چهارشنبه، 10 تیرماه 1383 | June 30, 2004
●
از سر دلتنگی
نه، بیهوده تلاش میکنی، ای آن که عاشقترين قلبها را در سينه داری، عشقات پاس داشته نمیشود... مجوی! جستوجو مکن!..
هيچ چيز اين جهان کامل نيست اين مغز و دل و دست و پا و چشم و دهان و ابرو متناسب نيست. که گفته بود اين قلب اينچنين عاشق و شيفته باشد و اين دست و پا چنين چلمن و بیخاصيت؟ که گفته بود اين دهان از قلب فرمان بگيرد و اين دست و پا از مغز؟ که گفته بود اين چشم شهلا نباشد و اين ابرو کمان؟
که گفته بود اين مغز مصلحتانديش جبون اختيار را به کف گيرد و اين قلب را دربهدر و منکوب کند؟
نه، اين قلب شايستهی اين جسم زبون نيست تيزترين خنجرهای عالم را بر اين سينه زنيد تا عريان و خون چکان از اسارت اين قفس استخوانی رهايی يابد و مجرد و تنها فرياد برآورد:
کيست آن که به تک تک سلولهای شما آب و هوا و خون و غذا میرساند؟ کيست آن که در هر تپشاش فرسوده میشود تا شما را به باروبر نشاند؟ چرا چنين همه با هم متحد شدهايد تا اين خادم خاموش و تپنده را منکوب کنيد و به بند کشيد؟
...
ای تلاع بیغبار! ای تندر خاموش! انتخابی در کار نبود اين بافت خاکستری مکار اين رگ و پی عليل انتخاب میکردند و من جز تپيدن به شوق رهایی چه میتوانستم...
June 30, 2004 01:26 PM
|
Comments (46)
یکشنبه، 7 تیرماه 1383 | June 27, 2004
●
حکم و حجت 18 تير

با دختر نوجوانام به خيابان کارگر شمالی رفتم. بيست تير ماه 1378 بود. وقتی به کارگر شمالی رسيدم بیاختيار بغضام ترکيد نه آن که جوانیام در آن خيابان و کوی گذشته بود؛ نه آن که در آن خيابان و کوی بارها و بارها تحقير شده بودم بارها و بارها بغضام را فرو خورده بودم تا اشکهایام از چشم عسس مخفی بماند... اکنون خيابان کارگر در آتش خشم جوانانی که نسل شکستهخورده نبودند میسوخت. صورتهای پوشيده شده، مشتهای گره کرده و تفهایی که به ريش جادوگر پرتاب میشد فضایی ساخته بود که پنداری اين خيابان و کوی را از مريخ به اين خرابآباد پرتاب کرده بودند. پنداری اينجا گوشهیی از سرزمينی که قلمرو کفتارها شده است نيست. اينجا سرزمينی نيست که جواناناش را با تناب پلاستيکی در معابر به دار میکشند. اينجا به سرزمينی که دست شريفترين آدمها را قطع میکنند تا حساب بانکی رذلترين آدمها در بانکهای سوئيس فربهتر شود شباهتی ندارد. گویی اينجا قسمتی از اين روسپیخانهی بزرگ نيست که ريا معامله میکنند و با لبخند روباه، ليلی را به مسلخ میفرستند و با اشک تمساح، فرهاد را به زنجير میکشند.
به دخترم گفتم: نگاه کن! به چهرهی اين جوانان برافروخته نگاه کن! به اين دختران که عاشقترين دختران هستند و به اين پسران که دلباختهترين پسران هستند نگاه کن! اين که تو فردا در دنيای بهتری جوانیات را سپری خواهی کرد حاصل دانایی و شهامت اين دختران و پسران است. اگر فرزند تو در دنيای انسانیتر چشم خواهند گشود و به مدرسه خواهد رفت مديون اين نسل بهپاخواسته است که فرياد میکند: "نه" و تن به بردهگی "آری" نمیدهد.
دخترم اشکی را که بیاختيار جاری شده بود میديد اما نمیدانست اين اشک بغض هزار ساله است. وقتی حامد را بردار کشيدند، وقتی خبر تيرباران مصطفی را آوردند وقتی کتوشلور منصور را به ناهيد دادند و مريم را به عزای پدری که فقظ پشت ميله ديده بود نشاندند. وقتی بتول در درگيری خيابانی کشته شد، وقتی سعيد زير شکنجه کارش به تيمارستان کشيد، وقتی نادر زير خمپارهی خودی در آخرين هفتهی سربازیاش کشته شد و عباس روی مين رفت و هوشنگ به حکم کميتهی سه نفر برای روبه رو نشدن با گاليندوپل تيرباران شد... اين اشکها قطره قطره ذخيره شده بود و حال سيل سيل جاری میشد.
18 تير اگر به باروبر نشسته بود، اگر سرکوب نمیشد، اکنون دههاهزار تن در بم زندهبگور نشده بودند، اکنون صدها نفر در نيشابور در آتش نسوخته بودنند و دهها نفر در قير مذاب در پاسگاه نصرت آباد مدفون نمیشدند.
اما 18 تير سرکوب شدنی نيست. هيچ جنبشی را نمیتوان به تمامی سرکوب کرد مگر کمون پاريس را توانستند سرکوب کنند، مگر اکتبر را توانستند به تمامی سرکوب کنند، مگر جنبش جوانان در دههی 60 ميلادی سرکوب شدنی بود مگر 17 شهريور و 30 خرداد نابود شدنی است.
قبل از 18 تير چند هستهی مطالعاتی وجود داشت اکنون چند هسته؟ قبل از 18 تير چند اعتصاب هر روز در گوشه و کنار شکل میگرفت اکنون وضع چگونه است؟ 18 تير، تيری است بر چشم اژدها بر پوزهی تمساح؛ مهم نيست امسال 18 تير سکوتی مرگبار برخيابانها سايه بياندازد يا شور و شعوری بالنده آزادی را فرياد کند 18 تير نشد روزی در مرداد يا شهريور فرياد 18 تير بلند خواهد شد.
اعلاترين ترياکها هم نمیتواند خواب به چشم اژدها بياورد ديگر نه دندانهای تمساح نه عشوههای روباه هيچکدام نمیتواند مانع سربرآوردن اين ققنوس از خاکسترش شود. ما پيروزيم هر کس پرسيد چرا؟ بگوييد به حکم و حجت 18 تير.
June 27, 2004 05:51 PM
|
Comments (107)
پنجشنبه، 4 تیرماه 1383 | June 24, 2004
●
عروج مسيح
شبح عزیز!
به قولی که داده بودم وفا میکنم. متنی که در آخر میآید، یکی از اعضای خانواده مسیح نوشته و آنها برای ما فرستادند. این متن در روز خاکسپاری مسیح، بر سر مزارش خوانده شد.
فراخوان دوستان پاریس برای درگذشت مسیح :
با اندوه فراوان درگذشت مبارز راه آزادی، مسیح راستی مبارکه، از فعالین «طیف فدائیان (اقلیت)»، « اتحاد انقلابی نیروهای کمونیست و چپ ایران» و «انجمن دفاع از زندانیان سیاسی و عقیدتی ایران- پاریس» را در روز یکشنبه 13/6/2004 به علت بیماری سرطان در بیمارستان سن آنتوان پاریس به اطلاع میرسانیم.
مسیح راستی یکی از مدافعین پیگیر آزادی و دمکراسی بود که همواره در مبارزات و تظاهرات سیاسی در دفاع از حقوق مردم ایران، جنبش دانشجویی، زندانیان سیاسی و افشای رژیم جمهوری اسلامی حضوری فعال و گسترده داشت.
شرکت هرچه وسیعتر آزادیخواهان در مراسم خاکسپاری و بزرگداشت او، احترام به ارزشهای مبارزاتی همهی پیروان راه آزادی است.
رهگذرثانی
آنروز هم صبحی از بهار بود. خورشید در كار بود تا شب را روز كند. او از هند برمیگشت. ترمینال فرمانیه شیراز خالی شد و دیگر كسی نبود. تنها مردی سیاهچرده، با موهای وز بلند و ریشی ژولیده باقیمانده بود كه دستانش، از زیر پوشینه چهارخانه قرمزی كه سرتاپایش را پوشانده بود، سیگارش را به دهانش میرساند.
فقط چشمانش میگفت من مسیحام...
خورشید كه رفت، با كت و شلوار و كروات، با موهای تحت فرمان و چهرهای براق، با خنده و مسخره بازی، پس از عبور از دالان تعظیم هتل كورش شیراز، آقای دكتر راستی برای خود و همراهان سفارش ودكا داد.
فقط چشمانش میگفت من مسیحام...
در خوابِ خورشید، با پیكان مدل 46، مست از باد بهاری، سرگردانان حافظیه، قصرالدشت و كل مشیر را بدرقه كرد. صدای آوازش تپه تلویزیون را پر كرد. آوازش یادآور آوازهای عاشقیاش در كوچه باغهای مباركه بود.
آوازهای یك پسر جوان، پسری با چهرهای سیاه و موهای وز. در حالیكه یك پاچه شلوارش را بالا زده بود آواز میخواند. پس از عبور از میان گندمزار و گذر از لابلای درختان اناری كه تازه به گل نشسته بود وارد كوچه باغ میشد. صدای آوازش در كوچه باغ میپیچید. همه میدانستند او عاشق شده است و میرود تا از پس دیوار، قرار ناگفتهای را اجرا كند. قراری روبروی سوراخی در دیوار بلندِ كنار جوی آب، یك طرف دختر و یك طرف جانی شیفته. خزیده پشت دیواری بلند، با نگاهی نگران، از درز دیوار نگاهش را به آنسوی جوی پرواز میداد، شاید میدانست روزی دوباره این كار تكرار خواهد شد، ولی نه برای دیدار دلخواهش.
فقط چشمانش میگفت من مسیحام...
آن شب نیز شبی از بهار بود، همه پشت دیوار پناه گرفته بودند. هنوز چند ماهی از زمستانی كه بهار شده بود نمیگذشت. كسی منتظر شلیك نبود، ولی همه پناه گرفته بودند. ناگهان صدای شلیك آمد و یكی از دانشجویان بزمین افتاد، همه نگران و مضطرب با نگاههای وحشتزده به او خیره شدند. همه چیز متوقف شد. صدای ناله او خیابان زند شیراز را پر كرده بود. همه هراسان از ادامه شلیك و خون فرار كردند... چشمانش در تاریكی برق میزد وقتی مجروح را به دوش كشیده بود و در كوچهی روبروی دانشكده محو میشد.
فقط چشمانش میگفت من مسیحام...
از آن پس خانهاش پناه كسانی بود كه خسته از دویدنها پناهی میجستند.
شبی پس از كار روزانه، مثل همیشه در فكر و ژولیده، انگار با كسی حرف میزد. صدای گفتگوی او با كسی، در چهره سیاهش شنیده میشد. گوشش را میگرفت و به دستاش خیره میشد. با صدای بلند گفت آیا میتوانم؟ ون گوگ ...
صدای پایش را شنیدم كه از پله هواپیما بالا میرفت و در تاریكی شب چشمانش را دیدم كه انعكاس رنگها را بر بوم نشان میداد. رنگ آتشی را كه از سوزاندن عكسهای رسمی و غیر رسمی، مدارك و مجوزها و مدرك دكتریاش در حیاط كودكیاش در مباركه بر پا كرده بود، و میخندید.
نگاه كردم عكس او بود با چند نفر از دانشجویان و همكلاسیهایاش در دانشگاه كابل، در روزهای پایان دوره دكتریاش. دختران جوان و زیبای افغانی با لباسهای شیك و كوتاه و پسرهای جوان با كت و شلوار و كروات...
او در میان آنها در حالیكه لبخند بر لبانش بود در آتش سوخت. عكس بعدی در حال نوشتن بود، شاید داشت نامهای مینوشت به بابا زینل و جده و طبق معمول التماس دعا، كه پدر عزیز هزینههای دانشگاه بسیار بالاست و از خلیل هم گرفتهام اما ...
آن شب هم یك شب بهاری بود پس از یك هفته تماس بالاخره رضایت داد كه شماره حسابش را بدهد. ساعت 11 شب شماره 003313853 را گرفتم. پس از چند زنگ بالاخره گوشی را برداشت. گفتم چه عجب؟ خندید و گفت میدونی بعد از مدتها بالاخره این تابلو هم تمام شد و داشتم به سلامتی یك آبجو باز میكردم بخورم و...
پس از صحبتها و خندهها گفتم شماره را بده. گفت چه شماره ای؟ كاملاً فراموش كرده بود و نداد و فقط خندید...
دیروز هم یك بعدازظهر بهاری بود، مشغول كار بودم. تلفن زنگ زد. الو، سلام... خبر خوبی نیست. متاسفانه مسیح... سرطان ریه... امروز صبح... و دیگر هیچ.
یادم آمد هفته گذشته تلفنش را جواب نمیداد.
آخرین عكس او را در پاریس میبینم، قیافهاش كاملاً تغییر كرده است.
فقط چشمانش میگوید من مسیحام...
به جست و جوی تو
بر درگاه كوه می گریم
در آستانه دریا و علف
به جست و جوی تو
در معبر بادها می گریم
در چهار راه فصول
در چهارچوب شكسته پنجرهای
كه آسمان ابرآلود را
قابی كهنه میگیرد
.....................
.....................
و ما همچنان
دوره میكنیم
شب را و روز را
هنوز را...
June 24, 2004 06:31 PM
|
Comments (78)
سه شنبه، 2 تیرماه 1383 | June 22, 2004
●
Stop Internet Censorship In Iran

Petition
To:
Human Rights Watch
International PEN
Reporters without Borders
We, the undersigned, hereby express our condemnation of the forthcoming legislation to implement blanket filtering of Internet traffic in Iran.
The Iranian Government has systematically and methodically denied Iranians the ability to speak freely and communicate with each other and with people outside of the country, through suppression of the national press, television, telephone calls and now the Internet. The free expression of ideas and opinions is cherished by Iranians, and we hold this to be a fundamental human right. We condemn all efforts by governments and telecommunication firms both within Iran and outside of the country who implement restrictions to the free exchange of speech and ideas.
We respectfully request that you place pressure upon both your local and the Iranian governments to reinstate free speech and communication on the Internet, and limit censorship of traffic to material that is universally, unanimously and internationally condemned.
Sincerely,
The Undersigned
توماری به:
سازمان دیدهبان حقوق بشر
PEN بینالملل
سازمان گزارشگران بدون مرز
ما امضا کنندگان این بیانیه بدینوسیله مخالفت شدید خود را نسبت به قوانینی که جهت سانسور اینترنت در ایران درشرف تصویب است را اعلام میداریم.
حکومت ایران بطور مرتب و سیستماتیک حق مسلم آزادی بیان و مبادله آزاد اطلاعات در داخل و با خارج از ایران را سلب کرده و با توقیف و ممنوع کردن نشریات، تلویزیون، مکالمات تلفنی و اکنون اینترنت تصمیم به پایمال کردن حق آزادی بیان شهروندان خود دارد.
ما آزادی بیان و تبادل آزادانه عقاید را گرامی میداریم و باور داریم و آنرا از اصول اولیه حقوق بشر انگاشته و تلاشهای دولتها و شرکتهای ارتباطاتی را که به برقراری سانسور در ایران کمک میکنند، چه در ایران چه در خارج از ایران، محکوم میکنیم.
از شما تقاضا داریم با فشار آوردن به دولتهای متبوع خود و همچنین حکومت ایران ایشان را به برقراری آزادی بیان و ارتباطات ترغیب کرده تا سانسور را تنها به محتویات محکوم شده توسط جامعه بینالملل محدود نمایند.
امضا
نظری دارید در اینجا بنویسید
June 22, 2004 08:27 AM
|
Comments (99)
|
TrackBack (4)
شنبه، 30 خردادماه 1383 | June 19, 2004
●
قانونگذاران غيرقانونی
موضوع فيلترنيگ و قانون در دست تدوين جرائم اينترنتی موضوع بحث روز وبلاگستان است. همانطور که اطلاع داريد طی روزهای گذشته موج جديدی از بستن وبلاگها توسط مخابرات آغاز گشته است و اين موج میرود تا عملا وبلاگستان را به محفلی عقيم و غيرموثر تبديل کند. حکومت ايران میخواهد سقف وبلاگستان و سايتهای اينترنتی را تا حد سقف کوتاه روزنامهها و کتاب و مجامع علنی پايين بياورد و آن را به کلی عقيم کند. حرکتی از سوی برخی از وبلاگنويسان و خوانندهگان وبلاگها آغاز شده بود تا تومار و صفحهی برای مقابله با اين حرکت تدوين شود. متاسفانه قبل از به نتيجه رسيدن آن حرکت و در حالی که سعی میشد زمان را فدای دقت کنيم جريان ديگری قد علم کرد و با انتشار نامهی بدون مخاطبی سعی بر آن دارد که به سانسور اينترنتی جنبه رسمی و قانونی بدهد و به اين طريق بين وبلاگنويسان تفرقه و تشتت برقرار کند. برای روشن شدن موضوع مطلب نسبتا مفصلی نوشته بودم که در آن به مسئلهی نام حقيقی و نام مستعار و مبارزهی مخفی و علنی اشاره کرده بودم. اما بهتر ديدم آن موضوعات را در سرفصلهای جداگانهیی طرح کنم و در اين مطلب فقط به موضوع بيانيه بپردازم.
مسئله بيانيهی جمعی از دوستان وبلاگی.
حتما اطلاع داريد که که جمعی از دوستان وبلاگنويس بيانيهی را تهيه کردهاند با عنوان "اعتراض به پیشنویس نامناسب و کارشناسی نشده قانون جرائم اینترنتی" اگر اين بيانيه را جمعی از حقوقدانها يا استادان دانشگاه تهيه کرده بودنند متن بدی نبود آنها در چارچوب مبارزات علنی سعی میکنند فضا را کمی انسانیتر کنند اما تهيه چنين متنی از سوی وبلاگنويسان انحرافی جدی و خيانتی بزرگ به وبلاگستان است. به عنوان بيانيه توجه کنيد، دارند به پيشنويس غيرکارشناسی قانون جرايم اينترنتی اعتراض میکنند! به عبارت ديگر دارند بر روی قانون کارشناسی شده صحه میگذارند! در متن بيانيه هم صراحتا مینويسند:
"ما امضاکنندگان این بیانیه، به تصویب چنین قانونی عمیقاً معتریض ایم، و خواستار آنیم، که تا فرصت هست، با کارشناسی بیشتر، و مشاوره با آگاهان امور و کاربران اینترنت، قانونی عاقلانه و اجرایی برای جرائم اینترنتی تهیه شود" در واقع امضا کنندهگان اين بيانيه دارند میگويند تصويب چنين قانونی درست است و مجلس هفتم هم مشروعيت و حقانيت لازم برای تصويب اين قانون را دارد فقط اشکالاش اين است که عاقلانه و اجرایی نيست! حالا بياييد برای يک لحظه تصور کنيم مخاطبين اين بيانيه (که البته معلوم نيست چه کسانی هستند!) حرف امضا کنندهگان را بپذيرند و از آنان بخواهند چند نماينده معرفی کنند تا در شورایی که به منظور تغيير پيشنويس و عاقلانه و اجرایی کردن آن! (اين اجرایی کردن ديگه خيلی خائنانه است يعنی میگويند شما بلد نيستيد چطور سانسور اجرایی اعمال کنيد بذاريد ما براتون قانون قابل اجرا بنويسيم!) شرکت کنند! اين مشاوران مثلا میخواهند مادهی 49 اين قانون را چه کنند؟: ماده 49- قبول همكاري بينالمللي در موارد ذيل ممنوع ميباشد:
الف ـ انجام درخواست با شرع و قوانين داخلي مغايرت داشته باشد." میخواهند اين ماده را بردارند؟ يعنی
میخواهند مجلس هفتم تصويب کند که کاربران اينترنت بتوانند تومار برای عفو بينالملل تهيه کنند و نسبت به اعدام و شکنجهی زندانيان سياسی اعتراض کنند؟ فکر نمیکنم کسي در بين خوانندهگان اين وبلاگ وجود داشته باشد که دچار چنين توهومی باشد!
راستی چند نفر از امضا کنندهگان اين بيانيه متن پيشنويس قانون را خواندهاند و متوجه شدهاند که اين پيشنويس غيرکارشناسی است و حالا درخواست میکنند متن کارشناسی شده ارائه شود؟
اتفاقا از نظر من اين متن کاملا کارشناسی شده است من دقيق آن را خواندم. احتمالا اين قانون در اين مجلس رای نمیآورد و تغييراتی در جهت غيرکارسناسیتر شدناش در آن داده میشود اما مسئله اين است که اين مجلس و اين دولت اصولا حقانيت و مشروعيت قانونی ندارد!
البته من مطمئن هستم بسياری از تهيهکنندهگان و امضاکنندهگان و تشويق کنندهگان امضای اين تومار آن را دقيق نخواندهاند و به عواقب امضای خود پی نبردهاند. اميدوارم يا مرا قانع کنند که بايد اين تومار را امضا کرد يا امضای خود را پس بگيرند. به هر حال اگر اين قانون گيرم با اصلاحات کارشناسی شده تصويب شود و به موجب آن وبلاگها فيلتر شوند و وبلاگنويسان بازداشت شوند امضا کنندهگان اين تومار شريک جرم حکومت هستند.
سانسور و محدودکردن آزادی بيان و محدود کردن تظام بردن به مجامعبينالمللی حق جهانشمول تمام انسانها ست و هيچ حکومتی با تصويب هيچ قانونی کارشناسی شده يا کارسناسی نشده اجرایی يا غيراجرایی حق نقض آن را ندارد. مگر ما در اينجا پيمان نبستيم مدافع آزادی بيان باشيم؟ چه شد؟ حالا می خواهيد کارشناسی شده ما را زير تيغ سانسور ببريد دستمريزاد!
معلوم نيست ما که موجديتمان خلاف قانون اين قانونگذاران غيرقانونی است چگونه میخواهيم مشاور آنان باشيم!؟
June 19, 2004 12:19 AM
|
Comments (170)
|
TrackBack (5)
جمعه، 29 خردادماه 1383 | June 18, 2004
●
خواندنیهای آدينه(انسانها)
بار ديگر از کنار حقيقتی گذشتم که از آن سر درنياوردم. خود را تباه شده میپنداشتم؛ گمان میکردم به قعر ورطهی نوميدی رسيدهام ولی همين که دست از جان شستم به آرامش دست يافتم. پنداری آدمی در اين لحظهها به سِر وجود خود پی میبرد و با خود دوست میشود. ديگر هيچ چيز يارای برابری با احساس کمالی را ندارد که نمیدانم کدام نياز بنيادين، در ما موجود اما از ما پنهان، را ارضا میکند. به گمان من بوفانوس که خود را به تاخت و تاز در صحرا میفرسود به اين صفای باطن دست يافته بود، و گيوم[1] نيز همين صفای باطن را در ميان برفهای آند يافت. چطور میتوانم خود را فراموش کنم که تا گردن در شن مدفون و از تشنهگی در شرف مرگ زير پوشش ستارهگان دلی بسيار گرم داشتم؟[2]
زمين انسانها Terredes hommes ؛ آنتوان دو سنت اگزوپریAntoine de Saint Exupery، سروش حبيبی، ص 164 انتشارات نيلوفر.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] - دوست اگزوپری که در 28 نوامبر 1939 در کوههای آند سقوط کرد و کشته شد.
[2] - متاسفانه ترجمهی اين کتاب اصل خوب نيست من سعی کردم کمی اين قسمت را طبق سليقهی خودم درست کنم که البته فرصت نبود و شايد آمدم سرمه به چشماش بکشم کورش کردم!
June 18, 2004 01:20 AM
|
Comments (56)
یکشنبه، 24 خردادماه 1383 | June 13, 2004
●
مرگ و باز هم مرگ
بهر يک جرعه –که آزار کساش درپی نيست-
زحمتی میبرم از مردم نادان که مپرس!
گفتوگوهاست در اين راه که جان بگدازد:
هر کسی عربدهيی: اين، که "مگوی!" – آن که "مپرس"!
حافظ-شاملو
14 گشته و دهها مصدوم حاصل حماقتی سازمان يافته و ظلمی آشکار بر مردم بیپناهی که از سادهترين حقوقجهانشمول خود بیبهرهاند.
کمتر خانهیی را میتوانيد سراغ بگيريد که در آن مشروب الکلی پيدا نشود. کمتر شبنشينی بدون مشروب برگزار میشود. انواع ويسکیها و ودکاها و شامپاين و حتا مشروباتی مانند تکيلا در تهران و شهرهای بزرگ خريد و فروش میشود. توليد و واردات و توزيع اين حجم وسيع مشروب بدون آن که افراد بانفوذی در حاکميت پشت اين قضايا باشد بعيد و غير ممکن است.
چندی پيش توليد وسيع الکل گندم و خرما و ذرت در داخل کشور و فروش آن در داروخانهها موجب کاهش فروش موادمخدر و فروش مشروبات قاچاق شد که همين قاچاقچيان از عناصر خود در درون حاکميت استفاده کردند و جلوی فروش الکل طبی در داروخانهها را گرفتند.
بعد از تحکيم قدرت بنيادگراها و ممنوعيت توليد و توزيع و مصرف مشروبات الکلی باندهای قاچاق و فروش مشروبات تقلبی و سمی رواج پيدا کرد و انسانهای بيشماری جان خود را از دست دادند يا نابينا شدند و سلامتی خود را از دست دادند. رشد سرسامآور موادمخدر و افسردهگی حاصل اين ممنوعيت ابلهانه بود.
فاجعه شيراز فاجعهی بزرگی است. 14 نفر کشته شدهاند وحدود 65 نفر در بيمارستان بستری هستند و معلوم نيست چند نفر ديگر مصدوم شدهاند اما از ترس گرفتار نشدن به دست پليس به بيمارستانها مراجعه نکردهاند. وضعيت مردم را تجسم کنيد دارند میميرند اما نمیتوانند به بيمارستان مراجعه کنند و نمیتوانند از کسی که آنان را به اين وضعيت دچار کرده است شکايت کنند! در روزنامهی شرق از قول فرماندهی نيروی انتظامی شيراز میخوانيم:"يک نفر از افرادی که به دليل مصرف مشروبات الکلی تقلبی در بيمارستان بستری بود، ديروز(شنبه) اقدام به فرار از بيمارستان کرده است." معلوم میشود که مصدومينی که در بيمارستان بستری هستند تحت بازداشت بهسر میبرند و هم بايد نگران مصدوميت خود باشند هم نگران شلاقهایی که پس از بهبودی بايد تحمل کنند!
حماقت و جنايت در اين سرزمين استثنا نيست قاعدهیی سازمانيافته است. اگر همينگونه منفعل نظارگر سرنوشت شومان باشيم هيچ سعادت و رهایی برایمان مقدر نيست.
June 13, 2004 12:47 PM
|
Comments (171)
جمعه، 22 خردادماه 1383 | June 11, 2004
●
خواندنیهای آدينه (سگ دانا)
يک روز سگ دانايی ازکنار يک دسته گربه میگذشت.
وقتی که نزديک شد و ديد که گربهها سخت با خود سرگرماند و اعتنايی به او ندارد، واايستاد.
آنگاه از ميان آن دسته يک گربهی درشت و عبوس پيش آمد و گفت "ای برادارن دعا کنيد؛ هرگاه دعا کرديد و باز هم دعا کرديد و کرديد، آنگاه يقين بدانيد که باران موش خواهد آمد."
سگ چون اين را شنيد در دل خود خنديد و از آنها رو برگرداند و گفت"ای گربههای کور ابله، مگر ننوشتهاند و مگر من و پدرانام ندانستهايم که آنچه به ازای دعا و ايمان و عبادت میبارد موش نيست بلکه استخوان است."
پيامبر و ديوانه The Prophet & The Madman ، جبران خليل جبران Kahlil Gibran، نجف دريابندری، ص 153، نشرکارنامه
متن اصلی
The Wise Dog
One day there passed by a company of cats a wise dog.
And as he came near and saw that they were very intent and heeded him not, he stopped.
Then there arose in the midst of the company a large, grave cat and looked upon them and said, “Brethren, pray ye; and when ye have prayed again and yet again, nothing doubting, verily then it shall rain mice.”
And when the dog heard this he laughed in his heart and turned from them saying, “O blind and foolish cats, has it not been written and have I not known and my fathers before me, that that which raineth for prayer and faith and supplication is not mice but bones.”
June 11, 2004 03:11 AM
|
Comments (31)
پنجشنبه، 21 خردادماه 1383 | June 10, 2004
●
بازتاب عين در ذهن
چندی پيش در سرزمين آفتابیی هالهی عزيز بحثی در گرفت که وعده دادم موضوع را در وبلاگام طرح کنم در اين بحث سينای عزيز نوشت:" شما امروز وقتي با يك ريموت امواج میفرستيد به سفينهای در كرهی ماه میتوانيد اطلاعات را انتقال دهيد چگونه میتوانيد يا صراحت بگويی كه همهی امواج عالم هستی را شناختهای و میدانی كه كسی به ذهن خودت موج نمیفرست؟! من نمیگويم بيا و به اين خيالات من معتقد باش. اما به همين راحتی هم منكر چيزی كه نمیدانی و دانشت بدان قد نمیدهد نشو. بله اين حرفها به درد هيچكس مگر آنكس كه تجربهای در اين باب دارد و به الفبای اين زبان آشناست نمیخورد. به همين دليل بيان اجتماعی آن موجب فساد میشود." در اين پاراگراف کوتاه دو نکتهی مهم قابل بحث نهفته است که ارزش تامل و بررسی را دارد.
1- "هست"ها دليل میخواهند نه "نيست"ها
در سوآل اول پاراگراف سينا موضوعی طرح شده است که اگر در موردش تعمق نکنيم در نظر اول درست به نظر میرسد. جوهرهی اين حرف اين است که چون دانش ما نسبت به هستی کامل نيست و هرگز نمیتواند کامل شود پس ادعای وجود هيچ چيز را نمیتوانيم نفی کنيم. ما چه میدانيم شايد همهی ما توسط امواجی کنترل میشويم! شايد اساسا ربوتهایی هستيم که قبلا برنامهريزی شدهايم!... اما اين حرفها سفسطهیی ناشيانه بيش نيست. زيرا اثبات وجود چيزها در زندهگی روزمره و در روششناسی علمی بر اساس اين اصل ساده استوار است که وقتی دلايل کافی برای وجود چيزی موجود نيست وجود آن چيز پذيرفته نمیشود و در واقع تا يافتن دلايل و شواهد کافی برای اثبات وجودش موجديتاش نفی میشود.
ايدآليستها با دميدن از سرگشاد سرنا از ما میخواهند دلايل خود را برای وجود نداشتن چيزی ثابت کنيم درحالی که در زندهگی روزمره و در روششناسی علمی هرگز برای نبودن چيزها از کسی دليل نمیخواهند. درواقع فقط چيزهایی موجود فرض میشوند که دلايل موجود برای وجودشان رد نشود. ايدآليستها میخواهند موضوع را واژگونه کنند و بگوييد هر چيزی موجود فرض میشود مگر اين که عدم وجودش اثبات شود!
حالا ببينيم در زندهگی روزمره عملکرد ما چگونه است:
- آيا شما میتوانيد يقه کسی را بگيرد و بگوييد به شما بدهکار است و بايد فلان مبلغ را پرداخت کند؟ در اين صورت شما بايد ثابت کنيد که او بدهکار است يا او بايد ثابت کند بدهکار نيست؟
- آيا میشود کسی در خيابان دستگير کرد و او ملزم باشد ثابت کند قاتل نيست؟ اين دادستان است که بايد ثابت کند متهم قاتل است و متهم بايد در دفاع از خود دلايل دادستان را رد کند.
- در علم نيز چنين است. اگر کسی ادعا کند که مثلا سيارهی بزرگ اما نامرئی بين زمين و خورشيد قرار دارد که از جنس بلور است و ديده نمیشود. اين دانشمندان نيستند که بايد ثابت کنند اين سياره وجود ندارد اين آن مدعی است که بايد ثابت کند وجود دارد. حالا اگر برود بگويد اين سياره وجود دارد به او خواهند گفت از نظر ما چيزهایی وجود دارند که دلايلی برای وجودشان ارائه شود. البته برای دفع شر از اينگونه نوابيغ با لبخندی میگويند البته که وجود دارد چشم در سفر به مريخ وجود آن سياره را مفروض میگيريم و معادلات تفاضلیمان را بر اساس آن مینويسيم!
اين بحث در مورد ترم "خدا" نيز صادق است. اين خداپرستان هستند که بايد وجود "خدا" را ثابت کنند و البته بیخدايان بايد دلايل آنان را نفی کنند. عکس آن صادق نيست يعنی بیخدايان نبايد نبود "خدا" را ثابت کنند. آنوقت بايد نبود آن سيارهی بلوری و آن امواجی که مغز را کنترل میکنند يا آن دايناسوری که در حياط همسايه اسکيزوفرن ما هست را هم اثبات کنند.
خلاصه آن که "چيز"ها نيستند مگر آن که دلايل وجود داشتنشان رد نشود.
2- دانش(ساينس) و ماقبل دانش
قسمت دوم پاراگراف سينای عزيز دلالت بر تفکر ماقبل علمی دارد و متاسفانه وقتی از زبان سينا خارج میشود نشان دهندهی عمق تاثيرات ايدئولوژی و منش ضدعلمی اين سالهای سرزمين ماست.
اين نگرش نگرش مادون علم است جایی که جادوگران و عرفا و صاحبان کرامات وجود دارند. علم از جایی آغاز میشود که کرامت و جادو جای خود را به فرمول رياضی و آزمايشگاه میدهد. علم از نقطهیی آغاز میشود که تجربهیی را بتوان به شکلی فرموله کرد که قابل تکرار و تجربهی مجدد باشد. از اينجاست که مثلا زکريایی رازی با کيمياگران قبل و بعد از خودش متمايز میشود کيمياگران به رمز مینوشتند رازی به زبان عامه مینوشت کيمياگران عمليات خود را "کيفی" توصيف میکردند رازی آزمايشاتاش را به صورت "کمی" بيان میکرد. برای فهميدن حرف کيمياگران بايد طی طريق کنی و از هفتشهر عشق بگذری و سر بتراشی و قلندری بياموزی اما برای حرف رازی کافی است حوصله کنی و دانش بياموزی.
آخرين جملهی اين پاراگراف نيز در سياق همان شيوهی نگرش قرنوسطایی است. مردم و عوامل بايد از اين علم جادوگرانه دورنگه داشته شوند! اين علم برای عوام مضرر است و فقط به درد خواص و کسانی که طی طريق کرده باشند میخورد! میبينيد تيپيک همان عقايد قرون وسطاست. همه چيزش با هم جور است. اول قبول اين که وجود هر چيز محتملی را بايد مفروض داشت و برای وجود دليل لازم نيست دوم تجربياتی وجود دارد که منحصربهفرد است و قابل انتقال به ديگران نيست سوم اين علوم مربوط به خواص است و آموختن آن يا گفتوگو در مورد آن با عوام خطرناک است. میبينيد دقيقا قرون وسطا!
June 10, 2004 01:16 AM
|
Comments (204)
سه شنبه، 19 خردادماه 1383 | June 08, 2004
●
مارکسيستها از نگاه فروم
کمتر نظام فکری مانند نظام انديشهگی کارل مارکس، کژديسه و گاه حتا به ضد خود بدل شده است. ژوزف شومپيتر، اقتصاددان سياسی برجسته و محافظهکار، يکبار اين گژديسهگی را با مقايسهای فرضی چنين بيان کرد: اگر کسی قارهی اروپا را در زمان تفتيش عقايد کشف و گمان میکرد که تفتيش عقايد بازتاب روح انجيل است از خود رفتار کسانی را نشان میداد که معتقدند کمونيسم شوروی بازتاب افکار مارکس است.
اگر اين کژديسهگی فقط در ميان مخالفان مارکسيسم ديده میشد، تعجبی نداشت. اما شگفتا که اين موضوع از "طرفداران" او نشات گرفته است که میکوشند بقيهی جهان را نيز متقايد کنند که ايدئولوژیشان بيانگر آرا وانديشههای مارکس است.بدينسان، تبليغات شوروی در آمريکای شمالی و اروپا چنان موثر بوده که افراد نه تنها اعتقاد دارند نظام شوروی تحقق سوسياليسم است بلکه به جای شکل بوروکراتيک ارتجاعی سرمايهداری دولتی با دولتی انقلابی مواجه هستند که هدف آن انقلاب جهانی است.
تنها زمانی میتوان انديشههای مارکس را درک کرد که دستکم بنيادهای فلسفهی هگل را بشناسيم. اما تعداد بسيار اندکی با اين بنيادها حتا به صورت تقريبی آشنا هستند و در بهترين حالت چند جملهی شعارگونه را جايگزين شناختی راستين کردهاند.
اريک فروم (اريش فروم)، پشگفتار بر چاپ آلمانی کتاب فلسفه و انقلاب(از هگل تا سارتر و از مارکس تا مائو) در 1981، فلسفه و انقلاب، رايا دونايسکاياDunayevskaya Raya ، حسن مرتضوی/ فريدا آفاری. انتشارات خجسته
پینوشت: اريش فروم را میشناسيد روانشناس برجستهی آمريکایی آلمانیتبار. اين نوشتهی او قسمتی از پيشگفتاری است که در 1981 يعنی ده سال قبل از فروپاشی شوروی بر کتاب فلسفه و انقلاب نوشته است. هنوز کتاب را نخواندهام ديشب شروع به خواندنش کردم گفتم شما را هم شريک کنم.
عنوان اصلی کتاب: Philosophy And Revolution: From Hegel to Sartre And From Marx to Mao.
June 8, 2004 01:31 PM
|
Comments (50)
شنبه، 16 خردادماه 1383 | June 05, 2004
●
زلزله در سرزمين عجايب!
اولين بار نيست که در کشور ما شايعههای عجيب و غريب دهان به دهان میگردد و دوغ و دوشآب آنچنان مخلوط شده است که راه و چاه را نمیتوان از هم تشخيص داد.
چند سال پيش وقتی آخرين کسوف مهم هزاره در جهان اتفاق میافتاد يکی از مناطقی که در آن رصد کسوف از بهترين شرايط برخوردار بود اين کشور بود. شهر تاريخی اصفهان محل بسيار مناسبی برای رصد کسوف بود و احتمال ابری بودن هوا در آن روز در اين منطقه کمترين ميزان ممکن را داشت. کشور ترکيه با آن که موقعيت مناسبی از اين نظر نداشت ميليونها دلار توانست از محل جذب توريستهايی که برای تماشا و رصد خورشيدگرفتهگی به آن کشور رفتند درآمد کسب کند اما در سرزمين عجايبی که در آن زندهگی میکنيم ماجرا به شکل ديگری طی شد. از جريان بدبختی و فلاکتی که توريستهای بخت برگشته به آن دچار شدند که بگذريم خود مردم ساکن اين سرزمين هم نتوانستند با خيال راحت به تماشای کسوف بپردازند. از سالها پيش معلوم بود چنين کسوفی اتفاق خواهد افتاد و تمام جهان آمادهی رويت آن بود اما در اين کشور تازه يک هفته به روز موعود جنگ بالا گرفت. کسانی که از خواب غفلت بيدار شده بودند و فرصت ساختن و فروختن عينک مخصوص تماشای کسوف را نداشتند و گروههای رقيبی که اين عينکها را توليد کرده بودند به جان هم افتادند و رسانهی ملی تلهويزيون لاريجانی سابق! دم به دمشان داد و روزنامهی اصلاحطلب تئوريسن تبليغات بحران جناب آقای حجاريان هم زير شعله را زياد کرد و يک روز قبل از کسوف تيتر درشت صفحهی اولاش اين شد که 50 هزار نابينا حاصل کسوف فردا! آنچنان جو وحشتی ايجاد شده بود که انگار قرار است شهابسنگ به زمين برخورد کند. ما از چند ماه قبل با چند تن از دوستان برنامهی سفر خانوادهگی برای رفتن به نزديکیهای اصفهان و تماشای کسوف تدارک ديده بوديم. تلهسکوپ، عينکهای مخصوص، طلقهای راديولوژی، دوربين عکسی، چادر و کيسه خواب و حتا کنسرو و ساير مايحتاج را هم آماده کرده بوديم. بچهها هم سر از پا نمیشناختند اما در بين ساير بستهگان و فاميل جو ترس و هراس وجود داشت. تلفن میزنند و کم بود ما را به کودکآزاری و جنايت عليه بچهها متهم کنند و قسمان میدانند که از خانه خارج نشويم. از يکی از همسايهها که فرزنداناش هم سن بچههای ماست و با هم رفت و آمد خانوادهگی داريم خواستم که با ما بيايند يا لااقل بچهها را بگذارند بيايند. مادر بچهها بعد از شنيدن اين پيشنهاد رنگاش پريد و گفت يعنی چی مگه شما تلهويزيون نگاه نمیکنيد و روزنامه نمیخونيد اون روز نبايد از خانه خارج شد خطر کور شدن داره! تصور نکنيد اين خانم زنی عامی و بیسواد بود او فوقليسانس مهندسی از يکی از دانشگاههای معتبر کشور است و در حرفهی خود آدم واردی هم هست اما خرافات و حماقتسازمانيافته سواد و تحصيلات نمیشناسد! ما سفر خاطرهانگيزی داشتيم و بچههای آن پدر و مادر نادان با چشم شکی ما را بدرقه کردنند. پدر و مادر اين کودکان سلامت بچههای خود را میخواستند اما نمیدانستند با اين کار دارند چه آسيبی به رشد روحی و فکری آنان وارد میکنند.
اکنون نيز در مورد زلزله با حساسيت بيشتری چنين جوی ايجاد شده است. دانشمندان حکم رمال و کفبين پيدا کردهاند. هيچ مرکز اطلاع رسانی که بشود به آن اتکا کرد وجود ندارد هر چه است شايعه است و حرفهای عجيب و عريب و نامانوس. شهرداری تهران هم که در ابتکاری بینظير خواسته است به خواب مومنان توجه شود! راديو تلهويزون سر در گم است، حلال احمر و نهادهای مربوطه هيچ برنامه مشخصی ندارد. (خوب است دوست خوبمان عزيزدوردونه جدولی تهيه کند که در آن مقابله با زلزله در کشور لائيک و جمهوری اسلامی با هم مقايسه شوند.)
در شرايط عادی و در کشورهایی که بين دولت و مردم حداقل رابطه و اعتماد وجود دارد در اين شرايط ويژه اين رابطه و اعتماد از ضريب بالاتری برخوردار میشود؛ مردم گوشبهزنگ اخبار و اطلاعيههای نهادهای معتبر هستند. اگر حتا احتمال اندکی برای وقوع زلزله باشد محلهای مناسبی برای اسکان موقت تهيه میکنند. گروههای پيشآهنگی و مردمی در محلات به آموزش و هدايت مردم در شرايط ويژه میپردازند...
در شرايط فعلی کشور حکومت از کمترين مقبوليت و حقانيت ممکن برخوردار است. حکومتی که شورای شهرش و مجلساش کمتر از ده درصد آرا را داشته باشد و رئيسجمهورش از کمترين محبوبيت برخوردار است و منتظر است تا آخرين ماههای دولت مستعجل خود را بگذراند، رسانهی فراگير ملیاش بدون کوچکترين توجهی به افکار عمومی رئيس عوض میکند و بیصلاحيتتری جای بیصلاحيتی را میگيرد... قادر به ايجاد وفاق ملی نيست و در اين شرايط رابطهی بين مردم و حکومت حتا در شرايط بحرانهایی مانند زلزله از کمترين ميزان لازم برخوردار است.
از سوی ديگر اپوزيسيون هم وضعيت مناسبی ندارد. نه گروه خاصی فراگير است و نه اتحاديه و جبههی از اپوزيسيون وجود دارد که مردم بتوانند به آن و به سخنگویاش اعتماد داشته باشند. تلهويزونهای ماهوارهیی اپوزيسيون هم که اکثرا يا کمرشان میجنبد يا فکشان! لوسآنجلسیهایشان که شاهکار ند و صد رحمت به تلهويزيون لاریغامی! سياسیهایشان هم که در شان خود نمیبينند در مورد امور سطحی و منحطی(!) مانند زلزله و اينجور مسايل صحبت کنند.
حکومت خودش به خودش بدگمان است و چون از طرفيت علمی بسيار پايينی برخوردار است نمیتواند در اينجور مسايل قاطع عمل کند. نه میتواند به مردم اطمينان دهد که احتمال وقوع زلزله کم است نه میتواند تدارک و مانور وقوع زلزله را ببيند. پس مردم را به امان خدا رها میکند و شايعه و اخبار زيرزمينی میشود ميداندار صحنه.
اپوزيسيون هم که فقط میگويد مردم زندهگی را تعطيل کنيد و در فکر اين باشيد که حکومت سرنگون شود و به دست ما بيفتد تا آن را گلستان کنيم.
آيا مردمی بیپناهتر و رها شدهتر از مردمی که در اين خطه زندهگی میکنند سراغ داريد؟
June 5, 2004 01:14 PM
|
Comments (48)
پنجشنبه، 14 خردادماه 1383 | June 03, 2004
●
خرافات(يادآوری و فراموشی)
تاريخ به اندازهی کافی در خرافات حل شده است، اکنون خرافات را در تاريخ حل خواهيم کرد. (کارل مارکس[1])
پس از آن که ميليونها نفر از شمال تا مرکز ايران و در دو شهر بزرگ تهران و کرج لرزيدند بازار شايعات در مورد زلزله گرم شد. اين موضوع مرا برآن داشت که در مورد خرافات و باورهای خرافی مطالبی را با دوستان در ميان بگذارم برای پراکنده نشدن بحث سعی میکنم در هر مطلب فقط به يک موضوع بپردازم.
خرافات چيست؟
باورهای خرافی باورهایی هستند دربارهی وجود و ماهيت "چيز" يا "واقعه" يا "عمل"يی که وجودش با سلسله روابط علت و معلولی متعارف قابل توجيه نباشد.
اجازه دهيد اين تعريف را به صورت سردستی قبول کنيم اگر ديديم ناکارامد است بعدا عوضاش میکنيم.
بسياری از باورهای خرافی به دليل اصل بسيار سادهیی تثبت میشوند.
1- يادآوری و فراموشی
يکی از رايجترين باورهای خرافی در بين مردم ما ارتباط بين عطسه و اتفاق شوم است. چطور ممکن است چنين رابطهی کاملا پرت و غيرمنطقییی تثبيت شود؟ به دليل مکانيزم عمل اصل سادهیی که از آن به "يادآوری و فراموشی" ياد شد. به صورت تصادفی و آماری احتمال اين که دو اتفاق کاملا نامربوط مانند "عطسه کردن" و "وقوع حادثهیی ناخوشايند" به صورت متوالی و در يک روز برای شخصی حادث شود. احتمالا کمی نيست اما اين احتمال وقتی در تعداد آدمهای معتقد يا نيمه معتقد ضرب شود به عدد بزرگی میرسيم. اين احتمال کم از دو جهت هم تقويت میشود. فرض کنيد شما موقع خروج از خانه عطسه میکنيد و اطرافيان به شما میگويند صبر کن و نرو و شما گوش نمیدهيد و احتمالا آنها را مسخره میکنيد و میرويد و هيچ اتفاقی هم برای شما نمیافتد. اين ماجرا ماجرای عادی و غير قابل بيانی است که جایی نقل نمیشود و به زودی فراموش میشود. اما اگر شما به اخطار اطرافيان گوش ندهيد و بيرون برويد و اتفاقی برای شما بيفتند حال ما با ماجرایی جالب و قابل بيان روبهرو هستيم که دهان به دهان نقل میشود و موجب تثبيت باور خرافی آغازين میشود. به عبارت ديگر هر چند وقوع همزمان "عطسه" و "حادثهیی شوم" مثلا ده درصد است و عملا هم در طول زندهگی يک نفر 9 بار عطسه میکند و هيچ اتفاق شومی هم نمیافتد و يک بار هم اتفاق میافتد اما اين يکبار به ياد میماند و نقل میشود و آن نه بار نقل نمیشود و فراموش میشود. تازه فراموش نکنيد در اينجور مواقع "اتفاق شوم" هم مورد توجه بيشتر است. مثلا اگر در حالت عادی اتومبيل شما تصادف سادهیی میکرد و به فرض آيينهی آن میشکست اصولا "اتفاق شوم" تلقی نمیشد اما حالا به عنوان اتفاقی شوم که به دليل عدم توجه به اخطار عطسه حاصل شده است به آن نگاه میشود.
خود من در مورد فال حافظ اين تجربه را دارم. به دليل علاقه به حافظ و بهخصوص حافظ شاملو معمولا فال حافظ میگيرم. طبيعی است که مواردی پيش میآيد که اين فالها به صورت دقيق با نيت شخص در ارتباط هستند. اما در موارد زيادی هم کاملا بیربط هستند بگذريم که تفسيرپذيری و چند بعدی بودن شعرهای حافظ کمک میکند تا با ضرب دگنک اين شعرها را با نيت همراه کرد اما به هرحال آن موارد مشخص که ارتباط قوی با نيت دارند به ياد میمانند و نقل میشوند و موارد معمولی يا بیربط کاملا فراموش میشود. (خاطرات من در اين مورد جالب است که شايد يکبار نوشتم.)
در مورد زلزلهی اخير هم همين جو خرافی دامنگير همه شده است. خانم يکی از دوستان با صدای لرزان زنگ میزند و میگويد تهران را ترک کنيد چون بلژيکیها که در دانشگاه شريف مستقر هستند اعلام کردهاند گسلهای جنوب تهران فعال شدهاند و فردا زلزلهی بزرگی تهران را نابود میکند. هر چند اين خانم آدم معقول و تحصيل کردهیی است اما ذهناش توان تجزيه و تحليل منطقی حوادث را ندارد و نمیتواند علمی با موضوع برخورد کند. حالا کافی است فردا زلزلهی خفيفی هم رخ دهد تا ديگر همه چيز برای او مسجل شود. احتمال وقوع زلزله در تهران هميشه وجود داشته است از نظر علمی تا جایی که من میدانم اين احتمال در روزهای اخير افزايش پيدا نکرده است ممکن است من هنوز نوشتن اين متن را تمام نکرده باشم که زلزلهیی بيايد و تهران را و مرا ويران کند اما اين دليل نمیشود که به توصيهی آن بانوی نازنين با صدای لرزان عمل کنم و امشب را در کوه و جنگل بگذرانم.
منشا بسياری از باورهای خرافی را میشود با کمی کنکاش و جستوجو يافت و ريشهيابی کرد. اميدوارم حول اين موضوع و فقط از زاويهی "بهيادآوری و فراموشی" مسئلهی شکلگيری و تثبيت باورهای خرافی در نظرخواهی بحث شود و دوستان فکتهای تجربی خود را بيان کنند.
به هر حال من امشب را مانند چند شب پيش با آرامش میخوابم و دلام برای کسانی که تنشان تا صبح میلرزد و يا زير اين باد زوزهکش تا صبح گرده عوض میکنند میسوزد. اما اگر زلزله بيايد و من حتا فرصت گرفتن قبض را نداشته باشم آنوقت آنها يک عمر میگويند: "ما بهش گفتيم اما گوش نکرد جاناش را پای کلهشقیاش گذاشت!" اين به آن در!
--------------------------------------------------------------------------------
[1] - کارل مارکس، دربارهی مسئلهی يهود گامی در نقد فلسفهی حق هگل، ترجمهی دکتر مرتضا محيط، ويراستارن: محسن حکيمی- حسن مرتضوی. نشر اختران ص 19 بخش دربارهی مسئله يهود.
June 3, 2004 01:25 AM
|
Comments (99)