنيد. در اين سايت مشخصات کتاب را وارد میکنيد و کدی را دريافت میکنيد و در همان برچسب مینويسد و در سايت قيد میکنيد که کتاب را کجا رها کردهايد. خوانندهي بعدی اگر به اينترنت دسترسی داشته باشد. بعد از خواند کتاب و رها کردن آن محل رها کردن کتاب را در سايت همخوان درج میکند و به اين شکل کتاب شما سفر میکند و ممکن است از شهری به شهری و يا حتا از کشوری به کشور ديگر سفر کند و شما میتوانيد آن را رديابی کنيد.
توضيحات کامل را میتوانيد در سايت همخوان بخوانيد. کار جالبی است من چند کتاب تا به حال رها کردم که در سايت مشخصاتشان هست.
من به سهم خودم از زمينی عزيز برای اين کار قشنگاش تشکر میکنم.
من کتاب در آستانهی آقای شاملو را به مناسبت تولد آذر عزيز در تآتر شهر رها کردم.
December 17, 2003 01:39 PM
|
Comments (80)
دوشنبه، 5 آبانماه 1382 | October 27, 2003
●
در وبلاگستان چه خبر است؟
1- دماسنج
اول اين که میتوانيد به دماسنج برويد و ببينيد حالوهوای وبلاگها در کجاها سير میکند و دما در کجاها بالاست!
2- انجمن وبلاگنويسان
چند ماه پيش که
خسنآقا پيشنهاد تشکيل
انجمن وبلاگنويسها را داد اين پيشنهاد در هياهوهای موجود به محاق رفت. حالا دوباره
خسنآقا و چند دوست ديگر اين بحث را مجددا مطرح کردهاند من هم تصور میکنم طرح
خسنآقا خوب و قابل مطالعه است بالاخره اين فضای سايبر بايد نظم نسقی پيدا کند و اگر ما اين نظم نسق را به آن ندهيم ديگران خواهند داد پس به همهی دوستان پيشنهاد میکنم به
صفحهیی که
خسنآقا به اين منظور ايجاد کرده است سر بزنند و با نظر خودشون را بگن و برای آن ثبت نام کنند تا ببينيم چه میشود. من خودم ثبتنام کردم و آمادهی هرگونه همکاری هستم.
3-
وبلاگستان شهرشيشهیی
سال گذشته همان موقع که وبلاگها هنوز جوان بودنند و هنوز هيچ وبلاگی يکسالهگی خود را جشن نگرفته بود؛ چند جوان با همتی بینظير اقدام به تهيه
کتابی کردند رد بارهی وبلاگستان اين کتاب به محاق توقيف رفت و بعد از تلاش بینظير اين جوانان به خصوص وحيد قاسمی عزيز از توقيف خارج شد و منتشر شد.
شهرکتاب آرين کتاب را با دهدرصد تخفيف به فروش میرساند و دفتر يادبودی هم در آنجا قرار داده شده است تا بتوانيد جملهیی بنويسد و يا جملاتی که ساير دوستان وبلاگی که از اين کتابفروشی کتاب را تهيه کردهاند و در دفتر يادبود جملهیی نوشتهاند بخوانيد! و بعد میتوانيد چند صدمتر آن طرفتر به
کافه بلاگ برويد و گلویی تلخکنيد! البته برای انجام اين کار بايد تا افطار صبر کنيد!
به همهی بچهها بخصوص
آيدا،
رضا،
رضا،
سامان،
مانی و حبيب،
نورهود،
وحيد،
زيادهنويس،
منصوره، تورج ميربهاء،
مجيد محرابی و
سياوش صفرپور خسته نباشيد میگوييم و از اين که نوشتههای مرا قابل دانستند و در کتاب خود آوردند تشکر میکنم.
برای اطلاعات بيشتر در بارهی کتاب به
اينجا مراجعه کنيد برای يافتن نشانی
کافه بلاگ و آشنایی با آن به
اينجا و برای خريد آنلاين به خصوص دوستان خارج از کشور میتوانيد به
سايت سخن مراجعه کنيد.
4- باطبی در زنجير!

زندانيان سياسی وجدان بيدار هر جامعهیی هستند وای به حالا ما اگر از وجدان بيدارمان دفاع نکنيم. حرکت جمعی ما در دفاع از
افسانه نوروزی با
امضای توماری که
هالهی عزيز تهيه کرده بود به باروبر نشست پس برای دفاع از زندانيان سياسی نيز اقدام کنيم و اگر تا اکنون
توماری را که
مهشيد عزيز تهيه کرده است
امضا نکرديد حتما همين الان اينکار را بکنيد. اگر ما میتوانيم وبلاگ بنويسيم به دليل تلاش باطبیها و ساير دانشجويان و معلمان و کارگرانی است که به جرم انديشهیشان و به جرم دفاع از آزادی دربند هستند.
زيتون عزيز هم در اين باره با زبان شيرين خودش مطلب خواندی جالبی نوشته است که اگر نخواندهايد به خودتان ظلم کردهايد!
October 27, 2003 07:29 PM
|
Comments (66)
|
TrackBack (1)
جمعه، 18 مهرماه 1382 | October 10, 2003
●
جايزهی صلح نوبل، برای شيرين عبادی

هزاران بار تبريک به زنان و مردانی که در اين سالهای سياه برای آزادی و صلح تلاش کردنند!
The Nobel Peace Prize 2003
for her efforts for democracy and human rights
Shirin Ebadi
Iran
b. 1947
جايزهی صلح نوبل به دليل تلاش برای احقاق دموکراسی و حقوق بشر به شيرين عبادی اهدا شد!
راستی جای مهرانگيز کار در کنار شيرين عبادی خالی است.
هر چند در مورد جايزهي نوبل و به خصوص جايزهی صلح نوبل چونوچرا زياد است اما اهدای جايزهی صلح نوبل به شيرين عبادی که خاری در چشم شبپرستان بود خنجری بر دلشان شد!
به همهی انسانهای آزادیخواه اين پيروزی بزرگ را تبريک میگويم.
ضمير سرخ به سرعت مطلب جالب و نسبتا جامع از اهدای جايزهی صلح نوبل به شيرين عبادی نوشته است. که خواندنی است.
سايت جنبش نوزایی ايران هم در اين باره نوشته است.
الان ديگر همه جا دربارهی شيرين عبادی نوشتهاند و او اينترنت را فتح کرده است. اميدوارم جامعه ايرانی با همدلی و بدون تنگنظری دريافت اين جايزه را به جشن ملی تبديل کند. بعد از سالها تحقير و شکست اين پيروزی بايد خونی در رگهای همهیمان به جريان بياندازد.
اگر روی TrackBack کنار نظرخواهی کليک کنيد به مطالب جالبی دربارهی شيرين عبادی دست خواهيد يافت.
وبلاگگردیهای آدينه
روز نویی که ديگر افسانه نيست!
هفتهی گذشته بیگمان هفتهی افسانه نوروزی بود.
6 سال پيش جنازهی رييس حراست جزيره کيش در حالی که لخت بود و آثار سی و پنج ضربهی کارد بر آن ديده میشد، کشف شد. پس از زمان کوتاهی زن و شوهری به اتهام قاتل دستگير شدند شوهر پس از چهار سال آزاد شد و زن به مرگ محکوم شد و بالاترين مراجع بر مجازات و او صحه گذاشتند. چند روز پيش افسانه نوروزی زير ابلاغيه مجازات خود را انگشت زد و اکنون هر لحظه ممکن است اعدام شود. وجدان عمومی جامعه ايرانيان و جامعه جهانی با اين اعدام مخالف است.
شادی صدر ،مهشيد، زيتون ، گلکو و خسن آقا و هاله خستهگی ناپذير وجدان عمومی وبلاگستان را به چالش کشيدند و خواهان لغو حکم اعدام او شدند و وبلاگستان به اين دعوت لبيک گفت و نشان دادند که درست است که "ما هيچايم اما میتوانيم همه باشيم" اميدواريم اين وحدت و همدلی را به فال نيک بگيريم و بياموزیم که با پشت کار و همدلی و بهدور از تنگنظری میتوانيم يکی يکی موانع آزادی و شکوفايی سرزمينمان را پشت سر بگذاريم.
و اما در مورد افسانه نورزی در وبلاگ زننوشت عزيز مطلبی مطرح شد که چون از زاويهی تا حدودی متفاوتی به مسئله نگاه شده است خواندنی است.
وقتی قتلی اتفاق میافتد اولين پرسشی که مطرح میشود دربارهی انگيزهی قاتل است. متاسفانه کسانی که انگيزهی دفاع مشروع
افسانه نوروزی را رد میکنند در مورد انگيزهی احتمالی ديگر او هيچ نمیگويند. قاضی که حکم قتل او را صادر کرده است دفاع مشروع افسانه نوروزی را رد کرده است اما نگفته است که انگيزه و هدف او از اين قتل چه بوده است؟ تا انگيزه مشخص نباشد معلوم نمیشود اين قتل چرا و چگونه و با معاونت چه کسانی انجام شده است؟ چرا همسر خانم نوروزی بعد از چهار سال تحمل زندان از معاونت در جرم تبرئه شده است؟
در اين مورد مطلب مشروحی در وبلاگ گلکوی عزيز نوشته شده است.
به هر حال اين پرونده آنقدر ابهام دارد که حداقل شک معقول اگر در مورد آن لحاظ شود اين حکم بايد لغو شود و با توجه به مبارزاتی که در اين روزها برای لغو مجازات اعدام افسانه نوروزی صورت گرفته است من دل ام بسيار روشن است که او اعدام نخواهد شد. در واقع چند روز گذشته روزهای بحرانی بودنند و با عبور از اين روزها احتمال اعدام افسانه نوروزی بسيار کاهش پيدا کرده است. اميدوار باشيم و از پای ننشينيم.
- هالهی عزيز در سرزمين آفتاب در چند روز گذشته خستهگی ناپذير و بیوقفه برای لغو حکم اعدام افسانه نورزی تلاش کرد که به سهم خودم از او تشکر میکنم.
- مقالهی "همه برابرند بعضیها برابرترند!" در وبلاگ خانم شادی صدر، نسخهي پيش از چاپ، بسيار خواندنی است.
- هر چند ماجرای افسانه نوروزی درناک است اما زير قلم طنز خانم رويا صدر که بیبیگل را مینويسد اين موضوع نيز به طنز تلخی نوشته شده است.
وبلاگها در مبارزه برای لغو حکم اعدام افسانه نوروزی تنها نبودند و سايتهای مختلف هم در اين زمينه فعال بودنند. من اين سايتها را ديدم:
سايت زنان با مقالههای متعدد در اين زمينه سنگ تمام گذشت.
- سايت روزنه که بسيار فعال بود.
- ديدگاه با: نامه 40 نماينده زن مجلس ايتاليا مبني بر فشار بر جمهوري اسلامي براي لغو حکم اعدام افسانه نوروزی
- ايران نبرد با لينک به طومار سرزمين آفتاب عزيز!
- نشريهی الکترونيکی فروغ
- گويا با درج چنيدن مقاله در بخش زنان.
امروز مصادف است با روز لغو حکم اعدام در سازمان ملل و اهدای جايزهي نوبل صلح به شيرين عبادی هر دو را به فال نيک بگيريم و آزادی افسانه نوروزی را آرزو کنيم.
چهگوار زندهتر از هميشه!
ال چه گوار که از افسانههای قرن بيست محسوب میشود در 8 اکتبر سال 1967 در بولويوی دستگير شد و به فرمان گردانندهگان کاخ سفيد روز بعد بر خلاف تمام معاهدات بينالمللی بدون محاکمه تيربارن شد.
وبلاگهای مختلفی دربارهی چهگوار در اين روزها نوشتند که من اينها را ديدم:
- آقای کا!
- ضمير سرخ که معمولا مناسبتهای مختلف را مینويسد در بارهی چهگوار و سهراب سپهری و البته خيلیهای ديگر مطالب مختلفی نوشته است.
- آرمين عزيز هم عکسی از چهگوار با سيگار برگ اشتهابرانگيز هاوانا چسبانده سر در وبلاگاش. اينقدر اين عکس مزه داد که با دوستی رفتيم و در سوپرمارکت جامجم سيگار برگ هاوانای درج يک چاق و چله گير آوردی و دو تايی کشيديم... جاتون خالي خيلی مزه داد! دوستان پولدار هم نعمتی هستندها!
اتحاديه جوانان سوسياليست چندين مقالهی مختلف دربارهی چهگوار نوشته است.
- با آن همه سلاح، با آن همه ستوه در اخبار روز
فروغ يکساله شد.
نشريه الکترونيکی فروغ يکی از نشريات مورد علاقهی من است که توسط چند دوست بدون ادعا تهيه میشود. از نخستين شماره تا کنون نسبت به من لطف داشتهاند و نشريه را برایام ارسال میکردند و من هميشه برسرخوانگستردهشان نشستهام و عذاهای خوش رنگ و بو تناول کردهام بودن اين که دستی بالا بزنم و کاری انجام دهم... حالا که اين دوستان دارند يکسال میشوند به ديدارشان برويد و خسته نباشيد نثارشان کنيد.
شهاب جان به تو و همهی دوستان تبريک میگم! چند وقت پيش رفته بودم تالار قشقايی ياد تو و فروغ افتادم! اميدوارم هميشه موفق باشيد.
نفس عميق
اين روزها فيلم نفس عميق ساختهی پرويز شهبازی در چند سينمای تهران به نمايش در آماده است. فيلم نفس عميق که سال گذشته توقيف بود با تلاش چند سينماگر و حذف پلان کوتاهی از توقيف بيرون آمد و به صورت محدود در سينماهای تهران نمايش داده شود و به صورت بسيار محدودی آنونس آن از تلهويزيون پخش شد. هر چند نهادهای رسمی کشور به اين فيلم بیاعتنايی کردنند اما فيلم تا حدود زيادی توانست مخاطبين خود را پيدا کند. در وبلاگ نفس عميق که توسط لورکای عزيز تهيه میشود میتوانيد نقدهای که در وبلاگهای مختلف در بارهي اين فيلم نوشته شده است را بخوانيد.
من قول داده بودم در مورد نقش کارکردی دوقلوها در نفس عميق بنويسم دیشب با دوستی قرار بود برای دومين بار اين فيلم را ببينم اما وقتی به گيشهی سينما عصر جديد رسيديم 5 دقيقه بود که فيلم شروع شده بود و گيشه بسته شده بود.
به هر حال اگر بار ديگر فيلم را ديده بودم دقيقتر میتوانستم در موردش بنويسم.
کل فيلم با فلاشفورواردی که در آن جنازهیی با پليور آبی و جسد ديگری با موهای بلند که معلوم نيست مرد است يا زن آغاز میشود ما همواره منتظر هستيم با عوض شدن پليور از تن کامران به تن منصور يا موهای بلند کامران و بعد پيدا شدن آيدا به فاجعه برسيم اما در نهايت آيدا و منصور از کنار آن حادثه میگذرند... در واقع ما با دو داستان و دو سرنوشت دوقلو روبهرو هستيم سرنوشت آيدا و منصور که هنوز قابل نجات دادن است و داستان آن زوجی که در سد کرج غرق شدن و احتمالا سرنوشتی کما بيش شبيه سرنوشت آيدا و منصور داشته اند. به نظر من شهبازی با قراردادن آن دوقلوها دارد به ما میگويد فريب نخوريد من دو داستان مختلف را دارم به شما نشان میدهم. در مورد ديالکتيک دو جنسی نفس عميق بحث مفصلی میشود کرد که خب حتما بايد فيلم را يکبار ديگر ببينم... بار اول معمولا خود را به دست فيلم میسپارم در ديدن دوباره و چند بارهی فيلم خوبی مانند نفس عميق کم کم فيلم به دست من سپرده میشود.
وبلاگگردی در يک دقيقه!
- پاگندهی عزيز تغيير قيافه داده البته پاش همچنان گندهاست اما خوب سرووضعاش خيلی بهتر شده! ضمنا پاگنده جان خيلی خيلی از لطفات متشکر و ممنون هستم!
- آيا تا بهحال به دماسنج وبلاگستان سر زديد؟ نزديد؟ خب اشتباه کرديد! دماسنج جای خوبيه برای اينکه ببينيد وبلاگستان دست کيه. اگه الان سری بزنيد خواهيد ديد وبلاگستان توسط شيرين عبادی و افسانه نوروزی فتح شده است.
- زهرخند را از دست ندهيد!
October 10, 2003 01:25 PM
|
Comments (86)
|
TrackBack (3)
پنجشنبه، 10 مهرماه 1382 | October 02, 2003
●
سردبير: خودش
دوسالهگی حسين درخشان نشان میدهد که ما چقدر زود رشد کرديم وبزرگ شديم چه کسی باورش میشود حسين درخشان دو سال پيش آرزو داشت روزی برسد که صد وبلاگ فارسی وجود داشته باشد و حالا بعد از دو سال وبلاگهای فارسی به هزاران رسيده است. پس مبارک باد اين شور و شعور ما!
من مانند بسياری از وبلاگنويسهای اوليه وبلاگ را از "سردبير:خودم" آموختم و نخستين "قالبها" را از آن دريافت کردم هر چند با نام "حسين درخشان" پيش از آن آشنا بودم و ستون او را در روزنامههای پس از دوم خرداد میخواندم.
حالا که حسين درخشان عزيز دوسالهگی خود را با فراخوان دربارهی خودش جشن گرفته است ديدم اگر به سوآلاتاش پاسخ ندهم دينی را که با آموختن وبلاگنويسی بر گردنام دارد ادا نکردهام و چون مطلبام از 150 کلمه بيشتر شد در اينجا نوشتم.
"سردبير خودم" را معمولا میخوانم "زبان" آن مانند محتوایاش انعکاس دهندهی نسل جديد روزنامهنگاری است که پس از دوم خرداد به وجود آمد و از آن جدا شد. زبان خام است و ديدگاههای سياسی اجتماعی نيز قواميافته و شکل گرفته نيست. آنها طبقهی متوسط شهری را نمايندهگی میکنند. به همين دليل از سويی مدرن هستند و از سوی ديگر واپسگرا! مدرن هستند زيرا تحول کشور و آزادسازی آن را از يوغ فرهنگ و خردهفرهنگ فئودالی میخواهند و واپسگرا هستند زيرا در مقابل تمدن غرب عموما حالت منفعل و غير منتقد دارند.
به هر حال "حسين درخشان" را در بسياری از موضعگيریهایاش صادق میدانم مصلحتانديش و نانبهنرخ روزخور نيست.
حسين درخشان خوب است چون جای خودش نشسته است. اگر همهی ما سعی کنيم جای خودمان بشينيم اوضاع جهان بسيار بهتر از اين که هست میشد. مسلما اگر به جای او بودم میشدم "شبح" خوشحال هستم که وبلاگستان دو تا "شبح" ندارد و به جای آن يک "شبح" و يک "س:خ" دارد.
اميدوارم در آيندهی سياسی کشورمان ياد بگيريم در کنار هم و بدون تفنگ کشيدن به روی هم و با احترام به عقايد هم زندهگی دموکراتيکی را تجربه کنيم.
و اما در بارهی نام "سردبير:خودم":
اين نام هرچند در برخورد اول اشاره به آزادی در نوشتن دارد اما حقی را ار سردبيران خوب ضايع کرده است. بسياری از نويسندهگان جوان مديون سردبيران آزادانديشی هستند که به آنان نوشتن را آموختهاند يکی از برجستهترين سردبيران روزنامهنگاری در کشورمان احمد شاملو است او در طول حيات مطبوعاتی خود چند دوره مجله از خود به ارمغان گذاشت که بدون سردبيری او بیشک خلای بزرگی محسوب میشد و بسياری از نويسندهگان خوب کشورمان در همان مجلهها به بار و بر نشستند. شايد نام "مديرمسئول:خودم" محتوای بهتري را منعکس میکرد. هر چند "سردبير:خودم" نام زيباتری است.
پ.ن: دشمن به اين چاپلوسی نوبره والا!
October 2, 2003 10:22 AM
|
Comments (25)
جمعه، 4 مهرماه 1382 | September 26, 2003
●
وبلاگگردیی وبلاگگردها
امينه لاول آزاد شد! او سنگسار نمیشود! خوابخوش ما تعبيری خوشتر يافت و اکنون میتوانيم پيروزی بر ارتجاع را به هم تبريک بگوييم اما در نيجريه چه میگذرد؟ احتمالا نيروهای مذهبی افراطی اين را دخالت بيگانهگان در کشورشان میدانند و از اين که چشم آبیهای کافر دين آنان را به خطر انداخته است به خشم خواهند آمد و کشتن امينه را نمادی برای مبارزه با امپرياليسم و استعمار برخواهند شمرد و اين طلسم شوم عقبماندهگی مردمی است که دشوت و دشمکن خود را نمیشناسند و نيامختهاند که دشمن دشمن ما دوست مانيست و دوست دشمن ما هم الزاما دشمن ما نيست... به اميد آگاهی جهانی که مردم جهل زدهی قدرتمندترين کشور جهان آمريکا بيش از هر کسی محتاج آن هستند!
راستی يک نکته را فراموش نکنيد. اصلاحطلبان وطنی ما میگويند سنگسار بد است بايد امينهها را تيرباران کرد! ببينيد تفاوت ديگاه جهانی با ديدگاه اطلاحطلبان وطنی چقدر دورست ما برای آزادی امينهها تلاش میکنيم و آنان برای تغيير روش کشتن آنها!
وبلاگگردیهای زنجيرهيی!
گلکوی عزيز مدتی است که وبلاگگردی میکند و ما را به سرزمينهای دور دستی میبرد هر جا سخن از آزادی انسان است گلکو هم هست با قامتی برافراشته و حنجرهیی فريادگر!
اگر اين وبلاگگردیاش را نخوادهايد توصيه میکنم بخوانيد لينکهای بسيار خوبی آنجا خواهيد يافت!
آيندهی وبلاگگرد!
آيندهی عزيز که اين روزها با انرژی و شور در نظرخواهیها حضور پيدا کرده است تا رنگ تازهیی به وبلاگستانمان بزنند قرار و مدار گذاشته که روزهای شنبه وبلاگگردی کنه! اگه جهودای افراطی کلشو نکن! که چرا شنبه کار میکند حتما و کار و کاسبیاش خواهد گرفت! شنبهنامههای او هم خواندنی است. برای اين دوست عزيز آرزوی موفقيت میکنم و تا فردا لحظهشماری میکنم برای خواندن شنبهنامهی اين هفتهاش!
زنانههای گاهگرد!
اين که مهشيد عزيز وبلاگگردی بنويسه ديگه واقعا نوبره! خوشبهحال فمينيستها حتما ديگه سرتاسر وبلاگستان اگه خانمی متشخص بر سر آقایی متجاسر! بکوبد کوس رسوایی آن آقا در وبلاگگردی مهشيد نواخته خواهد شد پس به آقايان متجاسر توصيه میشود سوراخ موش خريداری کنند که به زودی سوراخ موش گران خواهد شد!
همآنجور که انتظار میرود مهشيد عزيز فقط خانمها و آقيان همجنسگرا را مورد عنايت قرار داده است و تمام لينکهای بسيار خوباش فقط به اين دو مقوله پرداخته شده است و از اين نظر خوبه که تخصصيه! ولی مگه ما دل نداريم ما که دوست داريم در لينکهای زنانه جا بگيريم! زن شدن که از مون برنمیآيد شايد بايد بريم همجنسگرا بشيم تا "آنان که خاک را به نظر کيميا کنند" گوشهی چشمی به ما کنند! اونم ديگه بعد از اين همه سال و داشتن دو فرزند از دو جنس مختلف کمی دير هنگام است همين که سيبلمون را ترشيديم کلی کسر لاتی داشت! برو بچ کلي اخم و تخم نثارمنون کردن!
خلااصه مهشيد جان يه تبصره بزن ما رو هم اون گوشه کنارها جا بده!
يکشنبهنامههای يک درميان!
حسين درخشان عزيز هم که از چندی پيش يک هفته در ميان يکشنبهها وبلاگگردی میکند و ما را محظوظ میکند! وبلاگگردی س:خ لطف ديگری دارد زيرا با توجه به اين که اين وبلاگ جزو پربينندهترين وبلاگهاست معرفی وبلاگی در آن سرنوشت هيت و ويزيتش رو دگرگون میکنه! هر چند بعضیها نمک میخورن و نمکدون میشکنن!
وبلاگ عمومی
وبلاگ عمومی هم دوباره فعال شده که خب حتما میرويد میخونيد! اميدوارم اينبار ديگه بدون زيگزاگ رفتن به راهشون ادامه بدن!
ونوسی و مريخی يا همون تاريخ شفاهی هم کلی وبلاگگردی کرده و لينکهای جوراجور داده! خودش بهم گفت در گوشام!
گفتن نداره اما حتما میدونيد که پنگفليديش عزيز! شروع به نوشتن کرده اونم به شدت و حدتی! خوشبهحال پيام! اگه شيده فقط بنويسه و به گوش پيام استراحت بده حتما زندهگیشون تا ابد دوام خواهد داشت!
هر چيزی استثنا داره!
خيال نداشتم امروز بيش از اين وبلاگگردی بنويسم! اما خب حيفام آمد اين نوشتهی گلناز عزيز را معرفی نکنم! حتما حتما بخونيدش برایتون لازمه! نوشتهی نسبتا بلند او اينگونه آغاز میشود:
"روي سنگي كه بر مدفنش قرار گرفته تاريخ فوت را 6 شهريور 67 نوشته اند . براي من فرقي ندارد كه بر آن سنگ چه نوشته شده باشد چون شك دارم بر زير آن كپه ي خاك كسي خوابيده باشد كه من فقط از پشت شيشه ها ديده بودمش . اين سنگ فقط به درد مامان و مامان بزرگ مي خورد كه به آن خيره شوند و آرام اشك بريزند و نفريني نثار قاتلينش .
به اصرار او هر چند هفته يكبار مامان و مامان بزرگ من و خواهرم و پسرخاله ام را به ملاقات مي بردند . هنوز صداي زنگدارش در گوشم است وقتي احول درختها ي گيلاس و گلهاي آفتابگردان و گربه ها و كبوتر هاي حياط خانه ي پدربزرگ را مي پرسيد."
بسيار زيبا و جاندار نوشته شده است اشک به گونه نمیافشاند خون در رگ جاری میکند.
يه راستی ديگه! پارسال همين موقع در مورد لايحهی اختيارات رئيسجمهور نوشتم! می دونيد يه سال گذشت! واقعا اين خاتمی نوبره بايد مجسماش را درست کرد به عنوان مجسمهی بلاهت در دروازهی ورودی مملکت نصب کرد!
September 26, 2003 01:10 PM
|
Comments (32)
جمعه، 21 شهریورماه 1382 | September 12, 2003
●
وبلاگگردیهای آدينه
جايزهی ادبی بهرام صادقی.

به همت سيدرضا شکراللهی عزيز نويسندهی وبلاگ خوابگرد و چند نويسندهی سرشناس ديگر مسابقهی اينترنتی داستان کوتاه به نام نويسندهی برجستهی سرزمينمان بهرام صادقی در جريان است. برای شرکت در اين مسابقه و آگاهی از شرايط آن میتوانيد به صفحهی مخصوصی که در خوابگرد تشکيل شده است مراجعه کنيد. به اين دوستان خسته نباشيد میگوبيم اما متاسفانه يکی از شرايط مسابقه که اعلام میکند شرکتکنندهگان در مسابقه بايد نام واقعی خود را بنويسند موجب میشود علیرغم ميل باطنیام برای شرکت در اين مسابقه (جدا از اين که چيز در خور مسابقه داشته باشم يا نه) نتوانم در آن شرکت کنم. البته همين نکته موجب میشود که عملا اين مسابقه تفاوتی با ساير مسابقهها نداشته باشد جز اين که شرکت کنندهگان داستان خود را با ايميل ارسال کنند يا خوانندهگان بتوانند از طريق نظرسنجی اينترنتی داستان برگزيدهی خود را انتخاب کنند هر چند همين تفاوت بارز و غيرقابل اغماض است اما اميدوارم قيد "نام واقعی" برداشته شود و به جای آن مثلا "داشتن سايت اينترنتی" يا "وب لاگ" قرار داده شود تا افراد نتوانند به نامهای مختلف در اين مسابقه شرکت کنند. به هر حال برای اين دوستان آرزوی موفقيت میکنم و به قول معروف صلاح مملکت خويش مردمان دانند.
گليهمرد هميشه سرسبز!
وقتی خسته و مايوس و غمگين هستيم و میخوايم انرژی بگيريم چه جايی بهتر از گيلهمرد اما وای به وقتی که اين دوست نازنين هم ديگر خسته شده باشد. دوستان کمک کنيد نگذاريد گيلهمرد خسته شود. باور کنيد وبلاگستان بدون گليه مرد روح خود را از دست میدهد. گيلهمرد عزيز! ما همه زجر میکشيم اما بايد تحمل کنيم تا اين فضا را دوستانه کنيم. پنجاهسال گذشته هميشه لومپنها بر اين سرزمين حکومت کردند چارهيی نيست بايد سرنوشتمان را عوض کنيم بايد صبورانه و مقاوم با لومپنيسم مبارزه کنيم.
دوستان عزيز!
راستاش را بخواهيد میخواهم وبلاگردیهای آدينه را برای مدتی تعطيل کنم. به چند دليل:
1- متاسفانه اين روزها دلودماغ وبلاگگردی ندارم.
خب ديگر گمان میکنم دليل ديگری لازم نباشد.
مطلب بالا را هم چند روز پيش نوشتهام.
اينجوری بهتره بذاريد وبلاگگردی برام عادت هميشهگی نشه...
September 12, 2003 05:20 AM
|
Comments (30)
جمعه، 14 شهریورماه 1382 | September 05, 2003
●
وبلاگگردیهای آدينه
زنان يکساله، رهنوردان صد ساله
"خانم ها و آقايان
اجازه بدهيد بدون اجازه کسی در اين فرصت کوتاه دات کام از طرف مادرم خانم حوا به چشيدن ميوه ممنوعه اعتراف کنم.من زيباترين و زنانه ترين ديوانگی دنيا را مرتکب شدم."
اين دومين پاراگراف از متن يکسالهگی "زنان" است. سايتی که تلاش کرده است بخشی از حقوق زنان ايرانی را که بتوان بهصورت نيمه علنی و نيمه قانونی (به گواه عکسهایتان در جشن يک سالهگی) مطرح کرد، مطرح کند و انصافا در اين راه موفق بوده است.
در آخرين پاراگراف اين متن میخوانيم:
"خانم ها و آقايان
يک زن روشنفکر جهان سومي با شما صحبت میکند
من به خاطر به دست آوردن همين فرصت دات کام تهمت ها شنيده ام، بازداشت شده ام،شلاق خورده ام، سنگسار شده ام از حقوق يک انسان محروم بوده ام تا به شما بگويم خداوند ما را نه سنگ و نه درخت که انسان آفريد و انسان بر دو گونه است: زن و مرد"
هر چند پسنديده نيست در جشن تولد دوستی رفت و بهجای گل و لبخند نيش و کنايه و انتقاد برد، اما در دوستی هيچچيز نپذيرفتنیتر از بیصدافتی نيست. پس صادقانه میگوييم نه دوستان عزيز: اگر بپذيريد که خداوند انسان را آفريده است آن هم به دو گونهی زن و مرد بايد بپذيريد که او اصلاح است برای تعريف اين تمايز؛ پس آنچه شارع مقدس برای اين تمايز حکم داده است عين عدل است. هم آن گونه که به شما اجازه داده شده است ميوهی درختی را از جاناش جدا کنيد و تناول کنيد همان گونه که به شما اجازه داده است ران مرغ به نيش بکشيد و بر استر و اشتر بار بنهيد، مردان نيز برتر از زنان آفريده شدهاند اين دو گونهی انسانی حقی بر يکديگر دارند که اين حق را پيامبران الهی از سوی خداوند که به اعتقاد شما آفرينندهی انسان زن و انسان مرد است ابلاغ کرده است. پس بر حکم خداوند گردن بنهيد و مانند زنان مومن تمايز خود را بپذيرد و با حکم الهی که "آفرينندهی شماست" گردن نهيد.
البته راه حل ديگری هم داريد. بپذيريد که انسان خود خالق خويش است و آفرينندهيی جز خود ندارد و قوانين زندهگی اجتماعیاش را، خود به اکثريت، بايد ابداع کند. بپذيريد انسان بر يک گونه و نوع است و نژاد و رنگ و طبقه و مرزهای سياسی و زبانی و فرهنگی و صد البته جنسی انسان را گونه گونه تعريف نمیکند. به هبوط تاريخی انسان بايد خاتمه داد و او را از "خدا" گرفت و به "خود" بازگردان، من را به خودم، تو را به من، و ما را به ما، تا اين کرهی خاکی بیمرز و طبقه و رنگ و نژاد و جنس... اندک جايی برای زندهگی باشد.
تولدتان مبارک و رنجتان مشکور باد. به اميد روزی که با چهرهیهای خندان و گلی در دست به استقبال مدعوين جشن تولدتان بياييد! نه با دمپايی و دهانبند!
راستی وقتی به جشن تولد اين دوستان رفتيد فراموش نکنيد که صفحهی يادبودن آن را امضا کنيد.
سلسله جبال شاملو
چند وقت پيش نامهیی از منصور حکمت در بارهی شاملو در نشريه جوانان ح.ک.ک. چاپ شد که بعضی از دوستان و علاقهمندان شاملو را خوشنيامد. خواندن اين نامه البته مرا نيز ناراحت و متاثر کرد. نه از آن رو که به شاملو توهين شده بود يا قدر و منزلت او کوچک شمرده شده بود، يا فهمی نادرست از او ارائه شده بود... زيرا شاملو بزرگتر از آن است کسی بتواند به او ضربه بزند تنها کسی که توان ضربه زدن به شاملو را داشت خود شاملو بود با اين حال خودش هم نتوانست به خودش ضربه وارد کند و سرانجام اين که حسرت يک آخ را بر دل دشمناناش گذاشت و بیآنکه بر استبداد و ارتجاع سرخم کند تا آخرين نفس انسان بود و انسانی زيست و انسانی مرد. مرگ او خواب خفاشان شب را آشفته کرد و بر دوش دههاهزار زن و مرد و پير و جوان در کنار مقتولين قتلهای زنجيری آرام گرفت. راديو تلهويزيون لاريجانی، رئيسجمهور محبوب! و سلطنتطلبان افراطی و متاسفانه ح.ک.ک. تنها کسانی بودند از شاملو هيچ نگفتند و مرگ او را به سکوت واگذاشتند. مسلما هر جريان و تفکری که درصد اعضا و هوادارناش از دو در صد مردم ايران تجاوز کند چارهيی ندارد جز اين که بر آستانه شاملو سر خم کند و از اين شيرآهنکوهمرد به نيکی ياد کند. همهی اينها را نوشتم که بگويم آرش در ضمير سرخ دربارهی نامهی حکمت و نامهی شخصی به نامه اسد حکمت کلی نوشته و از من گلايه کرده که چرا به آن نامه پاسخ ندادم... واقعا فرصت نشد که پاسخ بدم! بلاخره منصور حکمت کم آدمی نبود که بشه پاسخ دادن به او را ساده و دم دستی تلقی کرد هر چند پاسخ آرش نشان میدهد نام کسی نبايد موجب هراس ما بشود بخصوص وقتی نامهای بزرگ مطالب کوچکی مینويسند.
يه جور نگاه ديگه به تکنولوژی
پدرام عزيز در مورد قطع برق در آمريکا و در ساير کشورها از جمله کشور ما مطلبی نوشته که البته ميرويد و میخوانيد در انتها از قول دوستی نتيجهگيری میکند که کمیبا آن چونوچرا دارم. پدارم مینويسد:
"در كشور هايي كه سيستم هاي ارايه دهنده اين خدمات نهاد هاي حكومتي هستند، در حقيقت مردم به حكومتي وابسته ميشوند كه سوييچ امكانات را در دست دارد و ميتواند با ON,OFF كردن آن به سرعت بر زندگي ميليونها نفر تاثير مستقيم گذارد. "
بايد به پدارم عزيز بگويم پدرام جان تاريخ درست خلاف اين موضوع را نشان می دهد اصولا رشد تکنولوژی با رشد دموکراسی تابعی يک به يک را تشکيل میدهد. رشد تکنولوژی همواره هم راه با رشد آزادیهای سياسی و دموکراسی بوده است. اين که با آن و آف کردن برق و آب و گاز و مخابرات... زندهگی ميليونها انسان آشفته میشود حرف درستی است اما فراموش نکن قبل از آن امنيت خود اين نظامهای توتاليتر مورد مخاطره قرار میگيرد به همين دليل آنان با تمام توان خود برای آسيب نديدن اين شبکههای حياتی تلاش میکنند.
برای اين که حرفام کامل شده باشه بايد بگم تکنولوژی و نوع فرماسيون اجتماعي ارتباطی دوسويه با هم دارند و زمانی که فرماسيون اجتماعی خاصی مانع رشد تکنولوپی بشود در واقع دارد بر کوس مرگ خويش مینوازد. و سرمايهداری اکنون سد راه پيشرفت تکنولوژی شده است که بحثاش اينجا نيست!
آهنگهای قديمی را دريابيد.
دوست عزيزی که وب لاگ بسيار خوب و شنيدنی و البته خواندنی آهنگهای قديمی ايرانی درچار مشکل شده است و به بهانهی کپی رايت ادامهی کار برایاش دشوار شده است. البته عمل اين دوست عزيز به دلايل بسياری ناقض کپی رايت نيست. از جمله اين که اکثر شرکتهای ارائه دهندهي اين موسيقیها ديکر وجود خارجی ندارند و ضمنا بيشتر اين آهنگها در داخل کشور امکان نشر ندارند و يکی ديگه اين که کيفيت ارائه شده در اين وب لاگ عمدا پايينتر از کيفيت واقعی انهاست... خلاصه بهانه کردند برای اين که آهنگهای خاطره انگيز خود را نشنويم. اميدوارم دوستانی که در خارج از اين ايران فضای اينترنتی قابل توجه در اختيار دارند به اين اقدام فرهنگی کمک کنند . برای اين که از اصل و فرع موضوع سر در بياريد حتما بايد با اين وبلاگ سربزنيد. اما در کنار اين وبلاگگردی خوبه از ولگردی خودم هم بنويسم. چند شب پيش در رستورانی شام صرف میکرديم که ارکستر زندهي رستوران اول آهنگ مشتی مش ماشاالاه و بعد نماز فروغي را خوند و البته به جای "نماز" گفت "نياز" بعد از ضرف شام پيش آن خواننده رفتم و گفتم. چرا نگفتی "نماز" و او گفت من از فروغی "نماز" نشنيدم. قرار شد فردا شب براش ببرم که بردم و همهی اينها را مديون اين دوست ناشناس بسيار عزيز هستم. آن خواننده قول داد از آن شب به بعد اين اهنگ را با "نماز" بخونه! نشونیشو نمیدم تا هم دل شما بسوزه هم کون اماکن!
دختران خاکسترنشين!
هميشه از بچهگی به اين ماجراهای سنيدرلايی مشکوک بودم. افسانههای سطحی که برای به رويا بردن خاکسترنشينها ابداع شده است و کارکردی ندارد مگر برای سرکوب تمايلات برابرطلبانهی آدمی.
سولانژ عزيز مطلب خوبی در اين باره نوشته و موضوعی را از يوگ نقل کرده که بسيار جالبه. سولانژ مینويسه:
"داستان سيندرلا نگاه کنيد ... دختر زيباي خوب فقير در نهايت به وسيله شاهزاده انتخاب خواهد شد .. دخترها در کودکي اين صحنه ها رو مي بينند و توي ذهنشون فرو مي ره که اون ها هم شاهزاده ای دارند که جایی منتظر اون هاست! .. اما متاسفانه واقعيت دنيا و زندگي واقعي با داستان خيلي فرق داره ... براي دخترها اين يک کشف شوک آوره که هيچ شاهزاده اي وجود نداره که بياد و اون ها رو ببره .. مي خوام از نظر روانشناسي بگم که وقتي دخترها منتظر کشف شدن از طرف شاهزاده شون تو دخمه ها به سر مي برند و رنج رو تحمل مي کنند .. تا آخر عمرشون منتظرند ... حتي اگر ازدواج کنند و حتي همسر خوبي هم داشته باشند در پنهان ترين لايه ناخودآگاهشون به شاهزدشون فکر مي کنند ..."
افسوس که سولانژ عزيز منبع مورد اشارهی خودش از يوگ را ننوشته!
وبلاگگردیهای يکدقيقهيی
- اگر می خواهيد بدانيد بر ما چه گذشته است و چه میگذرد. گلکو را بخوانيد.
- به حق آرزوهای نشنيده! "چقدر سخت است وقتی که زندگی جدی ميشود ای کاش زندگی سراسر شوخی بود ...." اينو کيميای عزيز آرزو کرده البته يه دوبيتی و يه عکس قشنگ جدی هم بالاشه! میگه!
- هليای نازنين باز زده تو جادهی عشقهای از سر ياس که مثل هميشه خواندنی و چشيدنيست!
- گولی قات زده بدجور! هی بروبچهای قديمی گولی تونو کشتن شما نشستين!؟ بريد از دست بلوريا نجاتش بدين! مگه ما چند تا گولی داريم! مثل اين که مشهدهای عزيز بعد از کشتن امام رضا در هزار و دويست سال پيش تصميم گرفتن گولی رو شهيد کنن تا بازار شمع و شمعدزدی تعطيل نشه! حالا از اين شوخیها گذشته من دوسالی در مشهد ساکن بودم، حوالی فلکهی ضد، جز خوبی از مردم باصفای مشهد چيزی نديدم و از همون موقع هم يه دوست نازنين پيدا کردم که با هيچی عوضاش نمیکنم. ولی با همهی اين حرفها نويد گولی ما خيلی نازنين و دوستداشتنيه به ظاهر خشنش(!) نگاه نکنيد دل پرمهری داره...
- سارای عزيز هم شهريوری است و ما خبر نداشتيم. سارا جان تولدت مبارک. با هوش که معلوم بود هست، با صفا و با سواد هم که از نوشتههاش پيدا بود حالا هم که عکسشو انداخته تا آخرين آس را رو کنه! زنده باشی و هزارساله شی!
- شاهد عزيز، بخشهایی از يکی از اشعار بسيار مورد علاقهی مرا از شاملو نوشته البته با جملاتی از خودش نمیگم کدوم شعر تا بريد و بخونيد! (شبح به اين بد جنسی نوبره که نيس هيچ شورش رو هم درآورده!)
- مهندس سعيد عزيز يه عکس جالب چسبونده تو وبلاگاش! (اون خانمه را نمیگما!) عکس يه آدم آشنا انگشت به دماغ و شست توی چشم!
- چی؟ تا حالا بالای ديوار نرفتيد! آخ آخ آخ... زودباشيد همين الان بريد. کافيه اينجا را کليک کنيد!
- سنبل رومی که يه دفه غيبش زد دوباره اومد و يه خودی نشون داد و باز رفت! سنبل به اين رومی نوبره والا!
- همه را برق میگيره ما رو مغناطيس! دوست عزيز متشکرم. اميدوارم لايق محبت تو باشم. کسايی که از فضولی دارن می ترکن اينجا را کليک کنن!
- بعضی ميزها گيرم گرد و يکنفره مثل قالی کاشون میمونن هر چی از سنشون بگذره قيمتیتر و خواستنیتر میشن! راستی فوريه کيه؟
- چای صد البته تلخاش خوبه و بر منکرش لعنت! اما چای تلخ نويس عزيز میخواد به نظرخواهی مطمئنی مجهز بشه! ناانسانه (گفتيم بگيم نامرد گفتيم خب شايد يه خانم میخواست کمک کنه! ضمنا کو مرد!) هر کی کاری از دستاش بر میآد و کوتاهی میکنه!
- بامداد نازنين! بامداد عزيز! هر وقت دل ام از غصه داره میترکه ميام سراغت تا يه چيز خوندنی و خنديدنی مهمونم کنی. نبينم که غصه داری! مادری که تو را بزرگ کرده است بیشک انسان بزرگی بوده است. يادش بهخير. مرتيکه را ببوس و به زندهگی سلام کن!
×××
توی نظرخواهی مطالب قبلی دوستان مختلف مثل هميشه به من لطف داشتن و مورد نوازش های مهربانانهشان قرار دادند که مرسی اما دوست عزيز به نشانی به نام ليلا يک کلمه نوشته بود که فکرم را به خود مشغول کرد: "دروغ گو" خواستم بهش بگم ليلا جان هذيان راست و دروغ نداره، هذيان هذيان ديگه! خوبه بالای نوشتام، نوشتم هذيانهای عاشقانه! به هر حال اگه راست بود الان دستانام تهی نبود قلبی تپنده در مشت داشتم!
×××
دوستان گويند سعدی خيمه بر گلزار زن
من گلی را دوست میدارم که در گلزار نيست!
×××
خودم زياد راضی نيستم از قديم گفتن المسافر و کل مجنون!
September 5, 2003 08:15 PM
|
Comments (53)
|
TrackBack (0)
جمعه، 7 شهریورماه 1382 | August 29, 2003
●
وبلاگگردیهای آدينه
ساز و سرنا در وبلاگستان
از آن زمان که بر اين آستان نهادم روی
فراز مسند خورشيد تکيهگاه من است
مگر به تيغ اجل خيمه برکنم، ورنه
رميدن از در دولت نه رسم و راه من است. (حافظ شاملو)
کی فکرشو میکرد خورشيد خانم نازنين و دوستداشتنی ما روزی در کسوت عروس بر سر سفرهی عقد بنشيند و "بله" بگويد! خورشيد را هميشه با "نه"هایاش میشناختيم و از شخصيت محکم و استوارش سرمست میشديم و اکنون از "بله"اش شاديم!
آشنایی من با وبلاگها با وبلاگ نويسیام شروع شد. آن روزها وبلاگستان کوچک و جمع و جور بود شهرک کوچکی بود که اگر چشم بصيرت داشتی در ناسيهاش میخواندی که بهزودی شهربزرگی خواهد شد، پايتختی از پايتختهای دهکدهی جهانی. در همان بدو ورود خورشيد بود که میدرخشيد و دوستانه و بیريا تازه آمدهگان را دست میگرفت و ياری میکرد و من نيز از اين ياریها بینصيب نماندم.
اميدوارم آن ماهيی که همراه اين خورشيد شده است اين را بداند که ماه و خورشيد در کنار هم زيبا هستند و اگر قرار باشد يکی ديگری را بپوشاند جز تاريکی نصيب نمیبرند. اميدوارم همراه خورشيد بداند که از همراهی آهويی تيزپا تنها کسی لذت میبرد که توان همراهیاش باشد. خورشيد را نمیشود در بند کشيد، کسوفاش ديرپا نيست، زندهگیبخشتر از خورشيد که را و چه را سراغ داديد؟!
برای اين زوج پرشور آرزوی زندهگییی سرشار میکنم. هديه من به آنها بيتی از حافظ برای عروس است و بيتی برای داماد:
نصيحت حافظ به عروس:
آن که پيشاش بنهد تاج تکبر خورشيد
کبريای است که در حشمت درويشان است.
نصيحت حافظ به داماد:
غيرتام کشت که محبوب جهانی، ليکن
روز و شب عربده با خلق خدا نتوان کرد!
ضمنا اميدوارم بحث عشق و ازدواج شبح را بخوانند و جناب داماد از زبان حافظ شاملو هر شب با خود زمزمه کند:
در نهانخانهی عشرت صنمی خوش دارم
کز سر زلف و رخش نعل در آتش دارم.
راستی مگه میشه عروسی خورشيد باشه و از پنگفلويدش چيزی نگفت! به او هم صميمانه تبريک میگم و باز حافظ است که میگويد:
نيست در شهر نگاری که دل ما ببرد.
بختم ار يار شود رختم از اين جا ببرد.
کو حريفی کش و مست، که پيش کرماش
عاشق سوخته دل نام تمنا ببرد؟
در خيال اين همه لعبت به هوس میبازم
بو که صاحبنظری نام تماشا ببرد!
پینوشت: امروز که اين نوشته را مینويسم پنجشنبه است فردا پاپليش میکنم! تا اومدم به پنگفلوديش عزيز تيکه و گوشه و کنايه بزنم! ديدم خورشيد عزيز نوشته پنگفلويديش هم بله! عجب! اون هم با کی پيام چرندياتی! بابا تبريک هزار بار!
ظاهرا اين آمار جعلی در مورد زيادتر بودن تعداد دختران نسبت به پسران سبب شده خانمها هولشن و تند تند "بله" بگن!
حالا از اين حرفها و شوخیها و خوشمزهگیها گذشته از صميم قلب برای اين چهار دلاور عزيز آرزوی روزهای بسيار شاد و سرشار میکنم.
اين آهنگ پستمدرن و پينکفلويدی را تقديم میکنم به اين چهار يار وبلاگی دوستداشتنی!
نام اين آهنگ هست:Mother_in_law
كودتاي ژنرال ها ، آخوندها و لومپن ها جزيرهی کرت مرا ياد فيلم توپهای ناواران و زوربای يونانی میاندازد. حالا که ديدم پولاد عزيز از جزيرهی کرت مینويسد قبل از هر چيزی ياد آنتونی کويين که در هر دو فيلم نامبرده بازی میکرد افتادم.
پولاد همايونی وبلاگ خواندنی خود سيپريسک را در جريرهی کرت مینويسد و در 29 مرداد مطلب خواندنی نوشته است به نام "کودتای ژنرالها، آخوندها و لومپنها" حتما خودتان میرويد و کاملاش را میخوانيد من هم تبرکا قسمتی از آن را نقل میکنم:"روز بيست هشت مرداد ۱۳۳۲ خيابانهای تهران به اشغال كسانی درآمد كه همواره و در هر حركت اجتماعی طرف قدرت را گرفته و مشام آنها بوی پول و قدرت را خوب می شناسد. اينها به خيابان آمده بودند تا با كمك ارتش و سازمان سيا ، دولت مصدق را سرنگون كنند. شاه كه خودش فرار را برقرار ترجيح داده بود و زير بال آمريكا در رم داشت تخم دو زرده اش را برای ملت عمل می آورد." در ادامهی اين مطلب پولاد عزيز به معرفی کتاب تمام مردان شاه نوشتهی ويليام کينزز پرداخته است.
بوی باران
عجب دنيای شلوغی شده وبلاگستان ما! از جشن عروسی فارغ نشديم بايد بريم جشن تولد! بوی بارون يک ساله شد! وقتی نوشتههایاش را میخواندم نمیدانستم با جوانی 16 ساله روبه رو هستم. (راستاش را بخواهيد میخواستم بنويسم نوجوان گفتم با آن دانش و احساس عميق با نوجوان که چه عرض کنم با پيری دانا طرف هستم!) نوجوانان و جوانان اين روزگار بدجوری قطببندی شدهاند بعضی آنقدر از روز و روزگار دور هستند و بيق تشريف دارند که حيرت آور است و برخی ديگر آنچنان با دانش و کمالات هستند که جز تحسين و تحير هيچ نمیتوان دربارهیشان گفت! اميدوارم هر روز که میگذارد از صف اولیها کاسته شود و به لشکر دومیها افزوده گردد! آمين.
الههی رزها
ياس، سرخوردهگی و خستهگی دارد کم کم مشخصهی نسلی میشود که با انرژی و شور به پاخواست تا سرنوشت خويش را بهدست گيرد ولی به او خيانت شد و بار ديگر بیپناه و زخمی و مايوس رها شد. هر وقت در وبلاگی که بايد پر از شور و سرزندهگی باشد ياس را میبينم و حضور خدايی موهوم را که هم پناه است هم پناهگاه احساس میکنم در جانام دردی جانکاه موج میزند و خود میگوييم: آيا وظيفهی خود را نسبت به نسل خواهران و برادران کوچکترمان به خوبی انجام دادم؟!
نوشتهی الههی عزيز را بخوانيد که از اعماق جاناش مینويسد:
"يه روز مياد که به ياد نمياري چي مي خواستي و چي بايد بخواي، از بابت مسئوليتهاي ظالمانه اي که خودت به گردن خودت گذاشتي خوشحال هستي و حتي يه لحظه نمي خواي به ياد بياري که داري مي ميري ، که ديگه مردي... مي دوي ، مي خندي، تلاش مي کني و موفق مي شي فقط براي اينکه از ياد ببري مردي ، حواست نيست و به رسم هاي عالم دامن ميزني ، فرعيات را خوش آب و رنگ مي کني تا الماس گم شده ات رو فراموش کني ، به روي خودت هم نمياري که نقش تو توي اين بازي چيه؟ آيا اصلا اجازه داشتي که اين همه چراغ روشن کني که ديگه نور الماس قابل تشخيص نباشه؟نه... ديگه کسي وقت نمي کنه گاهي به ياد بياره داره جنايت ميکنه ، شده جز قاتلان روح و قلب ... مخواي حرکت کني ، ديگه دلت فقط با ان يکاد مادر خوش نميشه ، پر شدي از همه چيز جز خودت ، دنبال يه چيزي مي گردي و وقتي پيداش نمي کني چنگ مي زني به روح بقيه ، هر روز و هر روز اين کار و مي کني ،بيشتر و بيشتر و خيلي زود ، زودتر از اوني که بشه تصور کرد يادت ميره قبلا چه جوري بودي !؟ عادت مي کني به تغذيه از ارواح زنده زمين ، نه ديگه از تو چيزي مونده و نه ديگه يه روح سالم و شاداب ... "
و نوشتهی او اعماق جانام را بهدرد میآورد. اين تهی شدن از خود همان ازخودبيگانهگی است که فلاسفهی مختلف به زبانهای مختلف بيان کردهاند و مارکس در چارچوب انديشههای اقتصادی و فلسفیاش آن را فرموله کرده است. در واقع هبوطی که انسان را انسان جدا کرد و به انديويدواليسم کشاند و "خدا" چون مخدری و مسکنی جاینشين "خود" شد. بازگشت "انسان" به "خود" درواقع نفی آن خدای موهومی است که جانشين "خود" شده است.
برای همهیمان و الههی عزيز و همنسالان پرشورش بازگشت به "خود" را از اين برزخ "بیخودی" آرزو میکنم.
شطحيات زينت
میدانيد که در فرهنگ ما شطحيات کفرگويیهای اهل ايمان است. يعنی کسانی که خدا را قبول دارند اما با او از سر کفر حرف میزنند و گاه درد و دل میکنند. البته شطحگويی در واقع برای فرار از مجازات کفرگويی بوده است يعنی گوينده به شکلی اشعار يا متون خود را بيان میکرد که کفرگويی از نهايت عشق يا ناز بنده به مولا باشد. هر چند عينالقضات و حلاج و بسياری ديگر جان بر سر همين شطحات گذاشتند اما بسياری ديگر چون باباطاهر جان بدر بردند. همين اين قيل و قال برای معرفی شعری از زينت عزيز بود که قسمتی از آن را برایتان نقل میکنم بیشک کامل آن را میتوانيد در وبلاگ نگاه بخوانيد:
"مادر! خدا به ياس و اميد آشنا نيست
او همچو بنده گان خودش بی نوا نيست
اعجاز قلب تو است ايمان محکمت
ورنه خدا، خدا است مشکلگشا نيست."
همچنان دکتر علی شريعتی
- بريد در بحر عنوان وبلاگ "اعترافات يک دانشجوی فريب خورده"! مهران عزيز در اين وبلاگ در بارهي دغدغههای خودش مینويسد و در هفتهی گذشته بحثهايی دربارهی دکتر شريعتی مطرح کرده است. اگر به اين مباحث علاقهمند هستيد و مايلايد با عقايد و افکار و احساسات نسل جوانی که هنوز به شريعتی و اسلام به عنوان دينی رهايیبخش نگاه میکنند آشنا شويد حتما سری به اين دانشجوی فريبخورده بزنيد! البته باور نکنيد بشود چنين جوانان آگاهی را فريب داد!
- نام وبلاگ نويد عزيز هم توجهام را جلب کرد: "دکتر فقط شريعتی" در آنجا هم در مورد شريعتی خواهيد خواند هم هرچی لينک مربوط به او در وبلاگ هست کنار صفحهی نويد عزيز آمده!
ـ در وبلاگ زنانه، مهشيد عزيز هم قال شريعتی را چاق کرده!
دو جوان افغانی زير آسمان فنلاند
رفته بودم به آسمان عزيز سر بزنم سر از افغانستان درآوردم! البته افعانستان افعانستان که نه! دو جوان افغانی که در فلاند زندهگی میکنند وبلاگ جالبی دارن به نام "افغانستان و فينلند"! ظاهرا افغانها به سرزمينی که ما میگوييم فنلاند میگن فينلند. اسم بقيه کشورها هم برام جالب بود و تازهگی داشت. مثلا به قسمتی از نوشتهی وبلاگشان توجه کنيد:"بازیهای جام جهانی فوتبال نوجوانان جهان (زیر ۱۷ سال) در فینلند ادامه دارد. این بازیها در چهار گروپ و در چهار شهر هلسنکی ، تورکو ،تامپره و لهتی در حال انجام است.
در گروپ اول این بازیها که در شهر هلسنگی برگزار میشود و در آن تیمهای نوجوانان کشورهای فینلند (میزبان) ، چین، کلمبیا و مکسیکو با همدیگر رقابت دارند تا هنوز دوباری برگزارشده و در بازی اول تیم کشور میزبان با نتیجه دو بر یک چین را شکست داده و در بازی دوم کلمبیا و مکسیکو مساوی کرده اند.
در گرو پ دوم و در شهر تورکوی فينلند، استرالیا ، کاستاریکا، تایجریا و ارجنتاین شرکت دارند که تاهنوز ارجنتاین دو بر صفر از سد استرالیا گذشته و دو تیم دیگر بدون گل مساوی کرده اند. بازیهای بعدی این گروه :
در گروپ سو م و در شهر تامپره فينلند تاکنو ن پرتگال چهار بر سه یمن را شکست داده است و کامرون و برازیل یک یک مساوی کرده اند. بازیهای بعدی:
در گروپ چهارم و د ر شهر لهتی تا هنوز امریکا شش بر یک کوریا را برده و اسپانیا و سیرالیون سه سه مساوی کرده اند.
گفتنی است تاکنون تیمهای فینلند ، امریکا ، پرتگال و ارجنتاین صدر نشین گروپها هستند."
مرسی از آسمان عزيز!
وبلاگگردیهای يک دقيقهیی!
- لورکای عزيز در اردیبهشت:يک عاشقانهی آرام، يادآوری کرده است که تا سالگرد درگذشت فرهاد چند روزی بيشتر نمانده است! راستی که رفتن فرهاد چه داغی بود بر دلهایمان در اين شبهای بیمهتاب!
-علیکوچيکهی دلتنگ ما که دلاش گشاد باد! با شور و شعور شروع کرده به واگو کردن تاريخ سرزمينمان. بیگمان مردمی که تاريخ ندارند هيجچيز نخواهند داشت!
- در مورد نوشتهی قبلیام میتوانيد به مقالهی خانم نادره افشاری با عنوان "رفتار حیرت انگیزاسلام با زنان" مراجعه کنيد. ايشان هر چند با ديد انتقادی اما به هر حال با احاديث معتبر و آيات قرآنی نشان دادهاند که در اسلام مردان نسبت به زنان برتری دارند.
- سارا خانم بی سرو صدا يک ماه ننوشت و حالا باز شروع به نوشتن کرده اون هم بیسروصدا! البته اگه اين شبح بذاره!
- تهوار عزيز پيشنهاد کرده بود لينکها را به نحوی قرار دهم که در صفحهی جديد باز بشه اما هنوز موفق به اين کار نشدم. شرمنده تا اون موقع لطفا راست کليک کنيد!
- شرنامه به اين ماهی نوبره والا! درشو که باز میکنی بوی عطر شاملو و بتهوون میزنه بيرون!
- بزرگداشت لوئيس بونوئل هم در خانهی هنرمندان برگزار شد البته من روز آخر نتونستم برم و تو وبلاگ اختصاصی هم چيزی نديدم. کاش بعد از نمايش فيلم نازارين جملهي معروف بونوئل در بارهی اين فيلم را نقل میکردنند! آخه بعد از اين که بونوئل اين فيلم را ساخت در مصاحبهيی از او پرسيدن آيا شما خداپرست شدهايد و او جواب داد خدا را شکر که من هنوز خدا را قبول ندارم!
به جوانان پرانرژییی که اين مراسم را برگزار کردند خسته نباشيد میگم!
- چه نشستهايد که گل کوی بسيار عزيز وبلاگگردیهای زنجيرهیی و وبلاگگردیهای ايکیثانيهیی راه انداخته! بشتابيد که غفلت موجب پشيمانی است!
- قابل توجهی بابک عزيز آقا نگاه کن ببين ساعت چند بهروز شده مطالب وبلاگگردی اين آدينه!
- لينکدادن به شکل احاديث اوليا: سايه را، سايه را، سايه را بخوانيد!
August 29, 2003 12:01 AM
|
Comments (39)
جمعه، 31 مردادماه 1382 | August 22, 2003
●
وبلاگگردیهای آدينه
پنجاه سال بعد از آن مرداد گران
نيم قرن از روزی که آمريکا با ارذل و اوباش چماقدار قعمهکش دموکراسی نوپای ايران را سرنگون کرد و آقازادهی زبون و وطنفروشی را تاج برسرنهاد و برسرنوشت مردممان حاکم کرد گشت. نيمقرنی که بر اين ملت جفاهای بسيار رفت. آمريکایی که امروز با ژست دموکراسیطلبی به ميدان آمده است آن روزگار سيستم جاسوسی خود را بهکار گرفت و با شريک مکارش انکليس با هزينهی کم کودتايی را به انجام رساندند که الگويی شد برای کوتاهای بعدی در شيلی و اندونزی و سراسر جهان. هر کشوری که میخواست آزاد باشد و خودسرنوشتاش را بهدست گيرد ناگاه با سازمان سيا و انتلجنس سرويس روبه رو میشد که شاهی يا مترسکی بر سرنوشتشان حاکم میکردند.
28 مرداد برای هميشه لکهی ننگی بر دامان آمريکاست و هرگز نمیتوان خود را از اين شرمندهگی نجات دهد که نيمقرن (اگر ماجرا به همين نيمقرن خاتمه پيدا کند!) سياهترين روز و روزگار را برای ملتی بهوجود آورد.
گلکوی از مفصل دربارهی 28 مرداد نوشته است. در قسمتی از نوشتهی او میخوانيم:
"سال 1354 اوج قدرت شاه بود. چه كسي فكر ميكرد كه او با آنهمه كبكبه و دبدبه و دستگاه عريض و و طويل و آن ساواك مخوف روزي سرنگون شود؟همين جناب كالين پاول در سال 1378 ميلادي چند ماه قبل از قيام ضد سلطنتي به ايران تشريف آورده بودند و توسط شاه از او و هيئت امريكايي پذيرايي درخشاني شده بود و حتي ارتش و نيروي هوايي مانور داده بودند تا قدرت و ثبات شاه را نشان بدهند. اما شاه چند ماه بعد سرنگون شد. حالا هم اگر صد تا امريكا و اروپا و كانادا و استراليا بخواهند از اين دولت قرون وسطايي حمايت كنند باز اراده مردم پيروز خواهد شد. "
سايهی سياه عزيز هم مفصل در بارهی کودتای سياه نوشته است که متاسفانه ظاهرا پريده اما مختصرش هم جالبه او در قسمتی از نوشتهی خود مینويسد:
"يک موضوع جالب چند سال پيش به همراه چند نفر رفتم احمد آباد (محل تولد تبعيد ودفن مصدق) اين روستا از قديم در مالکيت خاندان مصدق بوده و به نام احمد آباد مصدق معروف بوده وقتی ما وارد روستا شديم نوشته بود روستای احمد آباد کاشانی !!!!"
مريم عزيز هم در يک روزنهی سرد و عبوس مثل هميشه مصلب زيبای نوشته که با عبارت تموم میشه:
"اقاهه الان ديگه نااشنا نيست . اسم داره . من مي شناسمش . همه میشناسنش . مصدق رو میگم ...
بيست و هشت مرداد بود .
در زير اين کبود
در زير اين بلند
ما مردمان
با دست هاي زخمي و خون الود
نقشي کشيده ايم
هم رنگ افتاب
هم زاد زندگي
در زير اين بلند
ما کاکل سياووش و سهراب بوده ايم .
-----------------------------------------------------------------------------
پ.ن: شعر از زنده ياد پروانهی فروهر بود . چه شعربه جايي براي خود او نيز. "
حسين درخشان عزيز هم خبر "محض يادآوری بايد اعلام کنم که فردا از ساعت ۹ صبح، گردهمايی ويژهی کودتای ۲۸ مرداد در دنشگاه تورنتو و با سخنرانیها و پانلهای گوناگون برگزار میشود. (وبسايت رسمی سمپوزيوم)" داده. که خونديد يا خواهيد خوند.
حتما دوستان زياد ديگری هم دربارهی 28 مرداد نوشتن که متاسفانه من به دليل مسافرت نتونستم ببينم.
حزب جوانان زير آفتاب
روزی جمعی از مريدان نزد شيخ آمدند و گفتند:«يا شيخ!!!مدتی است که در شهر شلوار کوتاه رايج گرديده و دختران بسياری اين البسه بر تن می کنند.در مذمت شلوار کوتاه چيزی بگو تا دختران از پوشيدنش صرف نظر نمايند!»
شيخ ما خروشيد و گفت:«خاموش!!!که شلوار کوتاه را فايده بسيار است و من در مذمتش هيچ نگويم!!!»
گفتند:«يا شيخ!فايده اش چيست؟»
شيخ ما گفت:«چون دختران شلوار کوتاه پوشند،پسرها سر به زير گردند و پايين را بنگرند!!.چون پايين را بنگرند هم از گزند تير شيطان در امان مانند هم از شر چاله های خيابان که علما فرموده اند:
الا دختر که شلوارت بلند است بيا از کوچــــه ما هم گذر کن
برای حفظ من از شــر شيطان کمی شلوار خود کوتاهتر کن
پرنيان شفق
وبلاگ پرنيان از آن وبلاگهای خواندنی و در ضمن دوستداشتنی است که نخواندش موجب خسران است. او دربارهی کتاب و کتابخوانی متنی ساده و صريح و صادق نوشته که بر دل مینشيند حکما از دل برآمده است. و در آخر نوشتهاش وعده داده که:
"اگه کسی لذت کتاب خوندن رو فقط یکبار با تمام وجودش درک کنه،اونو با هیچ چیزه دیگه ای جایگزین نمی کنه. دوست دارم دیگران رو هم در لذت خوندن کتابایی که می خونم شریک کنم.به خاطر همین تصمیم گرفتم هر هفته کتابایی رو که می دونم ارزش خوندن دارن معرفی کنم تا بقیه هم استفاده کنن.
*آقای شکراللهی!فکر کنم دیگه می تونم بیام سایت خوابگرد رو با هم بنویسیم ها!:))"
بايد به عرض پرنيان عزيز برسونم که حتما اگه تا به حال به کتابدار سر نزده فوری فوتی بره بهش سر بزنه که داره پا نو کفش اون میکنه. کاشکی همهی ما در مورد کتاب مینوشتم.
راستاش پرنيان عزيز گفته به علت ويروسی شدن يک هفته ممکنه نتونه بنويسه من هم اين لينک رو دادم تا بلکم بنويسه و يک هفته تو خماری نمونيم!
دو شنبه۳/۶:ساعت۱۵نازارين(۱۹۵۸)/مستند عاليجناب بونوئل
روزشماری به پايان رسيد و چند روز ديگر برنامهی بزرگداشت لوئيس بونوئل در خانهی هنرمندان آغاز میشود. همهی دوستان را از طرف برگزارگنندهگان جوان و خوشفکر و ساعی اين مراسم دعوت به شرکت در مراسم میکنم. اصل و فرع خبر را در وبلاگی که مخصوص اين مراسم ساخته شده است پیبگيريد. وبلاگ بزرگداشت لوئيس بونوئل
وبلاگگردیهای يک دقيقهیی!
_ محمدجواد طواف عزيز دوباره برگشته با وحی شبانه. ورود جواد عزيز را تبريک میگويم.
- معلوم نيست تو کرج چه خبره که همه در حال رقصيدن هستند. کار حتا به جوجهی ناز نوشی هم کشيده و ناشای عزيز هم در ميانهی ميدان شروع به رقيصدن کرده.
-معلومنيست بايد بخنديم يا بگيريم گيلهمرد عزيز دربارهی "روضه خوان های ميليونر...!!!!" نوشته!
- ظاهرا هالهی عزيز موضوع اشاره شده در وبلاگگردی آدينهی قبلی را جدی گرفته و شروع کرده از دخترش تعريف کردن که کيتار میزنه و ال و بله! بابا من شوخی کردم با اين فرنوش و فتحعلی تو باورت شد؟
- شکارچی عزيز. بلاخره افتخار داد و جواب منتقدينی که بهش میگفتن چرا اسم وب لاگاش را گذاشته شکار و طبيعت پاسخ داد! آخ خدايش شکار و طبيعت با هم سنخيت دارن؟!
- "چه بسيار آرزو که عدو جان است..." اين را آيدا در آينه گفته! وقتي اسم وب لاگی اينقدر زيبا باشه حتما مسماش هم جالبه ديگه!
- "همینکه جرأت تموم کردنش رو ندارم نشون میده که این زندگی ارزش ادامه دادنش رو داره و بهتره خفه خون بگیرم!" اين هم سخنان جناب فيلسوف جين جين است که خدا کنه ديگه هيچوقت دوباره عاشق نشه و همين جور فيلسوف باقی بمونه! به واژهی دوباره دقت شود.
- برخلاف شايعههای موجود زيتون سرحال و سردماغ در حال رقصيدن ميان ميدان است! تا بترکه چشم حسود!
***
شرمنده میدونم کم کاری کردم ولی دو روز رفتم مسافرت و از وب و وبگردی خبری نبود. به جاش تا دلتون بخواد کوه و کوهگردی کردم. فردا سر فرصت دور از چشم رئيس تو اداره بشينم ايميلهای اين دو سه روز رو جواب بدم.
August 22, 2003 11:59 PM
|
Comments (31)
جمعه، 24 مردادماه 1382 | August 15, 2003
●
وبلاگگردیهای آدينه
دوست و دشمن
سطح آدمها را دوستان و دشمنانشان تعيين میکنند. نمیشود آدم عميق و بزرگی بود و دشمنان حقيری داشت. دشمنی مانند دوستی فرايندی دوسويه است. پس من حسرت دشمنی کردن با کسانی که چند وقت است با نظرات سخيف خود حملاتی را بر عليه نظرخواهی من و زيتون آغاز کرده اند به دلشان میگذارم. اين را از صميم قلب میگويم من هرگز احساس نمیکنم که اين افراد دشمنان من هستم. اينها خود قربانی هستند قربانی جهلی که با آن بزرگ شده اند و ستمی که بر آنان روا داشته شده است. اميدوارم هر چه زودتر موجباتی فراهم شود تا به آرامش برسند و بدانند که شبح دشمن آنان نيست و نمیتواند باشد و اصولا بسيار حقير بايد باشند که دشمن فرضی کوچکی مانند شبح برای خود درست کنن و برای آزار و اذيتاش وقت و انرژی صرف کنند. ای کاش اين انرژی در مسير مفيدتری به کار میافتاد.
به هر حال من در اين باره ديگر نمینويسم از شما دوستان عزيز خواهش میکنم اگر در نظرخواهی اين فحاشیها را ديديد از آنها بگذريد و نظرخودتان را بدهيد و من بلافاصله بعد از ديدن اين نظرات آنها را پاک میکنم. پاک کردنش اش کار يک دکمه است و مشکلی ندارد. درمان بيماری جلب توجه فقط کم محلی است. با کم محلی اين بيماری را درمان کنيم.
اما زيتون عزيز اين ميان بسيار آسيب ديده است. اگر زيتونزار وبلاگستانمان را دوست داريم بايد برای حل اين مشکل کاری کنيم. اگر زيتون مجبور به عقبنشينی در مقابل اين باند مافيايی بشود ضربهی بزرگی به وب لاگاستانمان خواهد خورد. پس عقل جمعی خود را به کار اندازيم برای حل اين مشکل. ما از آنجا که قوانين و نظر رژيم ايران را در مورد اينترنت و وبلاگاستان قبول نداريم نمیتوانيم پای آنان را وسط بکشييم و از کسی شکايت کنيم پس بايد چارهیی بيانديشيم وگرنه اين پاشنهی آشيل از پایمان در میآورد.
ضمنا چند وبلاگ هجو و بسيار آبکی فقط برای تفرقه انداختن بين وبلاگها تاسيس شده است. اگر نويسندهگان اين وبلاگها به قبح کار خود پینبردهاند آگاه باشيد که اين عمل شما بسيار مذموم است اگر توانی در طنز داريد باور کنيد مسخره کردن شبح يا زيتون هدف کوچکی است به هدفهای بزرگتر فکر کنيد. به سخره کشيدن زندانبانان سرزمين خود و ويران کنندهگان جهان را هدف قرار دهيد به خصلتهای ناپسند انسانی نگاه کنيد موضوع برای طرح بسيار است با اين کار چيزی بر خود میافزايد اما با اين روشی که پيش گرفتهايد فقط خود را کوچک می کنيد. چند سال ديگر که به اين کارهای خود نگاه میکنيد حتما بايد به اين سوآل پاسخ دهيد که در حالی که سرزمينتان از هر سو مورد تهاجم قرار گرفته بود و مردمتان در فقر و بیکاری و استبداد در رنج بودند و نگران تهاجم خارجی و اشغال کشورشان بودند شما به عنوان فرزندان آن چه میکرديد؟!
ما عظیم ترین و داناترین کشور جهانیم!
وقتی در وبلاگ خسنآقا خواندم که نوشته"مطالعه این مصاحبه را به طرفدارن آمریکا وسرمایهداری لجام گسیخته آن توصیه میکنم"مطمئن بودم خسنآقا جای بدی نمیفرستدم. اما وقتی کليک کردم و "مصاحبه ای با نورمن بیرن باوم که یکی از مهمترین منتقدین در آمریکاست، درباره وضعیت کنونی آمریکا تحت حاکمیت بوش. مندرج در نشریه اشترن شماره 30 ، چاپ آلمان" را در گويا خواندم حيفام آمد که خواندن آن را به شما توصيه نکنم. اين مصاحبه را خانم لاله حسین پور ترجمه کرده که دستاش درد نکنه. حتما میدونيد که بيرنباوم، از همفکران نوام چامسکی است و اينان وجدان بيدار جامعه آمريکا هستند. برای اين که بازار گرمی کنم و شما را ترغيب کنم اين مصاحبه را بخوانيد قسمتی از آن را نقل میکنم:
"س: آقای بیرن باوم، آیا شما عقل خود را از دست داده اید؟
ج: چرا؟ من قصد ندارم دیوانه جلوه داده شوم.
س: شما کتاب قطوری درباره سوسیالیسم می نویسید، 500 صفحه! آیا فکر نمی کنید که کسی در این دور و زمانه به سوسیالیسم فکر نمی کند؟
ج: من یک پروفسور هستم و نسبت به جهان امروز و عاقبت آن احساس مسئولیت می کنم.
س: چه؟ آیا قصد دارید با این کتاب جهان را تغییر دهید؟
ج: خیر، تا این حد شجاع نیز نیستم. من این کتاب را بدون یک امید بزرگ، اما برای یک امید بزرگ نوشتم. این کتاب مبارزه ای ست با یک ناآگاهی تاریخی که همه جا گسترده شده است. مبارزه با فراموشی جهان گیر و وسیع. "
مرسی از خسنآقا مرسی خانم لاله حسينیپور مرسی از گويا
نيکی برای نيکی
مانا نيستانی بسيار عزيز از همهی ما خواسته است که دختر روبهمرگی را نجات دهيم. به دعوت او لبيک بگوييم. نامهی مانای عزيز را در شب شکن خوندم. به شبشکن برويم و نامه ی نيما را بخواينم و هر کمکی از دستمان برمیآيد انجام دهيم.
فراقی
دلم براي کسی تنگ است
که افتاب صداقت را
به ميهمانی گلهای باغ میاورد
و گيسوان بلندش را
به بادها میداد
و دستهای سپيدش را
به آب میبخشيد .
وقتی از روزنهیی سرد و عبوس به توان اينقدر زيبا به نگاه کرد وای به روزی که از روزنهیی شاد و لوند به دنيا نگاه کنيم!
مريم عزيز خانه عوض کرده و از اينجا رفته اينجا! به مهمانیاش برويم با لبخندی و شعری و غزلی برای سرخانهنویی تا از روزنهی سرد و عبوساش بر چشماندازی پر رنگ و راز نظر اندازيم. مريم جان خانهی نو مبارک!
ولی مريم جان خانه به اين سياهي برای تو که دلی به اين سفيدی داری واقعا نوبره!
ماجراهای فرنوش و فتحعلی!
ظاهرا فرنوش قسم خورده بوده با کسی ازدواج کنه که اول اسمش "ف" باشه به همبن خاطر همهی خواستهگارها را رد کرده و چشماش به در خشک شده تا "فرهادی" از راه برسه اما از بخت بد سروکلهی "فتحعلی" پيدا شده و "فرنوش" که ديده اگه بيش از اين منتظر "فرهاد" يا "فرهنگ" يا "فرهود" يا "فرشاد" يا حداقل "فرمان" (فيلم قيصر که يادتونه فرمون فرمون که میگن اين بود!؟) ممکنه بوی ترشی تمام خونه را بر داره به همين فتحعلی رضايت داد. حالا دوتايی با هم يه وبلاگ زدن تا دعواهای زن و شوهريشون رو بيارن جلوی چشم خلقالله! البته فرنوش برای اين که بحث رو عوض کنه تصويری از تابلوی آفتابگردان ونگوگ پاپليش کرده و نظر ملت را در مورد آن پرسيده! احتمالا ونگوگ يکی مثل فرنوش نصيباش شده که خودکشی کرد خدا به داد فتحعلی برسه!
نا گفته نمونه طبق آنونسی که اول اين وبلاگ پخش میشه فتحعلی و فرنوش قراره در آينده به دنيا بيان!
آدمی معمولی که يک شبه پيامبر شد!
همسرت مهمترین سرمایهای است که داری. "پيامبر معمولی"
خدا به دور بچهی معمولی مردم دچار اسکيزوفرنی شده و بهش وحی میشه آن هم چه وحیهایی! آدم معمولی عزيز اين آيه از آن آيات شياطانییهایی است که به تمام زوجهای جوان و زوجهای بالای هفتاد سال نازل میشه اميدوارم تو دچار خارش هفتساله نشی!
جهانخانه
در دل، همه شرک، روي بر خاک، چه سود؟
زهري که به جان رسيد، ترياک چه سود؟
خود را به ميان خلق، زاهد کردن
با نَفس پليد، جامه ي پاک، چه سود؟ ( مهستي گنجه اي )
اين را آريای عزيز چسبونده سر در آخرين مطلب وب لاگش. يکی نيست به گه آريا جان تو که وب لاگ به اين پرو پيمونی داری و به اين شبح ناقابل هم اين قدر لطفداری پس چرا وقتی نظر میدی نشانی وبلاگت رو نمیدی تا مزاحم بشيم نکنه از مهمانهای شبحی بدت میآد.
آريا به اين محجوبی نوبره والا!
وبلاگگردیهای يک دقيقهیی!
- رفته بودم هوای تازه استنشاق کنم ديدم بهمن عزيز لينک داده به يکی از کارهای بینظير برنو بزتو. Bruno Bozzetto در اين انيميشن وضعيت اروپا و ايتاليا را مقايسه کرده که ديدنیه. آدم فکر میکنه اين انيميشن مربوط به مملکت خودمان است.
- دنيای کامپيوتر و ارتباطات هم دنيای جالبی است! اين تعريف اصلا با لينکی که اين دوستان به شبح دادن ارتباطی نداره! بوی رفيقبازی به مشامام میخوره، بدجوری!
-به چی فکر می کنی؟
- به دودی که از دودکش يه کلبه مياد بيرون که همهء چيز ميزای من توشه، لباسام، اسباب و وسايلم، آرزوهام و خاطراتمم توشه.. اون دوده منم. اين ندای يکی از بالای ديوار گفته!
- بچهها به دخترک شيطون تازهگیها سرزدين؟ نزدين! بابا چرا يه ذره به فکر خودتون نيستيد مگه مازوخيست هستيد که دخترک شيطون نمیخونيد؟!
- زهرا جان صميمانه تسليت مرا بپذير اميدوارم غم آخرت باشد و ديگر هرگز از درسی نيفتی! يا اگه افتادی جای خوب بيفتی!
راستی اين ويروس لعنتی که اکسپی رو ريست میکنه نصيب من هم شده! الان که دارم اينها را مینويسم خدا خدا میکنم ريست نشم!
- عطای عزيز! دوباره سوآل طرح کرده و جايزه میده! موظب باشيد در لوطیخور کردن جوايز يد طولایی داره!
- يک غريبه که هممون میشناسيمش! دلاش گرفته فوری فوتی برين بريزين سرش تا از دلتنگی درايد. دوستی مال همين موقعهاست ديگه. نه؟
- يونس عزيز، بتی دارد که گرد گل سايهبان دارد! میدونستيد؟! بابا يونس جان با اين بت که تو داری ديگه چرا اسير افسون افسرده یی؟ دم را غنيمت است! (حالا شبح رفيق باز تو هم هی بهانهگير بيار برای لينک دادن به دوستان قديمی!)
- لينک دادن به روش جونای اين دوره و زمونه: خره هر کی اينجا کليک نکنه و نره بامداد بخونه!
August 15, 2003 08:00 PM
|
Comments (67)
دوشنبه، 20 مردادماه 1382 | August 11, 2003
●
وبلاگگردی تکميلی
وقتی نمیتونی بنويسی بهتره بگردی "شبح کنفيسيوس"
- سايت زنان که حرف نداشت، مقالههای خواندنی او هم اصلیترين دليل من برای خريدن ياسنو بود. حالا وبلاگی زده به نام نسخه پيش از چاپ! نسخه چاپ شده که خوندنی باشه نسخه پيش از چاپ ديگه حتما تماشا کردنيه! (قرينه پيدا نشد قريحه تعطيل شد!) بعله در مورد شادی صدر داريم حرف میزنيم در بارهی حمام زنانه نوشته و کنوانسيون رفع تبعيض از زنان! من که خوشحال شدم شورای نگهبان اين کنوانسيون را رد کرد! آخه تحميق مردم تا کی؟
- روز به روز داره تعداد وبلاگ خبرنگاران و نويسندههای داخل کشور زيادتر میشه. اميدوارم اينجا را نبديل به روزنامههای دومخردادی نکن! کاش با نام مستعار مینوشتند وگرنه باز مجبور به خودسانسوری هستن و فضای آزادی اينجا را پر رنگ و ريا میکنند. خلاصه از ما گفتن بود. اميدوارم به اين نتيجه نرسيم که چون به حکمت دری را بستن به رحمت در تازهیی گشودن.
- حسين درخشان عزيز به لطف دوستان گويايیاش صاحب صفحهیی در اونجا شده کسانی که در ايران نمیتونن مستقيم س:خ را بخونن از اين راه میتوانن. اگر همين الان بهش سر بزنيد. خواهيد ديد که مطلبی نوشته و قرار گذاشته از اين به بعد يکشنبه در ميان وبلاگگردی کنه و وبلاگهای جديد را معرفی کنه! يکشنبه که همون آدينهی خودمان است! نکتهی درخشان کار آقای درخشان اينه که با فروتنی! پيشنهاد کرده ديگران هم اينکار را بکنند اما با نالوطیگری هيچ اشارهیی نکرده که شبح از مدتها پيش داره مرتب هر جمعه اين کار را میکنه. حالا خوبه من توی صفحهام از کپی رايت چيزی ننوشتم... ولی به قول معرف در ديزی باز حيای گربه کجا رفته. حالا اينش به کنار میترسم چند وقت ديگه بنويسه "با فروتنی از شبح که به حرف من عمل کرد تشکر میکرد."
از اين حرفها گذشته کاش ما هم از اين دوستان گويا داشتيم. افسوس که اول دوستای ما را میزنن بعد میان سراغ خودمون.
- راستی به خورشيد خانم تازهگیها سر زديد؟ دوباره مثل سابق داره پرتو افشانی کنه. راستاش را بخوايد من از خورشيد خانم رفتم سربخت شادی صدر و حسين درخشان!
- جين جين عزيز هم يادداشتی فلسفی نوشته که حيفام آمد بهش لينک ندم. البته فراموش نکنيد فلسفهبافی جينجين هم جينجينیيه.
- ماه در مياد که چی بشه؟! میخواد عزيز کی بشه؟!
August 11, 2003 10:31 AM
|
Comments (19)
|
TrackBack (1)
شنبه، 18 مردادماه 1382 | August 09, 2003
●
وبلاگگردیهای آدينه
روزخبرنگار
راستاش را بخواهيد من با هيچ "آيين" و "روز" من درآوردی حضرات حاکم ميانهی خوبی ندارم و مسلم است روز 17 مرداد را روز خبرنگار نمیدانم. همان طور که تولد فلان عليامخدره را روز مادر نمیدانستم و نمیدانم. اما حالا که جمعی از دوستان خبرنگار که در ايران زندهگی و کار میکنند از همهی ما خواستهاند که روز 17 مرداد چيزی ننويسيم من هم ننوشتم. اين خبر را من از زبان مهشيد عزيز و زيتون نازنين شنيدم در وبلاگ خانم ليلی فرهادپور که از روزنامهنگاران فعال و خوشسابقهيی است که داخل ايران مینويسد نيز خواندم که او نيز خواسته است روز 17 مرداد چيزی ننويسيم.
البته اين که روز 17 مرداد جمعه است و عملا اکثر روزنامهها در ايران منتشر نمیشود کمی اين حرکت نمادين مضحک شده است. مثل خود جريان اصلاحات که به جوک تبديل شده است. اميدوارم خبرنگاران و نويسندهگان مطبوعاتی متوجه شده باشند که کم کم کلا بايد قلم را زمين بگذارند و در هيچ روزنامهیی ننويسند. مباد آن که دروغ بنويسند و جهل بپراکنند.
مشروطه صد ساله شد
"از مشروطيت چيزي كه در مملكت ما پيدا شده، يك آزادي قلم و يكي آزادي زنان است. اشخاص هستند كه به لباس مشروطيت در آمده مفسده مي كنند ... شرع كسي را آزاد قرار نداده و خداوند هم زنان را آزاد خلق نكرده است .... امروز هيچ چيز از براي مجلس مضرتر از اين روزنامه جات نيست... بايد مجازات داد توقيف فايده ندارد... مامردم بايد بدانيم كه مسلمانيم و قانون ما قانون مقدس اسلام است. حتي اگر دهها هزار نفر هم اجماع كنند و خونها ريخته شود، نبايد راضي شد كه بدون تطبيق و تحقيق قانون مجري گردد. حالا بايد از حجج اسلاميه استدعا نمود كه زودتر صرف وقت نموده اين نظامنامه را تمام كنند."
قسمتی بود از گفتههای يکی از مشروعهخواهان هوادار شيخ فضل الله نوری. امير عزيز در سايهی سياه مفصل دربارهی مشروطه نوشته و عکسهای جالبی هم چسبونده.
- مقالهی "انقلاب مشروطه : جرقه اي در يك تاريخ نكبت زده" که توسط پولاد عزيز در وبلاگ سايپريک منتشر شده است. ضمنا اين دوست عزيز به مناسبت تابستان خونين 67 هم مطلب جالبی نوشتن و شعر زيبایی سرودن که خواندنی است.
کشتار بهنام آزادی
هفتهی که گذشت سالگرد جنايت ضد بشری آمريکا در کشتار مردم بیگناه و غيرنظامی هيروشيما بود و فردا هم سالگرد روزی است که مردم ناکازاکی به فجيعترين شکل قتلعام جمعی شدند. البته آمريکاییها قبل از آن با نسلکشي سرخپوستان و رواج بردهداری به وحشيانهترين شکلاش آبروی نداشتند که در اين ماجرا برود و بعد از آنهم آنقدر در ويتنام و اندونزی و شيلی و ايران... و اکنون عراق جنايت کردهاند که آن واقع شوم منحصربهفرد نباشد اما به راستی کشتن حدود يکصدهزار زن و مرد و کودک با فشار يک دکمه جنايت پليدی بود که بشريت هرگز فراموش نخواهد کرد و نهتنها "ترومن" رئيسجمهور وقت آمريکا که فرمان اين جنايت را صادر کرده بود بلکه تمام آمريکاییانی که در مقابل اين جنايت فجيع و بیسابقه سکوت کردنند به ننگ ابدی دچار شدند.
من فقط مهشيد عزيز رو ديدم در اين باره نوشته!
نوستالژی
کتبالو باز عاشق شده بیچاره گلآقا تازه بعد از مرگ فريدون فرخزاد خيالش راحت شده بود. شرح ماجرا را بريد در خانهی اين زوج دوستداشتنی بخوانيد:
غروبا که ميشه روشن چراغا
ميان از مدرسه خونه کلاغا
ياد حرفای اونروزت می افتم
که تا گفتی به جون و دل شنوفتم
يادت مياد به من گفتی چيکار کن
گفتی از مدرسه امروز فرار کن
فرار کردم من اونروز زنگ آخر
نرفتم مدرسه تا سال ديگر!!
بسياری از همنسلهای من و کمی بزرگترها و کمی کوچکترها با اين آهنگ عاشق شدن و با اين آهنگ دوران پرشکوه بلوغ رو تجربه کردن... حالا به اشارهی کتبالوی عزيز به اين وبلاگ فوقالعاده جالب رفتم و ديدم گنجينهیی از موسيقیهای قديمی ايرانیه. لينک اونو میذارم در فهرست حرفهییها و هرازگاه میرم سری بهش میزنم و حالی میکنم. مرسی کتبالو جان مرسی دوست ناشناس وبلاگ Persian Old Song
راستی اين هم صدای فروغی و شعر خاطرهانگيز "نماز" فيلم "زن باکره"! بلاخره من فهميدم اين "نماز"م درسته نه "نيازم" و صدالبته "نمازم" خيلی بهتره از "نيازم"
بوی بارون
تنوع و رنگارنگی دنيای وبلاگها مرا به شکفتی وا میدارد چند روز پيش وبلاگی کشف کردم که دوستی به نام بابک آن را مینويسد.حالا اين شعرشو بخونيد بعد بريد سربختش!
ميای خلقت کنم ؟
باشه
ميای دوستم داشته باشی ؟
باشه
حالا ميای يه بازی گنده به اسم دنيا درست کنم ، بندازمت توش ؟
باشه
ميای يه دل بهت بدم ؟
باشه
ميای لجن مالش کنيم ؟
باشه
ميای کم کم دور بازی رو تندتر کنيم ؟
باشه
ميای کم کم يادت بره کی هستی ؟
باشه
ميای کم کم تو اين نکبت غرق شی ؟
باشه
ميای بميری از بازيه در بيای ؟
باشه
حالا ... بازم دوستم داری ؟
ممم ... خدا جون ، ميشه يه چی بگم ؟
جانم ؟
گورتو گم کن !
کلاس درس
"همه ما را تنگ هم چپانده بودند. داخل كاميون زوار در رفته اي كه هر وقت از دست اندازي رد ميشد چهارستون اندامش وا ميرفت و ساعتي بعد تخته بندها جمع و جور مي شدندو ما يله مي شديم و همديگر را مي چسبيديم كه پرت نشويم.انگار داخل دهان جانوري بوديم كه فك هايش مدام باز و بسته مي شدولي حوصله جويدن و بلعيدن نداشت. آفتاب تمام آسمان را گرفته بود. دور خود مي چرخيد. نفس مي كشيد و نفس پس مي دادو آتش مي ريخت ومدام مي زد تو سر ما."
اين قسمتی از داستان کوتاهی از غلامحسين صاعدی است که گلکوی عزيز متن کامل آن را در وبلاگاش قرار داده!
راستی يادم رفت بگم گلکو برگشته با دست پر هم برگشته.
وبلاگگردیهای يک دقيقهیی!
- هميشه وقتی اين جملهی بسيار جالب گوته را کنار صفحهی عاقلانه میخونم به حسن انتخاب ليلای عزيز آفرين میگم.
"آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشی قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.(گوته)"
راستی تولد دادشی ليلاست بريد لپشو بکشيد!
- پاگنده دست از پا گندهتر برگشته!
- مشکل حک دوستانهی(!) هليا هم برطرف شد و او مثل سابق شوخ و شنگ و پرانرژی برگشته!
- مشتی گولی با ماجراهای جديد و آهنگهای بس شنيدنی از گرد راه رسيده! مازوخيست ايد اگه نريد بهش سرنزنيد!
- "گرت هواست که معشوق نگسـلد پيمان
نـگاه دار سر رشـتـه تا نـگـه دارد ... " اين رو يه مسافر کوچولو از قول حافظ بزرگ نوشته!
- کتبالوی عزيز همه را دعوت کرده بريم سری بزنيم به پيرتاک از شما چه پنهمون من هنوز وقت نکردم شما بريد کتبالو نازنينتر از اونيه که کسی را دنبال نخود سياه بفرسته البته مسلما برای او گلآقا کسی نيست! همه کسه!
- اما از جوانان اين دوره! من که حظ کردم! برديا آفلاين را میگم.
- شايان عزيز در نظرخواهی مطلب قبلی مطلب تکان دهندهیی نوشته است که اميدوارم تماماش حقيقت نداشته باشد. بسيار متاسف شدم.
- و آخر سر اين که اگر دچار افسردهگی شديد برويد سری به بامداد بزنيد تا ضمن خنديدن چيزهای بسيار هم بياموزيد! او استاد کمدی کردن تراژيکترين اتفاقات است.
August 9, 2003 10:21 PM
|
Comments (28)
جمعه، 10 مردادماه 1382 | August 01, 2003
●
وبلاگگردیهای آدينه

تابستان داغی بود تابستان 67! تابستانی که قرنها بر وجدان جمعی ما ايرانيان سنگينی میکند. تابستانی کسب و کار مرگ سکه بود! تابستانی که نابودی ابدی را بر پيشانی انسان ستيزان نقش کرد. چه تابستانی بود تابستان 67!
سال گذشته به اشارهی گلکوی عزيز به ياد قربانيان تابستان 76 بر سردر وبلاگهایمان شمع روشن کرديم؛ امسال هم سردروبلاگهایمان را شمع آذين کنيم تا چشم خفاشان شب را کور کنيم.
آقای حسين باقرزاده در ايران امروز مقالهی جالبی در اين خصوص نوشته است. هر چند نسبت به بعضی از نکات او چونوچرایی دارم که بماند برای بعد اما او پرسش بسيار درستی را مطرح میکند:"بياييد و در سالگرد روزها و هفته هايي كه اين جنايت صورت مي گرفت پيش قدم شويد و بنويسيد و بگوييد كه در آن روزهاي سياه كجا بوديد و چه مي كرديد. كي و كجا و چگونه از اين فاجعه آگاهي يافتيد و در برابر يا در رابطه با آن چه كرديد. در مورد جزئيات اين واقعه چه مي دانيد، و كدامين افراد را به عنوان مسئولان آن مي شناسيد. احساس و عمل شما در آن هنگام و پس از آن چه بوده است. عظمت اين فاجعه را در چه حد مي بينيد، و مسئولان آن را در چه رده اي از جنايتكاران ضد بشري قرار مي دهيد.
و اين پيام متوجه همه كساني است كه امروز در جبهه مدنيت و مردم سالاري و حقوق بشر قرار گرفته اند و در مقطع سال ١٣٦٧ در ايران در قدرت و يا حاشيه آن جا و منزلتي داشته اند. از "آ"ي محسن آرمين گرفته ، تا "ي "ي ابراهيم يزدي. و از رييس جمهور خاتمي ، تا منتقدان و مخالفان او كه اين روزها در فاصله خانه و زندان در ترددند. و از روشنفكران مذهبي تا عرفي گرايان اصلاح طلب داخل كشور. و بالاخره (بدون اين كه نام بردن از يك فرد به معناي كمترين توهم قصور يا تقصير او در اين باره باشد) از عبدالكريم سروش و مسعود بهنود و مجيد محمدي و ابراهيم نبوي گرفته تا ده ها و سدها نويسنده و روشنفكر ديگري كه در سال هاي اخير رحل اقامت به خارج كشور كشانده اند و با بهره گيري از نعمت آزادي بيان به نقد حاكميت فعلي ايران پرداخته اند - و در عين حال تا كنون در باره فاجعه كشتار ٦٧ سخني (يا سخن چنداني) نگفته اند."
خوب است از خودمان و از دوستانمان بپرسيم کجا بوديم و چه میکرديم در آن سال و ماه و فصل شوم. به ليست آقای باقرزاده خوب است نام ساير کسانی که امروز به ميدان آمدهاند تا از هماکنون فردا را بدوشاند نيز اضافه کنيم. سوآل کنيم کجا بوديد در تابستان 76؟ راستی جناب رضا پهلوی کجا بود؟ چه کرد؟
يادم میآيد با همسرم در صف خريد بليط سينما در خيابان تحتجمشيد جلوی سينما عصرجديد بوديم که دوستی ما را ناغافل ديد و گفت:"بچهها را دارند گروه کروه در زندان قتلعام میکنند و آنوقت شما به سينما میرويد؟" با خودم گفتم "سيد دارد شلوغاش میکند" اما دلام لرزيد بدجوری لرزيد! نکند راست باشد؟! راست بود راستتر از آنچه تصور میکرديم آنقدر که هنوز که هنوز است وقتی پس از مدتی دوستی را میبينم جرات نمیکنم سراغ برادرش يا خواهرش يا همسرش... را بگيرم از بس که شنيدم "توی فاجعهی تابستان 76 رفت"
امسال نيز به ياد آن عزيزان که برخی حتا گورشان نيز معلوم نيست شمع روشن کنيم و سرود آزادی بخوانيم. باشد که سرزمينمان ديگر هرگز هرگز آن روزها و ماهها و فصلها و سالهای شوم را نبيند. باشد که ديگر اين سرزمين قتلگاه نباشد حتا قتلگاه قاتلين ما.
- قاصدک عزيز هم يادی از آن تابستان خونين کرده است و عکسی از مادری بر گور بی نشان فرزندش در خاوران بالای شعری از گرناز موسوی چسبانده است.
سايت اخبار روز هم صفحهیی را به اين فاجعه اختصاص داده است. عکسهایی از خاوران و اسامی کشتهشدهگان در اخبار روز آمده است.
حق رای زنان آسمان روزها و شبهای من
آسمان عزيز در مورد کشتين هسلگرن اولين زنی که در سال 1921 به همراه 5 زن ديگر به عنوان نماينده به مجلس سوئد راه يافتند نوشته است. در قسمتی از مطلب او میخوانيم:
"وقتی کشتين و ۴ زن همکار ديگرش برای اولين بار در مجلس ظاهر شدند مخالفان زيادی در اطراف خود در حيطه فعاليتهايشان در مجلس داشتند. يکی از نمايندگان در مجلس خطاب به ديگران گفته بود : ترجيح ميدهم شما را طبق سابق * آقايان محترم* صدا کنم و با اين توهين حضور ۵ زن نماينده را ناديده گرفته بود." مطلب آسمان عزيز جالب و کامل است و من نمیخواهم چيزی به آن اضافه کنم فقط میخواستم بگويم سری به اينجا بزنيد و ليست کشورها و تاريخ حقرای بهدست آوردن زنان را در کشورهای مختلف بخوانيد. بعد روی اين سوآل فکر کنيد: آيا عجيب نيست که اکثر کشورها بعد از 1918 و حق رای آوردن زنان در انقلاب شوروی صاحب حق رای شدند؟ آيا سرمايهداری از قدرت زنان انقلابی به وحشت نيفتاده بود و با دادن حقرای به آنان عقبنشينی نکرد؟
سياه مست روی جادهی نمناک
"من تو عمرم فقط يه بار سيامست کردم. يه نامزد داشتم که خيلی دوسش داشتم. عاشقش بودم اصلاً. يه روز منو گذاشت و رفت. منم رفتم رستوران چتر سفيد. يه جای دنجه تو حاشيهی کيوتو. با صاحبش رفيق بودم. بعد از پنجمين بطر شراب برنجی که بالا انداختم ديگه چيزی يادم نمياد. فقط يادمه که يه ساعت بعدش داشتن منو از تو آب میکشيدن بيرون. اين دندونم که شيکسته میگن همون شب خورد به حاشيهی چوبی اسکله. من که خودم چيزی يادم نمياد. سه هفته ميشد که علی غيبش زده بود. اهل ايران بود. پيانو که ميزد آدم مست ميشد. اومده بوده اينجا واسه مغازهش پيانو بخره که عاشق خواهر من ميشه و سه روز بعدش باهاش عروسی ميکنه. پسر خوبی به نظر ميومد. رنگ چشاش سبز بود. يادمه دفعهی اول که خواهرم با اون اومد خونه همش سرش رو مينداخت پايين. سه هفته بود که علی و نامزد من همزمان غيب شده بودن. وقتی از ايران زنگ زدن که ديگه برنمیگردن خواهرم هيچی نگفت. من اومدم رستوران رفيقم و سيامست کردم. هی ياد پيانو زدن علی ميفتادم و شراب ميخوردم. تو عمرم فقط همون يه بار سيامست کردم."
کسی میدونه سامان اين متن را از کجا کپی کرده تو وبلاگاش يکی نيست بگه سامان جان منابع خودت رو بنويس! نکنه میخوای بگی اين قطعه فوقالعاده را خودت نوشتی؟
سبيل خوابگرد
هر وقت در ليست حرفهییهایام سری به خوابگرد میزنم حکما دست خالی برنمیگردم. اينبار قصهی از موپاسان ترجمهی فرشته ميرباقری! قبلا هم که بخش سانسور شدهی کتاب شوخی کوندرا را در همين وبلاگ و به ترجمهی همين مترجم خوانده بوديد. حالا بد نيست يه تيکه از اونا اينجا هم نقل کنم:
"آهسته گفتم: "لخت شويد هلنا".
از روي كاناپه بلند شد ، لبهي پايين دامنش روي زانوانش افتاد. چشم در چشم به من نگاه ميكرد و بعد، بيهيچ حرفي ـ بيآنكه از من چشم بردارد ـ آرام دكمهي دامنش را باز كرد. دامن، آزاد در امتداد پاهايش به پايين لغزيد؛ پاي چپش را از توي دامن بيرون آورد، دامن را از پاي راست خلاص كرد و آن را روي يك صندلي گذاشت. حالا فقط پوليور و زيرپوش به تن داشت. بعد پوليور را با گذراندن سر از ميان آن بيرون آورد و كنار دامن انداخت.
گفت: "نگاه نكنيد."
گفتم: "ميخواهم ببينم."
ـ نه، وقتي كه لباسهايم را بيرون ميآورم نه."
متن کامل قسمت سانسور شده را برويد در خوابگرد بخوانيد:
"راستی جهت يادآوری بد نيست بدانيد که رضا قاسمی عزيز در دوات قبلا متن کامل رمان "آهستهگی" ميلان کوندرا را که توسط دريا نيامی ترجمه شده است و اچازهی انتشار پيدا نکرده است را آورده. قسمتی از آن را همينجا نقل میکنم کاملاش را برويد خودتان در دوات بخوانيد:
ـ تو بارها گفتهای که يهروز داستانی خواهی نوشت که حتی يک کلمه حرف جدی نداشتهباشه. چرندياتی برای لذت شخصی. نکنه وقتش رسيده؟ فقط میخوام به تو هشدار بدم که احتياط کن!
سرم را بازهم بيشتر تکان میدهم و او میگويد:
ـ يادت میآد مادرت چی گفت؟ صداش هنوز توی گوشم هست. انگار همين ديروز بود: «ميلانکو! اينقدر با همهچيز شوخی نکن! هيچکس منظورت رو نمیفهمه. همه رو از خودت میرنجونی و مردم از تو بيزار میشن». يادت میآد؟
ـ بله.
ـ بهتو اخطار میکنم. جدی بودن تو رو حفاظت میکرد. جدی نبودن يعنی لخت و برهنه جلوی گرگها وايستادن. و خوب میدونی که گرگها منتظرت هستن..."
اما چيزی که باعث تعجب من میشه اين نيست که اين کتاب در ج.ا. اجازهی چاپ پيدا نکرده! اينه که اصلا چطور اين کتاب برای گرفتن مجوز به وزارت ارشاد ج.ا. ارئه شده است؟! يعنی واقعا انتظار داشتند اين کتاب در شرايط فعلی جامعه ما چاپ شود؟ بد نيست قسمت ديگری از آن را بخوانيد:
"ژولی که اصلاً چيزی درباره پونتوَن نمیداند فرياد میزند: «اصلاً قرار نيست منو از پشت بکنی». درواقع حتی خطاب ژولی هم به تماشاچيانی است که در آنجا حضور ندارند، اما میتوانستند حضور داشتهباشند. آيا او هم تحسين آنان را میخواهد؟ بله، اما او آن را فقط برای خوشايند ونسان میخواهد. او میخواهد تماشاچيانی ناشناس و نامرئی برايش کف بزنند تا مردی که او برای آن شب و کسی چه میداند شايد بسياری شبهای ديگر برگزيده، دوستش داشتهباشد. ژولی دور استخر میدود و دو پستان برهنهاش بهگونهای دلنشين به جلو و عقب تاب میخورند.
کلمات ونسان بازهم جسورانهتر میشود. تنها چيزی که زنندگی آنها را کمی پنهان میکند لحن استعارهای حرفهايش است.
ـ میخوام با کيرم تو رو از وسط سوراخ کنم و به ديوار بدوزم!
ـ اصلاً قرار نيست منو بهجايی بدوزی!
ـ تو رو روی سقف استخر به صليب میکشم!
ـ اصلاً نمیذارم کسی منو به صليب بکشه!
ـ من سوراخ کون تو رو تکهپاره میکنم که همه بتونن ببيننش!
ـ قرار نيست اينجا چيزی تکهپاره بشه!
ـ میخوام همه بتونن سوراخ کونتو ببينن.
ـ هيشکی نمیتونه سوراخ کون منو ببينه.
در همان لحظه دوباره صداهايی از فاصله بسيار نزديک شنيده میشود. صداها انگار قدمهای سبک ژولی را سنگين میکنند و به او امر میکنند که بايستد. ژولی بنا میکند به جيغ زدن و دادوفرياد کردن، مثل زنی که دارد مورد تجاوز قرار میگيرد. ونسان میگيردش و با او روی زمين میافتد. ژولی با چشمهای گشاد باز نگاهش میکند و منتظر است که مرد در او دخول کند. عملی که ژولی پيشاپيش تصميم گرفته از آن ممانعت نکند. پاهايش را ازهم باز میکند. چشمهايش را میبندد و صورتش را کمی به کنار برمیگرداند."
ماجرای سردبير:خودم
در هفتهی گذشته حسين درخشان که از بسته شدن وبلاگاش در بعضی از آیاسپیهای ايران ناراحت بود از بقيه وبلاگنويسان و خواننده گان وبلاگاش خواسته بود نسبت به اين عمل مخابرات اعتراض کنند و خود او هم نامهیی به وزير مخابرات خاتمی نوشته است و در آن آزاد شدن وبلاگاش را خواسته است. البته خوشبختانه وب لاگ سردبير:خودم در سطح وسيعی بسته نشده است عدم کاهش قابل ملاحظهی خوانندهگان اين وب لاگ هم خود شاهدی بر اين موضوع است. با اين حال چندی قبل به همت نيما در گردون بيانيهیی به نام "وبلاگهایمان را آزاد کنيد" منتشر شد که دوستان زيادی هم آن را امضا کردند اما متاسفانه آقای درخشان فعاليت چندانی برای گسترش اين اقدام انجام نداد با اين حال به نظر من همهی ما بايد علیرغم دوستیها و دشمنیهایمان در مقابل سانسور وبلاگها متحد عمل کنيم آن هم نه به عنوان شهروندان ايرانی که به عنوان ساکنان دهکدهی جهانی! نامه نوشتن به کسی يعنی رسميت بخشيدن به او اگر ما وزير بودن آقای معتمدی را قبول داريم پس بايد به قوانين جمهوری اسلامی هم احترام بگذاريم در قوانين ايران انتشار مطالبی حتا مانند آنچه در وبلاگ محافظهکاری مانند سردبير:خودم نوشته میشود قانونی نيست چه برسد به مطالب وبلاگهای غير محافظ کار! اين که وبلاگها بسته نشدهاند و يا نويسندهگان وبلاگ که در ايران مینويسند تحت تعقيب قرار نمیگيرند از اصل اين حضرات نيست از ترسشان است. مثلا سالها بود که در اين کشور نمیشد نامی از 16 آذر برد. يادم نمیرود وقتی دانشجو بودم با ترس و لرز به صورت دستی يا با کپی در بارهي 16 آذر می نوشتيم و در بين دانشجويان پخش میکرديم حالا 16 آذر تلهويزيون برنامهی اختصاصی پخش میکند! اينها عوض نشدهاند ما قوی شديم! قدرت خود را دست کم نگيريم و آزادیمان را گدایی نکنيم.
هفتهی همجنسگرایی
دنيای نامتجانسی شده است دنيای ما. در سویی اوليهترين حقوق انسانی مورد ترديد است و بهسادهگی سلب میشود و به سلبشدناش افتخار هم میشود در سوی ديگر حقوق انسانی دارد وسيعترين گسترهها را کشف میکند. موضوع همجنسگرایی هر چند در جامعه ما به شدت توسط حکومت و سنت سرکوب میشود و صورت مسئلهی آن پاک شده است اما به عنوان موضوعی قابل بحث و معضلی برای بسياری از جوانان و خانوادهها موضوع قابل طرح و بحثی است. دوستانی که به ضلع شرقی پارک دانشجو مراجعه کرده باشند حتما تعداد زيادی از همجنسگراهای جوان را که آن قسمت پارک را به خود اختصاص دادهاند ديدهاند.
به هر حال هفتهی گذشته هفتهی هم جنسگراها بوده است و در کشورهای پيشرفتهی صنعتی راهپيماییهایی صورت گرفته است.مهشيد عزيز عکسی از مراسم همجنسگرايان در استکهلم انداخته و زيرنوشته: "اگر روز شنبه در استکهلم بوديد . مرا در کنار دوستان همجنس گرايم در صف کارناوال جستجو کنيد." در مورد همجنسگرایی مهشيد مفصل و دقيق نوشته چکيدهی حرفاش اينه:
"در خاتمه فقط می گويم که انسان همجنس گرا بيمار نيست. انسانی است بسيار عادی که به شيوه ای ديگر زيست می کند. اين شيوه او را نه برجسته می کند و نه حقير. تنها متفاوت. تفاوت را منفی ندانيم . دنيای همگون جای زيبايی برای زندگی نيست. دنيا پر از رنگ است و هر کدام از ما رنگی از رنگهای دنيا. شايد سليقه ما رنگی را نسبت به رنگ ديگر متمايز کند اما اين نشان برتری آن رنگ نسبت به ديگران نيست. رنگين کمان را به خاطر بياوريم. و دنيايی رنگارنگ برای يکديگر و تمام مردم جهان آرزو کنيم."
من تقريبا با تمام حرفهای او موافق هستم اما چونچرایی هم دربارهی آزادی فردی دارم که بماند برای بعد. در نظرخواهی مهشيد عزيز میتوانيد نظرات مختلف دوستان موافق و مخالف را بخوانيد. نوشتههای قبلی مرا در مورد همجنسگرایی میتوانيد در اينجاها بخوانيد:
رياضيات، فيزيك، پنكفلوديش و آزادیهای فردی
لورل و هاردی و بحث همجنسگرايی
خدا خالق انسان است يا طبيعت؟
ادامهی بحث آزادیهای فردی
چکيدهی حرف من در نوشتههای قبلی اين است:"دو انسان در محدودهی روابط بين هم ديگر مختارند هر گونه ارتباطی كه میخواهند داشته باشند. در محدودهی اجتماعی منوط میشود به پذيرش اكثريت آن جامعه كه بايد با روشهای دمكراتيك نظر اكثريت اعمال شود." روی واژهی "اختيار" و "دموکراتيک" مکث کنيد!
در مورد همجنسگرايان داستان کوتاه بسيار زيبایی در شبهزارودوم خواندم که شما را دعوت به خواندناش میکنم.
شيوای عزيز در فرياد بی صدا خيلی وقت پيش مطلب مفصلی در باره ی همجنسگرایی نوشت و چند عکس از همجنسگراهای ايرانی زن و مرد در مقالهاش درج کرد.
در اينجا مقالهیی منتقدانه نسبت به همجنسگرایی نوشته شده است.
در وبلاگگردیام در اين خصوص وبلاگ دختری به نام ليلا را پيدا کردم که همجنسگراست اما چون عکسهای در آن منتشر شده بود که موافق آن نيستم و جنبهی علمی نداشت و صرفا تحريک کننده و پرنو بود از لينک دادن به آن معذورم!
در کاپوچينو هم قبلا مقالهیی در مورد همجنسگرایی نوشته شده بود که متاسفانه پيدایاش نکردم.
وبلاگگردیهای يک دقيقهیی!
- دوستداران لوئيس بونوئل چند روز ديگر فرصت دارند تا مطالب و مقالههای خود را برای بزرگداشت اين سينماگر افسانهیی برای برگزارکنندهگان مراسم ارسال کنند. اصل و فرع خبر را در وبلاگ بزرگداشت لوييس بونوئل بخوانيد.
- اگه خاکستری را تا به حال نخونديد خب سری بزنيد. خاکستريه ديگه سياه و سفيد و زشت و زيبا در هم عرضه میشه.
- وجدان افراد مثل ساعت خود آنها است .همه ادعا دارند که ساعتشان دقيق کار می کند. اين را کورش عزيز از قول ولتر در خطوط نوشته. نکتهی جالب برای من در اين جمله کارکرد ساعت در زمان ولتر بود.میدانيد در آن زمان تنظيم کردن ساعت خودش موضوعی بود! ساعتها هر 12 ساعت بايد تنظيم می شدند و داشتن ساعت مبنا خيلي مهم بود. ساعت سردرشهرداریها برای اين کار بود. بعدها راديو جای آن را گرفت!
- سامان سرگردون مطلبی نوشته براي استفاده از ليستهای Blogrolling برويد و بخوانيد و محظوظ شويد. اما بدانيد و آگاه باشيد که اين سامان خان با کچل کردن سر بعضیها استاد شده فاتحهیی هم نثار آن بعضیها بکنيد! ("بشکنه دستی که نمک نداره!" صدای سامان را بعد از خواند متن فوق با گوش هوش شنيدم!)
- راستی حرف حرف میآره ما نفهميديم سامان بعد از سياه مست کردن مطلب فوقالاشاره را نوشته يا قبلش! جريان سياه مست کردن سامان خان را ،که چشم ما روشن، در افاضات بالایی خوانديد و به هر حال میتوايند برويد روی جادهي نمناک يک بار ديگر بخوانيد!
- آرمين عزيز عکس ديدنی از چهگوارا چسبونده رو ديوار وبلاگاش نه که فکر کنيد يه عکس معمولی، عکس چهگوار نيمه لخت کنار يه خانم که ظاهرا مادر چه است.
- اين هم يه حرف حساب از پروردگار، باریتعالای خودمان "خوبی اين جا اينه که تو جهنم کوی دانشگاه نداريم ملت بيان دمش هی شلوغ کنن! تو بهشت هم که قربون مومنين برم همه تو کار حوری و قلمان هستن و سرشون حسابی گرمه!"
- "سوسياليسم....اب طالبي.....اپراي كارمن" داستانک درخشانی از شقايق نويسندهی وبلاگ اتاقی از آن خود. برای اين که مشتری شيد چند خطش رو میارم:"...رد پاهاي خيسم رو موكت ميمونه.قطره قطره اب از لاي موهام مي چكه و منو ياد روزاي باروني ميندازه.دون دوناي تيره بارون رو اسفالت خاكستري خيابونا.براي اين كه زير نگاهش نباشم پيش پدرم ميرم.پشت به پنجره باز ميشينم..."
- قرار در رختکن خاطرات اين متن "( جمعه 17 مرداد ، ساعت 10 صبح ، ميدون تجريش ، دم شهرداري ، ناهار بياريد ، ميريم جمشيديه ، بقيه اطلاعات در بلاگ خاطرات كودكي ، اين متن تا جمعه 17 مرداد تكرار ميشه )" تا جمعه تکرار بشه من که نفهميدم چرا؟ ظاهرا بچهها با خودشون گفتن چرا هميشه ديگران بخورند خبرنگارا تماشا کنن حالا که روز 17 مرداد روز خبرنگاره ما میخوريم تا ديگران تماشا کنن!
- دوستانی که به سينما و تآتر و ادبيات علاقهمند هستند حتما سری به يک عاشقانهی آرام بزنند! اندک جایست برای زندهگی!
×××
از همهی اينها گذشته اين نه صدمين مطلبی بود که در اينجا نوشتم! شبح به اين وراجی نوبره والا!
August 1, 2003 12:38 PM
|
Comments (52)
|
TrackBack (1)
جمعه، 3 مردادماه 1382 | July 25, 2003
●
وبلاگگردیهای آدينه
امروز حس و حال وبلاگگردی نداشتم گفتم چه کنم؟ سری به زيتون هميشه عزيز زدم ديدم به! به! کلی لينک جالب داده!
پس لطفا يه توکه پا تشريف ببريد خونه زيتون و از اونجا سرک بکشيد به وبلاگستان!
ضمنا در مورد مناسبتهای هفتهی گذشته امير در سايهی سياه و آرش و سارا در ضمير سرخ کلی مطلب نوشتن: از سیتير گرفته تا مرگ بروسلی و نخستين گامهای انسان بر روی کرهی ماه و گفتن نداره که در مورد شاملوی عزيز!
وبلاگهای زيادی درمورد دوم مرداد و طلوع بامداد نوشتن.
مهشيد نازنين، حسين عزيز در يادداشتهای تنهایی، مينای عزيز در عروسککوکی، دختر مشرقی عزيز، همومن عزيز در غمناک عکس بسيار ديدنی از شاملو درج کرده که برای من تازهگی داشت!، علیرضای عزيز در گلسرخ همدان شعری از شاملو نوشته! "ميان خورشيد هاي هميشه زيبائی تو لنگري ست"، داور عزيز هم سرودهی زيبای از خودش را در سوگ شاملو نوشته است، شاهد عزيز از كوچ ِ عقابِ بي چنگال، غول ادبيات معاصر ايران، الف بامداد" نوشته است.
اين هم مجموعهیی از شعرهای شاملوی عزيز!...
اين هم چند شعر ديگر از احمد شاملو.
کلی مطلب خواندنی و عکس ديدی را هم میتوانيد برويد در اينجا بخوانيد و ببينيد! اينجا ويژهنامهی احمد شاملو در اتحاديه جوانان سوسياليست انقلابی است.
×××
خوبه سر حال نبودی اگه سرحال بودی که سر همهمون رو میبردی!
July 25, 2003 02:15 AM
|
Comments (29)
جمعه، 27 تیرماه 1382 | July 18, 2003
●
وبلاگگردیهای آدينه
خونهای رنگين!
در هفتهی گذشته با شهادت غمانگيز زهرا کاظمی حاکمان ايران که داشتند دوران فرج بعد از شدت پس از 18 تير را از سر میگذرانند در مخمصهی جدی گرفتار شدند؛ خاتمی با دستور به چهار وزيرش برای پیگيری ماجرای اين قتل در واقع نشان داد برای جان شهروندانی که کمی تا قسمتی بيشتر از آن که ايرانی باشند کانادایی هستند ارزش بيشتری قايل است! مگر يادمان رفته که حداقل طبق اعلام رسمی علی حسينی در شيراز به قتل رسيد؟ مگر يادمان رفته که هنوز قاتل عزت ابراهيمنژاد راستراست میگردد؟ مگر دانشجويان خوابگاه ترشت(طرشت) علامه را به خاک و خون نکشيدند؟ مگر سرنوشت بسياری از بازداشتشدهگان هنوز در ابهام نيست؟ چرا جناب آقای خاتمی برای اينهمه جنايت حتا يکی از معاونين خود را نيز فرانخواند؟ حالا چه شده است که ناگهان برای قتل زهرا کاظمی به دست و پا افتاده است و چهار وزير خود را برای پیگيری ماجرا فرا خوانده است؟
قتل زهرا کاظمی برای من فاجعهبار است نه از رو که ايرانی و يا کانادایی است، از رو که انسانی آزاده بود که به فکر انسانیتر کردن اين جهان آلوده و متعفن بود. اميدوارم شهادت اين زن آگاهیبخش و اين خبرنگار دلير ميخی باشد بر تابوت پوسيدهی فريب و دروغی که میخواهد ايران را کشوری دموکراتيک نشان دهد! بايد حرفهای آقای پاول و جک استروا و شيراک و ساير جانورانی از اين دست اين روزها شنيدنی باشد! اميدوارم خون زهرا کاظمی با بستن قراردادی اسارتبار و تارج بخشی از منابع کشور به کانادا و دلالهای که قصد بهبود رابطه را دارند پایمال نشود.همه بايد تلاش کنيم هر قطره خون او را مشعلی برای آگاهی و آزادی سرزمين در بندمان کنيم.
چند لينک خواندنی در بارهی قتل زهرا کاظمی
- کيميای عزيز خبری نشوته به اين مضمون:"تلفنی در کانادا گذاشته شد از طرف يک سايت تلويزيونی بسيار مشهور که تا ساعت ۸ شب امشب يک همه پرسی از تمام انسانهای دنيا می پرسند که ايا موافقيد سفارت ايران در کانادا بسته شود و نتيجه ان هم همين امشب اعلام خواهد شد از تمام دوستان خواهشمندم که به اين همه پرسی که به واسطه قتل خانم زهرا کاظمی انجام گرفته جواب دهيد." تلفن مربوط و باقی توضيحات را میتوانيد در "يک قطره از دريا" بخوانيد؛ اما من نمیدانم چرا فرصت اين کار اينقدر کمه!
- زهرا کاظمی چگونه کشته شد!
- هميشک
وبلاگهایمان را آزاد کنيد!
نيما و سامان سرگردان بيانيهی برای آزادی وب لاگها در ايران نوشتهاند که تا کنون توسط دوستان زيادی امضا شده است. شما هم برويد امضا کنيد من که امضا کردم، تعداد امضاها داشت به 600 میرسيد احتمالا حالا بيشتر شده. فکر نکنيد اين کارها بيهوده است! هر چند اين کارها جای عمل واقعی را نمیگيرد اما مکمل آن است. ولی از اين حرفها گذشته آخرين جملهی بيانيه بيشتر شبيه طنز میمونه:"بديهيست اين اعتراض کاملا جنبه صنفی داشته و مقاصد سياسی را دنبال نمینمايد. " اين "بديهيست"اش منو کشته!
برگزيدهی صبور
اين که آدم بتونه در دنيای آشفتهی امروز دوست خوب و عزيز ناديدهیی داشته باشه که بتونه باهاش دردودل کنه خودش به خودی خود جالب اما اگر اين دوست نويسندهی قابلی هم باشه و از يه دردودل سادهی دوستانه کلی حرفهای شنيدی بيرون بکشه ديگه نور علی نوره! چند وقت پيش در پی کامنتی که آقای صابر عزيز در نظرخواهی شبح گذاشته بود ايميلی برای ايشان فرستادم و ايشان هم پاسخی دادند و بعد خواستند که در نشريهشان (جوانان کمونيست ٩٨) آن ايميل و پاسخ را چاپ کنند که کردند حالا اگه شما هم دوست داريد آن را بخوانيد اينجا را کليک کنيد. البته من در بارهی نوشتهی آقای صابر عزيز چونوچرایی دارم که هنوز نتونستم براش بفرستم اگه وقت شد و فرستادم حتما شما را هم خبر میکنم. يه نکتهی ديگه بگم. من در ايميل ام از "مشکلات خانوادهگی" حرف زدم که مسلماا منظورم "اختلاف خانوادهگی" نبود. اينو گفتم که سؤتفاهم پيش نيايد!
چقدر کار برای فردای پيروزی داريم!
"بياييم قول بدهيم که به آزادی شعورمند وفادار بمونيم و دست از آزاديخواهی برنداريم. بياييم عهد کنيم ديگه هيچ فره و کاريزمايی را قبول نکنيم . شايد اين بار ، بار آخری باشه که برای دستيابی به آزادی خون نثار ميکنيم." اين حرفها که مسلما مقدمه و موخره هم داره را پدر و پسری که روزگار غريبانهیی دارند میزنند. بعد از خواندن حرفهای قبلی خواندن اين حرفها هم جالبه!
نفسهای ماندهگار
دوستانی که از گذشته با وبلاگ شبح آشنا هستند علاقهیی که به عشق تنهمیزند در مورد بونوئل را میدانند. (دوستانی هم که نمیدانند اگر علاقهمند هستند بدانند برای نمونه اينجا و اينجا کليک کنند!) علاقهی من به بونوئل باعث شد بعضی از دوستان تصور کنند نام "شبح" را از روی فيلم "شبح آزادی" بونوئل انتخاب کردم غافل از اين که بنده و بونوئل هر دو به يک دليل اين نام را برگزيدهام... خب حاشيه بسه همهی اينها را گفتم تا گفته باشم وبلاگی کشف کردم که ناماش لوئيس بونوئله! معلوم که چقدر خوشحال شدم و جالبتر اين که قراره در شهريور ماه در "خانهی هنرمندان" بزرگداشتی برای بونوئل گرفته بشه! به اين منظور وبلاگ ديگری طراحی شده که بسيار ديدنيه بخصوص گه تکهيی از فيلم "سگ آندلسی" هم سردرش نشون میدن و لينک جالبی هم به گالری دالی کنار صفحهشه! خلاصه اگه دلتون برای اين لائيک دوست داشتنی تنگ شده حتما سری به لوئيس به زنيد و بعد سری هم به "بزرگداشت لوئيس بونوئل". از ما گفتن بود!
هم هنر هم صنعت!
معمولا وقتی اسم يککليکبرایهميشه را میشنويم ياد کادوهای بدردبهخور میافتيم و حل مشکلات تکنيکی اما اين وبلاگ خواندی پر از نوشتههای خواندنی هم هست! برای نمونه اين قسمت را بخونيد:
"[نتیجه اخلاقی] : اگر نصف عمرتان برایتان اهمیت دارد ، هیچ گاه این فیلم را از دست نمی دهید . ( گمان کنم با این همه تبلیغ هم اکنون خواجه حافظ شیرازی هم مشغول دانلود کردن ویندوز مدیا پلیر برای دیدن این فیلم بامزه است با این تفاوت که خواجه در بهشت با یک سرعت 100 گیگا بایت در ثانیه با اینترنت حال می کند :-)" برای اين که بدونيد منظور چه فيلميه بايد يک کليک بکنيد! اما بايد به عرض امير عزيز برسونم خواجه حافظ شيرازی در مورد بهشت گفته:
"برو ای زاهد و دعوت مکنم سوی بهشت
که خدا خود ز ازل بهر بهشتام نسرشت!"
چيستان گيلهمردی!
گيلهمرد عزيز يه چيستان مطرح کرده که خيلي جالبه اگه گفتيد منظور شاعر از اين شعر کيه؟
زان پس كه صد هزار شقايق به كوه و دشت
پر پر شدند در ره آن سرخ انتظار
از گرمجاى گوشه مطبخ پياز پير
- با ريش و ريشه اى كه فرو هشته در سبد -
افراشته ست رايت سبزى كه :
اين منم ! پيغام آن بهار
بريد سراغ گيلهمرد هم پاسخ جالب را شنويد هم به عنوان جايزه کلی مطلب باحال بخونيد!
دوربينهای ديجيتال
در اولين سالهای هفتاد دوستی در سفری که به آلمان داشت با خود دوربين کوچکی آورد که به جای فيلم معمولی ديسک مخصوصی در آن قرار میگرفت. اين اولين دوربين ديجيتالی بود که من ديدم. بسيار ابتدایی بود 50 تا عکس با کيفيت پايين ذخيره میکرد لنزش هم تعريفی نداشت. دوستان عکاس مسخره میکردنند و میگفتند اسباببازی است! اما ما که علاقهي زيادی به کامپيوتر داشتيم(حتا آن کامپيوترهای کند 286 آن زمانها) اين دوربين را باور کرديم. پروژهیی هم انجام داديم و تقريبا پول دوربين در همان اولين پروژه درآمد! ما میدانستيم که اين تکنولوژی روز به روز پيشرفتهتر خواهد شد اما راستاش را بخواهيد انتظار نداشتيم به اين سرعت به کيفيتی به اين بالایی برسد!...
وای شرمنده روده درازی کردم از اصل موضوع جدا افتادم. وبلاگ بسيار مفيد و تخصصيه "دوربينهای ديجيتال" را اگر تا حال نديديد همين الان برويد ببينيد که هم پر از مطالب خواندنيه هم پر از عکسهای ديدنی ضمنا اگر سوآلی هم در بارهی دوربينهای ديجيتال داريد میتونيد بپرسيد تا رضای عزيز نويسندهی اين وبلاگ بهتون جواب بده! برای اين دوست عزيز و مستعد آرزوی موفقيت میکنم.
وبلاگگردیهای يک دقيقهیی!
- اين وبلاگ فقط خواندنی نيست شنيدنی هم هست! کيان و کاوه ايرانی عزيز در اين وبلاگ يکی از ساختههای زيبا و شنيدنی خود را در معرض گوش شما قرار دادهاند! برای دلگرمی دادن به اين جوانان هنرمند هم که شده به آنها سربزنيد!
- "... کیفم را با خونسردی به گوشه ای گذاشتم و به طرف پسرک رفتم.اول مشت محکمی به زیر چانهاش کوفتم و بعد با لگد به جانش افتادم..." اينها را کسي نوشته که با جار میزنه "من زن هستم!" کی میگفت مهشيد خشنه! فمينيست به اين زوربازو داری نوبره والا!
- پرستوی عزيز، يه شعر زيبا و پرمعنا از ويسواوا شيمبورسکا در زننوشت نوشته که خونديه!
- سعيد گرامی و تازهگیها عزيز! عجب زرنگه اينجا کلی حرفهای مربوط و نامربوط تو نظرخواهی ما میزنه بعد خودش تو وب لاگش نظرخواهی نگذاشته تا بريم تلافی کنيم!
-"من فقط برای سايهی خودم مینويسم..." شايد فکر کنيد کسی که اسم خودش رو گذاشته سايهی سياه و نوشتهی از صادق هدايت را چسبونده سردر وبلاگش بايد مايوس و جدا از اجتماع باشه. اما وقتی پا میگذاريد در وبلاگ بسيار خوب اين دوست عزيز زندهگی و آزادیخواهی موج میزنه!
- سولانژ عزيز فکر میکنه ما به اين دليل از اسلام متنفريم که به زبان خودمون نيست! (حالا میدونم داره شوخی میکنه اونم يه شوخی زيرکانه و پرمعنا!) اما حرف او مرا ياد يه چيزی که چندوقت پيش پسرم میگفت انداخت! تو مدرسه بهشون گفته بودن قرآن بخونن اونم تصادفي بخشهایی از قرآن را خوانده بود و به بعد معنی فارسيش رو خونده بود.به من گفت:"بابا خوبه اينا عربيه وگرنه آدم خجالت میکشيد سر کلاس بخونه اين عربها که معنی اين حرفها را میفهمند خجالت نمیکشن!؟"
- بعضیها که دو نفری وبلاگ مینويسن فضاهای متفاوتی را منعکس میکنند. مثلا در ضميرسرخ، سارا از عشق نوشته و آرش از مرگ! اونم پشت سر هم!
- چشمام روشن آبی قمارخونه راه اندخته! "اگه به مقام معظم رهبری نگفتم!"
- رهای آبی عزيز هم باز دهاناش را باز کرده است و کلی حرفهای خوب خوب زده!"تا میآیی دهان باز کنی و حرف از فمنیسم بزنی یا حتی فقط حرف از حقوق زنان سریع موضع می گیرند ، که جنسیت را ولش کن ، حرف از انسان بزن ! من به این چیزها اعتقاد ندارم ..." البته از "الله" بدون "ه" و دارای "الف"اش چيزی سر در نياوردم! شما بريد بخونيد ببينيد سر در مياريد!
- برنو بوزتو Bruno Bozzetto را هر کس که کمی از انيميشن هنری سر در بياره میشناسه. کارش فوقالعاده اس. وفای عزيز در خاموشی دريا لينکهای بسيار خوبی به چند تا از کارهای بوزتو داده که ديدنيه!
- دم همچنان مانند گذشته غنيمته!
"کلبه ای کافی ست
آتشی
گوشه ای
من باشم و تو
تا لبانت ، عاشقانهترينها را بر لبانم نقش کند."
- ايمان کيست که فکر میکند همه عالم ديوانهی اوست! برويد ببينيد کيست؟! جوانی خوشتيپ که تازه پشت لباش سبز شده و میخواد دنيا را فتح کنه! اميدوارم وقتی در چشمه نگاه میکند بلایی که سر نارسيس اومد سرش نياد! از اين شوخی گذشته اميدوارم او نيز مانند بقيه جوانان کشورم موفق باشند و در دنيایی آزاد و عادل جوانی خود را بگذرانند.
- اميد ميلانی عزيز فقط نويسنده و منتقد نيست، برنامهنويس خوبی هم هست! او برنامهیی نوشته که به کمک اون ميشه شعر و نظم سنتی رو به صورت منظم و رديف نوشت! خب اين هم برای خودش کاريه ديگه!
-مژده به دوستان مويلتايپی! هر سوآلی داريد نويد عزيز خوب و باحوصله بهش جواب داده. مرسی از رضای عزيز که منو با اين صفحه آشنا کرد! من نمیدونستم ترکبک چيه؛ راهنمایی حسين درخشان هم هيچ کمکی بهم نکرد (البته دندون اسب پيش کشی رو نمیشمارن!) ولی راهنمایی نوپد عزيز بسيار خوب و روشن ياد داد که Trac Back چيه و چطوری ميشه ازش استفاده کرد.
يک تذکر مهم!
مدتی است که در بعضی از وبلاگها از سيستم بلاگرولينگ برای دادن لينک استفاده میشود. خوبی اين سيستم اينه که وقتی وبلاگی بهروز میشه در ليست لينکها بالا میآيد و تيک میخورد. متاسفانه وب لاگهای که در بلاگ اسپات نوشته میشوند به صورت خودکار بهروزشدهگیشان (عجب واژهیی ساختم!) اعلام نمیشود برای اين کار بايد برويد اينجا و به روزشدهگیتان را اعلام کنيد! شبح هم به لطف سامان عزيز صاحب همين نوع لينک شده است. اگر دقت کرده باشيد زير لينکها لينکی هست که نوشته "فرم اعلام بهروز شدن وب لاگها" اگر وقتی مطلب جديد مینويسد بيايد اينجا کليک کنيد و بهروزشدهگیتان درا اعلام کنيد در هر ليست بلاگرولينگی که باشيد تيک میخوريد! پس لطف کنيد و اعلام کنيد تا دوستانتان الکی نکلينکن و بور نشن!
يک نکتهی تا حدودی مهم
همينگونه که مشاهده میفرماييد. لينک شبح زمانی www.shabah.org/weblog.html بود بعد شد www.weblog.shabah.org و حالا شده www.shabah.org هر چند تمام اين راهها به شبح ختم میشه. اما اگر دوستانی که لطف دارن و شبح را قابل دونستن و به اون لينک دادن لينک خودشون رو به http://www.shabah.org تغيير بدن بسيار ممنونشان میشوم. اولين خاصيتش اينه که من و ساير خوانندههای شبح میفهميم که مراجعه کنندهگان از کجا اومدن اينجا!
و اما نظر خواهی
نظرخواهی بخشيه که متعلق به خوانندهگان است. تمام تلاش من اينه که دوستان بتونن راحت وارد فضای نظرخواهی بشن و نظر بدن تمام جابهجای از بلاگاسپات و بعد هاست قبلی روی اين هاست جديد (که به لطف دو سرگردان عاشق عملی شد!) برای اين بود که نظرخواهی خوب کار کنه. به هر حال جا داره از دوست بسيار عزيزم پاگنده که به نظرخواهی سروشکل خوبی داد تشکر کنم!
همسايهها ياری کنيد تا من وبلاگداری کنم!
×××
شبح به اين وراجی نوبره والا!
July 18, 2003 03:13 PM
|
Comments (27)
پنجشنبه، 19 تیرماه 1382 | July 10, 2003
●
وبلاگگردیهای آدينه
18 تير، تيری به قلب گذشته
در مورد وقايع دیشب، شاهد عزيز مفصل نوشته است من چيز زيادی ندارم به آن اضافه کنم. در قسمتی از نوشتهی او میخوانيم:"ولي همين كه به خانه رسيدم همسرم گفت : سالمي؟ همين!.
و من در جواب او كه متعجب شده بودم گفتم چطور مگه؟ كه او گفت صداي تير اندازي و انفجار نارنجك و آژير آمبولانس و ماشين پليس را از ميدان نور شنيده است و حدس زده بود كه من نيز ميدان نور باشم و براي همين شوكه شده بود.
و اينجا بود كه به اشتباه خود پي بردم (بي خبري مردم) و فهميدم كه مردم نه تنها به طور گسترده شركت كرده اند بلكه هوشمندانه مراكز شلوغ و پر رفت و آمد را انتخاب كرده اند و ميدان نور از زمان شلوغي هاي فوتبال به اين طرف هميشه محل درگيري هاي بزرگ و سرنوشت سازي شده است و خصيصه وسعت زياد ميدان يكي ديگر از مزاياي اين منطقه براي راحت درگير شدن مردم با گاردي ها ميباشد.
روز پنج شنبه از دوستان شنيدم كه مردم بعد از متفرق شدن از خيابانهاي انقلاب و آزادي به سمت پارك لاله حركت كرده اند و تا ساعت 2 نيمه شب هنوز تجمع و درگيري در پارك ادامه داشته است."
اکثر وبلاگها در بارهی 18 تير و وقايع آن نوشتهاند. جوانان و زنان و مردان دلير و آگاه اجازه ندادند اين مشعل خاموش شود و در زير سرنيزه و ارعاب ياد 18 تير را زنده نگاه داشتند.
چند نکته
و اين هم شعری از عزت ابراهيمنژاد تنها شهيد شناخته شدهی قيام 18 تير که رهگذرثانی عزيز از خبرنامهی اميرکبير نقل کرده است:
ما را به خاطر بیاور
ما را که تازه جوانانی 22 ساله بودیم
شور عشق در سینه داشتیم
و پیش از آنکه عاشق شویم
سینه به خاک سپرده
مردیم"
ادامهی اين شعر را میتوانيد در وبلاگ گل کوی عزيز بخوانيد.
- پروين عزيز در نظرخواهی گلکوی نازنين شعری از هادی خرسندی گرامی در مورد 18 تير نوشته که شنيدنيه!
آخوند را بگوی بيا با زبان خوش
الان برو که گر نروی دير میشود
غفلت مکن که تا تو به مسند نشسته ای
هر روز سال، هجدهم تير میشود
نازبانوی عزيز شعر بسيار زيبایی از برشت چسبونده تو وبلاگش که خوندنيه!
اينجوری شروع میشه:
« جلو بيا! مي شنويم كه مرد نيكي هستي.
خودت را نفروخته اي, اما صاعقه هم
كه به خانه مي زند خريدني نيست.
به حرفت پايبندي, خوب, حرفت چه بوده است ؟
راستگو هستي, عقيده ات را مي گويي.
كدام عقيده را ؟
شجاعي ؟ دشمنت كيست ؟
...
اگه نرويد و نخوانيد چيز ارزشمندی را از دست داهايد!
آسمان عزيز هم دربارهی تظاهرات ايرانيان در استکهلم نوشته و از اين که عکس بچهی شاه در بين تظاهرات کنندهگان بوده ابراز ناخشنودی کرده و اما قسمتی از نوشتهای او:
"خانم انا ليند وزير امور خارجه سوئد هم طی پيامی به برگزار کنندگان تظاهرات اعلام کرد که دولت سوئد دولت ايران رو به عنوان نقض کننده حقوق بشر شناخته و قول داد که مساُله نقض حقوق بشر را از طرف دولت ايران در نشستهای آينده اتحاديه اروپا مطرح خواهد کرد.
ديروز از گروهای مختلف سياسی در تظاهرات شرکت داشتند اما مسخره تر از همه سلطنت طلبها با عکسهای وليعهد سابق بودند."
رضای عزيز توصيه کرده در مورد خنثا کردن و دور زدن فيلترهای مخابرات ايران مطلبی بنويسم!
خود او اينجا را معرفی کرده!
سرزمين آفتاب عزيز هم توصيه کرده بريم سراغ نيما و سامان سرگردون انصافا هم توصيه خوبيه چون اونا مفصل و مفيد در اين باره نوشتن!
يا مرگ يا آزادی
"لاله و لادن" آگاهانه و آزادانه و جسورانه زندهگی در انقياد را تاب نياوردند و با سرود "يا مرگ يا آزادی" به شوق "آزادی" به پيشواز "مرگ" رفتند و افسوس و صدافسوس که در اين سرزمين هميشه "مزد گورکنان از آزادی آدمی افزون" بوده است و اين خاک از خون زنان و مردانی که رهایی را طلب میکردهاند سرخ است.
لاله و لادن مانند اکثريت مردم ايران قربانی زيستن در دنيایی شدند که سياست و پول جان انسانها را در چنبرهی خود گرفته است و ما در اين سالها علاوه بر له شدن در زير سنگهای آسيای سياست و اقتصاد بايد بار حکومت دينی را نيز به دوش بکشيم.
لاله و لادن وقتی بدنيا آمدند شاهی مغرور و خودشيفته رسيدن به دروازههای طلائی را وعده میداد اما نظام بورکراتيک آن توان حل مشکل لاله و لادن را نداشت. در سايت حادثه در 8 دیماه سال گذشته از قول دکتر رحمت الله صفاييان میخوانيم: اين دوقلوها وقتی سه ساله بودند برای مداوا از دانشگاه شيراز به بيمارستان شهدای تهران انتقال داده شده بودند. من در آن زمان در آلمان بودم و اين خبر را که چند پروفسور آمريکايي برای جراحی اين دو خواهر به ايران آمده بودند را خواندم." او پس از تشريح چهگونهگی انتقال لاله و لادن به آلمان میگويد:"ما نتوانستيم اين عمل جراحی را انجام دهيم چون لاله و لادن پدر و مادر نداشتند و شناسنامه شان در بيمارستان صادر شده بود و هيچ کس حاضر نبود اجازه جراحی را صادر کند." پس از انقلاب هم جراحان ايرانی آمادهگی خود را برای عمل لاله و لادن اعلام کردند من با يکی از اين جراحان چند روز پيش صحبت کردم میگفت 80 درصد امکان موفقيت عمل در آن سن بود. اين را دکتر صفاييان و دکتر رحمت و ساير پزشکانی که لاله و لادن را معاينه کردهاند نيز میگويند. اما متاسفانه آقای خمينی به دليل اين که امکان مرگ يکی يا هر دو نوزاد وجود داشت اجازهی انجام عمل را نداد و ماجرا که پيچيدهگی سياسی و اقتصادی داشت پيچيدهگی مذهبی هم پيدا کرد.
در سالهای اخير که مشکل لاله و لادن هر روز بيشتر میشد و ديگر آنان حقوق خوانده بودند با کوشش فراوان (که البته لادن بسيار فعالتر بود) پیگير انجام عمل خود بودند متاسفانه دولت اجازهي خروج به آنان نمیداد و کسی هم حاضر به قبول مخارج مالی عمل آنان نبود تا اين که بلاخره بيمارستانی در سنگاپور انجام عمل را پذيرفت و دولت هم اجازهی خروج آنان را صادر کرد اما هيچگونه کمک مالی خاص و ويژهيی به آنان نکردند.
روزنامهی واشنتگتن پست در مقالهیی به مطالب جالبی در اين باره اشاره کرده است که در گويا آمده است. "بزرگترين تيم جراحي مغز و اعصاب جهان توسط يك ايراني هدايت مي شود اين تيم چندي پيش يكي از مردان سياسي ايران را تحت عمل جراحي قرار داده و او را از مرگ حتمي نجات دادند، (منظور اين روزنامه دكتر قاجاريه است كه براي درمان سعيد حجاريان راهي ايران شد) و او را به راحتي عمل كرد اما در مورد لاله و لادن نه تنها از پزشكان و روانشناسان ايراني اطلاعاتی كسب نشد بلكه عده ای نگذاشتند رايزنیها با پزشكان معتبرتری صورت بگيرد."
بله لاله و لادن مانند ميليونها کودک ديگر در جهان و صدها هزار کودک ايرانی قربانی چرخهای لهکننده و خشن نظام سرمايهداری جهانی شدند. نظامی که انسان در آن به بدن کشيده شده است و آزادی و رهایی چون رويایی دست نيافتنی گويا فقط پس از مرگ ميسر است.
چند نکته.
کميتهی امداد بعد از اين که ديد میتواند از اين نمد برای خود کلاهی درست کند دست گداییاش را دراز کرد تا شايد از اين تغار شکسته ماستی بريزد و اينان بتوانند کاسه ليسیشان را بکنند به همين خاطر صبح تا غروب در صدا وسيما شماره حساب میدانند تا مردم به حساب کميتهی امداد پول واريز بکنند اين در حالی بود که سالهاست حسابی به نام لاله و لادن بيژنی باز است و هرگز در تلويزيون برای پرداخت پول به اين حساب تبلغ نشد.خانوادهی لاله و لادن به اين عمل کميتهی امداد و صدا و سيما اعتراض کردنند که میتوانيد در اينجا بخوانيد:"نارضايتي خانواده لاله و لادن از سوءاستفاده تبليغاتي صداوسيما و كميته امداد"
ارزش سهام بيمارستان رافلز سنگاپور11 درصد كاهش يافت
پولاد همايونی عزيز در سايپريسک در مورد قضايای پشت پردهی عمل لاله و لادن در سنگاپور نوشته است:
"خبرهای پشت پرده می گويند كه لاله و لادن را آقای “ ی- ر“ آقازاده يكی از سران مافيای قدرت كه با غارت اموال مردم به اين پايه رسيده است ، به سنگاپور برد. اين آقازاده سرمايه گذاری فراوانی در كشور سنگاپور و مالزی دارد. می گويند نام او در رده بالای ليست سهامداران شركت “ Raffles Medicals “ است. اين مافيا پيش تر هم از اين دو قلوها برای تبليغات انتخاباتی سوء استفاده نموده." راستی اين "ی" و "ر" هم ديگه خيلی تابلوست!
نيما رسولزادهی عزيز در وب لاگ "ايستادن در مقابل باد" در مطلبی به نام "لاله و لادن قربانی سرمايه داری ! مرگ بازاری" به موضوع عمل لاله و لادن از نظر ساختار منفعتطلب نظام سرمايهداری پرداخته است.او مینويسد:"بدين ترتيب لاله و لادن را بايد مقتول سرمايه داری وحشی قلمداد كرد. در حكومت اين بعد از سرمايه داری است كه فارغ از دغدغه های انسانی هر پديده ای اعم از لاله و لادن تنها مورد استفاده بازاری قرار میگيرند."
بابا در وبلاگ بابا و دخترش به مخالفت جدی با حرفهای نيما پرداخته است و او را متهم به لجنپراکنی کرده است! البته بابای عزيز خود را بینياز از آوردن دليل دانسته است و فقط طبق معمول بسياری از دوست مردمگريز با نوشتن اين که "پس کی ما ايرانی ها می خواهيم دست از اين حسادت های بچگانه مون برداريم؟" محملی برای توهين به مردم و مليت خود پيدا کرده است.
به هر حال به نظر من مسلما تيم پزشکی سنگاپور تمام تلاش خود را برای نجات لاله و لادن به کار برده است اما مسايل سياسی و سؤاستفادهی دولت ايران و آقای خاتمی (با آن چک 300 هزار دلاریاش) و مصادف شدن عمل با روزهای پر التهاب 18 تير چيزی نيست که بتوان به سادهگی از کنارش گذشت.
خورسيد خانم عزيز هم چقدر عالی، مختصر و مفيد در مورد لاله و لادن نوشته:"در اين وانفسای نفی فرديت آدمها، لاله و لادن جانشان را بر سر بدست آوردن فرديتشان از دست دادند. لاله و لادن که رفتند :(، ريحانه هم رفته بود، مهرانه و مهرانه ها را دريابيم. "
آذر عزيز در نظرخواهی مطلب قبلی چه نيکو ارتباط بين 18 تير و لاله و لادن برقرار کرده است او مینويسد:
"لاله و لادن هم براي ازادي فردي جان دادند. تن آزادشان مهم نبود مغز آزاد شان ارزو بود. ايران را تبديل به زندان كردن برای زندانبان خود زندانی وحشتناكتر خواهد بود. طنابدار را بر گردن دين میتوان ديد."
July 10, 2003 01:19 PM
|
Comments (33)
جمعه، 13 تیرماه 1382 | July 04, 2003
●
وبلاگگردیهای آدينه
جنايت در سايه قانون!
هيچ جيز کثيفتر از جنايت درسايهی حمايت قانون نيست! سرکوب مردم توسط چماقدارن سنتی بود که در زمان شاه باب شد و اکنون به شديدترين شکلی ادامه پيدا کرده است. اين بار سازماندهی شده و يک پارچه! تمام حکومتهای فاشيستی در دنيا از اين روش استفاده میکنند و صد البته در حالی که دشمنانشان را اينگونه سرکوب میکنند گور خود را نيز میکنند. همانگونه که شاه با رشد لومپنيسم، يرای مقابله با روشنفکران، موجب شد همين لومپنها بعدا موجبات سقوطش را فراهم آورند.
قيام عمومی مردم توسط لومپنها و اراذل و اوباش سرکوب شد اما وحشت مرگ را میتوان در چهرهی جباران ديد.
جنايتهای سازمان يافتهیی در شهرهای مختلف در سايه حمايت دولت خدمتگذار! صورت میگيرد که تن هر انسان آزادهیی را میلرزاند. ریبل عزيز از امروز خبری را نقل کرده است که بسيار تکان دهنده است:"بنا به گزارش رسيده، يك دختر جوان قمي شامگاه شنبه پس از متهم شدنش به «بدحجابي» توسط يك زن محجبه با وارد شدن ضربات چاقو از پاي درآمد. اين حادثه در خيابان «صفائيه» قم، اصليترين خيابان اين شهر در مقابل انظار عمومي روي داد. شاهدان عيني گفتند: زن محجبه با ديدن اين دختر حدوداً 22 ساله، پس از مشاجره لفظي و به دليل آنچه كه وي «هرزگي و بدحجابي» خواند، با چاقو سينه اين دختر جوان را شكافت.آنان افزودند: ضارب كه چهرهاش را كاملاً پوشانده بود، قبل از ارتكاب اين جنايت به مقتول گفت: «شما و امثال شما خون شهدا را پايمال كرده و ميكنيد...»"
در ستايش مردی که دوستاش داشتم!
بعضی وقتها از دل بدترين اتفاقها میشه يه چيز زيبا و باشکوه بيرون کشيد. آلوشای عزيز ما سرش مجروح شده است. ماجرا را يا خوانديد يا میرويد سری به نوشی و جوجههایاش میزنيد و میخوانيد. چيزی که من میخواهم کمی در موردش حرف بزنم همين موضوع مادران و پدارن و فرزندان هستند. در بسياری از مواقع ما فراموش میکنيم فرزندانمان انسانهايی هستند که به حکم روابط اجتماعی مسئوليت نگهداری و پرورش و رشد عاطفیشان به ما سپرده شده است. معمولا در روابطمان کودکان ابزارهایی هستند برای تخليهی عصبيتهایمان، کمبودهایمان،... و در روابط زناشويی هم فرزندان به عنوان سنگر يا وسيلهیی برای حمله به طرف مقابل استفاده میشوند... هميشه فرزندان قربانی هستند بسيار شاذ و نادر است که مادری و پدری عميقا و از اعماق وجودش قربانی شود تا فرزندان به سلامت مرحلهی رشد را طی کنند معمولا نمايش اين کار صورت میگيرد و اين بيشترين آسيب روحی را به فرزندان میزند.
خوشحال هستم که نوشی عزيز و سرجيو عزيز به اين بلوغ رسيدهاند که بدانند که برای زندهگی مشترک: عشق، تفاهم و تناسب و خيلی چيزهای ديگر لازم است اما برای احترام به حقوق و عاطفهی کودکان فقط يک چيز لازم است: انسان بودن!
زندهگی بدون تناقض فلسفی
رفتم به زندهگی عزيز سر بزنم اينبار توجهام به لينکی در کنار صفحهاش جلب شد. "تست سلامت فلسفی" من هم که عاشق تست زدن و شناختن پيچيدهگیهای روح و روانام هستم روی آن کليک کردم. به تست جالبی رسيدم که خالی از فايده نبود. با انجام اين تست به تناقضات احتمالی انديشههای فلسفی و باورهایتان پیخواهيد برد. در مورد تنيجهی تست خودم و چونوچرایی که دارم چيزی نمیگم چون اگه حرف بزنم انجام تست برای شما ارزش و اعتبار خودشو از دست میده پس بعدا در موردش خواهم نوشت فعلا توصيه میکنم بريد شما اين تست را انجام بديد!"
راستی اين تست را جادی عزيز ترجمه و برنامهنويسی کرده که خسته نباشيد داره.
دويدن رستم و وزير شدن پياده!
بامداد عزيز حکايتی تا حدودی بیتربيتی از دويدن رستم و شکستن فلاناش (اين "اش" معطوف به "رستم" است، نه "بامداد"!) نوشته و در مورد ماست بودن وزير محترم ارشاد درفشانده!با خواندن آن ياد دو نکته افتادم اول اين که وقتی مسچد جامعی وزير شد که خاطرتون هست آخری کابينهی دولت اول خاتمی بود که وزير ارشاد جناب دکتر مهاجرانی کلهپا شد و بعد جناب آقای مسجد جامعی وزير شدند! در جایی بوديم کسی خبر وزير شدن مسجدجامعی را آورد
گفتم مثل پياده در بازی شطرنج که در آخرهای بازی ناگهان بر سر يک اتفاق وزير میشود اين پياده هم وزير شد! اما نمیدانستم که ريسجمهور محبوب! آنقدر پياده است که اين حيف نون را وزير کابينهی جديد خودش میکند! حضرت عباسی چه ترکمونی به مطبوعات و سينما زد اين جناب مسجد جامعی! البته انصافا در مورد کتاب تا قبل از اين بگير به بندها وزارت ارشاد کارنامهی قابل قبولی داشت!
نکتهی دوم چی بود؟ يادم رفت!
زيتون، گوگوش و آذری که فخر ماست!
- اين که من به زيتون عزيز لينک بدم ديگه از اون حرفهاست. چون همهی دوستان زيتون رو میخونن و نيازی به لينکدادن من نيست. اما درج ايميل آذر فخر عزيز در وبلاگ زيتون در بارهی گوگوش حادثهيی نيست که بشه از کنارش گذشت! حالا میخوام به اين بهانه افشاگری هم بکنم. دوستان قديمی يادشونه که من خيلی وقت پيش مطلبی نوشته بودم به نام "تقديم سکوت" و در آن از بانوی نازنين و عزيزی به نام آذر تشکر کردم آن هم با سکوت! آن بانوی نازنين همين آذر فخر است!
چيز زيادی ندارم که به آن فخر کنم اما يکی از بهترين داشتنهایام مهر بیکران آذر عزيز است... هر چند او مانند آفتاب مهرش بر سر هر رهگذر محتاج نوری بیدريغ پرتو میافشاند و دروازهی دلاش با "کلام کوچک دوستی" به روی هر شيفتهی صادقی باز است.
راستی اين مطلب با "عقیق و سبزه و آینه به تماشایاش بنشینید!" هم اشاره به آذر عزيز دارد و من سعی کردهام با زيرکی نام آذر و فخر را در يک جمله بياورم آن روزها قرار نبود اين بانوی نور و روشنی را معرفی کنم. البته حالا هم خودم برای خودم قرار گذاشتم. اميدارم سر نازنينام را از دست ندهم! هر چند اگر توسط آذر عزيز کنده شود چه چيزی به تر از اين!
ايران کشوری چند زبانه!
ساکنين سرزمين وسيعی که از ديرباز تا کنون ايران ناميده میشده است به چندين زبان مختلف سخن میگويند. اين موضوع که در ارتباط انسانی امری عادی محسوب میشود وقتی به دست سياستمداران و صاحبان سرمايه و زور میافتد تبديل به مناقشهیی پيچيده و غيرقابل حل میشود. حال که در اروپا آلمانیزبانها و انگليسیزبانها و فرانسهزبانها و ايتالياییزبانها... دارند کشور واکدی تشکيل میدهند مردم کشورهای جهان سوم بايد هنوز معضلی به نام زبان داشته باشند!
مهران بهاری عزيز که وبلاگ سؤزوموز را مینويسد مقالهیی از احمد کسروی درج کرده است دربارهی زبان ترکی و ترکزبانان ايرانی. دوستانی که مسائل زبانی و قومی را پیگيری میکنند توصيه میکنم حتما اين مقاله را بخوانند.
- کاترين هپبورن در هفتهی گذشته درگذشت. نمیخواهم وبلاگگردیهایام را به مرثيه درگذشتان تبديل کنم. اما اين پارتیبازی را برای کاترين هپبورن کردم چون او به آتهيست بودن مشهور بود و اين که آدم ستارهی هاليوود باشه، 12 بار کانديدای جايزهي اسکار بشه و 4 بار اونو تصاحب کنه و "خدا" را انکار کنه ديگه واقعا نوبره! "خدا" هم در عوض 96 سال عمر با عزت به او اهدا فرمود! "خدا" به اين باحالی نوبره والا!
آرش عزيز در ضمير سرخ، طبق معمول، مفصل در بارهی کاترين هپبورن نوشته.
وبلاگگردیهای يک دقيقهیی!
- اگه دلتان گرفته است و خيال داريد ضمن زدن لبخند چند چيز جديد هم بياموزيد سری به گيلهمرد عزيز بزنيد که از واجبات است! هر چند تازهگی ها به دليل عيالوار شدن چرندياتی با او به هم زده! اما مثل اين که با محمدابراهيم باستانی پاريزی ريخته روهم! خدا بهدور!
- مريم گلی عزيز دلش يه جورای گرفته شايدم دلش نگرفته ولی به هر حال خيال داره مدتی ننويسه! حيف! خوبه بريم خونهاش دقالباب کنيم و احوالش رو بپرسيم شايد سرکيف آمد و نوشت!
- دهقون عزيز هم يکساله شد! لبخندهاتونو برداريد بريد سربختش که يه کم سرش گيج میره، يه جور گيجی مطبوع مثل گيجی بعد از مستی! دهقون جون تولد مبارک!
- دنيای من را ديديد؟ خب برويد و ببينيد و بخوانيد و
گوش دهيد! اگر ضرر کرديد تشريف بياوريد خسارت پرداخت میشود.
- برای اين که شيوای عزيز بعدا گلايه نکند حتما برويد گلکوی بسيار عزيز را بخوانيد را هم بخوانيد!
- سرترشيدن شميم در استکهلم را که يادتان هست! رهایی آبی چند عکس از او زده ديوار وبلاگاش که برای کسایی که نديدن ديدنيه! ضمنا شعر بلند بالایی هم سروده که توصيه میکنم مردسالارانی که ناراحتی قلبی دارن نخونن!
- خب! دوستانی که از کم و کيف وبلاگگردی اين آدينه ناراضی هستند همين اساعه کليک کنن روی فرابلاگ و کلی مطلب جالب و کلی لينک باحال ببينن و کيف کنن!
اطلاعيه: دوستی برایام ايميل زده و نوشته به خانمی برنامهنويس که ويژوال بيسيک را در حد مبتدی بداند اما حال و حوصله و هوش يادگيری را داشته باشد برای همکاری دائمی نياز دارد. دوستانی که مايل هستند با ايشان همکاری کنند برای من ايميل بزنند تا ايميلشان را فوروارد کنم برای صاحبکار گرامی! ضمنا حقالعملکاری ما فراموش نشود!
July 4, 2003 04:08 PM
|
Comments (23)
یکشنبه، 8 تیرماه 1382 | June 29, 2003
●
دوستان بامداد
وبلاگ بامداد مزين به دو نامهی بسيار جالب شده است. به همهی دوستانی که اين نامهها را نخواندهاند توصيه میکنم حتما بروند بخوانند. نامهی اول را دوستان آشنای قديمی نوشته است همان دوستی که از سبک نگارشاش پيداست همان است که بارها بامداد مطالب جالبی از او درج کرده است اين نامه اينگونه شروع میشود:"نامه ي دوست:ساواك و حكومت ديكتاتوري شاه كار را به جايي رسانده بود كه خسرو گلسرخي و دانشيان را در دادگاه محاكمه و محكوم به اعدام كردند و تمامش را مستقيم از تلويزيون پخش كردند . با اين كار حكومت مي خواست مردم را بترساند كه ديگر كسي از اين جرات ها بخرج ندهد و واقعا چه اشتباه بزرگي كردند .يادم ميآيد ساعت پخش محاكمه خيابان ها خلوت خلوت مي شد . دفاعيات گلسرخي و دانشيان حتي موافقان حكومت را هم به فكر واداشته بود. بعد از اعدام آنها بود كه حملات مسلحانه چريكهاي فدايي خلق به اوج رسيد. مرتب در روزنامه خبر حملات را مينوشتند و يا خانه هاي تيمي را كشف ميكردند"
نامه دوم را دوست ديگری در ارتباط با نامهی اول نوشته است. اين نامهی کوتاه هم خواندی است:
"بامداد عزيز فرزين به هنگامي دستگير شد که داشت به يکي اززخمي ها درخيابان کمک مي کرد.درزندان با اين که ماجرارا ميدانستند لاجوردي حکم اعدامش را صادرکرد.چندساعت هم نکشيد که حکم اجراشد."
June 29, 2003 08:10 PM
|
Comments (7)
جمعه، 6 تیرماه 1382 | June 27, 2003
●
وبلاگگردیهای آدينه!
غزل زمانه

نغمه در نغمه ی خون غلغله زد، تندر شد
شد زمين رنگ دگر، رنگ زمان ديگر شد
چشم هر اختر پوينده که در خون میگشت
برق خشمی زد و بر گردهی شب خنجر شد (سعيد سلطانپور- جزوهی شعر 3، شهريور 58)
چند روز پيش 22 سال از روزی که در 30 خرداد خونين سال 60 سعيد سلطانپور را از ما گرفتند میگذرد. راستاش را بخواهيد اين فراموشام شده بود که مهشيد عزيز در وبلاگاش شعر بلندی از او نوشتن و يادش را گرامیداشت.
با جستوجو در وبلاگها به وبلاگی بر خوردم به نام "درد دل فرزند اعدام" وبلاگ بسيار عالی است و امضا محسن سلطانپور را در پای نوشتههای خود دارد. او نوشتهی بلند خود دربارهی سعيد سلطانپور را اينگونه آغاز میکند:
"سعيد سلطانپور در سال ١٣١٩ در شهر سبزوار ديده بدنيا گشود از خانواده اي زحمتكش, مادرش آموزگار بود و خود او نيز پس از دوره دبيرستان در آموزشگاههاي جنوب تهران به آموزگاري پرداخت, با كار در محلات فقير نشين و در جنوب شهر تهران, با بيداد و ستم طبقاتي آشنا شد و در ١٣٤٠ در جنبش عتراضي آموزگاران پيشتاز گرديد.
در روز دوازدهم ارديبهشت (روز آموزگار) همراه با هزاران آموزگار و فرهنگيان زحمتكش بپا خواست و با ياري انقلابيونی چون صمد بهرنگي, بهروز دهقاني, حسن ضياء ظريفي, بيژن جزني و يارانشان و پيوستن دانشجويان و دانش آموزان و كارگران و ستمگشان سراسر ايران, جنبش سراسري گريديد. ارتش, آموزگاران را به رگبار بست و دكتر ابوالحسن خانعلي, آمدوكار آزاديخواه با تير ارتشيان شاه كشته شد و دهها تن ديگر زخمي كرديدند.با تاسيس هنركدهی آناهيتا به آن پيوست و از سال ۳٩ تا ٤٤ همگام با آموزش, به فعاليت هنری پرداخت."
در ادامه زندهگی سعيد را تا اعداماش در سال 60 شرح میدهد ماجرای دستگيری او را اينگونه نوشته است:
"سعيد مي خواست در يك پنجشنبه ي بهاري, روز ١۶ آوريل ١٩٨١, ازدواج كند... در ميان همهمه و ترانه هاي جشن عروسي ناگهان مردي وارد شد و خواست كه سعيد را به وي معرفي كنند. مرد سپس بازوي سعيد را گرفت و كوشيد او را بيرون بكشد. سعيد مقاومت كرد. آن گاه مرد اسلحه كشيد و سعيد را وادار به اطاعت نمود. مرد مسلح يك حكم جلب از سوي كميته مركزي نشان داد كه در آن دستگيري «سعيد و رفقايش» به اتهام «قاچاق ارز» آمده بود. در اين هنگام چندين «كميته چي» مسلح به تفنگ و مسلسل وارد شدند. پس از اصرار مهمانان, كميته چي ها پذيرفتند تا سه ساعت به «مجرم» وقت بدهند. جشن عروسي با اضطراب دنبال شد. مردان مسلح بيش از پيش ناشكيبا به نظر مي رسيدند. خانه كاملا در محاصره قرار داشت و پاسداران مسلح ديگري بر بام هاي همسايه ها قرار گرفته بودند. مذاكرات جديدي در گرفت. لحن مردان مسلح تند شد و چند تير هوايي شليك گرديد. سرانجام سعيد پذيرفت كه با آنان برود اما به شرطي اين كه پياده بروند و همسرش هم بيايد. نو عروس و نوداماد, دست در دست هم ديگر, پياده روي شبانه و شگفت انگيز خود را آغاز كردند و مهمانان هم به دنبال آنان روانه شدند. اما كميته چي ها سعي كردند تا نگذارند مهمانان نيز بيايند. دوباره صداي چند شليك شنيده شد. ناگهان اهالي تمام محله به خيابان ريختند. كميته چي ها در اين هنگام با مشت و قنداق تفنگ ضرباتي به عروس و داماد زدند تا آنان را وادار به سوار شدن در خودرو كنند."
و سرانجام ماجرای اعدام او:
"كانون نويسندگان در حال تهيه شكايت نامه بود كه ناگهان خبر انفجار دفتر حزب جمهوري اسلامي در روز ۲٨ ژوئن منتشر شد. در اين انفجار بهشتي و بيش از ١٣٠ تن از مقامات رژيم كشته شدند. دوشنبه ي پس از آن بخش فارسي راديو بي. بي. سي. اعلام كرد كه چهار مخالف و از جمله سعيد سلطان پور اعدام شدند. هنگامي كه برادر سعيد به سردخانه رفت تا جسد شاعر مقتول را بگيرد, مادرشان هنوز خواب بود. جسد سعيد در ميان اجساد همراهاني بود كه در آخرين لحظات با هم بودند و عبارت بودند از چند دانش آموز, چند دانشجو, چند كارگر و چند عضو مجاهدين خلق. متوسط سن اعدام شدگان ١۵ تا ١۶ ساله بود."
خودتان میرويد و مطالب " درد دل فرزند اعدام" را میخوانيد و با عکسها و اشعار سعيد سلطانپور آشنا میشويد. اما نکتهی که برای من مجهول ماند اين است که تا جايی که من می دانم سلطانپور فرزندی نداشت. تصور میکنم اين دوست عزيز بهع صورت نمادين خود را فرزند سعيد سلطانپور معرفی کرده است.
به هر حال دربارهی سعيد سلطانپور که در رژيم شاه بسيار شکنجه شد و بهزندان افتاد و در نظام جانشينان خلف شاه اعدام شد. سرنوشت تراژيک روشنفکر ايرانی در يک قرن گذشته بوده است. از زندانی به زندانی ديگر و از شکنجهیی به شکنجهیی ديگر. سيمين بهبهانی در رثای سعيد سلطان پور غزلی سروده است که متاسفانه نيافتم از دوستانی که نشانی آن را دارند خواهش میکنم در نظرخواهی بنويسد.
لينکهای ديگر دربارهی سعيد سلطانپور
آرشيو سعيد سلطان پور (Said Soltanpour Archives) در اين آرشيو مطالب زير را میتوانيد بيابيد:
"· آرشيو سعيد سلطانپور نهادي است عام المنفعه و غير انتفاعي براي انتشار آثار سعيد سلطانپور (تاسيس تابستان 1381)
· هدف
· جمع آوري، معرفي (نمايشگاه، نمايش فيلم و ...)، و انتشار (چاپ، اينترنت و ...) آثار و يادمانهاي سعيد سلطانپور،
· جمع آوري آثار راجع به او و انتشار آنها،
· تنظيم زندگينامهي وي،
· مصاحبه با كساني كه با او فعاليت مشترك داشتند و انتشار آنها.
· كساني كه در پيش برد اهداف فوق فعاليت نمايند چگونگي پيش برد كار آرشيو را تعيين ميكنند.
· “آرشيو سعيد سلطانپور“ با تحقق اهداف فوق منحل و اموال آن به نهادي واگذار خواهد شد كه بتواند آثار جمع آوري شده را حفظ و دراختيار علاقمندان قرار دهد.
برلن- 20 ژانويه 2003- 30 دي 1381"
با با کشورم چه رفته است ، شعری از سعيد سلطانپور. فکر کنم اين لينک را در وبلاگ زيتون عزيز ديدم!
کتابی از عباس منصوران در بارهی زندهگی سياسی و ادبی سعيد سلطانپور
کتاب نمايش نيز يازدهمين شمارهی خود را به ويژهنامهی سعيد سلطانپور اختصاص داده است. در اين کتاب میتوانيد لينکهای به مقالات بسيار خوبی از، محسن يلفانی، جمشيد ملک پور، سيروس سيف، نيلوفر بيضايی، امير حسين آريانپور، اصغر نصرتی
ببينيد و مقالاتي از: مصطفی اسکويی، ايرج زهری و پروانه سلطانی، ناصر رحماني نژاد، هيوا گوران، پايدار و ...
هنر مقاومت. متن کامل مصاحبهيی با سعيد سلطانپور. در سايت کتابخانه.
وبلاگگردیهای يک دقيقهیی
- شده بريد جشن تولد بعد کلی کادو بهتون بدن! خب برای ما پيش آمده سرمون رو انداختيم پايين يک کليد کردم برای هميشه شاد شدم. چون سر از جشن تولد پرسروصدايی در آوردم با 65 تا هديه! باورتون نمیشه خوب يک کليک کنيد تا برای هميشه باورتون بشه! از امير عزيز و هديههای خوباش متشکرم.
- پاگندهی عزيز که معرف حضورتون هست. يه حرف گنده از هرمان هسه نوشته که به قول جونای امروزی هنوز تو کفش ام! "اگر شما از کسی متنفر ايد، از چيزی در وجود او بيزار ايد که بخشی از وجود خود شماست. آن چه بخشی از وجود خود ما نباشد، مشوب امان نمی کند."
- کتبالوی عزيز داستانی بویناک از بچهگیهای پدرش تعريف کرده که خيلی بامزه و جالبه! نکتهی جالبش اينه که من به عنوان پدری صاحب دختر بايد عرض کنم به احتمال بسيار قوی داستان شاشيدن پدر در مدرسه کاملا توسط او بازسازی شده است تا دختر نازنين و عزيزبابایاش را قانع کند شاشيدن در مدرسه انقدرها هم بد نيست. پدر به اين ماهی نوبره والا!
- "مگر آقای پهلوی شاهزاده نیست؟ پدرش شاه بوده خوب خودش ميشه شاهزاده. عجب گيری کرديم ها ... " اين حرفها را هالهی عزيز در سرزمين آفتابیاش زده. حالا نمیخوام در بارهی اون چون چرا کنم! اما میدونيد ما توی مملکتمون چقدر شازده داريم! فکر کنم بالای ده هزار نفر! آخه شاهان قاجار اهل پس انداختن تخم و ترکه بودن و تا دلتون بخواد شازده و شازده خانم پس انداختن حالا خوبه رضا و پسرش يه دوجين بيشتر شاهزاده و شاهزاده خانم. يک روز از آقای شاملو پرسيدم چرا اسم کتاب اگزوپری را نذاشته "شاهزاده کوچولو" و گذاشته "شهريار کوچولو" گفت: آخه تو فرهنگ مردم ايران شازده يعنی کونگشاد!
البته اين حرفها را شايد دارم از روی حسودی میزنم چون هاله خانم نه گذاشته نه ورداشته يه آهنگ به نام پریچهره برای خاطر دل رهگذر ثانی جسبونده تو وبلاگش که شنيدنيه!
- اگه میخوايد بدونيد اوضاع و احوال تورنتو از توالت عمومی گرفته تا "استفاده از ماشين لباس شويي و خشك كن مشترك در مجتمع آپارتمانهای اجاره ای" سری به مامان نيلو در فراز بزنيد.
June 27, 2003 08:59 PM
|
Comments (45)
جمعه، 30 خردادماه 1382 | June 20, 2003
●
وبلاگگردیهای آدينه
بوی خوش آزادی
اين روزها ايران پرهياهو خواب کفتارهای پير را آشفته کرده است هر چند لاشخورهایی مانند بوش برای پيکرمجروح اين سرزمين کهنسال چنگال تيز کرده اند و حاکمان نالايق، وطنفروش و احمق دارند شرايطی را فراهم میکنند که مانند کشورهای همسايه ايران نيز اشغال نظامی شود اما هميشه میتوان به عقل جمعی اين مردم هوشيار ايمان داشت. من مانند تمام ايرانيان باشرف آرزو میکنم وحدت عملی برای رهایی و آزادی بين مردم و روشنفکران اتفاق بيفتد و عقل جمعی اين ملت بزرگ همهی ما را از اين پرتگاه شوم به سلامت بگذراند.
تمام کشور در تب قيام میسوزد و با اتفاقاتی که در فرانسه افتاده است در پيوند با قيام اخير، ايران را خبرسازترين کشور جهان کرده است هر چند اروپائيان در اين باره تقريبا سکوت کردهاند و آمريکائيان میخواهند به نفع خود بهرهبرداری کنند. وبلاگها و اينترنت محل بسيار مناسبی شده است برای تبادل اطلاعات هر چند برای کسانی که در ايران زندهگی میکنند اين خالی از خطر نيست و طبق شايعات احتمالا سروش که وبلاگ پر را مینوشت دستگير شده است. به هر حالا راه آزادی راه آسفالت نيست، راهی صعب و پر پيچ و خم است.
- گلکوی عزيز مفصل دربارهی قيام اخير و حوادث فرانسه نوشته. جامع و مانع. گلکو يا کاری نميکنه يا سنگ تموم میذاره.
- تنهای شب عزيز مقالهیی از انقلاب 82 ي ايران نشنال ريويو16 ژوئن 2003 ترجمه کرده که به نام "انقلاب ايران، سال 2003 جوّ تغيير رژيم فراهم شده است." مقالهی خواندنی است.
"كسي هرگز نميفهمد كه چه چيزي باعث ايجاد جرقهي يك انقلاب ميشود. بيشترين چيزي كه مي توان از يك تحليلگر خوب انتظار داشت تشخيص شرايطي است كه ماركسيستها ” موقعيت انقلابي “ ميناميدند، اما اندازهگيري عناصر فوقالعاده مهم آن امكانپذير نيست (و به همين علت است كه بهاصطلاحدانشمندان علوم اجتماعي هرگز در پيشبيني انقلابها موفق نبودهاند). زمان انقلاب كه فرا برسد تنها ميتوان بوي آن را احساس كرد، و انقلابيون اولين كسانی هستند كه خبر ميشوند. آنان پوسيدگي و ترسي را كه از كريدورهاي قدرت ميآيد بو ميكشند. بوي خبردهندهاي را كه از زيرجامههاي رهبران محكوم به شكست ميآيد حس ميكنند. و تزلزل اراده و انگارهي در حال شكلگيري واكنش توأم با وحشت آنان را احساس ميكنند.
آن بوها دارند آرام آرام فضاي ميدانهاي مركزي شهرهاي عمدهي ايران را فراميگيرند، و مردم را به نبرد متزايداً آشكاري با ملايان حاكم تحريك كردهاند."
-شادی شاعرانهی بسيار عزيز مرتب و منظم در بارهی قيام اخير نوشته است يکی از يادداشتهایاش بسيار به دلام نشست.
"درسته نرم نرمک اوضاع آرومتر ميشه .. اما به نظر می آد ترسی که حکومت توانسته بود تو جامعه درست کنه ... کم کم داره جاشو به احساس دلاوری می ده ... و اين احساس هرچند حق طبيعی شهروندان يک جامعه سالم است اما برای حکومتهای ديکتاتوری مثل حکمهای دم دست عزرائيل می مونه ... امروز تو هر جائی که رفتم و تو هر ماشينی که نشستم چشمها علاوه براينکه کنجکاو، شاد و گاه حتی نگران بود اما يک نور جديد رو ميشد به خوبی توشون ديد .. احساس کسی که قراره به همين زودیها از شر بار سنگينی که سالها ، به جبر و جور، رو دوشاش گذاشتن خلاص بشه."
1- سروش که در وبلاگ پر لحظه به لحظه اخبار قيام را گزاش میداد از سهشنبه تا به حال چيزی ننوشته ظاهرا دستگير شده است.
2- مهشيد عزيز از خودسوزی نادر ثانی خبر داده است.
3- بهزاد عزيز در وقتبهخير در مورد قيام در شهرهای مختلف نوشته.
4- سارا عزيز در من و سارا در مورد شنيدههای خودش از قيام تهران نوشته است.
5- hj عزيز در قلم به دست مزدور برای کسب خبر در قيام حضور فعال داشته است و گزارشات مفصلی داده است. گزارش او از تهران و همدان و اهواز و ساير استانها خواندنی است.
6- زهرای عزيز در وبلاگ زهرا از مشاهدات خودش نوشته او ظاهرا باتوم مارماهی هم نوش جان کرده و مگه خيلی هم درد نداره.
7- سايت بازتاب اخبار قيام مردم اصفهان که ظاهرا قویترين تظاهرات در بعد از انقلاب است را گزارش کرده است.
8- امير عزيز هم در قاب شيشهیی در مورد قيام و خبرهای آن نوشته. در اين قاب شيشهیی علاوه بر مطالب خوب لينکهای خوبی هم پيدا خواهيد کرد.
9- نت پد ايرانی هم همانطور که ازش انتظار میره به اين موضوع پرداخته و ضمن نقل خبرهای مختلف تحليل خوش از قيام هم نوشته.
10- گزارش تصويري از حمله ديشب لباس شخصيها به خوابگاه كوي نصر دانشگاه علامه طباطبايي از پيک ايران. برای آشنایی با رفات اسلامی ديدن اين عکسها الزامی است. کاش سخنان آقای خاتمی را هم روی اين تصاوير گذاشته بودنند تا چهرهی اين روباه مکار بيش از پيش افشا میشد.
11- اگر اعصاب پولادين نداريد اين گزارش پيک ايران را نخوايد!
12- فرا بلاگ هم طبق معمول پر از لينکهای مربوط به حوادث اخير است.
13- دوست عزيزی که چرند و پرند را می نويسد گزارش دقيق و ساعت به ساعتی از قيام را نوشته است و مشاهدات عينی خودش را بازگو کرده است.
راستاش الان به اين صرافت افتادم که تقريبا همهی وبلاگها در بارهی قيام اخير نوشتند پس لينکدادن من بيهوده است هر جا که سرک بکشيد از قيام و حوادث اخير نوشته است. ايران سراسر در تب و تاب و شور و سکوت و خشم و ترس و نفرت... میسوزد.
ارنستو چهگوارا دلا سرنا
چهگوار در شنبهی هفتهیی که گذشت 75 ساله شد.
"-اه اسفنديار مغموم!
تو را آن به که چشم
فرو پوشيده باشی!"احمد شاملو
بله به راستی اگر ارنستو روح انقلاب و آزادی در جاناش موج نمیزد هماکنون يا پزشک ثروتمندی در ارژانتين بود و يا سياستمداری برجسته، دست راست فيدل کاسترو، در کوبا اما او راه انقلاب را برگزيد و جان خود در اين راه نهاد.
تا اطلاع ثانوی که اکنون بهنام ضمير سرخ مینويسد مفصل در بارهی چهگوارا نوشته هر چند با عنوان انتخابی او مخالف هستم اما نوشتهی او که با شور جوانی پيوند خورده است خواندنی ست.
رامين عزيز هم در بارهی هفتاد و پنجمين سال روز تولد چهگوارا مطالب مختلفی نوشته و عکس بسيار جالبی هم از ارنستو چاپ کرده. قسمتی از مطالب او مربوط میشه به چگونهگی وزير اقتصاد و دارایی شدن چه گوارا که خيلی بامزه است. هر چند رامين خودشو از دادن منبع بی نياز دونسته!
"فيدل کاسترو سوال میکند: » آیا ما در رديفمان يک "economista" (اسپانيايي برای مقتصد، متخصص علم اقتصاد) داريم؟«چه گوارا دستش را بلند ميکند. او "comunista" فهميده بود، کمونيست. اينجوری يک دکتر، بانکدار شد. اسکناسها را با نفرت از پول و کوتاه با "Che" امضا میکرد."
- وقتی اسم وبلاگ کسی ارنستو است خب حتما در سالگرد تولد چهگوارا مفصل خواهد نوشت. ارنستو را جوان از اهلی مشهد که در همدان دانشجو است و رشتهی برق میخواند نوشته میشود. او در سردر وبلاگاش در مورد چهگوارا نوشته است:"ارنستو چه گوارا در 14 ژوئن 1928 در روساریوی آرژانتین به دنیا آمد با پاسپورت جعلی اروگویه ای و با نام مستعار آدولفومنا در آمریکای لاتین به گشت و گذار می پردازد. در مکزیک به کاسترو می پیوندن و نیروهایش پا به ساحل سیرا مایسترا میگذارد گوریلها(چریکهای کوبایی) را در نبرد سرنوشتساز رهبری می کند که به پیروزی نهایی انقلابیون منجر می شود تبدیل به یکی از مهره های اصلی در کوبا می شود از حاکمیت خارج می شود تا نهضتهای آزادیبخش را در آفریقا و آمریکای لاتین رهبری کند. انقلاب گوریلها را در بولیوی پایه گذاری می کند با کمک ماموران سیا توسط ارتش بولیوی دستگیر و اعدام می شود. چه تکیه کلام آرزانتینی هاست وقتی دوستانشان را خطاب می کنند. او در لحظه اعدام فریاد می کشید:((شلیک کنید ترسوها! شما فقط یک نفر را میکشید. ))"
ارنستوی جوان ما در قيام اخير در همدان صدمه ديده است و با ارنجی که با سنگ ضربديده است، و هر که ارنجاش ضربديده باشد میداند ضربديدهگی ارنج چقدر دردناک است، مطالب وبلاگاش را تايپ کرده است.
تنها نقطه ضف ارنستوی ما اينکه طرفدار پرسپليسه! اونم فکر کنم به دليل اشتباه استراتژيک باشه که نمیدونه! رنگ قرمز با رنگ سرخ خيلی فرق داره، درواقع رنگ سرخ يهجور آبیه!
- پيمان وهابزادهی عزيز در با شما نيستم مقالهی جالبی در مورد سالگرد تولد چهگوار نوشته که خوندنيه. اين مقاله اينجوری تموم میشه:"جنبش دانشجوئي امروز ايران كه ادامهء نيم سده سنت دادخواهانهء دانشجويان ايرانست از دهليز دوران هاي جنبش ملي، جنبش رهايي بخش ملي و چريكي، و نيز از گفتمان انقلابي برون آمده و اكنون با نگرش و درايتي درخور به روح زمانهء خويش آگاه است. اما هرگز ستيزندگي و آرمانخواهي و سرسختي را – حتي در بدترين شرايط – واننهاده است. اين چنين است كه در افق هاي تازهء جنبش دانشجويي مي توان ردپاي حماسه اي ديرپا را ديد كه در جاي جاي تاريخ خود را تكرار مي كند، حماسه اي كه آرژانتيني انترناسيوناليست سرسختي روزي در جنگل هاي بوليوي بازآفريد، و حماسه اي كه دانشجويان آزادي خواه و آينده گراي ايران اين روزها بازمي آفرينند."
در با شما نيستم به مناسبت تولد چهگوارا
تنهای شب عزيز هم در بارهی تولد چهگوار نوشته.
در دات هم در بارهي عکسهای تازهیی از چهگوارا به مناسبت تولد او نوشته که هر چند مرجعاش روزنامهی جام جمه ولی خوب چه میشه کرد ديگر. چهگوارا از همه جا سر در مياره!
در شبح هم تا کنون چند بار دربارهي چهگوار نوشتهام شعر زيبای گابريل گارسيا مارکز در بارهی چهگوارا با ترجمهی احمد شاملو را میتوايند اينجا بخوانيد.
در 17 مهر سال گذشته در سالگرد قتل وحشيانهی چهگوارا ياد داشت کوتاهی دربارهی او نوشتم.
دکتر علی شريعتی.
آخرين روز هفتهيی که گذشت مصادف بود با در گذشت دکتر علی شريعتی. در مورد دکتر شريعتی نميشود نيمه نصفه نوشت. پس من هم چيزی نمینويسم.
- غريب آشنای عزيز مفصل و خوب و کامل در بارهی دکتر شريعتی نوشته و عکسهای جالبی از او در وبلاگاش قرار داده. قسمتی از خاطرات زندان دکتر شريعتی را که غريب آشنای بسيار عزيز نقل کرده بخوانيد: "دکتر شريعتی می گفت شکنجه اصلی من هنگامی آغاز می شود که سرتيپ زندی پور(رييس زندان کميته) به سلول من می آيد و من مجبور می شوم با او بحث های علمی بکنم. در نخستين برخورد، زندی پور از شريعتی پرسيده آيا تا بحال کسی را کشته است و شريعتی هم پاسخ داده بود : "بله، هابيل را"! زندی پور که نمی دانست شريعتی اين جمله را به شوخی و کنايه گفته است، از وی درباره هويت همدستانش سوال کرده و همين موضوع موجب خنده و مضحکه شده بود"
- شاهين پرويزی که ربل را مینويسد هم در بارهی شريعتی نوشته است. نوشتهی بلند او دربارهی دکتر شريعتی اينگونه آغاز میشود:"اونروزي که رفته بودم سخنراني "دکتر سروش"، خيلي واسم جالب بود که اين تصور رو بکنم، سروش، دنباله شريعتي، اما فقط يه وجه اشتراک در اونها پيدا کردم، اونهم، لفظ "دکتر" بود... سروش وسط حرفاش گفت: "البته بحث درباره مسئله ولايت فقيه جای خود رو داره که الان نمیخوام در موردش حرف بزنم"... دلم میخواست، بهش بگم: اخه مرد مومن، درست حرف مرد يکي، ولي نه ديگه اينقدر... همين تفکر امثال شما و دکتر ايت، اوائل انقلاب و سينه زدن زير بيرق ولايت فقيه و ايجاد انقلاب فرهنگي، بيست وپنج سال مردم رو اسير کرد، وگرنه مرد شريف، دکتر شريعتي که مخالف "آخونديسم" بود... مگر نه اينکه، به همين دليل، تفکراتش مورد غضب حضرات بود، کتاباش ممنوع چاپ بود."
- آرش در ضمير سرخ هم در بارهی دکتر علی شريعتی نوشته.
- آوای زمين بسيار عزيز که اين روزها نام خودش را کرده آوای ايران در مورد دکتر شريعتی مطلب کوتاهی نوشته هر چند او قبلا مطالب زيادی از دکتر نوشته بود و انتظار میرفت بيشتر و بهتر بنويسه.
وبلاگگردیهای يک دقيقهیی!
- اخير جمعی از دوستان وبلاگ ستان وبلاگی درست کردند به نام جمعه به جمعه! خب مثل اين که ما ديگه بايد آدينهگرديم نو تعطيل کنيم! حالا شوخی کردم اما جمعه به جمعه هم به قول عطا خيلی باحاله!
-احسان عزيز عکسهای از مسابقهی دربی استقلال و پرسپوليس که توسط حسن سربخشيان تهيه شده زده تو وبلاگش که ديدنی! استاديوم تازه تعمير، ويران شده!
- اخيرا وبلاگ جديدی که توسط گروهی نوشته میشود که خود را دوستان آزادی و دموکراسی مینامند ايجاد شده است.اين دوستان تا اکنون چندين اطلاعيه دادهاند و مواضع خود را اعلام کردهاند. از شيرين عزيز که اينجا را بهم نشون داد تشکر میکنم.
- سارای عزيز که ضمير پنجم را مینوشت و مدتی برای امتحانات نوشتن را تعطيل کرده بود تا اطلاع ثانوی در گربهی سرخ مینويسد نام وبلاگ تا اطلاع ثانوی هم شده ضمير سرخ! برای اين دوستان جوان آرزوی موفقيت میکنم.
- راستی شنيدن آبی بعد از اين باختهای اخير از شدت ناراحتی صورتش قرمز شده!
- همين الان ديدم وبلاگ پر بهروز شده، خبر خوشش رو فرشتهی عزيز داد. ظاهرا سروش عزيز چند روزی بازداشت بوده که
بعدا قرار برامون تعريف کنه.
- انگار بچهی تلهويزيون هم شبح میخونند چون امشب فيلم سينمایی اسب کهر را بنگر از شبکهی اول پخش شد.
× کلی مطلب ديگه داشتم و چند تا وبلاگ ديگه اما الان دو تا دوست نازنين(آقايان جا افتاده هم نازنين میشوند حتا اگه پزشک باشند!) جهت ديدار آمدن که من در زندهگی هيچ چيز را جايگزين ديدار دوست نمیکنم حتا خواندن کتاب! پس بقيه باشه طلبتون باری روزهای بعد. اگر غلط غلوت داره شرمنده فردا درستش میکنم.
June 20, 2003 09:56 AM
جمعه، 23 خردادماه 1382 | June 13, 2003
●
وبلاگگردیهای آدينه

منبع عکسها ايران نبرد و افق عمودی
1- کارگران و دانشجويان طلايهداران آزادی.
تمام هستی ما حاصل کار کارگران است و اين طبقهی خلاق و آفرينندهی ارزش، خود کمترين بهره را از حاصل نيروی آفرينشگر خود میبرد. کارگران ايرانی سالهاست که در بدترين ديکتاتوری ضد کارگری اين دههها با خون و عرق جبين خود روزگار میگذارنند و از کمترين حقوق دموکراتيک حق داشتن تشکل و اعتصاب بیبهره هستند و غريبانه بايد بار رهایی تمام مردم را به دوش بکشنند. پدران و مادران کارگر شما در در بهشهر چند ماه است که اعتصاب کردهاند و به مبارزه برای به دست آوردن کمترين حقوق خود بهسر میبرند. به آنان سر بزنيد و ياریشان کنيد.
اخبار روز به روز اعتصاب کارگران هموطن خود را می توانيد در روزنه و اخبار روز و کارگر سوسياليست و سايتهای خبری ديگر بخوانيد و پیگيری کنيد.
سهشنبهی هفتهی که گذشت، سپيدهی 18 تير دميد. خيابان کارگر شمالی که کوی دانشگاه تهران در آن واقع است سالهاست که جغرافيای آزادی شده است. قلب ايران در آن جا میتپد. زنان و مردان دلير دانشجو با دلی مملو از عشق و سری پرشور قصد آن دارند که سرزمين خويش را نجات دهند. اگر ما آيندهی درخشانی داشته باشيم بیشک ثمرهی همين تلاش و جنبش است. سکوت، مماشات، به انتظار معجزه نشستن... فقط حقارتمان را بيشتر میکند. اگر میخواهيم در جهان به عنوان يک ملت حضور داشته باشيم اين روزها را بايد ثانيه به ثانيه با دلاوری و آگاهی طی کنيم. اين روزها و شبها، روزها و شبهای است که هر روز و شباش برابر با هزار روز و شب است زيرا سرنوشت ملتی در اين روزها نوشته میشود و رقم میخورد.
از شب سهشنبه که خبر سرکوب دانشجويان در کوی دانشگاه به گوش مردم رسيد، سيل جمعيت از نقاط مختلف تهران به سوی خيابان کارگر (اميرآباد) سرازير شد است. ترافيک تمام شهر مختل شد و نيروهای سراپا مسلح به محاصرهی خيابانهای اطراف پرداختند. پايان دوران فريب خاتمی که با سکوت 9 اسفند آغاز شده بود با خروش 21 خرداد تکميل شد. خاتمی و نيروهای اپوزيسيون هوراکشاش به تاريخ پيوستند، تاريخی که پر است از عوامفريبان و مردمفروشانی که توانستند، مدتی گيرم بسيار اندک، مردم را فريب بدهند و به نام مردم و به کام دشمنان مردم حرف بزنند و عمل کنند!
اکثر سايتهای خبری حوادث اخير کوی دانشگاه و خيابان کارگر را منعکس کردهاند. سايت جنبش نوزايی ايران، نيز خبرهای لحظه به لحظهی قيام دانشجويان در چند روز اخير را منعکس کرده است. در اينجا مجموعهیی از خبرهای مرتبط با اين حوادث را میتوانيد بخوانيد. عصرنو و ايران نبرد نيز اخبار قيام را منعکس کرده است.
اکثر وبلاگها در بارهی قيام اخير تهران نوشتهاند: شاهين رحيمی دانشجوی پلیتکنيک، تورج رامان در بیسنگر، نسيم ناکجاآباد هم در صحنه بود و گزارشی از چيزهایی که ديده داده پويان هم در روزگار غريبانهي پدر و پسر از ديد خودش موضوع را تحليل کرده. زهرای عزيز هم مشاهدات خودش رو در بارهی حوادث کوی دانشگاه نوشته. دادامن در دادا هم گزارش مفصلی از قيام داده و خبر کشته شدن علی حسينی را داده است و خسنآقا ضمن تاييد اين خبر از مراسم تشيع او در روزهای آينده خبر داده است.
- مهشيد عزيز هم شقشقهیی داره که خوندنيه اينطوری شروع میشه: "صبح که آمدم سر کار طبق معمول يکی از همکارها برسيد: چطوری... و بغضم ترکيد. او هاج و واج که: مگر چه گفتم. و همکار ديگری به او گفت : راحتش بگذار چند روزی است ايران شلوغ شده. از خودم بيزار شدم. بغضم ترکيد "
- کيميای عزيز که مانند همهی ما ايرانيان در اين شبها و روزها دلاش برای دانشجويان دليرمان میتپد يه لينک داده به اين کليپ زيبای 18تير!
خبرهایی که از مردم شنيدم اينا بود همون جوری که شنيدم نقل میکنم:
دو تا از انصار رو مردم کشتن!
سه تا از بسيجیها رو دانشجوا گروگان گرفتن بردن توی کوی گفتن دانشجوهای دستگير شده را آزاد کنيد تا ما هم اينا را آزاد کنيم.
يکی جلوی خود من با پاره آجر زد تو گيجگاه يه بسيجی افتاد رو زمين جون داد.
يکی از شعارهای که شنيدم اين بود که رهبر الاغ نمیخوايم رهبر چلاق نمیخوايم
خاتمی استعفا استعفا.
همه میگن امروز بعد از مسابفهی دربی استقلال-پرسپرليس صد هزار تماشاگر اين مسابقه به خيابان کارگر ميان تا به دانشجويان بپيوندند.
ظاهرا حرفی که تو تاکسی شنيدم بودم درست از آب درآمد دانشجويان سه نفر را گروگان گرفتن! اينجا را بخونيد! سارای عزيز چند تا لينک در اين باره داده!
2- رفراندم
وبلاگ خوب خواندنی آوانگارد که توسط مريم هوله و هومن عزيزی نوشته میشه را حتما میشناسيد. ظاهرا مريم عزيز تحقيقی داره که میخواد آماری داشته باشه از موافيق و مخالفين ج.ا. به همين دليل صفحهی برای رفراندم درست کرده که میتونيد بريد و رای بديد. هر چند مردم ايران رای خودشونو دادند و نتيجه هم معلومه اما خوب هر رفراندومی لطف خودشو داره.
3- هپلی هپو
هيچی جای دوست قديمی رو نمیگيره! يکی از اولين وبلاگهای که جزو دارودستهی شريفیهای آمريکایی بود و اسم وبلاگاش تضاد عجيبی با شکل و محتواش داشت، هپلی بود! اگه میخوايد تا کليک کرديد وارد دنيای از رنگ و عکس بشيد و متنهای خوب خوب بخونيد پس يه کليک روی هپلی کنيد! تازه کلی لينک با حال هم کنار صفحهاش که اونا هم خوندنی هستن!
تازهگیها اهل نمايشنامهنويسی هم شده. نمايشنامهیی نوشته که اينجوری شروع میشه: " فضا، داخل، ویلای مقام عظمای ولایت در کلاردشت. داخل خانه مثل یک خانه کاملا ایرانی میماند. روی دیوار یک عکس بزرگ از جرج بوش نصب شده و روی آن با رنگ قرمز..."
آره ديگه هپلی هپوست ديگه!
4- ام القرای اسلام
"دختر برادرشه ، از 17 سالگی هر از چند گاهی از خونه فرار می کنه ...هربار بر میگرده ، زخمی و با دست های سوخته ست ، حتی نمی تونه راه بره...چند بار بردنش بهزیستی ، اونجا یکی بهشون توصیه کرده که بهزیستی خودش یه پا شهرنو ست ، صبح اینا رو ول می کنند تو پارکها و شب خودشون بر می گردند ... هر دفعه بر می گرده از دایی و باباش کلی کتک می خوره ، الان 19 سالشه ، آخرین بار هفته ی پیش رفت، چند روز پیش با حال افتضاحی پیداش می کنند ، پدرش بعد از اینکه مفصل کتکش می زنه بهش قرص میده و می گه باید اینا رو بخوری و خودت رو بکشی ، دختر هم می خوره ، بعد که حالش بد میشه می برنش لقمان الدوله ... پرسیدم : حالا چیکار می کنید؟ گفت : همین فردا پس فردا می کشیمش !!!!!!!!!!!!! ( مثل این بود که راجع به مرغ مریض خونشون حرف می زنه) گفتم : یعنــــــــی چـــــی؟؟؟؟ گفت : برادرم گفته ، آبروم داره می ره ، گفته اگه بکشمش یه سال می رم زندان ، اما اگه بمونه دیگه نمی تونم سرم رو بالا نگه دارم... حالم داشت به هم می خورد ... همه اش دارم فکر می کنم چیکار می تونم کنم."
اين يکی از هزاران جنايتی است که هر روز در کشور امام زمان اتفاق میافتد. به سارای عزيز سر بزنيد و شرح ماجرا را از زباناش بشنويد.
5- بامداد و استالين
"«برادران!وقتي درزندان انفرادي بودم شايدبيشترين رويايم را تاترمسکوتشکيل مي داد.به ماياکوفسکي وميرهولدفکرمي کردم...رويايم انقلابي خياباني بودکه به انقلاب صحنه تبديل شده بود.امروزدرتاترمسکوچه مي بينم؟هنربي مزه ي خرده بورژوايي که خودش راواقع گرايا بهتربگوييم رئاليست سوسياليستي مي نامد.همراه چنين هنري تادلتان بخواهدنوکرمابي راهم روی صحنه هم پشت صحنه مي بينم.نوکرمابي چگونه ميتواند انقلابي باشد؟.قراراست چندروزبعدرفيق استالين راکه احترام بسياري براي اوقائلم ، ببينم.مي خواهم بااورک وبي پرده صحبت کنم.مثل يک کمونيست با کمونيستي ديگر.به اوحتما خواهم گفت که فکري براي اين همه تصويرومجسمه هاياش بکندکه درهمه جاهست.اين خيلي زشت...»" اين حرفها حرفهای ناظم حکمت است که بامداد از مقدمهی کتاب "دنيا را گشتم بدون تو" نقل کرده! مثل همهی نوشتههای بامداد بسيار عزيز. عاليه! از دستاش نديد!
وبلاگگردیهای يک دقيقهیی!
- هالهی عزيز اديتور باحالی درست کرده و گذاشته تو وبلاگاش اونو میتونيد دانلود کنيد و خيلی راحت باهاش کار کنيد. برنامهی خيلی جمعوجور کوچيکی هم من دارم که ويندوز اکسپیتونو فارسی میکنه و راحت میتونيد جای حروف رو هر جور دوست داريد توی صفحه کليدتون تنظيم کنيد. برای دانلود کردن اديتور هاله اينجا را کليک کنيد و برای دانلود کردن اين فارسیساز اينجا را!
- سوم ژوئن دادگاه امينه لاول تشکيل شد و اعلام حکم يک ماه ديگر به تاخير افتاد و به ماه اوت موکول شد. تن اين مادر و فرزند تا کی بايد بلرزد خدا میدانند و نايبان برحقاش! خبر را اينجا میتوانيد پیبگيريد.
-شهسوار تنهای عزيز دربارهی اعتصاب غذای 16 پناهجوی هموطنمان در بلژيک نوشته است. اين 16 نفر که تقاضای پناهندهگیشان در بلژيک رد شده است در کليسایی در بلژيک دست به اعتصاب غذای تر زدهاند و تهديد کردهاند که در چند روز آينده اعتصاب غذای کامل خواهند کرد.تعدادی از بلژيکیها هم به اعتصاب کنندهگان پيوستهاند. افسوس کی ميهن دربند ما رها میشود تا هموطنانمان در پناه سرزمين هزاران سالهی خود باشند.
- دوست عزيز مسلمانی که وبلاگ خوانا نويسی را می نويسد با آيات قرانی و احاديث قدسی نشان داده است که اين سخنان آقای مصباح يزدی در نمازجمعهی هفتهی گذشته تهران نمونهیی از پذيرش سخنان فاسق توسط افراد نادان دانستهاند.البته بعيد مي دانم آقای مصباح نادان باشد بيشتر همان صفت فاسق برازندهی نظرات اعلام شده در نماز جمعه است تا نادان!
- يعنی چی که نمیريد به نويد گولی که ظاهرا مهره نيست سر نمیزنيد که هيت و وزيتش بياد پايين تب کنه مريض بشه! دهه!
-گريگوریپک هم مرد. بازی گريگوری پک Gregory Peck در "اين اسب کهر را بنگر" Behold A Pale Horse او را برای من جاودانه کرد. راستی آخرين فيلم مايکل مور Michael Moore را بولينگ برای کلمباين Bowling for Columbine ديديد؟ نديد! بابا شما ديگه کی هستيد! اگه آب دستتونه بذاريد زمين، بريد سينما فرهنگ اين فيلم را ببينيد! فوقالعادهس، فوقالعاده! مايکل مور را که يادتون هست؟ همون که امسال به خاطر همين فيلمش جايزه اسکار گرفت و موقع دريافت جايزه گفت: شرمت باد آقای بوش! بريد ببينيد چطوری بوش و بازيگر فاشيست هاليود چارلتون هستون را به لجن کشيده!
- اگه دلتون گرفته و میخوايد باز بشه يا به هنرهای تجسمی علاقه داريد سری به تاش که توسط احسان بازايی عزيز نوشته میشه بزنيد تا کلی چيزای خوش آب ورنگ ببنيد و بخونيد وبه کلی لينک جالب دست پيدا کنيد.
- رهایی آبی عزيز هم اينبار پاشو کرده در کفش جناب پيکاسو! مینويسی:"واقعا نمیدانم این مساله می تواند به نبوغ خدای نقاشی (پیکاسو) ربط داشته باشد یا به پستی و تنوع طلبی مردانه ای که در هر صورت در وجودش بوده است؟!" بايد بهش بگم زن ناقص العقل عزيز همهی خداها مرد بودن و تنوعطلبی مردانه داشتند! آخرينشون هم که گير داد به باکرهی اعظم!
- اين رو که خوندم خشکام زد"واسه آخرین مطلب،حرفهای نگفته زیاده... اما واسه من همین یک کلمه کافیه... خداحافظ..." چند روزی بود که آبی تو نظرخواهی شبح پيداش نبود گفتم به قول انگليسیها "بیخبری خوشخبری"! شما میدونيد چی شده چرا آبی بسيار عزيز ديگه نمینويسه! بابا امروز مسابقهی دربی داريم کلی میخواستيم با بعضیها کلکل کنيم!
- جوجههای نوشی عزيز پدربزرگشونو از دست دادن و نوشی در غم از دست دان پدری مهربان عزادار است. از صميم قلب بو او تسليت میگويم.
- همين الان ديدم يه وبلاگ جديد چند روز پيش متولد شده. اسمش رو از شعری از شاملو گرفته، ما بیچرا زندهگانيم، دختر دانشآموزی است به نام پرستو که تازه امتحاناتش تموم شده و حالا میخواد شروع کنه به وبلاگ نويسی براش آرزوی موفقيت میکنم.
تهوار بسيار عزيز، مطالبی از شبح را به کردی ترجمه کرده و زده تو وبلاگش. نمیتونيد احساس منو درک کنيد که چقدر خوشحال شدم! مرسی عقاب نازنين!
June 13, 2003 03:10 AM
جمعه، 16 خردادماه 1382 | June 06, 2003
●
وبلاگگردیهای آدينه
وبلاگگردیهای آدينه پینوشت اضافه شده است!
1- منم، آمدم
آدينهی پيش وبلاگگرديم حکم "المسافرو کل مجنون داشت!" اين يکی "التازه از سفر برگشته کفته و خمير" اما چه میشود کرد بستنی سرزمين آفتاب عزيز در خطر آبشدن قرار داره و حامد يوسفی هم ممکنه شب جمعهشو فراموش کنه و از دعای کميل بيفته! بچههای ديگه که هم که جور واجور به شبح لطف دارن و اگه هی بيان اينجا شبح نبينن فکر میکنن اجنه سمدار ترتيب شبح را دادن. اين "منم، آمدم" عنوان هم نام نمايشنامهی نمايشنامهنويس معاصر ارمنستان ژيراير آنانيانAnanian Zhirar است که توسط مترجم بسيار محجوب هموطنمان آندريک خچوميان ترجمه شده و دکتر صدرالدين شجره هم چند وقت پيش اجرایی از آن را توی تآتر شهر روی صحنه برد، که کار ديدنییی بود و متاسفانه لينکنداره که بهش لينک بدم!... چون وبلاگگردی نکردم دارم بلبل زبونی میکنم!
2- هفتهی پيش چند تا کارم نيمه کاره موند و وبلاگگردیم شهيد شد که شرمنده! چون هنوز درست حسابی خودم نديدمش و نظرخواهیش رو هم سرسری نگاهی اندختم تا سر فرصت بشينم بخونم هنوز نمیدونم چند تا غلط و غلوط داشتم يه غلط را عطای عزيز گرفته بود که ممنون! "پاچهخاری" درسته و نه "پاچهخواری"! پاچه خوردن اتفاقا کار بسيار خوبيه و من خودم يه پاچهخور حرفهیی هستم!
-عنوان اولين مطلب وبلاگگردی آدينهی گذاشته را میخواستم بذارم "شاعران دهان دوخته" و عکس فرخی يزدی رو هم بچسبونم کنار عکس عباس امينی و بابی ساندز که وقت نشد و حالا گفتم گفتنش ضرر نداره! توی همين پنج شيش دقيقهیی که به اينترنت وصل شدم ديدم تو بیبیسی نوشته که عباس به اعتصاب غذاش پايان داده و خب چه خبری بهترين از اين.
حالا فکر نکنيد توی اين پنج شيش دقيقه من فوری رقتم سراغ بیبیسی... اول چون مادر سايبر زيتون با وردنه از مسافرت برم گردونده بود رفتم سری به زيتون عزيز زدم ديدم اوه چه سر و صدای شده و اسم ما هم افتاده اون وسط و ظاهرا زيتون يه چيزی گفته که من البته هنوز نخوندمش اما نادر بکتاش هم ورداشته جواب داده فوری کليک کردم رو لينک زيتون از بکتاش که میگه از روياها نترسيم، راستش ديدم از روزنه سر درآوردم و اونجا خبر پايان اعتصاب غذای عباس امينی رو ديدم و بعد گفتم ای دل غافل الان فردا میشه و من وبلاگگردی آدينه را ننوشتم! پس ديسکانکت کردم و حالا با خيال راحت دارم آفلاين مینويسم و تا چن دقيقهی ديگه پاپليش میکنم. الان ساعت 10:5 دقيقهی حالا ببينيم کی پاپليش میشه!
يه لينک هم به گلکو داده بودم که جا افتاده بود! گلوی عزيز چند وقت پيش از هادیسرا نقل کرده بود که دوم خردادیها مشغول بررسی هستند ببينن استعفا "کردنی" يا "دادنی"! بنده که شبح بیتقصر باشم به فکرم رسيد اگه استعفا "دادنی" باشه اصلاح طلبهای عزيز حتما "میکنن"! و اگه "کردنی" باشه مسلما "نمیدن"! شبح و هادی بیادب اطلاٌ نوبر نيست اما گلکوی نامؤدب واقعا نوبره! حتما اين هم موجبش رفيق بد و جوک خوبه!
وبلاگگردیهای يک دقيقهیی
- باور کنيد حتا ديگه يک دقيقهام جون تو بدنم نيست! شرمنده طلبتون تا آدينهی آينده!
- راستی آخ آخ آخ اين سفر از دماغام در آمد وقتی فهميدم تولد ندا بوده اونم کجا بالای ديفار اونام با شرکت جينجين و بروبچ و همهی گلها جمع بودن و جای بلبلشون خالی (در رو باز کنيد خاله خودپسند داره در میزنه!)!
×××
شبح به اين وعدهوعيد دهی نوبره والا!
پینوشت:
-در اين مسافرت مشکوک! شبی به تلهويزيون دست رسی پيدا کردم گفتيم حالا که از اينترنت و خبر دور هستيم لااقل اين سيمای لاريجانی را نگاه کنيم. فيلم مستن