یکشنبه، 16 دیماه 1386 | January 06, 2008
●
تولد برفی!
مدتی است میخواهم بیایم اینجا چیزی بنویسم... وقتی دانشجویان گروه گروه به بند کشیدند وقتی جوانانی را به بهانه اوباش و خشن بودن با اوباشیگری تمام و خشونتی بیمرز به قتل رساندند، یا طرح مبارزه با پوشیدن چکمه توسط خانم در طرح مبارزه با حجاب زمستانیشان، یا سال میلادی جدید... اما نه این که مدتی بود چیزی ننوشته بودم میگفت باشد وقتی دیگر تا این که امروز ایمیل دوستی متوجهام کرد که امروز سالگرد تولد شبح است و گفتم خب این شد بهانهیی برای عرض سلام و تجدید دیدار...
دلام برای تمامی دوستان خوب و نازنینام تنگ شده است. حتما می دانید که دولت فخیمه زیر بارش برف له شد و بخشی وسیعی از ایران دو روز تعطیل شد! امیدوارم در این روزها که برف تهران را به تعطیلی کشانده است بتوانم اینجا بیایم و با دوستان چاق سلامتی کنم...
روزگار همانجور است که بود در سویی مبارزه در جریان است و در سویی سرکوبگران؛ اما زندهگی روبهپیش است و توقف ناپذیر رو به جلو پیشروی میکند و من امیدوارمتر از همیشه دست بر چشمان سایهبان کردهام و به دوردستهایی که دیگر دردسترس مینماید چشم دوختهام.
January 6, 2008 11:45 PM
|
Comments (16)
شنبه، 17 شهریورماه 1386 | September 08, 2007
●
گفتوگو در آیینه
مهم نیست کجا هستیم و چه میکنیم. هر کجا که باشیم و هر چه بکنیم مهرهیی در این دستگاه مخوف انسان کشیم. هر چه باهوشتر باشیم مهرهی حساستری هستیم. این چرخی که با هر چرخشاش میلیونها انسان را له میکند روی دوش ما سوار است. گریزی نیست. انسان بودن چون بیماری نادری چهرهمان را کودن میکند. مبارزه برای ساختن جهانی انسانی بیش از این که ارزش باشد نوعی حماقت بنظر میرسد. چهگوارها فقط به درد تیشرت میخورند و گلسرخیها و مهدی رضاییها به تاریخ پیوستهاند. ریاکاری و دوروئی سکهی رایج روز است و شرافت و آزادهگی سکهیی از رواج افتاده مربوط به عهد دقیانوس. در بدترین و یاسوارترین روزهای زندهگیام از امید نوشته ام و از این که باید شعلهی امید به رهایی انسان را در دل زنده نگهداریم. از این که چون پیرمردان غروغر کنم و چون پیرزنان نفرین بیزارم. یادش بخیر شاملوی بزرگ روزی در این روزهای آخر که وضع جسمیاش بسیار بد بود و من با چشمهای نمگرفته تماشایاش میکردم حرف به شرایط و روزگار کشید گفت ما چون جلبکهایی که در دهانهی آتشفشان زندهگی میکنند باید شرایط دشوار را تاب بیاوریم و میگفت زندهگی میتواند تداوم یابد حتا در دهانهی بیهوا و بیآب آتشفشان. راست میگفت او تا دم مرگ به انسان امیدوار بود و به این که روزی زندهگی شایستهی انسانی بر روی این کلوخ تیپاخورده جریان خواهد یافت.
چه باید کرد؟ گاهی به هر لقمه غذایی که فرو میدهم خیره میشوم و میگویم این لقمه را به ازای تحمیق واستثمار چند انسان بدست آوردهام؟ باز با خودم میگویم سهم چندانی از این زمین نصیب نبردهام که شایستهاش نباشم.
به هر حال وضعیت چنین است که میبینید. روز چون گرگی پا از خانه بیرون میگذارم تا دست قاتلین برادران و خواهرانام را ببوسام و برای نوالهیی ناگزیر گردن کج کنم و شب پای مانیتور به چریکی آزادیخواه تبدیل شوم که قلب ارتجاع را هدف قرار داده است. و بعد نیمه شب هراسان از خواب بیدار میشوم این وجدان لعنتی خواب آرام را از چشمهایام میرباید. آیا به کاری که روز میکنم و حرفی که شب میزنم باور دارم؟ آیا شخصیت ریاکار و دورویی هستم که حرفام با عملام در تضاد است؟ با خود میگویم چه کنم کجای زمین بروم تا در خدمت این هیولای ویرانگر نباشم؟ به کدام حکومت در جهان امروز مالیات بدهم که گلوله نشود و جان انسانی را نگیرد؟ که رادیو و تلهویزیون و روزنامه و کتاب نشود و به تحمیق و استثمار مردم نپردازد...
روزی زندهگی کردن در اینجا را انتخاب کردم همان روز میدانستم که دارم زندهگی در مردابی عفن را انتخاب میکنم. میدانستم اگر بخواهم زندهگی کنم. بخواهم سهمی از حیات اجتماعی کشورم بهعهده داشته باشم بسی بوی لجن خواهم گرفت... اما شما نشانام بدهید به کجای این جهان بروم که از کثافت انباشته نشده باشد. در مرداب نیلوفر هم که باشیم باز رنگ و بوی مرداب میدهیم.
اینها را برای چه نوشتم؟ فقط برای آن که خشم و نفرتام را روی صفحهی کیبرد خالی کنم. برای خودم دادگاهی تشکیل دادم که متهم و وکیل و دادستان و هیئت منصفه و قاضیاش خودم بودم. دادگاهی که همیشه در سرم پرپاست و اینبار اینجا در معرض دید شما گوشهیی از آن را اجرا کردم. حالا میروم و با خیال آسوده سر بربالش میگذارم و میخوابام و خوابهای خوب میبینم. میدانم به قول شاملوی بزرگ، ما بدی کردیم اما بدی نبودیم.
غبط میخورم به انسانهای که روزی بر این کره زندهگی خواهند کرد بدون آن که حیاتشان در رقابتی احمقانه و از خودبیگانه در گروی مرگ دیگری نباشد. انسانهایی که لقمه از دهان یکدیگر بیرون نمیآورند و گرگ یکدیگر نیستند. جهانی آزاد و برابر و انسانی.
پینوشت:
الان که متن آپلود شده را دیدم تازه به صرافت افتادم که امروز ۱۷ شهریور است. انسانهایی که در این روز به خاک افتادند چه مومنانه نام آزادی را فریاد میزدنند...
September 8, 2007 12:16 AM
|
Comments (14)
شنبه، 19 خردادماه 1386 | June 09, 2007
●
سلام عرض شد!
دگر بار، دگر بار ز زنجیر بجستم
ازین بند و ازین دام زبونگیر بحستم
فلک پیر دوتایی، پر از سحر و دغایی
به اقبال جوان تو ازین پیر بجستم
شب و روز دویدم، ز شب و روز بریدم
وزین چرخ بپرسید که چون تیر بجستم
من از غصه چه ترسم؟ چو با مرگ حریفم
ز سرهنگ چه ترسم؟ چو از میر بجستم
به اندیشه فرو برد مرا عقل چهل سال
بهشصت و دو شدم صید و ز تدبیر بجستم
ز تقدیر همه خلق کر و کور شدستند
ز کر و فر تقدیر و ز تقدیر بجستم
ز تاخیر بود آفت و تعجیل ز شیطان
ز تعجیل دلم رست و ز تاخیر بجستم
ز خون بود غذا اول و آخر شد خون شیر
چو دندان خرد رست، از آن شیر بجستم.
مولوی کدکنی!
همینجوری این شعر رو نوشتم تا بعد از مدتها که سلامی عرض میکنم دست خالی خدمت نرسیده باشم.
سری هم به ، پیشنویس منشور آزادیخواهی مردم ایران بزنید ببینید این جوان چه میگوید؟
خلاصه غرض این بود که عرض کنیم حالمان خوب است و غمی نداریم جز دوری شما که آن هم لاعلاج است و بیدوا!
June 9, 2007 11:32 PM
|
Comments (26)
پنجشنبه، 23 فروردینماه 1386 | April 12, 2007
●
دور و بس نزدیک
حالا که عشق و عاشقی سالبهی به انتفاء موضوع ست و کار و کاسبی تخته؛ آرد بیخته و نابیخته الک را آویختم و قصد سفر کردم. میروم به جایی دور و بس نزدیک. جایی که میروم جخ آب و برق داشته باشد، اینترنت پیشکشاش. نابسودهتر از آن است که دستمالی مجاز شود. آب چشمهاش زلال است و دل مردماناش سبز. کولهپشتیام را پر از کتاب کردم با قلمی و ورقهایی سفید. میروم به دور از دود و دم این شهر غبار گرفته دمی بیاسایم. هر چند دوری از دوستان هر آسایشی را رنگی از تشویش میزند اما خاطر از این خوش است که دوستان بیدوست نیستند و احتیاج ما به آنها با اشیاق آنان به ما همسنگ نیست. رفتن، هنگامی که نرفته وعدهی بازگشت میدهی، رفتن نیست. درنگ کوتاهی است بین دو بازگشت. اینجا را به شما، و شما را به شما و خود را به آب و باد میسپارم. تا دیدار به امید دیدار.
April 12, 2007 04:10 PM
دوشنبه، 23 بهمنماه 1385 | February 12, 2007
●
آن مرد ایستاده مرد
همین چند روز پیش بود که در موردش مختصری نوشتم و زیتون عزیز گفتن چرا ماجرا را کامل ننوشتی گذاشتم برای فرصت دیگر که امروز در بهشت زهرا به خاکش سپردم.
اگر به چشم زخم اعتقاد داشتم میگفتم چشماش زدم. اما چه مرگ باشکوهی داشت در نود سه سالهگی درحالی که تنها زندهگی میکرد. روزنامهی عصرش در دستاش بود و با لباس آراسته ایستاده مرد.
وای چقدر دلام تنگ شده است برایاش. بعد از مراسم مضحکی که در بهشت زهرا برگزار شد. یاد این حرفاش افتادم که میگفت: سر خاک من بی می و مطرب نیایید! به خانهی دوستی رفتم و به یادش اتانولی سرکشیدم و بیاشک با لبخند بدرقهاش کردم.
یادش بهخیر انسان نازنین بود انسانی که هم طعم شلاقهای رژیم شاه را چیده بود هم در سالهای شصت زیر شکنجهی غاصبان انقلاب رفته بود و با این حال همیشه چهرهاش مزین به لبخند بود و هرگز امیدش را به پیروز انسان از دست نداده بود. تا آخرین لحظهی زندهگیاش از آزادی و عشق سخن میگفت و چون کودکی بازیگوش به زندهگی و مرگ میاندیشید. هرگز حتا برای لحظهیی ناامید و مغموم ندیدمش.
او مرد اما همیشه زنده است. زنده در یاد کسانی که دوستاش داشتند و زنده در متن زندهگی... پس زنده باد زندهگی یادش گرامی. نوش!
February 12, 2007 03:54 AM
|
Comments (15)
دوشنبه، 13 آذرماه 1385 | December 04, 2006
●
پرستو
به نام کوچنده،
به دل
زمینگیر
یادهای شاد.
با یادهای شاد
-به فرمان نامات-
بال گشودی
بر شانههای باد.
مرا و غمهایام را
بر خاک نهادی
و در آسمان
پروازی کوچنده
آغاز کردی
×
اکنون
ماه و خورشید شماره میکنم
در آرزوی روزی
که قلبات
بر نامات
چیره شود.
روزی که
حکومت دلها
بر نامها و رنگها
بر مرزها و راهها
فرمان براند.
روزی که تو به خانه باز گردی
بر شانههای باد
با یادهای شاد.
۱۳ آذر ۱۳۸۵
هر روزی روزی برای خود است اما بعضی روزها روزهایی هستند برای تمام سال امروز یکی از آن روزها ست برای من. روزی که تو آمدی و با خود شور و شعور و شادی آوردی در هنگام یاس و پریشانی در میانهی تاریکی و سکوت تو هیاهو بودی و روشنی. امروز در سالگرد آن روز پرالتهاب که تو با آمدنات باطلالسحرش را با خود آوردی -در حدود همان ساعتی که آمدی- این نوشته را برایات مینویسم تا بدانی همیشه هر جا که باشی هر جا که باشم خانهات را به دوش میکشم به دوش که نه در درون سینه در میان گذرگاه هوا و زندهگی در قلبی تپنده همیشه حضور داری... باش شاد و سرخوش باش هر جا که میخواهی باش همیشه اینجایی دست هنگامی که بر روی قلب است نمیتواند تاپ کند اما آنچه در قلب میگذرد حاجتی به سرریز شدن و سرخوردن و آمدن تا سرانگشتان ندارد... خاموش در تو مینگرم و بیصدا فریاد میکشم.
December 4, 2006 03:22 PM
|
Comments (17)
چهارشنبه، 13 اردیبهشتماه 1385 | May 03, 2006
●
شبحای به فروش میرسد.
میرم تو حمام در پوش توالت فرنگی رو بر میدارم و هرچی خوردم بالا میارم. یعنی دوست داشتم این کار رو میکردم، چون حالم از خودم داره بهم میخوره اما اینجور حال به هم خوردن از اون جور حال بهم خوردنها نیست که با یه انگشت ته حلق بشه کلکاش رو کند.
دي شب ته یه اسمیرنوف 55 درصد را درآوردم و دو پاکت سیگار کنت هشت هم نذاشت ششها از این عشرت شبانگاهی بینصیب بمونن.
بعد از یه روز کاری خسته کننده که از هفت صبح شروع شده بود و یه کله تا ده شب ادامه پیدا کرده بود علیالصول باید جنازه میشدم رو تخت اما قرار بود امشب نخوابم. از یه هفته پیش که شب تا صبح بیدار بودم تا بدرقهاش کنم براي بیدار خوابی امشب و رفتن به فرودگاه و استقبال ازش نقشه کشیده بودم.
ظهر وسط هیرویر کار و جلسه و بیا و برو رفتم سلمونی سر کوچه و به سرووضعام رسیدم، شب قبل همهی ظرفها را شسته بودم و خونه رو جارو کشیده بودم فقط مونده بود مرتب کردن اتاق خواب و چوب رختی پر از لباس که اونم گذاشته بودم براي امشب. ساعت هشت شب یه جلسهی کاری داشتم که گفتم میپیچونمش و نمیذارم تا ده بیشتر طول بکشه، خونهی پرش یازده خونه بودم و تا سه صبح که باید میرفتم فرودگاه وقت داشتم تا دستی سر و روی خونه بکشم و گلدونها را آب بدم و چند شاخه گل تازه بذارم کنار بامبوی دو نیم شدهی تکافتاده... اما نیمساعت مونده به جلسهی لعنتی ی ساعت هشت فهمیدم آمدنی در کار نیست نه امشب نه فردا شب و نه هیچ شب دیگری نخواهد آمد نرفته بود که بیاید نبود که رفته باشد و دیگر مدتها ست که نیست و این رفت و آمد این انتظار کشندهی لذت بخش حاصل از همپاشیدهگی اتطالات سیستم بیووشیمی این مغز ویران شده است.
صبح وقتی بیدار شدم سرم درد میکرد چراغها روشن بود و دوستی که شب قبل مرا به خانه رسانده بود و نگران حال خرابام بود دیگر نبود.
لابد یکی پیدا میشه که بگه مرد حسابی خجالت بکش دنیا داره تو آتش و دود میسوزه هر گوشه یا بمبي منفجره شده یا چاشنی یه بمب کشیده شده مملکت خودت هم که تو دیکتاتوری و تحجر و بحران هستهای داره خاکستر میشه انوقت تو چس ناله میکنی که "نیامد یا اومد" یا "بود یا نبود"؟ خونهی پرش تا هفتم یا گیرم تا چهلم برای درگذشتشون سیاه میپوشن و عزاداری میکنن انوقت تو هشت ماه پیش خاک روی جنازهای ریختی که چهار سال تو کما بود باز نمیخوای برگردی به زندهگی؟...
خب برای همینه که حالم از خودم به هم میخوره از اون حال به هم خوردهگیهایی که با فروکردن انگشت تا ته حلق هم نمیشه کلکاش رو کند.
May 3, 2006 06:06 PM
|
Comments (32)
دوشنبه، 19 دیماه 1384 | January 09, 2006
●
سفرنامهی پنجم
حال دل با تو گفتنم هوس است
خبر دل شنفتنم هوس است.
ای صبا! امشبام مدد فرمای
که سحرگه شکفتنم هوس است.
طمع خام بين، که قصهی فاش
از رقيبان نهفتنم هوس است! (حافظ شاملو)
يکی از لذتهای زندهگی اين است که آدم سالروز تولدش را فراموش کرده باشد و بعد ايميل و کامنت دوستان به او تبريک بگويد تولدش را...
چهار سال گذشت... با شادیها و غمها و فرازها و فرودهای بسيار و مسلما در پايان اين راه طول و دراز ديگر هيچ اثری از آن که چهار سال پيش برکيبورد مینواخت باقی نمانده است... در ديالکتيک تداوم و انفصال اين "شبح" ديگر آن "شبح" روز اول نيست گيرم در تداوم همان است...
به هر روی تصميم داشتم مفصل در مورد شخصيت مجازی و نقش و تاثير و تفاوتها و شباهتهایاش با شخصيت حقيقی بنويسم.
"شبح" بخشی از وجود نهفتهی "من" بود که در تاثير متقابل با دوستانی که "شبح" را میخواندند و نظر میدادند شکل گرفت و نمود و بروز پيدا کرد. "شبح" را دوست دارم اما اين موضوع که برای مدتی تمام شخصيت حقيقی مرا به زير سيطرهی خود در آورد نگرانام کرد. دنيای مجازی اينترنتی محلی برای بروز و ظهور بخشهای نهفتهی وجود آدمی است که در دنيای حقيقی مجال بروز و ظهور کمتری ميابد اما خروج از تعادل ممکن است صدمات جبران ناپذيری به شخصيت حقيقی وارد کند. وقتی در دنيای ذهنی خود غرق میشويم ارتباطمان با دنيای حقيقی مخدوش میشود. دنيای ذهنی مانند اقيانوسی بيکران است که میتوان در آن غور کرد و با قوسهای عميق به کشف مرواريدهای غلتان نايل آمد اما اگر برای مدتی طولانی در اين دنيای ذهنی باقی بمانيم تمام شاخکهای حسیمان را از دست میدهيم. ديگر بجای لذت بردن از تماشای مناظر طبيعی از خواندن توصيفات مناظر طبيعی لذت خواهيم برد، به جای لذت بردن از بوييدن گلهای تازه شکفته محو عطر کلمات میشويم... در مسايل سياسی هم کم و بيش اوضاع چنين میشود به جای رجوع کردن به نبض پرتپش زندهگی و مبارزهی روزمرهی مردم برای ساختن دنيایی بهتر و انسانیتر اسير منطق درونی بحثهای سياسی میشويم. منطق درونی بحثها و گفتوگوها بدون آن که به نقاط کرتيک آن توجه کنيم ما را با خود میبرد...
حرفهایی که در آغاز پنجمين سال زندهگی "شبحیام" از من شنيديد حاصل تجارب ملموس اين سالهاست. سالهايی که "شبح" خلق شد تا مرا از پيلهای که برگرد خود در دنيای حقيقی بسته بودم رها کند و به سرزمينهای دور دست ببرد. وقتی "شبح" خلق شد تصور نمیکردم مرا اينقدر تا دور دستها ببرد به سرزمينهای نامکشوفی که پيش از آن هرگز نشانی از آنها نشنيده بودم و اکنون با کولهباری از تجارب ناب به دنيای حقيقیام بازگشتهام تا در مداری بالاتر به زندهگی رنگی تازه دهم و همهی اينها را مديون همراهیهای همراهانی هستم که راهنمایام بودم در اين سفر عجيب و حيرتانگيز. از همهی شما دوستان نازنين که با لبخندهایتان و با تشرهایتان با مهربانیها و نامهربانیهای دلسوزانهیتان مرا ياری کرديد تا از هيچ دنيايی شکفتانگيز خلق شود تشکر میکنم.
پينوشت: متاسفانه به دليل مشکلات فني اين پست به همراه کامنتهاياش حذف شد بود که متن را برگرداندم و دارم سعي ميکنم کامنتها را هم برگردانم. بابت اين موضوع پوزش مرا بپذيريد.
January 9, 2006 12:41 PM
|
Comments (10)
یکشنبه، 29 آبانماه 1384 | November 20, 2005
●
سپاس بر ياران روشنی بخش در شبهای بیروزن صبح
همواره چنين انگاشتهام که نويسنده بيش از آنکه دارای حق باشد، دارای وظيفه است و از اين وظايف يکی اين است که به آدميان برای زيستن ياری رساند. اگر در کتابهای خويش نور نهادهام، از آن روی نيز بوده است که ديگری را مکدر نسازم. (کريستيان بوبن، نور جهان، پيروز سيار)
سعی کردهام هميشه وقتی قلم به دست میگيرم يا بر روی دکمههای کيبورد مینوازم تا چيزی برای خوانده شدن بنويسم هميشه حال خوش داشته باشم و از زندهگی و شور زيستن بنويسم، از تلاش و مبارزه برای ساختن دنيايی انسانی.
آن که از درد و ياس و مرگ مینويسد صادق نيست که اگر بود همان را هم نمینوشت کسی که به غايت مايوس است توان نوشتناش نيست کسی که مینويسد به چيزی اميد دارد، هر چه باشد.
از اين که در تنهايی فرساينده نماندم و غمام را به اشتراک گذاشتم خودخواهانه خوشحال هستم. داشتن دوستانی چنين نازنين و مهرورز در تنهايی نشستن را عادتی مازوخيستی میکند. اکنون سرشار از شور زندهگی به آفتابی که از پنجره روی گلهای شمدانی کنار اتاقام افتاده است لبخند میزنم و بوسهای از اعماق دل بر دلهای پاک و مهربانتان میفرستم و چون هميشه آرزو میکنم شادی، شادی ناب و خردمند هرگز جانتان را ترک نکند و سرخوش و شوخ در اين جهان ناعادلانه و بیرحم و شقی شعلههای انسانيت فراموش شده را روشن نگه داريد تا هنگامی که تاريخ حيات انسانی آغاز شد مردمان خوشبخت آن روزگار به ياد آورند که چگونه در اين روزهای سياه نگذاشتيم شعلهی لرزان حيات انسانی خاموش شود.
دست تک دوستان نازنين و نازنينترينها را میبوسم و آرزو میکنم لبهایتان هرگز بیلبخند نباشد و دلهایتان هرگز از شور زندهگی تهی نشود.
November 20, 2005 07:58 AM
|
Comments (26)
سه شنبه، 24 آبانماه 1384 | November 15, 2005
●
هجده سال و ده ماه و سيزده روز
هجده سال و ده ماه و سيزده روز
رو سر بنه به بالين تنها مرا رها کن
ترک من خراب شبگرد مبتلا کن
دردی است غير مردن، کان را دوا نباشد
پس تو چگونه گويی کين درد را دوا کن. مولوی
در آخرين ثانيههای بيست و پنجاه و يک دقيقه آخرين نفسهایاش را کشيد و در اولين ثانيههای بيست و پنجاه و دو دقيقه برای هميشه خاموش شد.
نوزده سال و ده ماه و سيزده روز زندهگی کرد. هر چند وقتی به دنيا آمد شديدا بيمار بود و اميد چندانی به ادامهی حياتاش نمیرفت اما يکی دو ساله که شد حالاش رو به بهبودی گذاشت و بعد آنقدر سالم و پرانرژی شد که کسی به خاطر نمیآورد از بدو تولد بيمار بوده است. گيرم کسی جز پدر و مادرش از بيماری مادرزادهای او اطلاع نداشتند اما همان پدر و مادر هم فراموششان شده بود که همان دقايق اول تولد هم کسی اميدی به زندهماندناش نداشت.
آنقدر سريع رشد کرد و شکوفا شد که باور نکردنی بود. در مدرسه هميشه شاگرد اول بود و در هوش و دانايی و کارايی نمونه بود. انديشههای انسانی بسيار والايی داشت. انقلابی و متفاوت، اهل اين زمانه نبود از همانها بود که ديوژن با چراغ گرد شهر در جستوجویاش بود و يافت نمیشد با اين حال چون نيلوفری زيبا و پاک که در دل لجنزار رويده باشد از رنگ و بوی مرداب پيراموناش بینصيب نمانده بود و آن بيماری مادرزادی نيز گاهی عود میکرد و روانهی بيمارستان میشد اما در بدترين لحظات هرگز شور زندهگی در وجودش خاموش نشد تا اين که چهار سال پيش بيماری مهلکی به سراغاش آمد و او با تمام وجود برای مقابله با آن بپاخواست اما دريغ و افسوس که بيماری حادتر از آن بود که قابل درمان باشد. يک سال بعد از بيمارستان مرخص شد و در چند سال گذشته هر چند بيماری دست از سرش برنداشته بود اما قرصهای مسکن زندهگی را برایاش گيج و گنگ کرده بود و بيماری چون سرطانی لجوج در جاناش گسترده میشد اما تصور همه آن بود که دوباره سالم شده است.
ظهر روز جمعهای در شهريور ماه گذشته با خبر شدم که حالاش به هم خورده است خودم را هراسان به باليناش رساندم. با چشمانی گريان در آغوشاش کشيدم روی تحتخواب خوابندماش و تا ظهر روز بعد بدون آن که پلک بر هم زنم کنارش نشتم و گريستم او به خواب میرفت و بيدار میشد و من مضطرب و نگران و نيمه مجنون فقط گريه میکردم و التماس میکردم زنده بماند. ظهر روز شنبه او را به بيمارستان بردم و ساعت يک ربع به يک از او آزمايش سرنوشتسازی گرفتند که ساعت يک پاسخاش مشخص میشد و آن ربع ساعت بر من دنيايی گذشت و چند دقيقه به ساعت يک پاسخ آزمايش آمد! پاسخ مثبت بود و او هيچ شانسی برای زنده ماندن نداشت. اما من ناباورانه و با خوشبينی ابلهانهای نمیخواستم نتيجهی آزمايش را قبول کنم. وقتی او را رها کردم و سوار اتومبيل شدم تا به خانه بروم بغضام ترکيد و آنچنان از ته دل گريستم که تمام ماشين به لرزه افتاد. اقيانوسی از ديدهگانانم جاری شده بود و به جاری تمام انسانهای روی اين کلوخ سرگردان گريستم. آنقدر گريه کردم که از حال رفتم و در حالتی بين خواب و بيهوشی او را ديدم که زنده و سرحال سر از بالين برداشته است و دارد به من لبخند میزند. آنچنان اين تصوير زنده و جاندار بود که هنوز باور نمیکنم رويايی بيش نبوده است.
از آن موقع تا اولين ثانيههای ساعت بيست و پنجاه و دو دقيقه شبی از شبهای نيمهی دوم آبان ماه که او برای هميشه خاموش شد به اندازهی تمام عمرم گريستم و آههای جانسوز از سينه برکشيدم، پانزده کيلو وزن کم کردم و بيست سال پيرتر شدم و در تمام اين لحظات بيم و اميد در جانام جريان داشت و هميشه در روياهایام او را میديدم که دوباره زنده و سرحال و شوخ و شنگ میخرامد و میخندد و میسازد و میآفريند. تلاشی فوق توان انسانی برای بهبودیاش کردم و تنها حرف پزشکانی که میگفتند؛ او اگر زنده بماند تا آخر عمر زندهگی سالمی نخواهد داشت و بخش مهمی از مغزش را از دست داده است و ديگر هرگز قابل ترميم نيست، مرا به رفتناش راضی میکرد. او بايد میمرد تا پدر و مادرش از بند رها میشدند؛ از بند زندهگی با کودکی بيمار و افليج و نيمه انسان، و اين چنين مقدر شده بود که او بميرد تا دو انسان به طور مستقيم و چند انسان به طور غير مستقيم نجات پيدا کنند.
در آخرين ثانيههای بيست و پنجاه و يک دقيقه شبی از شبهای آبان ماه هشتاد و چهار در حالی که در آغوش گرفته بودماش و زار زار میگريستم و بر پيشانیاش بوسه میزدم و زير لب زمزمه میکردم "دوستات دارم" آخرين نفسهایاش را کشيد و در اولين ثانيههای بيست و پنجاه و دو دقيقه برای هميشه خاموش شد.
امروز به بيمارستان رفتم و وقتی ديدم قلب او در جسم زنی حامله که کودکی شش ماه را در بطن داشت میتپد از صميم قلب آرزو کردم کودک سالم و تندرست به دنيا بيايد و سالهای سال زندهگی کند و به اين صرافت افتادم تمام تلاشهای من برای زنده نگهداشتن او حتا، رضايت دادن به اين که بيمار و نيمه انسان زنده بماند، در واقع تلاش برای کشتن اين مادر و فرزند بود... پوزخندی زدم و به تنهايی و بیکسی خود معنا دادم.
باز بايد زندهگی کرد و زندهگی هزار بازیگری ديگر در پيش رو دارد...
November 15, 2005 08:52 PM
|
Comments (66)
سه شنبه، 19 مهرماه 1384 | October 11, 2005
●
باز بايد زيست
برای پسر عزيزم، عزيزترينام
آری آری زندهگی زيباست
زندهگی آتشگهی ديرنده پا برجاست
گر بيفروزيش رقص شعلهاش در هر كران پيداست
ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست
سياوش کسرايی
اصل اول نيوتون را که يادت هست: "هر گاه جسمی در حالت سکون يا حرکت مستقيمالخط يکنواخت باشد به حالت سکون يا حرکت مستقيمالخط يکنواخت خود ادامه میدهد مگر آن که برآيند نيروهای وارد بر آن بزرگتر از صفر باشد." زندهگی نيز چينن است برای زنده بودن و زندهگی کردن دليل لازم نيست موجودات زنده به دنيا میآيند و زندهگی میکنند و اگر دليلی موجب قطع زندهگیشان نشود به زندهگی خود ادامه میدهند. زندهگی مانند ريزش آبشار يا رويش گندمزار دليل نمیخواهد. لذت بردن از خنکی صبحگاهی يا گرمای مطبوع خورشيد پاييزی دليل و برهان فلسفی نياز ندارد کافی است سالم باشی و زندهگی کنی آنوقت از همهی اينها لذت خواهی برد.
میدانم اين جهان نابرابر و وحشی حس زندهگی را در جان آدمی بیرمق میکند. اما تنها راه غلبه بر مرگ، زنده بودن و زندهگی کردن است.
میدانی هيچکس شکست نمیخورد مگر آن که قبل از آن نااميد شده باشد. شکست تنها برای نااميدان مقدر است. انسان اميدوار هرگز زير هيچ باری کمر خم نمیکند حتا اگر جلوی جوخهی اعدام ايستاده باشد. وقتی فرمان آتش صادر میشود تا گلوله بيايد و به حياتاش خاتمه دهد اميدوار است به پرباروبر بودن مرگاش اميد دارد. در سالهای جوانی در اوج اعدامهای سال شصت خوابی ديدم که هنوز شيرينیاش در جانام خلجان داد، داشتند تير بارانام میکردند کنار ديوار با چشمان باز ايستاده بودم. قبل از آن که فرمان آتش صادر شود فرياد زدم:"من نمیميرم در قلب ماهیهای سياه کوچولو زنده خواهم ماند"! آری فرزند نازنينام اميد تنها داروی شفا بخش واقعيت تلخ زيستن زير شمشير دموکلس است پس هرگز اميدت را از دست نده که تباهی همزاد نااميدی است.
زندهگی کن! خود را به جريان زندهگی بسپار و خواهی ديد اين مه غليظ زودتر از آنچه تصور میکنی فرونشانده خواهد شد. ديشب منزل "پير" بودم شرابی در ميانه بود، نسيم خنک از حاشيه دماوند میوزيد و ماه و زهره در آسمان میدرخشيدند و حافظی بر روی ميز، برداشتماش و وصلالحال گشودم اين غزل آمد.
رسيد مژده که ايام غم نخواهد ماند
چنان نماند و چنين نيز هم نخواهد ماند.
سرود مجلس جمشيد، گفتهاند اين بود
که، جام باده بياور که جم نخواهد ماند!
"چه جای شکر و شکايت ز نقش نيک و بد است
چو بر صحيفهی هستی رقم نخواهد ماند؟"
سحر، کرشمهی صبحام بشارتی خوش داد
که کس هميشه گرفتار غم نخواهد ماند.
من ار چه در نظر يار خاکسار شدم
رقيب نيز چنين محترم نخواهد ماند.
چو پردهدار به شمشير میزند همه را
کسی مقيم حريم حرم نخواهد ماند.
غنيمتی شمر- ای شمع- وصل پروانه،
که اين معامله تا صبحدم نخواهد ماند!
ز مهربانی جانان طمع مبر، حافظ!
که نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند.
(حافظ شاملو)
October 11, 2005 02:24 PM
|
Comments (30)
شنبه، 26 شهریورماه 1384 | September 17, 2005
●
بیخبری خوشخبری
پاروچين
پاورچين
نيامدم
که،
پاورچين
پاورچين
بروم
مشتاق و
پرهياهو
آمدم
پرهياهو و
مشتاق
خواهم رفت.
شهريور/84
پینوشت: البته فعلا هيچ گوری نمیرم، همينجا تنگدلتان جا خوش کردم... شخصيت مجازی "شبح" بد جوری تمام شخصيت حقيقیام را درنورديده بود... چشم باز کردم ديدم راستی راستی شبح شدم! نه اين که "شبح" را دوست نداشته باشم اما خب شخصيت حقيقیام را با هيچ چيز عوض نمیکنم...
خيلی چيزها هست که میخواستم بنويسم اما خب فرصت نشد... از "هالوها در نيويورک" تا "عشق و زناشويی و ديالکتيک تنهایی پاز"...
فکر نکنيد رفيق نيمه راه هستم تا يه ديشلمه ميل کنيد سروکلهی شبحیم پيدا میشه اينو گفتم تا بعضیها ذوق مرگ نشن از رفتن شبح...
گفتوگو نداره که دلام برای همهی دوستان نازنين و حتا دشمنان نانازنين تنگ شده (اين رو بذاريد به حساب سندروم استکهلمی)
ديگه همين ديگه، هنوز در سفر هستم و فرصت وصل شدن به اينترنت ندارم...
از نسرين نازنين که چراغ اينجا را روشن نگهداشته است از صميم قلب تشکر ميکنم.
September 17, 2005 11:51 AM
|
Comments (22)
پنجشنبه، 16 تیرماه 1384 | July 07, 2005
●
شبح خوش عطر و بو میشود.
پینوشت: خوشحال هستم که نوشتن اين مطلب مصادف شد با آزادی مجتبا سميعینژاد عزيز! اين آزادی و پيروزی را به همهی آزادیخواهانی که برای آزادی مجتبی عزيز تلاش کردند و به خانواده و دوستان او تبريک میگويم. مجتبي جان به خانه خوش آمدی. اميدوارم اين مقدمهی آزادی تمام زندانيان سياسی باشد.
الان خبر 20:30 شبکهی دوم هم خبر آزادی مجتبا را اعلام کرد.
اين روزها حتما عبارت "تبديل تهديدها به فرصتها" را شنيدهايد! اين وبلاگ سراسر تقصير هم توسط فيلترينگ مدتهاست که تهديد میشود. ديگر نمیتوانم مطالب خود را پست کنم يا در "وبگردی برای تمام فصول" لينکی را قرار دهم يا در نظرخواهی دخالت کنم. گفتم اين "تهديد" را تبديل به "فرصت" کنم به همين دليل از نسرين عزيز که يار هميشهگی و خاموش وبلاگستان است و با وجود اين که خود وبلاگ ندارد اما بيش از هر وبلاگنويسی به همهی ما ياری میرساند خواهش کردم با من در ادارهی شبح همکاری کند و او با فروتنی تمام پذيرفت و مدتی است که تمام بار اين وبلاگ بر دوشهای او سنگينی میکند. به هر حال از اين پس اين وبلاگ را وبلاگ "شبح-نسرين" يا "نسرين-شبح" بدانيد. اميدوارم نسرين عزيز آستينها را بالا بزند و خودش هم اينجا بنويسد و "شبح" را به عطر نفساش آکنده کند.
از اين دوست نازنين و بسيار عزيز تشکر میکنم و قطعهیی از رمان "برمیگرديم گل نسرين بچينيم" را به او و شما خوانندهگان عزيز تقديم میکنم:
"- گلهای نسرين را نگاه کن!
- ديدی بالاخره به قول خود وفا کردم.
رايموند در جواب حرفهای خود قهقهی بلندی میشنود. او و زناش در خيابان اصلی بهطرف سنتآسيس حرکت میکنند. پسر او روژه در جلو میدود و روزماری مودبانه روی شانهی پدرش نشسته است. بهفاصلهی چند متری آنها روبر و مادلين دنبال هم میدوند.
با وجودی که در نوامبر گذشته تصميم گرفته بودند به گردش بروند ناچار شدند تا ماه مارس صبر کنند تا موقعيتی بدست آيد. يا هوا سرد بود، يا میباريد و يا وقت نداشتند. سرانجام گردش آنها تا دوشنبه عيد فصح به تاخير افتاد.
يکی از روزهای زيبای بهار بود. نزديک ساعت يازده پيش از ظهر با قطار پاريس ملون به سسون آمدند. ابتدا شروع به پياده روی کردند. راه را پيدا نمیکردند. به يک چهارراهی میرسند، تقريبا شش سال پيش ويکتور و آرماند از آنجا وارد جنگل شده بودند. رايموند ابتدا جادهی باريکی را که با سيمهای خاردار محصور شده است نمیشناسد، به درخت بلوطی اعلانی آويزان کردهاند که اين محوطه مورد استفادهی نظامی است و ورود به آنجا ممنوع است. بهطرف سن پورت حرکت میکنند، در ده کوچکی بهنام سنمو بهجادهای میرسند که از ايستگاه راديو هم عبور میکند. رايموند اين جاده را نمیشناسد بهفاصلهی کمی از دهکده مارسل دريای درختان انبوهی، گلهای نسرين را میبيند.
رايموند با غرور میگويد: بهتو گفتم که ترا به اينجا خواهم آورد.
- دروغگو! ساکت نمیشوی! وقتی به اينجا آمديم هيچکس در فکر گل نسرين نبود.
روژه که پيوسته جلوتر از آنها میدود میگويد، چقدر گل اينجا ست! بياييد اينجا را تماشا کنيد!"
برمیگرديم گل نسرين بچينيم. ژان لافيت، حسن نوروزی، نشر جهان معاصر، ص 173
پینوشت: شادی به ما نيامده است. چند دقيقه پيش خبر انفجارهای لندن را شنيدم. انسانهای بیگناه بار ديگر قربانی جنايت سياستمدارن شدند.
آيا اين يازده سپتامبری برای حمله به ايران است؟
July 7, 2005 08:16 PM
|
Comments (73)
|
TrackBack (0)
شنبه، 14 خردادماه 1384 | June 04, 2005
●
امروز قدر پند عزيزان شناختم
دوستان عزيز!
مطلبی چند ساعت پيش نوشتم که در مورد موضوع مهمی بود اما با عجله نوشته شده بود و بهخصوص در اين شرايط موجب سوتفاهماتی میشد به همين دليل موقتا آن را حذف کردم تا در فرصت ديگری پختهتر و جامعتر در مورد آن بنويسم.
از دوستانی که نظر گذاشتن معذرت میخواهم نظراتشان محفوظ است و وقتی آن مطلب را منتشر کردم. نظرات آنان نيز منتشر خواهد شد.
June 4, 2005 08:35 PM
|
Comments (7)
|
TrackBack (0)
شنبه، 19 دیماه 1383 | January 08, 2005
●
چار روزه که رفتم تو چار سال!
راستی که مثل برق و باد میگذره اين روزگار؛ از پيری شخصيت حقيقی دلخوش به جوانی اين شخصيت مجازی بودم که اين هم دارد کهنسال میشود.
سه سال گذشت از آن صبحی که دوستی در محل کار بهم گفت پديدهی تازهیی پيدا شده بهنام وبلاگ و همان روز ساعت 2:28 دقيقه با ارسال عبارت "من يک شبح هستم"؛ "شبح" متولد شد و آن روز يکشنبه 16 دیماه هزار و سیصد و هشتاد بود. و از سر تصادف در اين سه سال 1111 مطلب پست شده ثبت است.
اين سه سال و چهار روز، بدون اغراق با تمامی زندهگیام از حيث وسعت برخورد و آموختن و پوستانداختن و بزرگ شدن برابری میکند و از اين جهت مديون و مرهون تکتک دوستان عزيزی هستم که "شبح" را پذيرفتند با کجخلقیهایاش، به گاه کجرفتاری روزگار، ساختند و سررشته نگهداشتند.
اگر در طول اين روزها به کسی بدی کردم اميدوارم مرا ببخشد و فرصت جبران را از من نگيرد، نمیشود "بدی" نکرد اما اميدوارم "بدی" نباشم و "بدی کردن" استثنایی باشد بر قاعدهی "خوب بودن".
به هر روی انسان به اميد زده است و شبحها هم نيز چنين اند، و من تنها اميدم اين است که بتوانم در کنار شما و با شما قد بکشم، بخوانم و خوانده شوم تا سهمی داشته باشيم در آيندهی زندهگی بهتر انسانهايی که بر روی اين کلوخ سرگردان زندهگی میکنند و میميرند و از خود چيزی به يادگار میگذارند.
January 8, 2005 05:16 PM
|
Comments (72)
جمعه، 1 آبانماه 1383 | October 22, 2004
●
خودخوانیهای آدينه
از همان نوجوانی عادت داشتم گاهوبیگاه، مرتب و نامرتب، خاطرات روزانهی خود را بنويسم؛ و اکنون پس از گذشت ساليان دراز بعضی از اين نوشتهها هنوز باقیمانده است. هوس کردم نوشتهیی مربوط به بيست سال پيش را امروز به عنوان خواندنیهای آدينه، نقل کنم. شايد اين کار برای تنبيه خودم باشد تا اينقدر به دوستان جوانام گير ندهم! خامترين آنها پختهتر از اين نوشتهی بيستسالهی من مینويسد. اين هم آن متن بيست ساله که بدون هيچ تغييری تايپ شده است:
"باران میبارد، شب تاريکتر از هميشه حکمرانی میکند. ماه در پس ابرهای سياه محکوم سرنوشت شومش گرديده است. ديوارهای انتظار يکی پس از ديگری فرو میريزد و شبها پیدرپی میآيند و میروند. غم پنهانی وجودم را میآزرد.
آينده تاريکتر از هميشه رخ مینمايد و تضاد ايده و حقيقت –با هر گامی که به سوی آزادی از اين زندان برمیدارم- وخيمتر میشود. راستی آيا ايدهآلهای آدمی نهايت وصولی دارد؟ يا بايد همواره در پس ابرهای ترديد مخفی باقی بماند.
ده شب ديگر از آن 731 شب باقيست اما هيچ بارقعهی فلقئی در آينده نمیبينم. گاهگاه خروسهای بیمحل آواز سحر سر میدهند اما هر بار که نيمه چشمی بر آسمان میدوزم تاريکتر از پيشاش میبينم. راستی نسبت به دو سال پيش چه تغييری کردهام؟ هيچ. شايد نه. فقط دو سال پيرتر شده و از سرمايه زندگيم دو پياله زهرآگين ديگر لاجرعه سرکشيدهام و طمع تلخ آن وجودم را مشمئز گردانيده است.
عجيب حکايتسيت حيات زمان آلوده بينهايت طلب، حياتی که به موی اسبی بند است که نهايتش عدم است و يا اگر نيست زمان دارد و هر چيز را که زمان داشته باشد حتما ابدی نيست...
عجب حکايتيست در اين، آب و هوا و خاک و باران فلسفيدن و از حيات و انسان سخن گفتن.
کاش اين ده روز ده دقيقه میشد و آن ده دقيقه بی تامل اندکی سپری میگرديد تا از دست اين اربابان جهل و پاسداران شب رهايی میيافتيم و به آغوش پرمهر زندگی باز میگشتم.
12/08/63
ساعت 8 شب"
October 22, 2004 10:44 AM
|
Comments (38)
چهارشنبه، 4 شهریورماه 1383 | August 25, 2004
●
بدون شرح
رفتی و رفتن تو آتش نهاد بر دل
از کاروان چه ماند جز آتشی به منزل
August 25, 2004 12:42 PM
|
Comments (40)
سه شنبه، 27 مردادماه 1383 | August 17, 2004
●
برکهیی بیچشمهسار در معرض آفتاب
خيلیها فکر میکنند نوشتن و خوب نوشتن کار دشواری است اما اگر حقيقتاش را بخواهيد ننوشتن بسيار عذابآورتر و تحليلبرندهتر از نوشتن است. ننوشتن موجب میشود زير انبوهیی حرفهای که برای گفتن داری و توان واگوکردناش نيست له و مدفون شوی اين را خيلی وقت پيش فهميدم... روزی که نزد شاملوی بزرگ بودم و او بر سر تعريف کردن خاطرهیی اشک به چشمهایاش نشست و از زخم انزویی که به او زده بودنند و اجازهی نشر کتابهایاش و معاشرت با معشوقهی افسانهییاش مردم را به او نمیدادند شکايت کرد، با تمام وجود اين درد را حس کردم دردی که شاملوی بزرگ را به زانو درآورد. درد انزوا...
اما الان که میخواستم چند خطی قلمی يا بهتر است بگوييم تايپی کنم ديدم درد خاموش بزرگتری وجود دارد. دردی که مانند خوره روح آدم را میخورد ولي نه صدا دارد و نه سوزش و اثری از خود بهجای میگذرد. درد بیدردی که از درون پوک میکند، ذره ذره مانند آهنی در معرض رطوبت لايهیی زنگ زده برجای میگذارد...
چيزی برای نوشتن و گفتن نداشتن آن درد بیدرد است، آن حس بیحسی که نابود کننده و محوکننده است مانند ...
August 17, 2004 04:52 PM
|
Comments (106)
پنجشنبه، 13 فروردینماه 1383 | April 01, 2004
●
امسال اول آوريل مصادف بود با سيزه بهدر!
دو سال پيش خيلی خوب تونستم دروغ بگم! صد در صد خوانندهگان شبح باور کردنند! (توصيه میکنم بريد سری بهش بزنيد با مزه بود!)اگه نخوندين بريد بخونيد! پارسال درصد زيادی باور کردنند و امسال تقريبا کسی باور نکرد از اين موضوع نتيجه میگريم که شبح تو اين مدت دروغ گفتن يادش رفته يه نتيجهی ديگه هم اينه که خوانندهگان شبح حواسکار اومده دستشون!
به هر حال تا از صحرا به شهر اومديم فوری اومدم اينو نوشتم تا بيش از اين از دستم ناراحت نشيد!
اون کامنت هم اينقدر پرت بود که خيال مرا راحت کرد که تونستم حسابی پرتشون کنم! تا اسم چارتا فيلم نوشتم فکر کردم در وزارت ارشاد کار میکنم! بابا جون سراسر وزارت ارشاد اگه نصفی شبح داشت الان وضعاش خيلی بهتر بود!
يه چيز ديگه دروغی که برای سيزدهی امسال انتخاب کرده بودم خيلی جالب بود قول میدم سال ديگه هيچ کدوم نتونيد حدس بزنيد که دروغ بوده!
حالا يه چيز ديگه من تو سال اول هم دو تا پست داشتم که هر دو تاش دروغ بود! پس امسال هم هر دوی اين پستها را میتونيد دروغ فرض کنيد که البته در آن صورت دچار يه پارادوکس میشيد!
گفتن نداره که از همهی دوستان نازنين متشکرم... راستاش دارم کيف میکنم از داشتن دوستای به اين نازنينی مگه مازوخيست هستم که ترکشون کنم! تا خون در رگ ماست شبح سرپاست!
شبح به اين بیمزهیی اصلا نوبره نيست! شبح بیمزه زياد به هم میرسه!
April 1, 2004 10:44 PM
|
Comments (93)
|
TrackBack (1)
شنبه، 16 اسفندماه 1382 | March 06, 2004
●
سفرنامهی کويری
وقتی دوست بسيار عزيز و فهيمام تلفن زد و دعوتام کرد تا همراه با همسرش و دوست ديگری که نمیشناختنم به کوير مرکزی و دم ريگ جن برويم. می دانستم که هزار و يک کار کوچک و بزرگ اجازه نمیدهد که به اين سفر برم، اما دلام نيامد پاسخ منفی بدم گفتم فردا میگم میام يا نه، فردا تا ظهر او تلفن نزد و من به خيال اين که سفر منتفی شد. نفسی به راحتی اما حسرتبار کشيدم و هنوز درست حسابی نکشيده بودم که تلفن زنگ زد، دوستام بود! و منتظر من! با عجله باروبنديل بستم و راهی شدم.
در سفر ديدنیهای بسياری ديده شد و شنيدنیهای بسياری شنيده. آن سه همراه دههیی از من بزرگتر بودند اما به قدر قرنی بيشتر از من میدانستند. در طول سفر حرفهای زيادی بينمان رد و بدل شد. هر کداماش میتواند موضوع مطلبی باشد پس هيچ نمیگوييم و دعوتتان میکنم در ادامه چند عکس با يادداشتهای کوتاهی در مورد هر کدام ببينيد و بخوانيد.
شايد اين دوستان نازنين و بسيار دوستداشتنی و فهيم اين يادداشت مرا بخوانند پس همينجا از آنها تشکر میکنم که روزها و لحظات خاطرهانگيزی را برایام به ارمغان آوردند.
ادامه
March 6, 2004 12:12 AM
|
Comments (80)
شنبه، 4 بهمنماه 1382 | January 24, 2004
●
نارسيسيسم شبحی!
کمی تا قسمتی اين روزها دلام گرفته است. مقداری نامردمی ديدهام و مقداری نارفيقی... بگذريم.
گرانبهاترين دوستان زندهگیام را در همين کوچه يافتهام! زندهگی مجازی زندهگی پروپيمانی نيست اما زندهگیی لذت بخشی است. بخشی از شخصيت آدمی بیحضور جسم امکان حضور پيدا میکند... هر چند در نهايت آدمی بخش وسيعی از خود را از طريق نوشتهها و انديشههایاش بروز میدهد و با گذشت زمان شخصيت مجازی بر شخصيت حقيقی منطبق میشود؛ اما اين زندهگی مجازی تاثير شگرفی در زندهگی حقيقیام داشت در واقع اين "من" حقيقی ديگر آن "من" حقيقی نيست که قبلا بود از "من" مجازیام و از تاثيری که اين "من" مجازی بر "من" حقيقیام داشته است بسيار خشنودم و اين همه را از شما دارم.
چندی پيش دوستی را که سالهاست مرا میشناسد و، در اين دوسال (به دليل مسافرتاش به خارج)نديده بود، در مهمانی ديدم صحبت به اينترنت و وبلاگ کشيده شد و او از وبلاگ شبح تعريف کرد و قند در دلام آب شد. خيلی لذت بخش است که کسی از شخصيت مجازی تو تعريف کند و آن را به رخ خودت بکشد. تاب نياوردم و ملحفه از چهرهی شبحی برداشتم! با تعجب به من نگاه کرد. باورش نمیشد... گفت تو خيلی متواضعی که طی اين سالها هرگز اين وجه شخصيتی تو را کشف نکرده بودم. من متواضع نبود اين "وجه" را نداشتم و در همين دو سال و اندی به دست آورده بودم.
میخواهم بگوييم اين شخصيت مجازی امکان بروزش در اين فضا بوده است. بسيار آموختم و بسيار رشد کردم در اين دوسال اندی... گاهی خودم را نمیشناسم... پنداری کس ديگری در درونام نفس میکشيده است. کسی که سالها در اين تن زندانی بوده است و اکنون به ضرب نيشتر محبتآميز شما آزاد شده است.
حالا که به بهانهی قالیچه تکاندن خود را به نمايش گذاشتم چيز ديگری را هم تعريف کنم.
مدتی پيش از دوستی کتابی دريافت کردم که در صفحهی اول آن کلی نوازشام کرده بود. گفتم برای شما اينجا نقلاش کنم؛ برای روحيهام خوب است:
تقديم به او که:
ديری است در انديشهی شهرآشوبی است، راز آشنا! تا دست در دست او شور کند و غم زدلان دور کند.
او که: ايمان افروخته در آتشدان روحاش هنوز زبانه میکشد و پيوسته جان شيفتهاش را گرم و پرفروغ میسازد، تا اميد همچنان زنده بماند. اميد به بهروزی انسان، همه انسان!
او که: پنداشتی از تباری ديگر است و گويی از سرشتی ديگر هم!
و او که جاناش با زندهگی قول و قرارهايی دارد، پنهان. پنهان حتا از ديده آنها که گمان میکنند ديری است تا او را میشناسند.
اهدا به ... عزيز
به پاس آرامش بیدريغی که ارزانی داشت و گويی ذره ذره آن را به بهای از کف دادن آرامش خود گرد آورد.
January 24, 2004 01:41 PM
|
Comments (60)
|
TrackBack (1)
چهارشنبه، 24 دیماه 1382 | January 14, 2004
●
خوشا نظربازيا که تو آغاز میکنی
وقتی دهانات خاموش میشود.
چشمانات غزلی نو آغاز میکند.
زيباتر از هميشه، چون آفتاب در دريايی مواج قطره قطره غروب کرد تا سرخ و لوند از پشت کوههای من بلان سر برآورد...
همان بهتر که آرام در درون اشک بريزی و گوش به صدای رويشاش بسپاری. خورشيد که طلوع کند سايهها پر میکشند و بهتمامی آفتاب میشوند.
اه... واژهها چه الکن اند.
January 14, 2004 04:19 PM
|
Comments (56)
پنجشنبه، 11 دیماه 1382 | January 01, 2004
●
تسليتی بزرگ و تبريکی کوچک
چند روز پيش پسرم گفت: "بابا پيراهن مشکی داری؟" (از شما چه پنهان پيراهنهای من کمی برای پسرم تنگ است! اما در مواقع ضروری ميتواند از آنها استفاده کند.) گفتم: "نه"، تعجب کرد. ولی تعجب ندارد من پيراهن مشکی ندارم و با فرهنگ عزاداری و ماتمسرايی هم ميانهی خوبی ندارم. هر چند اين روزها بیاختيار بغضام میترکيد و با ديدن عکسی يا خبری در باره اين قتلعام فجيع در بم و شهرها و روستاهای طراف آن از خود بیخود میشدم اما به هر روی ما مردم بلازدهايم و اگر بخواهيم در سوگ بنشينيم و پيراهن مشکی به بر کنيم از مصيبتی به مصيبت ديگر هرگز نمیتوانيم هيچ پيراهنی به رنگ ديگر بپوشيم.
اينها را نوشتم تا يادآوری کنم. امروز روز اول ژانويه است و مردم بسياری از کشورهای جهان آغاز سال جديد خود را جشن میگيرند. همان مردمی که در مصيبت ما با ما همدردی کردند و کمکهایشان بسيار موثرتر از کمکهای حاکمان بر کشورمان بود پس ما هم در شادیشان شريک شويم و سال نو را به آنها و به دوستان عزيزمان که در آن کشورها زندهگی میکنند تبريک بگوييم.
اما امروز برای من روز خاص ديگری هم هست. روزی که "بله"یی را که قبلا بیحضور جمع بر زبان آورده بودم در حضور جمع و پای سفرهی عقد بر زبان آوردم و با دوست بسيار عزيزی پيمان زندهگی مشترک بستم. سالگذشته مفصل در مطلبی با عنوان:" عشق، رنج و شکوفايی" در اين مورد نوشتم. امسال هر دو اندوهگين هستيم. اميدوارم سال ديگر روز و روزگار بهتری داشته باشيم. خوشبختی هرگز بهتنهایی بهدست نمیآيد. فقط در جمعی خوشبخت میتوان خوشبخت بود و فقط در دنيایی به مراتب بهتر از دنيای کنونی به دست میآيد. ما جزيرهیی نيستم که بتوانيم جدا از ديگران خوشبخت باشيم ما انسانیم و در دل اقيانوسی از انسانهای ديگر با جز و مدشان شاد میشويم و میگرييم.
بعضی وقتها از اين که از بسياری از مردم جهان خوشبختتر هستيم غمی پنهان در جانام موج میزند...
January 1, 2004 11:35 AM
|
Comments (102)
پنجشنبه، 6 آذرماه 1382 | November 27, 2003
●
سفرنامهی چهار دلاور و يک شبح!

بعضیها خوشصحبت هستند و مجلسآرا که مصاحبتشان سيری نمیآورد و گذشت زمان را از خاطره میبرد، بعضیها باتجربه و پخته هستند و هر کلامشان عصارهيی از زندهگی پربارشان است، بعضیها از هر چيزی چيزکی میدانند و از بعضی چيزها بسيار چيز، بعضیها... اما وقتی تمام اين صفات در انسانی جمع میشود ديگر او بسيار يونيک و دوستداشتنی میشود. من دوستی چنين دوستداشتنی دارم که وقتی زنگ زد و گفت فردا بيا بريم خجير معلوم است چقدر خوشحال شدم.
- صبح ساعت 8 سر چهارراه فلان آقای بهمان که کلاه سياهی سرش میذاره میآد سراغات.
1- ساعت 8 صبح وقتی سر اون چهارراه رسيدم با موقعيت مضحکی روبهرو شدم... دوهزارنفر در آن چهارراه حضور داشتند. نماز عيد فطر در آن چهارراه برگزار میشد! بالاخره با يک ربع تاخير و از آنجا که قيافهی من به همه چيز شبيه است بهجز نمازگزار سیروزروزهگرفته توسط دوست باهوش شناسی شدم.
2- وقتی به دوستان ديگر ملحق شديم و به سمت خجير راه افتاديم من که هيچکدام از همراهان را نمیشناختم با همه آشنا شدم و ديدم هر کدام دنيايی از محبت و تجربه و لطافتهای روح انسانی هستند. انسانهای شرافتمندانه زندهگی میکنند و سودای زندهگی شايستهی انسانی را در جان زنده نگهمیدارند.
3- منطقهی حفاظت شدهی خجير منطقهی نسبتا بزرگی است در شرق تهران و جنوب دماوند در آن گلههای بز و کل و ميش در چرا هستند و گراز هم ديده میشود. من با شکار آشنا نيستم حالا میترسم حرفی بزنم و شکارچی عزيز بياد مچام را بگيره.
4- از پست شکاربانی رد شديم کسی جلویمان را نگرفت ظاهرا به دليل عيد کار به کار کسی نداشتند. البته ما نه تفنگ همراه داشتيم نه ساير ادوات شکار فقط چند دوربين منظرهياب و چند دوربين عکاسی همراهمان بود. سينهکش کوه را گرفتيم و از کورهراهی که تا قلهمیرفت به راه خود ادامه داديم. وقتی مانند انسانهای متمدن! به کوه و دشت میرويد حتما فراموش نکنيد که از کورهراههای مشخص حرکت کنيد و زمين را شخم نزنيد و پراکنده حرکت نکنيد. اينها را من از استاد آموختم. در راه تعداد ميش ديديم که داشتند از دره به سمت خط الراس حرکت میکردنند با دوربين شکاری پيدایشان کرديم من چند عکس از آنها گرفتم که همين بالا میبينيد با اين فرق که عکس را چرخاندهام و شيب کوه تبديل شده است به خط افق. اصل عکس را اينجا میتوانيد ببينيد.
5- صحبت عکاسی شد. چندی پيش تصميم گرفتم دوربين ديجيتالی بخرم. دوست بسيار عزيزی که وبلاگ تخصصی و فوقالعاده کارآمد و بدرد بخور دوربينهای ديجيتالی را مینويسد کمکام کرد تا بتوانم دوربين خوبی بخرم که ممنون و سپاسگزارش هستم. چند ايميل بينمان رد و بدل شد تا من توانستم دوربين خوبی با قيمت مناسب بخرم که عکسهایاش را میبينيد. رضا جان مرسی!
اين هم چند عکس تقديم به رضای عزيز!
6- در راه بينمان بحث جالبی در بارهی عشق و زناشویی در گرفت. يکی از دوستان اعتقاد داشت بايد در عقد ازدواج زمان آن قيد شود مثلا افراد برای پنج سال با هم ازدواج کنند و بعد از پنج سال اگر باز همديگر را دوست داشتند قرارشان را تمديد کنند. بحث بالاگرفت طرح به عنوان مزاح جالب بود اما دوستمان جدی جدی به آن اعتقاد داشت. خلاصه بحث که بالاگرفت صفحهی عشق و زناشویی شبح آمد به ميان که من گفتم اين شبح نابکار نوشتههای مرا به نام خودش منتشر میکنند دوستان خيلی متعجب شدن و بدوبیراه نصيب شبح کردند که من دلام نيامد و گفتم در عوض من هم بعضی از نوشتههای شبح را به نام خودم منتشر میکنم و اينجوری با هم کنار آمديم. يکی از دوستان گفت، معصومی هم هميشه میگفت شکسپير آثارش رو از شخصی به همين نام کش رفته!
7- موبايل هم در کشور ما وسيلهی جالبيه وسط تهران آنتن نمیدهد انوقت وسط کوه ناگهان صدای مسيج آن بلند شد و جوکی به زبان انگليسی که از خنده روده برمون کرد آمد. ترجمهاش اين میشود. روزی شوهری به همسرش گفت: اگر تو آشپزی بلد بودی آشپزمان را مرخص میکرديم و اين کلی برایمان صرفهجویی اقتصادی به همراه داشت. زن گفت: اگر تو هم عشقبازی بلد بودی انوقت راننده و باغبان و دربان... را هم مرخص میکرديم و کلی صرف جویی میشد.
مسيج ديگری هم آمد و لطيفهی بامزهی ديگری. روزی زنی به شوهرش گفت اگر تو ببينی من با بهترين دوست تو همبستر شدم در مورد من چی فکر میکنی و شوهر پاسخ داد فکر میکنم ليزبين شدی!
8- وقتی از کوه پايين آمدیم رفتيم به پايگاه شکاربانی که وسط کوه و کمر بود که از قضا شکاربانی آشنای يکی از دوستان از کار در آمد ما را داخل پايگاه بردند و کلی تحويل گرفتند. در همين حيص و بيص ماشين شکاربانی با دو شکاربان مسلح و دو شکارچی متخلف که شکاری را شکار کرده بودنند آمدند. شکار ميش جوانی بود که برای خوردن آب به دره آمده بود و شکار شکارچيان ناشی شده بود. عکس لاشهی اين شکار را میتوانيد اينجا ببينيد. طبق قانون لاشهی شکار، شکار شده متعلق به شکاربانان است. آنها هم دلجگرش را درجا سرخ کردند و ما را هم مهمان کردند و جایتان خالی ما هم که ديگر کم کم از غم کشته شدن شکار بيرون آمده بوديم با آنها چند لقمه خورديم که بسيار لذيذ بود! بیچاره شکارچيان که نصيبی از شکار خود نبردند و ضمانت سپردن که شنبه در دادگاه حاضر شوند و بابت شکار غيرقانونی محاکمه شوند ظاهرا جريمهی آنها 320 هزار تومان بود که خب مبلغ زيادی نيست. چند عکس مربوط به اينقسمت سفر در اينجا ست!
9- در تمام مدتی که در خجير بوديم دماوند بسيار زيبا و با شکوه جلوی چشمان بود و از هر طرف که سر میچرخانديم دماوند را با سریسفيد و گردنی برافراشته میديديم. اين هم عکسهایی از دماوند.
10- شب وقتی داشتيم به سمت تهران میآمديم ماه چاق و چله و پرنور در آسمان پيدا بود و چون بيلاخی نشان میداد که ماه يک روزه نيست و بر اول شوآل نبودن چهارشنبه گواهی میداد. گاليهی ما باز هم با هيئت استهلالاش گلکاشت. نظر عموم مردم اين است که عيد فطر سهشنبه بوده است نه چهارشنبه. البته من بررسی کوتاهی در اين زمينه کردم به نظر میرسد هلال ماه در روز دوشنبه در ايران قابل رويت نبوده است. اما کل اين ماجرا و اين که ماه حتما بايد با چشم غيرمسلح ديده شود و اين که تقويم و کار و کسب و تحصيل مردم وابسته به ديده شدن يا نشدن ماه باشد مضحک است. در مورد استهلال ماه میتوانيد به اينجا سربزنيد.
11- امروز صبح بچهها رفتند کوه و من بعد از بيدار شدن از خوابی خوش به آشپزخانه رفتم و جای شما خالی پلو و خورشت قيمه مفصلی تدارک ديدم تا وقتی امت گرسنه از کوه آمدن دلی از عزا در بياورند که آمدند و درآوردند و اکنون من دارم اينها را تايپ میکنم تا ارسال کنم و بگيرم چرتی بخوابام.
12- زيتوننويسی هم کار دشواريهها پيرم درامد تا اين دوازهبند را بنويسم. میشد يه بند ديگه نوشت اما چون سيزده نحسه! به دوازه ختم کردم!
پینوشت: دیروز فقط گشتوگذاری در کوه و دشت نبود برای من کشف سه دوست بسيار عزيز و کشف مجدد استاد و دوست نازنينی بود که متاسفانه نيامده دارد برمیگردد...
November 27, 2003 03:49 PM
|
Comments (71)
شنبه، 29 شهریورماه 1382 | September 20, 2003
سه شنبه، 18 شهریورماه 1382 | September 09, 2003
●
دو خاطره يک نتيجه و چند چيز ديگر
خاطرهی اول: سالها پيش که جوان بودم و مردم گول هيکلام را میخوردند روزی از خيابان رد میشدم ديدم يکی از هم محلهيیهایمان که سلام و عليکی هم داشتيم با شخصی بگو مگو میکند وقتی نزديک آنها شدم آن هممحلهيی که با ديدن من شير شده بود سيلی به گوش طرف مقابل زد و دعوایشان بالا گرفت من جلو رفتم و شروع به جدا کردن آنها شدم و در اين ميان دوستام که ضعيفتر از آن شخصي بود چند مشت و لگد هم خورد و در نهايت دعوا خاتمه پيدا کرد و شخص معارض رفت. وقتی تنها شديم آن دوست گفت: "مرد مومن من تو را که ديدم گفتم الان دوتايی کتک مفصلی به آن بچه پرو میزنيم تو سوامون کردی و گذاشتی من کتک بخورم" به آن دوست گفتم: "من هرگز در زندهگیام در دعوايی که نمیدانم حق با کيست مداخله نمیکردم و مطمئن باش اگر میدانستم حق با اوست و تو قویتر بودی حتما طرف او را میگرفتم." آن بچه محل بعدا پشت سرم گفته بود: "بابا فلانی هيکلاش پفکيه ترسو و محافظه کاره، عرضهی دعوا نداره!"
خاطرهی دوم: يه روز توی خيابان سر يه موضوع بیاهميت يک جوان عصبانی عربدهکشان سوی من حملهور شد. با آرامش(راستاش طرف بازوکوزهيی بود و چارهيی جز آرامش من نبود!) گفتم: "يک لحظه صبر کن! مورچهها با شاخکهایشان با هم ارتباط برقرار میکنند ما که حيوان ناطقيم. يکی بگو، يکی بشنو!" انگار آب روی آتيش ريخته باشم آن فرد عصبانی گفت:"آقا ما مخلصيم... شببخير"
گزارهی خبری: من در زندهگیام به خاطر عقيدهام هم کتک زياد خوردم هم فحش زياد شنيدم اما هرگز به دلايل شخصی با کسی درگير نشدم.
نتيجه: دوستان عزيز، بارها نوشتم "دشمن، دوست من الزاما دشمن من نيست" اگر مرا دوست خود میدانيد اين را بدانيد که هرگز بیدليل از شما دفاع نخواهم کرد و اگر در وسط دعوايی عزيزترين کسام با خبيثترين دشمنام درگير شود اما در آن درگيری بخصوص، حق با آن دشمن خبيث باشد؛ حداکثر کاری که میکنم سکوت است. چه برسد که دوست عزيزی با دوست عزيز ديگری درگير شود.
درد و دل دوستانه: روزهای رنجآوری را پشت سر میگذارم، وقتی میبينم استعداد درخشانی خود را آلودهی حقيرترين دعواها میکند و دوستان جوان پرانرژی بهجای اين که "دوست" و "دشمن" خود را بشناسند، بهجای اين که در شرايط دشواری که سرزمينشان خطيرترين لحظات تاريخی خود را پشت سر میگذارد به اين "کرکس گشاده بال" بيانديشند و انرژی خود را صرف ساختن دنيايی انسانی بکنند کودکانه و پارانوئيديک آب را گلالود میکنند تا دشمنانشان ماهی صيد کنند و آنان نصيبی نبرند مگر شرمندهگی...
چند خواهش:
1- دربارهام به انصاف داوری کنيد که دربارهیتان به انصاف داوری کردهام.
2- در برابر هر تهمت و افترايی که دربارهی شما زدهام هزار تهمت و افترا نصيبام کنيد اما نه بيشتر که حاصلضرب صفر در هزار، صفر است نه بيشتر!
3- با من مهربان باشيد که با شما مهربان بودم.
4- تنهاتر از آنيم که تنهاتر شويم.
پينوشت: اين متن هيچ ارتباطي با مسايل مطرح شده در نظرخواهی شبح ندارد.مربوط به دعواهايی است که در جای ديگری جريان دارد و متاسفانه بدون اين که من نقشی در آن داشته باشم دودش به چشم من دارد میرود.
September 9, 2003 02:33 PM
|
Comments (54)
|
TrackBack (0)
شنبه، 4 مردادماه 1382 | July 26, 2003
●
باز بايد زيست
هميشه همين طور است، احساسی مبهم در جانات چنگ میزند و نمیدانی منشاءاش کجاست، چيزی در درونات يا تاثيری از تپش ناموزن تپاختری (پالسار) ناشناختهيی در دور دست! با خود گفتم سال پيش اين موقع چه احساسی داشتم، آن روزها وبلاگام دلیتر بود بيشتر برای خودم نجوا میکردم، درست يک سال پيش در چنين روزی چهارم مرداد متنی نوشته بودم که عنواناش اين بود: "اين متن، متن بسيار عجيبی است." حالا که کنجکاویتان را برای خواندن آن متن عجيب برنگيختم چرا زحمتتان بدهم همهاش را اينجا میآورم:
امروز روز عجيبی است؛ هوا وسط تابستان، پاييزی شده است، باد و توفان و رعد و برق... با اين حال برای من عجيبتر است؛ چند لحظه پيش غمگينترين آدم دنيا بودم، حالا دنبال گردو میگردم برای دمم! اين كه غمگين بودم برای اين بود كه بايد شاد میبودم ولی نبودم و همين كه چرا شاد نيستم غمگينم میكرد، اين كه حالا شادم دليل كوچك و نگفتنی دارد كه اجازه دهيد پيش خودمان بماند. وقتی آمدم نشستم پشت ميز و دستهايم را مانند نوازندههای پيانو روی كیبورد گذاشتم میخواستم در بارهی راز و رمز روزها بنويسم. بعضی از روزها هنوز سپيده نزده است معلوم است كه از روزهای ”آغاز“اند يا از روزهای ”پايان“.
با شنيدن نام يك ماه معمولاًًً چيز خاصی در ذهن تداعی میشود. تا همين سه سال پيش وقتی نام مرداد را میشنيدم هميشه بهجز آن كودتای گران چيز ديگری از اين ماه در خاطرم تداعی نمیشد، درست برعكس شهريور كه هر روزش تداعی ويژهی خود را داشت، سه سال پيش دوم مرداد تلخترين روز زندهگیام شد، برای هميشه، ديگر گمان نمیبرم حادثهيی در زندهگیام اتفاق بيفتد كه تلختر از آن حادثهی شومِ دوم مرداد هفتاد و نه باشد؛ اما وقتی به گاهشمار اين روزها نگاه میكنم میبينم، جان شيفتهام در اين روزهای مرداد زنجيروار، ريسه شده است، دوم مرداد روزِ ”پايان“، چهارم مرداد روزِ ”آغاز“، ششم مرداد روزِ ”پايان“ و بالاخره هشتم مرداد روزی كه هنوز معلوم نيست ”پايان” است يا ” آغاز“...
ولی قصهی روزها و ماهها قصهی پيچيدهتری است روزهای شاد و غمگين از پی هم میآيند و میروند و شادترين روز زندهگیات ممكن است غمبارترين شود؛ مثلاً سالگرد ازدواجات كه سالها هميشه يادآور خاطرات خوش بوده است پس از يك جدايی تلخ، يادآور تلخیهای جدايی است نه شيرينیهای وصال، يا روزی كه بدنيا آمدی هميشه میتواند روز شادی برایات باشد اما اگر مثلاُ روز تولدت در آن سوی اقيانوس تنها، گيرم بدون هراس از تنهايي، نشسته باشی آنوقت شادترين روز زندهگیات را عزا خواهی گرفت...
قول دادم كادويی بدم به يك دوست، پس مجبورم همين جور آسمون ريسمون كنم تا وسط اين همه واژه رنگوارنگ يك چيز قشنگ، گفته شود برای اين دوست نازنين مجازی توی دنيای هریپاتریام (چرا هریپاتری؟ دنيای ”لطيف“ توی ”بيست و چهار ساعت در خواب و بيداری“ يا عروسك سخنگوی ”اولدوز“) كاش میتوانستم كادويی با چند متر نوار رنگی برایاش بفرستم يا حتا يك دو نقطه با ايكس اما دستام برعكس دلام كه سرشار است، خالی ست... كاش میتوانستم مثل مبارك، عروسك خيمهشببازي، با زبان كودكانه يك بند حرفهای خندهدار بزنم؛ انگار نه انگار كه زير شمشير دموكلوس داريم به دنيا میآييم و از دنيا میرويم؛ انگار نه نگار توی همين خيابان زير پنجرهیمان مادری برای لقمه نانی دختر نابلغاش را به حراج گذاشته است...
نه قرار نشد؛ فكر كن همهی دخترهای خاكسترنشين ”سيندرلا“ هستند و همهی ”لطيف“ها و ”نياز علی ندارد“ها ”هریپاتر“ خب من تا اينجا اولين كادوی خودم را دادم و دومیاش اين كه امروز يك كار اساسی را شروع كردم، كاری بسيار بزرگ، مثل اين كه مرده باشی بعد دوباره حلول كنی به زندهگی، مثل همراهی با دوستت، پس از آن كه صد سال در جست و جویاش بودهايی.
كاری را كه امروز شروع كردم يك سال ديگر خبرش همه جا میپيچد، گيرم شما ندانيد با يك كار شبحی روبهرو هستيد، ولی به هر حال از اين پس، امروز روزی سعد میشود؛ گيرم فقط برای من، از ششصد سال پيش كه شروع كنی صد سال، صد سال بشمری از حافظ میرسی به شاملو و تازه میفهمی زندهگی در جريان است و روز سعد و نحس نداريم هر روزِ روزگار، روزی برای زندهگی كردن است و روزی برای مردن، امروز زندهگی میكنم، باكی نيست پسفردا را برای مردن دارم."
يک سال گذشت آن کاری را که به خودم قول داده بودم تقريبا انجام دادم گيرم گاوی را تا دم پوست کندم و رهایاش کردم شايد چون ديگر کارهای بزرگکردن برایام کوچک شده است.
دستام از سال گذشته خالیتر است و دلام مشوشتر حافظ ِ شاملو کنار دستام بود ناغافل گشودماش اين غزل آمد پيشکش دوست:
رخت را ماه تابان میتوان گفت.
لبات لعل بدخشان میتوان گفت.
به دور حسن رویات، مهر و مه را
دو سرگردان حيران میتوان گفت.
حديثی گفتهام با چشم مستاش
-که اين سر با حريفان میتوان گفت-
اگر ساقی تو باشی، مشکلی نيست
که ترک توبه آسان میتوان گفت!
غزلهای تو را با عود، حافظ!
به بزم میپرستان میتوان گفت.
July 26, 2003 04:56 PM
|
Comments (38)
یکشنبه، 15 تیرماه 1382 | July 06, 2003
●
اطلاعيهی شبحی
دوستان متاسفانه به دليل اشکالی که در سرويسدهندهی ايميلام پيش آمده بود در چند روز گذشته هيچ ايميلی دريافت نکردم.
متاسفانه اين اشکال به گونهیی بوده است که برای ارسال کنندهی ايميل، پيام برگشت فرستاده نمیشده است.
خلاصه خواهش میکنم اگر در اين چند روز ايميل برایام فرستادهايد و پاسخی از من دريافت نکردهايد مجددا ايميل خود را ارسال کنيد تا من شرمنده نشوم!
July 6, 2003 08:55 AM
|
Comments (17)
پنجشنبه، 5 تیرماه 1382 | June 26, 2003
●
خياط در کوزه افتاد
نه اين که فکر کنيد شبح تنوعطلب است و دوست داره هر روز خودشو به رنگی دربياره اما چه میشه کرد نظرخواهی شبح نياز داشت يه دست حسابی سروگوشش کشيده بشه ديگه دوستان کم کم داشتن شاکی میشدن و اين وسط همه گفتن راه علاج در مويلتايپه! بعد يه زوج سرگردون برام ايميل زدن که پول چای و الواطی يه ماهت رو پسنداز کن و بيا هاستی بگير که کلي خاصيت جالب داره ما هم که اهل هيچ گونه فسق و فجوری نيستيم و حداکثر خلافمون چای پررنگ خوردن توی قهوهخونهی دودگرفتهی نازیآباده از خير اون هم گذشتيم و با مبلغی ناچيز موفق شديم مويلتايپدار بشيم که اميدوارم دوستان رو راضی بکنه! فعلا که دارم خرکيف میکنم!
از نيمای گردون که تازهگیها سر پيدا کرده و سرگردون شده تشکر میکنم که با صفا و صميميت و پشتکار تونستن فوری فوتی هاست رو جابهجا کنند. نمیدانم اين دوستان ناديده چرا اينقدر لطف دارن و منو شرمنده میکنن. به هر حال اميداورم از اين محيط جديد خوشتون بياد کمکم بهش عادت میکنيم و وقتی راهافتادم از امکاناتش کمال سؤاستفاده را میکنم.
June 26, 2003 01:09 AM
|
Comments (20)
سه شنبه، 23 اردیبهشتماه 1382 | May 13, 2003
●
عکس يادگاری(برای همسرم)سال به سال
عکس يادگاری
(برای همسرم)
سال به سال سراغاش نمیرفت؛ اما حالا که داشت تو خرتوپرتهاش دنبال چيزی میگشت و نديدش دلشوره مثل خوره افتاد در جاناش:
- نکنه گم شده باشه؟!،...گم که نشده؛ ولی، نکنه رنگوروش پريده باشه يا تا خورده باشه... اسکناش میکنم تا سالم بمونه.
- که چیبشه، که باز سال به سال بهش سر نزنی؟
- میذارمش پشت دسکتاپام،... اصلا قابش میکنم میذارم روی ميزم...
- که چی بشه؟ که برات عادی بشه، که هر روز جلو چشمت باشه اما هرگز نبينيش.
به ساعتاش نگاه کرد؛ در گنجه را بست؛ و يکراست به فرودگاه رفت. ساعتی بعد جلوی چشم رهگذران کنجکاو عاشقانه دربرش کشيد و بوسيد.
May 13, 2003 08:52 PM
|
Comments (2)
پنجشنبه، 14 فروردینماه 1382 | April 03, 2003
●
اول آوريل، دوم آوريل يا سيزدهبهدر
سال گذشته که دروغ سيزده را سرهم کردم باورم نمیشد که تمام خوانندهگان شبح، بدون استثنا، آن را باور کنند! (بعضیها هنوز هم که هنوز است باور نکردهاند آن يادداشت دروغ سيزده بوده است!(خودم هم هنوز باورم نمیشه!)) وقتی روز بعد نوشتم که شوخی سيزده بوده است؛ بعضی از دوستان، بهحق، خيلی ناراحت شدند و من هم شرمنده شدم به همين دليل اين بار دروغ را جوری تنظيم کردم وقتی خواننده اول دچار شوک شد تا آخر متوجه بشود که دروغ بوده است و کار به دلخوریهای بعدی نکشد! ضمنا خبر را جوری تنظيم کردم که به شايعه و شوخی آوريل هم نزديک باشد. البته، جای شما خالی، سيزدهبهدر خيلی خوشگذشت و حسابی بالاوپايين پريديم به هم اين دليل وقتی رسيدم خونه انقدر خسته بودم که زياد نتوانستم روی 13 رجب کار کنم واگرنه چيز با حالتری از آب در میآمد!
از کامتهای گذاشته شده چندتا چيز معلوم شد. اول اين که شيوا يک آقای مسن است و دوم اين که شبح حداقل دو تا خواهر دارد! اولی را که خود شيوا اعتراف کرده دومی را هم که با يک استدلال منطقی ميشه فهميد. آذر بسيار عزيز اعتراف کرده است که عمهی گلکو ست و چون گلکو خواهرزادهی شبح است پس اگر گلکو دختر آذر نيست شبح بايد حداقل يک خواهر ديگر هم داشته باشد! پيدا کنيد آن خواهر ديگر را؟ ضمنا آذر عمهی زيتون هم هست و زيتون میشه دختر دايی گلکو و گلکو هم میشه دختر عمهی زيتون حال اگه گفتيد بامداد با آذر چه نسبتی داره؟ راستی نسبت مهشيد و سارا چی شد؟
واسه نريختن اشکامه که نيشمو واز میکنم و می خندم! (هيوز، شاملو)
April 3, 2003 11:51 AM
دوشنبه، 16 دیماه 1381 | January 06, 2003
●
من شبح هستم
من انسانام و هيچ چيز انسانی با من بيگانه نيست[1]
درست يک سال پيش، 16 دیماه 1380 ساعت 2:28 بعدازظهر با عبارت "من يک شبح هستم!"؛ "شبح" متولد شد. از آن روز تا دیشب که آخرين يادداشت سال گذشته را نوشتم، شما شاهد يک زندهگی بوديد. يک زندهگی با تمام مشخصاتاش، با تمام فراز و نشيبهایاش، با همهی اميدها و ياسهایاش، با همهی عشقها و نفرتهایاش. همه چيز در اين کشکول بود از اجتماع و سياست و هنر گرفته تا نجواهای عاشقانهی بیمخاطب. در اين مدت بيش از صد و پنجاه هزار کلمه از دل برآمد تا دلی برای نشستن پيدا کند؛ و سپاس بر شما که نيکو پاساش داشتيد.
"شبح" آنچنان که میخواستم يکموجود انتزاعی از آبدرنيامد روز به روز بهخودم نزديکتر شد تا در اين اواخر که با هم يکی شديم؛ نويسندهیی که به اثر خود شبيه شد و اثری که شکل و شمايل نويسندهاش را پيدا کرد. پس "شبح" ديگر شبح نيست؛ آدمیست با تمام خوبیها و بدیهای بقيه آدمها، با ضعفهای بشری و با توانمندیهای انسانی. حسادت میورزد، شيفتهی تعريف شنيدن است، بالارفتن هيت و ويزيت شادش میکند،... با اين وجود به هر کاری دست نمیزد و هر روز رنگ عوض نمیکند که رنگ خودش را دارد گيرم در تلالوی آفتاب رنگبهرنگ جلو میکند. به مردم گوشهیی از دنيا توهين کنيد آنگاه خواهيد ديد که چگونه خشمگين میشود و اگر میخواهيد به مرز جنون برسانيدش به مردم کشور خودش بگويد بالای چشمشان ابروست! و همهی اينها از ضعفها و قوتهای بشری است، پس با او مهربان و بخشنده باشيد که آدمی را جايزالخطا خواندهاند و شايستهی شفقت.
اگر بگوييم در اين روزها که در معرض ديد شما گذشت تمام گفتنیهایام را گفتهام بیشک حقيقت را واگو نکرده ام؛ چه حسرتها که در اين سينه ماند و چه قصهها که بر سر بازار رفت بیآنکه از راز درون خبری با خود ببرد. اما آنچه که گفته شد بيش از آن بود که بتوان اينچنين در ميان جماعت جار زد و اگر جار زدم به دليل صميميتی بود که احساس میکردم. در دفترچه نشانی ايميلهایام، نشانی ايميل بيش از صد دوست وبلاگی است که قبل از نوشتن وبلاگ هيچ کدام را نمیشناختم. در هارد کامپيوترم بيش از دوهزار ايميل وجود دارد که تماما از دوستان وبلاگی دريافت کردهام و اگر پاسخها را هم به آن اضافه کنيم چيزی در حدود پنجهزار ايميل میشود؛ يعنی به طور متوسط 14 ايميل در روز و اين بدون احتساب کامنتهای نظرخواهی و گفتوگوها و دريافت پيام از طريق مسنجر است. و اين کارنامهی شبحی است که در ميان شما زيست؛ غمگين، شاد، بخشنده، حسابگر، فروتن، مغرور، توانمند، ضعيف، بیادعا، پرمدعا، مهربان، تندخو... هر چه بود از وجود جوشان شما بهره برد و اکنون از شما هيچ نمیخواهد جز بزرگواریتان در مقابل زخمها و گزندهایی که از او به شما رسيد و بدانيد که در دل راضی به هيچکدام نبود... شما را هرگز فراموش نمیکنم اگر هنگامی که نود سالهگیتان را جشن میگيرد از من استخوانی هم برای پوسيده شدن باقینمانده باشد بدانيد چيزی در وجودم از عشق شما هنوز شعلهور است.
تعداد بعضی از کلمات و مشتقات آنان
دوست 449
عشق 327
مردم 315
زنده(زندهگی) 299
زن 293
آزاد 229
مرد 214
ايران 169
شاملو 167
فيلم 166
شعر 109
حافظ 105
فرهنگ 90
اجتماع 84
اسلام 75
مرگ 74
جنگ 72
خدا 70
سينما 62
قدرت 62
دشمن 55
مارکس 48
اقتصاد 44
داستان 29
انتخابات 24
کتاب 21
طلح 22
آمريکا 20
راسل 19
تنوع اين کلمات نشاندهندهی تنوع مسايل طرح شده است.
عنوان بعضی از مطالب
حكايت شبح از آن دنيا
مثلاً كاريكلماتور
عبيد زاكاني
شمس سخن میگويد:
صدای پای فاشيسم
همه چيز در قهقرا!(حسن دينبلی)
تاملات فمينستي يك شبح
اگر رنج حاصل آمد پديد/ سيبل را به زير آوريد و بگيريد نديد!
من يك مردِ شرمنده هستم
اولين نطق سياسی، عبادی ، سكسی و شبحیی شبح
آيا ميدانيد زنان در كشورهای مختلف در چه سالهایی حق رای بدست آوردند؟
عشق و ازدواج (7) تزهاي شبحي
نشخوار خاطرات
اين هم نظرات پل آدرين موريس ديراك در بيست و پنج سالهگی
هاملت
يك مسئله چند راه حل(طنز)
چهارم ماه مه (116 سال پيش)، هی ماركت Haymarketلكهی ننگي بر دامان عمو سام!
فوتبال و يك تحليل شبحی
ماجراهای باری تعالا و رابط با آمريكا
عاشقانههای شبحي
”خودفروشی“ و ”خودرو فروشی(غروي و پریبلنده)“
خداحافظ تحكيم وحدت حكومت و دانشگاه!
باز من و رانندههای تاكسی در تهران و يك تريپ گران
در ستايش ”روسپیها“ و در مذمت ”روسپیگری“
مرد ايرانی-زن ايرانی يا انسانهای قرن چهاردهمی
به ياد فرهاد مهراد، صمد بهرنگي و احمد شاملو(گنجهليك)
مرتضا کیوان 48 ساله شد!
تمدن سبیل مردان را بر باد داد بکارت دختران را نیز برباد خواهد سپرد.
مذهب مترقی: ارتجاعیترين نوع مذهب
آقاجری و عینالقضات: همدان در دو سر یک هزاره
بوی كرفس تف داده شده
تا نظر شما دوستان عزیز چی باشه؟!
January 6, 2003 01:27 PM
چهارشنبه، 11 دیماه 1381 | January 01, 2003
●
عشق، رنج و شکوفايی
برای همسرم به مناسب شانزدهمين سالگرد ازدواجمان
دوست من، زن من، زخمهایام را به تو پيشكش میكنم. اين بهترين چيزی است كه زندهگی به من داده است. زيرا هر كدام آن نشانهی گامی به پيش است.
رومن رولان سپتامبر 1933
مشاركت دو همسر كه ساليان درازی در حوادث و عواطف مختلفی همرا بودهاند آنقدر غنی است كه نمیتوان آن را فقط مديون عشق نخستين و لذتهای آنی دانست. هر کسی که بهغنای ساليان دراز زندهگی مشترک پی برد راضی نخواهد شد که وصلت قديمی را بهخاطر عشق جديدی از دست بدهد... و برای اينکه منتهای تکامل ازدواج بروز کند زن و شوهر علیرغم تمام قوانين دنيا بايد حداکثر آزادی ممکنه را برای همسر خود قايل شوند.
برتراند راسل، زناشويی و اخلاق، ح. منتظم
انسانها فقط وقتی يكديگر را روحا دوست میدارند كه از غمی يگانه رنج برده باشند. و زمانی دراز؛ دوشادوش يكديگر؛ در زير يوغ اندوهی يگانه؛ سنگلاخی درشت را شخم كرده باشند. آن گاه يكديگر را میشناسند و با يكديگر در رنج مشتركی كه دارند؛ همدل و همدرد میشوند و بر يكديگر شفقت میآورند و به يكديگر عشق میورزند. زيرا عاشق شدن همانا شفقت داشتن است و اگر بدنها با لذت اتحاد میيابند؛ روحها با درد متحد و يگانه میشوند.
درد جاودانهگی؛ ميگل د اونامونو؛ بهاءالدين خرمشاهی
اگر اين سخن اونامونو را ملاک بگيريم ما بسيار عاشق هستيم زيرا در اين سالها بسيار رنج کشيدهايم و اين درد مشترک و اين رنج مشترک عشق افسانهيی ما را رنگی از زندهگی زد، زندهگی در جهانی نابرابر، ناعادلانه و تباهکننده. اما ما جنگيديم و زندهگی کرديم ما حقيرشمردهشديم اما غرور خود را از دست نداديم و زندهگی کرديم يادت میآيد همان اوايل ازدواج وقتی در جنوب تهران در يک اتاق اجارهيی که توالتاش با صاحبخانه مشترک بود و حمام نداشتيم و بايد به حمام عمومی میرفتيم تمام موجودیمان تا سربرج را برداشتيم و هلک و هلک راه افتاديم رفتيم توی يک رستوران شيک در شمال شهر ماهی سفيد سفارش داديم و نوش جان کرديم و باقيمانده پول را هم انعام داديم و بعد ديگر هيچ پولی برایمان نماند که تاکسی سوار شويم از همانجا پياده راه افتاديم و آمديم و آمديم از چهارراه پارکوی رد شديم از پارک ملت رد شديم از ميدان ونک رد شديم از پارک ساعی رد شديم از تآتر شهر رد شديم، سه راه شاه و بعد پيچيديم به طرف آزادی... چقدر انرژی داشتيم. يادته يک بار خواهران و برداران در پارک لاله بازخواستهمان کردند تو را بردن در ماشين خواهران و مرا در ماشين برادران و بعد کيف تو را گشتند و وقتی آن برگه را پيدا کردند تازه باورشان شد زن و شوهر هستيم... راستی آن برگه يادته؟ وقتی رفتم از آزمايشگاه برگه را گرفتم پشتش يک شعر برات نوشتم:
بنگر به آسمان
کهاينک ستارهيی در بطن کهکشان در کار رستن است.
و تو آنچنان جيغ زدی که من فکر کردم وضعيت قرمز اعلام کرده اند، گفتم وضعيت قرمز! يادته؟ تهران زير موشک باران بود و شهر شده بود مثل شهر ارواح و ما ديگه حسرت تاکسی دربست سوار شدن نمیخورديم چون اتوبوس برامون شده بود تاکسی سرويس! يادته وقتی پسرمون به دنيا میاومد داشتند موشک میزدند و توی اون وانفسای مرگ ما يک زندهگی جديد ساختيم. يادته شب روزی که دخترمون به دنيا اومد با هم رفته بوديم تآتر! اونم چه تآتری "پدر" استرينبرگ، و من بشوخی گفتم بايد بريم آزمايش ژنتيک بديم! گفتم ژنتيک يادته؟ بلاخره گزينش را از دانشگاه حذف کردند و تو با دو تا بچه و کار بيرون نشستی سر درس و توی کنکور رتبه 9 آوردی و رفتی رشتهی مورد علاقهی هر دومون درس خوندی و مايه عبرت شدی برای دخترا و پسرای جوان و بیکاری که کاری جز کلاس کنکور رفتن نداشتند! يادته؟ برای گرفتن شير کوپنی مجبور بودی بری سينههای خشکشدهات را به خواهر کميتی نشون بدی تا کوپن شيرخشک بهمون بدن و ما يک دفعه زديم زير همه چيزو گفتيم اضافه کاری میکنيم و شيرخشک آزاد میخريم اما سينه نشون کسی نمیديم!
حالا همهی حرفها و همهی رنجهای که با هم کشيديم و تمام شادیها و خاطرات خوش را که اينجا نمیشه گفت، گفتن هم نداره، ما هم زندهگی کرديم مانند ساير مردم کشورمان مثل اکثريتی که در رنج و گرسنهگی و تلاش و مبارزه زندهگی میکنند اينها را گفتم که فکر نکنی يادم رفته؛ که فکر نکنی اين رنج مشترک و رشد مشترک و اين عشق مشترک زوال پذير و نابود شدنيه!
تازه اول راه هستيم پرانرژیتر از پيش، به پيش خواهيم رفت و دنيای را که برای ما و فرزندانمان ناعادلانه بود برای نوههایمان عادلانه خواهيم کرد.
همانجور که در اوج رنج کشيدنهایمان شوخ طبعی خود را از دست نداديم و زندهگی را به سخره گرفتيم و آنان که رنج ما را میخواستند بور شدند؛ ماندهاند معطل که ما چرا اين همه مصيبت را تاب آورديم و سرخوش و شنگ زندهايم، زندهايم و بیآن که انتظار بکشيم، مرگ آنانی را شاهد هستيم که مرگ و بدبختی ما را ميخواستند .
با بوسهی از سر مهر آغاز میکنيم شانزدهمين سال سفر مشترکمان را.
January 1, 2003 09:21 AM
شنبه، 27 مهرماه 1381 | October 19, 2002
●
با "عقیق و سبزه و آینه" به تماشایاش بنشینید
آذر عزیز، به خانهی شبح آمد، و با ایمیلی از سر مهر برای چندمین بار نشان داد که ما را همین فخرِ مدیون بودن به او بس است و سودای ایفای وفای او باید از سر بیرون کنیم. بخوانید ایمیل زیبایاش را:
به كجا ميبري مرا؟
من كه همه ذره ام و هيچ ، جز دلي براي دوست داشتن. من كه چشمانم را با هفت كوه و دريا فاصله بسته اند تا نبينم يوسفانم را من كه بازوانم خشكيده اند در حسرت به آغوش كشيدن شما و شانه هايم كم دارند سرتان را تا بار بغضهايتان را سبك كنم شايد با سر انگشتان دل و تجربه ام.
به كجايم ميبري؟ چه دارم كه نثارت كنم؟
يك چيز . فقط ميدانم بغضي در گلو با لبخندي بر لب و دلم كه بيتابانه حال پرواز دارد بسوي تان .
به آن دختر جوان پيانيست كه مثل من جدا افتاده بود از ديار و دل خطي نوشتم تا آرام شود دل پر دردش. ديدم جوابم را نوشته در وبلاگش (آليس در سرزمين عجايب).
خواهر ۱۴ ساله وبلاگ جرجيس قصهاي نوشت و جوابش دادم. او هم نوشت نامه ام را در وبلاگش
اي شبح جان . شبح همه دل. ببين چه زيبا دارم ادامه پيدا ميكنم در دل دختران و پسرانم . اه اااااه ه ه ه چه خوشبختم من .
ادامه ام را جشن گرفتم امشب ، با گيلاسي شراب از سرزمين حافظ و اولين جرعهء اين جام را در مقابل نوشته ء تو نوشيدم و سرم را به تعظيمي خم كردم در برابرت .كه چه زيبا پاس ميداري مهر را و دل را... اميد كه روزي با تو جام را بهم زنيم از پس خستگي زيبا و جادويي صحنه.
ميآيد آن روز شبح؟ بغض گلو گير شادي ام را چگونه پنهان كنم آن شب؟ قول ميدهي با كمك دستانت پشت صحنه دهانم را بگيري كه صداي هايهاي گريه ام را تماشاچيان نشنوند؟ آيا از شوق هم ميتوان مٌرد؟ آذر
October 19, 2002 12:50 PM
سه شنبه، 23 مهرماه 1381 | October 15, 2002
●
تقديم سکوت
میخواستم چیزی تقدیمات کنم.وقتی کامپیوتر را روشن کردم و دستانام را مانند نوازندهگان پیانو بر روی کیبورد قرار دادم، تا سیستم عامل لود شود، فکر میکردم چه بنویسم، میخواستم چیزی بنویسم و تقدیم کنم به تو... بد معاملهیی نبود چند دقیقه وقت، که این روزها به پشیزی نمیارزد، و چند کلمه که از نیاکانام به ارث بردهام و در ذهن اجدادم نطفه بسته است، میتوانست محبتهای بیدریغ تو را پاسخ دهد و معامله را به تراضی بکشاند.
میخواستم بنویسم تو شبیه عصر و زمانه ما نیستی؛ که اکنون زمانه زمانه آلیاژ و پلاستیک است اما تو ناب و خالصی مثل الماسی بیخشِ تراش، نابسودهیی.
میخواستم بنویسم من سنگوارهی بر صخرهی سردی بودم در کویری بی آب و پرسراب تو چون ابری بارنده و بخشنده و مسیحا دم بر من گذشتی و من عقابی شدم بر جنگلی رویان و سرسبز...
دیدم دارم با کلمات بازی میکنم. واژهها را کنار هم میچینم، اما نمیتوانم آن احساس نابی را که در وجودم موج میزند به قدر نمی به بیرون تراوش کنم... دیدم نه این معامله (معامله؟) به تراضی کشیده نمیشود نه با تمام گنج های زمین نه با تمام واژههای نابسوده و ناب، نه! که میتواند مزدی برای دمیدن روح بر کالبدی فرسوده معین کند... بیهوده تلاش میکنم. لب فرو میبندم، با چشمانی سخنگو، سکوت را به تو تقدیم میکنم ای آذر عزیز.
October 15, 2002 01:01 PM
جمعه، 19 مهرماه 1381 | October 11, 2002
●
مردی که میخنديد
دي شب همین که می خواست درٍ آسانسور بسته شود پای ام را لای دار گذاشتم در باز شد و پریدم تو. یکی از هم سایه های آنجا بود بعد از سلام و خسته نباشید گفت: "ببخشید یک سوآل داشتم" گفتم: "بفرمایید" گفت:"من سال هاست شما را می بینم همیشه در حال خندیدن هستید هیچ وقت شما را بی لبخند ندیدم، راز شما چیست؟" خوش بختانه مجتمع ما هزار طبقه نبود و من به مقصد رسیدم با لبخندی گفتم: "کارپه دیم" اما درهای آسانسور که داشت بسته می شد زیر لب با خود نجوا کردم:راز خنده های من در جمع، اشک های سردی ست که در شب های تنهایی می ریزم.
October 11, 2002 12:46 AM
جمعه، 12 مهرماه 1381 | October 04, 2002
●
خاموشی دريا
الان رفتم تا به "خاموشی دریا" گوش بدم دیدم مطلبی نوشته که من را به سال ها پیش برد درست مانند این جملات را (گیرم نه به این زیبایی) سال ها پیش در دفتر جلد چرمی ام نوشته بودم.
October 4, 2002 11:31 AM
جمعه، 29 شهریورماه 1381 | September 20, 2002
●
من بر آن شدم كه ژرف بزيم و تمامي جوهر حيات را بمكم
من بر آن شدم كه ژرف بزيم و تمامي جوهر حيات را بمكم![1]
عروسي همه جا يك واقعهي مهم است در كنار ساير وقايع؛ اما در روستا يك حادثه است، حادثهيي كه همه را در برميگيرد؛ آن روز در روستاي محل زندهگيام عروسي بود؛ همه به نحوي درگير عروسي بودند. ”عروس“ يكي از همكلاسيهايام بود، البته دو سه سالي از من بزرگتر بود؛ روستاي ما يك مدرسه داشت با يك كلاس، از اول ابتدايي تا پنجم در يك كلاس درس ميخوانديم، دختر و پسر. وقت ازدواجاش نبود؛ حداكثر 16 سال داشت؛ هر چند حافظهي خوبي ندارم و بسياري از نامها يادم نمانده است، اما نام او هنوز در خاطرم هست؛ ”هاجر“. با مردي از شهري دور دست ازدواج كرده بود. ميرفت كه برود، شايد ديگر هرگز او را نميديدم؛ داشتم دور خانهيشان كه شلوغ بود و بيا و برو، و كسي به كسي نبود، پرسه ميزدم كه از پشت پنجره او را كه تنها با لباس عروسي جلوي آينه نشسته بود ديدم؛ تازه به صرافت افتادم كه چقدر زيباست؛ حالا كه فكر ميكنم زيباترين دختر كلاس بود؛ اميدوارم خواهرم اين متن را نخواند يا اگر خواند يادش باشد برادرها كمتر به زيبايي خواهر خود فكر ميكنند، نزديك رفتم و صداياش كردم به سويام برگشت چيزي در چشماناش برق زد و گويي پس از قرني آشنايي را ديده باشد بغضاش تركيد؛ او حدود دو سال پيش مدرسه را تمام كرده بود و من كمتر ديده بودماش؛ دلام فرو ريخت كاش ميشد نرود، كاش ميشد عروسي نكند؛ براياش آرزوي خوشبختي كردم و دلدارياش دادم؛ كمي از دلتنگياش كاسته شده بود كه صداي ساز و دهلِ مطربها و كِل كشيدن زنها، مژدهي آمادن داماد را داد.
همان روز عصر در خانهي عروس، با بچههاي ديگر در اتاقي در خانهي همسايهي عروس نشسته بوديم و تلهويزيون تماشا ميكرديم؛ سريال ”مرد شش ميليون دلاري“ پخش ميشد. ”مرد شش ميليون دلاري“ در حال انجام عملي محير العقول بود كه من لجام درآمد و با خود زمزمه كردم: ”با اين چيزها ميخواهند ما را بترسانند و غارتمان كنند.“ (حالا سخت نگيريد عين كلمات يادم نيست ولي مضموناش همين بود.) تا اين را گفتم يكي از بچهها كه كنار من بود بلند شد رفت بيرون و با خانمي كه از من پنج شش سالي بزرگتر بود برگشت؛ رو به من كرد و گفت: ”بگو… يك بار ديگه بگو چي گفتي؟“ به من و من افتادم –“ نترس بگو، ميخوام اين بشنوه“ و من گفتم و او بسيار خوشاش آمد و گفت: ”بيا بريم بيرون قدم بزنيم اينجا خيلي شلوغه“؛ رفتيم بيرون، موهاياش در باد موج ميزد، رديف بيانتهاي سپيدارها روي سرمان سايه انداخته بود و ما حرف ميزديم و حرف ميزديم. من حرفهاي عجيب و غريب، و خود آموختهيي را ميگفتم و او سعي ميكرد به من نشان دهد كه اشتباه ميكنم و موضوع از آن پيچيدهتر است كه من فكر ميكنم. بهار بود و آسمان شروع به باريدن كرد حالا ما از روستا دور شده بوديم و تنهاي تنها زير باران قدم ميزديم من كمي لرزيدم و او گفت: ”چرا ميلرزي“ گفتم: ”به باران حساسيت دارم، ناراحتتون ميكند؟“ گفت: ”نه برام مهم نيست. اگه اذيت نميشي به حرفمون ادامه بديم؟“ ادامه داديم، گفتيم و گفتيم و گفتيم و من با دنياي جديدي آشنا شدم با واژههايي كه تا به حال نشنيده بودم آن هم از زبان دختر زيبايي كه بيپروا حرف ميزد، ميخنديد و من هر دقيقه سالي بزرگتر ميشدم آنقدر كه چيزي شبيه عشق در جانام نشست؛ ”سوسياليسم“ را اولين بار از زبان او شنيدم؛ و شايد به همين دليل است كه اين واژه برايام نوعي نوستالژي و عشق را تداعي ميكند؛ با آن شرطي شدهام. در يك روز باراني در زير درختان سپيدار و بيد از زبان يك دختر زيبا، جهان نويي به رويام گشوده شد. من در يك خانواده مذهبي به دنيا آمده بودم و يادم ميآيد كه همان روز به او گفتم:”اگر همه خمس و ذكات خود را بدهند فقر ريشهكن ميشود.“ و او گفت: ”دكتر شريعتي هم از اين حرفها ميزند، كتابهاي او را خواندي؟“ نخوانده بودم؛ اين نام را هم براي اولين بار از او شنيدم؛ بعد گفت:”نه اين راهش نيست موضوع خيلي پيچيدهتر است. بايد علمي نگاه كرد و علم مبارزه با سرمايهداري را ماركس تبيين كرده است كه به طرفدارهاي او ماركسيست ميگويند.“ و من هر چند تلفظ ”ماركسيست“ برايام دشوار بود، گفتم:”خب ما علم را از ماركس ميگيريم و اخلاق را از اسلام“ و او گفت اتفاقاً يك گروه چريكي هست كه به ”ماركسيستهاي اسلامي“ معروفاند ولي آنها هم فهميدن كه اشتباه كردند و تغيير ايدئولوژي دادن و ماركسيست شدن. سرم داشت سوت ميكشيد دنيا چقدر بزرگ بود و من چقدر نادان؛ هوا داشت گرگ و ميش ميشد؛ ميخواست بداند چه كتابهايي را ميخوانم؛ وقتي فهميد كه رمان و داستان زياد خواندهام تعجب كرد، نميتوانست حدس بزند مادرم شبها برايمان ”غرش توفان“ و ”بينوايان“ و ”هزار و يك شب“ ميخواند ولي وقتي پاي نويسندههاي ايراني به ميان آمد تقريباً كسي را نميشناختم؛ گفتم: ”صمد بهرنگي“ را ميشناسم و ”غلامحسين ساعدي“ از اين كه ”ساعدي“ را ميشناختم خيلي متعجب شده قصهي آشناييام را با ”ساعدي“ و ”صمد“ گفتم. وقتي پاي دختر رويايام ”اولدوز“ به ميان كشيدم آنچنان خوشحال شد كه احساس كردم ميخواهد خم شود و صورتام را ببوسد و همين ادراك تا بناگوش سرخام كرد… بالاي يك تپه بوديم كه خورشيد در كار غروب بود و من گيج و منگ، شاد و سرشار به ”زهره“ كه در آسمان روشن غروب سوسو ميزد خيره شده بودم.
وقتي صداي فريادهاي پدر و مادرم را كه در جستوجوي من بودند، شنيدم تازه به صرافت افتادم كه عصر قرار بود به شهر برويم؛ بايد خداحافظي ميكردم، متوجه شد و دستاش را بهطرفام دراز كرد؛ مردد بودم، هر چند هنوز به سن تكليف نرسيده بودم اما دست دادن با زنان نامحرم براي من كه ”مميز“ محسوب ميشدم جايز نبود،... ديگر خورشيد كاملاً غروب كرده بود و در كنار ”زهره“ ستارههاي ريز و درشت چشمك ميزدند، فريادهاي مادرم نزديكتر ميشد و دست او هنوز به انتظار پاسخ مرا نشانه گرفته بود. لحظهيي بعد دست ام در درون دستاش بود و او مردانه دستام را ميفشرد غافل از اين كه تمام وجودم را لرزشي خفيف فراگرفته است؛ غافل از اين كه گرماي دستاش چيزي در دلام و چيزهاي بسياري را در سرم ذوب كرد. او رفت و ديگر هرگز تا كنون نه او را ديدم و نه حتا خبري از او شنيدم، او رفت و من متولد شدم.
1- انجمن شاعران مرده، كلاينبام، حميد خادمي
September 20, 2002 12:34 PM
جمعه، 4 مردادماه 1381 | July 26, 2002
●
اين متن، متن بسيار عجيبي
اين متن، متن بسيار عجيبي است.
امروز روز عجيبي است؛ هوا وسط تابستان، پاييزي شده است، باد و توفان و رعد و برق... با اين حال براي من عجيبتر است؛ چند لحظه پيش غمگينترين آدم دنيا بودم، حالا دنبال گردو ميگردم براي دمم! اين كه غمگين بودم براي اين بود كه بايد شاد ميبودم ولي نبودم و همين كه چرا شاد نيستم غمگينم ميكرد، اين كه حالا شادم دليل كوچك و نگفتني دارد كه اجازه دهيد پيش خودمان بماند. وقتي آمدم نشستم پشت ميز و دستهايم را مانند نوازندههاي پيانو روي كيبورد گذاشتم ميخواستم در بارهي راز و رمز روزها بنويسم. بعضي از روزها هنوز سپيده نزده است معلوم است كه از روزهايِ ”آغاز“اند يا از روزهايِ ”پايان“.
با شنيدن نام يك ماه معمولاًًً چيز خاصي در ذهن تداعي ميشود. تا همين سه سال پيش وقتي نام مرداد را ميشنيدم هميشه بهجز آن كودتاي گران چيز ديگري از اين ماه در خاطرم تداعي نميشد، درست برعكس شهريور كه هر روزش تداعي ويژهي خود را داشت، سه سال پيش دوم مرداد تلخترين روز زندهگيام شد، براي هميشه، ديگر گمان نميبرم حادثهيي در زندهگيام اتفاق بيفتد كه تلختر از آن حادثهي شومِ دوم مرداد هفتاد و نه باشد؛ اما وقتي به گاهشمار اين روزها نگاه ميكنم ميبينم، جان شيفتهام در اين روزهاي مرداد زنجيروار، ريسه شده است، دوم مرداد روزِ ”پايان“، چهارم مرداد روزِ ”آغاز“، ششم مرداد روزِ ”پايان“ و بالاخره هشتم مرداد روزي كه هنوز معلوم نيست ”پايان” است يا ” آغاز“...
ولي قصهي روزها و ماهها قصهي پيچيدهتري است روزهاي شاد و غمگين از پي هم ميآيند و ميروند و شادترين روز زندهگيات ممكن است غمبارترين شود؛ مثلاً سالگرد ازدواجات كه سالها هميشه يادآور خاطرات خوش بوده است پس از يك جدايي تلخ، يادآور تلخيهاي جدايي است نه شيرينيهاي وصال، يا روزي كه بدنيا آمدي هميشه ميتواند روز شادي برايات باشد اما اگر مثلاُ روز تولدت در آن سوي اقيانوس تنها، گيرم بدون هراس از تنهايي، نشسته باشي آنوقت شادترين روز زندهگيات را عزا خواهي گرفت...
قول دادم كادويي بدم به يك دوست، پس مجبورم همين جور آسمون ريسمون كنم تا وسط اين همه واژه رنگوارنگ يك چيز قشنگ، گفته شود براي اين دوست نازنين مجازي توي دنياي هريپاتريام (چرا هريپاتري؟ دنياي ”لطيف“ توي ”بيست و چهار ساعت در خواب و بيداري“ يا عروسك سخنگوي ”اولدوز“) كاش ميتوانستم كادويي با چند متر نوار رنگي براياش بفرستم يا حتا يك دو نقطه با ايكس اما دستام برعكس دلام كه سرشار است، خالي ست... كاش ميتوانستم مثل مبارك، عروسك خيمهشببازي، با زبان كودكانه يك بند حرفهاي خندهدار بزنم؛ انگار نه انگار كه زير شمشير دموكلوس داريم به دنيا ميآييم و از دنيا ميرويم؛ انگار نه نگار توي همين خيابان زير پنجرهيمان مادري براي لقمه ناني دختر نابلغاش را به حراج گذاشته است...
نه قرار نشد؛ فكر كن همهي دخترهاي خاكسترنشين ”سيندرلا“ هستند و همهي ”لطيف“ها و ”نياز علي ندارد“ها ”هريپاتر“ خب من تا اينجا اولين كادوي خودم را دادم و دومياش اين كه امروز يك كار اساسي را شروع كردم، كاري بسيار بزرگ، مثل اين كه مرده باشي بعد دوباره حلول كني به زندهگي، مثل همراهي با دوستت، پس از آن كه صد سال در جست و جوياش بودهايي.
كاري را كه امروز شروع كردم يك سال ديگر خبرش همه جا ميپيچد، گيرم شما ندانيد با يك كار شبحي روبهرو هستيد، ولي به هر حال از اين پس، امروز روزي سعد ميشود؛ گيرم فقط براي من، از ششصد سال پيش كه شروع كني صد سال، صد سال بشمري از حافظ ميرسي به شاملو و تازه ميفهمي زندهگي در جريان است و روز سعد و نحس نداريم هر روزِ روزگار، روزي براي زندهگي كردن است و روزي براي مردن، امروز زندهگي ميكنم، باكي نيست پسفردا را براي مردن دارم.
July 26, 2002 10:40 PM
شنبه، 22 تیرماه 1381 | July 13, 2002
●
نه دستِ با تو درآويختن
نه دستِ با تو درآويختن نه پاي گريز
نه احتمال فراق و نه اختيار وصول
سعدي
July 13, 2002 01:19 PM
پنجشنبه، 20 تیرماه 1381 | July 11, 2002
●
دلام شور ميزنه خيلي
دلام شور ميزنه خيلي، مثل يك ديگ روي آتيش؛ ته ته دلتون آرزو كنيد اتفاق شومي نيفته،...!
July 11, 2002 12:24 PM
سه شنبه، 18 تیرماه 1381 | July 09, 2002
●
نويد عزيز
چطوري ميتونم از نويد عزيز تشكر كنم! اصلاً من چرا تشكر كنم شما كه ميآيد و شبح ميخونيد و حالا با اين لوگوي زيباي كه نويدِ عزيز طرحي كرده روح تون باز ميشه، ازش تشكر كنيد!
حالا يك وقت فكر نكنيد نويد، مهره ماست!
شبح به اين از خودراضييي ديگه واقعاً نوبره.
July 9, 2002 07:39 AM
دوشنبه، 17 تیرماه 1381 | July 08, 2002
●
مصاحبهی شيرين
از شيرين عزيز كه ما را قابل دانستند و با ما مصاحبه كردند سپاسگزاري ميشود. از دوستاني هم كه در مصاحبه باهاشون شوخي كردم طلب عفو و بخشش ميكنم. نميدونيد چه حالي داره وقتي با آدم مصاحبه ميكنن!.خدا قسمت كنه
July 8, 2002 11:29 AM
جمعه، 7 تیرماه 1381 | June 28, 2002
●
پاريس، لوركا و نيويورك
پاريس، لوركا و نيويورك
هر كس در جايي، شهري يا روستايي، به دنيا ميآيد، رشد ميكند و نام وطن بر آن مينهد؛ اما در ضمير خودآگاه يا ناخودآگاه همهي ما جاهايي، شهرهايي يا روستاهايي، وجود دارد كه پنداري زادگاه دوم ماست، براي من پاريس چنين شهريست. چند روز پيش كه در خانهي هنرمندان در حال تماشاي نمايشگاهي از عكسهايي از پاريس در يك قرن گذشته بودم حسي نستالوژيك در من بيدار شد؛ حالا تصور نكنيد مدتي در پاريس زندهگي كردهام، نه؛ هر چند تقدير چنان بود كه نخستين زميني كه پايام لمس كرد، در خارج از ايران، فرودگاه شارل دوگُل پاريس بود؛ اما فرداي آن روز از فرودگاه اورلي پرواز كردم و تا اكنون ديگر به اين شهر رويايي قدم نگذاشتهام؛ هر چند بارها بردوش ژان والژان، ماريوسوار از دهليزهاي تو در توياش گذشتهام و بر جوي خون گاوروش بوسه زدهام، در كافههاي پاريس از روتوند تا سلكت با بونوئل و دالي و لوركا نوشيدم و اداهاي سورئاليستي درآوردم... اگر بخواهم از پاريس بگويم ديگر جايي براي حرف ديگري باقي نميماند؛ ختم ميكنم به كافهي لابل اور ور، ترانهي ”گذشت زمان“ و آخرين بار كه در ايستگاه راهآهن زير باران يادداشتي به دستام رسيد...
از پاريس شروع كردم و جريان سيال ذهن مرا به بونوئل و از آنجا به لوركا رساند... لوركاي افسانهيي كه براي من شاملو هم هست؛ رفتم سراغ لوركا تا از لوركا بخوانم به شعرهاياش درباره نيويورك رسيدم... واي نيويورك! آيا نيويورك هم مانند پاريس شهر روياهاي من نيست؟ نه. پاريس مانند دختر جوان و پر راز و رمزيست كه درست موقعي كه در آغوشش گرفتهيي چيزي در كف نداري و هنگامي كه با ياس از او دور ميشوي ناگاه خود را در آغوشش ميبيني؛ اما نيويورك هر چند پر راز و رمز است اما مرموز نيست، هر چند پر ماجراست اما بيهياهوست. مجسمهي آزادياش سبب نشده است كه هرگز فريباش را بخورم... اگر گذري خوابآلود در پاريس داشتهام هرگز پايام تا كنون به نيويورك نرسيده است؛ اصلاً من از فراز درياها نگذشتهام و اقيانوس را نپيمودهام. نيويورك را با وودي آلن شناختهام و برايام هر چند هراسناك است اما شوخ و شنگ هم هست... خيليها در نيويورك خود را گم ميكنند اما آنهايي كه از تبار لوركا هستند هميشه بازگشتياند؛ اگر پادشاه نيويورك شوند باز در آرزوي چوپاني در گرانادايشان ميسوزند. لوركا در چنين روزهاي در 1929 انگلستان را سوار بر كشتي المپيك به قصد نيويورك ترك كرد و در همان كشتي براي دوستاش نوشت:
”من گرسنهي سرزمينام هستم و روزهايي كه در اتاق كوچك و آشناي تو گذرانديم... نميدانم چرا اسپانيا را ترك كردم. اين پرسشي است كه روزي صدبار از خودم ميكنم. در آينهي باريك جالباسي مينگرم و خودم را باز نميشناسم. چنين به نظر ميرسد كه فدريكوي ديگري است...“
اما سفر به نيويورك لوركا را عميقاً متحول كرد از او لوركاي عميقتر و پختهتري ساخت او خود ميگويد:
”... در دانشگاه كلمبيا زندهگي ميكنم در قلب نيويورك و در محل باشكوهي نزديك رود هودسن. پنج كلاس دارم و روزها را شگفتزده و گوئي در رويا ميگذرانم. كلي چيز نوشتهام تقريباً دو كتاب شعر و يك نمايشنامه. آرام و شاد هستم؛ آن فدريكويي كه هرگز نميشناختيد- اما اميدوارم بهزودي ملاقات كنيد- دوباره متولد شده است...“
لوركا در آمريكا دوام نيآورد و يك سال و نيم بعد به مادريد بازگشت و 6 سال پس از آن در 19 اوت 1936 وقتي هنوز به مرز چهل سالهگي نرسيده بود به طرز وحشيانهيي توسط جوخههاي مرگ فرانكو به قتل رسيد و محل دفن او دقيقاً مشخص نيست در جايي كنار زيتونزار دهكدهي ويزنار...
سپيدهدمان نيويورك
چهار ستون گلين دارد،
و توفاني از كبوتران سياه
كه آرامش گنداب را بر ميآشوبند
...
سپيدهدمان نيويورك بر پلههاي گسترده ميگريد
و در ميان ريگدانهها،
گلهاي مريم اندوه را ميجويد.
نقلقولها و شعرهاي لوركا از كتاب زندهگي و طرحهاي فدريكو گارسيا لوركا نوشتهي علي اصغر قرهباغي نقل شده اند.
June 28, 2002 12:01 AM
دوشنبه، 27 خردادماه 1381 | June 17, 2002
●
ماجراي شبح و كيفاش
من شاهكار چيز گم كردن هستم اما هميشه به طرز معجزه آسايي هر چي گم ميكنم پيدا ميشود. همهي مدارك شناسايي، كارت اعتباري، يك كارت اينترنتي ذخيره، مقداري پول… پاي ثابت كيف من هستند و هر وقت آن را گم ميكنم عهد ميكنم كه ديگر كارتهاي شناساييام را لااقل داخل اين كيف نگذارم؛ اما فايده نداره وقتي پيدا ميشود ديگر همهچيز را فراموش ميكنم. هر وقت هر چيزي گم ميكنم پرويز (دوست و رانندهي كه سالها ست با هم همكار هستيم.) ميگوييد: چيزي از شما گم نميشه؛ شما آدم خوبي هستي. چند وقت پيش –حدود دو ماه پيش- كيفام را گم كردم. پيدا نشد كه نشد؛ از صبح كه كيف را گم كردم تا شب هيچ خبري از آن نشد، گفتم حتماُ يكي تلفن ميزند و ميگويد كيف را پيدا كردم؛ اما كسي تلفن نزد كه نزد؛ شب وقتي براي عيادت پاي آسيب ديدهي دوستي در خانهيشان پياده شدم به پرويز گفتم: پرويز كيف پولام پيدا نشد يعني من آدم بدي شدم... در مهماني دوست بسيار نازنيني كه جزو معدود كساني است كه ميداند من وبلاگِ شبح را مينويسم وقتي ماجراي گم شدن كيفام را شنيد دم گوشام يواشكي گفت: حالا واقعاً شبح شدي.
فرداي آن روز وقتي پرويز زنگ خانهي مان را زد تا با هم به شركت برويم همان پشت آيفون گفت: مژدهگاني بديد كيفتان پيدا شد.
سهشنبهي پيش رفتام بيرون براي خريد يك سر هم به پسرم زدم فيلم ”زيباي روز“ بونوئل را ازش گرفتم و برگشتم؛ ديدم كيفام را گم كردم چون روز باشكوهي را در پيش داشتم نخواستم با فكر كردن به گرفتن كارتهاي شناسايي و ملي كارت و 6 ميليون تومان چك پول داخل كيف خودم را ناراحت كنم. آن روز شب شد و خبري از كيف نشد، فردا هم من اصلاً حوصلهي فكر كردن به كيف را نداشتم. پنجشنبه از دم يكي از سوپرماركتهايي كه از آن خريد كرده بودم پرسيدم آيا كيفي پيدا كرده اند يا نه كه جواب منفي شنيدم... دل ام ريخت يعني من آدم بدي شدم؟ با خودم گفتم خوب 6 مليون تومان پول كمي نيستم هر كسي كيف را پيدا كرده است حتماً به خاطر آن شش مليون تومان از خير دادن كارتهاي شناسايي هم گذشته است، ممكنه من آدم خوبي باشم اما نه ديگه به اندازه 6 ميليون تومان! به هر حال ته دلام از اين كه آدم خوبي نبودم لرزيد. مراجعه به بانك و جاهايي كه بايد كارتهاي شناسايي را ميگرفتم در ذهنم مرور كردم به خانه آمدم پسرم را بوسيدم و به اتاق خواب رفتم روي دراور كنار تخت خواب يك كيف توجهام را جلب كرد فكر كردم كيف پسرم است؛ آن را برداشتم... كيف خودم بود. سر و مرو گنده از سهشنبه صبح تا شب شنبه آن جا بود؛ من اطمينان پيدا كردم كه آدم خوبي هستم. ديگه مهم نيست كيفام گم بشود و پيدا نشود من كه خرافاتي نيستم... آدم خوبي هستم و خوب باقي خواهم ماند.
June 17, 2002 12:00 AM
یکشنبه، 1 اردیبهشتماه 1381 | April 21, 2002
●
نشخوار خاطرات: تئوري توطئه
اين روزها تئوري توطئه بازارش گرم است. همين مانده است، كه بگويند كساني كه عمليات انتحاري در اسرائيل ميكنند از شارون حقوق ميگيرند! (كه البته پر بيراه هم نيست!) وقتي ميخواستم از تئوري توطئه بگويم باز ياد دوران نكتبار دانشجويي و كوي دانشگاه افتادم. البته اين دوران نكتبار بسيار هم خوشگذشت چون ما قومي هستيم كه زندهگي زير سايه اشغالگران را قرنها و قرنهاست آموختهايم. به هر روي و به هر حال در آن دوران كه تا حدودي وصفاش را در نشخوار خاطرات قبلي شنيدهايد شبي در كوي دانشگاه شام مزخرفتر از هميشه بود و يا ما كم حوصلهتر از هميشه بوديم كه هوس شورش به سرمان زد. -البته نزديكي 16 آذر هم بيتاثير نبود حالا حرف حرف ميآورد اما ناگفته نماند كه در آن روزگاران صحبت از 16 آذر 80 ضربه شلاق داشت اينجوري نبود كه هر نه نه قنبر شله پزي مانند سيماي لاريجاني دم از 16 آذر و ”سه اختر تابناكاش” بزند. – بچهها شروع كردند با قاشق به بشقابها زدن و سروصدا كردن. در اين بازار آشفته كه از هر سو شعار و فحشي نثار مسئولين دانشگاه ميشد و كار به خواهر و مادر معاون وزير رسيده بود و همين جور به سرعت مانند شعلهي آتش داشت به وزير و بالاتر ميكشيد كه تمام لامپها خاموش شد. تاريكي مساوي شد با سر و صداي بيشتر؛ فحش خواهر و مادر از وزير و وكيل گذشت و به جاهايي رسيد كه نبايد ميرسيد در همين هنگام يكي از صندليها به هوا رفت و بر يكي از شيشههاي بزرگ غذاخوري فرود آمد. صداي شكستن شيشه آنچنان مهيب بود كه ما هم ترسيديم. خلاصه هر چه مسئولين زنگ زدند افاقه نكرد يا خواب بودند. يا روي خواب يا زير خواب، برادران گرامي حزبالله هم مشغول نماز شب خواندن بودند و ما كه ديديم كسي نميآيد كتكمان بزند رفتيم تو خوابگاه و گرفتيم مثل بچهي آدم خوابيديم.
آن شب ماجرا تمام شد و فرداي آن بحث دربارهي اين كه شكستن شيشه كار كه بود بالا گرفت. هر كس يك تئوري ارائه ميداد و تئوري غالب اين بود كه شكستن شيشه كار خود رژيم بوده است تا دانش جويان را شيشه شكن معرفي كنند. در جمع ما پسر لاغر اندام، كم حرف و گوشهگيري بود به نام اصغر كه هيچ نميگفت. من به تئوريهاي بچهها ميخنديدم و سعي ميكردم آنها را با استدلال رد كنم چون تنها كسي كه ميدانست شكستن شيشه كار چه كسي بوده است من بودم. و آن كه شيشه را شكسته بود. گفتن ندارد كه كار، كار اصغر بود.
يادش بخير.
April 21, 2002 11:35 AM
پنجشنبه، 23 اسفندماه 1380 | March 14, 2002
●
شبح شاعر شده است!
بخوانيد حوصلهتون سر نميرود.
در ايام جواني چنان كه افتد و تو داني و اين شبح بيمقدار هرگز ندانست. ناظم شديم و نظم ميبستيم. رباعي، چار پاره و غزل حتا مثنوي. چند وقت پيش كه نشخوار خاطرات ميفرموديم بعضي از آنها را به سمع رسانديم. احوال بر اين منوال بود تا اين كه كتاب اعطا و لقا و بدعتها و بدايع نيماي، اخوان را خواندم و با نيماي بزرگ و اخوان ثالث عزيز آشنا شدم. ديگر در شأن خود نميدانستم كه نظم ببندم به شعر نيمايي روي آوردم و شعرهايي نيز بر آن اُس و اساس صادر كرديم كه اگر تا كنون در اينجا نيآورديم، خيالتان راحت نباشد در آينده خواهيم آورد. اصولاً هر شعر بينامي اينجا ديديد از طرف شبح صادر شده است و هر شعر بينام و بيتاريخي مربوط به آن عصر و روزگار است. خلاصه با خيال خود خوش بوديم تا اين كه گذارمان به شهر افتاد و با غولي در استواي شب آشنا شدم و كاشفِ آن كه فروتنانه شوكران سركشيد بود گشتم. از آن پس بعد از خواندن اشعار شاملو ديگر هرگز مگر بسيار به ندرت چيزي كه برآن بتوان نام شعر گذارد از ما صادر نشد كه نشد. اگر اينان كه شاملو سروده است شعر است پس آنان معر هم نيست. سايه شاملو آن چنان بر سرم سنگين شد كه هر شعري از سكه افتاد.
خلاصه اخيراً در همين چند روز پيش دوباره چيزهايي نوشتم. بگوييم معر دوستان عزيزتر از جان را خوش نيايد. بگويم شعر به ساحت مقدسي كه براي شعر در ذهن خود ساختهام صدمه خواهم زد. شعر گفتن شاعر بودن ميطلبد. شعر گفتن دانش شعري ميطلبد هر رطب و يابس را نميتوان شعر ناميد... القصه كار هر بُز نيست خرمن كوفتن، بُز مخصوص ميخواهد.
حالا ديديم مجلس بيرياست گفتيم آقا ما ميگيم و مينويسي اينجا هم كه كسي نيست شايد در اين خروار ذغال سنگ الماسي كه نه لااقل سنگ قابلي به هم رسد.
آخرين خلاصه اين كه نه بهريش بگيريد نه به دل؛ اينها زمزههايست كه ما در خانهي شيشهيي خود، با خود يا در گوشي با دوستي پچ پچ ميكنيم...
شبح به اين خجالتي نوبره والا آقا حرفات را بزن، شعر تو بگو، چرا خجالت ميكشي.
March 14, 2002 12:00 AM