یکشنبه، 11 بهمنماه 1383 | January 30, 2005
●
جنگ! هميشه نه!
وقتی میگويم مخالف "اعدام" هستم ديگر چون و چرا و اگر و مگر و ماده و تبصره برایاش نمیگذارم. اعدام تحت هر شرايطی و هر انگيزه و هر "هر" ديگری غلط است و من مخالف آن هستم. ساير اصول بنيادی که به آن رسيدم هم همينطور است. مانند "آزادی بيان"، "حقوق کودکان"،... و "جنگ". من مخالف جنگ هستم هر جنگی! "جنگ رهاییبخش" و "جنگ دفاعی" و ... هر جنگی در جهان بايد متوقف شود. موشک و بمب و توپ و تفنگ بايد به موزهها سپرده شود. پس هر وقت بشنوم جنگی در جایی صورت گرفته است و کسی دارد برسر کسانی بمب میريزد و کشوری را اشغال میکند بدون آن که طرفهای درگير چه کسانی هستند اصل جنگ و کشتار را محکوم میکنم. در جنگ هيچ نعمتی نيست که سراسر نکبت است. اين از حرف اولام.
شايد بگوييد با ديدی رمانتيک برعليه جنگ مینويسم. راست میگوييد اگر بخواهيم کشته شدن انسانها را ملاک قضاوت خود قرار دهيم بايد مدافع حملهی نظامی آمريکا به ايران باشيم. کشتههایی که ما طی يکسال در تصادفات رانندهگی، زلزله، انفجار قطار، ريزش کوه، آتش گرفتن مدرسه، قتلهای ناموسی... در کشورمان داشتهايم بيش از هر جنگی بوده است و مسلما در اولين سالی که حکومتی تااندازهیی کارآمد برسرکار بيايد جبران تمام اينها میشود. حکومتی که سيستم حملونقل جادهیی را اصلاح کند و ميزان مرگ و مير و تصادفات را 50 درصد کاهش بدهد از مرگ 13 هزار نفر در سال جلوگيری کرده است. آيا مردم عراق 13 هزار کشته طی حملهی آمريکا داده اند؟
اما بحث در اين نيست. صادقترين مدافعين حملهی آمريکا به ايران به اين خيال خوش دلسپردهاند که آمريکا حکومت ايران را فلج میکند و بعد مردم میتوانند انقلاب کنند و قدرت را بهدست بگيرد اين خيالی خوش بيش نيست. آمريکا برای حاکميت مردم به جايی لشکر نمیکشد که اگر حکومتی که دنبال منافع ملی هم باشد (اگر اصولا قايل به چنين منافعی باشيم.) در ايران برسرکار باشد منافع آمريکا و جهان سرمايهداری از آنچه اکنون است بسيار کمتر خواهد بود. کدام وضعيت بهتر است حکومت ديکتاتوری که نيروی کار را استثمار میکند و منابع زيرزمينی را به يغما میبرد و مستقيم و غيرمستقيم ارزش اضافهی توليد شده را به کام سرمايهداری جهانی میريزد يا حکومت دموکراتيکی که توسط مردم کنترل میشود و نمیتواند به استثمار مضاعف بپردازد و درجهی استثمارش در حد ساير کشورهای سرمايهداری است؟
آمريکا برای تسهيل انقلاب به ايران حمله نمیکند اگر روزی به ايران حمله کند برای جلوگيری از انقلاب است. آمريکا مجبور است بين "بد" و "بدتر" يکی را انتخاب کند يا حکومت ايران را به حکومتی باثبات در چارچوب سرمايهداری جهانی تبديل کند و انقلاب پيشرو را به عقب بياندازد؛ يا منتظر انقلابی باشد که شايد برای هميشه ايران را از نظام سرمايهداری خارج کند. آمريکا از اين فاجعه میترسد. آمريکا از انقلاب وحشت دارد زيرا انقلاب حتا وقتی شکست میخورد خواستهها و حقوقی را ايجاد میکند که پرداختاش برای سرمايهداران دشوار است.
به هر حال تغيير حکومتها از بالا و توسط ديگران هرگز منافع درازمدتی برای مردم هيچکشوری فراهم نياورده است تنها و تنها تغيير از پايين و توسط خود مردم میتواند تغييرات وسيع در زندهگی اجتماعی ايجاد کند.
دو نکته:
1- در اين متن کوتاه به اين موضوع که آيا آمريکا به ايران حمله میکند يا نه اشاره نشده است. اين بحث ديگری است.
2- وقتی صحبت از آمريکا يا جامعهجهانی سرمايهداری يا... میکنم مسلما اين نکته را از نظر دور ندارم که ما با کليت واحدی روبهرو نيستيم. يعنی مفهومی مانند آمريکا منافع واحدی را نمايندهگی نمیکند به همين دليل در دل آن تضادهای خاص خودش وجود دارد و مسلما در بين صاحبان قدرت در آمريکا يا حتا حکومت آمريکا اختلافنظرهای زيادی وجود دارد. وقتی از آمريکا نام میبرم برايند جهتگيري کلیاش مورد نظر است.
January 30, 2005 03:36 PM
|
Comments (107)
|
TrackBack (0)
جمعه، 9 بهمنماه 1383 | January 28, 2005
●
برای دل خودم!
خيزيد، مخسپيد که نزديک رسيديم
آواز خروس و سگ آن کوی شنيديم
والله که نشانهای قروی دهِ يارست
آن نرگس و نسرين و قرنفل که چريديم
حق داند و حق ديد که در وقت کشاکش
از ما چه کشيدند و از ايشان چه کشيديم!
خيزيد، مخسپيد، که هنگام صبوح است
استارهی روز آمد و آثار بديديم
شب بود و همه قافله محبوس رباطی
خيزيد کز آن ظلمت و آن حبس رهيديم
هين، رو بهشفقآر، اگر طاير روزی
کز سوی شفق چون نفس صبح دميديم
هر کس که رسولیی شفق را بشناسد
ما نيز در اظهار بر او فاش و پديديم
و آن کس که رسولیی شفق را نپذيرد
هم محرم ما نيست، بر او پرده تنيديم
خفاش نپذرفت، فرو دوخت ازو چشم
ما پردهی آن دوخته را هم بدريديم.
مولانا جلالالدين محمد بلخی، گزيدهی غزليات شمس، دکتر محمدرضا شفيعی کدکنی، غزل 233
January 28, 2005 07:47 PM
|
Comments (36)
|
TrackBack (0)
سه شنبه، 6 بهمنماه 1383 | January 25, 2005
●
فلسفه در تاکسی
دوستانی که از سالهای اول با شبح آشنا هستند حتما خاطرشان هست که مطالبی مینوشتم تحت عنوان من و رانندهگانی تاکسی مدتی است چنين چيزهایی ننوشتهام نه اين که رفاقتم با رانندههای تاکسی کم شده باشد فرصت دست نداده است چند روز پيش ماجرایی شنيدم از دوستی که او هم از دوست ديگری شنيده بود حيفام آمد برای شما تعريف نکنم پس با همان قيد اول شخص تعريفاش میکنم.
وقتی سوار تاکسی خط ونک-تجريش شدم جای يک مسافر ديگه خالی بود که با آمدن خانمی ميان سال مسافران تکميل شدند و رانند دستی را خواباند و شروع به حرکت کرد. چند متری رد نشده بوديم که راننده تاکسی آهی از دل کشيد و گفت: "خدايا جون مادرت هرچی سير سيرتر کن و هرچی گرسنهی بکش از اين زندهگی راحت کن!" هنوز کلام در دهان راننده منعقد نشده بود که خانم کنار دستیام با صدای زير گفت: واه آقا مگه خدا مادر داره؟ راننده حالت جدی به خود گرفت و گفت: معلومه خانم همه مادر دارن، من، شما حتا درخت و سگ و گربه همه مادر دارن مگه میشه همينجوری چيزی به وجود آمده باشه خدا هم حتما مادر داره... با گفتن اين جمله بحث بالا گرفت و کار به فيزيک و کوانتوم کشيد:
خانم: واه... کی میگه همه چيز مادر داره برق مادر داره...
راننده تاکسی: معلومه خانم! برق هم نوعی انرژیه مگه شما اصل بقای انرژی رو نشندين! انرژی نه به وجود مياد نه نابود ميشه بلکه از شکلی به شکلی درمياد.
خانم: واه...(عادت خانم اين بود که جملهشو با واه شروع کنه) مگه خدا انرژيه؟
راننده تاکسی: شما خودتون گفتين مثل برق!
خانم: مثال زدم... واه
راننده تاکسی: ...
بحث ادامه داشت که رسيديم به روبهروی پارک ملت و من بايد پياده میشدم.
دوستان شما که در سراسر دنيا پراکنده هستيد در کجای دنيا ديدهايد که در تاکسی چنين حرفهای رد و بدل شود؟ راستی که سرزمين شگفتانگيزی داريم!
January 25, 2005 12:19 AM
|
Comments (42)
شنبه، 3 بهمنماه 1383 | January 22, 2005
●
هنوز نفهميدهاند انديشه زندانی شدنی نيست!

خبر دستگيری آرش سيگارچی نويسندهی وبلاگ آرش سيگارچی که به دليل نامگذاری لينکدانیاش به وبلاگ پنجرهی التهاب معروف است را حتما شنيدهايد.
آرش متولد سال 58 است و جوان ساعی و خوشفکری است که در رشت زندهگی میکند و سردبير روزنامهی گيلان امروز است. دستگيری و زندانی شدن آرش نمونهی ديگر از تحملناپذيری رژيم ايران است. آرش در چارچوب قوانين حکومت ايران فعاليت میکرد و وبلاگ او نيز علنی بود. کانون وبلاگنويسان ايران بيانيهی در مورد دستگيری آرش سيگارچی و ضعيت نامشخص مجتبا سميعینژاد منتشر کرده است.
خبرنگاران بدون مرز و سازمانها و نهادی مختلف ديگر نيز برای آزادی او ساير خبرنگاران و وبلاگنويسان بيانيه صادر کردهاند. بايد حکومت ايران را در سراسر جهان تحت فشار قرار دهيم تا هر چه زودتر به اين دستگيریها خاتمه دهد و زندانيان سياسی دربند را نيز آزاد کند.
سرنوشت سعيد ماسوری هم در هالهی از ابهام فرو رفته است. او زير تيغ اعدام است و هر لحظه دارد با مرگ دستوپنجه نرم میکند. توماری برای آزادی او تهيه شده است.
بيانيهی کانون وبلاگنويسان ايران – پنلاگ
کانون وبلاگ نویسان ایران خواستار آزادی فوری و بدون قید وشرط آرش سيگارچی است.
هنوز رسوایی شکنجهی وبلاگنويسان و اعترافگرفتن از آنها در جريان است که روزنامهنگار و وبلاگنويس ديگری دستگير شد.
آرش سيگارچی سردبير روزنامهی "گيلان امروز" و نويسندهی وبلاگ "پنجرهی التهاب" به جرم آزادانديشی دستگير و روانهی زندان لاکان رشت شد. به دليل مستقل و غيرحکومتی بودن او پوشش خبری وسيعی در موردش صورت نگرفته است.
کانون وبلاگنويسان ايران ضمن محکوم کردن دستگيری و زندانی شدن آرش سيگارچی نسبت به سرنوشت مجتبا سميعینژاد هم ابراز نگرانی میکند و خواهان آزادی هر چه سريعتر ايشان و ساير زندانيان سياسی بهخصوص روزنامهنگاران و وبلاگنويسان دربند است.
از تمام وبلاگنويسانی که به آزادی انديشه بها میدهند تقاضا میکنيم وبلاگ خود را محلی برای اعتراض به دستگيری وبلاگنويسان کنند. دستگيری هر وبلاگنويس بايد موجب گشودن جبههی جديدی برای دفاع از آزادی بيان و يورش به دشمنان و محدودکنندهگان اين آزادی باشد.
کانون وبلاگنويسان ايران (پنلاگ)
January 22, 2005 12:23 AM
|
Comments (33)
جمعه، 2 بهمنماه 1383 | January 21, 2005
●
و باز هم اعدام
ديروز سه نفر اعدام شدند و اين درحالی است که دارند از رياست قوهی قضايهی به دليل توقف حکم اعدام سه نفری که به هواپيماربایی متهم بودند تشکر میکنند! واقعا وضعيت اسفباری است دست قاتل را میبوسيم که چرا به جای 6 نفر، سه نفر را اعدام کرده است!
سخنگوی قوه قضاييه با کمال وقاحت میگوييد:" «رئيس قوه قضائيه دستور دادند بررسى هاى دقيق ترى در پرونده اين محكومين صورت گيرد زيرا دو نفر از محكومان اين پرونده افراد زير ۱۸ سال هستند و چون تاكنون موردى نبوده كه حكم اعدام در مورد افراد زير ۱۸ سال در ايران اجرا شود، لذا دستور توقف اجراى حكم صادر شد.»" (روزنامهی شرق چهارشنبه 30 دی) هنوز کفن عاطفهی 16 ساله خشک نشده است و هنوز سال و ماهی نمیگذرد که افراد زير 18 سال اعدام میشدند و هنوز هم میشوند و بعد با وقاحت تمام مینويسند "موردی نبوده که حکم اعدام در مورد افراد زير 18 سال اجرا شود!" و حالا يکی نيست بپرسد. اگر حکم قاضی غيرقانونی و برخلاف موازين بوده است آيا مجازات خواهد شد؟ آخر اين چه اوضاعی است که متهم پایچوبهیدار باشد و تازه با التماس به عالیترين مقام قضایی مشخص شود که برخلاف رويهها قرار بوده است حکمی جرا شود؟ دروغ و دبنگ تا کی؟
اعدام به خودی خود عملی جنايتکارانه است. جنايتی در کمال خونسردی و در روز روشن جلوی چشم اجتماع و اين سخيفترين نوع جنايت است اما در قوانين ايران اعدام به بدترين و بدویترين شکل ممکن در جريان است. به خبری که در روزنامهی شرق پنجشنبه اول بهمن منتشر شده توجه کنيد:
"يکی از متهمان که "عينالله" نام داشت چندی پيش نيز برای اجرای حکم پای چوبهیدار رفته بود که با تلاش مسئولان اجرای احکام، خانوادهی مقتول به او برای توافق مهلت دادند، اما خانواده اين قاتل در مهلت تعيين شده نيز اقدامی برای جلب رضايت اوليای دم نکردند و سرانجام صبح ديروز حکم قصاص اين قاتل اجرا شد."
خود خبر به تنهایی و بدون هيچ شرحی عمق فاجعه را نشان میدهد. برای لحظهیی بیپنهاهیه "عينالله" را تجسم کنيد! يکبار تا پای جوبهدار رفته است و بعد مدتی را در بيم و اميد گذرانده و سرانجام در تنهایی مطلق و بودن اين که کسی به فکر زندهگی او باشد به دارآويخته شده است. راضی کردن خانوادهی مقتول هم معلوم است از چه راهی حاصل میشود مقداری پول! و آن کس که از اين نعمت! محروم است همان بهتر که بميرد. ماجرا مانند تراژدیهای يونانی میماند همه محکوم به سرنوشت شومی هستند که برایشان از قبل چيده شده است و دانای کل اين تراژدی پول و قدرت است.
در اين سالها هزاران نفر اعدام شدند کودکان زير 18 سال، افرادی که در زمان ارتکاب جرم حتا به 15 سال هم نرسيدند بودند، اکثر اعدامها مربوط به فقيرترين و بیپنهاهترين اقشار جامعه است... و اين جنايت سازمان يافته همچنان با سبوعيت تمام در جريان است...
January 21, 2005 01:34 AM
|
Comments (22)
یکشنبه، 27 دیماه 1383 | January 16, 2005
●
يک متر و هفتاد صدم

70ر1
يك مترو هفتادصدم
افراشت قامت سخنام
يك مترو هفتادصدم
از شعر ِ اين خانه من ام
يك مترو هفتادصدم
پاكيزهگي، سادهدلي
جان ِ دلآراي ِ غزل
جسم ِ شكيباي ِ زن ام
زشت است اگر سيرت ِ من،
خود را در او مينگري
هيها، كه سنگام نزني
آينه ام، ميشكنم
از جاي برخيزم اگر
پرسايه ام، بيدبُن ام
بر جاي بنشينم اگر
فرش ِ ظريف ام، چمن ام.
يك مغز و صد بيم ِ عسس
فكر است در چارقدم
يك قلب و صد شور ِ هوس
شعر است در پيرهنام
بر ريشهام تيشه مزن،
حيف است افتادن ِ من
در خشكساران ِ شما
سبز ام، بلوط ام، كهن ام.
اي جملهگي دشمن ِ من
جز حق چه گفتم به سخن
پاداش ِ دشنام ِ شما
آهي به نفرين نزنم
انگار من زادمتان
كژتاب و بدخوي و رمان
دست از شما گر بكشم
مهر از شما برنكنم
انگار من زادمتان
ماري كه نيشام بزند
من جز مدارا چه كنم
با پارهي ِ ِ جان و تنام
هفتاد سال اين گُله جا
ماندم كه از كف نرود
يك متر و هفتاد صدم
گورم به خاك ِ ِ وطنام
سمين بهبهانی
Simin Behbahani
1.70 m
One metre point seventy
with me my poetry has grown.
One metre point seventy
of this house's poetry I own.
One metre point seventy
of artlessness, of innocence,
I'm of ghazal the charming soul,
and of woman serene flesh and bone.
If you find in me ugliness,
It's your own self you're looking at.
I'm your mirror, hey, I'll break
if you throw at me that stone.
If I arise, I'll be a willow
and cast my abounding shade,
If I sit down, I'll be a carpet,
or a meadow freshly mown.
One head I have in my scarf
with a hundred fears of the guards;
one heart I have in my dress
with a hundred poems, to passion prone.
My falling will be a rueful loss,
so, beware, don't hack my roots,
for in the dry-land where you live,
I'm an old oak, verdant and blown.
What have I said, but the truth
that you have all turned against me?
In response to your insults
I'll not sigh a curse, or a moan.
Just as if I've brought you forth:
sullen, morose, and aloof.
I'll never stop loving you
even if you I vow to disown.
Just as if I've brought you forth:
a serpent to bite myself.
What can I do to my own child
but to forgive, to condone?
For seventy years I've lingered
in this very spot, to reserve
one metre point seventy
of this land, for my tombstone.
Translated by Iraj Kaboli
کاميونیتی سيمين بهبهانی در اورکات
کاميونيتي ايرج کابلی در اورکات
-----------------------
پینوشت: ترجمهی ديگری از اين شعر توسط پژمان عزيز.
چند لينک مرتبط
خريد نوار و کتاب خانم بهبهانی در خارج کشور
بررسی تحولات شعر زن در ايران 1
ترجمه ی دیگری از ایرج کابلی The Necklace by Simin Behbahani
January 16, 2005 09:20 PM
|
Comments (69)
شنبه، 26 دیماه 1383 | January 15, 2005
●
و همچنان اين تنها صدای مرگ است که شنيده میشود.

(عکس يادگاری برای آغاز سال تحصيلی در مدرسهی روستای سفيلان از روزنامهی شرق)
از کودکان بیپناه اين سرزمين نفرين شده بارها نوشتهايم، از مرگشان زير دست والدين، از قوانينی که مجوز کودکآزاری و حتا قتل فرزندان توسط والدين را صادر کرده است، از کار کودکان در بدترين و غيرانسانیترين شرايط کاری، از تنفروشی دخترانی که هنوز عادت ماهانه نشدهاند، از کودکان رها شدهی بم و اکنون سيزده گل پرپر شده در روستای سفيلان از توابع شهرستان لردگان در استان محروم چهار محال و بختياری...
در گلهی فيلها يا ساير گروههای حيوانی که تازه متولدها نياز به مراقبت دارند ميزان مشارکت جمعی برای حفاظت از اين تازه واردين بيشتر از مراقبتی است که اکنون جامعهی ايرانی و حکومت ايران از کودکان به عمل میآورد. مرگ کودکان و ناهنجاریهای روانی براثر وجود خانوادههای متشنج و از همگسيخته استثنایی با درصد کم نيست که قاعدهیی مسلط شده است. نمیدانم اين جامعه هزارپاره به کجا میرود و چه سرنوشت شومی برایاش رقم خواهد خورد اما میدانم تا وقتی حکومت اين است و اپوزيسيون آن؛ تا وقتی مردم اينگونه کرخت شده اند و مانند انسانهايی که در اردوگاههای مرگ يکی يکی میميرند خيره تن به سرنوشت شوم خود دادهاند... سعادتی برایشان متصور نيست...
هميشه از من حرفهای اميدوار کننده شنيدهايد. به آن اميد باور داشتم به اين ياس نيز... من نااميدم! در زندهگیام در اوج کشتارهای سالهای شوم دههی 60 اينقدر نااميد نبودم؛ وقتی هزاران و ميليونها آدم مسخ شده برای پيشوا هلهله میکشيدند و شکم سفره میکردند من اميدم را به اين مردم به کودکانی که در بطن مادرانشان جوانه میزدند از دست ندادم؛ اما اکنون... به کجا میرويم؟
هميشه به دوستانی که از نظر سياسی يا مسايل شخصی مايوس و نااميد بودند مثالی میزدم که کاش امروز کسی پيدا شود به خودم بگويد... میگفتم در کوه وقتی جز صخرههای بلند چشمانداز ديگری جلوی چشم نيست و پنداری تا ته دنيا همينطور است بعد از گذشتن از پيچی يا عبور از تپهیی ناگهان منظره و چشماندازی وسيع گسترده میشود... اميدوار باشيد به پيج بعدی دلببنديد و از رفتن خسته و نااميد نشويد که هيچ وضعيتی بدتر از ماندن و ماندآب شدن نيست...
January 15, 2005 01:55 PM
|
Comments (22)
|
TrackBack (1)
جمعه، 25 دیماه 1383 | January 14, 2005
●
چند تومار برای امضا
1- تبعيد يکی از دردهای هميشهگی تاريخ بشر بده است و اکنون به دليل شرايط جهانی پيش آمده اين موضوع ابعاد گستردهیی به خود گرفته است. پناهندهگی نوعی تبعيد خودخواسته است و وقتی حتا اين امکان هم از انسانها گرفته میشود شرايطی پيش میآيد که ديگر به زندهبگوری میماند. انسانهای که حق پناه بردن هم از آنها گرفته شده است و مجبور هستند زندهگی برزخی داشته باشند شرايط زندهگی دوستان ما در کمپ بکستر در استراليای جنوبی چنين وضعيتی است. ماجرای پيمان و مهرداد و سعيد و ساير کسانی که در اين بند زندانی هستند را بامداد نازنين و هالهی عزيز نوشتهاند میخواستم از شما دعوت کنم ضمن خواندن آن مطلب اين تومار را اگر تا کنون امضا نکرديد امضا کنيد. تا کنون 216 نفر تومار را امضا کردهاند.
2- تومار مربوط به اعتراض به فيلتر اينترنت در ايران هم همچنان منتظر امضای شماست. لطفا به هر طريق که میتوانيد بقيه را برای امضا خبر کنيد. تا کنون 2077 نفر اين تومار را امضا کرده اند.
3- همانطور که میدانيد اورکات هم فيلتر شده است. وقتی اورکات راه افتاد بعضی از دوستان شکاک گفتند استفادهی اطلاعاتی از اورکات میشود اما نظر من اين بود که چنين چيزی بعيد است و ارزش اطلاعاتی چندانی ندارد حالا میبينيد که اورکات را هم فيلتر کردند. برای مقابله با اين فيلترينگ توماری تهيه شده است هر چند من با متن تومار و مخاطب آن مشکل دارم اما آن را امضا کردم و به شما هم توصيه میکنم آن را امضا کنيد. تا کنون 13998 نفر آن را امضا کردهاند.
اگر دوستان از تومارهای ديگری هم خبر دارند که جديدا تهيه شده است لطفا در نظرخواهی اعلام کنيد تا به اين ليست اضافه کنيم.
تهيه تومار تنها کاری نيست که بايد انجام دهيم اما به هر حال اين هم برای خود کاری است و ثمراتاش را تا کنون ديدهايم پس چرا از اين وسيله برای رساندن حرفمان به جهانيان استفاده نکنيم؟
January 14, 2005 07:36 PM
|
Comments (2)
|
TrackBack (1)
سه شنبه، 22 دیماه 1383 | January 11, 2005
●
نگذاريم اين شعله خاموش شود.

چند روز است که موج جديدی از فيلترينگ آغاز شده است. مسئولين و سوپروايزرهای ای.اس.پیها را در تهران به شکل حقارتآميزی در خيابان بخارست در جایی که مجرمان به قول حکومت ايران منکراتی و دارای فساد اخلاقی را میبردند، احضارکردهاند و تهديد کردهاند که مسئوليت سانسور اينترنت با شماست! حتا آنقدر جربزه ندارند که رسما و قانونا اعمال حکومت کنند! سايت اورکات و پرشينبلاگ را دستور دادهاند که مسدود کنند و خواستهاند سايتهای ديگر نيز با دستورالعملهای احمقانه و غيرمنطقی مسدود شود. شرکت ندارايانه که برای فيلترکردن اورکات مقاومت کرده بود پلمپ شد و بعد از اين که تعهد داد که فيلترينگ گستردهی دادستانی را اعمال نکند فک پلمپ شد.
در اين ميان واکنش سخنگوی دولت از همه جالبتر است آقای رمضانزاده ديروز در ميان خبرنگاران اعلام کرد فيلترينگ اخير را دولت قبول ندارد و مورد موافقت مخابرات هم نيست و مستقيما به فيلترشدن اورکات و پرشينبلاگ اعتراض کرد! بسيار مضحک است که دولت حتا در حوزهيی به اين کوچکی اختيار ندارد و هيچ ابزاری برای اعمال قدرت خود نمیشناسد و در اختيارش نيست و البته به دليل ماهيتاش نمیتواند اقدام راديکالی انجام دهد که اگر در هشت سال گذشته انجام داده بود الان پست رياست جمهوری اينقدر خوار و ذليل نشده بود.
در خوشبينانهترين و محافظهکارانهترين تحليلها هم نمیشود به کوچکترين اصلاحی در ساختار حکومتی ايران دلبست تنها و تنها زور و اعمال قدرت اينها را سرجایشان مینشاند و وادار به عقبنشينی میکند و البته نشان دادهاند که بسيار هم بزدل هستند و با اندک مقاومتی عقب مینشينند.
کارهايی که در اين مرحله از دست ما برمیآيد به نظر من اينها هستند:
1- با امضای توماری که چند وقت پيش تهيه شده است و ارسال آن به مجامع بينالمللی سعی کنيم حکومت ايران را برای کاهش و حذف فيلترينگ تحت فشار قرار دهيم! واقعا تاسفبار و عجيب است که برای تغيير نام خليج فارس اين همه امضا جمع شود و آنوقت برای مقابله با فيلترينگ تعداد امضاها اينقدر کم باشد. خجالت آور نيست؟
2- از کشورها و شرکتهای بزرگ مخابراتی خواسته شود ايران را در زمينه مخابراتی و ماهوارهيی تحريم کنند. شرکتهایی که کانالهای مخابراتی در اختيار صدا و سيما و شرکت مخابرات ايران قرار میدهند تهديد شوند که چنانچه همکاری خود با اين موسسات را مشروط به حذف فيلترينگ نکنند افشا شوند و مورد تحريم ايرانيان خارج کشور و ساير مردم آزادانديش جهان قرار گيرند.
3- حکومت ايران نياز به انيترنت دارد ما به بهای قطع شدن اينترنتمان بايد از گرههایی که اينترنت ايران را به جهان وصل میکنند بخواهيم ايران را در صورت عقبنشينی نکردن از اين فيلترينگ گسترده تحريم کنند و دسترسی به اينترنت را برای ايران غيرممکن کنند. 24 ساعت اگر اينترنت قطع شوند به زانو در میآيند. البته نمیدانم اين پيشنهاد از نظر فنی امکانپذير است يا نه در اين مورد دوستان مطلع بايد نظر دهند اما اين را میدادم که اينها بدون اينترنت سيستم بانکی و تجاریشان مختل میشود و زمينگير میشوند.
4- ای.اس.پیهایی که برای خودشيرينی و خوشرقصی حکم جاسوس را در بين ساير ای.اس.پیها بازی میکنند بايد افشا شوند.
5- مهندسين جوانی که در آی.اس.پیها کار میکنند و خودشان از اين وضع ناراضی هستند اطلاعات مربوط به فيلترينگ را به نحوی که امنيتشان به خظر نيفتدد به خارج کشور منتقل کنند تا توسط دوستان خارج کشور منتشر و بیاثر شود.
6- تمام دوستانی که توان تکنيکی برای نوشتن برنامههای ضدفيلتر دارند اقدام به اين کار کنند و اگر هزينههایی اين کار در بر دارد صندوقی برای پروژهی ضد فيلترنيگ ايجاد شود و با جذب کمکهای داوطلبانه نسبت به اين کار اقدام شود.
اينها ابتداییترين پيشنهاداتی بود که به فکر من رسيد مطمئنا روشهای راديکالتر و موثرتری هم وجود دارد که با رشد جنبش مردم در دستور کار قرار خواهد گرفت.
اگر در مقابل اين موج احمقانهی فيلترينگ که راه افتاده است سکوت و مماشات کنيم هر چه در اين سالها رشتهايم پنبه میشود. مقاومت امروز ما برعليه فيلترينگ ضامن آزادی بيان در امروز و فردای کشورمان است. اجازه ندهيم اين حکومت يا هر حکومتی که پس از آن برسرکار آيد بتواند اين حق اوليه را از ما بگيرد.
January 11, 2005 08:16 PM
|
Comments (28)
شنبه، 19 دیماه 1383 | January 08, 2005
●
چار روزه که رفتم تو چار سال!
راستی که مثل برق و باد میگذره اين روزگار؛ از پيری شخصيت حقيقی دلخوش به جوانی اين شخصيت مجازی بودم که اين هم دارد کهنسال میشود.
سه سال گذشت از آن صبحی که دوستی در محل کار بهم گفت پديدهی تازهیی پيدا شده بهنام وبلاگ و همان روز ساعت 2:28 دقيقه با ارسال عبارت "من يک شبح هستم"؛ "شبح" متولد شد و آن روز يکشنبه 16 دیماه هزار و سیصد و هشتاد بود. و از سر تصادف در اين سه سال 1111 مطلب پست شده ثبت است.
اين سه سال و چهار روز، بدون اغراق با تمامی زندهگیام از حيث وسعت برخورد و آموختن و پوستانداختن و بزرگ شدن برابری میکند و از اين جهت مديون و مرهون تکتک دوستان عزيزی هستم که "شبح" را پذيرفتند با کجخلقیهایاش، به گاه کجرفتاری روزگار، ساختند و سررشته نگهداشتند.
اگر در طول اين روزها به کسی بدی کردم اميدوارم مرا ببخشد و فرصت جبران را از من نگيرد، نمیشود "بدی" نکرد اما اميدوارم "بدی" نباشم و "بدی کردن" استثنایی باشد بر قاعدهی "خوب بودن".
به هر روی انسان به اميد زده است و شبحها هم نيز چنين اند، و من تنها اميدم اين است که بتوانم در کنار شما و با شما قد بکشم، بخوانم و خوانده شوم تا سهمی داشته باشيم در آيندهی زندهگی بهتر انسانهايی که بر روی اين کلوخ سرگردان زندهگی میکنند و میميرند و از خود چيزی به يادگار میگذارند.
January 8, 2005 05:16 PM
|
Comments (72)
سه شنبه، 15 دیماه 1383 | January 04, 2005
●
سوسياليزم چيست؟
بعد از نوشتن مطلب قبلی تحت عنوان "آرزوهای بزرگ" که دردودلی از سر دلتنگیهای اين روزها بود بحثی که میتوان عنوان آن را "سوسياليزم چيست؟" در بين دوستان در گرفت. دوستی که با نام جوان سوسياليست در نظر خواهی نظر میدهد با ايميل مطلب نسبتا مفصلی در اين باره نوشته است که طبعا امکان درجاش در نظرخواهی نبود به همين دليل در ادامه آن را میآورم. از شما چه پنهان که خودم هنوز اين متن را نخواندهام تا فردا شب هم فرصت نمیکنم آن را بخوانم اميدوارم اين مطلب بحث روشنگرانهیی را موجب شود. هر چه در مورد آيندهی مورد انتظارمان از زوايای مختلف حرف بزنيم کم است. از همهی دوستان تقاضا میکنم آکادميک و غيرشعاری و محترمانه در بحث شرکت کنند.
ادامه
January 4, 2005 12:47 AM
|
Comments (176)
شنبه، 12 دیماه 1383 | January 01, 2005
●
آرزوهای بزرگ
چند ساعتی است که تمام کشورهای جهان که از گاهشماری ميلادی استفاده میکنند نخستين روز سال جديد را آغاز کردهاند. بشر در حالی پنجمين سال قرن جديدش را آغاز میکند که مرگ و نيستی کرکسوار بر جهان سايهانداخته است.
آمار کشته شدهگان سونامی از مرز صدوسیهزار نفر گشت و ميليونها انسانی که از معرکه جان سالم به در بردهاند در آستانهی مرگی فجيعی بر اثر گرسنهگی و بيماری قرار دارند.
بايد سال جديد را تبريک بگويم و بايد آرزوی سالی بهتر از سال قبل داشته باشم اما چه چيز را میتوان تبريک گفت؟ چگونه میتوان اميدوار بود؟
اگر سطحی به ماجرا نگاه کنيم لايههای زمين جابهجا شدهاند و امواجی ويرانگر موجب مرگ انسانهای بیشماری شده است، همانگونه که سال گذشته همين جابهجایی لايهها دهها هزار نفر را در بم به کام مرگ کشاند. اما نگاهی عميقتر به ماجرا جهت نگاه ما را از لايههای درون زمين به سمت و سوی ديگری میکشاند به سمت ادارهکنندهگان اين جهان بدون ادارهکننده!
اکنون پليدترين ديکتاتورییی که بشر تاکنون بر خود ديده است به نام دموکراسی و به نام "جهان آزاد" سايهی شوماش را بر جهان انداخته است: ديکتاتوری بورژوايی!
اين ديکتاتوری در کشورهای مرکز آزادی بيان و تشکيل حزب و حرف زدن برای آن که فلان پل بر سر فلان خيابان محلهیمان زده شود يا زده نشود را در شرايط عادی محقق میکند.(البته میبينيد که حتا وقتی کمی اوضاع بحرانی میشود در کشوری مانند آمريکا همين آزادی دروغين را هم با طرحهایی مانند "ميهنپرست" از مردم میگيرند و سطح آزادیها به قرون وسطا تقليل پيدا میکند.) اما سياهترين نوع ديکتاتوری در جای ديگری در جريان است. ديکتاتوری توليد. اين که چه چيز و به چه ميزان توليد شود در اختيار سرمايهداران و مديران عامل و هيئتهای مديره است و يک منطق بيشتر ندارد: سود.
گرايش به سود برای انسان خودمحور که فقط خودش را میبيند موجب شده است تنها چيزهايی توليد شوند که سودآورند و اين اصل سادهباورانهی آدام اسميتی که هر چه سودآور است مفيد هم است علت اصلی کشاندن بشر به پرتگاه نابودی است.
سری به شاپينگ سنترها بزنيد! ويترينها پر است از کالاهایی که برای توليد هر کدامشان ذرهیی زمين گرمتر شده است، لايه ازون فراختر شده است، جنگلی نابود شده است و ذخاير زيرزمينی از بين رفته است، درياها و اقيانوسها آلوده شدهاند، نسل بعضی از حيوانات منقرض شدهاند، زبانها و فرهنگهای گوناگونی بکلی از صحنهی روزگار محو شده اند... اما از اين شاپينگ سنترها بخش بسيار کوچکی از مردم جهان بهرهمند میشوند که اگر عميقتر نگاه کنيم حتا همانها هم بهرهمند نمیشوند. آيا انسانهايی که در کشورهای فوقصنعتی کنونی زندهگی میکنند خوشبختاند؟ استرس، افسردهگی، ميگرن و سطحینگری و ابتذال جهان را فراگرفته است. به هنر امروز نگاه کنيد! جای داوينچیها و موزارتها و ونگوگها، چاپلينها، بونوئلها، پيکاسوها، جان لنونها و... چه کسانی و چه هنری گرفته است؟
جهان سرمايهداری به پايان خود رسيده است. ابتذال تمام عرصههای فعاليت بشری را فراگرفته است. آيا فيلسوفی هم طراز کانت و هگل و مارکس میشناسيد؟ آيا آهنگسازی که بتواند با باخ و بتهوون برابری کند سراغ داريد؟ آيا دانشمندی مانند پووانکاره و مادم کوری و انيشتن و کخ و پاستور میتوانيد نام ببريد؟ آيا فيلمی از فيلمسازی در قد و قوارهی فلينی و برگمن و کازان و باستر کيتون و حتا لورل و هاردی ديده ايد؟
تمام تمدنهای پيشين همينگونه نابود شدهاند در اوج قدرت حکومتی و در حضيض توليد فکر و فرهنگ و هنر!
نمیخواهم نقدی پستمدرنيستی يا حتا مارکسيستی از اوضاع فعلی جهان ارائه دهم. اينها فرياد در گلو مانندهی انسان معترضی است که نمیتواند شرايط حاکم براين جهان مبتذل و بیمنطق را تاب آورد.
بياييد برای يک لحظه تصور کنيم توليد اجتماعی به جای اين که توسط سرمايهدارن و برای سودبيشتر سازماندهی شود توسط تمامی انسانهایی که اين توليد را انجام میدهند و به منظور رفاه جمعی همه انسانها سازماندهی شود.
بياييد تصور کنيم اينهمه بمب اينهمه کالاهای بیمصرف که سلامت انسانها و محيط زيستشان را به خطر میاندازد توليد نمیشد؛ آيا گرسنهگی و بيماریهای اپيدميک از صحنهی زندهگی بشری محو نمیشد؟
بياييد تصور کنيم اين همه دانشمند که برای ساختن سلاحهای کشتار جمعی تمام توان فکری خود را به کار میبندند در خدمت رفاه انسانها بودند. اگر اينهمه ماهواره و پايهگاه جاسوسی در هواشناسی و زلزلهشناسی به کار گرفته میشد آيا باز دههاهزار انسان در زلزلهیی جان خود را از دست میداند؟ باز ميليونها انسان در خطر مرگ قرار میگرفتند؟
نه باور نمیکنم بنلادن و صدام و خامنهیی و کيم ايل سونگ و کاسترو مانع رفاه بشريتاند و بوش و بلر و شيراک و پوتين و جانورانی (با پوزش از جانواران) از اين دست در فکر سعادت و رفاه انسانها!
جهان در سيطرهی سرمايهدارن است و نوچههای با و بی جيرهمواجبشان در جهان سوم نوازندهگانی در اين سمفونی وحشت هستند.
مبارزهی ما برای رهایی سرزمينمان از چنگال حاکمانی که جزیی از اين نظام مخوف بينالمللی هستند تنها زمانی معنا و مفهوم پيدا میکند که رهایی کل بشريت را هدف قرار داده باشد.
تنها کورسوی اميد من به رهایی بشر امروز، انقلابی انسانی و فراگير در جایی و گوشهیی از جهان است که کسی انتظارش را نمیکشد. تاريخ به ما میآموزد تاريخ هميشه در جایی راه عوض کرده است که انتظارش نمیرفته است.
اگر قرار است در سال نو آرزویی کنيم بياييد همه با هم جهانی انسانی را که بر مدار انديشه میگردد و سود و جهل و قتل و غارت در آن جایی ندارد آرزو کنيم.
January 1, 2005 04:05 PM
|
Comments (100)