|
|
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
چهارشنبه، 4 مهرماه 1386 | September 26, 2007
● ارنستو چه گوارا در جهان وارونه
خیلی تصادفی تلویزیون را روشن کردم. یعنی راستاش را بخواهید تلفن کنارم نبود که زنگ بزنم ۱۱۹، تلویزیون را روشن کردم ببینم ساعت چند است. پایین صفحه دنبال ساعت میگشتم که دیدم نوشته فرزند ارنستو چه گوارا! سرم را بالا آوردم و دیدم بعله خان میان سالی روی مبل نشسته است و مجری تلویزیون با انگشتر عقیق و ریش تنک مکشمرگما ساعات ملکوتی نزدیک شدن به اذان مغرب و گشودن روزهی روزهداران دارد با فرزند چه گوار مصاحبه میکند. زنی خندان و انقلابی که در چهار سالهگی پدرش او را ترک کرد تا دنیا را نجات دهد و او را کشتند تا دنیا نجات پیدا نکند! داشت تعریف میکرد که پدرش کوبا را ترک کرده بود و دو سالی در کوبا نبود و بعد برای چند روز مخفیانه برگشته بود تا به بولیو.ی برود و یک شب را بهخانه آمده بود با چهرهیی مبدل به که آن زمان حدود پنج سال داشت نگفته بودند که پدرش بازگشته است هنگام بازی دخترک زمین میخورد و سرش مجروح میشود و ارنستو او را بغل نیکند و نوازش میکند و چیزی در گوشاش زمزمه میکند و او را زمین میگذارد و دحترک پیش مادرش میرود و میگوید میخواهم رازی را بگویم... این آقا عاشق من شده... پنجشنبه، 29 شهریورماه 1386 | September 20, 2007
● گلستان لیلی
کتابهایی هستند که فقط کتاباند و کتابهایی هستند که چیزی بیش از کتاباند خود زندهگی اند. دیروز تب داشتم، هنوز هم دارم، سرما خوردم. زودتر از معمول آمدم خانه. قرص جوشان ویتامین ثیی داخل لیوان آبی انداختم تا عمل بیاید دو تا قرص استامینوفن کدئینه و یک لوراتادین انداختم داخل دهانام و محتویات لیوان را سرکشیدم. لباس گرم پوشیدم، کولر که خاموش بود اما پنجره اتاق خواب باز بود که بستم و پردهها را کشیدم و رفتم دراز کشیدم روی تخت و سریدم زیر پتو کورمال کورمال از کنار تخت کتابی از میان کتابهایی که چند روز پیش خریده بودم برداشتم و چراغ بالای سرم را روشن کردم و شروع کردم به خواندن. کتاب سادهیی که خواندناش تمرکز زیادی نمیخواست تازه میدونستم که به صفحهی دوم نرسیدم چشمام گرم میشه و خوابام میبرد. کتابه لیلی گلستان بود از مجموعه تاریخ شفاهی. خواندن در مورد این خانوادهی سرشناس که پدر و دختر و پسر و داماد هر کدام بهنحوی مشهور هستند و جنجالی برایام جالب بود. صفحهی اول جذاب بود و صفحهی دوم چشمهاییام گرم شد اما حیفام آمد ببندم مقاومت کردم و ادامه دادم به نیمه رسیده بود که کتاب را کنار تخت گذاشتم و چراغ را خاموش کردم اما افاقه نکرد بعد از غلت سوم چراغ را روشن کردم و کتاب را دست گرفتم و خواندم و خواندم تا نقطهی پایان که دیگر شب شده بود. بالشام خیس خیس بود از عرق و صورتام از اشک... دوستی که برای معالجه به پاریس رفته بود از پاریس برگشته بود و باید میرفتم به دیدارش دلام برایاش خیلی تنگ شده بود و حالا با این تب و این چشم اشکآلوده و این سر منگ از قرص باید راه میافتادم که افتادم. کم کم دوستان دیگر آمدند و بحث داغ و پرحرارتی در گرفت. در اوج بحث به صرافت افتادم که دوستی قرار است امشب به میلان برود و من باید میرفتم بدرقهاش اما تازه بحث بهجای حساس رسیده بود که سرانجام دلکندم و راهی شدم. ساعت دوازده و نیم بود تا برسم به فرودگاه از یک نیمه شب گذشته بود پروازش ساعت ۳ بود. برای مدت طولانی میرفت و خانواده و دوستان به بدرقهاش آمده بودند. همسر یکی از دوستان نزدیکم بود. تازه ازدواج کردهاند زوج جوان و نازنینی هستید هنگام خداحافظی دوستام اختیار از کف داد و در آغوش همسر جواناش هایهای گریه کرد... ساعت سه بود که از فرودگاه بیرون زدیمو با دوستام و دو دوست دیگر... گفتیم کجا بریم که جای شما خالی رفتیم کلهپاچه بخوریم اولین جای که رفتیم خیلی شلوغ بود و گفت تمام کردیم و فقط مغز و پاچه داریم. راهی شدیم به دنبال کلهپاچهگی دیگر... من رانندهگی میکردم منگ و غمگین و سرخوش... باید میجنبیدیم چون ساعت ۴ و نیم اذان صبح را میدادند و خوردن و نوشیدن ممنوع میشد. من پاچه و گوشت و چشم سفارش دادم که خیلی خوب بود یه کاسه آب و.مغز هم تلیت کردم و خوردم. روز قبل ناهار نخورده بودم و شام هم فقط یه کاسه آش و چند تا دلمه برگ مو خورده بودم برای همین کلهپاچه چسبید. بعد با آن دو دوست خانه آمدیم. فیلمی داخل دستگاه ویدئو گذاشتم. همه خوابشان برد. فیلم کوتاه ۴۵ دقیقهیی بود. تمام که شد. چراغها را خاموش کردم و دوستان غش کرده در هر گوشه را رها کردم و به اتاق خواب رفتم. ساعت حدود ۵ صبح بود و حدود ۱۵ ساعت از زمانی که برای خوابیدن داخل تخت رفته بودم میگذشت و من هنوز پلک به هم نزده بودم. باید چیزهایی را میخواندم و برای فردا (امروز پنجشنبه) آماده میکردم.ده صفحهیی که خواندم دیگر پلکهام بر هم پلکیدند و خوابام برد و ساعت ده صبح با زنگ تلفن از خواب بیدار شدم. هنوز تب دارم و هنوز در فکر کتاب گلستان هستم. گفتم بنشینم برای شما بنویسم هم از این بیست و چهار ساعتی که بر من گذشت هم از لیلی گلستان. دو قسمت کتاب که اشک از چشمهایام سرازیر کرد را مینویسم. اشک اول درک وضعیت خفتباری بود که بارها در آن قرار گرفتهام و برای خودم برای خانم گلستان و برای تمام کسانی که در این سالها تحقیر شدند گریستم. اما اشک دوم اشک شوق بود. اشک همبستهگی و مبارزه. روده درازی کردم سخن کوتاه میکنم و از زبان خانم گلستان مینویسم. تا جرقهآی در مغز من درخشید! شنبه، 17 شهریورماه 1386 | September 08, 2007
● گفتوگو در آیینه
مهم نیست کجا هستیم و چه میکنیم. هر کجا که باشیم و هر چه بکنیم مهرهیی در این دستگاه مخوف انسان کشیم. هر چه باهوشتر باشیم مهرهی حساستری هستیم. این چرخی که با هر چرخشاش میلیونها انسان را له میکند روی دوش ما سوار است. گریزی نیست. انسان بودن چون بیماری نادری چهرهمان را کودن میکند. مبارزه برای ساختن جهانی انسانی بیش از این که ارزش باشد نوعی حماقت بنظر میرسد. چهگوارها فقط به درد تیشرت میخورند و گلسرخیها و مهدی رضاییها به تاریخ پیوستهاند. ریاکاری و دوروئی سکهی رایج روز است و شرافت و آزادهگی سکهیی از رواج افتاده مربوط به عهد دقیانوس. در بدترین و یاسوارترین روزهای زندهگیام از امید نوشته ام و از این که باید شعلهی امید به رهایی انسان را در دل زنده نگهداریم. از این که چون پیرمردان غروغر کنم و چون پیرزنان نفرین بیزارم. یادش بخیر شاملوی بزرگ روزی در این روزهای آخر که وضع جسمیاش بسیار بد بود و من با چشمهای نمگرفته تماشایاش میکردم حرف به شرایط و روزگار کشید گفت ما چون جلبکهایی که در دهانهی آتشفشان زندهگی میکنند باید شرایط دشوار را تاب بیاوریم و میگفت زندهگی میتواند تداوم یابد حتا در دهانهی بیهوا و بیآب آتشفشان. راست میگفت او تا دم مرگ به انسان امیدوار بود و به این که روزی زندهگی شایستهی انسانی بر روی این کلوخ تیپاخورده جریان خواهد یافت. |
مهمانان
(7)
مارکس (6) متفرقه (12) مردم شنيدهها (9) مطالب قديمی (610) نقل از ديگران (53) وبلاگستان (74) کلمات قصار (9) اجتماعی (17) ادبيات (23) حقوق انسانی (69) دانش (فيزيک، رياضي، متفرقه) (1) داستانک (22) روزنگار (54) سينما و تآتر (19) سياسی (164) شاملو (20) شخصی (47) شعر (10) طنز (49) عاشقانه (16) عشق و زناشويی (14)
![]() فهرست وبلاگهای فارسی اعلام به روز شدن وبلاگ
تعداد مطالب وبلاگ: 1310
تعداد نظرات: 25770 تعداد بازديد کنندگان:
Last update: december 16, 2008 10:38 am
از کجا آمدهاند؟
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||