سه شنبه، 19 تیرماه 1386 | July 10, 2007

کشکول شبحی

باز هم سنگ‌سار
وقتی به فیلم‌های قرون وسطایی یا گلادیاتوری نگاه می‌کنیم اولین حسی که به ما دست می‌دهد این است که داریم فیلم تماشا می‌کنیم و تصاویری اغراق شده را می‌بینیم و هرگز واقعیت چنین حشن نبوده است. اما راست‌اش را بخواهید سال‌های که به چشم دیدیم و از درون‌اش گذر کردیم هراس‌انگیزتر از هراس‌انگیزترین فیلم‌های تاریخی خشن است. شما باید همین سنگ‌سار را تصور کنید. انسانی را تا کمر در خاک کنند و بعد با سنگ به جان‌اش بیفتند و به قتل برسانند و همه‌ی این کارها را در روز روشن و با حکم قاضی انجام دهند. این از آن باورنکردنی‌های است که حقیقت دارد. حقیقتی که نماد حکومت و مردمی منحط است. قهقرا و واپس‌گرایی در کنار ماهیت خشن زنده‌گی. فقر و بی‌عدالتی و شکاف طبقاتی انحطاط و بربریت به بار می‌آورد این بربریت گاه عریان مستقیم خود را در سنگ‌سار انسانی نشان می‌دهد و گاه پنهان می‌شود پشت لبخند ستاره‌گان هالیود.
جعفر کیانی یکی از بیشمار قربانیان حکومتی سنگ شده و متحجر است که با سنگ انسان‌ها را زجرکش می‌کنند تا دل‌های سنگی‌شان به خدای موهوم‌شان تشرف پیدا کند.
چیزی که این سنگسار را متمایز می‌کند این است که دیگر نمی‌توان انگ حمایت مردمی و نسبیت اخلاقی به آن بست. در این روستای دورافتاده هم هیچ‌کس حاضر نشده است در سنگسار شرکت کند. جالب است که قاضی قاتل خودش به همراه سه مامور با سنگ محکوم را کشته‌اند.
ماجرا را در میدان زنان کامل نوشته است.
ديالوگهايي از يك سفر "سنگ"ين،آسيه اميني
سخنگوي قوه قضائيه در جمع خبرنگاران تشريح کرد پرونده دانشجويان هم ميهن وسنگسار
پس از اجراي حکم سنگسار در تاکستان سخنگوي قوه قضائيه در گفت و گو با شرق اعلام کرد تابع شرع و قانون هستيم
پاشو پاشو

داستان شرقی.
روزنامه‌ی شرق ویژه‌نامه‌یی امروز منتشر کرد به نام داستان شرقی این ویژه‌نامه پر از داستان کوتاه و نقد مختصر داستان‌هاست و جنگ خوبی شده است. بعضی از داستان‌ها را داستان‌نویس‌های جوان نوشته‌اند اما پیش‌کسوت‌هایی مانند علی‌اشرف درویشیان و محمد محمدعلی هم در این جنگ داستان دارند. خواندن این داستان‌ها را به تمام علاقه‌مندان داستان کوتاه توصیه می‌کنم.
نمی‌دانم اینجا می‌تونید پیداش کنید یا نه.

صیغه و شهرنوش پارسی‌‌پور
صیغه یا تن‌فروشی اسلامی این روزها در کنار انرژی هسته‌یی، بنزین کوپنی، برهنه‌گی تابستانی، اوباش‌زدایی مسائل مورد گفت‌وگوی این روزها را تشکیل می‌دهد. ظاهرا خانم پارسی‌پور هم در تایید صیغه حرفی زده‌اند و چون خانم پارسی‌پور از طرف جایی به عنوان بانوی برگزیده‌ی سال ۲۰۰۷ انتخاب شده‌اند این نظر ایشان نظری خاص تلقی شده است و بسی حرف و حدیث درست شده است که در شهرزاد نیوز آمده است.

نشد که بیشتر از این بشه!

  |

پنجشنبه، 24 اسفندماه 1385 | March 15, 2007

چوب «الف» بر سر کارگران دانش و فرهنگ

freemoallem.jpg
معلمان شعور و شرافت جامعه هستند و اکنون شعور و شرافت جامعه زیر چکمه‌های بی‌شعورترین و بی‌شرف‌ترین نامردمان له می‌شود. عیدی معلمان شکنجه در پشت در خانه‌یی است که خانه‌ی مردم لقب گرفته است و بهار برای‌شان سفره‌ی بی‌هفت سین است و جرم‌شان طلب کردن لقمه ‌نانی است که از سفره‌های‌شان ربوده شده است.
یار دبستانی من! معلم‌ات زیر چماق دیکتاتوری نان طلب می‌کند، گلوله پاسخ می‌گیرد و تو در لاک خویش فرورفته‌یی و زخم‌های ملتهب‌ات را با افیون مرهم می‌نهی. چیزی بگو کاری بکن هر چه باشد این قلم که در دست توست این کی‌بورد که به فشار سرانگشتان‌ات موسیقی کلامی سر می‌دهد آموخته‌ی معلمی است که خواندن و نوشتن‌ات آموخت تا حق‌ات را تا سهم‌ات را از زنده‌گی طلب کنی و اکنون چشم به دست‌تان تو دوخته است تا ببیند دست‌پروده‌اش آموخته‌های‌اش را در خدمت دوزنده‌گان دهانی که «آب و نان و آزادی» را به او آموخت قرار می‌دهد یا از نان و آب و آزادی دفاع می‌کند.
وبلاگ رسمي كانون صنفي معلمان ايران

سلام سوسیالیسم

  | |

شنبه، 12 اسفندماه 1385 | March 03, 2007

تنهایی، آزادی و عشق

تنهایی، آزادی و عشق
انسان به عنوان نوعی از انواع جانواران، جانوری اجتماعی است. اما این اجتماعی بودن با اجتماعی بودن سایر جانوران متفاوت است زیرا عنصر اگاهی و خودآگاهی در انسان او را قادر می‌سازد انسان بودن خود را به عنوان نوع نفی کند و با این وجود به بقای‌اش ادامه دهد درصورتی که سایر جانوران اگر خود را به عنوان نوع‌شان نفی کنند موجودیت‌شان را از بین می‌برند. زنبورهای عسل نمی‌توانند رابینسون کروزئه داشته باشند.
بر اساس اعلامیه‌ی حقوق بشر ۱۷۹۱«آزادی عبارت است از قدرت انجام هر کاری که به دیگران زیان نرساند.» این تعریف از آزادی اساسی را بنیاد نهاد که هر چه بیشتر انسان را از انسانیت دور کرد. هر چند هزاران سال قبل با آغاز ازخودبیگانه‌گی و شکل‌گیری مالکیت خصوصی انسان به عنوان جانوری عمومی نفی شده بود و از خودش و نوع‌اش بیگانه شده بود. در جوامع ماقبل سرمایه‌داری شعار این بود:«من به عنوان برده‌دار/مالک/ارباب/نماینده خدا/... آزادم که آزادی دیگران را سلب کنم.» این شعار در انقلاب فرانسه و تحولات بورژوازی پس از آن به این شعار تبدیل شد که«تو آزادی تا جایی که آزادی من را از بین نبری» این شعار که در اولین برخورد شعاری زیبا و انسانی به‌نظر می‌رسد قاتل انسان به عنوان جانوری اجتماعی است. هر چند نباید از نظر دور داشت که همین شعار زیبا نیز در زمان‌های بحرانی فراموش می‌شود و به شعار دوران ماقبل بورژازی رجعت داده می‌شود و از دل‌اش استالین و هیتلر و ترومن و آیزنهاور و موسیلینی و هیروهیتو و چرچیل و دوگل و... بوش بیرون می‌آید. از دل آزاد‌ترین(به مفهوم پیش‌گفته‌شده‌اش) کشور جهان، بمب اتمی و قتل عام ده‌هزار نفر در کسری از ثانیه در هیروشما و ناکازاکی بیرون می‌آید. اما مورد بحث من همان شعار«» است. بلایی که این شعار و این شیوه‌ی زنده‌گی بر سر «انسان» آورده است و او را به عنوان «ناانسان» تعریف مجدد کرده است از هر بمب اتمی مخرب‌تر است. رابینسون کروزئویسم فرمان قتل هر نوزادی را که متولد می‌شود در همان لحظه‌ی تولد صادر می‌کند. «او» آزاد است اما «تنها» ست و انسان تنها و منفرد مرده‌یی ست که راه می‌رود و می‌چرد و می‌میرد بدون این که «انسان» باشد. تو آزادی اما آزاد نیستی که «آزاد» نباشی. وقتی می‌گوییم «آزادی عبارت است از قدرت انجام هر کاری که به دیگران زیان نرساند.» یعنی داریم می‌گوییم انسان موجود منفردی است که به گرد خویش خط قرمزی می‌کشد و به دیگران می‌گوییم وارد این خط قرمز نشوید وارد ممنوع. شعاع این خط قرمز را از خودبیگانه‌گی و مالکیت خصوصی به‌طور مستقیم و آگاهی و خودآگاهی به‌طور معکوس تعیین می‌کند. «تو» ممکن است به اندازه‌ی قاره‌یی گرد خودت خط بکشی و «من» به‌اندازه‌ی کف پای‌ام اما در نهایت فرقی نمی‌کند هر دو «تنها»ییم و اقیانوسی سرد و خاموش مرا از تو جدا می‌کند. و هر چه شعاع این دایره بزرگ‌تر باشد تنهایی عمیق‌تر و مخرب‌تر است. از دل این جزایر است که کودکان عراقی می‌میرند تا بر قطر کره‌ی مالیده شده بر نان تست شده‌ی کودکان آمریکایی افزوده شود. اما در این میان هر دو نابود شده‌اند چون هر دو به موجوداتی «ناانسان» تبدیل شده اند.
«عشق» و «آگاهی» تنها مشخصه‌‌های انسانی هستند که او را از سایر حیوانات متمایز می‌کند و بورژازی این هر دو را به «کالا» تبدیل می‌کند. «عشق» ضد «آزادی» است گشودن دایره‌ی بسته‌ی پیرامون «من» است برای ورود «تو» برای به‌وجود آوردن «ما». «من» آزادی‌ام را می‌بخشم برای «آزادی» «تو» و «تو» «آزادی»‌ات را رها می‌کنی برای «آزادی» «من» و بدینسان «ما» آزاد می‌شویم و به خود بازمی‌گردیم و چون آينه‌های موازی تا بینهایت تکثیر می‌شویم. این «ما» شده‌گی با تعبیر عرفانی یا استالینی و فئودالی متفاوت است «من» در «ما» فنا نمی‌شویم بلکه «من» در «تو» خود را می‌یابم چنان‌که «تو» در «من» و این گونه است که «ما» به وجود می‌آید و با سایر «ما»ها انسان را به عنوان موجودی انسانی بازتعریف می‌کند.
عشق و نفی تنهایی فقط در بین انسان‌های به‌خودبازگشته ممکن است. و این فقط در جامعه‌یی بدون مناسبات «ازخودبیگانه» کننده میسر است در جامعه‌یی بدون مالکیت خصوصی در جامعه سوسیالیستی مارکسی. عشق در جامعه بورژازی در بهترین حالت هم‌جواری انسان‌های تنها ست(و هر چه آن شعاع بزرگ‌تر باشد این هم‌جواری نامانوس‌تر می‌شود.) در حالی که عشق پادزهر تنهایی است. عشق شکوه انسانی است و این به کمال و تمامی به‌دست نمی‌آید مگر در جامعه‌یی انسانی.
پی‌نوشت۱: این مطلب را سرکار نوشتم.(امیدوارم کارفرمای‌ام این را نخواند!) بعد راه‌افتادم بیام خانه توی محله که رسیدم دیدم سرچهار راه معرکه‌یی به پا شده است. پیرمردی در وسط دایره‌یی از جمعیتی که گردش حلقه زده بودند داشت در مورد پسر معتادش حرف می‌زد و رهگذارن هر یک نظری می‌دادند بعضی اهل محله بودند و بعضی از آنجا عبور می‌کردند ماشین یا موتور خود را پارک کرده بودند و قاطی بحث شده بودند. بحثی تمام عیار پیرامون اعتیاد و رابطه پدر و فرزندی و جامعه و سیاست. با خود فکر کردم می‌بینی این ثمره‌ی آن دایره‌های کوچک است. خوش‌حال شدم که هنوز این‌قدر مدرن نشده‌ایم که باتبختر بگویم:«این مشکل شما ست وقت ما را نگیرید! پیاده‌رو که محل بحث نیست به آزادی من که عبور راحت از پیاده‌روست تجاوز کردید!»
پی‌نوشت۲: خدمت دوستانی که سراغ گوشت‌های داخل فریزر را می‌گیرند باید عرض کنم. این گوشت‌ها دیگر داخل فریزر نیست! تنهایی هم خورده نشده است. مادربزرگم همیشه می‌گفت:روزی هیچ‌کس را کس دیگر نمی‌تواند بخورد. و غروب جمعه دل‌گیر نبود و معلوم شد زیاد هم زود دیر نمی‌شه!

  |

دوشنبه، 9 بهمنماه 1385 | January 29, 2007

مسافران دهلی در اوین

View image

صبح دیروز (روز یکشنبه 8 بهمن 1385) طلعت تقی نیا، منصوره شجاعی و فرناز سیفی، روزنامه نگار، فعال جنبش زنان و عضو مرکز فرهنگی زنان، در حالی که عازم دهلی بودند در فرودگاه بازداشت شدند. چند لینک مرتبط با خبر:
شیرین عبادی، وکیل بازداشت شدگان: هنوز نمی دانیم که آنان را به چه جرمی گرفته اند

سه تن از فعالان جنبش زنان دستگیر شدند

دستگیری به جرم شرکت در کارگاهی آموزشی در کشور غیرمتعهدی مانند هند دیگر از آن شاه‌کارهایی ست که فقط در این سرزمین گل‌وبلبلی هسته‌یی انتظار می‌رود.

به هر حال امیدوارم این دوستان هرچه زودتر آزاد شوند. تلاش برای آزادی این دوستان فقط تلاش برای آزادی آنان نیست تلاش برای به‌دست آوردن کم‌ترین حقوق انسانی است.

پی‌نوشت:
الان این خبر را در وب‌لاگ افسون عزیز دیدم.
خوشبختانه خبر می رسد که هر سه نفر آزاد شدند.

  |

سه شنبه، 28 شهریورماه 1385 | September 19, 2006

آسمان و زمين، از انوش تا کبرا

Anousheh Kobra
اين روزها انوشه انصاری نخستين ايرانی و زنی که تاکنون به فضا رفته است مدار اول جو را طی کرده و به زودی به ايستگاه سايوز می‌پيوندد. تله‌ويزيون ايران او را چون قهرمانی ملی که پرچمی از جمهوری اسلامی ايران و جلدی از قرآن به هم‌راه دارد و می‌رود تا به عنوان زنی مسلمان رسد به جايی که به جز خدا نبيند معرفی می‌کند.
اگر ماه يا مريخ ساکنان هوش‌مندی داشت که به پيش‌واز اين بانوی فضانورد می‌رفتند حتما با ديدن پرچمی که در دست دارد تصور می‌کردند زادگاه اين خانم جسور مهد آزادی زنان است! آيا آن انسان‌های فضايی می‌توانستند تصور کنند خانم انوشه انصاری پرچ کشوری را در دست دارد که زنان حتا حق رفتن به استاديوم ورزشی را ندارند!؟ می‌توانستند تصور کنند اگر اين بانوی محترم هوس کند به زادگاه‌يی که اينقدر عزيز می‌شماردش سری بزند و گوشه‌ی روسری‌اش به سوی رود بازداشت خواهد شد؟ می‌دانند اگر کشته شود او را نيمه انسان درنظر می‌گيرند و از حقوقی نصف يک مرد برخوردار است؟ می‌دانند در سرزمين او همين چندی پيش زهرا کاظمی زير شکنجه جان داده است؟ می‌دانند زنان هم‌وطن او دارند امضا جمع می‌کنند تا قوانين کشورشان در مورد زنان به سطح قوانين نيم‌قرن پيش دنيا برسد؟
خانم انوشه انصاری بسيار جسور است که دست يه اين سفر پرمخاطره زده است تا کره‌ی زمين را از منظره آسمان ببيند اما آيا وقتی روز شنبه اول مهر ساعت 5 و 13 دقيقه برفراز ايران می‌گذرد و ايستگاه فضايی‌اش چون ستاره‌ای پرنور در آسمان ايران طلوع می‌کند زنجير قطوری که به پای زنان ايران بسته شده است را نيز خواهد ديد؟ آيا در اين سفر فرصت می‌کند قرآنی را که به هم‌راه برده است بخواند؟
ايران سرزمين انوشه انصاری هم هست و هم نيست. "نيست" چون ايران سرزمين زيبا کاظمی است، ايران سرزمين کبرا رحمان‌پور است. ايران سرزمين زنان و مردانی است که روز سه‌شنبه بيست و هشت شهريور ساعت ۵ بعداز ظهر در ميدان ارک (۱۵ خرداد) گرد می‌آيند تا جلوی اعدام کبری رحمان‌پور را بگيرند؛ و "هست" چون ايران سرزمين زنان جسوری است که هر روز از صبح تا شام در حال مبارزه برای به دست‌آوردن هويت انسانی خود هستند. انوشه انصاری نماينده زنانی است که برای جسور بودن نياز نيست به فضا بروند پا که از خانه بيرون می‌گذارد با اژدهای هزارسری روبه‌رو هستند که که برای برداشت قدم از قدم بايد جسورانه با آن بجنگ‌اند و خسته و زخم‌خورده وقتی شام‌گاه به خانه می‌آيند تازه بايد جنگ ديگری را با شوهر، برادر و پدر و هر مذکر ديگری که قانون و عرف و شرع برآنان مسلط کرده است آغاز کنند.
اين روزها پيام خانم انوشه انصاری در زمين و فضا صبح تا شام پخش می‌شود اما آيا کسی نامه‌ی کبري رحمان‌پور را خوانده است؟

لينک‌های مرتبط:
مصيبت کبرا(اولين مطلبی که در مورد کبرا رحمان‌پور در تاريخ دوشنبه، 15 دیماه 1382) نوشتم.
نامه کبرا رحمانپور: به مردم ايران
سازمان ملل اعلام کرد بازداشت خانم کبری رحمانپور توسط دولت ایران "خودسرانه" است و خواستار "معافیت" او از اجرای مجازات اعدام شد.
کبرا باید آزاد شود! با تمام قوا برای نجات کبرا رحمانپور برخیزید!
اطلاعيه: توضيحي از سوي كمپين ”يك ميليون امضاء“
بيانيه کمپين دفاع از حق ورود زنان به ورزشگاه براي نمايش فيلم آفسايد
اولین بانوی جستجوگر خصوصی فضا و اولین سفیرفضایی
آخرين وضعيت انوشه انصاري
وب‌لاگ انوشه انصاری

  |

پنجشنبه، 29 تیرماه 1385 | July 20, 2006

می‌خواهم زنده‌ بمانم


گمان کنم شب بازی فينال بود؛ بعد از آن‌همه هيجان و آن کله‌قوچی زيدان و آن پنالتی‌های اعصاب خورد کن وقتی از خانه‌ی دوستی که تله‌ويزيون بزرگ داشت و بچه‌ها برای تماشای هر چه بهتر فينال آن‌جا جمع شده بودند و من هم بين‌شان بر خورده بودم به خانه آمدم حس و حال هيچ کاری را نداشتم مگر مسواک نزده درون رخت‌خواب‌خزيدن. با بی‌حالی چراغ بالای سرم را روشن کردم و نشانه‌ی لای "بارون درخت‌نشين" آلبرتو کالوينو را برداشتم شروع به خواندن کردم اما خيلی زودتر از آن‌چه فکر می‌کردم خطوط بين هم فرو رفت و مجبور شدم "بارون" را بر سر درخت رها کنم و انگشت لای کتاب به خواب بروم.
نيمه‌های شب بغض عجيبی راه نفس‌ام را گرفت. به گريستن عادت ديرينه‌ای دارم با کمترين بهانه‌ای قطره اشکی از چشم‌ام سر می‌خورد ميايد روی گونه و راه‌اش را ادامه می‌دهد گاهی از زير چانه به زمين می‌غلطتد و گاهی لای لب‌های‌ام جا می‌گيرد و نوک زبان‌ام را شوری مطبوعی درمی‌نورد اما اين بار از اين گريه‌ها نبود از آن گريه‌ها بود که تمام صورت را جمع می‌کند راه نفس را می‌گيرد احساس می‌کنی الان است که خفه‌شوی و بعد ناگهان منفجر می‌شوی و سپس سيلاب اشک است و صدای هراسناک هق هق بی‌امان و لرزيدن شانه‌ها... آن شب بعد از بازی فينال فرانسه و ايتاليا نيمه‌های شب از صدای گريه خودم از خواب بيدار شدم.
وقتی نيم‌خيز روی تخت نشستم تازه به صرافت افتادم که در خواب چه می‌ديدم و چه چيز آن شب آن‌گونه مرا به گريستن واداشته بود از آن گريستن‌هايی که راه نفس بسته می‌شود و اشک شرابه می‌گيرد تمام چهره را می‌پوشاند... در خواب جنازه‌ای کودک آش و لاش شده‌ای را از زيرآور بيرون می‌کشيدم و فرياد می‌زدم:"از جان بچه‌ها‌ی فلسطينی چه می‌خواهيد؟"
چراغ روشن بود، "بارون درخت‌نشين" به کناری افتاده بود و سکوتی هراسناک فرامان‌روايی می‌کرد. تا خودم را پيدا کنم سريخجال بروم و آب خنکی بنوش‌ام تصوير کودک آش و لاش شده‌ی فلسطينی از جلوی چشم‌ام محو نمی‌شد... و بعد سکوت بود و تنهايی و حس بد ناتوانی... کاش می‌توانستم کاری کنم...
اگر عصر ما را فريب‌کارترين عصر تاريخ بشری بنامند گرافه‌گويی نکرده‌اند. رياکاری و دروغ و دبنگ يک استثنا نيست سنتی هر روزها است. کودکان سرخ و سفيد و خوش‌بخت را در جام‌جهانی رديف می‌کنند و در همان حال فرمان قتل کودکان ديگری را در گوشه‌ای از جهان صادر می‌کنند. نمی‌دانم، درست نمی‌دانم در مغز پوک صاحبان سرمايه چه می‌گذرد، نمی‌دانم اين آتش‌بازی جديد چه هدفی را در پی دارد. آيا قرار است نگاه‌ها از مسئله‌ای هسته‌ای ايران و کره‌ شمالی به سمت لبنان و فلسطين و اسرائيل معطوف شود؟ آيا اشغال لبنان مقدمه‌ی حمله‌ی نظامی يا تحريم و فشار روی ايران است می‌خواهند حياط خلوت ايران را جارو کنند تا وقتی زير ضرب‌اش قرار می‌دهند نتوانند از ناحيه‌ی حزب‌الله لبنان به آنان ضربه بزنند؟ آيا سرائيل دارد حفاظ امنيتی خودش را محکم می‌کند تا آمريکا بتوانند راحت کارش را انجام دهد؟ هر چه است مردم فلسطين و اسرائيل و لبنان قربانی جنگی شده‌اند که جنگ آنان نيست. گويا بايد تمام حساب‌ها را کودکان لبنانی و فلسطينی و اسرائيلی تصفيه کنند.
ای کاش جريانی جدی و تاثيرگذار برعليه جنگ به راه می‌افتاد. کاش مردم اسرائيل که انسان‌های آزادانديش و مترقی در بينشان بسيار است در کنار مردم لبنان و فلسطين و ايران و سوريه و سراسر جهان به پا می‌خواستند و جنگ‌طلب‌ها را خلع‌سلاح می‌کردند و مردمی را که در جنگ به‌دنيا می‌آيند و در جنگ می‌ميرند به حال خود رها می‌کردند. آيا مردم اسرائيل، مردم لبنان، مردم فلسطين نمی‌دانند بازيچه‌ی قدرت‌های بزرگ و نيمه‌بزرگ شده‌اند؟

  |

دوشنبه، 5 تیرماه 1385 | June 26, 2006

چند تز در مورد جنبش زنان

اگر تنها حاصل سرکوب وحشيانه‌ی تجمع بيست و دو خرداد توجه بيشتر به حقوق زنان و بحث و گفت‌وگو پيرامون آن باشد دست‌آورد کمی نيست. سعی می‌کنم طی چند مطلب ناپيوسته نظرت خود را در مورد جنبش زنان بنويسم اميدوارم اين نوشتن حداقل به پالايش ذهنی خودم کمک کند.
1- جنبش زنان جنبشی زنانه نيست.
ما انسان هستيم و در اجتماع انسانی هويت وجودی پيدا می‌کنيم. انسان به ما هو انسان به عنوان موجودی تک و جداافتاده وجود ندارد انسان فقط در جامعه انسانی معنا پيدا می‌کند. انسان به عنوان موجودی بيولوژيک به دو جنس "نر" و "ماده" قابل تقسيم است البته اين تقسيم‌بندی نيز تقسيم‌بندی صلب و بدون خطوط خاکستری نيست. امروز می‌بينيم که نسبتا به راحتی حتا می‌توان تغيير جنسيت فيزيولوژيکی داد اما به هر حال اگر در حوزه‌ی فيزيولوژيکی و جانورشناسی دو جنس "نر" و "ماده" و به طبع آن "چيز"های "زنانه" و "مردانه" وجود دارد در حوزه‌ی اجتماع هيچ مرزبندی "زنانه‌گی" و "مردانه‌گی" عينی وجود ندارد و هر چه هست از تاريخی است روزگاری نبوده است و روزگاری نخواهد بود. با اين استدلال "حقوق زنانه"، "شغل زنانه"، "هنر زنانه"، "ادبيات زنانه"... وجود عينی ندارد و انگاره‌ای ذهنی است.
"جنبش زنان" به مفهوم جنبشی که "زنان" به عنوان جنس ماده برای دوپاره کردن جامعه انسانی به "زن" و "مرد" از آن سخن می‌گويند جنبشی انحرافی است. "جنبش زنان" که توسط زنان و مردان معتقد به لغو "زنانه‌گی" و "مردانه‌گی" در جريان است جنبشی برابرطلبانه و انسان‌گراست و ساير جنبش‌های برابرطلبانه و آزادی‌خواهانه را در کنار خود می‌بيند و در واقع يک سمفونی است که با سازهای مختلف نواخته می‌شود.
زنان و مردانی که برای به دست آوردن حقوق برابر زنان و مردان تلاش می‌کنند همان‌ها هستند که بار مبارزه با ديکتاتوری و خفقان را هم به دوش می‌کشند همان‌ها هستند که از حقوق ملت‌های مختلف ساکن در ايران هم دفاع می‌کنند همان‌ها هستند که از حقوق کارگران هم دفاع می‌کنند و همان‌ها هستند که اين مبارزه را فراتر از مرزهای کشوری واحد می‌دانند و به جهانی برابر و آزاد و انسانی می‌انديشند.
نبصره:
وقتی از برابری "زنان" و "مردان" و لغو صفت‌های "زنانه" و "مردانه" صحبت می‌کنيم. نبايد فراموش کنيم چند هزار سال زنده‌گی مردسالارانه هم‌دوشی زنان و مردان را غيررقابتی و ناعادلانه کرده است برای جبران اين عقب‌نگه‌داشته‌شده‌گی تاريخی بايد در شريط برابر فرصت بيشتری به زنان داد به همين دليل در اين مرحله‌ی تاريخی تفکيک اجتماعی "زنان" و "مردان" هر جا به سود زنان باشد بايد حفظ شود.
حاشيه:
شعار برابری زن و مرد در بسياری از موارد به‌ٌورت عوام‌فريبانه و در جهت نفی حقوق زنان به کار می‌رود. مثلا فراموش نکنيم وقتی خاتمی به کمک "زنان" و با حمايت گسترده‌ی آنان به رياست جمهوری رسيد در بحث انتخاب وزير زن پز روشنفکران مدافع حقوق زنان گرفت و با اعلام اين که او شايسته‌سالاری را در نظر می‌گيرد از انتخاب وزير زن خودداری کرد. در صورتی که (هرچند زنانی در اين کشور وجود دارد که يک‌تنه از تمام دولت خاتمی کارآمدتر اند.) درست آن بود که بهای مديريت احتمالا ضعيف‌تر چند زن در کابينه را به ازای حضور زنان در دولت خريد. هر چند همه می‌دانيم حرف خاتمی استدلالی عوام‌فريبانه بود و او و جريان منتسب به او جريانی ضدزن است. تمام جناح‌های مختلف رژيم بر سر هر چه اختلاف داشته باشند در ضديت‌شان برعليه حقوق زنان اخلافی ندارند و روشنفکرترين‌شان وقتی پای حقوق زنان در بين باشد به مرتجعانی عجيب و غريب تبديل می‌شوند.
اين حتا محدود به حکومت هم نمی‌شود تمام جريان‌های اسلامی حتا راديکالترين‌شان در حقوق زنان مرتجع هستند. چند سال پيش به طور تصادفی در خانه‌ی دوستی که ماهواره داشت به شبکه‌ی ماهواره‌ی مجاهدين خلق برخورد کردم در آن‌جا خانم قجرعضدانلو(رجوی) داشت در مورد حقوق والايی که اسلام برای زنان قايل است حرف می‌زد. می‌گفت: "ببنيد اسلام در هزار و چهارصد سال پيش چه ارزشی برای زن قايل است که می‌گويد زن می‌تواند برای شير دادن بچه طلب پول کند! و می‌تواند از شير دادن بچه استنکاف ورزد و بگويد مرد بايد برود دايه بگيرد!" کسی در ميان آن جمع سرجنبان آه‌چقدراسلام‌به‌زنان‌اهميت‌می‌دهد کسی نبود که بگويد: خانم اين بهترين دليل است که از نظر اسلام کودک متعلق به پدر است و سهم مادر در حد مستخدمی که بايد به بچه‌ی آقا برسد و البته اسلام اينقدر والاست که اجازه‌ی لغو اين استخدام را می‌دهد.
چکيده:
جنبش زنان جنبشی انسانی است برای لغو چند هزار سال تاريخ و فرهنگ و سنت و اقتصاد مردسالارانه و در اين جنبش زنان و مردانی حضور دارند که به جامعه انسانی بدون تفکيک "زنانه" و "مردانه" معتقد هستند.

  |

سه شنبه، 2 خردادماه 1385 | May 23, 2006

تبريز در تب رهايی

کاريکاتوری که در روزنامه‌ی ايران چاپ شد چاشنی ديناميتی را روشن کرد که هميشه در کنارمان بود و از آن غفلت می‌کرديم. مسلما در شرايطی عادی هرچند چاپ اين کاريکاتور عملی ضدانسانی بود و بايد محکوم می‌شد اما شايد حکومت می‌توانست با معذرت‌خواهی سروتهش به هم آورد اما اکنون مسئله چيز ديگری است. درد مشترک مردم ايران ديکتاتوری و تحجری است که آنان را در هم می‌فشارد و اين درد هر لحظه به بهانه‌ای فرياد می‌شود و اکنون اين بهانه چاپ کاريکاتوری در روزنامه‌ی ايران است. بايد دود را رها کنيم و به آتش بيانديشيم. مردم کشوری که ايران‌اش می‌خوانيم با دلی مضطرب و چشمی اميدوار به قيام تبريز می‌نگرند به شهری که دلاوران‌اش مشروطه را برای‌شان به ارمغان آورد به شهر و مردمی که در سياه‌ترين دوران ديکتاتوری شاه رشيدترين و فهيم‌ترين فرزندان‌شان را فديه آزادی و برابری کردنند و از سقوط شاه تا کنون نيز هم‌واره دژ محکمی برای دفاع از آزادی بوده‌اند. ترک‌ها(تورک‌ها) مانند تمامی مردمی که در اين سرزمين زنده‌گی می‌کنند از فقر، ديکتاتوری، تحجر، قوانين قرون وسطی،... در رنج‌اند و به اين رنج بايد رنج مضاعف تحقير زبانی و قومی و مليتی هم اضافه شود.
شوونيسم فارس يا ترک يا عرب يا ارمنی يا يهودی يا مسلمان... نمی‌شناسد شوونيسم و نژادپرستی ضد انسان است. با پاره پاره کردن انسان‌ها امکان استثمارشان را افزايش می‌دهد. و متاسفانه ترک‌ها اکنون نتنها بايد از شوونيست‌های فارس مورد آزار قرار بگيرند بلکه مورد تهاجم شوونيست‌های ترک نيز هستند.
کارگر ترکی که استثمار می‌شود برای‌اش چه فرقی می‌کند که استثمار کننده‌اش فارس است يا ترک، ارمنی است يا مسلمان، آلمانی است يا آذربايجانی؟
زن ترکی که روسری با پونز به پيشانی‌اش دوخته می‌شود برای‌اش چه فرقی می‌کند برادر پونز به دست مسلمان متعصبی که حق آزادی پوشش را از او گرفته است به چه زبانی صحبت می‌کند؟
روزنامه‌نگار ترکی که حق آزادی بيان ندارد چه فرق می‌کند در آذربايجان زنده‌گی کند يا در ارمنستان، در تهران يا تبريز او آزادی بيان می‌خواهد.
آيا وقتی آزادی‌خواهی را تيرباران می‌کنند از او زبان و نژاد و دين‌اش را سوآل می‌کنند؟
همه‌ی اين‌ها دليل نمی‌شود ترک‌ها يا عرب‌ها يا ارمنی‌ها يا لرها و بلوچ‌ها و کردها و ترکمن‌ها... حقوق بنيادی خود مانند حرف‌زدن و آموزش ديدن به زبان مادری يا نوشتن با الفبای مورد علاقه‌شان... را طلب نکنند و با شعارهای بلندمدت‌تری آنان را از حق مسلم امروزشان محروم کرد اما آن‌چه مسلما است عده‌ای شوونيست ترک به هم‌راه هم‌فکران‌شان، شوونيست‌های فارس، می‌خواهند قيام مردم تبريز را از قيامی برعليه ديکتاتوری و تحجر و حکومت ضدمردمی حاکم بر ايران به قيامی عليه فارس‌ها تبديل کنند تا قيام را منزوی و سرکوب کنند.
اگر به نظرات ارئه شده در مطالب قبلی مراجعه کنيد خواهيد ديد شوونيست‌ها چه فارس چه تورک به يک زبان حرف می‌زنند هر دو گروه فحاش و ضد زن هستند. هر دو گروه عقب‌مانند و بی‌فرهنگ‌اند. تعصب نژادی و قومی وقتی با تعصب ناموسی بيان می‌شود بی‌شک پايه‌های فرويدی محروميت جنسی‌ را نشان می‌دهد.
و صد البته آزادی‌خواهان و برابری‌طلبان هم زبان واحدی دارند زبانی که انسان محور است و به حقوق بنيادی انسان‌ها که در صدر آن آزادی بيان و کرامت انسانی قرار دارد می‌انديشند.
ای بسا هندو و ترک هم‌زبان
ای بسا دو ترک چون بی‌گانه‌گان
پس زبان محرمی خود ديگرست
هم‌دلی از هم‌زبانی بهتر است.
(مولوی)
مردم ايران اکنون نبايد مردم تبريز و ساير شهرهايی را که در دفاع از کرامت انسانی و برعليه ديکتاتوری و خفقان و شوونيسم فارس و عظمت‌طلب آريایی اسلامی قيام کرده‌اند تنها بگذارند. مطمئن باشيد اکثر کسانی که می‌خواهند مقابله ترک‌ها با حکومت را تبديل به مقابله‌ی تورک‌ها و فارس‌ها بکنند ذهنی يا عينی دست‌نشانده‌ی حکومت هستند.
کسانی که توقيف روزنامه ايران را خواستارند (که البته ساعتی قبل ايران توقيف شد.) ضد آزادی بيان هستند. آزادی‌خواهان هرگز توقيف هيچ روزنامه‌ای را نمی‌خواهند.
کسانی که خواهان محاکمه و بدتر از آن اعدام کاريکاتوريست روزنامه‌ی ايران هستند ديکتاتورند و آزادی‌خواه نيستند.
حکومت هم برای خلاصی خود اول روزنامه را تعطيل می‌کند و بعد هم کاريکاتوريست بخت برگشته‌ای را محاکمه می‌کند و خلاص!
اگر شوونيست‌ها به جان هم بيفتند مردم بی‌گناه قربانی می‌شوند و هر روز بايد شاهد انفجار بمبی در گوشه‌ای باشيم و شاهد مرگ بی‌گناهانی باشيم که می‌خواهند آزاد و برابر در سرزمينی آباد زنده‌گی کنند.
چيزی که از محکوم کردن روزنامه‌ی ايران مهم‌تر است درخواست دستگيری و محاکمه‌ی قاتلين و ضرب‌وشتم کننده‌گان مردم تبريز است. محکوم کردن حکومت مسلح و جنگ‌طلبی که به‌راحتی خون مردم را می‌ريزد و برای‌اش ترک و فارس و عرب و کرد و بلوچ... مسلمان و کافر فرقی ندارد.
زنده باد آزادی
زنده باد برابری
زنده باد کرامت انسانی

چند لينک مرتبط:
گزارش تصويري، ناآرامي در تبريز
در میان دو توحش (فواد شمس)

  |

چهارشنبه، 17 اسفندماه 1384 | March 08, 2006

پارک‌دانشجو 8 مارس: زنده باد آزادی

درود بر زنان و مردانی که امروز با خون و شرف از آزادی انسانی دفاع کردند.
درود بر سيمين بهبهانی شاعر قهرمانی که جان شيفته‌اش زير ضربات چماق‌به‌دستان بی‌مغز زخمی و خون‌آلود شد اما روح بلندش سکوت و زبونی اختيار نکرد.
به تاريخ رهايی مردم جهان نگاه کنيد هيچ جا آزادی بدون خون شريف‌ترين زنان و مردان‌اش به دست نيامده است. آگاهی و رهايی از دل مبارزه با جهل و تباهی سربلند می‌کند. سربلند باشيد زنان و مردانی که در اين شب‌های تاريک مشعل آزادی و برابری را فروزان نگه می‌داريد.
از اين که با تن و بدنی سالم اين نوشته‌ها را تايپ می‌کنم شرمنده هستم و بر زخم‌های شما بوسه می‌زنم و ابر شما که برای رفاه و آزادی و زنده‌گی شرافت‌مند انسانی تلاش می‌کنيد تا اگر ما در اين ظلمت تباه شديم فرزندان‌مان رنگ زنده‌گی انسانی را ببينند و از شهد آن سيراب شوند درود می‌فرستم.
17 اسفند 84 پارک دانش‌جو روز و لحظه‌‌ی ديگری شد در تاريخ مبارزه‌ای انسان برای رسيدن به دنيايی انسانی درود بر شما که اين روز و لحظه را ساختيد.

گزارش امشساپندان از درگيري‌هاي امروز: تلخي

گزارش ايزدبانو - shistory : درد داريم

گزارش الیزه

آره حق با ما است: يه روايت از تجمع ۸ مارس

از زندگي

موج در موج اگر طالب دريا باشيم ...

گزارشات مختلف امروز(هم‌راه با عکس و گزارشات مختلف)

March 08, 2006 روز 8 مارس روز نوشته‌هاي يک نسل سومي

تظاهرات امروز زنان در تهران به روايت تصوير فرزند خلق

  |

یکشنبه، 14 اسفندماه 1384 | March 05, 2006

در ستايش آزادی انسانی زنان

زنان در جامعه‌ای ايرانی آنچنان حضوری فعال در اقتصاد و اجتماع و فرهنگ و سياست دارند که اگر تنها بخشی از آن‌ها امروز تصميم بگيرند ديالوگ حکومت را بپذيرند و اعلام کنند قبول ما می‌پذيريم که موجودی نيمه‌انسان هستيم و ديه و ارث‌مان نصف مردان است و خون‌بهای‌مان کمتر از ديه‌ی بيضه‌ی چپ مردان است. می‌پذيريم اين وظيفه‌ی مردان است که نفقه‌ی ما را بدهند. می‌پذيريم که اگر خيال قدم گذاشتن در کوی و برزن را داشته باشيم بايد فقط گردی صورت و دست‌های‌مان تا مچ بيرون باشد و اگر قرار بود با نامحرمی صحبت کنيم ريگ در دهان بگذاريم تا حالت صدايمان مردان را به گناه نکشاند!... همه‌ی اين‌ها را می‌پذيريم و از فردا ديگر به کارخانه برای کار، به مدرسه برای تدريس به بيمارستان برای درمان به دانشگاه برای تعليم و تعلم... نمی‌رويم و در خانه‌های‌مان می‌نشينيم و به وظيفه‌ی "فطری" و شرعی‌مان عمل می‌کنيم و به شوهرداری و پرورش فرزندان می‌پردازيم، تا مردان از دامن‌مان به عرش بروند و ما هم‌چنان بر فرش خاکسترنشين باشيم. اين شما و اين اقتصاد و فرهنگ و سياست و اجتماع بگردانيدش و نفقه‌ی ما را بدهيد شکمان را سير کنيد تا بسترتان را گرم کنيم!
چه می‌شود؟ گفتن ندارد که تمام کشور در عرصه‌ها‌ی مختلف فلج می‌شود. اقتصاد و اجتماع ايران، اقتصاد و اجتماع افغانستان طالبان نيست که بتوان قوانين ضدزن طالبانی را را در آن به اجرا گذاشت. هر چند حتا آن اقتصاد بدوی متکی به فروش موادمخدر هم تاب حذف زنان را نياورد. به هر حال اعتراض مدنی زنان در اعتصابی همه‌گانی برای کسب منزلتی متناسب با قدرت‌شان راهی است که اگر در آن گام بردارند بی‌شک موفق خواهند شد. هر چند اگر اکنون زنان می‌توانند با پوششی بسيار متفاوت‌تر از آنچه حکومت می‌خواهد در کوی وبرزن و محيط‌های کاری حاضر شوند، اگر توانسته‌اند در دادگاه‌ها فراتر از قوانين موجود بخشی از حق خود را مطالبه کنند، اگر توانسته‌اند در دانشگاه‌ها حضوری فعال داشته باشند و به سطوح بالای مديريتی دست پيدا کنند.. همه و همه به دليل قدرت حقيقی و مادی است که با رنج و مبارزه در خانه و محيط‌کار و صحنه‌های سياسی به‌دست آورند.
دو نکته و يک تذکر:
نکته‌ای اول:
صحبت از حقوق زنان، تقديس از جنسيت زن نيست. زنانی را می‌شناسم که بيش از هر مردی در ذهن و دل‌شان رسوبات فرهنگ مردسالارانه وجود دارد و کوته‌فکرتر و مرتجع‌تر و عقب‌ماننده‌تر از بسياری از مردانی که می‌شناسم هستند. حتا زنان شبه‌روشنفکری که "زن بودن" و حتا "فيمنيسم" را بهانه‌ا‌ی برای سنگر‌گرفتن پشت حقارت‌های شخصيتی‌شان کرده‌اند و آن‌چه را مطالبه می‌کنند عملا در راه تحکيم فرهنگ مردسالارانه هزينه می‌کنند. زنانی که بيش از هر مردی به هم‌جنسان خود ظلم می‌کنند؛ زنانی که گلوی زنی که جرات می‌کنند و به فرهنگ مردسالارانه پشت می‌کند و در مقابل‌اش می‌ايستد را می‌درند و هزار انگ و برچسب نثارش می‌کنند.
دفاع از حقوق زنان دفاع‌ای جنسيتی نيست دفاع‌ای انسانی است. هر زن و مرد باشرفی که آزادی و برابری با تعريف انسان‌مدارانه‌اش را در سرمی‌پروراند در زنده‌گی خصوصی و در مبارزه‌ی اجتماعی و فرهنگی بايد مدافع حقوق زنان باشد وگرنه ياوه‌گويی مرتجع بيش نيست.
اما به هر حال زنان به دليل ماديت "زن بودن" معمولا بهتر از مردان حقوق و وضعيت زنان را درک می‌کنند و مردان به‌تر است بيش از آن‌چه می‌توانند در مورد زنان بگويند به حرف آنان گوش دهند و سعی کنند آنان را درک کنند و خود را نه آنچنان که خودشان می‌پندارند بل‌که آنچنان که زنان فهميده و ورزيده در شناخت و دفاع از حقوق زنان می‌خواهند عمل کنند. خلاصه آن که رهبری مبارزه برای کسب حق برابری زنان در جامعه‌ای برابر بايد به عهده‌ی خود زنان باشد و مردان پشت سر آنان و در کنارشان در اين مبارزه شرکت کنند.
نکته‌ی دوم:
اس‌ام‌اس‌ها و ايميل‌هايی در مورد اجتماع 8 مارس(17 اسفند) در پارک دانشجو ساعت چهار بعد از ظهر منتشر شده است. از کم و کيف و برگزار کننده‌گان آن اطلاعی ندارم اما اين اجتماعات خودجوش که توسط فعالين دفاع از حقوق زنان تشکيل می‌شود می‌توانند چون چراغی در دل اين شب‌ها روشنی بخش باشند.
خبری هم که لوگوش را در کنار وب‌لاگ‌ام قرار داده‌ام حکايت از برگزاری مراسمی در روز پانزده اسفند ساعت 13 الی 18 در مرکز NGOها واقع در خيابان استاد نجات‌الهی (ويلا) نبش ورشو ساختمان شماره‌‌ی دو مرکز NGOها با ايميل به دستم رسيده است.
تذکر:
خبررسانی نسبت به برگزاری اجتماعاتی اين‌چنينی به اين معنا نيست که خود من الزاما در آن‌ها شرکت می‌کنم يا قصد تشويق و تحريک کسی را برای شرکت در اين اجتماعات دارم. هر کس بايد بنا بر تشخيص و مصالح و وجدان اجتماعی خودش عمل کند و هيچ‌کس برای مبارزه کردن دينی به گردن کسی ندارد و هر کس تنها در مقابل وجدان خودش مسئول است و بس. آزادی "آزاد بودن" در دفاع نکردن از "آزادی" هم هست.

  |

پنجشنبه، 11 اسفندماه 1384 | March 02, 2006

اعدام و باز هم اعدام


اعدام جنايتی سازمان‌يافته است که حکومت‌ها برای تداوم قدرت‌شان ابداع کرده‌اند. امروز دو نفر در اهواز در خيابان سلمان فارسی به دار کشيده شدند تا بار ديگر شاهد اعدام آن هم به وحشيانه‌ترين و بدوی‌ترين شکل‌اش باشيم. اعدام با جرثقيل و در جلوی چشم کودکان و مردم کوی برزن.
خانمی که اخبار ساعت بيست و سی شبکه‌ی دو را می‌گويد خبر اين اعدام را به کثيف‌ترين و سبعانه‌ترين شکل ممکن بيان کرد. خشونت خشونت ميآورد و مرگ مرگ...
متاسفانه ظاهرا می‌خواهند موج جديدی از اعدام زندانيان سياسی را راه بياندازند و دوباره سال‌های وحشت دهه‌ی شصت و تابستان خون‌بار 67 را تکرار کنند اما خيال باطلی است که در سر می‌پروارنند که ديگر آن روزگاران قابل تکرار نيست.
چندی پيش کانون وب‌لاگ‌نويسان ايران-پن‌لاگ طی بيانيه‌ای نسبت به اعدام زندانيان سياسی هشدار داده بود. اين هشدار جدی است. و اعدام‌های امروز که مانند سال‌های گذشته بدون محاکمه‌ی علنی، بدون هيئت منصفه و بدون حضور رسانه‌های جمعی و در اتاق‌های دربسته حکم‌اش صادر شده بود.
خبرهايي هم شنيده مي‌شود مبني بر اين که حجت زماني را هم اعدام کرده‌اند.

اعدام به هر شکل و بهانه‌ای مذموم و غيرانسانی‌ است اما اعدام زندانيان سياسی و عقيدتی بدون محاکمه‌ی علنی و حضور هيئت منصفه و در ملاء عام به شيوه‌های قرون وسطايی ديگر فقط اعدام نيست! جنايتی سبعانه و ضدبشری است.

  |

دوشنبه، 24 بهمنماه 1384 | February 13, 2006

آزادی بيان و دشمنان‌اش!

اين که آن کارتون‌های کذايی ارزش هنری داشتند يا نداشتند؟ (که به نظر من نداشتند!) و يا اين که آيا ارتباطی بين جنجال بر سر انتشار آن‌ها و پيروزی حماس و موضوع ارسال پرونده‌ی ايران به شورای امنيت وجود داشت يا نداشت؟(که به نظر من داشت!) موضوع بحث من نيست. مسئله بحث قديمی "آزادی بيان" است. در اين وب‌لاگ بارها در مورد "آزادی بيان" گفت‌وگو کرديم. مدافعان "آزادی بيان" هم‌واره قيد "بی‌قيد و شرط" را جزء لاينفک آن می‌دانند و دشمنان‌اش سعی می‌کنند آزادی بيان را مقيد به قيدهايی کنند.
کم‌خطرترين دشمنان "آزادی بيان" کسانی هستند که مخالفت‌شان با آزادی بيان را بی‌پرده پوشی بيان می‌کنند و خطرناک‌ترين‌شان کسانی هستند که خود را در جبهه‌ی مدافعان "آزادی بيان" جا می‌زنند اما هر وقت آزمونی از پايداری‌شان به آزادی بيان پيش می‌آيد چهره‌ی واقعی خود را نشان می‌دهند و می‌شوند دشمنان درجه يک آزادی بيان و شگرد همه‌ی‌شان تقريبا يک‌سان است: اول "بيان بودن" بيانی را مورد ترديد قرار می‌دهند و بعد آن را می‌کوبند. به اين جمله دقت کنيد:
"که گفت که آزادی بيان جواز آزادی عمل هم هست؟ و مگر جای انکار است که تخفيف و تحريک دو عمل‌اند نه دو سخن؟"
شايد با دقتی رياضی‌وار بتوان گفت صددرصد مواردی که "آزادی بيان" مورد تهاجم قرار می‌گيرد متهم به "تخفيف" يا "تحريک" و يا هر دو است و اکنون قطب عالم روشن‌فکر دينی سرزمين گل‌وبلبل (که باندهای مافيايی قدرت با شعار مبارزه با مافيا به رياست جمهوری می‌رسند و پدرخوانده‌های بنيادگرا شيوخ اصلاحات می‌شوند) رگ گردن کلفت می‌کند و اشتلم راه می‌اندازد که وامصيبتا واسلاما که به احمد که ناموس مسلمانان است جسارت شده است و اين "بيان" نيست که "عمل" است!
به هر روی آقای عبدالکريم سروش نيز مانند هر دين‌دار ديگری نمی‌تواند مدافع آزادی بيان باشد. اصولا برای من مسلم شده است بين اعتقاد داشتن به وجود امری قدسی و اعتقاد به آزادی بيان تضادی حل ناشدنی وجود دارد. مهم نيست اين امر قدسی خدای در پس آسمان هفتم باشد يا استالينی تکيه‌زده بر تخت تزار!
اين شما و اين شرق يکشنبه 23 بهمن و رگ متورم گردن آقای سروش و گذر پوست به دباغ‌خانه!
پي‌نوشت: در وب‌لاگ ته‌وار عزيز چند تا از کاريکاتورها آمده اما از آن جلب‌تر فيلمي از مسيح است که لينک آن در ته‌وار آمده است! حالا مقايسه کنيد تحمل آنان را با تحمل فيلسوف و قطب روشنفکران ديني وطني!

  |

شنبه، 26 آذرماه 1384 | December 17, 2005

فمينيسم اسلامی

لطفا افراد زير 18 سال اين مطلب را نخوانند.
يکی از دلايل به‌وجود آمدن فمينيسم در دنيای جديد براساس تعاليم لائيک و ضدمسيحيت عدم آشنايی زنان غربی با تعاليم نجات بخش و عاليه اسلام در مورد زنان است. مسلما اگر افرادی مانند سيمون دوبووار با تعاليم اسلامی و ارزش و جايگاهی که زن در اسلام دارد آشنا بودند هرگز خود را به زحمت نمی‌انداختند و کتاب قطوری مانند "جنس دوم" را نمی‌نوشتند.
چند روز پيش کتاب ارزش‌مندی به نام "قانون قوه باه" تاليف دانشمند ارجمند، محمد ابراهيم آوازه (رضوی) که محقق و طبيب طب اسلامی و عضو موسسه‌ی تحقيقات حجامت ايران هستند را دوستی برای مطالعه در اختيارم گذاشت. عقايد مترقی و به‌روز اين دانشمند گرامی به کلی مرا دگرگون کرد و به حال خود تاسف خوردم که آب در کوزه بود و ما سال‌ها تشنه لب در ديار ملحدان فرنگی به دنبال مفاهيم جعلی مانند "فمينيسم" می‌گشتيم. برای آشنايی شما دوستان چند فراز از احاديث نقل شده در اين کتاب را اينجا می‌آورم و اميدوارم مرا به دليل اين چرخش و بازگشت به آغوش فرهنگ غنی سرزمين خودمان سرزنش نکنيد و مانند دوستان زليخا که با ديدن جمال يوسف عشق زليخا به او را درک کردنند و او را بخشيدن شما نيز با خواندن اين مطالب ارزش‌مند مرا درک کنيد:
1- روش پيامبر(ص) در انتخاب همسر
از امام صادق(ع) نقل شده است که فرمود:"پيغمبر(ص) وقتی می‌خواست زن بگيرد، يکی را می‌فرستاد او را ببيند و می‌فرمود: گردنش را بوی کن که اگر خوشبو باشد، بويش خوب و طيب است و نيز اگر غوزک پايش پرگوشت باشد، فرج هم پرگوشت خواهد بود"[1] ص 19
2- زنانی که لذت بيشتر می‌بخشند
امير مومنان علی(ع) فرمود:"هر کس بخواهد هنگام جماع لذت بيشتر ببرد، زن کوتاه قد و چهارشانه‌ی گندم‌گون بگيرد، چنانچه لذت نبرد، مهرش بر عهده‌ی من است." ص 19
3- سزای نافرمانی از شوهر
امام صادق(ع) فرمود:"اگر زنی برای شوهر خود سينه و پستان را بريان کند، حق شوهر را ادا نکرده است و اگر با اين همه، يک لحظه نافرمانی کند، در درک اسفل جهنم جای گيرد، مگر آن که توبه نمايد." ص 21
4- خوابيدن زن حلال نيست، مگر...
اميرالمؤمنين(ع) فرمود:"خوابيدن برای زن حلال نيست تا زمانی که خود را بر همسرش عرضه کند؛ يعنی زن لباس خود را از تن درآورد و به‌بستر شوهر برود و به او بچسبد." ص 21
5- کوتاه کردن نماز
امام باقر(ع) فرمود:"رسول خدا(ص) به زنان می‌فرمود: وقتی که همسرانتان می‌خواهند با شما نزديکی کنند، نماز خود را به درازا نکشيد." ص 22
6- خوشی را ضايع نکنيد!
پيامبر اکرم(ص) فرمود:"به درستی که زن يکی از وسايل لذت و خوشی است؛ پس هر کس زن می‌گيرد، آن را ضايع نکند." ص 22
7- مانند صدقه دادن
امام صادق(ع) فرمود:"رسول خدا(ص) از مردی سوآل کرد: آيا صبح روزه بودی؟ گفت: نه. پرسيد: آيا فقيری را اطعام کردی؟ گفت:نه. حضرت فرمود:"پس برگرد با همسرت نزديکی کن که برای او مثل صدقه دادن است.""
8- غسل بعد از هر جماع
ابی‌رافع غلام رسول خدا(ص) نقل می‌کند که: پيامبر(ص) وقتی می‌خواست با يکی از زنانش نزديکی کند و سپس نزد زن ديگرش برود، غسل می‌کرد. ابی‌رافع می‌گويد: گفتم يا رسول‌الله! اگر بعد از تمام شدن کار با همه‌ی زنان يک بار غسل می‌کردی، بهتر نبود؟ حضرت فرمود. اين کار پاکيزه‌تر و بهتر و خوش‌تر و لذت‌بخش‌تر است. ص 36
9- مرد خصی (اخته) تدليس کرده و عيب خويش را مخفی نموده و زنی را به عقد خود درآورد بود. اميرالمومنين(ع) در قضاوت خود، امر بر جدايی مرد خصی و زن داد و مهريه‌ی زن را نيز ماخوذ داشت، سپس پشت مرد را آزرده کرد و شکنجه بداد، از اين جهت که به خود تدليس کرده بود(يعنی خود را اخته کرده و از مردی افتاده بود.) ص 50
توضيح مؤلف: در اين زمان هم مردان با عمل "وازکتومی" خود را اخته می‌کنند.
10-علت قراردادن مهريه
بر مردان پرداخت نفقه و کسوه زن واجب است. علت قرار دادن مهريه و واجب گردانيدن آن بر مرد و نبودن آن بر زن، اين است که زن به هنگام شوهر کردن خود را بر مرد عرضه می‌دارد و به بيان ديگر می‌فروشد و مرد با شرايط خاصی زن را خريداری می‌کند. از انجا که بيع ثمن و شراء (خريد و فروش) بدون ثمن (پرداخت وجه) صورت نمی‌گيرد، ازدواج بدون مهريه هم نمی‌تواند انجام شود. ص 90
11-در ايام عادت ماهانه فقط آميزش نکنيد
از امام صادق(ع) سؤال شد: هنگامی که زن حايض شد، آيا برای نزديکی کردن با زنش حلال است؟ حضرت فرمود:"هر چيزی غير از فرج اشکال ندارد". سپس فرمود:"به درستی که زن وسيله‌ی خوشی و بازيچه‌ی مرد است." ص 99
12-بچه در متعه برای زن است
محمد بن مسلم گويد: از امام صادق(ع) پرسيدم: چنانچه زنی در متعه پس از آميزش حامله، حکم آن چيست؟ حضرت فرمود:"آن بچه برای زن می‌باشد."
توضيح مؤلف: يعنی بچه متعلق به زن می‌باشد و مرد در قبال آن هيچ گونه مسئوليتی ندارد. ص 120
-----------------------------------------------------------------
[1] - کليه نقل قول‌ها از کتاب: قانون قوه باه تاليف، محمد ابراهيم آوازه (رضوی) انتشارات سلسه قم، ايميل selseleh_pub@hotmail.com

  |

شنبه، 21 آبانماه 1384 | November 12, 2005

مرگ بر مرگ، زنده‌باد زنده‌گی

جنايت‌کاران حرفه‌ای باز به نام خدا دست به عمل شيطانی زدند و ده‌ها زن و مرد و کودک را در امان به خاک و خون کشيدن و در اين ميان مصطفا عقاد کارگردان شهير آمريکايی سوری تبار و دخترش به قتل رسيدند. مصطفي عقاد را در ايران با "عمر مختار" و "محمد رسول الله" می‌شناسيم و اکنون او و دختر جوان‌اش که برای شرکت در مراسم ازدواج دوست‌شان به امان سفر کرده بودند قربانی جنايت تروريست‌ها شدند. جهان کنونی جهان تروريست‌ها ست ترويست‌هایی مانند بوش و الزرقاوی.
تمدن مدرنی که بر کره‌ی ماه گام می‌گذارد درنده‌خوتر از هميشه کمر به قتل بی‌گناه‌ترين انسان‌ها بسته است. ترويسم دولتی بوش و تروريسم اسلامی طالبانی چون دو تيغه‌ی قيچی در ظاهر رو به روی هم و در باطن حول يک محور به نابودی جهان مشغول‌اند. اين جنگ کثيف مانند اکثر جنگ‌ها بازنده‌ای جز مردم بی‌گناه ندارد. جنگی که غيرنظاميان و کودکان را در خيابان و مدرسه و هتل... مورد حمله قرار می‌دهد و کور و بی‌هدف فقط جنايت می‌کند.
امروز وظيفه‌ی همه‌ی آزادانديشان جهان است که قاطعانه و يک‌پارچه برعليه هر دو طرف اين جريان کثيف موضع بگيرند و به اين جنگ کثيف و بی‌منطق خاتمه دهند.

  |

شنبه، 8 مردادماه 1384 | July 30, 2005

در آوار خونين گرگ‌وميش

دل سنگين تو را اشک من آورد به راه-
صخره را سيل تواند به ره دريا برد. حافظ
در اين شب‌ها و روزها، در خواب و بيداری، گنجی جلوی چشم همه‌ی ماست. او دارد ذره دره می‌ميرد و از آزادی سخن می‌گويد و مستقيم و بی‌پرده انگشت اشاره را به سوی شخصی گرفته است که در اين سال‌ها نماد سرکوب و اختناق شناخته شده است و اين همه آن‌چنان پربهاست که نمی‌توان بی‌هيچ کلامی از کنارش گذشت.
گنجی مسيح‌وار، به انتخاب خويش، بر صليب می‌رود تا بهای گناهان تمام هم‌کيشان‌اش را به تنهایی بپردازد. وقتی نامه‌ی او به عبدالکريم سروش را خواندم احساس‌های متضادی در جان‌ام نقش بست.
سروش برای من همان چماق‌داری است که در ماجرای انهدام فرهنگی با چوب و چماق و گلوله دانش‌گاه‌ها را به تعطيلی کشاند. همان کسی است که پاسدار وضع موجود بوده است و مانند ساير کسانی است که در اين سال‌ها منتقد "جزء" بودند تا "کل" را نجات دهند.
با تمام اين اوصاف حرف گنجی به دل می‌نشيند چون جان‌اش را درون کلمات می‌ريزد و اين که او می‌تواند بعد از چهل روز اعتصاب غذا و در شرايط بسيار بد زندان و بيمارستان باز اين‌گونه خوب بنويسد و به بيرون از زندان بفرستند و در سطحی گسترده منتشر شود در حالی که بسياری در اين زندان‌ها پوسيدند و مردند و نتوانستند کلامی از خود به يادگار بگذارند چيزی از ارزش آن نمی‌کاهد.
می‌دانم آشفته سخن می‌گويم و با دستانی لرزان گاهی به ميخ می‌زنم و گاهی به نعل اما اين از روی فرصت‌طلبی رايج که می‌خواهند هم "خدا" را داشته باشند هم "خرما" را نيست، از حقيقت آشفته‌ی ذهن‌ام برمی‌خيزد.
چيزی که مسلم است گنجی ديگر آن گنجی سابق که در تبليغات سپاه کار می‌کرد نيست، بسيار تغيير کرده است. ديگر نوچه‌ی عبدالکريم سروش هم نيست. آنچه هم‌اکنون هم هست مهم نيست زير کسی که يک بار تغيير کرده است باز هم تغيير خواهد کرد.
در چيزی که هيچ ترديدی ندارم اين است که بايد برای نجات جان او کاری کرد هر چند نمی‌دانم چه کار! ظاهرا تمام تلاش‌های ممکن صورت گرفته است و به نظر می‌رسد فقط اجتماع صدها هزار نفری در خيابان‌های تهران برای نجات جان او عملی کارساز باشد که اين نه از دست من برمی‌آيد نه از دست کس ديگری! وقتی مردم حضور ندارند کار به سياست‌بازی و زدوبند کشيده می‌شود...
امشب شنبه- 8 مرداد ماه 1384- ساعت 8 شب دوستان گنجی به خانه‌اش می‌روند تا با برگزاري مراسم شب شعر و روشن کردن شمع در منزل وی، حمايت خود را از گنجی‌اعلام کنند. دوست دارم شعری را که شاملو برای مهدی رضایی سرود و بعدها گفت اين آن مهدی رضایی است که من در ذهن خود ساخته‌ام را برای اکبر گنجی در اين‌جا بنويسم و آرزو کنم او زنده بماند تا اميد به رهایی در دل‌ها روشن‌تر از پيش زنده بماند اين نبردی است برای آزادی همه‌ی ما پس هم‌راه‌اش شويم.

ابراهيم در آتش
در آوار خونين گرگ‌وميش
ديگرگونه مردی آنک،
که خاک را سبز می‌خواست
و عشق را شايسته‌ی زيباترين زنان‌ــ
که اين‌اش
به نظر
هديتی نه چنان کم‌بها بود
که خاک و سنگ را بشايد.
چه مردی! چه مردی!
که می‌گفت
قلب را شايسته‌تر آن
که با هفت شمشير عشق
درخون‌نشيند
و گلو را بايسته‌تر آن
که زيباترين نام‌ها را
بگويد.
و شيرآهن‌کوه مردی ازاين‌گونه عاشق
ميدان خونين سرنوشت
به پاشنه‌ی آشيل
درنوشت.ــ
رويينه‌تنی
که راز مرگ‌اش
اندوه عشق و
غم تنهايی بود.

«ــ آه، اسفنديار مغموم!
تو را آن به که چشم
فروپوشيده‌باشی!»

«ــ آيا نه
يکی نه
بسنده بود
که سرنوشت مرا بسازد؟
من
تنها فرياد زدم
نه!
من از
فرورفتن
تن‌زدم.
صدايی بودم من
ــ شکلی ميان اشکال‌ــ،
و معنايی يافتم.
من بودم
و شدم،
نه زان گونه که غنچه‌يی
گلی
يا ريشه‌يی
که جوانه‌يی
يا يکی دانه
که جنگلی‌ــ
راست بدان گونه
که عامی‌مردی
شهيدی
تا آسمان بر او نمازبرد.

من بی‌نوا بنده‌گکی سربه‌راه
نبودم
و راه بهشت مينوی من
بزرو طوع و خاک‌ساری
نبود:
مرا ديگرگونه خدايی می‌بايست
شايسته‌ی آفرينه‌يی
که نواله‌ی ناگزير را
گردن
کج‌نمی‌کند.
و خدايی
ديگرگونه
آفريدم».

دريغا شيرآهن‌کوه مردا
که تو بودی،
و کوه‌وار
پيش از آن که به‌خاک‌افتی
نستوه و استوار
مرده‌بودی.
اما نه خدا و نه شيطان‌ــ
سرنوشت تو را
بتی رقم‌زد
که ديگران
می‌پرستيدند.
بتی که
ديگران‌اش
می‌پرستيدند.
احمد شاملو، ابراهيم در آتش

  | |

پنجشنبه، 6 مردادماه 1384 | July 28, 2005

رنگين‌کمان آزادی

شما تنوع لذت‌بخش و غنای پايان‌ناپذير طبيعت را می‌ستاييد. از گل سرخ نمی‌خواهيد بوی بنفشه بدهد. پس چرا روح انسان، اين ارزش‌مندترين ثروت، بايد تنها به يک شکل وجود داشته باشد؟ من بذله‌گو هستم اما قانون به من حکم می‌کند که جدی بنويسم. من بی‌پروا هستم اما قانون به من امر می‌کند تا سبک نوشته‌ام ملاحظه‌کارانه باشد. خاکستری، صرفا خاکستری، تنها رنگ قانونی آزادی است. هر قطره‌‌ی شبنمی که خورشيد بر آن می‌تابد، با بازی پايان‌ناپذير رنگ‌ها می‌درخشد، اما خورشيد معنوی با همه‌ی گونه‌گونی انسان‌ها و تمام اشيايی که نور آن را باز می‌تاباند، بايد تنها رنگ رسمی را ايجاد کند! شکل ذاتی روح سرخوشی و نور است اما شما سايه را به تنها تجلی درخور تبديل می‌کنيد؛ بر روح بايد جامه‌ی سياه پوشاند، هر چند در ميان گل‌ها نمی‌توان گل سياه يافت. ذات روح هميشه خود حقيقت.[1]
--------------------------------------------------------------------------------
[1] - سانسور و آزادی مطبوعات، کارل مارکس، حسن مرتضوی، نشر اختران، ص 18

  | |

پنجشنبه، 30 تیرماه 1384 | July 21, 2005

برده‌گی مزدی، بدون ‌مزد

کارگران در سراسر جهان زير سيطره‌ی سرمايه‌دارن نيروی کار خود را می‌فروشند و آن‌چه دريافت می‌کنند در بهترين حالت هم کمتر از آنچه است که می‌فروشند. اما در سرزمين تاعون‌زده پديده‌ی کم نظيری در جريان است. کارگران نيروی کار خود را در اختيار صاحبان سرمايه قرار می‌دهند و هيچ مزدی دريافت نمی‌کنند!
کارگران نساجی کاشان يازده ماه است که حقوق دريافت نکرده اند! اکنون، در اين گرمای طاقت‌فرسا، پياده از کاشان راه افتاده‌اند تا به تهران بيايند و مظلوميت خود را در گوش‌های کری که نمی‌شنوند فرياد کنند تا شايد اندکی از اين درد جان‌کاه کاسته شود.
به ياری کارگران گرسنه و خسته و خشمگين نساجی کاشان بشتابيم. آنان دست به حرکتی انتخاری زده‌اند. پياده در اين گرما از کاشان تا تهران آمدن دست زدن به خودکشی دست‌جمعی است. نگذاريم اين خسته‌گی‌ناپذيرترين اقشار جامعه‌مان تنها بمانند. به ياری‌شان بشتابيم.

باز هم اعدام! باز هم اعدام به کثيف‌ترين شکل ممکن!
اعدام مذموم‌ترين قانون موجود در جهان است اما اعدام کودکان و نوجوانان با تناب پلاستيکی در ملاعام به جرم هم‌جنس‌گرایی فقط اعدام نيست وحشيانه‌ترين نوع جنايت است.
تف بر زنده‌گی زير سايه شوم مرگ!
بعد از ديدن اين عکس از عمق دل آرزوی مرگ کردم که زيستن در اين جهان سراسر کثافت و دروغ و نيرنگ شايسته‌ی هيچ انسانی نيست.
آقای خاتمی! لبخند بزن! روزی مجازات خواهی شد حتا اگر هزار رنگ عوض کنی!
چه کسانی بودند که شاهرودی را شجاع و عادل می‌خوانند نفرين بر اين پااندازان قدرت لجام کسيخته باد!
به راستی که دستياران جلاد هميشه از خود او نفرت‌انگيزترند.

  | |

دوشنبه، 27 تیرماه 1384 | July 18, 2005

زنده‌گی يعنی زيستن آزادنه

حکومتی که بعد از انقلاب حاکم شد هرگز حکومت باثباتی نشد. هيچ شبی را بدون اضطراب به صبح نرساندند. هميشه هر کاری که کردند برای ماندن‌شان بوده است چگونه ماندن در درجه‌ی دوم اهميت قرار داشته است. مانند بيماری که در سی‌سی‌يو بستری است و لحظه‌یی بدون دستگاه‌هایی که اعمال حياتی را به صورت مصنوعی تداوم می‌دهند نمی‌تواند زنده باشد.
اکنون مهاباد يک پارچه آتش و خون شده است. مردم غيض فروخورده‌ی ساليان را فرياد می‌کشند و جنازه‌ی پاره پاره شده‌ی شوانه قادری نمادی از اين مردم زخم خورده و رنج کشيده شده است.
از سوی ديگر اکبر گنجی که فرزند حکومت است؛ اکنون به نماد جهانی‌ی مقاومت تا پای مرگ برای دفاع از آزادی بيان تبديل شده است. معروف است که حاکمان‌ سر فرزندان‌شان را می‌خورند و اکنون اين فرزند دارد سرحکومت را می‌خورد. او استخوانی شده است در گلوی کسانی که می‌خواهند جشن پرشکوه انتخابات بی‌شکوه‌شان را بگيرند.
زمانی که تصور می‌شد وحشت از به قدرت رسيدن نيروهای سرکوب‌گر، مانند وقتی که افعی به چشم شکارش خيره می‌شود، مردم را سست و بی‌تحرک کرده است فرياد دفاع از "آزادی بيان" خيابان انقلاب و دانشگاه تهران را درنورديد. وقتی دارند سعی می‌کنند زندانيان سياسی را آزاد کنند تا به جهانيان بگويند ما زندانی سياسی نداريم به ازای هر نفری که آزاد می‌کنند مجبورند ده نفر ديگر را به بند کشند. هر شمعی را که خاموش می‌کنند چل‌چراغی روشن می‌شود؛ هر سروی را که به زير می‌کشند جنگلی می‌رويد.
قصد داشتم امروز فقط متنی در مورد سانسور و آزادی مطبوعات اينجا قرار دهم اما صفحه را که برای تايپ کردن باز کردم انگشتان‌ام اختيار را به دست گرفتند و کلمات بالا را حرف به حرف تايپ کردند... به هر حال اين هم آن متن:

"قانون سانسور قانون نيست بلکه اقدامی پليسی است، اما اقدام پليسی بدی است زيرا آن چه را که مورد نظرش هست انجام نمی‌دهد بلکه آن چه را مدنظرش نيست عملی می‌کند.
از اين رو هنگامی که قانون سانسور می‌خواهد مانع آزادی چون امری ناخوشايند شود، نتيجه‌ی کارش دقيقا معکوس خواهد شد. در کشوری که سانسور حاکم است وجود هر مطلب چاپ شده‌ی ممنوع، شهيد پنداشته می‌شود و هيچ شهيدی بدون هاله‌ی نور و مؤمنانه نيست. اين نوشته استثنایی تلقی می‌شود و چون نمی‌توان آزادی را برای آدمی از ارزش انداخت، آن‌گاه هر استثنایی در نبود عمومی آزادی ارزش‌مندتر پنداشته می‌شود. هر رازی جاذبه‌ی خاص خود را دارد. آن‌جا که افکار عمومی رازی را در دل خويش دارد، هر مطلبی که رسما مرزهای رازآميز را درهم شکند از همان ابتدای کار نظر مساعد مردم را به خود جلب می‌کند. سانسور هر اثر نوشتاری ممنوع را، چه خوب و چه بد، به سندی خارق‌العاده تبديل می‌کند، در حالی که آزادی مطبوعات هر اثر نوشتاری را از تحميل تاثيری مادی محروم می‌کند.
با اين که سانسور ادعای شرافت دارد، نه تنها مانع خودسرانه‌گی نمی‌شود بلکه خودسرانه‌گی را به قانون تبديل می‌کند. بزرگ‌تر از خطر خود سانسور هيچ خطری نيست که بتوان آن را دفع کند. خطر مهلک برای هر موجود از بين رفتن آن است. از اين‌رو، نبود آزادی خطر مهلک واقعی برای نوع بشر است. در حال حاضر، صرف‌نظر از پيامدهای اخلاقی، به ياد داشته باشيد که نمی‌توانيد از مزايای مطبوعات آزاد بدون کنار آمدن با دردسرهای آن استفاده کنيد. نمی‌توانيد گل سرخ را بدون تيغ‌های‌اش بچينيد! و با مطبوعات آزاد چه چيزی را از دست خواهيد داد؟
مطبوعات آزاد چشم هشيار و همه جا حاضر روح مردم است؛ تجسم اعتماد مردم به خود، و پيوند گويای فرد با حکومت و جهان است، فرهنگ متجسمی است که مبارزات مادی را به مبارزات فکری دگرگون می‌کنند و به شکل خام و مادی اين مبارزات صورت آرمانی می‌دهد.
مطبوعات آزاد اعتراف صادقانه‌ی مردم به خودشان است، و قدرت نجات‌بخش اعتراف چه خوب بر همه‌گان آشکار است. آينه‌ای معنوی است که توده‌های مردم خود را در آن نظاره می‌کنند و تماشای خويش نخستين شرط خرد است. مطبوعات آزاد روح حکومت است که می‌تواند به هر کلبه‌ای ارزن‌تر از گاز زغال تحويل داده شود. همه‌جانبه، همه جا حاضر و دانای کل است. دنيای آرمانی است که پيوسته از دنيای واقعی به بيرون می‌جوشد و با غنای معنوی بيش‌تری دوباره به آن باز می‌گردد و روح آن را حياتی تازه می‌بخشد."[1]
--------------------------------------------------------------------------------
[1] - سانسور و آزادی مطبوعات، کارل مارکس، حسن مرتضوی، نشر اختران، ص 102

  | |

دوشنبه، 20 تیرماه 1384 | July 11, 2005

عدالت و آزادی

نوشی و جوجه‌های‌اش
مسئله‌یی که برای نوشی نازنين اتفاق افتاده است از دو منظر قابل بررسی است. منظر نخست مشکلی است که برای دوستی پيش آمده است. نوشی عزيز دوست ماست و چون از ماجرای‌اش کم و بيش با اطلاع هستيم و با جوجه‌های‌اش چند سالی است که زنده‌گی می‌کنيم و جزو خانواده‌مان شده است برای ما خاص و استثنا می‌شود. مانند وقتی که برای خواهرمان مشکلی پيش بيايد به ياری‌اش می‌شتابيم و هر کاری از دستمان برآيد انجام می‌دهيم. از اين منظر مسئله‌ی نوشی و فرزندان‌اش برای‌ ما مسئله‌یی شخصی و فردی است که بايد به هر دری که می‌شود بزنيم تا بازش کنيم و جوجه‌ها را به آغوش مادرشان بازگردانيم و صد البته يک‌جانبه هم نبايد قضاوت کنيم. پدر فرزندان نوشی خوب يا بد پدر آن‌هاست توهين کردن به او توهين کردن به پدر فرزندانی است که دوست‌شان داريم و اين نقض غرض است و به دوستی خاله خرسه می‌ماند.
نبايد بر شعله‌های احساسات مادری که دل‌اش کباب است و جگرگوشه‌های‌اش در آتش‌اند بدميم. استفاده‌ی سياسی چه بساط فرصت‌طلبی و دست‌آستان‌قدرت‌بوسی راه بيندازيم و آن را بهانه‌یی برای آشتی با حکومت و التماس به اين و آن بکنيم چه از موضوع ضديت با حکومت حل مسئله را در گروی سرنگونی حکومت بدانيم، هر دو مذموم است. پرداخت به مسئله‌ی نوشی و جوجه‌های‌اش به عنوان مسئله‌یی خاص بايد در چارچوب مسائل خاص صورت بگيرد. دوستانی که علنی هستند و می‌توانند وقت بگذارند و با وکلای مختلف تماس بگيرند و راه‌حل حقوقی پيدا کنند که حتما اين کار را خواهند کرد دوستان ديگر هم می‌توانند هر کار و روشی را که صلاح می‌دانند در پيش بگيرند.
اما از منظر اجتماعی مسئله نوشی استثنایی نيست که دنبال راه‌حل استثنایی برای‌اش باشيم. زنان بايد بياموزند که با جمع شدن‌شان در تشکل‌های صنفی و حقوقی می‌توانند اين زخم‌ها را اندکی التيام بخشند؛ و صد البته مردان آزادانديش که اين برده‌گی مردسالارانه را در شان خود نمی‌دانند بايد ياری رسان اين جنبش باشند. جنبشی که برابری و عدالت جنسی می‌خواهد و به حقوق بنيادی انسانی چشم دوخته است.
و در هر حال نبايد فراموش کنيم در جوامعی که هنوز خانواده رکن مهمی از آن را تشکيل می‌دهد بايد با وسواس و دقت زيادی وارد عرصه‌ی مسايل خانواده‌گی شويم. شعارزده‌گی و فرمول‌های از پيش تعيين شده بدون در نظر گرفتن شرايط فرهنگی، اقتصادی، اجتماعی، سياسی، حقوقی و عرفی صادر کردن؛ مشکلی از کسی حل نمی‌کند و فقط دل نويسنده و خواننده‌گان‌اش را خنک می‌کند.
به هر حال گرفتن حضانت کودکان از مادران خبر تازه‌یی نيست هر کس گذارش به اين بی‌دادگاه‌ها که قوانين عصرحجری‌اش توسط قاضيان غارنشين اجرا می‌شود، افتاده باشد؛ ديده است که هر روز هزاران زن، کتک خورده و ستم ديده، با چشمان اشک‌بار، درمانده‌تر از زمانی که آن مجسمه‌ی زيبای فرشته‌ی کور عدالت سايه برسرشان انداخته باشند پا به خيابان می‌گذارند تا مغموم و بی‌پناه‌تر از پيش به جنگلی ره‌سپار شوند که هيچ حامی ندارند جز زانوان لرزان خودشان.
دوستانی که رنج انسان‌ها رنجورشان می‌کند از هيچ تلاش فردی و گروهی برای کاهش رنج‌های انسانی نبايد دريغ کنند. همين امروز اگر عضو انجيو و انجمنی که برای حمايت از خانواده و زنان تشکيل شده است نيستيم برويم و عضو شويم و فراموش نکنيم اين بيماری و اين انحراف از حقوق جهان‌شمول انسانی حل نمی‌شود مگر با برچيده شدن کل اين سيستم ضد انسانی.
در مورد عشق و زناشویی و مسايل مرتبط با رابطه‌ی زن و شوهر و کودکان قبلا مطالب مفصلی نوشته‌ام که می‌توانيد در اين‌جا بخوانيد.
در مورد حقوق کودکان نيز مطالب مختلفی نوشته‌ام که از جمله در "انسان از نخستين بازدم" می‌توانيد به مواردی مانند اختلاف پدر و مادر و وضعيت کودکان در اين مقاله توجه کنيد.

و اما باز هم گنجی و باز هم زرافشان و باز هم مسئله‌ی آزادی بيان و زندانيان سياسی.
اين روزها کمتر می توانم به انيترنت وصل شوم و روزنامه هم کمتر می‌خوانم و از جريانات روز به کلی بی‌اطلاع هستم. نمی‌دانم بر سر ناصر زرافشان چه آمد؟ خبرهای جسته گريخته‌یی اينجا و انجا از وضعيت بد جسمی گنجی شنيده‌ام. دوستی ايميل عمومی فرستاده بود که در آن اشاره به گردهم‌آيی 20 تیر ماه 84 در مقابل در اصلی دانشگاه تهران برای نجات جان گنجی و آزادی او شده است. از چند و چون اين خبر با اطلاع نيستم فقط می‌دانم وظيفه‌ی انسانی‌مان حکم می‌کند برای آزادی گنجی و زرافشان و ساير زندانيان سياسی هر کاری از دستمان برمی‌آيد انجام دهيم.
خوشبختانه با خبر شدم که از چند روز پيش ناصر زرافشان به مرخصی آمده است. و احتمال دارد مرخصی او تمديد شود.
و اين هم خبری که الان دريافت کردم:
تحصن سه روزه در مركز شهر كلن نبايد بگذاريم كبرا رحمانپور را اعدام كنند!
چهارشنبه ٢٢ تيرماه، آخرين جلسه تعيين تكليف در مورد كبرا رحمانپوراست• در اين جلسه قرار است سرنوشت كبرا رحمانپور را تعيين كنند• خانواده مقتول خواهان اجراي حكم اعدام هستند و در دو جلسه شوراي حل اختلاف بر اجراي حكم تاكيد كرده اند• سومين و آخرين جلسه در روز چهارشنبه برگزار خواهد شد•
...
روز دوشنبه ٢٠ تير ماه برابر با ١١ ژوييه آغاز ميشود كه تا روز چهارشنبه ادامه خواهد يافت•
ساعت شروع تحصن ٦ عصر روز دوشنبه ١١ ژوييه
محل : مركز شهر كلن, Schilder Gasse
اصل خبر را در اينجا بخوانيد.

  | |

سه شنبه، 17 خردادماه 1384 | June 07, 2005

جنبش زنان و بازگشت به خود

zananiran.jpg
پس از آن که در انتخابات شوراها مردم به جريان موسوم به اصلاح‌طلب "نه" گفتند و سايه‌ی آنان از روی سر مردم برداشته شد اکنون کم‌کم شاهد ثمرات حذف يا تضعيف اين جناح از حکومت هستيم.
در هشت سال گذشته در دوران طلایی اصلاحات و بعد در سکون و افول‌اش تمام تلاش اصلاح‌طلبان اين بود که خود را نماينده‌ی مردم معرفی کنند و هر جا اقشار مختلف مردم می‌خواستند حقوق خود را مطالبه کنند آنان را با هزار حيله و فريب به خانه‌های‌شان می‌فرستادند و می‌گفتند: "شما آسوده باشيد ما حقوق‌تان را خواهيم گرفت!" اما اکنون ديگر اين سايه برداشته شده است و مردم تصميم گرفته‌اند بدون نماينده با قدرت حاکم روبه‌رو شوند. ديگر برای آن‌ها فرقی نمی‌کند "احمدی‌نژاد" رئيس‌جمهور باشد يا "معين" آن‌ها آموخته‌اند که هر کس رئيس جمهور باشد اگر آن‌ها در خانه‌های‌شان بنشينند و احقاق مطالبات خود را به جنگ جناح‌های درون نظام بسپارند پشيزی دريافت نخواهند کرد و فقط بايد هزينه کنند و قربانی بدهند.
بعد از دانش‌جويان، کارگران نخستين قشری بودند که متوجه شدند بايد چشم از جناح‌های درون حاکميت بردارند و خود دست‌به‌کار شوند و حقوق‌شان را مطالبه کنند. اعتراض به "خانه‌ کارگر" و برهم زدن کارزار (کمپين) تبليغاتی "خانه کارگر" به سود آقای رفسنجانی در اول ماه مه و نشان دادن اين که اين خانه، خانه‌ی کارگر نيست و باشگاه سرمايه است نخستين گام مهم برای اين جدایی بود و تشکيل سنديکای کارگران در شرکت واحد گام مهم ديگری و اين گام‌ها پرشتاب‌تر از آنچه می‌توان تصورش را کرد برداشته خواهد شد. کارگران به جای چشم دوختن به نواله‌ی ناگزيری که حکومت جلوی‌شان پرتاب می‌کند برای به دست آوردن حقوق خود به اتحاد و هم‌بسته‌گی با ساير کارگران جهان می‌انديشند.
زنان که بيشتر از هر قشری در اين سال‌ها حقوق خود را از دست داده‌اند و مورد بيشترين آزار و فشار اجتماعی بودند و از آن‌سو نيز بيشترين بار مبارزه را چه در زنده‌گی روزمره و در کوی و برزن چه در حرکت‌های سازمان يافته بردوش کشيده‌اند اکنون اين جداسری را آغاز کرده‌اند.
روز يک‌شنبه ساعت 5 تا 6 بعدازظهر مقابل در اصلی دانش‌گاه تهران زنان تجمع می‌کنند تا نسبت به نقض حقوق زنان در قانون اساسی اعتراض کنند. سايت تريبون فمينيستی ايران و سايت زنان ايران نام تشکل‌های حمايت کننده در اين گردهم‌آيی اعتراضی را درج کرده اند. اميد می‌رود تمام زنان و مردان آزادانديش به اين حرکت اعتراضی بپيوندند.
راه‌کار عملی که دوستان در جست‌وجوی آن هستند همين است. احقاق حق خارج از حاکميت و مستقل؛ اجازه دهيم جناح‌های درون حاکميت با هم بر سر اين که چه کسی به‌تر حق ما را می‌دهد دعوا کنند ما کاری به اين دعواها نداريم و حق خود را طلب می‌کنيم از هر کس که قدرتی دارد.
آن‌چه اصالت دارد حقوق ما ست نه صاحبان قدرت که می‌خواهند با قطره‌چکان اين حقوق را قطره قطره به حلق خشک‌مان بچکانند. ما باران می‌خواهيم ما سيل می‌خواهيم ما توفان می‌خواهيم ما سرزمينی آزاد و آباد و برابر می‌خواهيم.
پی‌نوشت منبع عکس‌ها:
1- نگاهی اجمالی به وضعيت زنان ايران در سال 1383، همبستگی جوانان. (با کمی تغيير و اضافه شدن تصاوير نماينده‌گان زن مجلس هفتم!)
2- تريبون فمينيستی
3- نيک‌آهنگ کوثر

  | |

دوشنبه، 16 خردادماه 1384 | June 06, 2005

قصه‌ی ماست که بر هر سر بازار بماند.

medyar03.jpg
قصه‌ی مجتبا سميع‌نژاد قصه‌یی نيست که کسی نشنيده باشد. او را دست‌گير کردند بدون آن که جرمی مرتکب شده باشد و تنها مشکلی که با اين جوان داشتند پا‌فشاری او بر حقوق اوليه‌اش بود.
طبق اظهارت آقای ابطحی بلاهایی که بر سر مديار رفته است از آن‌چه در مورد پرونده‌ی مشهور به پرونده‌ی وب‌لاگ‌نويسان به بيرون درز کرد بسيار دردناک‌تر است.
آنچه بر مديار گذشت برای زهره چشم گرفتن از ساير وب‌لاگ‌نويسان بود اما می‌بينيد که ماجرا برعکس شده است و حتا وب‌لاگ‌های که در مورد مسايل سياسی نمی‌نويسند هم به دفاع از مجتبی سميعی‌نژاد پرداخته‌اند.
تا کنون حرکت‌های گسترده‌ی خوبی برای دفاع از مجتبا سميعی‌نژاد صورت گرفته است و موضوع او که می‌رفت مورد بايکوت قرار بگيرد و از آنجا که وابسته به جناح‌های درون حکومت نبود در موردش کمتر صبحت می‌شد اکنون تبديل به موضوعی جهانی شده است و اين به همت وحدت و دوستی و انسجام در بين وب‌لاگ‌نويسان بوده است که اميدوارم روزبه‌روز اين انسجام و وحدت شکلی آگاهانه‌تر و عميق‌تر پيدا کند و اسير مسايل حاشيه‌یی کودکانه نشود.
پن‌لاگ تا کنون چندين بيانيه در مورد مديار منتشر کرده است و در آخرين آن از همه‌ی وب‌لاگ‌نويسان خواسته شده است تا روز محاکمه‌ی مديار در 31 خرداد را به روز دفاع از آزادی بيان تبديل کنيم.
توسط چند وب‌لاگ‌نويس و روزنامه‌نگار نيز وب‌لاگی به نام مجتبی سميعی‌نژاد تاسيس شده است تا مسئله‌ی دفاع از او به شکلی منسجم و متمرکز پی‌گيری شود. اميدوارم همه‌ی وب‌لاگ‌نويسان در اين حرکت جمعی شرکت کنند.
آخرين پاراگراف بيانيه‌ی اخير کانون وب‌لاگ‌نويسان ايران-پن‌لاگ در مورد مديار با جمله‌یی تمام می‌شود که اميدوارم به‌زودی شاهد تحقق‌اش باشيم:
"به اميد آن که روز 31 خرداد روز هم‌بستگی برای دفاع از آزادی بيان شود و بتوانيم دستگاه قضايی را به تبرئه‌ی مجتبی و پذيرش جهان‌شمولی وب‌لاگ‌ها وادار کنيم."

  | |

چهارشنبه، 24 فروردینماه 1384 | April 13, 2005

آزادی بيان بدون مرز

در اين روزگار که به صاحبان عضله يا زيبایی و در تمام عرصه‌های هنری و ورزشی و آش‌پزی و کدوکاری... جايزه‌ی به‌ترين و برترين می‌دهند اين که جايزه‌يی هم به برترين‌های مدافع آزادی بيان تعلق بگيرد به‌خودی خود فرخنده است و حال که نهادی مترقی و حرفه‌یی مانند خبرنگاران بدون مرز اين کار را می‌کند به لطف آن افزوده می‌شود.
چند وقت پيش که خبرنگاران بدون مرز طی بيانيه‌یی موضوع را اعلام کرد طی يادداشتی به نام "به‌ترين وب‌لاگ مدافع آزادی بيان" نظر خودم را در اين مورد نوشتم که ديگر نيازی به تکرار آن‌ نيست. از اين که دوستان خوبم لطف کردند و مرا نامزد دريافت اين جايزه کردند از همه‌ی آن‌ها تشکر می‌کنم. متاسفانه نام کسی که من با ارسال ايميل به خبرنگاران بدون مرز به عنوان بهترين وب‌لاگ مدافع آزادی بيان معرفی کرده بودم در ليست نيست. حدس می‌زنم خود او نامزدی‌اش را نپذيرفته باشد. زيرا قبول نامزدی يکی از مراحل انتخاب بوده است. همين احتمال را برای نبودن نام‌های ديگری که شايسته‌گی زيادی برای اين عنوان داشتند و نام‌شان در فهرست نيست می‌توان حدس زد.
به هر حال فهرستی که در پی می‌آيد فهرست نهایی معرفی شده از سوی خبرنگاران بدون مرز است. برای آن که به وب‌لاگ مورد نظر خود رای بدهيد اينجا را کليک کنيد.
اين هم ليست دوستان:
استيجه
اکنون
پنجره‌ی التهاب
خورشيد خانم
روزگار ما
روزنامه نگار نو
زيتون
سردبير خودم
سرزمين آفتاب
شبنامه‌ها
شبح
شبنم فکر
طنين سکوت
فانوس
قاصدک
وب نامه
وب نگار
اميد معماريان
نيک آهنگ کوثر

به هر حال مهم‌ترين اتفاق در فضای وب‌لاگ‌ها در سال گذشته تشکيل کانون وب‌لاگ‌نويسان ايران – پن‌لاگ بود. اميدوارم همه‌ی دوستانی که به آزادی بيان عشق می‌ورزند و به آن اعتقاد دارد با پيوستن به پن‌لاگ به‌طور متمرکز و متشکل در راه بسط و گسترش و نهادينه کردن "آزادی بيان" بکوشند.

  | |

سه شنبه، 25 اسفندماه 1383 | March 15, 2005

سميعی‌نژاد سينی از هفت سين سفره‌های نوروزی

zendanyanWeblog.jpg
"ارتداد" سخيف‌ترين عنوان مجرمانه‌ای است که در حقوق ايران وجود دارد. صدور حکم اعدام برای انسانی فقط و فقط به دليل اعتقادات‌اش.
چه چيزی جهان‌شمول‌تر از آزادی انديشه است. آزادی بيان را شايد بشود به دلايلی گيريم واهی محدود کرد اما انديشه را چگونه می‌توان محدود کرد؟
محتبا سميعی‌نژاد دوست وب‌لاگ‌‌نويس ما که هرگز در وب‌لاگ‌اش "من نه منم" مشی ضد مذهبی هم نداشت به "ارتداد" متهم شده است. پرونده‌ی او را از پرونده‌ی ساير وب‌لاگ‌نويس‌های در بند يا در انتظار محاکمه جدا کرده‌اند و به دادگاه انقلاب فرستاده‌اند تا به جرم "مرتد بودن" محاکمه شود.
اگر مديار مرتدد است پس "بالای جهنم برای من پست" است.
باشد که با تمام توان به اين حکم اعتراض کنيم.
دوست داشتم امروز درباره‌ی چهارشنبه سوری و رقص آتش و دود بنويسم... از نوروز... از بهار بسيار زيبایی که اين روزها شاهدش هستيم و درختان پرشکوفه و ارغوانی که زودتر از موعد شکوفه داده‌اند اما مگر اين سوز سرمای نابه‌هنگام زمستانی امان می‌دهد؟!
"سکه‌"ها را از سر سفره‌ی هفت‌سين‌مان برداريم و با عکسی از "سميعی‌نژاد" هفت‌سين‌مان را زينت دهيم. بايد به جهانيان با صدای رسا اعلام کنيم حساب ما را از حاکمان سرزمين‌مان جدا کنند.

  | |

یکشنبه، 16 اسفندماه 1383 | March 06, 2005

قتل در مقابل قتل

دومين جلسه‌ی محاکمه‌ی کبرا رحمان‌پور برگزار شد و مينا دختر مقتول با اصرار و ابرارم قتل اين عروس جوان را خواستار شد و راضی به رضايت نشد.
اين دادگاه نيز مانند بسياری از دادگاه‌های که در کشور تشکيل می‌شود پيش از آن که محاکمه‌ی طرفين دعوا باشد محکمه‌یی برای قوانين و سيستم قضایی کشور است. همه حتا قاضی پرونده که انشای رای کرده است می‌دانند که مجازات اعدام برای کبری مجازاتی ناعادلانه و غيرمنصفانه است اما قوانين غلط که به هبچ‌وجه تناسبی با زنده‌گی امروز ندارد موجب می‌شود که دست دادگاه بسته باشد. طبق قوانين مينا می‌تواند کبرا را به قتل برساند فقط به اين دليل که مينا دختر مقتول است! نظر جامعه، جرم‌شناسی، کارشناسان همه و همه پوچ است اين مينا خانم يک تنه می‌تواند در روز روشن و جلوی چشم اجتماع کبرای 23 ساله را، که سه سال از عمر خود را در زندان بوده است و از 18 ساله‌گی به دليل فقر مجبور به ازدواج با مردی 65 ساله، برادر مينا، شده است، به قتل برساند و مجوز اين قتل خون‌سردانه را قوانين جاری کشور به مينا می‌دهد.
به راستی کدام يک جرم بزرگتری مرتکب شده اند کبرا يا مينا؟
کبرا در شرايط روحی نامتعادل و در حالی که قدرت تصميم‌گيری نداشته است با مادرشوهر هتاک و متفرعن 75 ساله‌اش درگير می‌شود و طی نزایی پيرزن به قتل می‌رسد کبرای 18 ساله که به اميد نجات از فقر و فاقه‌یی که اسيرش بود با پيرمرد 65 ساله‌یی ازدواج کرده بود در يک لحظه به قاتلی که شديدترين نوع مجازات يعنی اعدام انتظارش را می‌کشد تبديل می‌شود.
مينا دختری از خانواده نسبتا ثروت‌مند اکنون با خون‌سردی حکم قتل کبري را امضا می‌کند و حاضر به رضايت نيست و سه سال تلاش برای راضی کردن او بی‌ثمر بوده است. سوآل اين‌جاست اگر داشتن دليل برای کشتن انسانی کفايت می‌کند کبرا هم برای کشتن مادرشوهر‌ش دلايلی داشته است هم طور که مينا هم برای کشتن کبرا دليل دارد. مسئله دلايل کبرا و مينا نيست مسئله اين است که کشتن انسان‌ها عملی مذموم است حال خواه قتل پيرزنی توسط کبرا يا قتل کبرا توسط مينا؛ ماهيت هر دوی اين اعمال قتل است زيرا از کينه و عداوت شخصی سرچشمه می‌گيرد و اين از حکم اعدام که در بعضی از کشورها هنوز وجود دارد بسيار عقب‌مانده‌تر است. توجه داشته باشيد که در کشورهای پيشرفته‌ی قضایی که هنوز حکم اعدام وجود دارد (هر چند بی‌شک طی سال‌های آينده اين کشورها هم به اکثريت عظيم کشورهای پيش‌رفته‌یی که حکم اعدام در آن‌ها لغو شده است خواهند پيوست.) اين حکم توسط اجتماع تنفيذ می‌شود نه توسط شخصی کينه‌جو. اجتماع درست يا نادرست تصميم می‌گيرد جان انسانی را بگيرد اما در قوانين ايران حتا اگر تمام افراد اجتماع رای به اين بدهند که مجازات اعدام برای کبرا که به عروس سياه‌بخت مشهور شده است سنگين است. يک نفر که معلوم نيست اين حق ماورای طبيعی را از کجا آورده است می‌تواند کبرا را به قتل برساند!
مسلما کبرا مجرم است و تا کنون 3 سال از بهترين سال‌های عمرش را در زندان گذرانده است و حتا در صورت رضايت مينا باز هم بايد سال‌های ديگری را در زندان بگذراند اما به قتل رساندن او با هيچ منطق و احساسی جور در نمی‌آيد. سيستم قاضی ارتجاعی و عقب‌مانده‌ی ايران بايد به صورت بنيادی و انقلابی تغيير پيدا کند اما تا آن روز ما می‌توانيم از طريف مجامع بين‌المللی بر حکومت ايران فشار وارد کنيم تا نتوانند حکم اعدام کبرا را اجرا کنند. می‌دانيد در اين سال‌ها چه کبراهایی اعدام شدند؟
با امضای اين تومار و اين بيانيه و پيوستن به ساير حرکت‌های اعتراضی جلوی اجرای اين حکم ناعادلانه را بگيريم و خواستار حذف مجازات اعدام از قوانين جزایی کشور شويم.
پی‌نوشت: برای اين که به سيستم قضایی بسيار نامتعادل و ناعادلانه‌ی کشور توجه بيشتری شود به خبر ديگری که در صفحه‌ی حوادث امروز روزنامه‌ی شرق درج شده است توجه کنيد. مردی پسرعمه‌ی جوان خود را به دليل اين که مشکوک به ارتباط با همسرش بوده است با نقشه‌ی قبلی و با 37 ضربه‌ی چاقو به قتل می‌رساند. قاتل چون نمی‌تواند مدرکی دال بر اتهام ارتباط نامشروع ارائه دهد توسط قاضی به اعدام محکوم می‌شود اما قضات ديوان عالی کشور متهم را از قتل عمد تبرئه می‌کنند و به قتل غيرعمد و پرداخت ديه محکوم می‌کنند. اول اين که اين کار موجب هرج‌ومرج می‌شود و هر کس می‌تواند بدون محاکمه کس ديگری را به قتل برساند و دوم اين که اتهام داشتن رابطه‌ی نامشروع و زنا به هيچ‌وجه ثابت نشده است. به هر حال از اين که محمدعلی اعدام نمی‌شود و قتل ديگری به قتل‌های سازماندهی شده‌ی حکومتی اضافه نمی‌شود اعتراضی وجود ندارد اما به اين سيستم قضایی ناعادلانه و غيرمتجانس اعتراض جدی وجود دارد و بی‌شک با هيچ اصلاح و تغيير موردی نمی‌توان اين قوانين عقب‌مانده را بهبود بخشيد و بايد از ريشه و بنياد تغيير کند.

  | |

شنبه، 8 اسفندماه 1383 | February 26, 2005

و سخن گفتن نفس جنايت شد!

بازجويان به تنگ آمده
شيوه ديگر كردند،
و از آن پس
سخن گفتن
نفس جنايت شد.‌
احمد شاملو
انتشار خبر 14 سال محکوميت برای آرش سيگارچی آن‌چنان حيرت‌انگيز است که نوشتن درباره‌ی آن را دشوار می‌کند. برای اين که غيرمنطقی بودن و ناعادلانه بودن اين حکم را بررسی کنيم ساده‌ترين کار اين است که به قوانين جرايم و مجازات‌های عمومی نگاهی بياندازيم. دوستانی که از قوانين کشورهای دارای قوانين پيشرفته‌ی متکی به حقوق بشر اطلاع دارند می‌توانند در اين زمينه مثال‌های مختلفی بياورند که برای چه جرم‌هایی مجازاتی به اين سنگينی تعيين می‌شود. اما من خواستم فقط چند قانون از قوانين جاری کشور را شاهد بياورم تا بدانيد عمل آرش سيگارچی مشابه چه اعمالی مجازات می‌شود.
طبق ماده‌ی 207 قوانين جاری کشور "هر گاه مسلمانی کشته شود قاتل قصاص می‌شود و معاون در قتل عمد به سه سال تا 15 سال حبس محکوم می‌شود." بالاترين و شديدترين حکمی که برای معاونت در قتل داده شده است 15 سال حبس است و آرش سگارچی به 14 سال حبس محکوم شده است! به عبارت ديگر اگر آرش در قتل کسی شرکت داشت بين سه تا حداکثر 15 سال زندان محکوم می‌شد.
طبق ماده‌ی 208- "هرکس مرتکب قتل عمد شود و شاکی نداشته يا شاکی داشته ولی از قصاص گذشت کرده باشد و اقدام وی موجب اخلال در نظم جامعه يا خوف شود و يا بيم تجری مرتکب يا ديگران گردد موجب حبس تعزيری از سه تا 10 سال خواهد بود."
به عبارت ديگر اگر آرش کسی را کشته بود و آن شخص شاکی خصوصی نداشت يا رضايت داده بود اما اقدام او موجب وحشت و اخلال در نظم جامعه بود يا باعث می‌شود دوباره بورد قتل انجام دهد جداکثر به ده سال زندان محکوم می‌شد و اکنون به 14 سال زندان محکوم شده است.
ماده‌ی 654- هر گاه سرقت در شب واقع شده باشد و سارقين دو نفر يا بيشتر باشند و لااقل يک نفر از آنان حامل سلاح ظاهر يا مخفی باشد در صورتی که بر حامل اسلحه عنوان محارب صدق نکند جزای مرتکب يا مرتکبان حبس از پنج تا پانزده سال و شلاق تا (74) ضربه می‌باشد.
ماده‌ی 657- هر کس مرتکب ربودن مال ديگری از طريق کيف‌زنی، جيب‌بری و امثال آن شود به حبس از يک تا پنج سال و تا (74) ضربه شلاق محکوم خواهد شد.
کليه مواد ذکر شده از کتاب مجموعه‌ی جرايم و مجازات‌ها چاپ 1381 نقل شده است.
اين ليست را می‌توان هم‌چنين ادامه داد و به موارد جالب و حيرت‌انگيزی رسيد. موضوع از اين قرار است سخن گفتن در اين کشور بالاترين جنايت است. سخنی که حتا در حول و حوش خطوط قرمز نظام صورت می‌گيرد. آرش سيگارچی وب‌لاگی علنی و با نام مشخص دارد و اگر به وب‌لاگ‌اش مراجعه کنيد حرف آن‌چنانی هم نزده است فقط حرفی زده است که ظاهرا در چارچوب حاکميت نيست. انتقاد از حاکميت وقتی از درون آن صورت نگيرد جنايتی نابخشوده است بگذريم که حتا نقد بخشی از حاکميت توسط بخش ديگری که قوه‌ی قضاييه را در دست ندارد هم بدون مجازات باقی نمی‌ماند. سرنوشت مردمی که در کشوری زنده‌گی می‌کنند که قاتل‌ها و دزدها و جيب‌برها مجازاتی به مراتب کمتر از نويسنده‌گان و روزنامه‌نگاران و وب‌لاگ‌نويسان در انتظارشان است همين است که می‌بينيم.
چند لينک مرتبط
بيانيه‌ی کانون وب‌لاگ‌نويسان ايران-پن‌لاگ در مورد دستگيری آرش سيگارچی.
بيانيه‌ی کانون وب‌لاگ‌نويسان ايران-پن‌لاگ در مورد حکم آرش سيگارچی
آقای خاتمي ! آرش سيگارچي به ۱٤ زندان محکوم شده است برای آزادی وی اقدام کنيد
تومار برای اعتراض به محکوميت آرش سيگارچی
کميته‌ی دفاع از آرش سيگارچی و مجتبا سميعی‌نژاد

  |

پنجشنبه، 15 بهمنماه 1383 | February 03, 2005

بهترين وب‌لاگ مدافع آزادی بيان

چندی پيش گزارش‌گران بدون مرز طی اطلاعيه‌یی کابران اينترنت را دعوت کرد تا بهترين وب‌لاگ مدافع آزادی بيان را انتخاب کنند. متن اين اطلاعيه بدين شرح است:
انتخاب بهترين وبلاگ مدافع آزادی بيان
گزارشگران بدون مرز همه کاربران اينترنت را دعوت مي کند تا در انتخاب بهترين وبلاگ مدافع آزادی بيان شرکت کنند.
هدف گزارشگران بدون مرز از انتخاب بهترين وبلاگ مدافع آزادی بيان، جلب توجه افکار عمومي به اهميت وبلاگ در کشورهايي ست که مطبوعات سنتي، تحت کنترل و سانسور حکومت ها قرار دارند.
گزارشگران بدون مرز همه کاربران اينترنت را دعوت مي کند تا در انتخاب بهترين وبلاگ مدافع آزادی بيان شرکت کنند.در مرحله اول کاربران اينترنت وبلاگ منتخب خود را معرفي کنند. گزارشگران بدون مرز پس از انتخاب وبلاگ های دارای شرايط، انتخاب وبلاگ برگزيده را به رای کاربران خواهد نهاد.
هدف گزارشگران بدون مرز از انتخاب بهترين وبلاگ مدافع آزادی بيان، جلب توجه افکار عمومي به اهميت وبلاگ در کشورهايي ست که مطبوعات سنتي، تحت کنترل و سانسور حکومت ها قرار دارند. امروز وبلاگ در چهار گوشه ی جهان، ابزارجديدی است که کاربران از آن برای مبارزه با سانسور و اطلاع رساني مستقل استفاده مي کنند.
شرايط انتخاب
وبلاگ ها بايد :
1 - وسط يک کاربر يا گروهي از کاربران نوشته شده و وابسته به سازماني دولتي و يا عير دولتي نباشد.
2- بيش از شش ماه سابقه داشته باشد و به طور مرتب به روز باشند.
3- از نرم افزار ها و سيستم های متداول و تخصصي برای وبلاگ استفاده کنند. وب سايت ها يي که از اين نرم افزار ها استفاده نمي کنند ولي کارکردی مانند وبلاگ دارند مورد به مورد بررسي مي شوند.
4- وبلاگ های روزنامه نگاران حرفه ای مورد پذيرش قرار خواهند گرفت
وبلاگ های پيشنهادی فارسي زبان را با خلاصه ای از فعاليت های وبلاگ به آدرس زير ارسال کنيد. هويت و نام واقعي وبلاگ نويس اجباری نيست.
internet.Iran@rsf.org
با ما مکاتبه کنيد
ای ميل به گزارشگران بدون مرز- ايران
--------------------------------------
انتخاب بهترين‌ هميشه دشوار است. آن‌ هم در فضای رنگ‌ارنگ وب‌لاگستان. دفاع از "آزادی بيان" شيوه‌های مختلفی دارد و نويسنده‌گان وب‌لاگ‌های مختلف که به "آزادی بيان" عشق می‌ورزند با سليقه‌ها و توان‌مندی‌های گوناگونی که دارند به دفاع از "آزادی بيان" می‌پردازند. اصول نوشتن وب‌لاگ خود به تنهایی عملی در دفاع از آزادی بيان است.
از ميان وب‌لاگ‌های که می‌شناسم. وب‌لاگ خسن‌آقا و سرزمين آفتاب بيشترين تلاش را برای مبارزه با فيلترنگ و تهيه و انتشار تومارها و بيانيه‌های مختلف در دفاع از زندانيان و دستگير شده‌گانی که به جرم "بيان"‌شان بازداشت شده بودند انجام داده‌اند. در بين کسانی که روزنامه‌نگار هستند و به صورت علنی فعاليت می‌کنند. خانم پرستو دوکوهکی نويسنده‌ی وب‌لاگ "زن نوشت" نيز تلاش درخوری در اين زمينه انجام داده‌اند و وب‌لاگ‌های بسياری نيز از زمان نوشتن وب‌لاگ‌شان تا کنون در بسط و گسترش آزادی بيان فعاليت کرده‌اند.
(می‌خواستم از چند وب‌لاگ ديگر نام ببرم که ديدم بايد ليست بلند بالایی تهيه کنم که منصرف شدم.)
اما شايد مهم‌ترين و موثرترين فعاليت در اين زمينه را بتوان تشکيل کانون وب‌لاگ‌نويسان ايران-پن‌لاگ، دانست. اين کانون دارای منشوری است که روح و جوهره‌ی آن دفاع از "آزادی بيان" است به نحوی که اين کانون را می‌توان: "کانون وب‌لاگ‌نويسان ايران- مدافع آزادی بيان" ناميد و تمام دوستانی که برای تاسيس آن تلاش کردند بهترين مدافعان آزادی بيان بوده‌اند.
از حيث بحث‌های نظری در مورد "آزادی بيان" شايد مطلبی که تحت عنوان "آزادی بيان" در تاريخ February 25, 2004 در اين وب‌لاگ منتشر شد، با بيش از 400 کامنت، يکی از دقيق‌ترين و پرشورترين بحث‌های صورت گرفته در وب‌لاگ‌ستان حول موضوع "آزادی بيان" باشد.
از همه‌ی دوستان دعوت می‌کنم به اين دعوت گزارش‌گران بدون مرز پاسخ مثبت دهند و با ارسال ايميل به اين نشانی: internet.Iran@rsf.org گزارشگران بدون مرز را در انتخاب بهترين وب‌لاگ مدافع آزادی بيان ياری رسانند.

  | |

جمعه، 2 بهمنماه 1383 | January 21, 2005

و باز هم اعدام

ديروز سه نفر اعدام شدند و اين درحالی است که دارند از رياست قوه‌ی قضايه‌ی به دليل توقف حکم اعدام سه نفری که به هواپيماربایی متهم بودند تشکر می‌کنند! واقعا وضعيت اسفباری است دست قاتل را می‌بوسيم که چرا به جای 6 نفر، سه نفر را اعدام کرده است!
سخنگوی قوه‌ قضاييه با کمال وقاحت می‌گوييد:" «رئيس قوه قضائيه دستور دادند بررسى هاى دقيق ترى در پرونده اين محكومين صورت گيرد زيرا دو نفر از محكومان اين پرونده افراد زير ۱۸ سال هستند و چون تاكنون موردى نبوده كه حكم اعدام در مورد افراد زير ۱۸ سال در ايران اجرا شود، لذا دستور توقف اجراى حكم صادر شد.»" (روزنامه‌ی شرق چهارشنبه 30 دی) هنوز کفن عاطفه‌ی 16 ساله خشک نشده است و هنوز سال و ماهی نمی‌گذرد که افراد زير 18 سال اعدام می‌شدند و هنوز هم می‌شوند و بعد با وقاحت تمام می‌نويسند "موردی نبوده که حکم اعدام در مورد افراد زير 18 سال اجرا شود!" و حالا يکی نيست بپرسد. اگر حکم قاضی غيرقانونی و برخلاف موازين بوده است آيا مجازات خواهد شد؟ آخر اين چه اوضاعی است که متهم پای‌چوبه‌ی‌دار باشد و تازه با التماس به عالی‌ترين مقام قضایی مشخص شود که برخلاف رويه‌ها قرار بوده است حکمی جرا شود؟ دروغ و دبنگ تا کی؟
اعدام به خودی خود عملی جنايت‌کارانه است. جنايتی در کمال خون‌سردی و در روز روشن جلوی چشم اجتماع و اين سخيف‌ترين نوع جنايت است اما در قوانين ايران اعدام به بدترين و بدوی‌ترين شکل ممکن در جريان است. به خبری که در روزنامه‌ی شرق پنج‌شنبه اول بهمن منتشر شده توجه کنيد:
"يکی از متهمان که "عين‌الله" نام داشت چندی پيش نيز برای اجرای حکم پای چوبه‌ی‌دار رفته بود که با تلاش مسئولان اجرای احکام، خانواده‌ی مقتول به او برای توافق مهلت دادند، اما خانواده اين قاتل در مهلت تعيين شده نيز اقدامی برای جلب رضايت اوليای دم نکردند و سرانجام صبح ديروز حکم قصاص اين قاتل اجرا شد."
خود خبر به تنهایی و بدون هيچ شرحی عمق فاجعه را نشان می‌دهد. برای لحظه‌یی بی‌پنهاه‌یه "عين‌الله" را تجسم کنيد! يک‌بار تا پای جوبه‌دار رفته است و بعد مدتی را در بيم و اميد گذرانده و سرانجام در تنهایی مطلق و بودن اين که کسی به فکر زنده‌گی او باشد به دارآويخته شده است. راضی کردن خانواده‌ی مقتول هم معلوم است از چه راهی حاصل می‌شود مقداری پول! و آن کس که از اين نعمت! محروم است همان بهتر که بميرد. ماجرا مانند تراژدی‌های يونانی می‌ماند همه محکوم به سرنوشت شومی هستند که برای‌شان از قبل چيده شده است و دانای کل اين تراژدی پول و قدرت است.
در اين سال‌ها هزاران نفر اعدام شدند کودکان زير 18 سال، افرادی که در زمان ارتکاب جرم حتا به 15 سال هم نرسيدند بودند، اکثر اعدام‌ها مربوط به فقيرترين و بی‌پنهاه‌ترين اقشار جامعه است... و اين جنايت سازمان يافته هم‌چنان با سبوعيت تمام در جريان است...

  |

شنبه، 12 دیماه 1383 | January 01, 2005

آرزوهای بزرگ

چند ساعتی است که تمام کشورهای جهان که از گاه‌شماری ميلادی استفاده می‌کنند نخستين روز سال جديد را آغاز کرده‌اند. بشر در حالی پنجمين سال قرن جديدش را آغاز می‌کند که مرگ و نيستی کرکس‌وار بر جهان سايه‌انداخته است.
آمار کشته شده‌گان سونامی از مرز صدوسی‌هزار نفر گشت و ميليون‌ها انسانی که از معرکه جان سالم به در برده‌اند در آستانه‌ی مرگی فجيعی بر اثر گرسنه‌گی و بيماری قرار دارند.
بايد سال جديد را تبريک بگويم و بايد آرزوی سالی به‌تر از سال قبل داشته باشم اما چه چيز را می‌توان تبريک گفت؟ چگونه می‌توان اميدوار بود؟
اگر سطحی به ماجرا نگاه کنيم لايه‌های زمين جابه‌جا شده‌اند و امواجی ويران‌گر موجب مرگ انسان‌های بی‌شماری شده است، همان‌گونه که سال گذشته همين جابه‌جایی لايه‌ها ده‌ها ‌هزار نفر را در بم به کام مرگ کشاند. اما نگاهی عميق‌تر به ماجرا جهت نگاه ما را از لايه‌های درون زمين به سمت و سوی ديگری می‌کشاند به سمت اداره‌کننده‌گان اين جهان بدون اداره‌کننده!
اکنون پليدترين ديکتاتوری‌یی که بشر تاکنون بر خود ديده است به نام دموکراسی و به نام "جهان آزاد" سايه‌ی شوم‌اش را بر جهان انداخته است: ديکتاتوری بورژوايی!
اين ديکتاتوری در کشورهای مرکز آزادی بيان و تشکيل حزب و حرف زدن برای آن که فلان پل بر سر فلان خيابان محله‌ی‌مان زده شود يا زده نشود را در شرايط عادی محقق می‌کند.(البته می‌بينيد که حتا وقتی کمی اوضاع بحرانی می‌شود در کشوری مانند آمريکا همين آزادی دروغين را هم با طرح‌هایی مانند "ميهن‌پرست" از مردم می‌گيرند و سطح آزادی‌ها به قرون وسطا تقليل پيدا می‌کند.) اما سياه‌ترين نوع ديکتاتوری در جای ديگری در جريان است. ديکتاتوری توليد. اين که چه چيز و به چه ميزان توليد شود در اختيار سرمايه‌داران و مديران عامل و هيئت‌های مديره است و يک منطق بيشتر ندارد: سود.
گرايش به سود برای انسان خودمحور که فقط خودش را می‌بيند موجب شده است تنها چيزهايی توليد شوند که سودآورند و اين اصل ساده‌باورانه‌ی آدام اسميتی که هر چه سودآور است مفيد هم است علت اصلی کشاندن بشر به پرت‌گاه نابودی است.
سری به شاپينگ سنترها بزنيد! ويترين‌ها پر است از کالاهایی که برای توليد هر کدام‌شان ذره‌یی زمين گرم‌تر شده است، لايه ازون فراختر شده است، جنگلی نابود شده است و ذخاير زيرزمينی از بين رفته است، درياها و اقيانوس‌ها آلوده شده‌اند، نسل بعضی از حيوانات منقرض شده‌اند، زبان‌ها و فرهنگ‌های گوناگونی بکلی از صحنه‌ی روزگار محو شده اند... اما از اين شاپينگ سنترها بخش بسيار کوچکی از مردم جهان بهره‌مند می‌شوند که اگر عميق‌تر نگاه کنيم حتا همان‌ها هم بهره‌مند نمی‌شوند. آيا انسان‌هايی که در کشورهای فوق‌صنعتی کنونی زنده‌گی می‌کنند خوش‌بخت‌اند؟ استرس، افسرده‌گی، ميگرن و سطحی‌نگری و ابتذال جهان را فراگرفته است. به هنر امروز نگاه کنيد! جای داوينچی‌ها و موزارت‌ها و ون‌گوگ‌ها، چاپلين‌ها، بونوئل‌ها، پيکاسوها، جان لنون‌ها و... چه کسانی و چه هنری گرفته است؟
جهان سرمايه‌داری به پايان خود رسيده است. ابتذال تمام عرصه‌های فعاليت بشری را فراگرفته است. آيا فيلسوفی هم طراز کانت و هگل و مارکس می‌شناسيد؟ آيا آهنگ‌سازی که بتواند با باخ و بتهوون برابری کند سراغ داريد؟ آيا دانشمندی مانند پووانکاره و مادم کوری و انيشتن و کخ و پاستور میتوانيد نام ببريد؟ آيا فيلمی از فيلم‌سازی در قد و قواره‌ی فلينی و برگمن و کازان و باستر کيتون و حتا لورل و هاردی ديده ايد؟
تمام تمدن‌های پيشين همين‌گونه نابود شده‌اند در اوج قدرت حکومتی و در حضيض توليد فکر و فرهنگ و هنر!
نمی‌خواهم نقدی پست‌مدرنيستی يا حتا مارکسيستی از اوضاع فعلی جهان ارائه دهم. اين‌ها فرياد در گلو ماننده‌ی انسان معترضی است که نمی‌تواند شرايط حاکم براين جهان مبتذل و بی‌منطق را تاب آورد.
بياييد برای يک لحظه تصور کنيم توليد اجتماعی به جای اين که توسط سرمايه‌دارن و برای سودبيشتر سازمان‌دهی شود توسط تمامی انسان‌هایی که اين توليد را انجام می‌دهند و به منظور رفاه جمعی همه انسان‌ها سازماندهی شود.
بياييد تصور کنيم اين‌همه بمب اين‌همه کالاهای بی‌مصرف که سلامت انسان‌ها و محيط زيست‌شان را به خطر می‌اندازد توليد نمی‌شد؛ آيا گرسنه‌گی و بيماری‌های اپيدميک از صحنه‌ی زنده‌گی بشری محو نمی‌شد؟
بياييد تصور کنيم اين همه دانش‌مند که برای ساختن سلاح‌های کشتار جمعی تمام توان فکری خود را به کار می‌بندند در خدمت رفاه انسان‌ها بودند. اگر اين‌همه ماهواره و پايه‌گاه جاسوسی در هواشناسی و زلزله‌شناسی به کار گرفته می‌شد آيا باز ده‌ها‌هزار انسان در زلزله‌یی جان خود را از دست می‌داند؟ باز ميليون‌ها انسان در خطر مرگ قرار می‌گرفتند؟
نه باور نمی‌کنم بن‌لادن و صدام و خامنه‌یی و کيم ايل سونگ و کاسترو مانع رفاه بشريت‌اند و بوش و بلر و شيراک و پوتين و جانورانی (با پوزش از جانواران) از اين دست در فکر سعادت و رفاه انسان‌ها!
جهان در سيطره‌ی سرمايه‌دارن است و نوچه‌های با و بی جيره‌مواجب‌شان در جهان سوم نوازنده‌گانی در اين سمفونی وحشت هستند.
مبارزه‌ی ما برای رهایی سرزمين‌مان از چنگال حاکمانی که جزیی از اين نظام مخوف بين‌المللی هستند تنها زمانی معنا و مفهوم پيدا می‌کند که رهایی کل بشريت را هدف قرار داده باشد.
تنها کورسوی اميد من به رهایی بشر امروز، انقلابی انسانی و فراگير در جایی و گوشه‌یی از جهان است که کسی انتظارش را نمی‌کشد. تاريخ به ما می‌آموزد تاريخ هميشه در جایی راه عوض کرده است که انتظارش نمی‌رفته است.
اگر قرار است در سال نو آرزویی کنيم بياييد همه با هم جهانی انسانی را که بر مدار انديشه می‌گردد و سود و جهل و قتل و غارت در آن جایی ندارد آرزو کنيم.

  |

سه شنبه، 10 آذرماه 1383 | November 30, 2004

حقارت ملی

می‌خواستم در رثای ليلا بنويسم ديدم صورتک عزيز و گزارش‌گر روزنامه‌ی اعتماد (زهره ترکمانی از اراک) به خوبی حق مطلب را ادا کرده‌اند چيزی ندارم به آن اضافه کنم متن مريم عزيز را عينا اينجا کپی می‌کنم. با اين يادآوری که هاله‌ی عزيز توماری تهيه کرده است. تومار هاله‌ی نازنين هم‌اکنون توسط 456 از دوستان امضا شده است اين در حالی است که تومار مربوط به تغيير نام "خليج فارس" را 54468 نفر امضا کرده‌اند. به عنوان کسی که تومار اعتراض به تغيير نام "خليج فارس" را امضا کرده‌ام از دوستانی که آن تومار را امضا کرده‌اند اما هنوز اين تومار را امضا نکرده‌اند می‌پرسم به راستی کدام مهم‌تر است نجات جان دختری 18 ساله از مرگ يا اعتراض به نوشته شدن نام ديگری از خليج فارس در پرانتز؟!
بياييد برای دفاع از شخصيت انسانی خود تومار ليلا را امضا کنيم و آرزو کنيم تعداد امضاهای اين تومار از آن تومار بيشتر شود تا در نزد جهانيان به مردمی که بر داشتن نامی بر آب‌راهی افتخار می‌کنند اما از زنده‌گی در سرزمينی که دختران را به تن‌فروشی از سن کودکی وامی‌دارند و در جوانی با داشتن سه فرزند به قتل می‌رسانند شرمگين نيستند شناخته نشويم.
دوستانی که ابتکار تهيه بمب گوگلی را برای اعتراض به تغيير نام "خليج فارس" به "خليج عربي" انجام دادند کاش چاشنی بمبی را برای رهایی زندانيان سياسی و زندانيانی که زير اعدام هستند روشن کنند. چه قدر خوب می‌شود که وقتی نام "آيت‌الله شاهرودی" يا "جمهوری اسلامی" سرچ می‌شود به صفحه‌ی که نام زندانيان سياسی و محکومين زير اعدام در آن درج شده است بروند تا وضعيت قضایی اين کشور در نزد جهانيان روشن‌تر از پيش شود.
متن نوشته شده در وب‌لاگ صورتک عزيز:
به گزارش روزنامه اعتماد دختركي 19 ساله به نام ليلا .م در اراك به جرم فحشا محكوم به اعدام شده است.
ليلا 19 سال دارد و اكنون 11 ماه است كه در گوشه زندان كابوس چوبه دار را مي بيند.8 ساله بود كه مادرش به بهاي چند اسكناس تنش را به حراج گذاشت. ليلا تازه‌ وارد 9 سالگي‌ شده‌ بود كه‌ 100 ضربه شلاق را بر پيكر نحيفش تحمل كرد و اولين فرزندش را به دنيا آورد، خانواده‌اش‌ در دوازده سالگي او را در قبال دريافت‌ مبلغي‌ پول به‌ عنوان‌ صيغه‌‌ به‌ يك‌ مرد افغاني‌ واگذار كردند. و از اين پس شوهر و مادر شوهر ليلا بودند كه جسم او را به مشتريان هر روزه عرضه مي كردند. او در 14 سالگي‌ براي‌ دومين‌ بار پس‌ از تحمل‌ 100 ضربه‌ شلاق‌ مادر شد و اين بار دو دختر دوقلو. پس از آن بود كه ليلا رابه مردي 55 ساله فروختند كه همسر و دو فرزند داشت و ليلا را در معامله جسم و شهوت به فروش مي رساند.
ليلا در 18 سالگي به عنوان سركرده باندفحشا دستگير شد . قاضي‌ شعبه‌ 25 پس‌ از بررسي‌ پرونده‌ و اعترافات‌ متهم‌ او را به‌ تحمل‌ شلاق‌ و اعدام‌ محكوم‌ كرد و راي‌ قاضي‌ جهت‌ تاييد به‌ تهران‌ فرستاده‌ شد. وكيل‌ ليلا با ارسال‌ دو دادخواست‌ مبني‌ بر اظهار ندامت‌ او از دادگاه‌ تقاضاي‌ فرجام‌ خواست‌ اما...؟ ليلا به جرم تن فروشي محكوم به اعدام شده است. اما او كه از اين خريد فروش هيچ نصيبي جز رنج و تازيانه نداشت.خودش مي گويد "با مادرم كه مي رفتم برايم پفك و آبنبات و شكلات مي خريد . من كه من‌ كه‌ هيچ‌ وقت‌ پول‌ نمي گرفتم، شايد مادرم‌ يا همسران‌ صيغه‌يي‌ام‌ پول‌ مي‌گرفتند من‌ كه‌ چيزي‌ نمي‌ديدم‌" ‌ مددكاران‌ زندان‌ بارها از او تست‌ هوش‌ گرفته‌اند و هر بار با پاسخي‌ يكسان‌ روبرو شده‌اند،دختري‌ 18 ساله‌ با ضريب‌ هوشي‌ بين‌ هفت‌ تا هشت‌ ساله‌، دختري‌ كه‌ قرباني‌ خواسته‌هاي‌ طمعكارانه‌ خانواده‌اش‌ شده‌، سر كرده‌ باند فحشايي‌ كه‌ در اين‌ مدت‌ 10 سال‌ هيچ‌ چيز عايدش‌ نشده‌ نه‌ لذت‌، نه‌ ثروت‌، نه‌ اندوخته، نه حساب بانكي و نه... .هيچ چيز ديگر جز رنجي مدام و چوبه دار.
زهره تركماني كه گزارشي از زندگي ليلا را در روزنامه اعتماد چاپ كرده مي نويسد: " وقتي‌ مي‌خواهم‌ تركش‌ كنم‌ از او مي‌پرسم‌ آرزويت‌ چيست‌؟ مي‌گويد: نمي‌دانم‌ قاضي‌ من‌ را ببخشد و از اعدامم‌ بگذرد و آزاد شوم‌ و... ديگر نمي‌دانم‌. مي‌پرسم‌ اگر دوباره‌ اجازه‌ بدهند به‌ ملاقات‌ بيايم‌ چه‌ چيز برايت‌ بياورم‌؟ با همان‌ لبخند تلخ‌ مي‌گويد... يك‌ بسته‌ پفك‌ و چند شكلات‌ كاكائويي‌. ليلاي‌ 19 ساله‌ كه‌ 11 ماه‌ است‌ در حصار ميله‌هاي‌ زندان‌ بسر مي‌برد و در اين‌ مدت‌ من‌ تنها ملاقات‌ كننده‌اش‌ بوده‌ام‌، از من‌ هيچ‌ نمي‌خواهد، او هوس‌ پفك‌ كرده‌ است‌. او از من‌ تقاضاي‌ درخواست‌ برائت‌ از دادگاه‌ را ندارد. ليلا روياي‌ كودكي‌ گمشده‌اش‌ را از من‌ طلب‌ مي‌كند."ا
يادتان هست كه عاطفه هم در آخرين لحظات التماس كرده بود كه اگر قاضي مرا ببخشد و اعدامم نكند ديگر به هيچ مرد نامحرمي نگاه هم نمي كنم.
رنج هاي دختران اين سرزمين چقدر به هم شبيه است و چه دردهاي مشتركي دارند. انگار كه اين عاطفه است كه دوباره محكوم مي شود و به پاي چوبه دار مي فرستندش. انگار اين عاطفه است كه دوباره همه مي خواهند از دستش خلاص شوند و زمين را از لوث وجودش پاك كنند . بي آنكه دردهايش را و زخم هايي را كه بر جسم و روحش نشسته ببينند.
تنها كاري كه از دست ما بر مي آيد اين است كه در اين رابطه بنويسيم و اين بيداد را به گوش همه برسانيم. شايد اعتراض ما نگذارد كه تن رنجور ليلا نيز همچون عاطفه بر بالاي دار رود. ما تا بحال چند بار موفق شده ايم. مگر نه؟ اين آخري هم بمبي بود كه براي خليج فارس تركانيدم و كلي هم صدا كرد . اگر بخواهيم حتما مي توانيم اين بار هم صداي مان را آنقدر بلند كنيم تا ليلا را از چوبه دار دور كند.راستي چند نفر از آن ده ها هزار نفري كه براي تغيير نام خليج فارس پتيشين امضا كردند و ايميل زدند و بمب تركاندند براي نجات جان اين دخترك هم پيش قدم مي شوند؟
شرح كامل سرگذشت دردناك ليلا را كه توسط زهره تركماني نوشته شده و در روزنامه اعتماد
چاپ شده اينجا و يا اينجا بخوانيد
اگر شما هم به حكم اعدام ليلا اعتراض داريد لطفا اين طومار را كه مثل هميشه هاله عزيز زحمتش را كشيده امضا كنيد و اين موضوع را به اطلاع دوستانتان هم برسانيد

  |

دوشنبه، 18 آبانماه 1383 | November 08, 2004

چند خبر از ايران امروز

کودکان آسيب‌پذيرترين بخش جامعه‌ی انسانی در بحران‌ها و جنگ‌ها هستند و متاسفانه کودکان سرزمين ما از اين نظر در وضعيت بسياری ناراحت کننده‌یی به سر می‌برند.
چند خبر و گزارش در مورد وضعيت کودکان ايرانی در روزنامه‌ی ايران امروز منتشر شده است که هر کدام به تنهایی وجدان جمعی را به چالش می‌کشد.
گزارش اول مربوط به کودکان سرراهی است. در صفحه‌ی حوادث روزنامه‌ی ايران عکس شش کودک با چهره‌هایی که از آن‌ها معصوميت می‌بارد درج شده است. اين کودکان در روزها و ماه‌های گذشته در نقاط مختلف تهران رها شده‌اند و اکنون سرنوشتی نامشخص انتظارشان را می‌کشد. جامعه‌ی که فقر در آن بی‌داد می‌کند و طبق گزارشات رسمی اکثر مردم زير خط فقر زنده‌گی می‌کنند اول کودکان قربانی می‌شوند. دخترانی که قبل از بلوغ جنسی فروخته می‌شوند برای خودفروشی، پسربچه‌ها و دختربچه‌هایی که بر سر چهارراه‌ها و سطل‌های زباله انسانيت خود را به حراج می‌گذارند تا از گرسنه‌گی نميرند چهره‌ی هراسناکی را به ام القرای نظام اسلامی داده است. نظامی که نه در قوانين‌اش نه در ساختار حکومتی‌اش، نه در پليس‌اش هيچ جایی برای حمايت از کودکان پيش‌بينی نشده است.
خبر ديگر در حاشيه‌ی صفحه‌ی اجتماعی روزنامه‌ی ايران(ص 4) منتشر شده است؛ حکايت از به‌کارگيری کودکان 13 ساله در شهرداری تهران برای حمل زباله دارد. البته نيازی به خواندن اين خبر نيست همه‌ی ما شب‌ها که ماشين‌های حمل زباله برای جمع کردن زباله‌های‌مان می‌آيند اين کودکان را می‌بينيم و البته قبل از آمدن ماشين‌های حمل زباله باز کودکانی را می‌بينیم که در بين زباله‌ها دنبال مواد پلاستيکی و نان خشک و اين‌جور چيزها می‌گردند! ديدن اين مناظر در کشوری با اين همه ثروت و ثروت‌مندانی که از پرخوری در حال ترکيدن هستند موضوع را دردناک‌تر می‌کند.
خبر ديگری که در همين صفحه و زير خبر بالا آمده است مربوط به درخواست شيرين عبادی برای تجمع در پارک لاله برای اعتراض و مخالفت با حکم اعدام کودکان است. طبق اين خبر روز 19 آبان‌ماه ساعت سه تا پنج بعد از ظهر در پارک لاله اين تجمع برگزار می‌شود. فراموش نکنيد در حالا حاضر 5 يا 6 کودک زير 18 سال در آستانه‌ی اعدام قرار دارند برای نجات جان آن‌ها هم که شده در اين تجمع شرکت کنيد.
و اما در صفحه‌ی 3 خبر دستگيری مجتبی سميعی‌نژاد از طرف پدرش صفر سميعی‌نژاد نقل شده است. سميعی‌نژاد که به جرم انتشار خبر دستگيری سه وب‌لاگ‌نويس ديگر در وب‌لاگ‌اش دستگير شده است ظاهرا يکی از وب‌لاگ‌نويسانی است که همه‌ی ما می‌شناسيم‌اش. چون در خبرگزاری‌ها نام وب‌لاگ درج نشده است من نمی‌خواهيم با حدس و گمان خبری ناموثق را منتشر کنم اما آيا مهم است که مجتبا سميعی‌نژاد نويسنده‌ی چه وب‌لاگی است؟ مهم آن است که او به جرم انتشار خبری که در هيچ قانونی جرم محسوب نمی‌شود دستگير شده است و ما بايد آزادی بدون قيد و شرط او را بخواهيم. به اين منظور توسط هاله‌ی عزيز توماری تهيه شده است که توصيه می‌کنم همه‌ی دوستان هر چه سريع‌تر آن را امضا کنند.
ضمنا از سوی اعضای موسس کانون وب‌لاگ‌نويسان ايران (پن‌لاگ) بيانيه‌يی منتشر شده است و اين بازداشت و بازداشت ساير وب‌نگاران محکوم شده است.
به اميد زيستن در جهانی که سخن گفتن جرم و جنايت محسوب نشود.

  |

یکشنبه، 19 مهرماه 1383 | October 10, 2004

باز هم اعدام

اعدام عملی غيرانسانی و شايد غيرانسانی‌ترين عمل قانونی است که هنوز در بخش وسيعی از جوامع انسانی وجود دارد اما اعدام کودکان و نوجوانان زير 18 سال آن‌چنان غيراخلاقی و ضدبشری است که در اکثر جوامع بشری سال‌هاست که لغو شده است اما دريغ و درد که در سرزمينی که در آن زنده‌گی می‌کنيم هنوز هر روز بايد خبر اعدام کودکی را بشنويم. محمد که در سال 79 در سن 17 ساله‌گی در نزاع دست‌جمعی در خيابان مرتکب قتل شده است چند روز ديگر قرار است اعدام شود. و اين به ليست اعدامی‌های قبلی بايد اضافه شود. از سوی ديگر فاطمه که برای دفاع از دختر 14 ساله‌ی خود که مورد تعرض شوهر صيغه‌یی‌اش قرار گرفته بوده است و شوهرش قصد تجاوز به دخترخوانده‌ی خود را داشته است به قتل رسيده نيز در انتظار اعدام به‌سر می‌برد و ظاهرا روز چهارشنبه قرار است اعدام شود.
دوستان‌مان باز بپاخواست‌اند، تا در دفاع از وجدان‌های ما، برعليه اعدام کودکان و اعدام فاطمه حقيقت‌پژوه توماری را تهيه کنند. حداقل کاری که از دست ما برمی‌آيد امضای اين تومارها و نوشتن درموردشان در وب‌لاگ‌های‌مان هستيم.
از اعدام فاطمه جلوگیری کنید. (صفحه‌ی چند زبانه برای جلوگيری از اعدام فاطمه حقيقت پژوه)
مخالفت با احکام ضد انسانی در ایران. (صفحه‌ی چند زبانه برای جلوگيری از اعدام کودکان در ايران.)
ترجمه‌ی فارسی متن توماری که برای پيش‌گيری از اعدام فاطمه حقيقت‌پژوه تهيه شده است:
فاطمه حقیقت پژوه به خاطر قتل همسر خود، بهمن، در آستانه اعدام است. گفته میشود شوهر فاطمه، که معتاد به مواد مخدر بوده است، قصد تجاوز به نادختری پانزده ساله خود را داشته است. وی که مدت‌ها به صورت آشکار نسبت به دختر پانزده ساله فاطمه تمایل نشان می‌داده مدعی باختن دختر در قمار شده و فاطمه، با پی بردن به مقاصد پلید بهمن، وی را به قتل رسانده است.

حکم اعدام فاطمه با تصویب دادگاه عالی قضائی بناست روز سیزده اکتبر ۲۰۰۴ (22 مهرماه 83) اجرا شود. این در حالی است که قاضی و افسران نظامی متهم به تجاوز به عاطفه رجبی، که اخیرا اعدام شد، همگی آزاد شده اند.

دولت و قوه قضائیه ایران بار دیگر با ریاکاری عدالت را زیر پا گذاشته است. اعدام های پی در پی و بدون تشریفاتی که در ایران انجام می‌شود نقض کامل حقوق بشر و کنوانسیون بین المللی حقوق سیاسی- مدنی سازمان ملل، که ایران در آن عضویت دارد، است.

ما، امضا کنندگان این طومار، بدینوسیله مخالفت شدید خود را با مجازات اعدام در ایران اعلام کرده و عملکرد اهمال‌گرانه‌ی قوه قضائیه در رابطه با جان انسان‌ها، عدم حس پاسخگوئی و عدالت ذاتی در سیستم قضائی ایران را محکوم می‌کنیم.
(ترجمه از سرزمين آفتابی)
نااميد و خسته نباشيد. تلاش ما هرچند کوچک و خرد بی‌شک ثمرات بزرگی را در پی‌خواهد داشت. تومارها را امضا کنيد و دوستان‌تان را تشويق کنيد اين تومارها را امضا کنند و در تظاهراتی که در خارج کشور تشکيل می‌شود شرکت کنيد. نگذاريد مانند سال‌های گذشته به‌ساده‌گی بتوانند انسان‌های بی‌گناه را بکشند و هيچ بهایی هم پرداخت نکنند.
پی‌نوشت: به سهم خودم از تمام دوستانی که برای نوشتن تومار و ايجاد صفحه‌ی مخصوص فعاليت کردنند به خصوص هاله‌ی سرزمين آفتابی و خسن‌آقای عزيز و گل‌کوی نازنين تشکر می‌کنم.

  |

یکشنبه، 22 شهریورماه 1383 | September 12, 2004

قتل کودکان با مجوز قانون!

هنوز کفن عاطفه خشک نشده است که خبر اعدام سه کودک ديگر منتشر شده است. اعدام به طورکلی پديده‌یی ناشی از عمق تحجر و وحشی‌گری سازمان‌يافته آدميان است و اعدام کودکان عملی به غايت ضدانسانی است.
برای عاطفه کاری نتوانستيم بکنيم همان‌گونه که حدس می‌زديم و بعد شواهد و دلايل بسياری به دست آمد. عاطفه قربانی سؤاستفاده‌ی جنسی بعضی از مسئولين شهر نکا واقع شده بود و برای سرپوش‌گذاشتن روی قضيه به سرعت او را اعدام کردنند. اين سه جوان که يکی افغان است در معرض اعدام قرار دارند اميدوارم بتوانيم جلوی اعدام آنان را بگيريم. پولاد و خسن‌آقا و هاله و نانا و چند دوست ديگر زحمت کشده‌اند و تومار و سايتی را برای جلوگيری از اعدام اين سه نوجوان تهيه کرده‌اند. حداقل کاری که از دست ما برمی‌آيد امضای اين تومار و اطلاع رسانی نسبت به آن است. از اين حداقل کار غفلت نکنيم!
زنده باد زنده‌گی!
سايت به زبان‌های Français Deutch Norsk Svenska فارسی
برای امضای تومار اينجا را کليک کنيد!

  | |

جمعه، 6 شهریورماه 1383 | August 27, 2004

جمهوری اسلامی بدون ‌عاطفه

خیلی حرف برای گفتن دارم اما بغضی تلخ راه برگلوی‌ام بسته است. می‌خواستم در مورد رای‌گیری اصل اول و دوم منشور کانون وب‌لاگ‌نویسان ایران بنویسم اما چهره‌ی معصوم عاطفه رجبی از جلوی دیده‌گان‌ام بیرون نمی‌رود. می‌خواستم در مورد انشعاب در حزب کمونیست کارگری بنویسم اما با خود می‌گویم تا چه بشود؟ تا کی باید سرگرم این پیوستن‌ها و گسستن‌ها باشیم و عاطفه‌های 16 ساله با جرثقیل بر دار شوند؟ حتا می‌خواستم در مورد رضازاده و المپیک بنویسم اما نای نوشتن‌ام نیست.
خبر اعدام عاطفه‌ رجبی دختر 16 ساله‌یی که طبق شواهد محلی دچار اختلالات روانی هم بوده است چون داغ ننگی بر پیشانی نطامی است که سال‌هاست نه پیشانی که تمام وجودش از داغ ننگ انباشته شده است.
مسایل حقوقی را شادی صدر عزیز در شرق نوشته است که قبلا به آن در لینک‌دونی لینک دادم مصاحبه با خانم زهرا ارزنى را هم در همان لینک‌دانی می‌توانید بخوانید. اما نکته‌ی مشکوک در این پروند اعدام ناگهانی و بدون سیر مراحل قانونی (حتا با این قانون بی‌قانون که در جمهوری اسلامی موجود است.) عاطفه است و تایید شهردار و فرماندار نکا و برخی دیگر از مسئولین این شهر آن را مشکوک‌تر می‌کند اینگونه مواقع فقط یک حدس است که منطقی به‌نظر می‌رسد قاضی و مسئولین شهر به دلیلی می‌خواسته‌اند از شر این پرونده خلاص بشوند! تا ماجرا بالا نگیرد و حقایقی روشن نشود. در این‌گونه موارد بعدها معلوم می‌شود که پای خود حضرات در بین بوده است. اتهام عاطفه تن‌فروشی است او به دار آویخته می‌شود ولی خریداران تن‌اش شرافت‌مند و آزاد در اجتماع می‌چرخند و چه بسا قاضی و شهردار و فرماندار باشند و این اعدام نابه‌هنگام برای لو نرفتن خریداران تن عاطفه است.
به هر حال روزهای تلخ و سختی را پشت‌سر می‌گذاریم بشریت باید شرمسار باشد که بر ماه قدم می‌زند و دل ذره را می‌شکافت اما هنوز در گوشه‌وکنار دنیا کودکان اعدام می‌شوند و زنان در ظلمی مضاعف به دار آویخته می‌شوند.
عاطفه مرد و از رنج زیستن در دنیايی بی‌عاطفه رها شد عاطفه ساهاله (رحبی) وقتی در بیغوله‌اش از گرسنه‌گی و فقر به خود می‌پیچید این شهر قاضی و فرماندار و شهردار نداشت و این کشور بی‌رئیس‌جمهور و رهبر بود اما وقتی در سن نوجوانی تن‌اش را به حراج گذاشت ناگهان قاضی و محتسب و مفتی سروکله‌شان پیدا می‌شود. تف بر این روزگار سیاه!
پی‌نوشت:
راهی نداریم به‌جز اتحاد و به‌هم پیوستن برای چیره شدن بر این هیولای هراس‌ناک.
اصل اول و دوم و منشور کانون وب‌لاگ‌نویسان ایران به این شرح است:
1- آزاديِ انديشه و بيان و نشر در همه‏يِ عرصه‏هايِ حياتِ فردي و اجتماعي بي هيچ حصر و استثنا حقِ همگان است. اين حق در انحصارِ هيچ فرد، گروه يا نهادي نيست و هيچ‏كس را نمي‏توان از آن محروم كرد. كانونِ وب‌لاگ‌نويسانِ ايران از اين حق در تمام عرصه‌ها به خصوص عرصه‌ی فضاهای اينترنتی و وب‌لاگ‌ها دفاع می‌کند.
2- كانونِ وب‌لاگ‌نويسانِ ايران با هر گونه سانسورِ انديشه و بيان مخالف است و خواستارِ امحايِ همه‌يِ شيوه‌هايي است كه، به صورتِ رسمي يا غيررسمي، با فيلترينگ يا تهديد يا دستگيری مانعِ فعاليت وب‌لاگ‌ها و سايت‌های اينترنتی مي‌شود.
برای رای دادن می‌توانید به اینجا بروید.

  |

جمعه، 30 مردادماه 1383 | August 20, 2004

"شبح" وطن ندارد.

موطن آدمی را
بر هيچ نقشه‌يی نشانی نيست
موطن آدمی تنها
در قلب کسانی است
که دوست‌اش دارند.

مارگوت بيکل-احمد شاملو
اصل سوم پيش‌نويس منشور "کانون وب‌لاگ‌نويسان ايران" همان طور که انتظار می‌رفت. بحث جدی و جانانه‌یی را موجب شد. به دليل مهم بودن اين اصل ترجيح دادم در اينجا به صورت مفصل به آن بپردازم.
قبل از پرداختن به اين اصل توجه شما را به اين نکته جلب می‌کنم که اصول مطرح شده در منشورها بايد کوتاه و فشرده باشد و در عين حال مفاهيم خط‌کشی‌شده و مشخصی را بيان کند. چيزي شبيه آکسيوم‌ها در هندسه يا فيزيک يا ساير مجموعه‌های آکسيوماتيک.
اصل سوم: وب‌لاگ‌ها وطن ندارند و نويسنده يا نويسندگان‌شان، در محدوده‌ی وب‌لاگ‌ها، ملزم به رعايت قوانين محل زندگی خود نيستند. تنها ملزم به رعايت قوانين عام و جهان‌شمول هستند.
اين اصل سه بخش را شامل می‌شود:
1- وب‌لاگ‌ها وطن ندارند.
2- نویسنده یا نویسندگان‌ وب‌لاگ‌ها، در محدوده‌ی وب‌لاگ‌ها، ملزم به رعایت قوانین محل زندگی خود نیستند.
3- وب‌لاگ‌نويسان ملزم به رعایت قوانین عام و جهان‌شمول هستند.

بخش دوم موضوع بنيادی اين اصل را تشکيل می‌دهد و تصور می‌کنم همه‌ی ما اين بخش را قبول داريم و جوهره‌ی اصل سوم را همين بخش تشکيل می‌دهد. ادعای ما اين است که نبايد نويسنده‌گان وب‌لاگ‌ها را در محدودی وب‌لاگ‌شان محدود به قوانين محل زنده‌گی‌شان کرد برای اثبات اين ادعا اکسيوم‌وار مقدمه‌يی نوشته شده است "وب‌لاگ‌ها وطن ندارند" و در بخش سوم نيز شرط محدود کننده‌یی گذاشته شده است تا آن نفی را از حالتی نظری و غيرعملی خارج کند و جنبه‌ی کابردی به آن بدهد. در واقع بخش اول فنداسيون و کف را تشکيل می‌دهد و بخش سوم سقف را تعيين می‌کند و بخش دوم با آن کف و اين سقف محلی برای بروز پيدا می‌کند.
اما چرا "وب‌لاگ‌ها وطن ندارند" فنداسيون و بينادی را فراهم می‌آورد که بتوانيم بخش اصلی که: "نویسنده یا نویسندگان‌ وب‌لاگ‌ها، در محدوده‌ی وب‌لاگ‌ها، ملزم به رعایت قوانین محل زندگی خود نیستند." را تعريف کنيم؟
"جرم" فقط زمانی معنا پيدا می‌کند که "قانونی" وجود داشته باشد. عملی که طبق قانون جرم شناخته نشده باشد "جرم" نيست؛ و هر "قانونی" تحت "حکومتی" شکل می‌گيرد و حکومت‌ها تشکيل دهنده‌ی کشورها و مفهومی به نام "وطن" هستند. برای لحظه‌یی تصور کنيد تمام حکومت‌ها برچيده شوند آيا چيزی به نام "وطن" باقی می‌ماند؟
چه چيزی "من" را و "تو" را در مجموعه و کاتگوری واحدی به نام "هم‌وطن" قرار می‌دهد؟ چيزی جز مرزهای سياسی ايران در اين مقطع تاريخی خاص؟ اگر اين مقطع تاريخی را کمی به عقب ببريم آن‌وقت بسياری از کسانی که امروز در اين کاتگوری جا ندارند جا خواهند داشت و بسياری که در اين کاتگوری قرار دارند از آن خارج می‌شوند. چرا "علی حوبيلی" (hubail) هم‌وطن من نيست و نبايد برای آقای گل شدن‌اش خوش‌حال نشوم و از اين که "علی کريمی" آقای گل نشده است ناراحت شوم؟ اگر مقطع تاريخی‌مان را چهل سال عقب ببريم آن‌وقت آقای حوبيلی هم می‌شد هم‌وطن!
پس مبنای نظری التزام به قوانينی خاص که عملی مجرمانه را تعريف می‌کند به مرزهای سياسی و به مفهومی به نام "وطن" ربط دارد. شما به عنوان شهروند اگر در اين مرزها زنده‌گی کنيد ملزم به رعايت قوانين آن محل هستيد. پس اگر می‌خواهيم بگوييم:"نویسنده یا نویسندگان‌ وب‌لاگ‌ها، در محدوده‌ی وب‌لاگ‌ها، ملزم به رعایت قوانین محل زندگی خود نیستند." چه چيزی را بايد نفی کنيم؟ چيزی به‌جز وطن‌دار بودن "وب‌لاگ‌"ها را؟ وقتی می‌گوييم "وب‌لاگ‌ها وطن ندارند." يعنی داريم پايه‌های سيستمی که مفهومی به نام "وطن" را شکل می‌دهند می‌زنيم و پايه‌ی ديگری را بنياد می‌گذاريم: "وب‌لاگ‌ها وطن ندارند!" اين پايه‌ی محکمی است که می‌توانيم اصل اساسی خود را بر آن بنا کنيم:"نویسنده یا نویسندگان‌ وب‌لاگ‌ها، در محدوده‌ی وب‌لاگ‌ها، ملزم به رعایت قوانین محل زندگی خود نیستند."
اما اگر موضوع را به اين ختم کنيم چيزی را ناگفته باقی گذاشته‌ايم. آيا وب‌لاگ‌ها از نظر ما ملزم به رعايت هيچ قانونی نيستند؟ اينجاست که موضوع قوانين جهان‌شمول پيش کشيده می‌شود. فعلا ببذيريم که قوانينی وجود دارد که فراتر از مرزهای سياسی انسان عصر حاضر در مجموع آن را قبول دارد. قوانينی آن‌چنان عام که هر انسان سالمی معترف به التزام به رعايت آن است. مثلا نفی پورنوگرافی کودکان يا تبليغ نفرت نژادی...
بحث قوانين جهان‌شمول و بنيادی خود بحث دقيق و مفصلی است که اجازه دهيد در متن ديگری به آن بپردازيم.
چند نکته:
1- بعضی از دوستان تصور می‌کند نوشتن "وب‌لاگ‌ها وطن ندارند." بار ارزشی منفی‌یی را تداعی می‌کند. اين دوستان توجه ندارند که "وب‌لاگ" با "وب‌لاگ‌نويسان" متفاوت است. نمی‌گوييم: "وب‌لاگ‌نويس‌ها وطن ندارند." که اگر می‌خواستيم چنين بگوييم آن‌وقت نام خود را "کانون وب‌لاگ‌نويسان ايران" نمی‌گذاشتيم!
2- وب‌لاگ‌ها وطن ندارند به اين مفهوم است که شعاع عمل وب‌لاگ‌ها در چارچوب وطن نمی‌گنجد. وقتی شما در خيابانی مشغول راننده‌گی هستيد چون نتيجه‌ی عمل‌تان در مرزهایی که قوانين خاصی در آن نافذ است تاثيرگذار است ملزم به رعايت آن قوانين هستيد مهم نيست مليت شما چيست مهم محل انجام عمل‌تان است. وقتی از ايران به سمت پاکستان می‌رويد تا مرز ايران و پاکستان سمت راست خيابان می‌رانيد و به محض عبور از مرز بايد سمت چپ برانيد. نمی‌توانيد به مامور راه‌نمایی و راننده‌گی پاکستانی بگوييد من ايرانی هستم و بايد سمت راست برانم! اما وب‌لاگ‌ها حوزه‌ی عملی جهانی دارند به همين دليل "بی‌وطن" هستند.
3- فضولک عزيز صورت‌بندی ديگری از اين اصل ارئه داده است به اين شرح:" اينترنت فضايي جهانيست واز لحاظ قوانين تابع قانون قضائي کشور خاصي نيست بنابراين نويسنده يا نويسندگان وبلاگها، در محدوده‌ی اين فضای مجازی، ملزم به رعايت قوانين محل زندگی خود نيستند. تنها ملزم به رعايت قوانين عام و جهان‌شمول هستند." بيان اصل سه به اين صورت بيانی هم عرض با بيان نخستين است اما مشکل‌اش اين است که جمله‌پردازی‌های زيادی دارد و فشرده‌گی و موجزی صورت نخست را ندارد."اينترنت فضايي جهانيست واز لحاظ قوانين تابع قانون قضائي کشور خاصی نيست" معادل ديگری است بر "وب‌لاگ‌ها وطن ندارند." با اين تفاوت که تعداد کلمات زيادتری برای بيان آن استفاده شده است و واژه‌ی بحث‌برانگيزی مانند "قضایی" در آن وجود دارد. واژه‌ی "بنابر اين" و نوع نگارش بقيه جمله هم به نحوی است که قصد اثبات چيِزی را دارد در صورتی که در اصول منشور ما نمی‌خواهيم چيزی را اثبات کنيم می‌خواهيم اعتقاد و نظر فرموله شده‌ی خود را بيان کنيم. جملات ما خبری هستند نه اقناعی. حالا يک‌بار ديگر اين اصل را با همان نگارش ابندایی‌اش بخوانيد:"1- وب‌لاگ‌ها وطن ندارند." تمام! بحثی نداريم داريم موضع خود را اعلام می‌کنيم. 2- "نویسنده یا نویسندگان‌ وب‌لاگ‌ها، در محدوده‌ی وب‌لاگ‌ها، ملزم به رعایت قوانین محل زندگی خود نیستند." باز هم فقط داريم به‌صورت خبری اصلی را بيان می‌کنيم. 3- " وب‌لاگ‌نويسان ملزم به رعایت قوانین عام و جهان‌شمول هستند." باز هم با يک گزاره‌ی خبری روبه‌رو هستيم.
نتيجه:
اصل سوم منشور اصلی بسيار دقيق و مترقی‌یی است. اصلی که ما را از زير چتر نظامی تمامت‌خواه و توتاليتر بيرون می‌آورد و منطق قوی هم دارد. وجود اين اصل به "کانون" بعدی تازه می‌ده. اميدوارم در نهايت هر صورت‌بندی که از آن تصويب می‌شود به جوهره و بنياد آن صدمه‌یی وارد نوشد.

  | |

چهارشنبه، 2 اردیبهشتماه 1383 | April 21, 2004

حق بنيادی و جهان‌شمول انتخاب محل زنده‌گی


(اين تومار را هاله‌ی عزيز تهيه کرده است من به نام سهراب رستمی در شماره‌ی ده آن را امضا کردم. از همه‌ی دوستان دعوت می‌کنم آن را امضا کنند.)
سال‌ها پيش، بيش از 15 سال پيش، روزی روی چمن اطراف ميدان آزادی دراز کشيده بودم و آمد و رفت مردم را تماشا می‌کردم که نوجوان بادکنک فروشی برای رفع خسته‌گی همان حوالی نشست. معلوم بود افغان است. رفتم کنارش نشستم و به حرف‌اش گرفتم. اول پرسيدم بچه‌ی کجایی؟ منظورم کدام شهر افغانستان بود اما او تصور کرد متوجه نشده‌ام افغان است خودش را بيرجندی معرفی کرد. صحبتمان گل انداخت از هر دری سخنی، از کار و کاسبی از کلاس و مدرسه... او گفت و من هم گفتم. پرسيد چکار می‌کنم و من گفتم دانش‌جو هستم خلاصه بعد از مدتی بينمان الفتی برقرار شد. او ديگر تاب پنهان‌کاری را نياورد و گفت که افغان است و گفت که خود را بيرجندی معرفی می‌کند و کسی متوجه نمی‌شود اين برای‌ش بهتر بود ديگر کسی به چشم دزد و قاتل که آمده است پول نفت‌شان را بخورد نگاه نمی‌کرد. هنگام خداحافظی به صرافت افتادم از کار انداختم‌اش ونتوانسته است بادکنک‌های‌اش را بفروشد. در بين صحبت‌های‌مان فهميده بودم قيمت هر بادکنک چقدر است.بهانه آوردم که به خانه‌ی يکی از بسته‌گان‌ام می‌رم و از او چند بادبادک گرفتم.به اندازه‌ی موجودی جيب‌ام اما هر چه کردم پول برنداشت. مرا دوست خود می‌دانست و آن بادکنک‌ها را هديه‌یی دوستانه...
چند سالی است که در آپارتمانی زنده‌گی می‌کنيم که سرايدارش افغان است. عادت دارم وقتی از سر کار به خانه می‌آييم اگر دم در باشد چند دقيقه‌یی با او صحبت می‌کنم. اهل تالقان است. زمانی که طالبان قدرت را در دست داشتند با خشم و نفرت از آن‌ها ياد می‌کرد. احمد شاه‌مسعود را بسيار دوست داشت. اميد فراوانی به او بسته بود. برای فايق آمدن بر شرمنده‌گی‌اش که هم‌وطنانی‌یی چون ملا عمر دارد با غرور از شاه‌مسعود ياد می‌کرد و من به او می‌گفتم انسان‌ها فقط انسان هستند. دو قبيله دو نژاد دو کشور دو جنس دو رنگ در جهان وجود دارد انسان‌ها و ضدانسان‌ها... وقتی طالبان سقوط کرد. برق خاصی در چشمان‌اش می‌شد ديد. ديگر با غرور دست‌ام را می‌فشرد. از همان روز اول در فکر رفتن بود. دل‌ام نمی‌امد اميدش را نااميد کنم. فقط می‌گفتم خوش‌بين نباش تا قدرت در دست مردم نباشد هيچ سرزمينی روی آرامش را نمی‌بيند آزادی، صلح و برادری فقط با برابری ميسر است و آمريکا نيامده است تا برابری را برقرار کند... می‌گفتم ميلياردها دلار را صرف کشتن و ويرانی می‌کنند اما دريغ از آبادانی... حرف‌های‌ام را جدی نمی‌گرفت شايد ته دل‌اش احساس می‌کرد دارم حسودی می‌کنم به خوش‌بختی غريب‌الوقع‌شان... روزی که گفت می‌خواهد برود و ازدواج کند و در شهرشان سرکار برود ناباورانه خوش‌حال شدم. نشانی‌اش را و شماره‌ی تلفن يکی از هم محله‌یی‌های‌شان را گرفتم و بدرقه‌اش کردم.برادر جوان‌‌اش به جای او ماند و او رفت... يک سال نشده بود که برگشت، دست از پا درازتر. گفت حق با تو بود. آمريکایی‌ها نان و مدرسه که برای‌مان نياورند هيچ امنيت طالبانی هم نداريم. ديگر حال و حوصله‌ی قبلی را نداشت. دل تنگ همسرش بود. گفتم تلفن نداريد گفت يکی از بسته‌گان‌مان دارد. چند باری به خانه‌ی‌مان آمد اول می‌آمد زنگ می‌زد و برای چند ساعت بعد قرار می‌گذاشت و بعد چند ساعت بعد می‌آمد با همسرش صحبت می‌کرد. اهالی آپارتمان پول جمع کردند خانه‌اش را وسيع کردند و او رفت همسرش را آورد. همسرش برای خانواده‌اش دل تنگی می‌کند. همين امروز صبح آمد زنگ زد و برای 4 بعد از ظهر قرار گذاشت تا بروند و پدر و مادر همسرش را بياورند و او با همسرش بيايد ساعت چهار زنگ بزنند و صحبت کنند. سر ساعت چهار زنگ در خانه‌ی‌مان را زدند و آمدند با همسرش به بسته‌گانشان زنگ زدند و با آن‌ها صحبت کنند.
جوان زحمت‌کشی است و بيش از توان انسانی معمولی زحمت می‌کشد. اين همه کار و اين همه سرشکسته‌گی شايسته و بايسته‌ی هيچ انسانی نيست. اگر اندکی فقط اندکی شرايط زنده‌گی در ميان بسته‌گان و دل‌بسته‌گان‌اش فراهم بود لحظه‌ی درنگ نمی‌کرد. اما اکنون ناراحت است که ممکن است اخراج شود. تهران با تمام زرق و برق‌اش برای او و همسرش هيچ ندارد مگر حسرت! نمی‌خواهم قصه تعريف کنم.
ساده‌ترين و بديهی‌ترين حق انسان حق انتخاب آزادانه‌ی محل زنده‌گی است و اين دوزخی که دارند به عنوان بهشت به آدمی حقنه می‌کنند اين طبيعی‌ترين حق انسان‌ها را ناديده می‌گيرد. تو چون آن سوی اين خط فرضی که صاحبان قدرت و ثروت کشيده‌اند به دنيا آمدی حق زيستن در اين سوی خط را نداری. تو فقط حق استثمار شدن داری! تا کنون زمينه برای استثمارت در اين سوی خط بود حالا نيست باج بده، دست‌مزد کمتر بگير، قاچاقی کار کن، هيچ قانون کاری حقوق‌ات را تضمين نمی‌کند، بر سر کار بمير در هيچ دفتری ثبت نشده‌یی! تو کارگر خارجی هستی!
دوستان ما در ايران که "افغانی‌"شان می‌خوانند و دوستان ديگرمان در آمريکا و اروپا و استرليا که "ايرانی‌"شان می‌خوانند در معرض اخراج از محل زنده‌گی‌شان هستند در دفاع از حق انتخاب محل زيست و بر عليه اين اخراج ظالمانه اعتراض کنيم.
به دعوت علی عزيز نويسنده‌ی وب‌لاگ "هزار حرف ناگفته" پاسخ مثبت دهيم و ما که در اين وب‌لاگستان بی‌مرز و بی‌وطن بودن را تجربه کرده‌ايم و وطنمان به وسعت کره‌ی زمين است. اين اعترض را سازمان‌دهی کنيم.

  | |

شنبه، 15 فروردینماه 1383 | April 03, 2004

ده اصل در مورد آموزش

1- دانستن و آموزش ديدن، با زبان و خط دل خواه، جزو حقوق بنيادی انسانی است و هيچ کس را حتا به موجب قانون نمی‌توان از اين حق محروم کرد. آموزش تا پايان دوره‌ی متوسطه اجباری است و هيچ‌کس نمی‌تواند از آن امتناع کند. دولت از منابع عمومی موظف است آموزش رايگان تا آخرين سطوح تحصيلی را فراهم کند.
2- حذف و ممنوعيت آموزش‌هایی که باورهای مذهبی و ايدئولوژيک را به عنوان حقايق مطلق و غير قابل نقد ارائه می‌دهند.
3- حذف و ممنوعيت کليه مظاهر مذهبی، ايدئولوژيک و سياسی در محيط‌های آموزشی.
4- حذف و ممنوعيت تنبيهات بدنی و تنبيهاتی که با شونات انسانی مغاير است.
5- آزادی بيان بدون قيد و شرط دانش‌آموزان در محيط‌های آموزشی و خارج از آن. (مسئولين آموزشی اجازه اظهار نظر شخصی دارند اما نمی‌توانند به عنوان نظر رسمی يا آموزشی مواضع خاصی را ديکته کنند.)
6- آزادی تاسيس انجمن و کلوپ و حق اعتصاب و تحصن و اعتراضات جمعی توسط دانش‌آموزان. (کارکنان و کادر آموزشی به طريق اولا و طبق ساير حقوق بنيادی انسانی از اين حقوق برخوردارند.)
7- مدارس زير نظر شورایی مرکب از نماينده‌گان کارکنان، کادر آموزشی، اوليای دانش‌آموزان و دانش‌آموزان اداره می‌شود. اين شوراها به صورت هرمی تا شورای عالی آموزش امتداد پيدا می‌کند.
8- استفاده زبان و خط در حيطه‌ی اختيارات شورای مدرسه است که با هم‌آهنگی با شوراهای بالاتر و شورای عالی آموزش صورت می‌گيرد.
9- پوشش دانش‌آموزان آزاد است و هيچ نهادی نمی‌تواند آن را محدود کند. در صورت استفاده از لباس متحدالشکل اين لباس در جهت راحتی دانش‌آموزان با توجه به شرايط آب‌وهوایی و سلايق فرهنگی توسط شورای مدارس با هم‌آهنگی با شوراهای بالاتر و شورای عالی آموزش تعيين می‌شود. و در هر صورت نبايد ناقض اصل اساسی آزادی پوشش باشد.
10- هيچ‌کدام از مصوبات کليه سطوح شوراها از شورای مدارس تا شورای عالی آموزش نمی‌تواند با اصول بنيادی آزادی بيان، آزادی تشکل، آزادی پوشش و ساير آزادی‌های بنيادی در تضاد باشد.

چند نکته که از اين اصول ناشی می‌شود به عنوان نمونه مطرح می‌شود.
1- اصول بنيادی مانند آزادی بيان يا آزادی پوشش مفاهيمی کلی و حقوق کلی هستند و در زمان‌ها و مکان‌های خاص نمی‌توان با تمسک به اين اصول در جهت نفی آنان اقدام کرد. به عنوان مثال آزادی بيان بدون قيد و شرط از حقوق بنيادی محسوب می‌شود و هدف آن اين است که افراد بتوانند نظرات خود را آزادانه بيان کنند. اما از اين اصل نمی‌توان به عنوان مثال برای جوک گفتن سر کلاس با دانش‌آموز بقل دستی سؤاستفاده کرد. آزادی پوشش نيز چنين است. آزادی پوشش به اين مفهوم نيست که هر کس با هر لباسی و با هر سطحی از پوشيده‌گی يا برهنه‌گی بر سر کلاس حاضر شود. تعيين فرم مناسب لباس زير نظر شورای مدرسه صورت می‌گيرد و بايد به گونه‌یی باشد که اصل اساسی‌تر که همان آموزش است خدشه پيدا نکند و دارای ظرفيت تغييرات جزيی باشد. به هر حال حدی از پوشش مانند روسری در دختران و کلاه در پسران آزاد است. شورای مدرسه يا هيچ نهاد ديگری نمی‌تواند استفاده يا عدم استفاده از آن را اجباری کند.
2- نصب تصوير رهبران و مشاهير سياسی، ملی، مذهبی، ايدئولوژيک... در محيط‌های آموزشی و کتب درسی‌ (به‌جز تصاويری که جنبه‌ی آموزشی دارند) ممنوع است. بديهی است که دانش‌آموزان می‌توانند در انجمن و کلوپ يا نشريات خود از اين تصاوير يا شعارها استفاده کنند.
3- آزادی در استفاده از خط و زبان جزو اصول بنيادی محسوب می‌شود و انسان‌ها را فردی يا جمعی نمی‌توان از اين حق محروم کرد. در هر مدرسه يک خط و زبان به عنوان زبان و خط اصلی و چند خط و زبان به عنوان خط‌ها و زبان‌های جنبی آموزش داده می‌شود. اين مورد مانند ساير موارد مشابه با تصويب شورای مدرسه و با هم‌آهنگی با شوراهای بالاتر و شورای عالی آموزش انجام می‌گيرد.
4- کادر آموزشی عقايد خود را پشت در کلاس می‌گذارند و در سر کلاس جنبه‌های مختلف تفکر را آموزش می‌دهند. مثلا عقايد مختلف از باورهای خداپرستان و بی‌خدايان را در طول تاريخ، در دروس مربوطه، بيان می‌کنند و آيين‌ها و باورهای مذهبی مختلف را به صورت تاريخی مطرح کرده جنبه‌های مختلف آن را می‌کاوند و به عنوان دانش‌های نسبی بشری آموزش می‌دهند.

  | |

شنبه، 23 اسفندماه 1382 | March 13, 2004

منشور وبلاگی در باره‌ی دنيای فردا

همه‌ی ما کم و بيش از اين دنيای سراسر پليدی و ظلم و ناهنجاری به ستوه آمده‌ايم. نظامی در کشور ما حاکم است که از ميانگين بقيه‌ی دنيا غيرانسانی‌تر است و ما، حتا محافظه‌کارترين‌مان، رضايت به تداوم اين وضع ناهنجار نداريم. در نخواستن اين شيوه‌ی زنده‌گی متفق‌القول ايم اما آيا در شيوه‌ی جای‌گزين آن هم اتفاق نظر داريم؟
در پاسخ به اين پرسش بنا را بر اين گذاشتيم که در باره‌ی دنيای مورد نظرمان به گفت‌وگو بپردازيم و منشوری را آمده کنيم. تا کنون در مورد سه اصل بحث کرديم. اکنون وقت آن رسيده است که اصول ديگر را مطرح کنيم. قبل از آن خوب است يک‌بار ديگر سه اصل قبلی را که با تغيير اندکی در اصل دوم اينجا دوباره نقل شده است بخوانيم و اگر نظری داريم بگوييم و در مورد ادامه‌ی اين راه گفت‌وگو کنيم. خوشحال می‌شوم اگر موافق به تداوم اين مسير هستيد اصول بعدی را مطرح کنيد تا اين حرکت را ادامه دهيم. اگر هم اين کار را بی‌ثمر می‌‌دانيد خوب است آن را هم بنويسيد.
1. تمام انسان‌ها از بدو تولد و شکل‌گيری "بيان" در آن‌ها، به صورت فردی و گروهی از آزادی بيان برخوردار هستند و تحت هيچ شرايطی "آزادی بيان" و "شيوه‌های بيانی" و "وسايل بيانی" هيچ شخص يا گروهی را نمی‌‌توان از بين برد يا محدود کرد. تشکيل حزب، گروه، محفل، انتشار کتاب، روزنامه، مجله، سايت اينترنتی، مولتی‌مديا،... اقدام به تجمع، تحصن، اعتصاب،... از جمله‌ی اين آزادی‌هاست.
2. اعدام، حبس ابد، قطع عضو، سنگ‌سار، شلاق،... و هرگونه تعرض به جسم و روان، به عنوان مجازات يا هر عنوان ديگری ممنوع است.
3. زنان و مردان برابرند. اين برابری همه‌جانبه و در تمام شون زنده‌گی است. هيچ قانونی نمی‌‌تواند اين اصل را نقض كند مگر به‌طور موقت و به سود زنان.

  |

دوشنبه، 18 اسفندماه 1382 | March 08, 2004

8 مارس گرامي‌باد

1- زنان و مردان برابرند. اين برابري همه‌جانبه و در تمام شون زنده‌گي است. هيچ قانوني نمي‌تواند اين اصل را نقض كند مگر به‌طور موقت و به سود زنان.
توضيح1: از آن‌جا كه طي هزاران سال سلطه‌ي مردسالارانه زنان از موقعيتي برابر با مردان برخوردار نبوده‌اند به همين دليل در هر عرصه‌يي تا وقتي كه زنان با مردان برابر نشده‌اند بايد قوانين به سود زنان امتيازات ويژه‌يي براي آنان قايل شود.
توضيح2: انسان حيواني است داراي دو جنس نر و ماده. از نظر بيولوژيكي تمايز اين دو جنس بارز است. از حيث شكل ظاهري نيز اين دو جنس متفاوت هستند. اما هر دو انسان هستند. آن‌چه انسان را از ساير حيوانات جدا مي‌‌كند خصوصيات بيولوژيكي وجسماني آن نيست.
تفكر و احساس كه اراده و قدرت تصميم‌گيري را موجب مي‌شود وجه مميزه‌ي انسان است با ساير حيوانات و از اين نظر بين جنس نر و ماده‌ي انسان تفاوتي وجود ندارد.


توضيح3: رهايي و برابري زنان و مردان كامل نمي‌شود مگر با رهايي انسان از برده‌گي سرمايه. انسان‌هاي از خود بيگانه و اسير كار مزدوري نه برابرند نه آزاد. در جامعه‌يي كه طبقات نژادها مليت‌ها رنگ‌ها و فرهنگ‌ها انسان‌ها را شقه شقه مي‌كند. تمايز جنسيتي نيز وجود خواهد داشت كه حيات سرمايه در همين انشقاق‌هاست و مرگ‌اش در بازگشت انسان به خود و تعريف شدن به عنوان نوعي واحد است.

(لوگو از رهاي آبي)
چند نكته:
در دو سال گذشته در چنين روزهايي مفصل درباره‌ي جنبش زنان و تاريخچه‌ي آن و مسايل مربوط به اين جنبش نوشته‌ام. نمي‌خواهم چيزي به آن اضافه كنم.
اين مطلب هزارمين مطلبي است كه در اين وب‌لاگ مي‌نويسم مصادف شدن آن را با 8 مارس به فال نيك مي‌گيرم و اميدوارم سال ديگر در چنين روزي در سرزميني آزادتر و انساني‌تر زنده‌گي كنيم و جهان گام بزرگي به سوي رهايي زنان و به پيرو آن رهايي مردان برداشته باشد.
روز دوشنبه 8 مارس\ 18 اسفند پارك لاله ساعت 5 بعد از ظهر ميعادگاه ماست تا آزادي و رهايي و برابري خود را فرياد كنيم.
پي‌نوشت: در ادامه چند گزارش از برگزاي مراسم8 مارس در پارك لاله را مي‌توانيد بخوانيد:

ادامه

  | |

یکشنبه، 10 اسفندماه 1382 | February 29, 2004

حق‌ بنيادی زنده‌گی!

"تقريبا به اين نتيجه رسيده‌ام که، در ميان فلاسفه، حتا يک نفر هم پيدا نمی‌شود فکر کند که انسانی به ميل خود ممکن است مرتکب گناه شود يا اعمال شرم‌آور و زشتی انجام دهد." افلاتون
در نظرخواهی مطلب "ما پيروز شديم اما نبرد هنوز آغاز نشده است." بحث ايده‌آل‌های‌مان از زنده‌گی بعد از ج.ا. به ميان آمد و آتش عزيز طرح منشوری را پيش‌نهاد داد و سپس با پا در ميانی نسرين و ساير دوستان بنا بر اين شد که منشوری تهيه کنيم. من پيشنهاد دادم روی مورد به مورد بحث کنيم. بالافاصله به اين پيشنهاد عمل کردم و مطلب "آزادی بيان" را نوشتم که بحث‌هایی در رابطه با آن صورت پذيرفت جمع‌بندی من از آن بحث‌ها اين بود که تقريبا هيچ‌ کس با اصل طرح شده مخالف نبود و بحث‌ها حول و حوش نکاتی که طرح شده بود صورت گرفت. به نظر می‌رسد طرفين در مورد "آزادی بيان" حرف‌های خود را زدند و بعدا می‌توانيم در آخر کار دوباره به آن بپردازيم. در حال حاضر تصور می‌کنم به ساير مواد منشورمان بپردازيم. تجربه‌یی که از بحث پيشين به دست آورديم اين است که نخست نظر خود را در مورد قبول داشتن يا نداشتن اصل پيشنهادی مطرح کنيم و سپس به بحث حواشی و نکات بپردازيم. به عبارت ديگر اول بگوييم اصولا اصل طرح شده را قبول داريم يا نه! اگر اصل را قبول نداريم خب دلايل خود را بگوييم و اگر اصل را قبول داريم اما تصور می‌کنيم در قسمت توضيحات حرفی زده شده است که با آن اصل در تضاد است نقد خود را بيان کنيم و پيشنهاد اصلاحی خود را بگوييم.
سعی کنيد نقدتان همراه با پيش‌نهاد هم باشد. مثلا بخواهيد فلان کلمه تعيير کند يا نگارش جمله عوض شود.
لازم است از دوستانی که به بحث قبلی لينک دادند و/يا در نظرخواهی شرکت کرده‌ اند تشکر کنم.
در مورد اعدام وجرم و مجازات قبلا اين مطالب را نوشته‌ام
مصيبت کبرا
بی‌گناهی ديگر در پای چوبه‌ی دار
تجاوز به عنف
افسانه؛ جنايت سازمان يافته‌ي قضايي

1- اعدام، حبس ابد، قطع عضو، سنگ‌سار، شلاق،... و هرگونه تعرض به جسم و روان انسان‌ها، و هر موجود جاندار يا دارای حس ديگر، به عنوان مجازات يا هر عنوان ديگری ممنوع است.

در ادامه توضيحات، تعاريف و چند نکته آمده است.

ادامه

  | |

جمعه، 8 اسفندماه 1382 | February 27, 2004

آزادی بالاتر از قانون است!

متنی که در پی می‌آيد. نوشته‌ی کارل مارکس است که در سال 1843 در پی تصويب قوانينی در پروس آن روزگار و آلمان فعلی تصويب شده است. چون به بحث ما نزديک است و من شاگرد تنبلی هستم و فرصت نوشتن نداشتم آن را نقل می‌کنم.
عنوان اين متن نوشته‌ی خودم است و ارتباطی با متن مارکس ندارد من اين متن را در کتاب قراداد اجتماعی (ژان-ژاک روسو) متن و در زمينه‌ی متن، نوشته‌ی ژرار شومين، آندره سنيک، کلود مورالی، ژوزه مدينا ترجمه‌ی مرتضی کلانتريان. انتشارات آگه ص 478

قانونی که افکار عمومی را محکوم می‌کند قانون نيست و دولت حق ندارد چنين مصوبه‌ای را برای شهروندان به مرحله‌ی اجرا بگذارد؛ قانونی از اين قبيل، قانون يک دسته يا حزب بر ضد دسته يا حزب ديگری است. چنين قانونی برابری شهروندان در برابر قانون را از بين می‌برد. چنين قانونی قانون يگانه‌گی نيست بلکه قانون جداسازی است، و تمام قوانينی که ملت را به طبقات تقسيم کند واپسگراست. چنين قانونی قانون نيست بلکه امتياز يا حق ويژه‌ای است که برای دسته‌ای به زيان بقيه‌ی افراد مقرر شده است. چنين قانونی به دسته‌ای اجازه می‌دهد هر کاری را که بقيه افراد ملت اجازه‌ی انجام آن را ندارند انجام دهد، واين کار نه به خاطر آن است که اين ديگران فاقد يک صفت عينی هستند، مثل مورد کودکی که نمی‌تواند قراردادی ببنندد، بلکه به اين دليل که احساسات وافکار آن‌ها مورد سؤظن تصويب‌کننده‌گان قانون است... قانون تصويب شده می‌خواهد مذهب رسمی کشور را حفظ کند، اما والاترين اصل مذهب‌ها را، که تقدس ومصون از تعرض بودن عقيده است، زير پا می‌گذارد؛ به جای خداوند که داور قلب‌هاست مفتش عقيده را قرار می‌دهد. به موجب اين قانون، کلمات اهانت‌آور و داوری‌های خلاف حيثيت افراد خصوصی مستوجب مجازات است، اما همين قانون هر روز انسان‌ها را در معرض هتک حرمت و حيثيت توسط مفتش‌ها قرار می‌دهد، بی‌آن‌که مجازاتی در اين زمينه مقرر کرده باشد.اين قانون می‌خواهد سخن‌چينی‌های افراد بدخواه يا فاقد اطلاعات درست را از بين ببرد اما به مفتش‌های دولتی اجازه می‌دهد به سخن‌چينی‌هایی از اين قبيل و خبرچينی‌های اشخاص بدخواه يا فاقد اطلاعات درست اعتماد کند و، بدين ترتيب، قلمرو قضاوت واقع‌گرايانه را تا سطح قضاوت انتزاعی و دل‌خواهانه تنزل می‌دهد.
کارل مارکس، 1843
Remarques sur la recete reglementation de la Censure Prussienne, pp.21-22

  | |

چهارشنبه، 6 اسفندماه 1382 | February 25, 2004

آزادی بيان

در بحثی که در نظرخواهی مطلب قبلی طرح شد قرار را بر اين گذاشتيم که اصول مختلف مورد نظرمان برای جامعه‌ی مورد نظرمان و ايران بعد از جمهوری اسلامی را مطرح کنيم. در مطلبی که در ادامه می‌آيد به موضوع آزادی بيان پرداخته شده است.
چند خواهش:
1- لطفا در بحث‌ها سعی کنيد غير شعاری و به‌صورت منطقی نقطه‌نظرات خود را بيان کنيد.
2- از بيان مطالب متفرقه مگر دادن لينک به موضوعات مختلف يا دادن خبر روز در چند جمله خودداری کنيد.
3- دوستانی که مايل هستند شرکت کننده‌گان در اين بحث‌ها هر چه بيشتر باشد. در وب‌لاگ‌ خود آن را مطرح کنند و به اين نوشته لينک دهند.
4- اقتصاد کلام را رعايت کنيد و زياده نويسی بپرهيزيد تا اين نظرخواهی برای همه قابل استفاده باشد و حجم فايل نظرخواهی بیهوده حجيم نشود.
5- اميدوارم اين بحث‌ها مقدمه‌یی باشد برای ساختن دنيای انسانی فردای‌مان.

آزادی بيان

ادامه

  | |

جمعه، 17 بهمنماه 1382 | February 06, 2004

استثمار همه جانبه

چند روز پيش با هياهوی بسيار فرودگاهی که قبل از انقلاب ساختن‌اش شروع شده بود وهنوز نيمه‌کاره است و سرانجام به ترکيه واگذار شد در جنوب غربی تهران توسط رئيس جمهور که ديسک کمرش عود کرده است، افتتاح شد.
در ميان ايميل‌های که از دوستان دور و نزديک به دست‌ام می‌رسد، ايميل خانم جوانی که مهندس عمران است توجه ام را جلب کرد در اين نامه وضعيت کاری زنان در ماجرای که برای اين بانوی گرامی پيش آمده است شرح داده شده است. بدون هيچ تغييری اين نامه را در ادامه می‌توانيد بخوانيد. (رسمالخط اندکی تغيير کرده است.)

ادامه

  | |

دوشنبه، 15 دیماه 1382 | January 05, 2004

مصيبت کبرا

در هياهوی ماتم زلزله‌ی بم ماجرای اعدام کبری رحمان‌پور به‌گوش نرسيد. اعدامی که خوش‌يختانه به علت عدم آماده‌گی مامورين زندان اجرا نشد و 15 روز به تعويق افتاد.
اعدام عقب‌مانده‌ترين و واپس‌گراترين قانونی است که در جهان متمدن کنونی هنوز به اجرا در می‌آيد اما متاسفانه در کشور ما اين قانون به ارتجاعی‌ترين شکل خود در جريان است. قتل عملی فردی است اما اعدام عملی اجتماعی است که در قوانين جزايی کشور ما فردی شده است. هر عمل اجتماعی وقتی به سطح عمل فردی تنزل پيدا می‌کند ارتجاعی و واپس‌گرا می‌شود و اجتماع را در سطح فرد پايين می‌آورد.
گزارش خوب و دقيق خانم آزاده مختاری در ياس‌نو به خوبی ماجرا را توضيح داده است و من قصد بيان مکرر آن را ندارم. با خواندن اين گزارش بدون هيچ تحليل‌یی می‌توان چهره‌ی کريه اعدام را -آن هم به شيوه‌یی که در ايران در جريان است- ديد. دختر جوانی که در 18 ساله‌گی به اميد زنده‌گی بهتری به عقد مرد 57 ساله‌یی درآمد است آن‌چنان مورد تحقير قرار می‌گيرد که در لحظه‌یی بحرانی مرتکب به قتل می‌شود. قتل مادر شوهر 75 ساله‌اش و امروز خواهرشوهر عصبی که کينه‌ی قتل مادر را در سينه دارد خواهان قصاص کبرا ست.
انسانی به قتل رسيده است و انسان ديگری در شرف به قتل رسيدن است. اين دو قتل اشتراکات و افتراقاتی دارد. هر دو قتل است مگر قتل چيزی جز کشته شدن انسانی توسط انسان يا انسان‌های ديگر است؟ پس چرا ما کشته شدن آن پيرزن 75 ساله را قتل بناميم و اعدام اين عروس 20 ساله را قتل نام ندهيم؟ کبرا به دلايلی مادرشوهر خود را به قتل رسانده است و خواهرشوهر او اکنون با دلايل ديگری قصد قتل کبرا را دارد.
کبرا در حالت جنون و بدون اختيار و تفکر مادرشوهر خود را به قتل رسانده است و امروز خواهرشوهر او نيز در حالتی عصبی قصد قتل زن‌برادر خود را دارد. کبرا از کرده‌ی خود پشيمان است و بی‌شک خواهرشوهر او نيز به‌زودی از کرده‌ی خود پشيمان می‌شود. آن‌چه در اين ميان تقديس می‌شود کينه و نفرت و خشونت است و آن‌چه پای‌مال می‌شود عقلانيت انسان متمدن است. مادرشوهر کبرا کشته شد تا کبرا از زير بار حقارتی که به دوش می‌کشيد نجات پيدا کند و کبرا به قتل می‌رسد تا دل خواهرشوهر مادرازدست‌داده خنک شود و غرور زخم ديده‌اش ترميم شود و هر دوی اين‌ها عملی بدون حضور عقل است با اين تفاوت که عمل کبرا در محيطی دور از اجتماع و عقلانيت اجتماعی صورت گرفته است و عمل خواهرشوهر او در محضر اجتماع و با تاييد اجتماع صورت می‌پذيرد. اگر در هنگامی که کبرا دست به قتل می‌زد اجتماع حضور نداشت تا با عقلانيت خود جلوی عمل فردی کبرا را بگيرد در هنگام قتل کبرا اجتماع حضور دارد و با خواهرشوهر او برای انجام قتل هم‌کاری می‌کند و چنين است که احتماع يک‌پارچه قاتل می‌شود.
البته اجتماع در قتل مادرشوهر کبرا هم بی‌گناه نيست. چرا بايد کبرای 18 ساله مجبور به ازدواج با مردی که 40 سال از خود بزرگ‌تر است شود؟ چرا بايد کبرا به دليل فقر مالی آن‌قدر بی‌پناه باشد که تحقيرهای مادرشوهرش را تا سرحدجنون تاب‌آورد؟ برای ديدن هم‌دستی اجتماع در قتل مادرشوهر کبرا بايد ذره‌بين دست گرفت و به ماجرا دقيق‌تر نگاه کرد اما در قتل کبرا اجتماع خود به تمامی حضور دارد.
کبرا قرار است به قتل برسد؛ نه برای آن که انسان خطرناکی است؛ نگاهی سطحی به چهره‌ی معصوم او و آرامش و عقلانيتی که در سه سال زندان از خود نشان داده است شکی باقی نمی‌گذارد که او به اندازه‌ی همه‌ی ما برای اجتماع بی‌خطر است و می‌توانست و می‌تواند انسان مفيدی باشد.
کبرا به قتل می‌رسد؛ نه برای آن که درس عبرتی شود برای ديگران و جلوی قتل‌های بعدی را بگيرد. اين استدلال در هيچ موردی درست نيست اما در مورد کبرا اصلا درست نيست. او بزه‌کار نبوده است. با خون‌سردی و از روی تفکر مرتکب قتل نشده است با کشتن او جلوی هيچ قتلی در آينده گرفته نمی‌شود فقط خواهرشوهر و برادر شوهرش که اکنون شهروندی عادی هستند تبديل به قاتلان حرفه‌یی می‌شوند قاتلينی که به دست خود زن جوانی را خفه‌کرده‌اند و عمری را بايد در کابوس اين قتل بگذرانند.
کبري رحمان‌پور قرار است به قتل برسد؛ فقط و فقط به دليل اين که قوانين جزایی ايران واپس‌گرا ست، مربوط به زمانه‌ی ديگری است، با زنده‌گی مدرن اين اين روزگار تناسب ندارد. انسان‌هایی با زنده‌گي عينی مدرن بايد اسير قوانين ذهنی واپس‌گرا باشند. در عصر تکنولوژی و تمدن مدرن زنده‌گی کنند اما با قوانين عصر و روزگار ديگری محاکمه و محکوم شوند.
اميدوارم کبرا به قتل نرسد اما می‌دانيد در اين سال‌ها چه انسان‌های معصوم و بی‌گناهی در دادگاه‌ها به قتل محکوم شدند و در زندان‌ها به قتل رسيدند و چه انسان‌های شروری از دست قانون گريختند و آزادانه به جامعه برگشتند که اگر در کشور دموکراتيک مخالف اعدامی مرتکب قتل شده بودنند حداقل بايد 30 سال در زندان می‌مانند. خشونت قوانين ج.ا. فقط در مجازات سنگين افراد نيست کار کردی معکوس و دوگانه دارد. از سوی افراد بی‌گناه بسياری در اين سال‌ها اعدام شدند و سوی ديگر افراد شرور زيادی بدون هيچ مجازاتی آزاد شدند.
بلوغ فکری و احساسی جامعه ما بسيار بالاتر از حکم‌رانانی است که بر آن‌ها حکومت می‌کنند و تا وقتی اين پوستين مندرس و تنگ بر بدن فربه‌ی جامعه‌ی ما پوشيده شده است هيچ تغيير و اصلاحی ممکن نيست. مبرم‌ترين و فوری‌ترين نياز جامعه ايران عبور از اين انسداد مخرب است.
حرکت اصلاحی در چارچوب اين نظام حرکتی به‌سمت جلوست، اما در قطاری که با شتاب به قهقرا می‌رود.

  |

پنجشنبه، 4 دیماه 1382 | December 25, 2003

مقنعه يا برهنه‌گی

اين روزها موضوع ممنوعيت پوشش اسلامی در مدارس و ادارات فرانسه بحث روز است و مقامات حکومت ايران از خاتمی تا آيات اعظام در اين مورد واکنش نشان داده‌اند و عقيده‌ی بسياری از روشن‌فکران وطنی اين است که همان‌گونه که اجباری بودن حجاب اسلامی مذموم است اجباری بودن نداشتن حجاب اسلامی هم مذموم است. اين که چطور شده است در کشورهایی مانند فرانسه مردم به اصول لائيسم و سکولاريزاسيون جامعه رسيده اند بحث تاريخی جالبی دارد که آشپزباشی عزيز در مقاله‌ها‌ی مفيدی به آن اشاره کرده است و من خواندن‌اش را توصيه می‌کنم. در روزنه هم چند مطلب و خبر در اين‌باره خواندم که موضوع را در کشورهای آلمان و دانمارک و سوئد بررسی می‌دهد. به هر حال من می‌خواهم بحث ديگری را مطرح کنم.

ادامه

  | |

سه شنبه، 22 مهرماه 1382 | October 14, 2003

پرواز پاريس-تهران: برداشت دو!

چند ساعت ديگر هواپيمایی که پاريس را به مقصد تهران ترک کرده است در فرودگاه مهرآباد به زمين خواهد نشست و ما از هم اکنون آماده می‌شويم تا به فرودگاه برويم اما اين اولين باری نيست که کسی از پاريس به تهران می‌آيد و ما برای استقبال‌اش به مهرآباد می‌رويم؛ بيست و پنج سال پيش نيز با گل و لب‌خند به فرودگاه رفتيم تا آزادی و برابری و صلح را به خانه‌ی‌مان بياوريم!
ما مردمی طلح‌جو بوديم که می‌خواستيم و می‌خواهيم مستقل و آزاد زنده‌گی کنيم اما هم‌واره درست در لحظه‌ی طلوع آفتاب، شب قطبی ديگری برای‌مان رقم خورد و آزادی چون گوهری دست‌نيافتی پشت کوه‌های سربه‌فلک کشيده زندانی باقی ماند. هنوز لب‌خند بر لب داشتيم و هلهله شادی برمی‌کشيديم که ناقوس مرگ‌مان نواخته شد و باز شب بود و شب و مرگ بود و مرگ...
از خود پرسيده‌ايم چرا؟ ما که از جان مايه گذاشتيم از جان عزيزترين و دليرترين و آگاه‌ترين جوانان‌مان؟ کجا را اشتباه رفتيم؟ چه کرديم که چنين سرنوشت شومی برای‌مان رقم خورد؟...
امروز که شاد و سرخوش و سرمست پيروزی، به استقبالی شيرين می‌رويم با خود فکر کنيم، صادقانه و بی‌پرده، ما چه می‌خواهيم و چه بايد کرد که "آزادی" واژه‌یی مقدس و دور از دست‌رس برای‌مان نباشد؟ آزادی بايد برای‌مان "نان" بياورد، آزادی بايد برای‌مان "عشق" بياورد؟ آزادی بايد برای‌مان دنيای بهتری را بياورد شايسته و بايسته‌ی انسانيتی که در مغز و قلب‌مان جاری ست.
چونان مارگزيده‌یی ترسان از ريسمان سياه و سفيد کنج عزلت پيشه نکنيم اما خوش‌باور و خمود چنان که فرصت چون‌وچرا به خود ندهيم نيز نباشيم... آگاهی، آگاهی عميق و انتخابی درست و برخواسته از نيازهای اصيل انسانی تنها راه نجات ماست. اجازه ندهيم سرنوشت ما چنين باشد که روزی را شاد باشيم و قرنی را در حسرت افسانه‌ی آزادی سپری کنيم.
باور کنيم که زنده‌گی‌ی انسانی يگانه گزينه‌ی شايسته‌ی ماست. متحد و يک‌پارچه و آگاه انتخاب‌اش کنيم و پاس‌اش بداريم.

  | |

دوشنبه، 21 مهرماه 1382 | October 13, 2003

هر کسی از ظن خود شد يار من!

خانم شيرين عبادی برنده‌ی جايزه صلح نوبل شد. اين خبر موجب ناراحتی و اندوه برخی و موجب شادی و سرور برخی ديگر شد. اين که همه‌ی کسانی که شاد شدند در يک جبهه قرار دارند درست به اندازه‌ی اين که همه‌ی ناراحت شونده‌گان در جبهه‌ی واحدی گروه‌بندی می‌شوند نادرست است. مسلما هر کس بنا بر موقعيت اجتماعی و طبقاتی و منافع و زيانی که از اين جايزه می‌برند شاد يا اندوه‌گين هستند و هميشه خوش‌چينان نيز از راه می‌رسند تا هر پيروزی را به نام خودکنند و از آن بهره‌برداری تبليغاتی و سياسی خود را ببرند.
اين که جناح راست ناراحت است و ناراحتی خود را ابراز می‌دارد چيز غريبی نيست با هيچ منطقی نمی‌توانند خوش‌حال باشند. پرونده‌ی شيرين عبادی هنوز مفتوح است آنان او را قبلا به جرم ارتداد دستگير کرده اند پس چگونه بگويند او مسلمان است و مسلمانی جايزه‌ي صلح نوبل را برنده شده است؟ او در مراسم مختلفی که در خارج از کشور حضور پيدا کرده است بدون حجاب اسلامی ظاهر شده است پس از نظر آقايان او مجرم است و بايد به محض ورود به کشور دستگير شود!
اين که جناح چپ خود را خوش‌حال نشان می‌دهد از خوشه‌چينی آنان است مسلما آنان از اين که جايزه به نامزد آنان آقاجری داده نشده است ناراحت هستند... از اين که خانم عبادی با نپوشيدن حجاب اسلامی در صف آنان قرار نگرفت ناراحت هستند... از اين که رئيس‌جمهور ترسو و مفلوکشان نمی‌تواند حتا پيام تبريکی بفرستد يا در فرودگاه به استقبال‌اش برود ناراحت و سردرگم هستند... اما مجبورند لب‌خند بزنند و جايزه را از آن خود و به سود اصلاحات معرفی کنند... ولی زهی خيال باطل ديگر کسی فريب نمی‌خورد...
در بين کسانی که برای استقبال از شيرين عبادی بيانيه داده‌اند و اعلام کرده‌اند به فرودگاه می‌روند افراد مختلفی ديده می‌شوند از کسانی که عميقا شاد هستند و خود برای دفاع از حقوق زنان و کودکان در اين سال‌ها تلاش کرده‌اند تا خوش‌چينان و دغل‌بازان! اين که حضور دغل‌بازان ما را منفعل کند و به استقبال‌اش نرويم معلم و راهنمای خود را همين دغل‌بازان قرار داده‌ايم و به آن‌ها اجازه داده‌ايم که بر امواج شادی مردم سوار شوند پس من به نيت خود می‌روم... نيت من چيست؟
اول اين که اصولا برای خانم شيرين عبادی احترام قايل هستم و مقاومت دليرانه‌ی او در اين سال‌ها را می‌ستايم.
دوم به اين دليل که اين استقبال به خودی خود نشان دهنده‌ی مبارزه و خواست مردم ايران برای دموکراسی و جنبش زنان و کودکان ايرانی برای تحقق عدالت و آزادی است.
سوم برای اين که سال‌هاست مردم ما تحقير شده‌اند و اندوه ديده‌اند و پس از سرکوب‌های پی‌درپی نياز به شادی و وحدت عمل دارند.
خيلی‌ها برای استقبال از خانم عبادی اين روزها بيانيه داده‌اند و مردم را برای حضور در فرودگاه مهرآباد دعوت کرده‌اند به نام دعوت کننده‌گان کاری نداشته باشيم مهم نيست که عباس کيارستمی، مخمل‌باف‌ها، علی دايی... و ده‌ها تشکل و سازمان مستقل و وابسته بيانيه داده‌اند و برای حضور در فرودگاه مهرآباد مردم را دعوت کرده‌اند من برای دفاع از آزادی و دموکراسی و برای آن که شادی مردم افسرده‌ی خود را ببينم به فرودگاه می‌روم شما هم بياييد.
حضور در فرودگاه مهرآباد دفاع از خون پايمال شده‌ی زيبا (زهرا) کاظمی است (می‌دانيد که خانم عبادی وکالت پرونده‌ي زيبا کاظمی را پذيرفت.) دفاع از خون پاي‌مال شده‌ی مقتولين قتل‌های زنجيره‌یی است. (خانم شيرين عبادی وکيل خانواده‌ی فروهرها بود) دفاع از خون شهيد کوی دانش‌گاه ابراهيم‌نژاد است. (خانم عبادی وکيل او هم بود!) دفاع از ريحانه که قربانی خشونت و کودک آزاری شده بود، است. (خانم عبادی وکيل او هم بود!) دفاع از تمام زندانيان سياسی به خصوص ناصر زرافشان و کارگران و معلمان و دانشجويان دربند هم هست. (او در نخستين نطق خود آزادی زندانيان سياسی را خواستار شد.) دفاع از افسانه نوروزی و تمام کسانی که زير اعدام هستند هم هست. (شيرين عبادی در کنفرانس مطبوعاتی و راديو تله‌ويزيونی‌اش بر عليه حکم اعدام سخن گفت.)...
دست همه‌ی کسانی که فردا ساعت 9 شب به فرودگاه مهرآباد می‌روند تا با گل و لب‌خند شيرين عبادی را به خانه‌اش بياورند می‌بوسم و در کنارشان خواهم بود هلهله زن و پای‌کوبان! ترديد نکنيد در اوين و خاوران هم فردا جشن و سرور برپاست. زندانيان و کشته‌شده‌گان ما شادند و اين پيروزی را پيروزی خودشان می‌دانند شبح اين را تضمين می‌کند!
کانون نويسنده‌گان ايران که خانم شيرين عبادی يکی از اعضای آن است. اطلاعيه جالبی داده است. حتما بخوانيد!

  | |

یکشنبه، 13 مهرماه 1382 | October 05, 2003

يک بام و دو هوا!

اين روزها دو پرونده‌ی عجيب در قوه‌ی قضاييه در جريان است که نشان از آشفته‌گی و بی‌قانونی قوه‌ی که بايد عدالت قضایی را در کشور برقرار کند، دارد.
از سويی تعدادی نيروی مسلح با کمال خون‌سردی چندين نفر را به جرم مفسدفی‌الارض بودن خودسرانه و در کمال آرامش به قتل رسانده اند و از سوی ديگر زنی برای دفاع از خود و برای اين که مورد تجاوز قرار نگيرد مرد قدرت‌مند قانون که رئيس حراست جزيره‌ی مهمی مانند جزيره‌ی کيش است را در منزل خودش و در جلوی چشم فرزندان‌اش در حالی که از دست اين هيولا فرار می‌کرده است کشته است.
آن افراد مسلح با تمسک به قانون مسخره‌ی که به موجب آن افراد می‌توانند راسا و بدون محاکمه افراد ديگر را بکشند تبرئه می‌شوند و اين زن به اعدام محکوم می‌شود! خواندن اين خبرها احساس انزجار از خود را به‌وجود می‌آورد. با خودم فکر می‌کنم من که در اين سرزمين زنده‌گی و کار می‌کنم و به اين دولت و حکومت ماليات می‌دهم شريک جرم اين جنايت‌ها نيستم؟
انتخابات مجلس در پيش است آيا هر رای که به صندوق انداخته می‌شود سنگی نيست که به سوی زنی که سنگسار می‌شود پرتاب می‌شود؟ آيا دشنه‌یی نيست که بر قلب روشن‌فکری يا قربانی جامعه‌ی خشن و هرزه‌ی‌مان فرو می‌رود؟
می‌خواهم در پيش‌گاه جهانيان فرياد بزنم "من ايرانی شرمنده‌یی هستم که خود را شريک اين قتل‌ها نمی‌دانم؛ نام مرا از شهروندی اين سرزمين خط بزنيد، من انسانی از عصر و زمانه‌ی ديگری هستم، عصر و زمانی که انسان گرگ انسان نيست و بهای زنده‌گی شرافت‌مندانه، مرگ نيست..."
برای نجات خود برای اين که اين لکه‌ی ننگن را از دامنتان پاک کنيد نامه‌ی آزادی افسانه نوروزی را امضا کنيد! اينجا و اينجا و هر جای ديگری که می‌شود کاری کرد، کاری برای نجات خودمان... برای زيبا کاظمی‌ها که در زير خاک سرد خفته‌اند کاری نمی‌توان کرد به نجات افسانه نوروزی‌ها بيانديشيد.
افسانه نوروزی چه اعدام شود و چه آزاد شود فرقی در اين اوضاع احوال نمی‌کند... 83 نفر از آغاز سال تا کنون اعدام شده‌اند و يکی بيش‌تر يا کم‌تر چيزی را عوض نمی‌کند... اما اين ما هستيم که روح خود را نجات می‌دهيم؛ روزی که از ما بپرسند: "در آن سال‌های سياه چه می‌کرديد؟" شايد حداقل کمی از بار شرمنده‌گی‌مان کم شود.
آه کاش می‌توانستم جان‌ام را بدهم تا از اين شرمنده‌گی آزار دهنده خلاص شوم.

  | |

دوشنبه، 7 مهرماه 1382 | September 29, 2003

بی‌گناهی ديگر در پای چوبه‌ی دار

حدود يک سال پيش در مطلبی تحت عنوان "افسانه: جنايت سازمان يافته‌ی قضايی" به حکم اعدام افسانه‌ نوروزی که مظلومانه در شرف اعدام قراردارد اعتراض کردم. مسلما دفاع از افسانه نوروزی دفاع از قتلی که او مرتکب شده است نيست بلکه اعتراض به قتلی است که قوه‌قضاييه می‌خواهد مرتکب شود. افسانه نوروزی مجرم است چون انسانی را به قتل رسانده، گيرم برای دفاع از خود، اما آيا اعدام او کفاره‌ی جرمی است که مرتکب شده است؟ مسلما خير! چند سال زندان زير تيغ اعدام مجازات سختی بوده است که او تا کنون تحمل کرده است؛ اعدام پس از چند سال شکنجه‌ی روحی و جسمی با جرم او هيچ تناسبی ندارد. سوآلی که وجدان عمومی جامعه از قضات ديوان عالی قضايی که حکم اعدام افسانه نوروزی را تاييد کرد‌ه اند می‌پرسند اين است که "آيا اگر مقتول رياست حراست جزيره‌ی کيش را به عهده نداشت و وابسته به نظام نبود باز برای قاتل‌اش حکم اعدام صادر می‌کرديد؟ يا اکنون افسانه نوروزی به عنوان سمبل زن مسلمان با غيرت و عفيف آزادانه و با افتخار زنده‌گی می‌کرد؟"
افسانه نوروزی روزهای سختی را در زندان بندرعباس می‌گذراند؛ دو فرزند او چشم به‌راه‌اش هستند. ساکت ننشينيم و از جان اين انسان بی‌گناه دفاع کنيم.
اعدام پديده شوم و نفرت‌انگيزی است و متاسفانه طبق آمار رسمی در سال جاری، که تازه به نيمه رسيده است، در کشورمان 83 نفر اعدام شده‌اند. لغو مجازات اعدام بايد در دستور کار تمام گروه‌های سياسی قرار گيرد. هر گروه و سازمان و حزبی که در برنامه‌ی حداقلی خود "لغو مجازات اعدام" را قيد نکند از نظر من واپس‌گرا و غيرقابل اعتماد است.
برای اطلاع از چگونه‌گی اعتراض به اعدام افسانه نوروزی به سايت پيک ايران: "فراخوان سازمان عفو بين‌الملل : صدای خود را بر عليه اعدام قريب‌الوقوع افسانه نوروزی رسا کنيد!" می‌توانيد مراجعه کنيد.
در اينجا نيز می‌توانيد ايميل حاضر و آماده‌یی را برای سازمان حقوق بشر بفرستيد.

  | |

شنبه، 22 شهریورماه 1382 | September 13, 2003

کودکان ايرانی در آمريکا

Narges.jpg
نرگس يکی از قربانيان بی‌شمار کودک‌ازاری در ايران امروز. عکس برگرفته شده از روزنامه‌ی ياس‌نو
دوست و به‌راستی استاد بسيار عزيزم خانم آذر فخر لطف کردند و ايميلی برای‌ام ارسال کردند در مورد مطلبی که درباره‌ی "نرگس" نوشته بودم. حيف‌ام آمد شما را از خواندن‌اش محروم کنم.
"مطلبی را در وبلاگت ديدم راجع به تجاوز به دختری ۹ ساله. وحشتناك بود و با تاسف اين مساله در همه جای دنيا اتفاق می افتد . ولی قسمت وحشتناكترش برخورد قانون بود با مجرم حادثه . چون اطفال جزو ما يملك والدين هستند و از متهم شكايت نكردند . ان بيمار روانی در جامعه ازاد ميگردد و مسلما در پی شكاری ديگر در بين فاميل خواهد بود .بدليل ۲۵ سال دوری از ان جامعه خواستم كه قوانين مربوط به اطفال را در انجا بدانم كه مهشيد عزيز جوابم را و من شرمنده شدم از ايرانی كه چنين قانونی دارد .....
بيشتر ايرانيان تنبيه بدنی را خيلی عادی ميدانند . از كودكی بچه را با زدن پشت دست و يا به باسن عادت ميدهند با تنبيه بدنی . بزذرگتر كه شد تبديلش ميكنند به سيلی و مشت و لگد و كمربند بعد از انقلاب مهاجرين امريكا ی ايرانی كه فشار كار و زندگی در غربت و بی زبانی هم مزيد بر علت شده بود طبق معمول ديواری از ديوار بچه هايشان كوتاهتر پيدا نكردند و دق دلی شان را ريختند سر كودكانشان اين بچه ها كه مدرسه شان شروع شد گروه گروه والدين ايرانی به دادگاه كشيده شدند و بعنوان ازار كودك محاكمه ميشدند . خوشبختانه ما زود حساب دستمان ميايد . بعد از يكی دو سالی كم كم از تعداد ايرانيان تنبيه كننده كم شد و الان تقريبا هيچ ايرانی چنين كاری نميكند ولی عقده اش مانده بود در دل بعضی ها . يك پدر ايرانی كه زده بود توی گوش پسر ۱۲ ساله اش . بوسيله تلفنی كه پسرش بلافاصله زده بود به پليس دستگير شد و چون فحش هم به پسرش ميداد بعنوان ازار روحی و جسمی چندين مدت به زندان رفت . پدر ايرانی بالاخره توانست با پوزش و اينكه كار نادرستی كرده بر گردد و در همان خانه خودش زندگی كند با فاميل .. پسرش هم كه موفق شده بود شيطانی هايش را بيشتر ميكرد چون ميدانست نه كسی ميتواند تنبيه بدنی كند و نه تنبيه روانی با فحش . پدر بسيار ماحمل شد و مدارا كرد . بعد از مدتی كه اوضاع جنگ در ايران به صلح انجاميد . و پسر ۱۶ ساله بود . به او گفت بهتر است سری با هم به ايران بيايند برای ديدن پدر بزرگ و مادر بزرگ و اقوام كه دوستشان دارند پسر موافقت كرد كه با پدر در تعطيل تابستان بروند ايران وقتی رسيدند به فرودگاه مهراباد قبل از خروج از محوطه فرودگاه پدر به پسر امر كرد هر ۲ چمدان را او بدست بگيرد و خودش فقط ۲ كيف دستی را بدست گرفت . پسرش گفت چرا ؟هر كدام يك چمدان را بر ميداريم و يك ساك را . پدر محكم زد توی گوش پسرش . كه زود اطاعت كن پسر عصبانی و هاج و واج سريع رفت پيش پاسدار و گفت پدرم مرا زده زود دستگيرش كنيد . پدر هم خودش را رساند به پاسدار و گفت پسرش از دستورش اطاعت نكرده پاسدار هم به او گفت چشمت كور . باباته . خب زده كه زده . پسر فرياد كشيد سر پاسدار كه تو موجود مزخرفی هستی و كار قانونی ات را انجام نميدهی كه پاسدار هم لگدی به او زد و اقا زاده ميمون نديده ديد توی بد شرايطی گرفتار شده . هيچ مرجع قانونی نيست كه از او حمايت كند . تازه پدر تهديدش كرد كه او را در ايران خواهد گذاشت و خودش بر خواهد گشت بعد از چند ماه التماس موفق شد به امريكا بر گردد ولی تصميم گرفت هرگز پايش را به ايران نگذارد . جالب است كه اين داستان بين تين ايجر های ايرانی يك هشدار بزرگ هست و هيچ كدام حاضر نيستند به ايران بيايند . پسر خاله ام از ۱۸ سالگی امد ايران برای تحصيل . ازدواج كرد و يك پسر ۱۷ ساله دارد . تابستان بعد از ۲۵ سال ميخواست برود ايران ديدن فاميل . به پسرش التماس ميكرد با او برود . برايان ( كه واقعا از ان تين ايجرهايی است كه بدليل ته مانده های استبداد ايرانی پدرش او را شديدا به استيصال رسانده با تمردهايش ) خنده ای كرد و گفت :خيال ميكنی داستان ان پدر و پسر ايرانی را نشنيده ام؟ مگر اينكه جسدم را بتوانی ببری طبق قانون هم پسر خاله ام نميتواند او را كه يك امريكاييست مجبور به سفر كند . نتيجه اين شد كه من ۲ هفته در خانه انان زندگی كنم . چون مادر برايان در ايالت ديگری زندگی ميكند و با هم رابطه خوبی ندارند و از طرفی كسی حق ندارد تين ايجر را تنها در خانه بگذارد . تين ايجری كه ۲ برابر من است با ۱۹۰ پوند وزن و هر روز اگر ريشش را نزند ميشود شبيه طلبه ها ولی خودمانيم بسيار بهره بردم از اين شانس همنشينی با يك نو جوان و روند و نوع انديشه شان . و چقدر خوب ميدانند محدوده ازاديشان نبايد ازادی ديگران را بگيرد (يك استثنا فقط در مورد پدرشان هست) و دانستم كه باين علت با پدرش شاخ در شاخ است كه او نتوانسته از استبدادش و تربيت سنتی رابطه پدری و پسری كاملا چشم بپوشد . حسابی با او بحث داشتم . نتيجه اين شد كه وقتی پسر خاله ام بر گشت . چند وقت بعد بمن تلفن كرد و گفت :
راستی ؟ نبودنم خيلی تاثير داشت روی برايان . عاقل شده . داريم با هم حسابی دوست ميشيم . فكر ميكنم گاهگاهی خوبست كه تنها بروم سفر . ولی نميدانی چقدر از تين ايجرهای ايرانی فاميل خوشم امد . همه شان مطيع و قانع بودند و ممنون از پدر و مادر ...گفتم عزيزم مطمينی در خلوت هم چنين اند؟ من دل پر خونشان را در وبلاگشان ميخوانم از دست همديگر . جوان بايد دگرگونه فكر كند و ما بايد به تنگ بياييم كه چرا مثل ما بع بعی و مطيع نيستند حالا نازنينی كه اين حقيقت را ميخوانی . تو چه فكر ميكني؟"

  |

دوشنبه، 27 مردادماه 1382 | August 18, 2003

فروشنده‌گان "تن" يا به‌حراج گذارنده‌گان "خود"؟

چکيده: مدتی است که واژه‌ی "تن‌فروشی" در ادبيات اجتماعی رايج شده است. اين واژه می‌خواهد جای‌گزين واژه‌ی "خودفروشی" شود. در اين مقاله به صورت فشرده قدمت نام‌گذاری بر زنانی که خارج از زناشویی مبادرت به عمل جنسی می‌کنند و از اين راه کسب درآمد می‌کنند بررسی شده است. ضمنا به صورت گذرا اشاره‌یی به تفاوت نام‌گذاری "مردان" و "زنان"يی که مبادرت به فروش امکان کام‌جویی از خود می‌کنند در فرهنگ فارسی شده است.
از آن‌جا که از به‌کار بردن واژه‌های خاص اين موضوع گريزی نبوده است لطفا کسانی که از شنيدن اين واژه‌ها ناراحت می‌شوند اين مقاله را نخوانند.

ادامه

  | |

دوشنبه، 9 تیرماه 1382 | June 30, 2003

تازيانه‌های جهل

تا گفتم دربست جلوی پای‌ام ترمز کرد. نه اين که معمولا ماشين دربست نمی‌گيرم اما اين‌بار ماشين گرفتم دليل مضحکی داشت کيف پول‌ام را در خانه جا گذاشته بودم و تنها راه‌حل اين بود که ماشين دربست بگيرم به خانه بروم و در آن‌جا کرايه ماشين را حساب کنم. حدود سی سال سن داشت اما معلوم بود از چيزی رنج می‌کشد. جلو آمده بود و به پشتی صندلی تکيه نداده بود. هوا در اين روزها در تهران بسيار گرم است، و با اين ترافيک آشفته و سرسام‌آور، نشستن در ماشين‌های بدون کولر که اکثريت ماشين‌های مسافرکش تهران را شامل می‌شود، حکم حمام سونا با اعمال شاقه را دارد. از چهره‌ی راننده پيدا بود که دارد درد می‌کشد اما وقتی پشت چراغ قرمز مجبور شد ناگهانی ترمز بگيرد با اصابت پشت‌اش به پشتی صندلی فريادش بلند شد. با نگرانی پرسيدم:"حالتان خوب نيست؟" لبخند زد و گفت: "قصه‌اش درازه... چند ماه پيش توی مهمونی با بچه‌ها دُمی به خمره زده بودم..." رو کرد به من و بدون مقدمه ادامه داد:"آقا شما شراب نمی‌خوری همه می‌خورن..."
گفتم: "من و انکار شراب؟ اين چه حکايت باشد!
غالبا اين قدرم عقل و کفايت باشد!"
گفت: "قربون آدم چيز فهم... آقا اين شعر رو بده بنويسم بزنم پشت ماشين‌ام... هر کی گفته گل گفته؟" گفتم: "شعر حافظه" گفت: روح‌اش شاد و ادامه داد: "سرتون رو درد آوردم... ببخشيد... خلاصه سرم گرم بود نشستم پشت فرمون برم خونه تو راه رفتم تو جدول. مامورا اومدن و بردنم کلانتری و فردا صبش رفتيم پيش قاضی توی راه استوار کلانتری خام‌ام کرد، گفت: "اگه پيش قاضيی اعتراف کنی تو مجازات‌ات تخفيف می‌ده منم وقتی رفتم پيش قاضی صاف و صدا وقتی چند بار ازم پرسيد: "مطمئنی مشروب خوردی" گفتم: "آره" و به قول خودشون ابراز ندامت کردم اما قاضی شديدترين حکم يعنی 80 ضربه شلاق برام نوشت! بعد بچه‌ها بهم گفتن اگه می‌گفتی نخوردم چون آثار خوردن مشروب برطرف شده بوده احتمالا تبرئه می‌شدی... خلاصه 80 ضربه شلاق برام بريدن... سند خونه بابام رو گذاشتم اومدم بيرون تا اين که چند روز پيش برای انجام حکم خودمو معرفی کردم... شب قبل از رفتن برای اجرای حکم دوستان و فاميل هر کدام سفارشی کردند برای اين که تحمل شلاقا آسون‌تر بشه يکی از خانم‌هاي مومن و متقی فاميل يه دو صفحه دعا به داد و گفت: "اينو بذار تو جيب‌ات تا درد نکشی" (دست کرد داخل جيب‌اش و دو برگ کاغذ که معلوم بود از وسط دفتر مشق کنده شده بود بهم نشان داد. پشت و روی کاغذ با خط بسيار ناخوانایی دعاهایی نوشته شده بود.) ... سرباز وظيفه‌یی که قرار بود حکم رو اجرا کنه گفت: "شلاقی يه تومن (هزار تومان) بده تا يواش بزنم" با خودم گفتم دعا کار خودشو کرد ممنون ننه معصومه! سی چهل‌تا شلاق يواش که البته يواش‌ش هم درد داشت بهم زد و رفتيم پيش قاضی من مادر مرده که از نخوردن شلاق سر کيف بودم جلوی قاضی راس راس وايسادم، قاضی هم که می‌دونست 80 ضربه شلاق يعنی چی گفت: "پيراهنت رو درار آثار حد رو ببينم" وقتی پيرهنمو در آوردم قاضی به سربازه گفت: "اين چه طرز شلاق شد زدنه؟" سربازه دست‌وپای خودشو گم کرد و گفت: "فکر کردم تعزيريه"... خلاصه آقا دعا کار خودشو کرد به جای يه بار دو بار شلاق خوردم البته خدایش بار دوم هم زياد محکم نزد اما نفر بعدی رو آش‌ولاش کرد که قاضی خوش‌ش بياد..."
با خودم زمزمه کردم باز هم از حافظ که:
بهر يک جرعه –که آزار کسش در پی نيست-
زحمتی می‌برم از مردم نادان که مپرس!
به مقصد رسيده بوديم... دوربين ديجتالی‌ام همراه‌ام بود. گفتم: "اجازه می‌دی عکس از جای شلاق‌ها بگيرم..." گفت: "خبرنگار هستی" گفتم: "يه جورایی خبرنگار اينترنتی" گفت: "باشه آقا بگير بذار مردم دنيا ببين برای يه پک عرق چه بلایی سر مردم می‌آرن!"
داخل پارکينگ آپارتمان عکسی از پشت شلاق خورده‌ی او گرفتم. هر چند چند روز از آن گذشته بود اما ديدن‌اش تاب و توان می‌خواهد... اگر می‌توانيد جای شلاق را بر پوست ببينيد. اينجا را کليک کنيد.
...

  |

یکشنبه، 18 خردادماه 1382 | June 08, 2003

انسان از نخستين بازدم



منبع عکس
موضوع: در نظرخواهی مقاله‌ی "مادر: هم زرع هم زمين!" موضوعات مختلفی مطرح شده که در اين يادداشت قصد باز کردن نکات پنهان در آن مقاله را دارم. نخست آکسيوم‌های بنيادی تفکر خود را مطرح می‌کنم.
الف- همه‌ی انسان‌ها متعلق به جامعه جهانی انسانی هستند و هيچ انسانی حق دخالت خودسرانه در هيچ يک از ابعاد زنده‌گی انسان ديگری را ندارد.
ب- کودک از بدو تولد[1] انسان آزادی است مانند همه‌ی انسان‌ها.
ج- کودکان چون هيچ امکان دفاعی از خود ندارد. حقوق‌شان بر حقوق هر انسان بالغی مقدم است.
حال با همين سه آکسيوم قضايای مختلف را حل می‌کنيم.
- رفتار مالکانه با کودک:
در ماده‌ی 220 قانون مجازات اسلامی چنين آمده است: "پدر يا جد پدری که فرزند خود را بکشد قصاص نمی‌شود و به پرداخت ديه قتل به ورثه مقتول و تعزير محکوم خواهد شد."
طبق ماده‌ی 1179 قانون مدنی"ابوين حق تنبيه طفل خود را دارند ولی به استناد اين حق نمی‌توانند طفل خود را خارج از حدود تأديب، تنبيه نمايند."
اين مواد قانونی، و هر قانون ديگری، که حق ويژه‌یی را برای پدر يا مادر، يا هر شخصيت حقيقی يا حقوقی ديگری، که بدون نظارت اجتماع بخواهد در يکی از ابعاد زنده‌گی کودک دخالت کنند مجاز می‌شمارند با اين دو آکسيوم در تناقض است. پدر و مادر يک کودک همان‌قدر که می‌توانند بچه‌ی همسايه خود را تنبيه کنند، حق تنبيه بچه‌ی خود را دارند.
- نگه‌داری از کودکان
- مسئوليت تغذيه، آموزش، پرورش، بهداشت، سلامت روانی،... کودک مانند هر انسان ديگری مسئوليتی اجتماعی است و نبايد به عهده اشخاص گذاشته شود. تمام کودکان در کسب مهارت‌های زنده‌گی بايد حق و شانس مساوی داشته باشند.
در جوامع کنونی که بنيادش بر خانواده‌ی زن-مرد و فرزندان استوار است. از طرف اجتماع مسئوليت نگه‌داری و مراقبت از کودکان در ساعاتی که در خانه هستند به خانواده و پدر و مادر واگذار می‌شود و آنان موظف هستند به عنوان يک عمل اجتماعی اين کار را انجام دهند ه يک عمل مالکانه. به موجب همين حق اجتماعی پدر و مادر مسئوليت آموزش و پرورش و تعليم و تربيت فرزندان خود را دارند و در مورد چه‌گونه‌گی اين آموزش‌ها نسبت به ديگران اولويت دارند. بند سوم ماده‌ی 26 اعلاميه جهانی حقوق‌ بشر اين حق را تصريح کرده است.
"پدر و مادر در انتخاب نوع آموزش و پرورش برای فرزندان خود، بر ديگران حق تقدم دارند.[2]"
سهم و حق پدر و مادر در نگه‌داری از کودکان.
پدر و مادر هر دو بايد به طور مساوی و مشترک از فرزندان نگه‌داری و مراقبت کنند به همين دليل مثلا مرخصی کاری برای تولد فرزند بايد به مردان نيز اختصاص داده شود. اما به هر حال مادر به دليل ارتباط بيولوژيک و شيردهی ارتباط قوی‌تر و لازم‌تری با نوزاد و کودک خردسال دارد و به‌هيچ‌وج نبايد نوزاد و کودک شيرخوار را از مادر جدا کرد. طبيعتا مگر در صورتی که اين کار به هر حال برخلاف منافع کودک باشد. در اصل ششم اعلاميه جهانی حقوق کودک اين موضوع تصريح شده است. "کودک خردسال را به‌جز در موارد استثنائی، نبايد از مادر جدا کرد.[3]"
- از هم پاشيدن خانواده.
اگر خانواده‌یی به هر دليل از هم پاشيد. طبيعتا در مورد نگه‌داری کودکان اجتماع تصميم می‌گيرد. هر راه‌حلی که سنجيده و دقيق منافع کودک و فقط منافع کودک در آن لحاظ شده باشد مشروع است و هر راه حل ديگری نامشروع. ممکن است کودک به يکی از والدين سپرده شود يا به نحوی در نزد هر دو باشد يا از هر دو گرفته شود به خانواده‌ی ديگری سپرده شود و يا هر شکل متصور ديگری.
در ماده‌ی 9 کنوانسيون حقوق کودک چنين آمده است:"کشورهای طرف کنوانسيون تضمين می‌نمايند که کودکان علی‌رغم خواسته‌شان از والدين خود جدا نشوند، مگر در مواردی که مقامات ذی‌صلاح مطابق قوانين و مقرارت و منوط به بررسی‌های قضايی مصمم شوند که اين جدايی به نفع کودک است. اين گونه تصميمات ممکن است در موارد بخصوصی از قبيل سؤاستفاده و يا بی‌توجهی والدين از کودک و يا هنگام جدا شدن والدين ضرورت يابد و در اين صورت بايد در مورد محل اقامت کودک تصميمی اتخاذ شود.[4]"
- انجام اعمال سنتی و مدرن بر خلاف منافع کودک.
در برخی از فرقه‌های مذهبی يا قوميت‌ها بر عليه فرزندان اعمالی که با حيات آنان در تضاد است صورت می‌گيرد. مانند ختنه‌کردن دختران (و شايد پسران)، يا عقايد عجيب غريب فرقه‌های مسيحی مثلا در مورد انتقال خون، و صدها مثال کوچک و بزرگ ديگر... همه‌ی اين‌ها بايد از بين برود. پدر و مادر و رئيس قوم يا هر شخصيت حقيقی و حقوقی حق ندارد عملی که طبق نظر اجتماع و دانش بشری بر خلاف منافع کودک است را در مورد او اعمال کند. تيغ‌زدن و قمه‌زدن بر فرق کودکان و بردن کودکان خردسال در مراسم مذهبی پرسروصدا و يا وادار کردن آنان به گدایی و فحشا يا بردن آنان به مهمانی‌های پرسروصدا و مملو از دود و الکل که سلامت جسمی و روانی کودک را به خطر می‌اندازد بايد جرم تلقی شود و پدر و مادر يا قيم قانونی‌یی که اقدام به اين کارها می‌کنند بايد مورد تعقيب قضایی قرار بگيرند. هم چنين جلوگيری از تحصيل کودکان و سوادآموزی آنان نيز توسط والدين بايد موجب لغو قيوميت آنان شود.
- کنترل جمعيت.
از آن جا که با تولد هر انسان عضوی به جامعه انسانی اضافه می‌شود و مسئوليت و مشکلات و منافع اين عضو جديد با حيات اجتماعی تمام انسان‌ها در ارتباط است؛ تولد کودکان بايد تحت نظام اجتماعی صورت بگيرد که ميزان آن نسبت به امکانات اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی... توسط اجتماع تعيين می‌شود.
چند نکته:
- وقتی می‌گوييم اجتماع؛ يعنی جامعه آزاد انسانی که جريان اطلاعات و اعمال قدرت به‌صورت کاملا اجتماعی ميسر است و تمام اعضای جامعه در تصميم‌گيری‌های خرد و کلان دخالت دارند.
- نهاد‌های حقوقی بايد برخواسته از نظر کل جامعه باشد و با معيارهای علمی به مسايل رسيده‌گی کند چنين نهادی صلاحيت تصميم‌گیری در مورد کودکان را دارد.
احساس مادرانه و احساس پدارنه احساس‌های تاريخی و اجتماعی هستند و در فرهنگ‌ها و زمان‌های مختلف تاريخی به اشکال اجتماعی مختلف ظهور و بروز پيدا می‌کند. من هيچ مدرک علمی نديده‌ام که نشان دهد بين پدر و مادر و فرزندان ارتباط عاطفی ژنتيکی وجود دارد. خلاف اين موضوع بارها اثبات شده است. کودکان بسياری که در بيمارستان‌ها عوض شده‌اند و مادران‌شان متوجه نشده‌اند، کودکانی که به عنوان فرزند خوانده در خانواده‌‌یی بزرگ شده اند و هرگز متوجه نشده‌اند که پدر و مادرشان پدر و مادر واقعی آنان نيستند... هر کدام مدرکی هستند دال بر اين که بين والدين و فرزندان‌شان هيچ‌گونه رابطه‌ی عاطفی پيش تعريف شده‌یی وجود ندارد و هر چه هست در قالب فرهنگ و تاريخ و شکل اجتماعی روابط انسانی به‌وجود می‌آيد.
- در جامعه کنونی ما که با قوانين بدوی اداره می‌شود. کودکان قربانيان اصلی قوانين ارتجاعی و خانواده‌‌های از هم پاشيده هستند. پدر مردسالار، مادر تحقير شده هر دو کودکان را ابزارهایی برای زنده‌گی خود می‌خواهند. چه بسياری از مادران که فرزندان خود را سپربلا می‌کنند تا از شوهران‌شان امتياز بگيرند و چه مردان بسياری که کودکان خود را برای هوا و هوس جديدشان به امان خدا رها کرده و هيچ مسئوليتی در قبال آنان به عهده نمی‌گيرند. پدر و مادر خسته و تحقير شده جامعه در حال انفجار ام‌روز ايران را به‌وجود آورده‌اند. در جامعه ما مردان تحت ظلم و فشارند، زنان تحت ظلم و فشار بيش‌تری هستند و از همه بيش‌تر کودکان و نوجوانان هستند که بی‌پناه رها شده‌اند تا در فقر يا انزوا تباه شوند.

 

چهارشنبه، 7 خردادماه 1382 | May 28, 2003

مادر: هم زارع، هم زمين

مادر: هم زارع، هم زمين

موضوع شکل‌گيری و تکوين جنين از زمانی که پزشکی در جهان به‌وجود آمد و گسترش پيدا کرد از مسايل مورد بحث و مناقشه بوده است. زير سلطه‌ی نظام‌های مردسالار که وراثت و ارث را از طريق مردان ميسر می‌دانستند بايد برای اين عمل اقتصادی و اجتماعی خود دلايل بيولوژيک می‌ساختند.
در ادبيات[1] و عرف و سنن اجتماعی فرزند را حاصل و متعلق به پدر می‌دانستند. آشيل يا آخليوس (Aeschylus) نمايش‌نويس برجسته‌ی يونان در 458 قبل از ميلاد در نمايش‌نامه‌ی تراژدی اومنيدس (The Eumenides) شرح محاکمه‌ی کسی را می‌دهد که به علت کشتن مادرش محاکمه می‌شود از او بدين گونه دفاع می‌شود: "مادر به وجود آورنده‌ی بچه‌اش نيست بلکه پرستار موجود زنده‌ای است که درون آن کاشته می‌شود. پدر به وجود آورنده‌ی بچه است و مادر که نسبت به آن بی‌گانه و فقط دوست است، چنانچه مقدر باشد که جنين به عرصه‌ی رسد، انسان را تا موقع به دنيا آمدن محفوظ می‌دارد.[2]"
در پزشکی‌ی منشا گرفته از يونان نيز نقش پدر در تکوين فرزند نقش اصلی است. ابن‌سينا در کتاب "قانون در طب" از قول بقراط نقل می‌کند که: "بقراط در باره‌ي منشا و سرچشمه‌ی آب‌پشت، عقايدی دارد که به طور خلاصه چنين است: می‌فرمايند:"قسمت اعظم ماده‌ی آب‌پشت –که از مغز تراوش می‌کند- به دو رگ پشت دو گوش وارد می‌شود. اين ماده‌ی تراوش شده از مغز -که گوهر منی را تشکيل می‌دهد- خونی است شير مزاج. دو رگ پشت دو گوش که آن را از مغز تحويل می‌گيرند به نخاع پيوسته‌اند تا از مغز و از شبيه و هم‌کار مغز – که نخاع است- فاصله‌ی زيادی نگيرند و در اين راه دور که می‌پيمايد و بايد ماده را به سر منزل مطلوب برسانند، ماده‌ی خونی نام‌برده تغيير مزاج ندهد و از اثر بخشی نيفتد. اين دو رگ ماده‌ی آب‌پشت‌رسان بعد از چندی ماده‌ را تحويل نخاع می‌دهند و از نخاع به کليه می‌رسد و کليه آن را به رگ‌هایی می‌سپارد که به بيضه‌ها می‌آيند و سرانجام ماده‌ی گوهر آب‌پشت در بيضه‌ها مستقر می‌شوند.[3]"
از نظر جالينوس نيز جنس نر و ماده هر دو در شکل‌گيری و تکوين نوزاد دخيل هستند. اما تخم نرينه نقش اصلی و پايه‌یی دارد. منتقدين او به تخم جنس‌نر اهميت ويژه‌یی می‌دهند و اعتقاد داشتند که طرح و شکل اصلی کودک در تخم نرينه مشخص می‌شود و تخم مادينه فقط حکم بازدارنده را دارد و موجب می‌شود بخشی از کارها طبق نقشه پيش نرود! خود ابن‌سينا در کتاب قانون نيز عقيده‌ی مشابه‌ی دارد او در جایی که مراحل شکل‌گيری جنين را توضيح می‌دهد می‌گويد:"شايد اين‌جا سؤالی پيش آيد که نيروی طرح‌ريز و سکل‌بخش به جنين –که عبارت از تخم نرينه است و جان‌دار به شمار می‌آيد- غذا را از کجا دريافت می‌کند؟[4]" همين گونه که از اين پرسش برمی‌آيد و در جاهای مختلف هم ابن‌سينا به آن اشاره کرده است، از نظر او روح و روان و حيات در تخم نرينه است و تخم مادينه فقط نقش محيط و غذا را بازی می‌کند.
بچه به شکل انکار ناپذيری از مادر متولد می‌شود پس نمی‌شود نقش مادر را به‌کلی انکار کرد! از طرفی شباهت فرزندان اعم از جنسيت‌شان به پدر و مادر هر دو انکار ناپذير است چه نوزادن مذکری که شباهت اعجاب‌اوری با مادران خود دارند! با اين حال تمام علم پزشکی و زيست‌شناسی تا قرن هفدهم بر اين معطوف بود که مرد حکم بزر را دارد و بطن زن فقط کشت‌زار است. جالب اين‌جاست که حتا بعد از اين که ميکروسوپ اختراع شد و اسپرماتوزئيد کشف شد. بعضی از دانش‌مندان(!) زير عدسي ميکروسکوپ خود اسپرماتزوئيدهای می‌ديدند که انسان کاملی در آن بود! (شکل بالای صفحه يکی از اين ترسيم‌ها است.[5]) زيرا ارستو چنين گفته بود که انسان کامل ار طريق مرد به زن منتقل می‌شود. به هر حال پس از بالارفتن دانش بشری و شکل‌گيری علم ژنتيک مشخص شد سهم پدر و مادر هر دو در به‌وجود آمدن فرزند به يک اندازه است و هيچ‌کدام بر ديگری برتری ندارند که مادران به دليل آن که نه ماه فرزند را در بدن خود حمل می‌کنند و نقش محيطی زيادی در شکل‌گيری جنين دارند از اين نظر نقش مهم‌تری دارند.
اما متاسفانه قوانين رايج در کشور ما هم‌چنان به نظريه‌های پيش از ميلادی يونانيان استوار است و فرزند را متعلق به پدر می‌دانند. مادر را چه در نه ماهی که جنين را در بطن خود پرورش می‌دهد چه وقتی نوزاد را به دنيا می‌آورد هميشه فقط عاملی برای نگه‌داری کودک و پرورش آن می‌دانند در صورتی که پدر را صاحب کودک می‌دانند. نقش قيوميت و صاحب و کالا بودن بين اجداد پدری هر فرزند آن‌چنان است که پدرپزرگ يا پدر می‌تواند فرزند يا نوه‌ی خود را بکشد حتا اگر اين فرزند يا نوه خود فرزندانی و نوه‌هایی داشته باشد و هيچ کس نمی‌تواند متعرض او شود و او را فقط به تعزير محکوم می‌کنند! در ماده‌ی 220 قانون مجازات اسلامی چنين آمده است: "پدر يا جد پدری که فرزند خود را بکشد قصاص نمی‌شود و به پرداخت ديه قتل به ورثه مقتول و تعزير محکوم خواهد شد.[6]"
وقتی حق حيات کودک به پدر و جد پدری داده شده است معلوم است که حقوق مادی و معنوی او هم به آن‌ها داده می‌شود. در ماده‌ی 1180 قانون مدنی چنين آمده است: "طفل صغير تحت ولايت قهری پدر و جد پدری خود می‌باشد و همچنين است طفل غير رشيد يا مجنون در صورتی که عدم رشد يا جنون او متصل به صغر باشد." جالب اين‌جاست که اگر ولی شرعی يعنی همان پدر يا جدپدری فوت کند می‌تواند برای امر ولايت خود وصی تعيين کند. ماده 1188 در اين باره است و جالب اين‌جا ست که انتصاب وصی توسط ولی قابل انتقال هم هست. ماده 1190 می‌گويد: "ممکن است پدر و يا جد پدری به کسی که به سمت وصايت معين کرده اختيار تعيين وصی بعد از فوت خود را برای مولی‌عليه بدهد." به عبارت ديگر مادر حتا در صورتی که پدر و جد پدری فوت کنند باز اين حق را که در امور مالی و حقوقی فرزند خود دخالت کند ندارد. در واقع فرزند صد در صد متعلق به پدر است و مادر در اين زمينه هيچ گونه حقی ندارد[7].
جالب اين‌جاست که قانون‌گذار حضانت کودکان را برای دختران تا هفت و برای پسران تا دو سال به مادران[8] داده است اما نه به دليل اين که او را صاحب حقی در اين باره بداند صرفا به دليل اين که بتواند از بچه‌های مرد نگه‌داری کند. طبق ماده‌ی 1170 قانون مدنی: "اگر مادر در مدتی که حضانت طفل با او است مبتلا به جنون شود يا به ديگری شوهر کند حق حضانت با پدر خواهد بود."
در تمام قوانين حتا قوانينی که ظاهر آنان به سود زنان است، مانند ماده‌ی 1176 که مادر را از شير دادن به فرزندش معاف می‌کند، در باطن خود حاوی اين نکته است که زنان ارتباطی با فرزندش ندارند مانند محصولی که متعلق به زارع است نه زمين!
آيا تا وقتی که اين ديد ايدئولوژيک و غيرعلمی و مادون‌تاريخی نسبت به زن وجود دارد هر اصلاحی در حکم پرداختن به نقش و نگار ايوان خانه‌ی ويران نيست؟

  |

دوشنبه، 22 اردیبهشتماه 1382 | May 12, 2003

ازدواج و فحشا

ازدواج و فحشا ()
سال‌ها پيش با دوست جوان و بسيار پرشروشوری برای بازديد از نمايش‌گاه جی‌تکس به دبی رفته بودم. هنگام گردش در نمايش‌گاه چشم‌مان به کامپيوتری، که روی آن نرم‌افزاری برای ترجمه‌ی انگليسی به عربی نصب بود، افتاد. آن دوست پرشروشور رفت و روی کی‌بورد نوشت: "fuck" و نرم‌افزار مربوطه فورا پاسخ داد: "النکاح" و من ياد حديث نبوی "النکاح سنتی..." افتادم و گفتم چه "نرم‌افزار" بی‌شعوری! اما چند وقت پيش داشتم کتاب قانون مدنی بخش مربوط به خانواده را تورق[1] می‌کردم که تازه فهميدم آن "نرم‌افزار" نتنها بی‌شعور نيست که از هوش‌مصنوعی سرشاری هم برخوردار است.
هر نهاد اجتماعی حول هدفی و با شرح وظايفی برای اعضا شکل می‌گيرد و ازدواج و تشکيل نهادی به نام خانواده نيز از اين قاعده مستثنا نيست اما وظايف زن و شوهر بر يک ديگر چيست؟
رياست خانواده طبق ماده‌ی [2]1105حق شوهر دانسته شده است. "در روابط زوجين رياست خانواده از خصايص شوهر است." در ماده‌ی بعد، 1106، آمده است:"در عقد دائم نفقه‌ی زن به عهده‌ی شوهر است." پس به عبارت ديگر وقتی دو نفر با هم ازدواج می‌کنند و نهادی به نام خانواده را تشکيل می‌دهند مرد مسئول تامين کليه مخارج خانه است، توجه داشته باشيد که نفقه تمام هزينه‌ها را شامل می‌شود از مسکن و البسه تا خورد و خوراک و همه چيز، رياست اين خانواده هم با مرد است. حالا اين پرسش پيش می‌آيد که پس زن چه‌کاره است و در مقابل چه چيزی نفقه می‌گيرد؟
شايد بگوييد به دليل اين که در خانه کار می‌کند. کاملا اشتباه می‌کنيد. طبقه ماده‌ی 1107 يکی از موارد نفقه استخدام مستخدم برای خانم است. "...خادم در صورت عادت زن به داشتن خادم..." يعنی زن مجبور نيست در خانه‌ی شوهر کار کند و حتا اگر عادتا برای انجام کارهای شخصی خود نياز به مستخدم داشته باشد شوهر موظف است که برای او "خادم" تهيه کند که آن نيز قسمتی از نفقه تلقی می‌شود.
شايد بگوييد نگه‌داری از بچه‌ها آن مسئوليتی است که زن را مستحق دريافت نفقه می‌کند. اين هم اشتباه است طبق ماده‌ی[3] 1176 قانون مدنی "مادر مجبور نيست که به طفل خود شير بدهد مگر در صورتی که تغذيه‌ی طفل به غير شير مادر ممکن نباشد." يعنی نگه‌داری که جای خود دارد حتا "زن" می‌تواند برای شير دادن به بچه از مرد طلب پول اضافه‌تر بگيرد!
زن فقط و فقط در مقابل "تمکين"، نفقه دريافت می‌کند و قطع نفقه فقط در صورتی مجاز است که زن نشوز کرده باشد. ماده‌ی 1108 آماده است:"هرگاه زن بدون مانع مشروع از ادای وظايف زوجيت امتناع کند مستحق نفقه نخواهد بود."
طبق ماده‌ی 642 قانون مجازات اسلامی که در تاريخ 2/3/1375 به تصويب مجلس رسيده است. مجازات شوهر به علت امتناع از تاديه‌ی نفقه‌ی زن فقط به تمکين زن منوط شده است. يعنی اگر زن تمکين کند مرد بايد نفقه را بپردازد و اگر زن به هر دليلی حتا استفاده زن از ساير مواد قانونی تمکين نکند نفقه به او تعلق نمی‌گيرد.
معما طرح نکنيم به طور کلی آن‌چه از مجموع قوانين بر می‌آيد زن وظيفه دارد هر وقت که شوهر اراده کرد با او هم‌بستر شود. مگر آن که شوهر بيماری مقاربتی داشته باشد يا زن به دلايلی مانند عادت زنانه و يا محظوراتی از اين قبل نتواند با شوهر خود هم‌خوابه شود. با اين حساب آيا تفاوتی بين زنی که ازدواج می‌کند با خودفروشان خيابانی وجود دارد؟ بله وجود دارد آنان در بازار و طبق قانون عرضه و تقاضا به خودفروشی می‌پردازند و اينان خود را يک‌جا و به ثمن بخس با دريافت "مهريه" و "نفقه" به فروش می‌رسانند.
آيا تا اين ديد و نگاه به "زن" و "ازدواج" وجود دارد با هيچ اصلاحی و پس و پيش شدن ماده‌ی قانونی و تبصره‌یی و پيوستن به کنوانسيونی، وضعيت زنان ما حتا مانند زمانی که امتيازاتی در سال 1346 و 1352 به دست آوردن خواهد رسيد؟ آيا خانه از پای‌بست ويران نيست؟

  |

سه شنبه، 16 اردیبهشتماه 1382 | May 06, 2003

حق ‌زنده‌گی‌ی انسانیسايت زنان، که

حق ‌زنده‌گی‌ی انسانی
سايت زنان، که بی‌هيچ گف‌وگویی به‌ترين و منسجم‌ترين سايت ايرانی در ارتباط با حقوق و مسايل زنان ايران است، چندی پيش نظرسنجی‌یی در خصوص مهريه و حق طلاق اجرا کرد. سوآل اين بود: "آيا با اين که حق طلاق براي زنان جايگزين مهريه شود موافقيد؟ " و گزينه‌های قابل انتخاب عبارت بودند از: "بلی"، "خير"، "نه در همه موارد"، "با در نظر گرفتن شرايط ديگر موافقم". آيا اين سوآل و گزينه‌های‌اش سوآل و گزينه‌های مناسبی هستند؟
اکنون نيز نظرخواهی جديدی در اين سايت قرار داده شده است با اين عنوان:" رسيدگی به کداميک از خواسته های حقوقی زنان ايران در اولويت قرار دارد؟" و گزينه‌های آن نيز عبارتند از "پيوستن به کنوانسيون رفع همه اشکال تبعيض از زنان" و " گرفتن حق طلاق" و "داشتن حق حضانت" و " برابری در ارث" و " برابری در ديه". در اين مقاله به بررسی اين دو نظر سنجی پرداخته شده است.
در متن سوآل نخست فرضيه‌ی غلطی مستتر است که "مهريه" را که مرد در هنگام منعقد شدن عقد نکاح متعهد می‌شود به زن بپردازد مابه‌ازی حق "طلاق" می‌داند. شايد اين فرضيه با برداشت غلط از ضرب‌المثل "مهرم حلال جان‌ام آزاد" آمده است و وجه تعنه‌آميز آن به فراموشی سپرده شده است. به هر حال موضوع "مهريه" را از ابعاد گوناگون می‌توان بررسی کرد. وجه فقهی، وجه حقوقی، وجه عرفی، وجه اجتماعی، وجه اقتصادی... اما در هيچ‌کدام اين بررسی‌ها تناظری مابين "مهريه" و "حق طلاق" مشاهده نمی‌شود.
در فقه، مهريه فقط به عنوان هديه‌یی از طرف مرد به زن در هنگام ازدواج مطرح است و ميزان آن هر چه کمتر توصيه می‌شود.
در قانونين فعلی "مهريه" عندالمطالبه است و هيچ ارتباطی با "طلاق" ندارد. يعنی مثلا زن به دليل نگرفتن "مهريه" نمی‌تواند طلاق بخواهد. برای نمونه حتا در ماده‌ی 1081 قانون مدنی صراحتا قيد شده است: "اگر در عقد نکاح شرط شود که در صورت عدم تاديه‌ی مهر در مدت معّين نکاح باطل خواهد بود نکاح و مهر صحيح ولی شرط باطل است." به عبارت ديگر حتا اگر در هنگام عقد اين شرط گذاشته شود شرط باطل است نه نکاح. تنها اختياری که به زن داده شده است در ماده‌ی 1085 قانون مدنی است که به زن اجازه می‌دهد "از ايفای وظائفی که در مقابل شوهر دارد امنتاع کند مشروط بر اين‌که مهر او حال باشد و اين امتناع مسقط حق نفقه نخواهد بود." به عبارت روشن‌تر زن اگر مهريه‌اش اقساطی نباشد و دريافت آن به آينده موکول نشده باشد و "حال باشد" می‌تواند با همسرش هم‌بستر نشود و مهريه خود را طلب کند و مرد نمی‌تواند او را ناشزه شمرده و نفقه‌اش را پرداخت نکند. البته دو نکته را نبايد از آن قافل شد يکی اين که طبق رای وحدت رويه‌ی هيات عمومی ديوان عالی کشور، در 14/2/1378 با توجه به اين که "مجازات شوهر به علت امتناع از تاديه‌ی نفقه‌ی زن به تمکين زن منوط شده است. امتناع زوجه از تمکين ولو به اعتذار استفاده از اختيار حاصله از مقررات ماده‌ی 1085 قانون مدنی حکم به مجازات شوهر نخواهد شد." به عبارت ديگر زن تمکين نمی‌کند شوهر هم نفقه نمی‌دهد قانون هم شوهر را مجبور به پرداخت نفقه نمی‌کند! نکته‌ی ديگر اين که طبق ماده‌ی 1086 که بلافاصله آماده است: "اگر زن قبل از اخذ مهر به اختيار خود به ايفای وظايفی که در مقابل شوهر دارد قيام نمود ديگر نمی‌تواند از حکم ماده‌ی قبل استفاده کند معذالک حقی که برای مطالبه دارد ساقط نخواهد شد." به عبارت ديگر شب زفاف زنان بايد دم در حجله مهريه خود را مطالبه کنند و گرنه ديگر نمی‌توانند به دليل دريافت نکردن مهريه از نزديکی با شوهر خودداری کنند!
وجه عرفی مهريه نيز دلالت بر "حق طلاق" ندارد. تکيه کلام رايج در هنگام چانه‌زنی برای بالابردن مهريه اين است که "کی داده و کی گرفته". در طبقات متوسط به بالا "مهريه" عاملی برای تفاخر و چشم‌وهم‌چشمی شده است. زمانی پای چهارده معصوم را به ميان کشيده بودند و بعد 124 هزار پيغمبر را و اکنون که اشتها بالاتر رفته است کار به سال تولد کشيده است! با اين حال معمولا ميزان "مهريه" را با "جهاز" می‌سنجند.
اين قوانين و عرف رايج آن‌چنان مهريه را بی‌خاصيت کرده‌اند که اگر "مهريه" به راستی مابه‌ازای "حق طلاق" می‌بود حذف آن بی‌شک منافع بسياری برای زنان به هم‌راه داشت. اما موضوع اساسا چيز ديگری است.
داشتن "حق طلاق" برای زنان در طبقات و قشرهای اجتماعی مختلف معانی متفاوتی دارد.
اگر جامعه را به اقشار فقير، متوسط فقير، متوسط ميانی، متوسط مرفه و مرفه، تقسيم کنيم آن گاه به پاسخ‌های متفاوت می‌رسيم.
در طبقات مرفه و متوسط مرفه، قاعده بر آن است که ماجرا با پول حل شود. چنانچه زنی از خانواده متمول باشد طلاق دختر خود را با پرداخت پول به هم‌سر يا با تراضی طرفين حل می‌کنند و مهريه در اين ميان نقشی را بازی نمی‌کند. معمولا حضانت فرزندان اين ميان نقش مهم‌تری بازی می‌کند که اگر زن تمايل زيادی برای نگه‌داری فرزندان داشته باشد پدر بايد سرکيسه را شل کند و يا در صورت برابری جای‌گاه اقتصادی زن و شوهر موضوع پيچيده شود و زنان مجبور به کوتاه آمدن شوند. در طبقات فقير و متوسط فقير، مشکل زنان نداشتن حق طلاق نيست مشکل آنان اين است که طلاق داده می‌شوند بدون اين که از نظر اقتصادی و اجتماعی پناهی داشته باشند. آنان مايل نيستند طلاق داده شوند، حتا اگر مهريه‌شان به آنان پرداخت شود و حضانت فرزندان نيز به آنان داده شود، چه برسد به اين که بگويم از مهريه‌ات نيز بگذر! زن مطلقه زن بی‌پناه و درجه‌ی دویی است که نه توان کار کردن دارد و نه ازدواج مجدد برای‌اش متصور است. اين زنان قربانيان نظام مبتنی بر سرمايه و مردسالارانه هستند که در ظلم مضاعف له می‌شوند. نه به خانه‌ی پدری می‌توانند بازگردند که تازه يک نان‌خور از آن کم شده است و نه می‌توانند ازدواج مجدد کنند و نه توان تشکيل زنده‌گی مستقل را دارند. به همين دليل است که با اخلاق شوهر خود مجبور به سازش هستند و بايد التماس او را بکنند که طلاق‌شان ندهند چه برسد به اين که خود "حق طلاق" بخواهند!
می‌ماند طبقه‌ی متوسط. زنان طبقه‌ی متوسط اگر سن‌شان از حدی نگذشته باشد که بتوانند وارد بازار کار شوند و يا اگر در زمان تاهل شاغل باشند امکان تشکيل زنده‌گی مستقل را دارند اما اکثرا بايد با توجه به جو اجتماعی به زنده‌گی غير جنسی رضايت دهند و امکان ازدواج مجدد را از سر بيرون کنند. توجه داشته باشيد که يک زن تنها حتا نمی‌تواند به مسافرت برود و در هتل اتاق بگيرد و برای اجاره کردن خانه‌یی مناسب برای زنده‌گی نيز بسيار تحت فشار است و هر روز بايد نگاه‌های معنی‌دار و پچ‌پچ در و همسايه و آشنا و غريبه را بشنود و حتا از هجوم زنان ديگر که تصور می‌کنند اينان شوهران‌شان را از چنگ‌شان در می‌آورند نيز در امان نيستند. اين زنان قربانی خواهند شد و زنده‌گی رنج‌بار و تنها و پر از تعنه و حسرت را در پيش رو دارند. معمولا اگر حضانت بچه‌ها را به دست آورند در گرو ازدواج نکردن است و آن هم در صورتی که اينقدر خوش‌شانس باشند که همسر دومی بتوانند اختيار کنند! به هر حال پايگاه طبقاتی اکثر زنان و مردانی که به اينترنت دست‌رسی دارند و آن‌قدر اهل فکر و نظر هستند که به سايت زنان سربزنند همين طبقه‌ی متوسط است و رای 48 درصدی آنان نيز از همين‌جا ناشی می‌شود. اين زنان طبقه‌ی متوسط که روشن‌فکر هم هستند. احتمال تشکيل زنده‌گی مستقل و يا ازدواج مجدد برای‌شان فراهم است به همين دليل حاظرند رنج زنده‌گی تنها را به جان بخرند و از دست هم‌سر نامتمدن‌شان رها شوند. هر چند اين حرف‌ها در مرحله‌ی نظر و رای دادن است و همين زنان روشن‌فکر مجبور هستند به هزار و يک دليل عرفی و اجتماعی و اقتصادی خفت زيستن با مردانی که برده می خواهند را تحمل کنند و تن به عياشی‌های همسرشان بدهند و حتا کتک بخورد و پيش‌قدم برای طلاق نباشند.
به هر حال آن‌چه برای پذيرش طلاق در زنان اهميت دارد از نظر روانی داشتن اعتماد به‌نفس، از نظر اقتصادی داشتن کار و درآمد، از نظر اجتماعی موقعيت برابر با مردان، از نظر فرهنگی و عرفی تغيير نگاه اجتماع به زن مطلقه و يا ازدواج نکرده... است.
تا وقتی که مردان در بند هستند زن آزاد متصور نيست و مردان آزاد نمی‌شوند مگر آن‌که نظام اجتماعی در بند کننده‌ی انسان، آزاد شود. داشتن "حق طلاق"، "حق اشتغال"، "حق برابر با مردان در حضانت فرزندان"،... و تمام حقوق مصرح در کنوانسيون رفع تبعيض از زنان از حقوق طبيعی و اوليه زنان است اما حتا رسيدن به اين مرحله هم نمی‌تواند مشکل زنان را حل کند. زيرا موانع حقوقی، عرفی، اجتماعی، فرهنگی،... در ساير حوزه‌ها موجب می‌شود "رسيدگی به خواسته های حقوقی زنان ايران" اصولا در اولويت قرار نداشته باشد. زنان ايران آزاد نمی‌شود مگر آن‌که جامعه ايران به تمامی آزاد شود. در شرايط فعلی آزادی در هر بخش برای زنان فقط اسارت بيش‌تر در بخش ديگر را به هم‌راه می‌آورد.
برابری در ارث برای اکثريت خانواده‌های فقرزده‌ی کشور به معنای برابری در پرداخت بدهی متوفا ست، برابری در ديه، فقط تعداد زندانيانی که قادر به پرداخت ديه نيستند را افزايش می‌دهد و برابری در "حق طلاق" گرفتن حقی است که قادر به استفاده از آن نيستند!
اگر زنان روشن‌فکر ايرانی در پی آزادی زن ايرانی هستند بايد برای آزادی ايران تلاش کنند. وصله زدن به اين لحفه چهل‌تيکه فقط پاره‌گی بيش‌تر آن را در پی دارد. آزادی زنان فقط در آزادی کل جامعه متصور است و آزادی کل جامعه فقط در انسانی شدن روابط غيرانسانی حاکم قابل حصول است. پس به جامعه انسانی بيانديشيم و در پی نقش ايوان نباشيم.

  |

رهایی بشر از راه عشق

رهایی بشر از راه عشق و در عشق.
عشق عالی‌ترين و نهايی‌ترين هدفی است که بشر در آرزوی آن است. و در اين‌جا بود که به معنای بزرگ‌ترين رازی که شعر بشر و انديشه و باور بشر بايد آشکار سازد، دست يافتم: رهایی بشر از راه عشق و در عشق است. پی بردم که چگونه بشری که ديگر همه چيزش را در اين جهان از دست داده، هنوز می‌تواند به خوش‌بختی و عشق بينديشد، ولو برای لحظه‌ای کوتاه؛ به معشوق می‌انديشد. بشر در شرايطی که خلاء کامل را تجربه می‌کند، و نمی‌تواند نيازهای درونی‌اش را به شکل عمل مثبتی ابراز نمايد تنها کاری که از او بر می‌آيد اين است که در حالی‌که رنج‌های‌اش را به شيوه‌ای راستين و شرافت‌مندانه تحمل می‌کند، می‌تواند از راه انديشيدن به معشوق و تجسم خاطرات عاشقانه‌ای که از معشوق دارد خود را خوشنود گرداند.
انسان در جست‌وجوی معنا، ويکتور فرانکل، نهضت صالحيان- مهين ميلانی

 

چهارشنبه، 20 فروردینماه 1382 | April 09, 2003

قتل و بار هم قتل

قتل و بار هم قتل

کاوه گلستان.........................طارق ايوب
عکس‌ها از بی‌بی‌سی
اين که دو انسان جنگنده هم‌ديگر را بکشند کار ناپسندی است. تلفات نظاميان در جنگ جنايت است. اما کشته شدن غير نظاميان جنايت بزرگتری است. کودکان و زنان و مردانی که هيچ دخلی در جنگ ندارند قربانی شهوت نظاميانی می‌شوند که "مرگ کسب‌وکارشان" است. اما از آن کثيف‌تر و جنايت‌کارانه‌تر کشتن خبرنگاران با تير مستقيم است. جنايت دی‌روز آمريکا در بغداد جزو اتفاقات نادر در تاريخ است. نظاميان آمريکا مستقيما به اتاق‌های محل سکونت خبرنگاران در هتل فلسطين شليک کردند و چندين خبرنگار را به قتل رساندند و تعداد زيادی را مجروح کردند. طارق ايوب خبرنگار شهير شبکه‌ی الجزيره جزو کشته شده‌گان است. دفتر خبرگزاری الجزيره و ابوظبی هم مورد حمله موشکی قرارگرفت و تعدادی از خبرنگاران آنان کشته و مجروح شدند. آمريکائيان با وقاحت تمام عمدی بودن اين حملات را تاييد کردند و اعلام کردند هر کس می‌خواهد خبر تهيه کند بايد با نظاميان تجاوزگر هم‌راه شود.
مردم آمريکا که مردم فهيم و پيش‌رفته‌یی هستند معلوم نيست تا کی می‌توانند اين اوران‌گوتان ابله را در سمت رياست خود تحمل کنند. چه صفت خوبی يکی از دوستان وب‌لاگ‌نويس به اين بوش ابله داده است: ولی فقيه روی کره‌ی زمين!
تفاوت ما با مردم آمريکا اين است که ما "حسنی"ها را انتخاب نکرده‌ايم و آنان خود بر سرنوشت‌ ما حاکم شده‌اند اما مردم آمريکا اين شرمنده‌گی را بايد هم‌واره بر دوش کشند که به دست خود ابلهی ماند بوش را به کاخ سفيد فرستادند تا مردم آمريکا را روسياه کند. مردم آمريکا سابقه‌ی خوبی در تاريخ ندارند فراموش نکرده‌ايم که آنان با قتل هزاران سرخ‌پوست و با به برده‌گی کشيدن هزاران سياه پوست و با هفت‌تيرکشی و گاوچرانی تمدن خود را به‌پا کرده‌اند اما خدمت آنان به پيش‌رفت علم و نقشی که در نجات بشريت از دست فاشيسم داشتند (از ننگ ابدی‌شان به دليل بمب‌های اتمی که بر سر مردم ژاپن فرود آوردند بگذريم!) داشت کم کم چهره‌ی آنان را قابل قبول می‌کرد که جنايات‌شان در ويتنام و اکنون در عراق نشان داد اين ملت ظاهرا فقط از راه راه‌زنی می‌تواند امرار معاش کند. اميدوارم مردم آزادانديش آمريکا که ستاره‌های درخشانی مانند چامسکی در بين آنان است از اين "حماقت جمعی" دست بردارند و کاری نکنند که وقتی برج‌های‌شان برسرشان خراب می‌شود مردم دنيا هلهله‌ی شادی سر دهند.
البته فراموش نکنيم مردم آمريکا هم در انتخاب خود "آزاد" نيستند و با هجوم رسانه‌ها و کارشناسان افکار عمومی رای و نظر آنان را جهت می‌دهند و موجب می‌شوند ابلهی مانند "بوش" نماينده‌ی مردم بزرگی مانند مردم آمريکا شود. نجات بشريت از داغ و درفش سرمايه به دست کارگران آمريکایی ميسر است و مقاومت مردم بر عليه اين ديو لجام گسيخته موجب خواهد شد تضادهایی که سرمايه‌داران آمريکایی به خارج از مرزهای‌شان فرافکنی می‌کنند به داخل مرزها بازگردد و آن وقت است که بهار آزادی انسان به بار خواهد نشست و دنيایی به‌تر متولد خواهد شد. به اميد آن روز.

 

دوشنبه، 11 فروردینماه 1382 | March 31, 2003

يک پدر و مادر آمريکایی

يک پدر و مادر آمريکایی که می‌توانند شرمنده نباشند.
تشنه‌گی هول‌انگيز کوير را گونی و هراس گم‌گشته‌گی در جنگل را کوره‌راهی و اقيانوس رعب‌انگيز را، در آسمان تاريک شب، ستاره‌یی؛ به انتها می‌رساند. اگر قافله‌ی بشريت در اين راه‌های پرپيچ‌وخم از منزلی به منزل ديگری رفته است نه دليل ماهر داشته است نه رفيق هم‌راه. سنگ‌چين‌های کنار راه راه‌نما بوده‌اند.
راشل کوری Rachel Corrie يکی از اين سنگ‌چين‌هاست. او که در اوج جوانی و زيبایی جان خود را فدا کرد تا بولدوزر‌های ويران‌گر ارتش اشغال‌گر و سفاک اسرائيلی خانه‌ی پزشکی در نواره غزه را ويران نکنند نشان داد آمريکایی با شرف هم در اين روزگار سترون به‌هم می‌رسد.
گل‌کوی عزيز شرح کامل ماجرا را نوشته است.
اينجا هم صفحه‌ی اختصاصی راشل کوری است.
سايت روشنگری هم در باره‌ی او نوشته و عکس‌های اين دختر دانش‌جوی جسور را که در زير بولدوزر صهيونيست‌ها له شد به هم‌راه بيانيه‌ی پدر و مادر او درج کرده است.
انسان اگر هنوز بر اين کلوخ سرگردان نفس می‌کشد به همت راشل کوری‌هاست که اگر آنان نبودند حماقت بوش‌ها تا کنون هزار بار اين کلوخ را از مدار خارج کرده بود و چيزی جز ويرانه بر اين خاک و سنگ و آب باقی نمانده بود.

  |

شنبه، 17 اسفندماه 1381 | March 08, 2003

روز جهانی زن مبارک باد!

همه‌ی شما اين قصه‌ی قديمی را شنيده‌ايد که می‌گويند معلمی در کلاس درس به دانش‌آموزان موضوع انشایی داده بود درباره‌ی فقر و دانش‌آموزان هر يک به فراخور شناخت از فقر چيزهایی نوشته بودند. در بين دانش‌آموزان کلاس دانش‌آموزی بود از يک خانواده‌ی بسيار مرفه او در انشای خود نوشته بود: "يکی بود يکی نبود يک خانواده‌ی بسيار فقيری بود که همه‌ی‌شان فقير بودند. پدر فقير بود؛ مادر فقير بود؛ بچه‌ها فقير بودند. کلفت خانه هم فقير بود. باغبان خانه هم فقير بود، راننده‌یی که بچه‌ها را صبح به مدرسه می‌برد هم فقير بود..." وقتی دفاع مردان را از زنان می‌شنوم معمولا ياد اين انشای دبستانی می‌‌افتم. ما مردان نه به دليل اين که مثلا درد زيمان را تحمل نمی‌کنيم يا هر ماه دچار تغييرات هورمونی وحشت‌ناک نمی‌شويم، نه به دليل اين که از صبح که پای خود را به خيابان می‌گذاريم تا شام که در بستر در کنار هم‌سرمان می‌خوابيم جنسيتمان به رخ‌مان کشيده نمی‌شود؛ بل‌که به دليل باور ازخودراضی‌بودن احمقانه‌یی که از قبل از تولد در تربيت‌مان اعمال می‌شود نسبت به حقوق زنان کاملا کودن و عقب‌مانده هستيم. درست آن‌گاه که داريم پيش‌روترين نظريه‌ها را غرغره می‌کنيم عقب‌مانده‌بودن خودمان را لو می‌دهيم. پس به‌تر است در اين زمينه سکوت کنيم که تا مرد ( و نه البته زن!) سخن نگفته باشد/ عيب و هنرش نهفته باشد.
ما مردان اگر زيرک باشيم لب فرومی‌بنديم و با گوش و هوشی باز به سخنان زنان گوش می‌سپاريم تا آنان به ما بياموزند انسان طرازنوين و انسان نویی که بايد ساخته شود چگونه انسانی است. انسانی بدون جنس. انسانی که بيش از آن که بدانيم چگونه است می‌دانيم چگونه نبايد باشد.
با لبانی خاموش و سری فروافتاده 8 مارس را به تمام زنان آزاده‌ی جهان که برای رهایی نوع بشر مبارزه می‌کنند تبريک می‌گويم.

 

جمعه، 16 اسفندماه 1381 | March 07, 2003

وب‌لاگ‌گردی‌های آدينه1-.8 مارس8 مارس از

وب‌لاگ‌گردی‌های آدينه
1-.8 مارس
8 مارس از روزی که زنان آمريکایی در سال 1907 راه‌پيمایی عظيم خود را برای احقاق حقوق‌شان بر پا داشتند تا سال 1910 که به پيشنهاد كلارا زتكين زن مبارز آلمانی و تصويب زنان حاضر در دومين کنفرانس بين‌المللی زنان به عنوان روز زن شناخته شد محملی گشت برای مبارزه هر ساله برای به دست آوردن حقوقی که بعضی از آن‌ها جزو حقوق اوليه انسانی محسوب می‌شود که در بيش از 6 هزار سال مردسالاری از زنان دريغ شده بود. از آن روز تا اکنون زنان سراسر جهان به بسياری از حقوق خود دست يافتند اما هنوز راه طولانی و صعبی را در پيش رو دارند. زنان کشورمان که طی ربع قرن اخير تمام تلاش‌شان اين بود که خود را به نقطه‌ی صفر برسانند و اين عقب‌گرد تاريخی را جبران کنند امروز به کانون اميد ايرانيان برای رهایی تبديل شده‌اند. مردان ايران چشم بر زنان هم‌وطن خويش دوخته‌اند و آزادی مردم و سرزمين‌شان را درگرو همين مبارزه خسته‌گی ناپذير می‌دانند. زنان جسور، زنان آگاه روزتان مبارک باد!
2- 8 مارس در وب‌لاگ‌ستان
مهشيد همان‌طور که انتظار می‌رفت (نام زنانه که بيهوده بر سردر وب‌لاگ‌اش ميخ نشده است) سنگ تمام گذاشت و در مسايل فمينيستی چندين يادداشت عميق و جنجالی منتشر کرد. از اين تا اين. جمله‌یی که او از جان وين که هنوز محبوب‌ترين بازی‌گر آمريکا محسوب می‌شود نقل کرده به خوبی نشان می‌دهد زنان ما در زنده‌گی در کنار مردان احمق تنها نيستند! هم‌جنسان آمريکایی‌شان ببينيد با چه هيولاهایی بايد سر کنند: "به نظر من زنها باید حق اين را داشته باشند که شغلی را که مايلند انتخاب کنند ، به شرطی که غدا هميشه روی ميز حاضر باشد. جان وين " حال که اين را گفتيم بگذاريد جمله‌ی جانانه‌یی را هم از " Gloria Steinem " بخوانيم که می‌گويد:
In my heart, I thinka woman has two choices: either she's a feminist or a masochist." اميدوارم زنانی که در گروه مازوخيست‌ها هستند هر چه زودتر استعفا دهند و به فمينيست‌ها بپيوندند.
3- زن خوب، مادر خوب، دختر خوب
امروز سايت زنان ايران به مناسبت روز جهاني زن مراسمي را با همکاري فرهنگ‌سراي شفق برگزار خواهد کرد. اصل و فرع خبر را می‌توانيد در سايت زنان بخوانيد اما اگر ساعت چهار بعد از ظهر به فرهنگ‌سرای شبق رفتيد و ديديد يک آقای ژوليده با عصا و عينک ته استکانی رفت پشت تريبون و 12 دقيقه (حداکثر 10 دقيقه می‌توان صحبت کرد!) يک ريز حرف زد مطمئن باشيد او شبح نيست.
4- گوش سالم آهوی سه‌گوش
آهوی زنان محل بسيار خوبی است برای آن که به مسايل زنان و حرف‌های آنان در وب‌لاگ دست يافت و اين يعنی کار حرفه‌یی و همان چيزی که از خبرگزاری وبلاگ‌ها انتظار می‌رود. .به خورشيدخانم بسيار عزيز و ساير دوستان‌اش زن نوشت، سايــــه، از بالای ديوار، ويشــــکا، ناز بانو، آتش بدون دود، بانوی شرقی که به همت آنان اين صفحه آينه‌یی بی‌طرف و حقيقت‌گویی شده است از مسايل زنان که با کوشش مدوام آنان اين خبرگزاری وب‌لاگی تخصصی سر پا نگه‌داشته شده است روز زن را به طور ويژه تبريک می‌گويم.
5- 8 مارس
اين هم سايتی در باره‌ی 8 مارس که به زبان شيرين فارسی است و کلی مطلب جنجالی در آن نوشته شده. مثلا: " درود بر دختراني که پرچم رهايي زنان را در جنبش دانشجويي برافراشتند" يا "آبا تن‌فروشی يک انتخاب است؟" يا "مراسم روز جهانی زن در هلند"
6- ترانه‌هایی برای رهایی
اگر می‌خواهيد با ورود به يک وب‌لاگ علاوه بر خواندن کلی مطلب جالب ترانه‌ی زيبایی هم بشنويد سری به گل‌های کاغذی بزنيد. اين ترانه را اولين بار در وب‌لاگ مهشيد عزيز شنيدم.
بعد می‌توانيد برويد اينجا و ترانه‌يی خاطره انگيز از قمر والملوک ضرابی که هشتاد سال پيش خوانده شده است و اکنون شاکری مجددا آن را اجرا کرده است را بشنويد. اين ترانه در ديدگاه ديدم.
اميدوارم روزی که دير نيست هر چه زودتر فرابرسد و در دنيایی با زنان و مردان آزاد از قيد بنده‌گی قانون، سنت و ارتجاع زنده‌گی به‌تری را تجربه کنيم.
پی‌نوشت: در وب‌لاگ تدبير می‌توانيد مطالب بسيار مفيد و متنوعی در ارتباط با مسايل زنان و 8 مارس بخوانيد.
×××
شبح فمينيست اصلا نوبر نيست همه‌ی شبح‌ها فمينيست هستند.

  |

دوشنبه، 12 اسفندماه 1381 | March 03, 2003

5 روز ديگر تا 8 مارس

5 روز ديگر تا 8 مارس[1]
"پيوسته مردان بوده‌اند که سرنوشت زنان را در دست داشته‌اند؛ و آنان هيچ‌گاه به نفع سرنوشت زنان تصميم نگرفته‌اند؛ آن‌ها فقط به نقشه‌های خود، ترس‌های خود، نيازهای خود نظر داشته‌اند.[2]"
جنبش رهایی زنان سال‌هاست که سرنوشت مردان را تعيين کرده است و هر روز که اين جنبش تعميق بيش‌تری پيدا می‌کند زنده‌گی مردان دچار تحول اساسی‌تری می‌شود و جا دارد به تمام زنان جسور و صبور و مقاومی که زنده‌گی نويی به مردان هديه کردند و آنان را از بربريت نجات دادند دست‌مريزاد گفت. در اين سال‌ها جنبش زنان در کشور ما ديگر فقط جنبشی فمينيستی نيست که نبردی برای آزادی انسان و ميهن دربند نيز هست.
راهی بس طولانی و صعب در پيش رو داريم که بايد پشت سر زنان آزادانديش و مبارز گام به گام برداريم. زنانی که ديگر نمی‌خواهند برای پسند مردان زنده‌گی کنند، خود را بياريند و يا حتا برای حقوق خود مبارزه کنند آن‌چنان که مردان را خوش‌آيند است. آنان اکنون دريافته‌اند که کليد نجات بشريت از بربريت مردسالارانه در دست آنان است پس، جسور و مقاوم، چاووشی اين راه دشوار را به عهده گرفته‌اند و دليل راه شده‌اند و الحق که چه خوب قافله‌داری می‌کنند. مردان زيرک که می‌دانند مقاومت در راه اين زنان آگاه و بسيار جسور فقط برای آنان بی‌آبرویی شکست را رقم خواهد زد، دست به‌سينه و گوش به فرمان، اعتراف می‌کنند که تاريخ چند هزار ساله‌ی مردسالاری جز خفت و شکست و تحقير چيزی نداشته است و اکنون فقط بايد گوش دهند که زنان چه می‌گويند. اميدواريم زنان اشتباه تاريخی مردان را نکنند و بدانند دنيای بهتر فردا دنيایی فارغ از طبقه، جنس، نژاد، خاک‌پرستی و ... است. دنيای بهتر فردا دنيای انسان است. انسان بدون ضمير "She" يا "He" دنيایی با ضمير انسان.[3]

 

یکشنبه، 14 مهرماه 1381 | October 06, 2002

تجاوز به عنف

وقتی می خواستم در دفاع از جوانان بزه کاری که به "کرکس" مشهور شدند چیزی بنویسم تصور این که توسط موافقین اعدام مورد تهاجم قرار بگیرم را داشتم اما هرگز گمان نمی کردم به علت "مرد بودن" متهم به عدم درک تجاوز شده و مخالفت من با اعدام، آن هم با جرثقیل، دفاع از تجاوز تعبیر شود.
چون "شبح" در دفاع از حقوق زنان[1] شهره است برای دوستانی که آن را می خوانند هیچ احتیاجی به آوردن دلیل و مدرک نیست فقط برای نمونه دو مورد را ذکر می کنم و به بحث اصلی می پردازم.
1- من يك مردِ شرمنده هستم(سه شنبه 16 بهمن 1380)
وقتي مي شنوم دست تجاوزگري خلوت معصومانه ي دختریِ فيلسوف را بر هم مي زند تمام وجودم را خشم و شرمنده گي فرا مي گيرد. من يك مرد شرمنده ام نه به خاطر گناهي كه خود مرتكب شده ام، اما چه فرقي مي كند وقتي انساني خطا مي كند انسانيت شرمنده مي شود.
2- نقل قولی از کتاب ریشه ها که در آن تجاوز به دختری سیاه پوست ترسیم شده است.(چهار شنبه 1 اسفند 1380)
و اما سخن محوری این یادداشت:
در یادداشت روزجمعه 3 خرداد 1381 با نام "افسانه؛ جنايت سازمان يافته‌ي قضايي" در باره ی زنی نوشتم که برای دفاع از خود در مقابل تجاوز مردی را به قتل رسانده بود و حالا می خواستند او را اعدام کنند. یادم نمی آید کسانی که اکنون موافق اعدام "کرکس" ها هستند در مخالفت با اعدام "افسانه" چیزی گفته باشند؛ اما طرفه این که همان کسانی که امروز با اعدام جوانان موسوم به "کرکس" مخالف اند همان هنگام هم با اعدام "افسانه" مخالف بودند و این نشان می دهد برای "ما" جنسیت و نوع جرم مهم نیست؛ یک بار برای همیشه می گوییم اعدام نه!
نکته ی دیگری که در اینجا وجود دارد موضوع متفاوت بودن "دفاع" و "انتقام" است. اگر در خبرها می خواندیم گروه کرکس قصد تجاوز به زنی را داشتند و آن زن در دفاع از خود آنان را کشته است، مسلما بر آن زن درود هم می فرستادیم[2] گیرم این اولین اقدام آنان بود پس نسبت به اکنون بی گناه تر هم بودند، گناه کار بودن یا بی گناهی اینجا مهم نیست مهم این است که وقتی اتفاقی افتاد دیگر افتاده است باید روشی را پیش بگیریم که از اتفاقات جدید جلوگیری کنیم، اعدام آن هم با روش های قرون وسطا، فقط موجب تشدید جرم و بزه و جنایت می شود و دلیل مشخص و بارز آن، همین وضعیتی است که در کشور داریم.
نکته ی دیگری که در یادداشت زهرای عزیز در نظرخواهی وجود دارد و باید بررسی شود. نگاه او به دختر یا زن مورد تجاوز قرارگرفته است متاسفانه برای توجیه کردن "اعدام کرکس"ها موضوع تجاوز را آن قدر تشدید می کنیم که زنی که به او تجاوز شده است تصور کند دیگر زن دست دومی است؛ البته حق با زهرا است و متاسفانه این گرایش وجود دارد اما با اعدام کردن یا نکردن این فرهنگ غلط از بین نمی رود؛ این گرایش نادرستی است و باید با آن در سطح فرهنگ جامعه مبارزه شود، و برای زنان و دخترانی که این آسیب جسمی و روحی را دیده اند تشریح شود که باید خاطره ی این هجوم را چون شکسته گی دست یا پای شان فراموش کنند. مردان نیز باید یاد بگیرند که زنان کشتزار آنان نیستند که زنان یک عضو جنسی نیستند، که اهمیت آن رگ ها خونی فقط به اندازه ی آن سیبیل پشت لب است به همان ساده گی که آن سبیل را می شود تراشید آن رگ های خونی هم از بین می رود و داشتن یا نداشتن اش نشان از زن بودن یا نبودن ندارد، پنجاه سال پیش مرد بی ریش و سبیل همان قدر مرد نبود که اکنون دختر ازدواج نکرده ی مدخوله، دختر نیست و مسلما همان گونه که تمدن سبیل مردان را بر باد داد بکارت دختران را نیز برباد خواهد سپرد.
شبح به این پرده دری نوبره والا!
شعبان بی مخ ریش دار: گٌه زیادی نخور مستفرنگ! بچه باسنی! بی حیا! چوب نیم سوز دیگه دوات نیست؛ وقتی خشتکتو انداختیم گَل گردنت با جرثقیل کشیدیمت بالا می فهمیی به سیبیل ما و پرده ی آبجیمون کار نداشته باشی!

 

شنبه، 25 خردادماه 1381 | June 15, 2002

باز هم حجاب

چند روز پيش ايميلي دريافت كردم از آقاي كامران سپهري نويسنده‌ي وبلاگ سگال:

دوست عزيز
يکي از مسائلي که جمهوري اسلامي از آن براي گذر از بحران‌ها استفاده و به عبارت صحيح‌تر سؤاستفاده مي‌کند حجاب و يا نوع پوشش است.
هر انسان با توجه به عوامل زير نوع لباس خودرا انتخاب مي‌کند:
- فرهنگ
- موقعيت جغرافيايي و شرايط آب و هوا
- موقعيت اجتماعي
- شرايط مالي
- مد
چيزي که مسلم است نوع لباس پوشيدن به خودي خود نه بد است نه خوب و يک مسئله شخصي است و چيزي که نکوهيده و غير انساني است تحميل نوع خاص از پوشش با استفاده از زور است.
در واکنش به نوع عملکرد جمهوري اسلامي در استفاده ار زور براي تحميل حجاب متاسفانه بخشي از روشنفکران نيز به اين برداشت رسيده اند که بايد نوع پوشش غير از نوع پوشش تحميلي جمهوري اسلامي به جامعه تحميل شود. به عبارت ديگر طوري وانمود ميکنند که هر کس که حجاب اسلامي را براي پوشش بر گزيد انساني نادان و نا آگاه است.
من مايلم که نظر شما را در مورد نقش مد در انتخاب لباس بدانم. آيا بنظر شما پيروي از مد نيز به نوعي زيرکانه به انسان‌ها تحميل نمي‌شود؟ آيا چون اين تحميل با استفاده از وسايل تبليغاتي و سينما و تلويزيون که قسمت عمده آن در اختيار تعداد محدودي شرکت است انجام مي‌گيرد قابل قبول است ؟
با احترام
کامران سپهري

و اما چند نكته‌ي شبحي:
همانطور كه خودتان اشاره كرده ايد نوع پوشش به فرهنگ بسته‌گي دارد، فرهنگ عقب‌ماننده و منسوخ پوشش عقب‌مانده و منسوخ را به همراه مي‌آورد. پس پُر بي‌راه نيست اگر استفاده از نوعي پوشش خاص را ناداني بدانيم.
اما مسئله اين نيست، مسئله اين است كه در يك جامعه‌ي آزاد، حماقت هم آزاد است. حد آزادي هر فرد آزادي افراد ديگر است. پس اگر كسي مي‌خواست زير آفتاب تابان تابستاني با چادر و مقنعه و روبنده در خيابان قدم بزند و عرق بريزد كسي حق ندارد به او بگويد چرا اين كار را مي‌كني اما مي‌تواند بگويد اين كار احمقانه است به اين دليل و آن دليل (حالا نه اين كه امر به معرف و نهي از منكروار وسط خيابان، به طور كلي با نوشتن مقاله و ...)
پس شيوه‌ي لباس پوشيدن در كل يك امر خصوصي است و در محيط‌هاي خاص بسته‌گي به موازين مورد قبول آن مكان خاص دارد كه بايد به‌گونه‌يي تنظيم شود كه اصول آزادي فردي لطمه نبيند. در نظامي كه مشروعيت مردمي ندارد هر تصميمي نامشروع است؛ چه از سر چادر بر داشتن رضا خاني چه بر سر چادر كردن اسلامي.
و اما مد:
در هر سيستم اجتماعي كه شكاف طبقاتي وجود داشته باشد ايجاد سيستم كنترلي اجتناب ناپذير است، به همين دليل آزادي در نظام سرمايه‌داري كه دوام و بقاي‌اش بر شكاف طبقاتي استوار است افسانه‌يي بيش نيست. با اين وجود سيستم كنترلي در كشورهاي پيشرفته ساختاري دارد كه حداقل بازدارنده‌گي را در رشد صنعت و تكنولوژي موجب مي‌شود اما سيستم كنترلي عقب‌ماننده و چماقي در كشورهاي توسعه نيافته و توتاليتر بيشترين بازدارنده‌گي رشد را موجب مي‌شود. اگر يكي از ملاك‌هاي عقلاني اداره‌ي يك جامعه بالابردن رشد اقتصادي و رفاه اجتماعي باشد و گزيري هم از نظام‌سرمايه‌داري نباشد؛ نظام سرمايه‌داري پيشرفته بسيار بهتر از نظام‌سرمايه‌داري عقب‌ماننده‌ي توتاليتر است. رساناهاي جمعي و احزاب سياسي دو ابزار موثر و كارا براي كنترل در نظام‌هاي سرمايه‌داري پيشرفته هستند و مُد، فوتبال، هاليوود، ميهن‌پرستي، علم‌گرايي جزءنگر، مواد مخدر، عرفان سرخ‌پوستي، سكس، بشقاب‌پرنده، كوكاكولا، اسپيلبرگ، مك‌دونالد، هيولاي درياچه‌ي نس، اسامه بن‌لادن، مايكل جكسن،... و هزار و يك ابزار كوچك و بزرگ ديگر در اين كنترل نقش اساسي ايفا مي‌كنند. به هر حال من شخصاً ترجيح مي‌دهم توسط اسپيلبرگ كنترل شوم تا توسط حاتمي‌‌‌‌كيا، ترجيح مي‌دهم محتويات داخل كوكاكولا را بخورم تا شيشه‌ي آن را(!) شايد آن كه توسط مد به سوي پوششي خاص سوق داده مي‌شود به اندازه آن كه در چادر ساندويچ مي‌شود آگاه و آزاد در انتخاب باشد(يعني صفر) اما من اگر مجبور به مصاحبت با يكي از آن دو باشم اولي را انتخاب مي‌كنم، چون افسرده‌گي و عقب‌ماننده‌گي از ايدز بدتر است...
حاشيه به اين طولاني‌يي نوبره والا

  |

جمعه، 3 خردادماه 1381 | May 24, 2002

افسانه؛ جنايت سازمان يافته‌ي قضايي

افسانه؛ جنايت سازمان يافته‌ي قضايي
چهار سال پيش(تيرماه 1376)، افسانه زني كه به همراه همسر و فرزندان‌اش در جزيره ي كيش زنده گي مي‌كرد. زماني كه همسرش براي ماموريت به تهران فرستاده شده بود در معرض تجاوز توسط مديركل حراست جزيره ي كيش قرار مي‌گيرد كه با كارد ميوه‌خوري او را به قتل مي‌رساند. طبق ماده 61 و 625 قانون مجازات اسلامي از آن‌جا كه اين زن براي دفاع مشروع اقدام به قتل كرده است قاعدتاً نبايد محكوم به مرگ شود؛ اما دادگاه به بهانه ي واهي ”خود را در معرض تجاوز قراردادن“ دفاع مشروع را از او نپذيرفته است و به اعدام محكوم شده است و ديوان عالي كشور نيز چند ماه پيش حكم او را تاييد كرد و اين زن بي‌دفاع در انتظار مرگ بسر مي‌برد.
موضوع بر سر بي‌گناهي يا گناه‌كاري افسانه نيست، موضوع بر سر قوانين خشك و غيرقابل انعطاف است كه جنايتي سازمان يافته را سبب مي‌شود. انسان‌هاي بي‌گناه بايد مجازات‌هاي سنگين را تحمل كنند فقط به اين دليل كه قوانين موجود در كشور تك بعدي است. طبق قوانين موجود قتلِ عمد، قتل عمد است، و انگيزه در تخفيف مجازات يا تشديد آن هيچ نقشي ندارد. اگر شخصي در خيايان با شخص درگير شويد و مشتي به او بزنيد و او بر زمين ‌افتاده، سرش بر سنگ بخورد و بميرد، قاتل محسوب مي‌شود و مجازات‌ اش اعدام است؛ سعيد حنايي، خفاش شب و هر جنايت‌كار ديگري كه از روي قصد قبلي و با نقشه حساب شده اقدام به قتل مي‌كند هم قاتل است و حكم او هم اعدام.(؟!)
آقايان نمي‌خواهند اعتراف كنند كه همين قوانين نامتناسب با زنده گي اجتماعي و پيشرفته ي قرن بيست و يكم از اعوام رشد بي‌سابقه‌ي جرم و جنايت در كشور است.
اگر ”افسانه“ اعدام شود، جنايت ديگري به حساب آقاي خاتمي و نماينده گان مجلس نوشته خواهد شد كه بايد روزي پاسخ‌گوي آن باشند.

 

جمعه، 23 فروردینماه 1381 | April 12, 2002

عکس‌های تکان دهنده

گل‌كو عكس‌هاي تكان‌دهنده‌يي از قتل يك فلسطيني به دست سربازان اسرائيلي در وب‌لاگ خود گذاشته است. ياد وحشي‌گري‌هاي ارتش آمريكا در ويتنام افتادم.
وقتي بعضي‌ها مي‍خواهند وحشي‌گري‌هاي اسرائيل را با نشان دادن كشتار بي‌گناهان يهودي توسط فلسطينيان كم‌رنگ يا بي‌رنگ كنند يا استدلال‌هاي عمرعاصي مي‌افتم!
حالا فلسطينيان كه تروريست هستند (!) و وحشي شما پرچم‌داران تمدن و مبارزه با تروريسم چرا اين گونه وحشيانه كوره‌هاي آدم‌سوزي خود را علم كرده ايد؟
با خودم مي‌گويم كاش اين عكس‌ها دروغ باشد. مي‌دانيد در قوانين اسرائيل اعدام وجود ندارد. مسخره است آدم‌كشي در روز روشن در وسط خيابان با نام آزادي و مبارزه با تروريسم.

 

جمعه، 9 فروردینماه 1381 | March 29, 2002

ادامه‍ي بحث آزادي‍هاي فردي (درج

دوست بسيار عزيزي ايميلي منطقي و قابل بحثي براي من ارسال كرده‍اند و خواسته‍اند كه بدون ذكر نامشان آن را در وبلاگ‍ام مطرح كنم. در متن زير نوشته‍هاي ايتاليك مربوط به ايشان است. با هم بخوانيم:
پرسش : آيا دو انسان همجنس مي توانند مانند دو انسان از جنس مخالف با هم ارتباط عاطفي و حتي جنسي داشته باشند ؟
جوابيه : سوال غلط است. رابطه عاطفي دو همجنس مي شود رفاقت در معناي اصل . اين رابطه فارغ از سن ، مريد و مرادي را هم شامل مي شود.

شبح: شما هر نامي مي‍خواهيد بر آن بگذاريد. من تصور مي‍كنم رابطه‍ي شمس و مولوي هم حتا يك ارتباط عاطفي هم‍جنس‍گرا ست. (هر رابطه‌ي هم‌جنس‌گراي نبايد الزاماً با رابطه‌ي جنسي هم‌راه باشد!)
پرسش : آيا دو انسان همجنس مي توانند مانند دو انسان از جنس مخالف با هم ارتباط جنسي داشته باشند ؟
پاسخ : بله ، چون آزاديهاي فردي اين اجازه را به آنها مي دهد .
جوابيه : آزادي فردي تا جايي مجاز است كه به جامعه لطمه نزند . در جامعه اي مثل ايران با زير ساخت مذهبي مردم عام ، فارغ از هر نوع حكومت ، اين رابطه نظم جامعه را به هم مي ريزد .

شبح: اجازه دهيد يك بار ديگر چكيده‍ي يادداشت قبلي را با كمي اصلاح اينجا نقل كنم:
دو انسان مي‍توانند هر گونه عملي را كه آزادانه و آگاهانه انتخاب كرده‍اند در محدوده‍ي ارتباط فردي خود انجام دهند. انجام هر عملي در محدوده‍ي اجتماعي منوط مي‍شود به پذيرش اكثريت آن جامعه كه بايد با روش‍هاي دمكراتيك نظر اكثريت بدون از بين رفتن حقوق بنيادي فردي اعمال شود.
در اين تز مفهوم‍هاي: انسان، آزادانه، آگاهانه، محدوده‍ي فردي، محدوده‍ي اجتماعي، روش‍هاي دمكراتيك، حقوق بنيادي فردي و اعمال نظر اكثريت؛ بايد تعريف شوند ولي اجازه دهيد فعلاً با ديد شهودي كه نسبت به اين مفاهيم داريم بحث را ادامه دهيم.
حالا به بحث جوابيه دوست عزيزمان مي‍پردازيم ايشان يك حكم مي‍دهند كه آزادي فردي تا جايي مجاز است كه به جامعه لطمه نزند. اگر به تز داده شده در چكيده دقت كرده باشيد من هم گفتم در محدودي ارتباط فردي هر عملي مجاز است. مسلماً در محدودي فردي هيچ آسيبي و لطمه‍يي به جامعه وارد نمي‍شود. حالا مي‍ماند حضور اين افراد در جامعه. اين بحث دقيقي دارد كه مصداق عمومي‍اش بماند براي بعد اما فراموش نكنيد طبق همان تز ارائه شده مجاز بودن يا نبودن اين عمل توسط اجتماع بايد به صورت دمكراتيك از آراي عمومي استخراج شود اما طرفه اين كه بحث از آنجا شروع شد كه يك مسلمان عامي به عمل اين هم‍جنس‍بازان اعتراض نكرده است بلكه اين اعتراض توسط يك روشنفكر صورت گرفته است كه اگر اين روشنفكر گير همان مردم عامي (البته تا حدودي خيالي) شما بيفتد تكه تكه‍اش مي‍كنند. در سطح بحث فعلي من (و شايد ما) موضوع آزادي روابط هم‍جنس‍گراها در ايران نيست. موضوع آزادي نظري آنان است در ذهن ما روشن‍فكران كه عامي هم نيستم.
پاسخ : ما نمي توانيم براي يك مشت مردم عام آزادي فردي را زير پا بگذاريم .
جوابيه : اين يك مشت مردم ، مردم ايران هستند كه ما هر چه داريم از آنهاست .

شبح: آن پاسخ و اين جوابيه هر دو نادرست هستند. مردم ايران مردم عامي نيستند و به همين دليل است كه هيچ قدرت‍مداري در ايران حتا آقاي خاتمي هم حاضر به انجام رفراندوم دمكراتيك در ايران نيست. من اطمينان دارم اگر همين امروز تحت نظارت سازمان ملل در ايران يك رفراندوم برقرار شود بدون شك حكومت سكولار راي خواهد آورد. تا وقتي اجازه‍ي اين كار داده نشود تز من بايد درست تلقي شود. اگر شما دوست عزيز و يا دولت‍مردان و حكومت‍مردان ايراني اعتقاد دارند اكثريت مردم ايران حكومت غير سكولار مي‍خواهند بسم‍الله چرا تن به رفراندوم نمي‍دهند؟ بيست و پنج سال از انقلاب گذشته است. آيا زمان يك رفراندم عمومي نرسيده است؟ تا وقتي اين رفراندم برگذار نشده است بايد بپذيريم كه هيچ‍كس حق ندارد بگويد نظر اكثريت مردم ايران چيست.
پاسخ : اين جزئي از قانونهاي معتبر و مترقي جهاني ست . ما نمي توانيم مترقي بودن آنها را رد كنيم .
جوابيه : قوانين مترقي آنها همخوان با ارزشهايشان نوشته شده . تقليد كوركورانه ممكن است فاجعه اي عظيم بيافريند .

شبح: تقليد كوركورانه غلط است چه تابوهايي كه از كودكي در ذهن ما كرده‍اند باشد؛ چه خودشيفته‍گي در مقابل فرهنگ فاتح. بحث در وبلاگ براي همين است كه كوركورانه چيزي را نپذيريم و رد نكنيم در باره‍ي آن بيانديشيم.
پاسخ : اصلا به كسي چه ربطي دارد ؟ هر كس ناراحت است نگاه نكند .
جوابيه : هر كاري جايي دارد . در خلوت و خفا شايد كسي بخواهد تن عريانش را براي دوستانش به نمايش بگذارد . به خودش مربوط است . ولي در خيابان ، رستوران يا هر جاي ديگر ، اين نوعي خودنمايي ست و يك نوع بيماري روحي و شخصيتي ، نه بيماري جنسي .
و اين قصه سر دراز دارد ...

شبح: در اين باره به اندازه‍ي كافي در پاسخ اوليه گفت و گو شد.
يك نكته ناگفته نماند. من مي‍دانم كه در جامعه ما در حال حاضر حقوق كودكان، زنان، كارگران، كارمندان، كشاورزان... پاي‍مال مي‍شود و هم‍جنس‍گراها درصد بسيار كوچكي از جامعه ما را تشكيل مي‍دهند من پيش از اين كه در دفاع از هم‍جنس‍گراها صحبت كنم علاقه‍مند هستم اصول اومانيستي آزادي‍هاي فردي را بشكافيم و گفتمان مبتني بر حقوق فردي و اجتماعي را تمرين كنيم. همين.

 

سه شنبه، 6 فروردینماه 1381 | March 26, 2002

لورل و هاردي و بحث هم‍جنس‍گرايي

شايد همه‍ فيلم كوتاه و صامت لورل و هاردي به نام آزادي يا ليبرتي را ديده باشيد تلويزيون جمهوري اسلامي هم آن را با كمي سانسور بارها پخش كرده است. آخرين باري كه اين فيلم را ديدم نكته‍ي جالبي در آن كشف كردم فيلم بيانيه‍يي است در باره هم‍جنس‍بازان مذكر! متاسفانه الان فيلم را ندارم تا صحنه به صحنه برايتان شرح دهم اما آنچه در گذر زمان باقي‍مانده است مي‍گوييم و شما شايد يادتان بيايد. فيلم با جملاتي از رئيس جمهورهاي آمريكا شروع مي‍‍‍‍شود به جمله‍ي از لينكلن در باره‍ي آزادي مي‍رسد، كات مي‍كند به لورل و هاردي كه با لباس زنداني در حال دويدن هستند و پليس به آنان شليك مي‍كند. اين صحنه با تركيب جملات قبلي درباره‍ي آزادي بسيار خنده‍دار است. در نماي بعدي لورل و هاردي در ماشين دوستانشان در حال عوض كردن لباس هستند و پليس با موتور آنان را تعقيب مي‍كند لورل و هاردي با عجله لباس خود را عوض مي‍كنند و از ماشين پياده مي‍شوند و پليس هم آنان را گم مي‍كند. بعد از برطرف شدن خطر تازه آنها متوجه مي‍شوند كه شلوارهاي خود را عوضي پوشيده‍اند و قصد دارند شلوارشان را عوض كنند اما كجا؟ عوض كردن شلوار از نظر كساني كه آنان را مي‍بيندد؛ در انتهاي يك كوچه‍‍‍‍ي خلوت، يا پشت يك بسته كه بالابر آن را مي‍برد و ... ارتباط جنسي تلقي مي‍شود؛ بايد فيلم را ببينيد تا از خنده رودبر شويد... در اين حيص و بيص پليس هم دنبال آنان است البته حالا به آنان به عنوان دو هم‍جنس‍باز مشكوك شده‍اند و ديگر به عنوان زنداني تحت تعقيب نيستند بعد لورل و هاردي براي عوض كردن شلوار خود به يك برج بسيار بلند در حال ساخت مي‍روند سكلت فلزي برج قبلاً زده شده است. آنان داخل يك اتاق كوچك مي‍شوند غافل از اين كه اين اتاقك آسانسور است و آنان را به بالاترين نقطه‍ي برج مي‍رساند. حالا تصور كنيد لورل و هاردي روي تيرآهن‍هاي باريك يك آسمانخراش راه مي‍روند، مي‍افتند و حركاتشان به گونه‍يي است كه گويا مي‍خواهند همان بالا با هم ارتباط برقرار كنند. پليس هم آن پايين است و مورد اثابت اشياي كه لورل و هاردي ناخواسته‍ي به پايين پرتاب مي‍‍‍‍‍‍كنند قرار مي‍گيرد. در واقع از نظر من مي خواهند نشان دهند كه آزادي چگونه در لبه‍ي پرتگاه سقوط و نابودي حركت كردن است. بايد فيلم را با اين ديد نگاه كنيد آنوقت هر صحنه‍ي آن برايتان مفهوم خاصي پيدا مي‍كند. مثلاُ در انتها بالاخره آنان كار خود را مي‍كنند(!؟) و شلوارهاي‍شان را عوض مي‍كنند و سوار همان آسانسور مي‍شوند و پايين مي‍آيند. پليسي كه آنها را تعقيب مي‍كرد در زير اتاقك آسانسور له مي‍شود و وقتي لورل و هاردي بي‍خبر از همه جا از اتاقك خارج مي‍شوند و مي‍روند يك پليس كوتوله از زير اتاقك بيرون مي‍آيد. به عبارت ديگر حكومت پليسي و قانون تحميل‍گر كوتوله مي‍شود و آزادي برنده از لبه‌ی پرتگاه به سلامت عبور مي‍كند.اين فيلم تصور مي‍كنم مربوط به ده بيست ميلادي يعني حدود 80 سال پيش باشد. اصولاً لورل و هاردي از اين منظر هم قابل تحليل هستند آنان با هم و بدون نياز به زن زنده‍گي مي‍كنند. وقتي مشغول آشپزي يا ظرفشويي مي‍شوند هاردي پيش‍بند مردانه مي‍بندد و لورل پيش‍بنده زنان...
بس ديگه! شبح به اين سمجي؟ نوبره والا.

 

یکشنبه، 4 فروردینماه 1381 | March 24, 2002

تا ما آمديم سرمان

تا ما آمديم سرمان را بچرخانيم بحث داغي بين پينگفلوديش و مردبي‌لب و كاپيتان هادوك و سپيده برگه بيده در گرفت كه بيا و ببين. ما ديديم با توجه به اين كه نام بيش‌تر طرف‌هاي درگير كنار صفحه‌ي ما لينك شده اگر حرفي نزنيم يك جاي‌مان خواهد سوخت. پس زديم.
با تمام علاقه و احترامي كه براي پنگفلوديش قايل هستم متاسفانه نوشته‌ي ايشان سراسر نادرست است و هر چه گشتم تا در آن نكته‌ي قابل دفاعي پيدا كنم پيدا نشد كه نشد. چند انحراف اساسي هم در نوشته‌ي او ديدم. اول اين كه او نمي‌دانم چرا حساب دخترها را پاك جدا كرده بود و ديدم اين چقدر با تفكر سنتي اسلام هم‌خواني دارد چون جرم لواط اعدام است آن‌هم به بدترين شكل سنگ‌سار يا خراب كردن ديوار روي فاعل و مفعول اما در مورد زنان چند ضربه شلاق است و فقط تداوم آن حكم اعدام دارد. دليل آن هم مشخص است زن با زن نمي‌تواند ارضاي جنسي داشته باشد اصلاً ارضاي جنسي درمورد زن تعريف نشده است زن فقط براي كام‌بخشي به مرد آفريده شده است. دومين اشتباه اساسي پنگفلوديش اين است كه تصورمي‌كند همجنس‌گرايي بيماري مراقبتي يا ايدز مي‌آورد حق هم دارد چنين تصوري كند آخر تبليغات اين سال‍ها كه متاسفانه بيشترين عامل ترويج ايدز بوده است به او اين چيزها را آموخته!
يكي از راه‌هاي انتقال ايدز اسپرماتوزئيد است و اين ربطي به هم‌جنس‌باز بودن يا نبودن ندارد.
اشتباه سوم اين دوست نازنينمان اين است كه هم‌جنس‌گرايي را به عنوان يك بيماري مورد بررسي قرار داده‌اند و حكم صادر كرده اند. هرچند اين بيماري را هم خوب نمي‌شناسند. خوش‌بختانه مسئولين رژيم هم به سر عقل آمده‌اند و اين بيماري را به رسميت مي‌شناسند و براي عمل جراجي در خارج كشور و اخيراً ظاهراً در داخل كشور نيز اجازه صادر مي‌كنند خدا مي‌داند چند نفر مانند كساني كه پنگفلوديش درباره‌اش نوشته، خودكشي كردند تا اين‌ها سر عقل بيايند! اما نكته‌ي كه مهم است اين است كه هم‌جنس‌‌‌‌ گرايي بين دو انسان كاملاً سالم از نظر هورموني هم ممكن است وجود داشته باشد به عنوان يك انتخاب. يك انتخاب آزادانه كه اتفاقاً آزادي هيچ‌كس ديگري را نقض نمي‌كند. اگر خانم پنگفلويديش نمي‌توانند تحمل كنند مي توانند رستوران خود را عوض كنند ولي حق ندارد آزادي كسان ديگر را بگيرند.
در پايان سخن سپيده بسيار پسنديده بود اين كه مي‌گويد... من چرا بگم خودتون بريد بخونيد.
البته من فكر مي‌كنم پنگفلوديش عصباني بوده و يك چيزي گفته اگر خودش با خودش خلوت كنه حتماً مي‍گه به من چه مربوطه كه دو نفر با هم چه رابطه‌ي مي‍خواهند داشته باشند. حتماً همين‌طوري. حالا مي‌بينيد. من شرط مي‌بندم.
شبح به اين بي‌غيرتي هرگز نديده ملتي
اين شبح را بايد كشت با يك عدد مگس كش!

 

دوشنبه، 1 بهمنماه 1380 | January 21, 2002

بانوي منسجم

مردان و زنان
اين بانوي منسجم پُر بي راه نمي گويد وقتي مينويسد: ” ما زن ها اگر با خودمون صادق باشيم،ازدواج رو راه حلی برای رسيدن به آزادی ای که درخانواده فاقد اون هستيم میدونيم.“ اما نكته يي كه ننوشته يا خانمي كرده و از روي اون گذشته حكايت ما مردهاست.
در جامعه يي بسته مثل جامعه ي امروز ايران زنان و مردان براي هم معماهاي كشف نشده يي هستند زنان تصور هراس انگيزي از مردان دارند و مردان نيز زنان را معماهاي پيچيده ي تصور ميكنند كه بايد ازشان فاصله گرفت. ارتباط جنسي چه در ذهن مرد و چه در ذهن زن با هزار تابو و بايد و نبايد معماوار همراه است. در كودكي اگر پسري برهنه وارد جمع شود همه در وصف شمبول مبارك اش قصيده سرايي ميكنند و او تصور ميكند اين عضو اضافي متظاهر، به او قدرتي ويژه ميدهد و اگر دختري برهنه وارد جمع شود همه كور شو دور شو راه مياندازند و مادر بي ملاحظه اش را سرزنش ميكنند و او تصور ميكند چيزي در اختيار دارد كه ميتواند با آن آبروي پدر و مادر و فاميل و اجتماع را ببرد پس اگر وابسته گي به جامعه و خانواده اش دارد همواره بايد چون نگهباني از بكارت اش پاسداري كند و اگر بخواهد از جامعه خود انتقام بگيرد در حرف يا عمل سعي مي كند پرده دري كند...
فرقي نمي كند مرد يا زن ما به دليل تربيت پر از تناقض ايرانِ اين سال ها همه با تنش و تابوهاي بسيار به جواني و ازدواج قدم گذاشته ايم مردها نمي خواهند تسلط تاريخي شان را از دست بدهند و زن ها ديگر مادران كتك خورده و بي پناه قديم نيستند. مردان بايد يادبگيرند كه زنده گي مشترك در اختيار گرفتن كلفت و معشوقه ي رايگان نيست و زنان بايد بيآموزند كه مردان سايه ي بالاي سر آن ها نيستند. ما چه مرد و چه زن اگر درك كنيم كه هر دو بيمار و صيقل نيافته به هم رسيده ايم و پُر از نِوروز و مشكل روحي رواني هستيم آن گاه با كمي گذشت و كمي درايت ميتوانيم با هم زنده گي كنيم. اگر بدانيم بدون هم قادر بزنده گي هستيم با هم ميتوانيم زنده گي سرشاري داشته باشيم اما اگر يكي يا هر دو در جبر و تابو ديگري را تحمل كند هرگز زنده گي پُروپيماني نخواهيم داشت.
ببخشيد خيلي نصحيت وار شد. من خودم را دارم نصحيت ميكنم شما به دل نگيريد.
مي گن يه روز حوا رفت پيش خدا و گفت: ”خدايا هر چي بدبختي مال زنها است؛ از درد زايمان بگير تا عادت ماهانه؛ لااقل اين عضو زيبا و شريف را كه به آدم دادي بده به ما“ خدا در جواب مي گويد: ”حواي عزيز آن عضو مال توست فقط خر حمالي اش را به آدم داديم.“

 

جستجو در وبلاگ
دريافت با ايميل
 
« March 2008
Sun Mon Tue Wed Thu Fri Sat
1 2
3 4 5 6 7 8 9
10 11 12 13 14 15 16
17 18 19 20 21 22 23
24 25 26 27 28 29 30
31


وب لاگ رسمی ی فیلم نفس عمیق

 


فهرست وبلاگهای فارسی

اعلام به روز شدن وبلاگ






Hossein Derakhshan's Weblog
Gardoon Music Center

قالبهاي جديد وبلاگ

تعداد مطالب وبلاگ: 1310
تعداد نظرات: 25826
تعداد بازديد کنندگان:
Last update: january 7, 2010 09:05 am


از کجا آمده‌اند؟