سه شنبه، 2 مردادماه 1386 | July 24, 2007

سالی دیگر بی احمد شاملو

ورق به ورق این دفتر خالی ورق خورد و امروز هفت سال شد که بی تو گذشت. وقتی رفتی فکر می‌کرد هفت روز هم دوام نیاورم اما روزگار گذشت و روزهایی بدتر از شب قطبی برما گذشت بی‌تو، بی‌عشق، بی مبارزه برای به‌تر زیستن... این آسمان فیروزه‌یی بی‌تو خورشیدی فروزان کم دارد و این باز کم است برای دنیای بدون تو، بدون عشق بدون مبارزه برای دنیایی بهتر، دنیایی انسانی...
شاملو نیست اما مبارزه برای دنیای انسانی برقرار است پس زنده باد مبارزه برای آزادی برای برابری برای دنیایی انسانی و امروز حکم اعدام دو روزنامه‌نگار صادر شده است این سرزمین زندان و گورستان آزادی‌خواهان است اما نباید بگذاریم چنین بماند.
عدنان حسن پور و عبدالواحد (هيوا) بوتيمار دو روزنامه‌نگار کرد به اعدام محکوم شده‌اند و جرم‌شان نوشتن است و بس. خبرنگاران بدون مرز طی بیانیه‌یی نسبت به این حکم اعتراض کرده‌اند امیدوارم در امروز که به نام شاملو ضرب شده است برای آزادی این روزنامه‌نگاران زیر تیغ تلاش کنیم.
در این سرزمین که مزد گور کن از آزادی آدمی افزون باشد زیستن تنها وقتی معنا دارد که برای مبارزه با مرگ باشد پس زنده باشید و جلوی مرگ آزادی‌خواهان را بگیرید تا انسانیت زنده بماند.

  |

دوشنبه، 13 فروردینماه 1386 | April 02, 2007

نحس‌ترین سیزده‌ی قرن!

سفاهت من چنگیزیان را آواز داد
نو را و همه‌گان را گردن زدند.
یوغ ورزا بر گردن‌مان نهادند.
گاوآهن بر ما بستند
برگرده‌مان نشستند
و گورستانی چندان بی‌مرز شیار کردند
که بازمانده‌گان را
هنوز از چشم
خونابه روان است.
(احمد شاملو، مدایح بی‌صله)
ماجرای چنگیز را حتما همه‌ی شما شنیده‌اید. وقتی چنگیز با ایران آن روزگار هم‌مرز شد. هیئتی از بازرگانان مسلمان را برای ایجاد پیوند دوستی و مودت به‌سوی خوارزم روان داشت. حاکمی مرزنشین به طمع هدایای ارسالی اعضای هیئت را قتل عام کرد و این موجب جنگی خونین شد که سرانجام به اشغال ایران توسط مغول‌ها انجامید. امروز که خبر مرگ ناگهانی جیمز رابین یکی از ملون‌ها‌ی انگلیسی را خواندم مو بر تنم سیخ شد. موضوع خیلی جدی است و جای نگرانی دارد. هرچند مقامات ایرانی اعلام کرده‌اند که رابین سکته‌ی قلبی کرده است اما شواهد نشان می‌دهد مرگ او مشکوک است. مقامات ایرانی حاضر به تحویل جنازه‌ی او نیستند و می‌گویند جیمز در این چند روز مسلمان شده است و فیلم مسلمان شدن و تشهد گفتن او را دارند مرتب از تلویزیون پخش می‌کنند و از صلیب سرخ بین‌الملل هم خواسته‌اند که فقط عضو ختنه شده‌ی او را بررسی کنند و گواهی بدهند که او مسلمان شده است و به این بهانه می‌گویند باید در ایران و طبق مراسم اسلامی به خاک سپرده شود و اجازه‌ی کالبدشکافی صادر نمی‌کنند.
موضوع حمله‌ی انگلیس و آمریکا بسیار جدی است و آقای احمدی‌نژاد هم گفته است تا هفته‌ی آینده خبر مهمی از کشفیات دختر شانزده‌ساله‌یی که با کمک برادرش در خانه به انرژی هسته‌یی دست پیدا کرده است منتشر می‌کنند. ادعای دولت ایران این است که به بمب اتمی بسیار قوی‌تر از بمب‌های موجود دست پیدا کرده‌اند و ریاضی‌دانی به نام دینبلی هم کشف کرده است که E=mc^2 نادرست است و در این بمب هسته‌یی اختراع شده توسط ایران E=MC^20 است و این یعنی هر بمب هسته‌یی اسلامی میلیاردها برابر بمب هسته‌یی مسیحی قدرت دارد و یکی از آن‌ها کافی است کل قاره‌ی آمریکا را به زیر آب ببرد. با شنیدن این خبر من دیگر نگران جان خودمان در ایران نیستم اما شدیدن نگران جان مردم آمریکا و دوستانمان در آمریکا هستم و از همه‌ی بچه‌ها خواهش می‌کنم هر چه زودتر به ایران بیایند تا از امنیت برخوردار شوند.
شرمنده کمی آشفته و پراکنده شد از شدت ناراحتی و بیم حمله‌ی نظامی و نابودی جهان دارم آشفته حرف می‌زنم به سایت‌های خبری بروید الان برنامه‌های بی‌بی‌سی و سی‌ان‌ان و اکثر خبرگزاری‌ها برنامه‌ی عادب خود را قطع کرده‌اند و دارند این خبر هول‌ناک را پخش می‌کنند.
چند لینک
تجاوز دو هواپيماي امريكايي به حريم هوايي ايران
رسانه های ایتالیا؛ ایران در «تله» احمدی نژاد

  |

پنجشنبه، 2 فروردینماه 1386 | March 22, 2007

آهای آهای یکی بیاد یه شعر تازه تر بگه

اینقدر این روزگار کهنه را به بهانه گردش مکانیکی سیاره‌یی به گرد ستاره‌یی روز نو خوانده‌ایم و هلهله کشیده‌ام که باورمان شده است روزگارمان نو می‌شود! نمی‌دانم این چه طلسم شومی است که ما را فراگرفته است. جنبش دانش‌جویی منزوی و منحرف شد و از آن آتش فروزان جز خردک شرری باقی نماند. جنبش کارگران شرکت واحد در اوج خفه شد. جنبش زنان به جنبش چند زن تبدیل شد و اکنون ما مانده‌ایم و جنبش معلمان که معلوم نیست چه سرنوشتی داشته باشد. رفقایی هم که روزی امیدی به آن‌ها بسته بودم مشغول خاله‌بازی انشعاب هستند و از آن امید فقط این برای من ماند که عزیزترین کس زنده‌گی‌ام را ربودند!
بگذریم عید است و بهار است باید با سیلی صورت سرخ کنیم. چند روز پیش به دوستی می‌گفتم: «باید خوش‌بین باشیم» و او گفت: «اما واقع‌بین بودن بهتر است» و من گفتم: «می‌گوییم باید خوش‌بین باشیم واقع‌بینی که همان بدبینی است!» و هر دو خندیدم و این خنده چقدر تلخ بود.
به هر روی روزگار است فراز و نشیب دارد و پستی و بلندی در پست‌ترین روزگاران نباید فراموش کرد که فرازی در راه است که خرابی چون به نهایت رسد آبادی در پی دارد که هیچ روندی تا بی‌نهایت ادامه پیدا نمی‌کند. بی‌شک این سیاهی مانده‌گار نیست و رو به کوتهی دارد و آن روز است که می‌توانیم طلیعه روزگار نو را به هم تبریک بگوییم.
عجالتان به امید آن روز این روز مبارک باد.

  |

چهارشنبه، 23 اسفندماه 1385 | March 14, 2007

شب آخرین چهارشنبه‌ی هشتادوپنج

انگار نه انگار که امروز آخرین چهارشنبه‌ی سال است و این یعنی حداکثر یک هفته‌ی دیگر سال تمام می‌شود. سالی که در امیدی واهی شروع شد و آخرین ماه‌های‌اش با یاس منطقی پایان یافت و آخرین روزهای‌اش رنگ و بوی امیدی معقول را می‌دهد امیدی آکنده از ترس و تردید و شوق و اشتیاق...
دی‌روز عصر شروع شد روی کاناپه‌یی که تهران چون سینه‌رامایی در پس‌زمینه بود و خورشید سلانه سلانه در سراشیبی غروب می‌سُرید و صدای موسیقی نمی‌توانست بر انفجارهای پی‌درپی غلبه کند. انگار وسط میدان جنگ نشسته باشی بی‌هراس از این که هر لحظه نیروی‌های اشغال‌گر خانه‌ات را اشغال کنند و تو نتوانی اولین و آخرین بوسه‌یی که در تب و تاب‌اش می‌سوزی را تجربه کنی. باری برای من شب چهارشنبه‌سوری این‌گونه آغاز شد روی کاناپه‌یی که تهران چون سینه‌رامایی در پس‌زمینه بود...

 

سه شنبه، 15 اسفندماه 1385 | March 06, 2007

زنان در زنجیر

حتما از دستگیری‌ ۳۳ تن از زنان فعال جنبش زنان باخبر شده‌اید. طبق آخرین اخبر دستگیرشده‌گان ئست به اعتصاب غذا زده‌اند.
در میان دستگیر شده‌گان چند وب‌لاگ‌نویس فعال از جمله پرستوی عزیز هم حضور دارد. پن‌لاگ در خصوص ۸ مارس و دستگیری‌های اخیر بیانیه‌یی صادر کرده است که عینا در اینجا نقل می‌کنم.
به امید آزادی زنان در سراسر جهان به‌خصوص در ایران سراسر زنجیر.

بیانیه کانون وبلاگ نویسان ایران-پن‌لاگ به‌مناسبت ۸ مارس روز جهانی زن

۸ مارس روز جهانی جنبش زنان است؛ جنبشی که در راه آزادی بیان و برقراری حقوق انسانی زنان مبارزه کرد، قربانی داد و توانست نام خود را در تاریخ جهان ثبت کند!
کانون وبلاگ نویسان ایران- پن‌لاگ این روزرا گرامی می‌دارد و از جنبش‌ آزادی‌خواه و برابری طلب ‌زنان جهان و به ویژه زنان ایران پشتیبانی می‌کند.
كانون وبلاگ نویسان ایران درآستانه‌ی این روز بزرگ توجه انجمن‌ها و نهادهای جهانی مدافع حقوق بشر را به پایمال شدن مداوم و برنامه‌ریزی شده‌ی حقوق زنان در ایران جلب می کند و خواستار نابودی هرگونه خشونت دولتی و غیردولتی علیه زنان در قوانین زن ستیز در ایران است.

دستگیری ده‌ها تن از کوشندگان جنبش زنان و از جمله وبلاگ نویسانی چون پرستو دوکوهکی و آسیه امینی در تجمعی مسالمت‌آمیز اعتراضی در برابر دادگاه انقلاب، نمونه‌ی آشکار ستیز با برابری حقوق زنان و مردان و وجود اراده‌ی سرکوب فعالیت و مبارزه برای رفع قوانین تبعیض‌آمیز زنان در ایران است. این گردهمایی که همزمان با دادگاه گروهی ازکوشندگان حقوق زنان و در واکنش به شدت‌گیری فشارهای امنیتی و احضارهای متعدد زنان برپا شده بود، مورد حمله‌ی نیروهای سرکوب‌گر حکومتی قرار گرفت و بازداشت نزدیک به سی و سه تن از زنان را درپی داشت.
درعرصه‌ی جهانی نیزکشته شدن يكی از وزرای زن استان پنجاب پاكستان به دليل نداشتن پوشش اسلامی توسط افراد مسلح و تجاوز به زنان زندانی بخصوص در زندان‌های عراق توسط نیروهای دولتی نمونه‌‌ها‌ی دیگری از عدم آزادی زنان در بخش‌های گسترده‌ای از جهان متمدن امروز است.
کانون وبلاگ نویسان ایران–پن‌لاگ ۸ مارس روز جهانی زن را به همه زنان و کوشندگان این جنبش شادباش می گوید و با محکوم کردن هرگونه تبعیض جنسی و نابرابری حقوق زنان با مردان خواهان آزادی بی‌درنگ زنانی است که تنها گناه‌شان مبارزه درراه حقوق زنان است.

كانون وبلاگ نویسان ایران – پن‌لاگ

پیوندها
×هشت مارس, 17 اسفند 85 از ساعت 2 تا 3 بعد از ظهر در مقابل در اصلی مجلس برگزار خواهد.
×اعلام نگراني کميسارياي عالي حقوق بشر درباره دستگيري فعالين زن ايران
×اعلاميه عمومي عفو بين‌الملل درباره دستگيري زنان
ما همه نگرانیم... لیست خبردهندگان وبلاگستان : اتحاد مجازی (آذرستان)
بيانيه پاياني جشن "زنان ميدان": رود را نمي توان در بند کرد

  |

یکشنبه، 6 اسفندماه 1385 | February 25, 2007

در انتظار تصویر تو

alirezaespahbod.jpg
تصاویر از وب‌لاگ سهیل آصفی گرفته شده است.
این جا کسی آرمیده است که زیست بی آن که شک کند
که سپیده‌دمان برای هر زنده‌یی زیبا است
هنگامی که می‌مرد پنداشت به جهان می‌آید
چرا که آفتاب از نو می‌دمید.

خسته زیستم از برای خود و از بهر دیگران
لیکن همه گاه بر آن سر بودم که فرو افکنم از شانه‌های خود
و از شانه‌های مسکین‌ترین برادرانم
این بار مشترک را که به جانب گورمان می‌راند.

به نام امید خویش به جنگ با ظلمات نام نوشتم.
پل‌الوار، احمد شاملو
یکی یکی به قتل رسیدند. با گلوله با تناب، با تصادف راننده‌گی، با تبعید با حبس‌های طولانی و با انزوا و این آخری کاری‌ترین سلاح‌شان است. انزوا:
زخمی به او بزن از انزوا کشنده‌تر.
علی‌رضا اسپهبد به قتل رسید سال‌ها پیش به‌قتل رسید از همان هنگام که کتاب جمعه و مفید و آدینه به قتل رسیدند از همان هنگام که دیگر نمی‌توانست حتا برای فروش آثارش را عرضه کند از همان هنگام که به انزوا کشیده شده و چون ماهی بر شن‌زار از مردمی که دوستشان می‌داشت و برای آن‌ها نقش بر بوم می‌نهاد گرفته شد.

شاملو که به قتل رسید پنداری همه را یک‌جا کشتند. پس از شاملو علی‌رضا دیگر علیرضا نشد که نشد. و اکنون در سردخانه‌ی بیمارستان ایران‌مهر آرام گرفته است. قلبی که عمری با عشق به آزادی تپید اکنون دیگر نمی‌تپد. راحت شد از رنج زیستن در سرزمینی که مزد گور کن از آزادی آدمی افزون‌تر ست. رها شد از رنج زیستن در جهانی نابرابر و در بند. از جهانی که در غیاب خورشید و ماه و ستاره‌گان قهرمانان‌اش کرم‌های شب‌تاب‌اند با شعاع روشنی بخش یک وجب و حاکمان‌اش دیوهای بدهیبت و کودنی هستند که بر ما می‌باورانند که حماقت و جهل فضیلتی ازلی و ابدی است.
فردا ساعت هشت صبح بار دیگر پشت در بیمارستان ایران‌مهر می‌رویم تا یاری را برشانه بگیریم و به خاک‌اش بسپاریم. خاکی که از آسمان با ما مهربان‌تر بود. روزی گنج‌های‌مان را به خاک می‌سپردیم تا خاک و دیاران را دل‌پذیر و آز انگیز کنیم اما اکنون گنج‌های‌مان را در این خرابه‌ی جغد زده به خاک می‌سپاریم. خاکی که برای‌مان خانه نشد برای‌مان گندم‌زار هم نشد اما بهتر از همیشه پناه‌گاهی شد برای جسم‌های فرسوده و آسمان گزیده‌مان.
مرگ در پنجاه و پنج ساله‌گی برای آن چشم تیز و دست توانا عادلانه نیست اما در سرزمینی که زنده‌گی نکبت‌بار و مبتذل شده است مرگ به‌ترین هدیه است. آنان که به طاعون آری نمی‌گویند همان به که مرگ را چون معشوقی در آغوش بکشند و این عجوزه‌ی هزار داماد را به اهل‌اش بسپارند.
علی‌رضای عزیز! از مرگ‌ات متاسف نیستم، تاسف می‌خورم برای این علف‌های بیابانی که می‌رویند ... تاسف می‌خورم برای خودم برای خودمان که چون جزایری پراکنده اسیر دیو توفان شده‌ایم و در ضربه‌ی امواج مستهلک می‌شویم و ذره ذره می‌رویم چنان که پنداری هرگز نبوده‌ایم بامداد اسپهبد نازنین! برای تو تاسف نمی‌خورم که پدر را به خاک می‌سپاری، برای نسلی تاسف می‌خورم که علیرضا اسپهبد درمیان‌شان زنده‌گی کرد اما او را در کتاب‌های تاریخی خواهند یافت...

  |

چهارشنبه، 25 بهمنماه 1385 | February 14, 2007

روز والنتاین

valentinday.jpg
رویترز- 6124 زوج در فیلی پین به استقبال روز والنتاین می روند
1385-11-25(شهرزادنیوز)

چنان قحط سالی شد اندر دمشق
که یاران فراموش کردند عشق!

امروز هم بهانه‌یی برای عاشقی... خوش‌‌به‌حال اونایی که کادو گرفتن و خوش‌تر‌به‌حال‌ اونایی که کادو دادن!

پی‌نوشت:
البته ناگفته نمونه که والنتاین برای ما تهران نشینان بی‌والن! فقط ترافیک سرسام‌اور بود و بس! ترافیک تهران دی‌شب وحشت‌ناک بود. هر چند ساعت‌ها توی ترافیک قفل شده گرفتار شدم اما باز توی دل‌ام خوش‌حال بودم که گروهی زیادی از مردم این روز را که نه مذهبی است و نه ایرانی جشن می‌گیرن! یعنی ماهیت موضوع که عشقه براشون مهمه! البته ناگفته‌تر نمونه که به هر حال هر چیزی به اینجا که می‌رسه یه چیز دیگه می‌شه!

  |

جمعه، 17 آذرماه 1385 | December 08, 2006

جنایات و مکافات

آذر در دانشگاه تهران، گزارش لحظه به لحظه از تجمع 15 آذر در دانشگاه تهران

دیکتاتورها به سوی مردم آتش می‌گشایند و منتقدین خود را به قتل می‌رسانند. خون قربانیان نتنها دامن خودشان را می‌گیرد بلکه دامن به‌زیرکشنده‌گانشان را نیز خواهد گرفت. شاه سه دانشجو را پاس نیکسون قربانی کرد. شاه و حکومت‌اش رفتند اما جانشینان دیکتاتورش هم نتوانستند از خون ریخته شده جان به‌دربرند. چنین شد که ۱۶ آذر دیگر روزی برعلیه شاه نیست روزی برعلیه دیکتاتوری ست. این‌ها نیز روزی سرانجام خواهند رفت اما تا وقتی دیکتاتوری وجود دارد. ۱۶ آذر چون مشعلی فروزان خواهد درخشید و هیج دیکتاتوری گزیری از آن ندارد. آذر که می‌شود تن‌شان می‌لرزد.
سال‌ها پیش وقتی در اوج دیکتاتوری جانشینان شاه در دانش‌گاه درس می‌خواند چند روز مانده به ۱۶ آذر روزی با جمعی از دوستان معترض به وضع غذای دانش‌کده پیش رئیس دانش‌کده رفتیم و اعتراض خود را بیان کردیم و گفتیم رد پلویی که در سلف‌سرویس دانش‌کده توزیع می‌شود فضله موش وجود دارد. رئیس گفت امکان ندارد با او به سلف رفتیم و غذا کشیدیم. در بشقاب جناب رئیس چند فضله موش خودنمایی کرد. رئیس بسیار برآشفته شد. غذای خود را نخورد، برخلاف ما که فضله‌ها را جدا کردیم و شروع به صرف غذا کردیم. رئیس که شرمنده شده بود و نمی‌دانست چه می‌گوید سر آشپز داد کشید که:"مگر نگفتم این روزها بیشتر مراقبت کنید!" منظورش از این روزها روزهای نزدیک ۱۶ آذر بود! در آن روزها هیچ اسمی از ۱۶ آذر برده نمی‌شد. اما ۱۶ آذر همیشه خواب دیکتاتورها را برآشفته می‌کرد.
دیروز دانش‌گاه تهران در تب و تاب ۱۶ آذر سوخت و فریاد دانش‌جویان آزادی‌خواه باز خواب دیکتاتورها را آشفته کرد. ۱۶ آذر در کنار ۱۸ تیر روزهایی هستند که هرگز در تاریخ مبارزات مردم ایران فراموش نخواهند شد. دیکتاتورهای آینده نبز باید بدانند این روز تا ابد تا وقتی دیکتاتوری وجود دارد چون خاری در چشم آنان فروخواهد رفت.
درود بر دانش‌جویان قهرمانی که طی بیش از نیم‌قرن اجازه ندادند خون سه آذر آزدی هدر رود و مشعل فروزانی که روشن کردنند خاموش یا حتا کور سو شود! دیکتاتورها بدانند وقتی فرمان آتش صادر می‌کنند آینده خود و شرکای آینده‌شان را مورد هدف قرار می‌دهند.

درود بر رهروان آزادی و برابری، دانشگاه راه نشان میدهد

  |

سه شنبه، 23 اسفندماه 1384 | March 14, 2006

شب آتش و آزادی

امشب شب آتش و نور و رقص و شادی است. شبی که شهر دست مردم است بی عسس و محتسب.
پليس در تمام نظام‌ها حافظ نظم موجود است و در ايران کنونی حافظ بی‌نظمی موجود! امشب شهر دست حکومت نيست اما دست چه کسی است؟
سال‌ گذشته نيز چين بود. شهر دست هيچ کس نبود. لومپنيسم چه به عنوان پاسدار نظم چه به عنوان برهم‌زننده‌ای نظم حرف اول و آخر را می‌زند.
همان‌گونه که سال گذشته نوشتم -و اميدوارم سال آينده ديگر ننويسم- حضور اپوزيسون قدرت‌مند می‌تواند در اين گونه مواقع نقش موثر خود را ايفا کند. مردم بايد نشان بدهند که برای زنده‌گی جمعی نيازی به حکومتی که خود مخل زنده‌گی است ندارند.
اکثر حوادث تلخی که در اين شب‌ها اتفاق می‌افتد به صورت برنامه‌ريزی شده توسط عوامل خود حکومت چيده می‌شود و البته باقی موارد هم توسط لومپنيسم موجود تدارک می‌شود.
به هر حال آرزو می‌کنم امشب را در شادی و رقص و پای‌کوبی به سر ببريم تا شايد کمی از تلخی اين زنده‌گی مرگانه زير سايه‌ی جنگ و اختناق کاسته شود.

  |

یکشنبه، 11 دیماه 1384 | January 01, 2006

سال 2006 را با ترانه‌يي نو آغاز کنيم!

neroda.jpg
امروز نخستين روز سال 2006 ميلادی است. من به گاه‌شماری‌ که جزو لوازم برده‌گی مدرن است اعتقادی ندارم. هر روز روزی فرخنده است اگر گامی در رهايی انسان‌ برداشته شود؛ رهايی "خود" و رهايی تمام بشريت.
به مناسبت سال نوی ميلادی از ترانه‌ی نازنين ايميلی حاوی شعری زيبا از پابلو نرودا هم‌راه با تصاويری زيبا و موسيقی سحرانگيز دريافت کردم. متاسفانه موسيقی و تصاوير را نمی‌توانم در اين‌جا قرار دهم اما ترجمه‌ی شعر نرودا (که نمی‌دانم مترجم‌اش کيست) را به هم‌راه يکی از آن تصاوير زيبا به شما دوستان نازنين که بی‌گمان دوستان ترانه‌ی بسيار عزيز هم هستيد پيش‌کش می‌کنم. با آرزوی آن که بشر در اين سال اگر گامی به جلو برنمی‌دارد حداقل اندکی از سرعت جنون‌آسای‌اش به سقوط به اعماق گراندکانيون بکاهد و لحتی تامل کند و به "آزادی و برابری" بيانديشد.

مرگ تدريجی ما آغاز خواهد شد
اگر سفر نکنيم
اگر مطالعه نکنيم
اگر به صدای زنده‌گی گوش فرا ندهيم
اگر به خودمان بها ندهيم

مرگ تدريجی ما آغاز خواهد شد
هنگامی که عزت نفس را در خود بکشيم
هنگامی که دست‌ياری ديگران را رد بکنيم

مرگ تدريجی ما آغاز خواهد شد
اگر بنده‌ی عادت‌های خويش شويم
و هر روز يک مسير را بپيماييم
اگر دچار روزمره‌گی شويم
اگر تغييری در رنگ لباس خويش ندهيم
يا با کسانی که نمی‌شناسيم سر صحبت را باز نکنيم
مرگ تدريجی ما آغاز خواهد شد
اگر احساسات خود را ابراز نکنيم
همان احساسات سرکشی که
موجب درخشش چشمان ما می‌شود
و دل را به تپش در می‌آورد
مرگ تدريجی ما آغاز خواهد شد
اگر تحولی در زنده‌گی خويش ايجاد نکنيم هنگامی که از حرفه يا عشق خود ناراضی هستيم
اگر حاشيه‌ی امنيت خود را برای آرزوی نامطمئن به خطر نياندازيم
اگر به دنبال آرزوهايمان نباشيم
اگر به خودمان اجازه ندهيم
برای يک‌بار هم که شده
از نصيحتی عاقلانه بگريزيم
بياييد زنده‌گی را امروز آغاز کنيم!
بياييد امروز خطر کنيم!
همين امروز کاری بکنيم
اجازه ندهيم که دچار مرگ تدريجی بشويم!
شاد بودن را فراموش نکنيم!

پابلو نرودا

  |

دوشنبه، 3 مردادماه 1384 | July 25, 2005

دوم مرداد 79

نمی‌خواهم سال و ماه را شماره کنم بر ما عمری گذشت بی‌نبود تو، بی‌مهربانی‌های‌ات، بی‌حضورت که هميشه آبادانی بود، هميشه آگاهی بود... هميشه عشق بود...
مرا
تو
بی سببی
نيستی.
به راستی
صلت كدام قصيده ای
اي غزل؟
ستاره باران جواب كدام سلامی
به آفتاب
از دريچه تاريك؟
كلام از نگاه تو شكل می‌بندد.
خوشا نظر بازيا كه تو آغاز می‌كنی!
...
آيدای نازنين، کانون نويسنده‌گان ايران و ارج‌گذاران جهانی انسانی و انسانی جهانی، چون سال‌های پيش بر تکه خاکی که به نام شاملو ضرب شده است گردهم می‌آيند تا از عشق و برابری و آزادی سخن بگويند و شعر آن شاعر جاودانه را زمزمه کنند و اميد به زنده‌گی در جهانی انسانی را جانی تازه دهند.
ياد باد آن که به اصلاح شما می‌شد راست
نظم هر گوهر ناسفته که حافظ را بود!

  | |

شنبه، 18 تیرماه 1384 | July 09, 2005

امروز 18 تير است.

"بگذار زنده‌گی بميرد. مرگ نبايد زنده‌گی کند." کارل مارکس
شايد در هيچ عبارت موجزتری نتوان وضعيت "زنده‌گی" ما را که در اين سال‌ها "مرگ" را زنده‌گی کرديم بهتر از آن‌چه مارکس گفته است نشان داد. "زنده‌گی" زير دستگاه با ده‌ها شلنگ و سرنگ، بی‌شادابی "زنده‌گی" واقعی، بی‌جنب و جوش، بی‌عشق، بی‌شور و دل‌داده‌گی، زنده‌گی زير سايه‌ی مرگ با مرگ و هم‌آغوش با مرگ.
"مرگ بر اين زنده‌گی" اين فرياد دانش‌جويان معترضی بود که 18 تير را به تقويم مبارزات آزادی‌خواهان جهان اضافه کردنند تا برعليه سانسور و اختناق فرياد برآورند و حق زنده‌گی شرافت‌مندانه و آزادانه‌ی‌شان را طلب کنند.
زنده باد؛ ياد و خاطره‌ی زنان و مردان از جان گذشته‌یی که به "تاعون آری نگفتن" و چون عزت ابراهيم‌نژاد دست از جان شستند تا نگذارند "مرگ زنده‌گی کند."
بر مردمی که از ترس مرگ، مرگ را زنده‌گی می‌کنند سعادتی مقدر نيست. تاريخ آزادی انسان تاريخ انسان‌های آزاده‌يی ست که از آزادی‌شان دست شستند تا آزادی سب‌کننده‌گان آزادی را سلب کنند. متبرک باد نام و خاطره‌ی‌شان!
"فرزانه‌گان علی‌رتبه، بوروکرات‌های مصلحت‌انديش که در خلوت و ناعادلانه درباره‌ی خود به همان ترتيبی فکر می‌کنند که پريکلس آشکارا و به حق به خود می‌باليد: "من مردی هستم که هم نيازهای دولت و هم هنر رشد دادن آن‌ها را می‌دانم" – اين صاحبان آباواجدای هوش سياسی شانه‌های خود را بالا می‌اندازند و با آداب‌دانی غيبی خاطرنشان می‌کنند که مدافعان آزادی تلاش‌های بيهوده‌ای می‌کنند زيرا يک سانسور ملايم بهتر از آزادی خشن مطبوعات است. ما به آنان با واژه‌های اسپرتياس و بوليس اسپارتی خطاب به والی ايران، هيدارنس پاسخ می‌دهيم:
"هيدارنس، تو در پندی که به ما می‌دهی، هر دو جنبه‌اش را به‌يکسان ارزيابی نمی‌کنی، زيرا آن جنبه‌ای که پند می‌دهی، آزاموده‌ای، اما جنبه‌ی ديگرش را به بوته‌ی آزمون نکشيده‌ای. تو می‌دانی برده بودن چه معنایی دارد اما هرگز آزادی را آزمايش نکرده‌ای که بدانی شيرين است يا نه. زيرا اگر آن را می‌آزمودی، به ما پند می‌دادی که برای آن نه تنها با نيزه‌های‌مان بلکه با تبرمان مبارزه کنيم."[1]
--------------------------------------------------------------------------------
[1] - سانسور و آزادی مطبوعات، کارل مارکس، حسن مرتضوی، نشر اختران، ص 132

  | |

چهارشنبه، 28 اردیبهشتماه 1384 | May 18, 2005

ای بس که نباشيم و جهان خواهد بود

khayam01.jpg
امروز 28 ارديبهشت (18 مه) 957 سال از روزی که غياث‌الدين ابوالفتح عمر بن ابراهيم خيام در نيشابور به دنيا آمد می‌گذرد. جالب است که اين رياضی‌دان و ستاره‌شناس و گاه‌شمار برجسته‌ی ايرانی که در پزشکی نيز تبحر داشت در عين حال شاعری جهانی نيز هست. در واقع او را بيش از رياضيات در شعر می‌شناسند. اما مقام برجسته‌ی او در رياضيات و گاه‌شماری غير قابل انکار و صرفه‌نظرکردی است.
دو سال پيش در چنين روزی مطلبی درباره‌ی حکيم عمر خيام نوشتم، چند لينک درباره‌ی اين شاعر و دانشمند نيز در آن مطلب آورده‌ام که ديگر اينجا تکرار نمی‌کنم.
تصميم داشتم از خيام رياضی‌دان و انديشه‌هایی که در کتاب "رساله فی شرح ما اشکال من مصادرات اقلیدس" بيان کرده است که می‌توان به روشنی بنيادهای هندسه‌ی نااقليدوسی را در آن مشاهده کرد بنويسم اما خب دل و دماغ‌اش نيست پس همان به که خيام شاعر را به ياد آوريم و چند رباعی از او زمزمه کنيم:
آن مايه ز دنيا که خوری يا پوشی
معذوری اگر در طلب‌اش می‌کوشی
باقی همه رايگان نيرزد هشدار
تا عمر گران‌بها بدان نفروشی
* * *
چون نيست حقيقت و يقين اندر دست
نتوان به امید شک همه عمر نشست
هان تا ننهيم جام می از کف دست
در بی‌خبری مرد چه هشيار و چه مست
* * *
گاوی ست در آسمان و نام‌اش پروين
يک گاو دگر نهفته در زير زمین
چشم خردت باز کن از روی يقين
زير و زبر دو گاو مشتی خر بين

چند لينک مرتبط:
کتابخانه‌ی دیجیتال بانی‌تک (فايل تکست رباعيات خيام)
درج (مجموعه‌ی کاملی از اشعار خيام)
بزرگ‌داشت خيام نيشابوری
تاريخ تقويم‌های شمسی و قمری (شبکه فيزيک-هوپا)
Rubaiyat of Omar Khayyam

  | |

جمعه، 9 اردیبهشتماه 1384 | April 29, 2005

اول ماه مه (يازده ارديبهشت) روز کارگر مبارک باد.

عيد سرخ کارگران مبارک باد.
(برای اطلاع از آخرين خبرها به نظرخواهی مراجعه کنيد.)
در مورد تاريخ‌چه‌ی روز کارگر و در مورد کارگران و اين که چرا به عنوان طبقه‌ی اجتماعی نقشی تعيين کننده و سرنوشت‌سازی در شيوه‌ی توليد سرمايه‌داری و تغيير آن ايفا می‌کنند قبلا نوشته‌ام.
روز يک‌شنبه روزجهانی کارگر است در بسياری از کشورهای جهان اين روز تعطيل رسمی است و کارگران به راه‌پيمایی و برگزاری مراسم مختلف برای اين روز می‌پردازند.
در ايران امروز کارگران وضعيت بسيار ناهنجاری دارند زير خط فقر زنده‌گی می‌کنند و از طبيعی‌ترين حقوق خود محروم‌اند. قانون کار نيم بند موجود اجرا نمی‌شود. حق اعتصاب ندارند، حق تشکيل اتحاديه‌ی آزاد ندارند و کوچک‌‌ترين و صنفی‌ترين اعتراض آنان با گلوله و زندان پاسخ داده می‌شود.
اگر تمام روزهای سال در مورد وضعيت کارگران و حقوق‌شان بنويسم پر بی‌راه نرفته‌ايم اما حال که معمولا از اين کار غافل هستيم حداقل در اين روزها و در روز کارگر در مورد کارگران و حقوق‌شان و وضعيت‌ معيشتی‌شان و مبارزات و اعتصابات‌شان بنويسيم.
نمی‌دانم چه مراسمی قرار است اجرا بشود و اميدوارم "پدرخوانده" که سرنخ بعضی از محافل کارگری را در دست دارد روز اول ماه مه را تبديل به تبليغات "داروی تلخ‌نوشی‌اش " نکند.
کارگران در يکی دو سال گذشته موفق شده‌اند راه خود را کم‌وبيش از احزاب و اتحاديه‌های رژيم ساخته جدا کنند و نمود مستقلی پيدا کنند. مهم‌ترين کاری که در روز يک‌شنبه پس‌فردا می‌تواند صورت بگيرد اين است که کارگران سر کار حاضر نشوند. و سعی کنند در مراسم غيردولتی و حکومتی شرکت کنند و خواسته‌های خود را بيان کنند. چند خبر در اين مورد را فهرست‌وار نقل می‌کنم:
1- بزرگداشت اول ماه می روز جهانی کارگر در دانشگاه تهران (ورود برای عموم آزاد است.)
2- در تظاهرات و تجمعات اول مه در کشورهاى مختلف شرکت کنيد. (نام شهر‌های مختلف جهان که ايرانيان هم‌راه با ساير کارگران به تجمع در اول مه مه می‌پردازند.)
3- يک سند ارزشمند تاريخي پيام اتحاديه کارگران ايران به کارگران آذربايجان بمناسبت اول ماه مه – ده ارديبهشت ١٣١٠
4- كارگران ايران خودرو روز كارگر در سركار حاضر نخواهندشد.
5- اول مه: خبرى ميشود؟! مصطفى صابر (در اول مه همانقدر اتفاق خواهد افتاد که ما برايش تلاش کنيم.)
6- اول ماه مه چگونه به‌وجود آمد؟ (روزالوگزامبورگ)
7- اول ماه مه ، روز جهانی کارگر بر تمامی کارگران ، زحمتکشان و مُزد بگيران جهان مبارک باد.(مطلبی خواندنی با عکس‌های ديدنی از جی‌لندنی)
8- تهدید به راهپیمایی از سوی کارگران استان کرمانشاه
9- نماينده كارگران خراسان : حقوق كارگران به ريال است ، هزينه‌‏هايشان به دلار!
10- روز جهانی کارگر روز اعتراض (سياهکل)
11- کميته‌ی اقدام کارگری.
12- روز همه‌ی ما (آرش سرخ)
13- روز کارگر (در وب‌لاگ مهرداد)
14- اول ماه مه، روز کارگر گرامی باد. (سرزمين آفتاب)
15- ?What Are the Origins of May Day ترجمه‌ی انگليسی لينک 6 با تشکر از هاله‌ی عزيز
16- اول ماه مه روز آزمون طبقه کارگر از دستگيرى و محاکمه: تا به گلوله بستن (جلال حسينى و محمد عبدى پور)
17- مظفر محمدی:پیش به سوی یك اول ماه مه قدرتمند! (ايران تريبون)
18- اول ماه مه امسال زنان کارگر پيشتازان مبارزه برای جهانی نوين. (سايت 8 مارس)
19- گزارش مراسم اول ماه می روز جهانی کارگر در دانشگاه تهران مراسم روز جهاني کارگر در دانشگاه تهران (نسل سوم- نشریه دانشجویان علوم اجتماعی دانشگاه علامه طباطبایی)
20- روز کارگر رو تبريک ميگم به همه ی کارگرای وطنی و غير وطنی:) (آوای زمين)
21- من روز کارگر را به کارگران خسته ایران تبریک می‌گویم! (خسن‌آقا)
22- زندگی... (شعری از هزار حرف ناگفته)
23- طرحی زيبا از آرمين گيله‌مرد.
24- روزجهاني كارگرگرامي باد. (بامداد با طرحی ديدنی)
25- کارگران جهان، لطفا مرا ببخشید!
26- لغو سخنرانی رفسنجانی بعد از آنکه کارگران بعنوان اعتراض استاديوم ازادی را ترک کردند::: اعتراض کارگران به پلاکاردهای حمايت از رفسنجانی (پيش‌بينی که در متن بالا گرده بودم مبنی بر تبلغ برای هاشمی با هوشيار کارگران نقش بر آب شد.)

----------
لطفا اگر در اين باره مطلبی نوشتيد يا خبری داشتيد اطلاع دهيد تا اضافه کنم.

  |

یکشنبه، 30 اسفندماه 1383 | March 20, 2005

بهار در راه مبارک باد!

جوی‌اش پر از صنوبر و کوه‌اش پر از سمن
باغ‌اش پر از بنفشه و راغ‌اش پر از بهار

منوچهری
درست همين الان به وقت تهران می‌شه 16 و 3 دقيقه و 24 ثانيه، خورشيد به نقطه‌ی اول برج حمل وارد شد و سال تحويل شد البته از نظر تقويمی چند ساعتی تا روز اول فروردين که در ايران باستان نوروز عام گفته می‌شد(نوروز خاص 6 فروردين بود.) مانده است.
وضعيت سمبليک جالبی پيش آمده است در حالی که سال نو شده است اما هنوز در سال کهنه به‌سر می‌بريم گويا کهنه‌گی نمی‌خواهد دست از سرمان بردارد
سال نو را به هم تبريک می‌گوييم و روز نو و نوروز را انتظار می‌کشيم و به هم نويد می‌دهيم چيزی ديگر به آمدن‌اش نمانده است.
شاد باشيد که ما (آزادی‌خواهان) شادترين مردم جهان ايم زيرا شادی را همه‌گانی و جهانی می‌خواهيم.
همين ديگه بهار دراه‌تان مبارک باد.

  | |

سه شنبه، 18 اسفندماه 1383 | March 08, 2005

8 مارس مبارک و پرثمر باد

آزادی، هم‌واره، دست‌کم آزادی کسی است که ديگرگونه می‌انديشد. روزا لوگزامبورگ
شيوه‌ی زنده‌گی‌یی که اکنون در بخش‌های وسيعی از کره‌ی زمين گسترده شده است نسبت به شيوه‌های گذشته‌ی زنده‌گی انسانی نقاط ضعف و قوت بسياری دارد. رهایی زنان از بسياری از قيودی که در شيوه‌های گذشته‌ بر آنان تحميل می‌شد و عملا نيمی از انسان‌ها را به انسان درجه دو تبديل می‌کرد يکی از نقطه قوت‌های شيوه‌ی کنونی زنده‌گی نسبت به شيوه‌های گذشته است.
اگر چه شرط لازم رهایی زنان، در حد و حدود فعلی، شيوه‌ی توليد اجتماعی و رشد تکنولوژی است شرط کافی آن مبارزاتی است که زنان و مردان بسياری در طول قرن‌ها انجام داده‌اند. اين مبارزات که در زنده‌گی روزمره و در حيات سياسی اجتماعی هر روز ابعاد وسيع‌تری پيدا می‌کند موجب شده است زنان به بسياری از حقوقی که در طول تاريخ مردسالارانه پايمال شده بود دست پيدا کنند. هر چند انسان‌ها چه مرد چه زن هم‌چنان اسير شيوه‌ی توليد مبتنی بر استثمار و ازخودبيگانه‌گی هستند اما زنان طی مبارزات بی‌وقفه‌ی خود توانستند در بسياری از بخش‌ها از ستم مضاعف و استثماردوگانه رهایی پيدا کنند درست است که در پيشرفته‌ترين کشورها هنوز اين مبارزه نتوانسته‌ است بسياری از خواسته‌ها را عملی کند اما دست‌آوردهای به‌دست آمده به شکل انکار ناپذيری موثر و اميد بخش است.
ما در سرزمينی زنده‌گی می‌کنيم که زنان هنوز موجود درجه دو محسوب می‌شوند و دست‌آورد مبارزاتی آنان در صد سال گذشته به تارج رفته و آنچه رشته بودند پنبه شد اما در سال‌های اخير مجددا اين زنان جامعه ايران هستند که بار اصلی آزادی و رهایی مردم ايران را به دوش می‌کشند. زنان کارگر، کارمند، خبرنگار، فيلم‌ساز، وب‌لاگ‌نويس... جسورترين اعضای جامعه را تشکيل می‌دهند.
زنان ايرانی هر روز صبح که پا از خانه بيرون می‌گذارند تا به سر کار بروند درگير مبارزه‌یی بی‌وقفه هستند و عصر که به خانه باز می‌گردند اين مبارزه را با همسر و برادر... خود ادامه می‌دهند تا بتوانند شخصيت انسانی خود را حفظ کنند.
نگاهی گذرا به وب‌لاگ‌هایی که توسط زنان ايرانی نوشته می‌شود جای هيچ انکاری باقی نمی‌گذارد که اين زنان هستند که در خط مقدم حضور دارند. مهم نيست از زنده‌گی خصوصی خود می‌نويسند يا از عشق‌های ممنوع‌شان يا از کودکان اسير نظام پدرسالارشان يا به طور مشخص از آزادی سخن می‌گويند مهم اين است که از هر چه می‌نويسند تلاش می‌کنند خود را بازيابند و به حقوق انسانی خود دست پيدا کنند.
زنان در طی سال‌های گذشته در کشورمان به گونه‌ی غير قابل تصوری تحقير و مورد تعدی قرار گرفته‌اند. در حقوق و قوانين، در فرهنگ و هنر، در کار، در کسب دانش، در کوچه و خيابان همه جا زنان به عنوان شهروند درجه دو و سه نگريسته شده‌اند. با اين حال تلاش و مبارزه‌ی روزمره زنان سبب شده است که جامعه زنان ايرانی رشد حيرت انگيزی داشته باشند. بازار کار ايران امروز ديگر بدون زنان تصور ناپذير است. برای يک لحظه تصور کنيد زنان مجبور باشند به خانه بروند و از کار خود دست بکشند. بی‌شک تمام اقتصاد کشور فلج می‌شود. اکنون فاصله‌ی بين رشد نقش زنان در اقتصاد و فرهنگ و سياست و هنر... و قوانين ايران آن‌چنان زياد است که بی‌شک با هيچ اصلاح و هيچ حرکت گام به گامی نمی‌شود اين خلا را پر کرد.
8 مارس را به تمام زنان و مردانی که در انديشه و در عمل روزمره‌ی خود، در کار و خانواده و کوچه و خيابان عميقا به برابری زنان و مردان در تمام زمينه‌ها بی‌هيچ حصر و استثنایی اعتقاد دارند تبريک می‌گويم.

  | |

شنبه، 24 بهمنماه 1383 | February 12, 2005

آرتور ميلر arthur miller

arthur_miller.jpg
هنوز پن آمريکا غم از دست دادن سوزان سانتاگ را از دل نزدوده است که آرتور ميلر را هم از دست داد.
آرتور ميلر را همه با نمايشنامه‌ی "مرگ دست‌فروش" و با فيلم "نگاهی از پل" می‌شناسيم. ازدواج کوتاه اما جنجالی او با مريلين مونرو نيز سبب شهرت‌اش در بين مردم جهان شد.
ميلر که در سی‌وسه ساله‌گی جايزه پوليتز را دريافت کرده بود تا اکنون که در 89 ساله‌گی درگذشت هم‌واره شهرت و اعتبار خود را برای دفاع از "آزادی بيان" به کار برد و جزو نويسنده‌گان راديکال و چپ آمريکا محسوب می‌شود که توسط "کميته‌ی فعاليت‌های ضد آمريکایی" معروف به کميته‌ی مکارتی در دهه‌ی پنجاه ميلادی به محاکمه کشيده شد.
آرتور ميلر هم‌واره از نويسنده‌گان و شاعران ايرانی که در معرض خطر بوده‌اند دفاع کرد و اردتباط دوستانه‌یی‌ با شاملو و کانون نويسنده‌گان ايران داشت.
او که جايزه‌ی پوليتزر را در آغاز راه به دست آورده بود در سال گذشته به عنوان نويسنده برتر سال ۲۰۰۴ از طرف بنياد پگى وى.هلمريش انتخاب شد و جايزه‌ی 25 هزار دلاری اين موسسه را دريافت کرد.
تاثير ميلر در ادبيات آمريکا و تلاش‌های فراوانی که برای دفاع از آزادی بيان به کار برد نام او را در تاريخ ادبيات و مبارزه‌ی انسان‌ها برای ايجاد دنيایی انسانی جاودانه کرد.

من
پری کوچک غم‌گينی را
می‌شناسم که در اقيانوسی مسکن دارد
و دل‌اش را در يک نی‌لبک چوبی
می‌نوازد آرام، آرام
پری کوچک غم‌گينی
که شب از يک بوسه می‌ميرد
و سحرگاه از يک بوسه به دنيا خواهد آمد.

فروغ فرخ‌زاد، تولدی ديگر
ام‌روز سال‌مرگ فروغ هم هست. يادش گرامی باد.

  | |

شنبه، 26 دیماه 1383 | January 15, 2005

و هم‌چنان اين تنها صدای مرگ است که شنيده می‌شود.

safilan.jpg
(عکس يادگاری برای آغاز سال تحصيلی در مدرسه‌ی روستای سفيلان از روزنامه‌ی شرق)
از کودکان بی‌پناه اين سرزمين نفرين شده بارها نوشته‌ايم، از مرگ‌شان زير دست والدين، از قوانينی که مجوز کودک‌آزاری و حتا قتل فرزندان توسط والدين را صادر کرده است، از کار کودکان در بدترين و غيرانسانی‌ترين شرايط کاری، از تن‌فروشی دخترانی که هنوز عادت ماهانه نشده‌اند، از کودکان رها شده‌ی بم و اکنون سيزده گل پرپر شده در روستای سفيلان از توابع شهرستان لردگان در استان محروم چهار محال و بختياری...
در گله‌ی فيل‌ها يا ساير گروه‌های حيوانی که تازه متولدها نياز به مراقبت دارند ميزان مشارکت جمعی برای حفاظت از اين تازه واردين بيش‌تر از مراقبتی است که اکنون جامعه‌ی ايرانی و حکومت ايران از کودکان به عمل می‌آورد. مرگ کودکان و ناهنجاری‌های روانی براثر وجود خانواده‌های متشنج و از هم‌گسيخته استثنایی با درصد کم نيست که قاعده‌یی مسلط شده است. نمی‌دانم اين جامعه هزارپاره به کجا می‌رود و چه سرنوشت شومی برای‌اش رقم خواهد خورد اما می‌دانم تا وقتی حکومت اين است و اپوزيسيون آن؛ تا وقتی مردم اين‌گونه کرخت شده اند و مانند انسان‌هايی که در اردوگاه‌های مرگ يکی يکی می‌ميرند خيره تن به سرنوشت شوم خود داده‌اند... سعادتی برای‌شان متصور نيست...
هميشه از من حرف‌های اميدوار کننده شنيده‌ايد. به آن اميد باور داشتم به اين ياس نيز... من نااميدم! در زنده‌گی‌ام در اوج کشتارهای سال‌های شوم دهه‌ی 60 اينقدر نااميد نبودم؛ وقتی هزاران و ميليون‌ها آدم مسخ شده برای پيشوا هلهله می‌کشيدند و شکم سفره می‌کردند من اميدم را به اين مردم به کودکانی که در بطن مادران‌شان جوانه می‌زدند از دست ندادم؛ اما اکنون... به کجا می‌رويم؟
هميشه به دوستانی که از نظر سياسی يا مسايل شخصی مايوس و نااميد بودند مثالی می‌زدم که کاش امروز کسی پيدا شود به خودم بگويد... می‌گفتم در کوه وقتی جز صخره‌های بلند چشم‌انداز ديگری جلوی چشم نيست و پنداری تا ته دنيا همين‌طور است بعد از گذشتن از پيچی يا عبور از تپه‌یی ناگهان منظره و چشم‌اندازی وسيع گسترده می‌شود... اميدوار باشيد به پيج بعدی دل‌ببنديد و از رفتن خسته و نااميد نشويد که هيچ وضعيتی بدتر از ماندن و ماندآب شدن نيست...

  | |

پنجشنبه، 10 دیماه 1383 | December 30, 2004

سوزان سانتاگ آرام گرفت.

susan_sontag.jpg
"ما بايد بياموزيم كه بيشتر ببينيم، بيشتر بشنويم و بيشتر احساس كنيم." سوزان سانتاگ[1]
در آستانه‌ی سال نو ميلادی هستيم. بايد آغاز سال جديد را به هم تبريک بگوييم اما خبردار می‌شويم:تعداد کشته شده‌گان زلزله‌ی اخير(سونامی) از مرز 120 هزار نفر گذشت! و طبق برآورد سازمان ملل اگر يک ميليارد پوند برای کمک به آسيب‌ديده‌گان اين زلزله‌ی مخوف اختصاص پيدا نکند تعداد کشته شده‌گان از ميليون‌ها نفر تجاوز می‌کند... و در اين هياهو خبر ديگری نجوا می‌شود: سوزان سانتاگ درگذشت. Susan Sontag (1933-2004)
سانتاگ صدای وجدان بيدار بشريت در عصر حاضر بود. وجدان بيدار و جسوری که هم‌واره برعليه سلطه‌ی جهانی قدرت‌های مخوف قد علم می‌کرد و زمانی که کرعمومی دفاع از چيزی جهان را فرا می‌گرفت او سازناکوک‌اش را به صدا در می‌آورد و به دروغ در جريان می‌تاخت.
اين نويسنده، کارگردان، منتقد و روشن‌فکر متعهد در آمريکا به دنيا آمد و از برجسته‌ترين روشن‌فکران و منتقدان جامعه‌ی آمريکایی و سرمايه‌داری جهانی بود. او بر عليه جنگ ويتنام مبارزه‌ی خسته‌گی ناپذيری را سامان داد و در زمانی که بعد از يازده سپتامبر در آمريکا همه گيج بودند يا جرات انتقاد نداشتند او به تنهایی برعليه بوش و سياست‌های جنگ‌طلبانه‌اش ايستاد.
وقتی که سلمان رشدی با فتوای آيت‌الله خمينی به قتل محکوم شد باز اين سوزان سانتاگ بود که شجاعانه برعليه اين فتوا قد علم کرد.
پربيراه نگرفته است دکتروف او ماده‌شير آزادی‌خواهی بود که بی‌هيچ مصلحتی از آزادی دفاع می‌کرد.
سانتاگ در 1933 در نيويورک به دنيا آمد اما رمان‌ها و نوشته‌های او رنگ و بوی اروپایی دارد و بيش‌تر به سنت روشن‌فکری اروپايی وابسته بود.
اگر بشريت به حرف انسان‌هایی مانند سوزان سانتاگ گوش داده بودند و جهان شکل ديگری به خود می‌گرفت اکنون شاهد مرگ هزاران انسان در سراسر جهان به دليل جنگ و فقر و بی‌حفاظی در مقابل بلايايی طبيعی و بيمارهای اپی‌دميک نبوديم.
اکنون که سرطان خون سانتاگ را از بشريت گرفت يادش را گرامی بداريم و بيش از پيش به حرف‌های‌اش فکر کنيم. باشد روزی جهان برمدار انديشه و عشق بگردد و از قدرت و سرمايه نجات پيدا کند.
فرانكفورتر روندشاو: خانم سانتاگ! معتقديد كه ما بيشتر به خاطر آفرينش هنر و زيبائی و افزايش دانش خود زندگی می‌كنيم؟ يا به خاطر مبارزه با بی‌عدالتی؟
سوزان سانتاگ: من هرگز از خودم نمی‌پرسم كه ما چرا زندگی می‌كنيم و برای چه به دنيا آمده ايم. زندگی بسيار غير قابل تعريف‌تر و پيچيده‌تر از آن است كه بتوان برای آن يك فرمول پيدا كرد. برای زندگی كردن راه های بسياری وجود دارد.[2]
کامونيتی‌های Communitiesسوزان سانتاگ در اورکات
کاميونيتی برزيلی
کاميونيتی ايرانی

لينک‌های مرتبط:
سوزان سونتاگ متفکر آمريکايی درگذشت
اهدای جايزه صلح ناشران آلمان به يک منتقد آمريکايی
جايزه صلح كتابفروشان آلمان براي سوزان سانتاگ ( وجدان بيدار آمريكا)
عمر روشن‌فکری تمام شد.
هنر بزرگترين سرچشمه خوشبختى است.
مطلب کوتاهی از پولاد همايونی به همراه چند لينک ديگر درباره‌ی سوزان سانتاگ
--------------------------------------------------------------------------------
[1] - سوزان سانتاگ، ضد تفسير ترجمه‌ی رحيم قاسميان، نقد چيست، منتقد کيست، به کوشش مسعود فراستی، ص 128
[2] - گفت‌وگوي فرانكفورتر روندشاو با سوزان سانتاگ ، برگردان: جواد طالعى (دفتر اروپايی شهروند) چهارشنبه ١٧ مهر ١٣٨١

  |

شنبه، 5 دیماه 1383 | December 25, 2004

بم زنده است، زنده باد زنده‌گی!

گاهی از تحمل انسان‌ها در پذيرش مصيبت‌هایی که به آن‌ها وارد می‌شود شگفت زده می‌شوم. يک سال از فاجعه‌ی بم گذشت! چه کسی باور می‌کرد تاب بياوریم اما تاب آورديم و زنده‌ايم همان‌گونه که بم زنده است.
برای مردمی که هم‌واره دوشادوش مرگ زيسته‌اند و زنده‌گی در اين سال‌های شوم هميشه برای‌شان نوای شوربختی بوده است تحمل دردها و رنج‌ها آسان شده است اما مرگ ده‌ها هزار نفر در چند ثانيه فاجعه‌یی نيست که درک‌اش در توان تصوری بشری بگنجد و مردم بم اين فاجعه را تاب آوردند به حکم آن که زنده‌گی گوهری تکرار شونده نيست و بايد زيست!
سال‌هاست که جغدی بر اين ويرانه لانه کرده است و جز نوای مرگ هيچ شنيده نمی‌شود. سال‌هاست که اشک قاعده است و لب‌خند استثنا. ويرانی بم نمادی از ويرانی سراسر اين سرزمين ويران شده است اميد آن که زنده‌گی بم، و شور و شوق بم برای زنده‌گی، نمادی شود از زنده‌گی و آبادی سرزمينی که مردم‌اش مانند ساير انسان‌ها به دنيا می‌آيند تا زنده‌گی کنند.
کاش روزی از اين فلج شده‌گی، از اين چشم به چشم مرگ دوختن و "نوبت خويش را انتظار کشيدن" رها شويم و به سوی زنده‌گی يورش بريم. جان شيفته‌وار در آغوش‌اش کشيم و جوهره‌ی هستی بخش‌اش را به تمامی بمکیم!
ما انسان هستم و زنده‌گی شرافت‌مند انسانی شايسته و بايسته‌ی ماست. مرگ زير سقف لرزانی که بايد از گزند سرما و گرما حفاظتمان کند شايسته‌ی ما و هيچ انسان ديگری نيست کاش می‌توانستم از ته دل اميدوار باشم که بم آخرين فاجعه‌ی انسانی بر اين کره‌ی خاکی باشد اما افسوس تا آسمان بر سرنوشت ما فرمانرویی می‌کند نصيبی جز زنده به گوری در دل خاک نمی‌بريم! فرامانروی آسمان و دلالان زمينی‌اش را به عمق خاک برانيم تا بتوانيم به خود بازگرديم و انسان شويم و مرگ تنها نقطه‌یی از مسيری که سراسر زنده‌گی است شود نه آن‌چنان که اکنون است و زنده‌گی صرفا نقطه‌های منقطع‌یی در بستر مرگ است.
می‌خواستم فقط از زنده‌گی و شادی بنويسم تا دوستان مقاوم بمی‌ام که اين نوشته را می‌خوانند لب‌خندی به لب آورند و از عشق، و شيفته‌گی به زنده‌گی، چيزی بشنوند؛ اما افسوس "کی شعر تر انگيزد خاطر که حزين باشد؟"

  |

شنبه، 14 آذرماه 1383 | December 04, 2004

گردش علمی

روز جمعه فرصتی دست داد تا در مسابقه‌ی جهانی برنامه‌سازی دانش‌جویی ای اس ام منطقه‌ی غرب آسيا که در دانش‌گاه صنعتی شريف برگزار می‌شد شرکت کنم. ديدن گروه‌های فعال دانش‌جویی که از سراسر کشور آمده بودند تا مهارت علمی خود را بسنجند بسيار شوق‌برنگيز بود. دختران و پسران جوان در گروه‌های چهار نفره به مدت پنج ساعت فعالانه پشت کامپيوترهای‌شان مشغول حل مسئله بودند و با حل هر مسئله بادکنکی بر روی مونيتور آن‌ها نصب می‌شد. کلا 8 مسئله وجود داشت و بيشترين بادکنک‌ها را تيمی از دانشگاه شريف گرفت. پنج بادکنک بر فراز مونيتور اين گروه خودنمایی می‌کرد. بعضی از گروه‌ها هم هيچ بادکنکی نگرفتند اما تا آخرين لحظه دست از تلاش برنداشتند و با جديت به حل مسئله‌ها می‌پرداختند. فضای سالن بسيار شوق برانگيز بود شور و شوق تلاش و مبارزه برای حل مسائل نمادی بود از نبرد پايان ناپذير انسان‌ها برای ارضای حس کنج‌کاوی و برداشتن گامی برای زنده‌گی به‌تر. همان موقع از خاطرم گذشت که اين مبارزه برای گسترش دانش بشری هميشه هم‌سو بوده است با مبارزه‌ی انسان‌های برای زنده‌گی انسانی. اين جوانان هميشه در حال نبرد در دو جبهه‌ی مختلف بوده‌اند در جبهه‌يی با جهل و نادانی مبارزه می‌کردند تا انسان‌ها را از درون غارها بر فراز آسمان بنشانند و در جبهه‌ی ديگر برای زنده‌گی انسانی و آزاد و برابر می‌جنگيده‌اند.
زوجی را که از دانش‌جويان قديمی صنعتی شريف بودند و از دوستان بسيار نازنين من هستند در آن‌جا ملاقات کردم به پيشنهاد آن‌ها در فاصله‌يی که بچه‌ها در حال حل مسئله‌ها بودند به محوطه دانش‌گاه و دانش‌کده‌های مختلف رفتيم و از خاطرات دوران دانش‌جويی اين دوستان گپ‌وگفت دل‌نشينی داشتيم. آن‌ها در اين دانش‌گاه با هم آشنا شده بودند و لحظات شيرينی در جاهای مختلف با هم و با دوستان‌شان داشتند مکان‌هایی که بعضی‌های‌اش ديگر نبود و يا بسيار تغيير کرده بود.
به ساختمان مرکزی که قبلا نام‌اش دکتر مجتهدی بود و حالا شده بود ابن‌سينا رفتيم و ياد مبارزات دانش‌جویی آن‌سال‌ها را زنده‌ کرديم. درگيری با گارد و دستگيری و ضرب و شتم دانش‌جويان و دوستانی که در عمليات نظامی يا زير شکنجه‌های ساواک کشته شده بودند... اتاق کوه‌نوردی که پايگاه دانش‌جويان مخالف رژيم به‌ويژه دانش‌جويان چپ بود و حالا انجمن اسلامی شده بود و البته کنارش پوستر بزرگی زده بودند که ياد کشته‌شده‌های قتل‌های زنجيره‌یی زنده نگه‌می‌داشت و عکس‌های از داريوش فروهر و پراونه‌ اسکندری، پوينده و مختاری و پيروز دوانی را چسبانده بودند و سراغ قاتلين‌شان را گرفته بودند... ياد 16 آذر و مبارزات دانش‌جویی در سال‌های سياه ديکتاتوری شاه و دوران نکبت‌بار انهدام فرهنگی پس از انقلاب را به خاطر آورديم روزهای که شعار "اتحاد مبارزه" دانش‌گاه را به تعطيلی می‌کشاند و باهوش‌ترين فرزندان اين سرزمين برای رهایی مردم سرزمين‌شان از جان خود می‌گذشتند تا آزادی و برابری و زنده‌گی درخور انسانی را به ارمغان بياورند و به راستی که در سياه‌ترين دورانی که بر اين سرزمين گذشت هميشه دانش‌گاه چون مشعلی فروزنده الهام بخش رهایی رهایی مردمی تحت ستم و جهل بود.
دانش‌کده‌ها همه خاطره بود. دانش‌کده علوم رياضیة مرکز محاسبات، دانشکده‌ی صنايع و دانش‌کده‌ی جديد فيزيک با آونگ فوکوی که کار نمی‌کرد! و خاطرات بربادرفته‌یی که مانند آن آونگ فوکو ديگر از نوسان افتاده بود بغضی در گلوی‌ام گره زد...
وقتی به سالن برگشتيم تعداد بادکنک‌های روی مونيتورها بيشتر شده بود. نام گروه‌های مختلف مرا ياد نام‌های وب‌لاگ‌ستان خودمان انداخت: فانوس، سه‌کله‌پوک، اين سه نفر، جلبک، کنترل+آلت+ديليت... عکس‌های اين جشن باشکوه را می‌توانيد در اين‌جا ببيند و نتايج نهایی مسابقه و مسئله‌ها را هم می‌توانيد در سايت دانشکاه صنعتی شريف بخوانيد.
به دقايق پايانی مسابقه نزديک می‌شديم و شور و هيجان خاصی فضای سالن را فراگرفته بود شمارش معکوس با اعلام دکتر محمد قدسی سرپرست سايت تهران شروع شد و وقتی به انتها رسيد صدای ترکيدن صدها بادکنک و هلهله‌ی شادی دختران و پسران جوان تمام فضای سالن را انباشت. بادکنکی برای دخترم که آن روز روز تولدش بود برداشته بودم که از گزند دختری شوخ و شنگ سوزن به دست در امان نماند و ترکيد! در دل آرزو کردم روزی برفراز کامپيوتر دخترم هشت بادکنک ببينم و خودم تک‌تک آن‌ها را بترکان‌ام...
به 16 آذر نزديک می‌شويم. در سياه‌ترين سال‌های ديکتاتوری نگذاشتيم ياد 16 آذر گرامی‌داشته نشود در دوران شوم دهه‌ی 60 که داشتن ورقی اعلاميه حکم مرگ در پی داشت هرگز يادم نمی‌آيد که در اين روز اعلاميه‌یی پخش نشده باشد. در سالی يادم هست که از طرف سه گروه مختلف شب‌نامه پخش شد! گروه‌های کوچکی از دانش‌جويان که هم‌ديگر را نمی‌شناختند و هر کدام تصور می‌کردند تنها گروه فعال در دانش‌گاه هستند!
امسال نيز ياد 16 آذر را گرامی بداريم و چون گذشته بر آزادی و برابری و زنده‌گی انسانی پای‌بفشاريم. تمام تاريخ ارزانی‌شان باد، فردا از آن ماست فردایی که هر روزش تاريخی ست.

  |

دوشنبه، 2 آذرماه 1383 | November 22, 2004

شاعر اعداد

shahryari.jpg
"رياضی در علم زبانی شاعرانه است، زيرا به خودی خود تصويرهای تازه و انديشه‌های تازه می‌تاباند.[1]" عبدالسلام فيزک‌دان پاکستانی برنده‌ی جايزه‌ی نوبل فيزيک 1979
وقتی به گذشته‌ها نگاه می‌کنم به نام‌هایی می‌رسم که مسير زنده‌گی‌ام را تغيير يا تثبت کردند. يکی از اين نام‌ها "پرويز شهرياری" است و امروز دوم آذر ماه او 78 ساله می‌شود.
کسانی که به رياضيات علاقه دارند حتما با نام اين رياضی‌دان دوست‌داشتنی آشنا هستند و حتما حداقل چند ترجمه‌ يا تاليفات از او خوانده اند. روزی که در شهر کوچک محل زنده‌گی‌ام شماره‌يی از "آشتی با رياضيات" به دست‌ام رسيد برای هميشه شيفته‌ی رياضيات شدم و از همان موقع مهر اين معلم و استاد ناديده به دل‌ام نشست. تمام شماره‌های "آشتی با رياضيات" را که بعد از انقلاب به دليل بسيار مسخره‌یی "آشنایی با رياضيات[2]" شد به هزار زور و زحمت گير آوردم و کلمه به کلمه خواندم. هرگز فکر نمی‌کردم روزی با اين مرد دوست‌داشتنی روبه‌رو شوم و بتوانم از نزديک پای صحبت‌اش بنشينم.
با دسته گلی به ملاقات‌اش رفتم و وقتی او را مانند سال‌های قبل سرحال ديدم خوش‌حال شدم. هر چند ديد چشم‌های‌اش تقريبا از بين رفته است و برای خواندن مجبور است مطالب را با فوت بسيار بزرگ پرينت بگيرد و هر چند يک پای‌اش را روی زمين می‌کشد اما روحيه‌اش هنوز کاملا جوان است.
او انسان خودساخته‌یی است در خانواده‌یی فقيری در کرمان به دنيا آمده است و با رنج و مرارت بسيار توانسته است درس بخواند و کار بکند و حدود سی صد کتاب ترجمه‌یی و تاليفی از خود به‌جای بگذارد و چندين نشريه را در سال‌های مختلف سردبيری کند و هم‌اکنون نيز "دانش و مردم" و "چيستا" را منتشر کند.
شهرياری فقط معلم رياضی نيست او انسان برجسته‌یی است که هميشه در حال مبارزه با جهل بوده است. چند بار در زمان شاه و چند بار بعد از انقلاب به زندان افتاده است. کمونيست بودن هميشه در اين کشور جرم محسوب می‌شده است و شهرياری کمونيست است.
به سلامتی 78 ساله‌گی‌اش جامی سرمی‌کشم و قسمتی از "نامه‌ی رياضی‌دان به معشوق" را از اولين شماره‌ی سال دوم "آشتی با رياضيات" می‌خوانم:
"عزيز جفا کار، به بطلميوس سوگند که نيروی عشقت کسر عمرم را معکوس نمود، و به‌خرمن هستيم آتش زده است. انگار عمر من تابع وفای تست. قامت رعنايم از هجرت منحنی شده و تير عشقت همچو برداری که موازی آرزوهايم تغيير مکان داده باشد شلجمی قلبم را ناقص ساخته است. شبهای فراق که با حرکتی تناوبی تکرار می‌شوند چنان نحيفم ساخته که هر گاه به‌مزدوج خويش در آئينه می‌نگرم خيال می‌کنم از زير راديکال بيرونم آورده‌اند. در دايره‌ عشقت اسيرم و مرکزی نمی‌يابم که آنی فارغ از خيال تو معادله n مجهولی زندگيم را حل کنم...[3]"
--------------------------------------------------------------------------------
[1] - پويایی رياضيات، رياضيات از ديدگاه ماترياليسم ديالکتيک، ب. فلدبلوم، ترجمه‌ی: پرويز شهرياری، زمستان 1358
[2] - ماجرای تغيير نام "آشتی با رياضيات" به "آشنایی با رياضيات" ماجرای مضحکی دارد که اگر اشتباه نکنم قبلا بامداد عزيز نوشته بود. ماجرا از اين قرار است که وزارت فخيمه‌ی ارشاد احتمالا در زمانی که جناب خاتمی وزير بودند از ايشان می‌خواهند که نام "آشتی با رياضيات" را عوض کند اما تصور می‌کنيد به چه دليل؟ به اين دليل که آن موقع زمان جنگ بود و گفته بودند نبايد از واژه‌ی "آشتی" که نشان از صلح دارد در نام نشريات استفاده شود! شايد فکر کنيد شوخی می‌کنم ولی ماجرا کاملا جدی است.
[3] - آشتی با رياضيات، سردبير: پرويز شهرياري، شماره‌ی پنجم، فروردين و ارديبهشت 2537

  |

پنجشنبه، 21 آبانماه 1383 | November 11, 2004

ابوعمار هم رفت!

مرگ قطعی‌ترين نتيجه‌ی حيات است. همه می‌ميرند و از اين واقعيت گريزی نيست. ياسر عرفات هم مرد.
از نوجوانی عرفات را در کنار ساير مبارزان فلسيطنی که برای بديهی‌ترين حق انسانی يعنی حق داشتن خانه و سرزمين می‌جنگيدند می‌ستودم.
هنوز نمی‌دانم آخر اين چه منطقی است که آواره‌گی و سرگشته‌گی را برای ملتی رقم می‌زند. نژادپرستی آخرين سنگرهای‌اش را در جهان از دست داده است اما اين نژادپرستی آشکار چون لکه‌ی ننگی بر دامن انسان قرن بيست و يکمی نشسته است و خون هزاران کودک و زن و جوان و پير فلسطينی هر روز اين لکه را پررنگ‌تر می‌کند. تمام جهان چون مشتی بر سر اين ملت مظلوم فرود می‌آيد.
دل‌ام برای عرفات می‌سوزد. غريب و تنها و سرگشته زيست و غريب و تنها و سرگشته مرد. حاکمان مرتجع کشورهای منطقه هميشه در حالی که به روی‌اش لب‌خند می‌زدند از پشت بر او خنجر زهرآلود فرود می‌آوردند و او چاره‌یی نداشت تا برای نجات ملت‌اش هر روز دستی را بفشارد در حالی که می‌دانست اين دست روزی خجری از آستين بيرون می‌آورد.
ترور‌های پی‌درپی رهبران فلسيطنی روز به روز عرفات را تنهاتر و يگانه‌تر کرد و برای اين است که مرگ‌اش امروز اين‌چنين ضايعه‌ی بزرگی برای ملت فلسطين است. عرفات ديکتاتوری نبود که خود را بی‌جانشين نگه داشته باشد او انقلابی بود و در پی سال‌ها مبارزه تک تک دوستان و نزديکان‌اش توسط دستگاه ترور صهيونيست‌ها يا حکومت‌های منطقه به قتل رسيدند و عرفات زنده ماند تا امروز چنين تنها در مرگی غم‌بار مردم‌اش را ترک کند.
وقتی در يورنيوز رقص و شادی صهيونيست‌ها را ديدم که چند روز پيش برای مرگ عرفات دعا می‌کردنند از اين جهان خشن و بی‌منطق دل‌ام شکست و امروز با شنيدن خبر مرگ عرفات بغض‌ام ترکيد.
درگذشت عرفات را به همه‌ی انسان‌های که به نجات انسان از دست ظلم و تبعيض و نابرابری و نژادپرستی باور دارند تسليت می‌گويم و برای همه‌ی مان دنيايی انسانی و فارغ از نژادپرستی و تروريسم و مرگ و جهل آرزو می‌کنم.

  |

چهارشنبه، 16 اردیبهشتماه 1383 | May 05, 2004

آغاز پايان تاريخ


سکه‌ی امروز به نام فيلسوف و انقلابی بزرگی ضرب شده است که ظهورش در تاريخ بيش از آن‌که به عنوان محصولی از تحول تاريخ باشد خود موجب تحول تاريخ بود. او پايان تاريخ را اعلام کرد و نشان داد تاريخی که سطر به سطرش با برده‌گی و اسارت انسان نوشته شده است قابل واژ‌گونی است.
کارل مارکس در 5 می 1818 در شهر کوچک مرزی ترير به دنيا آمد. تولد او حادثه‌ی ويژه‌یی نبود او دومين فرزند خانواده‌ی يهودی تازه مسيحی شده‌یی بود که پس از تولد کارل 6 فرزند ديگر هم به خود ديد. بی‌شک در آن روز بهاری که کارل متولد شد هيچ کس فکر نمی‌کرد کودک متولد شده در اين خانواده‌ی طبقه‌ی متوسط موجب انشقاق تاريخ به دو قسمت قبل و بعد از مارکس شود.
آنری پوانکاره (هانری پوانکاره) را از زمره آخرين داشمندانی می‌دانند که در علوم تجربی مختلف سرآمد بود و شايد از اين حيث به توان مارکس را نيز آخرين انديشه‌مند علوم انسانی دانست که در زمينه‌های مختلف از هنر تا سياست و اقتصاد شاخص و سرآمد بود. پايان قرن نوزدهم پايان اين‌گونه دانشمندان و انديشمند بود زيرا علوم آن‌چنان تخصصی شد که ديگر هيچ‌کس به تنهایی بر تمام علوم يا حتا تمام شاخه‌های يک علم نمی‌توانست اشراف داشته باشد.
مارکسيست‌ها در قرن بيستم انديشه‌های مارکس را در شاخه‌های مختلف علوم انسانی بسط دادند و امروزه هيچ عرصه‌‌یی از فلسفه و اقتصاد و علوم اجتماعی را نمی‌توان سراغ گرفت که مهر مارکس و مارکسيسم بر آن نخورده باشد. با اين وجود مارکسيسم از مارکس فربه‌تر شده است و حتا منجر به گرايش‌ها متضاد نيز شده است. شايد در طول تاريخ هيچ انديشه‌مندی را نتوان سراغ گرفت که به نام او و در ميان کسانی که خود را پيرو انديشه‌های او می‌دانند اين همه تشتت و اختلاف وجود داشته باشد. اين تشتت و اختلاف منشاء‌اش در پراتيک و عمل‌گرا بودن مارکسيسم است. تفاوت مهم مارکس با ساير فلاسفه در همين است که مارکس فقط برای تبين تاريخ نيامده است، آمده است تا تاريخ را تغيير دهد. اختلاف مارکسيست‌ها بر سر درک يا عدم درک درست يا نادرست انديشه‌های مارکس نيست برسر اختلاف مواضع عمل‌کردی‌شان است و هر عمل اجتماعی منافع و مضار گروه و طبقه‌یی را در پی دارد.
مارکس چون شبحی مخوف خواب آنان را که منافع‌شان حکم می‌کند وضع موجود حفظ شود هم‌واره آشفته کرده است بنام هوا‌خواه مارکس بودن، پاک‌ترين و شريف‌ترين انسان‌ها به خاک و خون کشيد شدند حتا در کشور‌هایی که حاکمان‌اش خود را مارکسيست می‌خوانند.
روزی که مارکس و تاريخ با هم ملاقات کنند هر دو از ميان می‌روند ديگر نه تاريخ باقی خواهد ماند نه مارکسيسم. زيرا مارکسيسم پراتيکال است و جدا از پراتيک اجتماعی وجود ندارد و تاريخ نيز بدون استثمار.
تولد مارکس را به هم ديگر تبريک بگوييم و در راه رسيدن روزی پيکار کنيم که مارکس به تاريخ بپيوندد و تاريخ به انتها برسد.
--------------------------------------------------
سال 82: ليلی از زبان مجنون
سال 81: پنجم می 1818

  | |

شنبه، 12 اردیبهشتماه 1383 | May 01, 2004

اول ماه مه مبارک باد!


اول ماه مه روز جهانی کارگر را به کارگران و تمام انسان‌های آزاده‌يی که رهایی خود را در گروی مبارزات کارگران برای محو طبقات می‌دانند تبريک می‌گوييم.
امسال به دليل کبيسه بودن سال ميلادی روز جهانی کارگر با روز معلم در ايران مصادف شده است. معلمان نزديک‌ترين قشر به کارگران هستند و متحد طبيعی آنان محسوب می‌شوند. اين روز را به معلمانی که مبشر آزادی و برابری هستند تبريک گفته آرزو می‌کنم دوشادوش کارگران هم‌‌راه با ساير اقشار اجتماعی در راه برقراری جامعه‌یی آزاد و بدون‌طبقه مبارزه کنند و سعادت قطعی و نهایی خود رو در گروی زيستن در جامعه‌يی که سعادت و به‌روزی تک‌تک اعضای‌اش را هدف قرار داده است و نهادينه کرده است بدانند.
مطالب پيشين:
سرود انترناسيونال ترجمه‌ی احمد شاملو.
چگونه روز اول ماه مه به عنوان روز كارگر انتخاب شد؟

  |

شنبه، 1 فروردینماه 1383 | March 20, 2004

نوروز مبارک و چند نکته

-سالی را پشت سر نهاديم که سال ماتم و مرگ بود. مردم هيچ سرزمينی در جهان چه در صلح چه در جنگ به اندازه‌ی مردم ايران در سال گذشته قربانی ندادند.
اما سال گذشته سال قيام و اعتراض و تحريم هم بود. سالی که مردم به اين فريب بزرگ "نه" گفتند و قاطع و برای هميشه راه خود را از راه حاکمان کشورشان جدا کردند.
سالی را در پيش‌رو داريم که سال قيام و اعتراض است و اميد آن که سال رهایی و آزادی هم باشد و اين ميسر نمی‌شود مگر آن که تک تک ما به اين طاعون که بلای جان‌مان شده است "نه" بگوييم، که لحظه به لحظه در انديشه‌ی آزادی باشيم و برای‌اش بکوشيم. اميد آن که چنين باد!
- سال‌ گذشته سال گسستن بود! گسستن مردم از حکومت؛ اميد آن که سال‌نو سال پيوستن باشد! پيوستن برای ويران کردن اين دنيای کهن و بنياد نهادن دنيایی نو!
- اين که انسان‌ها چرا واحدی به بزرگی سال را برای تقسيم گذر عمر خود ابداع کردنند خود موضوع جالبی است اما چگونه‌گی اين تعريف ارتباط مستقيمی با سطح دانش بشر داشته است. برای ما که می‌دانيم زمين به گرد خورشيد می‌گردد. ابداع واحدی به نام سال که برابر با يک دور گردش زمين به گرد خورشيد است ساده و طبيعی جلو می‌کند اما فراموش نکنيم انسان‌ها طی هزاران سال هيچ درکی از گردش زمين نداشتند و تصورشان اين بود که آسمان بالای سرشان می‌گردد. ساده‌ترين اتفاق تکرار شوند در آسمان تغيير ظاهری ماه بود. تغيير جای خورشيد در آسمان نيز تکرار شونده بود و آسمان شب پس از طی شدن دوره‌يی خاص که سال می‌ناميم تکرار می‌شد همه‌ی اين‌‌ها موجب شد به طور کلی سه نوع کلی حساب سال‌شماری تدوين شود. ماهی، خورشيدی و ترکيب ماه و خورشيد. به همين دليل است که در نگاه‌داری بسياری از روزها ترکيبی از ماه و خورشيد منظور می‌شده است. مثلا سيزده به‌‌در يادگار چنين تقويمی است. اکنون گاه‌شماری خورشيدی رواج گسترده‌يی دارد و مناسبات بين‌المللی بر اساس اين گاه‌ شماری تنظيم می‌شود اما انواع ديگر گاه‌شماری هنوز در جهان رواج گسترده‌يی دارد. کشورهای عربی عمدتا از گاه‌شماری مبتنی بر گردش ماه بهره می‌گيرند و يهوديان گاه‌شماری‌شان هر چند بر اساس ماه است اما خورشيدی هم محسوب می‌شود وبرای تطبيق بهتر سال خورشيدی با سال مهی. سال قمری (مهی)‌شان بر خلاف مسلمانان از 13 ماه تشکيل می‌شود. اين موجب می‌شود سال قمری تقريبا برابر با سال خورشيدی شود! چينیها هم گاه شماری ترکيبی دارند به همين دليل تحويل سال‌شان متغيير است البته دامنه‌ی تغييرش مانند سال قمری تمام سال را در بر نمی‌گيرد و فقط در ماه بهمن است.
- مبدا آغاز سال نيز بحث جالبی است. اکنون اکثريت کشورها مبدا بسيار نامربوطی که به تولد شخص موهومی که اصولا هيچ سند تاريخی برای تولدش وجود ندارد را به عنوان مبدا پذيرفته‌اند. بزرگترين بدی اين نوع مبدا گذاری اين است که تحويل سال در يک زمان صورت نمی‌گيرد. بيست و چهار ساعت طول می‌کشد تا نقاط مختلف زمين سال نو را آغاز کنند. مزيت بزرگ گاه‌شماری نوروزی در اين است که اولا مبنای طبيعی و منطقی برای انتخاب نقطه‌ی تحويل سال دارد و اين نقطه در سراسر جهان يک لحظه است و کاملا مبتنی بر گردش زمين به گرد خورشيد است. اميدوارم روزی منطق و عقل بر جهان پيروز شود و خرافات و سياست مردم را از يک‌ديگر جدا نکنند. نوروز روز جهانی تحويل سال شود و گاه‌شماري جهانی مبنايی علمی پيدا کند.
- و آخر اين که سال نو را به همه‌ی دوستان عزيز تبريک می‌گوييم و اميدورم تک‌تک‌تان سال بسيار به‌تری نسبت به سال گذشته داشته باشيد. اين که می‌گوييم بسيار بهتر برای آن است که می‌دانم سال نوی‌مان بايد بسيار بهتر باشد تا اندکی خوب باشد. زيرا سال گذشته برای سرزمينمان سال اندوه‌باری بود.
سعی کردم برای همه‌ دوستان ايميل تبريک ارسال کنم اما بعضی‌ها برگشت خورد و برخی هم ممکن است تو دو يا چند ايميمل دريافت کنند زيرا من چند نشانی از آن‌ها داشتم و مطمئن نبودم کدامشان فعال‌تر است. به هر روی می‌‌بخشيد و اميدوارم دوستی خاله خرسه نشده باشد! دريافت کردن يا نکردن ايميل و تبريک مهم نيست مهم اين است که در دل‌مان عشق و دوستی و محبت جاری باشد. اميد آن که چنين باشد.

  |

سه شنبه، 26 اسفندماه 1382 | March 16, 2004

چارشمبه سوری!

آمده نوروز ماه با گل سوری به هم
باده‌ی سوری بگيرو بر گل سوری بچم! (منوچهری)
از دير باز مردمی که در اين گوشه از جهان زنده‌گی می‌کنند غروب آخرين سه‌شنبه‌ی سال را به عنوان شب آخرين چهارشنبه‌ی سال به روشن کردن آتش و شادمانی اختصاص می‌داده‌اند و اين رسم نيکو و کهن در گردش ايام باقی ماند و يورش ساير اقوام به اين خطه و بسط ساير رسم‌ها و دين‌ها و مذهب‌ها نتوانست اين جشن زمستانی را که در واقع ذبح کردن زمستان در پيش‌گاه بهار است مخدوش کند!
"سوری" دو معنا دارد! يکی به معنای جشن و شادمانی و آن ديگری نام نوعی گل سرخ! و ظاهرا وجه تسميه نام‌گزاری اين شب به "چهارشنبه سوری" به هر دوی اين معانی باز می‌گردد که در اين شب هم بسی شادمانی می‌کنند و هم شعله‌‌های آتش چون گل‌سرخ در هر گوشه و کنار ديده می‌شد.
آتش و شعر و شراب پای ثابت اين جشن است و از دير باز بوده و اميد آن که روزی جهانی شود و ساير مردمان نيز اين روز را جشن بگيرند و پای‌بکوبند و بر مرگ زمستان و آمدن بهار شادی کنند!
سال گذشته به دليل مصادف شدن چهارشنبه‌سوری با روزهای عزاداری محرم تصور بر اين می‌رفت که مردم اين شب را جشن نگيرند! حتا با تحريف تقويم يک هفته آن را جلو کشيدند! اما طرفه اين که مردم هر دو روز را جشن گرفتن و چهارشنبه سوری حقيقی را بسيار با شکوه و با شکوه‌تر از سال‌های قبل برگزار کردند!
امسال من متاسفانه دور از خانه و محله‌ی‌مان هستم و اين مطلب را که پست کنم راهی‌ی کوه و کمر می‌شوم و تا سال ديگر بعيد است بتوانم آب و آبادانی ببينم!
برای همه‌ی شما روزهای خوشی را آرزو می‌کنم و پيشآپيش نوروز را تبريک می‌گوييم!

  |

یکشنبه، 30 آذرماه 1382 | December 21, 2003

شب عاشقان بی‌دل

برآ ای صبح مشتاقان اگر هنگام روز آمد
که بگرفت اين شب يلدا ملال از ماه و پروين‌ام. (سعدی)
خوبی دوساله‌گی اين است که اگر در مناسبت‌های مختلف کم آورديم به سال قبل حوالت دهيم که هم بنده‌گی عاشقان و اربابان رجوع را کرده باشيم هم از امر معاش غافل نشده باشيم. به هر روی در سال گذشته در چنين شبی مطلبی نوشتم به نام "شب يلدای ظهور ميترا و تولد عيسا" که دوستان می‌توانند با يک کليک به آن‌جا بروند و مطلب کوتاه آن سال را بخوانند. البته من بعدها بيتی از سنایی ديدم که نشان می‌دهد پيوند بين تولد عيسا و شب يلدا در ادبيات هم مطرح بوده است. اين را به عنوان نمونه داشته باشيد:
به صاحب دولتی پيوند اگر نامی همی جویی
که از يک چاکری عيسا چنان معروف شد يلدا

آرزو می‌کنم اين شب يلدای قطبی که بر سرمان سايه فکنده است رخت از اين ديار برفکند و طولانی شدن اين شب دراز موجب نشود باورمان به آفتاب را از دست بدهيم و هر کرم‌شب‌تابی را خورشيد فرض کنيم.

  |

چهارشنبه، 14 آبانماه 1382 | November 05, 2003

روشنک داريوش


(عکس از بی‌بی‌سی)
ما که فارسی می‌خوانيم چشم‌مان به دست توانای مترجم‌هایی است که دريچه‌های دنيا را به سوی‌مان می‌گشايند. يکی از اين دريچه‌ها بسته شد، روشنک داريوش درگذشت.
من روشنك داريوش را با کتاب "قطره اشکی در اقيانوس" اثر مانس اشپربر، شناخت‌ام. ترجمه‌ی روان و دل‌نشين او از اين رمان پرهياهو اثری دل‌پذير در زبان فارسی خلق کرده است.
روشنک داريوش فرزند پرويز داريوش و همسر خليل رستم‌خانی بود. رستم‌خاني در کنفرانس برلين حضور داشت و پس از بازگشت به کشور بازداشت‌اش شد و به 8 سال زندان محکوم شد. در همين زمان حکم بازداشت همسرش خانم روشنک داريوش هم صادر شد که ديگر به کشور بازنگشت. (از سرنوشت آقای رستمخانی اطلاع ندادم تاجایی که حافظه‌ام ياری می‌کند با قرار وثيقه آزاد شد.)
اشپربر تنها نويسنده‌ی آلمانی نيست که ما از زبان روشنک می‌شناسيم، گونترگراس و رشايس را هم از او داريم. او مانند هر روشن‌فکر و نويسنده‌ی ديگری در اين سال‌ها طعم تلخ دربه‌دری، بازداشت و دوری از وطن و سانسور را چشيد و سرانجام سرطان مغزی او را از ما و همسرش و پسر 14 ساله‌اش گرفت.
روشنک داريوش نام خود را در تاريخ ادبيات فارسی ثبت کرد قسمتی از رمان قطره اشکی در اقيانوس را بخوانيد و يادش را زنده کنيد:
"مبارزه کردن يعنی: صد ساعت انتظار دقيقه‌ای را کشيدن، تا خودت بتوانی حمله را آغاز کنی. ترسوها نمی‌توانند صبر کنند. می‌جنگند، چون از ترس خودشان وحشت دارند تا از دشمن و بدين ترتيب، در ساعت نامساعد در مقابل‌اش قرار می‌گيرند. انقلابی واقعی می‌تواند صبر کند. نفرت و انتقام او می‌تواند صبر کند."
کارنامه‌ و مختصری از زنده‌گی روشنک داريوش در سايت بی‌بی‌سی.

  |

چهارشنبه، 23 مهرماه 1382 | October 15, 2003

ما مردمی هستيم

وقتی سيل خروشان مردم را ديدم که يک صدا فرياد می‌زدند "زندانی سياسی آزاد بايد گردد" بغض‌ام ترکيد... وقتی صبح تحصيل‌دار اداره‌ی‌مان را ديدم که با کنج‌کاوی روزنامه را ورق می‌زند و می‌پرسد: "کی خانم عبادی می‌آيد؟" و وقتی پرسيدم : "برای چه می‌خواهی؟ گفت: "با خانم‌ام با موتور می‌خواهيم به فرودگاه برويم." باورم شد که امشب تنها نيستم!
با کمترين تخمين ده‌هزار نفر سرودخوان و پای‌کوبان و دست‌افشان در فرودگاه حضور داشتند و شعار می‌دانند شعر می‌خوانند و فرياد می‌کشيدند.
خاتمی خاتمی خجالت خجالت
مرتضوی قاتل زهرا کاظمی
زرفشان آزاد بايد گردد
بانوی صلح جهان خوش‌آمدی به ايران
رفراندوم رفراندوم تنها نجات مردم
افسانه‌ نوروزی آزاد بايد گردد
سيمای لاريجانی کجایی کجایی؟
کوسه‌ی بازنشسته برگرد به باغ پسته
خاتمی خاتمی استعفا استعفا
...

چند جوان هم ديدم که عکس چه‌گوارا را روی دست گرفته بودند.
از سرودهای که جمعيت می‌خوانند ياربستانی، ای ايران و سرآمدزمستان را به ياد دارم.
حالا حتما در گزارش‌های خبری خواهيد ديد که چه اتفاقاتی افتاده است.
خانم عبادی خيلی مختصر صحبت کرد و گفت: اين جايزه متعلق به همه‌ی مردم است. بغض خانم عبادی هم ترکيد و شروع به گريستن کرد.
خيلی‌ها را ديدم از جمله خانم بنی‌اعتماد و آقای جعفر پناهی و ابراهيم مختاری و خيلی‌های ديگه...
دارم از خسته‌گی از پا می‌افتم عکس‌ها باشه برای فردا...
راستی گروه کوچکی از انصار هم آمده بودنند با پلاکارد سياه مردم سربه‌سرشان می‌گذاشتند و آن‌ها لبخند می‌زنند وقتی يک‌پاچه جمعيت آن‌ها را هو کرد! هيچ نداشتند بگويند جز سکوت!
اين هم شبی بود...

  | |

چهارشنبه، 16 مهرماه 1382 | October 08, 2003

روزجهانی کودک بر کودکان فردا مبارک باد!

Narges.jpg khavaran.gif dead_children.jpg vietnamchildren.jpg Warchildren.jpg WorkChildren.jpg cleancity.jpg

کودکانی که مورد آزار جنسی قرار نمی‌گيرند.
کودکانی که توسط پدران و عموهای‌شان به قتل نمی‌رسند.
کودکانی که مانند زباله مورد خطاب قرار نمی‌گيرند و از سطح خيابان‌های شهر جمع‌آوری نمی‌شوند!
کودکانی که زير چرخ‌دنده‌های سرمايه، در کارخانه و کوره‌های آجرپزی و مزارعه و...، له نمی‌شوند.
کودکانی که روی مين و زير تانک نمی‌روند و با ناپالم نمی‌سوزنند و با بمب‌های خوشه‌یی تکه‌تکه نمی‌شوند.
کودکانی که مادران و پدرانشان را راه‌راه پشت ميله‌های زندان نمی‌بينند.
کودکانی که بر گورهای بی‌شان به اميد آن که مادران و پدران‌شان در آن‌جا آرام گرفته‌اند نمی‌گريند.
روزجهانی کودک بر کودکان فردا مبارک باد.

Che01.jpg
امروز سال‌گرد قتل چه‌گوارا هم هست و چه تقارن عجيبی چه‌گوارا جان خود را تقديم به کودکان فردا کرد.
شعر عجيب و جاوديی مارکز را که با چيره‌دستی تمام توسط شاملوی بزرگ به فارسی بازآفريده شد بار ديگر با هم زمزمه کنيم...
برای چه‌گوارا

و مرد افتاده بود.

يکی آواز داد: دلاور برخيز!
و مرد هم‌چنان افتاده بود.

دو تن آواز دادند: دلاور برخيز!
و مرد هم‌چنان افتاده بود.

ده‌ها تن و صدها تن خروش برآوردند: دلاور برخيز!
و مرد هم‌چنان افتاده بود.

هزاران تن خروش برآوردند: دلاور برخيز!
و مرد هم‌چنان افتاده بود.
تمامی‌ی آن سرزمينيان گر آمده اشک‌ريزان خروش برآوردند: دلاور برخيز!

و مرد به‌پای برخاست
نخستين کس را بوسه‌يی داد
و گام در راه نهاد.

  |

پنجشنبه، 2 مردادماه 1382 | July 24, 2003

عروج شاملو

حيف آمد امروز که به نام شاملو سکه خورده است هيچ نگويم!
به نوشته‌ی سال قبل‌ام لينک می‌دهم:
مرثيه‌یی برای احمد شاملو

  |

دوشنبه، 29 اردیبهشتماه 1382 | May 19, 2003

جشن‌واره‌ی ميلادها

جشن‌واره‌ی ميلادها ()

لازم به اظهار نيست که دولت انکليس از مبارزات ملت ايران راضی نبود و می‌خواست دولتی روی کار بياورد که آزادی را از جامعه سلب کند و مقاصد خود را انجام دهد. ولی مجلس 16 تحت تاثير افکار عمومی به اينجانب رای تمايل داد و من دولت خود را تشکيل دادم. البته وظيفه‌ی هر دولتی که روی افکار مردم به‌وجود بيايد اين است که از افکار عمومی تبعيت کند.[1]
پدربزرگ‌ام دوست‌دار مصدق بود و مادرم که به پدرش عشق می‌ورزيد از کودکی علاقه به مصدق را با شير در کام‌ام "اندرون" کرد که به قول حافظ با "جان به‌در شود." از کودکی هميشه در خانواده‌ی ما نام مصدق با احترام ياد می‌شد هر چند پدربزرگ‌ام زود رفت و از خود فقط خاطره‌یی گنگ به جای گذاشت. خاطره‌یی از روزهای شوم آن "مرداد گران" اما مصدق برای‌ام قهرمانی شد که تجسم ارادی ملتی بود برای آزادی و استقلال.
اصولا تغيير برای ما هم‌واره مشکل است مخصوصا اگر جوان هم نباشيم.[2]، دسته‌‌ معينی از فضلا مايلند اصرار کنند در اينکه "همه چيز نسبی است". در صورتيکه اين اصرار، ظاهرا بيهوده است و نسبی بودن "همه چيز" معنی روشنی ندارد. زيرا اگر "همه چيز" نسبی بود چيزيکه بايستی طرف ثانی "نسبت" قرارگيرد وجود نميداشت. معهذا بدون سقوط در ورطه مهملات متافيزيکی ممکن است تاييد کرد که در جهان فيزيکی "همه چيز" نسبت به يک "آزمايش کننده" نسبی است.[3]
در شهر کوچکی که دوران راهنمایی را در آن گذراندم کتاب‌خانه‌یی بود مخصوص شرکتی‌ها و من با هزار آشنا جور کردن توانستم به آن راه پيدا کنم. تنها کتاب‌خانه‌ی شهر کوچک ما بود و من هم نوجوانی شيفته‌ی کتاب. با کتاب‌دار رفاقتی به هم زدم، که مشتريان‌اش اندک بود و عشق‌اش به کتاب‌خوانان بسيار، آزادانه در مخزن کتاب‌خانه می‌گشتم با کتاب‌ها عشرتی می‌کردم که بيا و ببين. در ميان کتاب‌های آن کتاب‌خانه‌ی کوچک و دنج کتابی بود به نام "مفهوم نسبيت انشتن و نتايج فلسفی آن" نوشته‌ی برتراند راسل نخستين بار بود که با نام عجيب‌اش که تلفظ‌اش برای‌ام دشوار بود آشنا می‌شدم. هنگام امانت گرفتن کتاب کتاب‌دار گفت: "کتاب سنگينی است." راست می‌گفت اما من شيفته‌ی نثر زيبای‌اش شدم. الحق که ترجمه‌ی "مرتضی طلوعی" هم خوب و گوش‌نواز بود و من که به انيشتين و نظريه نسبيت بسيار علاقه داشتم نام راسل هم با اين علاقه‌ها گره خورد. هرازگاه کتاب را امانت می‌گرفتم. بعد به خواندن کتاب‌های ديگر راسل پرداختم و راسل شد يکی از شخصيت‌های افسانه‌یی من و جمع محدود دوستان‌ام. نمی‌دانم چرا ما عاشق اين فيلسوف انگليسی شده بوديم. جوری که پای ثابت شوخی‌های‌مان بود... برای نوشتن اين متن رفتم سراغ قفسه‌ی کتاب‌خانه‌ام و کتاب را پيدا کردم هنوز مهر آن کتاب‌خانه‌ را بر پيشانی دارد. روزی مانند سعيد نفيسی کتاب را برای هميشه نزد خودم نگه‌داشتم. کتاب‌دار با چشمان اشکی آن را به من بخشيد. گويی بچه‌ی نازنين‌اش را به من می‌دهد آخر انقلاب شده بود و اسلاف عمر به کتاب‌سوزی و به قول خودشان ويجين کتاب‌خانه‌ها پرداخته بودند. کتاب‌خانه‌ی خانه‌ی ما هم تا به حال چند بار در چاه و زير خاک رفته است اما کتاب " مفهوم نسبيت انشتن و نتايج فلسفی آن " و خاطرات شيرين راسل هنوز مانند روز اول در جان‌ام موج می‌زند.
خانه‌ها را همه به فانوس وگل آراسته‌اند.
در عيد ملی، ده‌کده از شادی به‌شور آمد
اما هم در آن روز مرا، پا در زنجير، به‌زندانی ديگر بردند.
باد هم‌چنان در جهت مخالف پرواز عقاب است.
[4]
ديگر می‌شود گفت جوان شده بودم (چقدر زود است 15 ساله‌گی برای جوان شدن!) و نسيم انقلاب حتا به شهر کوچک ما هم رسيده بود که با نام هوشی‌مين آشنا شدم. هوشی مين برای‌ام مظهر اراده‌ی يک ملت بود. اراده‌ی ملتی که می‌خواست مستقل باشد و می‌خواست برده نباشد و می‌خواست پوز اشغال‌گران کشورش را به خاک بمالد که ماليد! تصوير زن کوچک اندام ويتنامی که سرباز غول‌پيکر آمريکایی را اسير گرفته بود هنوز مثل بار اولی که ديدم در خاطرم نقش بسته است. آری ملتی که اراده کند ملت باقی بماند هيچ اراده‌یی بر آن پيروز نمی‌شود. ژاپن و فرانسه و سرانجام آمريکا آمدند و رفتند و مردم ويتنام در کنار عمو هو باقی‌ماند و افسانه شد.
مالکوم ايکس را سال‌ها بعد شناختم. وقتی ديگر انديشه‌های‌ام شکل گرفته بود و راه دل‌ام از مغز عبور می‌کرد. نمی‌توانستم اين سياه ياغی را که هر دم به رنگی در می‌آمد باور کنم. روزی سوسياليست بود و يار غار فيدل کاسترو روزی مسلمانی در کنار محمدعلی کلی و روزی در لباس احرام در حج! ايکس به تمام معنا. وقتی فيلم "مالکوم ايکس" ساخته‌ی "اسپايک لی" را ديدم با او و مرگ تراژيک‌اش آشتی کردم. آن چنان که مجهول زيست مجهول هم در جوانی به کام مرگ رفت. معلوم نشد چه کسانی او را در محله‌ی هارلم به گلوله بستند. ماموران سيا CIA ، مسلمانان افراطی يا مسلمان افراطی مزدور سيا. او اکنون برای‌ام در فهرست انسان‌هایی قرار دارد که برای آزادی نوع بشر تلاش کردند.
امروز همه‌ی نام‌ها بعد از خواندن ستون خواندنی روزنامک آقای نوشيروان کيهانی‌زاده در هم‌شهری در ذهن‌ام رژه رفت. آخر 19 مه تولد محمد مصدق،Dr. Mohammad Mossadegh برتراند آرتور ويليام راسل Bertrand Arthur William Russell، هوشی‌مينه Ho Chi Minh و مالکوم ايکس Malcom X (حاج مالک ‌شباز El-Hajj Malik El-Shabazz ) است.

پ.ن: به علت سانسور گسترده‌یی که بر خطوط اينترنتی ايران حاکم است بعضی از لينک‌های داده شده را نتوانستم چک کنم با سد سانسور روبه‌رو می‌شوم. به هر حال اميدوارم دوستان را جای اشتباه نفرستاده باشم.

  |

یکشنبه، 28 اردیبهشتماه 1382 | May 18, 2003

حکيم عمر خيام

سکه‌ی ام‌روز به نام حکيم عمر خيام ضرب خورده است. خيام يکی از عجوبه‌های تمدن بشری است، فيلسوف انسان‌گرای کفرگوی که در رياضيت نام‌اش جاودانه شده است و در نجوم و تاريخ‌نگاری جای‌گاه ويژه‌یی دارد و با اين همه شاعری بی‌نظير است. جهان‌بينی ماترياليستی‌اش با اپيکور تنه می‌زند و در عين حال دقت رياضی‌اش اقليدس را بياد می‌آورد؛گيرم او يکی از پايه‌گذارن هندسه‌ی نااقليدوسی محسوب می‌شود. سرشت‌اش ديالکتيکی است و آن‌قدر اين وجود پرتناقض می‌نمايد که برخی از تاريخ‌نگاران که نه مقام شامخ او را در رياضيات و نجوم می‌توانستند انکار کنند و نه تاب شنيدن کفرگويی‌های‌اش را داشتند بر آن شدند که بگويند ما دو خيام داريم خيام شاعر کافر و خيام رياضی‌دان مومن!
گويند:
"- بهشت عدن با حور خوش است"
من می‌گويم که:
"- آب انگور خوش است.
اين نقد بگير و دست از آن نسيه بدار
کاواز دهل – برادر!- از دور خوش است!"

نيکی و بدی که در نهاد بشر است،
شادی و غمی که در قضا و قدر است،
با چرخ مکن حواله!- کاندر ره عقل
چرخ از تو هزار بار بی‌چاره‌تر است!

می‌خور! که به زير گل بسی خواهی خفت.
بی‌مونس و بی‌رفيق و بی هم‌دم و جفت.
زنهار! به کس مگوی اين راز نهفت:
"هر لاله که پژمرد، نخواهد بشکفت!"
عمر خيام، احمد شاملو
زنده‌گی‌نامه و رباعيات به زبان انگليسی برای روری عزيز سرزمين آفتاب

  |

دوشنبه، 15 اردیبهشتماه 1382 | May 05, 2003

ليلی از زبان مجنون


ليلی از زبان مجنون ()
ام‌روز روز تولد کارل مارکس است. نمی‌دانم در 185 سال پيش در 5 مه 1818 در شهر ترير چند کودک به‌دنيا آمد اما مسلما يکی از آنان جهان را آن‌چنان دچار تغيير کرد که می‌توان تاريخ ِ فلسفه و اقتصاد و سوسياليسم و نگرش به انسان را به دو دوره‌ی مجزا تقسيم کرد. مارکس و بعد از مارکس...
نه، بيهوده می‌کوشم، بی‌طرف و شکاک و محققانه از مارکس بگويم، پرده‌پوشی کار من نيست قصه‌ی اين دل‌داده‌گی بر سر هر بازار است. نوجوان بودم کلاس اول يا شايد دوم راه‌نمایی که در روزنامه‌یی، احتمالا اطلاعات، تيتر درشتی را ديدم که از "مارکسيست‌های اسلامی" سخن گفته بود و آنان را خراب‌کار ناميده بود. از دبير ادبياتمان، که خانمی بود دوست‌داشتنی و مرا با کتاب‌های علی‌اشرف درويشيان آشنا کرده بود، پرسيدم: ""مارکسيست" يعنی چی؟" و او توضيح داد که شخصی به نام مارکس وجود داشته است و به پيروان او می‌گويند "مارکسيست". چند ماه بعد با هم‌کلاسی‌ها داشتيم روزنامه می‌خوانديم که با واژه‌ی "کمونيست" برخورد کرديم از محتوای مطلب اين‌جور دست‌گيرمان شد که "کمونيسم" آخرين مرحله‌ی تاريخ است. بچه‌ها پرسيدند معنی لغوی "کمونيست" را می‌دانی و من متفکرانه گفتم: "مارکس انقلابی‌یی بوده که به پيروان‌اش می‌گن مارکسيست پس حتما "کمون" هم يک انقلابی ديگه بوده که به پيروان اون می‌گن "کمونيست" و چون کمونيسم آخرين مرحله‌ی تاريخه پس حتما "کمون" از "مارکس" خيلی باسوادتر بوده!"
در مورد "مارکس" حرف مرا قبول نکنيد من شيفته‌ی انديشه‌ی والای اين انسان بی‌نظير هستم پس هر چقدر بخواهم منصف باشم نمی‌توانم! به حرف ديگران هم گوش ندهيد. برای شناخت مارکس يک راه بيش‌تر وجود ندارد و آن راه خود مارکس است. مستقيم و بی‌واسطه کتابی را از او دست بگيريد و بخوانيد. شيرين و جذاب می‌نويسد و خدا کند که ترجمه‌اش خوب باشد يا اين شانس را داشته باشيد که بتوانيد متن اصلی را بخوانيد. خواندن آثار مارکس نه ساده است آن‌جور که بخوانی و بگذری نه دشوار و پيچيده است آنقدر که خواندن‌اش ممکن نباشد. اگر حتا به فلسفه، اقتصاد، سياست علاقه نداريد باز هم خواندن آثار مارکس برای‌تان لذت بخش است او آنقدر با حرارت و شور از انسان و زنده‌گی می‌گويد که پنداری در حال خواندن رمان عاشقانه هستید.
مارکس زنده‌گی عاشقانه‌یی داشت ازدواج او با ينی (جنی) هردوی‌شان را از ارث محروم کرد. زنده‌گی پر از رنج و تبعيد و دربه‌دری و فقر برای انسانی که در 23 ساله‌گی دکترای فلسفه گرفته بود و در نبوغ بی‌همتای‌اش شکی نيست فقط به اين دليل رقم خورد که سر بر استان بورژواها فرود نياورد و ترجيح داد در کنار رنج‌بران باشد
نه ستم‌گران.
يادش گرامی‌باد...

 

چهارشنبه، 27 فروردینماه 1382 | April 16, 2003

چارلی چاپلين 114 ساله شد.بسياری

چارلی چاپلين 114 ساله شد.

بسياری از آدم‌های مشهور، سالی را شهره هستند و برخی دهه‌یی و اندک شماری دهه‌هایی، اما انسان‌های قرنی و هزاره‌یی بسيار اندک‌اند و چاپلين يکی از اين اندک است. چارلز چاپلين (Charles Chaplin) در 16 آوريل 1889 در حوالی لندن به دنيا آمد و خيلی زود با رفتن به آمريکا جهان را فتح کرد. او را چه ‌ول‌گردی از محروم‌ترين لايه‌های اجتماعی بدانيم، چه کارگری اسير از خودبی‌گانه‌گی يا کارگری با پرچمی سرخ بر دست در جلوی صف اعتصاب‌کننده‌گان، يا او را ديکتاتوری بزرگ بياد آوريم؛ هر چه هست قسمتی از روح‌ ما را اشغال کرده است.
چاپلين در "عصر جديد" وضعيتی را به تصوير کشيد که مارکس نيم‌قرن قبل از آن هشدارش را داده بود و در تمام آثارش هر جا پای نقد سرمايه‌داری به ميان آمده بود از اين پديده‌ی شوم که از خودبیگانه‌گی‌اش می‌خواند سخن گفته بود به شکلی که شايد اصلی‌ترين و محوری‌ترين شاخصه‌ی نظام سرمايه‌داری را بتوان همين از خودبيگانه‌گی دانست. به عبارت ديگر نظامی که از خودبیگانه‌گی انسان در آن حذف شود ديگر نظام سرمايه‌داری نيست. کميته‌ی مکارتی به دليل انديشه‌های والای انسانی‌ی چاپلين او را عنصر نامطلوب شناخت و به جرم کمونيست بودن از آمريکا اخراج کرد. چاپلين هرگز نپذيرفت که کمونيست است و کمونيست‌ها از اين خدمتی که آمريکائيان در حق آنان روا داشتند و برجسته‌ترين هنرمند قرن بيستم را کمونيست خواندند بايد از ايشان تشکر کنند!
تصويری که چاپلين از انسان اسير در چنگال ماشين نشان داد هر روز پررنگ‌تر می‌شود. همه‌ی ما روز به روز بيش‌تر در اين چرخ‌دنده‌ها اسير می‌شويم. چرخ‌دنده‌هایی که استخوان‌مان را خورد می‌کند و لب‌خند مصنوعی بر لبان‌مان می‌نشاند. طرفه آن که آن چنان به مرگ می‌گيرندمان که اسارت در اين چرخ‌دنده را بخشی از آمال جمعی‌مان می‌کنند.
نمی‌دانم دل‌ام برای کودکانه عراقی سوخته‌دربمب مادر (بمب مادر! چه اسم وقيحانه‌یی!) بسوزد يا برای کودکانه اسير در چنگال ماشينيسم. کودکانی که تک‌ساحتی و از خودبيگانه بزرگ می‌شوند و می‌میرند بدون آن که زنده‌گی کرده باشند.
چاپلين با لبانی خندان و ديده‌گان اشک‌آلود هر دو را نشانمان داد هم انسان اسير ديکتاتوری را، هم انسان اسير ماشينيسم را.
گربه‌ی سرخ هم تا اطلاع ثانوی کلی در باره‌ی چاپلين نوشته.
شيوای عزيز هم با فرياد بی‌صدای‌اش کلي عکس از چارلی فرستاده، که تقديم می‌شود.
1- چارلی در حال نواختن پيانو (1930)
2- چارلی و آلبرت انيشتين (1930)
3- چارلی و مهاتما گانی (1930)
4- چارلی 1950
5- چارلی و باستر کيتون در پشت صحنه‌ی لايم لايت (1952)
6- چارلی با پای شکسته (1960)

 

شنبه، 16 فروردینماه 1382 | April 05, 2003

پروين شاعر رنجبران


پروين اعتصامی در 25 اسفند 1285 در تبريز به‌دنيا آمد و در 16 فروردين سال 1320 در 34 ساله‌گی در حالی که در اوج خلاقيت هنری خود بود در گذشت. او دختر يوسف اعتصامی ملقب به اعتصام‌الملک نويسنده و مترجم توانای کشورمان بود. عصری که پروين در آن می‌زيست عصر محدوديت‌های فراون برای زنان بود و زنی‌ چنين اهل زبان و فصيح به‌خودی خود واجد ارزش است و شايد دليل عمده‌ی مانده‌گاری "پروين" به همين دليل باشد؛ اما به هر حال پروين اعتصامي شاعر توانای نظم فارسی محسوب می‌شود که با بيان دردها و رنج‌های مردم‌اش، شعر را وسيله‌یی برای بيان دردها و ناکامی‌های مردم رنج‌کشيده قرار داد و نام‌اش در تاريخ ادبيات ايران به شايسته‌گی و هنرمندی درج شده است. يادش گرامی باد:
"ای رنجبر!"
تا به کی جان کندن اندر آفتاب؟ ای رنجبر!
ريختن از بهر نان از چهره آب، ای رنجبر!
زين همه خواری که بينی زآفتاب و خاک و باد
چيست مزدت جز نکوهش با عتاب؟ ای رنجبر!
از حقوق پای‌مال خويشتن کن پرسشی
چند می‌ترسی ز هر خان و جناب؟ ای رنجبر!
جمله آنان را که چون زالو مکندت، خون بريز
وندر آن خون دست و پايی کن خضاب، ای رنجبر!

ديو آز و خودپرستی را بگير و حبس کن
تا شود چهر حقيقت بی‌حجاب، ای رنجبر!
حاکم شرعی که بهر رشوه فتوا می‌دهد
که دهد عرض فقيران را جواب؟ ای رنجبر!

آن‌که خود را پاک می‌داند ز هر آلوده‌گی
می‌کند مردارخواری چون غراب، ای رنجبر!
گرکه اطفال تو بی شام‌اند شب‌ها باک نيست
خواجه تيهو می‌کند هرشب کباب، ای رنجبر!
گر چراغ‌ات را نبخشيده ست گردون روشنی
غم مخور، می‌تابد امشب ماه‌تاب، ای رنجبر!
در خور دانش اميرانند و فرزندانشان
تو چه خواهی فهم کردن از کتاب؟ ای رنجبر!
مردم آنان‌ اند کز حکم و سياست آگه‌ اند
کارگر کارش غم است و اضطراب، ای رنجبر!
هرکه پوشد جامه‌ی نيکو، بزرگ و لايق است
رو! تو صدها وصله داری بر ثياب ای رنجبر!
جامه‌ات شوخ است و رويت تيره رنگ از گرد و خاک
از تو می‌بايست کردن اجتناب، ای رنجبر!
هرچه بنويسند حکام اندرين محضر، رواست
کس نخواهد خواستن زايشان حساب، ای رنجبر!

نقل از "ادبيات انقلابی!" با تغيير شيوه‌ی نگارش
چند شعر ديگر:
اشک يتيم در اينجا
اين گرگ سالهاست كه با گله آشناستدر اينجا
قطعه‌ی برای سنگ مزار در اينجا

  |

چهارشنبه، 13 فروردینماه 1382 | April 02, 2003

سیزده‌به‌در

سیزده‌به‌در
امروز را روز طبیعت نامیده اند و مردم ایران به سنتی دیرینه به دل دشت و صحرا می‌زنند و با شادی و شور پس از سیزده روز دید و بازدید از یک دیگر به بازدید بهار می‌روند؛ بازدیدی که یک سال انتظارش را کشیده اند. فردا من و شبح بانو و شبحک‌ها مانند میلیون ها ایرانی دیگر به دل طبیعت می‌زنیم. بساط الک دولک جور است و چای و رقص و لطیفه و معما و صد البته دروغ سيزده (که ظاهرا اين عمل پسنديده از اول آوريل فرنگی‌ها به ما ارث رسيده است.) برقرار... جای همه‌ی شما هم خالی.
دی‌شب برق نیمی از ایران قطع بود امیدوارم خبر بدی نباشد و موشک‌های سرگردان آمریکایی به جایی برخورد نکرده باشند. به هر حال اميدوارم شايع‌ترين دروغ سيزده که احتمالا سکته کردن جرج دبليو بوش است درست از آب دربيايد. به هر حال اين قطع برق هم خيلی مشکوک است من با چند شهر مختلف تماس گرفتم و برق همه‌ی آنان قطع بود.

 

دوشنبه، 4 فروردینماه 1382 | March 24, 2003

هم‌چنان سال نو مبارک!

هم‌چنان سال نو مبارک!
با شرمنده‌گی علی‌رغم چند بار ارسال، با توجه به ايميل‌هایی که دريافت کردم، بسياری از دوستان نتوانستند ايميل مرا بخو‌انند و نقاشی ارسالی را ببينند. نقاشی که يکی از کارهای ارزنده‌ی علی‌رضا اسپهبد است گذاشتم کنار صفحه و اين هم متن اون ايميلی که نمايش! داده نشد:
"شرقاشرق‌ شاديانه‌ به‌ اوج‌ آسمان
شب‌نم‌ خسته‌گی‌ بر پيشانی‌ی‌ مادر و
كاكل‌ پريشان‌ آدمی
در نقطه‌ی‌ خجسته‌ی‌ ميلادش‌ .(احمد شاملو)
سال 81 سال "نفی" بود با آرزوی آن که سال 82 سال "اثبات" باشد.
سال 81 سال "جنگ کثيف" بر عليه مردم بی‌پناه عراق بود اميدواريم سال 82، سال "صلح پايدار" باشد.
سال بهروزی انسان رها شده از جهل، جنگ، خودپرستی... سال زوال سرمايه و تولد انسان.
و برای تو دوست عزيز سال سرشار و شکوفا چونان که خود می‌خواهی.
شبح"

ديگه شرمنده جرات نمی‌کنم برای کسی ايميل تبريک بفرستم. می‌ترسم صبر دوستان لبريز بشه برای دريافت ايميل‌های پی‌در پی!
شبح به اين دست‌وپاچلفتی‌یی نوبره والا!

  |

چهارشنبه، 14 اسفندماه 1381 | March 05, 2003

نه خدا نه ابليس، ديکتاتوردقيقا

نه خدا نه ابليس، ديکتاتور
دقيقا پنجاه سال پيش در چنين روز و ساعت و دقيقه‌یی در ساعت 21 و پنجاه دقيقه‌ی 5 مارس 1953 ژوزف ويساريو نوويچ معرف به استالينStaline Joseph) Vissarionovitch Djougachvili) که برخی او را خدا می‌خواندند و بسياری ابليس چشم از جهان فرو بست. اما او نه خدا بود نه ابليس، ديکتاتوری بود که انقلاب بزرگ مردم شوروی را به انحراف کشاند و سرمايه‌داری دولتی را به نام سوسياليسم به مردم خود و جهان معرفی کرد و اين بزرگ‌ترين خيانت و جفا به سوسياليسم بود و به‌ترين و بزرگ‌ترين خدمت به سرمايه‌داری.
نگفته نماند که مرگ استالين در ايران آن سال‌ها موجی از اندوه در بين روشن‌فکران چپ ايجاد کرد و يکی از باشکوه‌ترين راه‌پيمایی‌ها و سوگ‌واری‌هایی که تا آن زمان تهران به خود ديده بود برای او برپا شد. ميدان فردوسی تا چهارراه استانبول و خيابان قوام‌السلطنه (سی تير) مملو از جوانانی با چشمان اشک‌آلود و بازوبند سياه بود. اين‌ها را دوست گران‌قدری که آن سال‌ها نوجوان بود و در آن مراسم شرکت داشت برای‌ام تعريف کرد. او اکنون سال‌هاست که ديگر استالين را شناخته است اما هنوز خاطرات آن روز را در خاطر دارد و اشکی که ريخته بود. راستی که به نام عدالت و به نام آزادی چه فريب‌های بزرگی را از سر گذرانديم.

  |

محمد مصدق


در سحرگاه 14 اسفند 1346 در بيمارستان نجمه تهران يکی از فرزندان جسور و آزداه‌ی مردم ايران چشم از دنيا فرو بست.
محمد مصدق شاخص‌ترين چهره‌ی دمکراسی در تاريخ معاصر ايران است. او که از يک سو از طرف نيروهای وابسته به انگليس که در کسوت مذهب ظاهر شده بودند و از يک سو از طرف استالينيست‌های که بيش‌تر به‌فکر منافع برادر بزرگ خود بودند تا رشد و توسعه‌ی اقتصادی و فرهنگی ميهن خودشان احاطه شده بود و هم زمان مجبور بود با دربار فاسد و مزدور و وابسته هم مبارزه کند. سرانجام به دست کاخ سفيدنشينان سرنگون شد.
آمريکا که مدعی توسعه‌ی دمکراسی در جهان است با کودتا بر عليه دولت قانونی و دمکرات محمد مصدق نشان داد برای او چپاول کشورها مهم است نه نوع حکومت‌شان. سقوط دولت دمکرات و ملی مصدق و بر تخت نشستن شاهی فاسد و خودکامه به خوبی نشان می‌دهد ادعاهای آمريکا دروغ و فريبی بيش نيست. کلان سرمايه‌دارهای جهان که اکنون تحت رهبری آمريکا به چپاول جهان مشغول‌اند مسبب و مشوق و پشتيبان تمام نظام‌های ديکتاتوری در جهان هستند؛ و وقتی شيره‌ی آنان را کشيدند مانند دستمال کاغذی مصرف شده به دورشان می‌اندازد.
اشتباه بزرگ محمد مصدق که منجر به شکست تاريخی او شد و ايران را برای ده‌ها سال به کام ديکتاتوری فاسد و وابسته فرو برد عدم اعتماد به مردم بود. او مردم را خانه‌نشين کرد و به چانه‌زنی با قدرت‌ها پرداخت و سرانجام آمريکا توانست با کمترين هزينه بزرگ‌ترين منافع را به‌دست آورد و به ساده‌گی دولت ملی و دمکرات مصدق را سرنگون کند.
اما به هر حال نام محمد مصدق به عنوان کسی که به مردم خود خيانت نکرد و حاضر به معامله بر سر مردم نشد هم‌واره در ياد و خاطر مردم ايران به نيکی باقی‌خواهد ماند. ياد و نام‌اش گرامی باد.

  |

آغاز سال نوی قمری

آغاز سال نوی قمری بر مردم کشورهايی که گاه‌شماری آنان قمری است مبارک باد.

 

سه شنبه، 29 بهمنماه 1381 | February 18, 2003

هم‌چون ميلاد گشاده‌ی زخمی.خسرو گل‌سرخی

هم‌چون ميلاد گشاده‌ی زخمی.

خسرو گل‌سرخی و کرامت‌الله دانشيان که دفاع از مردم را به دفاع از خويش ترجيح دادند در سحرگاه 29 بهمن 1352 اعدام شدند و مرگ اعدام کننده‌ گان خويش در کمتر از 5 سال بعد رقم زدند. زنده‌گی گل‌سرخی را در کمتر از 100 کلمه می‌توان بيان کرد:
خسرو گلسرخي در بهمن ماه 1322 در رشت به دنيا آمد. يك‌سال و نيم بعد, پدرش فوت کرد مادرش به همراه کودک خردسال نزد پدر به شهر قم رفت. پدربزرگ‌ خسرو روحانی بود. در سال 1341 پدربزرگ را نيز از دست داد و راهی تهران شد. روزها كار می‌كرد و در کلاس‌های شبانه درس می‌خواند. شعرها و مقاله‌های‌ متعددی در نشريات مختلف از او چاپ شده. و سرانجام در سحرگاه 29 بهمن 1352 در تهران اعدام شد.
اما گل‌سرخی که فقط 30 سال زنده‌گی کرد توانست با دفاع شجاعانه‌‌اش جایی برای خود در تاريخ مبارزات مردم کشورمان برای آزادی و عدالت و تعيين حق‌سرنوشت باز کند. خود او در دادگاه گفت:
"من در اين دادگاه براي جانم چانه نمي‌زنم وحتي براي عمرم ، من قطره اي ناچيز از عظمت وحرمان خلق‌هاي مبارز ايران هستم خلقي كه مزدك ومازيارها وبابك‌ها ، يعقوب ليث‌ها، ستارها و حيدرعمواوغلوها، پسيان‌ها ، ميرزاكوچك‌ها، اراني‌ها و روزبه‌ها و وارتان‌ها داشته است."
اين خط سرخ و اين قافله‌ی خونين بعد از او امتداد پررنگ‌تری پيدا کرد و اکنون رودخانه‌ی خروشانی شده است. امروز در بيست‌ونهمين سال روز تولد دوباره‌اش شمعی روشن کنيم و شرابی سرکشيم و در دل آرزو کنيم ديگر هرگز "گل‌سرخی"یی نداشته باشيم که ميلادش در پرپرشدن‌اش باشد. آرزو کنيم گل‌سرخی‌هامان، کرامت‌الله دانشی‌هامان، آنقدر زنده‌گی کنند که نوه‌ها و نبيره‌های خود را در آغوش کشند. آنان رفتند تا زنده‌گی جاويد شود. ما "بی‌چرا زنده‌گان نباشيم" تا چراغ خانه‌ی‌مان از فروغ مرگ "آنان (که) به چرا مرگ خود آگاه‌اند" روشن نباشد.
امروز در وب‌لاگ‌های مختلفی از گل‌سرخی و دانشيان نوشتند:
گل‌ناز
ليلای ليلی
تا اطلاع ثانوی(متن کامل دفاعيات)
سؤزوموز(چند يادداشت به فارسی و ترجمه شعری از گل‌سرخی به ترکی)
گل‌کو مثل هميشه که وقتی دست به کاری بزنه پروپيمون اين کار را می کند در مورد خسرو گل‌سرخی و کرامت‌الله دانشيان مطالب جالبی نوشته و چند تا لينک خيلی خوب هم داده.

  |

دوشنبه، 14 بهمنماه 1381 | February 03, 2003

انسان ماه بهمن(get_comment_link(100000051)) تاريخ تمام

انسان ماه بهمن()

تاريخ تمام قوم‌ها، فرهنگ‌ها و سرزمين‌ها را انسان‌های برجسته‌يی شکل داده‌اند که بانبوغ و از خودگذشته‌گی‌شان، دوام و بقای جمعی را ميسر ساخته‌اند و در رشد و پويايی آن جوامع نقش به‌سزای داشته‌اند.
دکتر تقی ارانی که امسال سده‌ی او بود؛ و صدمين سال تولدش را بايد گرامی‌ می‌داشتيم يکی از اين ستاره‌گان درخشان بود. او در 14 شهريور 1281 خورشيدی مطابق با 5 سپتامبر 1902 ميلادی در تبريز بدنيا آمد و فقط 37 سال عمر کرد. اين دانشمند و فيلسوف و انقلابی ستروگ در 14 بهمن 1318 توسط حکومت ديکتاتوری‌ی قزاقی بی‌سواد به‌نام پالانی که خود را پهلوی می‌ناميد به زندان افتاد و بعد از تحمل رنج‌های جان‌کاه با آمپول هوا کشته شد و مرگ او را بر اثر بيماری تيفوس اعلام کردند. به گورستان ابن‌ بابويه برويم و صدومين سال تولدش را جشن بگيريم.
از دکتر ارانی کبير و گروه 53 نفر زياد شنيده‌ايد و رنوا راسخ عزيز در وب‌لاگ تدبير به‌خوبی و از زوايای مختلف درباره‌ی او نوشته است. اما متاسفانه آنان که رساناهای جمعی را در اختيار دارند، در رژيم گذشته و اکنون، اجازه نمی‌دهند مردم و جوانان با شخصيت‌های ارزش‌مندی مانند دکتر ارانی آشنا شوند، امسال صدمين سال تولد دکتر ارانی و صادق هدايت بود اما متاسفانه از اين دو هيچ يادی نشد و به‌جز محافل کوچک علمی و ادبی يادی از آنان نکردند.
خوش‌بختانه در سال گذشته انتشارات فرودس کتاب پيسکولوژی دکتر ارانی را منتشر کرد اين کتاب که نخستين بار در 1927 در آلمان به فارسی منتشر شد مهم‌ترين اثر باقی‌مانده از دکتر ارانی است. خواندن اين کتاب به‌تنهایی نشان می‌دهد که ما چه انديش‌مندان برجسته‌یی داشته‌ايم و اکنون چقدر تاريخ خود را کم می‌شناسيم و اعتماد به‌نفس ملی‌مان تا چه پايه نيازمند شناختن اين اسوه‌هاست.
بخشی از کتاب ارزش‌مند او را که بيش از 70 سال پيش و در زمانی که دکتر ارانی فقط 25 سال داشت نگاشته و انتشار يافته است بخوانيد تا به عظمت اين روح بزرگ پی‌ببريد:
"اولا زنده بودن و روح داشتن از خواص ماده است. ثانيا قضايای روحی نيز مانند ساير قضايا مربوط به ماده، تابع اصل کلی علت و معلول می‌باشد.[1]"
"دخالت مستقيم مذهب در سياست زيادتر شده، برای اسير کردن طبقات زير دست و درجه‌بندی در هيئت جامعه، شمشير با تسبيح، عمامه و زنار با سرنيزه عقد موافقت می‌بندند.[2]"
خواندن اين کتاب را به شما توصيه می‌کنم تا ببينيد چه سطحی از دانش و فلسفه در 70 سال پيش در سرزمين ما ترويج می‌شده است و بدانيد چرا مردم ايران هرگز اين شاه‌غاله‌ی دبنگ را به دليل جنايت پدر و پدربزرگ‌اش نخواهند بخشيد و می‌دانند تمام ادعاهای آنان در مورد به خدمت دمکراسی پوچ و دروغ است.
شاملوی عزيز در سوگ ارانی و در ستايش حماسه‌ی انسان ماه بهمن می‌سرايد:
"قصيده برای انسان ماه بهمن
...
و سيلاب پر طبل
از ديوار هزاران قافيه‌ی خونين گذشت:
خون، انسان، خون، انسان،
انسان، خون، انسان...
و از هر انسان سيلابه‌یی از خون
و از هر قطره‌ی هر سيلابه هزاران انسان:
انسان بی‌مرگ
انسان ماه بهمن
انسان پوليتسر[3]
انسان ژاک دوکور[4]
انسان چين
انسان انسانيت
انسان هر قلب
که در آن قلب، هر خون
که در آن خون، هر قطره
انسان هر قطره
که از آن قطره، هر تپش
که از آن تپش، هر زنده‌گی
يک انسانيت مطلق است.
...
و معبر هر گلوله بر هر گوشت
دهان سگی‌ست که عاج گران‌بهای پادشاهی را
در انواليدی[5] می‌جود.
و لقمه‌ی دهان جنازه‌ی هر بی‌چيز پادشاه
رضاخان!
شرف يک پادشاه بی‌همه‌چيز است.
...
اما بهار سرسبزی با خون ارانی
و استخوان ننگی در دهان سگ انواليد!
...
بهمن 1329 احمد شاملو[6]"
برای اطلاعات بيشتر در مورد دکتر ارانی و گروه 53 نفر می‌توانيد به اين سايت‌ها مراجعه کنيد:
متن کامل شعر "قصيده‌ی برای انسان ماه بهمن". با تشکر از z عزيز.
وبلاگ تدبير در اينجا و اينجا و اينجا.
تاريخ‌نگاری مستقل چپ در ايران، روزنامه‌ی هم‌شهری، شنبه 2 تير 1380
پی‌نوشت: از بهمن نمی‌توان سخن گفت و ياد سياهکل نيفتاد. 19 بهمن قيام سياهکل را گرامی‌ بداريم. پروين عزيز شعری در باره‌ی سياهکل نوشته که خواندی است.

 

سه شنبه، 1 بهمنماه 1381 | January 21, 2003

جوليا شوکت


جوليا شوکت همسر و دليو Delio و جوليو Giuliano پسران آنتونی گرامشی
آنتونيو گرامشی (antonio gramsci) تولد: 22 ژانويه 1891 در جنوب ايتاليا مرگ: 27 آوريل 1937 رم پس از 11سال زندان
سکه‌ی امروز به نام آنتونيو گرامشي ضرب خورده است. گرامشی آن‌چنان زنده‌گی سرشاری داشته است که بيش‌تر به افسانه می‌ماند تا آدمی. او که از چهار ساله‌گی در يک حادثه سلامتی خود را از دست داد و در نوجوانی مجبور شد برای کار و تامين مخارج خانواده دو سال ترک تحصيل کند و در اوج فعاليت اجتماعی‌اش به زندان افتاد و يازده سال در بدترين شرايط جسمی در زندان‌های عذاب‌آور موسولينی عمر گذراند و 5 روز پس از آزادی از زندان فوت کرد، در عين حال آن‌چنان تاثير ژرفی در فلسفه، زبان‌شناسی، نقد ادبی و مباحث سوسياليستی گذارده است که هيچ بحثی در باره‌ی اين مقولات بدون اشاره به گرامشی کامل نيست.
او در بعضی از سال‌های زندان طولانی خود اجازه‌ی نوشتن می‌يافت؛ و در همين فرصت‌های اندک که هم‌راه با بيماری و درد عذاب‌آور جسمی‌اش بود؛ 2848 صفحه‌ی دست‌نويس که بالغ بر 4000 صفحه‌ی تايپی می‌شود نوشت که در فلسفه و سياست و مقولات مختلف نقد ادبی بحث‌های عميقی را پيش کشيد بحث‌های که در مکتب فرانفورت هم مطرح بود و امروز ما نشانه‌های پسامدرنيسم را می‌توانيم در آن آثار ببينيم.
گرامشی هرگز نتوانست از زنده‌گی خود بهره‌مند شود چندی پس از ازدواج‌اش و تولد اولين فرزندش دليو به زندان افتاد و هرگز نتوانست فرزند دوم خود جوليانو را ببيند اما عشق او به همسر و فرزندان‌اش در نامه‌های به‌جای مانده موج می‌زند. در نامه‌ی به تاريخ 20 مه 1929 خطاب به دليو فرزند بزرگ‌اش مینويسد:
"دليوی عزيزم، شنيدم که به مدرسه می‌روی، قدت به يک متر و 8 سانتی‌متر رسيده و 18 کيلو هم وزن پيدا کرده‌ای... با تمام اين خبرها به اضافه‌ی خيلی چيزهای ديگر برايم خواهی نوشت. من هم درباره‌ی يک گل رز که کاشتهام و يک مارمولک که میخواهم تربيتش کنم، برايت خواهم نوشت. جوليانو را از طرف من ببوس.همينطور مامان و تمام افراد خانه را. مامان هم تو را از جانب من خواهد بوسيد. پدرتو
فکر کردم که شايد تو هنوز نمی‌دانی مامولک چيست: مارمولک‌ها از خانواده‌ی سوسمارها هستند که هميشه کوچک باقی می‌مانند.[1]"
در نامه‌ی ديگری به همسرش در تاريخ 30 ژانويه 1933 می‌نويسد:
"جولکای بسيار عزيزم، نامه‌ی بسيار بلند تو را دريافت کردم. از اين‌که جوليانو پيشنهاد کرده که اولين دندان شيری‌اش را که کنده شده برای من بفرستد خيلی خوش‌حال شدم. به نظر می‌رسد که چنين پيش‌نهادی، به شکلی نشان می‌دهد که او وجود يک رابطه‌ی واقعی را بين من و خودش احساس میکند. خوب بود واقعا دندان او را برايم بفرستی چرا که با اين طريق، اين احساس در او تقويت می‌شود.[2]"
از گرامشی و عقايد و آرای‌اش در زمينه‌های مختلف می‌توان بسيار سخن گفت که باشد برای فرصت‌های بعدی در اين زمينه وب‌لاگ تدبير هم مطلبی‌ نوشته است هم درباره‌ی گرامشي هم در باره‌ی لنين که دی‌روز ساگرد درگذشت‌اش بود. صحبت در باره‌ی لنين را گذاشتم برای تولدش. و اما طبق گزارش طوطيان شکرشکن امروز تولد يک وب‌لاگ نويس جوان هم هست "تا اطلاع ثانوی". با ادای خودش که کوچک‌ترين وب‌لاگ‌نويس است و فقط 14 سال دارد او بايد 95 سال از گرامشی کوچک‌تر باشد. تقارن تولد او را با گرامشی به فال نيک می‌گيرم و برای‌اش زنده‌گی به همان پرباری اما بدون آن رنج‌ها آرزو می‌کنم و جمله‌ی از گرامشی را به رسم هديه برای‌اش می‌فرستم.
"سرشت واقعی انسان را مبارزه‌ی انسان برای تبديل خود به آن‌چه می‌خواهد بشود، تعيين می‌کند.[3]"

 

چهارشنبه، 25 دیماه 1381 | January 15, 2003

اسپارتاکيست‌ها روزا لوکزامبورگ Luxemburg


روزا لوکزامبورگ Luxemburg Rosa (تولد: زامسک لهستان 5 مارس 1871؛ قتل: برلين 15 ژانويه 1919)
کارل ليبکنخت Karl Liebknecht (تولد: لايبزيک 13 آگوست 1871؛ قتل: برلين 15 ژانويه 1919)
83 سال پيش در چنين روزی هنگامی که سرباز قيصر با قنداق تفنگ جمجمه‌ی رزا لوکزامبورگ را متلاشی کرد نمی‌دانست مردم آلمان و جهان به دليل نشنيدن حرف‌های اين بانوی انديشه و عمل کفاره‌ی سنگينی پرداخت خواهند کرد. ريختن خون سرخ رزا، که بر سنگ‌فرش خيابان به خون سرخ همسرش کارل ليبکنخت Karl Liebknecht پيوست و در روزهای بعد به خون هزاران کارگر و روشن‌فکر انقلابی حزب کمونيست آلمان پيوند خورد، روزها و سال‌های شومی را برای بشريت رقم زد. سال‌های که نازيسم و فاشيسم در اروپا بر کوس جنگ کوفتند و استالين با ديکتاتوری حزبی خود احزاب انقلابی را به مسلخ فرستاد.
روزا لوکزامبورگ چه می‌گفت:
1- نفی خشونت.
وقتی روزا لوکزامبورگ برنامه‌ی حزب کمونيست آلمان را در دسامبر 1918 می‌نوشت در آن به‌روشنی از نفی خشونت صحبت کرد.
"در انقلاب‌های بورژوايی خون‌ريزی و خشونت و قتل سياسی حربه‌ی لازم طبقات برنده بود. پرولتاريا برای اغراض خود نيازی به خشونت ندارد؛ پرولتاريا از قتل متنفر است و آن را زشت می‌داند."[1]
در بحث‌های که بين او و لنين جريان داشت او هميشه لنين را از مرکزيت‌گرايی افراطی در تشکيلات حزبی برهذر می‌داشت و اين مشی را غيردمکراتيک می‌دانست. متاسفانه قتل روزا لوکزامبورگ و شکست اسپارتاکيست‌ها در آلمان و پيروزی بلشويک‌ها در روسيه اجازه نداد لنين به نقد جدی اين مشی بپردازد و حاصل آن سيستم حزبی، استالين بود که سال‌های تيره‌وتاری برای بشريت رقم زد.
2- مدافع دمکراسی
"دمکراسی سوسياليستی چيزی نيست که تنها پس از پايه‌گذاری اقتصاد سوسياليستی در سرزمينی موعود آغاز شود: دموکراسی نوعی عيدی سال‌نو نيست که به‌موقع فقط به مردم محترمی که وفادارانه از مشتی ديکتاتور سوسياليست پشتيبانی کرده‌اند تقديم شود. دموکراسی سوسياليستی هم‌زمان با سرآغاز نابودی حاکميت طبقاتی و ساختمان سوسياليسم پا می‌گيرد و درست در لحظه‌ای که حزب سوسياليست به قدرت سياسی دست می‌يابد آغاز می‌شود. دمکراسی سوسياليستی عين ديکتاتوری پرولتری است."[2]
3- نفی ناسيونال‌شوينيسم و ميليتاريسم
رزا لوکزامبورگ در رساله‌ي "جنبه‌های منفی ناسيوناليسم" می‌نويسد: هر کشور در طول زمان گوشه‌ای از سرزمين اصلی را از دست داده است که ضميمه کشوری ديگر شده است و اگر ناسيوناليسم بر زنده‌گیسرزمين اصلی مسلط شود، جنگ با هم‌سايه اجتناب‌ناپذير خواهد بود، زيرا ناسيوناليسم تنها حاضر است با تفنگ حرف بزند. اگر ناسيوناليسم در يک کشور زنده شود چون مردم را به شور و هيجان در می‌آورد اين "ايسم" به‌زودی فراگير می‌شود زيرا که تقويت آن زحمتی ندارد."[3]
در فرصت کمی که داشتم، نتوانستم جمع‌بندی حتا مختصری از اين بانوی انقلابی ارائه دهم چگونه می‌توان از رزا لوکزامبورگ حرف زد و از کتاب "انباشت سرمايه" او چيزی نگفت. اميدوارم در روز تولد‌ش در 5 مارس در مورد او بيش‌تر بنويسم.
ياد او و کارگران و روشن‌فکران اسپارتاکيستی که در اين روزها در سال 1919 در کوچه و خيابان و زندان اعدام شدند گرامی باد.

 

شنبه، 7 دیماه 1381 | December 28, 2002

تولد عيسا مسيح

تولد عيسا مسيح
اين روزها بازار تبريک تولد مسيح در 25 مارس گرم است اما آيا می‌دانيد دلايل تاريخی برای وجود نداشتن شخصی به نام عيسا که از مادری به نام مريم زاده شده باشد بسيار کمتر از دلايل وجود او است. وقتی در وجود يا عدم وجود کسی ترديد و شک جدی وجود داشته باشد ديگر معلوم است که روز تولد او چه سرنوشتی دارد.
طبق اناجيل چهارگانه عيسا در دوران پادشاهی هرود کبير، پادشاه يهوديه متولد شده است طرفه اين که اين پادشاه در سال 750 از آغاز بنای رم، مقارن با سال 4 ق.م در گذشته است، به عبارت ديگر در بهترين حالت اگر تولد مسيح را بخواهيم مبدا تاريخ قرار دهيم الان سال 2007 است!
از تاريخ تولد مسيح جالب‌تر روز تولد اوست. ايرانيان بر خلاف يهوديان و اعراب که با تاريخ قمری (مهی) حساب سال و ماه و روز خود را نگه می‌داشتند از دير باز با گاه‌شماری خورشيدی آشنا بودند و سال را با نوروز و بهار آغاز می‌کردند. مناسبت‌ها و جشن‌های مختلف ايرانی بر اساس گاه‌شماری خورشيدی محاسبه می‌شده است. در بين اين مناسبت‌ها روزی که از آن پس طول روزها افزايش پيدا می‌کند اهميت خاصی داشت. اين روز را روز تولد و ظهور ميترا بر می‌شمردند و جشن می‌گرفتند. در پايان قرن چهارم بر اثر اشتباه محاسباتی و از آن‌جا که در آن تاريخ تصور می‌کردن
روز ظهور ميترا و برابری شب و روز 25 دسامبر است اين روز را به عنوان ميلاد مسيح و روز نوئل انتخاب کردند. شرح مفصلی می‌توانيد در مقاله‌ی ر. راسخ تحت عنوان "در مورد کريسمس و تولد عيسا مسيح" در سايت تدبير بخوانيد. قسمتی از "تاريخ تمدن" هم که مربوط به اين موضوع است خواندی ست که برای‌تان نقل می‌کنم:
"درباره‌ی روز تولد عيسا هيچ اطلاعی در دست نداريم. كلمنس اسكندرانی (حد 200 ميلادی) عقايد مختلفی را كه در روزگار وی درباره‌ی روز تولد عيسا وجود داشته مطرح می‌كند، و می‌گويد برخی گاه‌شماران اين روز را نوزدهم آوريل و برخی بيستم مه معين می‌كنند، اما خود او اين تاريخ را هفدهم نوامبر سال سوم قبل از ميلاد می‌داند. در قرن دوم ميلادی مسيحيان شرقی جشن تولد را روز ششم ژانويه برگزار می‌كردند. در سال 354 بعضی از كليساهای غربی، از جمله كليسای روم، مراسم سال‌روز تولد مسيح را در 25 دسامبر گرفتند؛ در آن زمان اين روز را به‌خطا روز انقلاب شتوی، كه از آن به بعد طول روز رو به فزونی می‌نهد، محاسبه كرده بودند؛ اين روز از قبل نيز روز جشن اصلی كيش ميترا، يعنی روز تولد مهر شكست‌ناپذير، بود. كليساهای مشرق زمين تا مدتی دست از همان تاريخ ششم ژانويه برنداشتند، و هم‌گنان غربی‌شان را به آفتاب پرستی و بت‌پرستی متهم كردند، ولی در پايان قرن چهارم، روز 25 دسامبر در مشرق زمين هم پذيرفته شد."
تاريخ تمدن، ويل و آريل دورانت، جلد سوم قيصر و مسيح، صفحه ی 657
ارامنه ايران نيز هنوز روز 6 ژانويه را به رسميت می‌شناسند البته آنان اين‌گونه استدلال می‌کنند که چون در اين روز مسيح غسل تعميد داده شده است پس از آن روز مسيح، مسيح شده است و بايد آن روز را تولد او محسوب کرد!

  |

شنبه، 30 آذرماه 1381 | December 21, 2002

شب يلدای ظهور ميترا و تولد عيسا

نظر به روی توهر بامداد نوروزی‌ست
شب فراق تو هر گه که هست يلدايی‌ست.
(سعدی)
"يلدا" لغتی سريانی است به معنای ميلاد و تولد؛ اين را ده‌خدا می‌گويد. ظاهرا همه چيز از ايران و آيين مهر و جشن ظهور ميترا آغاز می‌شود و در گردشی تاريخی دوباره به ايران باز گشته است. در قرن سوم و چهارم ميلادی که خاخام‌های پيش‌روی يهودی پيامبری جديد بنام عيسا‌بن‌مريم خلق می‌کردند روز تولد او را از ايرانيان گرفتند و روز جشن ظهور ميترا را تولد عيسا شمردند.
خلاصه شب يلدا به اين دليل يلدا ناميده می‌شود که "ميترا" و "مسيح" در اين روز متولد شده‌اند. اما معروفيت اين شب در ادبيات بدليل طولانی‌ترين شب سال بودن است؛ فراق معشوق و گيسوی يار هميشه به اين شب موصوف می‌شده است.
اين شب طولانی، تاريک و سرد که در قديم پای کرسی با شب‌چره و قصه‌های مادر بزرگ بسر می‌آمد هنوز جای خود را در خانه‌های ايرانی دارد گيرم کنار شوفاژ بدون نقل مادربزرگ! اميدوارم توی اين اوضاع آشفته و اين دل‌های غم‌گين بتوانيد شب يلدای خوبی داشته باشيد.
ما که هم‌مون خونه‌ی خواهرمون جمع هستيم! دلتون بسوزه من يک مادر بزرگ خيلی نازنين دارم که هنوز قصه‌هايی را که سال‌ها پيش برامون می‌گفت به همون شيرينی تعريف می‌کنه فردا شب ازش می‌خوام يه قصه قشنگ برام بگه که براتون نقل کنم اما حالا فقط يه خاطره دارم که بگم:
در دوران دانش‌جويی سه دختر سياهپوست همدوره‌ی ما بودند که از بورکينوفاسو برای تحصيل به ايران آمده بودند. يکی از آنان قد بلندی داشت که بچه‌ها "شب يلدا" صداش می‌کردند. البته من بهش می‌گفتم "شب عاشقان بی‌دل" و او به اين نام بلند می‌خنديد! هنوز فارسی‌اش خوب نبود احتمالا فقط "عاشقان" را متوجه می‌شد.
در اينجا هم می‌توانيد مطالب خوبی در باره‌ی "يلدا" بخوانيد.

 

شنبه، 16 آذرماه 1381 | December 07, 2002

16 آذر روز دانش‌جو گرامی باد

16 آذر روز دانش‌جو گرامی ‌باد.
از 28 مرداد و آن کودتای سياه چهار ماه بيش‌تر نگذشته بود که خروش دانش‌جويان سکوت مرگ‌بار حکومت وابسته و مزدور پهلوی را شکست. حاصل سه قطره خون بود: قندچی، بزرگ‌نيا و شريعت رضوي که به درختی تناور تبديل شد درختی که حضورش هراس به دل حکومت‌های وابسته می‌اندازد و نام‌اش چون خورشيدی در جان دانش‌جويان به‌تنگ آمده می‌درخشد.
امسال کارگران روز 16 آذر را براي تظاهرات بر عليه بيدادگری‌های سازمان تامين اجتماعی انتخاب کرده بودند که رژيم به‌هراس آماده بلافاصله اعلام کرد کليه خواسته‌های کارگران را در اين زمينه می‌پذيرد و از آن سو نيز هرگونه راه‌پيمايی را غيرقانونی اعلام کرد. کارگران فهميده‌اند که اگر به دانش‌جويان بپيوندند نيروی شکست ناپذيری را تشکيل می‌دهند ای کاش دانش‌جويان هم از زير بار رهبری محافظه‌کار دفتر تحکيم وحدت خلاص می‌شدند و بيش‌تر از پيش به سوی کارگران و ساير مردم محروم کشورشان می‌رفتند.
دانش‌جويان آگاه و آزاده در طول بيش از نيم‌قرن مبارزه و تلاش چراغ آزادی‌خواهی را روشن و پرچم مبارزه برعليه وابسته‌گی، چپاول و خرافات را افراشته نگه‌داشته‌اند و اين چراغ در هيچ سالی خاموش نشد و اين پرچم در هيچ روزی برزمين نيفتاد در سال‌‌های سياه دهه شصت هميشه روز دانش‌جو در 16 آذر گرامی داشته می‌شد گيرم دانش‌جويانِ اندکی، با چاپ شب‌نامه‌ و پخش مخفيانه آن در دانش‌گاه‌ها اين اخگر را فروزان نگاه داشتند. طرفه آن که همين دوستان دفتر تحکيم وحدت آن روزگاران چماق‌دارانی بودند که اگر اعلاميه 16 آذر را دست کسی‌ می‌ديدند بلافاصله برخورد فيزيکی ‌می‌کردند و او را به ماموران امنيتی تحويل می‌داند. خدای را شکر که امروز طرفدار 16 آذر و سه آختر تابناک شدند.
از تاريخ درس بگيريم دانش‌جويان آگاه، متحد و مقاوم و مبارز را هيچ نيروی اهريمنی نمي‌تواند از پا دربياورد.
در وبلاگ داور اطلاعات بسيار خوبی در باره‌ی مسايل دانش‌جويان نوشته شده است. ظمنا قطع‌نامه دانش‌جويان تحکيم وحدتی را هم در اين وب‌لاگ می‌توانيد بخوانيد.

  |

سه شنبه، 16 مهرماه 1381 | October 08, 2002

روز جهانی کودک را به کودکان بی پناه کشورم تبریک می گویم

کودکانی که از پستان مادرانی خسته از کار خانه و کارخانه، سرشکسته از قوانین حقارت بار و ظالمانه، دل تنگ از شوهران نامهربان... شیر می نوشند.
کودکانی که پدران، بی کار، هزارکاره، معتاد، تحقیر شده و ناخشنود از زنده گی بدون عشق... سرپناه شان است.
کودکانی که توسط والدین شان، تحقیر می شوند، شکنجه می شوند، مورد تجاوز قرار می گیرند، سربریده می شوند... و هیچ ملجایی ندارند.
کودکانی که هیچ قانون مدونی در دفاع از آنان وجود ندارد...
کودکانی که در کوره های آجرپزی فرسوده می شوند در سر چهار راه ها تحقیر می شوند، کودکانی که نواله ی ناگزیرشان را با ناله به دست می آورند و کودکانی که خرج خانواده یی بر دوششان سنگینی می کند.
کودکان خانواده های از هم پاشیده...
کودکان افسرده، دل تنگ و پریشان...
کودکان خشم گین، خروشان.
به تو دخترم که آرزو داشتم بدون مقعنه سر کلاس درس بروی...
به تو پسرم که آرزو داشتم با عشق بزرگ شوی و از نفرت هیچ نیاموزی...

با اشک به تو کودک سرزمین مغموم ام روز جهانی ات را تبریک می گویم.

 

یکشنبه، 15 اردیبهشتماه 1381 | May 05, 2002

پنجم مه 1818

چند ماه پيش روزي پسرم كه تازه از خواندن كتاب دنياي سوفي فارغ شده بود از من پرسيد: سه نفر را نام ببر كه در قرن نوزدهم مي‍زيستند و زنده گي در قرن بيستم را دگرگون كردند. من به او دو پاسخ دادم يكي آن كه او مي خواست و يكي آن كه من دوست داشتم، بگويم. پاسخي كه او مي خواست اين بود: ماركس، داروين و فرويد.
امروز 184 سال از روزي كه در طبقه ي بالاي خانه اي در شماره ي 664 خيابان بروكر گاسه، در شهر ترير در ساعات اوليه صبحِ پنجم ماه مه 1818 كودكي به دنيا آمد كه نام او را كارل گذاشتند مي‍گذرد.
كارل ماركس، دانشمندي بود كه مانندش شايد هر هزاره پديد مي‍آيد. او را از حيث تاثيري كه بر جهان عيني و ذهني پس از خود گذارد فقط با ارستو ميتوان مقايسه كرد. طرفه اين كه اين هر دو دانشمند مورد بيشترين سؤاستفاده ها در تاريخ قرار گرفتند به نام ارستو دادگاه هاي تفتيش عقايد به پا كردند و به نام ماركس دادگاههاي تصفيه حزبي استاليني. امروز پس از فروپاشي آن فريب بزرگ مي‍توانيم انديشه هاي ماركس را آزادنه تر بررسي كنيم و زنگ خطري را كه او به صدا درآورد بهتر بشنويم.
حال باز مي‍گردم به پاسخي كه به فرزندم دادم:
ماركسِ فيلسوف
ماركسِ اقتصاددان
ماركس انقلابي

در واقع در فلسفه و اقتصاد و مبارزات انقلابي تاثير ماركس آنچنان ژرف است كه وقتي اين مقوله‍‍‍‍‍ها را از نظر تاريخي بررسي مي‍كنيم، راهي نداريم كه ماركس را محور تحليلي خود قرار دهيم، اقتصاد قبل از ماركس، ماركس و بعد از ماركس و همين طور فلسفه و مبارزات انقلابي...
مي‍خواستم به طور مختصر و در حد بضاعت خود، نقش ماركس را در هر سه ي اين زمينه ها نشان دهم اما متاسفانه اتفاق ناگوارِ شخصي كه برايام پيش آمد فرصت اين كار را از من گرفت. همين كه اين سطور را هر چند آشفته نوشتم حكايت از پوست كلفت شده در ايام روزگار دارد.

 

پنجشنبه، 12 اردیبهشتماه 1381 | May 02, 2002

چگونه روز اول ماه مه به عنوان روز كارگر انتخاب شد؟

انتخاب روز اول ماه مه (يازده ارديبهشت) به عنوان روز كارگر به كنگره ي بين الملل اول برمي گردد. طرفه اين كه يك سوسياليست انقلابي به نام بوش پيشنهاد دهنده ي اين روز بوده است.
شنبه 20 ژوئيه 1889 شش بعد از ظهر كنگره ي انترناسيونال:
كنگره كار خود را تقريباً به اتمام رسانده است. شخصيتهاي مهم كارگري از كشورهاي مختلف اروپا و آمريكا آماده ي راي دادن به قطعنامه هاي مختلف شده اند. پس از راي گيري در باره ي چند قطعنامه، يكي از نماينده گان حزب سوسياليست كارگري آمريكا به نام بوش رشته ي كلام را به دست مي گيرد و پيشنهاد مي كند كه هر سال در يك روز در سراسر جهان تظاهرات عمومي برگزار شود و خواست آن تقليل ساعات كار باشد. بحث زيادي صورت نمي‍گيرد نماينده گان با تظاهرات يك روز در سال مخالفتي ندارند. اصل مطلب تصويب مي‍شود. اما چه روزي را برگزينند؟ 14 ژوئيه؟ (روز سقوط باستيل در پاريس و پيروزي انقلاب كبير فرانسه 1789) 18 مارس؟ (استقرار كمون پاريس 1871) 21 سپتامبر؟ - سخنگوي آمريكايي اظهار ميدارد كه كنگره ي آنان در سال 1888 روز اول ماه مه را برگزيدند، و قرار است ”فدراسيون سنديكاهاي كارگري آمريكا“ براي اولين بار تظاهرات خود را روز اول ماه مه 1890 برگزار كند. براي انتخاب اين روز راي مي‍گيرند و تصويب مي شود.
كتاب جمعه شماره ي 33، سردبير احمد شاملو
اينجا هم مي توانيد مطلب مفيدي در باره ي روز اول ماه مه بدست بيآوريد.

  |

چهارشنبه، 11 اردیبهشتماه 1381 | May 01, 2002

اول ماه مه، روز كارگر برتمامي كارگران جهان مبارك باد!

امروز روز كارگر است و من تصميم گرفتم از امروز تا پنجم ماه مه؛ پنج روز در باره ي كارگران بنويسم. براي شروع شعر انترناسيونال كه به اكثر زبان‍‌هاي دنيا ترجمه شده است و آهنگ آن مشهورترين آهنگ انقلابي جهان است را مي‍نويسم. اين شعر توسط احمد شاملو به فارسي ترجمه شده است.

سرود بين‌‍‌‌الملل
گفتار از: اوژن پوتيه
آهنگ از: پير دوگيته
ترجمه: احمد شاملو

برخيزيد، دوزخيان زمين!
برخيزيد، زنجيريان گرسنه‍گي
عقل از دهانه‌ی آتشفشان خويش تندوار می‌غرد
اينك! فورانِ نهائي ست اين.
بساط گذشته بروبيم،
به پا خيزيد! خيل برده‌گان، به پا خيزيد!
جهان از بنياد ديگرگون مي‍شود
هيچ ايم كنون، ”همه“ گرديم!
نبرد نهائي ست اين.
به هم گرد آييم
و فردا ”بين الملل“
طريق بشري خواهد شد.

رهاننده‌ی برتری در كار نيست،
نه آسمان، نه قيصر، نه خطيب.
خود به رهايي خويش برخيزيم، اي توليدگران!
رستگاری مشترك را برپا داريم!
تا راهزن، آنچه را ربوده رها كند،
تا روح از بند رهايي يابد،
خود به كوره ي خويش بردميم
و آهن را گرما گرم بكوبيم!
نبرد نهائي ست اين.
به هم گرد آييم
و فردا ”بين الملل“
طريق بشری خواهد شد.

كارگران، برزگران
فرقه‌ی عظيم زحمت كشانيم ما
جهان جز از آن آدميان نيست
مسكن بي مصرفان جاي ديگري است.
تا كی از شيره ي جان ما بنوشند؟
اما، امروز و فردا،
چندان كه غرابان و كركسان نابود شوند
آفتاب، جاودانه خواهد درخشيد.
نبرد نهائي ست اين.
به هم گرد آييم
و فردا ”بين الملل“
طريق بشري خواهد شد.

ترجمه‌ی: احمد شاملو، كتاب جمعه 33

  |

یکشنبه، 18 فروردینماه 1381 | April 07, 2002

استاد احمد بيرشك، بيلي وايلدر و جك لمون

من عادت به مرثيه‌‍سرايي ندارم و راست‍اش را بخواهيد در اين كار هيچ تبحري هم ندارم؛ اما وقتي همين چند روز پيش از كتاب گاه‍نامه‍ي استاد بيرشك در همين وبلاگ مطلب نوشته‍ام چطور ميتوانم حال كه او بعد از عمر پر بار 95 سال‍اش رفته است هيچ نگويم. درباره‍ي بيرشك زياد مي‍دانيد و اين روزها در روزنامه‍ها هم زياد نوشته‍اند اما مرگ او همراه با طنزِ تلخِ ”زيستن در سرزميني ست كه مزد گوركن از آزادي آدمي افزون باشد“؛ به خبر توجه كنيد: هيئت وزيران به پاس نيم قرن تلاش خسته‍گي ناپذير به احمد بيرشك نشان دولتي درجه‍ي يك دانش اعطا كرد. اين خبر همراه با خبر فوت استاد منتشر شد و مرا ياد فرودسي و خلعت همايوني انداخت!
و اما بيلي وايلدر. او هم رفت بعد از آن كه با چشمان اشكي مردم را خنداند و نسلي بعد از نسلي را شيفته‍ي آثار خود كرد. همين چند وقت پيش كه با دوستي ”آپارتمان“ را مي‍ديديم از من پرسيد: ”راستي وايلدر و لمون زنده هستند؟“ و من گفتم نمي‍دانم و از اين نادانسته‍گي خود خجالت كشيدم آخر 20 سالي مي‍شد كه او ديگر فيلم نساخته بود... سق ما سياه نبود اما چند روز پس از آن خبر مرگ جك لمون را در روزنامه‍ها خواندم و حالا بيلي وايلدر!
اگر تا كنون وايلدري به دنيا نگاه نكرده‌‍ايد نيم عمرتان بر فنا ست همين امروز از زير سنگ هم شده برويد و فيلم‍هاي ”آپارتمان“، ايرما خوشگله“، ”بعضي‍ها تند شو دوست دارند“، يا حتا ”سابرينا“... را پيدا كنيد و ببينيد. اصلاً هر كاري كه از وايلدر ببينيد از ديدن‌‍اش هر چه شويد پشيمان نمي‍شويد.
در روزنامه‍ي ”حيات نو“ي ديروز شنبه 17 فروردين صفحه‍‌ي آخر مقاله‌‍يي از آقاي امير پوريا چاپ شده است در باره‌‍ي وايلدر كه خواندني است.
در اين مقاله ايشان خواسته‍‍‍‍‌‍اند اگر كسي فيلم Kiss me, Stupid! را دارند نسخه‌‍يي از فيلم به آن مفتون مفلوك (البته جسارت از بنده نيست از خود ايشان است!) برسانند! براي تماس با ايشان ظاهراً بايد اينجا را كليك كنيد. حق دلالي شبح فراموش نشود.
سوگ‍نامه به اين مزاحتي نوبره والا

 

جستجو در وبلاگ
دريافت با ايميل
 
« September 2010
Sun Mon Tue Wed Thu Fri Sat
1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30


وب لاگ رسمی ی فیلم نفس عمیق

 


فهرست وبلاگهای فارسی

اعلام به روز شدن وبلاگ






Hossein Derakhshan's Weblog
Gardoon Music Center

قالبهاي جديد وبلاگ

تعداد مطالب وبلاگ: 1311
تعداد نظرات: 25805
تعداد بازديد کنندگان:
Last update: september 4, 2010 10:28 am


از کجا آمده‌اند؟