پنجشنبه، 29 شهریورماه 1386 | September 20, 2007

گلستان لیلی

کتاب‌هایی هستند که فقط کتاب‌اند و کتاب‌هایی هستند که چیزی بیش از کتاب‌اند خود زنده‌گی‌ اند. دی‌روز تب داشتم، هنوز هم دارم، سرما خوردم. زودتر از معمول آمدم خانه. قرص جوشان ویتامین ث‌یی داخل لیوان آبی انداختم تا عمل بیاید دو تا قرص استامینوفن کدئینه و یک لوراتادین انداختم داخل دهان‌ام و محتویات لیوان را سرکشیدم. لباس گرم پوشیدم، کولر که خاموش بود اما پنجره اتاق خواب باز بود که بستم و پرده‌ها را کشیدم و رفتم دراز کشیدم روی تخت و سریدم زیر پتو کورمال کورمال از کنار تخت کتابی از میان کتاب‌هایی که چند روز پیش خریده بودم برداشتم و چراغ بالای سرم را روشن کردم و شروع کردم به خواندن. کتاب ساده‌یی که خواندن‌اش تمرکز زیادی نمی‌خواست تازه می‌دونستم که به صفحه‌ی دوم نرسیدم چشمام گرم می‌شه و خواب‌ام می‌برد. کتابه لیلی گلستان بود از مجموعه تاریخ شفاهی. خواندن در مورد این خانواده‌ی سرشناس که پدر و دختر و پسر و داماد هر کدام به‌نحوی مشهور هستند و جنجالی برای‌ام جالب بود. صفحه‌ی اول جذاب بود و صفحه‌ی دوم چشم‌هایی‌ام گرم شد اما حیف‌ام آمد ببندم مقاومت کردم و ادامه دادم به نیمه رسیده بود که کتاب را کنار تخت گذاشتم و چراغ را خاموش کردم اما افاقه نکرد بعد از غلت سوم چراغ را روشن کردم و کتاب را دست گرفتم و خواندم و خواندم تا نقطه‌ی پایان که دیگر شب شده بود. بالش‌ام خیس خیس بود از عرق و صورت‌ام از اشک... دوستی که برای معالجه به پاریس رفته بود از پاریس برگشته بود و باید می‌رفتم به دیدارش دل‌ام برای‌اش خیلی تنگ شده بود و حالا با این تب و این چشم اشک‌آلوده و این سر منگ از قرص باید راه می‌افتادم که افتادم. کم کم دوستان دیگر آمدند و بحث داغ و پرحرارتی در گرفت. در اوج بحث به صرافت افتادم که دوستی قرار است امشب به میلان برود و من باید می‌رفتم بدرقه‌اش اما تازه بحث به‌جای حساس رسیده بود که سرانجام دل‌کندم و راهی شدم. ساعت دوازده و نیم بود تا برسم به فرودگاه از یک نیمه شب گذشته بود پروازش ساعت ۳ بود. برای مدت طولانی می‌رفت و خانواده و دوستان به بدرقه‌اش آمده بودند. همسر یکی از دوستان نزدیکم بود. تازه ازدواج کرده‌اند زوج جوان و نازنینی هستید هنگام خداحافظی دوست‌ام اختیار از کف داد و در آغوش همسر جوان‌اش های‌های گریه کرد... ساعت سه بود که از فرودگاه بیرون زدیمو با دوست‌ام و دو دوست دیگر... گفتیم کجا بریم که جای شما خالی رفتیم کله‌پاچه بخوریم اولین جای که رفتیم خیلی شلوغ بود و گفت تمام کردیم و فقط مغز و پاچه داریم. راهی شدیم به دنبال کله‌پاچه‌گی دیگر... من راننده‌گی می‌کردم منگ و غمگین و سرخوش... باید می‌جنبیدیم چون ساعت ۴ و نیم اذان صبح را می‌دادند و خوردن و نوشیدن ممنوع می‌شد. من پاچه و گوشت و چشم سفارش دادم که خیلی خوب بود یه کاسه آب و.مغز هم تلیت کردم و خوردم. روز قبل ناهار نخورده بودم و شام هم فقط یه کاسه آش و چند تا دلمه برگ مو خورده بودم برای همین کله‌پاچه چسبید. بعد با آن دو دوست خانه آمدیم. فیلمی داخل دستگاه ویدئو گذاشتم. همه خواب‌شان برد. فیلم کوتاه ۴۵ دقیقه‌یی بود. تمام که شد. چراغ‌ها را خاموش کردم و دوستان غش کرده در هر گوشه را رها کردم و به اتاق خواب رفتم. ساعت حدود ۵ صبح بود و حدود ۱۵ ساعت از زمانی که برای خوابیدن داخل تخت رفته بودم می‌گذشت و من هنوز پلک به هم نزده بودم. باید چیزهایی را می‌خواندم و برای فردا (امروز پنج‌شنبه) آماده می‌کردم.ده صفحه‌یی که خواندم دیگر پلک‌هام بر هم پلکیدند و خواب‌ام برد و ساعت ده صبح با زنگ تلفن از خواب بیدار شدم. هنوز تب دارم و هنوز در فکر کتاب گلستان هستم. گفتم بنشینم برای شما بنویسم هم از این بیست و چهار ساعتی که بر من گذشت هم از لیلی گلستان. دو قسمت کتاب که اشک از چشم‌های‌ام سرازیر کرد را می‌نویسم. اشک اول درک وضعیت خفت‌باری بود که بارها در آن قرار گرفته‌ام و برای خودم برای خانم گلستان و برای تمام کسانی که در این سال‌ها تحقیر شدند گریستم. اما اشک دوم اشک شوق بود. اشک هم‌بسته‌گی و مبارزه. روده درازی کردم سخن کوتاه می‌کنم و از زبان خانم گلستان می‌نویسم.
"قرار بود نمایشگاه نصرالله کسراییان باشد... که از ارشاد زنگ زدند گفتند شما مجوز ندارید و حق ادامه کار ندارید... نامه‌یی به در گالری زدیم که مجوز به ما ندادند... هر روز می‌رفتم به اداره‌ی مربوطه و هر روز مامور مربوطه مرا به اتاقش راه نمی‌داد. من ساکت و مضلوم! گوشه‌ی راهرو می‌نشستم. بی‌اعتراض. تا بالاخره به من گفت باید کارنامه‌ی کاری‌ات را بیاوری. من تو را نمی‌شناسم. خوب حق هم داشت که نشناسد. اصلا توی باغ هنر و فرهنگ نبود! رفتم شش صفحه‌ی امتحانی را از کارنامه‌ی کاری‌ام پر کردم! و دوباره رفتم پهلوی او. نشستم روبه‌رویش و او هم شروع کرد به مطالعه‌ی "من". همانطور که ساکت داشت می‌خواند و گاهی هم سر تکان می‌داد، من یک‌باره بغض کردم. حس کردم چه کسی دارد کارنامه‌ی من را می‌خواند و چه کسی باید من را تایید کند؟ و گریه‌ام گرفت- امان از این گریه که هرگز دست از سرم بر نمی‌دارد- آرام اشک می‌ریختم...." (۸۹-۹۰)
"خاطره‌ی دیگر از نمایشگاه پرستو فروهر بود. دختر داریوش و پروانه فروهر که در فتل‌های زنجیره‌ای کشته شده بودند.
پرستو پیش از این نمایشگاه موفقی در گالری گلستان داشت و حالا باید نمایشگاه دیگری برگزار می‌کرد. به همین خاطر یک هفته قبل از نمایشگاه از المان به تهران آمد تا کارها را قاب کند. قرار بود شب کارها را به دیوار گالری بیاویزیم و فردا هم نمایشگاه افتتاح شود. صبح تلفن خانه‌ام زنگ زد و صدایی گفت فردا نمایشگاه خانم فروهر نباید برگزار شود. من نپرسیدم که طرف صحبتم کیست، چون می‌دانستم جواب درستی نمی‌شنوم. گفتم ایشان پیش از این نمایشگاه داشته‌اند و مشکلی نداشتند. صدا گفت خودشان اصلا مشکلی ندارند،‌ اما آثارشان نباید ارائه شود. و تلفن قطع شد. من ماندم و تاپ‌تاپ دل و یک تن یخ‌کرده و سرد. تا عصر مثل مرغ سرکنده بودم با هزار سوال بی‌جواب.
عصر پرستو آمد تا کارها را بیاویزد. فارغ از تمام اتفاقات. قصه را برایش گفتم. مثل همیشه بسیار منطقی جواب داد که هر چند نمی‌دانیم چه کسی بوده،‌ دشمن؟ همسایه‌ی بدنهاد؟ آدم مردم‌آزار؟‌ یک شوخی زشت؟... اما اشکالی ندارد نمایشگاه نمی‌گذاریم.
من مخالفت کردم با این استدلال که:‌این همه آدم دعوت کرده‌ایم و با وضعیت و موقعیتی که داری اگر نمایشگاه نگذاری بیشتر سر و صدا می‌شود و مشکل‌ساز خواهد بود. باید یک فکر منطقی کنیم. نیم ساعتی همه‌مان به مثال مسجحمه‌ی متفکر رودن در سکوت به فکر فرو رفتیم.

تا جرقه‌آی در مغز من درخشید!
صدا گفته بود هنرمند مشکل ندارد و آثار مشکل ندارند. پس نمایشگاهی می‌گذاریم بدون آثار! حیرت‌زده گفت یعنی چه؟‌گفتم عکس‌ها را از قاب بیرون می‌آوریم و قاب خالی را آویزان می‌کنیم.
پس... سی و پنج قاب خالی را به دیوار آمیختیم.
شروع کردم نورها را تنظیم کردن،‌شماره‌های قاب‌ها را چسباندن و بعد فهرست قیمت درست کردیم. مثل همیشه و هر نمایشگاه عادی دیگر. و پرستو همچنان مات و مبهوت مرا نظاره می‌کرد.
فردا شد گالری و کوچه پر از تماشاچی و همه حیران تا نیم‌ساعت همه حیران بودند و بعد... اتفاقی که می‌دانستم می‌افتد افتاد.
مردم شروع کردند به خریدن قاب‌ةای خالی! و تمام را خریدند.
این هم از این دنیای غریب و جالب." (لیلی گلستان صفحه‌ی ۹۲-۹۳)
پی‌نوشت: این لینک‌ها را ببینید بد نیست.
نگاهی به کتاب «لیلی گلستان» از سری تاریخ شفاهی ایران
روايت شيرين ليلي گلستان از ليلي گلستان

  |

چهارشنبه، 25 مردادماه 1385 | August 16, 2006

زنده‌گی در پيش رو

خواندن رمان خوب مثل امکان زنده‌گی دوباره داشتن است. زنده‌گی با شخصيت‌های داستان و در فضا و شرايط آن امکان زنده بودن و زنده‌گی کردن در طول و عرض تاريخ و جغرافيا را فراهم می‌کند. رفته بودم خانه‌ی پدری و رمانی را کنار تخت مادرم ديدم. تازه تمام کرده بود اما هنوز به قفسه‌ی کتاب‌خانه نسپرده بودش. "رومن گاری" را از "خدا حافظ گری‌کوپر" می‌شناختم اما "زندگی در پيش رو"اش را نديده بودم. نام "ليلی گلستان" به عنوان مترجم هم مزيد بر علت شد و شروع به خواندن "زندگی در پيش رو" کردم.
آن طور که خود راوی خودش را معرفی می‌کند مادر جنده‌ای به نام محمد است که زير نظر جنده‌ی يهودی از کار افتاده‌ای که کارش نگه‌داری از بچه‌های مادر جنده است زنده‌گی می‌کند. ده سال دارد که در طول داستان يک شبه چهارده ساله می‌شود. فضای داستان در حين رقت‌انگيزبودن شفقت را برنمی‌انگيزاند. ترسيمی سفيد از دنيای سياه پيرامون‌مان است پر از شخصيت‌های جورواجور، زنانی که از راه پايين‌تنه‌شان گذران می‌کنند و خودشان جور خودشان را می‌کشند و مردانی که به قول محمد "جاکيش" هستند و سياهان و عرب‌ها و يهودی‌ها و فرانسوی‌ها همه در اين کلونی شوم حضور دارند.
رومن گاری هجويه‌ای بر عليه خدا و شيطان و تمدن و نژاد و سرمايه نوشته است. زنده‌گی در پيش رو عشق به زنده‌گی بدون مذمت مرگ است و در عين حال عشق به مرگ بدون مذمت زنده‌گی! در دنيايی که رومن گاری از زبان محمد که مومو می‌خواندنش ترسيم کرده است تمام چيزهای زشت و زيبا، متعفن و معطر، آن‌چنان در هم تنيده شده‌اند که تميزشان ممکن نيست... نمی‌شود در موردش نوشت بايد خواندش و اين هم قسمتی از کتاب:
"...
پسر خودساخته‌يی بود اما سياه بود و اهل الجزيره راديو ترانزيستوری و چيزهای ديگری را که می‌دزديد می‌فروخت و بقيه‌ی وقتش را هم به ترک اعتياد در مارموتان، که آشناهايی آن‌جا داشت، مشغول بود. آمد تا رزا خانم را سوزن بزند اما نزديک بود افتضاح شود، چون سوزن را اشتباهی برداشت و ذخيره‌ی هروئينی را که برای وقت پايان‌رسيدن دوران ترک اعتيادش نگاه داشته بود به کون رزا خانم زد.
زود فهميدم که چيزی غيرطبيعی اتفاق افتاده، چون هرگز زنک جهود را اين قدر خوش‌حال نديده بودم. اول حالت حيرتی بهش دست داد و بعد غرق خوش‌بختی شد.
ترسيدم، چون فکر کردم ديگر به حال اولش برنمی‌گردد از بس که در عالم هپروت بود. تف به هر چه هرويينی است. بچه‌هايی که هرويين می‌زدنند به خوش‌بختی هميشگی عادت می‌کنند، کارشان تمام است، چون خوش‌بختی وقتی حس می‌شود که کم‌بودش را حس کنيم. آن‌هايی که از اين چيزها به خودشان تزريق می‌کنند حتما در جست‌وجوی خوش‌بختی هستند و فقط احمق‌ترين احمق‌ها برای پيدا کردن آن، چنين راهی را انتخاب می‌کند. من هرگز گرتی نشدم. چند بار با دوستانم ماری‌جوانا کشيدم آن هم برای اين که باهاشان همراهی کرده باشم و به هر حال ده‌سالگی سنی است که آدم خيلی چيزها را از بزرگ‌ترها ياد می‌گيرد. اما من ميل چندانی به خوش‌حالی نداشتم. زندگی را ترجيح می‌دادم. اين جور خوش‌بختی آشغال است، آب زير کاه است. بايد راه و رسم زندگی را بهش ياد داد. آبمان توی يک جوی نمی‌رود، و من کاری به کارش نمی‌خواهم داشته باشم. هرگز سياست‌بازی نکرده‌ام چون به هر حال يکی هميشه استفاده‌اش را می‌برد، ولی برای خوش‌بختی هم بايد قانونی وضع کرد تا نتواند کلک بزند. من هر چه به کله‌ام می‌آيد می‌گويم و شايد هم اشتباه می‌کنم. اما هرگز برای اين که خوش‌حال بشوم، نمی‌روم سوزن بزنم. گهش بگيرند. نمی‌خواهم درباره‌ی خوش‌بختی با شما حرف بزنم، چون تصميم ندارم دوباره دچار حمله‌ی عصبی بشوم. اما آقای هاميل می‌گويد که من برای به زبان‌آوردن چيزهايی که نمی‌شود بيان کرد، استعداد فراوانی دارم. او می‌گويد بايد چيزی را که دنبالش هستيم، در حرف‌هايی که نمی‌شود بيان کرد جست‌وجو کنيم و همان‌جا هم پيدايش می‌کنيم. بهترين راه برای فراهم آوردن گه، کاری است که لوماهوت می‌کرد، و آن اين است که آدم بگويد هرگز به خودش سوزن نزده، و آن وقت بچه‌ها بلافاصله يک تزريق مجانی به آدم می‌کنند، چون هيچ‌کس نمی‌خواهد خودش را به‌تنهايی بدبخت ببيند. تعداد جوانک‌هايی که خواسته بودند اولين سوزنم را به من بزنند، غير قابل تصور است. اما من برای اين به دنيا نيامده‌ام که به ديگران کمک کنم تا زندگی کنند. به‌قدرکافی اين کار را برای رزا خانم کرده‌ام دلم نمی‌خواهد خودم را توی خوش‌بختی پرت کنم، بلکه قبلا هر تلاشی که بتوانم می‌کنم تا از آن خلاص شوم."

رومن گاری Gary, Romain، ليلی‌ گلستان، زندگی در پيش‌رو La Vie devant soi: roman،بازتاب نگار، ص 73-74
چند لينک مرتبط:
خريد کتاب از آمازون
باز هم "زندگی در پيش رو"
يادداشتي بر رمان «زندگي در پيش رو» نوشته رومن گاري
کتاب ديگری از رومن گاری (بادبادک‌ها)

  |

پنجشنبه، 15 تیرماه 1385 | July 06, 2006

درست‌نويسی‌ی انسانی درست‌کار

دوستانی که "شبح" را می‌خوانند حتما با شيوه‌ی نگارش متفاوت‌اش آشنا هستند؛ به خصوص با "زنده‌گی" او که با "زندگی" بسياری متفاوت است! قبلا سعی کردم در نوشته‌های مختلفی اين شيوه‌ی نگارش را که اکنون طرف‌دارانی نيز دارد معرفی کنم اما زبان الکن شبحی کجا و سخن گفتن درباره‌ی "درست‌نويسی‌ی خط فارسی" کجا!
چند روز پيش که در حال معاشقه‌ی هر روزه‌ام با ويترين کتاب‌فروشی‌ها بودم کتابی از ايرج کابلی نظرم را جلب کرد:"درست‌نويسي‌ی خط فارسي" با شوق و ولع کتاب را از کتاب‌فروش گرفتم و همان‌جا شروع به خواندن‌اش کردم. ياد سال‌هايی افتادم که وقتی سراغ دکه‌های روزنامه‌فروشی می‌رفتم و شماره‌ی جديد مجله‌ی آدينه را جست‌و‌جو می‌کردم به دو اميد بود يکی خواندن شعر تازه‌ای از "احمد شاملو" و ديگری خواندن مقاله‌ی جديدی درباره‌ی شيوه‌ی نگارش خط فارسی به قلم "ايرج کابلی"! و اکنون تمام آن مقاله‌ها و نوشته‌های منتشر نشده‌ای از ايرج کابلی يک‌جا در کتابی در دستان‌ام قرار داشت.
ايرج کابلی يکی از شريف‌ترين و نازنين‌ترين نويسنده‌گان و مترجمان و روشن‌فکرانی است که اين مرز و بوم به خود ديده است. او متواضع و بدون جنجال و به قول ورزشی‌نويسان (که بازارشان اين روزها بس داغ است.) بدون حاشيه مشغول پژوهش و ترجمه و نوشتن و ياری‌رسانی به کانون نويسنده‌گان ايران است. در سياه‌ترين روزهايی که کانون به خود ديد و زمانی که عضو شورای دبيران "کانون نويسندگان ايران" بودن برابر بود با صدرفهرست‌هدف‌ترورفرارداشتن او عضو شورای دبيران بود.
کتاب "درست‌نويسي‌ی خط فارسي" چند ماهی است که توسط انتشارات بازتاب نگار منتشر شده است اما نمی‌دانم چرا مستوری می‌کند و از برابر چشمان من در اين مدت گريخته است.(راستی چه بر سر من آمده است. بگذريم!) کتاب اينگونه آغاز می‌شود:
"پيشينه
در آغاز پيدايش خط، خواندن و نوشتن در انحصار کاهنان و دبيران بود اينان که برای اين کار تخصصی آموزش ويژه می‌ديدند، شيوه‌های پيچيده‌ی نگارشي را ترجيح می‌دادند، زيرا دوام انحصار حرفه‌يي‌‌شان در گرو سختي‌‌ی آموزش بود.
در دوران پس از اين انحصار، و افزايش نياز به آموزش دانش‌های زمان، دو جريان عمده در شرق و غرب دنيای آن روز به راه افتاد. در شرق، چينيان که زبان‌شان پر است از هجاهای هم‌آوا، نمی‌توانستند از الف‌بای فونتيکی استفاده کنند و ناگزير از سده‌ی هجدهم پيش از ميلاد تا امروز باوجود تلاش بسياری که کرده‌اند گرفتار خط دش‌وار واژه‌نگارشان مانده‌ اند. آموختن اين خط که نزديک به هزار نشانه دارد سال‌ها طول می‌کشد.
....
زبان‌های سامی مانند عربي و عبري الف‌بای صامت‌نگار خود را بر پايه‌ی مادر همه‌ی خط‌ها، يعنی فينيقي‌ی باستان، سامان داده اند و مشکلی ندارد زيرا ساختار زبان‌شان به گونه‌يی است که نبود مصوت‌ها ايجاد دش‌واري و بدفهمي نمی‌کند.
...
"*
کتاب "درست‌نويسي‌ی خط فارسي" کتابی آموزشی نيست کتابی جذاب و خواندنی‌‌ای است که شما را با دنيای پر راز و رمز نوشتن آشنا می‌کند. قلم توانای کابلی که به عطر و بوی شاملوی بزرگ نيز آغشته است خواند اين کتاب را برای‌تان به خاطره‌ای فراموش نشدنی تبديل می‌کند.
-------------------------
* ايرج کابلی، درست‌نويسي‌ی خط فارسی، بازتاب‌نگار، صفحه‌ی 9 و 10

پی‌نوشت: زنده‌گی به "ه" زنده‌تر است.

  |

شنبه، 15 بهمنماه 1384 | February 04, 2006

براتيگان با يک پرس قزل‌آلای شکم‌پر

عجب دهه‌ی بود دهه‌ی شصت ميلادی! يک پزشک آسمی با يک واليباليست خوش قد و بالا با چند خل مشنگ مثل خودشان چند تا تفنک اسقاط ورداشتند زدند به جنگل و از آن قاره‌ی بوگندو عطری تو فضا پخش کردند که گرداگرد اين کره‌ی گرد را پوشاند. بعد توی اروپا جوان‌ها ريختند توی خيابان کتاب درسی‌هاشان را به آتش کشيدند و نوازندن‌ها گيتارهاشان را روی سن خردن کردن و فيلم‌سازها به جای دوربين فيلم‌برداری در هر ثانيه 24 گلوله توی تاريکی سينما شليک کردند. اين شد که باب ديلون و گودار و رژی دبره و فوج فوج آدم حسابی ديگه سرشان را کردن تو کار دنيا و فيلسوف‌هايی مثل مارکوزه به افتخارشان کلاه از سر برداشتند. توی اين هيروويری يک جوان آس و پاس آمريکايی هوس صيد غزل‌آلا زد توی سرش و برداشت يه کتاب نوشت به نام "صيد قزل‌آلا در آمريکا[1]" بعد پول و شهرت بود که هوار شد روی سرش و شعرها و داستان‌های کوتاه‌اش که خوانده نشده از روی ميز صاحب انتشاراتی‌ها می‌رفت تو سطل آشغال، دست به دست می‌گشت.
چند وقت پيش پيام يزدانجو ترجمه‌ای از اين کتاب را برد نشر چشمه و حالا دارد دست به دست می‌گردد به تازه‌گی هم عليرضا طاهری عراقی مجموعه‌ی داستان‌های کوتاه او را ترجمه کرد و بنام "اتوبوس پير[2]" سپرد دست نشر مرکز و حالا اين شبح بی‌پير بعد از بالا انداختن چند شات تکيلا برای اين که غم زن و بچه‌ی کارگرها و راننده‌های اعتصابی اتوبوس‌رانی را فراموش کند يک ضرب نشسته است اين داستان‌ها و آن ماجرای صيد قزل‌آلا را خوانده و به شما هم پيشنهاد می‌کند اگر آب يا حتا تکيلا دست‌تان است بگذاريد زمين و برويد سراغ ريچارد براتيگان.
حالا برای اين که يک شات با هم به سلامتی براتيگان و تفنگ کاليبر چهل و چهاری که خودش را قبل از پنجاه ساله‌گی باهاش از شر اين زنده‌گی سگی خلاص کرد بندازيم بالا يکی از داستان‌های "اتوبوس پير" را برای‌تان کپی می‌کنم:(ترجمه‌ي فارسي اتوبوس پير را مي‌توانيد از اينجا بخريد و اصل انگليسي‌اش را از اينجا)

آتش راديويی آرام
بزرگ‌ترين اقيانوس دنيا در شهر مونتری ايالت کاليفرنيا شروع می‌شود، يا شايد تمام می‌شود. بسته‌گی دارد به اين که آدم به چه زبانی حرف بزند. دوستم زنش قهر کرده. سرش را انداخته پايين و از در رفته بيرون و حتا يک کلمه نگفته خداحافظ. رفتيم و قدری شراب پورت برداشتيم و راه افتاديم طرف اقيانوس آرام.
يک ترانه‌ی قديمی هست که همه‌ی گرامافون‌های سکه‌ای آمريکا می‌نوازندش. آن قدر اين ترانه قديمی است که در ذره‌ ذره‌ی غبار آمريکا ضبط شده و روی همه چيز نشسته و صندلی‌ها و ماشين‌ها و اسباب‌بازی‌ها و چراغ‌ها و پنجره‌ها را تبديل کرده به ميليارد‌ها گرامافون که آن ترانه را دوباره در گوش دل‌های شکسته‌ی ما بخوانند.
نشستم در ساحل کوچکی که پشتش صخره‌های خارا بود و جلويش عظمت اقيانوس آرام، با همه‌ی گنجينه‌ی حرف‌هايش.
داشتيم با راديوی ترانزيستوری‌اش راک اند رول گوش می‌کرديم و بی‌دل و دماغ شراب می‌خورديم. هر دو حال‌مان گرفته بود.مانده بودم بقيه زنده‌گی‌اش را چه طور می‌خواهد سر بکند.
باز يک قلپ شراب خوردم. گروه "پسرهای ساحل[3]" داشتند توی راديو يک ترانه می‌خواندند درباره دخترهای کاليفرنيايی. از آن‌ها خوششان می‌آمد.
چشمهايش مثل قاليچه‌های پاره پوره‌ی خيش شده بودند.
مثل يک جور جاروبرقی عجيب سعی کردم دلداری‌اش بدهم. همه روضه‌های عهد بوقی را که به خيال خودمان برای کمک به دل‌های شکسته مردم می‌خوانيم، برايش از بر رديف کردم، اما کلمات به هيچ دردی نمی‌خورند.
تنها فرقش اين است که آدم صدای حرف زدن يک نفر ديگر را می‌شنود. وگرنه وقتی آدم کسی را که خيلی دوست دارد از دست می‌دهد و اخلاقش گه مرغی می‌شود، واقعا هيچ چيزی نيست که بشود به او گفت و خوشحالش کرد.
آخر سر راديو را آتش زد. يک خورده کاغذ دور و برش کپه کرد. و بعد کبريت کشيد به کاغذها. نشستيم و نگاه کرديم. تا آن موقع نديده بودم کسی راديو آتش بزند.
همان طور که راديو با ملايمت می‌سوخت، شعله‌ها آهنگی را که گوش می‌کرديم ريختند به هم. آهنگی که در فهرست 40 اثر برتر، شماره‌ی يک بود توی اين هير و وير شد شماره‌ی 13. ترانه‌ای که شماره‌ی 9 بود، وسط يک هم‌خوانی درباره‌ عشق و عاشقی شد شماره‌ی 27. آهنگ‌ها مثل پرنده‌های پر شکسته، از آسمان محبوبيت می‌افتادند. بعد ديگر آب از سر همه‌شان گذشت.
-----------------------------------------
[1] - ريچارد براتيگان Brautigan, Richard، صيد قزل‌آلا در آمريکاTrout Fishing in America، پيام يزدانجو، نشر چشمه
[2] - ريچارد براتيگان، اتوبوس پير و داستان‌های ديگر،(revenge of the lawn) عليرضا طاهری عراقی، نشر مرکز
[3] - beach Boys: يک گروه موسيقی پنج نفری اهل لوس‌آنجلس که در سال‌های دهه 1960 به موسيقی راک پرداختند. از ترانه‌های مشهورشان "دختران کاليفرنيا" (1965)

اين هم چند لينک مرتبط
دو شعر از ريچارد براتيگان
براتیگان و هزارتوی ذهن، فرهاد اکبرزاده،حاشيه‌اي بر: صيد قزل آلا در آمريكا اثر ريچارد براتيگان ترجمه‌ی پيام يزدانجو
شخصيت‌هاى داستان‌هاى ريچارد براتيگان
ویژه نامه شعر ريچارد براتيگان (1984-1935)
تصوير يك زناشويى از مجموعه توكيو ـ مونتانا ـ اكسپرس
حس، شعري از براتيگان ترجمه‌ي روشنا، در ديلماج

  |

جمعه، 2 دیماه 1384 | December 23, 2005

عاشقانه‌های سرزمين بلوط

نشر مشکی، کتاب‌های کوچکی منتشر می‌کند که قبلا چند تای آن‌ها را معرفی کردم. ديروز با دوست بسيار نازنينی به شهر کتاب نياوران رفته بودم و چند کتاب خريدم، از جمله "عاشقانه‌های سرزمين بلوط[1]" کتاب کوچکی با ترجمه‌ی شعرهای چند شاعر کرد.
در اين مجموعه‌ی کوچک اشعاری از سواره ايلخانی‌زاده، جلال ملکشاه، معروف آقايی، فريدون ارشدی، ژيلا حسينی، شهاب‌الدين شيخی توسط فرياد شيری گردآوری و برگردان شده است.فرياد شيری خود از شاعران جوان کرد است که چند شعر او نيز در اين مجموعه آورده شده است.
شعری از ژيلا حسينی شاعر سقزی که متاسفانه در سال 75 در حالی تازه سال‌های سی‌ساله‌گی خود را آغاز کرده بود که در تصادف راننده‌گی فوت کرد اينجا نقل می‌کنم و خواندن اين مجموعه را به علاقه‌مندان به عشق و کردستان توصيه می‌کنم:

شايد

از آينه‌ام بپرس
از شانه‌ام
از بالش‌ام
و از آن چراغ خواب غمگين بپرس
که شب و روز چند بار
مهربانی‌ات انار دل‌ام را می‌فشارد
و شيرآبه‌ی عشق سرخ‌ات
گناه‌ام را رنگ‌آميزی می‌کند؟
و چند بار
جمله‌ی "جان‌ام دوست‌ات دارم"
بی‌صدا لب‌هايم را تکان می‌دهد!؟
---------------------------------------------------------------------

[1] - عاشقانه‌های سرزمين بلوط، شعر اقوام ايرانی/کردی. گردآوری و برگردان: فرياد شيری، نشر مشکی

  |

پنجشنبه، 5 آبانماه 1384 | October 27, 2005

هجويه‌ی بر خدا و "عشق" و هر چيز مقدس و فاجعه‌بار ديگر

"قصه‌ای بايد بگويم از چيزهای کاتوليک و از فجايع و از عشق، کمی با هم آميخته..."
بوکاچو، دکامرون، روز دوم، قصه‌ی نهم

مدت‌هاست رمانی آنچنان جذاب که دست‌اش بگيری و زمين‌اش نگذاری تا تمام شود به دست‌ نگرفته بودم. ديروز دوست بسيار عزيزی کتابی به دست‌ام داد و گفت:"حتما از خواندن‌اش لذت خواهی برد" با بی‌اعتنايی کتاب را گرفتم و تصور نمی‌کردم اين روزها چيزی پيدا شود که بتواند لذتی عميق را در جان‌ام بيدار کند و از ته دل آن‌چنان که سينه‌ام را بلرزاند به خنديدن وادارم کند.
آن‌چنان زنده‌گی در اين جهان پرازتناقض و نکبت، تراژيک شده است که فقط با وضعيت‌های کميک می‌شود ترسيم‌اش کرد؛ به همين دليل است که از ميان تمام فيلم‌های ايرانی که اين ماه‌ها ديده‌ام هنوز فيلم "مهمانی مامان" را بهترين می‌دانم؛ و "تقسيم" نوشته‌ی "پيرو کيارا" با ترجمه‌ی دلنشين "مهدی سحابی" همين حال و هوا را دارد هجو خدا و عشق و هر چيز مقدس و فاجعه‌بار ديگر...
روابط متعالی و شسته رفته و عشق‌های پاک و بی غل و غش دروغ و فريبی هستند که خطاکاران عمده‌فروش برای کسادی کار خطاکاران خرده‌فروش به پا می‌کنند. آنان که با تعنه و نفرين و نمايش‌های فاجعه‌بار هر خطای کوچکی را بدل به فاجعه‌يی می‌کنند خود در درون‌شان حسرت همان خظاها را می‌خورند و چون شهامت انجام‌اش را ندارند به هر زن يا مرد بازی‌گوشی که می‌رسند تهمت و افترا و غيبت و بدگويی را شروع می‌کنند و وای به‌روزی که خود اين آدم‌های عفيف و مقدس فرصتی برای زيرآبی رفتن پيدا کنند آن‌وقت خواهید ديد که سخيف‌ترين هرزه‌گی‌ها در نظرشان امری لازم و مقدس جلوه می‌کند. حتما با زنان عفيفه‌ای که کوچک‌ترين شوخی و شنگی زن ديگری را هرزه‌گی و بی‌بندوباری و سنت‌شکنی... می‌نامند و هزار انگ و تهمت ديگر بر آن روا می‌دارند روبه‌رو بوده‌ايد؛ شک نداشته باشيد، اين‌گونه زنان و البته مردان، در درون‌شان حسرت همان خظاها و شوخ و شنگی را می‌خورند اما چون شهامت يا امکان انجام‌اش را ندارند فرافکنی می‌کنند و به صورت زشت جلو دادن و فاجعه‌بار خواندن‌اش وضعيت اسف‌بار خود را توجيه می‌کنند. مدافعان فسيل شده‌ای سنت و نظم کهن و عرف و اخلاق... گربه‌هايی هستند که چون دست‌شان به گوشت نمی‌سد فرياد واسفاها سر می‌دهند و از فساد و تباهی ناله می‌کنند و منتظر منجی موعود هستند تا به اين وضعيت خاتمه بدهد و آن حرامسرای بزرگ با رودی از شير و حوری‌های يک‌بار مصرف را فراهم آورد...
البته انسان‌های فرهيخته‌ای هم هستن که منش و روش زنده‌گی‌شان ممکن است زنده‌گی زاهدانه‌ای جلو کند اما اين برای آن‌ها يک انتخاب است و نه يک اجبار به همين دليل به زنگ‌ارنگی زنده‌گی و آدم‌ها اعتقاد عميق دارند و هرگز منش و روش ديگران را مورد تهاجم اخلاقی قرار نمی‌دهند و اگر انتقادی می‌کنند اولا رو در رو به خود آن‌ها می‌کنند و در ضمن انتقاد آنان بار منطقی دارد نه سرکوب اخلاقی.
حاکمان که چه بر کشوری توتاليتر حکومت کنند چه بر سرزمينی مانند آمريکا هميشه مدافع "سنت" و "شرافت" و "دفاع از وطن" و مفاهيمی اين‌چنينی هستند خود بيش از هر کس ديگر "فاسد" و "بی‌شرف" و "ضدوطن" هستند و در واقع دفاع آنان از اين مفاهيم جعلی و صوری برای استقرار نظم و نظامی است که به صورت سيستماتيک "بی‌شرف" است و شرافت انسانی را لگدمال می‌کند.
"تفسيم" هچويه قدرت‌مندی است بر نظام کليسايی و در واقع در نگاه نخست نقدی بر عليه فاشيسم است اما در نگاهی عميق‌تر نقدی است بر روابط هجو‌آميز و البته تراژيک انسان از خودبيگانه.
قسمتی از کتاب را اين‌جا نقل می‌کنم و خواندن آن را به همه‌ی دوستانی که با گريز از آزادی برای خود منزلت جعلی دست‌وپا نمی‌کنند توصيه می‌کنم و از دوست مهربان و خاموشی که تصور می‌کردم کتاب را به امانت به من خواهد سپرد اما با خواندن يادداشت کوچکی که بر صفحه‌ی اول نوشته بود مرا به داشتن هديه‌ی ارزشمندی مفتخر کرد تشکر می‌کنم:
"پائولينو به جايگاه کشيش رفت، نشست و چشم‌اش به لوحه‌ای افتاد که جلوی صورت‌اش آويزان بود. پرده را کنار زد تا روشن بشود و بهتر ببيند اما باز نتوانست بخواند. لوحه را از ميخ‌اش جدا کرد و نزديک پنجره رفت. متن لاتين را با هم خواندند:
موارد ممنوعه
حوزه‌ی کليسای لوئينو
حکم اسقفی 30 دسامبر 1916
-1-
سوگند و شهادت دروغ در حق ديگری
-2-
اهانت و ضرب و شتم والدين
-3-
به فحشا کشاندن دختر و همسر و فرد تحت قيوميت
-4-
زنا با محارم درجه‌ی اول سببی و نسبی

تارسيلا شناختی جزئی از لاتين داشت، اما توضيح داد که تا آن‌جايی که می‌فهمد آن موارد به گناه‌های بزرگی مربوط می‌شد که کشيش اعتراف‌نيوش مجاز نبود آن‌ها را ببخشد و آن لوحه را به دستور مقامات کليسايی در همه‌ی اعتراف‌خانه‌ها نصب کرده بودند. به همين دليل در آن اعتراف‌خانه‌ی داخل صومعه هم ديده می‌شد در حالی که ضرورتی نداشت، چرا که ارتکاب آن گناه‌ها فقط در بيرون از صومعه و در خانواده‌ها و ميان مردم ممکن بود.
پائولينو علاقه‌ای به موضوع نشان نداد. کنج‌کاو چيز ديگری بود، دوباره داخل اعتراف‌خانه رفت و از تارسيلا خواست که کنار دريچه‌ی مشبک زانو بزند.
از آن طرف زير لب گفت:"اعتراف کن که آماده‌ی عشقی". بعد بيرون پريد و با تنه‌ای به پرده زد ابری از گردو‌خاک به هوا بلند شد، با يک جست به بالای سر تارسيلا رسيد که هنوز زانو زده بود و نمی‌دانست درست شنيده يا نه. او را با خودش داخل اتاقک برد که هنوز چند بالشتک کهنه در آن بود و او را روی زانوی‌اش نشاند. با آن همه بوی غبار و عرق باقی مانده از گذشته‌ها تارسيلا می‌ترسيد از هوش برود. با سستی دست و پا می‌زد، روی پاهای پائولينو سر می‌خورد و با دست‌های‌اش صورت او را پس می‌زد که سرش را نه برای بوسيدن‌اش، بل‌که برای اين جلو می‌آورد که در گوش‌اش چيزهای رکيک بگويد.
پائولينو برای تحريک تارسيلا باکثيف‌ترين کلمات به چيزهايی اشاره می‌کرد که از او می‌خواست. تصويرهايی شهوانی را با تعبييرهای خيلی روشنی در نظرش می‌آورد که به خيال خودش به آتش ميل او دامن می‌زد در حالی که به‌نظر هر کس ديگری بازدارنده بود.
تارسيلا به اعتراض گفت:"ببين پاتولينو، اگر اين جوری حرف بزنی ديگر من را نمی‌بينی! دل‌ام می‌خواهد آدم خوب و متينی باشی و عشق‌مان چيزی نباشد که ازش خجالت بکشيم."
با اين همه با ولع گوش می‌داد و می‌خواست به‌سرعت مبادی گناهی را ياد بگيرد که داشت خودش را با همه‌ی شور و پشتکار يک نوآموز با همت تسليم‌اش می‌کرد."
پيرو کيارا، تقسيم، ترجمه‌ی مهدی سحابی، نشر مرکز، چاپ اول، ص 94(piero Chiara, La Spartizione)

  |

جمعه، 21 اسفندماه 1383 | March 11, 2005

"زنده‌گی" با "ه" زنده‌تر است.

"- زنده‌گی را فرصتی آن‌قدر نيست
که در آئينه به قدمت خويش بنگرد
يا از لب‌خنده و اشک
يکی را سنجيده گزين کند."
احمد شاملو، مدايح بی‌صله

در نظرخواهی وب‌لاگ زيتون عزيز بحث مختصری در گرفت در مورد شيوه‌ی نگارش کلماتی مانند "حتا" و "کبرا" و ... و يا "نسبتا" يا "نسبتن". (در اين مورد می‌توانيد به مجله‌ی اینترنتی گذرگاه مقاله‌ی: چرا "حتی" و نه "حتا"؟ نوشته‌ی محمود صفریان مراجعه کنيد.) در ادامه‌ی آن بحث سرانجام اين پرسش مطرح شد که چرا می‌نويسم "زنده‌گی" و نه "زندگی" که قرار شد در مجالی در اين مورد بنويسم و اکنون اين آن مجال
اولين بار نوشتن "زنده‌گی" بدون حذف "ه" را در نوشته‌های شاملوی بزرگ ديدم و بعد علاقه‌مند شدم بيشتر بدانم که به آدينه رسيدم و نوشته‌های ايرج کابلی؛ هر چند توضيحاتی که از اين بزرگ‌واران شنيدم قانع‌ام کرد؛ اما همان روز اول که "زنده‌گی" را به اين شکل ديدم فهميدم که به هر حال از آن پس اين‌گونه خواهم نوشت و اين دو دليل داشت يکی اين که در کودکی بارها اين اشتباه را کرده بودم و "زنده‌گی" و ساير کلمات شبيه آن را آن‌گونه که آموزش رسمی می‌خواست ننوشته بودم و ترکه خورده بودم! (ما را با ترکه کتک می‌زدند در روستایی که دوران ابتدایی را گذراندم.) دوم اين که حس زنده بودن از اينگونه نگارش "زنده‌گی" می‌بارد در حالی که "زندگی" چيزی کم دارد.
خوش‌بختانه در سايت Linguism مقالات متعدد و خوبی در اين باره نوشته شده است و دوستان علاقه‌مند می‌توانند بروند بخوانند. از جمله اين مقاله‌ی آقای کابلی که مقاله‌ی بسيار خوب و دقيقی است:"بي‌حوصله‌گى يا بي‌حوصلگى؟" که من قبلا در مجله‌ی آدينه خوانده بودم.
اما به هر حال مختصر و کوتاه در اين مورد چند جمله‌یی می‌نويسم که اميدوارم مفيد واقع شود و شاهد تغيير چهره‌ی زنده‌گی در وب‌لاگ‌ستان باشيم.
دو واژه‌ی "انسان" و "زنده" را در نظر بگيرد. هر چند هر دو واژه هستند و به چيزی اشاره دارند اما از نظر نوشتن و خواندن تفاوتی با هم دارند. "انسان" به صامت ساکن "ن" ختم می‌شود. اما "زنده" به "کسره" ختم می‌شود و شکلی که در انتهای آن می‌بينيم هر چند شبيه همان شکلی است که مثلا در انتهای "ده" (به معنای روستا) يا "ده" (عدد 10) می‌بينيم اما اساسا ربطی به آن ندارد و صرفا نشان دهند‌ه‌ی حرکت حرف ماقبل آن يعنی "د" در اين جا است. حالا اگر بخواهيم از اين واژه‌ها اسم يا صفت نسبی بسازيم يا بايد به انتهای آن‌ها "يای اسم‌ساز" يا "يای نسبت" اضافه کنيم. "انسان" به ساده‌گی می‌شود:"انسانی" اما وقتی می‌خواهيم همين کار را با "زنده" انجام دهيم دچار مشکل می‌شويم سعی کنيد اين واژه را بخوانيد:"زنده‌ی" می‌بينيد که ممکن نيست يا دشوار است. (هر چند در بعضی از لهجه‌های فارسی مانند لری "زنده‌گی" به صورت "زنده‌ی" تلفظ می‌شود.) به همين دليل بايد صامتی بين اين دو مصوت قرار داد تا بتوانيم آن را بخوانيم. بياييد صامتی مانند "ج" را انتخاب کنيم. آن‌وقت واژه‌یی ساخته می‌شود که قابل خواندن است: "زنده‌جی" هر صامت ديگری به جای "ج" قرار دهيد می‌تواند به عنوان ميان‌جی بين "کسره" پايانی "زنده" و "ی"‌ مياجی شود و کلمه‌ی جديد را خواندنی کند اما فارسی زبانان برای اين منظور از صامت "گاف" استفاده می‌کنند و می‌گويند:"زنده‌گی" اين که چرا از ميان صامت‌های مختلف فارسی‌زبانان صامت "گاف" را انتخاب کرده‌اند برمی‌گردد به شم‌زبانی آنان و آن از اين‌جا ناشی می‌شود که در فارسی ميانه که زمان ساسانيان رواج داشت واژه‌هایی مانند "بنده" و "خانه" به صورت "بندگ" و "خانگ" نوشته می‌شد و طبيعتا وقتی می‌خواستند "ی" به آن اضافه کننده فرقی نمی‌کرد و حرف "ی" را به آن اضافه می‌کردند و واژه‌یی مانند "بندگی" يا "خانگی" را می‌ساختند.
اما چون واژه‌هایی مانند "بندگ"، "جامگ"، "خانگ"... ديگر استفاده نمی‌شد و از سوی ديگر هر واژه‌یی اعم از فارسی يا عربی يا ترکی و بعد‌ها حتا اروپایی اگر به کسره ختم می‌شده است برای جمع‌بستن با "ان" يا "يای نسب" يا "يای اسم ساز" يا "يای مصدری" از صامت ميانجی "گاف" استفاده می‌شد و طبق سنت قبلی همه‌ی اين واژه‌های جديد بدون حرف "ه" که اساسا در واژه‌های فارسی ميانه‌ وجود نداشت نوشته می‌شد اين تصور به وجود آمد که "ه" تبديل به "گاف" شده است. با دقيق‌تر شدن مطالعه در اين زمينه ريشه تاريخی موضوع کشف شد و افسانه‌ی "تبديل "ه" به "گاف"" کنار گذاشته شد اما جسارت اين که "ه" احيا شود و حذف نگردد وجود نداشت. به بهانه‌ی اين که زمانی بيش از هزار و چهار سد سال پيش واژه‌هایی مانند "همگ"، "خستگ"، "بندگ" وجود داشته است حالا بايد اگر می‌خواهيم خوش‌مزه‌گی کنيم و شامپانزه‌گی‌مان بگيرد بايد اين "ه" را حذف کنيم. در حالی که حذف اين "ه" موجب می‌شود که ميانجی بودن "گاف" فراموش شود و عده‌یی تصور کنند ساسانيان به اين ميمون می‌گفته‌اند "شامپانزگ"
جالب است بدانيد در سال 1363 اتحاديه‌ی نويسنده‌گان افغانستان طی مصوبه‌ی کميسيون تخصصی که برای هماهنگ کردن "روش املای زبان دری" تشکيل شده بود حذف نشدن "ه" را مصوب کرد. (شرح کامل‌تر را می‌توانيد در سايت زبان‌آموزی بخوانيد.)
به هر حال نوشتن اين "ه" در همه جا از "زنده‌گان" تا "مرده‌گان" از "آزاده‌گی" تا "بنده‌گی" موجب می‌شود شکل کلمات مفقود نشود و آموزش زبان فارسی به کودکان و غيرفارسی‌زبانان بسيار ساده‌تر و قابل فهم‌تر شود.
پس زنده باد زنده‌گی!

  | |

پنجشنبه، 27 فروردینماه 1383 | April 15, 2004

داستانک پرماجرا!

چند وقت پيش چند داستانک مرتبط با هم نوشتم که چند روز پيش قسمت اول آن را در وب‌لاگ‌ام قرار دادم که بحث‌های را در نظرخواهی در پی‌داشت. دو بحث مشخص مطرح شد يکی از حيث محتوا و ديگری از حيث شکل.
دوست عصبانی و بددهنی که کامنت 16 را نوشته بودنند به سه نکته اشاره کرده بودند که گفت‌وگو در مورد آن مفيد است. اگر بخش‌های غيردوستانه و عصبی کامنت ايشان را حذف کنيم سه انتقاد داشتند.
1- خطاهای دستور زبانی.
2- به کار بردن فعل جمع برای فاعل يا مسند مفرد.
3- رعايت نکردن اختصار و استفاده از صفت‌ غير ضروری مانند "بخار آب"
الف-شکل
قبل از هر سخنی بايد به نکته‌یی اساسی اشاره کنم و آن اين که از نظر من گويش مردم در شکل عادی و غيرمتکلف‌اش مبنای اصالت زبان‌هاست هر زبانی که پيوند با گويش مردم را از دست ندهد پويایی و طراوت خود را حفظ می‌کند و به ميزانی که آن مردم در زنده‌گی روزمره پويا و فعال باشند آن زبان نيز زاينده و پويا است. حالا با توجه به اين اصل در مورد موارد سه‌گانه‌ی طرح شده مطالبی را به اختصار و در حد بضاعت خود طرح می‌کنم.
1- انتقاد اول ايشان ظاهرا به اين جمله است: "شده است تصوير ثابت اين ‌روزهای‌ام" در اين جمله ساختار جمله‌بندی بهم ريخته است و جمله به جای آن که با فاعل شروع شود با فعل شروع می‌شود. احتمالا اين منتقد عزيز تصور می‌کند اين جمله بايد اين‌گونه نوشته شود:"تصوير ثابت اين روزهای‌ام شده است." اين انتقاد بی‌اساس است زيرا در زبان فارسی ترتيب قرار گرفتن اجزای جمله به شکل‌های مختلف مجاز است و ابزاری است برای گفت‌وگو و پيام‌رسانی موثرتر. در گويش روزمره‌ی مردم نيز چنين است. فرض کنيد دوستتان از شما بپرسد:"کجا بريم؟" شما اگر اشتياق زيادی داشته باشيد که مثلا به سينما برويد اين کلمه فوری در ذهنتان شکل می‌گيرد و می‌گوييد: "سيما بريم." يا به اختطار فقط می‌گوييد:"سينما." اما اگر رفتن برای‌تان مهم باشد و سينما رفتن از اهميت بعدی برخوردار باشد و تاکيد ويژه‌یی روی آن نداشته باشيد می‌گوييد "بريم سينما." وقتی نويسنده‌یی بر اساس شم زبانی‌اش می‌نويسد ناخوادگاه باترکيب‌بندی جمله‌اش اولويت‌ها و شيوی بيانی خود را شکل میدهد. اما با کاربرد خودآگاهانه‌ی اين ويژه‌یی می‌توان در موارد زيادی مانند تيرنويسی خبری محتوای دقيق‌تری را منعکس کرد. مثلا:
- معلمان از 12 ارديبهشت اعتصاب می‌کنند.
- از 12 ارديبهشت معلمان اعتصاب می‌کنند.
- اعتصاب معلمان از 12 ارديبهشت آغاز می‌شود.
چند شکل ديگر هم قابل طرح است اما همين سه شکل تاثيرگذاری‌های متفاوتی دارد. در شکل اول چيزی که اهميت دارد "معلمان" است و سپس زمان انجام عمل‌شان و در نهايت "اعتصاب"شان. در شکل دوم مهم زمان است. همه می‌دانند قرار است معلمان اعتصاب کنند اما زمان آن مشخص نيست پس در تيتر خبری اين زمان است که عمده می‌شود؛ و بالاخره در شکل سوم چيزی که اهميت داده شده است "اعتصاب" است. مهم اين است که اعتصابی در چريان است اين که چه کسانی و در چه زمانی قرار است اعتصاب کنند در مرحله‌ی بعدی اهميت قرار دارد.
شم‌زبانی نويسنده‌گان به آنان کمک می‌کند بيان خود را به شکلی سامان بدهند تا احساس يا نظر خود را به موثرترين شکل ارائه دهند و قدرت و ضعف آن‌ها از قوت و ضعف همان شم‌شان ناشی می‌شود. اين قسمت از مطلب را با نقل قسمتی از شعر شاملو ختم می‌کنم که حتا اجزای فعل را به ضرورت شعری آشفته کرده است:
"از زره‌ جامعه‌تان اگر بشکوفيد
باد ديوانه
يال بلند اسب تمنا را
آشفته کرد خواهد...
"
2- انتقاد دوم ظاهرا به اين جمله است:"پلک‌های‌ام که بر هم می‌نشيند" منتقد گرامی تصور می‌کند چون "پلک‌ها" به صورت جمع است بايد فعل جمله هم به صورت جمع بيايد و جمله به اين صورت نوشته شود:" پلک‌های‌ام که بر هم می‌نشينند" و اين انتقاد ناشی از عدم شناخت آشکار ايشان از زبان فارسی است. فارسی زبانان قبل از آن که ترجمه‌ي مترجمين کم‌آشنا با زبان فارسی با گرته‌بردای از زبان‌های اروپايی و به‌خصوص انگليسی همه جا در مقابل فاعل يا مسند جمع، فعل يا مسند‌اليه جمع به کار ببرند، فاعل يا مسند بی‌جان و ذی‌شعور و فاقد اختيار را جدا از اين که جمع باشد يا مفرد هميشه مفرد بکار می‌بردنند اما اين قاعده‌ی ساده توانایی به نويسنده می‌داد تا بتواند با عدول از اين قاعده بار معنایی جمله‌ی خود را زياد کند و اين نيز به شمزبانی بازمی‌گردد که آقای ايرج کابلی به خوبی در مقاله‌ی مشهورشان به نام شم‌زبانی و تحول واقعی بيان کرده‌اند. به دوستان توصيه می‌کنم اين مقاله را بخوانند و بيش از اين چيزی نمی‌گوييم تا با وجود آب با تيمم وضو را باطل نکرده باشم.
3- و اما "بخار آب". مسلم است و چون و چرا ندارد که از نظر علمی "بخار آب" درست است و "بخار" به خودی خود ناقص است زيرا "بخار" حالتی از مواد است و هر عنصر متعارفی در حالت گازی و به صورت بخار يافت می‌شود. اما سخن ادبی يا روزمره دقت علمی ندارد و از آن‌جا که شايع‌ترين نوع بخاری که مردم با آن سروکار دارند بخار آب است. واژه‌ی "بخار" وقتی به تنهایی به کار رود همان معنی متبادر می‌شود. انتقاد اين دوست اين بود که چرا به جای "بخار" نوشته‌ام "بخار آب" به نظر ايشان آوردن واژه‌ی "آب" زايد است. برای اين که جمله را به ترتيبی که ايشان خواسته بودند بخوانم و از آن‌جا که حرفشان علی‌اصول درست بود "آب" را حذف کردم اما در خوانش چند باره‌ی متن به‌نظرم لنگی در کار آمد. بعد از "بخار" بايد مکثی کرد و نفس تازه کرد و جمله را پی‌گرفت به همين دليل اگر مجبور بودم "آب" را بردارم حتما بايد کلمه‌‌ی ديگری جای‌گزين می‌کردم تا ريتم جمله و خوانش يک‌نواخت‌اش به هم نخورد. مثلا:"محو تدريجی بخار صبح‌گاهی روی شيشه‌‌های پنجره قطار و باقی ماندن نام تو" اما اين صفت ناکارآمد است و مضمون محتوایی را نيز دگرگون می‌کند. به نظر من به کار بردن "بخار" به تنهایی و "بخار آب"هر دو صحيح است و اتفاقا در اين متن کوتاه 89 کلمه‌یی در يک جا "بخار آب"به کار برده‌ام و در جای ديگری "بخار" پس "آب" را سرجای‌اش می‌گذارم و برای آن که دهان اين دوست را ببندم شعری از منوچهری شاهد می‌آورم:
چنان کز روی دريا بامدادان
بخار آب خيزد ماه بهمن.
منوچهری
ب- محتوا!
دوست عزيزمان پويان در کامنت کوتاهی(3) نوشت:" رو گونه چپ! اينجاش سياسی می زنه:)" و شرگيم عزيز هم پی‌اش را گرفت و در کامنت 10 نوشت:" اين پويان(شماره۳) هم به خوب چيزی اشاره کرده...!:))" به هر حال اين متن کوتاه را می‌توان تعبير سياسی کرد، قطار سمبل حرکت اجتماعی است و فضای باز دو تونل فضای سياسی باز بين سقوط رژيم شاه و تشکيل و تثبت ج.ا. را تداعی می‌کند. و آن معشوق "آزادی" می‌شود که "نيست و پنداری هرگز نبوده است." بقيه مفاهيم را هم می‌شود هم اين گونه تفسير و تاويل کرد.
اما نوع ديگری هم می‌شود به متن نگاه کرد و آن تداعی آزاد ذهن نويسنده است. وقتی شروع به نوشتن کرده است می‌خواسته از تصويری که رهای‌اش نمی‌کند سخن بگوييد اما وقتی به واژه‌ی قطار می‌رسد تداعی‌های ديگری او را به مسير ناخواسته‌یی می‌کشاند و اين متن است که نويسنده را با خود می‌برد و نويسنده اسير متن می‌شود حالا اين گونه‌ی چپ را بايد در جایی از ناخودآگاه نويسنده جست‌وجو کرد شايد با خواندن داستانک‌های ديگر او و ردپای اين گونه‌ی چپ ذهن نويسنده کاويده شود. اما در اين ميان چيزی که مهم نيست ذهن نويسنده است آن چه مهم است ذهن خواننده است که واژه‌ها و جمله در او چه حسی را برمی‌انگيزد و چه زنجيره‌یی از تداعی‌ها را به راه می‌اندازد.
تعبيير ديگری هم برای اين گونه‌ی چپ وجود دارد!
در اين داستانک چنانچه از نام‌اش پيداست با تصوير و فريم‌های پلانی سينمایی روبه‌رو هستيم. پس شايد "گونه‌ی چپ" تعبير تصويری داشته باشد. در تصوير آن‌چه مهم است کمپوزيسيون است. در کمپوزيسيون نقطه‌ی وجود دارد به نام نقطه‌ی طلایی که در يک سوم سمت راست تصوير است. در اين محدوده هر چه ترسيم شده باشد در نخستين نگاه به چشم می‌خورد. اگر کسی گونه‌ی سمت چپ کسی را بوسيده باشد يعنی آن کس در نقطه‌ی طلایی تصوير قرار دارد و آن شخص ديگر در نقطه‌ی کور... توجه داشته باشيد همه جا از "تو" سخن گفته شده است و هيچ منی در کار نيست.
هنوز تعبير ديگری هم وجود دارد.
شايد اگر کمی حوصله و وقت بود می‌شد اين ليست را ادامه داد. اما بهتر آنکه خود را به دست متن بسپاريم و بگذاريم ما را با خود ببرد.
ببخشيد که آن داستانک 89 کلمه‌یی را با اين مطلب 1401 کلمه‌یی

  |

جمعه، 28 شهریورماه 1382 | September 19, 2003

تکه خوانی‌های آدينه

هملت- نه، گمان مکن که من تملق مي‌گويم. تو براي کسب معاش، هيچ سرمايه‌اي جز روح پاک خودت نداري. پس من از تو چه مرحمتي را چشم داشته باشم. و به چه مناسبت تملق فقرا را بگويم؟ نه، بگذار شخص چاپلوس با زبان عسل‌آلود خود دست صاحبان ناشايست مکنت را بليسد، و زانوي حاضر و آماده خود را، در هر مورد که تحقير نفس خويشتن، جلب بذل و بخششي مي‌نمايد، بي‌درنگ چون لولا خم کند، مي‌شنوي؟ اما من... از اولين دقيقه‌اي که روح من توانست در ميان مردمان تميز بدهد و آزادي خود را حس کرد، ترا براي مصاحبت خود اختيار کرده محبت خود را برتو موقوف داشته است؛ زيرا تو مردي هستي صاحب استقامت و درعين آن‌که همه‌گونه مشقت را متحمل مي‌شدي ، چنين وانمود مي‌کردي که رنجي نمي‌بيني و لطمات روزگار را با همان چشم نگريسته‌اي که الطاف او را. خوشا بحال آن‌کساني که از عقل و احساسات چنان به‌تناسب بهره‌ور باشند که بدونيک طالع، ايشان را از طريق صواب منحرف نکند، و مانند نائي نباشند که روزگار هر نوائي بخواهد بر‌ آن بنوازد. آن مردي را که بنده شهوت نباشد به‌من نشان دهيد تا من او را در سويداي قلب خود جاي بدهم، چنان‌که ترا اينک جاي داده‌ام...
هملت، ويليام شکسپير، مسعود فرزاد، ص 122

  |

سه شنبه، 11 شهریورماه 1382 | September 02, 2003

هذيان‌های عاشقانه

کاش امپراتوری بودم صاحب قصری چهل ستون و چهارصد پنجره تا به کرشمه‌ی تو به آتش می‌کشيدم... نه تصور و تصوير خوش‌آيندی نيست که تو دل‌بسته‌ی‌ امپراتوران نيستی...
کاش می‌توانستم فرهادوار تيشه بردارم و سينه‌ی کوه را بشکافم و آب به مردمان برسانم که می‌دانم لبخندی بر لب چوپانی، خسته و ره‌گم‌کرده، نشاندن؛ تو را از تصاحب تمام گنج‌های عالم بی‌نياز می‌کند؛ که خوش‌بختی‌ات بهانه‌ی کوچکی‌ می‌خواهد، هم‌چون پرواز گنجشکی نوپر از شاخه‌يی به شاخه‌يی بی‌هراس مادر...
نيازی به چشمه و دريا و آب‌شار نيست که تو را خوشبختی جرعه‌ی آب از کوزه‌ی خنک زير سايه‌یی کفايت می‌کند و مرا همين اندک نيز به هم نمی‌رسد!
نه اين دستان تهی لايق اين قلب عاشق نيست، با دستان‌ام قلب‌ام را از سينه بيرون می‌آورم تا ديگر نه دستان‌ام تهی باشد نه قلبی عاشق در سينه‌ام بتپد...
آه، کاش می‌توانستم ساده و صميمی بی‌چکامه و غزل، بی‌تيشه و کوه، بی‌قصر و آتش؛ فقط بگوييم: ... ...!

  |

چهارشنبه، 29 مردادماه 1382 | August 20, 2003

شهربازی

"درست وقتي که مرد ميله را رها کرده بود، همان ميله که گفتم، اگر آن‌جا بودي، و دست مي‌گذلشتي روي همان ميله چهاردهم ، کمي پايين‌تر ازجاي گلوله، ‌حتما خيسي عرق دست مرد را حس می‌کردی. اگر ساعت يازده و پنج دقيقه مي‌توانستي به دور از هياهوي جمعيت کنار ميله چهاردم باشي، باريکه خوني را مي‌ديدي که بي‌اعتنا به آن همه شلوغي، آرام براي خودش رو به جاذبه زمين پايين مي‌آمد و مي‌رسيد به ديواره سنگي پايين نرده‌ها، که دانشجويي همان جا زير ضربه‌هاي مشت و لگد چهار نفر ديگر بود. و اگر همان جا منتظر نگاه مي‌کردی مي‌ديدي آن چهار نفر به سوتي يا صداي گلوله‌اي برمي‌گشتند به همان محل خط ويژه اتوبوس‌ها که بودند و قطره خون در جايي روي همان سنگ آرام گرفته بود. هادي به زحمت خودش را از بين جمعيت به من رساند."
شهربازی، حميد ياوری، نشر کارنامه، ص 73
سرشار از مهمانی شبانه با دوستان، ساعت 2 بامداد، به خانه آمده باشی و سی‌دی موسيقی دراکولای برام استوکر را در دستگاه پخش سی‌دی گذاشته باشی و کتاب "شهربازی" را دست بگيری و تا مرز جنون کشيده شوی.
"شهربازی" مرا به دنيای پرراز و رمزی برد، رمانی که گزارش بازجويی باشد و برای بازجو نوشته شده باشد به خودی خود رازآلود است اما اين رازآلوده‌گی در بافت پيچيده‌ی تمام جمله‌ها و پاراگراف‌ها نيز وجود دارد. من منتقد ادبی نيستم فقط می‌توانم شما را در لذتی که از خواندن اين رمان بردم شريک کنم. لذتی شبيه همان لذتی بود که سال‌ها پيش در خواندن رمان مرشد و مارگاريتای بولگاکف بردم راستی فضاسازی اين دو رمان چقدر شبيه هم است. اين شباهت گاه و بی‌گاه خود را نشان می‌دهد بدون اين که شهربازی را شبيه به مرشد و مارگرايتا بکند فقط احساسی گنگ اين دو اثر را به هم پيوند می‌دهد.
به هر روی نشان‌های از نبوغ و استعدادی درخشان در رمان وجود دارد که آينده‌ی روشنی را برای حميد ياوري نشان می‌دهد. اميدوار توجه منتقدين بيش از پيش به اين رمان جلب شود و اين نويسنده جوان و خوش قريحه بيش از پيش بشکوفد.

  |

سه شنبه، 14 مردادماه 1382 | August 05, 2003

حرف‌های هم‌سايه

چند روز است که هيچ کار نمی‌کنم. به گردش می‌روم يا به صحافی کتاب‌های خود مشغول هستم. حالاست که می‌فهمم شعرهای من و نوول‌های من عادی و سرسری نبوده است. بس که تند می نوشتم و در يک روز چند کار مختلف و داخل با هم می‌کردم در شک افتاده بودم: پس من بيهوده و مزخرف می‌نويسم؟
اما اينکه حالا گفتيم می‌فهمم اين است: کار، يعنی چه؟ مثل ماشين بودن؟ ماشين هم، ساعت تعطيل دارد و محتاج به‌مرمت می‌شود. کار، يعنی توانایی، يعنی حال کار داشتن. چه بسا با شروع، بوجود می‌آيد. يا بنا بر عادت که من دارم.
چند سطر خواندن، حال خواندن را در من تحريک می‌کند. مگر وقتی که حال کار نيست. با حال کار، کار حال‌دار را انجام می‌دهيد. ارزش خود را خودتان خواهيد دانست وقتی که با حال کار میکنيد، حتما ارزشی در کار است.
با طبع خودتان لجلجت نداشته باشيد. مانند غلام گوش به فرمان او باشيد تا چه‌وقت شما را صدا می‌زند. چه بسا دردل شب که ناگهان از خواب می‌پريد. چه‌بسا در حين راه رفتن در کوچه. چه بسا در مجالس مهمانی.
شما بايد فورا از همه چيز چشم بپوشيد و به او بگوييد: ای فرمانروا حاضرم. يک پاره کاغذ از هر جا بدست بياوريد و يک نوک مداد. کافی‌ست.
کفايت خود را شناختن و اطاعت کردن، اين است کار، در کارخانه‌ی آن‌هایی که کار کشته‌اند.
هيچ چيز مانند حال بارآور نيست. يک وقتی الهام شاعر در حال است. چه‌بسا که برای بدست آوردن آن بايد خود را در معرکه‌ها و واقعه‌ها بيندازيد. اين است که خواندن مؤثر است. چون عکس معرکه‌ها و واقعه‌هاست در واقع. ولی آن موضوع ديگر است. اصلی‌ترين حال‌ها آن است که خودش به واسطه‌ی زندگی فراهم بيايد، پيش از آن‌که خودتان قصد کنيد.
حرف‌های همسايه، نيما يوشيج، انتشارات دنيا، 1357، ص 126

  |

پنجشنبه، 9 مردادماه 1382 | July 31, 2003

مادمازل کتی

نه دقيقه و يازده ثانيه از دو بعد از ظهر گذشته بود که پيدايش شد. ژاکت سبز پوشيده بود، درست رنگ چشم‌هایش. اولين بار بود که عاشق شده بودم. جلو نرفتم. يعنی که نديدمش. را به راه دم ويترين مغازه‌ها معطل می‌کرد. ايستاد به تماشا. خيابان شلوغ بود. مردم خريد عيد می‌کردند. تکيه داده بودم به کيوسک تلفن. لرزم گرفته بود. عرق کرده بودم. قلبم تند می‌زد. رفتم توی کيوسک و چند شماره‌ی الکی گرفتم. گوشی را گذاشتم. نبايد وقت تلف می‌کردم. با خودم گفتم: "ای دختر بازيگوش، صبر کن عروسی کنيم، می‌دونم باهات چه‌کار کنم."
مادمازل کتی از مجموعه داستان مادمازل کتی و چند داستان ديگر، ميترا الياتی، نشرچشمه، ص 20

  |

چهارشنبه، 1 مردادماه 1382 | July 23, 2003

آيدا در پال‌تاک

نمی‌خواهم بنويسم! هنوز مثل روز اول داغ دارم. پنداری همين چند لحظه‌ی پيش است که خبر شوم را شنيدم و تمام تنم يخ کرد!
روز 24 جولای ، فردا ساعت 8:30 به وقت تهران آيدا در پال‌تاک حضور پيدا خواهد کرد و در مورد محبوب‌اش سخن خواهد گفت.
مهشيد عزيز خبر را مفصل در وب‌لاگ‌اش نوشته است و برای حضور در اين برنامه راهنمايی‌های لازم را کرده است.
سايت اختصاي شاملو نيز خبر اين گردهم‌آيی اينترنتی را منتشر کرده است:
برای حضور در این مراسم، می‌توانید برنامه‌ی لازم را از این نشانی سوار کنید :
http://www.paltalk.com
نشانی‌ی اتاق برگزاری این برنامه به این شرح است :
Paltalk >>> Groups >>> Language/nationality/other >>> Iran socialist forum
اميدوارم شبی بيادماندنی داشته باشيم
حضور آيدا که خود محققی برجسته است و با پشت‌کاری ماورای توان انسانی کار سترگ کتاب‌کوچه را پی‌می‌گيرد حرف‌های ناگفته‌ی زيادی از محبوب‌اش دارد که اميدوارم فردا شب شمه‌یی از آن را از زبان‌اش بشنويم!
رضا براهنی و شاعران و نويسنده‌گان و هنرمندان بسياري فردا شب مهمان آيدا هستند اميدوارم خطوط اينترنتی گنجايش اين امواج پرشور عاشقانه را داشته باشد.
شاملو زنده است می‌دانم گفتن ندارد چه بسيار شب‌ها که خندان به خواب‌ام می‌ايد و دل‌داری‌ام می‌دهد... اما... باور کنيد شما هم اگر بر رخ ماه بوسه زده بوديد يک لحظه کسوف‌اش را تاب نمي‌آورديد!
افسوس کسی را توان آن نيست که برای او که برای هر در خون نشسته‌یی مرثيه‌یی سرود مرثيه‌یی بسرايد!

  |

دوشنبه، 16 تیرماه 1382 | July 07, 2003

وضعيت نکبتی ما

"بعد از متارکه‌ی جنگ ميون پاپ و حکومت، کشيش، در عشای ربانی برای ما شرح داد که عصر تازه‌ای –حتا برای رعايا- شروع خواهد شد. او گفت که از مسيح برکت‌های فراوانی، که دهاتی‌ها محتاجشون هسن، دريافت خواهند کرد. اون شب من در خواب ديدم که پاپ داشت با مسيح حرف می‌زند.
مسيح گفت: به ميمنت اين صلح، فکر پسنديده‌ای خواهد بود اگر زمين‌های "فوچينو" به دهقانانی که آن را کشت می‌کنند داده شود، همان‌هایی که در کوهستان هستند و هيچ‌گونه زمينی ندارند. پاپ جواب داد: اما، عالی‌جناب، آن وقت سرپرنس تورلونيا- که مسيحی نيک‌دلی است- بی‌کلاه می‌ماند. مسيح گفت: پس لااقل پسنديده خواهد بود اگر رعايا از ماليات معاف شوند. پاپ جواب داد، اوه، عالی‌جناب، حکومت تصور اين کار را نمی‌تواند بکند، وانگهی اعضای حکومت هم مسيحيان شريفی هستند. مسيح گفت: پس به مبارکی اين ترک مخاصمه خوب است امسال، محصول خوبی‌، مخصوصا برای رعايا و خرده‌مالکين هديه کنيم. پاپ جواب داد: اوه، عالی‌جناب، اگر محصول خوب شد، قيمت‌ها پايين می‌آيند، آن وقت بازرگانان زيادی ورشکست خواهند شد و اين‌ها آدم‌های قابل توجهی هستند، زيرا مسيحيان درست‌کاری می‌باشند.
مسيح غم‌گين شد، زيرا نمی‌توانست کاری برای دهقانان انجام دهد بدون اين‌که لطمه‌ای به مسيحيان خوب وارد آيد.
بعد پاپ نقشه‌ای برای مسيح ترتيب داد. گفت:
"اوه، عالی‌جناب! اجازه بدهيد برويم به آن‌جا، ممکن است بتوانيم فکری به حال دهاتی‌ها بکنيم بدون اين‌که برخوردی با منافع پرنس تورلونيا، يا حکومت يا ثروتمندان پيدا شود."
"شب صلح، مسيح و پاپ به فوچينو و همه‌ی ده‌کده‌های مارسيکا اومدند. با کولبار بزرگی روشونه‌هاش پشت سر او پاپ می‌آمد و اجازه داشت، کم‌کی از محتويات کولبار رو – که ممکن بود به در رعيت‌ها بخوره- با خود داشته باشه. دو مسافر آسمونی، توی همه‌ی ده‌کده‌ها يه وضعو می‌ديدن، چه‌چيز تازه‌ای ممکن بود بتونن بينن؟ دهاتی‌ها، ماتم گرفته بودن، دعوا می‌کردن و مانده بودن که چی بپوشن و چی‌بخورن، پاپ حس کرد دل‌اش داره می‌شکنه. اين بود که از کولبار ابری از شپش؟، از نوع جديدش، برداشت و به‌طرف خونه‌های رعيتای فقير روونه کرد و گفت: اوه کودکان محبوب من! بگيريد اين‌ها را باشد که در لحظات خشم و غضب دنيوی وسيله‌ای شود که فکر شما را از ارتکاب معصيت دور بدارد."
فونتامارا Fontamara، اينياتسيو سيلونه Ignazio Silone، ترجمه‌ی منوچهر آتشی، چاپ اول 1347، ص24
مقاله‌ی خوبی در هم‌شهری درباره‌ی ترجمه‌های آثار سيلونه در ايران

  |

دوشنبه، 2 تیرماه 1382 | June 23, 2003

هم‌سايه‌ی مرگ، سرشار از زنده‌گی


با کيفيت بالا
تصوير بالا روی جلد دومين شماره‌ی مجله‌ی هفته که به همت مجيد اسلامی و احمد طالبی‌نژاد منتشر می‌شود است.
اين شماره اختصاص دارد به رضا قاسمی عزيز و چه شماره‌ی خوش‌آب‌ورنگی هم شده. در پاراگراف مقدمه مانندی در باره‌ی "هم‌نوایی شبانه‌ی ارکستر چوب‌ها" آمده است: "هم‌نوایی... يکی از درخشان‌ترين آثاری است که در سال‌های اخير به فارسی درآمده است. اين رمان که سال گذشته جايزه‌ی هوشنگ گلشيری را هم دريافت کرد، به لحاظ استقبال خوانندگان نيز موفقيت قابل توجهی به‌دست آورد."
نقد آقای علی مطلق که عنوان آن "وقتی از مرگ حرف می‌زنيم از چه حرف می‌زنيم" يکی از خواندنی‌ترن نقدهایی بود که در اين مجله يافتم. نقد مطلق با اين پاراگراف شروع می‌شود: "آيا نويسنده /راوی مرده است؟ پس چه‌کسی هم‌نوایی شبانه... را نوشته؟ رمان هم‌نوایی شبانه داستان مرگ است روای به قتل می‌رسد، نويسنده مرده است و به محاکمه کشيده شده. رمان هم‌نوایی شبانه... رمانی است برای تمرين مرگ پيش از آن که فرارسد."
وقتی روبرت صفاريان می‌نويسد: "اما لذت اصلی رمان برای من در لحظات نابی بودند که با استفاده از تشبيهات بديع و غريب و شگردهای زبانی و بيانی و تصويرسازی‌های مبتکرانه خلق می‌شوند." از حس و لذتی صحبت می‌کند که مرا نيز در هنگام خواندن چندباره‌ی بخش‌هایی از "هم‌نوایی شبانه..." بارها با خود برد.
يا وقتی مجيد اسلامی می‌نويسد: "... خيال می کردم دوباره خواندن رمان و يادداشت برداشتن کار را آسان‌تر می‌کند. اما برعکس، سخت‌تر شد. بار دوم آن‌قدر نکات ريز و درشت در رمان پيدا کردم که بار اول از چشمم دور مانده بود، که حالا ديگر از هيچ‌چيز مطمئن نيستم. از کجا معلوم که بار سوم و چهارم نيز همين‌طور نباشد؟" دارد توضيح می دهد دليل چند بار خواندن رمانی را که در اين بی‌وقتی يک بار خواندن‌اش هم شايد غريب باشد.
اگر بخواهم از همه‌ی نقدها صحبت کنم کار به‌دراز می‌کشد. نکته‌ی را می‌گويم و سخن را کوتاه می‌کنم. اولين بار که عکس رضا قاسمی را ديدم به نظرم آشنا آمد با خود گفتم: "شايد ايشان را در سفرهای‌اش به تهران ديده باشم!" دفعات بعد هم اين خيال دست از سرم بر نمی‌داشت تا اين که عنوان گفت و گوی بی‌تا ملکوتی با رضا قاسمی معما را برای‌ام حل کرد! عنوان مقاله اين است: "جوليس سزار، هملت، جان ماريا ولونته" درسته جان ماریاولونته!(gian maria volonte) راستی که رضا قاسمی چقدر شبيه جان ماريا ‌ولونته است و من چقدر اين بازی‌گر را دوست داشتم و مرگ نابه‌هنگام‌اش چقدر اندوه‌گين‌ام کرد.
اصلا نمی‌خواستم مطلبی را که با مرگ و درباره‌ی مرگ آغاز کرده بودم با مرگ تمام کنم... شايد تاثير شرايط ام‌روز سرزمين مرگ‌انديش‌ام است که اين‌چنين مرا و ما را همسايه‌ی مرگ کرده است برای زنده‌گی به‌تر!

 

شنبه، 16 فروردینماه 1382 | April 05, 2003

پروين شاعر رنجبران


پروين اعتصامی در 25 اسفند 1285 در تبريز به‌دنيا آمد و در 16 فروردين سال 1320 در 34 ساله‌گی در حالی که در اوج خلاقيت هنری خود بود در گذشت. او دختر يوسف اعتصامی ملقب به اعتصام‌الملک نويسنده و مترجم توانای کشورمان بود. عصری که پروين در آن می‌زيست عصر محدوديت‌های فراون برای زنان بود و زنی‌ چنين اهل زبان و فصيح به‌خودی خود واجد ارزش است و شايد دليل عمده‌ی مانده‌گاری "پروين" به همين دليل باشد؛ اما به هر حال پروين اعتصامي شاعر توانای نظم فارسی محسوب می‌شود که با بيان دردها و رنج‌های مردم‌اش، شعر را وسيله‌یی برای بيان دردها و ناکامی‌های مردم رنج‌کشيده قرار داد و نام‌اش در تاريخ ادبيات ايران به شايسته‌گی و هنرمندی درج شده است. يادش گرامی باد:
"ای رنجبر!"
تا به کی جان کندن اندر آفتاب؟ ای رنجبر!
ريختن از بهر نان از چهره آب، ای رنجبر!
زين همه خواری که بينی زآفتاب و خاک و باد
چيست مزدت جز نکوهش با عتاب؟ ای رنجبر!
از حقوق پای‌مال خويشتن کن پرسشی
چند می‌ترسی ز هر خان و جناب؟ ای رنجبر!
جمله آنان را که چون زالو مکندت، خون بريز
وندر آن خون دست و پايی کن خضاب، ای رنجبر!

ديو آز و خودپرستی را بگير و حبس کن
تا شود چهر حقيقت بی‌حجاب، ای رنجبر!
حاکم شرعی که بهر رشوه فتوا می‌دهد
که دهد عرض فقيران را جواب؟ ای رنجبر!

آن‌که خود را پاک می‌داند ز هر آلوده‌گی
می‌کند مردارخواری چون غراب، ای رنجبر!
گرکه اطفال تو بی شام‌اند شب‌ها باک نيست
خواجه تيهو می‌کند هرشب کباب، ای رنجبر!
گر چراغ‌ات را نبخشيده ست گردون روشنی
غم مخور، می‌تابد امشب ماه‌تاب، ای رنجبر!
در خور دانش اميرانند و فرزندانشان
تو چه خواهی فهم کردن از کتاب؟ ای رنجبر!
مردم آنان‌ اند کز حکم و سياست آگه‌ اند
کارگر کارش غم است و اضطراب، ای رنجبر!
هرکه پوشد جامه‌ی نيکو، بزرگ و لايق است
رو! تو صدها وصله داری بر ثياب ای رنجبر!
جامه‌ات شوخ است و رويت تيره رنگ از گرد و خاک
از تو می‌بايست کردن اجتناب، ای رنجبر!
هرچه بنويسند حکام اندرين محضر، رواست
کس نخواهد خواستن زايشان حساب، ای رنجبر!

نقل از "ادبيات انقلابی!" با تغيير شيوه‌ی نگارش
چند شعر ديگر:
اشک يتيم در اينجا
اين گرگ سالهاست كه با گله آشناستدر اينجا
قطعه‌ی برای سنگ مزار در اينجا

  |

پنجشنبه، 15 اسفندماه 1381 | March 06, 2003

خواهش دوستانه، عاشقانه‌های شاملوی

می‌خواستم از شما دوستان عزيز، که لطف داريد و به وب‌لاگ شبح سر می‌زنيد، خواهش کنم برای‌ام در همين نظرخواهی يک شعر عاشقانه از شاملو را که در خاطرداريد بنويسيد فقط نام يا بخشی از آن کافی است. اگر به نظر ديگران هم توجه کنيد و سعی کنيد از تکرار بپرهيزيد متشکر می‌شوم. اين را دوست ناشناسی از من خواست گويا برای تحقيق دانش‌گاهی‌اش می‌خواهد. ديدم کار جالبی است و شرکت در آن مسلما "خود مزد خويش است."

  |

چهارشنبه، 30 بهمنماه 1381 | February 19, 2003

کنکاشی در باب "کنکاش"(get_comment_link(100000059))پی‌نوشت:"کدو غل‌غلی"

کنکاشی در باب "کنکاش"()
پی‌نوشت:"کدو غل‌غلی" يا "کدو قلقلی" به اين متن اضافه شده است.
دوست عزيزم kadoughelgheli در نظرخواهی مربوط به مطلب "I am a spectre" نوشته بودند:"می‌خواستم بپرسم واژه‌ی «کنکاش» به معنی «مشورت» است يا «جست و جو» که شما به کار برده ايد؟" کدوغل‌غلی عزيز به موضوع درستی اشاره کرده است واژه‌ی "کنکاش" که به صورت "کنگاج"، "کنکاج" و "کنگاش" در قديم به کار می‌رفته است در اصل واژه‌یی ترکی-مغولی است و معنای آن "مشورت" است. آقای ابوالحسن نجفی در کتاب غلط ‌ننويسيم در باره‌ی کنکاش می‌نويسد: "اين کلمه در اصل مغولی-ترکی است و معنای آن "مشورت" است... در اغلب نوشته‌های امروز اين کلمه را به‌معنای "کاوش" يا "کندوکاو" به کار می‌برند و غلط است.[1]" اما آيا حرف ايشان را بايد پذيرفت و به‌کار بردن آن به معنای "کاوش" و "کندوکاو" چنان که من در نوشته‌ی خود به کار برده‌ام نادرست است؟
در اين جا ما با دو ديدگاه مختلف روبه‌رو هستيم دستورنويسان سنتی و زبان‌شناسان. دستورنويسان سنتی برای تغيير و تحول زبان ارزش قايل نيستند مگر آن که اين تغيير و تحول در چند قرن پيش اتفاق افتاده باشد. اما زبان‌شناسان تغيير و تحول را اجتناب ناپذير می‌دانند و آن را از خصوصيات زبان به عنوان يک موجود زنده و رشديابنده می‌شمارند. دستورنويسان سنتی هر چه را در نوشتار منابع معتبر فارسی بيابند درست می‌شمارند و غير آن را نادرست می‌پندارند و حاصل ضعف و بی‌سوادی به کار برنده؛ اما زبان‌شناسان استدلال می‌آورند که زبان همان گونه که در پيش از سعدی و حافظ تحول پيدا کرده است امروز هم در حال تحول است و بايد تحول آن را ديد و شناخت نه آن که با ناسزاگویی و امر و نهی حرف زدن روزانه‌ی مردم را مغشوش کرد.
آيا در گذشته اتفاق نيفتاده است که واژه‌یی در طول زمان معنای خود را تغيير دهد و به معنای حتا متضاد با معنای روز نخست به کار رود؟ اجازه دهيد از خود آقای نجفی مثال بياوريم تا مدافعان ايشان را در موقعيت دشوار پذيرش دو امر متناقض قرار دهيم(!) در همان کتاب غلط ننويسيم در شرح "فضول/ فضولی" می‌نويسند: "در عربی اين دو کلمه را درست بر عکس آن‌چه ما امروز در فارسی معمول می‌داريم به کار می‌برند، يعنی فضول را به‌معنای "زبان‌درازی و مداخله‌ی بی‌جا در کار ديگران" و فضولی را به معنای "زبان‌دراز و مداخله کننده در کاری که به او مربوط نيست". در آثار قديم نيز اين دو کلمه نخست به همين صورت استعمال می‌شده است.[2]" پس تا اينجا ما می‌دانيم که در زبان فارسی در گذشته کلمه "فضول" به معنای "زبان‌درازی" بوده است و "فضولی" به معنای "زبان‌دراز" اما ما امروزه به‌صورت آشکاری اين دو معنا را جا‌به‌جا به کار می‌بريم يعنی به شخص زبان‌دراز می‌گويم "فضول" و به عمل او می‌گوييم "فضولی" حال چرا آقای نجفی اين را غلط نمی‌داند و برای به‌کار بردن‌اش مجوز صادر می‌کند اما به کار بردن "کنکاش" به جای "کندوکاو" را غلط می‌شمارد؟ دليل روشن است چون اين تحول در زمانی بين سعدی و حافظ اتفاق افتاده است. سعدی می‌گويد:
دوران دهر و تجربتم سر سپيد کرد
وز سر به در نمی‌رودم همچنان فضول.

ويا
چو کاری بی فضول من برآيد
مرا در وی سخن گفتن نشايد
و گر بينم که نابينا و چاه است
اگر خاموش بنشينم گناه است.

و قبل از سعدی رودکی نيز "فضول" را به معنای عمل مداخله در کار ديگران به کار برده است و نه فاعل مداخله کنند:
تا کی بری عذاب و کنی ريش را خضاب
تا کی فضول گویی و آری حديث غاب

به روشنی مقصود سعدی و رودکی از "فضول" شخص نيست و به عمل اشاره دارد. با اين حال در صد سالی که بين سعدی و حافظ گذشت اين دو معنا جابه‌جا شدند و در مثال‌های که در همان کتاب غلط ننويسيم و زير همان ماده‌ی "فضول/ فضولی" آمده است می‌بينيم حافظ به‌روشنی اين دو واژه را درست همان گونه که ما امروز به‌کار می‌بريم به کار برده است:
مرا به رندی و عشق آن فضول عيب کند
که اعتراض بر اسرار علم عيب کند.

و يا
در کارخانه‌ای که ره علم و عقل نيست
فهم ضعيف رای فضولی چرا کند.

به هر حال آقای نجفی نيز می‌نويسند: "اما معمولا، به خصوص از قرن هشتم هجری به بعد، فضول و فضولی مانند استعمال امروز ما به کار می‌رود.[3]" البته ناگفته نماند که در زمان سعدی و حتا در شعر خود سعدی نيز "فضولی" به معنای که ما به کار می‌بريم آمده است عجيب است که اين را آقای نجفی نديده اند، ببينيد:
که من توبه کردم به دست تو بر
که گرد فضولی نگردم دگر

و يا مولوی می‌گويد:
اين گهی بخشد که اجلالی شوی
وز فضولی و ذغل خالی شوی

اين که چرا ما برای معنای عربی اصالت قايل نشديم و معنای مورد نظر خود را به واژه‌های "فضول" و "فضولی" مترتب کرديم به دليل اين است که ما فارسی زبان هستيم و مطابق با معيارها و شم زبانی خود حرف می‌زنيم و کاری به معيارهای ساير زبان‌ها نداريم و شم ما هم با شم آنان متفاوت است. در فارسی ما يک "ي" داريم که از نشانه‌های اسم مصدر و حاصل مصدر است و به آن "يای مصدريه" يا "يای اسم مصدر" و يا "يای حاصل مصدر" می‌گويند. اين "ی" را به صورت "ای" تلفظ می‌کنيم. مانند "شوخ" و "شوخی"، "دانا" يا "دانایی" توجه داشته باشيد که اين "ي" را با "ی" نکره اشتباه نکنيد. مثلا وقتی می‌گوييم: "شوخی را ديدم که شوخي از حد گذرانده بود." "ی" در "ّشوخی" اول "يای نکره" است و در "شوخي" دوم "يای حاصل مصدری" بر همين اساس فارسی زبانان اصولا معنای اولی "فضولی" را فراموش کرده‌اند و از واژه‌ی "فضول" که معنای آن را دگرگون شده بود حاصل مصدر "فضولي" را ساخته اند. به همين دليل حتا "ي" فضولي را نيز "ای" تلفظ می‌کنيم وقتی می‌گوییم: "فضولی را ديدم گوشش کشيدم و گفتم فضولی موقوف." به وضوح بين تلفظ "فضولی" اول که به معنای فضول نامشخص برای شنوده است و "فضولي" دوم که به معنای عمل شخص فضول است تفاوت وجود دارد.
به هر حال سخن دراز شد. "کنکاش" در زبان مغولی و ترکی چه معنا دارد و چگونه نوشته می‌شود مربوط به ما نيست و اين که اين کلمه در گذشته به چه معنایی به کار می‌رفته است نيز چيزی را تعيين نمی‌کند. امروز "کنگاج"، "کنکاج" و يا هر املای ديگری از اين لغت منسوخ شده است و هيچ فارسی زبانی آن را نه به معنای "مشورت" و نه به هيچ معنای ديگری به کار نمی‌برد. امروز واژه‌ی "کنکاش" که اتفاقا واژه زيبایی هم از کار درآمده است منحصرا به معنای "کندوکاو" و "کاوش" به کار می‌رود و هيچ ابهامی در آن نيست. اگر به کسی بگوييد می‌روم با فلانی کنکاش کنم مطمئنا او تصور نخواهد کرد که می‌خواهيد با آن شخص "مشورت"کنيد و جمله‌ی شما را ناقص و بی‌معنا تشخيص خواهد داد.
روزی که آن مطلب را می‌نوشتم به‌هيچ‌وجه به معنای "کنکاش" به عنوان "مشورت" توجه نداشتم و آن را فقط به همان معنایی که به ذهن همه‌ی ما متبادر می‌شود به کار بردم.
پی‌نوشت:
"کدو غل‌غلی" يا "کدو قلقلی"
دوست بسيار عزيزی پس از خواندن يادداشت "کنکاشی در باب "کنکاش"" برای‌ايم ايميلی فرستاد و نوشت:" غلط ننويسيم. قلقلی به گمانم با قاف نوشته می‌شود نه با غين" من از اين که اين نويسنده عزيز و فهيم هنوز وب‌لاگ‌ام را می‌خوانند بسيار خوش‌حال شدم و پاسخ ايميل ايشان را هم دادم اما تصور کردم ممکن است اين سوآل برای ساير دوستان هم پيش آمده باشد به همين دليل گفتم توضيح مختصری در باره‌ی آن بدهم.
در فارسی ما حرف "قاف" نداريم اين حرف از طريق کلمات عربی و ترکی وارد زبان ما شده است. در لهجه اکثر فارسی زبانان تفاوتی بين تلفظ "قاف" و "غين" وجود ندارد. فارسی زبانان شرق کشور مثلا در کرمان هنوز بين اين دو حرف در تلفظ تفاوت قايل هستند اما اين فقط وقتی هست که با لهجه‌ی شيرين کرمانی حرف می‌زنند. به هر حال از سوی بزرگان ادب فارسی توصيه می‌شود اسامی فارسی و واژه‌های فارسی با "غين" نوشته شوند. مثلا در فرهنگ معين "غو" و "غورباغه" آمده است هر چند املای اين واژه‌ها با "قاف" هم آورده شده است.
و اما "قلقلی" يا "غل‌غلی" در زبان عامه و بخصوص کودکان به چيزهای کوچک و گرد می‌گويند "قلقلی". هر چند فرهنگ معين و ده‌خدا[4] با همين املا اين را ثبت کرده‌اند؛ اما به نظر می‌رسد با توجه به مطالبی که در باره‌ی "غين" و "قاف" گفتيم و با توجه به قرينه‌ی ديگری که خواهد آمد بهتر است اين واژه نيز با "غين" نوشته شود. و اما قرينه ديگر: در فارسی مصدری داريم به نام "غلتيدن" که اسم مصدر آن "غلت" است و به معنای جابه‌جای با چرخيدن است. مصدرهای مرکب ديگری هم از همين مصدر وجود دارد: "غل خوردن و غل‌غل خوردن[5]" با اين شواهد به نظر می‌رسد اطلاق "قلقی" به اشيا گرد و و مدور و کوچک وجه "غل" خوردن آن‌ها باشد زير در هيچ کدام از اين فرهنگ‌ها برای "قلقلی" ريشه‌یی ذکر نشده است. به دو دليل گفته شده، به‌تر است "قلقلی" به معنای گرد و مدور را هم "غل‌غلی" بنويسيم و شايد دليل اصرار نکردن بر اين موضوع خلط نشدن معنای متفاوت اين دو واژه باشد که اين موضوع خود بحث ديگری است.
اما چه "قلقلی" به معنای "شی گرد و مدور کوچک" را با "قاف" بنويسيم يا با "غين" کدوی غل‌غله‌زن هم‌چنان بايد با "غين" نوشته شود نه با "قاف" زيرا منظور ما از کدوغل‌غلی" کدویی گرد و مدور و کوچک" آن‌چنان که "کوفته‌قلقلی" را می‌گوييم نيست بل‌که مراد کدویی است که غل می‌خورد و می‌رود و برگرفته شده از شعر کودکانه‌یی است که با اين مصراع شروع می‌شود: "کدوی غل‌غله‌زن نديدی يه پير زن!"
به هر حال اگر مراد از "کدوغل‌غلی" کدوی غلتان است بايد حتما با "غين" نوشته شود اگر مراد کدوی کوچک و گرد و مدور[6] است می‌توان آن را هم با "قاف" نوشت هم با "غين" البته بايد خود صاحب‌نام در اين مورد چيزی بگويد.

 

دوشنبه، 21 بهمنماه 1381 | February 10, 2003

I am a spectre.(get_comment_link(100000056))در سال‌روز

I am a spectre.()
در سال‌روز تولد ”شبح“ دوست ناشناس بسيار عزيزی به نام znic از اين كه خط و انشای ”شبح“ در يك ‌سال گذشته متحول شده است ابراز خرسندی كرد و من ضمن تاييد حرف او قول دادم در اين باره دست به خود افشاگری زنم و اكنون الوعده وفا!
در مورد خط بايد بيش و پيش از همه از دوست مهربان و خوش‌قلب خود آقای اكبر سردوازمی تشكر كنم ايشان از همان بدو تولد ”شبح“ در موارد مختلف از جمله در شيفت كردن از ويندوز 98 به ويندوز ان‌تی راه‌نمايی‌های ارزنده‌يی كردند كه حاصل‌اش اين شد كه می‌بينيد‎؛ تصور می‌كنم ”ی“‌ها و ”بی‌فاصله“ها درست شده است. راست‌اش را بخواهيد خودم مانند شما به سختی می‌توانم نوشته‌های اوليه‌ی ”شبح“ را بخوانم. اين پاراگراف را اگر با تشكر از آقای سرمست