سه شنبه، 5 دیماه 1385 | December 26, 2006
●
نوشتهیی برای ننوشتن
دلام تنگ شده، بدجوری دلام تنگ شده. برای نوشتن برای شبحنویسی برای شما برای تک تک شما... اما چه کنم انگار یکی اسلحه گذاشته روی شقیقهام و میگوید ننویس!(لطفا برداشت سیاسی نفرمایید!) توی این دورهی ننویسندهگی از خیلی چیزها میخواستم بنویس از انتخابات از شب چله از کریسمس از تحریم از آزادی آرش... چه میدونم از هزار و یه اتفاق دیگه.
یا به یاد هملت میخواستم شعری از مولوی بنویسم:
«چارهای کو بهتر از دیوانهگی
بگسلد صد لنگر از دیوانهگی
ای بسا کافر شده از عقل خویش
هیچ دیدی کافر از دیوانهگی
رنج فربه شد بر او دیوانه شو
رنج گردد لاغر از دیوانهگی
در خراباتی که مجنونان روند
زودت بستان ساغر از دیوانهگی
آه چه محروم اند و چه بی بهره اند
کیقباد و سنجر از دیوانهگی
شاد و منصورند و بس با دولت اند
فارسان لشکر از دیوانهگی
برروی بر آسمان همچون مسیح
گر تو را باشد پر از دیوانهگی
شمس تبریزی برای عشق تو
برگشادم صد در از دیوانهگی»
یا میخواستم مفصل از دیدار پیرمرد نازنینی که نود و سه سالهشه اما دل جوونی داره. رفتم سربهش بزنم احوالشو بپرسم دعوتم کرد به نوشیدن یه استکان عرق از این اتانولهای ۵ هزارتومانی که تو داروخوونهها میفروشن. من از اونجا داشتم میرفتم سر یه قرار کاری اما دلم نیامد دستشو رد کنم اون جور که گفت: «بشین یه چیزی بنوشیم» نمیشد بگی نه و نوشیدم و بعد حرفامون گل انداحت و پیر مرد موقع خداحافظی آنچنان مشتاقانه در آغوشم گرفت و بوسید که تمام غمهایام را فراموش کردم. وجودم به درد خورده بود خنده برلبانی نودوچند ساله آوردن وجود ذی وجود میخواهد!
خلاصه روزوروزگار ما چنین است. خوب و خوش و امیدوار اگر اینجا نیستم نه این که نباشم به قول انگلیسا بیخبری خوشخبری
این نوشته را دوست دارم با جملهیی از پاپیون تمام کنم. او وقتی سرانجام توانست از جزیرهی شیطان فرار کند روی کلک دستسازش رو به آسمان فریاد زد:«حرامزادهها من هنوز زندهام.»
December 26, 2006 12:08 AM
|
Comments (42)
شنبه، 25 تیرماه 1384 | July 16, 2005
●
دیشب خواب ديدم...
دیشب تمام شب کابوس میديم. عکس جنازهی آش و لاش شدهی شوان قادری يک لحظه از جلوی چشمهایام کنار نمیرفت. چند بار با هراس از خواب بيدار شدم. نزديکای صبح به خواب عميقی فرو رفتم. در جایی بودم، بسيار شلوغ، در باغ بزرگی نيمکت چيده بوده اند و جمعيت زيادی روی نيمکتها نشسته بودند. گويا متينگ بود. در ميان جميعت در گوشهیی گنجی را ديدم که روی نيمکتی نشسته بود. با چهرهی تکيده درست مثل عکسهایی که اين روزها از او منتشر شده است. نزديکاش رفتم. لبخند سردی روی لبهایاش نشست. در سکوت به هم خيره شديم. صدای همهمی جمعيت میآمد گويا کسی سخنرانی میکرد. گنجی رو کرد به من، مثل وقتی که بازيگران در بازی فاصلهگذاری شدهی برشتی رو به تماشاچيان يا دوربين صحبت میکنند و گفت: "چيه هنوز دلت با من صاف نشده؟"... از خواب بيدار شدم. حس خوبی داشتم...
اين تومار که به کوفی عنان نوشته شده است را امضا کنيد... فرصتی نداريم بابی ساندز 80 روز دوام آورد.
پاسخ به "ويک اند"
اول بايد از همهی دوستانی که لطف کردن و پاسخ دادن تشکر کنم. پاسخ همان بود که در نظرخواهی گفته شد. ضخامت کاغذ بعد از هشتاد بار تا زدن میشود دو به توان هشتاد ضربدر يک دهم ميليمتر يعنی: 120892581961462917470617 ميليمتر يا حدود سيزده هزار سال نوری و برای آن که ابعاد اين عدد بهتر مشخص شود بايد بگويم حدود بيست ميليون منظومهی شمسی را که کنار هم بگذاريم تقريبا برابر با اين مسافت میشود.
در مورد قاچ کردن سيب آرش عزيز فرمول درست را داد با يک لوگارتيمگيری ساده پاسخ بدست میآيد حدود هشتاد بار. مسلما مخصوصا تعداد تاهای کاغذ را هشتاد در نظر گرفتم تا پاسخ سوآل دوم را در سوآل اول داده باشم. (حسين.م عزيز ابعاد مولکولهای مختلف تشکيل دهندهی سيب نسبت به ابعاد سيب آنقدر کوچک است که تفاوت اندازهی آنها تاثيری در محاسبات ما ندارد.)
اما هدفام از طرح اين دو سوآل چه بود؟ متاسفانه پاسخ شوخی يا جدی دوستان در اين مورد اشتباه بود. میخواستم نشان دهم که چگونه احساس ما اشتباه میکند. اگر محاسبه نمیکرديم احتمالا قطر کاغذ تا شده را بيش از چند سانتیمتر يا حداکثر چند کيلومتر برآورد نمیکرديم و تعداد تقسيمات سيب برای رسيدن به مولکولهای تشکيل دهندهی سيب را هم احتمالا بسيار زياد برآورد میکرديم.
مسايل سياسی و اجتماعی هم چينن است. وقتی صرفا با تصوراتمان با آن برخورد میکنيم به پاسخهای نادرست میرسيم اما اگر سعی کنيم موشکافانه و علمی (در حدی بتوان مسايل سياسی و اجتماعی را علم خواند) به مقولههای سياسی و اجتماعی نگاه کنيم به پاسخهای دقيقتر و روشنتری میرسيم. شناخت جهان از راه دل فقط در هنر خود را منعکس میکند و بس. برای شناخت سياسی بايد بسيار خواند و بسيار ديد و بسيار شنيدن و سرنخها را به دست آورد و به عنوان محقق از خود بيرون آمد از منافع فردی و طبقاتی خود فاصله گرفت. اين مثل آن میماند که جراحی بخواهد خود را جراحی کند و دشوارترين قسمت قضيه اينجاست.
البته اميدوارم اين حرف من موجب سؤتفاهم نشود. دفاع از حقوق انسانی امری فراسياسی است. انسان اگر از رنج انسانهای ديگر به رنج نيايد و برای دفاع از حقوق بنيادی انسانها اقدام نکند. انسان نيست. ناانسان است.
و اما جايزه:
شبح چه دارد جز خوشمزهگی که جايزه بدهد پس لطيفهیی مرتبط با دو سوآل طرح شده را به عنوان جايزه تقديم میکنم اگر هم شنيده بوديد خودتان را لوس نکنيد و نگوييد تکراری بود و شنيده بوديم.
میگويند روزی استادی در کلاس پزشکی اين سوآل را مطرح کرد که:"اين کدام عضو بدن است که 9 برابر حالت عادی بزرگ میشود؟" يکی از خانمهای با حيا بلند شد و گفت: "استاد ما میدونيم اما رومون نمیشه بگيم." در همين موقع دانشجوی ديگری دستاش را بلند کرد و به اشارهی استاد پاسخ داد که: "مردمک چشم." استاد رو به داشنجویی که پاسخ مردمک چشم را داد بود کرد و گفت:"آفرين پاسخ شما درست است." بعد رو به دانشجوی باحيا و خجالتی کرد و گفت:"اما خانم شما توقعتون خيلی زياده! 9 برابر!"
July 16, 2005 01:16 AM
|
Comments (60)
|
TrackBack (0)
پنجشنبه، 23 تیرماه 1384 | July 14, 2005
●
ويک اند
تعطيلات آخر هفته است و گفتم دو سوآل طرح کنم تا دوستان کمی فسفر بسوزانند و سعی کنند پاسخ اين سوآلها را به دست آورند تا در پست بعدی بحثی را با هم دنبال کنيم. خواهش میکنم سعی کنيد اول به صورت شهودی و بدون محاسبه به اين دو سوآل پسخ بدهيد و بعد البته میتونيد سعی کنيد محاسبه کنند و پاسخ بدهيد و يا صبر کنيد تا در پست بعدی خودم پاسخ را بنويسم.
کاغذ و تا
فرض کنيد ورق کاغذی در اختيار داريد که به اندازی کافی بزرگ است و هر چند بار که بخواهيد میتوانيد آن را تا بزنيد. قطر کاغذ را يک دهم ميليمتر (.1mm0) در نظر بگيريد. طبيعی است که در اولين تا قطر کاغذ دو دهم ميليمتر (.2mm0) و در دومين تا چهار دهم ميليمتر (.4mm0) و در سومين تا هشت دهم ميليمتر (.8mm0) و بالاخره در چهارمين تا قطر کاغذ تا خورده يک ميليمتر و شش دهم ميليمتر (mm1.6) میشود.
سوآل اين است بعد از 80 بار تا زدن کاغذ قطر آن چقدر میشود؟
يک سانتیمتر، يک متر، يک کيلومتر... چقدر؟ لطفا شهودی حدس بزنيد و محاسبه نکنيد. در برخورد اول حدس میزنيد ضخامت کاغذ تا خورده چقدر میشه؟
سيب و چاقو
يک سيب سرخ متوسط داريم با يک چاقوی تيز! سيب را به دو قسمت مساوی تقسيم میکنيم. بعد يک قسمت را برمیداريم و دوباره به دو قسمت مساوی تقسيم میکنيم و همين طور اين تقسيم را ادامه میدهيم. به نظر شما بعد از چند بار تقسيم به واحد مولکولی غيرقابل تقسيم میرسيم؟
توجه داشته باشيد فرض محال محال نيست! فرض کنيد بشود با چاقو سيب را تا حد ملکول تقسيم کرد. میخواهيم ببينيم با چند بار تقسيم به آن ملکول میرسيم. لطفا حدس بزنيد و عدد بديد! صد بار، هزار بار، صد هزار بار... ابعاد عددی که میگيد مهمه اونم بدون محاسبه و فقط با حدس!
منتظر پاسخهای شما هستم. جوايزی هم برای برندهگان در نظر گرفته شده است. بشتابيد که غفلت موجب پشيمانی است.
July 14, 2005 09:39 PM
|
Comments (34)
|
TrackBack (0)
چهارشنبه، 7 اردیبهشتماه 1384 | April 27, 2005
●
سنگهای روی يخ و کلاه رياستجمهوری
وقتی دوستان داغتر از آشی که رایدهندهتر از رقبای داخل حکومت شدهاند را میبينم يا نوشتههایشان را میخوانم دچار رقت قلب میشوم! در انتخابات مجلس هفتم که يادتان هست ديگر "بدی" نمانده بود و همه "بدتر" بودند و اينها هنوز داشتند بين "بد" و "بدتر" شير را يا خط میکردند!
اين دوستان سمبل ضربالمثلی قديمی هستند که به اين جور اشخاص میگويند "سنگ روی يخ!" سنگهای روی يخ تصور میکنند جای محکمی دارند اما با نخستين تابش آقتاب يخها آب میشوند و سنگها غرقآب!
آقای خاتمی امروز هنگام دريافت درجهی دکترای افتخاریاش حرفی زد که بسيار تامل برانگيز است و شايد تاملبرانگيزترين حرف او در تمام عمرش باشد! هنگامی که قرار بود ردای مخصوص را بپوشد و عمامه را بردارد و کلاه استادی سربگذارد ردا را پوشيد اما کلاه را برسرنگذاشت. بعد هنگام سخنرانی گفت: تشکر میکنم که "کلاه" سرم نگذاشتيد! چند"کلاه" سرم گذاشته بودن که يکی شو چند ماه ديگه از سر برمیدارم و تعجب میکنم که چند نفر در صف ايستادهاند تا اين "کلاه" را سرشان بگذارند!
بايد گفت بله آقای خاتمی سر همهمان کلاه گذاشتن آن هم چه کلاهی غورباغه را رنگ کردند و جای قناری قالب زدند بیچاره غورباغه که ديگر نه غورباغه است و نه قناری! و بیچارهتر کسانی که هنوز صدای غورباغه را همان نوای قناری میپندارند!
و بايد گفت آقای خاتمی عزيز در دور دوم انتخابات رياست جمهوری ياد مبارکتان هستند که برای اين که اين "کلاه" را سرتان بگذارند چه اشک و ناله و آه و دودی راه انداختيد!؟
آقای خاتمی عزيز! اگر دور دوم نامزد نمیشدی شايد نامکی از تو باقی میماند اما حالا داری روغن ريخته را نذر مسجد میکنی؟ دور از جانتان آن گربهیی نيستيد که دستاش به گوشت نمیرسيد و میگفت: "بو میده"؟ حالا بعد از اين که آخرين شيرهی پست رياست جمهوری را کشيدی و برای از دست ندادناش حتا حاضر شدی انتصابات مجلس هفتم را برگزار کنی يک دفعه عارف و سالک شدی و داری حرف از "کلاه" و اخ بودن اين جيفهی دنيا و چرک کفدست میزنی؟
آنان که "کلاهگذارند" و آنان که "کلاهبردار" هر دو از يک قماشاند و تو روزی "کلاهگذار" بودی و اکنون "کلاهبردار" گيرم اين همه بر خودر روا داشته باشی.
April 27, 2005 09:33 PM
|
Comments (53)
|
TrackBack (0)
سه شنبه، 16 فروردینماه 1384 | April 05, 2005
●
نسبيت صد ساله شد.
"تلاش برای کسب بصيرت و فهم بيشتر يکی از هدفهای مستقلی است که بدون آن برای فرد متفکر داشتن نگرشی آگاهانه و مثبت نسبت به زندهگی غيرممکن خواهد بود." آلبرت انيشتن[1]
امسال را سال جهانی فيزيک ناميدهاند. صد سال پيش در هياهوی آغاز قرن بيستم يکی از کارمندان ادارهی ثبت اختراعات آلمان سه مقاله نوشت که حداقل دو تای آنها دگرگونی اساسی در فيزيک و بينش انسان نسبت به جهان پديد آورد. در يکی از اين مقالهها تئوری نسبيت خصوصی مطرح شد و در مقالهی ديگر سنگبنای فيزيک کوانتوم بنا نهاده شد.
از ارستو تا نيوتون و از نيوتون تا تمام جامعهی علمی و فلسفی جهان تا قبل از انيشتن و ارائهی نظريهی نسبيت تصور میکردند "زمان" و "مکان" و "جرم" کميتهای ثابتی هستند.
تجربهی زندهگی روزمره و آزمايشات دقيق علمی تا اواخر قرن نوزدهم اين تصور را تاييد میکرد. يک متر هميشه يک متر است، در کرهی زمين يا ماه يا خارج از کهکشان، و يک ثانيه هم يک ثانيه است. جسمی را میتوان حرارت داد، سوزاند و دود کرد اما جرم آن را نمیتوان کم و زياد کرد. آنقدر همهی اينها بديهی به نظر میرسد که تصور خلاف آن به فکر هيچ کس نرسيد. هنوز با اين که صد سال از ارائهی تئوری نسبيت میگذرد تصور شهودی ما اين است که اين مقولهها مطلق هستند. شايد لازم باشد کمیتوضيح بدهم.
اگر شما يک کيلوگرم سيب بخريد و به خانه بيايد و سيبها را وزن کنيد و ببنيد يک کيلوگرم نيست و مثلا کمتر است حتما به فروشند يا اگر خوشبين باشيد به ترازوی خودتان يا فروشنده شک خواهيد کرد و هرگز نخواهيد گفت:"دليل نمیشه اگر سيب در دکان ميوهفروشی يک کيلو بوده در همه جا يک کيلو باشه."(توجه داشته باشيد از جرم صحبت میکنيم و نه وزن. اگر يک کيلوگرم سيب را با ترازوی دو کفهیی در دکان ميوهفروشی (برای احتياط در خلا) بکشيد و بعد برويد در کرهی ماه بکشيد فرقی نمیکند جرم ثابت است. اما مسلما وزنشان به شدت متفاوت خواهد بود.) يا مثلا اگر به دوستتان بگوييد: "يک ساعت ديگر بيا فلان جا" و او ده دقيقه ديرتر از يک ساعت شما بيايد و بگوييد "يک ساعت من طولانیتر از يک ساعت توست" مسلما حرف او را جدی نمیگيريد. به هر حال انيشتن نشان داد که تمام اين حرفها را بايد جدی گرفت. او نشان داد برخلاف نظر نيوتون و سايرين "زمان" مطلق نيست و حتا "مکان" و فاصلهی اشيا از هم هم مطلق نيست و "جرم" نيز کميتی نسبی است.
تئوری نسبيت خصوصی سنتز دو اصل فرض گرفته شده اما متضاد است. در واقع همانگونه که تمام بنای هندسه بر پنج اصل فرض گرفته شده استوار است نسبيت خصوصی بر دو اصل استوار است و سنتز اين دو اصل است.
اصل اول از دير باز توسط فلاسفه و دانشمندان پذيرفته شده بود و دلالت بر همارز بودن حرکت مستقيم الخط يکنواخت و حالت سکون دارد. اين اصل با تجربه روزمرهی ما هم سازگار است. کسانی که سوار قطار شدهاند حتما اين تجربه را دارند که در ايستگاه راهآهن وقتی قطار به آرامی شروع به حرکت میکند و شما از پنجره داريد به قطار ديگری نگاه میکنيد متوجه نمیشويد قطار شما دارد حرکت میکند يا قطار روبهروی پنجرهیتان دارد بر خلاف جهت حرکت شما حرکت میکند. در واقع اگر شما در موشکی باشيد که به اندازهی کافی از اجرام و ستارهها دور باشد و به بيرون از موشک هيچ دسترسی نداشته باشيد به هيچ وسيلهیی نمیتوانيد متوجه بشويد که موشک شما در حال سکون است يا دارد با سرعت يکنواخت حرکت میکند. مثلا فضانوردان در خارج از جو در حالی که فضاپيمایشان با سرعت بسيار زياد اما ثابت و مستقيم در حال حرکت است از فضاپيما بيرون میآيند و به سادهگی آن را تعمير میکنند. زيرا سرعت نسبی است و سرعت فضاپيما نسبت به هوانورد صفر است.
اصل دوم حتا از اصل اول هم سادهتر است طبق اين اصل سرعت نور در همه حال در خلا برابر با کميتی ثابت است. چيزی در حدود 300 هزار کيلومتر در ثانيه.
حالا بيايد با هم اين دو اصل را در مقابل هم قرار دهيم و نسبيت خصوصی را از دل آن بيرون بکشيم.
باز گرديم به موشک مورد نظرمان. فرض کنيد شما در داخل آن موشک هستيد طبق اصل اول اگر هر آزمايشی را که انجام دهيد متوجه نمیشويد ساکن هستيد يا حال حرکت ايد. (مدتی روی آن فکر کنيد و آزمايشهای مختلف را از نظر بگذرانيد میتوانيد در نظرخواهی هم آزمايش مورد نظرخود را بنويسد تا نشان دهم که امکان ندارد آزمايشی را بتوانيد طراحی کنيد که بدون ارتباط با خارج و جسم يا شی ديگر موفق شويد متحرک بودن موشک خود را نشان دهيد.) حال فرض میکنيم که شما ما را نمیبنيد اما ما شما را میبينيم. موشک شما مانند قطار مستطيل شکل درازی به طول 300 هزار کيلومتر است که دارد نسبت به ما با سرعت 150 هزار کيلومتر در ثانيه از سمت راست به سمت چپ حرکت میکند. اگر شما در منتها عليه سمت راست گلولهیی مثلا با سرعت 100 هزار کيلومتر در ثانيه به آن سوی موشک شليک کنيد چه میشود؟ از نظر شما که در داخل هستيد گلوله بعد از سه ثانيه طول 300 هزار کيلومتری موشک را طی میکند و به سمت مقابل اثابت میکند. اما از نظر ما که ناظر بيرونی هستيم چه میشود؟ ما میبينيم که موشک دارد با سرعت 150 هزار کيلومتر در فضا جا به جا میشود. پس در مدت اين 3 ثانيه که گلوله در راه است تا به ديوار مقابل برخورد کند موشک و آن ديوار 450 هزار کيلومتر تغيير مکان داده اند. در واقع گلوله از نظر ما که از بيرون نگاه میکنيم 750 هزار کيلومتر جابهجا شده است اما با سرعتی که حاصل جمع سرعت گلوله و موشک است يعنی 250=100+150 خب اگر آن مسير 750 هزار کيلومتری را به اين 250 تقسيم کنيم باز میرسيم به عدد 3 ثانيه.
حال فرض میکنيم شما چراغقوهیی را درست از همانجایی که گلوله را شليک کرديد روشن کنيد. فوتونهای نور درست مانند گلوله به سمت ديوار مقابل شليک میشوند و از نظر شما يک ثانيه بعد به ديوار مقابل برخورد میکنند. اما ما اوضاع را چگونه میبينيم حتما درس خود را فوت آب شدهايد و میگوييد: "اين که کاری نداره در مدت اين يک ثانيه موشک 150 هزار کيلومتر جابهجا شده پس مسافتی که نور طی کرده میشه 450 هزار کيلومتر و از نظر ما نور با سرعت 450=300+150 کيلومتر در ثانيه حرکت کرده که باز میرسيم به همان يک ثانيه!" با اين حرف شما اصل دوم را نقض کرديد. قرارمان اين بود که هميشه و همه جا سرعت نور ثابت باشد. حالا بياييد يه جور ديگری مسئله را حل کنيم تا اصل ثابت بودن نور به هم نخورد. از نظر من نور پس از يک و نيم ثانيه به ديوار مقابل برخورد میکند خب در واقع ديوار در حال حرکت است پس از نظر شما هم بعد از يک و نيم ثانيه نور به ديوار مقابل برخورد میکند. اگر اين را بپذيريد آنوقت اصل اول را نقض کرديد! چون کافی ست برای اين که متوجه بشويد ساکن هستيد يا متحرک چراغ قوهیی را روشن کنيد اگر نور چراغ بعد از يک ثانيه به ديوار مقابل برخورد کرد متوجه میشويد ساکن هستيد و اگر در کمتر يا بيشتر از يک ثانيه برخورد کرد متوجه میشويد در حال حرکتايد.
چگونه میشود هم اين دو اصل ساده را قبول کرد هم اين مشکل را حل کرد؟ مسئله را انيشتن اينگونه حل کرد[2] که گفت:"کی گفته زمان مطلقه! از نظر من که ناظر بيرونی موشک هستم نور در مدت 1.5 ثانيه مسير را طی میکنه و از نظر تو که داخل موشک هستی در مدت يک ثانيه! در واقع يک ثانيه تو هر چند از نظر خودت يک ثانيه است و اگر نبضات را اندازه بگيری يا تخم مرغ را آبپز کنی يا ساعت شماطهدارت را نگاه کنی ثانيهها را داری میشمری اما هر يک ثانيهی تو برای من يکثانيه و نيم طول میکشه و ما زمان مطلق نداريم. با همين استدلال میشه نسبی بودن مکان و با استدلال ديگری نسبی بودن جرم را نشون داد."
مثال معروف برای نسبی بودن زمان، دوقلوها ست. اگر دو تا دوقلوی يکسان را در نظر بگيريم که يکی در آن موشک کذایی باشه و يکی در روی زمين بعد از بيست سال که دوقلوی سوار موشک برگرده میبيند برادر يا خواهرش که در روی زمين مانده است 35 ساله شده است!
برای اين که نسبی بودن "زمان" و "مکان" و "جرم" را متوجه بشويد بايد روی اين مسئله خوب فکر کنيد و ناگهان که موضوع برایتان حل شد جهان جديدی جلوی چشمتان گشوده میشود. جهانی که بديهیترين چيزها در آن واژگونه میشود. ديگر ما با فضایی که اجرامی در آن چيده شدهاند و زمانی که ثابت است و خدا آن را کوک میکند روبهرو نيستيم.
اميدوارم اگر فرصتی شد در مورد نسبيت عمومی و کوانتوم و حتا اون يکی مقالهی انيشتن که اتفاقا خيلی بامزه و انيشتن در موقع همزدن چای فکرش به ذهناش رسيده هم صحبت کنيم. خوشحال میشم اگه در مورد مطلبی هم که نوشتم نظرتون را بدين و اگر نکتهی يا بحثی يا سوآلی دارين در نظرخواهی بنويسيد.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] - فيزيک و واقعيت، نوشتهی آلبرت آينشتاين، ترجمهی محمدرضا خواجهپور، مقالهی وظيفهی اخلاقی اهل علم. ص 206
[2] - ناگفته نماند که درست است که انيشتن گل را زد اما پاسهای خيلی خوبی به او داده شده بود. از جمله دو فيزيکدان به نام مايکلسون و مورلی (Michelson-Morley) طی آزمايشاتی که انجام داده بودند نشان داده بودند سرعت نور ثابت است و به ناظرها بستهگی ندارد و لورنس(H.a.Lorentz) هم فرمول رياضی اتساع زمان و انقباض طول و تغيير جرم را به دست آورده بود. فرمول لورنس که بدون کم و کاست چند سال بعد توسط انيشتن در نسبيت خصوصی به کار گرفته شده در مورد زمان چنين است: تی(t) مساوی است با تیصفر(t.) تقسيم بر راديکال يک منهای ویدو(v به توان دوم) تقسيم بر سیدو(c که همان سرعت نور باشد به توان دوم)
April 5, 2005 04:02 AM
|
Comments (53)
|
TrackBack (0)
یکشنبه، 24 آبانماه 1383 | November 14, 2004
●
شبح شکارچی
ساعت 9 شب، فردا پنجشنبه است و من هيچ برنامهی بهخصوصی ندارم تلفن زنگ میزند.
- ايکس هستم.
- به سلام. ياد ما کردی؟
- فردا ظهر میخواهيم برويم درياچهی نمک و رملهای اطراف آن. هستی؟
- هستم اگر میروم گر نروم نيستم.
- کيسهخواب و کيسهی زباله و ديگر هيچ!
- دخترم هم میتونه بياد؟
- دخترت و پسرت هم میتونن بيان خوش حال میشيم.
- پسرم که مسافرته...
- آره حيف شد جاش خليی خاليه...
اينجوری شد که راهی مرنجاب نزديکی کاشان شديم تا بريم رملهای اطراف اونجا را ببينيم و خودمونو آماده کنيم برای سفر به مرکز ريگ جن!
قبلا در عروسک کوکی مينای عزيز سفرنامهی کوير مرنجاب را نوشته بود و من خيلی مشتاق بودم که اونجا را ببينم.
آخر کار سه تا ماشين شديم. سنين مختلف، اجناس گوناگون و طرز تفکر رنگوارنگ. شب را در کاشان منزل يکی از دوستان مانديم و صبح رفتيم به سمت کاروانسرای مرنجاب.
وقتی به مرنجاب رسيديم بعد از حدود 60 کيلومتر رانندهگی توی جادهی خاکی بدون هيچ نشانی از آب و آبادی، ديدن درختان گز و استخر پر از آب با قناتی با آب زلال و البته کمی شور بسيار چسبيد. بازسازی کاروانسرای مرنجاب بهتر از آن بود که انتظار داشتيم بد و بيراه گفتنمان که: حتما زدن با آجر سهسانتی خراب کردن کاروانسرا را؛ اشتباه از آب درآمد!
وقتی به کاروانسرا رسيديم چند ماشين از دل درياچهی نمک به سمت مرنجاب آمدن؛ گروه با حالی بودن از بچهی دو سه ساله تا مردان و زنان بالای پنجاه سال. آقايی به سمت ما آمد و بیرودرواسی سلام و عليک کرد و مقصد و هدف ما را پرسيد من گفتم: "میخوايم بريم ريگ جن" و او گفت: "ريگ جن کجاست؟" من شروع کردم به توضيح دادن که ديدم يکی آن آقا را صدا کرد با شنيدن نام او يکه خوردم و پرسيدم: "شما آقای علی پارسا هستيد؟" و ايشان گفتند: "بله!" و من تازه فهميدم که چه سوآل بیربطی در مورد ريگ جن پرسيدم! مهندس پارسا که تصور میکردم در آمريکا زندهگی میکند کويرشناس بزرگ ايرانی است او بيشترين اطلاعات را در مورد ريگ جن دارد و درواقع اين او بود که ريگ جن را به جهانيان معرفی کرد. از اين که اين مرد بزرگ اينقدر متواضع است و هيچ نخوتی در وجودش نيست از خودنمایی کودکانهام در مورد ريگ جن شرمگين شدم.
جوانی در بينشان بود که جیپیاس داشت و جوان ديگری که با دوربين کانن فوقالعادهاش عکسهای ديدنی گرفته بود و افتخار داد تا من هم عکسی با دوربيناش بياندازم. مرد نازنين ديگری هم در بينشان بود که موبايل ماهوارهیی داشت از دل کوير زنگ زدن هم عالمی داره. خلاصه گروه سطح بالایی بودن! آنها شب قبل در کاروانسرا خوابيده بودند و صبح زود رفته بودند طلوع خورشيد را کنار رملها تماشا کنند و بعد هم به جزيرهی سرگردانی وسط درياچهی نمک رفته بودند و حالا داشتند آماده میشدند که برگردند و ما تازه رسيده بوديم. در بين آنها با آقایی که به نظر میرسيد موهایاش پيش از موعد سفيد شده است و بسيار خوشصحبت بود در مورد نقاط مختلف اطراف گپ زديم گفت که صبح زود که برای تماشای رملها رفته بودند زاغبور ديده است. او تمام نقاط ايران را ديده بود و من تعجب کردم که چرا زودتر او را نديده بودم! يکی از همراهان میگفت در اين منطقه هوبره هم پيدا میشود که ما نديديم. بالاخره از اين گروه جالب دلکنديم و خداحافظی کرديم و رفتيم سراغ رملها!
رملهای اينجا زياد مرتفع نبودند اما بسيار ديدنی هستند. همهی جای اين سرزمين که آبوهوای متنوعی دارد ديدنی است اما کويرش چيز ديگری است. افق نامحدود و سکوت دلنشيناش بینظير است و وقتی اينها با همراهانی دوست داشتنی همراه شود ديگر شاذ و دستنيافتنی میشود.
بعد از تماشای رملها و مقداری رملنوردی به جزيرهی سرگردان رفتيم. چيزی که در جزيرهی سرگردان جالب توجه بود سنگهای آذرين بود. معلوم نيست منشا اين سنگها در دل درياچهی کوير چيست؟ اعتقادی شبه خرافی در بين اهالی وجود دارد که اين جزيره جابهجا میشود و شايد دليل نامگذاری آن هم همين باشد و بهنظر میرسد به دليل جلو و عقب رفتن درياچهی نمک در ماههای مختلف سال توهم سرگردان بودن جزيره شکل گرفته است.
تا شب در آن اطراف پرسه زديم و دمدمای غروب به سمت تهران حرکت کرديم برای صرف شام به رستوران مدرن بعد از قم به نام آفتاب مهتاب رفتيم. ديدنیترين بخش اين اقامتگاه توالت آن است! حيف که نشد از توآلتاش عکس بگيرم! توالت مردانهی ايستاده با شلنگ تلفنی و دوشی که معلوم نيست چه چيز عظيمی را بايد بشورد!(برای ديدن عکس توالتها به اينجا رجوع کنيد.) ديدن اين رستوران شيک و تروتميز در کنار شهر مقدس قم از ديدن زاغبور در کنار رملهای مرنجاب هم ديدنیتر بود!
جای همهیتان بهخصوص پسر گلام خيلی خالی بود هر چند دخترم همهجا کنارم بود و همراهی او سفر را دوچندان لذتبخشتر کرد. به اميد روزی که همه با هم به نقاط ديدنی سرزمين تماشاییمان برويم و اين روزهای رنجبار خاطرهیی دوردست شود.
--------------------------------------
چند لينک خواندنی و ديدنی در مورد کاروانسرای مرنجاب و کوير و درياچهی نمک:
کوير مرنجاب (هفت سنگ)
چشم اندازی از بهشت كوير مرنجاب، در غرب دشت بزرگ كوير. (کاپوچينو)
-------------------------------------
پینوشت: شکارچی که وبلاگ شکار و طبيعت را مینويسد. خداحافظی کرده است و اين بدترين خبر بد وبلاگستان در اين روزها برای من بود. اين دوست خراسانی نازنين که علیرغم اسم خشناش! دلی بسيار صاف و رئوف دارد و شخصيت دوستداشتنی و عشق بیکراناش به طبيعت مثال زدنی است اين روزها تصميم گرفته ننويسد. تصميماش را محترم میشمارم اما آرزو می کنم باز بنويسد و ما را با طبيعت و جانوران سرزمينمان آشنا کند.
-------------------------------------
پینوشت2: مرنجاب را سرچ میکردم ديدم دوست ديگری هم به مرنجاب رفته است و از آن توالت کذايی عکس گرفته است. و اطلاعات خوبی هم در مورد مرنجاب و کوير داده است پس سری به وبلاگ "همهفنحريف" بزنيد تا چشمتان به جمال آن توالت کذایی روشن شود. نايب زياره باشيد!
November 14, 2004 01:07 PM
|
Comments (30)
|
TrackBack (1)
دوشنبه، 13 مهرماه 1383 | October 04, 2004
●
نانوشتهها
در چند روز گذشته میخواستم در مورد موضوعات مختلف مطالبی بنويسم که فرصت نشد. تيتر مطالب را مینويسم خودتان مطلب را حدس بزنيد!
× 10 مهر: يائسههای سياسی رگل میشوند.
× خاتمی و هخا: دو دلقک يزدی.
× بوش میاد که کری نمياد.
× جنگ سبيل در مياندوآب.
× واجبی اينترنتی برای کيهان کاغذی.
× افخمی در مرداب اصلاحات: نقدی بر گاوخونی.
× رئيسجمهور شجاع و وزير خرم!
October 4, 2004 02:03 PM
|
Comments (32)
پنجشنبه، 21 خردادماه 1383 | June 10, 2004
●
بازتاب عين در ذهن
چندی پيش در سرزمين آفتابیی هالهی عزيز بحثی در گرفت که وعده دادم موضوع را در وبلاگام طرح کنم در اين بحث سينای عزيز نوشت:" شما امروز وقتي با يك ريموت امواج میفرستيد به سفينهای در كرهی ماه میتوانيد اطلاعات را انتقال دهيد چگونه میتوانيد يا صراحت بگويی كه همهی امواج عالم هستی را شناختهای و میدانی كه كسی به ذهن خودت موج نمیفرست؟! من نمیگويم بيا و به اين خيالات من معتقد باش. اما به همين راحتی هم منكر چيزی كه نمیدانی و دانشت بدان قد نمیدهد نشو. بله اين حرفها به درد هيچكس مگر آنكس كه تجربهای در اين باب دارد و به الفبای اين زبان آشناست نمیخورد. به همين دليل بيان اجتماعی آن موجب فساد میشود." در اين پاراگراف کوتاه دو نکتهی مهم قابل بحث نهفته است که ارزش تامل و بررسی را دارد.
1- "هست"ها دليل میخواهند نه "نيست"ها
در سوآل اول پاراگراف سينا موضوعی طرح شده است که اگر در موردش تعمق نکنيم در نظر اول درست به نظر میرسد. جوهرهی اين حرف اين است که چون دانش ما نسبت به هستی کامل نيست و هرگز نمیتواند کامل شود پس ادعای وجود هيچ چيز را نمیتوانيم نفی کنيم. ما چه میدانيم شايد همهی ما توسط امواجی کنترل میشويم! شايد اساسا ربوتهایی هستيم که قبلا برنامهريزی شدهايم!... اما اين حرفها سفسطهیی ناشيانه بيش نيست. زيرا اثبات وجود چيزها در زندهگی روزمره و در روششناسی علمی بر اساس اين اصل ساده استوار است که وقتی دلايل کافی برای وجود چيزی موجود نيست وجود آن چيز پذيرفته نمیشود و در واقع تا يافتن دلايل و شواهد کافی برای اثبات وجودش موجديتاش نفی میشود.
ايدآليستها با دميدن از سرگشاد سرنا از ما میخواهند دلايل خود را برای وجود نداشتن چيزی ثابت کنيم درحالی که در زندهگی روزمره و در روششناسی علمی هرگز برای نبودن چيزها از کسی دليل نمیخواهند. درواقع فقط چيزهایی موجود فرض میشوند که دلايل موجود برای وجودشان رد نشود. ايدآليستها میخواهند موضوع را واژگونه کنند و بگوييد هر چيزی موجود فرض میشود مگر اين که عدم وجودش اثبات شود!
حالا ببينيم در زندهگی روزمره عملکرد ما چگونه است:
- آيا شما میتوانيد يقه کسی را بگيرد و بگوييد به شما بدهکار است و بايد فلان مبلغ را پرداخت کند؟ در اين صورت شما بايد ثابت کنيد که او بدهکار است يا او بايد ثابت کند بدهکار نيست؟
- آيا میشود کسی در خيابان دستگير کرد و او ملزم باشد ثابت کند قاتل نيست؟ اين دادستان است که بايد ثابت کند متهم قاتل است و متهم بايد در دفاع از خود دلايل دادستان را رد کند.
- در علم نيز چنين است. اگر کسی ادعا کند که مثلا سيارهی بزرگ اما نامرئی بين زمين و خورشيد قرار دارد که از جنس بلور است و ديده نمیشود. اين دانشمندان نيستند که بايد ثابت کنند اين سياره وجود ندارد اين آن مدعی است که بايد ثابت کند وجود دارد. حالا اگر برود بگويد اين سياره وجود دارد به او خواهند گفت از نظر ما چيزهایی وجود دارند که دلايلی برای وجودشان ارائه شود. البته برای دفع شر از اينگونه نوابيغ با لبخندی میگويند البته که وجود دارد چشم در سفر به مريخ وجود آن سياره را مفروض میگيريم و معادلات تفاضلیمان را بر اساس آن مینويسيم!
اين بحث در مورد ترم "خدا" نيز صادق است. اين خداپرستان هستند که بايد وجود "خدا" را ثابت کنند و البته بیخدايان بايد دلايل آنان را نفی کنند. عکس آن صادق نيست يعنی بیخدايان نبايد نبود "خدا" را ثابت کنند. آنوقت بايد نبود آن سيارهی بلوری و آن امواجی که مغز را کنترل میکنند يا آن دايناسوری که در حياط همسايه اسکيزوفرن ما هست را هم اثبات کنند.
خلاصه آن که "چيز"ها نيستند مگر آن که دلايل وجود داشتنشان رد نشود.
2- دانش(ساينس) و ماقبل دانش
قسمت دوم پاراگراف سينای عزيز دلالت بر تفکر ماقبل علمی دارد و متاسفانه وقتی از زبان سينا خارج میشود نشان دهندهی عمق تاثيرات ايدئولوژی و منش ضدعلمی اين سالهای سرزمين ماست.
اين نگرش نگرش مادون علم است جایی که جادوگران و عرفا و صاحبان کرامات وجود دارند. علم از جایی آغاز میشود که کرامت و جادو جای خود را به فرمول رياضی و آزمايشگاه میدهد. علم از نقطهیی آغاز میشود که تجربهیی را بتوان به شکلی فرموله کرد که قابل تکرار و تجربهی مجدد باشد. از اينجاست که مثلا زکريایی رازی با کيمياگران قبل و بعد از خودش متمايز میشود کيمياگران به رمز مینوشتند رازی به زبان عامه مینوشت کيمياگران عمليات خود را "کيفی" توصيف میکردند رازی آزمايشاتاش را به صورت "کمی" بيان میکرد. برای فهميدن حرف کيمياگران بايد طی طريق کنی و از هفتشهر عشق بگذری و سر بتراشی و قلندری بياموزی اما برای حرف رازی کافی است حوصله کنی و دانش بياموزی.
آخرين جملهی اين پاراگراف نيز در سياق همان شيوهی نگرش قرنوسطایی است. مردم و عوامل بايد از اين علم جادوگرانه دورنگه داشته شوند! اين علم برای عوام مضرر است و فقط به درد خواص و کسانی که طی طريق کرده باشند میخورد! میبينيد تيپيک همان عقايد قرون وسطاست. همه چيزش با هم جور است. اول قبول اين که وجود هر چيز محتملی را بايد مفروض داشت و برای وجود دليل لازم نيست دوم تجربياتی وجود دارد که منحصربهفرد است و قابل انتقال به ديگران نيست سوم اين علوم مربوط به خواص است و آموختن آن يا گفتوگو در مورد آن با عوام خطرناک است. میبينيد دقيقا قرون وسطا!
June 10, 2004 01:16 AM
|
Comments (204)
جمعه، 8 خردادماه 1383 | May 28, 2004
●
زلزله در تهران و ايران

نگران نشويد هيچ خسارت جانی گزارش داده نشده است.
ما زندهايم اما تهران و اکثر نقاط ايران شديدا لرزيد. مردم بيرون ريختهاند. زنان و دختران بیحجاب و مردان بالباس خانه يکی در حولهی حمام و ديگری در پاجامه! تلفنهای موبايل تقريبا کار نمیکند. بازار شايعات داغ است. ظاهرا در ساری و اردبيل و شهرهای ديگر هم زلزله آمده است اما از ميزان خسرات اطلاعی در دست نيست.
با شوخی و خنده سعی کردم بچهها و کسانی را که ترسيدهاند دلداری دهم. الان جامعه سوسياليستی شده است هيچ کس به فکر دارایی و ثروتاش نيست. همه با هم مهربان شده اند. کسی هم به حجاب خانمها کار ندارد. خلاصه اوضاع خوبی است. مردم میگويند حرم امام علی را آمريکا خراب میکند کفرش مردم ايران را میگيرد! يکی میگفت:" همينه ديگه وقتی تولد امام حسن عسکری را عزای عمومی اعلام میکنن زلزله میآد ديگه"... البته به شوخی و خنده اينها را میگويند و يه جور فرافکنی است. خب من برم پايين و به بزم محله بپيوندم. فعلا که ظاهرا به خير گذشته. اين جا که من نشستم نصف تهران معلوم است نشانی از خرابی ديده نمیشود و هوا گرد و خاک ندارد.
اگه خبری شد و زنده بودم خبرتون میکنم.
May 28, 2004 06:05 PM
|
Comments (94)
|
TrackBack (1)
یکشنبه، 27 اردیبهشتماه 1383 | May 16, 2004
●
از هر دری سخنی.
حمله کفار به نجف و زلزله در کهگيلويه و بويراحمد.
همه چيز دنيا وارونه شده است و ظاهرا از وقتی جمهوری اسلامی خدا را به عنوان ولیفقيه در کائنات تعيين کرده است. قرتاسبازی فاسد و رشوهگير زمينی کار آسمان را مختل کرده است! آمريکاها به حرمين شريف هتک حرمت میکنند در ايران زلزله میآيد. احتمالا زلزلهی بم هم قرار بوده در واشنگتن بياييد اما با پرداخت دلار به سيستم اداری باریتعالا تغيير جهت داد و در بم آمد!
به هر حال دنيا آشفته و شلمشوربای شده، ياد فيلم شبح آزادی بونوئل میافتم که مردم اسپانيا با شعار مرگ بر آزادی توسط سربازان ناپلئون که آمده بودند تا اسپانيا را آزاد کنند تيرباران میشدند. آمريکاها شکنجه میکنند تا دموکراسی برای مردم عراق به ارمغان بياورند. يادمان نرفته که در جنگ ويتنام هم 7 ميليون تن بمب بر سر مردم فقير ويتنام ريختند تا آنها را دموکرات کنند اما اگر آن روز در مقابل نيروهای آمريکایی انسان بزرگ و شريف و آزادیخواهی مانند هوشیمين قرار داشت امروز در مقابل نيروهای آمريکایی ماموتهایی با فضای تهی بين جمجمهشان حضور دارند. کسانی که میخواهند بشريت را به بردهگی بکشانند و انسان را به عصر غارنشينی دعوت میکنند. در اين ميان مردم عراق و آمريکا قربانی میدهند. سر بريده میشوند و با بمبهای خوشهیی تکه تکه میشوند...
اين دنيای متوهم ديرپا نخواهد بود...
مهرانه مهينترابی بانوی ديگر!
سريال سطحی و مبتذل "بانوی ديگر" که اعتراضات وسيعی در کشور به هم راه داشت و منجر به تهيه توماری بر عليه تلهويزيون شد برای دستاندرکاران و بهخصوص بازیگران زن آن مشکلاتی را ايجاد کرد. آنها مورد سوآل قرار گرفتند. جامعهی زنان به حضور آنان در سريالی ضد زن اعتراض کردند. جدیترين بازیگر اين مجموعه مهرانه مهينترابی بود. راستاش را بخواهيد من چون از بازی مهينترابی خوشام میآيد از حضور او در اين سريال بسيار متاسف شدم. اما با خواندن مصاحبهاش در بانی فيلم و ابراز پشيمانی و تاسفاش از بازی در اين سريال خوشحال شدم. متاسفانه هنرمندان ايرانی مجبور هستند در فيلمها و سريالهای نازل بازیکنند يا آن که فراموش بشوند و در فقر و گمنامی بميرند.
شبح فيلم میشود.
چند وقت پيش کارگردان جوانی برایام ايميل فرستاد و از من اجازه خواست که از بعضی از داستانکهایام در ساختن فيلم کوتاهی استفاده کند و از من خواست تا نامام را به او بگوييم تا در تيتراژ بنويسد. من هم پاسخ دادم داداش اينجا وقف عام است و هر چه دوست داری بردار فيلم کن اسمی هم از ما نيار. اصولا من به مالکيت حتا از نوع معنوی آن اعتقادی ندارم هر کس هر جا دوست داشت با نام يا بینام میتواند از اين نوشتهها استفاده کند. مسلما از نظر اخلاقی بايد نام و نشانی محل برداشتن مطلب نوشته شود اما چون در روزنامهها و فيلم و اينجور کارها که بهصورت علنی در داخل کشور منتشر میشود بعضی وقتها امکان نامبردن از شبح نيست پس همهی دوستان علنینويس را از اين قيد اخلاقی خلاص میکنم و همين جا اعلام میکنم هر جا خواستند از هر نوشتهیی در اين وبلاگ استفاده کنند هيچ اشکالی ندارد و متشکر هم میشوم.
البته دوستان میدانند که اسم من سهراب رستمی است و اگر دوست داشتند میتوانند اسمام را بنويسد ولی نياز به اجازهی من نيست و هرجور که خودشون صلاح دونستن عمل کنند.
خواهشی دوستانه!
از تمام دوستان عزيز خواهش میکنم اين نظرخواهی را نه محل تبليغ حزب و گروه خاصی بکنند نه محل تاختن به حزب و گروهی. البته هر کس لينک مناسبی از نظرخودش سراغ داشت میتواند بنويسد. اما نقد احزاب و گروهها يا تبليغ آنها در اين مکان اصولا مناسب نيست. اگر کسی نظری میدهد همان نظر را نقد کنيد. اگر میخواهيد نظر حزبی را مطرح کنيد به عنوان نظر و ديدگاه خودتان مطرح کنيد و لزومی ندارد شعار سياسی بدهيد. خلاصه اين که بابا بيست و پنج سال زدين تو سر هم ديگه به کجا رسيدين حالا بياين بزنين تو سر ، توی سر زنندهگان مردم. از ما گفتن بود.
May 16, 2004 06:24 PM
|
Comments (151)
چهارشنبه، 8 آبانماه 1381 | October 30, 2002
●
خبر پرواز کلاغ سیاه
ظاهرا، خبر پرواز کلاغ سیاه این دنیای مجازی، مجازی نبود و کسرا موحد خودخواسته از میان ما رفت!
با اندوه فراوان! به احترام به انتخاباش کلاه از سر برمیداریم و با لبخند به آخرین طنز سیاه زندهگیاش میخندیم.!
October 30, 2002 02:03 AM
شنبه، 13 بهمنماه 1380 | February 02, 2002
●
ايميل فارسی
اگر مي خواهيد اي ميل هايي كه فارسي نوشتيد. فارسي به دست خواننده برسد من در Microsoft Outlook اين كار را مي كنم:
Format
Encoding را انتخاب مي كنم و بعد Unicode(UTF-8)
نامه فارسي به دست دوستان وبلاگي مي رسه. من از بس اشتياق داشتم فارسي بنويسم اين را كشف كردم!
February 2, 2002 07:22 PM