سه شنبه، 25 فروردینماه 1383 | April 13, 2004
●
پلانهای عاشقانه- پلان اول
شده است تصوير ثابت اين روزهایام... پلکهایام که بر هم مینشيند آهسته شکل میگيرد؛ مثل محو تدريجی بخار آب روی شيشههای پنجرهی قطار و باقی ماندن نام تو و دستپاچهگی من و بعد تونل که به دادم میرسد و تاريکی و خندههای کودکانهی تو، صدای ممتد سوت قطار، صدای خروج بخار از سوپاپهای اطمينان و صدای سايش کفشکهای ترمز با چرخها و زوزهی آهن بر ريل و سوزش داغی در گونهی سمت چپ و بعد روشنی کوتاه بين دو تونل و تو که نيستی و پنداری هرگز نبودهای...
April 13, 2004 01:34 AM
|
Comments (69)
دوشنبه، 3 فروردینماه 1383 | March 22, 2004
●
قطره اشکی در بارانِ ريزِ بهاری!
شايد ساعتی میشد که در ميان دو رديف صنوبر به هم چسبيده راه رفته بودند بی آن که کلمهيی بر زبان جاری کنند.
- میبينی بارونای شهر ما چه جالبه... صدای شور شور بارون همه جا پيچيده ولی ما اصلا خيس نشديم... بسکه بارونش ريزه!
نگاهاش را چرخاند راست میگفت؛ تو روشنی هوا وقتی خورشيد به ابر نازکی میرسيد میشد رد بارون تندی را که اريب به صنوبرهای کنار خيابان میباريد ديد.... وقتی برگشت که بگويد: جالبه، دانههای ريز آب که روی موهای از زير روسری بيرون آمده مثل شبنم صبحگاهی روی ساقههای کرکدار پونههای کوهستانی قطره بسته بود توجهاش را جلب کرد.. از موها که رد نگاهاش روی گونهی سمت چپ سْکيد قبل از رسيدن به لبهايی که داشت کمکم به لبخند میشکفت روی قطرهی درشتی متوقف شد. بیاختيار، انگار که دستهایاش خوابنما شده باشند، با نوک انگشت اشاره قطره را از روی گونه برداشت و روی نوک زباناش گذاشت. شور بود، به شوری تمام اشکهايی که در تنهايی از چشمهایاش شرابه کرفته بود و از حاشيهی گونهها روی لباش سريده بود آمده بود روی زباناش...
March 22, 2004 07:15 PM
|
Comments (40)
دوشنبه، 26 آبانماه 1382 | November 17, 2003
●
ماجرای دلی که توسط سوسکی اهلی شد.
وقتی صدای فرياد همسرم را شنيدم وحشت نکردم فقط پرسيدم کجاست؟ در حالی که به سمت اتاق خواب میدويد روی ديوار سوسک پروازی چاق و چلهیی را نشان داد. چند لحظه بعد، از پشت در نيمه باز اتاق خواب فرمان قتل سوسک را صادر کرد! من طبق عادت هميشهگی کفشی از دم در برداشتم و به قصد کشتن سوسک به طرفاش رفتم. "با کفش نه؛ ديوار کثيف میشه!" اين را همسرم از پشت در نيمهباز اتاق خواب گفت. دستمال کاغذی برداشتم و با جهشی ناگهانی سوسک را گرفتم. شوخی کنان آن را به طرف اتاق خواب بردم و چند فرياد ديگر از همسرم گرفتم! در اين حيص و بيص سوسک پروازی چاق و چله يواش يواش خودش را بالا کشيد و با شاخکهایاش دستام را نوازش داد... همسرم گفت: "تا در نرفته برو با کفش بزن روش و لهش کن!" اما من ديگر نمیتوانستم "او" را بکشم! حتا نوعی احساس صميميت بينمان به وجود آمده بود. اگر دست خودم بود در خانه رهایاش میکردم و شايد اتاقکی برایاش درست میکرد... اما خب نمیشد... رفتم توی بالکن و آزادش کردم تا پرواز کنه و بره...
حالا که دارم اينها را مینويسم دل ام براش تنگ شده... نمیدونم با آن شاخکهای ظريف که بر روی دست مشت شدهام کشيد چه در جانام سرازير کرد که اينگونه دلبستهاش شدم.
November 17, 2003 12:57 PM
|
Comments (77)
سه شنبه، 13 آبانماه 1382 | November 04, 2003
●
خط بريل
- دستهایات را مشت کن!
- مشت کردم.
- میدانی امروز چه روزی است؟
- ... اوم... نه!
- دستهایات را باز کن!
- چيه؟... اوم.. وای! چه انگشتر زيبايی...
- تولدت مبارک!
November 4, 2003 12:37 PM
|
Comments (62)
سه شنبه، 29 مهرماه 1382 | October 21, 2003
●
بازنشسته
در قوطی تنباکو را باز کرد. کاغذ سيگاری از سمت بالای در برداشت و داخل آن توتون ريخت و شروع به پيچيدن سيگار کرد. کنار پنجره آمد و سيگارش را در مشکوت برنجیاش گذاشت و آن را گيراند و روی صندلی نشست و چشم به خطوط خاموش ريلهای راهآهن، که چند صدمتر آنطرفتر زير نور مهتاب برق میزد، دوخت. همهی اين کارها را آنچنان با طمنينه انجام داد که پنداری در دلاش غوغايی خاموش در جريان نيست. ساعت آونگی که يازده ضربه زد. لبخندی برلباناش نشسته. با خود زمزمه کرد:"هی جونای اين دوره... سیسال بدون تاخير از ايستگاه راه افتادم... همين شب اول تاخير دارن... هی روزگار..." از جا بلند شد و به سمت راديوی لامپی قديمیاش رفت و ولوم آن را پيچاند. وقتی آهنگ آشنای داستان شب را شنيد دلاش فروريخت. قطار سيحه کشان از راه رسيد و دشت را درنورديد و بدون آن که صدای آشنای بوق هميشهگیاش در دشت بپيچد. گم شد. دلشکسته و مغموم به سمت ساعت ديواری رفت و آن را روی ده و يک دقيقه تنظيم کرد
October 21, 2003 02:25 PM
|
Comments (33)
سه شنبه، 8 مهرماه 1382 | September 30, 2003
●
رولت روسی
(تقديم به دهقون عزيز)
هفتتيرهایشان را روی شقيقهی يکديگر گذاشتند و با اولين ضربهی ساعت آوانگی ماشه را کشيدند.
مرد با حيرت به سر متلاشی شدهی زن نگريست. هفتتير را از دستاش بيرون آورد و به خزانهی آن نگاه کرد. خالی بود. تمام خزانههایاش خالی بود. هيچ فشنگی داخل آن نبود.
چهل و هفت کلمه
September 30, 2003 04:12 PM
|
Comments (66)
سه شنبه، 1 مهرماه 1382 | September 23, 2003
●
حسرتهای پاييزی
دستاش را که روی ماشه فشار داد. حسرتی در دلاش گذشت: "کاش فاصلهی لولهی هفتتير تا شقيقهام بيشتر بود، کاش سرعت گلوله کمتر بود."
September 23, 2003 10:23 AM
|
Comments (40)
|
TrackBack (0)
چهارشنبه، 19 شهریورماه 1382 | September 10, 2003
●
عادتهای هميشهگی
به عادت هميشهگی زنگ ساعت را روی هفت صبح تنظيم کرد. قوطی قرص خواب را برداشت. در آن را باز کرد و تمام 40 قرص داخل آن را در دهان ريخت و ليوان آب را سرکشيد.
شب بعد وقتی پليس در آپارتماناش را میشکست هنوز صدای زنگ ساعت شنيده میشد. گيرم بسيار کم جان.
پنجاه و چهار کلمه
30 مرداد 82
September 10, 2003 12:48 PM
|
Comments (49)
|
TrackBack (0)
یکشنبه، 29 تیرماه 1382 | July 20, 2003
●
چيزی دربارهی عشق
دیشب به خوابام آمدی گفتی:"شعری، داستانکی، چيزی بنويس در بارهی عشق، رنگی بزن به اين شبهای تار..."
يادت میآيد رشته رشته، تار تار موهایات را کنار میزدم تا قطره قطره اشکهایات را از روی گونه پاک کنم، ذره ذره لبخند را بر لبانات بنشانم... کجا رفت آن گيسوان مواج، آن اشکهای گرم، آن خندههای ناز؟
آه از اين جور و تطاول که در اين دامگه است!
واه از آن عيش و تنعم که در آن محفل بود!ـ
در دلام بود که بیدوست نباشم هرگز؛
چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود! (حافظ-شاملو)
July 20, 2003 04:08 PM
|
Comments (34)
سه شنبه، 9 اردیبهشتماه 1382 | April 29, 2003
●
اميد
اميد
لبهایاش را جمع کرد و نوک ملتهب پستان را با تمام وجود مکيد و سرش را چرخاند تا صدای تکرار شوندهی موسيقيایی محبوباش را بشنود. پلکهایاش بر هم نشست و لبخندی بر لباناش ماسيد و به خواب رفت.
ساعتی بعد رهگذران، وحشتزده و حيران، کودکی را که هنوز لبخند بر لب داشت و رضايت بر چهرهاش موج میزد از سينههای بلورين و يخ زده جدا کردند و روی جنازه را پوشاندند.
April 29, 2003 08:44 AM
سه شنبه، 26 فروردینماه 1382 | April 15, 2003
●
صدای خشخش برگهای پاييزی زير
صدای خشخش برگهای پاييزی زير پای رهگذر خاموش (تقديم به رهگذر ثانی)
درخت همان درخت بود و سايه همان سايه و خانه همان خانه، پيرمردِ چمباتمهزده روی سکوی خانهی روبهرو هم همان پيرمرد. اما رهگذر نه آهنگ هميشهگی را زير لب زمزمه کرد نه حتا سرش را بلند کرد تا به چراغ خانه نگاه کند. طلسم نشانها میشکست. چراغ روشن است او هست و همين برایاش کافی بود. او بود؛ گيرم ديگر منتظر نگاه هميشهگی نبود.
April 15, 2003 01:36 PM
یکشنبه، 27 بهمنماه 1381 | February 16, 2003
●
لبخندهای راهراه
عاشقانهترين لبخندها را هر صبح و شام نثارش میکرد و نمیدانست چرا به او دل نمیبندد. غافل بود از اين که هر چه لبخند عاشقانهتر باشد از پشت ميلهها کريهتر ديده میشود.
February 16, 2003 09:14 PM
سه شنبه، 15 بهمنماه 1381 | February 04, 2003
●
و ما همچنان دوره میکنيم
کبريتی در دستاش بود و شمعی در جلوی رویاش؛ میخواست چيزی بنويسد، شعری بسرايد و شمعی روشن کند؛ برای اولين سالگرد اولينسلام. اما ترديد در جاناش موج میزد: "میخواهی روزشماری کنی؟ بشمار! روز سلام، روز ديدار، روز ملاقات، روز تولد... آيا تحمل روز وداع را هم داری؟" نه چيزی نوشت، نه شعری سرود نه شمعی روشن کرد؛ اما آيا از روزشماریاش گريزی بود؟
February 4, 2003 01:34 PM
یکشنبه، 6 بهمنماه 1381 | January 26, 2003
●
داستانکآزمايی
داستانکآزمايی
وبلاگ و نوشتههای بعضی از دوستان، و بهخصوص دوست نازنين متواضعیی که از نام بردن از او معذورم، موجب شد به مينیماليسم ادبی و داستانک علاقهی زيادی پيدا کنم و در اين زمينه چند کار بسيار کوتاه بنويسم. اميدوارم اين مشقها مورد توجهتان قرار بگيرد. اين تريلوژی که از پی میآيد با داستانک نسبتا بلندی(!) که قبلا نوشته بودم تکميل میشود. آن داستانک ناماش "نه رفتنم رفتن بود، نه نيامدناش نيامدن" است و 505 کلمه است در حالی اين تريلوژی جمعا 211=30+152+29 کلمه است. به هر حال بسيار خوشحال میشوم نظرتان را بدانم.
نه آمدناش آمدن بود؛ نه رفتناش رفتن.
سر ظهر، ناخوانده، در زد.
رفتم توی آشپزخانه، ناهار مختصری جور كردم، برگشتم بگويم: بفرماييد سر ميز ناهار؛ ديدم رفته و يادداشت گذاشته: ”نه تو تنهايی، نه من گرسنه.“
بوی كرفس تفدادهشده
تا به صرافت بیافتم كه “چرا امروز مثل هر روز به دلام نيفتاد كه خواهد آمد“ مترو از ايستگاه سوم هم گذشته بود؛ بعد ديگر فقط دلشوره بود. برای برگشتن بايد تمام پلههای بیانتهای ايستگاه گلوبندك را يك در ميان مثل كانگورو طی میكردم. تا تاكسی دربست بگيرم و خودم را برسانم به خانه هزار بار از سرم گذشت: “نه حتما زير پادری را نگاه میكنه؛ میدونه كه مثل هميشه كليد را زير پادری میذارم؛ اگه حوصلهاش سر رفت و رفت؟ تا بخواد حوصلهاش سر بره يه چرخی تو خونه میزنه میره ضبط رو روشن میكنه؛ سیدی فلوت مجار را تو ضبط گذاشتم وقتی پای فلوت مجار پيش بياد ديگه حوصلهاش سر نمیره؛...“ وقتی در آسانسور باز شد پادری مرتب بود و صدای فلوت مجار هم شنيده نمیشد؛ اما بويی از درز در بيرون میزد كه میگفت: نيامده است؛ نيامده است كه سر بزند؛ نيامده است كه برود؛ آمده است كه بماند.
عشق، مبارزه و آزادی در 30 کلمه
گفت: "میتوانی داستانکی به کوتاهی "بوی کرفس تفتدادهشده" بنويسی، در بارهی آزادی؟"
دستاش را گرفتم؛ ازخانه بيرون آمديم. چند دقيقه بعد در خيابانی پر رفتوآمد در آغوشاش کشيدم و بوسيدم.
بعد از خواندن دوبارهی اولين داستانک به نظرم رسيد آن را میتوانم کوتاهتر و موثرتر کنم:
نه آمدناش آمدن بود؛ نه رفتناش رفتن.
سر ظهر، ناخوانده، در زد.
رفتم توی آشپزخانه، ناهار مختصری جور كردم، برگشتم، ديديم رفته و يادداشت گذاشته: ”نه تو تنهايی، نه من گرسنه.“
January 26, 2003 02:12 AM
سه شنبه، 24 دیماه 1381 | January 14, 2003
●
نيامدهام كه آمده باشم!”گويند شخصی
نيامدهام كه آمده باشم!
”گويند شخصی بهسفر میرفت. زوجهی او گفت ”تا در سفر باشی از احوال سلامتی خود كتابتی بهما بنويس.“ آن شخص بعد از آن كه چندی در غربت به سر برد كسی نيافت كه كتابت بفرستد. عاقبت مكتوبی نوشته عازم شهر خود شد. چون بهدر خانه رسيد، زن خود را طلبيده گفت: ”بگير اين كتابت را كه احوال سلامتی خود را در آن نوشتهام“ – و همان لحظه مراجعت نمود.
زن گفت: -الحال كه بعد از مدتی آمدهای كجا میروي؟
گفت: -من كتابت سلامتی آوردهام، نيامدهام كه آمده باشم! (مجمعالامثال)[1]“
اين از حكايت و اما كتابت سلامتی ما داستان بسيار كوتاهی است به نام ”كابوسهای دلتنگی“ ضمنا خدا پدر سرمايه را بيآمورزد كه از بهر شمردن سكه در هر جای دور افتادهيی ”كافی نت“ی برپا كرده است. البته در اين جا ”نت“ هست اما از ”كافي“ گذشتيم دريغ از يك ديشلمه!
كابوسهای دلتنگي
بهجای آن كوه سرسبز و آن درياچهی آبی مواج فقط مه بود و مه. با خود فكر كردم همين جور، مانند اين مه غليظ، ذره ذرهی مرا درنورديد و فقط خودش را به جای گذاشت.
وقتی پلكهایام را گشودم انعكاس تابش نور خورشيد بر آب درياچه روی سقف نشان از يك روز آفتابی داشت. از بوی تعفنی كه همهجا را گرفته بود، چيزی متوجه نشدم؛ فقط وقتی وول خوردن كرمها را در اطراف نافام حس كردم تازه به صرافت افتادم كه بايد ده روزی از مردنم گذشته باشد.
January 14, 2003 05:59 PM
یکشنبه، 1 دیماه 1381 | December 22, 2002
●
بوی كرفس تف داده شده
تا به صرافت بیافتم كه “امروز چرا مثل هر روز به دلام نيفتاد كه خواهد آمد“ مترو از ايستگاه سوم هم گذشته بود؛ بعد ديگر فقط دلشوره بود. برای برگشتن بايد تمام پلههای بیانتهای ايستگاه گلوبندك را يك در ميان مثل كانگورو طي میكردم. تا تاكسی دربست بگيرم و خودم را برسانم به خانه. هزار بار از سرم گذشت: “نه حتما زير پادری را نگاه ميكنه؛ میدونه كه مثل هميشه كليد را زير پادری میذارم؛ اگه حوصلهاش سر رفت و رفت؟ تا بخواد حوصلهاش سر بره يه چرخی تو خونه میزنه مثل هميشه ضبط رو روشن میكنه؛ سيدی فلوت مجار را تو پخش گذاشتم وقتي پای فلوت مجار پيش بياد ديگه حوصلهاش سر نمیره؛ اگه تا من پام رو از خونه گذاشتم بيرون آمده باشه تا برسم بيشتر از دو ساعت نشده...“ وقتی در آسانسور باز شد نه صدای فلوت مجار میآمد؛ نه پادری از جایاش تكان خورده بود؛ اما بويی از درز در بيرون میزد كه میگفت: نيامده است؛ نيامده است كه سر بزند؛ نيامده است كه برود؛ آمده است كه بماند.
December 22, 2002 07:32 PM
سه شنبه، 25 تیرماه 1381 | July 16, 2002
●
نه رفتنم رفتن بود نه نيامدن اش نيامدن
نه رفتنم رفتن بود نه نيامدن اش نيامدن
”نميآيم“ و اين را آنچنان قاطعانه گفت كه جاي هيچ شكي باقي نگذاشته باشد؛ با اين حال وقتي رانندهي تاكسي گفت: ”دو دقيقه به ده مانده“ دلام شور زد: ”نكند زودتر آمده باشد.“ يك دقيقه به ده جلوي در ورودي ساختمان بودم و وقتي با آسانسور ميخواستم بالا بروم توي دل ام شك افتاد: ”نكند رفته باشد بالا و با آن آسانسور بيايد پايين.“ ولي با اين حال درست همانقدر كه مطمئن بودم آنجا هستم مطمئن بودم نخواهد آمد، خودش با صراحت تمام گفته بود كه نميآيد، بستهي آب گريپفورت را به جاي اين كه در پايين يخچال بگذارم گذاشتم تو جا يخي: ”اگر الان آمد خنك باشد.“ آلبالوها را شستم و گذاشتم بالاي يخچال تا زودتر خنك شود. چند تا آلبالو برداشتم با هسته قورت دادم و با دمشان گيسوي بافته درست كردم.. حتا وقتي كامپيوتر را راه انداختم و يك راست رفتم سراغ مسنجر و افلاينها را خواندم كه باز تاكيد كرده بود ”نميآيم“؛ راضي نشدم پاكت آب گريپ فورت را باز كنم و جرعهيي از آن بنوشم: ”اگر تا چند دقيقهي ديگر بيايد، تلخ ميشود.“ حتا وقتي چراغ اش در مسنجر روشن شد، روي آن كليك نكردم، به جاياش رفتم زنگ در را زدم، درست باشد: “نكند بيايد زنگ بزند غافل از اين كه زنگ خراب است، برود.“ وقتي چراغاش خاموش شد رفتم روي تخت دراز كشيدم و صداي هدفون را تا ته باز كردم و گوشيها را در داخل گوشام گذاشتم و با ”پدر خوانده“ي ”پل موريه“ به خواب رفتم... آرام و بي صدا، لغزيد روي تخت، مثل نفوذ آب داخل شنزار، ذره ذره و بيصدا، مثل قطره بستن يك ابر كه تا روي زمينِ تفتيده، پايين آمده باشد، مثل خودش... يك لبخند كه با هر بوسه هِزار غنچه لبخندش ميشكفت و نواي هًزار دستانياش برميخواست: ”آرم... آرم باش“... وقتي باصداي چرخيدن كليد، در قفل در همسايه از خواب بيدار شدم، خيال ام راحت شد كه نيامده است: ”اگر آمده بود حتماً صداي زنگ را ميشنيدم.“
ساعاتي ديگر ميگذرد، بي او با او، و اين انتظار كه با تمام انتظارها فرق ميكند به آرامي سپري ميشود و من ميدانم كه برگ مهمي از داستان زندهگيام، داستان زندهگياش، ورق ميخورد.
ميدانم، نميآيد در اين هيچ شكي ندارم، خودش قاطعانه گفته بود: ”نميآيم“؛ اما نميدانم، ميداند آرامش من و اينچنين شيفتهوار در سكوت به انتظار نشستنم براي اين است كه ميدانم نميآيد؛ كه اگر احتمال ميدادم، ميآيد، بي شك نميآمدم؟
ميدانم، نميآيد در اين هيچ شكي ندارم، خودش قاطعانه گفته بود: ”نميآيم“ اما با اين حال وقتي در را قفل ميكنم و كليد آسانسور را فشار ميدهم دلام شور ميزند: ”با آن يكي آسانسور نيايد بالا.“ وقتي ميخواهم از در اصلي ساختمان خارج شوم نگهبان با تعجب به من نگاه ميكند ميگويد: ”گفتم به ايشان كه شما تشريف داريد!" بعد دست اش را دراز مي كند: "گفت: مي دانم, دو بار زنگ زدم, نمي خواهم مزاحم بشوم حتماً خواب هستند. اين يادداشت را بدهيد به ايشان." دستان ام كه به وضوح موي هاي آن سيخ شده است و كمي مرتعش است يادداشت را ميگيرد، همان خط آشناي هميشه گي: "نه تو آمدي. نه من نيآمدم"
July 16, 2002 07:24 PM
یکشنبه، 19 خردادماه 1381 | June 09, 2002
●
در ستايش مرگ
مردهي مرده، تو تابوت دراز به دراز خوابيده باشي؛ آخرين ميخ تابوت كوبيده بشه، تق تق تق... ته گور، مشت مشت، بيل بيل خاك رويات بريزند؛ بعد، شادي مبهمي تو دلات موج بزند كه به پايان رسيد تمام آن حقارتها؛ لرزيدنها؛ از ته دل از خود بريدنها؛ پيمان بستنها، شكستنها؛ گريستنها؛ دلبستنها، گسستنها؛ به دست آوردنها، از دست دادنها؛...
واي اگر آن داس به دست خوش قد و بالا نبود چه عذاب مكرري ميشد، زندهگي.
June 9, 2002 12:00 AM
سه شنبه، 14 خردادماه 1381 | June 04, 2002
●
عاشقانههاي شبحي
عاشقانههاي شبحي
دو كلمه حرف، سمج، از دندانها گذشته باشه و پشت لبات، بيقرار، نفس نفس بزنه. بذاري براي وقت خداحافظي. آن وقت، بي آن كه مجال خداحافظي بهت بده، بچرخه پا رو بذار رو اولين پله، نگاه تو بماسه رو شانهش، پلهها را يكي يكي و پيوسته بره بالا و نگاه تو تا روي پاشنهي پاش سر بخوره بياد پايين. وقتي تو درگاه مماس با خورشيد محو ميشه تو ميآيي آه بكشي، ناغافل اون دو كلمه پر ميكشه ميآد تو هوا چرخ ميزنه تو دود سيگار گم ميشه. پوزخند صندوقدار، لبخند پريشان و شرمگين تو.
June 4, 2002 01:35 PM
شنبه، 11 خردادماه 1381 | June 01, 2002
●
عاشقانههاي همينگوير
عاشقانههاي همينگوي يي
پيرمرد باشي، تحقير شده در ساحل دريايي مغرور؛ پارو بكشي بزني به دل دريا تا به خودت ثابت كني كه هنوز هستي، هنوز ميتواني شكار كني، بزرگترين ماهي دريا را. پيش ميروي موج به موج، ساحل پوزخند ميزند و انتظار ميكشد، بازنگشتن ات را. نقطه ميشوي، محو ميشوي و ديگر هيچ نيست مگر همآغوشي ي آسمان و دريا. چشم فقط چشم توست و منظرگاه فقط آسمان و دريا و موج. شكار ميكني، بزرگترين ماهي عمرت را؛ ميجنگي، با آب، باد و توفان با شكار گريز پا با كوسههاي مهاجم و پيش ميروي به سوي ساحل. ساحل كه فراموشات كرده بود؛ با تعجب و احترام تو را كه خسته، زخمي و از همپاشيده؛ اما مغرور با سري افراشته بر ساحل قدم ميگذاري نظاره ميكند. برميگردي تا در امتداد نگاه پرسشگرانهي ساحل به شكارت بنگري... هيچ به جا نمانده است مگر اسكلتي بزرگ كه حكايت از شكاري بزرگتر دارد، او ذره، ذره خورده شده است و تو گريز ميپنداشتي، او در دل كوسههاست چون تو توان صيد داشتي اما توان به ساحل رساندن نه.
باقي عمر مينشيني، روي سنگي بر ساحل؛ دريا موج ميزند، در چشمهايات و ميبارد بر گونه ات؛ و بر لبانات مينشيند، عابراني را كه به احترام سر خم ميكنند و كلاه از سر برميدارند؛ لبخند.
June 1, 2002 12:08 AM
چهارشنبه، 8 خردادماه 1381 | May 29, 2002
●
نه آمدن اش آمدن بود...
(صلات ظهر، ناخوانده، دق الباب كرد.)
نه رفتن اش.
(رفتم تو آشپزخانه، از هيچ، يك ناهار مختصر جور كردم، برگشتم بگوييم: بفرماييد سر ميز ناهار؛ ديديم رفته و يك يادداشت گذاشته، نه تو تنهايي نه من گرسنه.)
حالا من موندم با يك دل شكسته و يك صندلي كه كسي روش ننشسته.
May 29, 2002 01:15 AM
شنبه، 11 اسفندماه 1380 | March 02, 2002
●
روياهای چتی
طلسم سالها و ساعتها و ثانيهها را شكست و به ناگاه وسط يك جلسهيي مهم – در حالي كه يك آدم متشخصِ كروات زده داشت به من گزارش عملكرد واحدش را ميداد- با همان لباس خوابي كه پشت كامپيوترش چت مي كرد؛ از مونيتور كامپيوتر رو ميزيام بيرون پريد و سلام كرد؛ خودش هم خيس عرق شده بود! مثل لبو سرخ! من بين خوشحالي مفرط و دستپاچهگي سرگردان بودم. او هم نميدانست لبخند بزند يا خجالت بكشد! نشستهگان در گرداگرد ميز كنفرانس، فقط مبهوت بودند. چشمهايمان با هم تلاقي كرد. در چشمهايش همه چيز ديده ميشد جز تعجب! با خنده گفت: ”هكر به اين باهوشي و خوشگلي ديده بودي“ و تا خواستم جوابشو بدم از درگاه مودم پريد، رفت تو نوتبوك... منشيام هراسان با ايما و اشاره ميخواست چيزي را به من بفهماند، دستام را به طرف گونهام بردم... شايد جاي بوساش مانده باشد... اما نه!... لبخواني كردم... منشي نگران داشت ميگفت: برق چشمهايتان، برق چشمهايتان... و من شانه را بالا انداختم... نه، متاسفام، برق چشم را كاريش نميشد كرد!
آن مدير متشخص كرواتي، هنوز با همان دقت داشت گزارشاش را ميداد. در بين جملههاياش فقط شنيدم كه ميگفت:”... همان طور كه روي نوتبوكتان مشاهده ميكنيد...“ و من پكي زدم زير خنده چون من روي مونيتورم داشتم يك دختر شيطون ”مشاهده ميكردم“ كه مثل جودي آبوت موهاياش را دو طرف سرش گوش كرده بود.
March 2, 2002 12:00 AM