سه شنبه، 19 تیرماه 1386 | July 10, 2007
●
کشکول شبحی
باز هم سنگسار
وقتی به فیلمهای قرون وسطایی یا گلادیاتوری نگاه میکنیم اولین حسی که به ما دست میدهد این است که داریم فیلم تماشا میکنیم و تصاویری اغراق شده را میبینیم و هرگز واقعیت چنین حشن نبوده است. اما راستاش را بخواهید سالهای که به چشم دیدیم و از دروناش گذر کردیم هراسانگیزتر از هراسانگیزترین فیلمهای تاریخی خشن است. شما باید همین سنگسار را تصور کنید. انسانی را تا کمر در خاک کنند و بعد با سنگ به جاناش بیفتند و به قتل برسانند و همهی این کارها را در روز روشن و با حکم قاضی انجام دهند. این از آن باورنکردنیهای است که حقیقت دارد. حقیقتی که نماد حکومت و مردمی منحط است. قهقرا و واپسگرایی در کنار ماهیت خشن زندهگی. فقر و بیعدالتی و شکاف طبقاتی انحطاط و بربریت به بار میآورد این بربریت گاه عریان مستقیم خود را در سنگسار انسانی نشان میدهد و گاه پنهان میشود پشت لبخند ستارهگان هالیود.
جعفر کیانی یکی از بیشمار قربانیان حکومتی سنگ شده و متحجر است که با سنگ انسانها را زجرکش میکنند تا دلهای سنگیشان به خدای موهومشان تشرف پیدا کند.
چیزی که این سنگسار را متمایز میکند این است که دیگر نمیتوان انگ حمایت مردمی و نسبیت اخلاقی به آن بست. در این روستای دورافتاده هم هیچکس حاضر نشده است در سنگسار شرکت کند. جالب است که قاضی قاتل خودش به همراه سه مامور با سنگ محکوم را کشتهاند.
ماجرا را در میدان زنان کامل نوشته است.
ديالوگهايي از يك سفر "سنگ"ين،آسيه اميني
سخنگوي قوه قضائيه در جمع خبرنگاران تشريح کرد پرونده دانشجويان هم ميهن وسنگسار
پس از اجراي حکم سنگسار در تاکستان سخنگوي قوه قضائيه در گفت و گو با شرق اعلام کرد تابع شرع و قانون هستيم
پاشو پاشو
داستان شرقی.
روزنامهی شرق ویژهنامهیی امروز منتشر کرد به نام داستان شرقی این ویژهنامه پر از داستان کوتاه و نقد مختصر داستانهاست و جنگ خوبی شده است. بعضی از داستانها را داستاننویسهای جوان نوشتهاند اما پیشکسوتهایی مانند علیاشرف درویشیان و محمد محمدعلی هم در این جنگ داستان دارند. خواندن این داستانها را به تمام علاقهمندان داستان کوتاه توصیه میکنم.
نمیدانم اینجا میتونید پیداش کنید یا نه.
صیغه و شهرنوش پارسیپور
صیغه یا تنفروشی اسلامی این روزها در کنار انرژی هستهیی، بنزین کوپنی، برهنهگی تابستانی، اوباشزدایی مسائل مورد گفتوگوی این روزها را تشکیل میدهد. ظاهرا خانم پارسیپور هم در تایید صیغه حرفی زدهاند و چون خانم پارسیپور از طرف جایی به عنوان بانوی برگزیدهی سال ۲۰۰۷ انتخاب شدهاند این نظر ایشان نظری خاص تلقی شده است و بسی حرف و حدیث درست شده است که در شهرزاد نیوز آمده است.
نشد که بیشتر از این بشه!
July 10, 2007 09:27 PM
|
Comments (10)
پنجشنبه، 24 اسفندماه 1385 | March 15, 2007
●
چوب «الف» بر سر کارگران دانش و فرهنگ

معلمان شعور و شرافت جامعه هستند و اکنون شعور و شرافت جامعه زیر چکمههای بیشعورترین و بیشرفترین نامردمان له میشود. عیدی معلمان شکنجه در پشت در خانهیی است که خانهی مردم لقب گرفته است و بهار برایشان سفرهی بیهفت سین است و جرمشان طلب کردن لقمه نانی است که از سفرههایشان ربوده شده است.
یار دبستانی من! معلمات زیر چماق دیکتاتوری نان طلب میکند، گلوله پاسخ میگیرد و تو در لاک خویش فرورفتهیی و زخمهای ملتهبات را با افیون مرهم مینهی. چیزی بگو کاری بکن هر چه باشد این قلم که در دست توست این کیبورد که به فشار سرانگشتانات موسیقی کلامی سر میدهد آموختهی معلمی است که خواندن و نوشتنات آموخت تا حقات را تا سهمات را از زندهگی طلب کنی و اکنون چشم به دستتان تو دوخته است تا ببیند دستپرودهاش آموختههایاش را در خدمت دوزندهگان دهانی که «آب و نان و آزادی» را به او آموخت قرار میدهد یا از نان و آب و آزادی دفاع میکند.
وبلاگ رسمي كانون صنفي معلمان ايران
سلام سوسیالیسم
March 15, 2007 05:52 PM
|
Comments (31)
|
TrackBack (0)
شنبه، 12 اسفندماه 1385 | March 03, 2007
●
تنهایی، آزادی و عشق
تنهایی، آزادی و عشق
انسان به عنوان نوعی از انواع جانواران، جانوری اجتماعی است. اما این اجتماعی بودن با اجتماعی بودن سایر جانوران متفاوت است زیرا عنصر اگاهی و خودآگاهی در انسان او را قادر میسازد انسان بودن خود را به عنوان نوع نفی کند و با این وجود به بقایاش ادامه دهد درصورتی که سایر جانوران اگر خود را به عنوان نوعشان نفی کنند موجودیتشان را از بین میبرند. زنبورهای عسل نمیتوانند رابینسون کروزئه داشته باشند.
بر اساس اعلامیهی حقوق بشر ۱۷۹۱«آزادی عبارت است از قدرت انجام هر کاری که به دیگران زیان نرساند.» این تعریف از آزادی اساسی را بنیاد نهاد که هر چه بیشتر انسان را از انسانیت دور کرد. هر چند هزاران سال قبل با آغاز ازخودبیگانهگی و شکلگیری مالکیت خصوصی انسان به عنوان جانوری عمومی نفی شده بود و از خودش و نوعاش بیگانه شده بود. در جوامع ماقبل سرمایهداری شعار این بود:«من به عنوان بردهدار/مالک/ارباب/نماینده خدا/... آزادم که آزادی دیگران را سلب کنم.» این شعار در انقلاب فرانسه و تحولات بورژوازی پس از آن به این شعار تبدیل شد که«تو آزادی تا جایی که آزادی من را از بین نبری» این شعار که در اولین برخورد شعاری زیبا و انسانی بهنظر میرسد قاتل انسان به عنوان جانوری اجتماعی است. هر چند نباید از نظر دور داشت که همین شعار زیبا نیز در زمانهای بحرانی فراموش میشود و به شعار دوران ماقبل بورژازی رجعت داده میشود و از دلاش استالین و هیتلر و ترومن و آیزنهاور و موسیلینی و هیروهیتو و چرچیل و دوگل و... بوش بیرون میآید. از دل آزادترین(به مفهوم پیشگفتهشدهاش) کشور جهان، بمب اتمی و قتل عام دههزار نفر در کسری از ثانیه در هیروشما و ناکازاکی بیرون میآید. اما مورد بحث من همان شعار«» است. بلایی که این شعار و این شیوهی زندهگی بر سر «انسان» آورده است و او را به عنوان «ناانسان» تعریف مجدد کرده است از هر بمب اتمی مخربتر است. رابینسون کروزئویسم فرمان قتل هر نوزادی را که متولد میشود در همان لحظهی تولد صادر میکند. «او» آزاد است اما «تنها» ست و انسان تنها و منفرد مردهیی ست که راه میرود و میچرد و میمیرد بدون این که «انسان» باشد. تو آزادی اما آزاد نیستی که «آزاد» نباشی. وقتی میگوییم «آزادی عبارت است از قدرت انجام هر کاری که به دیگران زیان نرساند.» یعنی داریم میگوییم انسان موجود منفردی است که به گرد خویش خط قرمزی میکشد و به دیگران میگوییم وارد این خط قرمز نشوید وارد ممنوع. شعاع این خط قرمز را از خودبیگانهگی و مالکیت خصوصی بهطور مستقیم و آگاهی و خودآگاهی بهطور معکوس تعیین میکند. «تو» ممکن است به اندازهی قارهیی گرد خودت خط بکشی و «من» بهاندازهی کف پایام اما در نهایت فرقی نمیکند هر دو «تنها»ییم و اقیانوسی سرد و خاموش مرا از تو جدا میکند. و هر چه شعاع این دایره بزرگتر باشد تنهایی عمیقتر و مخربتر است. از دل این جزایر است که کودکان عراقی میمیرند تا بر قطر کرهی مالیده شده بر نان تست شدهی کودکان آمریکایی افزوده شود. اما در این میان هر دو نابود شدهاند چون هر دو به موجوداتی «ناانسان» تبدیل شده اند.
«عشق» و «آگاهی» تنها مشخصههای انسانی هستند که او را از سایر حیوانات متمایز میکند و بورژازی این هر دو را به «کالا» تبدیل میکند. «عشق» ضد «آزادی» است گشودن دایرهی بستهی پیرامون «من» است برای ورود «تو» برای بهوجود آوردن «ما». «من» آزادیام را میبخشم برای «آزادی» «تو» و «تو» «آزادی»ات را رها میکنی برای «آزادی» «من» و بدینسان «ما» آزاد میشویم و به خود بازمیگردیم و چون آينههای موازی تا بینهایت تکثیر میشویم. این «ما» شدهگی با تعبیر عرفانی یا استالینی و فئودالی متفاوت است «من» در «ما» فنا نمیشویم بلکه «من» در «تو» خود را مییابم چنانکه «تو» در «من» و این گونه است که «ما» به وجود میآید و با سایر «ما»ها انسان را به عنوان موجودی انسانی بازتعریف میکند.
عشق و نفی تنهایی فقط در بین انسانهای بهخودبازگشته ممکن است. و این فقط در جامعهیی بدون مناسبات «ازخودبیگانه» کننده میسر است در جامعهیی بدون مالکیت خصوصی در جامعه سوسیالیستی مارکسی. عشق در جامعه بورژازی در بهترین حالت همجواری انسانهای تنها ست(و هر چه آن شعاع بزرگتر باشد این همجواری نامانوستر میشود.) در حالی که عشق پادزهر تنهایی است. عشق شکوه انسانی است و این به کمال و تمامی بهدست نمیآید مگر در جامعهیی انسانی.
پینوشت۱: این مطلب را سرکار نوشتم.(امیدوارم کارفرمایام این را نخواند!) بعد راهافتادم بیام خانه توی محله که رسیدم دیدم سرچهار راه معرکهیی به پا شده است. پیرمردی در وسط دایرهیی از جمعیتی که گردش حلقه زده بودند داشت در مورد پسر معتادش حرف میزد و رهگذارن هر یک نظری میدادند بعضی اهل محله بودند و بعضی از آنجا عبور میکردند ماشین یا موتور خود را پارک کرده بودند و قاطی بحث شده بودند. بحثی تمام عیار پیرامون اعتیاد و رابطه پدر و فرزندی و جامعه و سیاست. با خود فکر کردم میبینی این ثمرهی آن دایرههای کوچک است. خوشحال شدم که هنوز اینقدر مدرن نشدهایم که باتبختر بگویم:«این مشکل شما ست وقت ما را نگیرید! پیادهرو که محل بحث نیست به آزادی من که عبور راحت از پیادهروست تجاوز کردید!»
پینوشت۲: خدمت دوستانی که سراغ گوشتهای داخل فریزر را میگیرند باید عرض کنم. این گوشتها دیگر داخل فریزر نیست! تنهایی هم خورده نشده است. مادربزرگم همیشه میگفت:روزی هیچکس را کس دیگر نمیتواند بخورد. و غروب جمعه دلگیر نبود و معلوم شد زیاد هم زود دیر نمیشه!
March 3, 2007 06:16 PM
|
Comments (41)
دوشنبه، 9 بهمنماه 1385 | January 29, 2007
●
مسافران دهلی در اوین
View image
صبح دیروز (روز یکشنبه 8 بهمن 1385) طلعت تقی نیا، منصوره شجاعی و فرناز سیفی، روزنامه نگار، فعال جنبش زنان و عضو مرکز فرهنگی زنان، در حالی که عازم دهلی بودند در فرودگاه بازداشت شدند. چند لینک مرتبط با خبر:
شیرین عبادی، وکیل بازداشت شدگان: هنوز نمی دانیم که آنان را به چه جرمی گرفته اند
سه تن از فعالان جنبش زنان دستگیر شدند
دستگیری به جرم شرکت در کارگاهی آموزشی در کشور غیرمتعهدی مانند هند دیگر از آن شاهکارهایی ست که فقط در این سرزمین گلوبلبلی هستهیی انتظار میرود.
به هر حال امیدوارم این دوستان هرچه زودتر آزاد شوند. تلاش برای آزادی این دوستان فقط تلاش برای آزادی آنان نیست تلاش برای بهدست آوردن کمترین حقوق انسانی است.
پینوشت:
الان این خبر را در وبلاگ افسون عزیز دیدم.
خوشبختانه خبر می رسد که هر سه نفر آزاد شدند.
January 29, 2007 05:55 AM
|
Comments (18)
سه شنبه، 28 شهریورماه 1385 | September 19, 2006
●
آسمان و زمين، از انوش تا کبرا

اين روزها انوشه انصاری نخستين ايرانی و زنی که تاکنون به فضا رفته است مدار اول جو را طی کرده و به زودی به ايستگاه سايوز میپيوندد. تلهويزيون ايران او را چون قهرمانی ملی که پرچمی از جمهوری اسلامی ايران و جلدی از قرآن به همراه دارد و میرود تا به عنوان زنی مسلمان رسد به جايی که به جز خدا نبيند معرفی میکند.
اگر ماه يا مريخ ساکنان هوشمندی داشت که به پيشواز اين بانوی فضانورد میرفتند حتما با ديدن پرچمی که در دست دارد تصور میکردند زادگاه اين خانم جسور مهد آزادی زنان است! آيا آن انسانهای فضايی میتوانستند تصور کنند خانم انوشه انصاری پرچ کشوری را در دست دارد که زنان حتا حق رفتن به استاديوم ورزشی را ندارند!؟ میتوانستند تصور کنند اگر اين بانوی محترم هوس کند به زادگاهيی که اينقدر عزيز میشماردش سری بزند و گوشهی روسریاش به سوی رود بازداشت خواهد شد؟ میدانند اگر کشته شود او را نيمه انسان درنظر میگيرند و از حقوقی نصف يک مرد برخوردار است؟ میدانند در سرزمين او همين چندی پيش زهرا کاظمی زير شکنجه جان داده است؟ میدانند زنان هموطن او دارند امضا جمع میکنند تا قوانين کشورشان در مورد زنان به سطح قوانين نيمقرن پيش دنيا برسد؟
خانم انوشه انصاری بسيار جسور است که دست يه اين سفر پرمخاطره زده است تا کرهی زمين را از منظره آسمان ببيند اما آيا وقتی روز شنبه اول مهر ساعت 5 و 13 دقيقه برفراز ايران میگذرد و ايستگاه فضايیاش چون ستارهای پرنور در آسمان ايران طلوع میکند زنجير قطوری که به پای زنان ايران بسته شده است را نيز خواهد ديد؟ آيا در اين سفر فرصت میکند قرآنی را که به همراه برده است بخواند؟
ايران سرزمين انوشه انصاری هم هست و هم نيست. "نيست" چون ايران سرزمين زيبا کاظمی است، ايران سرزمين کبرا رحمانپور است. ايران سرزمين زنان و مردانی است که روز سهشنبه بيست و هشت شهريور ساعت ۵ بعداز ظهر در ميدان ارک (۱۵ خرداد) گرد میآيند تا جلوی اعدام کبری رحمانپور را بگيرند؛ و "هست" چون ايران سرزمين زنان جسوری است که هر روز از صبح تا شام در حال مبارزه برای به دستآوردن هويت انسانی خود هستند. انوشه انصاری نماينده زنانی است که برای جسور بودن نياز نيست به فضا بروند پا که از خانه بيرون میگذارد با اژدهای هزارسری روبهرو هستند که که برای برداشت قدم از قدم بايد جسورانه با آن بجنگاند و خسته و زخمخورده وقتی شامگاه به خانه میآيند تازه بايد جنگ ديگری را با شوهر، برادر و پدر و هر مذکر ديگری که قانون و عرف و شرع برآنان مسلط کرده است آغاز کنند.
اين روزها پيام خانم انوشه انصاری در زمين و فضا صبح تا شام پخش میشود اما آيا کسی نامهی کبري رحمانپور را خوانده است؟
لينکهای مرتبط:
مصيبت کبرا(اولين مطلبی که در مورد کبرا رحمانپور در تاريخ دوشنبه، 15 دیماه 1382) نوشتم.
نامه کبرا رحمانپور: به مردم ايران
سازمان ملل اعلام کرد بازداشت خانم کبری رحمانپور توسط دولت ایران "خودسرانه" است و خواستار "معافیت" او از اجرای مجازات اعدام شد.
کبرا باید آزاد شود! با تمام قوا برای نجات کبرا رحمانپور برخیزید!
اطلاعيه: توضيحي از سوي كمپين ”يك ميليون امضاء“
بيانيه کمپين دفاع از حق ورود زنان به ورزشگاه براي نمايش فيلم آفسايد
اولین بانوی جستجوگر خصوصی فضا و اولین سفیرفضایی
آخرين وضعيت انوشه انصاري
وبلاگ انوشه انصاری
September 19, 2006 12:07 AM
|
Comments (25)
پنجشنبه، 29 تیرماه 1385 | July 20, 2006
●
میخواهم زنده بمانم

گمان کنم شب بازی فينال بود؛ بعد از آنهمه هيجان و آن کلهقوچی زيدان و آن پنالتیهای اعصاب خورد کن وقتی از خانهی دوستی که تلهويزيون بزرگ داشت و بچهها برای تماشای هر چه بهتر فينال آنجا جمع شده بودند و من هم بينشان بر خورده بودم به خانه آمدم حس و حال هيچ کاری را نداشتم مگر مسواک نزده درون رختخوابخزيدن. با بیحالی چراغ بالای سرم را روشن کردم و نشانهی لای "بارون درختنشين" آلبرتو کالوينو را برداشتم شروع به خواندن کردم اما خيلی زودتر از آنچه فکر میکردم خطوط بين هم فرو رفت و مجبور شدم "بارون" را بر سر درخت رها کنم و انگشت لای کتاب به خواب بروم.
نيمههای شب بغض عجيبی راه نفسام را گرفت. به گريستن عادت ديرينهای دارم با کمترين بهانهای قطره اشکی از چشمام سر میخورد ميايد روی گونه و راهاش را ادامه میدهد گاهی از زير چانه به زمين میغلطتد و گاهی لای لبهایام جا میگيرد و نوک زبانام را شوری مطبوعی درمینورد اما اين بار از اين گريهها نبود از آن گريهها بود که تمام صورت را جمع میکند راه نفس را میگيرد احساس میکنی الان است که خفهشوی و بعد ناگهان منفجر میشوی و سپس سيلاب اشک است و صدای هراسناک هق هق بیامان و لرزيدن شانهها... آن شب بعد از بازی فينال فرانسه و ايتاليا نيمههای شب از صدای گريه خودم از خواب بيدار شدم.
وقتی نيمخيز روی تخت نشستم تازه به صرافت افتادم که در خواب چه میديدم و چه چيز آن شب آنگونه مرا به گريستن واداشته بود از آن گريستنهايی که راه نفس بسته میشود و اشک شرابه میگيرد تمام چهره را میپوشاند... در خواب جنازهای کودک آش و لاش شدهای را از زيرآور بيرون میکشيدم و فرياد میزدم:"از جان بچههای فلسطينی چه میخواهيد؟"
چراغ روشن بود، "بارون درختنشين" به کناری افتاده بود و سکوتی هراسناک فرامانروايی میکرد. تا خودم را پيدا کنم سريخجال بروم و آب خنکی بنوشام تصوير کودک آش و لاش شدهی فلسطينی از جلوی چشمام محو نمیشد... و بعد سکوت بود و تنهايی و حس بد ناتوانی... کاش میتوانستم کاری کنم...
اگر عصر ما را فريبکارترين عصر تاريخ بشری بنامند گرافهگويی نکردهاند. رياکاری و دروغ و دبنگ يک استثنا نيست سنتی هر روزها است. کودکان سرخ و سفيد و خوشبخت را در جامجهانی رديف میکنند و در همان حال فرمان قتل کودکان ديگری را در گوشهای از جهان صادر میکنند. نمیدانم، درست نمیدانم در مغز پوک صاحبان سرمايه چه میگذرد، نمیدانم اين آتشبازی جديد چه هدفی را در پی دارد. آيا قرار است نگاهها از مسئلهای هستهای ايران و کره شمالی به سمت لبنان و فلسطين و اسرائيل معطوف شود؟ آيا اشغال لبنان مقدمهی حملهی نظامی يا تحريم و فشار روی ايران است میخواهند حياط خلوت ايران را جارو کنند تا وقتی زير ضرباش قرار میدهند نتوانند از ناحيهی حزبالله لبنان به آنان ضربه بزنند؟ آيا سرائيل دارد حفاظ امنيتی خودش را محکم میکند تا آمريکا بتوانند راحت کارش را انجام دهد؟ هر چه است مردم فلسطين و اسرائيل و لبنان قربانی جنگی شدهاند که جنگ آنان نيست. گويا بايد تمام حسابها را کودکان لبنانی و فلسطينی و اسرائيلی تصفيه کنند.
ای کاش جريانی جدی و تاثيرگذار برعليه جنگ به راه میافتاد. کاش مردم اسرائيل که انسانهای آزادانديش و مترقی در بينشان بسيار است در کنار مردم لبنان و فلسطين و ايران و سوريه و سراسر جهان به پا میخواستند و جنگطلبها را خلعسلاح میکردند و مردمی را که در جنگ بهدنيا میآيند و در جنگ میميرند به حال خود رها میکردند. آيا مردم اسرائيل، مردم لبنان، مردم فلسطين نمیدانند بازيچهی قدرتهای بزرگ و نيمهبزرگ شدهاند؟
July 20, 2006 01:26 PM
|
Comments (111)
دوشنبه، 5 تیرماه 1385 | June 26, 2006
●
چند تز در مورد جنبش زنان
اگر تنها حاصل سرکوب وحشيانهی تجمع بيست و دو خرداد توجه بيشتر به حقوق زنان و بحث و گفتوگو پيرامون آن باشد دستآورد کمی نيست. سعی میکنم طی چند مطلب ناپيوسته نظرت خود را در مورد جنبش زنان بنويسم اميدوارم اين نوشتن حداقل به پالايش ذهنی خودم کمک کند.
1- جنبش زنان جنبشی زنانه نيست.
ما انسان هستيم و در اجتماع انسانی هويت وجودی پيدا میکنيم. انسان به ما هو انسان به عنوان موجودی تک و جداافتاده وجود ندارد انسان فقط در جامعه انسانی معنا پيدا میکند. انسان به عنوان موجودی بيولوژيک به دو جنس "نر" و "ماده" قابل تقسيم است البته اين تقسيمبندی نيز تقسيمبندی صلب و بدون خطوط خاکستری نيست. امروز میبينيم که نسبتا به راحتی حتا میتوان تغيير جنسيت فيزيولوژيکی داد اما به هر حال اگر در حوزهی فيزيولوژيکی و جانورشناسی دو جنس "نر" و "ماده" و به طبع آن "چيز"های "زنانه" و "مردانه" وجود دارد در حوزهی اجتماع هيچ مرزبندی "زنانهگی" و "مردانهگی" عينی وجود ندارد و هر چه هست از تاريخی است روزگاری نبوده است و روزگاری نخواهد بود. با اين استدلال "حقوق زنانه"، "شغل زنانه"، "هنر زنانه"، "ادبيات زنانه"... وجود عينی ندارد و انگارهای ذهنی است.
"جنبش زنان" به مفهوم جنبشی که "زنان" به عنوان جنس ماده برای دوپاره کردن جامعه انسانی به "زن" و "مرد" از آن سخن میگويند جنبشی انحرافی است. "جنبش زنان" که توسط زنان و مردان معتقد به لغو "زنانهگی" و "مردانهگی" در جريان است جنبشی برابرطلبانه و انسانگراست و ساير جنبشهای برابرطلبانه و آزادیخواهانه را در کنار خود میبيند و در واقع يک سمفونی است که با سازهای مختلف نواخته میشود.
زنان و مردانی که برای به دست آوردن حقوق برابر زنان و مردان تلاش میکنند همانها هستند که بار مبارزه با ديکتاتوری و خفقان را هم به دوش میکشند همانها هستند که از حقوق ملتهای مختلف ساکن در ايران هم دفاع میکنند همانها هستند که از حقوق کارگران هم دفاع میکنند و همانها هستند که اين مبارزه را فراتر از مرزهای کشوری واحد میدانند و به جهانی برابر و آزاد و انسانی میانديشند.
نبصره:
وقتی از برابری "زنان" و "مردان" و لغو صفتهای "زنانه" و "مردانه" صحبت میکنيم. نبايد فراموش کنيم چند هزار سال زندهگی مردسالارانه همدوشی زنان و مردان را غيررقابتی و ناعادلانه کرده است برای جبران اين عقبنگهداشتهشدهگی تاريخی بايد در شريط برابر فرصت بيشتری به زنان داد به همين دليل در اين مرحلهی تاريخی تفکيک اجتماعی "زنان" و "مردان" هر جا به سود زنان باشد بايد حفظ شود.
حاشيه:
شعار برابری زن و مرد در بسياری از موارد بهٌورت عوامفريبانه و در جهت نفی حقوق زنان به کار میرود. مثلا فراموش نکنيم وقتی خاتمی به کمک "زنان" و با حمايت گستردهی آنان به رياست جمهوری رسيد در بحث انتخاب وزير زن پز روشنفکران مدافع حقوق زنان گرفت و با اعلام اين که او شايستهسالاری را در نظر میگيرد از انتخاب وزير زن خودداری کرد. در صورتی که (هرچند زنانی در اين کشور وجود دارد که يکتنه از تمام دولت خاتمی کارآمدتر اند.) درست آن بود که بهای مديريت احتمالا ضعيفتر چند زن در کابينه را به ازای حضور زنان در دولت خريد. هر چند همه میدانيم حرف خاتمی استدلالی عوامفريبانه بود و او و جريان منتسب به او جريانی ضدزن است. تمام جناحهای مختلف رژيم بر سر هر چه اختلاف داشته باشند در ضديتشان برعليه حقوق زنان اخلافی ندارند و روشنفکرترينشان وقتی پای حقوق زنان در بين باشد به مرتجعانی عجيب و غريب تبديل میشوند.
اين حتا محدود به حکومت هم نمیشود تمام جريانهای اسلامی حتا راديکالترينشان در حقوق زنان مرتجع هستند. چند سال پيش به طور تصادفی در خانهی دوستی که ماهواره داشت به شبکهی ماهوارهی مجاهدين خلق برخورد کردم در آنجا خانم قجرعضدانلو(رجوی) داشت در مورد حقوق والايی که اسلام برای زنان قايل است حرف میزد. میگفت: "ببنيد اسلام در هزار و چهارصد سال پيش چه ارزشی برای زن قايل است که میگويد زن میتواند برای شير دادن بچه طلب پول کند! و میتواند از شير دادن بچه استنکاف ورزد و بگويد مرد بايد برود دايه بگيرد!" کسی در ميان آن جمع سرجنبان آهچقدراسلامبهزناناهميتمیدهد کسی نبود که بگويد: خانم اين بهترين دليل است که از نظر اسلام کودک متعلق به پدر است و سهم مادر در حد مستخدمی که بايد به بچهی آقا برسد و البته اسلام اينقدر والاست که اجازهی لغو اين استخدام را میدهد.
چکيده:
جنبش زنان جنبشی انسانی است برای لغو چند هزار سال تاريخ و فرهنگ و سنت و اقتصاد مردسالارانه و در اين جنبش زنان و مردانی حضور دارند که به جامعه انسانی بدون تفکيک "زنانه" و "مردانه" معتقد هستند.
June 26, 2006 08:57 AM
|
Comments (26)
سه شنبه، 2 خردادماه 1385 | May 23, 2006
●
تبريز در تب رهايی
کاريکاتوری که در روزنامهی ايران چاپ شد چاشنی ديناميتی را روشن کرد که هميشه در کنارمان بود و از آن غفلت میکرديم. مسلما در شرايطی عادی هرچند چاپ اين کاريکاتور عملی ضدانسانی بود و بايد محکوم میشد اما شايد حکومت میتوانست با معذرتخواهی سروتهش به هم آورد اما اکنون مسئله چيز ديگری است. درد مشترک مردم ايران ديکتاتوری و تحجری است که آنان را در هم میفشارد و اين درد هر لحظه به بهانهای فرياد میشود و اکنون اين بهانه چاپ کاريکاتوری در روزنامهی ايران است. بايد دود را رها کنيم و به آتش بيانديشيم. مردم کشوری که ايراناش میخوانيم با دلی مضطرب و چشمی اميدوار به قيام تبريز مینگرند به شهری که دلاوراناش مشروطه را برایشان به ارمغان آورد به شهر و مردمی که در سياهترين دوران ديکتاتوری شاه رشيدترين و فهيمترين فرزندانشان را فديه آزادی و برابری کردنند و از سقوط شاه تا کنون نيز همواره دژ محکمی برای دفاع از آزادی بودهاند. ترکها(تورکها) مانند تمامی مردمی که در اين سرزمين زندهگی میکنند از فقر، ديکتاتوری، تحجر، قوانين قرون وسطی،... در رنجاند و به اين رنج بايد رنج مضاعف تحقير زبانی و قومی و مليتی هم اضافه شود.
شوونيسم فارس يا ترک يا عرب يا ارمنی يا يهودی يا مسلمان... نمیشناسد شوونيسم و نژادپرستی ضد انسان است. با پاره پاره کردن انسانها امکان استثمارشان را افزايش میدهد. و متاسفانه ترکها اکنون نتنها بايد از شوونيستهای فارس مورد آزار قرار بگيرند بلکه مورد تهاجم شوونيستهای ترک نيز هستند.
کارگر ترکی که استثمار میشود برایاش چه فرقی میکند که استثمار کنندهاش فارس است يا ترک، ارمنی است يا مسلمان، آلمانی است يا آذربايجانی؟
زن ترکی که روسری با پونز به پيشانیاش دوخته میشود برایاش چه فرقی میکند برادر پونز به دست مسلمان متعصبی که حق آزادی پوشش را از او گرفته است به چه زبانی صحبت میکند؟
روزنامهنگار ترکی که حق آزادی بيان ندارد چه فرق میکند در آذربايجان زندهگی کند يا در ارمنستان، در تهران يا تبريز او آزادی بيان میخواهد.
آيا وقتی آزادیخواهی را تيرباران میکنند از او زبان و نژاد و ديناش را سوآل میکنند؟
همهی اينها دليل نمیشود ترکها يا عربها يا ارمنیها يا لرها و بلوچها و کردها و ترکمنها... حقوق بنيادی خود مانند حرفزدن و آموزش ديدن به زبان مادری يا نوشتن با الفبای مورد علاقهشان... را طلب نکنند و با شعارهای بلندمدتتری آنان را از حق مسلم امروزشان محروم کرد اما آنچه مسلما است عدهای شوونيست ترک به همراه همفکرانشان، شوونيستهای فارس، میخواهند قيام مردم تبريز را از قيامی برعليه ديکتاتوری و تحجر و حکومت ضدمردمی حاکم بر ايران به قيامی عليه فارسها تبديل کنند تا قيام را منزوی و سرکوب کنند.
اگر به نظرات ارئه شده در مطالب قبلی مراجعه کنيد خواهيد ديد شوونيستها چه فارس چه تورک به يک زبان حرف میزنند هر دو گروه فحاش و ضد زن هستند. هر دو گروه عقبمانند و بیفرهنگاند. تعصب نژادی و قومی وقتی با تعصب ناموسی بيان میشود بیشک پايههای فرويدی محروميت جنسی را نشان میدهد.
و صد البته آزادیخواهان و برابریطلبان هم زبان واحدی دارند زبانی که انسان محور است و به حقوق بنيادی انسانها که در صدر آن آزادی بيان و کرامت انسانی قرار دارد میانديشند.
ای بسا هندو و ترک همزبان
ای بسا دو ترک چون بیگانهگان
پس زبان محرمی خود ديگرست
همدلی از همزبانی بهتر است. (مولوی)
مردم ايران اکنون نبايد مردم تبريز و ساير شهرهايی را که در دفاع از کرامت انسانی و برعليه ديکتاتوری و خفقان و شوونيسم فارس و عظمتطلب آريایی اسلامی قيام کردهاند تنها بگذارند. مطمئن باشيد اکثر کسانی که میخواهند مقابله ترکها با حکومت را تبديل به مقابلهی تورکها و فارسها بکنند ذهنی يا عينی دستنشاندهی حکومت هستند.
کسانی که توقيف روزنامه ايران را خواستارند (که البته ساعتی قبل ايران توقيف شد.) ضد آزادی بيان هستند. آزادیخواهان هرگز توقيف هيچ روزنامهای را نمیخواهند.
کسانی که خواهان محاکمه و بدتر از آن اعدام کاريکاتوريست روزنامهی ايران هستند ديکتاتورند و آزادیخواه نيستند.
حکومت هم برای خلاصی خود اول روزنامه را تعطيل میکند و بعد هم کاريکاتوريست بخت برگشتهای را محاکمه میکند و خلاص!
اگر شوونيستها به جان هم بيفتند مردم بیگناه قربانی میشوند و هر روز بايد شاهد انفجار بمبی در گوشهای باشيم و شاهد مرگ بیگناهانی باشيم که میخواهند آزاد و برابر در سرزمينی آباد زندهگی کنند.
چيزی که از محکوم کردن روزنامهی ايران مهمتر است درخواست دستگيری و محاکمهی قاتلين و ضربوشتم کنندهگان مردم تبريز است. محکوم کردن حکومت مسلح و جنگطلبی که بهراحتی خون مردم را میريزد و برایاش ترک و فارس و عرب و کرد و بلوچ... مسلمان و کافر فرقی ندارد.
زنده باد آزادی
زنده باد برابری
زنده باد کرامت انسانی
چند لينک مرتبط:
گزارش تصويري، ناآرامي در تبريز
در میان دو توحش (فواد شمس)
May 23, 2006 05:40 PM
|
Comments (133)
چهارشنبه، 17 اسفندماه 1384 | March 08, 2006
●
پارکدانشجو 8 مارس: زنده باد آزادی
درود بر زنان و مردانی که امروز با خون و شرف از آزادی انسانی دفاع کردند.
درود بر سيمين بهبهانی شاعر قهرمانی که جان شيفتهاش زير ضربات چماقبهدستان بیمغز زخمی و خونآلود شد اما روح بلندش سکوت و زبونی اختيار نکرد.
به تاريخ رهايی مردم جهان نگاه کنيد هيچ جا آزادی بدون خون شريفترين زنان و مرداناش به دست نيامده است. آگاهی و رهايی از دل مبارزه با جهل و تباهی سربلند میکند. سربلند باشيد زنان و مردانی که در اين شبهای تاريک مشعل آزادی و برابری را فروزان نگه میداريد.
از اين که با تن و بدنی سالم اين نوشتهها را تايپ میکنم شرمنده هستم و بر زخمهای شما بوسه میزنم و ابر شما که برای رفاه و آزادی و زندهگی شرافتمند انسانی تلاش میکنيد تا اگر ما در اين ظلمت تباه شديم فرزندانمان رنگ زندهگی انسانی را ببينند و از شهد آن سيراب شوند درود میفرستم.
17 اسفند 84 پارک دانشجو روز و لحظهی ديگری شد در تاريخ مبارزهای انسان برای رسيدن به دنيايی انسانی درود بر شما که اين روز و لحظه را ساختيد.
گزارش امشساپندان از درگيريهاي امروز: تلخي
گزارش ايزدبانو - shistory : درد داريم
گزارش الیزه
آره حق با ما است: يه روايت از تجمع ۸ مارس
از زندگي
موج در موج اگر طالب دريا باشيم ...
گزارشات مختلف امروز(همراه با عکس و گزارشات مختلف)
March 08, 2006 روز 8 مارس روز نوشتههاي يک نسل سومي
تظاهرات امروز زنان در تهران به روايت تصوير فرزند خلق
March 8, 2006 11:23 PM
|
Comments (25)
یکشنبه، 14 اسفندماه 1384 | March 05, 2006
●
در ستايش آزادی انسانی زنان
زنان در جامعهای ايرانی آنچنان حضوری فعال در اقتصاد و اجتماع و فرهنگ و سياست دارند که اگر تنها بخشی از آنها امروز تصميم بگيرند ديالوگ حکومت را بپذيرند و اعلام کنند قبول ما میپذيريم که موجودی نيمهانسان هستيم و ديه و ارثمان نصف مردان است و خونبهایمان کمتر از ديهی بيضهی چپ مردان است. میپذيريم اين وظيفهی مردان است که نفقهی ما را بدهند. میپذيريم که اگر خيال قدم گذاشتن در کوی و برزن را داشته باشيم بايد فقط گردی صورت و دستهایمان تا مچ بيرون باشد و اگر قرار بود با نامحرمی صحبت کنيم ريگ در دهان بگذاريم تا حالت صدايمان مردان را به گناه نکشاند!... همهی اينها را میپذيريم و از فردا ديگر به کارخانه برای کار، به مدرسه برای تدريس به بيمارستان برای درمان به دانشگاه برای تعليم و تعلم... نمیرويم و در خانههایمان مینشينيم و به وظيفهی "فطری" و شرعیمان عمل میکنيم و به شوهرداری و پرورش فرزندان میپردازيم، تا مردان از دامنمان به عرش بروند و ما همچنان بر فرش خاکسترنشين باشيم. اين شما و اين اقتصاد و فرهنگ و سياست و اجتماع بگردانيدش و نفقهی ما را بدهيد شکمان را سير کنيد تا بسترتان را گرم کنيم!
چه میشود؟ گفتن ندارد که تمام کشور در عرصههای مختلف فلج میشود. اقتصاد و اجتماع ايران، اقتصاد و اجتماع افغانستان طالبان نيست که بتوان قوانين ضدزن طالبانی را را در آن به اجرا گذاشت. هر چند حتا آن اقتصاد بدوی متکی به فروش موادمخدر هم تاب حذف زنان را نياورد. به هر حال اعتراض مدنی زنان در اعتصابی همهگانی برای کسب منزلتی متناسب با قدرتشان راهی است که اگر در آن گام بردارند بیشک موفق خواهند شد. هر چند اگر اکنون زنان میتوانند با پوششی بسيار متفاوتتر از آنچه حکومت میخواهد در کوی وبرزن و محيطهای کاری حاضر شوند، اگر توانستهاند در دادگاهها فراتر از قوانين موجود بخشی از حق خود را مطالبه کنند، اگر توانستهاند در دانشگاهها حضوری فعال داشته باشند و به سطوح بالای مديريتی دست پيدا کنند.. همه و همه به دليل قدرت حقيقی و مادی است که با رنج و مبارزه در خانه و محيطکار و صحنههای سياسی بهدست آورند.
دو نکته و يک تذکر:
نکتهای اول:
صحبت از حقوق زنان، تقديس از جنسيت زن نيست. زنانی را میشناسم که بيش از هر مردی در ذهن و دلشان رسوبات فرهنگ مردسالارانه وجود دارد و کوتهفکرتر و مرتجعتر و عقبمانندهتر از بسياری از مردانی که میشناسم هستند. حتا زنان شبهروشنفکری که "زن بودن" و حتا "فيمنيسم" را بهانهای برای سنگرگرفتن پشت حقارتهای شخصيتیشان کردهاند و آنچه را مطالبه میکنند عملا در راه تحکيم فرهنگ مردسالارانه هزينه میکنند. زنانی که بيش از هر مردی به همجنسان خود ظلم میکنند؛ زنانی که گلوی زنی که جرات میکنند و به فرهنگ مردسالارانه پشت میکند و در مقابلاش میايستد را میدرند و هزار انگ و برچسب نثارش میکنند.
دفاع از حقوق زنان دفاعای جنسيتی نيست دفاعای انسانی است. هر زن و مرد باشرفی که آزادی و برابری با تعريف انسانمدارانهاش را در سرمیپروراند در زندهگی خصوصی و در مبارزهی اجتماعی و فرهنگی بايد مدافع حقوق زنان باشد وگرنه ياوهگويی مرتجع بيش نيست.
اما به هر حال زنان به دليل ماديت "زن بودن" معمولا بهتر از مردان حقوق و وضعيت زنان را درک میکنند و مردان بهتر است بيش از آنچه میتوانند در مورد زنان بگويند به حرف آنان گوش دهند و سعی کنند آنان را درک کنند و خود را نه آنچنان که خودشان میپندارند بلکه آنچنان که زنان فهميده و ورزيده در شناخت و دفاع از حقوق زنان میخواهند عمل کنند. خلاصه آن که رهبری مبارزه برای کسب حق برابری زنان در جامعهای برابر بايد به عهدهی خود زنان باشد و مردان پشت سر آنان و در کنارشان در اين مبارزه شرکت کنند.
نکتهی دوم:
اساماسها و ايميلهايی در مورد اجتماع 8 مارس(17 اسفند) در پارک دانشجو ساعت چهار بعد از ظهر منتشر شده است. از کم و کيف و برگزار کنندهگان آن اطلاعی ندارم اما اين اجتماعات خودجوش که توسط فعالين دفاع از حقوق زنان تشکيل میشود میتوانند چون چراغی در دل اين شبها روشنی بخش باشند.
خبری هم که لوگوش را در کنار وبلاگام قرار دادهام حکايت از برگزاری مراسمی در روز پانزده اسفند ساعت 13 الی 18 در مرکز NGOها واقع در خيابان استاد نجاتالهی (ويلا) نبش ورشو ساختمان شمارهی دو مرکز NGOها با ايميل به دستم رسيده است.
تذکر:
خبررسانی نسبت به برگزاری اجتماعاتی اينچنينی به اين معنا نيست که خود من الزاما در آنها شرکت میکنم يا قصد تشويق و تحريک کسی را برای شرکت در اين اجتماعات دارم. هر کس بايد بنا بر تشخيص و مصالح و وجدان اجتماعی خودش عمل کند و هيچکس برای مبارزه کردن دينی به گردن کسی ندارد و هر کس تنها در مقابل وجدان خودش مسئول است و بس. آزادی "آزاد بودن" در دفاع نکردن از "آزادی" هم هست.
March 5, 2006 10:42 AM
|
Comments (25)
پنجشنبه، 11 اسفندماه 1384 | March 02, 2006
●
اعدام و باز هم اعدام

اعدام جنايتی سازمانيافته است که حکومتها برای تداوم قدرتشان ابداع کردهاند. امروز دو نفر در اهواز در خيابان سلمان فارسی به دار کشيده شدند تا بار ديگر شاهد اعدام آن هم به وحشيانهترين و بدویترين شکلاش باشيم. اعدام با جرثقيل و در جلوی چشم کودکان و مردم کوی برزن.
خانمی که اخبار ساعت بيست و سی شبکهی دو را میگويد خبر اين اعدام را به کثيفترين و سبعانهترين شکل ممکن بيان کرد. خشونت خشونت ميآورد و مرگ مرگ...
متاسفانه ظاهرا میخواهند موج جديدی از اعدام زندانيان سياسی را راه بياندازند و دوباره سالهای وحشت دههی شصت و تابستان خونبار 67 را تکرار کنند اما خيال باطلی است که در سر میپروارنند که ديگر آن روزگاران قابل تکرار نيست.
چندی پيش کانون وبلاگنويسان ايران-پنلاگ طی بيانيهای نسبت به اعدام زندانيان سياسی هشدار داده بود. اين هشدار جدی است. و اعدامهای امروز که مانند سالهای گذشته بدون محاکمهی علنی، بدون هيئت منصفه و بدون حضور رسانههای جمعی و در اتاقهای دربسته حکماش صادر شده بود.
خبرهايي هم شنيده ميشود مبني بر اين که حجت زماني را هم اعدام کردهاند.
اعدام به هر شکل و بهانهای مذموم و غيرانسانی است اما اعدام زندانيان سياسی و عقيدتی بدون محاکمهی علنی و حضور هيئت منصفه و در ملاء عام به شيوههای قرون وسطايی ديگر فقط اعدام نيست! جنايتی سبعانه و ضدبشری است.
March 2, 2006 06:19 PM
|
Comments (36)
دوشنبه، 24 بهمنماه 1384 | February 13, 2006
●
آزادی بيان و دشمناناش!
اين که آن کارتونهای کذايی ارزش هنری داشتند يا نداشتند؟ (که به نظر من نداشتند!) و يا اين که آيا ارتباطی بين جنجال بر سر انتشار آنها و پيروزی حماس و موضوع ارسال پروندهی ايران به شورای امنيت وجود داشت يا نداشت؟(که به نظر من داشت!) موضوع بحث من نيست. مسئله بحث قديمی "آزادی بيان" است. در اين وبلاگ بارها در مورد "آزادی بيان" گفتوگو کرديم. مدافعان "آزادی بيان" همواره قيد "بیقيد و شرط" را جزء لاينفک آن میدانند و دشمناناش سعی میکنند آزادی بيان را مقيد به قيدهايی کنند.
کمخطرترين دشمنان "آزادی بيان" کسانی هستند که مخالفتشان با آزادی بيان را بیپرده پوشی بيان میکنند و خطرناکترينشان کسانی هستند که خود را در جبههی مدافعان "آزادی بيان" جا میزنند اما هر وقت آزمونی از پايداریشان به آزادی بيان پيش میآيد چهرهی واقعی خود را نشان میدهند و میشوند دشمنان درجه يک آزادی بيان و شگرد همهیشان تقريبا يکسان است: اول "بيان بودن" بيانی را مورد ترديد قرار میدهند و بعد آن را میکوبند. به اين جمله دقت کنيد:
"که گفت که آزادی بيان جواز آزادی عمل هم هست؟ و مگر جای انکار است که تخفيف و تحريک دو عملاند نه دو سخن؟"
شايد با دقتی رياضیوار بتوان گفت صددرصد مواردی که "آزادی بيان" مورد تهاجم قرار میگيرد متهم به "تخفيف" يا "تحريک" و يا هر دو است و اکنون قطب عالم روشنفکر دينی سرزمين گلوبلبل (که باندهای مافيايی قدرت با شعار مبارزه با مافيا به رياست جمهوری میرسند و پدرخواندههای بنيادگرا شيوخ اصلاحات میشوند) رگ گردن کلفت میکند و اشتلم راه میاندازد که وامصيبتا واسلاما که به احمد که ناموس مسلمانان است جسارت شده است و اين "بيان" نيست که "عمل" است!
به هر روی آقای عبدالکريم سروش نيز مانند هر ديندار ديگری نمیتواند مدافع آزادی بيان باشد. اصولا برای من مسلم شده است بين اعتقاد داشتن به وجود امری قدسی و اعتقاد به آزادی بيان تضادی حل ناشدنی وجود دارد. مهم نيست اين امر قدسی خدای در پس آسمان هفتم باشد يا استالينی تکيهزده بر تخت تزار!
اين شما و اين شرق يکشنبه 23 بهمن و رگ متورم گردن آقای سروش و گذر پوست به دباغخانه!
پينوشت: در وبلاگ تهوار عزيز چند تا از کاريکاتورها آمده اما از آن جلبتر فيلمي از مسيح است که لينک آن در تهوار آمده است! حالا مقايسه کنيد تحمل آنان را با تحمل فيلسوف و قطب روشنفکران ديني وطني!
February 13, 2006 10:00 PM
|
Comments (75)
شنبه، 26 آذرماه 1384 | December 17, 2005
●
فمينيسم اسلامی
لطفا افراد زير 18 سال اين مطلب را نخوانند.
يکی از دلايل بهوجود آمدن فمينيسم در دنيای جديد براساس تعاليم لائيک و ضدمسيحيت عدم آشنايی زنان غربی با تعاليم نجات بخش و عاليه اسلام در مورد زنان است. مسلما اگر افرادی مانند سيمون دوبووار با تعاليم اسلامی و ارزش و جايگاهی که زن در اسلام دارد آشنا بودند هرگز خود را به زحمت نمیانداختند و کتاب قطوری مانند "جنس دوم" را نمینوشتند.
چند روز پيش کتاب ارزشمندی به نام "قانون قوه باه" تاليف دانشمند ارجمند، محمد ابراهيم آوازه (رضوی) که محقق و طبيب طب اسلامی و عضو موسسهی تحقيقات حجامت ايران هستند را دوستی برای مطالعه در اختيارم گذاشت. عقايد مترقی و بهروز اين دانشمند گرامی به کلی مرا دگرگون کرد و به حال خود تاسف خوردم که آب در کوزه بود و ما سالها تشنه لب در ديار ملحدان فرنگی به دنبال مفاهيم جعلی مانند "فمينيسم" میگشتيم. برای آشنايی شما دوستان چند فراز از احاديث نقل شده در اين کتاب را اينجا میآورم و اميدوارم مرا به دليل اين چرخش و بازگشت به آغوش فرهنگ غنی سرزمين خودمان سرزنش نکنيد و مانند دوستان زليخا که با ديدن جمال يوسف عشق زليخا به او را درک کردنند و او را بخشيدن شما نيز با خواندن اين مطالب ارزشمند مرا درک کنيد:
1- روش پيامبر(ص) در انتخاب همسر
از امام صادق(ع) نقل شده است که فرمود:"پيغمبر(ص) وقتی میخواست زن بگيرد، يکی را میفرستاد او را ببيند و میفرمود: گردنش را بوی کن که اگر خوشبو باشد، بويش خوب و طيب است و نيز اگر غوزک پايش پرگوشت باشد، فرج هم پرگوشت خواهد بود"[1] ص 19
2- زنانی که لذت بيشتر میبخشند
امير مومنان علی(ع) فرمود:"هر کس بخواهد هنگام جماع لذت بيشتر ببرد، زن کوتاه قد و چهارشانهی گندمگون بگيرد، چنانچه لذت نبرد، مهرش بر عهدهی من است." ص 19
3- سزای نافرمانی از شوهر
امام صادق(ع) فرمود:"اگر زنی برای شوهر خود سينه و پستان را بريان کند، حق شوهر را ادا نکرده است و اگر با اين همه، يک لحظه نافرمانی کند، در درک اسفل جهنم جای گيرد، مگر آن که توبه نمايد." ص 21
4- خوابيدن زن حلال نيست، مگر...
اميرالمؤمنين(ع) فرمود:"خوابيدن برای زن حلال نيست تا زمانی که خود را بر همسرش عرضه کند؛ يعنی زن لباس خود را از تن درآورد و بهبستر شوهر برود و به او بچسبد." ص 21
5- کوتاه کردن نماز
امام باقر(ع) فرمود:"رسول خدا(ص) به زنان میفرمود: وقتی که همسرانتان میخواهند با شما نزديکی کنند، نماز خود را به درازا نکشيد." ص 22
6- خوشی را ضايع نکنيد!
پيامبر اکرم(ص) فرمود:"به درستی که زن يکی از وسايل لذت و خوشی است؛ پس هر کس زن میگيرد، آن را ضايع نکند." ص 22
7- مانند صدقه دادن
امام صادق(ع) فرمود:"رسول خدا(ص) از مردی سوآل کرد: آيا صبح روزه بودی؟ گفت: نه. پرسيد: آيا فقيری را اطعام کردی؟ گفت:نه. حضرت فرمود:"پس برگرد با همسرت نزديکی کن که برای او مثل صدقه دادن است.""
8- غسل بعد از هر جماع
ابیرافع غلام رسول خدا(ص) نقل میکند که: پيامبر(ص) وقتی میخواست با يکی از زنانش نزديکی کند و سپس نزد زن ديگرش برود، غسل میکرد. ابیرافع میگويد: گفتم يا رسولالله! اگر بعد از تمام شدن کار با همهی زنان يک بار غسل میکردی، بهتر نبود؟ حضرت فرمود. اين کار پاکيزهتر و بهتر و خوشتر و لذتبخشتر است. ص 36
9- مرد خصی (اخته) تدليس کرده و عيب خويش را مخفی نموده و زنی را به عقد خود درآورد بود. اميرالمومنين(ع) در قضاوت خود، امر بر جدايی مرد خصی و زن داد و مهريهی زن را نيز ماخوذ داشت، سپس پشت مرد را آزرده کرد و شکنجه بداد، از اين جهت که به خود تدليس کرده بود(يعنی خود را اخته کرده و از مردی افتاده بود.) ص 50
توضيح مؤلف: در اين زمان هم مردان با عمل "وازکتومی" خود را اخته میکنند.
10-علت قراردادن مهريه
بر مردان پرداخت نفقه و کسوه زن واجب است. علت قرار دادن مهريه و واجب گردانيدن آن بر مرد و نبودن آن بر زن، اين است که زن به هنگام شوهر کردن خود را بر مرد عرضه میدارد و به بيان ديگر میفروشد و مرد با شرايط خاصی زن را خريداری میکند. از انجا که بيع ثمن و شراء (خريد و فروش) بدون ثمن (پرداخت وجه) صورت نمیگيرد، ازدواج بدون مهريه هم نمیتواند انجام شود. ص 90
11-در ايام عادت ماهانه فقط آميزش نکنيد
از امام صادق(ع) سؤال شد: هنگامی که زن حايض شد، آيا برای نزديکی کردن با زنش حلال است؟ حضرت فرمود:"هر چيزی غير از فرج اشکال ندارد". سپس فرمود:"به درستی که زن وسيلهی خوشی و بازيچهی مرد است." ص 99
12-بچه در متعه برای زن است
محمد بن مسلم گويد: از امام صادق(ع) پرسيدم: چنانچه زنی در متعه پس از آميزش حامله، حکم آن چيست؟ حضرت فرمود:"آن بچه برای زن میباشد."
توضيح مؤلف: يعنی بچه متعلق به زن میباشد و مرد در قبال آن هيچ گونه مسئوليتی ندارد. ص 120
-----------------------------------------------------------------
[1] - کليه نقل قولها از کتاب: قانون قوه باه تاليف، محمد ابراهيم آوازه (رضوی) انتشارات سلسه قم، ايميل selseleh_pub@hotmail.com
December 17, 2005 11:08 AM
|
Comments (118)
شنبه، 21 آبانماه 1384 | November 12, 2005
●
مرگ بر مرگ، زندهباد زندهگی
جنايتکاران حرفهای باز به نام خدا دست به عمل شيطانی زدند و دهها زن و مرد و کودک را در امان به خاک و خون کشيدن و در اين ميان مصطفا عقاد کارگردان شهير آمريکايی سوری تبار و دخترش به قتل رسيدند. مصطفي عقاد را در ايران با "عمر مختار" و "محمد رسول الله" میشناسيم و اکنون او و دختر جواناش که برای شرکت در مراسم ازدواج دوستشان به امان سفر کرده بودند قربانی جنايت تروريستها شدند. جهان کنونی جهان تروريستها ست ترويستهایی مانند بوش و الزرقاوی.
تمدن مدرنی که بر کرهی ماه گام میگذارد درندهخوتر از هميشه کمر به قتل بیگناهترين انسانها بسته است. ترويسم دولتی بوش و تروريسم اسلامی طالبانی چون دو تيغهی قيچی در ظاهر رو به روی هم و در باطن حول يک محور به نابودی جهان مشغولاند. اين جنگ کثيف مانند اکثر جنگها بازندهای جز مردم بیگناه ندارد. جنگی که غيرنظاميان و کودکان را در خيابان و مدرسه و هتل... مورد حمله قرار میدهد و کور و بیهدف فقط جنايت میکند.
امروز وظيفهی همهی آزادانديشان جهان است که قاطعانه و يکپارچه برعليه هر دو طرف اين جريان کثيف موضع بگيرند و به اين جنگ کثيف و بیمنطق خاتمه دهند.
November 12, 2005 02:52 PM
|
Comments (16)
شنبه، 8 مردادماه 1384 | July 30, 2005
●
در آوار خونين گرگوميش
دل سنگين تو را اشک من آورد به راه-
صخره را سيل تواند به ره دريا برد. حافظ
در اين شبها و روزها، در خواب و بيداری، گنجی جلوی چشم همهی ماست. او دارد ذره دره میميرد و از آزادی سخن میگويد و مستقيم و بیپرده انگشت اشاره را به سوی شخصی گرفته است که در اين سالها نماد سرکوب و اختناق شناخته شده است و اين همه آنچنان پربهاست که نمیتوان بیهيچ کلامی از کنارش گذشت.
گنجی مسيحوار، به انتخاب خويش، بر صليب میرود تا بهای گناهان تمام همکيشاناش را به تنهایی بپردازد. وقتی نامهی او به عبدالکريم سروش را خواندم احساسهای متضادی در جانام نقش بست.
سروش برای من همان چماقداری است که در ماجرای انهدام فرهنگی با چوب و چماق و گلوله دانشگاهها را به تعطيلی کشاند. همان کسی است که پاسدار وضع موجود بوده است و مانند ساير کسانی است که در اين سالها منتقد "جزء" بودند تا "کل" را نجات دهند.
با تمام اين اوصاف حرف گنجی به دل مینشيند چون جاناش را درون کلمات میريزد و اين که او میتواند بعد از چهل روز اعتصاب غذا و در شرايط بسيار بد زندان و بيمارستان باز اينگونه خوب بنويسد و به بيرون از زندان بفرستند و در سطحی گسترده منتشر شود در حالی که بسياری در اين زندانها پوسيدند و مردند و نتوانستند کلامی از خود به يادگار بگذارند چيزی از ارزش آن نمیکاهد.
میدانم آشفته سخن میگويم و با دستانی لرزان گاهی به ميخ میزنم و گاهی به نعل اما اين از روی فرصتطلبی رايج که میخواهند هم "خدا" را داشته باشند هم "خرما" را نيست، از حقيقت آشفتهی ذهنام برمیخيزد.
چيزی که مسلم است گنجی ديگر آن گنجی سابق که در تبليغات سپاه کار میکرد نيست، بسيار تغيير کرده است. ديگر نوچهی عبدالکريم سروش هم نيست. آنچه هماکنون هم هست مهم نيست زير کسی که يک بار تغيير کرده است باز هم تغيير خواهد کرد.
در چيزی که هيچ ترديدی ندارم اين است که بايد برای نجات جان او کاری کرد هر چند نمیدانم چه کار! ظاهرا تمام تلاشهای ممکن صورت گرفته است و به نظر میرسد فقط اجتماع صدها هزار نفری در خيابانهای تهران برای نجات جان او عملی کارساز باشد که اين نه از دست من برمیآيد نه از دست کس ديگری! وقتی مردم حضور ندارند کار به سياستبازی و زدوبند کشيده میشود...
امشب شنبه- 8 مرداد ماه 1384- ساعت 8 شب دوستان گنجی به خانهاش میروند تا با برگزاري مراسم شب شعر و روشن کردن شمع در منزل وی، حمايت خود را از گنجیاعلام کنند. دوست دارم شعری را که شاملو برای مهدی رضایی سرود و بعدها گفت اين آن مهدی رضایی است که من در ذهن خود ساختهام را برای اکبر گنجی در اينجا بنويسم و آرزو کنم او زنده بماند تا اميد به رهایی در دلها روشنتر از پيش زنده بماند اين نبردی است برای آزادی همهی ما پس همراهاش شويم.
ابراهيم در آتش
در آوار خونين گرگوميش
ديگرگونه مردی آنک،
که خاک را سبز میخواست
و عشق را شايستهی زيباترين زنانــ
که ايناش
به نظر
هديتی نه چنان کمبها بود
که خاک و سنگ را بشايد.
چه مردی! چه مردی!
که میگفت
قلب را شايستهتر آن
که با هفت شمشير عشق
درخوننشيند
و گلو را بايستهتر آن
که زيباترين نامها را
بگويد.
و شيرآهنکوه مردی ازاينگونه عاشق
ميدان خونين سرنوشت
به پاشنهی آشيل
درنوشت.ــ
رويينهتنی
که راز مرگاش
اندوه عشق و
غم تنهايی بود.
«ــ آه، اسفنديار مغموم!
تو را آن به که چشم
فروپوشيدهباشی!»
«ــ آيا نه
يکی نه
بسنده بود
که سرنوشت مرا بسازد؟
من
تنها فرياد زدم
نه!
من از
فرورفتن
تنزدم.
صدايی بودم من
ــ شکلی ميان اشکالــ،
و معنايی يافتم.
من بودم
و شدم،
نه زان گونه که غنچهيی
گلی
يا ريشهيی
که جوانهيی
يا يکی دانه
که جنگلیــ
راست بدان گونه
که عامیمردی
شهيدی
تا آسمان بر او نمازبرد.
من بینوا بندهگکی سربهراه
نبودم
و راه بهشت مينوی من
بزرو طوع و خاکساری
نبود:
مرا ديگرگونه خدايی میبايست
شايستهی آفرينهيی
که نوالهی ناگزير را
گردن
کجنمیکند.
و خدايی
ديگرگونه
آفريدم».
دريغا شيرآهنکوه مردا
که تو بودی،
و کوهوار
پيش از آن که بهخاکافتی
نستوه و استوار
مردهبودی.
اما نه خدا و نه شيطانــ
سرنوشت تو را
بتی رقمزد
که ديگران
میپرستيدند.
بتی که
ديگراناش
میپرستيدند.
احمد شاملو، ابراهيم در آتش
July 30, 2005 06:41 PM
|
Comments (40)
|
TrackBack (0)
پنجشنبه، 6 مردادماه 1384 | July 28, 2005
●
رنگينکمان آزادی
شما تنوع لذتبخش و غنای پايانناپذير طبيعت را میستاييد. از گل سرخ نمیخواهيد بوی بنفشه بدهد. پس چرا روح انسان، اين ارزشمندترين ثروت، بايد تنها به يک شکل وجود داشته باشد؟ من بذلهگو هستم اما قانون به من حکم میکند که جدی بنويسم. من بیپروا هستم اما قانون به من امر میکند تا سبک نوشتهام ملاحظهکارانه باشد. خاکستری، صرفا خاکستری، تنها رنگ قانونی آزادی است. هر قطرهی شبنمی که خورشيد بر آن میتابد، با بازی پايانناپذير رنگها میدرخشد، اما خورشيد معنوی با همهی گونهگونی انسانها و تمام اشيايی که نور آن را باز میتاباند، بايد تنها رنگ رسمی را ايجاد کند! شکل ذاتی روح سرخوشی و نور است اما شما سايه را به تنها تجلی درخور تبديل میکنيد؛ بر روح بايد جامهی سياه پوشاند، هر چند در ميان گلها نمیتوان گل سياه يافت. ذات روح هميشه خود حقيقت.[1]
--------------------------------------------------------------------------------
[1] - سانسور و آزادی مطبوعات، کارل مارکس، حسن مرتضوی، نشر اختران، ص 18
July 28, 2005 06:04 PM
|
Comments (33)
|
TrackBack (0)
پنجشنبه، 30 تیرماه 1384 | July 21, 2005
●
بردهگی مزدی، بدون مزد
کارگران در سراسر جهان زير سيطرهی سرمايهدارن نيروی کار خود را میفروشند و آنچه دريافت میکنند در بهترين حالت هم کمتر از آنچه است که میفروشند. اما در سرزمين تاعونزده پديدهی کم نظيری در جريان است. کارگران نيروی کار خود را در اختيار صاحبان سرمايه قرار میدهند و هيچ مزدی دريافت نمیکنند!
کارگران نساجی کاشان يازده ماه است که حقوق دريافت نکرده اند! اکنون، در اين گرمای طاقتفرسا، پياده از کاشان راه افتادهاند تا به تهران بيايند و مظلوميت خود را در گوشهای کری که نمیشنوند فرياد کنند تا شايد اندکی از اين درد جانکاه کاسته شود.
به ياری کارگران گرسنه و خسته و خشمگين نساجی کاشان بشتابيم. آنان دست به حرکتی انتخاری زدهاند. پياده در اين گرما از کاشان تا تهران آمدن دست زدن به خودکشی دستجمعی است. نگذاريم اين خستهگیناپذيرترين اقشار جامعهمان تنها بمانند. به ياریشان بشتابيم.
باز هم اعدام! باز هم اعدام به کثيفترين شکل ممکن!
اعدام مذمومترين قانون موجود در جهان است اما اعدام کودکان و نوجوانان با تناب پلاستيکی در ملاعام به جرم همجنسگرایی فقط اعدام نيست وحشيانهترين نوع جنايت است.
تف بر زندهگی زير سايه شوم مرگ!
بعد از ديدن اين عکس از عمق دل آرزوی مرگ کردم که زيستن در اين جهان سراسر کثافت و دروغ و نيرنگ شايستهی هيچ انسانی نيست.
آقای خاتمی! لبخند بزن! روزی مجازات خواهی شد حتا اگر هزار رنگ عوض کنی!
چه کسانی بودند که شاهرودی را شجاع و عادل میخوانند نفرين بر اين پااندازان قدرت لجام کسيخته باد!
به راستی که دستياران جلاد هميشه از خود او نفرتانگيزترند.
July 21, 2005 03:43 PM
|
Comments (57)
|
TrackBack (0)
دوشنبه، 27 تیرماه 1384 | July 18, 2005
●
زندهگی يعنی زيستن آزادنه
حکومتی که بعد از انقلاب حاکم شد هرگز حکومت باثباتی نشد. هيچ شبی را بدون اضطراب به صبح نرساندند. هميشه هر کاری که کردند برای ماندنشان بوده است چگونه ماندن در درجهی دوم اهميت قرار داشته است. مانند بيماری که در سیسیيو بستری است و لحظهیی بدون دستگاههایی که اعمال حياتی را به صورت مصنوعی تداوم میدهند نمیتواند زنده باشد.
اکنون مهاباد يک پارچه آتش و خون شده است. مردم غيض فروخوردهی ساليان را فرياد میکشند و جنازهی پاره پاره شدهی شوانه قادری نمادی از اين مردم زخم خورده و رنج کشيده شده است.
از سوی ديگر اکبر گنجی که فرزند حکومت است؛ اکنون به نماد جهانیی مقاومت تا پای مرگ برای دفاع از آزادی بيان تبديل شده است. معروف است که حاکمان سر فرزندانشان را میخورند و اکنون اين فرزند دارد سرحکومت را میخورد. او استخوانی شده است در گلوی کسانی که میخواهند جشن پرشکوه انتخابات بیشکوهشان را بگيرند.
زمانی که تصور میشد وحشت از به قدرت رسيدن نيروهای سرکوبگر، مانند وقتی که افعی به چشم شکارش خيره میشود، مردم را سست و بیتحرک کرده است فرياد دفاع از "آزادی بيان" خيابان انقلاب و دانشگاه تهران را درنورديد. وقتی دارند سعی میکنند زندانيان سياسی را آزاد کنند تا به جهانيان بگويند ما زندانی سياسی نداريم به ازای هر نفری که آزاد میکنند مجبورند ده نفر ديگر را به بند کشند. هر شمعی را که خاموش میکنند چلچراغی روشن میشود؛ هر سروی را که به زير میکشند جنگلی میرويد.
قصد داشتم امروز فقط متنی در مورد سانسور و آزادی مطبوعات اينجا قرار دهم اما صفحه را که برای تايپ کردن باز کردم انگشتانام اختيار را به دست گرفتند و کلمات بالا را حرف به حرف تايپ کردند... به هر حال اين هم آن متن:
"قانون سانسور قانون نيست بلکه اقدامی پليسی است، اما اقدام پليسی بدی است زيرا آن چه را که مورد نظرش هست انجام نمیدهد بلکه آن چه را مدنظرش نيست عملی میکند.
از اين رو هنگامی که قانون سانسور میخواهد مانع آزادی چون امری ناخوشايند شود، نتيجهی کارش دقيقا معکوس خواهد شد. در کشوری که سانسور حاکم است وجود هر مطلب چاپ شدهی ممنوع، شهيد پنداشته میشود و هيچ شهيدی بدون هالهی نور و مؤمنانه نيست. اين نوشته استثنایی تلقی میشود و چون نمیتوان آزادی را برای آدمی از ارزش انداخت، آنگاه هر استثنایی در نبود عمومی آزادی ارزشمندتر پنداشته میشود. هر رازی جاذبهی خاص خود را دارد. آنجا که افکار عمومی رازی را در دل خويش دارد، هر مطلبی که رسما مرزهای رازآميز را درهم شکند از همان ابتدای کار نظر مساعد مردم را به خود جلب میکند. سانسور هر اثر نوشتاری ممنوع را، چه خوب و چه بد، به سندی خارقالعاده تبديل میکند، در حالی که آزادی مطبوعات هر اثر نوشتاری را از تحميل تاثيری مادی محروم میکند.
با اين که سانسور ادعای شرافت دارد، نه تنها مانع خودسرانهگی نمیشود بلکه خودسرانهگی را به قانون تبديل میکند. بزرگتر از خطر خود سانسور هيچ خطری نيست که بتوان آن را دفع کند. خطر مهلک برای هر موجود از بين رفتن آن است. از اينرو، نبود آزادی خطر مهلک واقعی برای نوع بشر است. در حال حاضر، صرفنظر از پيامدهای اخلاقی، به ياد داشته باشيد که نمیتوانيد از مزايای مطبوعات آزاد بدون کنار آمدن با دردسرهای آن استفاده کنيد. نمیتوانيد گل سرخ را بدون تيغهایاش بچينيد! و با مطبوعات آزاد چه چيزی را از دست خواهيد داد؟
مطبوعات آزاد چشم هشيار و همه جا حاضر روح مردم است؛ تجسم اعتماد مردم به خود، و پيوند گويای فرد با حکومت و جهان است، فرهنگ متجسمی است که مبارزات مادی را به مبارزات فکری دگرگون میکنند و به شکل خام و مادی اين مبارزات صورت آرمانی میدهد.
مطبوعات آزاد اعتراف صادقانهی مردم به خودشان است، و قدرت نجاتبخش اعتراف چه خوب بر همهگان آشکار است. آينهای معنوی است که تودههای مردم خود را در آن نظاره میکنند و تماشای خويش نخستين شرط خرد است. مطبوعات آزاد روح حکومت است که میتواند به هر کلبهای ارزنتر از گاز زغال تحويل داده شود. همهجانبه، همه جا حاضر و دانای کل است. دنيای آرمانی است که پيوسته از دنيای واقعی به بيرون میجوشد و با غنای معنوی بيشتری دوباره به آن باز میگردد و روح آن را حياتی تازه میبخشد."[1]
--------------------------------------------------------------------------------
[1] - سانسور و آزادی مطبوعات، کارل مارکس، حسن مرتضوی، نشر اختران، ص 102
July 18, 2005 03:05 PM
|
Comments (38)
|
TrackBack (0)
دوشنبه، 20 تیرماه 1384 | July 11, 2005
●
عدالت و آزادی
نوشی و جوجههایاش
مسئلهیی که برای نوشی نازنين اتفاق افتاده است از دو منظر قابل بررسی است. منظر نخست مشکلی است که برای دوستی پيش آمده است. نوشی عزيز دوست ماست و چون از ماجرایاش کم و بيش با اطلاع هستيم و با جوجههایاش چند سالی است که زندهگی میکنيم و جزو خانوادهمان شده است برای ما خاص و استثنا میشود. مانند وقتی که برای خواهرمان مشکلی پيش بيايد به ياریاش میشتابيم و هر کاری از دستمان برآيد انجام میدهيم. از اين منظر مسئلهی نوشی و فرزنداناش برای ما مسئلهیی شخصی و فردی است که بايد به هر دری که میشود بزنيم تا بازش کنيم و جوجهها را به آغوش مادرشان بازگردانيم و صد البته يکجانبه هم نبايد قضاوت کنيم. پدر فرزندان نوشی خوب يا بد پدر آنهاست توهين کردن به او توهين کردن به پدر فرزندانی است که دوستشان داريم و اين نقض غرض است و به دوستی خاله خرسه میماند.
نبايد بر شعلههای احساسات مادری که دلاش کباب است و جگرگوشههایاش در آتشاند بدميم. استفادهی سياسی چه بساط فرصتطلبی و دستآستانقدرتبوسی راه بيندازيم و آن را بهانهیی برای آشتی با حکومت و التماس به اين و آن بکنيم چه از موضوع ضديت با حکومت حل مسئله را در گروی سرنگونی حکومت بدانيم، هر دو مذموم است. پرداخت به مسئلهی نوشی و جوجههایاش به عنوان مسئلهیی خاص بايد در چارچوب مسائل خاص صورت بگيرد. دوستانی که علنی هستند و میتوانند وقت بگذارند و با وکلای مختلف تماس بگيرند و راهحل حقوقی پيدا کنند که حتما اين کار را خواهند کرد دوستان ديگر هم میتوانند هر کار و روشی را که صلاح میدانند در پيش بگيرند.
اما از منظر اجتماعی مسئله نوشی استثنایی نيست که دنبال راهحل استثنایی برایاش باشيم. زنان بايد بياموزند که با جمع شدنشان در تشکلهای صنفی و حقوقی میتوانند اين زخمها را اندکی التيام بخشند؛ و صد البته مردان آزادانديش که اين بردهگی مردسالارانه را در شان خود نمیدانند بايد ياری رسان اين جنبش باشند. جنبشی که برابری و عدالت جنسی میخواهد و به حقوق بنيادی انسانی چشم دوخته است.
و در هر حال نبايد فراموش کنيم در جوامعی که هنوز خانواده رکن مهمی از آن را تشکيل میدهد بايد با وسواس و دقت زيادی وارد عرصهی مسايل خانوادهگی شويم. شعارزدهگی و فرمولهای از پيش تعيين شده بدون در نظر گرفتن شرايط فرهنگی، اقتصادی، اجتماعی، سياسی، حقوقی و عرفی صادر کردن؛ مشکلی از کسی حل نمیکند و فقط دل نويسنده و خوانندهگاناش را خنک میکند.
به هر حال گرفتن حضانت کودکان از مادران خبر تازهیی نيست هر کس گذارش به اين بیدادگاهها که قوانين عصرحجریاش توسط قاضيان غارنشين اجرا میشود، افتاده باشد؛ ديده است که هر روز هزاران زن، کتک خورده و ستم ديده، با چشمان اشکبار، درماندهتر از زمانی که آن مجسمهی زيبای فرشتهی کور عدالت سايه برسرشان انداخته باشند پا به خيابان میگذارند تا مغموم و بیپناهتر از پيش به جنگلی رهسپار شوند که هيچ حامی ندارند جز زانوان لرزان خودشان.
دوستانی که رنج انسانها رنجورشان میکند از هيچ تلاش فردی و گروهی برای کاهش رنجهای انسانی نبايد دريغ کنند. همين امروز اگر عضو انجيو و انجمنی که برای حمايت از خانواده و زنان تشکيل شده است نيستيم برويم و عضو شويم و فراموش نکنيم اين بيماری و اين انحراف از حقوق جهانشمول انسانی حل نمیشود مگر با برچيده شدن کل اين سيستم ضد انسانی.
در مورد عشق و زناشویی و مسايل مرتبط با رابطهی زن و شوهر و کودکان قبلا مطالب مفصلی نوشتهام که میتوانيد در اينجا بخوانيد.
در مورد حقوق کودکان نيز مطالب مختلفی نوشتهام که از جمله در "انسان از نخستين بازدم" میتوانيد به مواردی مانند اختلاف پدر و مادر و وضعيت کودکان در اين مقاله توجه کنيد.
و اما باز هم گنجی و باز هم زرافشان و باز هم مسئلهی آزادی بيان و زندانيان سياسی.
اين روزها کمتر می توانم به انيترنت وصل شوم و روزنامه هم کمتر میخوانم و از جريانات روز به کلی بیاطلاع هستم. نمیدانم بر سر ناصر زرافشان چه آمد؟ خبرهای جسته گريختهیی اينجا و انجا از وضعيت بد جسمی گنجی شنيدهام. دوستی ايميل عمومی فرستاده بود که در آن اشاره به گردهمآيی 20 تیر ماه 84 در مقابل در اصلی دانشگاه تهران برای نجات جان گنجی و آزادی او شده است. از چند و چون اين خبر با اطلاع نيستم فقط میدانم وظيفهی انسانیمان حکم میکند برای آزادی گنجی و زرافشان و ساير زندانيان سياسی هر کاری از دستمان برمیآيد انجام دهيم.
خوشبختانه با خبر شدم که از چند روز پيش ناصر زرافشان به مرخصی آمده است. و احتمال دارد مرخصی او تمديد شود.
و اين هم خبری که الان دريافت کردم:
تحصن سه روزه در مركز شهر كلن نبايد بگذاريم كبرا رحمانپور را اعدام كنند!
چهارشنبه ٢٢ تيرماه، آخرين جلسه تعيين تكليف در مورد كبرا رحمانپوراست• در اين جلسه قرار است سرنوشت كبرا رحمانپور را تعيين كنند• خانواده مقتول خواهان اجراي حكم اعدام هستند و در دو جلسه شوراي حل اختلاف بر اجراي حكم تاكيد كرده اند• سومين و آخرين جلسه در روز چهارشنبه برگزار خواهد شد•
...
روز دوشنبه ٢٠ تير ماه برابر با ١١ ژوييه آغاز ميشود كه تا روز چهارشنبه ادامه خواهد يافت•
ساعت شروع تحصن ٦ عصر روز دوشنبه ١١ ژوييه
محل : مركز شهر كلن, Schilder Gasse
اصل خبر را در اينجا بخوانيد.
July 11, 2005 03:20 PM
|
Comments (55)
|
TrackBack (0)
سه شنبه، 17 خردادماه 1384 | June 07, 2005
●
جنبش زنان و بازگشت به خود

پس از آن که در انتخابات شوراها مردم به جريان موسوم به اصلاحطلب "نه" گفتند و سايهی آنان از روی سر مردم برداشته شد اکنون کمکم شاهد ثمرات حذف يا تضعيف اين جناح از حکومت هستيم.
در هشت سال گذشته در دوران طلایی اصلاحات و بعد در سکون و افولاش تمام تلاش اصلاحطلبان اين بود که خود را نمايندهی مردم معرفی کنند و هر جا اقشار مختلف مردم میخواستند حقوق خود را مطالبه کنند آنان را با هزار حيله و فريب به خانههایشان میفرستادند و میگفتند: "شما آسوده باشيد ما حقوقتان را خواهيم گرفت!" اما اکنون ديگر اين سايه برداشته شده است و مردم تصميم گرفتهاند بدون نماينده با قدرت حاکم روبهرو شوند. ديگر برای آنها فرقی نمیکند "احمدینژاد" رئيسجمهور باشد يا "معين" آنها آموختهاند که هر کس رئيس جمهور باشد اگر آنها در خانههایشان بنشينند و احقاق مطالبات خود را به جنگ جناحهای درون نظام بسپارند پشيزی دريافت نخواهند کرد و فقط بايد هزينه کنند و قربانی بدهند.
بعد از دانشجويان، کارگران نخستين قشری بودند که متوجه شدند بايد چشم از جناحهای درون حاکميت بردارند و خود دستبهکار شوند و حقوقشان را مطالبه کنند. اعتراض به "خانه کارگر" و برهم زدن کارزار (کمپين) تبليغاتی "خانه کارگر" به سود آقای رفسنجانی در اول ماه مه و نشان دادن اين که اين خانه، خانهی کارگر نيست و باشگاه سرمايه است نخستين گام مهم برای اين جدایی بود و تشکيل سنديکای کارگران در شرکت واحد گام مهم ديگری و اين گامها پرشتابتر از آنچه میتوان تصورش را کرد برداشته خواهد شد. کارگران به جای چشم دوختن به نوالهی ناگزيری که حکومت جلویشان پرتاب میکند برای به دست آوردن حقوق خود به اتحاد و همبستهگی با ساير کارگران جهان میانديشند.
زنان که بيشتر از هر قشری در اين سالها حقوق خود را از دست دادهاند و مورد بيشترين آزار و فشار اجتماعی بودند و از آنسو نيز بيشترين بار مبارزه را چه در زندهگی روزمره و در کوی و برزن چه در حرکتهای سازمان يافته بردوش کشيدهاند اکنون اين جداسری را آغاز کردهاند.
روز يکشنبه ساعت 5 تا 6 بعدازظهر مقابل در اصلی دانشگاه تهران زنان تجمع میکنند تا نسبت به نقض حقوق زنان در قانون اساسی اعتراض کنند. سايت تريبون فمينيستی ايران و سايت زنان ايران نام تشکلهای حمايت کننده در اين گردهمآيی اعتراضی را درج کرده اند. اميد میرود تمام زنان و مردان آزادانديش به اين حرکت اعتراضی بپيوندند.
راهکار عملی که دوستان در جستوجوی آن هستند همين است. احقاق حق خارج از حاکميت و مستقل؛ اجازه دهيم جناحهای درون حاکميت با هم بر سر اين که چه کسی بهتر حق ما را میدهد دعوا کنند ما کاری به اين دعواها نداريم و حق خود را طلب میکنيم از هر کس که قدرتی دارد.
آنچه اصالت دارد حقوق ما ست نه صاحبان قدرت که میخواهند با قطرهچکان اين حقوق را قطر