جمعه، 10 اسفندماه 1386 | February 29, 2008

چهارشنبه، 4 مهرماه 1386 | September 26, 2007

ارنستو چه گوارا در جهان وارونه

خیلی تصادفی تلویزیون را روشن کردم. یعنی راست‌اش را بخواهید تلفن کنارم نبود که زنگ بزنم ۱۱۹، تلویزیون را روشن کردم ببینم ساعت چند است. پایین صفحه دنبال ساعت می‌گشتم که دیدم نوشته فرزند ارنستو چه گوارا! سرم را بالا آوردم و دیدم بعله خان میان سالی روی مبل نشسته است و مجری تلویزیون با انگشتر عقیق و ریش تنک مکش‌مرگ‌ما ساعات ملکوتی نزدیک شدن به اذان مغرب و گشودن روزه‌ی روزه‌داران دارد با فرزند چه ‌گوار مصاحبه می‌کند. زنی خندان و انقلابی که در چهار ساله‌گی پدرش او را ترک کرد تا دنیا را نجات دهد و او را کشتند تا دنیا نجات پیدا نکند! داشت تعریف می‌کرد که پدرش کوبا را ترک کرده بود و دو سالی در کوبا نبود و بعد برای چند روز مخفیانه برگشته بود تا به بولیو.ی برود و یک شب را به‌خانه آمده بود با چهره‌یی مبدل به که آن زمان حدود پنج سال داشت نگفته بودند که پدرش بازگشته است هنگام بازی دخترک زمین می‌خورد و سرش مجروح می‌شود و ارنستو او را بغل نی‌کند و نوازش می‌کند و چیزی در گوش‌اش زمزمه می‌کند و او را زمین می‌گذارد و دحترک پیش مادرش می‌رود و می‌گوید می‌خواهم رازی را بگویم... این آقا عاشق من شده...
نمی‌دانم دختر ارنستو می‌داند در سرزمینی دارد از پدرش یاد می‌کند که حکام‌اش همین «آزادی‌خواهان ضد امپریالیستی» که او دعوت کرده‌اند به ایران بیاید روزی به جرم داشتن عکس چه‌گوارا صاحب عکس را به جوخه‌ی تیرباران می‌سردند؟ دنیای وارونه‌ی کثیفی شده است دنیای که به لجن مال کردن انسان‌های زنده بسنده نمی‌کنند افسانه‌ها و استوره‌های‌اش را از گور در می‌آورند و به لجن می‌کشند. یک آن با خود تصور کردم این هم مانند صدها مصاحبه‌یی است که تا کنون از تلویزیون پخش شده مصاحبه زندانیان شکنجه شده که جلوی دوربین آمده اند و دارند اعتراف می‌کنند...
شاید همین خوب باشد... شاید دوران افسانه‌ها و اسطوره‌ها به‌سر آمده باشد و جهان گامی به جلو گذاشته است...
به هر حال حرف زیبایی از دهان دختر چه شنیدم او گفت پدرش می‌گفت روزی خواهد آمد که دگر ما فراموش می‌شویم... و البته منظور او این بود که برابری و آزادی جهانی می‌شود و دیگر نیازی به آزادی‌خواهان نیست...
جهان بدجوری وارونه شده است...

  |

جمعه، 8 تیرماه 1386 | June 29, 2007

روزنامه‌ی شرق: روبه‌روی مردم، پشت به پشت احمدی‌نژاد

قتی آقای احمدی‌نژاد در مقابل چشمان حیرت‌زده اطلاح‌طلبان(خاتمی‌چی و هاشمی‌چی) به قدرت رسید بعضی از دوستان که از ضعف بینایی شدیدن در رنج هستند به‌جای دیدن واقعیتی که موجب شد اطلاح‌طلبان بعد از ۱۶ سال تسلط بر قوه مجریه و مقننه از قدرت پایین کشیده شوند و تمام کرسی‌های انتخابی از رئیس‌جمهوری تا مجلس و شورای شهر را از دست بدهند، نوک حمله‌ی‌شان را به سوی کسانی که حاضر نشدند در شوی انتخابات رژیم شرکت کنند را محکوم کردند. همان موقع گفتیم و نوشتیم که علت اصلی سقوط خاتمی‌چی‌ها این بود که مشاوران و سیاست‌های اقتصادی‌شان همان سیاست‌های هاشمی بود و هر دوی این سیاست‌ها بدون دیدن مشکلات لایه‌های پایین اقتصادی تزهایی می‌دهند که عمدتا مربوط به طبقه‌ی متوسط مرفع و طبقه‌ی مرفع جامعه است. امروز می‌بینید آقای احمدی‌نژاد هم دارد سیاست‌های اقتصادی که آقای هاشمی و آقای خاتمی می‌خواستند اجرا کنند اما توان و جرات‌اش را نداشتند اجرا می‌کند و اقتصاددانان و روزنامه‌چی‌های هوادار اصلاح‌طلبان نیز دارند برای‌اش هورا می‌کشند و این درحالی است که مردم به‌جان آمده پمپ‌بنزین آتش می‌زنند و به بانک‌ها و فروش‌گاه‌های دولتی یورش می‌برند.
روزنامه‌ی شرق که طیف طرف‌دار آقای هاشمی رفسنجانی آن را بیرون می‌آورند (و شناخت‌شان از مردم آن‌قدر بالاست که در زمان انتخابات در روزنامه‌ی آن‌لاین‌شان خبر از سونامی هاشمی دادند و تصور می‌کردند نامزد مورد حمایت‌شان با آرایی بالا انتخاب می‌شود اما صبح که سپیده‌ زد معلوم شد رقیب او آقای احمدی‌نژاد انتخاب شده است!) در سرمقاله‌ی دیروزش به قلم سعید لیلاز به دفاع از دولت نهم پرداخته است و در خصوص اجرای طرح سهمیه‌بندی بنزین می‌نویسد:« باید با تمام قوا از به پیش بردن طرح دولت استقبال و پشتیبانی کنند و دلسوزانه در گوشزد کردن نقاط ضعف آن برای حل مساله بکوشند. عبور از این «بزرگ ترین گردنه اقتصادی» تاریخ جمهوری اسلامی ایران تنها پروژه دولت نهم نیست که ما بخواهیم با آن موافق باشیم یا مخالف. این پروژه «کشور جمهوری اسلامی ایران و ملت ایران» است و حتی اگر اکثریت یا اقلیتی از مردم ندانند یا نخواهند که بدانند، ما می دانیم که طرحی است بس بزرگ و سراپا سودمند به حال کشور و فرودست ترین اقشار مردم. » شاه‌کلید حرف لیلاز این جمله‌یی است که پر‌رنگ گرده‌ام:«حتی اگر اکثریت یا اقلیتی از مردم ندانند یا نخواهند که بدانند» اطلاح‌طلبانی که خود را طرف‌دار آزادی می‌دانند پای‌ اقتصاد که به میان می‌آید ناگهان چهره‌نشان می‌دهند و دیکتاتور می‌شود و دیگر نظر اکثریت مردم برای‌شان اهمیت ندارد. در این مقاله آقای لیلاز از دولت می‌خواهند که گامهای بعدی را هم بردارد و سیمان و برق و... را هم گران کند!
این که بنزین یا هر کالای دیگری باید سهمیه‌بدی شود یا نه و با چه قیمتی عرضه شود یا هر مسئله‌ی دیگر تنها زمانی موضوعیت دارد که مردم خودشان نماینده‌گانی را در پروسه‌یی آزاد و در فضای که آزادی بیان وجود دارد انتخاب کنند و بعد در مطبوعات و رادیو و تله‌ویزیون آزاد روی این مسائل بحث شود و سرانجام نظری که منافع کل جامعه را در بردارد اتخاذ و اجرا شود. در حکومت‌های دیکتاتور هر درستی نادرست است چون نادرست‌ترین چیز همان دیکتاتوری است. تصمیمات درست فقط در فضایی آزاد به دست می‌آید. تمام بحث‌های اقتصادی در فضای دیکتاتوری پوچ و بی‌معنا ست آفتابه خرج لحیم است. توجه داشته باشید من دارم در چارچوب نظام‌سرمایه‌داری حرف می‌زنم بحث سوسیالیزم و کمونیسم که چیز دیگری است. بحث‌های اقتصادی از آدم اسمیت تا کینز از فرمول‌های اقتصاد خرد تا معادلات تفاضلی اقتصادسنجی در چارچوب نظام‌های دموکراتیک و آزاد به مفهوم سرمایه‌دارانه‌اش معنا دارد. این حرف در کشوری که دیکتاتوری و فساد حکومتی در آن بیداد می‌کند حرف مفتی است در خدمت دیکتاتورها. آقای لیلاز و سایر کارشناسان اقتصادی رفسنجانی و خاتمی و احمد‌نژاد(بعد از گرفتن قدرت) تمام تحلیل‌های‌شان از سفره‌ی مردم شروع می‌شود. جالب این‌جاست که همه‌ی آن‌ها صحبت از سوبسید دروغینی می‌کنند که به بنزین و چند کالای دیگر می‌دهند. روش محاسبه‌شان هم جالب است نرخ بنزین به دلار را حساب می‌کنند و ضرب‌در نرخ دلاری که خودشان تعیین می‌کنند می‌کنند و نتیجه می‌گیرند دارند سوبسید می‌دهد و کسی نیست از آن‌ها بپرسد مگر شما حقوق کارگران و کارمندان را به دلار می‌دهید که انتظار دارید آن‌ها بنزین را به دلار بخرند! شما به کارگران ماهی سه هزار دلار حقوق بدهید و بعد بنزین را لیتری هزار تومان بکنید! اما هیچ کدام از کارشناسان اقتصادی به این موضوع اشاره نمی‌کنند هرگز پای حقوق حقوق‌بگیران را به میان نمی‌کشند همیشه روی قیمت‌ها و هزینه‌ها انگشت می‌گذارند و می‌خواهند این مردم فقیر را فقیرتر کنند.
خلاصه آن که مردم اگر پمپ‌بنزین آتش می‌زنند یا به یانک‌ها حمله می‌کنند و فروش‌گاه‌های دولتی را مورد هجوم قرار می‌دهند آن‌چنان که آقای لیلاز می‌فرمایند جاهل و ناآگاه نیستند آنان خشم و استیصال خود را به این بهانه بروز می‌دهند و روزی خواهد رسید که این خشم ابعادی غیرقابل کنترل به خود خواهد گرفت. اگر دل‌تان برای ایران و محیط‌زیست و ثروت ملی... می‌سوزد بدانید یک چیز را بیشتر نباید تبلیغ کنید فقط و فقط آزادی را و البته ما علاوه بر آن برابری را هم می‌خواهیم و افزون بر آن حکومت کارگری را هم طلب می‌کنیم اما اجالتا پیرامون شعار آزادی خواهی اکثریت عظیمی از مردم ایران قرار گرفته‌اند و آن‌سو نیز صف دیکتاتورهاست از شرق گرفته تا کیهان همه در همین حرف آقای لیلاز متحد هستند باید فلان و بهمان کرد چه کثریتی آن را قبول داشته باشند چه نداشته باشند. و من می‌گویم بدون آزادی هر قانونی بی‌قانونی است حتا قانونی که بخواهد "آزادی" را اهدا کند! که آزادی نیز در فرایندی آزاد بدست می‌آید نه در فضای دیکتاتوری.

  |

چهارشنبه، 6 تیرماه 1386 | June 27, 2007

به‌نام بنزین برای آزادی.

benzindaratash.jpg

دی‌شب ایران در شعله‌های آتش سوخت. آتشی که به بهانه‌ی سهمیه‌بندی بنزین شعله‌ور شد اما مستقیما حکومتی را نشانه گرفته است که فساد و تبه‌کاری تا مغز استخوان‌اش نفوذ کرده است. مردم دی‌شب تا صیح در خیابان‌ها بودند در تهران چندین پمپ‌بنزین به آتش کشیده شد و در رسالت شعبی از بانک اقتصاد نوین ویران شد. بانک‌ها، نهادهای دولتی و پمپ‌بنزین‌ها نقاطی بودند که توسط مردم خشمگین و البته شاد و رقصان مورد حمله قرار گرفت. امروز شهر چهره‌ی عادی نداشت همه جا صحبت از دی‌شب بود و شورش مردمی همه با شادی از آن یاد می‌کردند. پمپ بنزین‌ها صف‌های طویل کیلومتری دارد احتمالا از ساعتی دیگر دوباره موج اعتراضات شروع می‌شود.
مردم با خود می‌گفتند مبارک باشد دیدیم دولتی که با شعار پول نفت را سرسفره‌های‌تان می‌آوریم سرکار آمد چگونه بنزین را به روی‌مان بست. خبر اعتراضات مردمی در شهرهای مختلف دهان به دهان نقل می‌شود امروز اس‌ام‌اس‌ها تقریبا از کار افتاده است تا جلوی موج خبررسانی را بگیرند اما دیگر روزگاری نیست که بشود جلوی انتشار اخبار را گرفت.
از سوی دیگران طبقه‌ی متوسط مرفه روزنامه‌خوان طرف‌دار اقتصاددانان حامی آقای رفسنجانی و اصلاح‌طلب‌ها که همیشه بحث‌های خود را از سرسفره‌ی مردم شروع می‌کنند باز شروع به نطق‌های برمن‌مگوزید کرده‌اند که بنزین باید گران شود که ما مردمی اشراف‌منش داریم و توقع مردم بالا رفته است... خزعبلانی از این دست قطار می‌کنند. تزهای اقتصادی‌شان را با درس‌های مدرسه‌یی و منحنی عرضه و تقاضا می‌توان پاسخ داد این‌ها فکر می‌کنند بازار ایران بازاری آدم اسمیتی است. چپاول و دیکتاتوری و ثروت‌اندزوی و فقر و ناداری را نمی‌بینند و دل خوش‌کرده‌اند به دروغ‌های از قبیل پرداخت میلیاردها دلار سوبسید به بنزین! با مزه است مردم باید نفت‌شان را گران بفروشند و از درآمد این نفت نصیبی نبرند آن‌وقت همان نفت به خودشان هم گران فروخته شود!
به هر حال اعتراض مردم فقط به گران‌شدن بنزین و سهمیه‌بندی آن نیست محملی گیر آورده‌اند تا اعتراضات خود را به حکومتی فاسد و دیکتاتور بیان کنند این آن چیزی هست که بعضی‌ها نمی‌خواهند ببیندد چون منافع طبقاتی‌شان چشم‌های‌شان را کور کرده است.
اما وقتی مردم به خیابان‌ها می‌آید و حرکتی را آغاز می‌کنند بحث و گفت‌وگوی دامنه‌داری در جامعه شکل می‌گیرد حتا آنان که به آب‌باریکه‌های‌شان دل‌خوش کرده‌اند ته دل‌شان وقتی خبر این یورش‌های مردمی را می‌شوند شاد می‌شوند گیرم لب می‌گزند که وای شورش کور فاجعه است! بله فاجعه است برای آن‌ها که چیزی برای از دست‌دادن دارند هر تغییری فاجعه است اما برای آنان که چیزی برای از دست دادن ندارند هر فاجعه‌یی بهتر از این فجایع روزمره‌یی است که بر سرشان می‌آید. بالاتر از سیاهی رنگی نیست این شب تیره را با شعله‌های آتش خشم‌تان شعله‌ور کنید اما فراموش نکنید شورتان اگر با شعور طبقاتی‌تان هم‌راه نشود آزادی‌تان چون روز قطبی گاه زمستان بسیار کوتاه خواهد بود، به کوتاهی ۲۲ بهمن پنجاه هفت تا سی خرداد ۶۰ .
به امید آن‌که این شعله‌ها یخ‌های زمستانی را آب کند و باران آزادی ببارد تا این شورزار یاس به جنگل امید تبدیل شود.
پاییز سرخ، گزارش تصویری مفصل

  |

شنبه، 26 خردادماه 1386 | June 16, 2007

کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من!

نوشته‌ی سردستی قبلی‌ام در مورد حمله‌ی آمریکا به ایران، بحث‌هایی را در نظرخواهی موجب شد. با آن‌ها که هیچ منطقی جز ناسزاگویی ندارد که طبعا حرفی برای زدن ندارم بگذار خوش‌باشند و کینه‌های تلنبار شده‌ی‌شان را برسر شبخ خالی کنند اما دوستان منتقدی هم بودند که حرف‌های درستی داشتند و نیاز به باز کردن موضوع است. یکی از نظراتی که جالب و قابل بحث است نظر دوست‌مان لرد شارلون عزیز است ایشان در نظرخواهی نوشته‌اند:« اکثر نوشته‌تان و به خصوص اين که ايران هيچ‌گاه از بلوک غرب خارج نشده را، کاملن قبول دارم.
اما ادامه دادن اين تحليل به پس از دهه‌ی نود و فروپاشی بلوک شرق، اگر نه کاملن اشتباه، که لااقل ناقص خواهد بود. شرايط پس از فروپاشی شوروی تفاوت کرده. پيش از آن، با در نظر آوردن شرايط آن زمان و جهان دو قطبی، شوروی که افغانستان را اشغال کرده بوده و روابط َش با عراق، کاملن معقول است که حتی همين بازی انرژی هسته‌ای را پاکستان با اجازه آمريکا با ايران آغاز کرده بوده باشد، اگر نه پروفسور خان چه قدرتی دارد که سر خورد کاری انجام دهد...
اما پس از فروپاشی، به نظر اشتباه است که همان تحليل را ادامه دهيد. بايد پذيرفت که يک چيزهايی هر چند نه کامل، تفاوت پيدا کرده‌اند. در آمريکا و به طور کلی غرب، يک سری موضوعات اهميت بيش‌تری يافته‌اند و موضوعات‌ای که در تحليل جهان دو قطبی اهميت داشتند، ديگر کارکرد خود را از دست داده‌اند. برای همين، قسمت‏های آخر نوشته‏تان توی ذوق می‏زند و انگاری آدمی با افکار ثابت مانده در يک دوره زمانی خاص نوشته است‏شان ;)» می‌خواهم در مورد بخش دوم صحبت‌های لرد عزیز چیزهایی بگویم:
بعد از فروپاشی بلوک شرق طبیعتا بلوک غرب نیز فروپاشید چون این دو بلوک با هم موجودیت داشتند. وقتی بلوک شرق سرگروه خود اتحاد جماهیر شوروی را از دست داد طبیعتا دیگر بلوک غرب به‌رهبری آمریکا معنا و مفهومی نداشت. به همین دلیل آمریکا تلاش کرد رهبری و موجودیت خود را به اروپایی‌ها و سایر جهانیان نشان دهد و برای همین بود که به یوگوسلاوی حمله کرد و در مرکز اروپا بمب ارونیومی منفجر کرد و بعد هم جنگ خلیج را راه انداخت و سرانجام با بهره‌برداری از سناریوی ۱۱ سپتامبر حمله به افغانستان و سپس عراق را آغاز کرد. آیا این که هر سه حمله‌ی آمریکا به کشورهایی که به نوعی اقمار شوروی محسوب می‌شدنند صورت گرفت تصادفی است؟ ایران هرگز در هیچ دوره‌یی روسی محسوب نمی‌شد همیشه در بلوک غرب قرار داشت مسئله این نیست که بعد از یازده سپتامبر مسائل دنیا عوض نشده است مسئله این است که در این عوض‌شده‌گی نیز دورنمایی برای حمله نظامی یا اشغال نظامی ایران دیده نمی‌شود و حتا آمریکا حرکتی جدی برای سازمان‌دهی مخالفان جمهوری اسلامی هم انجام نمی‌دهد. حالا سرتان را کمی بچرخانید و ببینید امروز در فلسطین چه خبر است؟ آیا اسرائیل حکومت خودگردان فلسطین را ساقط کرد یا نیروهای حماس؟
جوهره‌ی حرف من این است:
الف- آمریکا حمله‌ی گسترده‌ی نظامی به ایران نمی‌کند چون نیازی به این کار ندارد. اگر بخواهد سیاستی را به ایران دیکته کند این کار را با شیوه‌های دیپلماتیک انجام می‌دهد و اگر سرسختی دید حداکثر با یک سیلی به آن‌ها می‌فهماند که چه باید بکنند. برای نمونه یادتان می‌آورم که آمریکا در هشت سال جنگ بین ایران و عراق همیشه سعی می‌کرد توازن قوا برقرار باشد تا جنگی بدون برنده وجود داشت باشد. زمانی که آمریکا تمایل به پایان جنگ پیدا کرد(که این خود بحث مفصلی را می‌طلبد) فشارهای دیپلماتیک خود را شروع کرد اما از آنجا که تمام حیثیت جمهوری اسلامی و شخص آقای خمینی با جنگ گره خورده بود باز زدن هواپیمای ایرباس نشان داد که شوخی ندارد و ایران هم خیلی زود قطع‌نامه را پذیرفت و آیت‌الله خمینی جام زهر را سرکشید.
ب- راه‌حل برون رفت مردم ایران از بن‌بستی که دچارش هستند این است که خودشان و بدون چشم داشتن به ارتش آمریکا یا اروپا بتوانند رژیم ایران را سرنگون کنند و مطمئن باشید آمریکا جلوی انقلاب و قیام مردم برای سرنگونی خواهد ایستاد حتا اگر مردم با شعار درود بر آمریکا به خیابان‌ها بریزند. دلیل آن هم مشخص است جامعه‌یی که اختلاف طبقاتی در آن بیداد می‌کند در صورت قیام خیابانی به‌سرعت رادیکال می‌شود ممکن است این توهوم که آمریکا بهشت برای مردم می‌سازد روزی در بین بخشی از مردم وجود داشت اما با اتفاقاتی که در عراق و افغانستان افتاد مردم به عینه دیدند که آمریکا و انگلیس جز مرگ و فلاکت چیزی برای مردم این‌کشورها به ارمغان نیاوردند. مردمی که آزادی و عدالت اجتماعی و حق تعیین سرنوشت می‌خواهند مردمی نیستند که مورد پسند آمریکا باشند. البته اگر قیام و انقلاب مردم جدی شود آن‌گاه آمریکا سعی می‌کند برای‌اش سر برتراشد و در آن صورت یک‌شبه خواهید دید میلیون‌ها دلار خرج می‌شود تا شخصی از گوشه‌یی پیدا شود و تصویرش روی ماه بیفتد و تمام خبرگزاری‌های دنیا هر عطسه و سرفه‌اش را مخابره کنند!

این نوشته به‌صورت غیرحرفه‌یی نوشته شده است همان‌گونه بخوانیدش و به جوهره‌ی حرف‌اش بیاندیشید جوهری حرف این است کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من! به نیروی عظیم مردم دل خوش کنید و مطمئن باشید اگر امیدتان به آمریکا و انگلیس باشد به‌زودی ناامید خواهید شد.
این را هم ببینید بد نیست!
سامي الحاج فيلمبردار شبکه تلويزيوني الجزيره، در زندان نظامي گوانتانامو

  |

جمعه، 25 خردادماه 1386 | June 15, 2007

تشر و نیشگون یا جنگ و تغییر رژیم

شاید هیچ سخنی بهتر از سخن احمدی‌نژاد نتواند اقدامات آمریکا علیه جمهوری اسلامی را نمایان کند احمدی‌نژاد در آخرین سفر استانی‌اش گفته است:«آنها می‌خواهند یکبار دیگر به ایران تشر بزنند و نیشگونی به‌نام تحریم از ملت ایران بگیرند.» (هم‌میهن پنج‌شنبه ۲۴ خرداد) تشرزدن و نیشگون گرفتن دقیقا کاری است که آمریکا در سه دهه گذشته علیه جمهوری اسلامی انجام داده است و هرگز پا را فراتر نگذاشته است دریغ از یک سیلی چه رسد به این که بخواهد تا سرحد مرگ این فرزند گاه ناخلف خود را مجازات کند.
صحبت از حمله‌ی نظامی آمریکا به ایران زیاد شنیده می‌شود گروهی نگران هستند و گروهی هله‌هله می‌کشند و خواب‌های طلایی می‌بینند گروه دیگری جبهه‌ی سوم تشکیل داده‌اند و شعار «نه بمب نه جنگ» سر می‌دهند غافل از این که نه بمبی در کار است و نه جنگی. ایران پادشاهی و ایران اسلامی هرگز از بلوک غرب و سرمایه‌داری جهانی خارج نشد. برای سرکوب انقلاب مردم ایران رژیم بحران سرکار آمد و اکنون سال‌هاست که ماموریت این رژیم تمام شده است اما هر بار که می‌خواهند بساط را جمع کنند و مانند فرزندان فوکل‌کرواتی ظاهری آراسته و دموکراتیک به‌خود بگیرند اتفاقی و بحرانی جلوی این کار را می‌گیرد و یک‌بار دیگر مجبور می‌شوند چفیه به‌گردن بیاندازند و در هیئت ضداستکباری(به قول خودشان) ظاهر شوند در داخل مبارزه با حجاب و ارزال و اوباش علم کنند و در عراق با آمریکا پشت میز مذاکره بنشینند. آمریکا چرا باید به ایران حمله کند چون حقوق بشر را رعایت نمی‌کند؟ یعنی مثلا عربستان و پاکستان حقوق بشر را رعایت می‌کنند و مگر این دومی بمب اتمی هم ندارد؟ بوش و احمدی‌نژاد بر سر چه چیز اختلاف دارند؟ (شاید تنها رقابت‌شان در رکوردداری مضحکیت باشد!) اختلاف مشخص است جمهوری اسلامی می‌گوید بهترین متحد آمریکا در منطقه است و آن ژاندارمی‌یی را که شاه لیاقت و توان انجام‌اش را نداشت این‌ها دارند. رژیم لایک در ایران به‌چه‌کار آمریکا می‌آید. رژیمی اسلامی که در بین لبنان و فلسطین و ترکیه و عراق... نفوذ داشته باشد و بتواند با ژستی ظاهراصلاح انقلاب و اعتراضات رادیکال را در این کشورها کنترل و سرکوب کند به کار آمریکا می‌آید نه رژیمی که هیچ‌گونه نفوذی در این کشورها نداشته باشد و طرف‌دار آمریکا باشد و بشود معضلی برای آمریکا! در تمام این سال‌ها کمونیست‌ها و ضد‌آمریکایی‌ها در ایران اعدام شده‌اند و کشته شده‌اند و آمریکا به‌جای این که پاسخ‌گو باشد خود یکی از مدعیان است. رژیم شاه هر کمونیستی را که اعدام می‌کرد موجی از اعتراض در آمریکا علیه دولت آمریکا به عنوان حامی رژیم شاه بلند می‌شد اما در تمام این سال‌ها گروه گروه کمونیست و مسلمان ضدآمریکایی اعدام شدند و کشته شدند و هیچ‌کس دست آمریکا را ندید.
نمی‌خواهم بگویم احمدی‌نژاد و جمهوری اسلامی دولت و رژیم مطلوب آمریکا هستند و اگر آمریکا قدرتی جادویی داشت که می‌توانست دولت و رژیمی صددرصد مطلوب خود بر ایران سرکار بیاورد این دولت و این رژیم را مستقر می‌کرد می‌خواهم بگویم آمریکا سعی می‌کند این فرزند گاه ناخلف خود را رام کند تا کمتر جفتک بیاندازد اما حواس‌اش جمع است تا این‌فشارها و این رام کردن‌ها به حدی نباشد که موجب تضعیف حکومت ایران و رشد جنبش‌های مردمی شود.
تنها راه مردم ایران انقلاب و سرنگون کردن رژیم سرمایه در ایران است. مبارزه علیه حکومت ایران مبارزه علیه آمریکاست علیه بربریت است و در جهت برابری و آزادی است فریب ظواهر را نخورید به جوهرها که نگاه کنید می‌توانید شریک دزد و رفیق قافله را تشخیص دهید.

  |

سه شنبه، 1 اسفندماه 1385 | February 20, 2007

پرچم ۱۸ تیر در بند تحت بیمارستان

خبر را خوانده‌اید حتما، احمد باطبی به بیمارستان منتقل شده است و وضعیت عمومی او بسیار وخیم است. در باره باطبی زیاد گفته و نوشته شده است. سخن را کوتاه می‌کنم با آرزوی سلامتی و آزادی برای این انسان شریف و بزرگ که پرچم ۱۸ تیر را برافراشت و اکنون یک‌تنه از آن پاسداری می‌کند به نقل بیانیه کانون وب‌لاگ‌نویسان ایران-پن‌لاگ بسنده می‌کنم:

کانون وبلاگ نویسان ایران ادامه بازداشت احمد باطبی را محکوم می‌کند و خواستار رسیدگی فوری به وضعیت زندانیان سیاسی در ایران است.
طبق اخبار منتشر شده در رسانه‌های گروهی احمد باطبی نویسنده وبلاگ احمد
باطبی به دلیل فشارهای روحی و رفتار نامناسب مقامات در زندان اوین دچار تشنج و حمله مغزی شده و به مدت سه ساعت در حالت کما به سر برده است .برخی منابع از انتقال او به بیمارستان نامجهز شهدا تجریش خبر داده اند. سال گذشته دو زندانی سیاسی اکبر محمدی و ولی‌الله فیض مهدوی در اثر اعتصاب غذا و عدم رسیدگی مقامات زندان جان باختند. کانون وبلاگ نویسان ایران (پن‌لاگ) خواستار اقدام فوری همه فعالان و سازمان‌های حقوق بشر برای آزادی احمد باطبی و انجام معالجات لازم تحت نظر خانواده او می‌باشد.
کانون وبلاگ نویسان ایران (پن‌لاگ) از همه اعضای خود و دیگر وبلاگ‌نویسان دعوت می‌کند به هر طریق ممکن اعتراض خود را به ادامه بازداشت احمد باطبی بیان کنند.

کانون وبلاگ نویسان ایران(پن لاگ) توجه شورای حقوق بشر سازمان ملل و اتحادیه اروپا را نسبت به نقض سیستماتیک و وحشیانه حقوق بشر و وضعیت وخیم زندانیان سیاسی در ایران جلب می‌کند و از آن‌ها می‌خواهد که ادامه عضویت ایران در سازمان ملل را مشروط به رعایت حقوق اولیه انسانی مندرج در اعلامیه حقوق بشر نمایند.

کانون وبلاگ نویسان ایران(پن لاگ)

ترجمه انگلیسی بیانه را در وب‌لاگ انگلیسی پن‌لاگ می‌توانید بیابید.

  |

شنبه، 14 بهمنماه 1385 | February 03, 2007

دو خبر

راست‌‌اش را بخواهید فرصت نوشتن نداشتم اما این دو خبر را مستقیم در اینجا می‌گذارم تا شاید به اطلاع دوستان بیشتری برسد. خبر اول مربوط به عباس لسانی است که دست به اعتصاب غذا زده است. و خبر دوم مربوط به فیلتر شدن سایت خوشه است. مسلما اگر خودم می‌خواستم این دو مطلب به‌خصوص مطلب اول را بنویسم لحن و زاویه دیدم متفاوت بود. اما به هر حال کاچی بعض هیچی!
۱- هشدار در خصوص وضعیت خطرناک عباس لسانی
آیدین تبریزی
• هرگونه تعلل و تاخیر در واکنش نسبت به این موضوع می تواند به یک فاجعه منتهی شود. این فاجعه نه تنها از دست دادن یک مبارز خستگی ناپذیر راه آزادی و حقوق بشر که فاجعه گسست عاطفی آذربایحانیان از تمامی تشکلها و گروههای سیاسی است که خود را تشکل های سراسری می نامند و بزرگترین ادعایشان داشتن دغدغه تمامیت ارضی ایران است ...

اخبار روز: www.akhbar-rooz.com
چهارشنبه ۱۱ بهمن ۱٣٨۵ - ٣۱ ژانويه ۲۰۰۷

عباس لسانی از فعالین برجسته حرکت ملی آذربایجان و از مدافعان خستگی ناپذیر حقوق انسانی پایمال شده مردم آذربایجان که همچون نلسون ماندلا در مقابل خشونت فزاینده حاکمان، تنها و تنها راه اعتراض مسالمت آمیزتر را بر می گزیند، یک ماه است که دست به اعتصاب غذای نامحدود زده است و در روزهای اخیر به اعتصاب غذای خشک دست زده که در نتیجه آن حال عمومی اش به وضعیت خطرناکی رسیده است. بنا بر اخبار منتشر شده وضعیت نگهداری لسانی نیز بسیار نامطلوب است و در یک سلول انفرادی با دمای زیر صفر نگهداری می شود. در این وضعیت، مسئولیت بزرگی بر گردن تمامی مدافعان حقوق بشر و گروههای سیاسی مدعی دموکراسی و حقوق بشر سنگینی می کند. اما متاسفانه هیچ ندای انساندوستانه ای از سوی تشکلهای دفاع از حقوق بشر بویژه خانم عبادی و عماد الدین باقی و تشکلهای سیاسی مدعی حقوق بشر و دموکراسی به گوش نمی رسد.
هرچند مسئولیت مستقیم حفظ سلامتی لسانی بر عهده حکومت ایران است و در صورت بروز هر عارضه ای نسبت به ایشان، دولت جمهوری اسلامی باید پاسخگو باشد و خدای ناکرده در صورت فوت لسانی در این وضعیت و در سلول انفرادی، این وضعیت حکم قتل او را توسط حکومت خواهد داشت بویژه که بنا بر اخبار رسیده، رسیدگی های پزشکی کافی نیز انجام نمی گیرد. اما همه تشکلهای مدافع حقوق بشر و تشکلهای سیاسی مدعی حقوق بشر و دموکراسی (که خود را سرتاسری می نامند اما بیشتر به تشکیلات تهران محور و فارس محور تبدیل شده اند!) باید بدانند که در صورت بروز هر حادثه ناگواری در خصوص وضعیت جسمانی عباس لسانی، آنها نیز به صورت غیر مستقیم مسئول خواهند بود.
اگر آنان که همواره مدعی داشتن دغدغه تمامیت ارضی ایران هستند، واقعا در این ادعای خود صادقند، باید بدانند که این سکوت غیر قابل پذیرش آنان، بیش ترین ضربه را به تمامیت ارضی ایران وارد می کند. زیرا گسستهای اجتماعی در مرحله اول با گسست عاطفی بروز می کند و اگر عباس لسانی ها و مردم آذربایجان (که در اعتراضات خردادماه حمایت قاطع خود را از حقوق اولیه انسانی خود در برخورداری از حق آموزش به زبان مادریشان و برابری حقوقی در تمام زمینه های فرهنگی، سیاسی، اقتصادی و اجتماعی و حق داشتن حرمت و حیثیت انسانی در جامعه، نشان دادند) احساس کنند که مورد تبعیض مرکز نشینان قرار می گیرند و شهروند درجه دوم به حساب می آیند، به طور طبیعی دچار گسست عاطفی نسبت به کشور می شوند و در این شرایط حساس جامعه ایران، این به معنی تقویت موضع کسانی است که تنها راه برآورده کردن حقوق انسانی مردم آذربایجان و دیگر ملیتهای ایرانی را در جدایی از این سرزمین تبلیغ می کنند. آنان باید بدانند که اگر همچنان به این سکوت خود ادامه دهند و دست رژیم را در بی اعتنایی به وضعیت لسانی تا دم مرگ او باز بگذارند و خدای ناکرده اتفاقی غیرقابل جبران برای لسانی رخ دهد، از نظر مردم آذربایجان شریک جرم تلقی شده و هرگز بخشیده نخواهند شد. پس تا دیر نشده باید با هشدار به رژیم و رساندن صدای اعتراض لسانی به گوش جهانیان، خواستار رسیدگی هرچه سریعتر به وضعیت او در زندان شوند.
اما در این میان مسئولیت اکبر گنجی که خود وضعیت مشابهی داشته است بیش از همه سنگین است. او باید بداند که آزادی فعلی خود و همچنین اعتبار جهانی اش را مدیون همه کسانی است که در آن روزهای سخت تنهایش نگذاشتند و با انعکاس صدایش حکومت را وادار به حفاظت از سلامت جسمی اش کردند و در این میان فعالین آذربایجانی نیز به نوبه خود در دفاع از او تلاش کردند. حال این مسئولیت بیش از همه بر گردن گنجی سنگینی می کند تا دین خود را نسبت به آذربایجانیان و عباس لسانی به عنوان بخشی از مردم ایران ادا کند. گنجی باید بداند که این نه تنها یک وظیفه در قالب فعالیت سیاسی اوست بلکه بالاتر از آن یک وظیفه انسانی در دفاع از یک زندانی بی دفاع در سلول انفرادی رژیم است.
هرگونه تعلل و تاخیر در واکنش نسبت به این موضوع می تواند به یک فاجعه منتهی شود. این فاجعه نه تنها از دست دادن یک مبارز خستگی ناپذیر راه آزادی و حقوق بشر که فاجعه گسست عاطفی آذربایحانیان از تمامی تشکلها و گروههای سیاسی است که خود را تشکل های سراسری می نامند و بزرگترین ادعایشان داشتن دغدغه تمامیت ارضی ایران است اما متاسفانه کوچکترین درکی از چگونگی و ملزومات حفظ تمامیت ارضی یک کشور چند ملیتی ندارند و حساسیتهای مربوط به آن را نمی شناسند و با رفتارهای دوگانه و تبعیض آمیز خود عملا در جهت تجزیه کشور گام بر می دارند. آنها باید رفتارهای خود را مورد بازنگری موشکافانه و بی طرفانه قرار دهند تا ببینند که چگونه خود آگاهانه یا نا آگاهانه در برخورد با مساله ملیتهای ایرانی، پای در جای پای دیکتاتورهای فعلی حاکم بر ایران می گذارند و به جای موشکافی در مورد این مساله به غایت مهم آینده ایران و حل نظری و تئوریک آن، سیاست پاک کردن یا کم رنگ کردن صورت مساله را با سکوت و سانسور خبری خود در پیش گرفته اند.
در خاتمه از آقای عباس لسانی تقاضا می کنم که به خاطر مردم آذربایجان که برای دفاع از حقوق آنان دست به اعتصاب غذا زده است، به اعتصاب خود پایان دهد. درخواستهای مکرر فعالین آذربایجانی از عباس لسانی برای پایان دادن به اعتصاب غذایش متاسفانه تاکنون به نتیجه نرسیده است. اما آقای لسانی باید بداند که یک اندیشمند و مبارز زنده و پویا، از صدها قهرمان خاموش موثرتراست و امروز مردم آذربایجان به وجود او و روشنگری هایش در خصوص حقوق به فراموشی سپرده شده شان بیش از هر زمان دیگر نیازمند است.
باید زنده بود و مبارزه کرد.

۲- تيغ سانسور خوشه را بريد؟
پیرامون فيلتر شدن سایت خوشه (فروم اجتماعي دانشجويان)
« خاكستري، صرفا خاكستري، اين تنها رنگ قانوني آزادي است. هر قطره شبنمي كه خورشيد بر آن مي تابد، با بازي پايان ناپذير رنگ ها مي درخشد، اما خورشيد معنوي با همه گونه گوني انسان ها و تمام اشيايي كه نور آن را باز مي تاباند،بايد تنها رنگ رسمي را ايجاد كند! » كارل ماركس
هدف سانسور چيست؟ حفظ اخلاقيات. اما او خود را حافظ كدام اخلاقيات مي داند؟ قطعا نه آني كه در خيابان ها براي هر دختري ترمز مي كند! پس كدام اخلاق؟ اخلاق بردگان؟ شايد، چرا كه سانسور با سر دواندن متن در هزارتوهاي بي پايان بروكراسي، هزارتوهايي كه تنها دستگاه بروكراتيك كارآمدند، و با تبعيد كردن حقيقت به بايگاني ها و زباله دان ها از بندگان توان فهم موقعيت شان را سلب مي كند، آن ها را در تداوم حقارتشان ياري مي رساند و نظام سلطه را استمرار مي بخشد. نيازي نيست كه يادآوري كنيم دشمن اين سلطه هيچ نيست مگر آگاهي، پس نيازي نيست بگوييم ادامه اين وضع ممكن نيست مگر در نبود آگاهي.
سانسور گر چه موتور محرك سلطه و ارتجاع نيست، اما كاراترين ترمز براي مبارزه و پيشرفت است؛ دلسوزترين پرستار وضع موجود، و بهترين معلم اخلاقيات مسلط ؛ همان اخلاقياتي كه براي هر دختري ترمز مي كند، نه، همان اخلاقياتي كه دخترها را به زور به ماشين خود مي كشد.
در حالي كه صدا و سیمای نظام اسلامی تصویر محمد خاتمي، رييس جمهوري پيشين نظام اسلامي، را در داووس سوييس و مجمع جهاني اقتصاد، با لبخندهايي كه شايد هنوز هم قند در دل كساني آب می كند، نشان می دهد که تمام سعی خود را به کار می برد تا جمهوري اسلامي را طفل سربه راهي براي خانواده بزرگ و قطعا گرم و پر شور سرمايه داري جهاني جلوه داده و با نثار باقی مانده سرمایه این مردم به دامان سرمایه داری جهانی عمر بیشتری برای نظامی از دست رفته بخرد، کمی آن سوتر، در نايروبي كنيا، جمعی از روشنفكران و نمایندگان اتحادیه های کارگری و فعالان اجتماعی و سياسي با جمع شدن گرد یکدیگر در فروم اجتماعي جهاني یک صدا فریاد برآورده اند که «جهان ديگري ممكن است» ، و از طبقه كارگر، محو تبعيض جنسيتي، آزادي، مبارزه با خشونت و فقر و... صحبت می کنند، سايت خوشه نيز، كه تمام توان خود را صرف ترویج ایده های انسانی فروم اجتماعی جهاین کرده بود گرفتار سانسور شد.
نه فيلتر شدن خوشه (فروم اجتماعی دانشجویان) ، نه عدم انعكاس خبري اجلاس نايروبي و بایکوت خبری آن، نه شركت محمد خاتمي در فروم جهاني اقتصاد هيچ يك نكته تازه اي براي ما ندارند، كه نه فيلتر شدن سايت ها و حتي وبلاگ هاي منتقد پديده نو ظهوري است، نه كسي گرفتار اين توهم است كه رسانه هايي كه ذيل دستگاه سانسور جمهوري اسلامي مجوز حيات دارند مي خواهند يا مي توانند صداي نيروهاي پيشرو و منتقد را گوش مردمان برسانند. تبسم های شیرین خاتمي و آعوش باز هاشمي و ديگراني از اين دست هم كه چيز جديدي نيست.
اين ها هيچ يك تازه نيست اما بايد در گوش ارتجاع فرياد كشيد كه انديشه آزاد آن اژدهايي است كه حرارت نفسش برگ هاي خرافات و آگاهي هاي كاذب را خواهد سوزاند، این اژدها دهاني دارد كه با گشودنش، در پرتو نور آتش روشنگر و سوزنده اش، حقيقت را به مردم خواهد نماياند و اين اژدها، اين كابوس هميشگي دستگاه سلطه، ناميرا است.
بر جاي هر سر بريده این اژدها سرهايي بسيار خوهد روييد. آگاهي مزرعه ای است كه با قطع هر خوشه اش، صدها دانه به زمين مي ريزد و بذر رويشي دوباره را مي پراكند. حال اين گردن ما و اين تيغ كند سانسور شما ؛ سايت خوشه به زودي بازخواهد گشت، با عزمی راسخ تر و با توانی بیشتر، تا نشان دهد که مبارزان راه آزادی با تلنگر سانسور از میدان به در نخواهند شد .
خوشه (فروم اجتماعی دانشجویان)

  |

شنبه، 25 شهریورماه 1385 | September 16, 2006

خاموشی قناری‌ها

penlog_shargh_bastani.jpg
توقيف روزنامه‌ی شرق بار ديگر و برای هزارمين بار نشان دادن وجود آزادی حتا به‌صورت کم‌سو در حکومت ايران توهم است توهمی که سر بسياری را برباد داد. شرق که پدرخوانده‌ی قدرت‌مندی چون هاشمی رفسنجانی از آن حمايت می‌کرد و می‌کند نيز مجال نفس کشيدن پيدا نکرد و خرخره‌اش جويده شد.
روزنامه شرق تنها روزنامه‌ای است که اين روزها می‌خواندم اين روزنامه آنفدر حرفه‌ای و مدرن بود که بشود چيزی در آن برای خواندن پيدا کرد و اين چيز و چيزک را هم بستند!
کانون وب‌لاگ‌نويسان ايران در مورد تعطيلی شرق و دو نشريه ديگر بيانيه‌ای صادر کرده است که توجه دوستان را به آن جلب می‌کنم. در اين بيانيه به اجرای حکم شلاق روزنامه‌نگاری به نام مسعود باستانی نيز اعتراض شده است. شلاق زدن روزنامه‌نگاران ماهيت خشن و غيرانسانی احکام قضايی حکومت ايران را بيش از پيش نشان می‌دهد. قوانينی که سنگسار و اجرای وحشيانه‌ی حکم اعدام جزء لاينفک آن است.
در مورد پن‌لاگ حتما لوگوی کنار صفحه توجه‌تان را جلب کرده است. طبق اطلاعيه شورای دبيران پن‌لاگ تمام اعضای پيوسته‌ی پن‌لاگ موظف شده‌اند يکی از دو لوگويی که من هر دوی‌اش را گذاشته‌ام در وب‌لاگ خود قرار دهند. اگر عضو پن‌لاگ هستيد توصيه می‌کنم حتما اين کار را انجام دهيد و اگر عضو پن‌لاگ نيستيد برويد عضو شويد. به هر حال، کم يا زياد، پن‌لاگ نهادی برای دفاع از آزادی بيان است و ای کاش تمام وب‌لاگ‌نويسان عضو آن بودنند.
اين روزها در زمينه‌ي وب‌لاگ‌نويسی خيلی کم کار شده‌ام هنوز دل‌ام برای روزهای پرکاری‌ام تنگ می‌شود برای تمام دوستان باوفا که هميشه هستند حتا وقتی شبح نيست و دوستان بی‌وفايی که يارخوشی‌ها هستند و به وقت سختی روزگار غيب می‌شوند برای همه دل‌ام تنگ شده است اما برای چيزی که خيلی خيلی دل‌ام تنگ شده است آزادی ست... دل‌ام برای آن نوع آزادی تنگ شده است که بتوان برابری را در آن فرياد کرد.

  |

پنجشنبه، 19 مردادماه 1385 | August 10, 2006

در ستايش اکبر محمدی

نمی‌گذارند چگونه زنده‌گی کردنمان را انتخاب کنيم. اين حکايت اينجا و امروز و ديروز نيست. حتا به نوع حکومت‌ها هم ربط ندارد. ديکتاتورها با چماق و مستقيم چگونه زيستن را به ما تحميل می‌کنند و دمکرات‌ها و دموکراسی‌های موجود با رسانه‌ها و تبليغات و پول و قدرت کاری می‌کنند که آن‌طور که آن‌ها می‌خواهند زنده‌گی کنيم. فوری‌ هم جا عوض می‌کنند دموکرات‌ترين‌شان تا قافيه تنگ می‌آيد يک شب دندان تيزشان را نشان می‌دهند و ديکتاتورترين‌شان وقتی بوی الرحمان‌شان بلند می‌شود لبخند پدری مهربان بر چهره‌شان جراحی می‌کنند. اما کاری که امامان زور و تزوير و خداوندان سرمايه و بمب نمی‌توانند انجام دهند اين است که نگذارند مردن‌مان را انتخاب کنيم و اين پاشنه‌ی آشيل و چشم اسفنديار تمام قدرت‌مندان تاريخ است. بابی ساندزها، چه‌گوارها، گل‌سرخی‌ها، مهدی رضايی‌ها و اکبر محمدی‌ها تيری هستند بر پاشنه و چشم قدرت‌هایی که فنا ناپذير جلو می‌کنند.
آن‌ها می‌گويند حالا که نمی‌توانيم چگونه زيستمان را انتخاب کنيم چگونه مردن را در اوج عشق به زنده‌گی و اميد به آينده‌ای که انسان اسير پول و قدرت و جهل نباشد انتخاب می‌کنيم و اينجاست که قدرت‌ها به زانو در می‌آيند و افسانه‌ی شکست‌ناپذيری‌شان در هم پيچيده می‌شود.
اکبر محمدی رفت، خاموش با جگری که از عطش می‌سوخت. عکسی از آب‌شدن‌اش منتشر نشد، او را به بيمارستانی مجهز نبردند و حاذق‌ترين پزشکان و ماهرترين عکاس‌ها را بر بالين‌اش فرانخواندند،... می‌دانستند سياسی‌بازی نمی‌کند، می‌دانستند به قصد بهتر زنده ماندن ادای مردن درنمی‌آورد. می‌خواهد بميرد و با مرگ خود اين مرداب عفن گرفته را رنگ و بوی دريايی ببخشد، می‌خواهد بميرد چون دماغ‌اش به بوی لجن خو نگرفته بود.
اکبر محمدی مرد و با مرگ‌اش شيشه‌ای عمر جادوگرپير را شکست و نشان داد جلادها نيز می‌ميرند و مرگ‌شان هنگامی فرامی‌رسد که با خدا و شيطان و دوزخ و بهشت‌شان نمی‌توانند سد عصيان پرومته شوند. او مرد تا زنده‌گی زنده بماند.
زنده باد ميلاد پرشکوه‌اش!
اميدوارم آزادی اصانلو اولين ثمره‌ی اين مرگ پرثمر باشد.
(اين جمله‌ی آخر بغض‌ام را ترکاند تا کی تا کی بايد برای زنده ماند مرد!)

  |

دوشنبه، 22 خردادماه 1385 | June 12, 2006

بار ديگر به خاک و خون کشيدنمان

اين خون انسان باشرفی است که حقارت زيستن در سرزمينی که انسان را به پستی کشانده است تاب نياورد و در دل تاريک‌ترين و يلدايی‌ترين شب‌های اين سرزمين از آزادی و صبح سخن گفت و توسط خفاشان آزادی ستيز به خاک و خون کشيده شد. اين عکس دقايقی پيش در پارک ميدان هفت تير گرفته شده است.
درود بر زنان و مردانی (صد البته به‌ويژه زنانی) که فرياد آزادی سردادند تا به جهانيان نشان دهند لايق زيستن در سرزمينی نيستند که حقارت‌بارترين قوانين به آن‌ها تحميل می‌شود. اينجا ايران است و رئيس جمهور اين سرزمين دلقکی نيست که به شعبده‌ی قدرت و ثروت و حماقت عنوان رياست اين جمهور را يدک می‌کشد. رئيس جمهورش دختر جوانی است که از سگ‌های افسارپاره کرده و از سياست‌بازان مکار نترسيد و حق انسانی‌اش را طلب کرد.
درود بر پدران و مادرن و خواهران و برادران و همسران و فرزندانی که امشب تا صبح پلک برهم نخواهند زد و آزادی عزيز در بندشان را از حکومتی سروپا وحشی و افسارگسيخته طلب می‌کنند.
تف برکسانی که به دلايل شخصی و زبونی شخصيت‌شان و منافع خرد گروهی‌شان اجازه نمی‌دهند جنبش مردم ايران برای آزادی و برابری و کرامت انسانی متحد و يک‌پارچه شود و هر بار سعی می‌کنند با ترديد آفرينی‌های دايی‌جان ناپلئونی و تصفيه حساب‌های شخصی و خودنمايی حقيرانه اين جنبش را تنها بگذارند.
زنده باد آزادی
زنده باد برابری بی‌قيد و شرط و تبصره‌ی زنان و مردان

پی‌نوشت:(چند لينک)
گزارش زيتونی
بیانیه شماره 3: خشونت پلیس در برخورد با تجمع مسالمت آمیز زنان را محکوم می کنیم
ما فقط رد می شویم.
چند عکس از آرش عاشوری‌نيا
خشونت در تجمع زنان (کلی لينک در وب لاگ پرستوی عزيز هست.)
چند عکس ديگر ار مدان هفت تير!
خبرهای خوبی ندارم
زنان ، با باتوم زنان هم کتک خوردند
معجون مسالمت و حقوق
اسامی بازداشت شده‌گان

  |

دوشنبه، 8 خردادماه 1385 | May 29, 2006

آزادی تمام بيان‌ها


روزگار غريبی است. از سويی مردم به تنگ آمده از ديکتاتوری و تبعيض فرصتی برای اعتراض پيدا می‌کنند و به خيابان‌ها می‌آيند تا از "آزادی" و زنده‌گی انسانی دفاع کنند و به گلوله بسته می‌شوند و مورد ضرب و شتم قرار می‌گيرند و به زندان می‌افتند و از سوی ديگر مانا نيستانی که سال‌هاست برای "آزادی" و برعليه تاريک‌انديشان مبارزه می‌کند به جرم توهين به بخشی از مردم به زندان می‌افتد. اقتدارگراين منتظر فرصتی بودند تا پاسخ قلم تند و افشاگر مانا را بدهند و اکنون بهانه پيدا کرده‌اند. فرزند آزادی با رمالی ديکتاتورها و عوام‌فريب‌ها به جرم دشمنی با "آزادی" به زندان می‌افتد.
در بحث‌ها و گفت‌وگوهايی که می‌خوانم يا می‌شنوم مطالبی عنوان می‌شود که در رابطه‌ها با آن‌ها ذکر دو نکته را در اينجا لازم می‌دانم:
اول: آزادی بيان
مسلم است آزادی بيان حکم می‌کند کاريکاتوريست‌ها و نويسنده‌گان و روزنامه‌نگاران و هنرمندان و... آزاد باشند هرآنچه می‌خواهند منتشر کنند و به هيچ بهانه‌ای نمی‌توان آن‌ها را محدود به قيدی کرد اما اين در شرايطی است که آزادی بيان آن هم از نوع بی‌قيد و شرط‌اش در کشوری عملا وجود داشته باشد. در کشوری که ابتدايی‌ترين نوع آزادی بيان وجود ندارد دفاع از کاريکاتور منتشر شده به بهانه‌ی "آزادی بيان" دفاعی چپ‌روانه و عملی راست محسوب می‌شود. خود مانا نيستانی مسلما اگر احساس می‌کرد آن کاريکاتور توهين به ملتی محسوب می‌شود هرگز اقدام به کشيدن آن کاريکاتور نمی‌کرد. نکته‌ی جالب اين‌جاست که اکثر اين مدافعان "آزادی بيان" همان‌ها هستند که اگر در گوشه‌ای از دنيا نوشته‌ای، خطی، چيزی که بوی توهين به ايران يا زبان فارسی يا مثلا فلان شاعر فارسی‌سرا از آن استشمام شود بيابند می‌خواهد شکم سفره کنند و گلوپاره کنند و قلم بشکنند اما حالا با ژستی روشنفکرانه انتشار کاريکاتور را (که مورد تاييد خود کاريکاتوريست هم نيست.) موجه می‌دانند!
من به دلايلی که در نکته‌ی بعدی خواهم نوشت اين کاريکاتور را توهين به ترک‌ها (يا آذری‌ها) نمی‌دانم اما اگر اين کاريکاتور توهين به ترک‌ها يا هر قوم و ملت ديگری بود در شرايط فعلی و به هزار و يک دليل انتشار آن را محکوم می‌کردم. مهم‌ترين دليل اين است که اصولا چيزی به نام آزادی بيان در ايران وجود ندارد. مثلا آيا ترک‌ها می‌توانند از اين حق برخوردار باشند که پاسخ اين کاريکاتور را با کاريکاتوری که در آن به فارس‌ها توهين شده باشند بدهند؟
به هر حال و در هيچ شرايطی دستگيری مانا نيستانی و مهرداد قاسم‌فر و توقيف روزنامه‌ی ايران به دليل درج اين کاريکاتور يا هر کاريکاتور ديگری توجيه ندارد.
ضمنا در وقايع اخير چند روزنامه نگار ديگر از جمله: امين حسين موحدی و اورج اميری دستگير شده‌اند. بايد آزادی روزنامه‌نگاران و صدها تن از مردمی که در اعتراضات اخير دستگير شده‌اند خواسته شود و بايد مسئولين کشتار مردم در نقده و تبريز و مشکين‌شهر و اروميه... محاکمه شوند نه روزنامه‌نگاران و مردم معترض.
دوم: آيا کاريکاتور مانا نيستانی توهين‌آميز است.
اگر به کاريکاتوری که درواقع نقاشی‌يی برای کودکان و برای بسط مطلبی که در حاشيه آمده است طراحی شده نگاه دقيق‌تری بشود اساسا توهينی صورت نگرفته است. صرفا با توجه به آن که سوسک دارد می‌گويد "نمنه" نمی‌توان گفتن منظور اين است که سوسک مربوطه ترک است! "نمنه" به اين شکل و به عنوان کلمه‌ای تنها، بيشتر توسط فارس‌ها به کار می‌رود تا ترک‌ها و شايد بسياری که در گفت‌وگوی روزانه آن را به کار می‌برند (مانند صدها واژه‌ی ترکی ديگر که در زبان فارسی به کار می‌رود و اکثر فارس‌زبانان از ريشه‌ی آن بی‌اطلاع هستند) از ريشه‌ی ترکی بودن آن بی‌اطلاع باشند. به هر حال با شناختی که از مانا نيستانی وجود دارد اگر او احتمال ضعيفی می‌داد که از کاريکاتور او اين گونه برداشت می‌شد که ترک‌ها سوسک هستند هرگز چه آزاد بود چه آزاد نبود آن کاريکاتور را نمی‌کشيد.

و نکته‌ی آخر آن که اکنون جنبش آزادی‌خواهانه مردم ايران از شرق تا غرب از شمال تا جنوب از دانشگاه تا کارخانه آغاز شده است با پاره پاره کردن آن فقط به ديکتاتورها خدمت‌خواهيد کرد. حقوق مسلم تمام ملت‌ها امری است که بايد مانند ساير مطالبات از جمله حقوق زنان و آزادی بيان همين امروز خواسته شود اما اين مطالبات نبايد در جهت خنثا کردن هم باشد. نمی‌توان گفت ما حقوق زنان را ناديده می‌گيريم اما مدافع حقوق ملت‌های ساکن در ايران هستيم. حقوق پايمال شده‌ای مردم از آزادی تا برابری فقط در يک صورت به دست می‌آيد آن‌هم برچيده شدن نظام و سيستمی که جز و کل‌اش ضد انسان است و ضد آزادی و برابری و کرامت انسانی است.
همه راه شويد که اين درد مشترک هرگز جدا جدا درمان نمی‌شود.
پی‌نوشت:
بيانيه‌ی کانون وب‌لاگ‌نويسان ايران-پن‌لاگ
اعتراض به توقيف روزنامه‌ی ايران و دستگيری دو روزنامه‌نگار
کانون وب‌لاگ‌نويسان ايران-پن‌لاگ دردفاع ازآزادی بيان اعتراض خود را به دستگيری مانا نيستانی کاريکاتوريست و مهرداد قاسم‌فر سردبير ویژه نامه‌ی هفتگی ايران و توقيف اين روزنامه اعلام می‌دارد. سرکوب اعتراضات مردم در تبريز و اروميه و نقده و چند شهر ديگر که موجب کشته و زخمی شدن شماری از مردم به تنگ آمده از سياست‌های تبعيض‌آميز اقتصادی، سياسی و فرهنگی حکومت ضد آزادی، حاکم برکشور شده است بار ديگر ماهيت ضدمردمی حکومت را نشان داد. توقيف روزنامه و به زندان انداختن روزنامه‌نگاران سرپوشی است بر اين سرکوب وحشيانه اما مردم ايران آگاه‌تر و ديکتاتورشناس ‌تر از آن هستند که خواستار به زندان افتادن روزنامه‌نگاران و توقيف روزنامه‌ها باشند . اين شتاب‌زدگی حکومت از ترس خيزش مردم است و نوعی عقب‌نشينی به شمارمی آیداما عوام‌فريبانه است وبه خوبی می‌توان ديدکه به انحراف کشاندن مبارزات ضدحکومتی مردم را نشانه گرفته است نه پاسداری از آزادی بيان را .
آزادی بی‌قيد و شرط مانا نيستانی و مهرداد قاسم‌فر خواست فوری و غيرقابل ترديد همه آزادی‌خواهان و اعضای کانون وب‌لاگ‌نويسان ايران است.

  |

پنجشنبه، 4 خردادماه 1385 | May 25, 2006

جنبشی برای زنده‌گی

بعد از انتخابات رياست جمهوری فضای سنگين وحشت از فاشيسم همه‌جا را فرا گرفته بود و اين تصور کم‌کم داشت شکل می‌گرفت که جنبش مردم ايران به محاق رفته است اما بسيار زودتر از آن‌چه می‌شد تصور کرد آتشی که چند صباحی گرد خاکستر برسروروی‌اش نشسته بود دوباره شعله‌ور شد.
دانشگاه شريف، پلی‌تکنيک و تهران طی ماه گذشته شاهد اعتراض گسترده دانشجويان بود و دی‌روز و دی‌شب کوی دانش‌گاه و خيابان کارگر شمالی (اميرآباد) در تب شورش می‌سوخت. تبريز، اروميه و بسياری از شهرهای شمال غربی وضعيت فوق‌العاده دارد در شرق و جنوب‌شرقی نيز ناامنی و خارج شدن کنترل از دست حکومت هر روز حادثه‌ای می‌آفريند و تمام اين‌ها در اطلاعاتی‌ترين و سياسی‌ترين دولت جمهوری اسلامی رخ می‌دهد. بی‌شک اکنون خاتمی و شرکای اصلاح‌طلب‌اش دارند به بزرگان حکومت می‌گويند: "ديديد در هشت‌سال دولت ما با چه ظرافتی توانسته بوديم اعتراضات مردمی را از روی کل حکومت برداريم و حداکثر به سمت جناحی از آن بگيريم!"
جنبش نوين مردم ايران از دو ناحيه در معرض تهديد است:
بازگشت به سمت اصلاح‌طلبان.
اين تهديد ضعيف‌ترين تهديد است زيرا مرده از گور برنمی‌خيزد. مردم يک بار به جناحی از حکومت اعتماد کردند و هيچ حاصلی نبردنند مگر انفعال و بازگشت به عقب. احمدی‌نژاد فرزند خاتمی است و حاصل بی‌عملی و بدعملی اصلاح‌طلب‌ها پس بعيد است دوباره چرخش به عقب صورت بگيرد.
ناسيوناليسم و لومپنيسم.
ناسيوناليسمی که بورژوازی تبليغ می‌کند چيز مبان تهی است که هم‌واره سر از دامن قدرت‌های بزرگ و مهاجم در می‌آورد. به کامنت‌هايی که شوونيست‌ها در نظرخواهی همين وب‌لاگ گذاشته اند نگاه کنيد. می‌خواهند با کمک آمريکا يا ترکيه پدر فارس‌ها را دربياورند! و صد البته ناسيوناليسم ايرانی قرنی‌ است که با کمک آمريکا و ساير قدرت‌های بزرگ دمار از روزگار کردها و ترک‌ها و لرها و ساير ملت‌ها و قوم‌های ساکن در ايران درآورده‌اند.
کودک توامان ديگر ناسيوناليسم، لومپنيسم است. هر جا پای وطن‌پرستی و قوم‌پرستی و زبان‌پرستی و پرستش‌های ديگر به ميان می‌‌آيد شکم‌پاره کردن و عربده کشيدن و فحش‌های ناموسی سردادن هم از راه می‌رسد و اين بزرگ‌ترين تهديدی است که جنبش مردم در پيش رو دارد.
مردم ايران مانند تمام مردم جهان اگر از دسيسه‌ی قدرت‌طلبان در امان باشند خواسته‌های روشن و ساده‌ای دارند. آن‌ها می‌خواهند زنده‌گی کنند. همين! زنده باشند و زنده‌گی کنند بی‌آن که زنده‌گی خود را بر مرگ ديگران بنا کنند. زنده‌گی انسانی يعنی زنده‌گی‌يی که با الزامات انسان بودن هم‌راه است و انسان جانداری متفکر است. جسم‌اش برای ادامه‌ی حيات غذا و آب و سرپناه و پوشش و... می‌خواهد و مغزش آزادی و کرامت.
جنبش مردم ايران اگر هدف خود را گم کند سر از ناکجا آباد ديگری در می‌آورد. پس ساده و مختصر زنده‌گی را طلب کنيم. انسان انسان است؛ آن را در مرزهای جنسی و مليتی و قومی و نژادی و زبانی و ايدئولوژيک و دينی و ... به مردابی متعفن تبديل نکنيم.
پی‌نوشت:
حالا که صحبت از زنده‌گی شد اينجا را کليک کنيد و يه چيز بامزه ببنيد!
پی‌نوشت:
نياز به گفتن ندارد که توقيف روزنامه‌ی ايران و دستگيری کاريکاتوريست آن بايد محکوم شود. به هيچ بهانه‌ای نمی‌شود روزنامه‌ای را توقيف کرد و روزنامه‌نگاری را به زندان انداخت. البته تورک‌ها می‌توانند درخواست‌های منطقی ديگری داشته باشند مثلا روزنامه‌ی ايران به عنوان روزنامه‌ی رسمی موظف باشد نسخه‌ای به زبان تورکی هم منتشر کند و البته به ساير زبان‌ها مانند کردی، عربی، ارمنی،... نيز. اين درخواست درخواستی دموکراتيک است اما درخواست توقيف روزنامه يا محاکمه روزنامه‌نگاران درخواستی ديکتاتورمنشان است و بدانيد حرکتی که نقطه‌ی آغازش اين باشد سرنوشتی بهتر از جريانی که عکس رهبرش را در ماه می‌ديد ندارد.

لينک‌ها:
توقيف يک روزنامه و دستگيری دو روزنامه نگار برای سرپوش نهادن بر سياست نادرست حکومتی
بيانيه جمعی از کاريکاتوريست‌های ايران
مجموعه ی آخرین اخبار مربوط به کوی دانشگاه و در گیری های دانشگاه های تهران
بایکوت خبری وقایع دانشگاهها توسط رسانه های داخلی
کوی دانشگاه بار دیگر به خون کشیده شد!
از تحصن تا خشونت در دانشگاه های تهران: تهران امیرکبیر، علامه، خواجه نصیرالدین طوسی، کوی دانشگاه و .....

  |

یکشنبه، 17 اردیبهشتماه 1385 | May 07, 2006

حکم اعدام فیض مهدوی را متوقف کنید


بیست و پنج سال پیش وقتی انقلاب مردم ایران از کنترل خارج شد و رادیکالیسم موجود در بین مردم بیم در دل امپریالیست‌های بلوک غرب آن زمان انداخت که ایران به تمامی از این بلوک خارج شود به انقلاب مردم خیانت شد و کرور کرور آزادیخواهان و برابری‌طلبان ضدآمریکایی توسط کسانی که ادعای ضدآمریکایی بودن داشتند به جوخه‌های اعدام سپرده شدند و توده‌های مردم هم در جبهه‌های جنگ به کشتن داده شدند تا انقلاب مردم ایران مهار شود. و اکنون نیز باز جوخه‌های اعدام به‌پا کرده‌اند تا انتقال از جمهوری اسلامی طرف‌دار سرمایه به جمهوری لائیک طرف‌دار سرمایه بدون کله‌شق‌هایی که دشمن سرمایه‌داری و دیکتاتوری هستند صورت بپذیرد.
اگر می‌خواهید سال‌های شوم دهه‌ی شصت تکرار نشود هرنوع اندیشه و عقیده‌ای که دارید برعلیه حکم اعدام به‌پا خیزید چوبه‌های دار و جوخه‌های اعدام باید برای همیشه از این سرزمین برچیده شود.
حکمی به نام اعدام باید از مواد قانونی به‌طور کلی حذف شود اما اعدام به دلیل داشتن اندیشه یا عمل سیاسی زشت‌ترین و غیرانسانی‌ترین نوع اعدام است. اگر امروز و همین امروز بر جلوگیری از حکم اعدام آزادی‌خواهان در بند کاری نکنیم و فریاد برنکشیم فردا وقتی نوبت ما می‌رسد دیگر هیچ گلوی برای فریاد کشیدن باقی نمانده است.
شمارش معکوس برای اعدام ولی‌الله فیض مهدوی آغاز شده است از هر کس هر کاری برمی‌آید برای مقابله با اجرای این حکم باید بی‌درنگ اقدام کند.
این روزها رامين جهانبگلو نیز بازداشت شده است هرچند باید برای رهایی او اقدام کرد اما امیدوارم تلاش برای آزادی او حکم اعدام فیض مهدوی را تحت شعاع قرار ندهد.
آنان که در سال شصت برای اعدام آزادی‌خواهان هلهله کشیدند چند سال بعد زیر بار تابوت فرزندان‌شان کمر خم کردند وقتی مردمی جسورترین و آگاه‌ترین فرزندان‌اش را از دست می‌دهد باید منتظر سرنوشت شومی باشد و در این ربع قرن مردم ایران چه دیدند جز شور بختی؟
وبلاگ خبری پن‌لاگ: پیام ولی الله فیض مهدوی، زندانی سیاسی محکوم به اعدام
حرکت دسته جمعی برای اعتراض به صدور و اجرای حکم اعدام برای ولی الله فیض مهدوی

  |

پنجشنبه، 24 فروردینماه 1385 | April 13, 2006

کيک زرد و جام زهر

اين روزها حکومت ايران با اجرای حرکات موزون(رقص سابق) و اصوات ميمون(موسيقی سابق) تکميل شدن چرخه‌ای توليد سوخت هسته‌ای را جشن گرفته است و ورود ايران را به باشگاه هسته‌ای‌ها شادباش می‌گويد اما اکثريت مردم ايران به اين هياهوها با نگرانی و دلهره می‌نگرند. مردم ايران مدت‌هاست ديگر حساب خودشان را از حکومت جدا کرده‌اند اما می‌دانند چه بخواهند چه نخواهند سرنوشتان با حکومت گره خورده است.
مردم ايران هيچ علاقه‌ای به داشتن فن‌آوريی ندارند که برای‌شان جز مرگ و نيستی چيزی به ارمغان نمی‌آورد. جزو هشت کشور دارای چرخه‌ی کامل سوخت هستی بودن برای کشوری که فقر و بيماری و نابسامانی اجتماعی از در و ديوارش می‌بارد مثل اين می‌ماند که کسی را با گلوله‌های طلايی تيرباران کنند!
به هر حال پروژه‌ی ورود ايران به باشگاه هستی پروژه‌ای بود که از زمان حکومت پيشين آغاز شد و از همان زمان مخالفين حکومت وقت اين پروژه را مخالف منافع مردم ايران و جهان می‌دانستند. آمريکا که در آن زمان مدافع هسته‌ای شدن ايران بود اکنون رياکارانه خود را مخالف نشان می‌دهد اما به هر حال اين بازی موش و گربه بين حکومت ايران که به جز سال‌های بحرانی 57 و 58 و 59 هميشه در بلوک غرب بوده است و آمريکا و اروپا بازی خطرناکی است که ممکن است عواقب بسيار بدی برای مردم منطقه و جهان داشته باشد.
اعلام عجولانه‌ی دست‌يافتن به چرخه‌ی برگشت‌ناپذير توليد سوخت هسته‌ای توسط حکومت ايران بيش از آن که مانوری استراتژيک باشد تاکتيکی برای دعوت به مذاکره با دست بالاست. حکومت ايران می‌خواهند نشان دهند که می‌تواند بهتر از "شاه" نقش ژاندارمی منطقه را بازی کند و توان و قدرت وزنه‌ای برای ايجاد امنيتی مناسب تداوم منافع غرب در منطقه را دارد.
بازی مشخص است و بازی‌گران‌اش بازی‌خورده‌هايی هستند که قرار است دستی را ببوسند که سال‌هاست آرزو می‌کنند بشکند.
مذاکره با آمريکا و حل مشکلات فی‌مابين هميشه در دستور کار حکومت ايران بوده است چه در زمان جنگ و ماجرای مک‌فارلين و چه در پذيرش قطع‌نامه و نمايش زهرنوشی، چه در دولت سازنده‌گی! و چه در دولت گفت‌وگوی تمدنی! هم‌واره برقراری ارتباط با آمريکا در دستور کار بوده است اما جناح و بخشی که اکنون احمدی‌نژاد آن را نماينده‌گی می‌کند بيش از هر جناحی منافع خود را در صورت برقراری اين ارتباط در خطر می‌ديده است به همين دليل هم‌واره منتقد برقراری اين ارتباط بوده است اما اکنون که اين جريان برسرکار است فرصت مناسبی پيش آمده است برای برقراری اين ارتباط فرمول آن هم مشخص است اول اوضاع را به‌شدت وخيم و خطرناک می‌کنند و بعد مصلحت مردم و نظام و اسلام را پيش می‌کشند و تن به مذاکره و دادن امتيازهای بی‌شمار می‌دهند. اين اتفاق دقيقا در مورد جنگ هم صورت گرفت. اوضاع را با قايق‌های تندرو و جنگ شهرها به شدت بحرانی کردند و ميخ نهايی به تابوت را هم آمريکا با زدن ايرباس کوبيد و بعد نوش‌آنوش نوشيدن جام زهر به هوا خاست!
آتش‌کارن با تجربه می‌دانند که برای خاموش کردن آتش بايد آتشی در نقطه‌ای مقابل آن به‌پا کرد و ظاهرا آتش‌بازی‌های حکومت ايران همان آتشی است که قرار است آتش موجود بين روابط تهران-واشنگتن را فرونشاند اما همه می‌دانند که بازی با آتش کار خطرناکی است. اين آتش‌بازی يا حکومت ايران را خاکستر می‌کند يا آن را وارد فاز جديدی می‌کند فاز ثبات نسبی و برقراری ارتباط با آمريکا هر چند ارتباط با آمريکا ممکن است در نهايت همان سرنوشتی را برای حکومت فعلی ايران رقم بزند که برای حکومت سابق رقم زد. اين کيک زرد شباهت زيادی با کيک مک‌فارلين دارد اما بعيد است اين جشن به سرنوشت آن جشن تبديل شود اين مراسم يا به عزا ختم می‌شود يا به عروسی ديگر سياست "صبر و انتظار"، "نه جنگ نه صلح" و "چماق و گردو" سياستی نيست که قابل تداوم باشد.
به هر حال اين روزها روزهای سرنوشت‌سازی برای مردم ايران است و متاسفانه سرنوشت مردم ايران دارد بدون حضور آنان رقم می‌خورد. آينده هر جه باشد اگر بدون حضور مردم صورت بگيرد بی‌شک منافع آنان را درپی نخواهد داشت.

  | |

شنبه، 8 بهمنماه 1384 | January 28, 2006

اعتصاب حقي بنيادي‌تر از آب و هوا ست!

بیایید از اعتصاب سندیکا حمایت کنیم

  |

پنجشنبه، 3 آذرماه 1384 | November 24, 2005

جنگ نفت در تهران

در گرماگرم مبارزات انتخاباتی نهمين ريس جمهور جمهوری اسلامی کسانی که تحليل‌های‌شان از حاکميت شروع می‌شود و به حاکميت ختم می‌شود يکی از دلايلی که برای ورود به انتخابات و طرف‌داری از يکی از نامزدها به زيان ديگران را توجيه می‌کردند جلوگيری از يک‌پارچه شدن حاکميت بود. در همان موقع کسانی که مخالف شرکت در انتخابات بودند و تحريم يا تحريم فعال آن را تبليغ می‌کردند اين توجيه را با اين استدلال که حاکميت موجود يک‌پارچه شدنی نيست رد می‌کردند. امروز بعد از اين که برای سومين بار وزير پيشنهادی آقای احمدی‌نژاد از مجلس رای نياورد ديگر گمان نمی‌کنم کسی بر يک‌پارچه شدن حاکميت حتا اکنون که راست‌ترين نامزد موجود انتخاب شده است باور داشته باشد.
وحدت يا تفرقه چه در درون حاکميت چه در درون اپوزيسيون امری ذهنی نيست که با دوستی و رفاقت قابل حصول باشد امری عينی ست که از دل تضادهای واقعی و موجود در بين مردم و نيروهای تاثيرگذار حاصل می‌شود. جنگ منافع هر روز در در زنده‌گی روزمره در جريان است و در درون حاکميت و اپوزيسيون همين جنگ به شکل برخورد سياسی ادامه پيدا می‌کند.
در کشوری مانند ايران که طبقات و قشرهای اجتماعی هر روزه در حال جابه‌جايی هستند و ثروت به شکل جريان سيال مالی بهمن‌وار از سويی به سوی ديگر حرکت می‌کند هيچ وحدت و اتفاقی حاصل نمی‌شود مگر آن که جريانی مسلط بتواند جريان‌های ديگر را حول منفعتی مشترک تحت هژمونی خود در آورد مسلما اين وحدت نيز با قدرت‌گيری آن جريان و تغيير تعريف منافع درهم شکسته می‌شود.
دولت احمدی‌نژاد ماهيتا به دليل خواست‌گاه و پايگاه اجتماعی و طبقاتی‌اش از يک سو و حضورش در حاکميت از سوی ديگر توان ايجاد وحدت و يک‌پارچه‌گی در حاکميت را ندارد و حتا وحدت نسبی دوران خاتمی و وحدت بانسبه قوی‌تر دوران هاشمی را هم نمی‌تواند به‌وجود آورد.
نفت يکی از منابع اصلی ثروت در ايران است و جنگ برسرتصدی پست وزارت وزارت‌خانه‌ای که به نام آن منتسب است جنگی حقيقی بر سر منافعی واقعی است. اين جنگ به زودی دامنه‌دارتر می‌شود و سايربخش‌ها را هم تحت تاثير قرار می‌دهد.
تا چيزی برای تقسيم کردن وجود دارد هيچ دارودسته‌ی گانگستری هفت‌تيرهای خود را غلاف نمی‌کنند و شبی را آرام نخواهد خفت. آنان علاوه بر اين که هم‌واره بايد از نيروهای بيرونی بترسند بيشترين ترس‌شان از رفيق شفيق کنار دستی‌شان است که دست بر ماشه منتظر فرصتی مناسب است تا دخل او را بياورد و سهم خود را افزايش دهد.
جريان زنده‌گی به ما می‌آموزد به جای خيره شدن به حاکميت‌ها به جريان واقعی زنده‌گی و نيروهای موثر آن نگاه کنيم و اگر می‌توانيم به جای اصلاح حاکميت‌ها و خزيدن در شکاف‌بينشان به جهت‌دهی و سازمان‌دهی نيروهای بالنده‌‌‌ی مردمی بيانديشيم و تحليل خود را از مردم شروع کنيم و به مردم ختم کنيم.

  |

پنجشنبه، 27 مردادماه 1384 | August 18, 2005

کيش و مات

آخرين روز دولت خاتمی با ترور قاضی مقدس و انفجار بمبی در بريتيش ايرويز خاتمه پيدا کرد و دولت احمدی‌نژاد کار خود را در حالی شروع می‌کند که با هم‌گير شدن وبا در پايتخت، چهره‌ی اين کشور نفت‌خير با نيروی‌کار متخصص و گسترده در نزد جهانيان کشوری فقرزده و نيمه‌ويران را تداعی می‌کند.
کابينه‌ی نظامی-اطلاعاتی احمدی‌نژاد مرا ياد ژنرال چهار ستاره‌ی شاه، ازهاری انداخت که برای مرعوب کردن مردم در اوج اعتراضات مردمی با صفی از ژنرال‌ها به دست‌بوسی ديکتاتور، رو به موت، رفت تا دل مردم را خالی کند. اما قضای روزگار اين که ازهاری مضحک‌ترين نخست‌وزير سال‌های پس از کودتا و شايد تمام دوران پهلوی از کار درآمد! شعار "ازهاری بی‌چاره، ای سگ چهار ستاره، بازم بگو نواره!" تا پشت در کاخ شاه هم شنيده شد. اکنون نيز ظاهرا اين کابينه آمده است تا دل مردم را خالی کند اما دل کسی خالی نشده است. نگرانی وجود دارد، اما وحشت نه. به هر حال اين آخرين ورق بازی حکومتی است که تمام آس‌های‌اش را قبلا رو کرده است و اکنون ورق ژوکر خود را روی ميز گذاشته است تا بازی باخته را بچرخاند.
پيروزی احمدی‌نژاد حاصل شکست اصلاحات اقتصادی هاشمی و شکست اصلاحات سياسی فرهنگی خاتمی است. هاشمی با شعار تعديل اقتصادی آمد و با گسترش تورم و بيکاری و فقر و فاقه رفت اما برنامه‌های اقتصادی‌اش را گذاشت و دولتی که به نام اصلاح‌طلب بر سر کار آمد از نظر اقتصادی همان راه را رفت و تمام چهره‌های اقتصادی‌اش و تمام برنامه‌های‌اش همان چهره‌ها و همان برنامه‌های رفسنجانی بود و برنامه توسعه سياسی خاتمی هم صرف سرکوب انرژی آزاد شده از خيزش منتهی شده به دوم خرداد شد. پيروزی احمدی‌نژاد از يک سو با شعار مبارزه با انحصار و فقر که حاصل برنامه‌های اقتصادی هاشمی-خاتمی بود به دست آمد و از سوی ديگر به دليل عدم توسعه سياسی و نهاد‌های اجتماعی مانند ان‌جی‌اوها و احزاب و مطبوعات آزاد و سرانجام تقلب در مرحله‌ی اول که آن هم حاصل ناتوانی دولت خاتمی و شعار توسعه سياسی‌اش بود.
هاشمی آمد تا سياست پوپوليستی و اقتصاد جنگی را اصلاح کند و حکومت را از سرنگونی قريب‌الوقوع‌اش نجات دهد و ديديم که به بن‌بست کشاندش و خاتمی آمد تا آن بن‌بست را بشکند و ديديم اوضاع با بن‌بست و انسداد ديگری روبه‌رو شد و اکنون احمدی‌نژاد بازی را دوباره به سرمنشا پوپوليستی‌اش می‌خواهد برگرداند.
احمدی‌نژاد رويای سرکوب مخالفان در سايه حمايت‌های پوپوليستی را در سرمی‌پروراند و نظام فراموش کرده است که هاشمی و خاتمی به دليل شکست آن سياست‌ها و چون آن سياست‌ها اصولا سياست‌های حکومت‌های باثبات نيستند به صحنه آمدند. جمهوری اسلامی دايره‌وار به دوران اوليه‌اش بازگشته است اما آيا مردم اين زمانه مردم سال 59 هستند که بتوان به جبهه‌های جنگ فرستادشان؟ آيا احمدی‌نژاد و نهاد رهبری حمايت کننده‌اش می‌تواند حسين فهميده‌یی برای زير تانک رفتن پيدا کند؟
ياد حکايت تهوع آوری افتادم: روزی مردی (و شايد زنی) در رستوارن نشسته بود و روزنامه می‌خواند و کاسه‌ی سوپی روی ميز جلوی‌اش قرار داشت. رند گرسنه‌یی از راه رسيد و چون مرد را در حال خواندن روزنامه ديد با ولع شروع به خوردن سوپ کرد و وقتی به انتها رسيد ديد ته ظرف موش مرده‌یی است تمام آن‌چه را خورده بود دوباره در کاسه‌ی سوپ بالا آورد. مرد با خونسری روزنامه را کنار زد و گفت: "من هم قبلا به همين‌جا رسيده بودم."
و در پايان اين پرسش باقی می‌ماند. خاتمی که با شور و شوق و ساز نقاره و حمايت دانش‌جويان و روشن‌فکران و عامی‌ترين مردم شهر و روستا و اقبال بين‌المللی و گفت‌وگوی تمدن‌ها سر کار آمد سرنوشت‌اش اين بود که آخرين نطق رسمی‌اش خواندن حکم رياست جمهوری احمدی‌نژاد باشد، اکنون احمدی‌نژاد که با وبا و ترور و بمب و شورش‌های مردمی و اعتصاب غذای زندانيان سياسی و روی‌گردانی‌های بين‌المللی روی کار آمده است چه سرنوشت و اقبالی خواهد داشت؟

  |

دوشنبه، 24 مردادماه 1384 | August 15, 2005

اکنون نوبت کارگران است.

دکتر فريبرز رئيس‌دانا جزو روشنفکرانی بود که فريب تبليغات روزنامه‌ی شرق در دفاع از هاشمی و شرکت در انتخابات را نخورد و به صف کسانی که نسبت به تغيير وضع موجود هراسان شده بودند و رويای زنده‌گی در زير سايه‌ی پدر خوانده را در سر می‌پروراندند نپيوست. او مانند بسياری از روشنفکران و مبارزان سياسی و انقلابيون آزادی‌خواه و برابری‌طلب تا آخرين لحظه بر شرکت نکردن در انتخابات و افشای شعبده‌بازی حقانيت‌بخشی به ناحق‌ترين شگرد حکومت پای فشرد.
کسانی که با ديدگاه‌های شبح آشنا هستند می‌دانند که نسبت به عمل‌کرد و ديدگاه‌های آقای رئيس‌دانا انتقادات جدی دارم اما در کل مواضع سياسی و بعضا اقتصادی‌ او را بسيار نزديک‌تر به خود می‌دانم تا نظرات نئوليبرال‌های تازه‌به‌دوران رسيده‌ی متفرعن شرق‌نويس.(با احترام به دوستان خوبی که به هر حال در شرق و ساير روزنامه‌های رسمی سعی در دفاع از منافع مردم دارند.)
خواندن مصاحبه جالب و شجاعانه‌ی آقای رئيس‌دانا را در شرق به دوستان توصيه می‌کنم. قسمت اول با عنوان:"دفاع از سوسياليسم در گفت وگو با فريبرز رئيس دانا سياست هاى عصر هاشمى و خاتمى غلط بود" و قسمت دوم:"موسوى چپ نبود بهزاد نبوى راست است"
چند پاراگراف کوتاه از گفت‌وگوی آقای رئيس‌دانا را اينجا نقل می‌کنم تا اشتهای دوستان را برای خواندن مصاحبه طولانی ايشان برانگيزم.
شرق:يعنى شما مى گوييد رقابت نمى‌تواند انحصار را از بين ببرد؟

رئيس‌دانا: انحصار دولتى را بگيريد به دست انحصار خصوصى بدهيد. من در بقيه عمرم اين ماموريت را كه دارايى يك ستمگر را بگيرم و به ستمگر ديگر بدهم، ندارم. من روى كارگران و نيروى كار مى خواهم كار كنم. آن آقايان كه اين را مى گويند جنگ شان را ادامه بدهند. همه شان سرشان را زير پتو كردند، چه شور و شعارى مى دادند و چه خودكشى مى كردند و چه گلويى مى دراندند كه فاشيسم مى آيد، آزادى را نجات بدهيم. پوپوليسم شكل مى گيرد. خب بايستيد مبارزه تان را بكنيد. شرايط رقابتى يك شرايط آزمايشگاهى است و وجود ندارد. كدام سوسياليست است كه با ابتكار هاى خصوصى مخالف باشد. اين چه تبليغى است كه براى شما كردند. اين چه راديو و تلويزيونى است كه ۲۶ سال است كه از ما ماليات مى گيرد و نمى گذارد من همين حرف را بزنم و بگويم چرا دروغ مى گوييد. چرا اقتصاد سوسياليست را خراب مى كنيد. چرا كارى مى كنيد كه احمدى نژاد بيايد. آن آرايى را كه نيرو هاى مترقى بايد از آن خودشان كنند.

رئيس‌دانا: من طرفدار اجتماعى كردن توليد هستم. من مردمگرا هستم. برندگان انتخابات مهم ترين خاستگاهشان نوعى سرمايه دارى است كه از سوى برخى نهاد ها كه پيمانكارانى بزرگ شده اند و هاشمى رفسنجانى و بخش خصوصى و دولتى را رقيب خودشان مى دانند به ميدان آمدند و برنده شدند. در عصر پيروزى برخى ها، آقايان دموكرات منش! تقصير را به گردن مخالفان و منتقدان نيندازيد. ما كه در حكومت نبوديم. چپ يك روز هم در قدرت نبوده است. يك نظام طبقاتى در ايران حاكم است كه وضعيت خودش را ادامه مى دهد. من تحليل طبقاتى مى كنم. من با انواع و اقسام سرمايه مخالفم. اتفاقاً معتقدم سرمايه دارى دولتى بسيار وخيم عمل مى كند. به نظر من آقاى احمدى نژاد آمده نيرويى را جايگزين كند ولى وارث شمارى از بحران ها است و تشخيص درستش اين است كه عمده ترين بحرانى كه بدنه جامعه را تكان مى دهد بحران فقر و عقب ماندگى است. اين هم چيزى نيست جز سياست هاى غلط دولت رفسنجانى و خاتمى. هزاران بار گفته ايم. منابع فراوان در اختيارشان بوده كه خرج كرده اند و سرمايه دارى آن را خورده است و سالانه ۵/۳ ميليارد از كشور فرار كرده است.
شرق: يكى از گله ها و نقدهايى كه از سوى طرفداران اقتصاد آزاد به چپ ها زده مى شود، اين است كه مى گويند چرا چپ ها اقتصاد آزاد را با سلطه برابر مى گيرند. چون آنها معتقدند كه ايده آل آنها بازارى است، رقابتى كه در اين بازار رقابتى توليدكنندگان به واسطه وجود رقابت مجبورند براى حفظ مشتريان خود كالاهايى باكيفيت تر و ارزان تر نسبت به گذشته به مصرف كنندگان ارائه دهند و مهمترين نتيجه چنين ساختارى آزادى انتخاب مصرف كننده است. چون اگر آزادى را از اقتصاد آزاد بگيريد اين پديده مفهوم خودش را از دست مى دهد. امپرياليسم بيش از همه با آزادى در تضاد است. تضاد بين اين دو را چپ ها ناديده مى گيرند. شما در مورد اين انتقاد چه پاسخى داريد؟

رئيس‌دانا: اين حرف ها را ايرانى ها مى گويند. در سطح جهان از اين نظريه هاى بى پايه و ياوه و حرف مفت نمى زنند. چون ۲۸-۲۷ سال است كه سلطه دارند، مى خورند و وابسته هستند و قبلاً هم در زمان شاه چنين بودند. دليلش هم اين است كه كلمه آزاد را حق ندارند كه استفاده كنند. اجازه بدهيد كلمه آزاد را نجات بدهم. اين اقتصادى كه آنها مى گويند اقتصاد يله و بى مهار است. آزاد واژه اى زيبا است و در فارسى مفهومش جدا است. مصرف كننده زمانى در انتخاب آزاد است كه درآمد داشته باشد، پس من كه طرفدار توزيع عادلانه درآمد هستم، بيشتر به آزادى مصرف كننده فكر مى كنم. شما صف طويل گدايان را جلو بوتيك ها حركت بدهيد. اين آزادى مصرف كننده است؟ براى يك قرص نان طرف در زندان است. كدام آزادى؟ از شدت فقر و محروميت ۳ ميليون معتاد داريم. به فكر اينها نيستند. تو هم مى گويى اين به من مربوط نيست. پس آزادى آن ۶-۵ درصد را مى خواهى. اگر اتومبيل وارد مى كنى، ۷۰-۶۰ ميليون قيمت دارد، من كه اقتصاددان مشهور اين كشور هستم، نمى توانم آن اتومبيل را بخرم.

شرق: شما در انتخابات شركت كرديد.
رئيس‌دانا: راى ندادم و راى هم نمى دهم.

شرق: با دوستانى كه عضو كانون هستند يا روشنفكران عرفى كه در انتخابات شركت كردند بحث نداشتيد.
رئيس‌دانا: آنها عضو كانون نيستند. من بچه هاى عضو كانون را نمى شناسم كه شركت كرده باشند.
شرق: آقاى دولت آبادى...
رئيس‌دانا:ايشان عضو كانون نيست. مدت ها است كه با كانون قطع رابطه كرده است و اعلام هم كرده كه من عضو هيچ سازمانى نيستم. ايشان نظر شخصى خودشان را داده و از نظر من نظر نادرستى بوده است. آقاى دولت آبادى يك نويسنده است و به عنوان يك فرد شركت كرده اند. روزنامه اعتماد مى دانست كه دروغ مى گويد ولى در نهايت ناجوانمردى نوشت فريبرز رئيس دانا گفته به كروبى راى بدهيد. من به روزنامه اعتماد زنگ زدم و گفتم ۴ _ ۳ ميليون در جيب تان بگذاريد چون مى خواهم دندان تان را خرد كنم تا به دندانپزشكان بدهيد.
همه اينها نشان مى دهد كه چپ نشان گرا است و صندوق شما نياز به آراى افراد شناخته شده دارد. من اين بازى دموكراسى را ظلم و اهانت مى دانم. اينكه بيش از اين دو نفر يكى را انتخاب كنيد. اگر به دفاع از احمدى نژاد متهم نشوم؛ كه مى دانم نمى شوم چون اولين نامه انتقادى به ايشان را من نوشتم و در روزنامه صاحب قلم چاپ شد. نامه بعد هم كسانى به من زنگ زدند و گفتند آقاى رئيس دانا شما زود به رئيس جمهور شليك كرديد. گفتم از اين واژه ها به كار نبريد. بايد بگويم آنهايى كه رفتند به آن طرف (احمدى نژاد) راى دادند نفهميدند كه ايشان فرزند همان طرف (رفسنجانى) هست. آ نهايى كه گفتند به احمدى نژاد راى ندهيد متوجه نبودند ايشان فرزند همان حكومت و جريان است.

  |