جمعه، 2 شهریورماه 1386 | August 24, 2007
●
خودتکراری
دنبال چیزی در گذشته میگشتم در اویل شهریور یافتماش با خود گفتم چه جالب همین روزها در دو سال پیش چه حال و هوایی داشتم و بعد به صرافت افتادم که میتوانم متوجه شوم که سه سال پیش در این روزها چه حال و هوایی داشتم و این شد که تصمیم گرفتم مروری کنم به گذشته و روزی در حوالی همین روزها را برایتان ردیف کنم. راستی اگر وبلاگنویسی همین یک خوبی را هم داشته باشد خیلی خوب است. از هر سال نوشتهیی در حوالی این روزها را انتخاب کردهام که میآورم. چند پاراگراف از اول متن را آوردهام دوستان دوست داشتند کلیک کنند و کل ماجرا را بخوانند.
۱- پنج سال پیش در سه شنبه، ۵ شهریورماه ۱۳۸۱ | August 27, 2002
متنی عجیب در بارهی روزی روزگاری، زندهگی
ای بسا معنی كه از نامحرمیهای زبان
با همه شوخی مقیم پردههای راز ماند. (بیدل)
هر چند در روستا به دنیا نیامدهام اما تمام دوران كودكی و نوجوانی و بخشی از دوران جوانی خود را در روستا و یا شهرهای بسیار كوچك زندهگی كردهام. طبیعت بكر و مردمی دوستداشتنی آنچنان در روحام تاثیر عمیقی گذاشت است كه هنوز بعد از سالها وقتی به درختی میرسم میخواهم سر روی شانهاش بگذارم و آرام گریه كنم. در كودكی بالای بیدیی پیر و پیچ در پیچ خانهی درست كرده بودم كه غار تنهاییام بود. وقتی از همهی دنیا دلتنگ و دلگیر بودم و هیچ ملجایی نداشتم، به آن غار تنهایی پناه میبردم در آغوش درخت مهربان آرام میگرفتم، و خوابام میبرد.
۲- چهار سال پیش در سه شنبه، ۴ شهریورماه ۱۳۸۲ | August 26, 2003
● کنوانسیون رفع همهی اشکال تبعیض از زنان در دنیا و آخرت!
آن کس که ز شهر آشنایی ست
داند که متاع ما کجایی ست (نظامی گنجوی لیلی و مجنون)
ماجرای پیوستن به کنوانسیون رفع کلیهی اشکال تبعیض از زنان، از آن ماجراهای مضحکی است که اصلاحطلبان به دنبال آن هستند. جای هیچ چونوچرایی ندارد که مردان با زنان برابر نیستند و اساساً خلقتشان بر اساس نابرابری است همآن گونه که برابری آدمها با سایر حیوانات امری بعید و خارج از ذهن است؛ برابری مردان با زنان هم به همین اندازه دور از ذهن و بعید است. اصولا هدف خلقت، خلق مردان است و "زنان برای آرامش بخشیدن به مردان آفریده شده اند" و مردان نسبت به زنان "قوام" هستند. البته زنان پارسا و با ایمان موجب ارتقای مردان میشوند و "مردان از دامن زنان به معراج میروند" بعضیها ممکن است بگوید روابط حقوقی بین مردان و زنان باید عادلانه باشد اینها متوجه نیستند که عدل یعنی هر چیزی سر جای خودش. مثلا اگر مقام آدمها و گاوها یکسان شود این عین ظلم است. مبنای خلقت و در نتیجه مبنای شرع مقدس که بر اساس فطرت آدمی است بر تفاوت و برتری مرد استوار است نه بر برابری و مساوات. به هر حال نص صریح قرآن کریم و روایت معتبر متواتر آنچنان در این زمینه زیاد است که پذیرش خلاف آن یعنی نفی اسلام و کلیتاش.
وقتی داشتم این مطالب را مینوشتم یاد ماجرای افتادم که چند سال پیش دوستی برایام تعریف کرده بود؛ میگفت: "از طرف اداره به سفر حج تمتع مشرف شده بودم و حاجآقای باصفای ساده دلی همراه و هماتاقام بود. روزی صحبت بر سر آخرت و بهشت و دوزخ شد و از آنجا که حاجآقا از اهل و عیال جدا افتاده بود و فیلاش یاد هندوستان کرده بود، بیشتر مایل بود از احادیث مربوط به بهشت بداند. از حوریهایی که مانند پونهی خود رو کنار جوهای بهشتی میرویند، از حوریهای که برق دندانشان از فرسنگها دیده میشود، از حورالعین و باقی احادیث مرتبطه که ناگهان وسط بحث یاد حاج خانم افتاد؛ در حالی که آب دهاناش را جمع میکرد گفت: زنان؟! بهشت برای زنان چگونه است؟ من برایاش توضیح دادم که همانطور که برای مردان در بهشت حوری است برای زنان هم غلمان است. مردان زیبا و خوش تخم. ناگهان رنگ حاجآقا سرخ شد و رگ غیرتاش ورم کرد که: پس اگر اینجور باشد ما در آن دنیا قرمساق میشویم. من خندیدم و گفتم نه حاجآقا اگر زن مومنهیی داشته باشید که به بهشت بیاید در آنجا هم میتوانید با او زندهگی کنید و فقط خودتان از او متمتع شوید. نفسی به راحتی کشید و به فکر فرو رفت. ساعتی هیچ نگفت و در بحر تفکر غوطهور شد.. بعد از مدتی رو کرد به من و گفت: ولی خودمانیم همان قرمساق باشیم بهتر نیست؟"
البته من برای دوستم توضیح دادم غلمانها هم در خدمت مردان هستند و پسربچههای نوجوانی هستند که موی بر صورت و عورتشان نرویده است! و به زنان فقط شوهرانشان وعده داده شده است. حالا با خودم فکر میکردم دوستان اصلاح طلب اگر روزی روزگاری موفق شوند با کمک مجمع تشخیص مصلحت نظام و از روی مصلحت و برای دوام و بقای نظام به کنوانسیون رفع تبعیض علیه زنان در دنیا به پیوندند حکما بعدا شروع میکنند به مبارزه برای پیوست به کنوانسیون رفع تبعیض علیه زنان در آخرت! وگر خدای ناکرده در آن دنیا هم کارشان پیش برود آنوقت یک شبه تمام مومنان باغیرت تبدیل میشوند به "قرمساق!"
۳- سه سال پیش در جمعه، ۶ شهریورماه ۱۳۸۳ | August 27, 2004
● جمهوری اسلامی بدون عاطفه
خیلی حرف برای گفتن دارم اما بغضی تلخ راه برگلویام بسته است. میخواستم در مورد رایگیری اصل اول و دوم منشور کانون وبلاگنویسان ایران بنویسم اما چهرهی معصوم عاطفه رجبی از جلوی دیدهگانام بیرون نمیرود. میخواستم در مورد انشعاب در حزب کمونیست کارگری بنویسم اما با خود میگویم تا چه بشود؟ تا کی باید سرگرم این پیوستنها و گسستنها باشیم و عاطفههای ۱۶ ساله با جرثقیل بر دار شوند؟ حتا میخواستم در مورد رضازاده و المپیک بنویسم اما نای نوشتنام نیست.
خبر اعدام عاطفه رجبی دختر ۱۶ سالهیی که طبق شواهد محلی دچار اختلالات روانی هم بوده است چون داغ ننگی بر پیشانی نطامی است که سالهاست نه پیشانی که تمام وجودش از داغ ننگ انباشته شده است.
مسایل حقوقی را شادی صدر عزیز در شرق نوشته است که قبلا به آن در لینکدونی لینک دادم مصاحبه با خانم زهرا ارزنى را هم در همان لینکدانی میتوانید بخوانید. اما نکتهی مشکوک در این پروند اعدام ناگهانی و بدون سیر مراحل قانونی (حتا با این قانون بیقانون که در جمهوری اسلامی موجود است.) عاطفه است و تایید شهردار و فرماندار نکا و برخی دیگر از مسئولین این شهر آن را مشکوکتر میکند اینگونه مواقع فقط یک حدس است که منطقی بهنظر میرسد قاضی و مسئولین شهر به دلیلی میخواستهاند از شر این پرونده خلاص بشوند! تا ماجرا بالا نگیرد و حقایقی روشن نشود.
...
۴- دو سال پیش در دوشنبه، ۷ شهریورماه ۱۳۸۴ | August 29, 2005
● در ستایش تنهایی
تنها کسانی که تنهایی ژرف را تجربه کردهاند میتوانند به عشق پایدار دست یابند. عشق در هیاهوی هیچ بازار مکارهیی به هم نمیرسد. خرد تباهی عشق است و حسابگری چون آبی که از سرمای قطب سرچشمه میگیرد آتشینترین عشقهای استوایی را به خاکستر حقیر مصلحتاندیشی بدل میکند. رسوایی در ذات عشق است و حسابگری رسوایی را برنمیتابد. عشق در لحظهی شکوهمند ناهوشیاری جرقه میزند و در اعتماد مطلق جریان مییابد و همهی اینها به دست نمیآید مگر به معجزهی تنهایی. هر زایشی از دل مرگی میروید و عشق، مرگ تنهایی است و تنهایی مرگ وابستهگیهای بیشمار.
میخواهم تنهاترین "تنها" باشم تا عاشقانهترین "عشق" در جانام شعلهور شود. بیگانه با آنچه مرا از خود بیگانه میکند. بیگانه از تمامی "داشته"هایام و بینیاز از تمام "نداشته"هایام. بیگانه با تمام بیگانهسازها، با "خدا" با "هستی" با "عقل اعلای حاکم برجهان" با هر مفهوم مجرد و مجازی با هر واقعیت حقیقی که مرا از من میستاند تا "خود" را جایگزین "من" کند. بیگانه حتا با عشق، خودبسنده، از خود آغاز شوم و به خود ختم شوم تنهایی مطلق؛ چیزی شبیه مرگ چیزی که شبیه هیچ چیز نیست...
نه! ریاکارانه خود فریبی میکنم! وقتی میگویم "میخواهم "این" شوم تا "آن" را به دست آورم" یعنی دارم حسابگری میکنم. اصلا وقتی "مینویسم" یعنی دارم از "تنهایی" میگریزم و به هیاهوی جمع پناه میآورم... پیشآپیش در هر کلامی که بر صفحهی روبهرویام نقش میبندد همهمهی تکذیب کنندهگان و هلهلهی تایید کنندهگان را میشنوم...
آستان عشق و تنهایی رفیعتر از آن است که با لاف و گزافهای نمایشگرانه به کف آید. پس بر گورم سنگی سفید بیهیچ کلامی بگذارید تا رهگذران کنجکاو به هلهله و همهمه بگویند: "در اینجا عاشقی خفته است که هراس از تنهایی هرگز مجال عاشق شدناش را نداد."
۵- یک سال پیش در شنبه، ۲۵ شهریورماه ۱۳۸۵ | September 16, 2006
● خاموشی قناریها
توقیف روزنامهی شرق بار دیگر و برای هزارمین بار نشان دادن وجود آزادی حتا بهصورت کمسو در حکومت ایران توهم است توهمی که سر بسیاری را برباد داد. شرق که پدرخواندهی قدرتمندی چون هاشمی رفسنجانی از آن حمایت میکرد و میکند نیز مجال نفس کشیدن پیدا نکرد و خرخرهاش جویده شد.
روزنامه شرق تنها روزنامهای است که این روزها میخواندم این روزنامه آنفدر حرفهای و مدرن بود که بشود چیزی در آن برای خواندن پیدا کرد و این چیز و چیزک را هم بستند!
کانون وبلاگنویسان ایران در مورد تعطیلی شرق و دو نشریه دیگر بیانیهای صادر کرده است که توجه دوستان را به آن جلب میکنم. در این بیانیه به اجرای حکم شلاق روزنامهنگاری به نام مسعود باستانی نیز اعتراض شده است. شلاق زدن روزنامهنگاران ماهیت خشن و غیرانسانی احکام قضایی حکومت ایران را بیش از پیش نشان میدهد. قوانینی که سنگسار و اجرای وحشیانهی حکم اعدام جزء لاینفک آن است.
در مورد پنلاگ حتما لوگوی کنار صفحه توجهتان را جلب کرده است. طبق اطلاعیه شورای دبیران پنلاگ تمام اعضای پیوستهی پنلاگ موظف شدهاند یکی از دو لوگویی که من هر دویاش را گذاشتهام در وبلاگ خود قرار دهند. اگر عضو پنلاگ هستید توصیه میکنم حتما این کار را انجام دهید و اگر عضو پنلاگ نیستید بروید عضو شوید. به هر حال، کم یا زیاد، پنلاگ نهادی برای دفاع از آزادی بیان است و ای کاش تمام وبلاگنویسان عضو آن بودنند.
این روزها در زمینهی وبلاگنویسی خیلی کم کار شدهام هنوز دلام برای روزهای پرکاریام تنگ میشود برای تمام دوستان باوفا که همیشه هستند حتا وقتی شبح نیست و دوستان بیوفایی که یارخوشیها هستند و به وقت سختی روزگار غیب میشوند برای همه دلام تنگ شده است اما برای چیزی که خیلی خیلی دلام تنگ شده است آزادی ست... دلام برای آن نوع آزادی تنگ شده است که بتوان برابری را در آن فریاد کرد.
August 24, 2007 03:33 PM
|
Comments (11)
شنبه، 30 دیماه 1385 | January 20, 2007
●
تولد از دست رفته!
میخواستم وقتی پنج سال زندهگی شبحی به انجام رسید ورود به سال ششم را با خداحافظی شروع کنم. اما وقتی امروز بعد از مدتها سری به شبح زدم دیدم ای دل غافل رفتم تو شش سالهگی و فرصت حداحافظی پیدا نکردم و بعد کامنت دوستانهی دوستان بود و عرق شرم از تهی دستی بر روی و رخسار من. باید قید خداحافظی را بزنم و مثل بچهی آدم (و البته حوا) بنویسم تا زنده بمانم تا زنده بمانیم آن هم در این روزها که مرگ از در و دیوار میبارد!
۱- ماجرای شب یلدا!
ظاهرا در این روزهای غیبت شب یلدای مفصلی برگزار شده است و بعضی از دوستان لطف کردهاند و مرا هم به این جشن دعوت کردند که متاسفانه من نبودم که باشم.
ظاهرا قرار بوده پنجتا از چیزهایی که دیگران در مورد من نمیدونن را بگم. اما هر چی فکر کردم دیدم همه توی این پنج سال با تمام جنبههای زندهگی من حتا خصوصیترینشون آشنا هستند واقعا چیزی نیست که کسی ازش بیخبر باشه. اسمام شبحه اما همه چیزم شفافه شفافه... این هم چندتا وبلاگ که دوستدارم اینجا لینک بدم. همینجوری...
بدون ترتیب بدون منظور!
خرس مهربان
بوتیمار
شهر قصه
سولوژن
زیتون
بامداد
میخواستم به دختر کولی هم لینک بدم اما فیلتر بود و نشد و تازه لینکش رو هم گم کردم!
خب طبق این قاعده باید پنج نفر را معرفی کنم. و من اینها را دعوت میکنم: نسرین عزیز و ترانهی نازنین، امیر عزیز و فیروزهی نازنین و رهگذر ثانی عزیز!
این از دینی که از شب یلدا به گردنم مانده بود. سایر دیون را بهزودی ادا خواهم کرد.
شبح به این آنتایمی نوبره والا!
ضمنا امروز قرار بود بچههای داخل ایران مخابرات را تحریم کنند و با موبایل صحبت نکنند ظاهرا این تحریم خیلی موفق بوده چون از صبح تا حالا من نه یه اسام اس دریافت کردم نه موبایلام زنگ خورده! امیدوارم فردا سیل پیامهای ایاماسی تبریک موفقیتآمیز این اعتصاب خسارت مخابرات را جبران نکنه!
January 20, 2007 05:38 PM
|
Comments (23)
جمعه، 28 مهرماه 1385 | October 20, 2006
●
بازگشت "وبلاگگردیهای آدینه!"
پینوشت:
7- نمایشگاه نقاشی یک دختر محکوم به اعدام در تهران
در وبلاگ پویا این خبر هولناک را خواندم این هم نشانی و تاریخ برگزاری نمایشگاه حتما میروم و بعد مفصل در موردش مینویسم.
1- کیانوش سنجری نویسندهی وبلاگ چرکنویس و عضو کانون وبلاگنویسان ایران بازداشت شد!
کیانوش ظاهرا رفته بوده از تجمع و درگیری منزل آخوندی که به "آیتالله بروجردی" معروف شده خبر تهیه کنه، برای وبلاگش، که به تیر غیب دچار میشه و بازداشتش میکنن. این روزها سنجری چه میکشه هیچکس نمیدونه بهخصوص خدا که از خجالت رفتار نایبیناش پشت آسمون هفتم قایم شده و پایین بیا هم نیست و با خودش میگه اگه برم زمین سروسامانی به اوضاع بدم یا مثل دوهزار سال پیش یه بچه به نافام میبندند یا گردنمو به جرم کفر و ارتداد میزنن! خلاصه از آنجا که "تحمیق" مردم فقط باید در انحصار یک عده باشه و این بروجردی بخت برگشته بدون مجوز از "اداره کل تحمیق و تخدیر" شعبه دایر کرده بوده ریختند دکاناش را بسته اند و بیچاره خلقالله را تا میخوردهاند زدهاند و به قولی سه نفر هم در این میان کشته شده است و هنوز بسیاری دربندند و دود این آتش به چشم کیانوش ما هم رفته است و او با سرنوشتی نامعلوم معلوم نیست کجاست! کانون وبلاگنویسان ایران-پنلاگ طی بیانیهای از همه وبلاگنویسان خواسته است به این موضوع اعتراض کنند که ما هم اطاعت امر کردیم و اعتراض نمودیم!
ضمنا گزارشگران بدون مرز نیز طی بیانیهای به بازداشت چند روزنامه نگار طی روزهای گذشته اعتراض کرده است. چون بیانیهی گزارشگران خودش گویای مطلب هست من دیگه چیزی نمیگم خودتون بخونین!
2- رنگ سمندر...خط و خال مار
شری عزیز خودمان، یه متن نسبتا طولانی از ماجراهای خودش و رئیساش نوشته (حالا خدا بخیر کنه چوب تو ماتحت رئیس وراجش نکن!) و زده به کاسه کوزهی خدا و آخرت! در این ماههای پرفیض و در شب قدر آتهایست شدن دیگه واقعا نوبره! اما به هر حال خودتون حتما تا حالا رفتین خوندین و اگه احیانا نرفتین و نخوندین تشریف ببرین بخونین. ضمنا نظرخواهیاش هم خیلی پر و پیمونه!
شراگیم نازنین مطلبشو اینجور تموم میکنه:" نه آنقدر احمقمم که دلم را به مزخرفاتی که به نام دین و مذهب رایج است خوش کنم و نه انقدر ابله که با ضرس قاطع بگویم که بعد از مرگ هیچ خبری نیست...نمیدانم و میدانم که این ندانستنم دردی را از من دوا نخواهد کرد." باید به این دوست عزیزم بگم در این جمله اول که با عوض کردن "احمق" و "ابله" خواستی توازن بدی به جملات بهتر بود با تغییر "ابله" به "دانا" اینکار را انجام میدادی و مینوشتی! "... نه انقدر "دانا" که با ضرس قاطع بگویم که بعد از مرگ هیچ خبری نیست " انوقت میشد برای دردت چاره پیدا کرد فقط کافی بود داناتر بشی و من در جبین این پسر خوشقیافهی خوشفکر میخونم که حتما به این دانایی میرسه. حالا اجالتا یه نسخه برات میپیچم! کتاب: "همه میمیرند" سیمون دوبوار برای این که به مضرات جاودانهگی پیببری و هی امروزتو خراب نکنی به امید یه روز موهوم! که میترسم خرس دنیا و خر آخرت بشی! برای این که بفهمی چه آدمهای دانایی زندهگی پس از مرگ را قبول نداشتن توجهتو به این نقل قول از انیشتن جلب میکنم:"بیان معنای "حقیقت علمی" کاری است بس دشوار؛ همچنین معنای کلمهی "حقیقت" هم بسته به آنکه صحبت از یک واقعیت تجربی یا یک قضیهی ریاضی و یا یک نظریهی علمی باشد فرق میکند. از "حقیقت مذهبی" هیچ مطلب روشنی دستگیر من نمیشود."مقالات علمی انیشتین، ترجمه مصاحب، سال اتشار به فارسی 2536 شاهنشاهی ص 102 بد نیست به این جمله انیشتن که توی همون کتاب و همون صفحه آمده هم توجه کنی:"اهمیت سنن و روایات فرقههای مذهبی در نظر من صرفا از جنبهی تاریخی و روانشناسی آنها است؛ و برای من، جز این جنبه، دارای هیچگونه معنا و ارزش دیگری نیست." باید اعتراف کنم که پای انیشتین را که وسط کشیدم میخواستم نقل قول دیگری از او نقل کنم اما پیداش نکردم و نخواستم نقل به مضمون کنم و بدون مدرک حرف زده باشم اون باشه طلبت! یه جز این نسخه، که امیدوارم افاقه کنه، ماندانای عزیز نویسندهی وبلاگ چندگانه هم براش پیچیده که اونم خوبه کتاب:"خاستگاه آگاهی در فروپاشی ذهن دوجايگاهی" نوشتهی "جوليان جينز" این کتاب را چند پزشک بسیار حاذق که اکثرا جراح مغز و اعصاب هستند ترجمه کردن. برخلاف نظر ماندای عزیز به نظر من ترجمهی آن هم بدک نیست البته موضوع پیچیده است. خسرو پارسا یکی از این دکتر جراح مترجمهاست که عمرش دراز باد! راستی وقت کردید حتما سری به ماندانا و چندگانهاش بزنید جای باصفایی است.
3- مردها هرگز آدم نمیشوند مگر عاشق زنی شوند که سیب را تجره کرده باشد.
این جملهی حکیمانه بر حاشیهی نقاشییی زیبا در وبلاگی دلنشین به نام "غرور صورتی" حک شده است. من تازه فهمیدم چرا "آدم" نشدم! دعا کنید یه روز آدمشم!
حالا از نقاشیه که بگذریم زیرش هم یه شعر نوشته که بسیار بر دل من نشست: شعره اینجوری شروع میشه:
و تو
آن جویباری که می خزد
از تنگنای شب
آوازه خوان و زلال
آنگاه که ماه را مدهوش تر از هر شب ِ دیگر
تنگ در آغوش می کشد.
و من
آن ماه ام
در آغوش ِ تو
که می درخشد
انعکاسم در آسمان ِ شب.
خلاصه جانم برایتان بگوید این "غرور صورتی" حق داره مغرور باشه حتا پررنگتر از صورتی چون کارش خیلی درسته و وبلاگش خیلی عالیه! حتما حتما برید سربزنید و کلی عکس و نقاشی و شعر و متن خوب خوب بخونید و کیفور شید واسه دنیای ما هم یه فاتحه خیرات کنید!
4- زنستان بدون فیلتر تا اطلاع ثانوی!
این ماجرای فیلترینگ در ایران هم دیگر دارد ابعاد مشخره و مضحکی به خودش میگیرد. حالا ما را فیلتر میکنید حق دارد! دیگه چرا زنستان را فیلتر میکنید؟ اما خب فعلا زنستان داره توی یه نشونی دیگه در میاد که کوش شیطون کر چشمش کور هنوز فیلتر نشده. خب بروبچ داخل کشور برید زنستان بدون فیلتر میل بفرمایید!
5- به سفر خاتمی فریبکار به بریتانیا و مهمانداران او اعتراض کنیم!
حتما ماجرای آن که میخواست پسرش مطرب بشود و سرانجام به دلیل زیاده روی در اسباب مطربی آخوند شد را شنیدهاید! اگر هم نشنیدید بپرسید بهتون میگم ما که از این روا نداریم از این چیزا تعریف کنیم! به هر حال این جناب خاتمی هم به قول بروبچ امروزی اند رو هستند! هشت سال مملکتداریشون منجر به انتخاب رئیس جمهور شبیهسازی شده، شد حالا راه افتادن آمریکا و اروپا ماله دست گرفتن به ماله کشی مشغول هستند. خلاصه طبق اون چیزی که اینجا نوشته برنامهای برای اعتراض به این سفر ترتیب داده شده به این شرح" چهارشنبه 1 نوامبر 2006 ، ساعت 4:30 بعد از ظهرمکان:Chatham House, 10 St James’s Square, London SW1Y 4LE
نزدیکترین ایستگاه قطار Green Park /Piccadilly Circus"
ما که دستمان از دیار فرنگ و شهر لندن کوتاه ست شما نایب الزیاره باشید!
6- بالا رفتیم ماست بود پایین آمدم بازم ماست بود وبگردی ما "راست" بود! البته این "راست" با آن "راست" راستراستکی فرق دارد و راستاش را بخواهید به معنای "چپ" است!
October 20, 2006 08:23 AM
|
Comments (39)
جمعه، 30 دیماه 1384 | January 20, 2006
●
وبلاگکردیهای آدينه
دلام امروز برای وبلاگگردی تنگ شده بود و من چون خيلی دلی هستم پس رفتم و گشتی دور و اطرف زدم و اين شد حاصلش:
1- زيتون بلاگفايی
زيتون مدتيه که برای مقابله با فيلترينگ رفته تو بلاگفا چادر زده! (هيجان زده نشيد اين چادر با اون چادر حداقل يه تيرک فرق داره!)
- همانا که بهترین ِ شما بدترین شمایانند
و بدترین شما بهترین ِ ایشان!
(زیتون العابدین)
بقيهاش رو يا خونديد يا الان میريد میخونيد!
2- اورانوس محور کائانت میشود.
اين هم از جملات نقض اين مرد اورانوسی:" زندگی گندش درنیامده. گند من زده بالا. حال خودم را هم به هم میزنم."
3- یک نعلبکی پر از انسانیت
کامران عزيز ظاهرا کتک مفصلی از عيال مربوطه يا عيال بعد از اين مربوطه خورده که زده زير همه چيز! همه چيز چيه معلومه ديگه "خانواده" کامران عزيز مقالهی خودشو اينجور شروع میکنه:
"بحث در مورد خانواده و کارکرد آن در دنیای امروز که بر اساس سود سرمایه مدارانه تعیین می شود کم نبوده اما هیچگاه به خانواده به عنوان نهادی ارتجاعی نگاه نشده و باید این بزرگترین "تابو" هر چه زودتر شکسته و خرد شود. این نهاد که برای عوام خیلی طبیعی می نمایاند، عملکردی فوق جذاب برای سرمایه داری دارد و بزرگترین نقش را در حفظ وضع موجود به عهده گرفته و به خوبی هم نقش را بازی می کند."
4- سوسکی سر حال میشود.
سوسکی عزيز ما کاملا خوب و سر حال شده و توی اين روزا هم رای داده و از اون مهمتر اين که سينما هم رفته! يکی نيست بگه ديگه چی ادمس هم بجو!
5- صفر مطلق خونخوار میشود.
چی بگم وقتی خودش به اين زيبايی نوشته:
دارم به سلامتيت مي خورم عزيزم
جرعه
جرعه
خون دل ...
6- مسافری از هند
دوستانی که از سفر اونم سفر به سرزمين مروز و اسرارآميز هند لذت میبرن حتما سری به "سفرنامهی الکترونيک" مسافری از هندوستان بزنند بد نمیبينن شايد هم خوب ببينن!
7- آهنگ خوش آونگ خاطرههای ما
موضوع حملهي احتمالی آمريکا به ايران دلمشغولی بسياری از دوستان است و راوی "آونگ خاطرههای ما" هم از جملهی اين دوستان است که با نقل قصهی از موسا و قوم يهود بحث خود را پرورانده است.
در آبنوس هم مقالهی ترجمه شده از اکسپرسن منتشر شده.
گيسوی عزيز هم در همين مورد نوشته او نوشتهی خود را اينجوری شروع میکنه:
"این روزا هر وبلاگی و سایتی را که باز می کنی پراز اضطراب و دلهره ست همه نگرانند حق هم داریم تا به کی باید چوب حماقت سران قدرت طلب کشورمون را بخوریم که جز منطق زور و خشونت چیزی سرشان نمی شود."
8- دختر پر سر و صداي خليج
اگه ميخوايد انرژي بگيريد سري به اين دختر خليج پرسروصداي خوش سرو زبون بزنيد!
چند لينک ديگر
9- مصاحبه دکتر زرافشان با داشنجويان
10- چراغ های روشن برای آزادی اسانلو (وبلاگ سنديکای اتوبوسرانی)
و يک خبر تلخ
"محمود مشرف آزاد تهرانى" شاعر و مترجم مشهور به "م.آزاد" روز پنجشنبه به علت بيمارى سرطان روده و دستگاه گوارشی، درگذشت.
يه شعر چند وقت پيشها شنيدم که فکر میکردم آقای شاملو سروده اما از آقای شاملو شنيدم که کار "م.آزاد"ه يه تيکههایاش يادم مونده که براتون مینويسم خودتون حدس بزنيد در مورد کيه:
کاسهی سفالين قلباش
گنجايش
دريای محبت خلق
را نداشت
در اشک و خون آمد
در منجلاب رفت
در جن و پري ديدم قابيل مطلب مفصلي با عکس و تفصيلات از م. آزاد منتشر کرده.
January 20, 2006 01:30 AM
|
Comments (10)
دوشنبه، 5 دیماه 1384 | December 26, 2005
●
بیانیه کانون وبلاگ نویسان ایران در حمایت از حق آزادی بیان کارگران اعتصابی شرکت واحد
کانون وبلاگ نویسان ایران( پنلاگ) دستگیری کارگران زحمتکش شرکت واحد را شدیدا محکوم میکند. دولت جمهوری اسلامی ایران به جای ترتیب اثر دادن به خواستههای بر حق صنفی کارگران شرکت واحد و بهبود وضع اسف بار معیشتی آنان به روش همیشگی خود میخواهد با سرکوب و دستگیری و ارعاب کارگران اعتصاب آنها را در هم بشکند.
کانون وبلاگ نویسان ایران(پنلاگ) خواهان آزادی بی قید و شرط رئیس و اعضای هیات مدیره سندیكای كارگران شركت واحد آقایان منصور اصانلو؛سعید ترابیان، سید داوود رضوی، رضا شهابی، ناصر غلامی، حمید زندی، صادق محمدی، صادق خندان، علی ابراهیمی، امیر تاخیری، علی قربانیان، رضا شهابی، ارسلان زرگریان و حسین مهدیخانی میباشد. کانون وبلاگ نویسان ایران (پنلاگ) از همه وبلاگ نویسان تقاضا میکند با پخش اخبار این اعتصاب و نوشتن در باره آن در وبلاگهای خود از کارگران شریف شرکت واحد حمایت کنند. پنلاگ همچنین از همه سازمانهای طرفدار حقوق بشر انتظار دارد با اعتراض گسترده و شدید به دولت ایران خواهان تضمین امنیت جانی اعتصابیون و خانوادههای آنان شوند و نگذارند این اعتصاب صنفی با روش همیشگی دولت ایران یعنی کشتار و اعدام خاتمه پیدا کند.
کانون وبلاگ نویسان ایران(پنلاگ)
December 26, 2005 02:57 PM
|
Comments (7)
چهارشنبه، 23 شهریورماه 1384 | September 14, 2005
●
جلسه پالتاک کانون وبلاگ نویسان ایران برای مبارزه با سانسور
آدرس جلسه در اتاق های پالتاک :
Paltalk Room: Social Issues -->PenLog
شرکت در این جلسه برای عموم آزاد است .
September 14, 2005 11:23 AM
|
Comments (4)
شنبه، 14 خردادماه 1384 | June 04, 2005
●
پنلاگ: کانون وبلاگنويسان مدافع آزادی بيان
هر چقدر مشتی که از خروار برداشته میشود نمونهی بزرگتری به دست دهد آن مشت منعکس کنندهی بهتری از خصوصيات آن خروار است. وبلاگاستان که اين روزها مشتی بهاندازهی کافی بزرگ از جامعهي ايرانی بهخصوص روشنفکران ايرانی(روشنفکر به معنای عام کلمه يعنی تمام کسانی که با خواندن و نوشتن سروکار دارند.) است بهخوبی دارد خوبیها و بدیهای کشوری که ايراناش میناميم و از مليتها و قومهای مختلفی تشکيل شده است را منعکس میکند. اين نه جای شگفتی دارد نه جای تاسف.
ايران از جهتی مشخصات کشوری تيپيک در جهان سرمايهداری کنونی است. کشوری تکمحصول، عقبمانده و عضوی از کشورهای پيرامونی؛ و از اين نظر بسياری از مشخصههای سياسی و فرهنگیاش تفاوت چندانی با کشورهای آمريکای لاتين و آفريقا و جنوب شرق آسيا... ندارد. اما به هر حال به عنوان کشوری خاص با پيشينهی تاريخی، فرهنگی، سياسی... خاص نيز قابل ارزيابی است. در اين نوشته قصد دارم خيلی کوتاه به موضوع احزاب و فعاليت سياسی بپردازم.
اگر به خيلی قبل نرويم و همين چند دهه را در نظر بگيريم در قبل از انقلاب و زمان شاه، ايران کشوری ديکتاتوری که توسعهی سياسی در آن سرکوب شده بود محسوب میشد. هر چند در سالهای 1320 تا 1332 شاهد توسعه سياسی در کشور بوديم و احزاب و پارلمان و جدال دموکراتيک طبقات شکل گرفته بود اما با کودتای آمريکا و بسط ديکتاتوری شاه عملا توسعه سياسی متوقف شد و احزاب ديگر مردم و اقشار مختلف را نمايندهگی نمیکردند و با تشکيل حزب رستاخيز ديگر حتا نمايش دموکراسی هم متوقف شد.
واژهی پارتیبازی که از واژهی فرانسوی "پارتی" به معنای حزب گرفته شده بهخوبی منعکس کنندهی نظر مردم نسبت به احزاب است. احزاب ديگر معنکس کنندهی ارادهی جمعی طبقه يا قشرخاصی نبودند که باندهای هزارفاميل را نمايندهگی میکردند. اما واقعيتهای اقتصادی اجتماعی همواره مهر خود را بروی تحولات میزند وقتی جريانی وجود دارد دنبال نمايندههای خود میگردد به همين دليل تعطيلی و به محاق رفتن احزاب در رژيم شاه موجب شد اين نمايندهگی از سويی به سازمانهای چريکی و از سوی ديگر به نهادهای سنتی مانند روحانيت و اشخاص مستقل سپرده شود. از اين ميان ناگهان روحانی که در فضای مدرن نمیتوانست حرفی در سياست داشته باشد و برنامهی سياسی و اقتصادی مشخصی هم نداشت به عنوان رهبر انقلاب ظهور کرد و توانست برموج اعتراضات سوار شود و يکشبه ره صد ساله طی کند و تا ماه بالا برود. پس از پيروزی انقلاب هم آن جدالهای خونين به وقوع پيوست و شعار حزب فقط حزبالله پروندهی احزاب و گروههای سياسی خودی و غيرخودی را بست و کشور دوباره مانند گذشته بدون حزب و بدون فضای مدرن شکل گرفت.
اما رشد اقتصادی و اجتماعی قشرهای مختلف را شکل داد و اين قشار مجددا به دنبال نمايندههای خود میگشتند و از آنجا که رشد سرمايهداری و تکثر سرمايه در بين اقشار مختلف در بعد از انقلاب نسبت به قبل از آن گسترده بود عملا در سالهای گذشته اين جدال به صورت واقعی در نهادهایی مانند پارلمان يا شوراهای شهر و رياست جمهوری خود را منعکس کرد. شکل گرفتن احزابی که به هر حال از بالا تعيين شده بودند نتوانست شکلی مدرن به اين جدالها بدهد. ظهور شخصيت فراحزبی مانند خاتمی حاصل همين جامعه سنتی و غيرمدرن است و کسانی که با شعار اصلاحطلبی و توسعه سياسی پيش آمده بودند حتا نتوانستند همين وظيفهی کوچک را به انجام برسانند و میبينيم اکنون در آستانهی انتخابات رياست جمهوری باز احزاب مطرح نيستند و چهرهها و شخصها مطرحاند و با رد صلاحيتهای گستردهیی که صورت گرفت میبينيم هيچ حزبی وجود ندارد که نسبت به اين رد صلاحيتها بتواند واکنش نشان دهد. کسانی که دهها دليل میآوردند که تحريم غلط است و روشي انفعالی و غيردموکراتيک است اکنون دلايلشان روی دستشان مانده است. همان دلايل را جلوی رویشان میگذارند و میگويند بفرماييد با همان دلايل بايد در انتخابات شرکت کنيد و بين نامزدهای موجود يکی را انتخاب کنيد. گيرم اين يکی کمی از ديگران کمتر "بد" باشد!
و اما وبلاگاستان. تعريف وحدت و حرکت جمعی در وبلاگاستان هم دارد همان تعريف عقبمانده و غيرمدرن جامعه را بهخود میگيرد. قرار است حرکت جمعی را سامان بدهيم. دو راه در پيش داريم يکی آن که کانون يا مرکزی درست کنيم در آنجا نسبت به انجام دادن يا ندادن و چگونه انجام دادن آن حرکت تصميم بگيريم و بعد رای گيری کنيم و به رای آورده شده گردن بنهيم و آن را اجرا کنيم به اين میگويند وحدت آگاهانه و دموکراتيک. اما راه ديگر اين است که يکی حرفی بزند و انتظار داشته باشد همه از او پيروی کنند و حتا اگر ندای مخالفی برخيزد و انتقادی نسبت به آن حرکت بکنند فوری انگشتهای اتهام به سویاش گرفته شود که اين تفرقه ايجاد میکند و نمیگذارد حرکت جمعی شکل بگيرد! افراد مستقل و مقدساند و تشکلها مذموم و نامقدس و ضد وحدت! اين وارونهگی همانوارونهگی است که در فضای سياسی کشور تبليغ میشود. اگر بخواهيم منصفانه قضاوت کنيم از ميان نامزدها تنها ابراهيم يزدی بود که خود را وابسته به تشکلاش و نهضت آزادی میدانست. بقيه چون تابویی از اين که خود را وابسته به حزب يا تشکلی بدانند فرار میکردند. مسئله اينجاست که اتفاقا يک حزب میگويد من منافع فلان طبقه و قشر را نمايندهگی میکنم که منافع آن طبقه يا قشر منافع اقشار يا طبقاتی که اکثريت جامعه را تشکيل میدهند تضمين میکند اما يک شخص مستقل چه میگويند؟ میگويد مستقل هستم اما عملا وابسته به باند خاصی است و اين اجتنابناپذير است.
اکنون در وبلاگاستان کانونی وجود دارد به نام کانون وبلاگنويسان ايران – پنلاگ اين کانون منشور و اساسنامهیی دارد انتظار میرود دوستانی که اين منشور و اساسنامه را منشوری مترقی و اساسنامهیی دموکراتيک میدانند به آن بپيوندند و وحدت را را از اين زاويه نگاه کنند و دوستانی که ايرادات اساسی در اين منشور و اساسنامه میبينند و ايراداتشان به حدی است که میبينند نمیتوانند عضو آن شوند خب کانون يا مرکز ديگری به وجود آورند. مثلا ممکن است بعضی از دوستان با مجازی بودن پنلاگ مسئله داشته باشد. کاملا حق دارند اين ديگر چيزی نيست که قابل تغيير باشد و اگر تغيير کند کلا ماهيت پنلاگ را تغيير میدهد. اين دوستان میتوانند کانون ديگری تاسيس کنند و مسلما رابطهی دوستانهیی بين اين دو کانون شکل خواهد گرفت و بعد به راحتی میشود در بعد کلانتری وحدت آگاهانه و دموکراتيکی را شکل داد. يا مثلا ممکن است بعضی از دوستان منشور پنلاگ که آزادی بيان بدون قيد و شرط پايهی آن است را قبول نداشته باشند و مثلا آزادی بيانی که منجر به انتقاد از پادشاه يا مذهب يا مالکيت خصوصی... را شامل شود قبول نداشته باشند اينها هم میتوانند بروند کانونهای خودشان با منشورها و اساسنامههای خودشان را تشکيل دهند و بعد وقتی موضوعی پيش بيايد که مرکز ثقل تمام اين کانونها و جريانات باشد باز میتواند در مواقع خاص به تصميمگيری جمعی برسند. مثلا میتوان شورای بهوجود آورد که تمام کانونها يا تشکلها نسبت به تعداد اعضایشان در ان عضو داشته باشند و بعد با سازوکاری دموکراتيک تصميم بگيرند و اجرا کنند.
اينها همه برای آن است که زندهگی مدرن و دموکراتيکی را تجربه کنيم. من و تمام کسانی که سالهای خونين شصت را ديدهايم از تکرار آن وقايع تاسفبار وحشت داريم. ما مسئوليم و بايد تا مغز استخوان اين مسئوليت را درک کنيم و به آن عمل کنيم. آگاهی و وحدت آگاهانه و دوری از حرکات پوپوليستی و تودهوار تنها و يگانه راه نجات ماست. فردپرستیها و منيتها و عقدههای شخصی دشمنان آزادی و دموکراسی هستند روح خود را پالايش کنيم و مردمی مدرن و آزادانديش باشيم که تا وقتی خودخواهیها و خصلتهای حقير و ناپسند در بينمان حکمفرماست حکمرانانی بهتر از آنچه اکنون بر سر ما مسلط شدهاند انتظارمان را نمیکشد.
بايد نشان دهيم لايق حکمتی که بر ما حاکم است نيستيم.
June 4, 2005 04:19 PM
|
Comments (13)
|
TrackBack (0)
سه شنبه، 3 خردادماه 1384 | May 24, 2005
●
پراکندهنويسیها
1- ماجرای پر آب و تاب انتخابات

کارتونی از نيکآهنگ کوثر
اعلام زودهنگام و عجولانهی اسامی تاييد صلاحيت شدههای نهمين انتخابات رياست جمهوری اسلامی توسط شورای نگهبان و رد صلاحيت معين و مهرعليزاده و اعلمی... و بعد نامهنگاری آقای حداد به رهبر و رهبر به شورای نگهبان برای قبول صلاحيت معين و مهرعلیزاده بحثهای جديدی را به راه انداخته است بعضی از دوستان معتقد هستند تمام اينها بازیهای از پيش تعيين شده است. راستاش را بخواهيد من اينگونه فکر نمیکنم اينها همه نشانهی آشفتهگی و جنگ قدرت در حکومت ايران است. اين جنگ قدرت آن قدر واقعی و عينی است که حتا اين که شورای نگهبان زير بار حرف رهبر نرود دور از انتظار نيست.البته بسيار بعيد است.(اين نکته که نيکآهنگ عزيز به آن اشاره کرده است که شورای نگهبان زودتر رای خود را اعلام کرد تا در فرصت قانونی امکان تجديد نظر وجود داشته باشد قابل تامل است. ) به هر حال واضح بود که سود اصلی از اين رد صلاحيت را آقای هاشمی میبرد و اين چيزی نيست که آقای خامنهیی را خوشحال کند. پس بايد نسبت به آن واکنش نشان میداد که داد. اما اين سوآل که شورای نگهبان چرا اين حماقت را کرد؟ دو پاسخ دارد که هردو به نسبتی درست است يکی اين که خب چون احمق هستند و قبلا هم اينگونه حماقتها را مرتکب شدهاند و دوم اين که شورای نگهبان روی اين که اصلاحطلبها عملا هيچکاری نمیکنند و خاتمی در نهايت انتخابات را برگزار میکند و اينها هم ريسکی نمیکنند حساب باز کردهاند. خب آدم عاقل(خب توجه داشته باشيد که در راه اول شورای نگهبان احمق بود و در اين راهحل عاقل اين به دليل نسبی بودن حماقت است و تناقضی در کار نيست!) وقتی میبيند رقيباش را بدون هيچ هزينهیی میتواند حذف کند چرا نکند؟ توجه داشته باشيد مشارکت عمومی و شرکت گسترده در انتخابات در قاموس شورای نگهبان هيچ معنای ندارد. آنها ديدی روشن و ايدئولوژيک به مردم دارند و آن همان است که از قرآن آموختهاند. "اکثرهم لايعقلون"
2- قوی زيبا

دیشب داشتم مجلهی زنان را میخواندم. مصاحبهی شهلا شرکت با خانم مسيح علینژاد توجهام را جلب کرد. مصاحبهی بسيار خوبی بود با عکسهایی جالبی از حسين سربخشيان. از مصاحبه قسمت کوتاهی که خيلی به دلام نشست را اينجا نقل میکنم. البته توصيه میکنم کلشو بخونيد چون خيلی جالب و روان نوشته شده. راستی اين خانم پر شر و شور وبلاگ هم داره. پويان
"آرزويت در زمينهی حرفهایات چيست؟ قلهای كه در ذهنت داري چيست؟
○ میدانی، من عادت نكردم اول قلهای را تصور كنم بعد برای رفتن به آن تلاش كنم. هميشه با اكيپ كوهنوردیمان هم كه میرفتيم كوه، اعضای گروه غر میزدند كه: «پس كی ميرسيم؟» و هميشه اين براي من سؤال بود كه به كجا ميخواهند برسند؟ پس همين راهي كه داريم ميرويم چي؟ ظاهراً هيچكس از خودِ راه لذت نميبرد همهاش ميگفتند: «پس كي ميرسيم؟» يكي از داداشهاي من ميگويد: «مسيح دختر اكنون است، همهاش از لحظه لذت ميبرد، از لحظه استفاده ميكند و به لحظه تكيه ميكند.»"
3- لبخند تلخ

رفته بودم به شاهين سر بزنم ببينم در مورد ردصلاحيت ربل چی نوشته و چه عکسی از ما که جناب شبح باشيم چاپ کرده(هر چند اين عمل شاهين قابل بخشش نيست و ممکن است از نظر امنيتی برای من خيلی خطرناک باشد! تازه اين عکس به اعتراف خود ربل با وسايل جاسوسی مانند دوربين ثبت اشعهی ماورای نفش گرفته شده!) که با خبر تصادف آلپر و اسد که در وبلاگ حنيف نوشته شده بود روبهرو شدم. برای اين دوستان از صميم قلب آرزوی سلامتی میکنم. (اسد نوشته آلپر از بيمارستان مرخص شده و رفته خونه.)
4- از مجتبا چه خبر؟

تو روزنامهی شرق نوشته بود. امروز قراره مجتبي سميعینژاد بره دادگاه انقلاب کسی خبر داره نتيجه چی شد؟
May 24, 2005 12:18 AM
|
Comments (37)
|
TrackBack (4)
پنجشنبه، 29 اردیبهشتماه 1384 | May 19, 2005
●
عاشقی شيوهی رندان بلاکش باشد

پینوشت2:
برگزيدهی برگزيدهگان
از ميان نامزدههای وبلاگنويسبرتر آزادی بيان تا کنون اين دوستان با شمارش آرایشان به نام مجتبا سميعینژاد موافقت کردهاند:
خورشيد خانم
شبنم فکر
قاصدک
زيتون
نيکآهنگ کوثر
وب نامه
روزنامهنگارنو
اميد معماريان
شبح
مديار نويسندهی وبلاگ اشغال شدهی مننهمنم که پس از آزادی کوتاه مدت خود وبلاگ جديدی به نام استيجه را نوشت آخرين پستاش اين شعر حافظ است:
نقد صوفی نه همه صافی و بی غش باشد؛
ای بسا خرقه که مستوجب آتش باشد!
خوش بود گر محک تجربه آيد به ميان
تا سیه روی شود هر که در او غش باشد.
و به راستی که مجتبا يک تنه دارد بار وبلاگستان را به دوش میکشد تا سيه روی نشويم. او دليرانه پای حرفاش ايستاده است و ذرهیی حاضر به کوتاه آمدن نيست. من غبطه میخورم به پایمردی اين دوست جوان. راستاش را بخواهيد ته دلام دوست داشتم کوتاه بيايد و توبهنامهیی بنويسد و تعريف و تمجيدی از شاهرودی و مرتضوی بکند و به خانه بازگردد و ما هم نفس راحتی بکشيم... اما او ظاهرا پا را در يک کفش کرده و به چيزی کمتر از مجازات بازداشتکنندهگان غيرقانونیاش رضايت نمیدهد. خبرگزاري كار ايران از قول وکيل مجتبا نوشته است:" وي همچنين با اشاره به اعتراض موكلش نسبت به درج خبري در يكی از روزنامههای صبح مبنی بر اينكه عدهای از رييس قوه قضائيه درخواست عفو او را كرده بودند, گفت: مجتبي سميعينژاد, معتقد است كه گناهي مرتكب نشده است كه رئيس قوه قضائيه او را مورد عفو قرار دهد, درخواست موكلم آزادي او و برخورد با قضات متخلف پروندهاش است."
نمیخواهم از مجتبا قهرمان بسازم هر چند اين مردم تحقير شده اکنون بيش از هر زمانی به قهرمان نياز دارند اما امروز و هميشه ما بيش و پيش از قهرمان نياز به آگاهی داريم و حداقل آگاهی اين است که برخواستههای خود پا بفشاريم.
مقصود من از نوشتن اين مطلب سه چيز بود اول اعلام خبر خوش شکسته شدن اعتصاب غذای مجتبا که توسط مادر گرانقدرش اعلام شده است و دوم پافشاری بر روی اشاره مکرر و چندينبارهام در مورد دليل امضا نکردن نامه به شاهرودی و تقاضای بخشش برای مجتبا کردن و سوم مسئلهیی است که دوست عزيزمان علیداده در "يه گاز سيب سرخ" مطرح کرده بود و من آن را در وبلاگ خورشيد خانم عزيز ديدم و بالافاصله به آن لينک دادم و پيشنهاد جديدی به آن اضافه کردم.
پيشنهاد من اين است که نامهیی به امضای نامزدهايی که توسط گزارشگران بدون مرز به عنوان وبلاگنويسانبرتر آزادی بيان شناخته شدهاند نوشته شود و درخواست شود رای داده شده به آنها به نام مديار نويسندهی وبلاگ استيجه که خود نيز يکی از نامزدهاست اختصاص پيدا کند و مجتبا سميعینژاد به عنوان وبلاگنويسبرتر آزادی بيان انتخاب شود. اين مسئله همانطور که عليداده و خورشيد خانم به آن اشاره کردهاند آزادی مجتبا را محتملتر میکند. به هر حال من پيشنهاد میکنم نامهیی به اين مضمون به گزارشگران بدون مرز نوشته شود:
مسئولين محترم انتخاب وبلاگنويسبرتر مدافع آزادی بيان در گزارشگران بدون مرز
سلام،
ضمن تشکر از اجرای چنين طرح مفيد و خوبی ما تعدادی از وبلاگنويسان ايرانی که نامزد انتخاب به عنوان وبلاگنويسبرتر هستيم پيشنهاد میکنيم کليه آرای ما را به نفع مجتبا سميعینژاد نويسندهی وبلاگ استيجه منظور کنيد. بیشک اين وبلاگنويس شجاع را که در دفاع از آزادی بيان متحمل هرگونه رنجی شده است و اکنون بیگناه در زندان بهسر میبرد شايستهترين فرد برای کسب چنين عنوانی میدانيم.
اميدواريم دريافت اين عنوان موجبات آزادی مجتبا سميعینژاد را فراهم آورد.
با احترام...
اميدوارم تمام نامزدها با امضای اين نامه موافقت کنند و هر چه زودتر نامه را ارسال کنيم.
پینوشت: از همهی دوستانی که به من رای داده بودند تشکر میکنم و اميدوارم آنها هم با اين کار من موافق باشند.
May 19, 2005 06:40 PM
|
Comments (38)
|
TrackBack (4)
دوشنبه، 26 اردیبهشتماه 1384 | May 16, 2005
●
پاشنهها را وربکشيد مجتيا منتظر است.

مجتبای عزيز، مديار دوستداشتنی اعتصاب غذا کرده است حتما خبرش را شنيدهايد. هر کاری در دنيای مجازی لازم بود انجام داديم. بيانيه نوشتيم، تومار تهيه کرديم، لوگوی آزادی او را بر سردر وبلاگهایمان قرار داديم، حتا بعضها مان نام وبلاگهایمان را هم تغيير داديم، توجه سازمانهای جهانی را به موضوع جلب کرديم و نگذاشتيم مجتبی سميعینژاد تنها بماند مسلما به اين تلاشمان ادامه خواهيم داد اما اين تنها و حداکثر کاری است که در دنيای مجازی قادر به انجاماش هستيم. بايد به فکر تلاشهایی در دنيای واقعی و غيرمجازی باشيم. مجتبا دارد گرسنهگی میکشد، مجتبا کتک خورده است، و اينها همه در دنيای واقعی اتفاق افتاده است. او "مديار"ی مجازی نيست او انسانی با گوشت و پوست و استخوان است دارای پدری و مادری چشم انتظار و دوستانی نگران و اشکبار برای او ديگر چه میتوانيم بکنيم؟
من عادت ندارم کاری را بخواهم که خودم قادر به انجاماش نيستم و اکنون کاری را میخواهم پيشنهاد بدهم که خودم به دليل تفاوت سنی و مسايل ديگر قادر به انجاماش نيستم. مسلما اگر اکنون جوانی بيست و چند ساله بودم و دوستیام با مجتبا توجيه غيرسياسی میتوانست داشته باشد حتما خودم نيز اين کارها را انجام میدادم. به هر حال پيشنهاد عجيب و غريبی ندارم. توصيه میکنم به صورت گروههای چند دهنفری به خانهی مجتبا برويد با گل و شيرينی از پدر و مادر او دلجویی کنيد تا احساس تنهایی نکنند و با ديدن دوستان فرزندانشان دلشان شاد شود. خبر اين ديدارها به مجتبا هم خواهد رسيد و روحيه او را تقويت میکند. میتوانيد به صورت گروهی پيش آقای محمد سيفزاده وکيل مجتبا برويد و اعلام آمادهگی کنيد که حاضر به همکاری برای رهایی مجتبا هستيد. با مشورت با وکيل مجتبا میتوانيد نسبت به اعلام شماره حسابی برای گردآوری پول برای هزينههای مورد نياز يا تامين وجه ضمان اقدام کنيد. توجه داشته باشيد مجتبا خواستههایی را مطرح کرده است او میخواهد کسانی که غيرقانونی او را بازداشت کردهاند و کتک زدهاند مورد پیگرد قرار گيرند. خواست شما نمیتواند نه چيزی بيشتر و نه چيزی کمتر از اين باشد. با همين قوانين موجود مجتبا بیگناه است و بازداشت کنندهگاناش مجرم پس در چارچوب مبارزات علنیتان با تکيه بر همين قوانين آزادیاش را بخواهيد. اما چيز مهمتری را که نبايد فراموش کنيم اين است که اين حرکت يعنی حضور علنی برای آزادی مجتبا حرکتی سياسی نيست. (البته اين که انسانی بدون اين که منفعتی داشته باشد و حتا زيان محتملی هم انتظارش را بکشد صرفا برای آزادی و رنج نکشيدن انسان ديگری که حتا از نظر فکری و عقيدهتی و سياسی... با او هيچ همبستهگی ندارد اقدام کند. از نظر اين روزوروزگار که نفعپرستی شخصی محور تمام پيشرفتهای بشری شمرده میشود امری است محال و مشکوک! ) هدف فقط يک چيز است. آزادی مجتبا و البته اين آزادی به هر بهایی خواسته نمیشود که اگر قرار بود بهایی بيش از خواست اجرای قانون پرداخت شود خود مديار میتوانست بهجای اعتصاب غذا روی دست و پای قاضی و قاضیالقضات بیافتد و التماس کند تا او را رها کنند. پس به خواست مجتبا احترام بگذاريم و کاسهی داغتر از آش نشويم به مجيزگویی با چپروی و شعار سرنگونی دادن نيفتيد. حالا من هر چه بگويم ذهنی است. خودتان که راه بيفتيد و قرار مدار بگذاريد و حرکت کنيد با مسايلی روبهرو میشويد که آنوقت بايد در موردش انديشيد.
اميدوارم اين حرفهای مرا حرفهای دوستی که دارد باصدای بلند فکر میکند و نگران دوست ناديدهیی است که اکنون گرسنه و تنها در گوشهی سلول افتاده است تلقی کنيد و پاشنهها را وربکشيد و راه بيافتيد خود راه میگويد چسان بايد رفت.
May 16, 2005 11:56 AM
|
Comments (32)
|
TrackBack (1)
شنبه، 24 اردیبهشتماه 1384 | May 14, 2005
●
کسوف در سرزمين آفتاب
تو را آن به که روی خود ز مشتاقان بپوشانی
که شادی جهانگيری غم لشکر نمیارزد؟
به عادت هميشهگی سری به "سرزمين آفتاب" زدم تا چاق سلامتی بکنم و مزهای بپرانم و احتمالا "کتک میآيدی" بشنوم که ديدم هالهی عزيز کرکره را پايين کشيده است و "سرزمين آقتاب" را تعطيل کرده است. حس اولام بهت بود و، حس بعدیام حسرت. اما وقتی به نظرخواهیام سرک کشيدم پيامی ديدم که بهت و حسرتام را به ترس و وحشت تبديل کرد.
در اين اوضاع آشفته که مرزها مخدوش شده است و دوستیها رنگ باخته است و عدهیی پشت ناخن به هم میسايند تا بر آتش اختلافات بدمند میترسم هاله را شهيد اعلام کنند و پشت کرکرهی پايين کشيدهاش خيمه بزنند و اختلافات شخصیشان را و دشمنیهای ديرينه را بيرون بکشند و هر کس زير علميی برای هالهی شهيد سينه بزند و عدهیی شلهزردپز و شلهزردخور صيحهکشان سر برسند و به خونخواهی هاله برخيزند و انگشت اشاره را سوی اين و آن بگيرند و قاتل برای اين شهيد به خون غلتيده دستوپا کنند و از اين ميان به هيت و ويزيتی برسند.
میخواستم عنوان اين يادداشت را بگذارم "غروب خورشيد در سرزمين آفتاب" دلام نيامد و عنوان "کسوف در سرزمين آفتاب" را برگزيدم و آرزو کردم به راستی اين غيبت به کوتاهی کسوفی زودگذر باشد. هالهی عزيز با اين کارش فقط خودش را از ما نگرفت و يا حتا فقط "روری" و "رستم" را هم از ما نگرفت او "ما" را از "ما" گرفت.
اگر خواهشام ثمربخش بود تا به ثمر رسيدناش هزاران بار تکرارش میکردم...
نمیدانم اين نوشتهی آشفته و پريشان را چگونه تمام کنم، با حافظ شروع کردم به حافظ ختم میکنم:
ز سر غيب کس آگاه نيست قصه مخوان!
کدام محرم دل ره در اين حرم دارد؟
May 14, 2005 10:34 PM
|
Comments (35)
|
TrackBack (0)
چهارشنبه، 31 فروردینماه 1384 | April 20, 2005
●
وبلاگگردی گاه و بیگاه!
وقتی وبگردی برای تمام فصول را راه انداختم ديگر نيازی به نوشتن سلسله مطالب "وبلاگگردیهای آدينه" نديدم. امشب به سرم زد که باز وبلاگگردینويسی کنم!
1- قبلا در مورد تئوری بازیها مختصر چيزهایی اينجا و آنجا نوشتم. همانطور که میدونيد تئوری بازیها در رياضيات متولد شد و بعد در دوشاخهی کاملا متمايز يعنی سياست و روانشناسی ادامه پيدا کرد. در مورد تئوری بازیهای اريک برن در روانشناسی قبلا نوشتهام باز هم خواهم نوشت مطلب جالبی در وبلاگ مهراد عزيز ديدم به نام "تئوری بازی، ریاضیات رفتار" که خواندش را به دوستانی که به اين توری زيبا و شيرين علاقه دارم توصيه میکنم. البته اگر يک روز خيلی سرحال بودم حتما در اين باره خواهم نوشتن البته نه بهخوبی مهرداد عزيز.
2- اين روزها مصادف است با سیام سال اعدام نه نفر از مبارزان و آزادیخواهانی که در زندان اوين تيرباران شدند. انسانهایی که تنها جرمشان اين بود که سلطهی سرمايه و شاه که آورده بودندش تا نفت را ببرند و بردندش تا مردم به قدرت نرسند را باور نکردند. سهيل آصفی در "آزادی بيان" در مطلبی با عنوان:" سهیل آصفی:9 سند، 9 نام، 9 یاد... ترجمان عشق عمومی!" در مورد اين 9 ستارهی فروزان نوشته است.
بیژن جزنی، حسن ضیاءظریفی، کاظم ذوالانوار، عزیز سرمدی، مشعوف (سعید)کلانتری، عباس سورکی، مصطفی جوان خوشدل، محمد چوپانژاده، احمد جلیل افشار.
3-
اين چهرهی معصوم حجت زمانی است. دو برادر او قبلا اعدام شدهاند و حال حکم اعدام او صادر شده است. 29 ساله است و جرمی به جز آزادانديشی... اگر در مورد او بيشتر میخواهيد بدانيد به وبلاگی که چند تا از دوستان وبلاگنويسمون تهيه کردن سر بزنيد ما راستی برای امضای توماری که قصد دارد از طريق سازمانهای بينالمللی جلوی اين اعدام را بگيرد دليل بيشتری لازم است؟
4- هزار حرف ناگفته چهل تا دليل آورده که چرا در انتخابات رياست جمهوری شرکت نمیکنه! به علی عزيز خسته نباشيد میگم که خيال همهمون رو راحت کرد که ديگه دنبال دليل نگرديم!
علی عزيز يه خبر هم نوشته که خيلی متاسفم کرد. پدر هستی عزيز فوت کرده و دليل غيبت طولانی هستی نازنين در اين روزهای گذشته همين مسئله بوده. متاسفانه وبلاگ هستی عزيز فيلتر بود و نتونستم بهش سر بزنم و تسليت بگم.
5- لرد عزيز وبلاگستان زير پل ميرداماد تصميم عاقلانهیی گرفته که منجر به کار احمقانهیی شده!(البته دور از جونش) توضيح اضافه هم ممنوع!
6- مونس عزيز از رسم جالبی نوشته:" فلسفه جشن اين بوده که حدودا تا ۱۸۰ سال پيش، ساعت کاری صنفهای مختلف از طلوع تا غروب آفتاب بوده. بعد ديدن اين طوری کلاه داره سرشون ميره، اومدن گفتن از سومين دوشنبه ماه آوريل به بعد فقط تا وقتی که ساعت کليساها ۶ بار زنگ بزنه کار ميکنن و به همين دليله که اسم اين روز را گذاشتن Sechseläuten به معنی شش زنگ." برای اين که مشمول حق کپرايت نشم بقيهشو نمیچاپم خودتون بريد بچاپيد!
7- تنور انتخابات را گروهی میخواهند گرم کنند و گروه ديگری مشغول سرد کردن اون هستند حالا با يخ و آب و باد گرفته يا بیادبی میشه با ادرار کردن در تنور. دوست عزيزی که در نظرخواهی مطلب قبلی نوشته بود:"بهم کمک کنين تا بتونم پا بگيرم" وبلاگی درست کرده به نام "پناه نسل بیپناه" که داره اونجا کارای بد بد میکنه تو تنور انتخابات!
8- "از آنجايی که بمناسبت ختنه سوران بچه پادشاه مغرب تعداد زيادی زندانی مورد عفو رهبری قرار گرفتند و از زندان آزاد شده اند(منبع خبر) پيشنهاد ميشود هر چه زودتر تعدادی از ذوب شدگان در ولايت را دراز کرده مجددا و از بيخ ختنه کنند شايد زندان ها يه خورده خلوت شوند." اينو ملاحسنی از کانادا میگه! برای اين که از منبع خبر باخبر بشين سری به ملا بزنيد نه در کانادا که همين بغل.
9- رضا ناظم آخرين منيمالش رو از يه جای کش رفته!
برا جفتي كه قراره صداشو بشنوه
پرنده آواز ميخونه
برا دفاع از خونه ای كه داره
پرنده آواز میخونه
برا تفنگ يه شكارچی ام
پرنده آواز میخونه
برای اين که بدونيد از کجا خب بريد سری به ناظم عزيز بزنيد و از ساير منيمالهاش هم لذت ببريد! و تازه متوجه میشيد از جایی کش نرفته و مال خود خودشه! ضمنا سری هم به ميانبرهای سی ثانيهاش بزنيد که پشيمون نمیشيد.
10- و حرف اول و آخر اين که به پنلاگ سر بزنيد و عضوش بشيد! پنلاگ خانهی تمام کسانی است که به آزادی بيان عشق میورزند. اونجا دور هم جمع هستيم تا از آزادی بيانمون دفاع کنيم. تنهامون نذاريد!
April 20, 2005 01:20 AM
|
Comments (32)
|
TrackBack (0)
پنجشنبه، 13 اسفندماه 1383 | March 03, 2005
●
مادران در زنجير
در آستانهی 8 مارس بايد خبر دستگيری نجمه اميدپرور نويسندهی وبلاگ طلوع آزادی را بشنويم. نجمه اکنون با فرزندی که در بطن خود دارد به همراه همسرش محمدرضا نسبعبداللهی نويسندهی وبلاگ "وبنگار" بازداشت شده است.
استرس و فشاری که روی نجمه است بیشک تاثيرات مخبری بر فرزندش برجای خواهد گذاشت و اين ديگر تنها جنايت بر عليهی "آزادی بيان" نيست که مستقيما نشان از کودک آزاری دارد.
8 مارس امسال را به روز جهانی مبارزه برای آزادی مادران زندانی تبديل کنيم. مادرانی که فرزندان خود را در زندان به دنيا میآورند و در زندان بزرگ میکنند.
انسان موجودی اجتماعی است و کل نظام اجتماعی نسبت به سرنوشت جنينها و نوزادان و کودکان مسئول است. برخورداری از دوران برداری بدون استرس حق طبيعی و جهانشمول مادران و کودکان در بطنشان است.
بر اين حق پافشاری کنيم و آزادی نجمه اميدپرور را، علاوه بر اين که اصولا جرمی مرتکب نشده است به خاطر جنين در بطناش هم که شده، مطالبه کنيم.
March 3, 2005 10:31 PM
|
Comments (47)
|
TrackBack (1)
پنجشنبه، 29 بهمنماه 1383 | February 17, 2005
●
دم و بازدم خانم الياتی
وبلاگستان دنيای جالبی شده است. اگر هزار تيکه شوی و هر تيکهات هزار جا سرک بکشد باز وقت کم میآوری؛ بهخصوص اگر سليقهی رنگووارنگ داشته باشی و بخواهی از شعر و ادبيات و سياست و فيزيک و رياضی... چيز دندانگير جديدی بيابی...
همهی اينها را گفتم تا بگم دیشب در کليک از اين لينک به اون لينک از وبلاگ mitraelyati سر درآوردم که توسط خانم ميترا الياتی نوشته میشود. خانم الياتي را میشناسيد نويسندهی توانا و انسان دوستداشتنی است که قبلا هم از او در اين وبلاگ نوشته بودم. ا (قسمتی از مادمازل کتی و اينجا دومين دورهی جايزهی هوشنگ گلشيریامشب) اما نمیدانستم ايشان وبلاگ دارند به همين دليل از ديدن وبلاگ ايشان ذوق زده شدم و گفتم خوبه به شما که به داستان و سبک ايشان علاقهمند هستيد بگم تا سری به وبلاگشان بزنيد.
قسمتی از آخرين داستان ايشان را که در وبلاگشان نوشتهاند نقل میکنم برای برانگيختن اشتهای دوستان:
دم و باز دم
براي رضا تقوي
خواهر زاده ام ميلا د ‘كه دانشجوي سال اول رشته ي باغباني است ‘ در شعرهايش هنوز هم محض احتياط ‘ گل سوسن را " شما" خطاب مي كند !
مثل هميشه از گرد راه نرسيده ‘مي پرسد: داستان تازه چه خبر ? چيز تازه اي نوشتين؟
از كجا بداند ‘ و چرا بداند و چه فايده كه بداند وقتي شبها جنازه ام از سر كار به خانه بر مي گردد ‘ با وعده ي امشب را بخواب و از فردا شب بكوب بنويس است ‘كه خودم را مي كشانم به رختخواب ؟
دو فنجان چاي مي ريزم و با ظرف ميوه مي گذارم روي ميز‘ صندلي را عقب مي كشم و مي نشينم رو به رويش . از چند ماه پيش به اين طرف ‘ حسابي استخوان تركانده . بلند و تو پر و باريك . معلو م است آب و هواي رشت به او ساخته. با دل سير نگاهش مي كنم . موهاي مرتب و كوتاه ‘ خوش قيافه ترش كرده . مي گويد در سايت ادبي " گيلماخ " مسئوول كار گاه داستان شده . مي گويد سايت اش حسابي گل كرده و چه و چه... مي گذارم هر چه دل تنگش مي خواهد بگويد ‘ بگويد . و مي گويد كه شعر گفتن را رها كرد ه و سفت و سخت چسبيده به داستان !
وعاقبت مي رود سر اصل مطلب.
- يه داستان تازه نوشتم . حوصله ي شنيد نش رو دارين؟
به او نمي گويم كه تازگيها توي مود شنيدن و خواندن و نوشتن نيستم .
به اوهرگز " نه " نخواهم گفت . در هيچ شرايطي . هيچ وقت.
February 17, 2005 04:30 PM
|
Comments (27)
|
TrackBack (0)
دوشنبه، 26 بهمنماه 1383 | February 14, 2005
●
ما وبلاگنويسان مدافع آزادی بيان هستيم!
زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نيست
در حق ما هر چه گويد جای هيچ اکراه نيست.
تا چه بازی رخ نمايد بيدقی خواهيم راند؛
عرصهی شطرنج رندان را مجال شاه نيست. حافظ
اين که در فضای ديکتاتورزدهی ايران بتوان در روزنامههای دارای رانت، دروغ گفت و تحريف کرد و اتهام زد و از هر برخوردی مصون ماند ظاهرا موجب شده است افرادی مانند حسين درخشان تصور کنند میتوانند وبلاگستان را کيسهی خود بشمارد و در فضای باز اينترنت و در روز روشن و جلوی چشم همگان دروغ بگويند و تحريف کنند و افترا بزنند و از داوری مصون بمانند.
ايشان می نويسند:"حالا ببینید در حالی که در زمان دستگیری بابک غفوریآذر و امید معماریان و بقیه هیچ عکسالعملی نشان ندادند، برای یکی از فک و فامیلهایشان..." اين ادعا دروغ است. پنلاگ در تاريخ 24 دیماه 83 پس از پايان انتخابات شورای دبيران و ساير ارکاناش رسما تشکيل شده است به همين دليل در زمان دستگيری اشخاصی که ايشان به آن اشاره میکنند موجوديت رسمی نداشته است که واکنش نشان دهد اما در اولين بيانيهی رسمی خود که خطاب به کوفی عنان است و در اول بهمن ماه در پنلاگ منتشر شده است. آمده است:" اکنون که کارشان با کتاب و روزنامه تمام شده به سراغ اینترنت آمده اند. جوانان ایران تشنه ی آگاهی و اندیشه های نو هستند. اینترنت تنها روزنی است که جوانان از راه آن نقبی به جهان بیرون می زنند. حکومت اسلامی در تدارک بستن این روزنه است. آنها اینترنت را سانسور و فیلتر می کنند. کاربران اینترنتی، وب لاگ نویسان و روزنامه نگارانی – که آثارشان در اینترنت منتشر می شود – را دستگیر و زندانی می کنند. وب لاگ نویسان و روزنامه نگاران بر خلاف ماده ی پنجم بیانیه حقوق بشر که : « هیچ کس نباید شکنجه شود یا تحت مجازات یا رفتاری ستم گرانه ، ضد انسانی یا تحقیر آمیز قرار گیرد» ، شکنجه می شوند و به زور از آنها اقرارهای ساختگی می گیرند و آنها را در رسانه های همگانی تحقیر می نمایند. خانواده هایشان را مورد آزار قرار داده و آنها را مجبور به پرداخت وثیقه های سنگین مالی می کنند. آقای ابطحی معاون سابق رئیس جمهور به تمامی موارد گفته شده و نقض حقوق بشر توسط قوه ی قضائیه حکومت اسلامی اعتراف کرده است."
بيانيهی دوم پنلاگ که در مورد "آرش سيگارچی" است با اين عبارت آغاز میشود:"هنوز رسوایی شکنجهی وبلاگنويسان و اعترافگرفتن از آنها در جريان است که روزنامهنگار و وبلاگنويس ديگری دستگير شد." هم "آرش سيگارچی" چنان که آقای درخشان ادعا میکند پسرخالهی ما نيست و هم مجددا صرحتا در آغاز بيانيه به موضوع پروندهی وبلاگنويسان اشاره شده است. در ضمن قبل از تشکيل رسمی پنلاگ در زمان دستگيری اميد معماريان و ساير وبلاگنويسان در 30 شهريور بيانيهیی با امضای "جمعی از اعضای کانون وبلاگنويسان ايران (در حال تاسيس)" در وبلاگ اعضای پنلاگ منتشر شد که به اين دستگيریها اعتراض شده است و در آن آمده است:"به اين دستگيریها جدا از نوع "انديشه" يا "بيان" دستگيرشدهگان اعتراض داريم و از تمام مجامع مدافع "آزادی بيان" میخواهيم با فشار آوردن به حکومت ايران آزادی فوری و بدون قيد و شرط دستگير شدهگان را فراهم آوردند.
بیشک رئيس جمهور ايران نسبت به اين دستگيریها مسئول است و نمیتواند از مسئوليت خود شانه خالی کند. مردم ايران حق خود میدانند او را به عنوان بالاترين مقام اجرایی کشور مسئول اين دستگيریها بدانند"
ما خودبزرگبين نيستيم که بگوييم اين بيانيه موجب شد که خاتمی کميتهی رسيدهگی به وضع بازداشت شدهگان اينترنتی را تشکيل دهد اما آيا اين نشان از موضوعگيری درست ما ندارد؟ در همان بيانيه نوشتيم که:" آزادی انديشه و بيان جزو بديهیترين و جهانشمولترين آزادیهای فردی و جمعی است که با خود عهد میبنديم هرگز برسر آن با هيچ حکومت و دولتی معامله نکنيم." و در همان زمان در وبلاگام در مطلبی تحت عنوان "آزادی بيان برای همه" نوشتم:" اما جدا از اين که بازداشت شدهگان عضو حزبی از درون نظام باشند يا نباشند و جدا از اين که با چه هدفی دستگير شده اند و اکنون در چه موقعيتی قرار دارند همهی ما با هر گرايش سياسی و فکری وظيفه داريم که برای آزادیشان تلاش کنيم."
چيزی که مسلم است اين است که حسين درخشان از همهی اينها اطلاع دارد و اتفاقا وقتی به ما در مورد دفاع از حق مشروع عليرضا طاهرپور برای پناهندهگی اتهام دفاع جانبدارانه میزند تنها به اين دليل است که از نظر او ما فقط بايد از پسرخالههای آقای درخشان دفاع کنيم. اگر به دستگيری مجتبا سميعینژاد که وبلاگنويس است و 88 روز در بازداشت بوده است و دوباره دستگير شده است و چون کسی دنبال پروندهاش را نمیگيرد و تنها ما از او دفاع میکنيم جناب آقای درخشان به ما مشکوک میشوند و مینويسند:"شما جای من باشید به دفاع بیش از معمولشان از مجتبیسمیعینژاد که هنوز هیچکس نمیداند کیست و چرا دستگیر شده شک نمیکنید؟"
در متن کوتاه ايشان ما گروهی قلابی، شاگرد سعيد امامی، ابزاری سیاسی به نفع گروههای کمونیستی ساکن اروپا (دست شما درد نکند آقای درخشان خوب پروندهی ما را حجيم میکنيد فردا بايد جلوی ميز قاضی از اين که گروه درست کردهايم به نفع گروههای کمونيستی دفاع کنيم! آيا خودت میدانی که چه میکنی؟ و اين حرفات ممکن است جان انسانهایی را بگيرد؟)... خوانده شدهايم در حالی که پنلاگ نهادی دموکراتيک است. آيا وبلاگنويسی میتواند ادعا کند که میخواسته عضو پنلاگ شود و پذيرفته نشده است؟ آيا کسی میتواند ادعا کند که انتخابات پنلاگ جانبدارانه بوده است؟
سخن آخر
دوستان عزيز افرادی که نان فضای ديکتاتوری را میخورند و کاری جز تفرقهاندازی و افترازنی و دروغپردازی ندارند برای آيندهی کشورمان سم مهلکی هستند. ما نياز به دنيای آزادی داريم که به دور از افترا و تهمت باشد. دنيای که آزادی بيان برای همه وجود داشته باشد. اجازه ندهيم فضای خشونتبار تفرقهانگيز گسترش پيدا کند. بيايد با درخشانها يا مخالفين درخشانها هر کس که خواست دروغ بگويد و افترا بزند برخورد کنيم. ما در کشوری دموکراتيک زندهگی نمیکنيم که بتوانيم آقای درخشان را به دادگاه بکشانيم و بخواهيم ادعاهایاش را اثبات کند. ما ديکتاتورزدهايم و بايد هميشه شاهد اين باشيم که در روزنامهی کيهان و ايکس و ايگرگ و در وبلاگهای مانند سردبير:خودم به ما افترا بزنند و ما هيچ نتوانيم بگويم. ما فقط خودمان را داريم. حسين درخشان يا بايد درستی حرفها و افتراهایاش را اثبات کند يا معذرتخواهی کند وگرنه ما چه موافقاش باشيم چه مخالفاش بايد با او برخورد کنيم. و من انتظار دارم موافقاناش در مخالفت با او پيش دستی کنند.
کانون وبلاگنويسان ايران کانونی برای تمام وبلاگنويسانی است که به آزادی بيان اعتقاد دارند. به دوستان علاقهمند توصيه میکنم منشور و اساسنامهی پنلاگ را مطالعه کنند و اگر منشور را قبول دارند به پنلاگ بپيوندند و ببينند آيا ادعاهای آقای درخشان درست است يا نه؟ طبق مادهی 25 اساسنامه که در بارهی بركناری دبيران پنلاگ است کافی است 30 نفر بخواهند که شورای دبيران برکنار شود تا اين امر اتفاق بيفتد اگر 30 نفر هست که تصور میکند حرف حسين درخشان درست است و پنلاگ گروهی قلابی است و برای دفاع از پسرخالههایاش تشکيل شده است. همين امروز اقدام به عضويت در پنلاگ کنند و بلافاصله عزل شورای دبيران را بخواهند تا معلوم شود ادعای حسين درخشان درست است يا نه. برای عضويت در پنلاگ هيچ شرط خاصی به جز قبول داشتن منشور و پایبندی به آن وجود ندارد شما میتوانيد در فصل دوم اساسنامه مشروحا شرايط عضويت را بخوانيد.
خوش بودگر محک تجربه آيد به ميان
تا سيه روی شود هر که در او غش باشد. حافظ
-------------------
پینوشت: وبلاگ سردبير:خودم را با استفاده از فيلترشکن خسنآقای عزيز توانستم بخوانم که به اين وسيله از ايشان تشکر میکنم.
February 14, 2005 03:55 PM
|
Comments (88)
|
TrackBack (0)
جمعه، 15 آبانماه 1383 | November 05, 2004
●
شبح هاله
مهمان: اين گلدون به سليقهی کی تزيين شده؟
شبح بانو: معلومه پرسيدن نداره من!
مهمان: قاب عکس را کی گذاشته کنار گلدون؟
شبح: (با تواضع) اون کار من بوده!
مهمان: شبح جان قبول کن که شبح بانو خيلی از تو خوش سليقهتره!
شبح: