سه شنبه، 2 مردادماه 1386 | July 24, 2007

سالی دیگر بی احمد شاملو

ورق به ورق این دفتر خالی ورق خورد و امروز هفت سال شد که بی تو گذشت. وقتی رفتی فکر می‌کرد هفت روز هم دوام نیاورم اما روزگار گذشت و روزهایی بدتر از شب قطبی برما گذشت بی‌تو، بی‌عشق، بی مبارزه برای به‌تر زیستن... این آسمان فیروزه‌یی بی‌تو خورشیدی فروزان کم دارد و این باز کم است برای دنیای بدون تو، بدون عشق بدون مبارزه برای دنیایی بهتر، دنیایی انسانی...
شاملو نیست اما مبارزه برای دنیای انسانی برقرار است پس زنده باد مبارزه برای آزادی برای برابری برای دنیایی انسانی و امروز حکم اعدام دو روزنامه‌نگار صادر شده است این سرزمین زندان و گورستان آزادی‌خواهان است اما نباید بگذاریم چنین بماند.
عدنان حسن پور و عبدالواحد (هيوا) بوتيمار دو روزنامه‌نگار کرد به اعدام محکوم شده‌اند و جرم‌شان نوشتن است و بس. خبرنگاران بدون مرز طی بیانیه‌یی نسبت به این حکم اعتراض کرده‌اند امیدوارم در امروز که به نام شاملو ضرب شده است برای آزادی این روزنامه‌نگاران زیر تیغ تلاش کنیم.
در این سرزمین که مزد گور کن از آزادی آدمی افزون باشد زیستن تنها وقتی معنا دارد که برای مبارزه با مرگ باشد پس زنده باشید و جلوی مرگ آزادی‌خواهان را بگیرید تا انسانیت زنده بماند.

  |

دوشنبه، 13 فروردینماه 1386 | April 02, 2007

نحس‌ترین سیزده‌ی قرن!

سفاهت من چنگیزیان را آواز داد
نو را و همه‌گان را گردن زدند.
یوغ ورزا بر گردن‌مان نهادند.
گاوآهن بر ما بستند
برگرده‌مان نشستند
و گورستانی چندان بی‌مرز شیار کردند
که بازمانده‌گان را
هنوز از چشم
خونابه روان است.
(احمد شاملو، مدایح بی‌صله)
ماجرای چنگیز را حتما همه‌ی شما شنیده‌اید. وقتی چنگیز با ایران آن روزگار هم‌مرز شد. هیئتی از بازرگانان مسلمان را برای ایجاد پیوند دوستی و مودت به‌سوی خوارزم روان داشت. حاکمی مرزنشین به طمع هدایای ارسالی اعضای هیئت را قتل عام کرد و این موجب جنگی خونین شد که سرانجام به اشغال ایران توسط مغول‌ها انجامید. امروز که خبر مرگ ناگهانی جیمز رابین یکی از ملون‌ها‌ی انگلیسی را خواندم مو بر تنم سیخ شد. موضوع خیلی جدی است و جای نگرانی دارد. هرچند مقامات ایرانی اعلام کرده‌اند که رابین سکته‌ی قلبی کرده است اما شواهد نشان می‌دهد مرگ او مشکوک است. مقامات ایرانی حاضر به تحویل جنازه‌ی او نیستند و می‌گویند جیمز در این چند روز مسلمان شده است و فیلم مسلمان شدن و تشهد گفتن او را دارند مرتب از تلویزیون پخش می‌کنند و از صلیب سرخ بین‌الملل هم خواسته‌اند که فقط عضو ختنه شده‌ی او را بررسی کنند و گواهی بدهند که او مسلمان شده است و به این بهانه می‌گویند باید در ایران و طبق مراسم اسلامی به خاک سپرده شود و اجازه‌ی کالبدشکافی صادر نمی‌کنند.
موضوع حمله‌ی انگلیس و آمریکا بسیار جدی است و آقای احمدی‌نژاد هم گفته است تا هفته‌ی آینده خبر مهمی از کشفیات دختر شانزده‌ساله‌یی که با کمک برادرش در خانه به انرژی هسته‌یی دست پیدا کرده است منتشر می‌کنند. ادعای دولت ایران این است که به بمب اتمی بسیار قوی‌تر از بمب‌های موجود دست پیدا کرده‌اند و ریاضی‌دانی به نام دینبلی هم کشف کرده است که E=mc^2 نادرست است و در این بمب هسته‌یی اختراع شده توسط ایران E=MC^20 است و این یعنی هر بمب هسته‌یی اسلامی میلیاردها برابر بمب هسته‌یی مسیحی قدرت دارد و یکی از آن‌ها کافی است کل قاره‌ی آمریکا را به زیر آب ببرد. با شنیدن این خبر من دیگر نگران جان خودمان در ایران نیستم اما شدیدن نگران جان مردم آمریکا و دوستانمان در آمریکا هستم و از همه‌ی بچه‌ها خواهش می‌کنم هر چه زودتر به ایران بیایند تا از امنیت برخوردار شوند.
شرمنده کمی آشفته و پراکنده شد از شدت ناراحتی و بیم حمله‌ی نظامی و نابودی جهان دارم آشفته حرف می‌زنم به سایت‌های خبری بروید الان برنامه‌های بی‌بی‌سی و سی‌ان‌ان و اکثر خبرگزاری‌ها برنامه‌ی عادب خود را قطع کرده‌اند و دارند این خبر هول‌ناک را پخش می‌کنند.
چند لینک
تجاوز دو هواپيماي امريكايي به حريم هوايي ايران
رسانه های ایتالیا؛ ایران در «تله» احمدی نژاد

  |

پنجشنبه، 2 فروردینماه 1386 | March 22, 2007

آهای آهای یکی بیاد یه شعر تازه تر بگه

اینقدر این روزگار کهنه را به بهانه گردش مکانیکی سیاره‌یی به گرد ستاره‌یی روز نو خوانده‌ایم و هلهله کشیده‌ام که باورمان شده است روزگارمان نو می‌شود! نمی‌دانم این چه طلسم شومی است که ما را فراگرفته است. جنبش دانش‌جویی منزوی و منحرف شد و از آن آتش فروزان جز خردک شرری باقی نماند. جنبش کارگران شرکت واحد در اوج خفه شد. جنبش زنان به جنبش چند زن تبدیل شد و اکنون ما مانده‌ایم و جنبش معلمان که معلوم نیست چه سرنوشتی داشته باشد. رفقایی هم که روزی امیدی به آن‌ها بسته بودم مشغول خاله‌بازی انشعاب هستند و از آن امید فقط این برای من ماند که عزیزترین کس زنده‌گی‌ام را ربودند!
بگذریم عید است و بهار است باید با سیلی صورت سرخ کنیم. چند روز پیش به دوستی می‌گفتم: «باید خوش‌بین باشیم» و او گفت: «اما واقع‌بین بودن بهتر است» و من گفتم: «می‌گوییم باید خوش‌بین باشیم واقع‌بینی که همان بدبینی است!» و هر دو خندیدم و این خنده چقدر تلخ بود.
به هر روی روزگار است فراز و نشیب دارد و پستی و بلندی در پست‌ترین روزگاران نباید فراموش کرد که فرازی در راه است که خرابی چون به نهایت رسد آبادی در پی دارد که هیچ روندی تا بی‌نهایت ادامه پیدا نمی‌کند. بی‌شک این سیاهی مانده‌گار نیست و رو به کوتهی دارد و آن روز است که می‌توانیم طلیعه روزگار نو را به هم تبریک بگوییم.
عجالتان به امید آن روز این روز مبارک باد.

  |

چهارشنبه، 23 اسفندماه 1385 | March 14, 2007

شب آخرین چهارشنبه‌ی هشتادوپنج

انگار نه انگار که امروز آخرین چهارشنبه‌ی سال است و این یعنی حداکثر یک هفته‌ی دیگر سال تمام می‌شود. سالی که در امیدی واهی شروع شد و آخرین ماه‌های‌اش با یاس منطقی پایان یافت و آخرین روزهای‌اش رنگ و بوی امیدی معقول را می‌دهد امیدی آکنده از ترس و تردید و شوق و اشتیاق...
دی‌روز عصر شروع شد روی کاناپه‌یی که تهران چون سینه‌رامایی در پس‌زمینه بود و خورشید سلانه سلانه در سراشیبی غروب می‌سُرید و صدای موسیقی نمی‌توانست بر انفجارهای پی‌درپی غلبه کند. انگار وسط میدان جنگ نشسته باشی بی‌هراس از این که هر لحظه نیروی‌های اشغال‌گر خانه‌ات را اشغال کنند و تو نتوانی اولین و آخرین بوسه‌یی که در تب و تاب‌اش می‌سوزی را تجربه کنی. باری برای من شب چهارشنبه‌سوری این‌گونه آغاز شد روی کاناپه‌یی که تهران چون سینه‌رامایی در پس‌زمینه بود...

 

سه شنبه، 15 اسفندماه 1385 | March 06, 2007

زنان در زنجیر

حتما از دستگیری‌ ۳۳ تن از زنان فعال جنبش زنان باخبر شده‌اید. طبق آخرین اخبر دستگیرشده‌گان ئست به اعتصاب غذا زده‌اند.
در میان دستگیر شده‌گان چند وب‌لاگ‌نویس فعال از جمله پرستوی عزیز هم حضور دارد. پن‌لاگ در خصوص ۸ مارس و دستگیری‌های اخیر بیانیه‌یی صادر کرده است که عینا در اینجا نقل می‌کنم.
به امید آزادی زنان در سراسر جهان به‌خصوص در ایران سراسر زنجیر.

بیانیه کانون وبلاگ نویسان ایران-پن‌لاگ به‌مناسبت ۸ مارس روز جهانی زن

۸ مارس روز جهانی جنبش زنان است؛ جنبشی که در راه آزادی بیان و برقراری حقوق انسانی زنان مبارزه کرد، قربانی داد و توانست نام خود را در تاریخ جهان ثبت کند!
کانون وبلاگ نویسان ایران- پن‌لاگ این روزرا گرامی می‌دارد و از جنبش‌ آزادی‌خواه و برابری طلب ‌زنان جهان و به ویژه زنان ایران پشتیبانی می‌کند.
كانون وبلاگ نویسان ایران درآستانه‌ی این روز بزرگ توجه انجمن‌ها و نهادهای جهانی مدافع حقوق بشر را به پایمال شدن مداوم و برنامه‌ریزی شده‌ی حقوق زنان در ایران جلب می کند و خواستار نابودی هرگونه خشونت دولتی و غیردولتی علیه زنان در قوانین زن ستیز در ایران است.

دستگیری ده‌ها تن از کوشندگان جنبش زنان و از جمله وبلاگ نویسانی چون پرستو دوکوهکی و آسیه امینی در تجمعی مسالمت‌آمیز اعتراضی در برابر دادگاه انقلاب، نمونه‌ی آشکار ستیز با برابری حقوق زنان و مردان و وجود اراده‌ی سرکوب فعالیت و مبارزه برای رفع قوانین تبعیض‌آمیز زنان در ایران است. این گردهمایی که همزمان با دادگاه گروهی ازکوشندگان حقوق زنان و در واکنش به شدت‌گیری فشارهای امنیتی و احضارهای متعدد زنان برپا شده بود، مورد حمله‌ی نیروهای سرکوب‌گر حکومتی قرار گرفت و بازداشت نزدیک به سی و سه تن از زنان را درپی داشت.
درعرصه‌ی جهانی نیزکشته شدن يكی از وزرای زن استان پنجاب پاكستان به دليل نداشتن پوشش اسلامی توسط افراد مسلح و تجاوز به زنان زندانی بخصوص در زندان‌های عراق توسط نیروهای دولتی نمونه‌‌ها‌ی دیگری از عدم آزادی زنان در بخش‌های گسترده‌ای از جهان متمدن امروز است.
کانون وبلاگ نویسان ایران–پن‌لاگ ۸ مارس روز جهانی زن را به همه زنان و کوشندگان این جنبش شادباش می گوید و با محکوم کردن هرگونه تبعیض جنسی و نابرابری حقوق زنان با مردان خواهان آزادی بی‌درنگ زنانی است که تنها گناه‌شان مبارزه درراه حقوق زنان است.

كانون وبلاگ نویسان ایران – پن‌لاگ

پیوندها
×هشت مارس, 17 اسفند 85 از ساعت 2 تا 3 بعد از ظهر در مقابل در اصلی مجلس برگزار خواهد.
×اعلام نگراني کميسارياي عالي حقوق بشر درباره دستگيري فعالين زن ايران
×اعلاميه عمومي عفو بين‌الملل درباره دستگيري زنان
ما همه نگرانیم... لیست خبردهندگان وبلاگستان : اتحاد مجازی (آذرستان)
بيانيه پاياني جشن "زنان ميدان": رود را نمي توان در بند کرد

  |

یکشنبه، 6 اسفندماه 1385 | February 25, 2007

در انتظار تصویر تو

alirezaespahbod.jpg
تصاویر از وب‌لاگ سهیل آصفی گرفته شده است.
این جا کسی آرمیده است که زیست بی آن که شک کند
که سپیده‌دمان برای هر زنده‌یی زیبا است
هنگامی که می‌مرد پنداشت به جهان می‌آید
چرا که آفتاب از نو می‌دمید.

خسته زیستم از برای خود و از بهر دیگران
لیکن همه گاه بر آن سر بودم که فرو افکنم از شانه‌های خود
و از شانه‌های مسکین‌ترین برادرانم
این بار مشترک را که به جانب گورمان می‌راند.

به نام امید خویش به جنگ با ظلمات نام نوشتم.
پل‌الوار، احمد شاملو
یکی یکی به قتل رسیدند. با گلوله با تناب، با تصادف راننده‌گی، با تبعید با حبس‌های طولانی و با انزوا و این آخری کاری‌ترین سلاح‌شان است. انزوا:
زخمی به او بزن از انزوا کشنده‌تر.
علی‌رضا اسپهبد به قتل رسید سال‌ها پیش به‌قتل رسید از همان هنگام که کتاب جمعه و مفید و آدینه به قتل رسیدند از همان هنگام که دیگر نمی‌توانست حتا برای فروش آثارش را عرضه کند از همان هنگام که به انزوا کشیده شده و چون ماهی بر شن‌زار از مردمی که دوستشان می‌داشت و برای آن‌ها نقش بر بوم می‌نهاد گرفته شد.

شاملو که به قتل رسید پنداری همه را یک‌جا کشتند. پس از شاملو علی‌رضا دیگر علیرضا نشد که نشد. و اکنون در سردخانه‌ی بیمارستان ایران‌مهر آرام گرفته است. قلبی که عمری با عشق به آزادی تپید اکنون دیگر نمی‌تپد. راحت شد از رنج زیستن در سرزمینی که مزد گور کن از آزادی آدمی افزون‌تر ست. رها شد از رنج زیستن در جهانی نابرابر و در بند. از جهانی که در غیاب خورشید و ماه و ستاره‌گان قهرمانان‌اش کرم‌های شب‌تاب‌اند با شعاع روشنی بخش یک وجب و حاکمان‌اش دیوهای بدهیبت و کودنی هستند که بر ما می‌باورانند که حماقت و جهل فضیلتی ازلی و ابدی است.
فردا ساعت هشت صبح بار دیگر پشت در بیمارستان ایران‌مهر می‌رویم تا یاری را برشانه بگیریم و به خاک‌اش بسپاریم. خاکی که از آسمان با ما مهربان‌تر بود. روزی گنج‌های‌مان را به خاک می‌سپردیم تا خاک و دیاران را دل‌پذیر و آز انگیز کنیم اما اکنون گنج‌های‌مان را در این خرابه‌ی جغد زده به خاک می‌سپاریم. خاکی که برای‌مان خانه نشد برای‌مان گندم‌زار هم نشد اما بهتر از همیشه پناه‌گاهی شد برای جسم‌های فرسوده و آسمان گزیده‌مان.
مرگ در پنجاه و پنج ساله‌گی برای آن چشم تیز و دست توانا عادلانه نیست اما در سرزمینی که زنده‌گی نکبت‌بار و مبتذل شده است مرگ به‌ترین هدیه است. آنان که به طاعون آری نمی‌گویند همان به که مرگ را چون معشوقی در آغوش بکشند و این عجوزه‌ی هزار داماد را به اهل‌اش بسپارند.
علی‌رضای عزیز! از مرگ‌ات متاسف نیستم، تاسف می‌خورم برای این علف‌های بیابانی که می‌رویند ... تاسف می‌خورم برای خودم برای خودمان که چون جزایری پراکنده اسیر دیو توفان شده‌ایم و در ضربه‌ی امواج مستهلک می‌شویم و ذره ذره می‌رویم چنان که پنداری هرگز نبوده‌ایم بامداد اسپهبد نازنین! برای تو تاسف نمی‌خورم که پدر را به خاک می‌سپاری، برای نسلی تاسف می‌خورم که علیرضا اسپهبد درمیان‌شان زنده‌گی کرد اما او را در کتاب‌های تاریخی خواهند یافت...

  |

چهارشنبه، 25 بهمنماه 1385 | February 14, 2007

روز والنتاین

valentinday.jpg
رویترز- 6124 زوج در فیلی پین به استقبال روز والنتاین می روند
1385-11-25(شهرزادنیوز)

چنان قحط سالی شد اندر دمشق
که یاران فراموش کردند عشق!

امروز هم بهانه‌یی برای عاشقی... خوش‌‌به‌حال اونایی که کادو گرفتن و خوش‌تر‌به‌حال‌ اونایی که کادو دادن!

پی‌نوشت:
البته ناگفته نمونه که والنتاین برای ما تهران نشینان بی‌والن! فقط ترافیک سرسام‌اور بود و بس! ترافیک تهران دی‌شب وحشت‌ناک بود. هر چند ساعت‌ها توی ترافیک قفل شده گرفتار شدم اما باز توی دل‌ام خوش‌حال بودم که گروهی زیادی از مردم این روز را که نه مذهبی است و نه ایرانی جشن می‌گیرن! یعنی ماهیت موضوع که عشقه براشون مهمه! البته ناگفته‌تر نمونه که به هر حال هر چیزی به اینجا که می‌رسه یه چیز دیگه می‌شه!

  |

جمعه، 17 آذرماه 1385 | December 08, 2006

جنایات و مکافات

آذر در دانشگاه تهران، گزارش لحظه به لحظه از تجمع 15 آذر در دانشگاه تهران

دیکتاتورها به سوی مردم آتش می‌گشایند و منتقدین خود را به قتل می‌رسانند. خون قربانیان نتنها دامن خودشان را می‌گیرد بلکه دامن به‌زیرکشنده‌گانشان را نیز خواهد گرفت. شاه سه دانشجو را پاس نیکسون قربانی کرد. شاه و حکومت‌اش رفتند اما جانشینان دیکتاتورش هم نتوانستند از خون ریخته شده جان به‌دربرند. چنین شد که ۱۶ آذر دیگر روزی برعلیه شاه نیست روزی برعلیه دیکتاتوری ست. این‌ها نیز روزی سرانجام خواهند رفت اما تا وقتی دیکتاتوری وجود دارد. ۱۶ آذر چون مشعلی فروزان خواهد درخشید و هیج دیکتاتوری گزیری از آن ندارد. آذر که می‌شود تن‌شان می‌لرزد.
سال‌ها پیش وقتی در اوج دیکتاتوری جانشینان شاه در دانش‌گاه درس می‌خواند چند روز مانده به ۱۶ آذر روزی با جمعی از دوستان معترض به وضع غذای دانش‌کده پیش رئیس دانش‌کده رفتیم و اعتراض خود را بیان کردیم و گفتیم رد پلویی که در سلف‌سرویس دانش‌کده توزیع می‌شود فضله موش وجود دارد. رئیس گفت امکان ندارد با او به سلف رفتیم و غذا کشیدیم. در بشقاب جناب رئیس چند فضله موش خودنمایی کرد. رئیس بسیار برآشفته شد. غذای خود را نخورد، برخلاف ما که فضله‌ها را جدا کردیم و شروع به صرف غذا کردیم. رئیس که شرمنده شده بود و نمی‌دانست چه می‌گوید سر آشپز داد کشید که:"مگر نگفتم این روزها بیشتر مراقبت کنید!" منظورش از این روزها روزهای نزدیک ۱۶ آذر بود! در آن روزها هیچ اسمی از ۱۶ آذر برده نمی‌شد. اما ۱۶ آذر همیشه خواب دیکتاتورها را برآشفته می‌کرد.
دیروز دانش‌گاه تهران در تب و تاب ۱۶ آذر سوخت و فریاد دانش‌جویان آزادی‌خواه باز خواب دیکتاتورها را آشفته کرد. ۱۶ آذر در کنار ۱۸ تیر روزهایی هستند که هرگز در تاریخ مبارزات مردم ایران فراموش نخواهند شد. دیکتاتورهای آینده نبز باید بدانند این روز تا ابد تا وقتی دیکتاتوری وجود دارد چون خاری در چشم آنان فروخواهد رفت.
درود بر دانش‌جویان قهرمانی که طی بیش از نیم‌قرن اجازه ندادند خون سه آذر آزدی هدر رود و مشعل فروزانی که روشن کردنند خاموش یا حتا کور سو شود! دیکتاتورها بدانند وقتی فرمان آتش صادر می‌کنند آینده خود و شرکای آینده‌شان را مورد هدف قرار می‌دهند.

درود بر رهروان آزادی و برابری، دانشگاه راه نشان میدهد

  |

سه شنبه، 23 اسفندماه 1384 | March 14, 2006

شب آتش و آزادی

امشب شب آتش و نور و رقص و شادی است. شبی که شهر دست مردم است بی عسس و محتسب.
پليس در تمام نظام‌ها حافظ نظم موجود است و در ايران کنونی حافظ بی‌نظمی موجود! امشب شهر دست حکومت نيست اما دست چه کسی است؟
سال‌ گذشته نيز چين بود. شهر دست هيچ کس نبود. لومپنيسم چه به عنوان پاسدار نظم چه به عنوان برهم‌زننده‌ای نظم حرف اول و آخر را می‌زند.
همان‌گونه که سال گذشته نوشتم -و اميدوارم سال آينده ديگر ننويسم- حضور اپوزيسون قدرت‌مند می‌تواند در اين گونه مواقع نقش موثر خود را ايفا کند. مردم بايد نشان بدهند که برای زنده‌گی جمعی نيازی به حکومتی که خود مخل زنده‌گی است ندارند.
اکثر حوادث تلخی که در اين شب‌ها اتفاق می‌افتد به صورت برنامه‌ريزی شده توسط عوامل خود حکومت چيده می‌شود و البته باقی موارد هم توسط لومپنيسم موجود تدارک می‌شود.
به هر حال آرزو می‌کنم امشب را در شادی و رقص و پای‌کوبی به سر ببريم تا شايد کمی از تلخی اين زنده‌گی مرگانه زير سايه‌ی جنگ و اختناق کاسته شود.

  |

یکشنبه، 11 دیماه 1384 | January 01, 2006

سال 2006 را با ترانه‌يي نو آغاز کنيم!

neroda.jpg
امروز نخستين روز سال 2006 ميلادی است. من به گاه‌شماری‌ که جزو لوازم برده‌گی مدرن است اعتقادی ندارم. هر روز روزی فرخنده است اگر گامی در رهايی انسان‌ برداشته شود؛ رهايی "خود" و رهايی تمام بشريت.
به مناسبت سال نوی ميلادی از ترانه‌ی نازنين ايميلی حاوی شعری زيبا از پابلو نرودا هم‌راه با تصاويری زيبا و موسيقی سحرانگيز دريافت کردم. متاسفانه موسيقی و تصاوير را نمی‌توانم در اين‌جا قرار دهم اما ترجمه‌ی شعر نرودا (که نمی‌دانم مترجم‌اش کيست) را به هم‌راه يکی از آن تصاوير زيبا به شما دوستان نازنين که بی‌گمان دوستان ترانه‌ی بسيار عزيز هم هستيد پيش‌کش می‌کنم. با آرزوی آن که بشر در اين سال اگر گامی به جلو برنمی‌دارد حداقل اندکی از سرعت جنون‌آسای‌اش به سقوط به اعماق گراندکانيون بکاهد و لحتی تامل کند و به "آزادی و برابری" بيانديشد.

مرگ تدريجی ما آغاز خواهد شد
اگر سفر نکنيم
اگر مطالعه نکنيم
اگر به صدای زنده‌گی گوش فرا ندهيم
اگر به خودمان بها ندهيم

مرگ تدريجی ما آغاز خواهد شد
هنگامی که عزت نفس را در خود بکشيم
هنگامی که دست‌ياری ديگران را رد بکنيم

مرگ تدريجی ما آغاز خواهد شد
اگر بنده‌ی عادت‌های خويش شويم
و هر روز يک مسير را بپيماييم
اگر دچار روزمره‌گی شويم
اگر تغييری در رنگ لباس خويش ندهيم
يا با کسانی که نمی‌شناسيم سر صحبت را باز نکنيم
مرگ تدريجی ما آغاز خواهد شد
اگر احساسات خود را ابراز نکنيم
همان احساسات سرکشی که
موجب درخشش چشمان ما می‌شود
و دل را به تپش در می‌آورد
مرگ تدريجی ما آغاز خواهد شد
اگر تحولی در زنده‌گی خويش ايجاد نکنيم هنگامی که از حرفه يا عشق خود ناراضی هستيم
اگر حاشيه‌ی امنيت خود را برای آرزوی نامطمئن به خطر نياندازيم
اگر به دنبال آرزوهايمان نباشيم
اگر به خودمان اجازه ندهيم
برای يک‌بار هم که شده
از نصيحتی عاقلانه بگريزيم
بياييد زنده‌گی را امروز آغاز کنيم!
بياييد امروز خطر کنيم!
همين امروز کاری بکنيم
اجازه ندهيم که دچار مرگ تدريجی بشويم!
شاد بودن را فراموش نکنيم!

پابلو نرودا

  |

دوشنبه، 3 مردادماه 1384 | July 25, 2005

دوم مرداد 79

نمی‌خواهم سال و ماه را شماره کنم بر ما عمری گذشت بی‌نبود تو، بی‌مهربانی‌های‌ات، بی‌حضورت که هميشه آبادانی بود، هميشه آگاهی بود... هميشه عشق بود...
مرا
تو
بی سببی
نيستی.
به راستی
صلت كدام قصيده ای
اي غزل؟
ستاره باران جواب كدام سلامی
به آفتاب
از دريچه تاريك؟
كلام از نگاه تو شكل می‌بندد.
خوشا نظر بازيا كه تو آغاز می‌كنی!
...
آيدای نازنين، کانون نويسنده‌گان ايران و ارج‌گذاران جهانی انسانی و انسانی جهانی، چون سال‌های پيش بر تکه خاکی که به نام شاملو ضرب شده است گردهم می‌آيند تا از عشق و برابری و آزادی سخن بگويند و شعر آن شاعر جاودانه را زمزمه کنند و اميد به زنده‌گی در جهانی انسانی را جانی تازه دهند.
ياد باد آن که به اصلاح شما می‌شد راست
نظم هر گوهر ناسفته که حافظ را بود!

  | |

شنبه، 18 تیرماه 1384 | July 09, 2005

امروز 18 تير است.

"بگذار زنده‌گی بميرد. مرگ نبايد زنده‌گی کند." کارل مارکس
شايد در هيچ عبارت موجزتری نتوان وضعيت "زنده‌گی" ما را که در اين سال‌ها "مرگ" را زنده‌گی کرديم بهتر از آن‌چه مارکس گفته است نشان داد. "زنده‌گی" زير دستگاه با ده‌ها شلنگ و سرنگ، بی‌شادابی "زنده‌گی" واقعی، بی‌جنب و جوش، بی‌عشق، بی‌شور و دل‌داده‌گی، زنده‌گی زير سايه‌ی مرگ با مرگ و هم‌آغوش با مرگ.
"مرگ بر اين زنده‌گی" اين فرياد دانش‌جويان معترضی بود که 18 تير را به تقويم مبارزات آزادی‌خواهان جهان اضافه کردنند تا برعليه سانسور و اختناق فرياد برآورند و حق زنده‌گی شرافت‌مندانه و آزادانه‌ی‌شان را طلب کنند.
زنده باد؛ ياد و خاطره‌ی زنان و مردان از جان گذشته‌یی که به "تاعون آری نگفتن" و چون عزت ابراهيم‌نژاد دست از جان شستند تا نگذارند "مرگ زنده‌گی کند."
بر مردمی که از ترس مرگ، مرگ را زنده‌گی می‌کنند سعادتی مقدر نيست. تاريخ آزادی انسان تاريخ انسان‌های آزاده‌يی ست که از آزادی‌شان دست شستند تا آزادی سب‌کننده‌گان آزادی را سلب کنند. متبرک باد نام و خاطره‌ی‌شان!
"فرزانه‌گان علی‌رتبه، بوروکرات‌های مصلحت‌انديش که در خلوت و ناعادلانه درباره‌ی خود به همان ترتيبی فکر می‌کنند که پريکلس آشکارا و به حق به خود می‌باليد: "من مردی هستم که هم نيازهای دولت و هم هنر رشد دادن آن‌ها را می‌دانم" – اين صاحبان آباواجدای هوش سياسی شانه‌های خود را بالا می‌اندازند و با آداب‌دانی غيبی خاطرنشان می‌کنند که مدافعان آزادی تلاش‌های بيهوده‌ای می‌کنند زيرا يک سانسور ملايم بهتر از آزادی خشن مطبوعات است. ما به آنان با واژه‌های اسپرتياس و بوليس اسپارتی خطاب به والی ايران، هيدارنس پاسخ می‌دهيم:
"هيدارنس، تو در پندی که به ما می‌دهی، هر دو جنبه‌اش را به‌يکسان ارزيابی نمی‌کنی، زيرا آن جنبه‌ای که پند می‌دهی، آزاموده‌ای، اما جنبه‌ی ديگرش را به بوته‌ی آزمون نکشيده‌ای. تو می‌دانی برده بودن چه معنایی دارد اما هرگز آزادی را آزمايش نکرده‌ای که بدانی شيرين است يا نه. زيرا اگر آن را می‌آزمودی، به ما پند می‌دادی که برای آن نه تنها با نيزه‌های‌مان بلکه با تبرمان مبارزه کنيم."[1]
--------------------------------------------------------------------------------
[1] - سانسور و آزادی مطبوعات، کارل مارکس، حسن مرتضوی، نشر اختران، ص 132

  | |

چهارشنبه، 28 اردیبهشتماه 1384 | May 18, 2005

ای بس که نباشيم و جهان خواهد بود

khayam01.jpg
امروز 28 ارديبهشت (18 مه) 957 سال از روزی که غياث‌الدين ابوالفتح عمر بن ابراهيم خيام در نيشابور به دنيا آمد می‌گذرد. جالب است که اين رياضی‌دان و ستاره‌شناس و گاه‌شمار برجسته‌ی ايرانی که در پزشکی نيز تبحر داشت در عين حال شاعری جهانی نيز هست. در واقع او را بيش از رياضيات در شعر می‌شناسند. اما مقام برجسته‌ی او در رياضيات و گاه‌شماری غير قابل انکار و صرفه‌نظرکردی است.
دو سال پيش در چنين روزی مطلبی درباره‌ی حکيم عمر خيام نوشتم، چند لينک درباره‌ی اين شاعر و دانشمند نيز در آن مطلب آورده‌ام که ديگر اينجا تکرار نمی‌کنم.
تصميم داشتم از خيام رياضی‌دان و انديشه‌هایی که در کتاب "رساله فی شرح ما اشکال من مصادرات اقلیدس" بيان کرده است که می‌توان به روشنی بنيادهای هندسه‌ی نااقليدوسی را در آن مشاهده کرد بنويسم اما خب دل و دماغ‌اش نيست پس همان به که خيام شاعر را به ياد آوريم و چند رباعی از او زمزمه کنيم:
آن مايه ز دنيا که خوری يا پوشی
معذوری اگر در طلب‌اش می‌کوشی
باقی همه رايگان نيرزد هشدار
تا عمر گران‌بها بدان نفروشی
* * *
چون نيست حقيقت و يقين اندر دست
نتوان به امید شک همه عمر نشست
هان تا ننهيم جام می از کف دست
در بی‌خبری مرد چه هشيار و چه مست
* * *
گاوی ست در آسمان و نام‌اش پروين
يک گاو دگر نهفته در زير زمین
چشم خردت باز کن از روی يقين
زير و زبر دو گاو مشتی خر بين

چند لينک مرتبط:
کتابخانه‌ی دیجیتال بانی‌تک (فايل تکست رباعيات خيام)
درج (مجموعه‌ی کاملی از اشعار خيام)
بزرگ‌داشت خيام نيشابوری
تاريخ تقويم‌های شمسی و قمری (شبکه فيزيک-هوپا)
Rubaiyat of Omar Khayyam

  | |

جمعه، 9 اردیبهشتماه 1384 | April 29, 2005

اول ماه مه (يازده ارديبهشت) روز کارگر مبارک باد.

عيد سرخ کارگران مبارک باد.
(برای اطلاع از آخرين خبرها به نظرخواهی مراجعه کنيد.)
در مورد تاريخ‌چه‌ی روز کارگر و در مورد کارگران و اين که چرا به عنوان طبقه‌ی اجتماعی نقشی تعيين کننده و سرنوشت‌سازی در شيوه‌ی توليد سرمايه‌داری و تغيير آن ايفا می‌کنند قبلا نوشته‌ام.
روز يک‌شنبه روزجهانی کارگر است در بسياری از کشورهای جهان اين روز تعطيل رسمی است و کارگران به راه‌پيمایی و برگزاری مراسم مختلف برای اين روز می‌پردازند.
در ايران امروز کارگران وضعيت بسيار ناهنجاری دارند زير خط فقر زنده‌گی می‌کنند و از طبيعی‌ترين حقوق خود محروم‌اند. قانون کار نيم بند موجود اجرا نمی‌شود. حق اعتصاب ندارند، حق تشکيل اتحاديه‌ی آزاد ندارند و کوچک‌‌ترين و صنفی‌ترين اعتراض آنان با گلوله و زندان پاسخ داده می‌شود.
اگر تمام روزهای سال در مورد وضعيت کارگران و حقوق‌شان بنويسم پر بی‌راه نرفته‌ايم اما حال که معمولا از اين کار غافل هستيم حداقل در اين روزها و در روز کارگر در مورد کارگران و حقوق‌شان و وضعيت‌ معيشتی‌شان و مبارزات و اعتصابات‌شان بنويسيم.
نمی‌دانم چه مراسمی قرار است اجرا بشود و اميدوارم "پدرخوانده" که سرنخ بعضی از محافل کارگری را در دست دارد روز اول ماه مه را تبديل به تبليغات "داروی تلخ‌نوشی‌اش " نکند.
کارگران در يکی دو سال گذشته موفق شده‌اند راه خود را کم‌وبيش از احزاب و اتحاديه‌های رژيم ساخته جدا کنند و نمود مستقلی پيدا کنند. مهم‌ترين کاری که در روز يک‌شنبه پس‌فردا می‌تواند صورت بگيرد اين است که کارگران سر کار حاضر نشوند. و سعی کنند در مراسم غيردولتی و حکومتی شرکت کنند و خواسته‌های خود را بيان کنند. چند خبر در اين مورد را فهرست‌وار نقل می‌کنم:
1- بزرگداشت اول ماه می روز جهانی کارگر در دانشگاه تهران (ورود برای عموم آزاد است.)
2- در تظاهرات و تجمعات اول مه در کشورهاى مختلف شرکت کنيد. (نام شهر‌های مختلف جهان که ايرانيان هم‌راه با ساير کارگران به تجمع در اول مه مه می‌پردازند.)
3- يک سند ارزشمند تاريخي پيام اتحاديه کارگران ايران به کارگران آذربايجان بمناسبت اول ماه مه – ده ارديبهشت ١٣١٠
4- كارگران ايران خودرو روز كارگر در سركار حاضر نخواهندشد.
5- اول مه: خبرى ميشود؟! مصطفى صابر (در اول مه همانقدر اتفاق خواهد افتاد که ما برايش تلاش کنيم.)
6- اول ماه مه چگونه به‌وجود آمد؟ (روزالوگزامبورگ)
7- اول ماه مه ، روز جهانی کارگر بر تمامی کارگران ، زحمتکشان و مُزد بگيران جهان مبارک باد.(مطلبی خواندنی با عکس‌های ديدنی از جی‌لندنی)
8- تهدید به راهپیمایی از سوی کارگران استان کرمانشاه
9- نماينده كارگران خراسان : حقوق كارگران به ريال است ، هزينه‌‏هايشان به دلار!
10- روز جهانی کارگر روز اعتراض (سياهکل)
11- کميته‌ی اقدام کارگری.
12- روز همه‌ی ما (آرش سرخ)
13- روز کارگر (در وب‌لاگ مهرداد)
14- اول ماه مه، روز کارگر گرامی باد. (سرزمين آفتاب)
15- ?What Are the Origins of May Day ترجمه‌ی انگليسی لينک 6 با تشکر از هاله‌ی عزيز
16- اول ماه مه روز آزمون طبقه کارگر از دستگيرى و محاکمه: تا به گلوله بستن (جلال حسينى و محمد عبدى پور)
17- مظفر محمدی:پیش به سوی یك اول ماه مه قدرتمند! (ايران تريبون)
18- اول ماه مه امسال زنان کارگر پيشتازان مبارزه برای جهانی نوين. (سايت 8 مارس)
19- گزارش مراسم اول ماه می روز جهانی کارگر در دانشگاه تهران مراسم روز جهاني کارگر در دانشگاه تهران (نسل سوم- نشریه دانشجویان علوم اجتماعی دانشگاه علامه طباطبایی)
20- روز کارگر رو تبريک ميگم به همه ی کارگرای وطنی و غير وطنی:) (آوای زمين)
21- من روز کارگر را به کارگران خسته ایران تبریک می‌گویم! (خسن‌آقا)
22- زندگی... (شعری از هزار حرف ناگفته)
23- طرحی زيبا از آرمين گيله‌مرد.
24- روزجهاني كارگرگرامي باد. (بامداد با طرحی ديدنی)
25- کارگران جهان، لطفا مرا ببخشید!
26- لغو سخنرانی رفسنجانی بعد از آنکه کارگران بعنوان اعتراض استاديوم ازادی را ترک کردند::: اعتراض کارگران به پلاکاردهای حمايت از رفسنجانی (پيش‌بينی که در متن بالا گرده بودم مبنی بر تبلغ برای هاشمی با هوشيار کارگران نقش بر آب شد.)

----------
لطفا اگر در اين باره مطلبی نوشتيد يا خبری داشتيد اطلاع دهيد تا اضافه کنم.

  |

یکشنبه، 30 اسفندماه 1383 | March 20, 2005

بهار در راه مبارک باد!

جوی‌اش پر از صنوبر و کوه‌اش پر از سمن
باغ‌اش پر از بنفشه و راغ‌اش پر از بهار

منوچهری
درست همين الان به وقت تهران می‌شه 16 و 3 دقيقه و 24 ثانيه، خورشيد به نقطه‌ی اول برج حمل وارد شد و سال تحويل شد البته از نظر تقويمی چند ساعتی تا روز اول فروردين که در ايران باستان نوروز عام گفته می‌شد(نوروز خاص 6 فروردين بود.) مانده است.
وضعيت سمبليک جالبی پيش آمده است در حالی که سال نو شده است اما هنوز در سال کهنه به‌سر می‌بريم گويا کهنه‌گی نمی‌خواهد دست از سرمان بردارد
سال نو را به هم تبريک می‌گوييم و روز نو و نوروز را انتظار می‌کشيم و به هم نويد می‌دهيم چيزی ديگر به آمدن‌اش نمانده است.
شاد باشيد که ما (آزادی‌خواهان) شادترين مردم جهان ايم زيرا شادی را همه‌گانی و جهانی می‌خواهيم.
همين ديگه بهار دراه‌تان مبارک باد.

  | |

سه شنبه، 18 اسفندماه 1383 | March 08, 2005

8 مارس مبارک و پرثمر باد

آزادی، هم‌واره، دست‌کم آزادی کسی است که ديگرگونه می‌انديشد. روزا لوگزامبورگ
شيوه‌ی زنده‌گی‌یی که اکنون در بخش‌های وسيعی از کره‌ی زمين گسترده شده است نسبت به شيوه‌های گذشته‌ی زنده‌گی انسانی نقاط ضعف و قوت بسياری دارد. رهایی زنان از بسياری از قيودی که در شيوه‌های گذشته‌ بر آنان تحميل می‌شد و عملا نيمی از انسان‌ها را به انسان درجه دو تبديل می‌کرد يکی از نقطه قوت‌های شيوه‌ی کنونی زنده‌گی نسبت به شيوه‌های گذشته است.
اگر چه شرط لازم رهایی زنان، در حد و حدود فعلی، شيوه‌ی توليد اجتماعی و رشد تکنولوژی است شرط کافی آن مبارزاتی است که زنان و مردان بسياری در طول قرن‌ها انجام داده‌اند. اين مبارزات که در زنده‌گی روزمره و در حيات سياسی اجتماعی هر روز ابعاد وسيع‌تری پيدا می‌کند موجب شده است زنان به بسياری از حقوقی که در طول تاريخ مردسالارانه پايمال شده بود دست پيدا کنند. هر چند انسان‌ها چه مرد چه زن هم‌چنان اسير شيوه‌ی توليد مبتنی بر استثمار و ازخودبيگانه‌گی هستند اما زنان طی مبارزات بی‌وقفه‌ی خود توانستند در بسياری از بخش‌ها از ستم مضاعف و استثماردوگانه رهایی پيدا کنند درست است که در پيشرفته‌ترين کشورها هنوز اين مبارزه نتوانسته‌ است بسياری از خواسته‌ها را عملی کند اما دست‌آوردهای به‌دست آمده به شکل انکار ناپذيری موثر و اميد بخش است.
ما در سرزمينی زنده‌گی می‌کنيم که زنان هنوز موجود درجه دو محسوب می‌شوند و دست‌آورد مبارزاتی آنان در صد سال گذشته به تارج رفته و آنچه رشته بودند پنبه شد اما در سال‌های اخير مجددا اين زنان جامعه ايران هستند که بار اصلی آزادی و رهایی مردم ايران را به دوش می‌کشند. زنان کارگر، کارمند، خبرنگار، فيلم‌ساز، وب‌لاگ‌نويس... جسورترين اعضای جامعه را تشکيل می‌دهند.
زنان ايرانی هر روز صبح که پا از خانه بيرون می‌گذارند تا به سر کار بروند درگير مبارزه‌یی بی‌وقفه هستند و عصر که به خانه باز می‌گردند اين مبارزه را با همسر و برادر... خود ادامه می‌دهند تا بتوانند شخصيت انسانی خود را حفظ کنند.
نگاهی گذرا به وب‌لاگ‌هایی که توسط زنان ايرانی نوشته می‌شود جای هيچ انکاری باقی نمی‌گذارد که اين زنان هستند که در خط مقدم حضور دارند. مهم نيست از زنده‌گی خصوصی خود می‌نويسند يا از عشق‌های ممنوع‌شان يا از کودکان اسير نظام پدرسالارشان يا به طور مشخص از آزادی سخن می‌گويند مهم اين است که از هر چه می‌نويسند تلاش می‌کنند خود را بازيابند و به حقوق انسانی خود دست پيدا کنند.
زنان در طی سال‌های گذشته در کشورمان به گونه‌ی غير قابل تصوری تحقير و مورد تعدی قرار گرفته‌اند. در حقوق و قوانين، در فرهنگ و هنر، در کار، در کسب دانش، در کوچه و خيابان همه جا زنان به عنوان شهروند درجه دو و سه نگريسته شده‌اند. با اين حال تلاش و مبارزه‌ی روزمره زنان سبب شده است که جامعه زنان ايرانی رشد حيرت انگيزی داشته باشند. بازار کار ايران امروز ديگر بدون زنان تصور ناپذير است. برای يک لحظه تصور کنيد زنان مجبور باشند به خانه بروند و از کار خود دست بکشند. بی‌شک تمام اقتصاد کشور فلج می‌شود. اکنون فاصله‌ی بين رشد نقش زنان در اقتصاد و فرهنگ و سياست و هنر... و قوانين ايران آن‌چنان زياد است که بی‌شک با هيچ اصلاح و هيچ حرکت گام به گامی نمی‌شود اين خلا را پر کرد.
8 مارس را به تمام زنان و مردانی که در انديشه و در عمل روزمره‌ی خود، در کار و خانواده و کوچه و خيابان عميقا به برابری زنان و مردان در تمام زمينه‌ها بی‌هيچ حصر و استثنایی اعتقاد دارند تبريک می‌گويم.

  | |

شنبه، 24 بهمنماه 1383 | February 12, 2005

آرتور ميلر arthur miller

arthur_miller.jpg
هنوز پن آمريکا غم از دست دادن سوزان سانتاگ را از دل نزدوده است که آرتور ميلر را هم از دست داد.
آرتور ميلر را همه با نمايشنامه‌ی "مرگ دست‌فروش" و با فيلم "نگاهی از پل" می‌شناسيم. ازدواج کوتاه اما جنجالی او با مريلين مونرو نيز سبب شهرت‌اش در بين مردم جهان شد.
ميلر که در سی‌وسه ساله‌گی جايزه پوليتز را دريافت کرده بود تا اکنون که در 89 ساله‌گی درگذشت هم‌واره شهرت و اعتبار خود را برای دفاع از "آزادی بيان" به کار برد و جزو نويسنده‌گان راديکال و چپ آمريکا محسوب می‌شود که توسط "کميته‌ی فعاليت‌های ضد آمريکایی" معروف به کميته‌ی مکارتی در دهه‌ی پنجاه ميلادی به محاکمه کشيده شد.
آرتور ميلر هم‌واره از نويسنده‌گان و شاعران ايرانی که در معرض خطر بوده‌اند دفاع کرد و اردتباط دوستانه‌یی‌ با شاملو و کانون نويسنده‌گان ايران داشت.
او که جايزه‌ی پوليتزر را در آغاز راه به دست آورده بود در سال گذشته به عنوان نويسنده برتر سال ۲۰۰۴ از طرف بنياد پگى وى.هلمريش انتخاب شد و جايزه‌ی 25 هزار دلاری اين موسسه را دريافت کرد.
تاثير ميلر در ادبيات آمريکا و تلاش‌های فراوانی که برای دفاع از آزادی بيان به کار برد نام او را در تاريخ ادبيات و مبارزه‌ی انسان‌ها برای ايجاد دنيایی انسانی جاودانه کرد.

من
پری کوچک غم‌گينی را
می‌شناسم که در اقيانوسی مسکن دارد
و دل‌اش را در يک نی‌لبک چوبی
می‌نوازد آرام، آرام
پری کوچک غم‌گينی
که شب از يک بوسه می‌ميرد
و سحرگاه از يک بوسه به دنيا خواهد آمد.

فروغ فرخ‌زاد، تولدی ديگر
ام‌روز سال‌مرگ فروغ هم هست. يادش گرامی باد.

  | |

شنبه، 26 دیماه 1383 | January 15, 2005

و هم‌چنان اين تنها صدای مرگ است که شنيده می‌شود.

safilan.jpg
(عکس يادگاری برای آغاز سال تحصيلی در مدرسه‌ی روستای سفيلان از روزنامه‌ی شرق)
از کودکان بی‌پناه اين سرزمين نفرين شده بارها نوشته‌ايم، از مرگ‌شان زير دست والدين، از قوانينی که مجوز کودک‌آزاری و حتا قتل فرزندان توسط والدين را صادر کرده است، از کار کودکان در بدترين و غيرانسانی‌ترين شرايط کاری، از تن‌فروشی دخترانی که هنوز عادت ماهانه نشده‌اند، از کودکان رها شده‌ی بم و اکنون سيزده گل پرپر شده در روستای سفيلان از توابع شهرستان لردگان در استان محروم چهار محال و بختياری...
در گله‌ی فيل‌ها يا ساير گروه‌های حيوانی که تازه متولدها نياز به مراقبت دارند ميزان مشارکت جمعی برای حفاظت از اين تازه واردين بيش‌تر از مراقبتی است که اکنون جامعه‌ی ايرانی و حکومت ايران از کودکان به عمل می‌آورد. مرگ کودکان و ناهنجاری‌های روانی براثر وجود خانواده‌های متشنج و از هم‌گسيخته استثنایی با درصد کم نيست که قاعده‌یی مسلط شده است. نمی‌دانم اين جامعه هزارپاره به کجا می‌رود و چه سرنوشت شومی برای‌اش رقم خواهد خورد اما می‌دانم تا وقتی حکومت اين است و اپوزيسيون آن؛ تا وقتی مردم اين‌گونه کرخت شده اند و مانند انسان‌هايی که در اردوگاه‌های مرگ يکی يکی می‌ميرند خيره تن به سرنوشت شوم خود داده‌اند... سعادتی برای‌شان متصور نيست...
هميشه از من حرف‌های اميدوار کننده شنيده‌ايد. به آن اميد باور داشتم به اين ياس نيز... من نااميدم! در زنده‌گی‌ام در اوج کشتارهای سال‌های شوم دهه‌ی 60 اينقدر نااميد نبودم؛ وقتی هزاران و ميليون‌ها آدم مسخ شده برای پيشوا هلهله می‌کشيدند و شکم سفره می‌کردند من اميدم را به اين مردم به کودکانی که در بطن مادران‌شان جوانه می‌زدند از دست ندادم؛ اما اکنون... به کجا می‌رويم؟
هميشه به دوستانی که از نظر سياسی يا مسايل شخصی مايوس و نااميد بودند مثالی می‌زدم که کاش امروز کسی پيدا شود به خودم بگويد... می‌گفتم در کوه وقتی جز صخره‌های بلند چشم‌انداز ديگری جلوی چشم نيست و پنداری تا ته دنيا همين‌طور است بعد از گذشتن از پيچی يا عبور از تپه‌یی ناگهان منظره و چشم‌اندازی وسيع گسترده می‌شود... اميدوار باشيد به پيج بعدی دل‌ببنديد و از رفتن خسته و نااميد نشويد که هيچ وضعيتی بدتر از ماندن و ماندآب شدن نيست...

  | |

پنجشنبه، 10 دیماه 1383 | December 30, 2004

سوزان سانتاگ آرام گرفت.

susan_sontag.jpg
"ما بايد بياموزيم كه بيشتر ببينيم، بيشتر بشنويم و بيشتر احساس كنيم." سوزان سانتاگ[1]
در آستانه‌ی سال نو ميلادی هستيم. بايد آغاز سال جديد را به هم تبريک بگوييم اما خبردار می‌شويم:تعداد کشته شده‌گان زلزله‌ی اخير(سونامی) از مرز 120 هزار نفر گذشت! و طبق برآورد سازمان ملل اگر يک ميليارد پوند برای کمک به آسيب‌ديده‌گان اين زلزله‌ی مخوف اختصاص پيدا نکند تعداد کشته شده‌گان از ميليون‌ها نفر تجاوز می‌کند... و در اين هياهو خبر ديگری نجوا می‌شود: سوزان سانتاگ درگذشت. Susan Sontag (1933-2004)
سانتاگ صدای وجدان بيدار بشريت در عصر حاضر بود. وجدان بيدار و جسوری که هم‌واره برعليه سلطه‌ی جهانی قدرت‌های مخوف قد علم می‌کرد و زمانی که کرعمومی دفاع از چيزی جهان را فرا می‌گرفت او سازناکوک‌اش را به صدا در می‌آورد و به دروغ در جريان می‌تاخت.
اين نويسنده، کارگردان، منتقد و روشن‌فکر متعهد در آمريکا به دنيا آمد و از برجسته‌ترين روشن‌فکران و منتقدان جامعه‌ی آمريکایی و سرمايه‌داری جهانی بود. او بر عليه جنگ ويتنام مبارزه‌ی خسته‌گی ناپذيری را سامان داد و در زمانی که بعد از يازده سپتامبر در آمريکا همه گيج بودند يا جرات انتقاد نداشتند او به تنهایی برعليه بوش و سياست‌های جنگ‌طلبانه‌اش ايستاد.
وقتی که سلمان رشدی با فتوای آيت‌الله خمينی به قتل محکوم شد باز اين سوزان سانتاگ بود که شجاعانه برعليه اين فتوا قد علم کرد.
پربيراه نگرفته است دکتروف او ماده‌شير آزادی‌خواهی بود که بی‌هيچ مصلحتی از آزادی دفاع می‌کرد.
سانتاگ در 1933 در نيويورک به دنيا آمد اما رمان‌ها و نوشته‌های او رنگ و بوی اروپایی دارد و بيش‌تر به سنت روشن‌فکری اروپايی وابسته بود.
اگر بشريت به حرف انسان‌هایی مانند سوزان سانتاگ گوش داده بودند و جهان شکل ديگری به خود می‌گرفت اکنون شاهد مرگ هزاران انسان در سراسر جهان به دليل جنگ و فقر و بی‌حفاظی در مقابل بلايايی طبيعی و بيمارهای اپی‌دميک نبوديم.
اکنون که سرطان خون سانتاگ را از بشريت گرفت يادش را گرامی بداريم و بيش از پيش به حرف‌های‌اش فکر کنيم. باشد روزی جهان برمدار انديشه و عشق بگردد و از قدرت و سرمايه نجات پيدا کند.
فرانكفورتر روندشاو: خانم سانتاگ! معتقديد كه ما بيشتر به خاطر آفرينش هنر و زيبائی و افزايش دانش خود زندگی می‌كنيم؟ يا به خاطر مبارزه با بی‌عدالتی؟
سوزان سانتاگ: من هرگز از خودم نمی‌پرسم كه ما چرا زندگی می‌كنيم و برای چه به دنيا آمده ايم. زندگی بسيار غير قابل تعريف‌تر و پيچيده‌تر از آن است كه بتوان برای آن يك فرمول پيدا كرد. برای زندگی كردن راه های بسياری وجود دارد.[2]
کامونيتی‌های Communitiesسوزان سانتاگ در اورکات
کاميونيتی برزيلی
کاميونيتی ايرانی

لينک‌های مرتبط:
سوزان سونتاگ متفکر آمريکايی درگذشت
اهدای جايزه صلح ناشران آلمان به يک منتقد آمريکايی
جايزه صلح كتابفروشان آلمان براي سوزان سانتاگ ( وجدان بيدار آمريكا)
عمر روشن‌فکری تمام شد.
هنر بزرگترين سرچشمه خوشبختى است.
مطلب کوتاهی از پولاد همايونی به همراه چند لينک ديگر درباره‌ی سوزان سانتاگ
--------------------------------------------------------------------------------
[1] - سوزان سانتاگ، ضد تفسير ترجمه‌ی رحيم قاسميان، نقد چيست، منتقد کيست، به کوشش مسعود فراستی، ص 128
[2] - گفت‌وگوي فرانكفورتر روندشاو با سوزان سانتاگ ، برگردان: جواد طالعى (دفتر اروپايی شهروند) چهارشنبه ١٧ مهر ١٣٨١

  |

شنبه، 5 دیماه 1383 | December 25, 2004

بم زنده است، زنده باد زنده‌گی!

گاهی از تحمل انسان‌ها در پذيرش مصيبت‌هایی که به آن‌ها وارد می‌شود شگفت زده می‌شوم. يک سال از فاجعه‌ی بم گذشت! چه کسی باور می‌کرد تاب بياوریم اما تاب آورديم و زنده‌ايم همان‌گونه که بم زنده است.
برای مردمی که هم‌واره دوشادوش مرگ زيسته‌اند و زنده‌گی در اين سال‌های شوم هميشه برای‌شان نوای شوربختی بوده است تحمل دردها و رنج‌ها آسان شده است اما مرگ ده‌ها هزار نفر در چند ثانيه فاجعه‌یی نيست که درک‌اش در توان تصوری بشری بگنجد و مردم بم اين فاجعه را تاب آوردند به حکم آن که زنده‌گی گوهری تکرار شونده نيست و بايد زيست!
سال‌هاست که جغدی بر اين ويرانه لانه کرده است و جز نوای مرگ هيچ شنيده نمی‌شود. سال‌هاست که اشک قاعده است و لب‌خند استثنا. ويرانی بم نمادی از ويرانی سراسر اين سرزمين ويران شده است اميد آن که زنده‌گی بم، و شور و شوق بم برای زنده‌گی، نمادی شود از زنده‌گی و آبادی سرزمينی که مردم‌اش مانند ساير انسان‌ها به دنيا می‌آيند تا زنده‌گی کنند.
کاش روزی از اين فلج شده‌گی، از اين چشم به چشم مرگ دوختن و "نوبت خويش را انتظار کشيدن" رها شويم و به سوی زنده‌گی يورش بريم. جان شيفته‌وار در آغوش‌اش کشيم و جوهره‌ی هستی بخش‌اش را به تمامی بمکیم!
ما انسان هستم و زنده‌گی شرافت‌مند انسانی شايسته و بايسته‌ی ماست. مرگ زير سقف لرزانی که بايد از گزند سرما و گرما حفاظتمان کند شايسته‌ی ما و هيچ انسان ديگری نيست کاش می‌توانستم از ته دل اميدوار باشم که بم آخرين فاجعه‌ی انسانی بر اين کره‌ی خاکی باشد اما افسوس تا آسمان بر سرنوشت ما فرمانرویی می‌کند نصيبی جز زنده به گوری در دل خاک نمی‌بريم! فرامانروی آسمان و دلالان زمينی‌اش را به عمق خاک برانيم تا بتوانيم به خود بازگرديم و انسان شويم و مرگ تنها نقطه‌یی از مسيری که سراسر زنده‌گی است شود نه آن‌چنان که اکنون است و زنده‌گی صرفا نقطه‌های منقطع‌یی در بستر مرگ است.
می‌خواستم فقط از زنده‌گی و شادی بنويسم تا دوستان مقاوم بمی‌ام که اين نوشته را می‌خوانند لب‌خندی به لب آورند و از عشق، و شيفته‌گی به زنده‌گی، چيزی بشنوند؛ اما افسوس "کی شعر تر انگيزد خاطر که حزين باشد؟"

  |

شنبه، 14 آذرماه 1383 | December 04, 2004

گردش علمی

روز جمعه فرصتی دست داد تا در مسابقه‌ی جهانی برنامه‌سازی دانش‌جویی ای اس ام منطقه‌ی غرب آسيا که در دانش‌گاه صنعتی شريف برگزار می‌شد شرکت کنم. ديدن گروه‌های فعال دانش‌جویی که از سراسر کشور آمده بودند تا مهارت علمی خود را بسنجند بسيار شوق‌برنگيز بود. دختران و پسران جوان در گروه‌های چهار نفره به مدت پنج ساعت فعالانه پشت کامپيوترهای‌شان مشغول حل مسئله بودند و با حل هر مسئله بادکنکی بر روی مونيتور آن‌ها نصب می‌شد. کلا 8 مسئله وجود داشت و بيشترين بادکنک‌ها را تيمی از دانشگاه شريف گرفت. پنج بادکنک بر فراز مونيتور اين گروه خودنمایی می‌کرد. بعضی از گروه‌ها هم هيچ بادکنکی نگرفتند اما تا آخرين لحظه دست از تلاش برنداشتند و با جديت به حل مسئله‌ها می‌پرداختند. فضای سالن بسيار شوق برانگيز بود شور و شوق تلاش و مبارزه برای حل مسائل نمادی بود از نبرد پايان ناپذير انسان‌ها برای ارضای حس کنج‌کاوی و برداشتن گامی برای زنده‌گی به‌تر. همان موقع از خاطرم گذشت که اين مبارزه برای گسترش دانش بشری هميشه هم‌سو بوده است با مبارزه‌ی انسان‌های برای زنده‌گی انسانی. اين جوانان هميشه در حال نبرد در دو جبهه‌ی مختلف بوده‌اند در جبهه‌يی با جهل و نادانی مبارزه می‌کردند تا انسان‌ها را از درون غارها بر فراز آسمان بنشانند و در جبهه‌ی ديگر برای زنده‌گی انسانی و آزاد و برابر می‌جنگيده‌اند.
زوجی را که از دانش‌جويان قديمی صنعتی شريف بودند و از دوستان بسيار نازنين من هستند در آن‌جا ملاقات کردم به پيشنهاد آن‌ها در فاصله‌يی که بچه‌ها در حال حل مسئله‌ها بودند به محوطه دانش‌گاه و دانش‌کده‌های مختلف رفتيم و از خاطرات دوران دانش‌جويی اين دوستان گپ‌وگفت دل‌نشينی داشتيم. آن‌ها در اين دانش‌گاه با هم آشنا شده بودند و لحظات شيرينی در جاهای مختلف با هم و با دوستان‌شان داشتند مکان‌هایی که بعضی‌های‌اش ديگر نبود و يا بسيار تغيير کرده بود.
به ساختمان مرکزی که قبلا نام‌اش دکتر مجتهدی بود و حالا شده بود ابن‌سينا رفتيم و ياد مبارزات دانش‌جویی آن‌سال‌ها را زنده‌ کرديم. درگيری با گارد و دستگيری و ضرب و شتم دانش‌جويان و دوستانی که در عمليات نظامی يا زير شکنجه‌های ساواک کشته شده بودند... اتاق کوه‌نوردی که پايگاه دانش‌جويان مخالف رژيم به‌ويژه دانش‌جويان چپ بود و حالا انجمن اسلامی شده بود و البته کنارش پوستر بزرگی زده بودند که ياد کشته‌شده‌های قتل‌های زنجيره‌یی زنده نگه‌می‌داشت و عکس‌های از داريوش فروهر و پراونه‌ اسکندری، پوينده و مختاری و پيروز دوانی را چسبانده بودند و سراغ قاتلين‌شان را گرفته بودند... ياد 16 آذر و مبارزات دانش‌جویی در سال‌های سياه ديکتاتوری شاه و دوران نکبت‌بار انهدام فرهنگی پس از انقلاب را به خاطر آورديم روزهای که شعار "اتحاد مبارزه" دانش‌گاه را به تعطيلی می‌کشاند و باهوش‌ترين فرزندان اين سرزمين برای رهایی مردم سرزمين‌شان از جان خود می‌گذشتند تا آزادی و برابری و زنده‌گی درخور انسانی را به ارمغان بياورند و به راستی که در سياه‌ترين دورانی که بر اين سرزمين گذشت هميشه دانش‌گاه چون مشعلی فروزنده الهام بخش رهایی رهایی مردمی تحت ستم و جهل بود.
دانش‌کده‌ها همه خاطره بود. دانش‌کده علوم رياضیة مرکز محاسبات، دانشکده‌ی صنايع و دانش‌کده‌ی جديد فيزيک با آونگ فوکوی که کار نمی‌کرد! و خاطرات بربادرفته‌یی که مانند آن آونگ فوکو ديگر از نوسان افتاده بود بغضی در گلوی‌ام گره زد...
وقتی به سالن برگشتيم تعداد بادکنک‌های روی مونيتورها بيشتر شده بود. نام گروه‌های مختلف مرا ياد نام‌های وب‌لاگ‌ستان خودمان انداخت: فانوس، سه‌کله‌پوک، اين سه نفر، جلبک، کنترل+آلت+ديليت... عکس‌های اين جشن باشکوه را می‌توانيد در اين‌جا ببيند و نتايج نهایی مسابقه و مسئله‌ها را هم می‌توانيد در سايت دانشکاه صنعتی شريف بخوانيد.
به دقايق پايانی مسابقه نزديک می‌شديم و شور و هيجان خاصی فضای سالن را فراگرفته بود شمارش معکوس با اعلام دکتر محمد قدسی سرپرست سايت تهران شروع شد و وقتی به انتها رسيد صدای ترکيدن صدها بادکنک و هلهله‌ی شادی دختران و پسران جوان تمام فضای سالن را انباشت. بادکنکی برای دخترم که آن روز روز تولدش بود برداشته بودم که از گزند دختری شوخ و شنگ سوزن به دست در امان نماند و ترکيد! در دل آرزو کردم روزی برفراز کامپيوتر دخترم هشت بادکنک ببينم و خودم تک‌تک آن‌ها را بترکان‌ام...
به 16 آذر نزديک می‌شويم. در سياه‌ترين سال‌های ديکتاتوری نگذاشتيم ياد 16 آذر گرامی‌داشته نشود در دوران شوم دهه‌ی 60 که داشتن ورقی اعلاميه حکم مرگ در پی داشت هرگز يادم نمی‌آيد که در اين روز اعلاميه‌یی پخش نشده باشد. در سالی يادم هست که از طرف سه گروه مختلف شب‌نامه پخش شد! گروه‌های کوچکی از دانش‌جويان که هم‌ديگر را نمی‌شناختند و هر کدام تصور می‌کردند تنها گروه فعال در دانش‌گاه هستند!
امسال نيز ياد 16 آذر را گرامی بداريم و چون گذشته بر آزادی و برابری و زنده‌گی انسانی پای‌بفشاريم. تمام تاريخ ارزانی‌شان باد، فردا از آن ماست فردایی که هر روزش تاريخی ست.

  |

دوشنبه، 2 آذرماه 1383 | November 22, 2004

شاعر اعداد

shahryari.jpg
"رياضی در علم زبانی شاعرانه است، زيرا به خودی خود تصويرهای تازه و انديشه‌های تازه می‌تاباند.[1]" عبدالسلام فيزک‌دان پاکستانی برنده‌ی جايزه‌ی نوبل فيزيک 1979
وقتی به گذشته‌ها نگاه می‌کنم به نام‌هایی می‌رسم که مسير زنده‌گی‌ام را تغيير يا تثبت کردند. يکی از اين نام‌ها "پرويز شهرياری" است و امروز دوم آذر ماه او 78 ساله می‌شود.
کسانی که به رياضيات علاقه دارند حتما با نام اين رياضی‌دان دوست‌داشتنی آشنا هستند و حتما حداقل چند ترجمه‌ يا تاليفات از او خوانده اند. روزی که در شهر کوچک محل زنده‌گی‌ام شماره‌يی از "آشتی با رياضيات" به دست‌ام رسيد برای هميشه شيفته‌ی رياضيات شدم و از همان موقع مهر اين معلم و استاد ناديده به دل‌ام نشست. تمام شماره‌های "آشتی با رياضيات" را که بعد از انقلاب به دليل بسيار مسخره‌یی "آشنایی با رياضيات[2]" شد به هزار زور و زحمت گير آوردم و کلمه به کلمه خواندم. هرگز فکر نمی‌کردم روزی با اين مرد دوست‌داشتنی روبه‌رو شوم و بتوانم از نزديک پای صحبت‌اش بنشينم.
با دسته گلی به ملاقات‌اش رفتم و وقتی او را مانند سال‌های قبل سرحال ديدم خوش‌حال شدم. هر چند ديد چشم‌های‌اش تقريبا از بين رفته است و برای خواندن مجبور است مطالب را با فوت بسيار بزرگ پرينت بگيرد و هر چند يک پای‌اش را روی زمين می‌کشد اما روحيه‌اش هنوز کاملا جوان است.
او انسان خودساخته‌یی است در خانواده‌یی فقيری در کرمان به دنيا آمده است و با رنج و مرارت بسيار توانسته است درس بخواند و کار بکند و حدود سی صد کتاب ترجمه‌یی و تاليفی از خود به‌جای بگذارد و چندين نشريه را در سال‌های مختلف سردبيری کند و هم‌اکنون نيز "دانش و مردم" و "چيستا" را منتشر کند.
شهرياری فقط معلم رياضی نيست او انسان برجسته‌یی است که هميشه در حال مبارزه با جهل بوده است. چند بار در زمان شاه و چند بار بعد از انقلاب به زندان افتاده است. کمونيست بودن هميشه در اين کشور جرم محسوب می‌شده است و شهرياری کمونيست است.
به سلامتی 78 ساله‌گی‌اش جامی سرمی‌کشم و قسمتی از "نامه‌ی رياضی‌دان به معشوق" را از اولين شماره‌ی سال دوم "آشتی با رياضيات" می‌خوانم:
"عزيز جفا کار، به بطلميوس سوگند که نيروی عشقت کسر عمرم را معکوس نمود، و به‌خرمن هستيم آتش زده است. انگار عمر من تابع وفای تست. قامت رعنايم از هجرت منحنی شده و تير عشقت همچو برداری که موازی آرزوهايم تغيير مکان داده باشد شلجمی قلبم را ناقص ساخته است. شبهای فراق که با حرکتی تناوبی تکرار می‌شوند چنان نحيفم ساخته که هر گاه به‌مزدوج خويش در آئينه می‌نگرم خيال می‌کنم از زير راديکال بيرونم آورده‌اند. در دايره‌ عشقت اسيرم و مرکزی نمی‌يابم که آنی فارغ از خيال تو معادله n مجهولی زندگيم را حل کنم...[3]"
--------------------------------------------------------------------------------
[1] - پويایی رياضيات، رياضيات از ديدگاه ماترياليسم ديالکتيک، ب. فلدبلوم، ترجمه‌ی: پرويز شهرياری، زمستان 1358
[2] - ماجرای تغيير نام "آشتی با رياضيات" به "آشنایی با رياضيات" ماجرای مضحکی دارد که اگر اشتباه نکنم قبلا بامداد عزيز نوشته بود. ماجرا از اين قرار است که وزارت فخيمه‌ی ارشاد احتمالا در زمانی که جناب خاتمی وزير بودند از ايشان می‌خواهند که نام "آشتی با رياضيات" را عوض کند اما تصور می‌کنيد به چه دليل؟ به اين دليل که آن موقع زمان جنگ بود و گفته بودند نبايد از واژه‌ی "آشتی" که نشان از صلح دارد در نام نشريات استفاده شود! شايد فکر کنيد شوخی می‌کنم ولی ماجرا کاملا جدی است.
[3] - آشتی با رياضيات، سردبير: پرويز شهرياري، شماره‌ی پنجم، فروردين و ارديبهشت 2537

  |

پنجشنبه، 21 آبانماه 1383 | November 11, 2004

ابوعمار هم رفت!

مرگ قطعی‌ترين نتيجه‌ی حيات است. همه می‌ميرند و از اين واقعيت گريزی نيست. ياسر عرفات هم مرد.
از نوجوانی عرفات را در کنار ساير مبارزان فلسيطنی که برای بديهی‌ترين حق انسانی يعنی حق داشتن خانه و سرزمين می‌جنگيدند می‌ستودم.
هنوز نمی‌دانم آخر اين چه منطقی است که آواره‌گی و سرگشته‌گی را برای ملتی رقم می‌زند. نژادپرستی آخرين سنگرهای‌اش را در جهان از دست داده است اما اين نژادپرستی آشکار چون لکه‌ی ننگی بر دامن انسان قرن بيست و يکمی نشسته است و خون هزاران کودک و زن و جوان و پير فلسطينی هر روز اين لکه را پررنگ‌تر می‌کند. تمام جهان چون مشتی بر سر اين ملت مظلوم فرود می‌آيد.
دل‌ام برای عرفات می‌سوزد. غريب و تنها و سرگشته زيست و غريب و تنها و سرگشته مرد. حاکمان مرتجع کشورهای منطقه هميشه در حالی که به روی‌اش لب‌خند می‌زدند از پشت بر او خنجر زهرآلود فرود می‌آوردند و او چاره‌یی نداشت تا برای نجات ملت‌اش هر روز دستی را بفشارد در حالی که می‌دانست اين دست روزی خجری از آستين بيرون می‌آورد.
ترور‌های پی‌درپی رهبران فلسيطنی روز به روز عرفات را تنهاتر و يگانه‌تر کرد و برای اين است که مرگ‌اش امروز اين‌چنين ضايعه‌ی بزرگی برای ملت فلسطين است. عرفات ديکتاتوری نبود که خود را بی‌جانشين نگه داشته باشد او انقلابی بود و در پی سال‌ها مبارزه تک تک دوستان و نزديکان‌اش توسط دستگاه ترور صهيونيست‌ها يا حکومت‌های منطقه به قتل رسيدند و عرفات زنده ماند تا امروز چنين تنها در مرگی غم‌بار مردم‌اش را ترک کند.
وقتی در يورنيوز رقص و شادی صهيونيست‌ها را ديدم که چند روز پيش برای مرگ عرفات دعا می‌کردنند از اين جهان خشن و بی‌منطق دل‌ام شکست و امروز با شنيدن خبر مرگ عرفات بغض‌ام ترکيد.
درگذشت عرفات را به همه‌ی انسان‌های که به نجات انسان از دست ظلم و تبعيض و نابرابری و نژادپرستی باور دارند تسليت می‌گويم و برای همه‌ی مان دنيايی انسانی و فارغ از نژادپرستی و تروريسم و مرگ و جهل آرزو می‌کنم.

  |

چهارشنبه، 16 اردیبهشتماه 1383 | May 05, 2004

آغاز پايان تاريخ


سکه‌ی امروز به نام فيلسوف و انقلابی بزرگی ضرب شده است که ظهورش در تاريخ بيش از آن‌که به عنوان محصولی از تحول تاريخ باشد خود موجب تحول تاريخ بود. او پايان تاريخ را اعلام کرد و نشان داد تاريخی که سطر به سطرش با برده‌گی و اسارت انسان نوشته شده است قابل واژ‌گونی است.
کارل مارکس در 5 می 1818 در شهر کوچک مرزی ترير به دنيا آمد. تولد او حادثه‌ی ويژه‌یی نبود او دومين فرزند خانواده‌ی يهودی تازه مسيحی شده‌یی بود که پس از تولد کارل 6 فرزند ديگر هم به خود ديد. بی‌شک در آن روز بهاری که کارل متولد شد هيچ کس فکر نمی‌کرد کودک متولد شده در اين خانواده‌ی طبقه‌ی متوسط موجب انشقاق تاريخ به دو قسمت قبل و بعد از مارکس شود.
آنری پوانکاره (هانری پوانکاره) را از زمره آخرين داشمندانی می‌دانند که در علوم تجربی مختلف سرآمد بود و شايد از اين حيث به توان مارکس را نيز آخرين انديشه‌مند علوم انسانی دانست که در زمينه‌های مختلف از هنر تا سياست و اقتصاد شاخص و سرآمد بود. پايان قرن نوزدهم پايان اين‌گونه دانشمندان و انديشمند بود زيرا علوم آن‌چنان تخصصی شد که ديگر هيچ‌کس به تنهایی بر تمام علوم يا حتا تمام شاخه‌های يک علم نمی‌توانست اشراف داشته باشد.
مارکسيست‌ها در قرن بيستم انديشه‌های مارکس را در شاخه‌های مختلف علوم انسانی بسط دادند و امروزه هيچ عرصه‌‌یی از فلسفه و اقتصاد و علوم اجتماعی را نمی‌توان سراغ گرفت که مهر مارکس و مارکسيسم بر آن نخورده باشد. با اين وجود مارکسيسم از مارکس فربه‌تر شده است و حتا منجر به گرايش‌ها متضاد نيز شده است. شايد در طول تاريخ هيچ انديشه‌مندی را نتوان سراغ گرفت که به نام او و در ميان کسانی که خود را پيرو انديشه‌های او می‌دانند اين همه تشتت و اختلاف وجود داشته باشد. اين تشتت و اختلاف منشاء‌اش در پراتيک و عمل‌گرا بودن مارکسيسم است. تفاوت مهم مارکس با ساير فلاسفه در همين است که مارکس فقط برای تبين تاريخ نيامده است، آمده است تا تاريخ را تغيير دهد. اختلاف مارکسيست‌ها بر سر درک يا عدم درک درست يا نادرست انديشه‌های مارکس نيست برسر اختلاف مواضع عمل‌کردی‌شان است و هر عمل اجتماعی منافع و مضار گروه و طبقه‌یی را در پی دارد.
مارکس چون شبحی مخوف خواب آنان را که منافع‌شان حکم می‌کند وضع موجود حفظ شود هم‌واره آشفته کرده است بنام هوا‌خواه مارکس بودن، پاک‌ترين و شريف‌ترين انسان‌ها به خاک و خون کشيد شدند حتا در کشور‌هایی که حاکمان‌اش خود را مارکسيست می‌خوانند.
روزی که مارکس و تاريخ با هم ملاقات کنند هر دو از ميان می‌روند ديگر نه تاريخ باقی خواهد ماند نه مارکسيسم. زيرا مارکسيسم پراتيکال است و جدا از پراتيک اجتماعی وجود ندارد و تاريخ نيز بدون استثمار.
تولد مارکس را به هم ديگر تبريک بگوييم و در راه رسيدن روزی پيکار کنيم که مارکس به تاريخ بپيوندد و تاريخ به انتها برسد.
--------------------------------------------------
سال 82: ليلی از زبان مجنون
سال 81: پنجم می 1818

  | |

شنبه، 12 اردیبهشتماه 1383 | May 01, 2004

اول ماه مه مبارک باد!


اول ماه مه روز جهانی کارگر را به کارگران و تمام انسان‌های آزاده‌يی که رهایی خود را در گروی مبارزات کارگران برای محو طبقات می‌دانند تبريک می‌گوييم.
امسال به دليل کبيسه بودن سال ميلادی روز جهانی کارگر با روز معلم در ايران مصادف شده است. معلمان نزديک‌ترين قشر به کارگران هستند و متحد طبيعی آنان محسوب می‌شوند. اين روز را به معلمانی که مبشر آزادی و برابری هستند تبريک گفته آرزو می‌کنم دوشادوش کارگران هم‌‌راه با ساير اقشار اجتماعی در راه برقراری جامعه‌یی آزاد و بدون‌طبقه مبارزه کنند و سعادت قطعی و نهایی خود رو در گروی زيستن در جامعه‌يی که سعادت و به‌روزی تک‌تک اعضای‌اش را هدف قرار داده است و نهادينه کرده است بدانند.
مطالب پيشين:
سرود انترناسيونال ترجمه‌ی احمد شاملو.
چگونه روز اول ماه مه به عنوان روز كارگر انتخاب شد؟

  |

شنبه، 1 فروردینماه 1383 | March 20, 2004

نوروز مبارک و چند نکته

-سالی را پشت سر نهاديم که سال ماتم و مرگ بود. مردم هيچ سرزمينی در جهان چه در صلح چه در جنگ به اندازه‌ی مردم ايران در سال گذشته قربانی ندادند.
اما سال گذشته سال قيام و اعتراض و تحريم هم بود. سالی که مردم به اين فريب بزرگ "نه" گفتند و قاطع و برای هميشه راه خود را از راه حاکمان کشورشان جدا کردند.
سالی را در پيش‌رو داريم که سال قيام و اعتراض است و اميد آن که سال رهایی و آزادی هم باشد و اين ميسر نمی‌شود مگر آن که تک تک ما به اين طاعون که بلای جان‌مان شده است "نه" بگوييم، که لحظه به لحظه در انديشه‌ی آزادی باشيم و برای‌اش بکوشيم. اميد آن که چنين باد!
- سال‌ گذشته سال گسستن بود! گسستن مردم از حکومت؛ اميد آن که سال‌نو سال پيوستن باشد! پيوستن برای ويران کردن اين دنيای کهن و بنياد نهادن دنيایی نو!
- اين که انسان‌ها چرا واحدی به بزرگی سال را برای تقسيم گذر عمر خود ابداع کردنند خود موضوع جالبی است اما چگونه‌گی اين تعريف ارتباط مستقيمی با سطح دانش بشر داشته است. برای ما که می‌دانيم زمين به گرد خورشيد می‌گردد. ابداع واحدی به نام سال که برابر با يک دور گردش زمين به گرد خورشيد است ساده و طبيعی جلو می‌کند اما فراموش نکنيم انسان‌ها طی هزاران سال هيچ درکی از گردش زمين نداشتند و تصورشان اين بود که آسمان بالای سرشان می‌گردد. ساده‌ترين اتفاق تکرار شوند در آسمان تغيير ظاهری ماه بود. تغيير جای خورشيد در آسمان نيز تکرار شونده بود و آسمان شب پس از طی شدن دوره‌يی خاص که سال می‌ناميم تکرار می‌شد همه‌ی اين‌‌ها موجب شد به طور کلی سه نوع کلی حساب سال‌شماری تدوين شود. ماهی، خورشيدی و ترکيب ماه و خورشيد. به همين دليل است که در نگاه‌داری بسياری از روزها ترکيبی از ماه و خورشيد منظور می‌شده است. مثلا سيزده به‌‌در يادگار چنين تقويمی است. اکنون گاه‌شماری خورشيدی رواج گسترده‌يی دارد و مناسبات بين‌المللی بر اساس اين گاه‌ شماری تنظيم می‌شود اما انواع ديگر گاه‌شماری هنوز در جهان رواج گسترده‌يی دارد. کشورهای عربی عمدتا از گاه‌شماری مبتنی بر گردش ماه بهره می‌گيرند و يهوديان گاه‌شماری‌شان هر چند بر اساس ماه است اما خورشيدی هم محسوب می‌شود وبرای تطبيق بهتر سال خورشيدی با سال مهی. سال قمری (مهی)‌شان بر خلاف مسلمانان از 13 ماه تشکيل می‌شود. اين موجب می‌شود سال قمری تقريبا برابر با سال خورشيدی شود! چينیها هم گاه شماری ترکيبی دارند به همين دليل تحويل سال‌شان متغيير است البته دامنه‌ی تغييرش مانند سال قمری تمام سال را در بر نمی‌گيرد و فقط در ماه بهمن است.
- مبدا آغاز سال نيز بحث جالبی است. اکنون اکثريت کشورها مبدا بسيار نامربوطی که به تولد شخص موهومی که اصولا هيچ سند تاريخی برای تولدش وجود ندارد را به