جمعه، 10 اسفندماه 1386 | February 29, 2008

چهارشنبه، 4 مهرماه 1386 | September 26, 2007

ارنستو چه گوارا در جهان وارونه

خیلی تصادفی تلویزیون را روشن کردم. یعنی راست‌اش را بخواهید تلفن کنارم نبود که زنگ بزنم ۱۱۹، تلویزیون را روشن کردم ببینم ساعت چند است. پایین صفحه دنبال ساعت می‌گشتم که دیدم نوشته فرزند ارنستو چه گوارا! سرم را بالا آوردم و دیدم بعله خان میان سالی روی مبل نشسته است و مجری تلویزیون با انگشتر عقیق و ریش تنک مکش‌مرگ‌ما ساعات ملکوتی نزدیک شدن به اذان مغرب و گشودن روزه‌ی روزه‌داران دارد با فرزند چه ‌گوار مصاحبه می‌کند. زنی خندان و انقلابی که در چهار ساله‌گی پدرش او را ترک کرد تا دنیا را نجات دهد و او را کشتند تا دنیا نجات پیدا نکند! داشت تعریف می‌کرد که پدرش کوبا را ترک کرده بود و دو سالی در کوبا نبود و بعد برای چند روز مخفیانه برگشته بود تا به بولیو.ی برود و یک شب را به‌خانه آمده بود با چهره‌یی مبدل به که آن زمان حدود پنج سال داشت نگفته بودند که پدرش بازگشته است هنگام بازی دخترک زمین می‌خورد و سرش مجروح می‌شود و ارنستو او را بغل نی‌کند و نوازش می‌کند و چیزی در گوش‌اش زمزمه می‌کند و او را زمین می‌گذارد و دحترک پیش مادرش می‌رود و می‌گوید می‌خواهم رازی را بگویم... این آقا عاشق من شده...
نمی‌دانم دختر ارنستو می‌داند در سرزمینی دارد از پدرش یاد می‌کند که حکام‌اش همین «آزادی‌خواهان ضد امپریالیستی» که او دعوت کرده‌اند به ایران بیاید روزی به جرم داشتن عکس چه‌گوارا صاحب عکس را به جوخه‌ی تیرباران می‌سردند؟ دنیای وارونه‌ی کثیفی شده است دنیای که به لجن مال کردن انسان‌های زنده بسنده نمی‌کنند افسانه‌ها و استوره‌های‌اش را از گور در می‌آورند و به لجن می‌کشند. یک آن با خود تصور کردم این هم مانند صدها مصاحبه‌یی است که تا کنون از تلویزیون پخش شده مصاحبه زندانیان شکنجه شده که جلوی دوربین آمده اند و دارند اعتراف می‌کنند...
شاید همین خوب باشد... شاید دوران افسانه‌ها و اسطوره‌ها به‌سر آمده باشد و جهان گامی به جلو گذاشته است...
به هر حال حرف زیبایی از دهان دختر چه شنیدم او گفت پدرش می‌گفت روزی خواهد آمد که دگر ما فراموش می‌شویم... و البته منظور او این بود که برابری و آزادی جهانی می‌شود و دیگر نیازی به آزادی‌خواهان نیست...
جهان بدجوری وارونه شده است...

  |

جمعه، 8 تیرماه 1386 | June 29, 2007

روزنامه‌ی شرق: روبه‌روی مردم، پشت به پشت احمدی‌نژاد

قتی آقای احمدی‌نژاد در مقابل چشمان حیرت‌زده اطلاح‌طلبان(خاتمی‌چی و هاشمی‌چی) به قدرت رسید بعضی از دوستان که از ضعف بینایی شدیدن در رنج هستند به‌جای دیدن واقعیتی که موجب شد اطلاح‌طلبان بعد از ۱۶ سال تسلط بر قوه مجریه و مقننه از قدرت پایین کشیده شوند و تمام کرسی‌های انتخابی از رئیس‌جمهوری تا مجلس و شورای شهر را از دست بدهند، نوک حمله‌ی‌شان را به سوی کسانی که حاضر نشدند در شوی انتخابات رژیم شرکت کنند را محکوم کردند. همان موقع گفتیم و نوشتیم که علت اصلی سقوط خاتمی‌چی‌ها این بود که مشاوران و سیاست‌های اقتصادی‌شان همان سیاست‌های هاشمی بود و هر دوی این سیاست‌ها بدون دیدن مشکلات لایه‌های پایین اقتصادی تزهایی می‌دهند که عمدتا مربوط به طبقه‌ی متوسط مرفع و طبقه‌ی مرفع جامعه است. امروز می‌بینید آقای احمدی‌نژاد هم دارد سیاست‌های اقتصادی که آقای هاشمی و آقای خاتمی می‌خواستند اجرا کنند اما توان و جرات‌اش را نداشتند اجرا می‌کند و اقتصاددانان و روزنامه‌چی‌های هوادار اصلاح‌طلبان نیز دارند برای‌اش هورا می‌کشند و این درحالی است که مردم به‌جان آمده پمپ‌بنزین آتش می‌زنند و به بانک‌ها و فروش‌گاه‌های دولتی یورش می‌برند.
روزنامه‌ی شرق که طیف طرف‌دار آقای هاشمی رفسنجانی آن را بیرون می‌آورند (و شناخت‌شان از مردم آن‌قدر بالاست که در زمان انتخابات در روزنامه‌ی آن‌لاین‌شان خبر از سونامی هاشمی دادند و تصور می‌کردند نامزد مورد حمایت‌شان با آرایی بالا انتخاب می‌شود اما صبح که سپیده‌ زد معلوم شد رقیب او آقای احمدی‌نژاد انتخاب شده است!) در سرمقاله‌ی دیروزش به قلم سعید لیلاز به دفاع از دولت نهم پرداخته است و در خصوص اجرای طرح سهمیه‌بندی بنزین می‌نویسد:« باید با تمام قوا از به پیش بردن طرح دولت استقبال و پشتیبانی کنند و دلسوزانه در گوشزد کردن نقاط ضعف آن برای حل مساله بکوشند. عبور از این «بزرگ ترین گردنه اقتصادی» تاریخ جمهوری اسلامی ایران تنها پروژه دولت نهم نیست که ما بخواهیم با آن موافق باشیم یا مخالف. این پروژه «کشور جمهوری اسلامی ایران و ملت ایران» است و حتی اگر اکثریت یا اقلیتی از مردم ندانند یا نخواهند که بدانند، ما می دانیم که طرحی است بس بزرگ و سراپا سودمند به حال کشور و فرودست ترین اقشار مردم. » شاه‌کلید حرف لیلاز این جمله‌یی است که پر‌رنگ گرده‌ام:«حتی اگر اکثریت یا اقلیتی از مردم ندانند یا نخواهند که بدانند» اطلاح‌طلبانی که خود را طرف‌دار آزادی می‌دانند پای‌ اقتصاد که به میان می‌آید ناگهان چهره‌نشان می‌دهند و دیکتاتور می‌شود و دیگر نظر اکثریت مردم برای‌شان اهمیت ندارد. در این مقاله آقای لیلاز از دولت می‌خواهند که گامهای بعدی را هم بردارد و سیمان و برق و... را هم گران کند!
این که بنزین یا هر کالای دیگری باید سهمیه‌بدی شود یا نه و با چه قیمتی عرضه شود یا هر مسئله‌ی دیگر تنها زمانی موضوعیت دارد که مردم خودشان نماینده‌گانی را در پروسه‌یی آزاد و در فضای که آزادی بیان وجود دارد انتخاب کنند و بعد در مطبوعات و رادیو و تله‌ویزیون آزاد روی این مسائل بحث شود و سرانجام نظری که منافع کل جامعه را در بردارد اتخاذ و اجرا شود. در حکومت‌های دیکتاتور هر درستی نادرست است چون نادرست‌ترین چیز همان دیکتاتوری است. تصمیمات درست فقط در فضایی آزاد به دست می‌آید. تمام بحث‌های اقتصادی در فضای دیکتاتوری پوچ و بی‌معنا ست آفتابه خرج لحیم است. توجه داشته باشید من دارم در چارچوب نظام‌سرمایه‌داری حرف می‌زنم بحث سوسیالیزم و کمونیسم که چیز دیگری است. بحث‌های اقتصادی از آدم اسمیت تا کینز از فرمول‌های اقتصاد خرد تا معادلات تفاضلی اقتصادسنجی در چارچوب نظام‌های دموکراتیک و آزاد به مفهوم سرمایه‌دارانه‌اش معنا دارد. این حرف در کشوری که دیکتاتوری و فساد حکومتی در آن بیداد می‌کند حرف مفتی است در خدمت دیکتاتورها. آقای لیلاز و سایر کارشناسان اقتصادی رفسنجانی و خاتمی و احمد‌نژاد(بعد از گرفتن قدرت) تمام تحلیل‌های‌شان از سفره‌ی مردم شروع می‌شود. جالب این‌جاست که همه‌ی آن‌ها صحبت از سوبسید دروغینی می‌کنند که به بنزین و چند کالای دیگر می‌دهند. روش محاسبه‌شان هم جالب است نرخ بنزین به دلار را حساب می‌کنند و ضرب‌در نرخ دلاری که خودشان تعیین می‌کنند می‌کنند و نتیجه می‌گیرند دارند سوبسید می‌دهد و کسی نیست از آن‌ها بپرسد مگر شما حقوق کارگران و کارمندان را به دلار می‌دهید که انتظار دارید آن‌ها بنزین را به دلار بخرند! شما به کارگران ماهی سه هزار دلار حقوق بدهید و بعد بنزین را لیتری هزار تومان بکنید! اما هیچ کدام از کارشناسان اقتصادی به این موضوع اشاره نمی‌کنند هرگز پای حقوق حقوق‌بگیران را به میان نمی‌کشند همیشه روی قیمت‌ها و هزینه‌ها انگشت می‌گذارند و می‌خواهند این مردم فقیر را فقیرتر کنند.
خلاصه آن که مردم اگر پمپ‌بنزین آتش می‌زنند یا به یانک‌ها حمله می‌کنند و فروش‌گاه‌های دولتی را مورد هجوم قرار می‌دهند آن‌چنان که آقای لیلاز می‌فرمایند جاهل و ناآگاه نیستند آنان خشم و استیصال خود را به این بهانه بروز می‌دهند و روزی خواهد رسید که این خشم ابعادی غیرقابل کنترل به خود خواهد گرفت. اگر دل‌تان برای ایران و محیط‌زیست و ثروت ملی... می‌سوزد بدانید یک چیز را بیشتر نباید تبلیغ کنید فقط و فقط آزادی را و البته ما علاوه بر آن برابری را هم می‌خواهیم و افزون بر آن حکومت کارگری را هم طلب می‌کنیم اما اجالتا پیرامون شعار آزادی خواهی اکثریت عظیمی از مردم ایران قرار گرفته‌اند و آن‌سو نیز صف دیکتاتورهاست از شرق گرفته تا کیهان همه در همین حرف آقای لیلاز متحد هستند باید فلان و بهمان کرد چه کثریتی آن را قبول داشته باشند چه نداشته باشند. و من می‌گویم بدون آزادی هر قانونی بی‌قانونی است حتا قانونی که بخواهد "آزادی" را اهدا کند! که آزادی نیز در فرایندی آزاد بدست می‌آید نه در فضای دیکتاتوری.

  |

چهارشنبه، 6 تیرماه 1386 | June 27, 2007

به‌نام بنزین برای آزادی.

benzindaratash.jpg

دی‌شب ایران در شعله‌های آتش سوخت. آتشی که به بهانه‌ی سهمیه‌بندی بنزین شعله‌ور شد اما مستقیما حکومتی را نشانه گرفته است که فساد و تبه‌کاری تا مغز استخوان‌اش نفوذ کرده است. مردم دی‌شب تا صیح در خیابان‌ها بودند در تهران چندین پمپ‌بنزین به آتش کشیده شد و در رسالت شعبی از بانک اقتصاد نوین ویران شد. بانک‌ها، نهادهای دولتی و پمپ‌بنزین‌ها نقاطی بودند که توسط مردم خشمگین و البته شاد و رقصان مورد حمله قرار گرفت. امروز شهر چهره‌ی عادی نداشت همه جا صحبت از دی‌شب بود و شورش مردمی همه با شادی از آن یاد می‌کردند. پمپ بنزین‌ها صف‌های طویل کیلومتری دارد احتمالا از ساعتی دیگر دوباره موج اعتراضات شروع می‌شود.
مردم با خود می‌گفتند مبارک باشد دیدیم دولتی که با شعار پول نفت را سرسفره‌های‌تان می‌آوریم سرکار آمد چگونه بنزین را به روی‌مان بست. خبر اعتراضات مردمی در شهرهای مختلف دهان به دهان نقل می‌شود امروز اس‌ام‌اس‌ها تقریبا از کار افتاده است تا جلوی موج خبررسانی را بگیرند اما دیگر روزگاری نیست که بشود جلوی انتشار اخبار را گرفت.
از سوی دیگران طبقه‌ی متوسط مرفه روزنامه‌خوان طرف‌دار اقتصاددانان حامی آقای رفسنجانی و اصلاح‌طلب‌ها که همیشه بحث‌های خود را از سرسفره‌ی مردم شروع می‌کنند باز شروع به نطق‌های برمن‌مگوزید کرده‌اند که بنزین باید گران شود که ما مردمی اشراف‌منش داریم و توقع مردم بالا رفته است... خزعبلانی از این دست قطار می‌کنند. تزهای اقتصادی‌شان را با درس‌های مدرسه‌یی و منحنی عرضه و تقاضا می‌توان پاسخ داد این‌ها فکر می‌کنند بازار ایران بازاری آدم اسمیتی است. چپاول و دیکتاتوری و ثروت‌اندزوی و فقر و ناداری را نمی‌بینند و دل خوش‌کرده‌اند به دروغ‌های از قبیل پرداخت میلیاردها دلار سوبسید به بنزین! با مزه است مردم باید نفت‌شان را گران بفروشند و از درآمد این نفت نصیبی نبرند آن‌وقت همان نفت به خودشان هم گران فروخته شود!
به هر حال اعتراض مردم فقط به گران‌شدن بنزین و سهمیه‌بندی آن نیست محملی گیر آورده‌اند تا اعتراضات خود را به حکومتی فاسد و دیکتاتور بیان کنند این آن چیزی هست که بعضی‌ها نمی‌خواهند ببیندد چون منافع طبقاتی‌شان چشم‌های‌شان را کور کرده است.
اما وقتی مردم به خیابان‌ها می‌آید و حرکتی را آغاز می‌کنند بحث و گفت‌وگوی دامنه‌داری در جامعه شکل می‌گیرد حتا آنان که به آب‌باریکه‌های‌شان دل‌خوش کرده‌اند ته دل‌شان وقتی خبر این یورش‌های مردمی را می‌شوند شاد می‌شوند گیرم لب می‌گزند که وای شورش کور فاجعه است! بله فاجعه است برای آن‌ها که چیزی برای از دست‌دادن دارند هر تغییری فاجعه است اما برای آنان که چیزی برای از دست دادن ندارند هر فاجعه‌یی بهتر از این فجایع روزمره‌یی است که بر سرشان می‌آید. بالاتر از سیاهی رنگی نیست این شب تیره را با شعله‌های آتش خشم‌تان شعله‌ور کنید اما فراموش نکنید شورتان اگر با شعور طبقاتی‌تان هم‌راه نشود آزادی‌تان چون روز قطبی گاه زمستان بسیار کوتاه خواهد بود، به کوتاهی ۲۲ بهمن پنجاه هفت تا سی خرداد ۶۰ .
به امید آن‌که این شعله‌ها یخ‌های زمستانی را آب کند و باران آزادی ببارد تا این شورزار یاس به جنگل امید تبدیل شود.
پاییز سرخ، گزارش تصویری مفصل

  |

شنبه، 26 خردادماه 1386 | June 16, 2007

کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من!

نوشته‌ی سردستی قبلی‌ام در مورد حمله‌ی آمریکا به ایران، بحث‌هایی را در نظرخواهی موجب شد. با آن‌ها که هیچ منطقی جز ناسزاگویی ندارد که طبعا حرفی برای زدن ندارم بگذار خوش‌باشند و کینه‌های تلنبار شده‌ی‌شان را برسر شبخ خالی کنند اما دوستان منتقدی هم بودند که حرف‌های درستی داشتند و نیاز به باز کردن موضوع است. یکی از نظراتی که جالب و قابل بحث است نظر دوست‌مان لرد شارلون عزیز است ایشان در نظرخواهی نوشته‌اند:« اکثر نوشته‌تان و به خصوص اين که ايران هيچ‌گاه از بلوک غرب خارج نشده را، کاملن قبول دارم.
اما ادامه دادن اين تحليل به پس از دهه‌ی نود و فروپاشی بلوک شرق، اگر نه کاملن اشتباه، که لااقل ناقص خواهد بود. شرايط پس از فروپاشی شوروی تفاوت کرده. پيش از آن، با در نظر آوردن شرايط آن زمان و جهان دو قطبی، شوروی که افغانستان را اشغال کرده بوده و روابط َش با عراق، کاملن معقول است که حتی همين بازی انرژی هسته‌ای را پاکستان با اجازه آمريکا با ايران آغاز کرده بوده باشد، اگر نه پروفسور خان چه قدرتی دارد که سر خورد کاری انجام دهد...
اما پس از فروپاشی، به نظر اشتباه است که همان تحليل را ادامه دهيد. بايد پذيرفت که يک چيزهايی هر چند نه کامل، تفاوت پيدا کرده‌اند. در آمريکا و به طور کلی غرب، يک سری موضوعات اهميت بيش‌تری يافته‌اند و موضوعات‌ای که در تحليل جهان دو قطبی اهميت داشتند، ديگر کارکرد خود را از دست داده‌اند. برای همين، قسمت‏های آخر نوشته‏تان توی ذوق می‏زند و انگاری آدمی با افکار ثابت مانده در يک دوره زمانی خاص نوشته است‏شان ;)» می‌خواهم در مورد بخش دوم صحبت‌های لرد عزیز چیزهایی بگویم:
بعد از فروپاشی بلوک شرق طبیعتا بلوک غرب نیز فروپاشید چون این دو بلوک با هم موجودیت داشتند. وقتی بلوک شرق سرگروه خود اتحاد جماهیر شوروی را از دست داد طبیعتا دیگر بلوک غرب به‌رهبری آمریکا معنا و مفهومی نداشت. به همین دلیل آمریکا تلاش کرد رهبری و موجودیت خود را به اروپایی‌ها و سایر جهانیان نشان دهد و برای همین بود که به یوگوسلاوی حمله کرد و در مرکز اروپا بمب ارونیومی منفجر کرد و بعد هم جنگ خلیج را راه انداخت و سرانجام با بهره‌برداری از سناریوی ۱۱ سپتامبر حمله به افغانستان و سپس عراق را آغاز کرد. آیا این که هر سه حمله‌ی آمریکا به کشورهایی که به نوعی اقمار شوروی محسوب می‌شدنند صورت گرفت تصادفی است؟ ایران هرگز در هیچ دوره‌یی روسی محسوب نمی‌شد همیشه در بلوک غرب قرار داشت مسئله این نیست که بعد از یازده سپتامبر مسائل دنیا عوض نشده است مسئله این است که در این عوض‌شده‌گی نیز دورنمایی برای حمله نظامی یا اشغال نظامی ایران دیده نمی‌شود و حتا آمریکا حرکتی جدی برای سازمان‌دهی مخالفان جمهوری اسلامی هم انجام نمی‌دهد. حالا سرتان را کمی بچرخانید و ببینید امروز در فلسطین چه خبر است؟ آیا اسرائیل حکومت خودگردان فلسطین را ساقط کرد یا نیروهای حماس؟
جوهره‌ی حرف من این است:
الف- آمریکا حمله‌ی گسترده‌ی نظامی به ایران نمی‌کند چون نیازی به این کار ندارد. اگر بخواهد سیاستی را به ایران دیکته کند این کار را با شیوه‌های دیپلماتیک انجام می‌دهد و اگر سرسختی دید حداکثر با یک سیلی به آن‌ها می‌فهماند که چه باید بکنند. برای نمونه یادتان می‌آورم که آمریکا در هشت سال جنگ بین ایران و عراق همیشه سعی می‌کرد توازن قوا برقرار باشد تا جنگی بدون برنده وجود داشت باشد. زمانی که آمریکا تمایل به پایان جنگ پیدا کرد(که این خود بحث مفصلی را می‌طلبد) فشارهای دیپلماتیک خود را شروع کرد اما از آنجا که تمام حیثیت جمهوری اسلامی و شخص آقای خمینی با جنگ گره خورده بود باز زدن هواپیمای ایرباس نشان داد که شوخی ندارد و ایران هم خیلی زود قطع‌نامه را پذیرفت و آیت‌الله خمینی جام زهر را سرکشید.
ب- راه‌حل برون رفت مردم ایران از بن‌بستی که دچارش هستند این است که خودشان و بدون چشم داشتن به ارتش آمریکا یا اروپا بتوانند رژیم ایران را سرنگون کنند و مطمئن باشید آمریکا جلوی انقلاب و قیام مردم برای سرنگونی خواهد ایستاد حتا اگر مردم با شعار درود بر آمریکا به خیابان‌ها بریزند. دلیل آن هم مشخص است جامعه‌یی که اختلاف طبقاتی در آن بیداد می‌کند در صورت قیام خیابانی به‌سرعت رادیکال می‌شود ممکن است این توهوم که آمریکا بهشت برای مردم می‌سازد روزی در بین بخشی از مردم وجود داشت اما با اتفاقاتی که در عراق و افغانستان افتاد مردم به عینه دیدند که آمریکا و انگلیس جز مرگ و فلاکت چیزی برای مردم این‌کشورها به ارمغان نیاوردند. مردمی که آزادی و عدالت اجتماعی و حق تعیین سرنوشت می‌خواهند مردمی نیستند که مورد پسند آمریکا باشند. البته اگر قیام و انقلاب مردم جدی شود آن‌گاه آمریکا سعی می‌کند برای‌اش سر برتراشد و در آن صورت یک‌شبه خواهید دید میلیون‌ها دلار خرج می‌شود تا شخصی از گوشه‌یی پیدا شود و تصویرش روی ماه بیفتد و تمام خبرگزاری‌های دنیا هر عطسه و سرفه‌اش را مخابره کنند!

این نوشته به‌صورت غیرحرفه‌یی نوشته شده است همان‌گونه بخوانیدش و به جوهره‌ی حرف‌اش بیاندیشید جوهری حرف این است کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من! به نیروی عظیم مردم دل خوش کنید و مطمئن باشید اگر امیدتان به آمریکا و انگلیس باشد به‌زودی ناامید خواهید شد.
این را هم ببینید بد نیست!
سامي الحاج فيلمبردار شبکه تلويزيوني الجزيره، در زندان نظامي گوانتانامو

  |

جمعه، 25 خردادماه 1386 | June 15, 2007

تشر و نیشگون یا جنگ و تغییر رژیم

شاید هیچ سخنی بهتر از سخن احمدی‌نژاد نتواند اقدامات آمریکا علیه جمهوری اسلامی را نمایان کند احمدی‌نژاد در آخرین سفر استانی‌اش گفته است:«آنها می‌خواهند یکبار دیگر به ایران تشر بزنند و نیشگونی به‌نام تحریم از ملت ایران بگیرند.» (هم‌میهن پنج‌شنبه ۲۴ خرداد) تشرزدن و نیشگون گرفتن دقیقا کاری است که آمریکا در سه دهه گذشته علیه جمهوری اسلامی انجام داده است و هرگز پا را فراتر نگذاشته است دریغ از یک سیلی چه رسد به این که بخواهد تا سرحد مرگ این فرزند گاه ناخلف خود را مجازات کند.
صحبت از حمله‌ی نظامی آمریکا به ایران زیاد شنیده می‌شود گروهی نگران هستند و گروهی هله‌هله می‌کشند و خواب‌های طلایی می‌بینند گروه دیگری جبهه‌ی سوم تشکیل داده‌اند و شعار «نه بمب نه جنگ» سر می‌دهند غافل از این که نه بمبی در کار است و نه جنگی. ایران پادشاهی و ایران اسلامی هرگز از بلوک غرب و سرمایه‌داری جهانی خارج نشد. برای سرکوب انقلاب مردم ایران رژیم بحران سرکار آمد و اکنون سال‌هاست که ماموریت این رژیم تمام شده است اما هر بار که می‌خواهند بساط را جمع کنند و مانند فرزندان فوکل‌کرواتی ظاهری آراسته و دموکراتیک به‌خود بگیرند اتفاقی و بحرانی جلوی این کار را می‌گیرد و یک‌بار دیگر مجبور می‌شوند چفیه به‌گردن بیاندازند و در هیئت ضداستکباری(به قول خودشان) ظاهر شوند در داخل مبارزه با حجاب و ارزال و اوباش علم کنند و در عراق با آمریکا پشت میز مذاکره بنشینند. آمریکا چرا باید به ایران حمله کند چون حقوق بشر را رعایت نمی‌کند؟ یعنی مثلا عربستان و پاکستان حقوق بشر را رعایت می‌کنند و مگر این دومی بمب اتمی هم ندارد؟ بوش و احمدی‌نژاد بر سر چه چیز اختلاف دارند؟ (شاید تنها رقابت‌شان در رکوردداری مضحکیت باشد!) اختلاف مشخص است جمهوری اسلامی می‌گوید بهترین متحد آمریکا در منطقه است و آن ژاندارمی‌یی را که شاه لیاقت و توان انجام‌اش را نداشت این‌ها دارند. رژیم لایک در ایران به‌چه‌کار آمریکا می‌آید. رژیمی اسلامی که در بین لبنان و فلسطین و ترکیه و عراق... نفوذ داشته باشد و بتواند با ژستی ظاهراصلاح انقلاب و اعتراضات رادیکال را در این کشورها کنترل و سرکوب کند به کار آمریکا می‌آید نه رژیمی که هیچ‌گونه نفوذی در این کشورها نداشته باشد و طرف‌دار آمریکا باشد و بشود معضلی برای آمریکا! در تمام این سال‌ها کمونیست‌ها و ضد‌آمریکایی‌ها در ایران اعدام شده‌اند و کشته شده‌اند و آمریکا به‌جای این که پاسخ‌گو باشد خود یکی از مدعیان است. رژیم شاه هر کمونیستی را که اعدام می‌کرد موجی از اعتراض در آمریکا علیه دولت آمریکا به عنوان حامی رژیم شاه بلند می‌شد اما در تمام این سال‌ها گروه گروه کمونیست و مسلمان ضدآمریکایی اعدام شدند و کشته شدند و هیچ‌کس دست آمریکا را ندید.
نمی‌خواهم بگویم احمدی‌نژاد و جمهوری اسلامی دولت و رژیم مطلوب آمریکا هستند و اگر آمریکا قدرتی جادویی داشت که می‌توانست دولت و رژیمی صددرصد مطلوب خود بر ایران سرکار بیاورد این دولت و این رژیم را مستقر می‌کرد می‌خواهم بگویم آمریکا سعی می‌کند این فرزند گاه ناخلف خود را رام کند تا کمتر جفتک بیاندازد اما حواس‌اش جمع است تا این‌فشارها و این رام کردن‌ها به حدی نباشد که موجب تضعیف حکومت ایران و رشد جنبش‌های مردمی شود.
تنها راه مردم ایران انقلاب و سرنگون کردن رژیم سرمایه در ایران است. مبارزه علیه حکومت ایران مبارزه علیه آمریکاست علیه بربریت است و در جهت برابری و آزادی است فریب ظواهر را نخورید به جوهرها که نگاه کنید می‌توانید شریک دزد و رفیق قافله را تشخیص دهید.

  |

سه شنبه، 1 اسفندماه 1385 | February 20, 2007

پرچم ۱۸ تیر در بند تحت بیمارستان

خبر را خوانده‌اید حتما، احمد باطبی به بیمارستان منتقل شده است و وضعیت عمومی او بسیار وخیم است. در باره باطبی زیاد گفته و نوشته شده است. سخن را کوتاه می‌کنم با آرزوی سلامتی و آزادی برای این انسان شریف و بزرگ که پرچم ۱۸ تیر را برافراشت و اکنون یک‌تنه از آن پاسداری می‌کند به نقل بیانیه کانون وب‌لاگ‌نویسان ایران-پن‌لاگ بسنده می‌کنم:

کانون وبلاگ نویسان ایران ادامه بازداشت احمد باطبی را محکوم می‌کند و خواستار رسیدگی فوری به وضعیت زندانیان سیاسی در ایران است.
طبق اخبار منتشر شده در رسانه‌های گروهی احمد باطبی نویسنده وبلاگ احمد
باطبی به دلیل فشارهای روحی و رفتار نامناسب مقامات در زندان اوین دچار تشنج و حمله مغزی شده و به مدت سه ساعت در حالت کما به سر برده است .برخی منابع از انتقال او به بیمارستان نامجهز شهدا تجریش خبر داده اند. سال گذشته دو زندانی سیاسی اکبر محمدی و ولی‌الله فیض مهدوی در اثر اعتصاب غذا و عدم رسیدگی مقامات زندان جان باختند. کانون وبلاگ نویسان ایران (پن‌لاگ) خواستار اقدام فوری همه فعالان و سازمان‌های حقوق بشر برای آزادی احمد باطبی و انجام معالجات لازم تحت نظر خانواده او می‌باشد.
کانون وبلاگ نویسان ایران (پن‌لاگ) از همه اعضای خود و دیگر وبلاگ‌نویسان دعوت می‌کند به هر طریق ممکن اعتراض خود را به ادامه بازداشت احمد باطبی بیان کنند.

کانون وبلاگ نویسان ایران(پن لاگ) توجه شورای حقوق بشر سازمان ملل و اتحادیه اروپا را نسبت به نقض سیستماتیک و وحشیانه حقوق بشر و وضعیت وخیم زندانیان سیاسی در ایران جلب می‌کند و از آن‌ها می‌خواهد که ادامه عضویت ایران در سازمان ملل را مشروط به رعایت حقوق اولیه انسانی مندرج در اعلامیه حقوق بشر نمایند.

کانون وبلاگ نویسان ایران(پن لاگ)

ترجمه انگلیسی بیانه را در وب‌لاگ انگلیسی پن‌لاگ می‌توانید بیابید.

  |

شنبه، 14 بهمنماه 1385 | February 03, 2007

دو خبر

راست‌‌اش را بخواهید فرصت نوشتن نداشتم اما این دو خبر را مستقیم در اینجا می‌گذارم تا شاید به اطلاع دوستان بیشتری برسد. خبر اول مربوط به عباس لسانی است که دست به اعتصاب غذا زده است. و خبر دوم مربوط به فیلتر شدن سایت خوشه است. مسلما اگر خودم می‌خواستم این دو مطلب به‌خصوص مطلب اول را بنویسم لحن و زاویه دیدم متفاوت بود. اما به هر حال کاچی بعض هیچی!
۱- هشدار در خصوص وضعیت خطرناک عباس لسانی
آیدین تبریزی
• هرگونه تعلل و تاخیر در واکنش نسبت به این موضوع می تواند به یک فاجعه منتهی شود. این فاجعه نه تنها از دست دادن یک مبارز خستگی ناپذیر راه آزادی و حقوق بشر که فاجعه گسست عاطفی آذربایحانیان از تمامی تشکلها و گروههای سیاسی است که خود را تشکل های سراسری می نامند و بزرگترین ادعایشان داشتن دغدغه تمامیت ارضی ایران است ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
چهارشنبه ۱۱ بهمن ۱٣٨۵ - ٣۱ ژانويه ۲۰۰۷

عباس لسانی از فعالین برجسته حرکت ملی آذربایجان و از مدافعان خستگی ناپذیر حقوق انسانی پایمال شده مردم آذربایجان که همچون نلسون ماندلا در مقابل خشونت فزاینده حاکمان، تنها و تنها راه اعتراض مسالمت آمیزتر را بر می گزیند، یک ماه است که دست به اعتصاب غذای نامحدود زده است و در روزهای اخیر به اعتصاب غذای خشک دست زده که در نتیجه آن حال عمومی اش به وضعیت خطرناکی رسیده است. بنا بر اخبار منتشر شده وضعیت نگهداری لسانی نیز بسیار نامطلوب است و در یک سلول انفرادی با دمای زیر صفر نگهداری می شود. در این وضعیت، مسئولیت بزرگی بر گردن تمامی مدافعان حقوق بشر و گروههای سیاسی مدعی دموکراسی و حقوق بشر سنگینی می کند. اما متاسفانه هیچ ندای انساندوستانه ای از سوی تشکلهای دفاع از حقوق بشر بویژه خانم عبادی و عماد الدین باقی و تشکلهای سیاسی مدعی حقوق بشر و دموکراسی به گوش نمی رسد.
هرچند مسئولیت مستقیم حفظ سلامتی لسانی بر عهده حکومت ایران است و در صورت بروز هر عارضه ای نسبت به ایشان، دولت جمهوری اسلامی باید پاسخگو باشد و خدای ناکرده در صورت فوت لسانی در این وضعیت و در سلول انفرادی، این وضعیت حکم قتل او را توسط حکومت خواهد داشت بویژه که بنا بر اخبار رسیده، رسیدگی های پزشکی کافی نیز انجام نمی گیرد. اما همه تشکلهای مدافع حقوق بشر و تشکلهای سیاسی مدعی حقوق بشر و دموکراسی (که خود را سرتاسری می نامند اما بیشتر به تشکیلات تهران محور و فارس محور تبدیل شده اند!) باید بدانند که در صورت بروز هر حادثه ناگواری در خصوص وضعیت جسمانی عباس لسانی، آنها نیز به صورت غیر مستقیم مسئول خواهند بود.
اگر آنان که همواره مدعی داشتن دغدغه تمامیت ارضی ایران هستند، واقعا در این ادعای خود صادقند، باید بدانند که این سکوت غیر قابل پذیرش آنان، بیش ترین ضربه را به تمامیت ارضی ایران وارد می کند. زیرا گسستهای اجتماعی در مرحله اول با گسست عاطفی بروز می کند و اگر عباس لسانی ها و مردم آذربایجان (که در اعتراضات خردادماه حمایت قاطع خود را از حقوق اولیه انسانی خود در برخورداری از حق آموزش به زبان مادریشان و برابری حقوقی در تمام زمینه های فرهنگی، سیاسی، اقتصادی و اجتماعی و حق داشتن حرمت و حیثیت انسانی در جامعه، نشان دادند) احساس کنند که مورد تبعیض مرکز نشینان قرار می گیرند و شهروند درجه دوم به حساب می آیند، به طور طبیعی دچار گسست عاطفی نسبت به کشور می شوند و در این شرایط حساس جامعه ایران، این به معنی تقویت موضع کسانی است که تنها راه برآورده کردن حقوق انسانی مردم آذربایجان و دیگر ملیتهای ایرانی را در جدایی از این سرزمین تبلیغ می کنند. آنان باید بدانند که اگر همچنان به این سکوت خود ادامه دهند و دست رژیم را در بی اعتنایی به وضعیت لسانی تا دم مرگ او باز بگذارند و خدای ناکرده اتفاقی غیرقابل جبران برای لسانی رخ دهد، از نظر مردم آذربایجان شریک جرم تلقی شده و هرگز بخشیده نخواهند شد. پس تا دیر نشده باید با هشدار به رژیم و رساندن صدای اعتراض لسانی به گوش جهانیان، خواستار رسیدگی هرچه سریعتر به وضعیت او در زندان شوند.
اما در این میان مسئولیت اکبر گنجی که خود وضعیت مشابهی داشته است بیش از همه سنگین است. او باید بداند که آزادی فعلی خود و همچنین اعتبار جهانی اش را مدیون همه کسانی است که در آن روزهای سخت تنهایش نگذاشتند و با انعکاس صدایش حکومت را وادار به حفاظت از سلامت جسمی اش کردند و در این میان فعالین آذربایجانی نیز به نوبه خود در دفاع از او تلاش کردند. حال این مسئولیت بیش از همه بر گردن گنجی سنگینی می کند تا دین خود را نسبت به آذربایجانیان و عباس لسانی به عنوان بخشی از مردم ایران ادا کند. گنجی باید بداند که این نه تنها یک وظیفه در قالب فعالیت سیاسی اوست بلکه بالاتر از آن یک وظیفه انسانی در دفاع از یک زندانی بی دفاع در سلول انفرادی رژیم است.
هرگونه تعلل و تاخیر در واکنش نسبت به این موضوع می تواند به یک فاجعه منتهی شود. این فاجعه نه تنها از دست دادن یک مبارز خستگی ناپذیر راه آزادی و حقوق بشر که فاجعه گسست عاطفی آذربایحانیان از تمامی تشکلها و گروههای سیاسی است که خود را تشکل های سراسری می نامند و بزرگترین ادعایشان داشتن دغدغه تمامیت ارضی ایران است اما متاسفانه کوچکترین درکی از چگونگی و ملزومات حفظ تمامیت ارضی یک کشور چند ملیتی ندارند و حساسیتهای مربوط به آن را نمی شناسند و با رفتارهای دوگانه و تبعیض آمیز خود عملا در جهت تجزیه کشور گام بر می دارند. آنها باید رفتارهای خود را مورد بازنگری موشکافانه و بی طرفانه قرار دهند تا ببینند که چگونه خود آگاهانه یا نا آگاهانه در برخورد با مساله ملیتهای ایرانی، پای در جای پای دیکتاتورهای فعلی حاکم بر ایران می گذارند و به جای موشکافی در مورد این مساله به غایت مهم آینده ایران و حل نظری و تئوریک آن، سیاست پاک کردن یا کم رنگ کردن صورت مساله را با سکوت و سانسور خبری خود در پیش گرفته اند.
در خاتمه از آقای عباس لسانی تقاضا می کنم که به خاطر مردم آذربایجان که برای دفاع از حقوق آنان دست به اعتصاب غذا زده است، به اعتصاب خود پایان دهد. درخواستهای مکرر فعالین آذربایجانی از عباس لسانی برای پایان دادن به اعتصاب غذایش متاسفانه تاکنون به نتیجه نرسیده است. اما آقای لسانی باید بداند که یک اندیشمند و مبارز زنده و پویا، از صدها قهرمان خاموش موثرتراست و امروز مردم آذربایجان به وجود او و روشنگری هایش در خصوص حقوق به فراموشی سپرده شده شان بیش از هر زمان دیگر نیازمند است.
باید زنده بود و مبارزه کرد.

۲- تيغ سانسور خوشه را بريد؟
پیرامون فيلتر شدن سایت خوشه (فروم اجتماعي دانشجويان)
« خاكستري، صرفا خاكستري، اين تنها رنگ قانوني آزادي است. هر قطره شبنمي كه خورشيد بر آن مي تابد، با بازي پايان ناپذير رنگ ها مي درخشد، اما خورشيد معنوي با همه گونه گوني انسان ها و تمام اشيايي كه نور آن را باز مي تاباند،بايد تنها رنگ رسمي را ايجاد كند! » كارل ماركس
هدف سانسور چيست؟ حفظ اخلاقيات. اما او خود را حافظ كدام اخلاقيات مي داند؟ قطعا نه آني كه در خيابان ها براي هر دختري ترمز مي كند! پس كدام اخلاق؟ اخلاق بردگان؟ شايد، چرا كه سانسور با سر دواندن متن در هزارتوهاي بي پايان بروكراسي، هزارتوهايي كه تنها دستگاه بروكراتيك كارآمدند، و با تبعيد كردن حقيقت به بايگاني ها و زباله دان ها از بندگان توان فهم موقعيت شان را سلب مي كند، آن ها را در تداوم حقارتشان ياري مي رساند و نظام سلطه را استمرار مي بخشد. نيازي نيست كه يادآوري كنيم دشمن اين سلطه هيچ نيست مگر آگاهي، پس نيازي نيست بگوييم ادامه اين وضع ممكن نيست مگر در نبود آگاهي.
سانسور گر چه موتور محرك سلطه و ارتجاع نيست، اما كاراترين ترمز براي مبارزه و پيشرفت است؛ دلسوزترين پرستار وضع موجود، و بهترين معلم اخلاقيات مسلط ؛ همان اخلاقياتي كه براي هر دختري ترمز مي كند، نه، همان اخلاقياتي كه دخترها را به زور به ماشين خود مي كشد.
در حالي كه صدا و سیمای نظام اسلامی تصویر محمد خاتمي، رييس جمهوري پيشين نظام اسلامي، را در داووس سوييس و مجمع جهاني اقتصاد، با لبخندهايي كه شايد هنوز هم قند در دل كساني آب می كند، نشان می دهد که تمام سعی خود را به کار می برد تا جمهوري اسلامي را طفل سربه راهي براي خانواده بزرگ و قطعا گرم و پر شور سرمايه داري جهاني جلوه داده و با نثار باقی مانده سرمایه این مردم به دامان سرمایه داری جهانی عمر بیشتری برای نظامی از دست رفته بخرد، کمی آن سوتر، در نايروبي كنيا، جمعی از روشنفكران و نمایندگان اتحادیه های کارگری و فعالان اجتماعی و سياسي با جمع شدن گرد یکدیگر در فروم اجتماعي جهاني یک صدا فریاد برآورده اند که «جهان ديگري ممكن است» ، و از طبقه كارگر، محو تبعيض جنسيتي، آزادي، مبارزه با خشونت و فقر و... صحبت می کنند، سايت خوشه نيز، كه تمام توان خود را صرف ترویج ایده های انسانی فروم اجتماعی جهاین کرده بود گرفتار سانسور شد.
نه فيلتر شدن خوشه (فروم اجتماعی دانشجویان) ، نه عدم انعكاس خبري اجلاس نايروبي و بایکوت خبری آن، نه شركت محمد خاتمي در فروم جهاني اقتصاد هيچ يك نكته تازه اي براي ما ندارند، كه نه فيلتر شدن سايت ها و حتي وبلاگ هاي منتقد پديده نو ظهوري است، نه كسي گرفتار اين توهم است كه رسانه هايي كه ذيل دستگاه سانسور جمهوري اسلامي مجوز حيات دارند مي خواهند يا مي توانند صداي نيروهاي پيشرو و منتقد را گوش مردمان برسانند. تبسم های شیرین خاتمي و آعوش باز هاشمي و ديگراني از اين دست هم كه چيز جديدي نيست.
اين ها هيچ يك تازه نيست اما بايد در گوش ارتجاع فرياد كشيد كه انديشه آزاد آن اژدهايي است كه حرارت نفسش برگ هاي خرافات و آگاهي هاي كاذب را خواهد سوزاند، این اژدها دهاني دارد كه با گشودنش، در پرتو نور آتش روشنگر و سوزنده اش، حقيقت را به مردم خواهد نماياند و اين اژدها، اين كابوس هميشگي دستگاه سلطه، ناميرا است.
بر جاي هر سر بريده این اژدها سرهايي بسيار خوهد روييد. آگاهي مزرعه ای است كه با قطع هر خوشه اش، صدها دانه به زمين مي ريزد و بذر رويشي دوباره را مي پراكند. حال اين گردن ما و اين تيغ كند سانسور شما ؛ سايت خوشه به زودي بازخواهد گشت، با عزمی راسخ تر و با توانی بیشتر، تا نشان دهد که مبارزان راه آزادی با تلنگر سانسور از میدان به در نخواهند شد .
خوشه (فروم اجتماعی دانشجویان)

  |

شنبه، 25 شهریورماه 1385 | September 16, 2006

خاموشی قناری‌ها

penlog_shargh_bastani.jpg
توقيف روزنامه‌ی شرق بار ديگر و برای هزارمين بار نشان دادن وجود آزادی حتا به‌صورت کم‌سو در حکومت ايران توهم است توهمی که سر بسياری را برباد داد. شرق که پدرخوانده‌ی قدرت‌مندی چون هاشمی رفسنجانی از آن حمايت می‌کرد و می‌کند نيز مجال نفس کشيدن پيدا نکرد و خرخره‌اش جويده شد.
روزنامه شرق تنها روزنامه‌ای است که اين روزها می‌خواندم اين روزنامه آنفدر حرفه‌ای و مدرن بود که بشود چيزی در آن برای خواندن پيدا کرد و اين چيز و چيزک را هم بستند!
کانون وب‌لاگ‌نويسان ايران در مورد تعطيلی شرق و دو نشريه ديگر بيانيه‌ای صادر کرده است که توجه دوستان را به آن جلب می‌کنم. در اين بيانيه به اجرای حکم شلاق روزنامه‌نگاری به نام مسعود باستانی نيز اعتراض شده است. شلاق زدن روزنامه‌نگاران ماهيت خشن و غيرانسانی احکام قضايی حکومت ايران را بيش از پيش نشان می‌دهد. قوانينی که سنگسار و اجرای وحشيانه‌ی حکم اعدام جزء لاينفک آن است.
در مورد پن‌لاگ حتما لوگوی کنار صفحه توجه‌تان را جلب کرده است. طبق اطلاعيه شورای دبيران پن‌لاگ تمام اعضای پيوسته‌ی پن‌لاگ موظف شده‌اند يکی از دو لوگويی که من هر دوی‌اش را گذاشته‌ام در وب‌لاگ خود قرار دهند. اگر عضو پن‌لاگ هستيد توصيه می‌کنم حتما اين کار را انجام دهيد و اگر عضو پن‌لاگ نيستيد برويد عضو شويد. به هر حال، کم يا زياد، پن‌لاگ نهادی برای دفاع از آزادی بيان است و ای کاش تمام وب‌لاگ‌نويسان عضو آن بودنند.
اين روزها در زمينه‌ي وب‌لاگ‌نويسی خيلی کم کار شده‌ام هنوز دل‌ام برای روزهای پرکاری‌ام تنگ می‌شود برای تمام دوستان باوفا که هميشه هستند حتا وقتی شبح نيست و دوستان بی‌وفايی که يارخوشی‌ها هستند و به وقت سختی روزگار غيب می‌شوند برای همه دل‌ام تنگ شده است اما برای چيزی که خيلی خيلی دل‌ام تنگ شده است آزادی ست... دل‌ام برای آن نوع آزادی تنگ شده است که بتوان برابری را در آن فرياد کرد.

  |

پنجشنبه، 19 مردادماه 1385 | August 10, 2006

در ستايش اکبر محمدی

نمی‌گذارند چگونه زنده‌گی کردنمان را انتخاب کنيم. اين حکايت اينجا و امروز و ديروز نيست. حتا به نوع حکومت‌ها هم ربط ندارد. ديکتاتورها با چماق و مستقيم چگونه زيستن را به ما تحميل می‌کنند و دمکرات‌ها و دموکراسی‌های موجود با رسانه‌ها و تبليغات و پول و قدرت کاری می‌کنند که آن‌طور که آن‌ها می‌خواهند زنده‌گی کنيم. فوری‌ هم جا عوض می‌کنند دموکرات‌ترين‌شان تا قافيه تنگ می‌آيد يک شب دندان تيزشان را نشان می‌دهند و ديکتاتورترين‌شان وقتی بوی الرحمان‌شان بلند می‌شود لبخند پدری مهربان بر چهره‌شان جراحی می‌کنند. اما کاری که امامان زور و تزوير و خداوندان سرمايه و بمب نمی‌توانند انجام دهند اين است که نگذارند مردن‌مان را انتخاب کنيم و اين پاشنه‌ی آشيل و چشم اسفنديار تمام قدرت‌مندان تاريخ است. بابی ساندزها، چه‌گوارها، گل‌سرخی‌ها، مهدی رضايی‌ها و اکبر محمدی‌ها تيری هستند بر پاشنه و چشم قدرت‌هایی که فنا ناپذير جلو می‌کنند.
آن‌ها می‌گويند حالا که نمی‌توانيم چگونه زيستمان را انتخاب کنيم چگونه مردن را در اوج عشق به زنده‌گی و اميد به آينده‌ای که انسان اسير پول و قدرت و جهل نباشد انتخاب می‌کنيم و اينجاست که قدرت‌ها به زانو در می‌آيند و افسانه‌ی شکست‌ناپذيری‌شان در هم پيچيده می‌شود.
اکبر محمدی رفت، خاموش با جگری که از عطش می‌سوخت. عکسی از آب‌شدن‌اش منتشر نشد، او را به بيمارستانی مجهز نبردند و حاذق‌ترين پزشکان و ماهرترين عکاس‌ها را بر بالين‌اش فرانخواندند،... می‌دانستند سياسی‌بازی نمی‌کند، می‌دانستند به قصد بهتر زنده ماندن ادای مردن درنمی‌آورد. می‌خواهد بميرد و با مرگ خود اين مرداب عفن گرفته را رنگ و بوی دريايی ببخشد، می‌خواهد بميرد چون دماغ‌اش به بوی لجن خو نگرفته بود.
اکبر محمدی مرد و با مرگ‌اش شيشه‌ای عمر جادوگرپير را شکست و نشان داد جلادها نيز می‌ميرند و مرگ‌شان هنگامی فرامی‌رسد که با خدا و شيطان و دوزخ و بهشت‌شان نمی‌توانند سد عصيان پرومته شوند. او مرد تا زنده‌گی زنده بماند.
زنده باد ميلاد پرشکوه‌اش!
اميدوارم آزادی اصانلو اولين ثمره‌ی اين مرگ پرثمر باشد.
(اين جمله‌ی آخر بغض‌ام را ترکاند تا کی تا کی بايد برای زنده ماند مرد!)

  |

دوشنبه، 22 خردادماه 1385 | June 12, 2006

بار ديگر به خاک و خون کشيدنمان

اين خون انسان باشرفی است که حقارت زيستن در سرزمينی که انسان را به پستی کشانده است تاب نياورد و در دل تاريک‌ترين و يلدايی‌ترين شب‌های اين سرزمين از آزادی و صبح سخن گفت و توسط خفاشان آزادی ستيز به خاک و خون کشيده شد. اين عکس دقايقی پيش در پارک ميدان هفت تير گرفته شده است.
درود بر زنان و مردانی (صد البته به‌ويژه زنانی) که فرياد آزادی سردادند تا به جهانيان نشان دهند لايق زيستن در سرزمينی نيستند که حقارت‌بارترين قوانين به آن‌ها تحميل می‌شود. اينجا ايران است و رئيس جمهور اين سرزمين دلقکی نيست که به شعبده‌ی قدرت و ثروت و حماقت عنوان رياست اين جمهور را يدک می‌کشد. رئيس جمهورش دختر جوانی است که از سگ‌های افسارپاره کرده و از سياست‌بازان مکار نترسيد و حق انسانی‌اش را طلب کرد.
درود بر پدران و مادرن و خواهران و برادران و همسران و فرزندانی که امشب تا صبح پلک برهم نخواهند زد و آزادی عزيز در بندشان را از حکومتی سروپا وحشی و افسارگسيخته طلب می‌کنند.
تف برکسانی که به دلايل شخصی و زبونی شخصيت‌شان و منافع خرد گروهی‌شان اجازه نمی‌دهند جنبش مردم ايران برای آزادی و برابری و کرامت انسانی متحد و يک‌پارچه شود و هر بار سعی می‌کنند با ترديد آفرينی‌های دايی‌جان ناپلئونی و تصفيه حساب‌های شخصی و خودنمايی حقيرانه اين جنبش را تنها بگذارند.
زنده باد آزادی
زنده باد برابری بی‌قيد و شرط و تبصره‌ی زنان و مردان

پی‌نوشت:(چند لينک)
گزارش زيتونی
بیانیه شماره 3: خشونت پلیس در برخورد با تجمع مسالمت آمیز زنان را محکوم می کنیم
ما فقط رد می شویم.
چند عکس از آرش عاشوری‌نيا
خشونت در تجمع زنان (کلی لينک در وب لاگ پرستوی عزيز هست.)
چند عکس ديگر ار مدان هفت تير!
خبرهای خوبی ندارم
زنان ، با باتوم زنان هم کتک خوردند
معجون مسالمت و حقوق
اسامی بازداشت شده‌گان

  |

دوشنبه، 8 خردادماه 1385 | May 29, 2006

آزادی تمام بيان‌ها


روزگار غريبی است. از سويی مردم به تنگ آمده از ديکتاتوری و تبعيض فرصتی برای اعتراض پيدا می‌کنند و به خيابان‌ها می‌آيند تا از "آزادی" و زنده‌گی انسانی دفاع کنند و به گلوله بسته می‌شوند و مورد ضرب و شتم قرار می‌گيرند و به زندان می‌افتند و از سوی ديگر مانا نيستانی که سال‌هاست برای "آزادی" و برعليه تاريک‌انديشان مبارزه می‌کند به جرم توهين به بخشی از مردم به زندان می‌افتد. اقتدارگراين منتظر فرصتی بودند تا پاسخ قلم تند و افشاگر مانا را بدهند و اکنون بهانه پيدا کرده‌اند. فرزند آزادی با رمالی ديکتاتورها و عوام‌فريب‌ها به جرم دشمنی با "آزادی" به زندان می‌افتد.
در بحث‌ها و گفت‌وگوهايی که می‌خوانم يا می‌شنوم مطالبی عنوان می‌شود که در رابطه‌ها با آن‌ها ذکر دو نکته را در اينجا لازم می‌دانم:
اول: آزادی بيان
مسلم است آزادی بيان حکم می‌کند کاريکاتوريست‌ها و نويسنده‌گان و روزنامه‌نگاران و هنرمندان و... آزاد باشند هرآنچه می‌خواهند منتشر کنند و به هيچ بهانه‌ای نمی‌توان آن‌ها را محدود به قيدی کرد اما اين در شرايطی است که آزادی بيان آن هم از نوع بی‌قيد و شرط‌اش در کشوری عملا وجود داشته باشد. در کشوری که ابتدايی‌ترين نوع آزادی بيان وجود ندارد دفاع از کاريکاتور منتشر شده به بهانه‌ی "آزادی بيان" دفاعی چپ‌روانه و عملی راست محسوب می‌شود. خود مانا نيستانی مسلما اگر احساس می‌کرد آن کاريکاتور توهين به ملتی محسوب می‌شود هرگز اقدام به کشيدن آن کاريکاتور نمی‌کرد. نکته‌ی جالب اين‌جاست که اکثر اين مدافعان "آزادی بيان" همان‌ها هستند که اگر در گوشه‌ای از دنيا نوشته‌ای، خطی، چيزی که بوی توهين به ايران يا زبان فارسی يا مثلا فلان شاعر فارسی‌سرا از آن استشمام شود بيابند می‌خواهد شکم سفره کنند و گلوپاره کنند و قلم بشکنند اما حالا با ژستی روشنفکرانه انتشار کاريکاتور را (که مورد تاييد خود کاريکاتوريست هم نيست.) موجه می‌دانند!
من به دلايلی که در نکته‌ی بعدی خواهم نوشت اين کاريکاتور را توهين به ترک‌ها (يا آذری‌ها) نمی‌دانم اما اگر اين کاريکاتور توهين به ترک‌ها يا هر قوم و ملت ديگری بود در شرايط فعلی و به هزار و يک دليل انتشار آن را محکوم می‌کردم. مهم‌ترين دليل اين است که اصولا چيزی به نام آزادی بيان در ايران وجود ندارد. مثلا آيا ترک‌ها می‌توانند از اين حق برخوردار باشند که پاسخ اين کاريکاتور را با کاريکاتوری که در آن به فارس‌ها توهين شده باشند بدهند؟
به هر حال و در هيچ شرايطی دستگيری مانا نيستانی و مهرداد قاسم‌فر و توقيف روزنامه‌ی ايران به دليل درج اين کاريکاتور يا هر کاريکاتور ديگری توجيه ندارد.
ضمنا در وقايع اخير چند روزنامه نگار ديگر از جمله: امين حسين موحدی و اورج اميری دستگير شده‌اند. بايد آزادی روزنامه‌نگاران و صدها تن از مردمی که در اعتراضات اخير دستگير شده‌اند خواسته شود و بايد مسئولين کشتار مردم در نقده و تبريز و مشکين‌شهر و اروميه... محاکمه شوند نه روزنامه‌نگاران و مردم معترض.
دوم: آيا کاريکاتور مانا نيستانی توهين‌آميز است.
اگر به کاريکاتوری که درواقع نقاشی‌يی برای کودکان و برای بسط مطلبی که در حاشيه آمده است طراحی شده نگاه دقيق‌تری بشود اساسا توهينی صورت نگرفته است. صرفا با توجه به آن که سوسک دارد می‌گويد "نمنه" نمی‌توان گفتن منظور اين است که سوسک مربوطه ترک است! "نمنه" به اين شکل و به عنوان کلمه‌ای تنها، بيشتر توسط فارس‌ها به کار می‌رود تا ترک‌ها و شايد بسياری که در گفت‌وگوی روزانه آن را به کار می‌برند (مانند صدها واژه‌ی ترکی ديگر که در زبان فارسی به کار می‌رود و اکثر فارس‌زبانان از ريشه‌ی آن بی‌اطلاع هستند) از ريشه‌ی ترکی بودن آن بی‌اطلاع باشند. به هر حال با شناختی که از مانا نيستانی وجود دارد اگر او احتمال ضعيفی می‌داد که از کاريکاتور او اين گونه برداشت می‌شد که ترک‌ها سوسک هستند هرگز چه آزاد بود چه آزاد نبود آن کاريکاتور را نمی‌کشيد.

و نکته‌ی آخر آن که اکنون جنبش آزادی‌خواهانه مردم ايران از شرق تا غرب از شمال تا جنوب از دانشگاه تا کارخانه آغاز شده است با پاره پاره کردن آن فقط به ديکتاتورها خدمت‌خواهيد کرد. حقوق مسلم تمام ملت‌ها امری است که بايد مانند ساير مطالبات از جمله حقوق زنان و آزادی بيان همين امروز خواسته شود اما اين مطالبات نبايد در جهت خنثا کردن هم باشد. نمی‌توان گفت ما حقوق زنان را ناديده می‌گيريم اما مدافع حقوق ملت‌های ساکن در ايران هستيم. حقوق پايمال شده‌ای مردم از آزادی تا برابری فقط در يک صورت به دست می‌آيد آن‌هم برچيده شدن نظام و سيستمی که جز و کل‌اش ضد انسان است و ضد آزادی و برابری و کرامت انسانی است.
همه راه شويد که اين درد مشترک هرگز جدا جدا درمان نمی‌شود.
پی‌نوشت:
بيانيه‌ی کانون وب‌لاگ‌نويسان ايران-پن‌لاگ
اعتراض به توقيف روزنامه‌ی ايران و دستگيری دو روزنامه‌نگار
کانون وب‌لاگ‌نويسان ايران-پن‌لاگ دردفاع ازآزادی بيان اعتراض خود را به دستگيری مانا نيستانی کاريکاتوريست و مهرداد قاسم‌فر سردبير ویژه نامه‌ی هفتگی ايران و توقيف اين روزنامه اعلام می‌دارد. سرکوب اعتراضات مردم در تبريز و اروميه و نقده و چند شهر ديگر که موجب کشته و زخمی شدن شماری از مردم به تنگ آمده از سياست‌های تبعيض‌آميز اقتصادی، سياسی و فرهنگی حکومت ضد آزادی، حاکم برکشور شده است بار ديگر ماهيت ضدمردمی حکومت را نشان داد. توقيف روزنامه و به زندان انداختن روزنامه‌نگاران سرپوشی است بر اين سرکوب وحشيانه اما مردم ايران آگاه‌تر و ديکتاتورشناس ‌تر از آن هستند که خواستار به زندان افتادن روزنامه‌نگاران و توقيف روزنامه‌ها باشند . اين شتاب‌زدگی حکومت از ترس خيزش مردم است و نوعی عقب‌نشينی به شمارمی آیداما عوام‌فريبانه است وبه خوبی می‌توان ديدکه به انحراف کشاندن مبارزات ضدحکومتی مردم را نشانه گرفته است نه پاسداری از آزادی بيان را .
آزادی بی‌قيد و شرط مانا نيستانی و مهرداد قاسم‌فر خواست فوری و غيرقابل ترديد همه آزادی‌خواهان و اعضای کانون وب‌لاگ‌نويسان ايران است.

  |

پنجشنبه، 4 خردادماه 1385 | May 25, 2006

جنبشی برای زنده‌گی

بعد از انتخابات رياست جمهوری فضای سنگين وحشت از فاشيسم همه‌جا را فرا گرفته بود و اين تصور کم‌کم داشت شکل می‌گرفت که جنبش مردم ايران به محاق رفته است اما بسيار زودتر از آن‌چه می‌شد تصور کرد آتشی که چند صباحی گرد خاکستر برسروروی‌اش نشسته بود دوباره شعله‌ور شد.
دانشگاه شريف، پلی‌تکنيک و تهران طی ماه گذشته شاهد اعتراض گسترده دانشجويان بود و دی‌روز و دی‌شب کوی دانش‌گاه و خيابان کارگر شمالی (اميرآباد) در تب شورش می‌سوخت. تبريز، اروميه و بسياری از شهرهای شمال غربی وضعيت فوق‌العاده دارد در شرق و جنوب‌شرقی نيز ناامنی و خارج شدن کنترل از دست حکومت هر روز حادثه‌ای می‌آفريند و تمام اين‌ها در اطلاعاتی‌ترين و سياسی‌ترين دولت جمهوری اسلامی رخ می‌دهد. بی‌شک اکنون خاتمی و شرکای اصلاح‌طلب‌اش دارند به بزرگان حکومت می‌گويند: "ديديد در هشت‌سال دولت ما با چه ظرافتی توانسته بوديم اعتراضات مردمی را از روی کل حکومت برداريم و حداکثر به سمت جناحی از آن بگيريم!"
جنبش نوين مردم ايران از دو ناحيه در معرض تهديد است:
بازگشت به سمت اصلاح‌طلبان.
اين تهديد ضعيف‌ترين تهديد است زيرا مرده از گور برنمی‌خيزد. مردم يک بار به جناحی از حکومت اعتماد کردند و هيچ حاصلی نبردنند مگر انفعال و بازگشت به عقب. احمدی‌نژاد فرزند خاتمی است و حاصل بی‌عملی و بدعملی اصلاح‌طلب‌ها پس بعيد است دوباره چرخش به عقب صورت بگيرد.
ناسيوناليسم و لومپنيسم.
ناسيوناليسمی که بورژوازی تبليغ می‌کند چيز مبان تهی است که هم‌واره سر از دامن قدرت‌های بزرگ و مهاجم در می‌آورد. به کامنت‌هايی که شوونيست‌ها در نظرخواهی همين وب‌لاگ گذاشته اند نگاه کنيد. می‌خواهند با کمک آمريکا يا ترکيه پدر فارس‌ها را دربياورند! و صد البته ناسيوناليسم ايرانی قرنی‌ است که با کمک آمريکا و ساير قدرت‌های بزرگ دمار از روزگار کردها و ترک‌ها و لرها و ساير ملت‌ها و قوم‌های ساکن در ايران درآورده‌اند.
کودک توامان ديگر ناسيوناليسم، لومپنيسم است. هر جا پای وطن‌پرستی و قوم‌پرستی و زبان‌پرستی و پرستش‌های ديگر به ميان می‌‌آيد شکم‌پاره کردن و عربده کشيدن و فحش‌های ناموسی سردادن هم از راه می‌رسد و اين بزرگ‌ترين تهديدی است که جنبش مردم در پيش رو دارد.
مردم ايران مانند تمام مردم جهان اگر از دسيسه‌ی قدرت‌طلبان در امان باشند خواسته‌های روشن و ساده‌ای دارند. آن‌ها می‌خواهند زنده‌گی کنند. همين! زنده باشند و زنده‌گی کنند بی‌آن که زنده‌گی خود را بر مرگ ديگران بنا کنند. زنده‌گی انسانی يعنی زنده‌گی‌يی که با الزامات انسان بودن هم‌راه است و انسان جانداری متفکر است. جسم‌اش برای ادامه‌ی حيات غذا و آب و سرپناه و پوشش و... می‌خواهد و مغزش آزادی و کرامت.
جنبش مردم ايران اگر هدف خود را گم کند سر از ناکجا آباد ديگری در می‌آورد. پس ساده و مختصر زنده‌گی را طلب کنيم. انسان انسان است؛ آن را در مرزهای جنسی و مليتی و قومی و نژادی و زبانی و ايدئولوژيک و دينی و ... به مردابی متعفن تبديل نکنيم.
پی‌نوشت:
حالا که صحبت از زنده‌گی شد اينجا را کليک کنيد و يه چيز بامزه ببنيد!
پی‌نوشت:
نياز به گفتن ندارد که توقيف روزنامه‌ی ايران و دستگيری کاريکاتوريست آن بايد محکوم شود. به هيچ بهانه‌ای نمی‌شود روزنامه‌ای را توقيف کرد و روزنامه‌نگاری را به زندان انداخت. البته تورک‌ها می‌توانند درخواست‌های منطقی ديگری داشته باشند مثلا روزنامه‌ی ايران به عنوان روزنامه‌ی رسمی موظف باشد نسخه‌ای به زبان تورکی هم منتشر کند و البته به ساير زبان‌ها مانند کردی، عربی، ارمنی،... نيز. اين درخواست درخواستی دموکراتيک است اما درخواست توقيف روزنامه يا محاکمه روزنامه‌نگاران درخواستی ديکتاتورمنشان است و بدانيد حرکتی که نقطه‌ی آغازش اين باشد سرنوشتی بهتر از جريانی که عکس رهبرش را در ماه می‌ديد ندارد.

لينک‌ها:
توقيف يک روزنامه و دستگيری دو روزنامه نگار برای سرپوش نهادن بر سياست نادرست حکومتی
بيانيه جمعی از کاريکاتوريست‌های ايران
مجموعه ی آخرین اخبار مربوط به کوی دانشگاه و در گیری های دانشگاه های تهران
بایکوت خبری وقایع دانشگاهها توسط رسانه های داخلی
کوی دانشگاه بار دیگر به خون کشیده شد!
از تحصن تا خشونت در دانشگاه های تهران: تهران امیرکبیر، علامه، خواجه نصیرالدین طوسی، کوی دانشگاه و .....

  |

یکشنبه، 17 اردیبهشتماه 1385 | May 07, 2006

حکم اعدام فیض مهدوی را متوقف کنید


بیست و پنج سال پیش وقتی انقلاب مردم ایران از کنترل خارج شد و رادیکالیسم موجود در بین مردم بیم در دل امپریالیست‌های بلوک غرب آن زمان انداخت که ایران به تمامی از این بلوک خارج شود به انقلاب مردم خیانت شد و کرور کرور آزادیخواهان و برابری‌طلبان ضدآمریکایی توسط کسانی که ادعای ضدآمریکایی بودن داشتند به جوخه‌های اعدام سپرده شدند و توده‌های مردم هم در جبهه‌های جنگ به کشتن داده شدند تا انقلاب مردم ایران مهار شود. و اکنون نیز باز جوخه‌های اعدام به‌پا کرده‌اند تا انتقال از جمهوری اسلامی طرف‌دار سرمایه به جمهوری لائیک طرف‌دار سرمایه بدون کله‌شق‌هایی که دشمن سرمایه‌داری و دیکتاتوری هستند صورت بپذیرد.
اگر می‌خواهید سال‌های شوم دهه‌ی شصت تکرار نشود هرنوع اندیشه و عقیده‌ای که دارید برعلیه حکم اعدام به‌پا خیزید چوبه‌های دار و جوخه‌های اعدام باید برای همیشه از این سرزمین برچیده شود.
حکمی به نام اعدام باید از مواد قانونی به‌طور کلی حذف شود اما اعدام به دلیل داشتن اندیشه یا عمل سیاسی زشت‌ترین و غیرانسانی‌ترین نوع اعدام است. اگر امروز و همین امروز بر جلوگیری از حکم اعدام آزادی‌خواهان در بند کاری نکنیم و فریاد برنکشیم فردا وقتی نوبت ما می‌رسد دیگر هیچ گلوی برای فریاد کشیدن باقی نمانده است.
شمارش معکوس برای اعدام ولی‌الله فیض مهدوی آغاز شده است از هر کس هر کاری برمی‌آید برای مقابله با اجرای این حکم باید بی‌درنگ اقدام کند.
این روزها رامين جهانبگلو نیز بازداشت شده است هرچند باید برای رهایی او اقدام کرد اما امیدوارم تلاش برای آزادی او حکم اعدام فیض مهدوی را تحت شعاع قرار ندهد.
آنان که در سال شصت برای اعدام آزادی‌خواهان هلهله کشیدند چند سال بعد زیر بار تابوت فرزندان‌شان کمر خم کردند وقتی مردمی جسورترین و آگاه‌ترین فرزندان‌اش را از دست می‌دهد باید منتظر سرنوشت شومی باشد و در این ربع قرن مردم ایران چه دیدند جز شور بختی؟
وبلاگ خبری پن‌لاگ: پیام ولی الله فیض مهدوی، زندانی سیاسی محکوم به اعدام
حرکت دسته جمعی برای اعتراض به صدور و اجرای حکم اعدام برای ولی الله فیض مهدوی

  |

پنجشنبه، 24 فروردینماه 1385 | April 13, 2006

کيک زرد و جام زهر

اين روزها حکومت ايران با اجرای حرکات موزون(رقص سابق) و اصوات ميمون(موسيقی سابق) تکميل شدن چرخه‌ای توليد سوخت هسته‌ای را جشن گرفته است و ورود ايران را به باشگاه هسته‌ای‌ها شادباش می‌گويد اما اکثريت مردم ايران به اين هياهوها با نگرانی و دلهره می‌نگرند. مردم ايران مدت‌هاست ديگر حساب خودشان را از حکومت جدا کرده‌اند اما می‌دانند چه بخواهند چه نخواهند سرنوشتان با حکومت گره خورده است.
مردم ايران هيچ علاقه‌ای به داشتن فن‌آوريی ندارند که برای‌شان جز مرگ و نيستی چيزی به ارمغان نمی‌آورد. جزو هشت کشور دارای چرخه‌ی کامل سوخت هستی بودن برای کشوری که فقر و بيماری و نابسامانی اجتماعی از در و ديوارش می‌بارد مثل اين می‌ماند که کسی را با گلوله‌های طلايی تيرباران کنند!
به هر حال پروژه‌ی ورود ايران به باشگاه هستی پروژه‌ای بود که از زمان حکومت پيشين آغاز شد و از همان زمان مخالفين حکومت وقت اين پروژه را مخالف منافع مردم ايران و جهان می‌دانستند. آمريکا که در آن زمان مدافع هسته‌ای شدن ايران بود اکنون رياکارانه خود را مخالف نشان می‌دهد اما به هر حال اين بازی موش و گربه بين حکومت ايران که به جز سال‌های بحرانی 57 و 58 و 59 هميشه در بلوک غرب بوده است و آمريکا و اروپا بازی خطرناکی است که ممکن است عواقب بسيار بدی برای مردم منطقه و جهان داشته باشد.
اعلام عجولانه‌ی دست‌يافتن به چرخه‌ی برگشت‌ناپذير توليد سوخت هسته‌ای توسط حکومت ايران بيش از آن که مانوری استراتژيک باشد تاکتيکی برای دعوت به مذاکره با دست بالاست. حکومت ايران می‌خواهند نشان دهند که می‌تواند بهتر از "شاه" نقش ژاندارمی منطقه را بازی کند و توان و قدرت وزنه‌ای برای ايجاد امنيتی مناسب تداوم منافع غرب در منطقه را دارد.
بازی مشخص است و بازی‌گران‌اش بازی‌خورده‌هايی هستند که قرار است دستی را ببوسند که سال‌هاست آرزو می‌کنند بشکند.
مذاکره با آمريکا و حل مشکلات فی‌مابين هميشه در دستور کار حکومت ايران بوده است چه در زمان جنگ و ماجرای مک‌فارلين و چه در پذيرش قطع‌نامه و نمايش زهرنوشی، چه در دولت سازنده‌گی! و چه در دولت گفت‌وگوی تمدنی! هم‌واره برقراری ارتباط با آمريکا در دستور کار بوده است اما جناح و بخشی که اکنون احمدی‌نژاد آن را نماينده‌گی می‌کند بيش از هر جناحی منافع خود را در صورت برقراری اين ارتباط در خطر می‌ديده است به همين دليل هم‌واره منتقد برقراری اين ارتباط بوده است اما اکنون که اين جريان برسرکار است فرصت مناسبی پيش آمده است برای برقراری اين ارتباط فرمول آن هم مشخص است اول اوضاع را به‌شدت وخيم و خطرناک می‌کنند و بعد مصلحت مردم و نظام و اسلام را پيش می‌کشند و تن به مذاکره و دادن امتيازهای بی‌شمار می‌دهند. اين اتفاق دقيقا در مورد جنگ هم صورت گرفت. اوضاع را با قايق‌های تندرو و جنگ شهرها به شدت بحرانی کردند و ميخ نهايی به تابوت را هم آمريکا با زدن ايرباس کوبيد و بعد نوش‌آنوش نوشيدن جام زهر به هوا خاست!
آتش‌کارن با تجربه می‌دانند که برای خاموش کردن آتش بايد آتشی در نقطه‌ای مقابل آن به‌پا کرد و ظاهرا آتش‌بازی‌های حکومت ايران همان آتشی است که قرار است آتش موجود بين روابط تهران-واشنگتن را فرونشاند اما همه می‌دانند که بازی با آتش کار خطرناکی است. اين آتش‌بازی يا حکومت ايران را خاکستر می‌کند يا آن را وارد فاز جديدی می‌کند فاز ثبات نسبی و برقراری ارتباط با آمريکا هر چند ارتباط با آمريکا ممکن است در نهايت همان سرنوشتی را برای حکومت فعلی ايران رقم بزند که برای حکومت سابق رقم زد. اين کيک زرد شباهت زيادی با کيک مک‌فارلين دارد اما بعيد است اين جشن به سرنوشت آن جشن تبديل شود اين مراسم يا به عزا ختم می‌شود يا به عروسی ديگر سياست "صبر و انتظار"، "نه جنگ نه صلح" و "چماق و گردو" سياستی نيست که قابل تداوم باشد.
به هر حال اين روزها روزهای سرنوشت‌سازی برای مردم ايران است و متاسفانه سرنوشت مردم ايران دارد بدون حضور آنان رقم می‌خورد. آينده هر جه باشد اگر بدون حضور مردم صورت بگيرد بی‌شک منافع آنان را درپی نخواهد داشت.

  | |

شنبه، 8 بهمنماه 1384 | January 28, 2006

اعتصاب حقي بنيادي‌تر از آب و هوا ست!

بیایید از اعتصاب سندیکا حمایت کنیم

  |

پنجشنبه، 3 آذرماه 1384 | November 24, 2005

جنگ نفت در تهران

در گرماگرم مبارزات انتخاباتی نهمين ريس جمهور جمهوری اسلامی کسانی که تحليل‌های‌شان از حاکميت شروع می‌شود و به حاکميت ختم می‌شود يکی از دلايلی که برای ورود به انتخابات و طرف‌داری از يکی از نامزدها به زيان ديگران را توجيه می‌کردند جلوگيری از يک‌پارچه شدن حاکميت بود. در همان موقع کسانی که مخالف شرکت در انتخابات بودند و تحريم يا تحريم فعال آن را تبليغ می‌کردند اين توجيه را با اين استدلال که حاکميت موجود يک‌پارچه شدنی نيست رد می‌کردند. امروز بعد از اين که برای سومين بار وزير پيشنهادی آقای احمدی‌نژاد از مجلس رای نياورد ديگر گمان نمی‌کنم کسی بر يک‌پارچه شدن حاکميت حتا اکنون که راست‌ترين نامزد موجود انتخاب شده است باور داشته باشد.
وحدت يا تفرقه چه در درون حاکميت چه در درون اپوزيسيون امری ذهنی نيست که با دوستی و رفاقت قابل حصول باشد امری عينی ست که از دل تضادهای واقعی و موجود در بين مردم و نيروهای تاثيرگذار حاصل می‌شود. جنگ منافع هر روز در در زنده‌گی روزمره در جريان است و در درون حاکميت و اپوزيسيون همين جنگ به شکل برخورد سياسی ادامه پيدا می‌کند.
در کشوری مانند ايران که طبقات و قشرهای اجتماعی هر روزه در حال جابه‌جايی هستند و ثروت به شکل جريان سيال مالی بهمن‌وار از سويی به سوی ديگر حرکت می‌کند هيچ وحدت و اتفاقی حاصل نمی‌شود مگر آن که جريانی مسلط بتواند جريان‌های ديگر را حول منفعتی مشترک تحت هژمونی خود در آورد مسلما اين وحدت نيز با قدرت‌گيری آن جريان و تغيير تعريف منافع درهم شکسته می‌شود.
دولت احمدی‌نژاد ماهيتا به دليل خواست‌گاه و پايگاه اجتماعی و طبقاتی‌اش از يک سو و حضورش در حاکميت از سوی ديگر توان ايجاد وحدت و يک‌پارچه‌گی در حاکميت را ندارد و حتا وحدت نسبی دوران خاتمی و وحدت بانسبه قوی‌تر دوران هاشمی را هم نمی‌تواند به‌وجود آورد.
نفت يکی از منابع اصلی ثروت در ايران است و جنگ برسرتصدی پست وزارت وزارت‌خانه‌ای که به نام آن منتسب است جنگی حقيقی بر سر منافعی واقعی است. اين جنگ به زودی دامنه‌دارتر می‌شود و سايربخش‌ها را هم تحت تاثير قرار می‌دهد.
تا چيزی برای تقسيم کردن وجود دارد هيچ دارودسته‌ی گانگستری هفت‌تيرهای خود را غلاف نمی‌کنند و شبی را آرام نخواهد خفت. آنان علاوه بر اين که هم‌واره بايد از نيروهای بيرونی بترسند بيشترين ترس‌شان از رفيق شفيق کنار دستی‌شان است که دست بر ماشه منتظر فرصتی مناسب است تا دخل او را بياورد و سهم خود را افزايش دهد.
جريان زنده‌گی به ما می‌آموزد به جای خيره شدن به حاکميت‌ها به جريان واقعی زنده‌گی و نيروهای موثر آن نگاه کنيم و اگر می‌توانيم به جای اصلاح حاکميت‌ها و خزيدن در شکاف‌بينشان به جهت‌دهی و سازمان‌دهی نيروهای بالنده‌‌‌ی مردمی بيانديشيم و تحليل خود را از مردم شروع کنيم و به مردم ختم کنيم.

  |

پنجشنبه، 27 مردادماه 1384 | August 18, 2005

کيش و مات

آخرين روز دولت خاتمی با ترور قاضی مقدس و انفجار بمبی در بريتيش ايرويز خاتمه پيدا کرد و دولت احمدی‌نژاد کار خود را در حالی شروع می‌کند که با هم‌گير شدن وبا در پايتخت، چهره‌ی اين کشور نفت‌خير با نيروی‌کار متخصص و گسترده در نزد جهانيان کشوری فقرزده و نيمه‌ويران را تداعی می‌کند.
کابينه‌ی نظامی-اطلاعاتی احمدی‌نژاد مرا ياد ژنرال چهار ستاره‌ی شاه، ازهاری انداخت که برای مرعوب کردن مردم در اوج اعتراضات مردمی با صفی از ژنرال‌ها به دست‌بوسی ديکتاتور، رو به موت، رفت تا دل مردم را خالی کند. اما قضای روزگار اين که ازهاری مضحک‌ترين نخست‌وزير سال‌های پس از کودتا و شايد تمام دوران پهلوی از کار درآمد! شعار "ازهاری بی‌چاره، ای سگ چهار ستاره، بازم بگو نواره!" تا پشت در کاخ شاه هم شنيده شد. اکنون نيز ظاهرا اين کابينه آمده است تا دل مردم را خالی کند اما دل کسی خالی نشده است. نگرانی وجود دارد، اما وحشت نه. به هر حال اين آخرين ورق بازی حکومتی است که تمام آس‌های‌اش را قبلا رو کرده است و اکنون ورق ژوکر خود را روی ميز گذاشته است تا بازی باخته را بچرخاند.
پيروزی احمدی‌نژاد حاصل شکست اصلاحات اقتصادی هاشمی و شکست اصلاحات سياسی فرهنگی خاتمی است. هاشمی با شعار تعديل اقتصادی آمد و با گسترش تورم و بيکاری و فقر و فاقه رفت اما برنامه‌های اقتصادی‌اش را گذاشت و دولتی که به نام اصلاح‌طلب بر سر کار آمد از نظر اقتصادی همان راه را رفت و تمام چهره‌های اقتصادی‌اش و تمام برنامه‌های‌اش همان چهره‌ها و همان برنامه‌های رفسنجانی بود و برنامه توسعه سياسی خاتمی هم صرف سرکوب انرژی آزاد شده از خيزش منتهی شده به دوم خرداد شد. پيروزی احمدی‌نژاد از يک سو با شعار مبارزه با انحصار و فقر که حاصل برنامه‌های اقتصادی هاشمی-خاتمی بود به دست آمد و از سوی ديگر به دليل عدم توسعه سياسی و نهاد‌های اجتماعی مانند ان‌جی‌اوها و احزاب و مطبوعات آزاد و سرانجام تقلب در مرحله‌ی اول که آن هم حاصل ناتوانی دولت خاتمی و شعار توسعه سياسی‌اش بود.
هاشمی آمد تا سياست پوپوليستی و اقتصاد جنگی را اصلاح کند و حکومت را از سرنگونی قريب‌الوقوع‌اش نجات دهد و ديديم که به بن‌بست کشاندش و خاتمی آمد تا آن بن‌بست را بشکند و ديديم اوضاع با بن‌بست و انسداد ديگری روبه‌رو شد و اکنون احمدی‌نژاد بازی را دوباره به سرمنشا پوپوليستی‌اش می‌خواهد برگرداند.
احمدی‌نژاد رويای سرکوب مخالفان در سايه حمايت‌های پوپوليستی را در سرمی‌پروراند و نظام فراموش کرده است که هاشمی و خاتمی به دليل شکست آن سياست‌ها و چون آن سياست‌ها اصولا سياست‌های حکومت‌های باثبات نيستند به صحنه آمدند. جمهوری اسلامی دايره‌وار به دوران اوليه‌اش بازگشته است اما آيا مردم اين زمانه مردم سال 59 هستند که بتوان به جبهه‌های جنگ فرستادشان؟ آيا احمدی‌نژاد و نهاد رهبری حمايت کننده‌اش می‌تواند حسين فهميده‌یی برای زير تانک رفتن پيدا کند؟
ياد حکايت تهوع آوری افتادم: روزی مردی (و شايد زنی) در رستوارن نشسته بود و روزنامه می‌خواند و کاسه‌ی سوپی روی ميز جلوی‌اش قرار داشت. رند گرسنه‌یی از راه رسيد و چون مرد را در حال خواندن روزنامه ديد با ولع شروع به خوردن سوپ کرد و وقتی به انتها رسيد ديد ته ظرف موش مرده‌یی است تمام آن‌چه را خورده بود دوباره در کاسه‌ی سوپ بالا آورد. مرد با خونسری روزنامه را کنار زد و گفت: "من هم قبلا به همين‌جا رسيده بودم."
و در پايان اين پرسش باقی می‌ماند. خاتمی که با شور و شوق و ساز نقاره و حمايت دانش‌جويان و روشن‌فکران و عامی‌ترين مردم شهر و روستا و اقبال بين‌المللی و گفت‌وگوی تمدن‌ها سر کار آمد سرنوشت‌اش اين بود که آخرين نطق رسمی‌اش خواندن حکم رياست جمهوری احمدی‌نژاد باشد، اکنون احمدی‌نژاد که با وبا و ترور و بمب و شورش‌های مردمی و اعتصاب غذای زندانيان سياسی و روی‌گردانی‌های بين‌المللی روی کار آمده است چه سرنوشت و اقبالی خواهد داشت؟

  |

دوشنبه، 24 مردادماه 1384 | August 15, 2005

اکنون نوبت کارگران است.

دکتر فريبرز رئيس‌دانا جزو روشنفکرانی بود که فريب تبليغات روزنامه‌ی شرق در دفاع از هاشمی و شرکت در انتخابات را نخورد و به صف کسانی که نسبت به تغيير وضع موجود هراسان شده بودند و رويای زنده‌گی در زير سايه‌ی پدر خوانده را در سر می‌پروراندند نپيوست. او مانند بسياری از روشنفکران و مبارزان سياسی و انقلابيون آزادی‌خواه و برابری‌طلب تا آخرين لحظه بر شرکت نکردن در انتخابات و افشای شعبده‌بازی حقانيت‌بخشی به ناحق‌ترين شگرد حکومت پای فشرد.
کسانی که با ديدگاه‌های شبح آشنا هستند می‌دانند که نسبت به عمل‌کرد و ديدگاه‌های آقای رئيس‌دانا انتقادات جدی دارم اما در کل مواضع سياسی و بعضا اقتصادی‌ او را بسيار نزديک‌تر به خود می‌دانم تا نظرات نئوليبرال‌های تازه‌به‌دوران رسيده‌ی متفرعن شرق‌نويس.(با احترام به دوستان خوبی که به هر حال در شرق و ساير روزنامه‌های رسمی سعی در دفاع از منافع مردم دارند.)
خواندن مصاحبه جالب و شجاعانه‌ی آقای رئيس‌دانا را در شرق به دوستان توصيه می‌کنم. قسمت اول با عنوان:"دفاع از سوسياليسم در گفت وگو با فريبرز رئيس دانا سياست هاى عصر هاشمى و خاتمى غلط بود" و قسمت دوم:"موسوى چپ نبود بهزاد نبوى راست است"
چند پاراگراف کوتاه از گفت‌وگوی آقای رئيس‌دانا را اينجا نقل می‌کنم تا اشتهای دوستان را برای خواندن مصاحبه طولانی ايشان برانگيزم.
شرق:يعنى شما مى گوييد رقابت نمى‌تواند انحصار را از بين ببرد؟

رئيس‌دانا: انحصار دولتى را بگيريد به دست انحصار خصوصى بدهيد. من در بقيه عمرم اين ماموريت را كه دارايى يك ستمگر را بگيرم و به ستمگر ديگر بدهم، ندارم. من روى كارگران و نيروى كار مى خواهم كار كنم. آن آقايان كه اين را مى گويند جنگ شان را ادامه بدهند. همه شان سرشان را زير پتو كردند، چه شور و شعارى مى دادند و چه خودكشى مى كردند و چه گلويى مى دراندند كه فاشيسم مى آيد، آزادى را نجات بدهيم. پوپوليسم شكل مى گيرد. خب بايستيد مبارزه تان را بكنيد. شرايط رقابتى يك شرايط آزمايشگاهى است و وجود ندارد. كدام سوسياليست است كه با ابتكار هاى خصوصى مخالف باشد. اين چه تبليغى است كه براى شما كردند. اين چه راديو و تلويزيونى است كه ۲۶ سال است كه از ما ماليات مى گيرد و نمى گذارد من همين حرف را بزنم و بگويم چرا دروغ مى گوييد. چرا اقتصاد سوسياليست را خراب مى كنيد. چرا كارى مى كنيد كه احمدى نژاد بيايد. آن آرايى را كه نيرو هاى مترقى بايد از آن خودشان كنند.

رئيس‌دانا: من طرفدار اجتماعى كردن توليد هستم. من مردمگرا هستم. برندگان انتخابات مهم ترين خاستگاهشان نوعى سرمايه دارى است كه از سوى برخى نهاد ها كه پيمانكارانى بزرگ شده اند و هاشمى رفسنجانى و بخش خصوصى و دولتى را رقيب خودشان مى دانند به ميدان آمدند و برنده شدند. در عصر پيروزى برخى ها، آقايان دموكرات منش! تقصير را به گردن مخالفان و منتقدان نيندازيد. ما كه در حكومت نبوديم. چپ يك روز هم در قدرت نبوده است. يك نظام طبقاتى در ايران حاكم است كه وضعيت خودش را ادامه مى دهد. من تحليل طبقاتى مى كنم. من با انواع و اقسام سرمايه مخالفم. اتفاقاً معتقدم سرمايه دارى دولتى بسيار وخيم عمل مى كند. به نظر من آقاى احمدى نژاد آمده نيرويى را جايگزين كند ولى وارث شمارى از بحران ها است و تشخيص درستش اين است كه عمده ترين بحرانى كه بدنه جامعه را تكان مى دهد بحران فقر و عقب ماندگى است. اين هم چيزى نيست جز سياست هاى غلط دولت رفسنجانى و خاتمى. هزاران بار گفته ايم. منابع فراوان در اختيارشان بوده كه خرج كرده اند و سرمايه دارى آن را خورده است و سالانه ۵/۳ ميليارد از كشور فرار كرده است.
شرق: يكى از گله ها و نقدهايى كه از سوى طرفداران اقتصاد آزاد به چپ ها زده مى شود، اين است كه مى گويند چرا چپ ها اقتصاد آزاد را با سلطه برابر مى گيرند. چون آنها معتقدند كه ايده آل آنها بازارى است، رقابتى كه در اين بازار رقابتى توليدكنندگان به واسطه وجود رقابت مجبورند براى حفظ مشتريان خود كالاهايى باكيفيت تر و ارزان تر نسبت به گذشته به مصرف كنندگان ارائه دهند و مهمترين نتيجه چنين ساختارى آزادى انتخاب مصرف كننده است. چون اگر آزادى را از اقتصاد آزاد بگيريد اين پديده مفهوم خودش را از دست مى دهد. امپرياليسم بيش از همه با آزادى در تضاد است. تضاد بين اين دو را چپ ها ناديده مى گيرند. شما در مورد اين انتقاد چه پاسخى داريد؟

رئيس‌دانا: اين حرف ها را ايرانى ها مى گويند. در سطح جهان از اين نظريه هاى بى پايه و ياوه و حرف مفت نمى زنند. چون ۲۸-۲۷ سال است كه سلطه دارند، مى خورند و وابسته هستند و قبلاً هم در زمان شاه چنين بودند. دليلش هم اين است كه كلمه آزاد را حق ندارند كه استفاده كنند. اجازه بدهيد كلمه آزاد را نجات بدهم. اين اقتصادى كه آنها مى گويند اقتصاد يله و بى مهار است. آزاد واژه اى زيبا است و در فارسى مفهومش جدا است. مصرف كننده زمانى در انتخاب آزاد است كه درآمد داشته باشد، پس من كه طرفدار توزيع عادلانه درآمد هستم، بيشتر به آزادى مصرف كننده فكر مى كنم. شما صف طويل گدايان را جلو بوتيك ها حركت بدهيد. اين آزادى مصرف كننده است؟ براى يك قرص نان طرف در زندان است. كدام آزادى؟ از شدت فقر و محروميت ۳ ميليون معتاد داريم. به فكر اينها نيستند. تو هم مى گويى اين به من مربوط نيست. پس آزادى آن ۶-۵ درصد را مى خواهى. اگر اتومبيل وارد مى كنى، ۷۰-۶۰ ميليون قيمت دارد، من كه اقتصاددان مشهور اين كشور هستم، نمى توانم آن اتومبيل را بخرم.

شرق: شما در انتخابات شركت كرديد.
رئيس‌دانا: راى ندادم و راى هم نمى دهم.

شرق: با دوستانى كه عضو كانون هستند يا روشنفكران عرفى كه در انتخابات شركت كردند بحث نداشتيد.
رئيس‌دانا: آنها عضو كانون نيستند. من بچه هاى عضو كانون را نمى شناسم كه شركت كرده باشند.
شرق: آقاى دولت آبادى...
رئيس‌دانا:ايشان عضو كانون نيست. مدت ها است كه با كانون قطع رابطه كرده است و اعلام هم كرده كه من عضو هيچ سازمانى نيستم. ايشان نظر شخصى خودشان را داده و از نظر من نظر نادرستى بوده است. آقاى دولت آبادى يك نويسنده است و به عنوان يك فرد شركت كرده اند. روزنامه اعتماد مى دانست كه دروغ مى گويد ولى در نهايت ناجوانمردى نوشت فريبرز رئيس دانا گفته به كروبى راى بدهيد. من به روزنامه اعتماد زنگ زدم و گفتم ۴ _ ۳ ميليون در جيب تان بگذاريد چون مى خواهم دندان تان را خرد كنم تا به دندانپزشكان بدهيد.
همه اينها نشان مى دهد كه چپ نشان گرا است و صندوق شما نياز به آراى افراد شناخته شده دارد. من اين بازى دموكراسى را ظلم و اهانت مى دانم. اينكه بيش از اين دو نفر يكى را انتخاب كنيد. اگر به دفاع از احمدى نژاد متهم نشوم؛ كه مى دانم نمى شوم چون اولين نامه انتقادى به ايشان را من نوشتم و در روزنامه صاحب قلم چاپ شد. نامه بعد هم كسانى به من زنگ زدند و گفتند آقاى رئيس دانا شما زود به رئيس جمهور شليك كرديد. گفتم از اين واژه ها به كار نبريد. بايد بگويم آنهايى كه رفتند به آن طرف (احمدى نژاد) راى دادند نفهميدند كه ايشان فرزند همان طرف (رفسنجانى) هست. آ نهايى كه گفتند به احمدى نژاد راى ندهيد متوجه نبودند ايشان فرزند همان حكومت و جريان است.

  |

شنبه، 15 مردادماه 1384 | August 06, 2005

ايران کردستان، کردستان ايران

کسانی که دم از ايران يک‌پارچه می‌زنند هرگاه در گوشه‌یی از اين سرزمين فريادی برای آزادی و رهایی از زير يوغ برده‌گی بلند می‌شود سکوت اختيار می‌کنند يا به تخريب مبارزات مردم آن خطه برمی‌خيزند و سعی می‌کنند با قومی و نژادی خواندن آن مبارزات، منزوی‌اش کنند و دست حکومت را برای سرکوب‌اش باز بگذارند و با اين کار عملا به عقايد جدایی‌طلبانه و قومی در آن خطه دامن بزنند.
امروز مردم کردستان ايران به عنوان بخشی از مردم ايران که مانند همه‌ی ما زير بار رنج مشترکی هستند برای همان مطالباتی که همه‌ی ما داريم دست به اعتراض گسترده زده‌اند و روز 16 مرداد را به عنوان روز اعتصاب سراسری در کردستان انتخاب کرده‌اند و اکنون ما در مقابل آزمونی قرار گرفته‌ايم و بايد ببينيم چه خواهيم کرد؟ آيا صدای اعتراض مردم کردستان را به گوش جهانيان می‌رسانيم؟ آيا جنبش مردم کردستان را به عنوان بخشی از جنبش فراگير مردم ايران قلمداد خواهيم کرد؟ يا با سکوت يا کم اهميت‌دادن به آن و با قومی و جدایی‌طلبانه‌خواندن‌اش عملا سعی در رشد تفکرات قومی در آن‌جا خواهيم کرد؟
فراموش نکنيد ما برای تغيير نام آب‌راهه‌یی در جنوب کشورمان تومارها تهيه کرديم و نام وب‌لاگ‌های‌مان را تغيير داديم حال بايد ديد امروز برای هم‌بسته‌گی با مردم کردستان ايران چه می‌کنيم؟
به وب‌لاگ‌های مختلف برويم و ببنيم چه کسانی با اين حرکت اعلام هم‌بسته‌گی می‌کنند و چه کسانی سکوت می‌کنند که پنداری هيچ اتفاقی نيفتاده است و بعد بياد بياوريد هر وقت موضوع انتخابات يا دفاع از جريانی درون حکومت پيش می‌آيد چه کسانی چادر به کمر می‌بنند يا پاشنه‌ی کفش‌شان را ورمی‌کشند و هر کس به هياهوی آنان نپيوندد را به منفعل و مزدور و بی‌عمل و... و القابی اين‌چنينی منتسب می‌کنند.
دفاع از ايران يک‌پارچه و آزاد و برابر و دموکراتيک با هم‌بسته‌گی و دفاع از هر قيام و جنبش حق‌طلبانه‌یی که در گوشه‌وکنار آن اتفاق می‌افتد ميسر است. اگر امروز از جنبش و اعتصاب مردم کردستان به عنوان بخشی از مردم ايران دفاع نکنيم فردا هيچ حرفی برای شعار جدایی‌طلبانه‌ی آنان نخواهيم داشت. مردم کردستان تا کی تحمل می‌کنند که در رنج‌های مردم ايران شريک باشند و بهای بيشتری از تک تک ما بپردازند اما ما دست ياری‌شان را نفشاريم و تنها رهای‌شان کنيم.
جدایی‌طلبان و پان‌ايرانيست‌ها دو روی يک سکه‌ی تقلبی هستند با دفاع از مبارزات مردم کردستان اين سکه‌ی تقلبی را افشا کنيم و به مبارزات مردم ساکن در غرب ايران به عنوان بخشی از مبارزات تمامی مردم ايران در دل مبارزه‌یی جهانی برای آزادی و برابری و آبادانی بپيونديم.

  | |

سه شنبه، 11 مردادماه 1384 | August 02, 2005

اين رزم را سر باز ايستادن نيست

مبارزات مردم ايران در اين سال‌ها از افت و خيرهای‌ زيادی برخوردار بوده است اما هرگز سال و ماهی را نمی‌توان سراغ گرفت که در گوشه‌یی از اين سرزمين پهناور قيام و شورشی برای دست‌يابی به آزادی و برابری و حقوق بنيادی انسانی در جريان نباشد.
مهم نيست چاشنی اين قيام‌ها و شورش‌ها را چه عاملی فعال کرده باشد مهم اين است که سلب‌کننده‌گان آرامش از زنده‌گی مردم هرگز روز و شبی را آسوده سپری نکردند و هميشه درست هنگامی که در بوق و کرنا می‌‌دميدند که مردم ايران يک‌پارچه آنان را حمايت می‌کنند مجبور به سرکوب و کشتن مردم ناراضی شدند.
اکنون مردم بسياری از شهرهای غربی کشور از مهاباد تا سنندج در تب قيام مردمی می‌سوزد. ديروز راه‌پيمایی آرام مردم توسط نيروهای ضدشورش در سنندج مورد هجوم قرار گرفت. نيروهای ضد شورش می‌خواستند راه‌پيمایی دويست نفره‌ی مردم را سرکوب کنند غافل از اين که شعله‌ی کوچک اين راه‌پيمایی را روی انبار باروت خشم خفته‌ی مردم پراکننده کردند و ساعتی نگذشت که شهر سنندج يک‌پارچه در آتش قيام شعله‌ور شد.
سياست‌بازان حرفه‌یی که شب برای گنجی اشک تمساح می‌ريزند و صبح با کف و سوت و هلهله‌ و شادی "لبخند روباه" را بدرقه می‌کنند بيش از هر کسی از قيام‌های مردمی وحشت دارند.
هزار پرده بازی می‌کنند تا دشمنی با نظام را در حد دشمنی با "فرد" فروبه‌کاهند و از آن سو "رهبری فردی" را جايگزين انقلاب مردمی کنند.
اصفهان يا اهواز يا خراسان يا کوی دانش‌گاه يا مهاباد و اشنويه و سنندج همه‌ جا يک قيام در جريان است قيام برای زنده‌گی انسانی و آزاد و برابر اين خواست جمعی با هيچ نيرويی قابل سرکوب نيست.
اين روزها چندين نفر از مردم در شهرهای مختلف کردستان کشته شده‌اند و طبق خبرهایی که منتشر شده است ديروز حداقل سه نفر در سنندج شديدا زخمي شده‌اند و تعداد زيادي بازداشت شده‌اند. خون اين مردم بی‌دفاع، که هيچ نمی‌خواهند مگر زنده‌گی در خور انسان، هدر نخواهد شد و افسوس و صدافسوس که در اين سرزمين نفرين شده برای کشيدن نفس عميق بايد از جان مايه گذاشت.
مردم سنندج را تنها نگذاريم و اجازه ندهيم در هياهوی بدرقه‌ها و خوش‌آمدگویی‌های جناح‌های رژيم اين صدای حق‌طلبانه خاموش شود.
لينک‌های مرتبط
گزارشات لحظه به لحظه از درگیری ها در سنندج، مرکز کردستان
ابعاد درگيرى مردم در شهر سنندج به وسعت كل شهر بود
خبر فوری از سنندج
معاون سياسي و امنيتي استاندار كردستان در گفت‌وگو با فارس
رييس اطلاع رساني نيروي انتظامي کردستان در گفت و گو با ايلنا (يه جاي ادم دروغ‌گو)

پي‌نوشت:
صبح صدای انفجار مهيبی شنيدم الان در وب‌لاک آشپزباشی عزيز نخواندم که بمبی در جلوی دفتر خصوط هواپيمایی انگليس منفجر شده که خوش‌بختانه تلفات جانی نداشته البته صدای آژير آمبولانس و ماشين آتش‌نشانی زياد شنيده می‌شد.

  | |

یکشنبه، 12 تیرماه 1384 | July 03, 2005

نفی در نفی

فراز و شيب بيابان عشق دام بلاست؛
کجاست شيردلی کز بلا نپرهيزد؟
تو عمر خواه و صبوری، که چرخ شعبده‌باز
هزار بازی از اين طرفه‌تر برانگيزد. حافظ
در زنده‌گی فردی و اجتماعی همه‌ی ما لحظاتی وجود دارد که محافظه‌کارانه از تغيير شرايط نگران هستيم و می‌خواهيم اوضاع چنان که بوده است جريان پيدا کند و در زمان و شرايطی ديگر آرزو می‌کنيم اگر شده از آسمان سنگ ببارد، اتفاقی بيفتد و جريان امور برمداری ديگر بگردد گيرم برمدار نامراد ديگری.
اگر نهمين انتخابات رياست جمهوری در ايران تنها يک درس داشته باشد آن هم اين است که اکثريت مردم ايران گام گذاشتن در وادی ناشناس و درگير شدن در آينده‌یی مبهم را به زيستن در شرايط موجود و راه‌های آزموده شده ترجيح می‌دهند.
انتخاب احمدی‌نژاد غافل‌گيرکننده‌ترين انتخاب بود. هر راهی از شرکت‌نکردن و تحريم انتخابات تا انتخاب نامزدی به‌جز احمدی‌نژاد راهی نسبتا آزموده شده بود. توزيع نسبتا تصادفی و يک‌نواخت آرا در بين پنج نامزد نخست (تعداد رای‌های‌داده‌نشده به دليل تحريم هم کمابيش در حدود تعداد آرای همين پنج نامزد است.) نشان دهنده‌ی دل‌سردی و نااميدی از تغيير جدی با انتخاب يکی از نامزدهاست و متمرکز شدن آرا روی احمدی‌نژاد و اختلاف نسبتا فاحش‌اش با نفر دوم نشان از تغييرخواهی جدی و پذيرفتن شرايط نامشخص و ابهام‌آلود آينده است. در حالی که بخش وسيعی از سرمايه‌داران و خرده‌سرمايه‌دارن و طبقه‌ی متوسط نيمه مرفه و هنرمندان و روشنفکران تداوم وضع موجود را "بدی" بهتر از شرايط مبهم و خطرناک آينده‌یی نامشخص می‌دانستند اکثريت مردم بدترين وضع را وضع موجود و آزمودن راه‌های آزموده شده قلمداد کردند و با رای دادن به نامزدی که در تبليغات‌اش بيشترين تغيير در وضع موجود را تبليغ می‌کرد و خودش چهره‌یی شناخته شده در حکومت نداشت، نشان دادند که خواهان به‌هم‌ريختن نظم موجود هستند.
حمايت از معين و سپس هاشمی عمدتا از موضع انفعالی بود. اگر به وب‌لاگ‌های مدافع شرکت در انتخابات نگاه کنيد شرکت در انتخابات برای رای دادن به امری "مثبت" نبود و صرفا برای گريز از دچار نشدن به "امری منفی" تبليغ می‌شد.
تبليغات روزنامه‌ی شرق از اين نظر سرآمد بود. عمر دولت اصلاحات را از 8 سال به 16 سال رساندند تا آقای هاشمی هم در آن قرار گيرد و فراموش نمی‌کنيم که قبل از آقای هاشمی دولت دست آقای ميرحسين موسوی بود پس به عبارت ديگر طبق ادعای روزنامه‌ی شرق (که البته ادعای درستی هم هست.) اصولا بعد از انقلاب هم‌واره قوه‌ی مجريه در دست جريانی قرار داشت که در آغاز انقلاب تندروهای چپ خوانده می‌شدند و بعد کارگزاران موافق غرب و سرانجام اصلاح‌طلب‌های دوم خردادی.
رای دادن به هاشمی برای مردم مساوی بود باپذيرش وضع موجود و مدافعان رای دادن به هاشمی هم حرفی بيش از اين نمی‌زدند آن‌ها می‌گفتند اگر به هاشمی رای ندهيد آينده‌ی سياهی در انتظارتان است و فاشيسم به قدرت می‌رسد و مردم می‌گفتند:"بالاتر از سياهی رنگی نيست." از نظر اکثريت مردم "وضع موجود" قابل تحمل نبود آن‌ها حاضر بودند دست به انتحار سياسی بزنند اما از شر "وضع موجود" رها شوند.
درواقع برای گريز از وضع موجود دو راه در پيش پای مردم بود يا رای‌دادن به کسی که بيش‌ترين تغيير را وعده داده بود و انتخاب‌اش انتخابی ريسک‌پذير، نامتعين و مبهم بود يا شورش عليه وضع موجود و انقلاب و سرنگونی حاکميت فعلی با تمام جناح‌ها و مرزبندی‌های‌اش. مردم راه نخست را انتخاب کردنند در حالی که بسياری‌شان اميدوار بودند اين انتخاب مقدمه‌یی باشد برای راه حل دوم.
مردم ايران به آمريکا و دنيای غرب اعتماد ندارند اين عدم اعتماد دو جنبه دارد يکی آن‌که فراموش نکرده‌اند آمريکا در نيم‌قرن گذشته از کودتای 28 مرداد تا حمله به ايرباس[1] و کشتن 290 مسافر غيرنظامی آن، هم‌واره حضوری عليه منافع مردم ايران داشته است و چيزی که برای‌اش مهم است منافع سودجويانه و امپرياليستی‌اش است اما جنبه‌ی مهم‌تر اين عدم اعتماد مردم ايران به آمريکا برمی‌گردد به عدم اعتماد به توانی آمريکا. زمين‌گير شدن آمريکا در عراق و تغييرجدی‌نکردن وضع افغانستان پس از چند سال حضور آمريکا در آن جا به طور کلی سياست‌مداران آمريکایی را بی‌کفايت نشان داده است. در واقع در فضای ذهنی ايرانيان انگلستان روباه مکار است اما آمريکا خرس بی‌دست‌پا.
مسلما تنها پاسخ ريشه‌یی به خواست مردم ايران برای عبور از وضع موجود، انقلاب زيروروکننده و راديکال است. اما انقلاب نياز به رهبری مورد اعتماد مردم دارد و تا وقتی اين رهبری شکل نگرفته است اعتراضات مردمی محدود به قيام‌ها و شورش‌های عمدتا خودبه‌خودی و برنامه‌ريزی نشده است و نمود‌های کلان اجتماعی‌ آن نيز در حرکت‌های عجيب و غيرمنتظره مانند انتخابی که در انتخابات اخير صورت گرفت بروز پيدا می‌کند.
پيش‌بينی آينده ايران مانند پيش‌بينی آينده‌ی تمام سيستم‌های آشوب زده دارای عدم‌قطعيت است. اما به طور کلی می‌توان خوش‌بين بود که پس از پشت سرگذاشتن آزمون‌های متعدد و بيرون رفتن از بن‌بست‌های گوناگون شعور جمعی ايرانيان به درجه‌ی از رشد و و بلوغ برسد که بتوانند زنده‌گی در دنيایی بهتر و انسانی را تجربه کنند.
و اما اکنون فراموش نکنيم ناصر زرافشان، مجتبی سميع‌نژاد و اکبر گنجی و ده‌ها زندانی سياسی ديگر در زندان‌ها با مرگ دست‌وپنجه نرم می‌کنند و چند روز ديگر 18 تير است. زنده‌گی جاری است و هر جا زنده‌گی جاری است مبارزه برای زنده‌گی بهتر نيز جريان دارد.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] امروز سال‌روز (12 تير) قتل عام مسافران ايرباسی است که توسط نظاميان آمريکایی در کمال خونسردی به قتل رسيدند تا جنگی که آمريکا شعله‌اش را برافروخته بود و هشت سال در حالت توازن نگه‌اش داشته بود پايان يابد.

  | |

دوشنبه، 6 تیرماه 1384 | June 27, 2005

حرف اول


زنده‌گی سراسر آزمون است، آزمون‌های فردی و اجتماعی، اما در بعضی مقاطع می‌توان کارنامه صادر
کرد. اکنون يکی از آن مقاطع است.
حرکتی که به نام دوم خرداد به‌وجود آمد و بخشی از حکومت و مردم و اپوزيسيون را در خود جای داد سخت‌ترين شکست را در اين انتخابات متحمل شد. نشانه‌های اين شکست از فردای بعد از دومين انتخاب خاتمی نمايان شد. رای بالا اما متزلزل مردم به خاتمی آخرين شانسی بود که در مقابل اين جريان قرار گرفت و اينان از همان سوراخی گزيده شدند که جريان مقابل‌شان در دوم خرداد گزيده شد و آن چيزی نيست جز ارزيابی غلط رفتار مردم. جريان راست موسوم به انحصارطلب در انتخابات دوم خرداد روی مذهبی بودن و اعتماد داشتن مردم به روحانيت و مرجعيت سنتی‌شان حساب ويژه باز کرده بود و تصور می‌کرد در شهرستان‌ها و روستا‌ها از آن‌چنان پايگاهی برخوردار است که پيروزی‌اش تضمين می‌شود. همين اشتباه را دوم خردادی‌ها مرتکب شدند و تصور کردند مردم عقد اخوت هميشه‌گی با آن‌ها بسته‌اند. انتخابات شوراها و مجلس هفتم هم نتوانست چشم دوم خردادی‌ها را باز کند. آن‌ها تصور می‌کردند که تنها دشمن‌شان تحريم انتخابات است. فرمول اين بود اگر تعداد شرکت کننده‌گان کم باشد، جناح راست برنده می‌شود. اگر تعداد شرکت کننده‌گان زياد باشد، جناح ميانه‌ (رفسنجانی) و اگر تعداد رای‌دهنده‌گان زياد باشد چپ‌ترين فرد ليست انتخاب می‌شود.[1] به عبارت ديگر رابطه‌ی خطی بين تعداد شرکت‌کننده‌گان و برنده شدن نامزدها برقرار است. کم‌ترين مشارکت احمدی‌نژاد را برنده می‌کرد و بيشترين مشارکت معين را. با همين تحليل بود که تمام انرژی خود را روی شکستن تحريم قرار دادند و البته بعضی‌ها بعد از انتخابات هم از خواب بيدار نشدند عامل شکست خود را هنوز تحريم کننده‌گان می‌دانند!
اما طرفه اين که اپوزيسيون و نيروی‌های موسوم به برنداز نيز دقيقا از همين سوراخ گزيده شدند. آن‌ها هم فکر می‌کردند مردم هزار سال به اميد آن‌ها می‌نشينند يا اين که انقلاب می‌کنند و اپوزيسيون متفرق و متشنج که هر روز سازی می‌زند را به قدرت می‌رساند!
از فردای انتخاب دوم خاتمی ريزش مردمی که به اميد بهبود وضع زنده‌گی‌شان به او رای داده بودند شروع شد و در دومين انتخابات شوراهای شهر نمود مشخص پيدا کرد. از آن روز تا 27 خرداد اپوزيسيون نتوانست به هيچ وحدت و اشتراکی برسد و رهبری جمعی را شکل دهد. بعضی‌ها انشعاب کردند و مشغول يک‌ديگر شدند، بعضی‌ها طرح‌های غيرعملی و مبهمی مانند رفراندوم را مطرح کردند، بعضی دنبال شاهزاده‌ی افسانه‌یی‌شان افتادند و در اين ميان رهبر برجسته‌یی مانند هخا هم ظهور کرد!
اما بزرگ‌ترين رفوزه‌ی اين ماجرا روزنامه‌ی شرق بود. اين روزنامه به‌جای اين که مانند هر روزنامه‌ی حرفه‌یی ديگر مستقل از جريانات سياسی به بسترسازی علمی، فرهنگی، سياسی بپردازد و سعی در انتشار اخبار و روشنگری داشته باشد. تبديل شد به ارگان کارگزاران و ناگهان در مرحله‌ی دوم با شعارهای ابلهانه‌ی دموکراسی فرانسوی وارد ميدان شد و آقای قوچانی با نخوت، هر تازه‌به‌دوران رسيده‌یی، دون‌کيشوت‌وار سوار بر اسب چوبی به مقابله‌ی فاشيسم رفت و جمعی از روشن‌فکران و هنرمندان که متاسفانه زود آلت دست اين و آن می‌شوند را به دنبال خود کشاند تا کشور را از فاشيسم نجات دهد آن هم با رای دادن به موسولينی! و اکنون از ترس بريده شدن سرش مجبور است به جای اعلام عزا برای پيروزی فاشيسم پيروزی دموکراسی را جشن بگيرد.[2]
حضور معين در انتخابات همان‌گونه که قبلا نوشتم تنها و تنها به انتخابات مشروعيت نسبی داد. نه فقط از حيث تعداد شرکت کننده‌گان که از حيث تنوع نامزدها. امروز آچمز شده‌اند اگر بگويند تقلب شده است که خب مجری انتخابات خودشان بودند اگر بپذيرند در انتخاباتی دموکراتيک بازنده شده‌اند به قدرتی نامشروع مشروعيت بخشيده‌اند.[3]
در واقع کلاهی که خاتمی از آن صحبت می‌کرد همين بود. معين و خاتمی مشاطه‌گری کردند تا جريانی غيردموکراتيک در روندی غيردموکراتيک و با ابزاری غيردموکراتيک مشروعيت دموکراتيک پيدا کند. اگر خاتمی بعد از رد لايحه‌ی دوقلوی اختيارات‌اش استعفا داده بود. حداکثر الان همين‌ها که قدرت را گرفته‌اند در قدرت بودند با اين تفاوت که ديگر همين مشروعيت اندک دموکراتيک را نداشتند.
اميدوارم اين انتخابات برای همه‌ی ما درس بزرگی باشد و آن درس اين است که زمان و تحولات و مردم منتظر کسی نمی‌نشينند. مردم زنده‌گی می‌کنند و زنده‌گی تعطيل بردار نيست.
فرصت بسيار کوتاه است. وضعيت بحرانی است. هرلحطه منتظر هستم دهان‌ام زير پوتينی خورد شود و انگشتان‌ام يکی يکی تا مچ خم شود و بشکند و جان خسته‌ام زير خاکی که "عاشق‌ترين زنده‌گان" در آن آرام گرفته‌اند آرام بگيرد. با چشمی اشک‌بار و دلی‌نگران برای چندمين بار می‌نويسم: اگر خرد جمعی ايرانيان به کار نيفتد و نتوانند حول خواسته‌يی مشخص بيرون از حکومت و ساختار سياسی‌اش به وحدت و يک‌پارچه‌گی برسد سرنوشت شومی انتظارمان را می‌کشد.
دو سال پيش نوشتم: "مردم ما امروز وحدت اپوزيسيون... را می‌خواهد پس متحد شويد... وگرنه سرنوشتی بر شما حاکم خواهد شد که مرغان آسمان به حالتان خواهند گريست."
--------------------------------------------------------------------------------
[1] - اعتراف می‌کنم هر چند صراحتا اين موضوع را ننوشتم اما باور من هم چنين بود. يعنی ارزيابی درستی از عمق بريدن مردم از جريان موسوم به دوم خرداد نداشتم. تصور من اين بود که رفسنجانی با رای پايين انتخاب می‌شود.
[2] - قصد ندارم بيش از اين دست‌اندرکاران اين روزنامه را خفت بدهم. و اين کار را درشرايط فعلی شرافت‌مندانه هم نمی‌دانم. اگر از حق نگذريم روزنامه‌ی شرق تا آنجا که به عنوان ارگان حزبی سياسی عمل نمی‌کند روزنامه‌ی خواندنی خوبی است. مترجمين و نويسنده‌گان خوبی در آن مطلب می‌نويسند و نقش مفيدی در بالابردن سطح فرهنگی کشور دارد. اشکال عمده‌اش همان توهم نقش رهبری طبقه‌ی متوسط را بازی کردن است و اشکال اساسی ديگرش توجه نکردن به اقشار تهی‌دست اجتماع است و برنخوت روشن‌فکرانه‌ی طبقه‌ی متوسط تکيه داشتن است.
[3] - در آخرين جمله‌ی اولين نوشته‌ام در مورد انتخابات اخير نوشتم:"ظاهرا دوم خرداد قرار است به شکلی کميک در انتخابات رياست جمهوری جان به جان آفرين تسليم کند." آيا پشت سر هاشمی قرار گرفتن و بعد رياست جمهوری را تحويل احمدی‌نژاد دادن مرگی کميک نيست؟!

  | |

شنبه، 4 تیرماه 1384 | June 25, 2005

پيام اميد!

ملول از هم‌رهان بودن طريق کاروانی نيست,
بکش دشواری منزل به ياد عهد آسانی! حافظ
مبارزه شکست دارد و پيروزی، مهم اين است که بياموزيم در هنگام شکست يا پيروزی رفتاری انسانی از خود نشان دهيم. بدترين کار در هنگام شکست اين است که به جان هم بيافتيم. امروز بيش از هر وقت ديگری به مهربانی و اتحاد و گذشت نياز داريم و پس از آن به نقدی همه‌جانبه از خود. می‌توانيم چند روز ديگر که غليان احساسات فروکشيد نگاهی به گذشته بياندازيم و ببينيم چه گفتيم و کجای کار را اشتباه کرده ايم.
مردم ستيز نشويد از موضع نخوت به مردم بی‌پناهی که در فقر و عقب‌نگه‌داشته‌شده‌گی به هر خار و خسی‌ چنگ می‌زنند نگاه نکنيد. وقتی نوشتم:"چه بسيارند که چون من در انتخابات شرکت نمی‌کنند و من آن‌ها را بسيار دور از خود می‌دانم و هستند کسانی که در انتخابات شرکت می‌کنند و حتا به کسی مانند احمدی‌نژاد رای می‌دهند اما احساس نزديک‌تری با آن‌ها دارم." منظورم همين ميليون‌ها نفری بود که به احمدی‌نژاد رای دادند و آن‌ها عمدتا مردم تهی‌دست و تحقير شده‌یی هستند که نمی‌دانند خورشيدشان کجا ست. جامعه‌یی که مردم‌اش در فقر و گرسنه‌گی دست‌وپا می‌زنند و عده‌یی با ماشين‌های صد ميليونی جلوی چشم‌شان رژه می‌روند جامعه‌یی در حال انفجار است و اگر نيروهای حقيقی طرف‌دار مردم به فقر کشيده شده حضوری موثر و پررنگ در بين‌شان نداشته باشند کار به دست فريب‌دهنده‌گان مردم می‌افتد.
نگران و وحشت‌زده نباشيد اتفاق خاصی نيافته است به‌جز از پرده بيرون افتادن واقعيتی پشت پرده. نيرویی خارج از قدرت به قدرت نرسيده است، نيرويی که در هشت سال گذشته نيز قدرت واقعی را در دست داشت اکنون جلوی چشم آمده است و خود را عيان کرده است.
دموکراسی بدون حضور آزادی بيان و قدرت نظارت مردمی همين آش شله‌قلم‌کاری است که می‌بنيند. اعتبار اين انتخابات مانند ساير انتخابات گذشته است، يعنی بی‌اعتبار است. اين رئيس جمهور نماينده مردم ايران نيست مانند رئيس جمهورهای قبلی. چيزی عوض نشده است فقط اميدوارم توهم زنده‌گی کردن در کشوری دموکراتيک رنگ باخته باشد.
در اين روزها بايد ايستاد و خود را نقد کرد و به افق‌های جديد نگاه کرد. دوستانی که در داخل ايران هستند کاملا مراقب باشند اسير احساسات لحظه‌یی نشويد ما روزهای بسيار سخت‌تری را ديده‌ايم. در سال‌های شصت کم نبودند کسانی که در ياس و نااميدی خودکشی کردند يا مرگی تدريجی را برای خود فراهم ديدند.
صبور و اميدوار و دل‌نگران چشم‌ها را بگشاييم و ژرف‌انديشی را بياموزيم که تاريخ از اين بازی‌گری‌ها بسيار داشته است.

  | |

پنجشنبه، 2 تیرماه 1384 | June 23, 2005

معادله‌های بی‌ريشه

ای کاش می‌توانستم
يک لحظه می‌توانستم ای کاش
بر شانه‌های خود بنشانم اين خلق بی‌شمار را،
گرد حباب خاک بگردانم
تا با دو چشم خويش ببينند
که خورشيدشان کجاست
و باورم کنند.
ای کاش می‌توانستم! (شاملو، با چشم‌ها، مرثيه‌های خاک)
دانش‌آموز که بودم در سال‌های اول دبيرستان لبوفروشی سر کوچه‌‌ی دبيرستان‌مان بود که عمو صدای‌اش می‌کرديم. معمولا عصرها وقتی به سراغ‌اش می‌رفتيم تا لبوخوری‌ کنيم؛ می‌گفتيم: "عمو يه لبو بده که دلتاش منفی باشه" و عمو از ما ياد گرفته بود که در معادله‌ی درجه‌ی دوم وقتی دلتا منفی باشه معادله ريشه‌ی حقيقی نداره به همين خاطر لبوی بی‌ريشه‌ی دلتا منفی به‌مان می‌داد و ما وقتی ريشه‌های از تن لبو بيرون می‌کشيدم و نشان‌اش می‌داديم و می‌گفتيم: پس اين چيست؟ او می‌گفت: اين... اين چی می‌گفتين؟ و ما برای هزارمين بار می‌گفتيم اين ريشه موهوميه و عدد زير راديکال‌اش منفيه!
دی‌شب که تا چهار صبح در خيابان سرگردان بودم داشتم با خودم فکر می‌کردم پاسخ اين معادله‌ی چند مجهولی چيست؟ جوانان سياه‌پوش با چهره‌های تکيده يک سو بودند و جوانان خوش‌برو روی آراسته سوی ديگر! وقتی آن جوانان آراسته شعار می‌داند "رئيس‌جمهور آس‌وپاس نمی‌خوايم"، "هاشمی قهرمان اميرکبير ايران" و آن جوانان سياه‌پوش می‌گفتند:"مرگ بر شاه، اکبر شاه"، "اميرکبير ايران ريده به کل ايران" می‌توانستی اين جنگ فقر و غنا را ببينی. اشتهای بحث کردن با طرف‌دارهای رای دادن به هاشمی را نداشتم. قبلا مفصل با معينی‌های طرف‌دار هاشمی بحث کرده بودم. اما فرصتی پيش آمده بود تا با جوانان سياه‌پوش بحث کنم. به آن‌ها گفتم:"فکر کنيد کجای کار را اشتباه رفتيد که اکنون اين‌ها جرات می‌کنند فقرتان را به رخ‌تان بکشند و آس‌وپاس خطاب‌تان کنند؟" گفتم:"در زمان جنگ همين‌جور کلاه سرتان گذاشتند. دلال‌های خريد اسلحه داشتند پول روی پول انبار می‌کردند و شما را به جبهه می‌فرستادند و بعد در عمليات نظامی تعداد زيادی‌تان کشته می‌شدند و وقتی به شهرها برمی‌گشتيد برای آن که سرتان گرم باشد و از فرماندهان‌تان انتقاد نکنيد سرگرم مبارزه با بدحجابی‌تان می‌کردند رزمنده‌گان دلير جبهه‌ها در شهر کارشان می‌شد بدوبيراه گفتن به مردم و روسری خانم‌ها را جلو کشيدن" در چهره‌ی خيلی‌هاشان می‌خواندم که حرف‌های‌‌ام به دل‌شان می‌نشيد. خب از دل‌ام برآمده بود. اما در بين‌شان مامورهای بيسيم به دست و کلت به کمر جوانی هم بودند که کاملا سيمای پيراهن سياه‌های فرانکویی را داشتند و البته همان‌ها کار دستم دادند و اگر نيروی پليس به دادم نرسيده بود الان در خدمت دوستان نبودم!
در بين کسانی که کنار ايستاده بودند و هياهوی جمعيت را تماشا می‌کردند جوانی بود که اعتقاد داشت بايد به احمدی‌نژاد رای بدهيم تا اين‌ها به جان هم بيفتند و فرسوده شوند و جوان ديگری بود که با ناراحتی می‌گفت: اگر مردم رای نداده بودند کار تمام بود. مردم به پيام بوش گوش ندادند وگرنه کار تمام بود و اين‌ها رفتنی بودند.
وضعيت اين است يک معادله و چهار پاسخ.
1- رای دادن به هاشمی و در کنار سرمايه‌دارها و رانت‌خوارها قرار گرفتن.
2- رای دادن به احمدی‌نژاد و در کنار بخش‌های محروم و البته فاشيست قرار گرفتن.
3- رای ندادن.
4- شورش کردن و مانع برگزاری انتخابات شدن.
از آخرين پاسخ شروع می‌کنم. اگر اين معادله پاسخی داشته باشد همين پاسخ چهارم است. اين انتخابات نبايد برگزار شود بايد برسربرگزارکننده‌گان‌اش خراب شود. اما آيا چنين می‌شود؟ آيا اين پاسخ ريشه‌ا‌ی موهومی نيست؟ شورش و انقلاب کار توده‌های مردم است هيچ قدرتی در جهان نمی‌تواند انقلابی به راه بياندازد يا از وقوع انقلابی جلو‌گيری کند. بر انقلاب‌ها می‌شود سوار شد و به انحراف کشيدش اما از وقوع آن نمی‌شود جلوگيری کرد. انقلاب سونامی‌یی است که نه قابل پيش‌بينی دقيق است و نه قابل مهار. و البته هر انقلاب و شورش و اعتراضی که سرکوب يا منحرف شود باز هم گامی به پيش است.
راه حل سوم وقتی معنا دارد که عملی شود وگرنه در نهايت رای ندادن برابر می‌شود با رای دادن به برنده‌ی انتخابات. البته به هر حال اين گزينه بی‌فايده نيست چون موجب عقب‌نشينی حکومت برای جلب آرای بيشتر در دوره‌های بعد می‌شود. اين که اکنون اختلاف در درون حکومت اينقدر بالا گرفته است و برای جلب آرا دارند حرف‌های عجيب و غريب می‌زنند حاصل همان دو تحريم گذشته است.
رای دادن به احمدی‌نژاد يعنی رای دادن به ديکتاتوری و فاشيسم و بزرگ‌ترين خسارت‌ديده‌گان فاشيسم همان محرومين به قدرت رساننده‌ی فاشيست‌ها هستند. چه کسانی در آلمان و ايتاليا زيان اصلی را از نازيسم و فاشيسم بردند؟ اکثر سرمايه‌دارها جان و بخشی از سرمايه‌های خود را برداشتند و رفتند و اين توده‌های فقير و متوسط بودند که يا توسط حکومت فاشيستی به قتل رسيدند يا توسط مخالفان حکومت فاشيستی. مرغ‌هايی شدند کشته شده در عروسی و عزا.
و اما رای دادن به هاشمی. دی‌شب آقای هاشمی در برنامه‌ی بعد از خبر شبکه‌ی دوم سيما حرف‌های جالبی زد. راست‌اش را بخواهيد دل‌ام غنج رفت. اگر کروبی گفته بود ماهانه پنجاه هزار تومان می‌دهم و مورد تمسخر قرار گرفته بود اکنون آقای هاشمی صبحت از ده ميليون تومان برای هر خانوار می‌کرد و بيمه‌ی بيکاری و جويای‌کاريی حداقل 70 هزار تا 150 هزار تومان و مستمری برای آنان که نمی‌توانند کار کنند حداقل 70 هزار تومان و بيمه‌ی درمانی و مسکن و خوراک و تحصيل... خلاصه آن‌چنان بهشتی از ايران توصيف کرد که گمان کنم تا يک سال ديگر بايد مامور سر مرزهای ايران بگذارند تا مردم آمريکا و اروپا برای گرفتن تابعيت ايران هجوم نياورند. از آزادی‌های سياسی سخن گفت و از آزادی فرهنگ و هنر و انديشه. خلاصه هر چه خوبان همه دارند حضرت ايشان به تنهایی دارند.
خب حالا ما بياييم به مردم بگوييم بيايد برای دچار نشدن به فاشيسم احمدی‌نژادی به فريب هاشمی‌یی رای دهيد؟ فردا نبايد پاسخ‌گو باشيم؟ بعدا نمی‌توانيم بگوييم اگر احمدی‌نژاد آمده بود بدبخت‌تر از اين بوديم. کسی که نيامده است و آزمون نداده است نمی‌تواند محکوم باشد اما ما محکوم می‌شويم به فريب مردم. مردم فراموش نمی‌کنند اين آش هاشمی-احمدی‌نژاديی را همين روشن‌فکران و هنرمندان و سياست‌مدارانی که يک شب مصدقی می‌شوند و شب بعد هاشمی‌یی برای‌شان پخته‌اند و فراموش نمی‌کنند اين‌ها بودند که با هشت سال فرصت‌سوزی کار را به جایی رساندند که هاشمی و لومپن‌های طرف‌دارش بشوند پرچم‌دار آزادی!
به هر حال همان‌طور که می‌بينيد اين معادله ريشه‌ی حقيقی ندارد و تنها ريشه‌ی راديکالی آن موهومی است و زير راديکال منفی است. اين که مردم انقلاب می‌کنند يا نمی‌کنند بحثی تحليلی است اما اين که به مردم می‌شود گفت انقلاب کنيد و مردم هم انقلاب کنند بحثی ساده‌لوحانه است.
وقتی نيروهای مترقی و انقلابيون متشکل و مورد اعتماد مردم نباشند، و فضا انقلابی باشد، عرصه برای ظهور و بروز فاشيسم محيا می‌شود و من در اين هر سو بن‌بست آرزو می‌کنم زودتر از آن که دير شود معجزه‌یی اتفاق بيفتند و اين تشکل و اعتماد شکل بگيرد و موتور انقلاب استارت بخورد.
دخترم که در دور اول هيچ حرفی برای رای دادن نزد و مانند بقيه اعضای خانواده رای نداد. دی‌شب بی مقدمه گفت: "من می‌خوام رای بدم." قاطعانه نگفت و زير چشمی داشت مرا می‌پاييد تا واکنش‌ام را بسنجد. گفتم: "خودت بايد تصميم بگيری. اخلاقی نيست که من از رابطه‌ی عاطفه‌ی‌مون برای عمل سياسی-اجتماعی‌ات مايه بذارم." مدتی سکوت بينمان گذشت و گفت: "حالا ببينم چی می‌شه"
و حالا شايد شما هم از من بپرسيد: "بلاخره چه می‌کنم؟" و من در پاسخ می‌گويم: راست‌اش را بخواهيد برای من مهم نيست روز جمعه چه کار کنم دارم روی اين فکر می‌کنم که از روز شنبه چه بايد کرد؟ و پاسخ‌اش را می‌دانم بايد بايستيم خود را نقد کنيم و يک‌بار ديگر راه آمده را ارزيابی کنيم و گامی به جلو برداريم.
شايد جهان را نتوانم نجات دهم اما شرافت انسانی‌ام را که می‌توانم. نه! من به طاعون آری نخواهم
گفت.

  | |

دوشنبه، 30 خردادماه 1384 | June 20, 2005

گشودن جبهه‌ی جديد

حدود دو ماه پيش وقتی هنوز درست و حسابی بحث انتخابات بالانگرفته بود در مطلبی به نام "خبرهای پراکنده نتيجه‌های واحد" نوشتم:
"به نظر می‌رسد در نهايت اوضاع آن‌چنان پيش برود که تز رسوای انتخاب بين "بد" و "بدتر" رقابت را بين هاشمی و نماينده‌ی جناح راست نشان دهد. خلاصه در نهايت خواهند گفت دعوا بين رهبر و هاشمی است و برويد دماغ‌تان را بگيريد و چشم‌تان را ببنديد و به رفسنجانی رای بدهيد تا روی جناج راست را کم کنيد..."
اکنون می‌بينيد که دقيقا اين وضع پيش آمده است و عده‌یی راه افتاده اند و می‌گويند برويد به هاشمی رای بدهيد تا احمدی‌نژاد انتخاب نشود. اين‌ها مانند آن دزدی که در کوی و برزن می‌دويد و می‌گفت:"ای دزد، ای دزد" تا کسی به او شک نبرد می‌خواهند به جای آن که به نقد خودشان و دولت و مجلس و شورای شهرشان بپردازند که موجب شدند احمدی‌نژاد در تهران 900 هزار رای بياورد و کروبی رئيس مجلس اصلاحات رقيب اصلی معين شود (يا برعکس) و مهرعليزاده معاون آقای خاتمی فقط نقش رای‌شکن و آخرليست‌نشينی را ايفا کند، شکست سنگين‌شان را به گردن کسانی بياندازند که در انتخابات شرکت نکردند!
جالب است! اين که بيست و دو ميليون نفری که در چهار سال پيش به خاتمی رای دادند اکنون از اين جناح قطع اميد کرده‌اند و حاضر شده‌اند به هاشمی و احمدی‌نژاد رضايت بدهند اما زير بار شعارهای توخالی و وعده‌های غيرعملی و رفتار سياسی غيرمسئولانه‌ی جناح خاتمی نروند تقصير عمل‌کرد غلط آن‌ها و سيل روشن‌فکران و ملی‌-مذهبی و توده‌-اکثريتی‌های حمايت‌کننده‌شان نيست و مقصر کسانی هستند که آن‌ها را نقد می‌کردند و نشان می‌دادند که راهی که آنان در آن گام گذاشته‌اند سرانجام به احمدی‌نژاد و در به‌ترين حالت به هاشمی ختم می‌شود و اصولا تنها زمان می‌خرند برای جمهوری اسلامی و موجب می‌شوند دوام و بقای اين نظام روزبه‌روز وضعيت فلاکت‌بارتری را برای کشورشان رقم بزند.
دولت خاتمی که برگزاری مفتضحانه‌ی انتخابات مجلس هفتم را در کارنامه‌ی خود داشت نتوانست آخرين انتخابات دولت هشت ساله‌ی خود را به‌گونه‌یی برگزار کند که حداقل کروبی و معين به درست برگزار شدن‌اش معترف شوند. اکنون هم معين هم کروبی به تقلب و دخالت نظاميان در انتخابات اشاره کرده‌اند. معين می‌گويد: "من اعلام مى كنم آنچه به وقوع پيوست اقدامى غيرقانونى براى محروم كردن يك كانديدا از حق خود بود. من اعلام مى‌كنم اين روند تهديدى براى جامعه مدنى و انسداد راه اصلاحات است."(شرق) و تصور نکنيد جناب معين از سه ميليون رای دهنده‌اش می‌خواهد که به خيابان‌ها بريزند و مانند آنچه که مثلا در گرجستان گذشت به تقلب در انتخابات اعتراض کنند و تا برگزاری انتخابات تحت نظارت سازمان‌های بين‌المللی برگزار نشود به خانه‌های‌شان نروند او چه می‌کند؟ از زبان خودش بشنويم:"من چون گذشته تنها شكوه به خداوند خواهم برد و با شما مردم سخن خواهم گفت."(شرق) (گویی خدا و مردم از خاتمی کم شکوه شنيده‌اند که حال بايد پای درد و دل آقای معين بنشينند!)
البته منظور من اين نيست که اگر معين از رای‌دهنده‌گان‌اش بخواهد به خيابان‌ها بريزند آن‌ها خواهند ريخت. مسلما چنين کاری نمی‌کنند و البته منطقی هم نيست که بکنند. آن‌ها می‌خواهند با کمترين هزينه بزرگ‌ترين نتايج را به دست آورند. اگر قرار باشد هزينه‌ی به خيابان ريختن را بپردازند که ديگر برای معين و مجاهدين انقلاب اسلامی اين کار را نخواهند کرد يا برای ماهانه پنجاه‌هزارتومان مستمری!
به هر حال در آخرين يادداشتی که در مورد انتخابات، همين چند روز پيش، نوشتم، يادآور شدم که:"اگر روزنامه‌ی شرق و طيف اصلاح‌طلبان عمل‌گرا (تئوريک‌) به هاشمی روی آوردند برای آن بود که به درستی می‌دانستند فقط هاشمی است که به‌طور بالقوه می‌تواند پروژه‌ی اصلاحات رژيم را جلو ببرد."
در واقع بايد گفت رفتار خاتمی و اصلاح‌طلبان فضای سياسی را به آن‌جا کشاند که ديگر بالاترين سطح اصلاح‌طلبی در رفسنجانی نمود پيدا می‌کند. اگر اصلاح‌طلبان (در تداوم راست‌روی‌های گذشته‌شان که تمام پتانسيل آزاد شده در دوم خرداد را به هرز برد.) به‌جای شعارهای تند و تيزمانند: زيربار نرفتن حکم حکومتی و مشارکت با نهضت آزادی و ملی-مذهبی‌ها، از رياست جمهوری هاشمی رفسنجانی حمايت می‌کردند رفتاری صادقانه‌تر و متناسب‌تر با قدرت و ظرفيت خود انجام داده بودند. در آن صورت مطالبات مردم، چه اصلاح‌طلبانه و چه انقلابی، در بيرون از حکومت شکل می‌گرفت و وابسته به امواج حکومتی باقی‌نمی‌ماند. اما اين‌ها نمی‌خواهند اين وضعيت پيش بيايد چون می‌خواهند هميشه وضعيت را به گونه‌یی نگه‌دارند که مردم در دور باطل چپ و راست رژيم گرفتار باقی بمانند.
به هر حال از اين که معين انتخاب نشد خوشحال هستم چون انتخاب معين موجب کاهش پتانسيل انقلابی از يک سو و رشد بناپارتيسم و نظامی‌گری از سوی ديگر می‌شد. مگر پديده‌یی به نام احمدی‌نژاد حاصل دور دوم رياست جمهوری خاتمی نبود؟
و حرف آخر همان حرف آخر "حرف آخر" است (با تغيير نام و زمان):
"به هر حال ديگر مهم نيست در انتخابات شرکت بکنيد و به رفسنجانی رای بدهيد يا آن که در انتخابات شرکت نکنيد، در هر دو صورت بيست و هفتم خرداد عمر دوم خردادی‌ها تمام شد. بايد از هم اکنون به دنبال گشودن جبهه‌ی جديدی باشيم. جبهه‌یی که بايد در هشت سال گذشته به‌خصوص پس از بريدن کامل مردم از حکومت در دو انتخابات پيشين گشوده می‌شد که متاسفانه به دليل تعلل و ضعف اپوزيسيون گشوده نشد."

  | |

چهارشنبه، 25 خردادماه 1384 | June 15, 2005

حرف آخر

چيزی که مسلم است، و بعيد می‌دانم وقايع چند روز آينده تغييری در آن ايجاد کند، اين است که روز جمعه 27 خرداد انگشت اشاره‌ام جوهری نخواهد شد و هيچ مهری در شناسنامه‌ام نخواهد خورد. در بين دوست و آشنا و فاميل و هم‌کار کسانی هستند که انتخاب خود را کرده‌اند و در انتخابات شرکت نخواهند کرد و کسانی هم هستند که شرکت می‌کنند و به نامزدهای مختلف رای می‌دهند. اما شرکت کردن يا نکردن و يا حتا به نامزدی خاص رای دادن يا ندادن ملاک من برای دوری و نزديکی با آدم‌ها نيست. چه بسيارند که چون من در انتخابات شرکت نمی‌کنند و من آن‌ها را بسيار دور از خود می‌دانم و هستند کسانی که در انتخابات شرکت می‌کنند و حتا به کسی مانند احمدی‌نژاد رای می‌دهند اما احساس نزديک‌تری با آن‌ها دارم. عاملی که مرا با ديگران هم‌جبهه می‌کند هدف و انگيزه‌ و ميزان آگاهی و تحليل‌ و نگرش طبقاتی آدم‌هاست نه شکل ظاهری و صوری عمل‌شان.
من به افق‌های دوردست‌تری نگاه می‌کنم به بالارفتن شعور و فهم سياسی خودم و مردم. انتخابی درست اما با شعور و فهمی پايين در نهايت ثمر بخش نيست و انتخابی نادرست اما فکر شده، گيرم بر اساس تحليلی نادرست، سرانجام نکویی را رقم می‌زند. آن که فکر می‌کند و عمل می‌کند اشتباه هم می‌کند اما آن که فکر نکرده عمل می‌کند هرگز درست رفتار نمی‌کند چون رفتاری که از نظر شکلی درست است اگر از محتوای آگاهانه برخوردار نباشد گم‌راه کننده است.
به هر حال دليل محوری من برای شرکت نکردن در اين انتخابات اين است که بايد سمت سو و جهت‌گيری را از جناح‌های درون حکومتی به بيرون از حکومت منتقل کرد. تشکيل اتحاديه‌ها، انجمن‌های صنفی و احزاب سياسی و تجمع‌های غيرحکومتی و آموختن اين مسئله که حق گرفتنی است مرکز ثقل استدلال من برای رای ندادن است. اگر متشکل حقی را از قدرت طلب کنيم به آن دست خواهيم يافت اما اگر تشکل و سازمان‌دهی نداشته باشيم و دل به اين خوش کنيم که با شرکت کردن در انتخابات می‌توانیم جناحی خوش‌خيم‌تر را، در ساختار قدرت، قدرت‌مندتر کنيم و بعد آن جناح حقی را به ما تنفيذ کند در دور باطلی اسير می‌شويم که در هشت سال گذشته تجربه‌اش کرده‌ايم.
خاتمی حاصل قهر مردم از نظام در دوران هاشمی بود و اين که اکنون معين با دخالت رهبری امکان حضور در رقابت‌های انتخاباتی را پيدا کرد و شعارهایی را می‌‌دهد که در هشت سال درون قدرت بودن نمی‌داد ثمره‌ی تحريم دو انتخابات پيشين است. وقتی در دور دوم انتخابات رياست جمهوری به خاتمی رای داديم آن هم بيشتر از دوم خرداد چه شد؟ ديديم که خاتمی به جای اين که راديکال‌تر شود راست‌تر شد. دست از پی‌گيری لايحه‌ی اختيارات رياست جمهوری برداشت و هر روز اينجا و آن‌جا بيش‌تر از پيش حرف‌های‌اش را پس گرفت. جناح قدرت‌گرفته در انتخابات رياست جمهوری و مجلس ششم و شوراهای شهر و روستا درست مانند جناح مقابل‌اش عمل‌کردی طلب‌کارانه از مردم پيدا کرد. جناح راست می‌گفت: تکليف شرعی داريد و بايد به ما رای بدهيد و جناح موسوم به چپ می‌گفت: تکليف مدنی داريد و بايد به ما رای بدهيد! چيزی که از ديالوگ جناح خاتمی حذف شد اين عمل و احساس بود که بايد برای جلب و يا حفظ آرای مردم کاری کرد. به قول معروف بالش نرم زير سرشان رفت و با خود فکر می‌کردند هر عملی که انجام دهند چون "بدی" هستند که بايد با "بدتر" مقايسه شوند پس نيازی به "خوب" شدن ندارند. مردم مستاصل هميشه بين "بد" و "بدتر" مجبور هستند يکی را انتخاب کنند. يا بايد از گرسنه‌گی بميرند يا به همين نان خشک کپک‌زده قناعت کنند. اما انتخابات شوراها چون سيلی‌ی محکمی بر گوش جناح قدرت‌گرفته و حاشيه‌نشينان‌اش (نهضت آزادی و ملی‌-مذهبی‌ها) فرود آمد. مردم به صورت چشم‌گيری دست رد به سينه‌ی‌شان زدند و گرسنه‌گی را بر سق‌زدن آن نان خشک کپک‌زده که حالا مقداری خشخاش ملی‌-مذهبی هم به آن اضافه شده بود ترجيح دادند و اين کار را در انتخابات مجلس هفتم هم تکرار کردند. پيام شرکت نکردن مردم در دو انتخابات پيشين اين بود که ديگر حاضر نيستند بين "بد" و "بدتر" يکی را انتخاب کنند. آن‌ها که مهر "بدتر" را بر پيشانی داشتند سعی کردند رنگ عوض کنند و ظاهر "بد"‌ها را به‌خود بگيرند. به پوسترها و شعارهای تبليغاتی قالیباف‌ها و لاريجانی‌ها نگاه کنيد؟ آن‌ها که سعی کردند هم‌چنان نقش "بد" را بازی کنند. به دلقک‌های ميدان تبديل شدند. کروبی را اين روزها ديده‌ايد؟ خاتمی هم که به بزله‌گویی مشغول است و دارد می‌گويد کلاه سرم گذاشتن و بعد از رياست جمهوری می‌‌خواهم مفصل بخوابم! و در اين ميان معين و هاشمی ظهور کردند. هاشمی اعلام کرد من همان هاشمی هستم که بودم. گيرم بزک‌کرده‌تر، کفش‌های قرمز فائزه را اکنون پدر به پا کرده است. اما برنامه‌های اقتصادی همان برنامه‌هاست، البته اين برنامه‌ها تفاوتی با برنامه‌های خاتمی يا حتا يزدی و سحابی ندارد. بازار آزاد، رهنمودهای صندوق بين‌المللی پول، برنامه‌ی توسعه و همان چيزهایی که کم و بيش شاه دنبال‌اش بود به اضافه‌ی چاشنی توسعه سياسی که کارتر به آن اضافه کرد و شاه توان اجرای‌اش را نداشت و به خاک سياه نشست. اکنون هاشمی می‌خواهد همان راه را برود که البته به همان خاکی خواهد نشست که شاه نشست.
و اما معين! وقتی معين نامزد شد هيچ شانسی برای پيروزی نداشت[1]. رهبر و جناح مخالف هاشمی به سه دليل معين را وارد بازی کردند. اول چون هيچ شانسی برای موفقيت‌اش نمی‌ديد دوم برای اين که ميزان آرا را بالا ببرد و از کابوس سکوت مرگبار دو انتخابات پيشين اندکی رها شوند و سوم کاهش آرای هاشمی و کم کردن احتمال پيروزی او. طرف‌داران هاشمی هم دوست داشتند معين در صحنه باقی بماند چون تحليل آن‌ها هم اين بود که معين رای زيادی به سمت خود نمی‌کشاند اما موجب مشروعيت‌‌بخشی بيشتری برای انتخابات می‌شود. تمام اين تحليل‌ها بر اساس در نظر گرفتن رای آن بيست سی درصد مردمی است که هنوز نسبت به رژيم چسبنده‌گی دارند و در واقع رای‌شان بين جناح‌های مختلف رژيم شناور است، البته ضريب اين شناوری هم زياد بالا نيست. هاشمی و نامزدهای سمت چپ‌اش تا معين حداکثر ده درصد می‌توانستند رای آن هفتاد، هشتاد درصد رای دهنده‌ی جدا از رژيم را به سمت انتخابات متمايل کنند و اين خطرناک نبود و موجب بالاتررفتن آرا هم می‌شد.
اما معين بازی‌یی را شروع کرد که پارامترهای موجود را بر هم زد.[2] معين از خاتمی عبور کرد. شعارهایی را مطرح کرد که خاتمی در خواب هم از شنيدنشان وحشت داشت. در کنار بازی راديکال‌نمایی معين حرکت پارادوکسيکال رژيم هم به سود معين تمام شد. رژيم مجبور است تنور انتخابات را گرم کند. راديو تله‌ويزيون هم فعالانه وارد ميدان شد و نه تنها امت هميشه در صحنه و شهيدپرور که ملت دگرانديش و خارج از نظام را هم به شرکت در انتخابات فراخواند. قاليباف و هاشمی هم انصافا نقش مهم و موثری را بازی کردند آن‌ها دايره‌ی بازی را وسيع‌تر کردند غافل از اين که هر چه اين دايره وسيع‌تر شود بر رای‌دهنده‌گان معين افزوده خواهد شد.
جناح راست با تحليل نادرست تصور می‌کرد مردم از جناح دوم خردادی بريده‌اند و اگر در رای‌گيری شرکت کنند به نامزدهای آن‌ها که حالا شکل و شمايل اصلاح‌طلبی هم بخود گرفته‌اند رای خواهند داد اما نمی‌دانستند که مردم هرگز به طور جدی به جناح دوم خرداد روی نياورده بودند که از آن ببرند. مردم اميدی به تحول رژيم ندارند اگر در انتخابات شرکت کنند و به معين رای بدهند عمدتا به اين دليل است که معين را مختل کننده‌ی جمهوری اسلامی می‌دانند نه اصلاح کننده‌ی آن.
پيروزی معين شکست اصلاح‌طلبان است. اگر روزنامه‌ی شرق و طيف اصلاح‌طلبان‌ عمل‌گرا به هاشمی روی آوردند برای آن بود که به درستی می‌دانستند فقط هاشمی است که بالقوه می‌تواند پروژه‌ی اصلاحات رژيم را جلو ببرد. (که البته بنا به دلايلی او هم نمی‌تواند اين کار را بکند و اين پروژه محکوم به شکست است.)
اکنون نظر سنجی‌ها نشان می‌دهد که معين از قاليباف جلو افتاده است و بعيد نيست حتا از هاشمی هم جلو بزند.[3]
حالتی که اکنون محتمل شده است به دور دوم کشيده شدن انتخابات است و اگر انتخابات با هاشمی و معين به دور دوم برود آن وقت شانس پيروزی معين به شدت افزايش می‌يابد. زيرا بسياری از تحريم کننده‌گان برای شکست هاشمی به صحنه می‌آيند و به معين رای خواهند داد.
اما مهم انتخاب شدن يا انتخاب نشدن معين نيست مهم اين است که اگر انتخاب شود چه خواهد کرد؟ آيا می‌تواند چهار سال مردم را سربگرداند برای دادن لايحه اختيارات؟ آيا می‌تواند با اين مجلس و شورای شهر کابينه‌يی قوی معرفی کند؟ (اصلا چنين کابينه‌یی دارد؟ اگر دارد زمان خاتمی کجا بود؟) آيا می‌تواند زير بار حکم حکومتی نرود؟ آيا می‌تواند بگويد مصوبات مجلس هفتم را اجرا نمی‌کنم؟ آيا مجلس هفتم که بازی را حداقل برای چهار سال ديگر از دست رفته می‌بيند شروع نمی‌کند به تصويب قوانينی که اجرا کردن‌شان توسط معين او را بی‌حيثيت خواهد کرد؟
سناريوی محتمل ديگر اين است که در صورت پيروزی معين شورای نگهبان وارد شود و با ابطال صندوق‌های رای، هاشمی را برنده کند. بايد ديد تضاد جناح راست و رهبر با هاشمی و کارگزاران آنقدر حاد شده است که رهبر برای بار دوم با حکم حکومتی وارد شود و جلوی ابطال صندوق‌ها را بگيرد و معين را رئيس جمهور کند؟
به هر حال ديگر مهم نيست در انتخابات شرکت بکنيد و به معين رای بدهيد يا آن که در انتخابات شرکت نکنيد در هر دو صورت بيست و هفتم خرداد عمر دوم خردادی‌ها تمام می‌شود. بايد از هم اکنون به دنبال گشودن جبهه‌ی جديدی باشيم. جبهه‌یی که بايد در هشت سال گذشته به‌خصوص پس از بريدن کامل مردم از حکومت در دو انتخابات پيشين گشوده می‌شد که متاسفانه به دليل تعلل و ضعف اپوزيسيون گشوده نشد[4].
--------------------------------------------------------------------------------
[1] - تنها شورای نگهبان بود که می‌ترسيد اشتباهی که در دوم خرداد مرتکب شد و خاتمی را به عنوان نخودی وارد بازی کرد تکرار شود به همين دليل با رد صلاحيت می‌خواست نفس راحتی بکشد. البته در بينش شورای نگهبان اصولا مردم‌سالاری جای ندارد و هيچ احساس خطری از عدم حضور مردم در انتخابات نمی‌کنند.
[2] - شايد طراح اين بازی جديد همان مغزی باشد که سعيد عسگر سعی در از کار انداختن‌اش کرد و موفق نشد.
[3] - هر چند پخش شدن اين خبر جناح راست را از پيروزی معين می‌ترساند و به هاشمی رو می‌آورند. هم اکنون بسياری از کسانی که می‌خواستند به نامزدهای سمت راست هاشمی رای بدهند دارند نظرشان را عوض کرده‌اند و می‌خواهند از ترس برنده شدن معين به هاشمی رای بدهند.
[4] - مهم‌ترين بخشی که قصد داشتم بنويسم و ديدم نوشتار جداگانه‌یی را می‌طلبد و می‌شود به بعد از انتخابات موکول‌اش کرد همين بخش است. بررسی وضعيت مردم و جنبش در آستانه و بعد از انتخابات شوراهای شهر و روستا و مجلس هفتم تا اکنون بسيار مهم است و از روی آن می‌توان وظايف پيش‌روی خود را ارزيابی کنيم.

  | |

دوشنبه، 23 خردادماه 1384 | June 13, 2005

زرافشان را آزاد کنيد!

زويا و ناصر زرافشان
دانشجو بودم، سال‌های دانشجويی من سال‌های نکبت‌باری بود که قبلا در موردش نوشته‌ام. فضای تيره و تار بعد از انقلاب فرهنگی بر دانش‌گاه سايه انداخته بود. تنها نوای حاکم، کوکوی جغد شومی بود که بر ويرانه‌های سرزمينی که گورستان ما شده بود لانه داشت. کم کم خود را باز می‌يافتيم. سه چهار نفر که شديم. باز توانستيم با هم کتاب بخوانيم و شب‌نامه بنويسيم و در روزهایی مانند 16 آذر مخفيانه پخش کنيم. در همين حال و هوا دوستی گفت: دفتر وکالت ناصر زرافشان را پيدا کرده است. زرافشان را از کتاب‌های‌اش می‌شناختيم و ما که عاشق دانستن بوديم مشتاقانه به سوی‌اش رفتيم و او مشفقانه در آغوشمان کشيد. وقتی دستان نحيف‌ام در دستان سترگ و قدرت‌مند او جا گرفت آن‌چنان به گرمی فشرد و در آغوش‌ام کشيد که هرگز گرمای پرمهر وجود جان‌شيفته‌اش را فراموش نمی‌کنم. پس از آن ديگر زياد ديدار و گفت‌وگو ميسر نشد. تا اين که سال‌ها بعد پيش شاملوی بزرگ ديدم‌اش با همان انرژی و عشق...
و اکنون او دارد مانند بابی ساندز قطره قطره شيره‌ی جان‌اش را در کالبد فسرده‌ی ما می‌چکاند تا شعله‌ی آزادی بی سوخت‌بار نماند.
به چهره‌ی نگران زويای نازنين که نگاه می‌کنم تن‌ام می‌لرزد من که هنوز سرمست چند ديدارم، او با غم نبود پدر در حالی که می‌داند ذره ذره پشت ميله‌ها دارد آب می‌شود چه می‌کند؟
اکنون اين سوی ميله‌ها، در زندانی بزرگ‌تر، چشم‌ها و قلب‌های نگران، مقابل در زندان اوين می‌بارد و می‌تپد و آزادی اين انسان صادق و صميمی و نيک‌انديش را فرياد می‌کند.
روز سه‌شنبه ساعت 4 بعد از ظهر همه آن‌جا خواهند بود. بابی ساندز و ده شمعی که در مقابل آن ماده سگ انگليسی تاچر قطره قطره آب شدند نيز هم‌راه ما خواهند بود. از اسپارتاکوس تا عزت ابرهيم‌نژاد همه با ما خواهند بود. محوطه‌ی کوچک جلوی زندان اوين اکنونی مکانی به وسعت آزادی است. از خاوران تا جنگل‌های بوليوی، هر جا انسانی برای آزادی به خاک افتاده است، اکنون در ميدان‌گاه جلوی زندان اوين خلاصه شده است.
زرافشان را آزاد کنيد آزادی را نمی‌توان به بند کشيد. انگشت اشاره‌ی تاريخ جای آزادی‌خواهان و دربندکننده‌گان آزادی را نشانه رفته است. انگشت را نبينيد به ماه بنگريد.

فراخوان کانون نویسندگان ایران برای گردهمایی در برابر زندان اوین
مردم آزاده‌ی ایران
سازمان‌های مدافع حقوق بشر!

ناصر زرافشان هشتمین روز اعتصاب غذای دردناک خود را می گذراند و در خطر جدی مرگ قریب‌الوقوع است. ناصر زرافشان مبتلا به بیماری حاد کلیوی است و هر لحظه بر وخامت بیماری او افزوده می‌شود. ما از همه‌ی مردم٬ نهادهای فرهنگی و اجتماعی درخواست می‌کنیم که درگردهمایی اعتراضی تحصن‌کنندگان٬ از ساعت ٤ تا ٦ بعد از ظهر روز سه شنبه ٢٤/٠٣/٨٤ در برابر در بزرگ زندان اوین شرکت کنند.
کانون نویسندگان ایران

چند لينک مرتبط:
عکس از پناه‌جو
تومار حمايت از خواسته‌های زندانيان اعتصابی را امضا کنيد من در شماره‌ی 28 امضا کردم.

هما زرافشان و على اشرف درويشيان/تحصن در برابر زندان اوين براى رسيدگى به وضعيت دكتر ناصر زرافشان

سخنرانی خانم زویا زرافشان دختر ناصر زرافشان وکیل قتلهای زنجیره ای

در حمایت ازاعتصاب غذای ناصر زرافشان

فراخوان کانون نویسندگان ایران برای گردهمایی در برابر زندان اوین (از طريق زيتون)

لينک‌های جديد
تجمع مقابل زندان اوين در حمايت از ناصر زرافشان

نامه به دکتر معين

همراه با تجمع خانواده دکتر زرافشان و جمع کثيري از فعالان و متقدان سياسي، فرهنگي در مقابل زندان اوين، با حضور تني چند از دانشجويان فعال سياسي مقيم انگلستان، تحصني سه روزه، همراه با اعتصاب غذا در مقابل سفارت جمهوري اسلامي ايران در لندن برگزار گرديد.

به نام انسان، به نام آزادی، آزادی را آزاد کنيد.

امروز؛جلوي در اصلي اوين

من امروز برای شرکت در فراخوان کانون نویسندگان ایران برای همبستگی با زندانیان سیاسی که اعتصاب‌غذا کردن، رفتم اوین .

  | |

شنبه، 21 خردادماه 1384 | June 11, 2005

چند خبر و بيانيه!

paltalkanim.gif
و اين هم بيانيه‌ی پن‌لاگ در باره‌ی انتخابات.
بيانيه‌ی کانون وب‌لاگ‌نويسان ايران – پن‌لاگ درباره‌ی انتخاباب رياست جمهوری ايران

مردم ایران در آستانه‌ی گزینش دیگری ایستاده‌اند، گزینشی که با هیچ کدام از معیارهای انتخابات آزاد و دمکراتیک هم‌خوانی ندارد. نامزدهای این انتخابات همگی در طیف سیاسی و اندیشه‌ای حکومت اسلامی قرار دارند و توسط شورای نگهبان و رهبر حکومت تاييد شده اند. خرد و وجدان شهروند ایرانی برای گزینش آزاد سرنوشت خویش در این انتصابات به سخره گرفته شده است. بنابراین کانون وب‌لاگ نویسان ایران در انتخاباتی که:
- آزادی بیان و نشر و اندیشه در آن جرم به شمار می‌آيد.
- حقوق دمکراتیک شهروند ایرانی و وجدان و خردش پایمال می شود
- از نامزدي نیروهای دگراندیش و بیرون از حکومت اسلامی جلوگیری می‌شود شرکت نمی‌کند و همگان و به‌ويژه وبلاگ‌نويسان را به شرکت نکردن در اين نمايش رسوا فرامی‌خواند.
کانون وب‌لاگ نویسان ایران
توضيح: برای صدور اين بيانيه‌ اين سوآل از اعضای پن‌لاگ پرسيده شد:" آيا با انتشار بيانيه توسط پن‌لاگ در مورد نهمين انتخابات رياست جمهوری ايران و پيشنهاد شرکت نکردن در اين انتخابات موافقيد؟" 78 پاسخ مثبت دادند و 22 درصد پاسخ منفی.

logozzxxB.jpg
فردا در مقابل دانشگاه تهران زنان ايرانی برای اعتراض به قانون اساسی گرد هم می‌آيند. پن‌لاگ هم‌بسته‌گی خود را با اين اعتراض اعلام کرده است. اين نوع اعتراضات در واقع آغاز عصر جديدی در عرصه‌ی سياست ايران است. مردم آموخته‌اند چشم از قدرت بردارند و به خود بازگردند و مطالبات خود را مستقيم طلب کنند.
اعلام همبستگی با فراخوان عمومی برای اعتراض به "نقض حقوق زنان در قانون اساسی"
کانون وبلاگ‌نويسان ايران-پن‌لاگ در راستای پشتيبانی از همه‌ی جنبش‌های آزادی‌خواه و برابری‌طلب حمايت خود را از گردهمايی زنان و مردان آزادانديش ايرانی در برابر دانشگاه تهران اعلام می‌دارد. زنان بيش از هر گروه ديگری در ايران مورد انواع فشارها و آزارهای اجتماعی و حقوقی قرار دارند واين بار می‌خواهند فرياد اعتراض خود به قانون اساسی ايران را که آشکارا حقوق زنان در آن ناديده گرفته شده است به گوش همگان برسانند. اين حرکت نقطه‌ی عطفی در مبارزات زنان ايرانی برای دستيابی به حقوق بنيادی و اوليه‌ی شان است. اين گردهمايی اعتراض‌آميز روز يکشنبه 22 خرداد ساعت 5 تا 6 بعد از ظهر در برابر در اصلی دانشگاه تهران برگزار می‌شود. کانون وبلاگ‌نويسان ايران اميدوار است که همه‌ی زنان و مردان آزادانديش ايرانی در اين گردهمايی شرکت كنند.
کميسيون زنان کانون وبلاگ‌نويسان ايران- پن‌لاگ
سايت زنان ايران
تريبون فمنيستی
zarafshan
در حالی که عده‌یی دوره افتاده‌اند و برای شرکت در انتخابات گلوپاره می‌کنند. نويسنده‌گان و شاعران و دوست‌داران آزادی بيان مقابل در زندان اوين تجمع کرده‌اند تا برای آزادی ناصر زرافشان و ساير زندانيان سياسی در بند کاری بکنند. آن‌ها می‌خواهند دوربين گزارشگرانی را که برای تهيه خبر به ايران آمده‌اند به سوی خود بگردانند. و نشان دهند انتخاباتی در کار نيست هر چه هست. فريب و دروغ است.
کمیته اعتصاب غذا: بیانیه دوم / پیام آغاز اعتصاب غذا

  | |

یکشنبه، 8 خردادماه 1384 | May 29, 2005

افشای فساد حکومتی حقی جهان‌شمول است

akbarganji.jpg
قفس
اين زمزمه
اين غريو
اين بهاران
اين قفس اين قفس اين قفس ای امان!
شاملو، در آستانه

لينک‌های مرتبط
بيانيه‌ی کانون وب‌لاگ‌نويسان ايران-پن‌لاگ برای آزادی فوری و بدون قيد و شرط اکبر گنجی
فراخوان گزارش‌گران بدون مرز به وزرای امور خارجه‌ی ٢٥ کشور اتحاديه اروپا و خاويار سولانا برای نجات جان اکبر گنجي
مانيفست جمهوری‌خواهی نوشته‌ی اکبر گنجی
Akbar Ganji goes on hunger strike : "No one should be imprisoned - not even for a second - for expressing an opinion."
پی‌نوشت: لينک‌های مرتبط
برای آزادی فوری و بدون قيد و شرط اکبر گنجی
Ganji and the unbearable truth
سنگ صبور
خسن‌آقا
سه نهاد ديكتاتوري منحل بايد گردند
پارسا نوشت
شما عزيزان نيز باين اقدام جمعی بپيونديد
حرف‌های الکترونيکی سارا
رهايش کنيد.
دموکراسی فرزند جسارت است, سيمين آزاد
پيام آوران سگال
اين بار دوشنبه ولی کمی رنگی
ملحدان
چشمها را بايد شست
زندانی سياسی آزاد بايد گردد
پژواک خاموش
حقوق‌دان
ديروقت
برای دفاع از آزادی‌! که در این دیار به هیچ انگاشته می‌شود!
صفحه‌ی اول
از یادداشتهای یک مرغ دریایی
بلاگ‌نوشت‌های صادق جم
گزارش به خاک ايران
دست‌نوشت
يک سوال ساده
sarina
آرمين گيله‌مرد
سينما آن‌لاين
جوان مبارز
زيتون

محتسب شيخ شد و فسق خود از ياد ببرد؛
از زبان و دل ما بين که، در آن کار بماند؛
خرقه‌پوشان همه‌گی مست گذشتند و گذشت،
قصه‌ی ما است که بر هر سر بازار بماند. حافظ
"تحريم انتخابات رياست جمهوری گامی به سوی دموکراسی و جامعه‌ی باز" اکبر گنجی.
اکبر گنجی اعتصاب غذای نامحدود خود را آغاز کرده است. درخواست او اين است که برای مداوا به بيرون از زندان برده شود و اين تنها درخواست کسی است که طبق قوانين هيچ کشور مدرنی جرمی که مستحق زندان باشد مرتکب نشده است. جرم گنجی اين است که گوشه‌یی از اسرار و رازهای مگوی قتل‌های زنجيره‌یی را افشا کرده است. اين افشاگری حتا مخفيانه و به صورت انتشار شب‌نامه هم نبوده است.(که اگر اين گونه هم بود باز جرم محسوب نمی‌شد.) اين افشاگری در روزنامه‌های رسمی که دارای مجوز قانونی انتشار هستند صورت گرفته است.
دفاع از اکبر گنجی دفاع از شخص خود او نيست. دفاع از عقايد و نظرات او نيز نيست و حتا دفاع از گذشته و عمل‌کرد او نيز نيست. دفاع از گنجی دفاع از آزادی بيان است. دفاع از حق بنيادی و جهان‌شمول جريان آزاد اطلاعات است. دفاع از گنجی دفاع از حقوق زندانيان است. گنجی بی‌دفاع در زندان است و رئيس جمهور بذله‌گو اين روزها هر جا می‌رود متلک می‌گويد و سرخوش و سبک بال از کلاهی که سرش رفته و از خواب خوش بعد از رياست جمهوری‌اش حرف می‌زند و موزه‌ی هدايای رياست جمهوری افتتاح می‌کند و فراموش می‌کند در اين موزه گلوله‌یی که قلب عزت ابراهيم‌نژاد را شکافت و پيراهن خونينی که بر دستان احمد باطبی پرچم شد و لباس زندان اکبر گنجی که به دليل نپوشيدن‌اش زير مشت و لگد قرار گرفت خالی است.
از اکبر گنجی دفاع کنيد اگر می‌خواهيد نشان دهيد مردمی نيستيد که لايق چنين حکومتی باشيد.

  | |

پنجشنبه، 5 خردادماه 1384 | May 26, 2005

دو سرمقاله يک سودا

ماجرای رد صلاحيت معين و پا در ميانی آقای حداد و خاتمی و حکم حکومتی يا توصيه رهبری و تاييد صلاحيت معين بحث‌های زيادی را موجب شده است.
دکتر معين که قبلا در شعارهای تبليغاتی‌اش نرفتن زير بار حکم حکومتی را عنوان کرده بود اکنون بقای‌اش را مديون حکم حکومتی يا حداقل توصيه‌ی فراقانونی رهبر است و امروز دور هم جمع شده‌اند تا ببينند زير بار اين خفت بروند و بمانند يا نروند و بروند!
چيزی که در اين ميان مهم است، اين است که چرا برخلاف گذشته که اصراری بر ماندن اصلاح‌طلب‌ها نبود همه دارند اصرار می‌کنند که معين و مهرعليزاده در صحنه باقی‌ بماند. اين "همه" آنقدر گسترده است که حسين شريعت‌مداری و محمد قوچانی را پشت يک ميز نشانده است و دارند حرف واحدی را تکرار می‌کنند.
حسين شريعت‌مداری در کيهان می‌نويسد:
"چه تفاوتي مي كند كه تدبير رهبر معظم انقلاب، به لحاظ فقهي، يك «حكم حكومتي» تلقي شود و يا تصحيح نظر شوراي نگهبان؟! آنچه مهم است و در آن كمترين ترديدي نيست، اين كه رهبر بزرگوار انقلاب، غيبت آقاي دكترمعين و سليقه خاص وي و حاميان صادق ايشان از عرصه رقابت هاي انتخاباتي را نمي پسنديده اند و راضي به دور بودن آقاي دكترمعين از رقابت هاي انتخاباتي نبوده اند.[1]"
از سوی ديگر محمد قوچانی، در شرق[2]، که از هم‌کار مطبوعاتی خود در کيهان بسيار باهوش‌تر و زيرک‌تر و باسوادتر است برای نرم کردن دل معين تاريخ‌چه‌ی حکم حکومتی را بيرون می‌کشد و نشان می‌‌دهد که " گرچه حكم حكومتى به عنوان امرى فراقانونى در عالم تئورى مورد نقد اصلاح طلبان قرار گرفته است اما در عمل نتايج آن عمدتاً به سود اصلاح طلبان پايان يافته است." در واقع دارد به معين می‌گويد آن حرف قبلی‌ات که گفته بودی زير بار حکم حکومتی نمی‌روی حرف خام و نسنجيده‌ی بود؛ زيرا:"بديهى است از نگاهى اصولگرايانه نمى توان به حكم حكومتى به عنوان راهكارى اجرايى نگاه كرد اما از نگاهى عمل گرايانه و در شرايطى كه قدرت بى نظير نهادهايى مانند شوراى نگهبان سبب انسداد راه شده است عملاً استفاده از راه حل هايى مانند گفت وگو و تفاهم گرچه ممكن است اصولگرايانه نباشد اما عين اصلاح طلبى است." و بعد به معين يادآور می‌شود که فراموش نکند که او انقلابی نيست و اطلاح‌طلبی‌ هم يعنی ماکياوليسم و گربه‌ی مرتضا علی بودن و با چهار دست‌وپا به‌زمين آمدن: "اصلاح طلبى برخلاف انقلابى‌گرى رفتارى مسالمت آميز، سازش جويانه و مبتنى بر رعايت قواعد بازى است."
چه شده است که شريعتمداری و قوچانی که متعلق به دو جناح مختلف حکومت ايران هستند معين را تشويق به ماندن می‌کنند آيا منافع مشترکی دارند؟
راز خواستنی‌شدن معين نزد رهبر و شريعتمداری و قوچانی و رفسنجانی را بايد در حرف حجاريان جست که حداکثر رای معين را 9 درصد ارزيابی کرد. درواقع چه کسی بدش می‌آيد رقيبی در صحنه داشته باشد که بازنده‌‌بودن‌اش از پيش رقم خورده است و فقط حضورش موجب تزئين سفره‌ی می‌شود که برای مدعوين ديگری چيده شده است؟
هر چند قوچانی در آغاز سرمقاله‌اش ادعا می‌کند می‌خواهد "صادقانه اندكى در تحليل وضع موجود و راه برون رفت از آن به معين كمك" کند اما می‌تواند نشان داد موضوع چيز ديگری است.
آخرين جمله تکليف را روشن می‌کند:"اگر همه صداها معين را به تاريخ بخوانند و قهرمان بخواهند او بايد به آينده نگاه كند و يك سياستمدار اصلاح طلب باقى بماند. حتى اگر رئيس جمهور نشود، نام او به عنوان يك «نامزد» خوب رياست جمهورى باقى خواهد ماند."
"نامزد" خوب نامزدی است که "بازی" را به هم نمی‌زند هر چند می‌داند "قواعدبازی" به نحوی تنظيم شده است که او بازنده‌ی بازی باشد.
حاميان آقای رفسنجانی که به هر حال با نزديک شدن به اين ايشان احساس خفت دست‌ابليس‌بوسی به آن‌ها دست‌ داده است می‌خواهند با جملاتی مانند اين که:"بديهى است از نگاهى اصول‌گرايانه نمى‌توان به حكم حكومتى به عنوان راه‌كارى اجرايى نگاه كرد اما... راه حل هايى مانند گفت وگو و تفاهم گرچه ممكن است اصولگرايانه نباشد اما عين اصلاح طلبى است." با بازی کردن با واژه‌ی "اصول‌گرایی" که منتسب به جناح رقيب است بگويند: "اصلاح‌طلب"‌ها که نبايد اينقدر تنزه‌طلب باشند ما که "اصول‌گرا" نيستيم با هر وسيله‌يی که بتوانيم به قدرت نزديک بشويم و يا در قدرت بمانيم اين کار را خواهيم کرد پس ادای "اصول‌گرا" بودن و سر حرف ماندن را در نياوريد که اصول ما بی‌اصولی‌ است.
اما اين تنها هدفی نيست که از تشويق ماندن معين در صحنه و زيرحرف‌خودزدن توسط آقای قوچانی دنبال می‌شود هدف اصلی چيز ديگری است. نکته‌ی مهم اين است که قرار است شيخ بزرگ در نمايشی دموکراتيک رئيس جمهور شود نه مانند دو دور قبلی که بر صندلی رياست جمهوری در حالی تکيه زدند که رقيب‌های نمايشی حضرت ايشان هم اعلام می‌کردند ما فقط آمديم تا انتخابات معنا داشته باشد وگرنه ما هم به آقای هاشمی رای می‌دهيم!
قوچانی هيچ قصدی در پوشاندن قصد خود ندارد و به روشنی می‌نويسد:"حضور معين عملاً به نماد تكثر در انتخابات رياست جمهورى تبديل شده است و همه نامزدهايى كه مى خواهند در يك رقابت آزاد برنده شوند، بايد او را به ادامه حضور تشويق كنند."
و اين "همه‌ی نامزدها" در واقع يک نامزد بيش نيست. نامزدی که برای يافتن نام‌اش نياز به حل جدول کلمات متقاطع نيست.
خلاصه مسئله ساده است معين بايد بماند تا روش و منش زيرحرف‌خودزدن و دست‌قدرت‌بوسی تطهير شود و بازی انتخابات نيز شکلی دموکراتيک‌تر به خود بگيرد و از هم اکنون هم مدال نام‌زد خوب بازنده را هم در سينی طلا آمده کرده‌اند تا بر يقه‌ی کت دکتر معين نصب کنند و اين البته از کلاهی که خاتمی صحبت‌اش را کرد برازنده‌تر است.
و سرانجام اين که درست‌ترين راهنمایی و مشاوره‌ی که قوچانی در اين سرمقاله به معين داده است اين جمله است:"سرنوشت معين را كسانى مشخص ميكنند كه مى‌خواهند در انتخابات شركت كنند، نه كسانى كه می‌خواهند انتخابات را تحريم كنند."
اين حرف کاملا درست است معين و قوچانی و شريعت‌مداری و احمدی‌نژاد همه اجزای نظامی هستند که برچيده شدن‌اش سرنوشت تمام آنان را رقم خواهد زد و تحريم انتخابات تيشه‌یی است که به ريشه می‌زند. در عوض دکتر معين اگر کمی زيرک باشد پيام نهفته در حرف آقای قوچانی را درمی‌يابد و برای اين ماندن‌اش از پدرخوانده امتيازی طلب می‌کرد و مثلا پست وزارت آينده‌ی خود در کابينه‌ی اصول‌گرای اصلاح‌طلب جناب آقای هاشمی بهرمانی را تضمين می‌کرد.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] - کيهان، حسين شريعتمداری، "حاميان صادق دكتر معين (يادداشت روز)" پنج شنبه 5 خرداد 1384- 17 ربيع الثاني 26 -1426 مه 2005
[2] - شرق، سرمقاله "انتخاب دشوار مصطفى معين رئيس جمهور يا قهرمان؟" محمد قوچانی، پنجشنبه ۵ خرداد ۱۳۸۴ - - ۲۶ مى ۲۰۰۵ تمام نقل قول‌ها از اين پس از اين سرمقاله است.

  | |

چهارشنبه، 4 خردادماه 1384 | May 25, 2005

رئيس جمهور آينده مجری قانون کدام مجلس است؟

در مورد انتخابات حرف و بحث زياد است. سعی می‌کنم طی چند يادداشت نظرات خود را به‌صورت فشرده بيان کنم. برای اين که بحث ساده باشد و دلايل مختلف آن را پيچيده نکند مورد به مورد به آن می‌پردازم و در نهايت جمع‌بندی می‌کنم. پيش‌اپيش از دوستانی که با نظرات خودشان موضوع را روشن‌تر می‌کنند تشکر می‌کنم.
شرکت در انتخابات به طور کلی يک بحث است و شرکت در انتخاب رئيس قوه‌ی مجريه بحثی ديگر. می‌توان در انتخابات پارلمان شرکت کرد و اگر حتا يک نماينده هم به پارلمان بفرستيم باز آن يک نمانيده می‌تواند حرف و نظر ما را بيان کند. (مگر آن که کل پارلمان را فاقد مشروعيت بدانيم و نخواهيم در پارلمانی که غيرقانونی تشکيل شده است عضو باشيم.) اما انتخاب مدير اجرایی به چه معنایی است؟ رئيسِ جمهوری چه چيز را بايد اجرا کند؟ رئيس جمهور در تمام نظام‌های دموکراتيک مجری قانون است و پارلمان قانون‌گذاری می‌کند. اگر در نظامی انتخابات پارلمان‌اش فاقد وجاهت قانونی باشد و به اصطلاح مشروعيت يا حقانيت نداشته باشد رئيس جمهور می‌شود مجری قوانينی که فاقد وجاهت قانونی است و مشروعيت ندارد.
فرض می‌کنيم اين انتخابات کاملا آزاد و دموکراتيک است و تمام فعالين سياسی به عنوان نامزد حضور دارند و در فضایی کاملا آزاد نامزدها تبليغ می‌کنند و در انتخاباتی نظارت شده و با کمترين تقلب ممکن رئيس جمهوری انتخاب می‌شود. (فرض محال که محال نيست) اين رئيس جمهور بايد با چه نهادهایی کار کند؟ کابينه‌اش بايد از چه پارلمانی رای اعتماد بگيرد؟ کدام برنامه چهار ساله و کدام سند چشم‌اندز بيست و پنج‌ ساله را می‌خواهد اجرا کند؟ حکم رئيس جمهور توسط چه رهبری بايد تنفيذ شود؟ رهبری که توسط کدام مجلس خبرگان انتخاب شده است؟ اين رئيس جمهور چگونه می‌تواند طبق سوگندی که می‌خورد بر کار قوه‌ی قضاييه نظارت داشته باشد تا از قانون اساسی عدول نکند؟ قوه‌ی قضاييه‌یی که رئيس‌اش اعتراف دارد خودش بر آن اشراف ندارد؟!
شرکت در اين انتخابات نه تنها به اين انتخابات غيرقانونی صحه می‌گذارد بلکه ساير انتخابات غيرقانونی گذشته را هم مشروعيت می‌بخشد. حتا در چارچوب اصلاح‌طلبی و اگر قانون اساسی جمهوری اسلامی را قبول داشته باشيم و فقط و فقط انتخابات مجلس هفتم را غيرقانونی و غيررقابتی (حتا برای جناح‌های درون نظام) بدانيم باز نبايد در اين انتخابات شرکت کنيم تا مجری قوانينی نباشيم که از سوی اکثريت مردم نماينده‌گی نمی‌شود.
مديرعامل شرکتی که سهام‌داران و هيئت مديره‌اش غيرقانونی هستند چگونه می‌تواند قانونی باشد؟ شرکت در اين انتخابات در به‌ترين حالت مثل اين می‌مانند که با وسواس و دقت بگرديم انسان شريف و پاک و درستی را پيدا کنيم و بعد رئيس باند قاچاق مواد مخدر کنيم!
مطالب قبلی در اين مورد:
چرا در انتخابات رياست جمهوری شرکت نمی‌کنم؟
منطق لوچ
ساير مطلب سياسی

  | |

یکشنبه، 1 خردادماه 1384 | May 22, 2005

از فيلترگذشته‌ها (مصطفا معين قيچی شد!)

شورای نگهبان اسامی نامزدهای از فيلترگذشته را منتشر کرد!
اين‌ها تنها نامزدهای از فيلتر گذشته‌اند.
1- احمدی‌نژاد
2- لاريجانی
3- محسن رضایی
4- قالی‌باف
5- مهدی کروبی
6- هاشمی رفسنجانی

مصطفی معين و يزدی رد صلاحيت شدند. خب اين را می‌شد حدس زد. در مورد يزدی که رد صلاحيت‌اش قابل انتظار بود اما در مورد معين بايد گفت شورای نگهبان به‌ترين خدمت را به اصلاح‌طلبان کرد.
حالا بايد ديد دوستانی که تز "انتخاب بين بد و بدتر را داشتند" چه می‌خواهند بکنند؟ دوستانی که اعتقاد داشتند تحريم انتخابات حرکتی انفعالی است. آيا خود نيز منفعل خواهند شد؟ يا بوگير دست می‌گيرند و دنبال بد و بدترهای باقی‌مونده می‌گردند؟
حالا بايد ببينيم آقای خاتمی که برگزاری انتخابات مفتضح مجلس هفتم را در کارنامه‌ی خود دارد اين آخرين برگی که به کارنامه‌اش می‌افزايد چه رنگی خواهد بود؟
اکنون خواهيم ديد آقای کروبی که با ژست لری کله‌شق که جلوی شورای نگه‌بان می‌ايستد وارد عرصه‌ی انتخابات شد، چه خواهد کرد؟ آيا انصراف می‌دهد؟ يا تا انتها در اين شوی مسخره باقی می‌ماند و دلقک‌وار نقش شيخ اصلاحات را بازی می‌کند؟
به هر حال انتخاب بين "بد و بدتر" دارد تبديل می‌شود به انتخاب بين "راست و راست‌تر" و انتخاب بين يکی از "جانی‌"ها: لاری‌جانی يا رفسن‌جانی

  | |

سه شنبه، 20 اردیبهشتماه 1384 | May 10, 2005

وحدت "آری" اما دروغ گفتن برای وحدت "خير"!

شايد هيچ جمله‌یی در سياست مشهورتر از اين نباشد "هدف وسيله را توجيه می‌کند." اين جمله خلاصه‌ و جوهره‌ی سياست ماکياوليستی است. مهم نيست شما خود را چپ معرفی کنيد يا راست اگر به گرفتن قدرت سياسی به هر قيمتی نظر داشته باشيد ماکياوليست هستيد.
مهم نيست جوان باشيد يا پير، مذهبی باشيد يا لائيک،... راه و روش ماکياوليست‌ها يک‌سان است. دروغ گفتن برای آن‌ها هم هدف است هم استراتژی. اين روش تازه اختراع نشده است هميشه بوده است. برای اين که از تاريخ درس بگيريم نگاهی به گذشته بکنيم و ببينيم چه جريان‌هایی در بين آن‌هایی که خود را از پيروان مارکس می‌دانستند و مذهبی‌هايی که خود را راديکال و مترقی می‌دانستند يا ناسيوناليست‌هايی که خود را وطن‌پرست می‌دانستند... اين شيوه را در انقلاب بهمن به کار بستند و اين بلای مخوف را بر سر مردم آوردند.
در سال 57 و سال‌های پس از آن اين تئوری ماکياوليستی وجود داشت که "ما می‌دانيم خمينی مرتجع است اما عکس او را تا ماه بالا می‌بريم تا شاه را سرنگون کنيم و بعد در بين آن‌ها نفوذ کنيم و قدرت را به دست گيريم" از شما می‌پرسم کسانی که اعتقاد دارند "دين افيون توده‌هاست" و حتما اعتقاد دارند که آخوندها و کشيش‌ها و خاخام‌ها و مغ‌ها... قاچاقچيان مواد مخدر هستند. پس چگونه است که اين قاچاقچيان را مبارزان مردمی و ضدامپرياليست برمی‌شمارند؟
کسانی که "علی" را مظهر درستی و عدل و صداقت می‌دانند چگونه آقای شاهرودی را "آزاده" می‌خوانند؟ و می‌گويند: "آقای شاهرودی بسم‌الله بچه‌های وب‌لاگ‌ستان ياعلی" آيا باور کنيم بعد از مدت‌ها که مجتبا در زندان است و هيچ برای او نکرده‌اند ناگهان خواب‌نما شده‌اند و در آستانه‌ی انتخابات رياست جمهوری به فکر او افتاده‌اند و دارند دست آقای شاهرودی را می‌بوسند تا دوستی را نجات دهند؟
خط فکری اين‌ها مشخص است: دروغ بگوييد با شيطان دست بدهيد تا در قدرت سياسی سهيم شويد. دروغ‌گویی برای اين‌ها استثنایی ناشی از اشتباهی تاکتيکی نيست قاعده‌یی استراتژيک است.
به بازی‌گران کار نداشته باشيم بازی را بشناسيم. هر کس گفت "دروغ" بگوييم تا به فلان هدف برسيم. يا جوان زندانی را وسيله قرار دهيم تا تنور انتخابات‌مان را گرم کنيم يا حزب و دارو دسته‌ی‌مان را مشهور کنيم يا تسبيح بچرخانيم تا بين جوانان مذهبی جا باز کنيم... ماکياوليست است.
اما راه و روش ما چه بايد باشد: "در همه حال راست گفتن." بايد ياد گرفته باشيم که قدرت سياسی اگر آگاهی پشت‌اش نخوابيده باشد سلاح برنده‌یی است که نخست سر خودمان را خواهد بريد. "انقلاب" يا "اصلاح" بدون رشد آگاهی و ترويج حقيقت فاجعه است؛ فاجعه‌یی که ما در همين عمر کوتاه‌مان يک بار انقلاب‌اش را تجربه کرديم يک بار جنبش اصلاح‌طلبانه‌اش را و ديديم که هر دو بن‌بست بود.
آخرين پاراگراف "مانيفست کمونيست" با اين جمله آغاز می‌شود:"کمونيست‌ها از مخفی داشتن آراء و نظرات خود بيزارند." و اين در حالی است که آخرين جمله‌ی پاراگراف قبل‌اش چنين است:" کمونيست‌ها، در همه جا برای وحدت و توافق احزاب دموکرات کشورهای سراسر جهان کوشش می‌کنند."
جمع اين دو حرف اين است: وحدت "آری" اما دروغ گفتن برای وحدت "خير"!

  | |

یکشنبه، 18 اردیبهشتماه 1384 | May 08, 2005

يارب! اين نو دولتان را بر خر خودشان نشان


"رئيس قوه قضاييه با اين سخنان اخيرش نشان داد كه جدا از انديشه‌ها و افكار و روابط و سيستمي كه در او قرار دارد، انسان آزاده‌اي است و از گفتن و شنيدن حرف حق ابايي ندارد."
از شما می‌پرسم نويسنده‌ی پاراگراف نقل شده را چه‌گونه بايد ارزيابی کنيم؟ آيا او آن‌قدر نادان است که نمی‌داند همين آقای شاهرودی مزور که زمانی "هاشمی عراقی" بود و قرار بود بعد از پيروزی در جنگ بر عليه عراق رهبر عراق شود و اکنون نامزد جانشينی رهبری ايران شده است و يک شبه از "عراقی" به "شاهرودی" تبديل شد در آغاز تحويل گرفتن قوه‌ی قضاييه گفت:"من ويرانه‌یی را تحويل گرفتم!" و حالا بايد ديد در پرونده‌ی شش هفت سالی که در قوه‌ی قضاييه بوده‌اند چه کرده‌اند؟ چه کسی با حکم قضایی روزنامه‌ها را بست؟ پرونده‌ی زهرا کاظمی چه شد؟ قاضی قاتل عاطفه چه شد؟ و هزار پرسش ديگر و اکنون وقتی اينان به دلايل جناياتشان پرونده‌ی‌شان در سازمان ملل مفتوح است و تحت فشار بين‌المللی مجبور به آزادی چند تن از زندانيان شده اند. ناگهان وب‌لاگ‌استان را دارند عرصه‌ی چاپلوسی برای آقای شاهرودی می‌کنند!
اگر بپذيريم که نويسنده‌ی آن پاراگراف نادان نيست تنها شق باقی‌ مانده اين است که دروغ می‌گويد و سياه‌بازی می‌کند. نادان يا دروغ‌گو ايشان تبليغات‌چی آقای معين در وب‌لاگ‌استان جناب آلپر هستند.(البته بی‌چاره آقای معين که با داشتن چنين دوستانی نياز به دشمن ندارد.)
آقای شاهرودی خوب اين‌ها را شناخته است. صبح زود در اوين آدم می‌کشد و شب در تله‌ويزيون آن‌چنان حرف می‌زند که "آزاده"‌اش بخوانند!
ماجرا چيست؟
مجتبا سميعی‌نژاد چندی پيش دستگير شد و گروهی از وب‌لاگ‌نويسان و کانون وب‌لاگ‌نويسان ايران–پن‌لاگ سريعا نسبت به دستگيری او واکنش نشان دادند و آزادی‌ بی‌قيد و شرط‌اش را خواستار شدند و توماری هم برای ارسال به سازمان‌ ملل و ساير نهادهای بين‌المللی مدافع آزادی بيان تهيه کردند. بعد همين آقايان آمدند گفتند اصلا مديار کيست؟ مجتبا سميعی‌نژاد چه کاره است؟ اين کمونيست‌های مشکوک چرا از او دفاع می‌کنند؟ و اکنون که اين مبارزات در حال به نتيجه رسيدن است. هم‌اينان برای ميوه‌چينی از راه رسيده‌اند و دارند آقای شاهرودی را بزرگ می‌کنند و او را آزاده می‌خوانند...
مجتبا سميع‌نژاد به‌زودی آزاد خواهد شد چون هزينه‌ی زندانی بودن او برای اين رژيم سراسر ريا و تزوير بيش از فايده‌ی آن است. مجتبي آزاد خواهد شد چون ما تمام جهانيان را خبر کرديم که او در زندان است و آزادی‌اش را خواسته‌ايم و اين نظامی که پای‌اش لب گور است مجبور است به خواست ما و نهادهای بين‌المللی گردن نهد.
اميدوارم مديار عزيز پس از آزادی کسانی را که برای تبليغات رياست جمهوری‌شان او را وسيله قرار دادند رسوا کند.

  | |

دوشنبه، 12 اردیبهشتماه 1384 | May 02, 2005

از کارگران بياموزيم

karegaran.jpg
امسال اول ماه مه رنگ و بو و جلای ديگری داشت. کارگران در تهران وقتی ديدند قرار است مورد سؤاستفاده‌ی کمپين تبليغاتی کارگزاران حکومت قرار بگيرند با اعتراض و فرياد مراسم را ترک کردند و به خيايان‌ها آمدند و مراسم سخنرانی آقای رفسنجانی که قرار بود کانديداتوری خود را برای رياست جمهوری اعلام کند برگزار نشد.
در سنندج و چند شهر ديگر مراسم کاملا مستقل از حکومت و با شعارهای راديکال برگزار شد. کارگران سنندج نگفتند:"کردها متحد شويد!" حتا نگفتن:"کارگران ايران متحد شويد!" گفتند و نوشتند:"کارگران جهان متحد شويد!" کارگران بايد بياموزند که وطن ندارند و وطن واژه‌ی جعلی‌ است برای استثمار آن‌ها. آيا سرمايه وطن دارد؟ سرمايه برای خودش اصلی طلائی دارد: "وطن‌ات آن‌جاست که سودت بيشتر است." اما نوبت به کارگران که می‌رسد هزار واژه‌ی فريبا برای‌اش می‌تراشند تا دسته دسته و گروه گروه و تکه تکه شوند. کارگران آموختند که بايد از حکومت و جناحی از آن جدا شوند و به طبقه‌ی قدرت‌مند جهانی خود اتکا کنند. آن‌ها برای رهایی دوستان دربندشان ديگر پشت در اتاق "بد"یی از ميان "بدتر"ها آب‌رو گرو نمی‌گذارند، به اتحاديه‌های نيرومند جهانی‌شان رو می‌آورند.
امسال فضای عمومی وب‌لاگستان هم رنگ و بوی اين روز بزرگ را گرفته بود و کاش ما وب‌لاگ‌نويسان از کارگران بياموزيم که برای استيفای حقوق‌مان به اتحاد بين‌المللی‌مان بيانديشيم و دنبال تربچه‌ها و پيازچه‌ها نباشيم.
اين چرخش جامعه و مردم از حکومت به سمت خود، از نتايج به بارنشستن تحريم انتخابات در انتخابات شوراها و مجلس هفتم است. مردم جلوتر از برخی روشن‌فکران، هميشه جا مانده‌ی،‌شان دارند خارج از حکومت، خارج از جناحی از حکومت متشکل می‌شوند. حرف خودشان را می‌زنند برای گرفتن طبيعی‌ترين حقوق‌شان زير عبا و ردای اين شيخ و آن مکلا پنهان نمی‌شود.
از ما که می‌گوييم "انتخابات را تحريم کنيد"؛ می‌پرسند: "راه‌کار عملی‌تان چيست؟" پاسخ بسيار ساده است: بايد ياد بگيريم که حقوق خود را با زبان خودمان و با اعمال قدرت بگيريم. با زبان ديگران و با تکيه به بخشی از حکومت نمی‌توان به حقی رسيد. می‌گويند با دزدهای "بد" متحد شويم تا دزدهای "بدتر" کمتر بچاپانندمان! می‌گوييم: اين‌گونه "دزدی" را قانونی کرده‌ايم. بيايد راه‌کار عملی عليه "دزدی" پيدا کنيم.
ديروز روز جهانی کارگر بود و امروز روز خودخوانده‌ی معلمان در ايران. ديروز کارگران، با پيوستن به دريای بی‌کران کارگران جهان، جهت نگاه خود را از سوی حکومت به سمت خود چرخاندند و امروز معلمان بايد چنين کنند تا بتوانند حقوق از کف رفته‌ی‌شان را بستانند.
بگذاريد تنها بازی‌گران بازی انتخابات‌شان خودشان باشند، مهم نيست چه کسی داروی تلخ سر می‌کشد، يا کلاه بر سر می‌گذارد؛ مهم نيست ذوب در ولايت باشد يا ذوب در انقلاب اسلامی‌شان برای ما مهم اين است که حق خود را بشناسيم و ديکته کنيم مطمئن باشيد "بدترين"شان هم که رئيس‌ جمهور شود مجبور است به خواست ما گردن نهد و اگر ما حقوق خود را نشناسيم و برای گرفتن‌اش تلاش نکنيم "به‌ترين"شان هم که رئيس‌ جمهور شود کم‌ترين حقی را برای ما قايل نيست و هميشه کمتر از آنچه داده‌ايم خواهيم ستاند.
چند لينک مرتبط:
بيانيه‌ی کانون وب‌لاگ‌نويسان ايران- پن‌لاگ به مناسبت روز جهانی کارگر
چند لينک و خبر در مورد روز جهانی کارگر

قطعنامه اول مه(روز جهانی کارگر) ۲۰۰۵ - سنندج
سرود انترناسيونال ترجمه‌ی احمد شاملو
کارگران میهنم، شعری از ح. مقدم در بادبان
عکسهايی از تظاهرات اول ماه مه در سنندج
سنگ صبور از کارگران می‌گويد.
زيتون از روز کارگر می‌گويد.
گزارش فعال کمیته اقدام کارگری (ایران) از تظاهرات اول ماه مه
گزارش مراسم اول ماه می روز جهانی کارگر در سینما فردوسی
روز جهانی کارگر گرامی باد! (وب‌لاگ ترديد)
طبقه کارگر و حزب پيشتاز

  | |

جمعه، 2 اردیبهشتماه 1384 | April 22, 2005

خبرهای پراکنده نتيجه‌های واحد

1- حکومت نظامی در اهواز
عرب‌های ساکن شهرهای جنوبی کشور مانند تمام مرزنشينان در کشورهای هم‌سايه و به‌خصوص در بحرين که تا همين چند دهه پيش بخشی از ايران محسوب می‌شد خويشاوندانی دارند و به شکل قانونی يا غير قانونی در رفت و آمد هستند و هنوز ازدواج برای مستحکم‌تر شدن روابط فاميلی در بين‌شان رواج دارد. نگاهی به وضعيت عرب‌های ساکن اهواز در محلات "كوت عبدالله"، "لشگرآباد" و در شهرهای ديگر، در حميديه، شادگان، ماه‌شهر(معشور) نشان می‌دهد که آنان در فقر مطلق به‌سر می‌برند و اين در حالی است که پسرعموها و دخترعمه‌های‌شان در بحرين و حتا بصره وضعيت معيشتی بسيار بهتری دارند.
مردم محروم و فقير خوزستان علی‌رغم ثروتی که در زير پای‌شان نهفته است و علی‌رغم کار شبانه روزی باز بايد به چشم شهروند درجه دو نگريسته شوند. قشر متفرعن ساکن ساير شهرهای ايران با تحقير اعراب و پخش برنامه‌های موهن تله‌ويزيونی از اين مردم زحمت‌کش و سخت‌کوش چهره‌یی واژگونه ارائه می‌دهند. راستی اين سرزمين آريایی! برای آنان چه داشته است؟
چرا بايد با پخش نامه‌یی که تکذيب هم شده است چنين شورشی به پا شود و چندين انسان به جان آمده کشته شوند؟ اگر اکثريت عرب‌های خوزستان در فقر و بی‌کاری و عقب‌نگه‌داشته‌گی به‌سر نمی‌بردند باز اين اتفاقات می‌افتاد؟ اعراب ايرانی از ايرانی بودن چه نسيبی برده‌اند؟ برای کسی که نيروی کارش را می‌فروشد تا دوباره آن را تجديد کند و برای فروش در روز بعد عرضه کند چه فرقی می‌کند که خريدار ايرانی است يا عرب يا انگليسی و آمريکایی... او يا می‌داند و می‌تواند به اين برده‌گی مزدی خاتمه دهد يا سعی می‌کند نيروی کار خود را به قيمت بهتری بفروشد و عده‌یی می‌خواهند با حرف‌های دهان پر کن دين و قوميت و مليت و تاريخ دوهزار پانصدساله و وحدت و ... اراجيفی از اين دست ريالی، سنتی، شلينگی، ديناری... از دست‌مزدش را چپاول کنند.
درگيری‌ها و شورش در اهواز و خوزستان از جنس همان شورش‌های است که گاه و بی‌گاه در گوشه‌يی از کشور از خراسان تا يافت‌آباد از اراک تا خلخال از خيابان کارگر شمالی در تهران تا کوت عبدالله در اهواز در جريان است شورش برای حق زنده‌گی انسانی. شورش برای نان، برابری، آزادی و احترام به شخصيت انسانی.
امروز راه‌پيمایی وحدت برگزار می‌کنند و بر روی اين آتش خاکستر می‌پاشند تا روزی ديگر شعله‌ی فروزان‌اش پاپه‌های حکومت تزويرشان را از بنياد بسوزاند.
2- پاپ جورج دبيلو بوش سوم انتخاب شد!
جوزف راتزينگر پس با بالا رفتن دود سفيد از دودکشی از دودکش‌های پر‌شمار واتيکان و شنيدن جمله‌ی Habemus Papam از زبان کاردينالی از کاردينال‌های پرشمار واتيکان به مقام پاپی رسيد و از اين به بعد او را بنديکت شانزدهم خواهند خواند.
اين پاپ‌ که دويست و شصت و پنجمين پاپ واتيکان است بر اريکه‌ی قدرت همان پاپ‌هایی تکيه می‌زند که ژوردانو برونو را شمع‌آجين کردنند و ژاندارک را در آتش سوزاندند و گاليه را وادار کردند که بگويد زمين به گرد خورشيد نمی‌گردد!
عالی‌جناب بنديکت شانزدهم از قديم‌ترين کاردينال‌های موجود در کالج کاردينال‌هاست و ظاهرا تنها يا از معدود کاردينال‌هایی است که در دوران سال‌های پرشمار حکومت ژان پل دوم بر واتيکان از منتخبين او نيست و انتخاب سريع او به پاپی نشان از اجماع موجود در بين کاردينال‌ها دارد که البته ممکن است به اين دليل باشد که پای ايشان بر لب گور است و آفتاب‌شان بر سر بام.
به هر حال آن چه از خبرهای اين سو و آن سو شنيده می‌شود اين است که حضرت پاپ جزو راست‌ترين و محافظه‌کارترين کاردينال‌های موجود است و هر چند نام بنديکت شانزدهم يادآور بنديکت پانزده است، که در دوران جنگ جهانی اول به پاپ صلح‌طلب مشهور بود، اما انتخاب او در راستای اهداف بوش و جنگ‌طلبان آمريکایی قلمداد می‌شود.
به هر حال آنچه را که برای آينده‌ی نزديک واتيکان می‌توان پيش‌بينی کرد اين است که به‌زودی پاپی از آمريکای لاتين يا حتا آفريقا به حکومت وايتکان منسوب خواهد شد.
بالافاصله بعد از فوت ژان پل دوم اس‌ام‌اسی روی موبايل‌های داخل ايران منتشر شد که حاوی اين پيام بود: درگذشت ژان پل دوم را به تمام پل‌های جهان تسليت باد. امضا سی‌وسه پل اصفهان.
3- بازار گرم انتخابات و تنور سرد آن.
هر چند اميدی به گرم شدن تنور انتخابات که هم‌واره محلی برای سوزاندن آمال مردم ايران برای زنده‌گی انسانی بوده است نيست اما بازار آن اين روزها گرم شده است و خريد و فروش رای قيمت‌های شيرينی پيدا کرده است.
با ورود رفسنجانی به مبارزه‌ی انتخاباتی وضعيت نيروهای درگير دست‌خوش تغيير شده است و در روزهای آينده تغييرات وسيع‌تری به چشم خواهد خورد. اگر خطی بکشيم که احمدی‌نژاد و قالی‌باف در راست‌ترين قسمت آن قرار داشته باشد و معين و يزدی در چپ‌ترين آن هاشمی در ميانه قرار دارد و حضور او بيش از همه به حاشيه‌ی دست راست‌اش ولايتی و حاشيه‌ی دست چپ‌اش کروبی آسيب می‌رساند به نظر می‌رسد در نهايت اوضاع آن‌چنان پيش برود که تز رسوای انتخاب بين "بد" و "بدتر" رقابت را بين هاشمی و نماينده‌ی جناح راست نشان دهد. خلاصه در نهايت خواهند گفت دعوا بين رهبر و هاشمی است و برويد دماغ‌تان را بگيريد و چشم‌تان را ببنديد و به رفسنجانی رای بدهيد تا روی جناج راست را کم کنيد و از آن‌سو هم می‌گويند برای اين که هاشمی برنده نشود و قلب آقا نشکند در انتخابات شرکت کنيد و به فلانی رای بدهيد! اما صادقانه و درست‌ترين حرف همان است که از رهبر تا خاتمی همه می‌گويند شرکت در اين انتخابات بدون توجه به اين که به چه کسی رای می‌دهيد موجب توقيت نظام جمهوری اسلامی می‌شود. به همين دليل من هم به تمام کسانی که علاقه‌مند به تداوم جمهوری اسلامی هستند توصيه می‌کنم دعواهای جناحی را کنار بگذارند و در انتخابات شرکت کنند و دست به انتخاب اصلح بزنند! به آن‌هایی هم که دل به اين نظام نبسته‌اند و خود را جزیی از آن نمی‌دانند می‌گويم حواس‌شان باشد که اين دعوا و اين انتخاب دعوا و انتخاب آنان نيست. هر جناح و هر کسی که بر سر کار بيايد اگر مردم اعتراضات خود را ابراز کنند جناح و شخص انتخاب شده را مجبور می‌کنند به آن‌ها تمکين کند و اگر قرار باشد که با رای دادن خيال‌شان راحت شود که کارشان تمام شده است و بايد بروند در خانه بنشينند آن می‌شود که پس از دوم خرداد شد.
به هر حال آن‌چه را از هم اکنون می‌توان پيش‌بينی کرد انتخاب شدن رفسنجانی با رای پايين است.
4- اکوادور به آمريکا و صندوق بين‌المللی پول نه گفت.
هر وقت در گوشه و کنار دنيا مردم از ديکتاتوری به ستوه می‌آيند و شخصی که به غرب و آمريکا نزديک است را برسرکار می‌آورند دستگاه تبليغاتی غرب اين خبر را در صدر اخبار خود قرار می‌دهند و از انقلابات مخملی و صورتی حرف می‌زند و طرفه اين که انقلاب به سود غرب هميشه مخملی و صورتی است و انقلاب برعليه منافع غرب و آمريکا خونين و اين خود نشان می‌دهد که حکومت‌های وابسته به غرب که اين روزها ژست ليبرال و دموکرات را به خود گرفته‌اند خون‌ريزتر از حکومت‌هایی هستند که از سوی غربی‌ها ديکتاتور لقب می‌گيرند.
دولت وابسته به صندوق بين‌المللی پول و واشنگتن در اکوادور سقوط کرد مردم گرسنه‌ی اکوادور پی به دروغ‌های تبليغاتی لوسيو گوتيرز بردند و به خيابان‌ها ريختند و به دولت ليبرآل نه گفتند. هر چند اکنون معاون گوتيه‌رز، پالاسيو سوگند رياست جمهوری خورده است اما بی‌شک شورش و قيام مردمی سرنوشت تازه‌ی برای اکوادور رقم خواهد زد.
لوسيو گوتيه‌رز (لوسيو گوتی‌يررس) که روزی هوگو چاوز اکوادور ناميده می‌شد با خيايت به مردم و نزديک شدن به آمريکا و بوش مورد نفرت عمومی قرار گرفت.
مقاله‌ی"بومی‌های اکوادور رو در رو با چالش پروتستان‌های اوانژليک" نوشته‌ی لوران ترانيه، ترجمه‌ی محمد زاهدی در لومند ديپلماتيک اطلاعات مفيد و جامع‌یی در مورد اکوادور و تحولات آن در اختيارتان قرار می‌دهد.
اوضاع جهانی نشان می‌دهد که لحاف آمريکایی باری پوشاندن تمام جهان کفايت نمی‌کند و وقتی سر آمريکا را می‌پوشاند پای‌اش از آن بيرون می‌افتد.

  | |

شنبه، 27 فروردینماه 1384 | April 16, 2005

شورش در اهواز

روز سيزدهم فروردين مطلبی نوشتم با عنوان "سياست در تعطيلات" همان‌طور که از محتوای مطلب برمی‌آمد يادداشت طنزی بود به بهانه‌ی دروغ سيزده يا آوريل. در نظرخواهی اين مطلب دوست ناشناسی کامنتی قرار داد که به نظر نمی‌رسيد به خبر روز ام‌روز تبديل شود. اين کامنت نامه‌ی محرمانه‌یی بود با امضای آقای ابطحی شايد محتوای طنز مطلب و عجيب بودن مفاد نامه موجب شد توجه جدی به آن نشود. و اما متن نامه:

رئيس دفتر جمهورى اسلامی ايران
دفتر رئيس جمهور
بسمه تعالی
رياست محترم سازمان برنامه و بودجه کشور جناب آقای دکتر نجفی
با سلام
پيرو سياستهای مد نظر گرفته شده و مصوبات شورای امنيت ملی در خصوص تغير ساختار جمعيتی اعراب خوزستان و توزيع مطلوب آنان در ديگر نقاط کشور لازم است بندهای مصوب ذيل الحاق و به واحدهای تابعه ابلاغ و ارسال گردد.
1- ترتيبی اتخاذ گردد که جمعيت اعراب خوزستان نسبت به فارسی زبانان بومی و مهاجر در ظرف و در حداکثر ده سال به يك سوم برسد.
2- جهت افزايش حضور و مهاجرت ديگر اقوام بويژه اقوام آذری به استان خوزستان علاوه برتسهيلات مصوب بخشنامه 416-3-ب-2/971/5-7 مورخ 14/4/1371 تسهيلات بيشتری مد نظر گرفته شده که متعاقباً اعلام ميگردد.
3- لازم است بنحوی عمل شود که پديده مهاجرت قشر تحصيل کرده آنان به ديگر استانها به ويژه تهران، اصفهان و تبريز افزايش يابد.
4- سعی شود ضمن محو کليه نشانها دال بر وجود اين قوم از قبيل تغير نامهای باقيمانده محلات، روستاها، خيابانها، مناطق،.....از واژه های فارسی استفاده شود.
5- در عين تاًکيد بر محرمانه بودن موضوع لازم است جهت هرچه عملی ترشدن اجرای مصوبات از افراد عرب زبان مطمئن بعنوان وسيله استفاده گردد.
6- کليه مصوبات جديد در خصوص توزيع دانشجويان، کارمندان: معلمان، نيروهای نظامی انتظامی و کشاورزان در ديگر استانها پيوست ميگردد.
سيد محمدعلی ابطحی
رونوشت:
1- وزارت اطلاعات.
2- وزارت کشور
3- وزارت مسکن وشهر سازی
4- وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی

امروز اخبار ساعت بيست و سی شبکه‌ی دوم تله‌ويزيون سراسری ايران اعلام کرد که انتشار نامه‌ی مجعولی موجب اعتراض مردم اهواز شده است که منجر به يورش به ادارت دولتی و بانک‌ها شده است. به محض شنيدن خبر به اين صرافت افتادم که احتمالا منظور همين نامه است. دفتر آقای خاتمی اين نامه را تکذيب کرد اما جالب است که اين تکذيب اکنون و پس از آن‌که انتشار نامه موجب ناآرامی در اهواز و احتمالا ساير شهرهای استان خوزستان شده است تکذيب شد در صورتی که مدتی است حداقل در سطح اينترنت منتشر شده است و من تکذيبيه‌‌یی از آن نديدم.
به هر حال آن‌چه مرا واداشت اين مطلب را بنويسم تذکر اين نکته است که ناديده گرفتن مسايل مليتی و قومی و زبانی می‌تواند فاجعه‌بار باشد. اين که مرزهای سياسی چقدر واقعی است، اين که زبان و نژاد و قوميت و مليت چقدر می‌تواند نقطه‌ی اتکا باشد يک بحث است و اين که اين مسايل به‌طور واقعی در جهان امروز يا حداقل در بخشی که ما زنده‌گی می‌کنيم چه وزن و اهميتی دارد بحث ديگری است. چه کسی تصور می‌کرد در قلب اروپا انسان‌های هم‌ديگر را بکشند که تو صرب هستی و تو کروات و تو مسلمان... اما اين اتفاق افتاد و مانند شمشير دموکلس برفراز سر همه‌ی ما می‌چرخد.
به هر حال اخبار ناآرامی‌ها و شورش در اهواز و احتمالا ساير شهرهای استان خوزستان به‌زودی در سطح وسيع‌تری منتشر می‌شود و آن‌گاه شايد بتوانيم تحليل درستی داشته باشيم اما آن‌چه مسلم است موضوع قوميت‌ها و مليت‌ها و گويش‌کننده‌گان به زبان‌های مختلف مسئله‌ی مهمی است و با پاک کردن صورت مسئله نمی‌توان آن را حل کرد.
-------------------------
پی‌نوشت:
- در بخش‌های خبری بعدی موضوع ناآرامی‌ها و شورش مردم در اهواز در شبکه‌های تله‌ويزيونی ايران سانسور شد. چند بخش خبری را که نگاه کردم هيچ مطلبی در اين باره گفته نشد. اما اخباری که شنيده می‌شود حاکی از چند کشته در شهر اهواز است.
- تکذيبيه‌ی آقای ابطحی در وب‌‌نوشت: شایعه­ی بخشنامه­ی ضد عرب من!
بايد ديد ايشان در مورد کشتن مردم اهواز چه می‌گويند. ظاهرا تا کنون حداقل دو نفر کشته شده است.
پ‌نوشت2:
-امروز دوشنبه 29 فرودين وزارت ارشاد فعاليت شبکه‌ی الجزيره را به دليل پخش اخبار مربوط به شورش اهواز و ساير شهرهای استان خوزستان ممنوع اعلام کرد و دفتر اين خبرگزاری را در تهران بست.
واکنش آقای ابطحی به شورش در استان خوزستان: نامه من به وزیر اطلاعات
-حوادث تلخ دو روز گذشته در اهواز که به دنبال انتساب یک نامه جعلی به من بود را حتماً شنیده اید. عین نامه ام به وزیر اطلاعات را روزنوشت می­کنم:

  | |

منطق لوچ

بحث بر سر انتخابات رياست جمهوری آن‌قدر لوث شده است و حرف‌ها آنقدر تکراری است که اشتها برانگيز نيست هر چه می‌خواهيم بگوييم در انتخابات مجلس هفتم و شورای شهر گفتيم اما شايد گفت‌وگو در مورد منطق اين بحث‌ها مفيد باشد و به ما کمک کند تا اصولی را برای تحليل و بررسی بيابيم. به هر حال طی چند ياداشت به اين موضوع خواهم پرداخت اميدوارم دوستان در نظرخواهی کمک کنند تا بحث سازنده و مفيدی داشته باشيم.
اصالت مخالف
در بحث‌های مربوط به عمل سياسی (که انتخابات نمونه‌ی مشخص آن است) منطقی حاکم است که می‌شود آن را اين‌گونه فرموله کرد:"عملی که منافع ذهنی و عينی "مخالف" يا "رقيب" يا "دشمن" را تامين می‌کند زيان عينی برای عمل‌کننده دارد" اين فرمول را با جابه‌جا کردن "منافع" و "زيان" به اين شکل نيز می‌توان فرموله کرد:"عملی که زيان ذهنی و عينی "مخالف" يا "رقيب" يا "دشمن" را تامين می‌کند منافع عينی برای عمل‌کننده دارد."
برای باز کردن اين فرمول اول بايد منظور از منافع/زيان، "ذهنی" و "عينی" مشخص شود. منظور از "منافع/زيان عينی" منافع/زيان واقعی است که شخص يا جريانی در پروسه عمل به دست می‌آورد يا از دست می‌دهد. مثلا شخصی در معامله‌یی صد تومان به دست می‌آورد يا صد تومان از دست می‌دهد. منافع يا زيان ذهنی يعنی آن منافع يا زيانی که جنبه‌ی عينی ندارد اما موجب خوش‌حالی يا ناراحتی کسی می‌شود. شما معامله‌یی انجام می‌دهيد و تصور می‌کنيد صد تومان سود برده‌ايد يا زيان کرده‌ايد اما ممکن است عملا سود و زيان‌تان چيزی ديگری باشد که بعدا مشخص می‌شود. برای آن که بحث مشخص جلو برود دو مقوله‌ی ذهنی و عينی را از هم جدا می‌کنيم و به صورت مجزا بررسی می‌کنيم. نخست فرمول يک:"عملی که منافع/زيان ذهنی "مخالف" يا "رقيب" يا "دشمن" را تامين می‌کند زيان/منافع عينی برای عمل‌کننده دارد "
پايه‌ی اين منطق بر اين فرض استوار است که "مخالف" يا "رقيب" يا "دشمن" هميشه منافع و زيان خود را درست تشخيص می‌دهد و اين اصالت دادن به طرف مقابل است و حرکات انفعالی در چنين بستری جريان دارد.
در بحث‌های انتخاباتی يکی از استدلال‌های موافقين شرکت در انتخابات اين است که تحريم انتخابات فلان جريان را خوش‌حال می‌کند يا حتا آن جريان دارد برای تحريم انتخابات به شکل موزيانه‌یی تبليغ می‌کند. در انتخابات پيش‌رو می‌گويند آقای رفسنجانی يا جناج راست از اين که انتخابات تحريم شود خشنود هستند زيرا می‌دانند آنان که اهل تحريم انتخابات‌اند اگر در انتخابات شرکت کنند به جناح رقيب رای می‌دهند پس بهتر است شرکت نکنند تا دعوا در بين طرف‌دارن نظام حل و فصل شود. اين حرف‌ها ترجمه‌ی کلمه به کلمه‌ی فرمول نخست است.
برای آن که با مثالی موضوع را مشخص‌تر مطرح کنيم به اتفاقات سال 76 و انتخابات دوم خرداد نظر می‌اندازيم.
پس از آن که آقای رفسنجانی موفق يه معامله با جناح راست نشد و نتوانست برای چهارسال ديگر رياست جمهوری خود را تمديد کند با اين تحليل که مي‌تواند از جناح رانده‌شده که به جناح چپ معروف بودند به عنوان مترسک استفاده کند و جناح راست از ترس گرگ به شغال راضی شود از خاتمی حمايت کرد و موجبات رياست جمهوری او را فراهم آورد. آيا درست بود که در آن موقع بگوییم چون رفسنجانی خوش‌حال خواهد شد که خاتمی انتخاب شود به خاتمی رای ندهيم؟!
اين که رای دادن به خاتمی درست بود يا نادرست از زاويه‌ی ديگری بايد تحليل شود نه از زاويه ديد رقيب يا دشمن. تحولات بعدی نشان داد که رفسنجانی اشتباه می‌کرد و اتفاقاتی افتاد که از کنترل خاتمی خارج بود و خاتمی آن‌گونه که او مي‌انديشيد نتنها شش ماه بعد استعفا نداد که برای هشت سال رئيس جمهور باقی‌ماند.
اما در صورتی که منافع واقعی دشمن و رقيب هم تامين شود باز نبايد به صرف حاصل شدن منفعتی برای دشمن از انجام عملی صرف‌نظر کرد. فرمول بعدی‌مان اين است:"عملی که منافع/زيان عينی "مخالف" يا "رقيب" يا "دشمن" را تامين می‌کند زيان/منافع عينی برای عمل‌کننده دارد ". مبنای اين تز اين است که منافع يا زيان طبقات و گروه‌ها و اشخاص صلب هستند و خطوط مشترک ندارند. اين بنا به کلی نادرست است. ممکن است دو گروه و طبقه و قشر کاملا متخاصم در محدودهايی داری منافع يا زيان مشترک باشند.
نتيجه:
هر عمل‌کننده‌ی هم‌واره در تمامی تحليل‌ها چيزی را که بايد در نظر بگيرد منافع يا زيان خودش است. اين که از عمل ما چه کسی سود می‌برد و چه کسی زيان می‌برد فقط درصورتی که در تحليلی ديالکتيکی و پيچيده سود و زيان آينده و درازمدت را ترسيم کند قابل اعتنا است. با ساده‌سازی‌های اسکولاستيکی فقط به تبليغات پروپاگاندی و عوامانه می‌رسيم. تحليل عميق متکی به تحليل همه‌ی نيروهای درگير است.

  | |

جمعه، 19 فروردینماه 1384 | April 08, 2005

آزادی بيان؛ دوستان و دشمنان‌اش

azam_ziba.jpg rashedan_mortazavi.jpg
"اشتباه نگيريد؛ آری! او به چيزی از همه‌ی جوانب‌اش می‌نگرد و شما می‌انديشيد که او اهل راستين معرفت است. اما او تنها می‌خواهد بها را کاهش دهد- او می‌خواهد آن را بخرد!" نيچه
زيبا کاظمی خبرنگار و عکاس ايرانی-کانادایی برای تهيه خبر و گزارش به زادگاه‌اش آمد و جسم خرد شده‌اش برای هميشه زير خاک سردی قرار گرفت که آن را سبز می‌خواست. او خبرنگار بود و به ضرورت حرفه‌یی‌اش و به ندای درونی وجدان و شرافت انسانی‌اش عمل می‌کرد و او را کتک زدند و شکنجه کردند و کشتند. قاتلين زهرا کاظمي دشمنان "آزادی بيان" هستند اما آنان تنها دشمنان "آزادی بيان" نيستند "آزادی بيان" دشمنان بی‌شماری دارد.
شخصی به نام نيما راشدان چندی پيش مطلبی در گويا نوشت تحت عنوان "دکتر اعظم دروغ می‌گويد" نوشته‌ی ايشان را از زوايای مختلف می‌توان بررسی کرد. ف.م.سخن پاسخ خوبی به آن مقاله داده است و من خود را بی‌نياز به دوباره‌نويسی مطالب ايشان می‌بينم اما نکته‌ی در خورد تامل ديگری در نوشته‌ی آقای راشدان است که بايد بيشتر به آن پرداخته شود. تمام نگرانی و ناراحتی آقای راشدان اين است که چرا سردبيران نشريات ايرانی مطالب مربوط به دکتر اعظم را سانسور خبری نکرده‌اند و اين کار آنان را نشان از غيرحرفه‌یی بودن اين نشريات برمی‌شمارد. او حتا کارش را به جایی می‌رساند که سايت فارسی بی‌بی‌سی و آقای بهنود را هم بابت انتشار حرف‌های دکتر شهرام اعظم ملامت می‌کند. موضوع از چه قرار است:
پزشکی به نام دکتر شهرام اعظم به کانادا رفته است و پناهنده‌گی سياسی گرفته است و ادعاهایی را مطرح کرده است. او مدعی شده است پزشک بيمارستان بقيه‌الله بوده است و روزی که جسم نيمه جان زيبا کاظمی را به بيمارستان بقيه‌الله آوردند او به عنوان پزشک کشيک در بيمارستان بوده است و زهرا کاظمی را معاينه کرده است و آثار شکنجه و حتا تجاوز جنسی را در او مشاهده کرده است. اين خبر انعکاس وسيعی در جهان داشته است و حالا آقای راشدان با رگ گردن ورم کرده دارد بالا و پايين می‌پرد تا بگويد "دکتر اعظم دروغ می‌گويد" اگر او سعی می‌کرد با نشان دادن تناقضات صحبت‌های دکتر اعظم يا با ارائه‌ی شواهد و دلايلی کذب بودن سخنان دکتر اعظم را نشان بدهد کاری در جهت روشن‌گری موضوع انجام می‌داد و جای انتقادی نداشت اما عمل آقای راشدان چيز ديگری است او با حرص و جوش قسم می‌خورد که در زندان‌های ايران کسی را شکنجه نمی‌کنند و با روش‌های پيچيده از متهمين بازجویی می‌کنند اين را هم می‌شود ناديده گرفت اما چيزی را که نمی‌توان ناديده گرفت انتقاد و سرزنش سايت‌های خبری و روزنامه‌ها و رساناهایی است که اين خبر را منتشر کرده‌اند. سروته حرف آقای راشدان اين است که اين خبر را نبايد منتشر می‌کرديد. اين دشمنی آشکار و مستقيم با آزادی بيان است.
"آزادی بيان" و نشر عقايد و اخبار وقتی در جامعه‌یی رواج پيدا کند و جريان آزاد اطلاعات وجود داشته باشد آن‌وقت کسانی که نان استبداد و خفقان را می‌خورند مانند حبابی بر روی آب می‌ترکند و محو می‌شوند. مرتضوی و محکومين‌اش در واقع عناصر پديده‌ی واحدی هستند. پديده‌یی که آلترناتيو کنترل شده پرورش می‌دهد. اميدوارم از اين حرف من برداشت تئوری توطئه نکنيد و به صورت سيستمی به آن بنگريد.
آزادی نسبی و کنترل شده مخالفين نسبی و کنترل شده به وجود می‌آورد مخالفينی که از اين بخت و اقبال برخوردارند که علنی باشند و با نام و عکس‌شان مطلب بنويسند و مشهور شوند و اسم و رسمی به هم بزنند و البته ممکن است در اين ميان ماهی و حتا سالی به زندان بيفتند و يک شبه به قهرمانان آزادی‌خواهی تبديل شوند. اما وقتی فضای سياسی باز می‌شود آن‌وقت است که بازی‌گران بسياری وارد صحنه می‌شوند. نقش‌ها عوض می‌شود و ماجرا ديگرگون می‌شود. چيزی که آقای راشدان را نگران و ناراحت می‌کند اين است. اين که اطلاعات جريان شفاف خود را پيدا کند. اين که سردبيرها جای خالی مرتضوی‌ها را پرنکنند و اجازه بدهند هر حرف و خبری منتشر شود تا خواننده‌گان خود از اين ميان حقيقت را استخراج کنند.
اين که دکتر اعظم راست می‌گويد يا چقدر راست می‌گويد و چقدر ناراست چيزی است که می‌توان با تحقيق و بررسی روشن کرد اما در چه صورت راست يا دروغ بودن حرف‌های ايشان روشن می‌شود؟ غير از اين که اين حرف‌ها بايد زده شود و منتشر شود و خبرنگاران با مصاحبه‌ها و بررسی مسئله سعی در روشن شدن‌اش بکنند؟
به نظر من هم اين که به زهرا کاظمی تجاوز جنسی شده باشد بسيار بعيد و عجيب است اما ضمنا تجربه نشان داده است در جمهوری اسلامی کارهای بسيار بعيدتر و عجيب‌تر هم اتفاقا افتاده است. يادم می‌آيد وقتی موضوع سقوط اتوبوس نويسنده‌گان به دره توسط دوستان حاضر در آن اتوبوس نقل می‌شد همه‌ی ما به موضوع به ديده‌ی ترديد نگاه می‌کرديم. چه کسی باور می‌کرد سيستم اطلاعاتی کشوری دست به عملی چنين مضحک و احمقانه بزند اما ديديم که زده بود.
همه‌ی ما بايد ياد بگيريم و بياموزيم و برای‌مان درونی شود که "آزادی بيان" آن هم بدون قيد و شرط و غل و زنجير، بدون سردبير سانسورچی پايه‌یی‌ترين خواست دموکراتيک‌مان باشد و تحت هيچ شرايطی از اين خواست کوتاه نيایيم.
زيبا کاظمی جان خود را بر سر "آزادی بيان" گذاشت و افرادی مانند گنجی و باطبی در زندان هزينه‌ی آزادی نسبی به وجود آمده را می‌پردازند و تعدادی لاشخور هم از جنازه‌ی اين آزادی روبه‌موت ارتزاق می‌کنند و نام و نان به هم می‌زنند.

  | |

چهارشنبه، 26 اسفندماه 1383 | March 16, 2005

رقص آتش و صدای رعد

ايران دی‌شب در شب آخرين چهارشنبه‌ی سال در آتش و دود و انفجار و رقص و موسيقی تا نيمه‌های شب نخفت.
صحنه‌هایی که در تهران شاهدش بودم يا از دوستان و آشنا شنيدم صحنه‌های تکان دهنده‌یی بود. دختران و پسران جوان خيابان‌ها را بسته بودند و صدای پخش صوت ماشين‌های‌شان را با آخرين ولوم باز کرده بودند و می‌رقصيدن و هرازگاه صدای انفجارهای عظيم که بی‌شباهت به حمله‌های هوایی نبود شنيده می‌شد و حجم عظيمی از دود به هوا می‌رفت.
دی شب تهران شبی بدون حکومت را تجربه کرد. شبی که طبقات مختلف مردم به خيابان ريختند تا به دور از هر قاعده‌یی شبی استثنایی را به صبح آورند.
من که خویی آنارشيستی دارم هرگز از نبود حکومت‌ها به هراس نمی‌آيم. اما از حاکميت رجاله‌ها و لمپن‌ها بيش از حکومت هر ديکتاتوری می‌ترسم. دی‌شب بخش وسعی از شهر دست مردم بود اما سايه‌ی شوم لمپن‌ها هم در گوشه و کنار ديده می‌شد و حضور لمپن‌ها صدای پای فاشيسم است.
مردم ايران روزهای سرنوشت‌سازی را پيش رو دارند روزهایی که در نبود انسجام و هم‌دلی تبديل به فاجعه می‌شود. از چاهی به چاهی ديگر سقوط خواهيم کرد. و اين مردم که سال‌ها بدترين مصايب را ديده‌اند و پشت سر گذاشته‌اند ديگر تحمل مصيبت ديگر را ندارند.
انقلاب پيش‌رو نياز به سازمان‌دهی دارد و از آن سوی اقيانوس‌ها هيچ انقلابی را نمی‌توان سازمان‌دهی. اگر انقلابی که در دستور کار قرار دارد درک و سازمان‌دهی نشود باز بر مدار فاجعه خواهيم لغزيد.
اتحاد و انسجام و تشکيل هسته‌های مردمی در محلات و در بين جوانان برای مقابل با ناامينی و هرج‌ومرج بايد در دستور کار قرار بگيرد. ايران روزهای نامشخصی را در پيش رو دارد اما يک چيز مسلم است هر اتفاقی که در روزها و ماه‌های آينده بيفتد تنها چيزی که می‌تواند در مواقع بحرانی به داد مردم برسد تشکيل همين هسته‌های مردمی است.
جوانان بايد بتوانند در محلات و در کارخانه‌ها و محل‌ کارشان هسته‌های مقاومت تشکيل بدهند و در مواقع بحرانی کنترل محلات و کارخانه‌ها را به دست گيرند. اگر فعاليت مجازی موجب می‌شود از حضور واقعی و فيزيکی‌تان کاسته شود اين برای شما و جامعه سم است وقتی شما در حال کليک کردن هستيد رجاله‌ها و لمپن‌ها در حال حاکميت در محلات هستند و همين‌ها فردا برای‌تان حکومت لومپن‌ها را تشکيل می‌دهند.
زنده‌گی پرطبل و سرزنده در جريان است نبض زنده‌گی را در دست گيريد و برای آينده‌ی روستا و شهر و محله و کشوری که در آن زنده‌گی می‌کنيد برنامه و فکر داشته باشيد. هر جا انديشه حضور ندارد جهل فرمان‌روایی می‌کند.

  | |

چهارشنبه، 5 اسفندماه 1383 | February 23, 2005

اينجا ايران است وضعيت جنگی!

بر مرده‌گان خويش
نظر می‌کنيم
با طرح خنده‌یی
و نوبت خويش را
انتظار می‌کشيم
بی‌هيچ خنده‌یی. احمد شاملو
کرمان دوباره لرزيد و صدها کشته و هزاران مجروح حاصل زلزله‌یی 6.4 ريشتری زرند است.
به اخبار يک‌ماه گذشته نگاه کنيد. مرگ بر اثر سوخته‌گی کودکانی در مدرسه‌یی در روستای سفيلان لردگان، سوختن مسافران اتوبوسی در نفده، سوختن و کشته شدن هفتاد نفر در مسجد ارک تهران...
گويا تمام مصيبت‌های جهان بر اين کشور چون صاعقه فرو می‌بارد.
اکثريت جامعه در فقر و فلاکت به سر می‌برند و اقليتی متفرعن و ازخودراضی که از سرمايه‌دارن بزرگ تا آقا‌‌ها و آقازاده‌ها و طبقه‌ی متوسط مرفه متعفن را شامل می‌شوند چون زالو منابع و ثروت‌ها و ارزش اضافه‌ی توليد شده در کشور را می‌بلعند.
وضعيت کاملا بحرانی است و برخی از روشن‌فکران در کافه‌ها لم داده‌اند و از ادامه‌ی اصلاحات سخن می‌گويند...
وضعيت بحرانی است و مردم مانند هيپنوتيزم شده‌ها بربر هم را نگاه می‌کنند.
عده‌یی به دنبال کرزای و چلبی ايران می‌گردند، عده‌یی به دنبال آيت‌الله سيستانی ايران هستند، عده‌یی به آسمان نگاه می‌کنند تا موشک‌های کروز نجات‌شان دهند و عده‌یی به ته چاه می‌نگرند تا منجی نجات دهنده با اسب و شمشير به دادشان برسد... و هم‌چنان تنها صحنه‌گردان زنده‌گی فرشته‌ی مرگ است.
شک ندارم که وضعيت چنين نمی‌پايد اين سکوت مرگبار که بر اين سرزمين سايه انداخته است به‌زودی شکسته خواهد شد. برای آن روز آمده شويد. فرصت‌های تاريخی شاذ و اندک‌اند به کمين‌شان بنشينيم و به چنگشان آوريم.

  | |

یکشنبه، 2 اسفندماه 1383 | February 20, 2005

ديگر نشود حسين زنده!

در وب‌لاگ شراگيم عزيز شعری از ايراج ميرزا نوشته شده است که اول و آخرش اين است:
بيچاره چه ميکشی خودت را
ديگر نشود حسين زنده
کشتند و گذشت و رفت و شد خاک
خاکش علف و علف چرنده
.........
هی گو که حسين کــفن ندارد
هی پاره بکن قبای ژنده
گر زنده نشد عــنـم به ريشت
گر شد عـن تو به ريش بنده !
(دوستانی که به شعرهای ايرج ميرزا علاقه دارند می‌توانند به وب‌لاگ خود ايشان هم مراجعه کنند و در آخرين پست‌شان شعر چادر را بخوانند.)
نزديک يک قرن از سروده شدن اين شعر می‌گذرد و شاعر آن ايرج ميرزا در هنگام سرودن و انتشار اين اشعار و تا هم‌اکنون مورد احترام بوده است.
اين شعر ايرج ميرزا که مستقيما عقايد خرافی در بين مردم را هدف قرار داده است مشتی نمونه‌ی خروار از شعر و داستان و نمايشنامه... است که بعد از مشروطه به اين طرف برعليه باورهای خرافی يا عقايد مذهبی پديد آمده است و منتشر شده است.
صد سال پيش که مردم ايران نسبت به اکنون به شدت مذهبی‌تر بودند سرودن و انتشار اين گونه اشعار هيچ واکنش منفی در بين مردم برنيانگيخته است و معلوم نيست چرا پس از صد سال اکنون انتقادی به مراتب مليح‌تر از اين به بهانه‌ی مذهبی بودن مردم اجازه‌ی انتشار پيدا نمی‌کند؟ اين که دکان‌داران دين که حکومت را به دست گرفته اند برای تعطيل نشدن دکان‌شان و از سکه نيفتادن بازارشان بخواهند چنين الغا کنند که مردم ايران از ديگ غيرت دينی در جوش‌وخروش هستند و اگر کسی بگويد بالای چشم فلان ائمه‌شان ابروست خون به پا می‌کنند امر طبيعی است اما آيا براستی ميزان و نوع مذهبی بودن مردم ايران چقدر است؟
جوامع ديکتاتوری که گردش اطلاعات در آن مخدوش است همه چيز با حدس و گمان صورت می‌گيرد در مورد مذهبی بودن مردم ايران عده‌یی می‌گويند 80 درصد مردم ايران مذهبی هستند مذهبی‌های متشرع و مقيد به شرع و اصول و فروع دين و گروه ديگر معتقد هستند 80 درصد مردم ايران با دين مخالف هستند و هيچ سنخيتی با دين و مذهب و اسلام و تشيع ندارند. حقيقت کجاست؟
گروه اول که معتقد اند مردم ايران مذهبی هستند؛ به رونق بازار اما‌م‌زاده‌ها به‌خصوص امام رضا و حضرت معصومه و يا حتا چاه جمکران به مبالغ زيادی که در صندوق‌های جمع‌آوری صدقات ريخته می‌شود، به صف شله‌زردخورها و سينه‌زنان و زنجيرزنان... اشاره می‌کنند. و گروه دوم اشاره‌شان به مصرف بالای مشروبات الکلی، حرف‌های کفرآميزی که در تاکسی و اتوبوس و مهمانی شبانه رد و بدل می‌شود... است.
اين که بسياری از نمايش‌های مذهبی مانند رفتن به حرم‌های مذهبی يا مکان‌های بسيار مجهول‌الهويه‌یی مانند جمکران يا همين بساطی که در روزهای عزاداری عاشورا اتفاق می‌افتد و در بين جوانان به حسين پارتی شهرت پيدا کرده است ناشی از تبليغات شبانه‌روزی رسانه‌های حکومت و نبودن تفريحات جای‌گزين است و با تغيير حکومت محو می‌شود شکی نيست اما هنوز جای اين سوآل باقی است که اعتقاد مذهبی در بين مردم ايران از چه عمقی برخوردار است؟
من تقريبا شکی ندارم که اکثريت مردم ايران حکومت مذهبی را نمی‌خواهند يعنی به اين نتيجه رسيده‌اند که دين بهتر است از سياست و حکومت جدا شود اما در مورد اين که چقدر هنوز مذهبی و دين‌دار هستند به نظر می‌رسد قضاوت به اين ساده‌گی نباشد. نمی‌دونم نظر شما چيه؟ واقعا چقدر مردم ما مذهبی هستند؟ نظام بعد از جمهوری اسلامی در مورد مذهب چه برخوردی بايد داشته باشد؟

  | |

پنجشنبه، 22 بهمنماه 1383 | February 10, 2005

در ستايش انقلاب

يا نمی‌بايد ز آزادی زدن چون سرو لاف
يا گره از بی‌بری بر دل نمی‌بايد گرفت. صائب تبريزی
سخن گفتن از انقلاب بهمن در حالی که در ده روز گذشته راديو و تله‌ويزون حکومتی ايران تمام برنامه‌های‌اش را به اين موضوع اختصاص داده است و نوعی اشمئزاز در همه ايجاد شد است شهامت می‌خواهد و من به حرمت خون مردمی که در راه انقلاب بهمن جان باختند خطر می‌کنم و در ستايش انقلاب می‌نويسم.
امروز نسل جوانی که در بهمن 57 به دنيا نيامده بود يا کمتر از آن سن داشت که شاهد عينی انقلاب باشد روايت انقلاب را يا از زبان حاکمانی که بر موج انقلاب سوار شدند و به انقلاب مردم بر عليه ديکتاتوری و نابرابری خيانت کردند می‌شنوند يا از نسل شکست خورده‌یی که به انقلاب‌شان خيانت شد. راويان دروغ‌پرداز نخست می‌خواهند نشان دهند که مردم ثمره‌ی انقلاب خود را ديدند و اکنون در سرزمينی آزاد و آباد و برابرطلب زنده‌گی می‌کنند و شکست‌خورده‌گان نيز از نام انقلاب در هراسند و تصور می‌کنند تمام بلاهایی که برسرشان آمد نتيجه انقلاب بود. در اين ميان هواخواهان ديکتاتور پيشين به تمسخر انقلابيون می‌پردازند و تاريخ را چنان وارونه کرده‌اند که گویی مردم از سر سيری و جهل برعليه شاهی آزادی‌خواه که خوابی بجز رفاه مردم و سعادت کشور نداشت قيام کردند و به نفرين ابدی دچار شدند. ديکتاتوران قبلی و جديد هر دو دليل انقلاب را يک چيز می‌خوانند: مذهب! گيرم اولی‌ها اين را از عقب‌مانده‌گی مردم می‌دانند و اين‌ها از شعور و آگاهی‌شان که هر دو نادرست است. انقلاب ايران انقلابی دينی نبود من اين را به عنوان شاهد عينی انقلاب می‌گويم. بر اثبات ادعای خود دو دليل می‌آورم که تصور می‌کنم همين دو ليل کافی باشد.
سال 42 مردم ايران مذهبی‌تر بودند يا سال 56؟ تصور نمی‌کنم کسی پيدا شود که بگويد مردم ايران در سال 56 مذهبی‌تر از 42 بودند با پذيرش اين واقعيت بديهی حال اين سوآل مطرح می‌شود که چرا مردم در سال 42 بعد از آن که شاه مرجع تقليدشان را تبعيد کرد انقلاب نکردن و يا حتا اعتراضی جدی هم از خود بروز ندادند؟
نکته‌ی دوم برمی‌گردد به خواسته‌های مردم. اگر انقلاب بهمن انقلابی مذهبی بود پس بايد خواسته‌های مردم نيز خواسته‌های مذهبی می‌بود. يعنی همان‌طور که بعدا آقای خمينی و ساير رهبران جمهوری اسلامی سعی کردند جا بياندازند بايد برای نان و آب انقلاب نمی‌کردند و برای اجرا شدن احکام خدا و قرآن انقلاب می‌کردند اما آيا چنين بود؟
کسانی که شاهد عينی انقلاب بودند اگر روايت‌گر صادقی باشند می‌دانند که چنين نبود. مردم برای آزادی و عدالت اجتماعی و نجات از حقارتی که برآن‌ها رواداشته شده بود انقلاب کردند گيرم بخش عظيمی از آن‌ها تصور می‌کردند حکومتی بر پايه‌های مثلا حکومت علی می‌تواند آنان را به اين خواسته‌ها برساند اما مهم خود آن خواسته بودند. برای اثبات اين حرف يک دليل کافی است و آن سخنرانی آيت‌الله خمينی در بهشت زهراست. ايشان در پاسخ به کدام خواست صحبت از مجانی شدن آب و برق و اتوبوس کردند؟ در پاسخ به کدام خواست صحبت از ويرانی شهرها و آبادی قبرستان‌ها کردند؟ آيا با مردمی مذهبی که انقلاب کرده بودند تا در راه خدا شهيد شوند و به بهشت بروند به گونه‌ی ديگری سخن نمی‌گويند؟ مثلا بايد چنين سخنانی بيان می‌شد:
ما آمده‌ايم تا قبرستان‌های سوت و کور را به بهشت‌زهراهای پر عطر شهيد تبديل کنيم. ما تمام ميدان‌های شهر را مزار شهيدان می‌کنيم. حتا در کوه و در توچال هم مزار شهيد درست می‌کنيم. نگران نباشيد تمام جوانان دسته‌ی گل شما را به‌زودی به حضور سالار شهيدان مشرف می‌کنيم. نام تمام کوچه پس‌کوچه‌های‌تان را به نام فرزندان شهيدتان مزين می‌کنيم. من می‌دانم شما انقلاب نکرديد که آب و برق‌تان مجانی باشد. آب و برق می‌خواهيم چه‌کار؟ ما آمده‌ايم تا حکم قرآن را اجرا کنيم. اتوبوس می‌خواهيم چکار ما حاضريم با شتر مسافرت کنيم اما حکم خدا را اجرا کنيم. دست دزد را قطع کنيم؛ زنان زانی را سنگ‌سار کنيم؛ ديوار بر سر مردان لوط‌کار خراب کنيم. اين محمدرضای خائن با دادن تغذيه رايگان بچه‌های شما را داشت شکمو بار می‌آورد تا روزه نگيرند. ما مردم روزه‌ايم. ما داشته باشيم هم نمی‌خوريم. اقتصاد مال گاو خر است...
و کلام آخر...
چيزی را می‌خواهم از عمق وجودم و ته ته دل‌ام بگويم... يک ماه زنده‌گی در سال‌های انقلاب به تمامی عمر 40 سال‌ام می‌ارزد. زيستن در ميان آن مردم مهربان که هر چه داشتند با همسايه خود تقسيم می‌کردند بدون آن که بپرسند مذهب‌ات چيست؟ اهل کجایی؟ به چه زبان سخن می‌گویی؟ همه با هم مهربان بودند و نشاط عجيبی در رگ‌های جامعه جريان داشت. در ماه‌هایی که حکومت شاه عملا از هم پاشيده بود و حکومت جديد هم هنوز مستقر نشده بود در مورد هر چيزی از وجود يا عدم وجود خدا تا مسايل اقتصادی و ديدگاه‌های مختلف می‌توانستی حرف بزنی... آزادی بيان بدون قيد و شرط وجود داشت و عجيب آن که هميشه ما را از آزادی می‌ترسانند که آزادی ضد امينت است ئ در آن ماها جامعه در امن‌ترين دوران خودش به سر می‌برد. قتل و دزدی در کمترين ميزان خودش بود.
آنقدر انقلاب را وارونه جلو داده‌اند که باور نمی‌کنيد در روز 22 بهمن دختران و پسرانی که هم‌ديگر را نمی‌شناختند هم را به آغوش می‌کشيدند و می‌بوسيدند و شاخه‌ی گل به هم می‌دادند.
من از اين که به سهم خودم در انقلاب بهمن حضور داشتم و در سال‌های بعد برای به انحراف کشيده نشدن‌اش تلاش کردم به خود افتخار می‌کنم. به دور از اشتباه نبودم بسيار خطا کردم اما مانند کودکی که بايد زمين بخورد تا راه رفتن بياموزد از زمين خوردن خود خجل نيستم و به اين که بارها زمين خوردم و باز برخاستم و به رفتن و رشد کردن انديشيدم و باورهای انسانی را در خودم پرورش دادم می‌بالم.

  | |

یکشنبه، 18 بهمنماه 1383 | February 06, 2005

ايران جهانی شده

مهم‌ترين ويژه‌گی نوشتن در فضای اينترنتی داشتن بازخورد از مخاطبان است. به همين دليل من معمولا نگاهی به سيستمی که تعداد مراجعه کننده‌گان وب‌لاگ‌ام را ثبت می‌کند می‌اندازم. يکی از آمارهایی که اين سرويس می‌دهد تعداد مراجعه کننده‌گان از کشورهای مختلف است. برای من جالب است که تاکنون از 124 کشور به وب‌لاگ‌ام مراجعه شده است. البته از 35 کشور زير ده‌بار مراجعه وجود داشته است که می‌توان جزو مراجعات تصادفی در نظر گرفت و از 23 کشور کمتر از پنجاه مراجعه وجود داشته است که می‌توان مراجعه غيرپيگر ناميد اما از 66 کشور بيش از پنجاه مراجعه و از 36 کشور بيش از پانصد مراجعه ثبت شده است. کشوری نبود که نام‌اش را شنيده باشم و در اين ليست نباشد. از اين آمار می‌خواهم چه نتيجه‌یی بگيرم؟
وب‌لاگ شبح فقط به زبان فارسی نوشته می‌شود و معمولا مربوط به مسايل ايران است. پس تمام کسانی که به اين وب‌لاگ مراجعه می‌کنند قاعدتا ايرانی هستند. به جز چند دوست افغان که گاهی برای‌ام ايميل می‌فرستند و خواننده‌ی اين‌جا هستند بقيه ايرانی هستند. پراگنده‌گی ايران در سراسر کره‌ی زمين برای‌ام جالب است. اگر مراجعه به اين وب‌لاگ را به عنوان مشتی نمونه‌ی خروار نشانی از ايرانيان علاقه‌مند به مسايل ايران بدانيم خواهيم ديد در سراسر جهان هستند ايرانی‌هایی که به سرنوشت ايران حساس هستند. اين قدرت عظيم ايرانيان اگر متحد و يک‌پارچه شود و روی مرکز ثقل خواسته‌های‌شان متمرکز گردد بی‌شک تحول عظيمی در زنده‌گی ايرانيان حاصل می‌شود.
برخی عدم تحرک مردم در داخل کشور را ناشی از سرکوب و ترس از کشته شدن می‌داند اما بی‌شک اين دليل هرگز شرط لازم يا کافی برای جلوگيری از اعتراضات مردمی نبوده است. دليل هم اين که در خارج از ايران هم تحرک جدی و متحدی به چشم نمی‌خورد. اگر ايرانی‌ها می‌توانستند حول خواسته‌های مشخصی به وحدت برسند امروز در واکنش به مسايل ايران می‌شد در ده‌ها کشور جهان از شاخ آفريقا تا آلاسکا تظاهرات مردمی به راه انداخت و بی‌شک با اين روش بسياری از خواسته تحقق پيدا می‌کرد.
نتيجه‌یی که می‌خواهم از بحث خود بگيرم اين است که مهم‌ترين و شايد تنها دليل استمرار حکومت فعلی در ايران نبودن اراده‌ی وحدت بخش در بين اپوزيسيون است. در واقع هيچ‌طبقه‌یی و نماينده‌گان هيچ طبقه‌یی نتوانسته است هژمونی خود را بر ساير طبقات ثابت کند. به همين دليل است که سرمايه‌داری جهانی که فعلا امورات‌اش توسط آمريکا سروسامان می‌گيرد دارد برای طبقات مختلف در ايران برنامه می‌دهد.
هر انديشه و فکر و برنامه‌یی که بتواند اقشار مختلف طبقات گوناگون را حول منافع مشترکشان وحدت بخشد می‌تواند آينده‌ی ايران را به دست گيرد. امروز اگر مردم ايران نتواند خود اين وحدت را به‌وجود آورد فردا برای‌شان به‌وجود خواهند آورد البته آن‌وقت ديگر آن‌ها که وحدت را شکل داده‌اند بيشترين بهره را خواهند برد.

  | |

یکشنبه، 11 بهمنماه 1383 | January 30, 2005

جنگ! هميشه نه!

وقتی می‌گويم مخالف "اعدام" هستم ديگر چون و چرا و اگر و مگر و ماده و تبصره برای‌اش نمی‌گذارم. اعدام تحت هر شرايطی و هر انگيزه و هر "هر" ديگری غلط است و من مخالف آن هستم. ساير اصول بنيادی که به آن رسيدم هم همين‌طور است. مانند "آزادی بيان"، "حقوق کودکان"،... و "جنگ". من مخالف جنگ هستم هر جنگی! "جنگ رهایی‌بخش" و "جنگ دفاعی" و ... هر جنگی در جهان بايد متوقف شود. موشک و بمب و توپ و تفنگ بايد به موزه‌ها سپرده شود. پس هر وقت بشنوم جنگی در جایی صورت گرفته است و کسی دارد برسر کسانی بمب می‌ريزد و کشوری را اشغال می‌کند بدون آن که طرف‌های درگير چه کسانی هستند اصل جنگ و کشتار را محکوم می‌کنم. در جنگ هيچ نعمتی نيست که سراسر نکبت است. اين از حرف اول‌ام.
شايد بگوييد با ديدی رمانتيک برعليه جنگ می‌نويسم. راست می‌گوييد اگر بخواهيم کشته شدن انسان‌ها را ملاک قضاوت خود قرار دهيم بايد مدافع حمله‌ی نظامی آمريکا به ايران باشيم. کشته‌هایی که ما طی يک‌سال در تصادفات راننده‌گی، زلزله، انفجار قطار، ريزش کوه، آتش گرفتن مدرسه، قتل‌های ناموسی... در کشورمان داشته‌ايم بيش از هر جنگی بوده است و مسلما در اولين سالی که حکومتی تااندازه‌یی کارآمد برسرکار بيايد جبران تمام اين‌ها می‌شود. حکومتی که سيستم حمل‌ونقل جاده‌یی را اصلاح کند و ميزان مرگ و مير و تصادفات را 50 درصد کاهش بدهد از مرگ 13 هزار نفر در سال جلوگيری کرده است. آيا مردم عراق 13 هزار کشته طی حمله‌ی آمريکا داده اند؟
اما بحث در اين نيست. صادق‌ترين مدافعين حمله‌ی آمريکا به ايران به اين خيال خوش دل‌سپرده‌اند که آمريکا حکومت ايران را فلج می‌کند و بعد مردم می‌توانند انقلاب کنند و قدرت را به‌دست بگيرد اين خيالی خوش بيش نيست. آمريکا برای حاکميت مردم به جايی لشکر نمی‌کشد که اگر حکومتی که دنبال منافع ملی هم باشد (اگر اصولا قايل به چنين منافعی باشيم.) در ايران برسرکار باشد منافع آمريکا و جهان سرمايه‌داری از آن‌چه اکنون است بسيار کمتر خواهد بود. کدام وضعيت بهتر است حکومت ديکتاتوری که نيروی کار را استثمار می‌کند و منابع زيرزمينی را به يغما می‌برد و مستقيم و غيرمستقيم ارزش اضافه‌ی توليد شده را به کام سرمايه‌داری جهانی می‌ريزد يا حکومت دموکراتيکی که توسط مردم کنترل می‌شود و نمی‌تواند به استثمار مضاعف بپردازد و درجه‌ی استثمارش در حد ساير کشورهای سرمايه‌داری است؟
آمريکا برای تسهيل انقلاب به ايران حمله نمی‌کند اگر روزی به ايران حمله کند برای جلوگيری از انقلاب است. آمريکا مجبور است بين "بد" و "بدتر" يکی را انتخاب کند يا حکومت ايران را به حکومتی باثبات در چارچوب سرمايه‌داری جهانی تبديل کند و انقلاب پيش‌رو را به عقب بياندازد؛ يا منتظر انقلابی باشد که شايد برای هميشه ايران را از نظام سرمايه‌داری خارج کند. آمريکا از اين فاجعه می‌ترسد. آمريکا از انقلاب وحشت دارد زيرا انقلاب حتا وقتی شکست می‌خورد خواسته‌ها و حقوقی را ايجاد می‌کند که پرداخت‌اش برای سرمايه‌داران دشوار است.
به هر حال تغيير حکومت‌ها از بالا و توسط ديگران هرگز منافع درازمدتی برای مردم هيچ‌کشوری فراهم نياورده است تنها و تنها تغيير از پايين و توسط خود مردم می‌تواند تغييرات وسيع در زنده‌گی اجتماعی ايجاد کند.
دو نکته:
1- در اين متن کوتاه به اين موضوع که آيا آمريکا به ايران حمله می‌کند يا نه اشاره نشده است. اين بحث ديگری است.
2- وقتی صحبت از آمريکا يا جامعه‌جهانی سرمايه‌داری يا... می‌کنم مسلما اين نکته را از نظر دور ندارم که ما با کليت واحدی روبه‌رو نيستيم. يعنی مفهومی مانند آمريکا منافع واحدی را نماينده‌گی نمی‌کند به همين دليل در دل آن تضادهای خاص خودش وجود دارد و مسلما در بين صاحبان قدرت در آمريکا يا حتا حکومت آمريکا اختلاف‌نظرهای زيادی وجود دارد. وقتی از آمريکا نام می‌برم برايند جهت‌گيري کلی‌اش مورد نظر است.

  | |

شنبه، 3 بهمنماه 1383 | January 22, 2005

هنوز نفهميده‌اند انديشه زندانی شدنی نيست!

sigarchiarash.jpg
خبر دستگيری آرش سيگارچی نويسنده‌ی وب‌لاگ آرش سيگارچی که به دليل نام‌گذاری لينک‌دانی‌اش به وب‌لاگ پنجره‌ی التهاب معروف است را حتما شنيده‌ايد.
آرش متولد سال 58 است و جوان ساعی و خوش‌فکری است که در رشت زنده‌گی می‌کند و سردبير روزنامه‌ی گيلان امروز است. دستگيری و زندانی شدن آرش نمونه‌ی ديگر از تحمل‌ناپذيری رژيم ايران است. آرش در چارچوب قوانين حکومت ايران فعاليت می‌کرد و وب‌لاگ او نيز علنی بود. کانون وب‌لاگ‌نويسان ايران بيانيه‌ی در مورد دستگيری آرش سيگارچی و ضعيت نامشخص مجتبا سميعی‌نژاد منتشر کرده است.
خبرنگاران بدون مرز و سازمان‌ها و نهادی مختلف ديگر نيز برای آزادی او ساير خبرنگاران و وب‌لاگ‌نويسان بيانيه صادر کرده‌اند. بايد حکومت ايران را در سراسر جهان تحت فشار قرار دهيم تا هر چه زودتر به اين دستگيری‌ها خاتمه دهد و زندانيان سياسی دربند را نيز آزاد کند.
سرنوشت سعيد ماسوری هم در هاله‌ی از ابهام فرو رفته است. او زير تيغ اعدام است و هر لحظه دارد با مرگ دست‌وپنجه نرم می‌کند. توماری برای آزادی او تهيه شده است.

بيانيه‌ی کانون وب‌لاگ‌نويسان ايران – پن‌لاگ
کانون وبلاگ نویسان ایران خواستار آزادی فوری و بدون قید وشرط آرش سيگارچی است.
هنوز رسوایی شکنجه‌ی وب‌لاگ‌نويسان و اعتراف‌گرفتن از آن‌ها در جريان است که روزنامه‌نگار و وب‌لاگ‌نويس ديگری دستگير شد.
آرش سيگارچی سردبير روزنامه‌ی "گيلان امروز" و نويسنده‌ی وب‌لاگ "پنجره‌‌ی التهاب" به جرم آزادانديشی دستگير و روانه‌ی زندان لاکان رشت شد. به دليل مستقل و غيرحکومتی بودن او پوشش خبری وسيعی در موردش صورت نگرفته است.
کانون وب‌لاگ‌نويسان ايران ضمن محکوم کردن دستگيری و زندانی شدن آرش سيگارچی نسبت به سرنوشت مجتبا سميعی‌نژاد هم ابراز نگرانی می‌کند و خواهان آزادی هر چه سريع‌تر ايشان و ساير زندانيان سياسی به‌خصوص روزنامه‌نگاران و وب‌لاگ‌نويسان دربند است.
از تمام وب‌لاگ‌نويسانی که به آزادی انديشه بها می‌دهند تقاضا می‌کنيم وب‌لاگ خود را محلی برای اعتراض به دستگيری وب‌لاگ‌نويسان کنند. دستگيری هر وب‌لاگ‌نويس بايد موجب گشودن جبهه‌ی جديدی برای دفاع از آزادی بيان و يورش به دشمنان و محدودکننده‌گان اين آزادی باشد.
کانون وب‌لاگ‌نويسان ايران (پن‌لاگ)

  |

جمعه، 25 دیماه 1383 | January 14, 2005

چند تومار برای امضا

1- تبعيد يکی از دردهای هميشه‌گی تاريخ بشر بده است و اکنون به دليل شرايط جهانی پيش آمده اين موضوع ابعاد گسترده‌یی به خود گرفته است. پناهنده‌گی نوعی تبعيد خودخواسته است و وقتی حتا اين امکان هم از انسان‌ها گرفته می‌شود شرايطی پيش می‌آيد که ديگر به زنده‌بگوری می‌ماند. انسان‌های که حق پناه بردن هم از آن‌ها گرفته شده است و مجبور هستند زنده‌گی برزخی داشته باشند شرايط زنده‌گی دوستان ما در کمپ بکستر در استراليای جنوبی چنين وضعيتی است. ماجرای پيمان و مهرداد و سعيد و ساير کسانی که در اين بند زندانی هستند را بامداد نازنين و هاله‌ی عزيز نوشته‌اند می‌خواستم از شما دعوت کنم ضمن خواندن آن مطلب اين تومار را اگر تا کنون امضا نکرديد امضا کنيد. تا کنون 216 نفر تومار را امضا کرده‌اند.
2- تومار مربوط به اعتراض به فيلتر اينترنت در ايران هم هم‌چنان منتظر امضای شماست. لطفا به هر طريق که می‌توانيد بقيه را برای امضا خبر کنيد. تا کنون 2077 نفر اين تومار را امضا کرده اند.
3- همان‌طور که می‌دانيد اورکات هم فيلتر شده است. وقتی اورکات راه افتاد بعضی از دوستان شکاک گفتند استفاده‌ی اطلاعاتی از اورکات می‌شود اما نظر من اين بود که چنين چيزی بعيد است و ارزش اطلاعاتی چندانی ندارد حالا می‌بينيد که اورکات را هم فيلتر کردند. برای مقابله با اين فيلترينگ توماری تهيه شده است هر چند من با متن تومار و مخاطب آن مشکل دارم اما آن را امضا کردم و به شما هم توصيه می‌کنم آن را امضا کنيد. تا کنون 13998 نفر آن را امضا کرده‌اند.

اگر دوستان از تومارهای ديگری هم خبر دارند که جديدا تهيه شده است لطفا در نظرخواهی اعلام کنيد تا به اين ليست اضافه کنيم.
تهيه تومار تنها کاری نيست که بايد انجام دهيم اما به هر حال اين هم برای خود کاری است و ثمرات‌اش را تا کنون ديده‌ايم پس چرا از اين وسيله برای رساندن حرفمان به جهانيان استفاده نکنيم؟

  | |

سه شنبه، 22 دیماه 1383 | January 11, 2005

نگذاريم اين شعله خاموش شود.


چند روز است که موج جديدی از فيلترينگ آغاز شده است. مسئولين و سوپروايزرهای ای‌.اس.پی‌ها را در تهران به شکل حقارت‌آميزی در خيابان بخارست در جایی که مجرمان به قول حکومت ايران منکراتی و دارای فساد اخلاقی را می‌بردند، احضارکرده‌اند و تهديد کرده‌اند که مسئوليت سانسور اينترنت با شماست! حتا آن‌قدر جربزه ندارند که رسما و قانونا اعمال حکومت کنند‍! سايت اورکات و پرشين‌بلاگ را دستور داده‌اند که مسدود کنند و خواسته‌اند سايت‌های ديگر نيز با دستورالعمل‌های احمقانه و غيرمنطقی مسدود شود. شرکت ندارايانه که برای فيلترکردن اورکات مقاومت کرده بود پلمپ شد و بعد از اين که تعهد داد که فيلترينگ گسترده‌ی دادستانی را اعمال نکند فک پلمپ شد.
در اين ميان واکنش سخن‌گوی دولت از همه جالب‌تر است آقای رمضان‌زاده ديروز در ميان خبرنگاران اعلام کرد فيلترينگ اخير را دولت قبول ندارد و مورد موافقت مخابرات هم نيست و مستقيما به فيلترشدن اورکات و پرشين‌بلاگ اعتراض کرد! بسيار مضحک است که دولت حتا در حوزه‌يی به اين کوچکی اختيار ندارد و هيچ ابزاری برای اعمال قدرت خود نمی‌شناسد و در اختيارش نيست و البته به دليل ماهيت‌اش نمی‌تواند اقدام راديکالی انجام دهد که اگر در هشت سال گذشته انجام داده بود الان پست رياست جمهوری اينقدر خوار و ذليل نشده بود.
در خوش‌بينانه‌ترين و محافظه‌کارانه‌ترين تحليل‌ها هم نمی‌شود به کوچک‌ترين اصلاحی در ساختار حکومتی ايران دل‌بست تنها و تنها زور و اعمال قدرت اين‌ها را سرجای‌شان می‌نشاند و وادار به عقب‌نشينی می‌کند و البته نشان داده‌اند که بسيار هم بزدل هستند و با اندک مقاومتی عقب می‌نشينند.
کارهايی که در اين مرحله از دست ما برمی‌آيد به نظر من اين‌ها هستند:
1- با امضای توماری که چند وقت پيش تهيه شده است و ارسال آن به مجامع بين‌المللی سعی کنيم حکومت ايران را برای کاهش و حذف فيلترينگ تحت فشار قرار دهيم! واقعا تاسف‌بار و عجيب است که برای تغيير نام خليج فارس اين همه امضا جمع شود و آن‌وقت برای مقابله با فيلترينگ تعداد امضا‌ها اينقدر کم باشد. خجالت آور نيست؟
2- از کشورها و شرکت‌های بزرگ مخابراتی خواسته شود ايران را در زمينه مخابراتی و ماهواره‌يی تحريم کنند. شرکت‌هایی که کانال‌های مخابراتی در اختيار صدا و سيما و شرکت مخابرات ايران قرار می‌دهند تهديد شوند که چنانچه هم‌کاری خود با اين موسسات را مشروط به حذف فيلترينگ نکنند افشا شوند و مورد تحريم ايرانيان خارج کشور و ساير مردم آزادانديش جهان قرار گيرند.
3- حکومت ايران نياز به انيترنت دارد ما به بهای قطع شدن اينترنت‌مان بايد از گره‌هایی که اينترنت ايران را به جهان وصل می‌کنند بخواهيم ايران را در صورت عقب‌نشينی نکردن از اين فيلترينگ گسترده تحريم کنند و دست‌رسی به اينترنت را برای ايران غيرممکن کنند. 24 ساعت اگر اينترنت قطع شوند به زانو در می‌آيند. البته نمی‌دانم اين پيشنهاد از نظر فنی امکان‌پذير است يا نه در اين مورد دوستان مطلع بايد نظر دهند اما اين را می‌دادم که اين‌ها بدون اينترنت سيستم بانکی و تجاری‌شان مختل می‌شود و زمين‌گير می‌شوند.
4- ای‌.اس‌.پی‌هایی که برای خودشيرينی و خوش‌رقصی حکم جاسوس را در بين ساير ای‌.اس.پی‌ها بازی می‌کنند بايد افشا شوند.
5- مهندسين جوانی که در آی‌.اس‌.پی‌ها کار می‌کنند و خودشان از اين وضع ناراضی هستند اطلاعات مربوط به فيلترينگ را به نحوی که امنيت‌شان به خظر نيفتدد به خارج کشور منتقل کنند تا توسط دوستان خارج کشور منتشر و بی‌اثر شود.
6- تمام دوستانی که توان تکنيکی برای نوشتن برنامه‌های ضدفيلتر دارند اقدام به اين کار کنند و اگر هزينه‌هایی اين کار در بر دارد صندوقی برای پروژه‌ی ضد فيلترنيگ ايجاد شود و با جذب کمک‌های داوطلبانه نسبت به اين کار اقدام شود.
اين‌ها ابتدایی‌ترين پيشنهاداتی بود که به فکر من رسيد مطمئنا روش‌های راديکال‌تر و موثرتری هم وجود دارد که با رشد جنبش مردم در دستور کار قرار خواهد گرفت.
اگر در مقابل اين موج احمقانه‌ی فيلترينگ که راه افتاده است سکوت و مماشات کنيم هر چه در اين سال‌ها رشته‌ايم پنبه می‌شود. مقاومت امروز ما برعليه فيلترينگ ضامن آزادی بيان در امروز و فردای کشورمان است. اجازه ندهيم اين حکومت يا هر حکومتی که پس از آن برسرکار آيد بتواند اين حق اوليه را از ما بگيرد.

  |

جمعه، 4 دیماه 1383 | December 24, 2004

باز هم جنجال بر سر خالی کردن جيب مردم.

در آخرين روز کاری مجلس در هفته‌ی گذشته طرحی به تصويب رسيد که به موجب آن قيمت حامل‌های انرژی و مکالمات تلفنی و مرسولات پستی ثابت باقی بماند و افزايش پيدا نکند.
در آخرين روزهای کاری مجلس ششم برنامه‌ی توسعه‌ی چهارم که قرار است از سال آينده به اجرا گذاشته شود و مبنای بودجه‌بندی دولت قرار بگيرد با شتاب به تصويب رسيد. طبق ماده‌ی سوم اين برنامه قيمت بنزين طی 5 سال بايد به قيمت ميانگين عمده‌ فروشی آن در خليج فارس يعنی 350 تومان برسد و در سال اول قرار است هر ليتر بنزين در پمپ بنزين‌ها 180 تومان عرضه شود‍! با طرحی که کليات‌اش در مجلس هفتم به تصويب رسيد جلوی اين افزايش قيمت گرفته خواهد شد و درواقع اين ماده حذف می‌شود. تصويب کليات اين طرح جنجال تازه‌یی بين جناح‌های مختلف حاکميت ايجاد کرده است. اصلاح طلبان که از نظر سياسی خود را نزديک به سوسيال دموکرات‌های اروپايی می‌دانند به اقتصاد که می‌رسند سر از تاچريسم در می‌آورند و به دنبال افزايش قيمت‌ها و فشار هرچه بيشتر بر طبقات محروم اجتماعی هستند. از سوی ديگر جناح راست که می‌رود تا رياست جمهوری را در اختيار بگيرد می‌داند افزايش بيش از صددرصدی قيمت بنزين و ساير حامل‌های انرژی بی‌شک موجب شورش‌های مردمی می‌شود و ديگر خاتمی نيست تا با لبخند و فلسفه‌بافی جلوی شورش‌های مردمی را بگيرد و امروز و فردا کند. توان سرکوب مردم هم با توجه به شرايط سياسی بسيار شکننده و با توجه به تمرکز افکار عمومی جهانی بر روی ايران امکان پذير نيست. هر چند تصويب اين طرح به اختلافات درون جبهه‌ی راست دامن می‌زند و اساسا تصويب آن برای قدرت‌نمایی طيفی از جناح راست است که اکنون به رياست جمهوری می‌‌انديشد و ظاهرا نتوانسته است نظر بقيه‌ی طيف‌های اين جناح را برای دراختيارگرفتن رياست جمهوری جلب کند.
چيزی که اين ميان بسيار مضحک است استدلال‌های طرفين دعوا برسر علمی بودن يا علمی نبودن حرف‌های طرف مقابل است. جالب‌تر اين که تيم اقتصادی دولت آقای خاتمی راست‌ترين نظريات را ابراز می‌دارد و پس از هشت سال در دست داشتن دولت و برجا گذاشتن کارنامه‌یی نکبت‌بار می‌خواهند با افزايش قيمت بنزين و حامل‌های انرژی ميراثی بياد ماندنی از خود باقی بگذارند!
تمام استدلال تيم اقتصادی دولت که از سوی کارگزاران و طيف وسيعی از جناح راست حمايت می‌شود حول دو محور است يکی اين که پايين بودن قيمت موجب افزايش بی‌رويه‌ی مصرف می‌شود و ديگر اين که پرداخت سوبسيد ناقض عدالت اجتماعی است!
هر دوی اين استدلال‌ها غلط است اول اين که افزايش قيمت بنزين از آنجا که افزايش ساير کالاها را در پی‌خواهد داشت نسبت قيمتی آن را در سبد خانوار چندان تغيير نمی‌دهد و عاملی که ميزان مصرف را تعيين می‌کند نه قيمت مطلق که قيمت نسبی کالا در سبد خانوار است. ضمنا بايد توجه داشت که هم‌اکنون بيش از نيمی از مصرف زياد بنزين به دليل مصرف بالاتر از معمول اتومبيل‌هایی است که در داخل کشور توليد می‌شود و تمام در اختيار دولت است! به عبارت ديگر دولت از يک سو اتومبيلی به مردم می‌فروشد که دو تا سه برابر استاندارد جهانی بنزين مصرف می‌کند و از سوی ديگر می‌خواهد با گران کردن بنزين مردم را وادار به مصرف کم کند! شايد در بازاری آدام اسميتی اگر خريد اتومبيل به عهده‌ی خريداران بود و مجبور نبودن پيکان را به قيمت بنز بخرند با افزايش قيمت بنزين آن‌وقت مردم به خريد اتومبيل‌ها با مصرف پايين بنزين روی می‌آوردند اما وقتی واردات اتومبيل ممنوع يا با تعرفه‌های بالای گمرکی صورت می‌گيرد و مردم مجبور هستند اتومبيل‌هایی با کيفيت بسيار نازل و مصرف بالای بنزين خريداری کنند افزايش قيمت بنزين هيچ تاثری بری الگوی مصرف نخواهد گذاشت! در واقع دولت مقصر اصلی در مصرف بی‌هوده و بالای بنزين است.
و اما بحث عدالت اجتماعی و دادن سوبسيد رسواتر از آن است که نياز به بحث زيادی داشته باشد هر چند در برخورد اول اين استدلال که دولت دارد روی بنزين سوبسيد می‌دهد و دادن سوبسيد موجب تقسيم غيرعادلانه منابع می‌شود خيلی‌ها را قانع می‌کند اما اين مسئله پاشنه آشيلی دارد که کمتر به آن توجه می‌شود.
وقتی قيمت بنزين را با ساير کشورها مقايسه می‌کنند بعد می‌آيند و قيمت گفته شده را در قميت دلار ضرب‌می‌کنند و به قيمتی می‌رسند که بنزين بايد براساس قيمت‌های جهانی در پمپ بنزين‌ها عرضه شود. يا مثلا ميزان واردات بنزين را به دلار دارند آن را ضرب در قيمت دلار می‌کنند و می‌گويند اينقدر تومان بنزين وارد کرده‌ايم! در حالی که يکی نيست بپرسد قيمت برابری دلار و ريال را از کجا آورده‌ايد!؟
برابری نرخ دلار نه در بازار آزاد آدم اسميتی که در بازاری انحصاری و توسط دولت و با امضای ريس جمهور تعيين می‌شود! می‌بنيد چه بازی مضحکی بر سر مردم در می‌آورند! خودشضان قيمت دلار را به ريال تعيين می‌کنند و خودشان آن‌وقت ميزان سوبسيد را محاسبه می‌کنند و می‌گويند قيمت بنزين بايد 350 تومان باشد! يکی نيست بپرسد چرا قيمت دلار را مثلا 100 تومان اعلام نمی‌کنيد. اگر قيمت دلار صد تومان باشد هم اکنون قيمت بنزين در ايران در حدود 80 سنت می‌شود که بسيار بالاتر از قيمت عمده فروشي خليج فارس است! اما اين دلار 100 تومان را از کجا می‌شود آورد؟ خيلی ساده از ميزان دست‌مزدها و قيمت ميانگين سبد خانوار. يعنی شما مثلا قيمت سبد کالایی را در انگليس با قيمت سبد کالایی در تهران مقايسه کنيد بعد نسبت اين دو قيمت نسبت واقعی پول دو کشور را بيان می‌کند. مثلا يک کيلو گوشت، يک کيلو سيب زمينی، يک ليتر بنزين، بليط سينما،... اين ها در آمريکا چند دلار می‌شود و در ايران چند تومان اين دو عدد را به هم تقسيم کنيد نسبت واقعی دو ارز را می‌توانيد محاسبه کنيد. مثلا اگر آن سبد در آمريکا 100 دلار بشود و در ايران ده هزار تومان آن‌وقت هر دلار 100 تومان می‌شود!
دستمزدها هم می‌تواند مبنای محاسبه باشد! چطور است که به کارگران و ساير حقوق بگيران دستمزدی بدون مقايسه با دستمزدهای جهانی بدهيم اما هزينه‌های آن‌ها را با دست‌مزدهای جهانی محاسبه کنيم! اگر کارگران به طور متوسط در آمريکا ماهانه 3000 دلار دست‌مزد می‌گيرند و در ايران 300 هزار تومان پس هر دلار 100 تومان ارزش دارد نه 800 تومان! اگر دلار 800 تومان ارزش داشت بايد حقوق کارگران ايرانی هم چيزی در حدود دو ميليون و چهار صد هزار تومان بود!

  |

چهارشنبه، 18 آذرماه 1383 | December 08, 2004

و اما رفراندوم

اگر بخواهیم در خلاء و بدون در نظر گرفتن شرایط طبقاتی، اجتماعی، فرهنگی، سنت‌های مبارزاتی، وضعيت جهانی و منطقه‌یی... در مورد رفراندوم به عنوان ابزاری برای اعمال حق تعيين سرنوشت صحبت کنيم هيچ عقل سليمی نمی‌تواند آن را نفی کند اما ما در خلاء زنده‌گی نمی‌کنيم و به قدرت رسيدن و سرنگون شدن يا تغيير و اصلاح پيدا کردن حاکميت‌ها به عوامل و پارامترهای بسيار پيچيده‌يی بسته‌گی دارد تا آن‌جا که می‌بينيم چرخ جهان در حال گرديدن است در حالی که اکثريت حاکميت‌های سياسی موجود تاب تغيير در شرايط دموکراتيک را ندارند. برای نمونه و به آن ميزان که از بحث اصلی دور نيفتيم نگاهی به نهاديی جهانی به نام سازمان ملل می‌اندازيم. آيا "سازمان ملل" سازمان ملل است يا سازمان دول؟! اگر قرار بود اين سازمان نهادی منعکس کننده‌ی اراده‌ی ملل باشد نبايد نماينده‌ی ملل مختلف با رای مستقيم هر ملت و زير نظر خود اين نهاد انتخاب می‌شد؟ چرا چنين نيست؟ اگر روزی جهان توسط مردم اداره شود آيا باز بوش و بلر صحنه‌گردان آن خواهند بود و کمپانی‌های چندمليتی اقتصادش را خواهند گرداند؟ جهان امروز جهان قدرت است، جهان کثيف‌ترين قدرت‌های مکاری که هر چيز از جمله "آزادی" را معامله می‌کنند در اين جهان قدرت مشروعيت و حقانيت می‌آورد و اين قضيه‌یی داری وجه عموم و خصوص کلی‌ است يعنی فقط و فقط قدرت حقانيت می‌آورد. اين را به عنوان مقدمه داشته باشيد تا به اصل بحث وارد شويم و دوباره در پايان به اين مقدمه بازگرديم.
انجام رفراندوم به دو پيش‌شرط نياز دارد اول وجود حاکميتی فراگير با دستگاه اداری و قدرت ايجاد نظمی حداقلی و دوم فضای سياسی دموکراتيک با تمام الزامات‌اش مانند احزاب سياسی، آزادی بيان، رسانه‌های عمومی مستقل و آزاد... پيش شرط نخست برای آن است که اولا انجام عملی مانند رفراندوم نياز به بودجه، پرسنل آموزش ديده، مرکزيتی برای شمارش آرا... دارد و در ثانی بايد مردم بدون ارعاب و بدون ترس بتوانند رای خود را به صندوق‌ها بياندازند. اين پيش شرط موجب می‌شود انجام رفراندوم فقط در توان حکومت‌ها باشد و بسيار بعيد است و تاکنون ديده نشده است حاکميتی تن به انحلال خود به دست خودش بدهد. و اما پيش شرط دوم حتا از اولی نيز مهم‌تر است اصولا انتخابات بدون وجود احزاب و آزادی بيان يعنی شويی مضحک! شوی مضحکی که ما هرازگاه در ايران شاهد اجرای‌اش هستيم! چگونه می‌توان چيزی را به رای عمومی گذاشت بدون آن که در مورد آن چيز به اندازه‌ی کافی "عموم" بتوانند آزادانه بحث کنند.
رفراندومی که پس از انقلاب برگزار شد اولين پيش شرط را داشت يعنی حکومتی که اهرام‌های قدرت مديريتی و اداری و البته سياسی و نظامی را در دست داشت، البته به دليل نداشتن نيروهای‌ آموزش ديده و معتقد به دموکراسی با تقلب‌های گسترده و نابه‌سامانی‌های فراوان برگزار شد اما با اغماض می‌توان شرط نخست را برقرار دانست اما به دليل وجود نداشتن پيش شرط بعدی عملا چيز موهوم و مضحکی از کار درآمد! مردم به چه چيز رای دادند به "جمهوری اسلامی"؟ آيا هيچ شناختی از مقوله‌یی به نام "جمهوری اسلامی" داشتند؟ اگر شش ماه در فضایی آزاد اشکال گوناگون حکومتی به بحثی آزاد گذاشته شده بود آيا باز چيز موهومی که هيچ‌کس حتا معماران‌اش نمی‌دانستند چيست به رای گذاشته می‌شد؟ و چنين رای بالایی می‌آورد؟
درک اين که امکان عملی انجام رفراندومی دموکراتيک که انعکاس دهنده‌ی نسبی حق تعيين سرنوشت مردم باشد نياز به وجود دو پيش شرط در پيش گفته شده دارد و اين هر دو شرط امکان به‌دست آمدن در هيچ حکومتی به‌خصوص جمهوری اسلامی ندارد آنقدر ساده و بديهی است که نمی‌توان صادرکننده‌گان و حاميان رفراندوم اخير را آن‌چنان ابله شمرد که از درک اين موضوع عاجز باشند پس هدف از چنين طرحی چيست؟
به نظر می‌رسد طراحان و حاميان اين جريان خود می‌دانند که پی‌گيری موضوع رفراندوم پروژه‌يی غير عملی است و هدف‌شان تنها ايجاد تحرکی در فضای قفل شده‌ی سياسی حاضر است. اما قرار است فضای يخ بسته سياسی موجود به سود چه ماجرایی داغ شود؟ اين کدام تنور است که تار عنکبوت بسته است؟ ماجرا چيست؟
چند ماه ديگر هشتمين انتخابات رياست جمهوری در ايران در پيش است و دو انتخابات گذشته که اولی ، انتخابات شورای اسلامی شهر و روستا، آزادترين انتخابات در طول دو دهه‌ی اخير بود و انتخابات دوم نيز که يکی از رسواترين انتخابات جمهوری اسلامی را به نمايش گذاشت هر دو شکست خوردند و اکثريت مردم وارد شوی انتخابات نشدند و اکنون فضای موجود حکايت از انتخاباتی به مراتب رسواتر دارد آيا طرح موضوعاتی مانند رفراندوم ايجاد تحرک سياسی به منظور گرم کردن تنور انتخابات رياست جمهوری نيست؟
ادامه‌ی سناريوی اخير، خواست تمامی‌ی امضا کننده‌گان و حاميان‌اش هر چه باشد، يک سرانجام بيش ندارد؛ اطلاح‌طلبان دنبال تحرکی جديد که محوريت‌اش انتخابات، گيرم انتخاباتی ساختارشکن، باشد، هستند؛ شعارهای آغازين اين جريان که ساختارشکنان به نظر می‌رسد چون عملی نيستند بعد از آن که تحرک لازم را ايجاد کرد درصورتی که اصلاح‌طلبان بتوانند نامزدی را برای انتخابات رياست جمهوری مطرح کنند کم‌کم تغيير شکل می‌دهند و سطح مطالبات را آن‌قدر کاهش می‌دهند که سرانجام به انتخاب ميان بد و بدتر منجر شود و نيروهای آزاد شده و به شوق آماده با شعارهای رفراندوم طلبانه سرانجام سر از صندوق‌های انتخابات رياست جمهوری در خواهند آورد. در صورتی هم که اصلاح‌طلبان نتوانند نامزد درخور اعتنایی در انتخابات رياست جمهوری داشته باشند با اين شگرد خود را در صحنه‌ی سياسی کشور نگه‌ می‌دارند تا از حذف‌شدن قطعی‌شان جلوگيری شود. اين سناريوی رسوا را بايد در نطفه افشا کرد.
اکنون وقت آن رسيده است که به مقدمه‌ی بحث بپردازيم. نيروهای اجتماعی اگر خواهان به دست‌گيری سرنوشت خود هستند بايد قوی شوند و قدرت در تشکل و سازماندهی و اعمال فشار به حکومت‌هاست. هر چقدر بتوانيم خواسته‌های خود را به صورت عملی در کوچه و خيابان و کارخانه و اداره و مدرسه و دانش‌گاه به نمايش بگذاريم سهم بيشتری در قدرت سياسی خواهيم داشت. کسی برای ما رفراندوم برگزار نخواهد کرد؛ بايد قوی شويم و تا وقتی متشکل نشده‌ايم قوی نخواهيم بود.
توجه داشته باشيد در اين بحث نسبتا کوتاه به محتوای بيانيه‌ی رفراندوم اخير نپرداختم، پرداختن به محتوای بيانيه‌ی خود بحث افشاگرانه‌ی جالبی را در پی خواهد داشت و من تعجب می‌کنم چطور ممکن است نام ناصر زرافشان و مهرانگيز کار پای چنين بيانيه‌ی سطحی و جهت‌داری باشد.
به هر حال گفت‌وگو پيرامون اين موضوع می‌تواند آينده‌ی روشن‌تری را برای ما رقم زند آينده‌یی که سرانجام در کارخانه‌ها و دانش‌گاه‌ها و مدارس و ادارات و خيابان‌ها... رقم خواهد خورد نه در فضای مجازی، آينده‌یی که هر طبقه‌یی که بهتر بتواند متشکل شود و به نيروی ذاتی خود آگاهی پيدا کند و اين نيرو را در جهت منافع واقعی خود به جريان اندازد بی‌گمان مهر خود را بر آن خواهد زد. برای زنده‌گی آزاد و برابر و انسانی بايد قوی شد و هيچ قدرتی بالاتر از قدرت مردمی متشکل و آگاه به منافع خود نيست. آگاه و متشکل شويم!

  |

یکشنبه، 8 آذرماه 1383 | November 28, 2004

و اما خليج فارس

وقتی آيت‌الله خمينی در پی سقوط شاه قدرت را در ايران به‌دست گرفت به نقش خود به‌عنوان رهبری ملی بسنده نکرد و در هيبت رهبری فراملی برای جهان اسلام ظاهر شد و در همان موقع وقتی موضوع نام "خليج فارس" به ميان آمد پيشنهاد داد نام اين "خليج" به "خليج اسلامی" تغيير پيدا کند! اما چند سال بعد خودش موضوع تغيير نام "عربستان سعودی" را به سرزمين "حجاز" پيش کشيد و در تمام نقشه‌هایی که در ادارت ايران نصب شده بود روی "عربستان سعودی" چسب چسباندند و نوشتند "حجاز"!
در وضعيت پرتناقضی که حاکميت سرمايه در جهان به‌وجود آورده است "نام‌ها" اهميت سياسی-اقتصادی پيدا کرده‌اند و چيزی که شايد در وحله‌ی اول بی‌اهميت جلوه کند ناگهان به موضوعی جنجالی تبديل می‌شود. اين که نام کوه يا آب‌راهه‌یی چه باشد به خودی خود تعيين کننده‌ی چيزی نيست اما برخوردهای سياسی که با اين موضوع ساده می‌شود گاه خون انسان‌های بسياری را به زمين می‌ريزد.
راست‌اش را بخواهيد من عاشق "خليج فارس"، يا "قله‌ی دماوند" نيستم در دنيايی با مناسباتی ديگر برای‌ام هيچ اهميتی ندارد که نام فلان آب‌راه يا کوه يا دره چه باشد اما امروز که نشنال جئوگرافی نام جعلی "خليج عربی" Arabian Gulf را به عنوان نامی‌ جانشين برای "خليج فارس" Persian Gulf مطرح کرده است و واکنش ايرانيان را برانگيخته است من نيز مانند بسياری از دوستان تومار مربوطه را همان روزهای اول امضا کردم.
اين حرکت در برخورد اول برخوردی ناسيونال شووينيستی جلوه می‌کند و مسلما هدف و انگيزه‌ی بعضی از امضا کننده‌گان تومار و ساير فعاليت‌هایی که در اين خصوص انجام شده است هدفی ناسيوناليستی است همان‌ها که تصور می‌کنند جايی از آسمان پاره شده است و نژاد شريف و برتر "فارس" از آسمان افتاده است! (همان‌ها که می‌گويند "نام پرافتخار خليج فارس" و من نمی‌فهم‌ام آخر نام چه افتخاری دارد؟!) همان‌ها که دارند عرب‌ستيزی را رواج می‌دهند تا هيچ منطقه‌یی در دنيا امن باقی نماند و مردم با مرزبندی‌های احمقانه‌ و بی‌پايه‌ی نژادی و زبانی و فرهنگی لقمه لقمه شوند برای بلعيده شدن. اميدوارم مردم اين در اين دام کثيف نيفتند و دوستی با همسايه‌گان عرب و افغان و ترک و کرد و ارمنی… را ادامه دهند و اسير توهومات ناسيوناليستی نشوند و انسان را فراتر از مرزهای سياسی و فرهنگی و نژادی و... ببينند.
با اين توضيحات بايد روشن کنم که چرا به تغيير نام "خليج فارس" اعتراض دارم و چرا آن تومار را امضا کردم.
1- تغيير نياز به دليل دارد اين که "خليج فارس" قرن‌هاست که خليج فارس است و اتفاقا متصل به دريايی است که "دريای عمان" ناميده می‌شود به اندازه کافی گويای اين موضوع است که احترام متقابل به يک‌ديگر وجود دارد. "دريای عمان" مرز زيادی با ايران دارد و مرز نسبتا کمی با عمان با اين حال کسی نگفته است که "دريای عمان" بايد تغيير نام داده شود. تازه ما خليج کوچکی هم آن اطراف داريم که خليج عربی ناميده می‌شود.
2- اين ماجرای است که اگر شروع شود معلوم نيست ته‌اش کجا ست. مثلا احتمالا فردا می‌خواهند "کاسپين" را که از قزوين گرفته شده است تغيير دهند. معلوم نيست چرا اين تغييرات هميشه بايد دامن‌گير ما باشد. مثلا اگر يک نام بی‌مسما در جهان وجود داشته باشد که نياز به تغيير دارد. نام "آمريکا" و بسياری از کشورهای "آمريکای جنوبی" است. نام‌های بی‌ريشه‌یی که ساخته‌ی استعمارگران است مانند نام بعضی از کشورهای آفريقایی که در جنبش‌های استقلال طلبانه تفيير پيدا کرد. مثل "رودزيا" که به نام بومی خودش "زيمباوه" تغيير يافت.
3- انترناسيونال بودن به معنای اين نيست که هر اتفاقی برای زادگاه خود می‌افتد را ناديده بگيری! اگر قرار بود نام "دريای عمان" عوض بشود و مثلا به آن بگويند"دريای فارس" آن‌وقت من به آن هم اعتراض می‌کردم. اکنون وظيفه‌ی انترناسيوناليست‌های عرب است که به تغيير نام "خليج فارس" اعتراض کنند و در واقع کوتاه آمدن در مورد تغيير نام "خليج فارس" کوتاه آمدن در مقابل پان عربيسم است. پان عرب‌ايسم به اندازه پان ايرانيسم و پان ترک‌ايسم و هر پان‌ايسم ديگری خطرناک است و بايد با آن مقابله کرد. البته اين مقابله بايد از موضع درستی صورت گيرد و محلی نباشد برای موضوع‌گيری‌های ناسيوناليستی. پاک کردن صورت مسئله که "نام مهم نيست و چه فرق می‌کند" در واقع عقب نشينی کردن در مقابل پان عرب‌ايسم است و از موضعی انفعالی صورت می‌گيرد.
چند نکته:
1- اولين بار ماجرا را در وب‌لاگ سوسکی عزيز خواندم اما فرصت نوشتن مطلب را نداشتم فقط در لينک‌دونی به آن لينک دادم. الان هم اين متن را خيلی سرسری نوشتم.
2- برای اين که گوگل در سرچ واژه‌یArbbian Gulf يا "الخليج العربي" صفحه‌یی را باز کند که در آن توضيح داده شده است تغيير نام "خليج فارس" به "خليج عربی" کار نادرستی است بايد به اين صفحه لينک داد که خب من در اين پاراگراف دارم در واقع اين کار را انجام می‌دهم. توضيحات مفصل را می‌توانيد در وب‌لاگ لوگو ماهی که مبتکر اين طرح بوده است بخوانيد.
3- کار جالب ديگری که صورت گرفته است نوشتن متن منفی و دادن ستاره‌های کم به کتاب اطلس جهان نشنال جئوگرافی در آمازون است به شکلی که ستاره‌های اون يک و نيم شده! اما اين توصيه‌ی مريم عزيز را هم فراموش نکنيد که:" اگر خواستيد مي‌توانيد براي کتاب برداشت منفي بنويسيد ولي لطفا فقط در صورتي بنويسيد که مطمئنيد مي‌توانيد انگليسي درست بنويسيد. يک غلط املايي يا دستوري در متن ،تمام اعتبار يادداشتتان را زيرسوال مي‌برد."
4- اين هم توضيح نشنال جئوگرافی که برای همسر خورشيد خانم عزيز ارسال شده.
5- آرش سرخ عزيز هم نگاه ديگری دارد به اين ماجراها که خواندنی است.

آخرين حرف:
نمی‌دانم از اين که تعداد امضا کننده‌گان اين تومار روز به روز بيشتر می‌شود و دارد به پرامضاترين تومار اينترنتی در مورد مسايل ايران تبديل می‌شود بايد خوش‌حال باشم يا ناراحت. خب از سوی به هر حال وحدت و اتحاد حول موضوعی از موضوعات کشورمان که به سياست‌های حکومت فعلی هم اشاره دارد به تنهایی خوش‌حال کننده است اما از سوی ديگر اين که جان انسان‌ها برای ما ايرانيان اهميت‌اش از تغيير نام "آب‌راهی" بيشتر است نمی‌تواند ناراحت کننده نباشد! چرا بايد تومار نجات جان کبرا رحمان‌پور اينقدر امضا نشود يا اعتراض به دادگاه فرمايشی "زهرا کاظمی" يا هزار و يک اتفاق ريز و درشت ديگری که سرنوشت مردمی را رقم می‌زند. اميدوارم مردم ايران بار ديگر فريب نخورند و اين‌بار بدانند برای چه و در چه جهتی بايد مبارزات خود را هدف گيری کنند. حواستان باشد حواسمان را پرت نکنند.

  | |

چهارشنبه، 27 آبانماه 1383 | November 17, 2004

زنده‌گی زير شمشير دموکلس

صبح بيدار می‌شوم، با هزار انگيزه برای کار و تلاش، کامپيوتر را روشن می‌کنم تا بالا بيايد قهوه‌ی آسياب شده را داخل فيلتر می‌ريزم و قهوه جوش را روشن می‌کنم. بعد هم با چند کليک به شکبه وصل می‌شوم تا قبل از بيرون رفتن از خانه ايميل‌ها را چک کنم و سری به نظرخواهی وب‌لاگ‌ام بزنم. تا به اينترنت وصل شوم و سندوريسيو را بزنم و ايميل‌ها سرازير شوند در اوت‌لوک قهوه هم آمده شده است.
تا اينجا ماجرای من تقريبا شبيه ماجرای زنده‌گی بسياری از مردم مدرن جهان است. اما ادامه‌ی ماجرا مرا ناگهان از قرن بيست و يکم به قرن چهاردم پرتاب می‌کند! در دل قرون وسطا! تيتر خبر را که در ياهو مسنجر از زبان می‌خوانم متعجب می‌شوم يعنی واقعيت دارد؟ بعد ايميل‌ها را همين‌جور يکی يکی نگاه می‌کنم تا می‌رسم به ايميلی که همان خبر را نوشته است. روی لينکی که در ايميل است کليک می‌کنم با فيلتر روبه‌رو می‌شوم. با کمک فيلترشکن هاله‌ نازنين و خسن‌آقای عزيز سعی می‌کنم به صفحه‌ی فيلتر شده راه‌يابم که سرانجام موفق می‌شوم. پشتم تير می‌کشد. خبر باورکردنی نيست:
نوجوان چهارده ساله سنندجی زير ضربات تازيانه جان سپرد!
اين خبری قرن بيست و يکمی نيست! گويی ماشين زمان ما را به دل قرون وسطا برده است.
جرم اين کودک 14 ساله چه بوده است؟
به دليل روزه خواری و محکوم شدن به 85 ضربه شلاق
من پدری هستم که دختری 14 ساله و پسری 16 ساله دارم. لحظه‌ی خود را جای پدر اين کودک 14 ساله می‌گذارم و بغض‌ام می‌ترکد...
خوب است کل خبر را از اخبار روز اينجا کپی کنم:
به دليل روزه خواری و محکوم شدن به 85 ضربه شلاق
نوجوان چهارده ساله سنندجی زير ضربات تازيانه جان سپرد
به نوشته سايت کردی روژه لات، نوجوان چهارده ساله سنندجی که به اتهام روزه خواری در ماه رمضان بازداشت شد، بنا به حکم قاضی دادگاه عمومی سنندج محکوم به هشتاد و پنج ضربه شلاق گرديد و بعد از اجرای حکم در روز پنج شنبه بيست و يک آبان ماه بر اثر شدت ضربات جان سپرد

سه شنبه ٢۶ آبان ١٣٨٣ – ١۶ نوامبر ٢٠٠۴
نوجوان چهارده ساله سنندجی که به اتهام روزه خواری در ماه رمضان بازداشت شد، بنا به حکم قاضی دادگاه عمومی سنندج محکوم به هشتاد و پنج ضربه شلاق گرديده بود، بعد از اجرای حکم در روز پنج شنبه بيست و يک آبان ماه بر اثر شدت ضربات جان سپرد.
به گزارش سايت کردی روژهه لات، هويت اين نوجوان هنوز فاش نشده است. جسد وی قرار بود روز شنبه بيست و سه آبان بعد از سه روز نگهداری در پزشکی قانونی در گورستان بهشت محمدی سنندج به خاک سپرده شود که بنا به اطلاع مردم از اين واقعه و تقارن عيد فطر باعث ازدحام جمعيت در اين مکان شد و دفن وی انجام نگرديد.
اين گزارش می افزايد: خانواده و بستگان اين نوجوان بر اثر فشارها و تهديدهای مسئولان حفاظت اطلاعات دادگستری استان کردستان سعی در مخفی نگهداشتن موضوع دارند. يک منبع آگاه گفت: مسئولان توصيه کرده اند که مراسم دفن اين نوجوان با شرکت خانواده و بستگان درجه اول و با نظارت نيروهای به‌ اصطلاح امنيتی صورت گيرد.

------------
اشک آرام به چانه‌ام رسيده است. ديگر اثری از آن آدم بشاشی که صبح از خواب پاشده بود تا به کار روزانه بپردازد چيزی برجای نمانده است.
رسيو ماهواره را روشن می‌کنم، تا موزيکی گوش بدهم شايد کمی آرام بگيرم و قهوه‌ی يخ کرده‌ام را قورت بدهم! چه می‌بينم؟ سرباز ارتش رهایی‌بخش! مدرن‌ترين کشور جهان با تير مستقيم انسان زخمی که روی زمين افتاده است و التماس می‌کند را به قتل می‌رساند. تف برا اين روزگار که انقلابی‌اش الزرقاوی است و امپرياليست‌های آدم‌کش رهایی‌بخشانش! از اين دنيای پر از بی‌عدالتی به جان آمده‌ام و فراموش نمی‌کنم اين جهان قرون وسطایی را مدرن‌ترين آدم‌های روزگار درست کرده‌اند! همان‌ها که در کاخ سفيد و اليزه و کوفت و زهره مار می‌نشينند و جهان را به کثافت می‌کشانند! جهانی که برای بالا رفتن سهام در بورس به هر جنايتی تن می‌دهند و انسان را به سلاخی می‌کشند...
چند وقت ديگر انتخابات رياست جمهوری‌شان است حالا هم که البرادی و اروپا با گوشه‌ی چشمی که آمريکا نشان داده است دارند با حضرات لاس می‌زنند. چند وقت ديگر دلالان محبت راه می‌افتند و می‌گويند به "گربه" رای دهيد تا "سگ" انتخاب نشود! من حيران مانده‌ام که تا کی بايد کودکانه چهارده سالاه زير شلاق بميرند و انسان‌های غيرنظامی زخمی با تير مستقيم کشته شوند و ما همين‌جور صم و بکم نظاره‌گر باشيم.
با خود عهد می‌بندم زنده‌گی‌ام را وقف جهانی انسانی‌تر کنم. بياييد کاری کنيم! اگر ما اين جهان را نسازيم چه کسی خواهد ساخت؟ ما وجدان کم سوی بشر امروز هستيم. قلب تپنده‌ی خود را در دست گيريم و جهان را از مدار شومی که در آن افتاده است خارج کنيم. می‌توانيم اگر بخواهيم.

  |

چهارشنبه، 13 آبانماه 1383 | November 03, 2004

علم و صنعت زير مشت و لگد

دی‌روز دوباره دانش‌گاه صحنه‌ی عربده‌کشی‌های لومپنيسم سياسی بود و دانش‌جويان و استادان مورد تهاجم چماق‌دارن قرار گرفتند.
رئيس دانشگاه هر چند عضوی از حکومت ايران است و ظاهرا کنف حمايت پدرخواننده نيز قرار دارد اما در شرايط فعلی کشور هيچ جناح و شخص قدرت‌مندی اختيار امور را به دست ندارد و صحنه‌ی سياسی کشور ملوک الطوايفی است و جنگ داخلی اعلام نشده‌یی، با حوزه‌های نفوذ تعريف نشده، درجريان است.
دانش‌گاه هم‌واره سنگری برای دفاع از آزادی بوده است و به جز چند سالی که مورد هجوم بانيان انقلاب فرهنگی قرار گرفت و چند سال سکوت مرگ‌آور بعد از آن هميشه چون استخوانی در گلوی نظام گير کرده است. از سویی نيازهای رشد سرمايه و بورژوازی در کشور تاسيس و گسترش دانش‌گاه‌ها را الزامی کرده است و از سوی ديگر دانش‌جويان به عنوان قشری فرهيخته هرگز با حکومت‌های ديکتاتوری سرسازش ندارند و در قبل و بعد از انقلاب هم‌واره منبع و مرجع و الهام‌بخش مبارزات ضدديکتاتوری بوده‌اند. اين تضاد اکنون به طرز مضحکی خود را نشان می‌دهد. از سوی حکومت ايران در بوق و کرنا می‌کند که توسط دانش‌مندان و متخصين داخلی به تکنولوژی هسته‌یی دست‌يافته‌اند و از سوی ديگر روز روشن به دانش‌گاه حمله می‌کنند دانش‌جويان و استادان را مورد ضرب و شتم قرار می‌دهند، رئيس‌دانشگاه را با مشت و لگد به خيابان می‌کشند، اتوبوس شرکت واحد را متوقف می‌کنند، مسافران را پياده می‌کنند و رئيس دانش‌گاه را به وزارت علوم می‌برند! مهاجمين با پشتوانه‌ی کدام قدرت اين‌گونه گستاخ شده‌اند؟ اين دولت در دولت و اين حکومت در حکومت چيزی جز نظامی از هم گسيخته را به نمايش نمی‌گذارد. نظامی که پيش از فروپاشی‌اش فروپاشيده و پيش از سرنگونی‌اش سری برای‌اش نمانده است.

  |

دوشنبه، 11 آبانماه 1383 | November 01, 2004

دشمنی ابلهانه يا سياست اعلام نشده‌ی حمايت از بوش؟

تحليل‌گران سياسی متدی که به تئوری توطئه مشهور شده است را برای تحليل وقايع سياسی نمی‌پسندند اما اين روزها اتفاقاتی می‌افتد که تنها با توسل به اين تئوری قابل تبين است. در آستانه‌ی انتخابات آمريکا قرار داريم. چه عواملی موجب پيروزی بوش می‌شود؟ بی‌شک احساس هراس مردم آمريکا از خطر حمله‌ی تروريستی به خاک آمريکا بهترين و شايد تنها برگ برنده‌ی بوش است و درست در همين موقع دشمنان بوش(!) اين برگ برنده را در اختيار او قرار می‌دهند. اول جناب بن لادن بر صفحه‌ی تله‌ويزيون ظاهر می‌شود و مردم آمريکا را تهديد به حمله‌ی تروريستی می‌کند و سپس فيلم و عکس نماينده‌گان مجلس ايران در سراسر جهان مخابره می‌شود که شعار مرگ بر آمريکا سر می‌دهند! نهادی حکومتی رسما شعار "مرگ" برای کشور ديگری را سر می‌دهد و اين می‌تواند اعلام جنگ باشد. تکليف بن لادن شريک سابق خانواده‌ی بوش روشن است اما در مورد حکومت ايران به نظر می‌رسد بازی "مرگ بر آمريکا" به عنوان شعاری برای حل تضادهای داخلی ديگر برگه‌ی سوخته‌یی است. اگر روزی با اين شعار و با اشغال سفارت آمريکا جمهوری اسلامی توانست مخالفان خود از جمله دشمنان قسم خورده‌ی آمريکا را سرکوب کند و دولت مردان آمريکایی به مردم خود هم‌واره می‌گفتند: "مخاطب اين شعار ما نيستيم و برای ايرانی‌ها شعار مرگ بر آمريکا مصرف داخلی دارد." اما آيا اکنون نيز چنين است؟ شعار مرگ بر آمريکا ديگر در بين اکثريت مردم ايران جذابيتی ندارد و اين شعار ارزش داخلی خود را از دست داده است. در ضمن در شرايط فعلی که آمريکا دارد در جهان گردوخاک به پا می‌کند و نفس‌کش می‌طلبد ديگر نمی‌تواند اين‌گونه حرکات را تحمل کند و اتفاقا دقيقا اکنون اين شعار باز کاربردی داخلی دارد اما اين‌بار نه در داخل ايران که در داخل آمريکا! وقتی جهان چهره‌ی تهديد کننده بر عليه آمريکا می‌گيرد. کری آچمز می‌شود. زيرا حرف‌های‌اش برعليه تروريسم و تهديد آمريکا صرفا نوعی دنباله‌روی از بوش تلقی می‌شود. کدام مردمی در ميانه‌ی جنگ فرمانده‌ی خود را عوض می‌کنند؟ اين مثل عوض کردن مربی فوتبال در وسط بازی‌یی مهم است.
به هر حال به نظر می‌رسد جمع‌بندی حکومت ايران اين است که "بوش" برای ايران به‌تر از "کری" است و عملا در مسيری حرکت می‌کند تا تاثيرش بر انتخابات آمريکا به سود "بوش" باشد.
البته طرحی که کليات‌اش در مجلس تصويب شد هيچ تعارضی با جهت‌گيری دولت نداشت و اتفاقا تاييد کنند سياست خارجی دولت در اين زمينه بود و تصويب کليات اين طرح عملا بهانه‌یی شد برای طرح نشدن طرح ديگری که خروج ايران را از پروتکل الحاقی (ان‌پی‌تی) خواستار می‌شد. اگر طرح دوم تصويب شده بود آن‌وقت چرخشی صدوهشتاد درجه‌یی در سياست خارجی ايران در برخورد با مسئله‌ی هسته‌یی محسوب می‌شد. اما به هر حال حرکت نمايشی نماينده‌گان ايران در برخواستن و شعار مرگ بر آمريکا سر دادن حرکتی بود که انعکاس‌اش در رسانه‌های آمريکا تبليغ رسمی برای "بوش" محسوب می‌شود و شانس او را برای پيروزی در انتخابات افزايش می‌دهد.
اما فراموش نکنيم: سقوط و اضمحلال سرنوشت تمام حکومت‌هایی است که با مردم خويش بيگانه‌اند. "بوش" يا "کری"، "اروپا" يا "چين" و "روسيه"... نمی‌توانند حکومتی را که از سوی مردم‌اش مشروعيت و حقانيت، حتا، نسبی نيز ندارد حفظ کنند.

  |

دوشنبه، 27 مهرماه 1383 | October 18, 2004

وقتی فرشته‌ی کور عدالت کر می‌شود!

روزی که شاهرودی بالاترين مقام قضايی کشور را تصاحب کرد جمله‌يی از او تيتر خبرگزاری‌های شد: "من ويرانه‌يی را تحويل گرفتم!" شايد در نگاه اول توصيف سيستم قضایی کشوری به "ويرانه" انتقادی تند بنظر برسد اما شاهرودی در واقع داشت از سيستم قضايی ايران تعريف می‌کرد! زيرا اين سيستم نتنها ويرانه نيست بلکه بسيار هم کارآمد است. سيستم قضايی ايران شگفت‌انگيز است. در سيستمی که در ماه گذشته 12 نفر اعدام شده‌اند و 8 کودک در انتظار اعدام به‌سر می‌برند و همين چند وقت پيش دختری 16 ساله را که طبق شواهد بسيار عقب‌مانده‌ی ذهنی هم بود به اعدام محکوم کردند و دختری 14 ساله به نام ژيلا ايزدی با نوزاد تازه به‌دنيا آمده‌اش به جرم زنا در زندان است و ده‌ها روزنامه‌نگار و وب‌لاگ‌يست و کارگر و روشن‌فکر و نويسنده فقط به دليل عقايدشان در زندان به‌سر می‌برند. در همين سيستم قضایی ضاربين مشاور رئيس جمهور راست راست می‌چرند. عاملين قتل‌های زنجيره‌یی هنوز حکم نگرفته‌اند. و قاتل زهرا کاظمی، خبرنگاری که در چنگال همين سيستم قضایی به قتل رسيده است، مشخص نشده است و اکنون برگ زرين ديگری به پرونده‌ی سيستم قضایی جمهوری اسلامی ايران افزوده شد. در مدت کمتر از سه روز در دادگاهی غير علنی پرونده‌ی قتل کودکان در پاک‌دشت که در تاريخ جنايت بشری کم نظير است بسته شد و متهم رديف دوم علی غلامپور، معروف به باغی از اکثر اتهامات تبرئه شد و به 15 سال زندان محکوم شد!
وقتی با عجله عاطفه را در نکاء اعدام کردند همان موقع نوشتم:" اینگونه مواقع فقط یک حدس است که منطقی به‌نظر می‌رسد قاضی و مسئولین شهر به دلیلی می‌خواسته‌اند از شر این پرونده خلاص بشوند! تا ماجرا بالانگیرد و حقایقی روشن نشود. در این‌گونه موارد بعدها معلوم می‌شود که پای خود حضرات در بین بوده است" تازه چند روز بعد بود که معلوم شد حدس ما درست بوده است البته نياز به هوش و حس ششم يا تحليل دقيق نيست تا فهميد وقتی اين‌گونه با عجله پرونده‌یی را می‌بندند حتما کاسه‌یی زير نيم‌کاسه است و اين بار مشخص است که باندی مخوف و مافيايی از جنايت پاک‌دشت حمايت می‌کند.
جالب است بدانيد اين آقای علی غلام‌پور همان است که قبلا دستگير شده بود و با وثيقه‌ی صد ميليون تومانی آزاد شده بود! کسی که می‌گويند کارگر کوره‌های آجرپزی است از کجا وثيقه‌ی صد ميليون تومانی آورده است؟ جالب است بدانيد مردم خود او را دستگير کرده‌اند و تحويل داده اند؟
رازهای سر به مهر زيادی اين پرونده‌ی شوم دارد که چند نکته در اين مقاله باز شده است: نخ نامرئي در جنايت پاکدشت کار خود را کرد!
و اين مقاله در گويا: محمد بيجه و سربازان امام زمان، عباس احمدی
به هر حال در سرزمين و حکومتی که جريان آزاد اطلاعات وجود ندارد حق آن است که هميشه به همه چيز مشکوک باشيم. اکثرا بعدها معلوم شده است ماجرا حتا از آن‌چه ما فکر می‌کرديم مخوف‌تر و با ابعادی گسترده‌تر بوده است. روزی که می‌خواستند اعضای کانون نويسنده‌گان ايران را با اتوبوس به دره بياندازند اين طرح آنقدر مسخره و مضحک به نظر می‌رسيد که کسی باور نمی‌کرد و به خيال‌پردازی نويسنده‌گان سوار بر اتوبوس انتصاب‌اش می‌داند اما ديديم که چنين بود.
تنها نتيجه‌ی منطقی که از ماجرای پاک‌دشت می‌توان گرفت اين است که باندی مخوف در کار تجارت اعضای بدن در کشور وجود دارد که دارای نفوذ زيادی در بخشی از حکومت است و از ترس افشا نشدن حقايقی‌یی علام‌پور به اعدام محکوم نشده است و بيجه يا بسيجه که عامل اجرایی کم‌اطلاع ست اعدام می‌شود و اين پرونده نيز به خيل پرونده‌های ناگشوده‌ی ديگر می‌پيوندد. بعيد نيست که غلام‌پور با واجبی يا سيانور خودکشی کند تا اين راز هم‌چنان سر به مهر باقی بماند.
افکار عمومی با ناباوری به اين حکم نگاه می‌کند و بايد به خانواده‌ی قربانيان کمک کرد تا بتوانند از طريق مراجع بين‌المللی موضوع قتل فجيع فرزندان خود را پی‌بگيرند. افکار عمومی جهان را بايد برانگيخت تا دولت‌های خود را بازخواست کنند و از آن‌ها بخواهند برای چه منفعتی چشم خود را بر روی اين جنايات می‌بندند؟!

  |

چهارشنبه، 15 مهرماه 1383 | October 06, 2004

"بازی‌گران" مهم نيستند، "بازی" را بشناسيم.

از چند ماه پيش که پخش قسمت اول شوی تله‌ويزيونی "هخا" يا "اهوارا وارد می‌شود" پخش می‌شد و از گوشه و کنار حرف و حديث‌اش به گوش می‌رسيد هيچ انگيزه‌يی برای نوشتن در مورد آن نداشتم اکنون هم ندارم.به خصوص که عادت به چوب به مرده زدن ندارم! اما آغاز پخش بخش دوم اين سريال اين‌بار در داخل کشور فضایی را ايجاد کرد که چند کلمه نوشتن در موردش خالی از فايده نيست.
سريال "اهورا وارد می‌‌شود" مانند بسياری از سريال‌هایی که در سال‌های گذشته به نويسنده‌گی و کارگردانی و تهيه‌کننده‌گی حکومت ايران نوشته و ساخته و پخش شده است هدف ساده‌یی را در پيش گرفته است. ايجاد اميد واهی و بعد ياس حاصل از شکست و بعد به ميدان آمدن حکومت و اعلام اين که ما شکست ناپذيريم و مخالفان ما مضحک و ناکارآمد و ورشکسته هستند. اين که حکومت ايران حتا از "آسياب‌های بادی" شکننده‌تر است، حرف پربی‌راهی نيست شايد حتا "دون کيشوتی" سوار بر الاغ با نيزه‌ی چوبی هم بتواند آن را از پای در آورد و به همين دليل است که "دون کيشوتی" مانند "هخا" اميد سرنگون کردن اين "آسياب بادی" فکسنی را در دل بعضی‌ها ايجاد می‌کند اما حداقل شرط اين حمله‌ی دونکيشوتی آن است که جناب "دون کيشوت" سناريوی از پيش‌نوشته‌ شده‌یی را که حتا حمله با "نيزه‌ی چوبی" هم در آن پيش‌بينی نشده است را به اجرا درنياورد! اگر اين جناب "هخا" با همان خر لنگ و نيزه‌ی چوبی‌اش به اين آسياب زوار در رفته يورش برده بود می‌توانست مشکل جدی برای‌اش ايجاد کند اما همين مقدار هم در برنامه ديده نشده بود!
به هر حال قسمت دوم اين سريال دو قسمتی بالافاصله پس از پايان قسمت اول شروع شد و اکنون هر شب به بهانه‌های مختلف تله‌ويزيون حکومت ايران با نشان دادن "هخا" و پخش برنامه‌های آن در شبکه‌های داخلی قصد دارد بقيه مردم هم که به ماهواره دست‌رسی نداشته‌اند نيز اين شو را تماشا کنند و بعد مجری تله‌ويزيون بيايد به مردم به جان آمده پوزخند بزند و بگويد: کور خونديد رهبران و آلترناتيورهایی که به آن‌ها دل‌بسته‌ايد تا شما را نجات دهند اين دلقک‌های مضحک هستند! شرکای اصلاح‌طلب حکومت هم دقيقا همين نقش را بازی‌ می‌کنند يعنی خودشان اين هخا را بزرگ می‌کنند در سايت‌های‌شان به آن لينک می‌دهند در موردش به شوخی و جدی می‌نويسند، روشن‌فکران را مورد اعتاب قرار می‌دهند که ببينيد شما بی‌عرضه‌ها کاری از دست‌تان برنمی‌آيد و دلقک‌هایی مانند "هخا" رهبرتان هستند و حالا، بعد از پايان آن هياهو، به ميدان می‌آيند تا بگويند حکومت ايران مخالف جدی ندارد و تنها راه حل اصلاحات و ما هستيم پس پشت سر ما قرار بگيريد تا نرمک نرمک طی 700 سال آينده حکومت ايران را مستحيل کنيم!
ماجرای خاتمی هر چند ابعاد بسيار گسترده‌تری داشت و حکومت ايران را دچار خطرات جدی کرد اما در کل همين سناريو را پی‌می‌گرفت يا حداقل از نيمه تغيير جهت داد و همين سناريو را پی‌گرفت. خاتمی با اعمال و رفتارش اميدی را که در نسل جوانی که به دوم خرداد دل‌بسته بود آن‌چنان به ياس تبديل کرد و آن‌چنان اين نسل را سرافکنده و شرم‌گين کرد که قدرت تحليل و تفکر و مبارزه را از آن‌ها گرفت يا سعی کرد بگيرد.
"هخا" و "خاتمی" تمام شدند اما بياييد فرمول را بشناسيم تا دوباره کلاه ‌سرمان گذارند! فرمول اين است. ايجاد اميد، تهيج و شور و هيجان برای تغيير و سپس تو زرد درآمدن رهبری جريان اميد بخش و حاصل ياس و نااميدی و شکست. اين فرمول حتا برای بازی‌گرانی که دستور از حکومت هم نمی‌گيرند کارآمد است. مثلا خانم شيرين عبادی! جايزه نوبل می‌گيرد. اتفاقی نادر در تاريخ يک‌صد سال گذشته ايران. زنی ايرانی برنده‌ی جايزه‌ی معتبر بين‌المللی می‌شود. خانم عبادی بدون حجاب اسلامی برای دريافت جايزه‌اش می‌رود اين شور و هيجان را بالا می‌برد. هزاران نفر در فرودگاه به استقبال‌اش می‌روند. بعد خانم عبادی به داخل کشور می‌آيد. تا اينجا همه چيز برای مردمی که چشم و اميد به تغييرات اساسی بسته‌اند خوب است. بعد ناگهان خانم عبادی در حرف‌های‌اش شروع می‌کند مسايلی را طرح می‌کند که ياس و نااميدی در مردم اميدوار شده شکل می‌گيرد. از خاتمی تعريف می‌کند از مجلس ششم، از رهبر فقيد انقلاب، از اسلام به عنوان مدافع حقوق بشر! همين‌جور کوتاه می‌آيد و کوتاه می‌آيد تا محو شود! و اميدی که در دل‌ها برای نجات و رهایی شکل گرفته بود به ياس و نااميدی تبديل شود.
نکته‌ی جالب اين است که حتا مخالفين جدی سرنگون‌طلب حکومت هم بازی‌گران ناآگاه اين بازی می‌شوند. آيا عمليات فروغ حاويدان با همين فرمول قابل تحليل نيست؟ آيا بزرگ‌نمایی 18 تير به عنوان عاملی برای سقوط رژيم از همين فرمول پيروی نمی‌کند؟ بعد از آن که در پی انتخابات مجلس هفتم شورش‌هایی در کشور شکل گرفت مطلبی نوشتم تحت عنوان:"ما پيروز شديم اما نبرد هنوز آغاز نشده است." که مضمون آن اين بود که هرچند مردم در انتخابات شرکت نکردند و انتخابات با پيروزی تحريم کننده‌گان تمام شد اما نبايد خوش‌بين بود چون "انقلاب" هنوز آغاز نشده است. بعد رفقای انقلابی آمدند و کلی ما را سرکوفت زدند که مگر کوری که می‌گویی انقلاب آغاز نشده است تمام ايران در انقلاب دارد می‌سوزد و می‌جوشد! آن‌ها ناآگاهانه بازی‌گران همين بازی "اعلام سرنگونی فوری رژيم توسط مخالفين و ديدی سقوط نکرديم رژيم" نبودند؟
به هر حال اين سناريو مکرر کم‌کم کاربردش را از دست می‌دهد و تنها موجب هوشياری هرچه بيشتر مردم می‌شود اما تا وقتی اپوزيسيون و آلترناتيور متشکل و قدرت‌مند شکل نگيرد اين سيکل معيوب ادامه پيدا می‌کند. بازی‌گران مهم نيستند بايد بازی را شناخت.
پی‌نوشت:
وقتی شروع به نوشتن اين مطلب کردم اصلا قصدم نبود به اين جا برسم اما منطق خود بحث مرا به اينجا کشاند. حتا عنوان مطلب را گذاشته بودم:"قسمت دوم سريال "هخا" در داخل کليد خورد."
اگر بخواهم در چارچوب تئوری‌ بازی‌ها که در بعد روان‌شناسی‌اش توسط اريک برن فرموله شده است مطلب خود را بنا کنم بايد اول اين تئوری را معرفی کنم و بعد در چارچوب آن اين بحث سياسی را پی‌بگيرم. اين باشد بر ذمه‌ام تا بحثی ديگر.

  | |

پنجشنبه، 9 مهرماه 1383 | September 30, 2004

شليک به سوی غارت شده‌گان

استثمار و تاراج مردم ايران هر روز ابعاد تازه‌تری به خود می‌گيرد. صندوق‌های قرض‌الحسنه که با مجوز نيروی انتظامی تاسيس می‌شود اندک اندوخته‌ی مردم تهی دست را تارج می‌کنند و مردم مال‌باخته که ديگری چيزی برای از دست دادن ندارند جان خود را می‌دهند تا از رنج اين زنده‌گی حقارت‌بار رها شوند.
چند وقت پيش اراک و اطفهان به خاک و خون کشيده شد و اکنون نورآباد ممسنی!
اقشار کم درآمد طبقه‌ی متوسط از شام شب خود می‌زنند تا برای آينده‌ی‌ فرزندنشان مبلغی را پس‌انداز کنند و اکنون حکومت کرميه‌ی خدا با نام "ذوالفقار علی"، "سرافرازان ميهن"، "ريحانه"، "بسيجيان"، "علی ابن‌ابيطالب"، همين لقمه نان‌ها را هم از دهان‌‌شان بيرون می‌کشد تا در جيب‌های گشاد و بی‌ته خود سرريز کند.
پيرمرد 72 ساله‌یی که برای آب‌ياری زمين‌اش در تبرته‌ی فراهان شلاق می‌خورد چه دارد که از دست بدهد زمينی که گندم به بار نمی‌آورد قبر که می‌تواند باشد! پس حق دارد که زنجير عدل انوشيروانی شاهرودی از بن بيرون بياورد و کاخ تزويرش را بر سرش هوار کند.
مردم دلاور ممسنی نيز اين‌بار به تجمع و اعتراض قناعت نکردند و تمام شهر را به آتش خشم خود کشيدند و سينه‌های‌شان را سپر گلوله‌هایی کردند که برای پاسداری از سرمايه‌دارن به سوی‌شان شليک می‌شد!
خسته نباشی آقای پليس! مردم خود را به‌قتل برسان تا آقاها و آقازاده‌ها برثروت‌شان بيافزايند! کاش لااقل اندکی از اين چپاول را به تو می‌دانند! قتل آن هم بی‌جيرو مواجب؟ به‌سوی که شليک می‌کنی؟ وقت آن نرسيده است که جهت اسلحه‌ی خود را تغيير دهی؟ اينان مردمی گرسنه‌اند، مردمی به جان آمده، مردمی له شده زير چنگال سرمايه؛ اينان همان قشر و طبقه‌یی خود تو هستند. به چهرهاشان نگاه کن! مادرت، پدرت، خواهرت، برادرت را در بين‌شان نمی‌بينی؟
برادر ارزشی که چماق بر سر مردم از جان گذشته و مال باخته می‌کوبی، وقتی تو برای رسيدن به قدس از سراب کربلا می‌گذشتی آقاها و آقازاده‌ها تجارت اسلحه می‌کردند و اينان همان‌ها هستند که برای‌ات ژاکت می‌بافتند، مربا و ترشی‌ درست می‌کردند، اشک می‌ريختند و اکنون تو سينه‌ی آنان را هدف قرار داده‌یی؟! دست مريزاد قهرمان فکه و هويزه و فاو! ماشالله دلاور! تکبير برآوريد اين سلحشوران بورمند را که بر مردم بی‌پناه و مال‌باخته آتش می‌گشايند!
اين جنگ ديگر، جنگ روشن‌فکران نيست، هياهوی منتظران رقص با نماينده‌ی سرزمين هخا زير برج آزادی نيز نيست؛ جنگ توده‌های به جان آمده است. جنگ گرسنه‌گان و رنجبران، جنگ کارگران و کشاورزن؛ و جنگيدن با مردمی که هيچ ندارند از کف بدهند جنگی است که نتيجه‌ی محتوم‌اش شکست گرسنه‌گی دهنده‌گان است. زيرا شکست برای مردمی شکست خورده مکرر نمی‌شود که بالاتر از سياهی رنگی نيست.

  | |

چهارشنبه، 1 مهرماه 1383 | September 22, 2004

سه خبر از پن‌لاگ

رای‌گيری در مورد اصول منشور
همان‌گونه که می‌دانيد از چند روز پيش رای‌گيری در مورد منشور پن‌لاگ آغاز شده است. همه‌ی ما از ديکتاتوری و از اين که سرنوشت‌مان را ديگران تعيين کنند بيزاريم و چالش اصلی‌مان در صد سال گذشته با حکومت‌های مختلفی که در کشورمان بر سر کار بودنند همين نداشتن حق تعيين سرنوشت است. پس اکنون که خودمان و به دست خودمان داريم خانه‌یی پی‌می‌افکنيم بهتر است در چيدن تک تک آجرهای‌اش مشارکت کنيم. دست کم می‌توانيم در رای‌گيری‌ها شرکت کنيم تا اصول منشور با قوت و قدرت بيشتری به تصويب برسد.
رای‌گيری ساده است کافی است اينجا را کليک کنيد و بعد يوزرنيم و پسورد خود را در ياهو وارد کنيد و به صفحه‌یی برويد که ده رای‌گيری در آن است. فقط توجه داشته باشيد که در رای‌گيری اصل دوم منشور جای گزينه‌ها عوض شده است و اصل سوم هم جابه‌جا شده است. به هر حال کل اين پروسه‌ی رای دادن بيش از نيم ساعت وقت‌تان را نمی‌گيرد اما مسلما اين مشارکت‌ها در هر چه آگاهانه‌تر و پربارترشدن حرکت‌های آينده‌ی‌مان تاثير شگرف دارد.
بيانيه‌يی در اعتراض به بازداشت‌های اخير.
بعد از دستگيری سعيد مطلبی به عنوان گروگانی برای خاموش کردن سينای عزيز و دستگيری شهرام رفيع‌زاده، بابک غفوری‌آذر، حنيف مزورعی در متنی با نام "آزادی بيان برای همه" نوشتم:"جدا از اين که بازداشت شده‌گان عضو حزبی از درون نظام باشند يا نباشند و جدا از اين که با چه هدفی دستگير شده اند و اکنون در چه موقعيتی قرار دارند همه‌ی ما با هر گرايش سياسی و فکری وظيفه داريم که برای آزادی‌شان تلاش کنيم." اين اعتقادی بود که هميشه به آن پايبند بوده‌ام دفاع از آزادی بيان حتا و به‌خصوص برای مخالف. هر چند بازداشت شده‌گان را در تحليل نهایی نه مخالف که متفاوت با خود می‌دانم اما به هر حال اگر "مخالف" و "دشمن" من هم بودند باز از حق‌شان دفاع می‌کردم. به هر حال به اين حرکت‌های فردی برای اعتراض به بازداشت‌ها بسنده نشد و توسط چندتن از دوستان متنی در پن‌لاگ تهيه شد که به عنوان جمعی از اعضا منتشر شد. به دليل اين که کانون وب‌لاگ‌نويسان در حال تاسيس است نمی‌توانستيم به نام کانون اين بيانيه را منتشر کنيم به هر حال بيانيه اين است:
اعتراض به دستگيری‌های اخير وب‌لاگ‌نويسان و نويسندگان سايت‌های اينترنتی
چند ماه پيش که نخستين سنگ بنای تاسيس کانون وب‌لاگ‌نويسان ايران را بنا می‌کرديم احتمال نمی‌داديم به اين زودی مجبور باشيم در دفاع از وب‌لاگ‌نويسانی که دستگير شده اند بيانيه بدهيم. متاسفانه اخیرا" گروهی از وب‌لاگ‌نويسان به جرم داشتن انديشه‌یی متفاوت با انديشه‌ی بخشی ازحاکميت دستگير شده اند. در میان آنها سعيد مطلبی، پدر سینا مطلبی، تنها به جرم مطالبی که فرزندش می‌نويسد بازداشت شد که با اعتراض گسترده نسبت به اين موضوع به طور موقت آزاد شده است.
به اين دستگيری‌ها جدا از نوع "انديشه" يا "بيان" دستگيرشده‌گان اعتراض داريم و از تمام مجامع مدافع "آزادی بيان" می‌خواهيم با فشار آوردن به حکومت ايران آزادی فوری و بدون قيد و شرط دستگير شده‌گان را فراهم آوردند.
بی‌شک رئيس جمهور ايران نسبت به اين دستگيری‌ها مسئول است و نمی‌تواند از مسئوليت خود شانه خالی کند. مردم ايران حق خود می‌دانند او را به عنوان بالاترين مقام اجرایی کشور مسئول اين دستگيری‌ها بدانند و در روزی که شرايط محاکمه‌ی عادلانه فراهم شود به جرم دستگيری و سانسور شديد حاکم بر فضای کشور او را به پای ميز محاکمه بکشند.
آزادی انديشه و بيان جزو بديهی‌ترين و جهان‌شمول‌ترين آزادی‌های فردی و جمعی است که با خود عهد می‌بنديم هرگز برسر آن با هيچ حکومت و دولتی معامله نکنيم.
جمعی از اعضای کانون وب‌لاگ‌نويسان ايران (در حال تاسيس)
اعتراض به اعدام کودکان
متاسفانه در هياهوهای اخير موضوع اعتراض به در دستور اعدام قرار داشتن چهار نوجوان زير 18 سال در ايران توجه بايسته‌یی نشد. اين چهار نوجوان که يکی از آنان افغان است در انتظار اعدام به‌سر می‌برند و ما اگر جهانيان را باخبر نکنيم و اعتراضی بين‌المللی بر سر اين جنايت آشکار راه نياندازيم سرنوشت آنان نيز به سرنوشت صدها کودک و نوجوانی که در اين سال‌ها اعدام شدند دچار می‌شود.
واقعه‌ تلخی که اين روزها در پاک‌دشت کرج افشا شده است نيز داغ ديگری است بر پيکر حقوق پای‌‌مال شده‌ی کودکان ساکن در ايران. متاسفانه تعدادی از قربانيان کودکان بی‌پناه افغان بودند که والدينشان از ترس اخراج نشدن گم‌شدن و مرگ‌شان را گزارش نداده بودند! حالا تصور کنيد اگر عکس اين اتفاق افتاده بود و کودکانی که بزرگ‌ترها برای‌شان مرز تعيين کرده‌اند "ايرانی" ناميده می‌شدند توسط افغانی به قتل رسيده بودند چه هياهوی برپا می‌شد و چه افغان‌کشی راه می‌افتاد.
به هر حال برای دفاع از حقوق کودکان توصيه می‌کنم اين تومار را اگر تا کنون امضا نکرده‌ايد همين الان امضا کنيد.

  |

سه شنبه، 31 شهریورماه 1383 | September 21, 2004

نام‌شویی

باز فريب‌مان دادند! همه‌ی‌مان را به‌صف کردند تا نام‌مان را تغيير دهيم تا بتوانند تاريخ را تحريف کنند! حق دارند نام ما شريف است و لکه‌ی ننگ ديکتاتوری و قتل بر آن نشانده نشده است و می‌خواهند نام ما را با نام خودشان که آلوده به هزار جنايت و قتل و جهل و خيانت‌ات است عوض کنند!
احتمالا با اصطلاح پول‌شویی آشنا هستيد. کسانی که دارای پول کثيف(با منشا موادمخدر، قاچاق...) هستند با عمليات بانکی پول کثيف خود را تبديل به پول تميز و قانونی می‌کنند. حالا اين قضيه‌ی "نام" عوض کردن هم دقيقا با همين هدف دارد دنبال می‌شود. به متنی که در خبرنامه گويا (برای بچه های امروز) منتشر شد رجوع کنيد ببينيد چه دارند می‌گويند. دارند تاريخ را بگونه‌یی می‌نويسند که کاملا حذف‌مان کنند گويا اساسا وجود نداشته‌ايم. مهندس بازرگان بوده است و حنيف‌نژاد و بعد هم غاصبان انقلاب و حالا فرزندان‌شان! و ما گويا اصلا نبوده‌ايم. فرزندان آنان که در خاوران خفته‌اند، برادران و خواهران‌شان، اصلا وجود خارجی نداشته‌اند! بچه‌های امروز چه کسانی‌ هستند؟ و چه کرده‌اند بخوانيد نظر مشعشع‌شان را:
"بچه های امروز را از جامعه بیرون کردند، نشاط و آفتاب را از آنان گرفتند، آنان را از مناطق آزاد راندند، بچه های امروز بنیان را بنیاد کردند و حیات نو را پی گرفتند،"
ما کجا هستيم؟ فقط خودشان هستند "نشاط" و "آفتاب" و "مناطق‌آزاد" و "بنيان"و "حيات‌نو" می‌شود دستآورد نسل امروز! جل‌الله خالق از اين‌همه دروغ و دونگ و فريب! جوری تاريخ را می‌نويسند که انگار در تمام اين سال‌های شوم که ما را کشتند و تبعيد کردند و بدون محاکمه و حق داشتن وکيل اعدام کردند و حتا گورمان را نشان نگذاشتند اين فقط آن‌ها بودنند که روزنامه منتشر کردند و حرف زده‌اند و کاری انجام داده‌اند بعد روزنامه‌هایی که توسط خودشان برای فريب نسل جوان و برای تحريف تاريخ منتشر کرده‌اند دست‌آورد نسل امروز می‌دانند!
اما همه می‌دانيم ماجرا چيست! ماجرا خيلی ساده است. نسل امروز از دوم‌خرداد و دروغ و دونگ‌اش بريده است و به اينترنت آمده است تا "زيتون"، "سايه"، "عزيزدوردونه"، "هزار حرف ناگفته"، "شراگيم"، "شاهد"، "آرش سرخ"،"زن ناقص‌العقل"، "صفرمطلق"، "اميد حبيبی"، "آزادی بيان"، "زمينی"، "خورشيدخانم"، "زهرخند"، "لرد شارلون"، "افسون افسرده"، "آيات شيطانی"،"صورتک"، "گفتارنيک"، "فضولک"، "شبنم"، "نيچ"، "الهام"، "هستی" و هزاران نام ديگر... باشد، و در اين ميان "سرزمين آفتاب"، "بامداد"، "گل‌کو"، "زنانه‌ها"، "لندنی"، "خسن‌آقا"، "سيپريک"، "فرهنگ"، "شادی شاعرانه"، "منوچهر"، "ره‌گذرثانی"، "ترانه"، "پرده"، "مهران"، "آذر فخر"، "نسرين"، "کنج‌کاو"، "خرس مهربون"، "چه‌گوارا"، "شمر" ده‌ها نام ديگر... را يافتند که از نسل ميانه بودند و تاريخ زنده‌ی انقلاب و بعد از انقلاب بودنند و چشمان‌شان را به‌روی حقايقی باز کردنند که ناگفته مانده بود و تحريف شده بود! و نسل امروز روبه‌روی پدران و مادران درون حاکميتشان ايستادند و از "خاوران" سوآل کردد؟ از سی خرداد؟ از باورهای ارتجاعی پرسيد و سراغ تابستان 76 را گرفت؟ "دفاع مقدس" برای‌شان شد جنگ فرسايشی برای نابودی راديکاليزم آزاد شده از انقلاب. حالا حرف‌های جديدی می‌شنيدند. "اعدام" و "سنگ‌سار" و "حکومت دينی" ديگر برای‌شان معنا نداشت و اين‌ها حرف‌های جديدی بود که می‌شنيدند که در روزنامه‌های دوم خردادی نيافته بودنند! از آزادی‌های ماگزيماليستی سر درآوردند ديگر به آزادی‌های قطره چگانی "مردم سالاری دينی" فکر نمی‌کردنند حالا حتا حقوق "هم‌جنس‌گرايان" هم برای‌شان مسئله شده بود. به مذموم بودن "اعدام" فکر می‌کردنند. "آزادی بيان" را بی‌قيد و شرط می‌خواستند... ديگر "کيهان" و "مرتضوی" برای‌شان دشمنان کوچکی شده بود حالا کليت اين نظام هم‌آهنگ، در وقت بحران، را نشانه گرفته بودنند! آزادی می‌خواهند نه فقط برای "محتشمی"، "بهزاد نبوی"، "فائزه هاشمی"،... برای همه، برای کمونيست‌ها، بهائيان، مجاهدين، کيهان، اصلاح‌طلبان، هم‌جنس‌گرايان، سلطنت‌طلب‌ها،... برای نسل امروز "بازی‌گران" مهم نيستند "قواعد بازی" مهم است! و قاعده‌ی بازی اين است "آزادی بيان بی‌قيد و شرط برای همه"!
حالا می‌خواهند به‌صورت سمبوليک و نمادين نام‌مان را تغيير بدهيم تا تاريخ‌مان را تحريف کنند تا بگويند نسل امروز نسل "حيات‌نو" است! نسل امروز فرزند محتشمی و خاتمی و مزروعی است! پدران و مادران نسل امروز را کشتند و حالا می‌خواهند فرزندنشان را هم مصادره کنند! شناسنامه‌ی تقلبی برای‌شان صادر کنند و نام خود را به عنوان پدران و مادران‌شان بنويسند!
اما زهی خيال باطل حداکثر بتوانيد برای يک روز فريب‌مان بدهيد! وقتی آن‌ها "عکس امام‌شان" را در ماه نشان می‌دادنند ما به خاوران اشاره کرديم! اينترنت در دستان ماست نمی‌گذاريم فريبمان بدهيد! بايد بگوييد وقتی جوانان را هزار هزار روی مين می‌فرستاديد شما کجا بوديد؟ وقتی صدها نفر را در تابستان 76 مثله کرديد شما کجا بوديد؟ وقتی قراردادهای اسارت‌بار يکی پس از ديگری بسته می‌شد شما چه سمتی داشتيد؟ وقتی دختران و پسران را در کوی برزن به دليل پوشش کمی متفاوت‌شان تحقير می‌کردنند مسئوليت دولتی شما چه بود؟ وقتی دانش‌گاه‌ها به قبرستان تبديل شده بود شما با کدام بورس دولتی در کدام کشور تحصيل می‌کرديد تا دکتر و مهندس شويد به خرج اين مردم؟ وقتی جوانان معتاد می‌شدند، کارگران و کشاورزان و طبقات تهی دست گرسنه‌گی می‌کشيدند مسئوليت و پست دولتی شما چه بود؟
ما آزادی را برای همه می‌خواهيم و حق پرسيدن از همه چيز و از همه کس را برای خود قايل هستيم و جناحی از نظام بر جناح ديگر برای‌مان ارجحيت ندارد. ما خواهان آزادی "حنيف مزورعی" هستيم و اگر فردا پسر "مرتضوی" هم توسط اين جناح بازداشت شود خواهان آزادی او هم خواهيم بود! "نام" بازداشت شده برای ما مهم نيست حتا "جرم" او هم مهم نيست مهم اين است که با موازين انسان متمدن امروزی بايد جرم و مجازات تعيين شود. و "بيان" را هر بيانی را آزاد می‌دانيم و هر قانونی را که بخواهد نوعی از "بيان" را ممنوع و "جرم" تلقی کند به حکم قوانين بنيادی و جهان‌شمول مردود و نامحترم می‌دانيم.
جلوی تحريف تاريخ را بگيريد و نگذاريد حالا که اجماع جهانی برعليه حاکميت ايران دارد شکل می‌گيرد با "خاتمی" ديگری فريب‌مان بدهند و دشمن‌مان را "کيهان" و "مرتضوی" معرفی کنند تا دشمن اصلی را نبينيم!
ما امروز ديگر "امروز" نيستيم "فردا" هم نيسيتم، خودمان هستيم! با هزاران رنگ و بو و نقش و نگار و نام نشان! که يک چيز می‌گوييم: آزادی بيان بی‌قيد و شرط برای همه!

  | |

دوشنبه، 30 شهریورماه 1383 | September 20, 2004

ديروز و امروز و فردا هميشه شبح خواهم ماند!

ای کاش می‌توانستم
- يک لحظه می‌توانستم ای کاش-
بر شانه‌های خود بنشانم
اين خلق بی‌شمار را،
گرد حباب خاک بگردانم
تا با دو چشم خويش ببينند که خورشيدشان کجاست
و باورم کنند.

ای کاش
می‌توانستم!
(شاملو، با چشم‌ها، مرثيه‌های خاک)

برای اتحاد جان‌ام را می‌دهم اما نام‌ام را هرگز!
عکس امام‌شان را در ماه ديدند و به حکم اتحاد دم برنياورديم که ساز مخالف نباشيم در ارکستری که به راه افتاد بود! تصور می‌کرديم "شاه" دشمن ماست و هر کس مخالف "شاه" باشد دوست ماست و چه بهای گزافی داديم تا بفهميم "شاه" دشمن ما نبود همان‌گونه که "مرتضوی" و "رهبرش" دشمن ما نيست! دشمن ما آن پری‌است که از خود ما بر تيری نشسته است که قلب‌مان را نشانه گرفته است. دشمن ما تاب نياوردن نوای مخالف است وقتی سمفونی واحدی را با هيجان تکرار می‌کنيم، دشمن ما چشمانی است که اشک شوق رهایی ديدش را کور کرده است، اتحاد گله‌وار اتحاد همه‌باهم بی‌پرسش و بی‌چون‌وچرا ما را به کجا برد؟ به کجا می‌رويم؟ کدام ناکجا آباد را برای‌مان به‌تصوير کشيده اند؟
مگر خودشان بارها نگفته‌اند که گوشت هم را می‌خورند اما استخوان‌شان را به، کلاغ، که ما باشيم نمی‌دهند؟ مگر هميشه وقتی کليت نظام‌شان در خطر بوده است با هم متحد و يک‌پارچه نشده‌اند؟ ما چه می‌کنيم کاسه‌ی داغ‌تر از آش می‌شويم؟ برای دفاع از حزب رئيس‌ جمهورشان نام خود را تغيير می‌دهيم؟! نام خود را تغيير بدهيم؟! برای چه؟! نامی را که جز شرافت و انسانيت هيچ تداعی نمی‌کند، تغيير بدهيم؟! نامی که سکه‌ی فردا به نام آن ضرب شده است را به "امروز" تغيير دهيم؟ "امروز"، ديروز در آن تابستان داغ که گروه گروه ما را می‌کشتند کجا بود؟ از آن همه مشت که بر سروروی ما زدند اکنون تلنگری به حضرات رسيده است و وامصيبت‌شان گوش فلک را کر کرده است! چند روزی است که فرزندشان دستگير شده است. به خانه تلفن زده است، از سلامتی او اطمينان دارند و چون مار به خود می‌پيچند، می‌دانيد چه پدران و مادری رخ به حاک سپردند و تا آخرين لحطه حسرت اين که بدانند گور فرزندشان کجاست بر دل‌شان ماند؟ می‌دانيد دختران باکره برای اين که اعدام شوند برسرسفره‌ی عقد قاتلين خود نشستند و کابين‌شان بی‌جنازه‌ی دختر به مادران سوگوارشان داده شد؟
باشد برای اتحاد هر چه بگوييد می‌کنيم اما شما برای ما چه می‌کنيد؟ با ما از تابستان 67 سخن خواهيد گفت؟ می‌گوييد قاتلين ما چه کسانی بودند؟ می‌گوييد به فتوای چه کسی و چه گونه گروه گروه در گورهای دست‌جمعی مدفون شديم؟
شورای حکام به اجماع جهانی برای محکوميت‌شان رسيده است و اکنون با کلاهی که ديگر نه فقط چشم و دهان که تا قوزک‌پای‌مان را پوشانده است و نام‌مان را نشان گرفته است می‌خواهند با اشاره به نقطه‌ی ديگر حواس‌ها را پرت کنند و ما چه ساده حواس‌مان پرت می‌شود!
دوستان برای نجات جان دشمن‌تان جان‌تان را بدهيم اما نام‌تان و اعتقادات‌تان و حرف و سخن‌تان را به هيچ بها و بهانه‌یی ندهيد اين را از نسلی بشنويد که همه چيزش را داد برای اتحاد و آزادی، اما دريغ و درد که "آزادی" برای کسانی که "هيچ" نداشتند مقدر نبود!
پی‌نوشت:
آزادی بيان برای همه.
اعتراض به دستگيری‌های اخير

  | |

جمعه، 27 شهریورماه 1383 | September 17, 2004

جشنی که عزا شد!

خانه‌ی سينما نهادی صنفی-دولتی است که بنا بر تعريف برای رسيده‌گی به مسايل صنفی و هنری سينمای ايران تشکيل شده است. اين نهاد بسيار محافظه‌کار است و به هيچ‌وجه نهادی سياسی نيست. سينما به دليل ماهيت اقتصادی‌اش نمی‌تواند نهادی مترقی باشد اما به هر حال در سرزمينی که حکومت به تمام شوونات زنده‌گی فردی سرک می‌کشد هر موضع‌يی، موضع‌يی سياسی است.
روز يک‌شنبه جشن خانه‌ی سينما مانند هر سال برگزار شد. امسال وزير فرهنگ و ارشاد اسلامی و معاون سينمای‌اش حيدريان هم در مراسم حضور داشتند. به مناسبت اين که امسال برگزاری مراسم با شب عيد مبعث مصادف شده بود. شريفی‌نيا کلی در اين زمينه مداحی کرد و آقای ابولحسن داودی در آغاز سخنان‌اش اين عيد را تبريک گفت. اما به هر حال فضای جشن، طبق تعريف، فضايی دولتی نبود. اين جشن، برخلاف جشنواره‌ی فجر، جشنی است که توسط اعضای خانه‌ی سينما برگزار می‌شود و جوايز بخش‌های مختلف توسط خود دست‌اندکاران سينما در صنوف مختلف تعيين و اهدا می‌شود. چند نکته امسال جشن را متفاوت‌تر کرده بود. فضا شادتر بود و سعی شده بود شب خوشی برای شرکت‌کننده‌گان فراهم شود. شرکت کننده‌گان در مراسم هم اکثرا اعضای خانه‌ی سينما بودنند. چيزی که به مذاق آقايان خوش‌نيامد اين بود که وقتی نام پيامبر برده می‌شد جمعيت صلوات غرا نمی‌فرستادند! در زمانی هم که کليپ در گذشته‌گان سال گذشته‌ی سينما پخش می‌شد وقتی يادی از ويگن يا بيک‌مانوردی و دلکش (حتا با نام عصمت باقرپور) شد، جمعيت يک‌پارچه به هيجان آمد و دست زد! وقتی فيلم بيانيه‌ی خانه‌ی سينما پخش می‌شد و سلحشور با آن قيافه‌ی هراسناک‌اش برعليه سينما حرف می‌زد و خواهان سانسور در سينما بود جمعيت واکنشی نشان نمی‌داد و صدای تمسخر جمعيت بالا می‌رفت!
طبق گزارش روزنامه‌ی شرق بهرام رادان و رضا کيانيان بازداشت شده‌اند! فکر می‌کنيد رادان در هنگام اهدای جايزه چه گفت؟ رادان گفت: "حالا که جناب وزير اينجا تشريف دارند اجازه می‌خواهم که نکته‌یی را بگوييم. در اين روزها به ورزشکاران که برای کشور افتخار می‌آفرينند جوايز نقدی بسياری داده می‌شود و از آنان تجليل می‌شود که کار خوبی است. اما ما سينماگران هم برای کشور افتخار می‌آوريم. ما جايزه‌ی نقدی نمی‌خواهيم، حتا تشويق و تجليل و تشکر خشک و خالی هم نمی‌خواهيم ما حتا نمی‌خواهيم محدوديت‌های موجود برچيده شود تنها تقاضای ما اين است که اين محدوديت‌ها در همين حد باقی بماند و زيادتر نشود اما کلاغه خبر آورده است که اين محدويت‌ها می‌خواهد اضافه شود." اين تمام حرف رادان بود و اکنون به اين دليل بازداشت شده است.
ابولحسن داوودی که فيلم‌ساز غير سياسی است و برای کودکان و نوجوانان فيلم می‌سازد به جرم ريس خانه‌ی سينما بودن مورد ضرب و شتم قرار گرفته است و اکنون در بيمارستان بستری است و تحت حفاظت شديد به‌سر می‌برد!
زنان حاضر در مراسم پوششی متفاوت‌تر از زنان در خيابان‌های تهران نداشتند و هيئت مديره‌ی خانه‌ی سينما هم پس از آن که به اداره‌ی امکان برده شدند بالافاضله بيانيه دادند و از بدحجابی در مراسم تبرا جستند و ناراحتی خود را نسبت به آن نشان دادند. اما تمام اين محافظه‌کاری‌ها سبب نشد که هيئت مديره‌ی خانه‌ی سينما و رئيس آن مورد ضرب و شتم ناجوان‌مردانه قرار نگيرند و بازداشت نشوند!
حضور محمود دولت‌آبادی و اهدای جايزه‌ی فيلم‌نامه‌نويسی موضوع ديگری بود که خشم بعضی‌ها را درآورد.
دادن جايزه‌ی کيميایی توسط سعيد راد نيز موضوع ناخوشايندی برای بعضی‌ها بود و مهم‌تر اين که هرجا از بهروز وثوقی و اسفنديار منفردزاده (حتا با نام خودمانی اسفند) يادی می‌شد جمعيت يک‌پارچه به شوق می‌آمد و آن‌ها را تشويق می‌کرد.
به هر حال برای داوودی و ساير بازداشت شده‌گان بسيار متاسف هستم و اميدوارم تلاش جهانی برای آزادشدن آن‌ها صورت گيرد و اميدوارم اعضا خانه‌ی سينما و شرکت‌کننده‌گان در آن جشن بازداشت‌شده‌گان را تنها نگذارند. سينماها بايد برای هم‌بسته‌گی با بازداشت‌شده‌گان تعطيل شوند و بازيگران سرشناس در وزارت ارشاد يا محل بازداشت بازداشت‌شده‌گان تجمع کنند. مسلما تجمع آنان موجب می‌شود که دوست‌داران آنان به تجمع بپيوندند و موجبات آزادی بازداشت شده‌گان فراهم آيد.
اميدوارم اين تجربه‌ی باشد برای همه‌ی ما که هرچقدر هم که محافظه‌کار باشيم اگر اندکی، فقط اندکی خودمان باشيم و تشخص داشته باشيم. مورد هجوم قرار می‌گيريم! حالا که برای "کمترين‌"ها بايد هزينه بدهيم چرا برای "بيش‌ترين‌"ها تلاش نکنيم!

  | |

پنجشنبه، 26 شهریورماه 1383 | September 16, 2004

آزادی بيان برای همه!

وقتی پرستوی عزيز در زن‌نوشت در مورد بازداشت غفوری‌آذر که وب‌لاگ‌اش يکی از وب‌لاگ‌هایی بود که هميشه به آن سرمی‌زدم نوشت. گفتم اميدوارم موضوع مهمی نباشد و به دعواهای درون رژيمی برگردد و خيلی زود باز "سينما و چند چيز ديگر" را به قلم شيوای بابک عزيز بخوانيم. اما با دستگيری پدر سينا مطلبی و شهرام رفيع‌زاده و حنيف مزروعی موضوع دارد ابعاد تازه‌یی می‌گيرد.
دست‌گيری پدر سينای عزيز برای رژيم هزينه‌ی زيادی در برخواهد داشت اين عمل همه‌ی ما را ياد نازی‌ها در آلمان می‌اندازد که مردم را گروگان می‌گرفتند تا عمليات آزادی‌خواهانه بر عليه خودشان را خنثا کنند.
هر چند در مجموع از دستگيری سعيد مطلبی پدر سينا که بگذريم موضوع در چارچوب دعواهای درون نظام تعريف می‌شود و جنگ بين خودی‌هاست. (توجه داشته باشيد که به خود افراد کار ندارم کل جريان را دارم می‌گويم. مثلا بابک غفوری‌آذر به دليل مطلب نوشتن در سايت حزب مشارکت دستگير شده است. احتمالا اگر ايشان فقط در وب‌لاگ‌اش می‌نوشت و خيلی تند و تيزتر از اين هم می‌نوشت بازداشت نمی‌شد!)
اما جدا از اين که بازداشت شده‌گان عضو حزبی از درون نظام باشند يا نباشند و جدا از اين که با چه هدفی دستگير شده اند و اکنون در چه موقعيتی قرار دارند همه‌ی ما با هر گرايش سياسی و فکری وظيفه داريم که برای آزادی‌شان تلاش کنيم.
هر کس به شيوه‌ی خودش بايد اين کار را بکند. تهيه‌ی تومار، نوشتن مطلب به زبان‌های مختلف، ارسال ايميل و نامه به نهادهای دموکراتيک در سراسر جهان، تظاهرات و تحصن و هر کار ديگری که زمين را زير پای حاکمان سانسور و دشمنان آزادی بيان داغ کند و شرکای اروپايی و آمريکایی‌شان را در موقعيت دشوار برای معامله قرار دهد کاری است پسنديده.
اميدوارم هر چه زودتر بابک عزيز و ساير بازداشت شده‌گان آزاد شوند و پدر سينای بسيار عزيز به‌زودی نوه‌ی شيرين و دوست داشتنی‌اش را درآغوش بگيرد.
اميد به رهایی و زيستن در نظامی آزاد و برابر و در خور شان آدمی اميد و آرزوی است که در هر جانی که خاموش شود از آن جز کالبدی بی‌روح چيزی باقی‌نمی‌ماند اميد آن که هرگز به چنين سرنوشت شومی دچار نشويم!
در اينجا می‌توانيد تمام لينک‌های مربوط به بازداشت سعيد مطلبی و بازداشت‌های اخير را بخوانيد.
رنج "پدر" بودن!

  | |

شنبه، 14 شهریورماه 1383 | September 04, 2004

مدرسه‌ی بسلان لکه‌ی ننگی بر هزاره‌ی سوم

چه جمعه‌ی نحسی بود دی‌روز. صبح خبر درگذشت دل‌کش را شنيدم و دل‌ام شکست که اين بانوی بزرگ فقط به جرم زن بودن و به جرم داشتن صدایی سحرانگيز سه دهه‌ی آخر زنده‌گی خود را در انزوا گذراند و در انزوا مرد. او در هر سرزمين ديگری به‌جز اين سرزمين نفرين شده به‌دنيا آمده بود سال‌های آخر عمر خود را در شکوه تقديری هر روزه از سوی ميليون‌ها ايرانی که با صدای او عاشق شده بودن با صدای او گريسته بودند و با صدای او بالغ شده بودند سپری می‌کرد و اکنون بايد در مراسمی باشکوه بدرقه می‌شد تا تسلایی باشد برای بازمانده‌گان‌اش و اميدی باشد برای ساير هنرمندان... اما چنين نشد و خبر درگذشت او سه روز بعد از فوت‌اش آن‌هم از رسانه‌های خارجی شنيده شد. در غم در گذشت او بودم که خبر فاجعه در جمهوری خودمختار اوستيای شمالی در جنوب فدراسيون روسيه را شنيدم... وقتی در اورنيوز جنازه‌ی کودکان بی‌گناهی که در جهل کور و بی‌منطق بشريت ديوانه‌ی اين عصر پرپر شده بودند را می‌ديدم بی‌اختيار می‌گريستم چه فرق می‌کند آن دختر غرقه به خون دختر من بود و می‌ديدم چگونه دخترم وحشت‌زده و تنها می‌ميرد بدون آن که بدان چرا، چه کرده است؟ تقاص کدام گناه ناکرده را دارد پس می‌دهد؟ هيچ ميلی به زنده‌گی در اين جهان ديوانه‌ی خشن که پول و سرمايه و جهل و خرافات رهبری آن را به دست گرفته‌اند ندارم...
تف بر اين زنده‌گی که بر اجساد کودکان بنا شده است... تف بر آن دينی که فرمان قتل کودکان را صادر می‌کند... تف بر آن سياست‌مدارانی که چنين نقشه‌ی شومی را برای جهان کشيده‌اند... تف بر اين نظم! نوين! جهانی...

  | |

دوشنبه، 9 شهریورماه 1383 | August 30, 2004

پچ‌پچه‌هایی از سر دل‌تنگی

دی‌شب تنها و کمی غم‌گين بودم برای قدم زدن به خيابان ولی‌عصر(پهلوی، مصدق) رفتم. از چهارراه پارک‌وی به سمت پايين قدم می‌زدم و مردم را می‌ديدم که جای سوزن‌اندختن در پياده رو نگذاشته بودند. به پارک ملت که رسيدم شلوغی در اوج‌اش بود. جوانان، دختر و پسر، گروه گروه در پارک قدم می‌زدند، بچه‌ها شاد و سرحال در حال بازی بودنند. با خودم فکر کردم راستی که عجب مردم عجيب و غريبی هستيم. سال 56 کشورمان يکی از امن‌ترين کشورهای جهان به نظر می‌رسيد شاه با تمام بازی‌گران جهانی رابطه‌ی خوبی داشت. شوروی در ايران ذوب‌آهن می‌ساخت، بالاترين حجم واردات از آلمان بود، آمريکا که اينجا حيات خلوت‌اش بود مشکلات مرزی با عراق حل شده بود، نفت روز به روز گران‌تر می‌شد و ارتش ايران قوی‌ترين ارتش‌ منطقه و ارتشی قوی در سطح جهان محسوب می‌شد. گروه‌های چريکی فدائيان و مجاهدين تقريبا از هم پاشيده بودند. اکثر کادرهای‌شان يا کشته شده بودند يا در زندان بودنند. مدارس مختلط، مينی‌ژوپ‌های بالای زانو، حتا استخرهای مختلط و برنامه‌های باز تله‌ويزيونی... واکنش مردمی در پی‌نداشت. مذهب کم‌کم داشت به حاشيه راننده می‌شد و اسلام حاکم و حتا اسلام مورد قبول اکثري