چهارشنبه، 2 اردیبهشتماه 1383 | April 21, 2004
●
حق بنيادی و جهانشمول انتخاب محل زندهگی
April 21, 2004 12:13 AM
|
Comments (282)
|
TrackBack (0)
دوشنبه، 31 فروردینماه 1383 | April 19, 2004
●
ماهور بیمهار تن
دو شعر از ندا بجنوردی
هر توضيحی حظ خواندن را مکمل نيست که منقص است..
سقوط آزاد
بر سر سایه سقوط
سنگ واره ام
و در فرود فاجعه
دنیا روی سرم خواب میبیند.
باد که از پیراهن گذشت
صدای مویه ات را میشنوم.
فروردین 1383
تولدت...
سمفونی جدا شدهای
از ارکستر تنیده در من
شور میزنی
از ماهور بیمهار تن
و بر ساز شکسته ام
کوک میزنی.
مرداد 1382
April 19, 2004 12:40 PM
|
Comments (58)
|
TrackBack (0)
پنجشنبه، 27 فروردینماه 1383 | April 15, 2004
●
داستانک پرماجرا!
چند وقت پيش چند داستانک مرتبط با هم نوشتم که چند روز پيش قسمت اول آن را در وبلاگام قرار دادم که بحثهای را در نظرخواهی در پیداشت. دو بحث مشخص مطرح شد يکی از حيث محتوا و ديگری از حيث شکل.
دوست عصبانی و بددهنی که کامنت 16 را نوشته بودنند به سه نکته اشاره کرده بودند که گفتوگو در مورد آن مفيد است. اگر بخشهای غيردوستانه و عصبی کامنت ايشان را حذف کنيم سه انتقاد داشتند.
1- خطاهای دستور زبانی.
2- به کار بردن فعل جمع برای فاعل يا مسند مفرد.
3- رعايت نکردن اختصار و استفاده از صفت غير ضروری مانند "بخار آب"
الف-شکل
قبل از هر سخنی بايد به نکتهیی اساسی اشاره کنم و آن اين که از نظر من گويش مردم در شکل عادی و غيرمتکلفاش مبنای اصالت زبانهاست هر زبانی که پيوند با گويش مردم را از دست ندهد پويایی و طراوت خود را حفظ میکند و به ميزانی که آن مردم در زندهگی روزمره پويا و فعال باشند آن زبان نيز زاينده و پويا است. حالا با توجه به اين اصل در مورد موارد سهگانهی طرح شده مطالبی را به اختصار و در حد بضاعت خود طرح میکنم.
1- انتقاد اول ايشان ظاهرا به اين جمله است: "شده است تصوير ثابت اين روزهایام" در اين جمله ساختار جملهبندی بهم ريخته است و جمله به جای آن که با فاعل شروع شود با فعل شروع میشود. احتمالا اين منتقد عزيز تصور میکند اين جمله بايد اينگونه نوشته شود:"تصوير ثابت اين روزهایام شده است." اين انتقاد بیاساس است زيرا در زبان فارسی ترتيب قرار گرفتن اجزای جمله به شکلهای مختلف مجاز است و ابزاری است برای گفتوگو و پيامرسانی موثرتر. در گويش روزمرهی مردم نيز چنين است. فرض کنيد دوستتان از شما بپرسد:"کجا بريم؟" شما اگر اشتياق زيادی داشته باشيد که مثلا به سينما برويد اين کلمه فوری در ذهنتان شکل میگيرد و میگوييد: "سيما بريم." يا به اختطار فقط میگوييد:"سينما." اما اگر رفتن برایتان مهم باشد و سينما رفتن از اهميت بعدی برخوردار باشد و تاکيد ويژهیی روی آن نداشته باشيد میگوييد "بريم سينما." وقتی نويسندهیی بر اساس شم زبانیاش مینويسد ناخوادگاه باترکيببندی جملهاش اولويتها و شيوی بيانی خود را شکل میدهد. اما با کاربرد خودآگاهانهی اين ويژهیی میتوان در موارد زيادی مانند تيرنويسی خبری محتوای دقيقتری را منعکس کرد. مثلا:
- معلمان از 12 ارديبهشت اعتصاب میکنند.
- از 12 ارديبهشت معلمان اعتصاب میکنند.
- اعتصاب معلمان از 12 ارديبهشت آغاز میشود.
چند شکل ديگر هم قابل طرح است اما همين سه شکل تاثيرگذاریهای متفاوتی دارد. در شکل اول چيزی که اهميت دارد "معلمان" است و سپس زمان انجام عملشان و در نهايت "اعتصاب"شان. در شکل دوم مهم زمان است. همه میدانند قرار است معلمان اعتصاب کنند اما زمان آن مشخص نيست پس در تيتر خبری اين زمان است که عمده میشود؛ و بالاخره در شکل سوم چيزی که اهميت داده شده است "اعتصاب" است. مهم اين است که اعتصابی در چريان است اين که چه کسانی و در چه زمانی قرار است اعتصاب کنند در مرحلهی بعدی اهميت قرار دارد.
شمزبانی نويسندهگان به آنان کمک میکند بيان خود را به شکلی سامان بدهند تا احساس يا نظر خود را به موثرترين شکل ارائه دهند و قدرت و ضعف آنها از قوت و ضعف همان شمشان ناشی میشود. اين قسمت از مطلب را با نقل قسمتی از شعر شاملو ختم میکنم که حتا اجزای فعل را به ضرورت شعری آشفته کرده است:
"از زره جامعهتان اگر بشکوفيد
باد ديوانه
يال بلند اسب تمنا را
آشفته کرد خواهد..."
2- انتقاد دوم ظاهرا به اين جمله است:"پلکهایام که بر هم مینشيند" منتقد گرامی تصور میکند چون "پلکها" به صورت جمع است بايد فعل جمله هم به صورت جمع بيايد و جمله به اين صورت نوشته شود:" پلکهایام که بر هم مینشينند" و اين انتقاد ناشی از عدم شناخت آشکار ايشان از زبان فارسی است. فارسی زبانان قبل از آن که ترجمهي مترجمين کمآشنا با زبان فارسی با گرتهبردای از زبانهای اروپايی و بهخصوص انگليسی همه جا در مقابل فاعل يا مسند جمع، فعل يا مسنداليه جمع به کار ببرند، فاعل يا مسند بیجان و ذیشعور و فاقد اختيار را جدا از اين که جمع باشد يا مفرد هميشه مفرد بکار میبردنند اما اين قاعدهی ساده توانایی به نويسنده میداد تا بتواند با عدول از اين قاعده بار معنایی جملهی خود را زياد کند و اين نيز به شمزبانی بازمیگردد که آقای ايرج کابلی به خوبی در مقالهی مشهورشان به نام شمزبانی و تحول واقعی بيان کردهاند. به دوستان توصيه میکنم اين مقاله را بخوانند و بيش از اين چيزی نمیگوييم تا با وجود آب با تيمم وضو را باطل نکرده باشم.
3- و اما "بخار آب". مسلم است و چون و چرا ندارد که از نظر علمی "بخار آب" درست است و "بخار" به خودی خود ناقص است زيرا "بخار" حالتی از مواد است و هر عنصر متعارفی در حالت گازی و به صورت بخار يافت میشود. اما سخن ادبی يا روزمره دقت علمی ندارد و از آنجا که شايعترين نوع بخاری که مردم با آن سروکار دارند بخار آب است. واژهی "بخار" وقتی به تنهایی به کار رود همان معنی متبادر میشود. انتقاد اين دوست اين بود که چرا به جای "بخار" نوشتهام "بخار آب" به نظر ايشان آوردن واژهی "آب" زايد است. برای اين که جمله را به ترتيبی که ايشان خواسته بودند بخوانم و از آنجا که حرفشان علیاصول درست بود "آب" را حذف کردم اما در خوانش چند بارهی متن بهنظرم لنگی در کار آمد. بعد از "بخار" بايد مکثی کرد و نفس تازه کرد و جمله را پیگرفت به همين دليل اگر مجبور بودم "آب" را بردارم حتما بايد کلمهی ديگری جایگزين میکردم تا ريتم جمله و خوانش يکنواختاش به هم نخورد. مثلا:"محو تدريجی بخار صبحگاهی روی شيشههای پنجره قطار و باقی ماندن نام تو" اما اين صفت ناکارآمد است و مضمون محتوایی را نيز دگرگون میکند. به نظر من به کار بردن "بخار" به تنهایی و "بخار آب"هر دو صحيح است و اتفاقا در اين متن کوتاه 89 کلمهیی در يک جا "بخار آب"به کار بردهام و در جای ديگری "بخار" پس "آب" را سرجایاش میگذارم و برای آن که دهان اين دوست را ببندم شعری از منوچهری شاهد میآورم:
چنان کز روی دريا بامدادان
بخار آب خيزد ماه بهمن. منوچهری
ب- محتوا!
دوست عزيزمان پويان در کامنت کوتاهی(3) نوشت:" رو گونه چپ! اينجاش سياسی می زنه:)" و شرگيم عزيز هم پیاش را گرفت و در کامنت 10 نوشت:" اين پويان(شماره۳) هم به خوب چيزی اشاره کرده...!:))" به هر حال اين متن کوتاه را میتوان تعبير سياسی کرد، قطار سمبل حرکت اجتماعی است و فضای باز دو تونل فضای سياسی باز بين سقوط رژيم شاه و تشکيل و تثبت ج.ا. را تداعی میکند. و آن معشوق "آزادی" میشود که "نيست و پنداری هرگز نبوده است." بقيه مفاهيم را هم میشود هم اين گونه تفسير و تاويل کرد.
اما نوع ديگری هم میشود به متن نگاه کرد و آن تداعی آزاد ذهن نويسنده است. وقتی شروع به نوشتن کرده است میخواسته از تصويری که رهایاش نمیکند سخن بگوييد اما وقتی به واژهی قطار میرسد تداعیهای ديگری او را به مسير ناخواستهیی میکشاند و اين متن است که نويسنده را با خود میبرد و نويسنده اسير متن میشود حالا اين گونهی چپ را بايد در جایی از ناخودآگاه نويسنده جستوجو کرد شايد با خواندن داستانکهای ديگر او و ردپای اين گونهی چپ ذهن نويسنده کاويده شود. اما در اين ميان چيزی که مهم نيست ذهن نويسنده است آن چه مهم است ذهن خواننده است که واژهها و جمله در او چه حسی را برمیانگيزد و چه زنجيرهیی از تداعیها را به راه میاندازد.
تعبيير ديگری هم برای اين گونهی چپ وجود دارد!
در اين داستانک چنانچه از ناماش پيداست با تصوير و فريمهای پلانی سينمایی روبهرو هستيم. پس شايد "گونهی چپ" تعبير تصويری داشته باشد. در تصوير آنچه مهم است کمپوزيسيون است. در کمپوزيسيون نقطهی وجود دارد به نام نقطهی طلایی که در يک سوم سمت راست تصوير است. در اين محدوده هر چه ترسيم شده باشد در نخستين نگاه به چشم میخورد. اگر کسی گونهی سمت چپ کسی را بوسيده باشد يعنی آن کس در نقطهی طلایی تصوير قرار دارد و آن شخص ديگر در نقطهی کور... توجه داشته باشيد همه جا از "تو" سخن گفته شده است و هيچ منی در کار نيست.
هنوز تعبير ديگری هم وجود دارد.
شايد اگر کمی حوصله و وقت بود میشد اين ليست را ادامه داد. اما بهتر آنکه خود را به دست متن بسپاريم و بگذاريم ما را با خود ببرد.
ببخشيد که آن داستانک 89 کلمهیی را با اين مطلب 1401 کلمهیی
April 15, 2004 03:47 PM
|
Comments (61)
سه شنبه، 25 فروردینماه 1383 | April 13, 2004
●
پلانهای عاشقانه- پلان اول
شده است تصوير ثابت اين روزهایام... پلکهایام که بر هم مینشيند آهسته شکل میگيرد؛ مثل محو تدريجی بخار آب روی شيشههای پنجرهی قطار و باقی ماندن نام تو و دستپاچهگی من و بعد تونل که به دادم میرسد و تاريکی و خندههای کودکانهی تو، صدای ممتد سوت قطار، صدای خروج بخار از سوپاپهای اطمينان و صدای سايش کفشکهای ترمز با چرخها و زوزهی آهن بر ريل و سوزش داغی در گونهی سمت چپ و بعد روشنی کوتاه بين دو تونل و تو که نيستی و پنداری هرگز نبودهای...
April 13, 2004 01:34 AM
|
Comments (70)
یکشنبه، 23 فروردینماه 1383 | April 11, 2004
●
جهانِ اتی
وقتی دوست عزيزم اميرحسين بهبهانی در نظرخواهی مطلب پيشين لينک نقد خود را بر فيلم بوتيک که در سايت گويا منتشر شده است قرار داد با توجه به شناختی که از ايشان داشتم بدون خواندن آن نقد لينکاش را در قسمت لينکدونی شبح قرار دادم. دليل نخواندن آن نقد اين بود که ترجيح میدهم قبل از ديدن فيلم نقد آن را نخوانم و "بوتيک" را نديده بودم. در اولين فرصت در بعد از ظهر جمعه برای تماشای "بوتيک" به سينما رفتم. راستاش را بخواهيد شايد به دليل نام فيلم انتظار ديدن فيلم خوب را نداشتم و فقط برای فائق آمدن بر حس کنجکاوی و خواندن نقد آقای بهبهانی به تماشای آن رفتم اما همان سکانس ابتدایی مجذوبم کرد نفس عميقی کشيدم و آمادهی ديدن فيلمی به خوبی نفس عميق[1] شدم.
نمیخواهم نکاتی را که آقای بهبهانی در "یک بوتیک پُر از دیوانه!"[2] به آن اشاره کردهاند تکرار کنم تقريبا تمام نقد ايشان را درست و بهجا میدانم. سعی میکنم به چند نکته که بهصورت کمرنگی در نقد ايشان آمده بود اشارهی مفصلتری داشته باشم.
1- بازیگری: بازیگری در "بوتيک" به نابازيگری میماند و از آنجا که اکثر بازیگران نام آشنا هستند نشان از تکنيک بالای بازیگران و متن خوب و کارگردانی حسابشدهی حميد نعمتاله دارد. در اين ميان بازی گلشيفته فراهانی مثال زدنی است. مقايسهی بازی فراهانی با پاليزبان در نفس عميق قدرت بازیگری گلشيفته را نشان میدهد و او را در سطح پديدهیی در ميان بازیگران کشورمان ارتقا میدهد. مريم پاليزبان همان است که جلوی دوربين است بازی نمیکند نابازیگری است که میداند چگونه جلوی دوربين زندهگی کند. اما گلشيفته بازيگر است و قبلا نقشهای متفاوتی را از او ديدهايم. سال ها پيش در درخت گلابیی مهرجویی نشان داد پديدهيی بیبديل است و اکنون در "بوتيک" در اوج نشسته است. بازی نابازیگرانه دشوارترين نوع بازی است.[3]
حامد بهداد هم بيش از ان که بازیگر باشد نابازیگر است. يک نقش را بلد است و آن را خوب ارائه میدهد.البته کارگردانی کردن او مهم است. پلانهای کوتاه و ديالوگ کم ويژه رمز موفقيتاش است. بقيه بازیگران نيز کم و بيش اينگونه بودند بجز محمدرضا گلزار! متاسفانه بازیگلزار بازیگری در "بوتيک" را دچار اعوجاج کرده بود و بازیها از يکنواختی خارج شده بود. کارگردان نتوانسته بود گلزار را با بقيه آداپته کند. بازی او کاملا متفاوت بود و هيچ رگههایی از نابازیگری در آن ديده نمیشد. کاملا کليشهیی و متفاوت بود. وقتی فراهانی و گلزار در کنار هم قرار میگرفتند اين عدم تجانس بهخوبی مشهود بود. گلزار داشت بازی میکرد و فراهانی در حال زندهگی بود زندهگی بیواسطه و مستقيم و اين نوع بازی با ساختار فيلم همخوانی داشت در حالی که بازی گلزار با ساختار فيلم نمیخواند. اشکال در نوع بازی گلزار نبود در ساختار سينمایی ديگری بازی او قابل تقدير هم بود اما مال اين ساختار نبود.
نمیتوان از بازیگری در "بوتيک" نوشت واز بازی خوب تک تک بازیگران نگفت اما دوستدارم از بازی بسيار خوب افسانه چهرهآزاد نوهی بازیگر فقيد سينمای ايران رقيه چهرهآزاد ياد نکرد. بازی افسانه چهرآزاد فوقالعاده خوب و نابازيگرانه و همخوان با فيلم بود. حتا يوسف تيموری توانسته بود با بازیهای تلهويزيونیاش فاصله بگيرد و نقش همخوانی را ارائه دهد.
2- تحليل محتوایی: هر چند شباهتهای "بوتيک" و "نفس عميق" فقط منحصر به موارد مشابهی محتوایی نمیشود و در مسايل تکنيکی مانند مونتاژ و بازیگری و دکوپاژ شباهتهای بسياری بين اين دو فيلم قابل مشاهده است اما از حيث محتوا نيز هر دو فيلم از نسل جوان اين روز و روزگار صحبت میکنند. شباهت بين "بوتيک" و "نفس عميق" چيزی از ارزشهای سينمایی آن نمیکاهد و در هر صورت اين دو فيلم دو فيلم متفاوت هستند در ژانری واحد؛ ژانری که در بسيار از موارد بيننده را ياد فيلم نووار میاندازد. بدون اين که اين فيلمها را بتوان نووار خواند.
حميد نعمتاله از جامعهیی سخن میگويد که تا مغز استخواناش در فساد و تباهی و فقر و آشفتهگی و جنون غرق شده است. جامعهیی که هيچ کس سر جای خودش نيست. زن آزاری و کودکآزاری در آن قاعده است و لحظات شاد و انسانی استثنا. همه چيز مانند نمای پايانی فيلم در حال سقوط به قهقرا در ميان آهن و خون است سعادت در مکانی تميز مانند مترو ميسر است که محل عبور و مرور سريع انسانهای از خود بيگانهیی است که نمیدانند از کجا آمدهاند و میخواهند به کجا بروند. سعادت در داشتن موبايل است به قيمت حيوانوار چهار دست و پا به دنبال ناخن ارباب گشتن، سعادت داشتن بنز الگانس نيست، پرايدی که بتوان صدای پخش صوت آن را تا ته زياد کرد ما را بس!... شايد بزرگترين اشکال محتوایی "بوتيک" همين بیآيندهگی باشد همين نديدن خيزش انقلابی و شور و جنبش برای زندهگی در دنيایی انسانی... هر چند جهان(گلزار) در اين سير تحولیاش به خشونت انقلابی برای حذف نماد سرمايه و فساد روی میآورد؛ و شايد اين تنها رسوبی باشد که از کيميایی، که نعمتاله با دستياری او کارش را آغاز کرد و الان با همين يک فيلماش نشان داد يک سر و گردن از استادش جلوتر است، بر جای باقی مانده است.
فصل پايانی فيلم و مونتاژ موازی قتل و عروسی بسيار خوب از کار درآمده است هر چند میتوانست بهتر از اين باشد با پيشنهاد دوست عزيزم آقای بهبهانینيا هم موافق نيستم زيرا او فراموش کرده است که شاپوری(رويگری[4]) مرده است و رفتن زنی پيش او گيرم اتی(فراهانی) موجب نمیشود تکرار و تداوم نظام موجود تداعی شود با قتل شاپوری چيزی در اين دنيا تکان خورده است و همين است که پايان فيلم را از معنا تهی میکند. چرا سقوط؟ اگر عمل سنگچاپ در زيربار بردهگی اين نظام سراسر فاسد و تبهکار سقوط است پس خشونت جهان(گلزار) ديگر نمیتواند سقوط باشد. به نظر من مونتاژ موازی حرکت آسانسور به قهقرا و عروسی بسيار پرمعنا بود اما پايان مناسبی برای فيلم نبود. شايد بهترين پايان برای فيلم اين بود که جهان اتی را در خيابان نزديک خانهی شاپوری ببينند و در سکانس-پلانی طولانی در سکوت با هم راه بروند و از خيابانهای مختلف بگذرند و از ميان مردم رد شوند. از گوش جهان و دهان اتی به اهستهگی خون بيايد و آنها بدون اين که حرف بزنند فقط راه بروند.
3- سمبوليسم: فيلمهایی که در نظامهای ديکتاتوری و حاکميت سانسور ساخته میشوند خداگاه يا ناخداگاه برای بيان حرفهایشان به نماد سازی و با کنايه حرف زدن رو میآورند. مهرجویی در اين زمينه استاد بیبديل است و فيلم اجارهنشينهایاش مثال زدنی. بوتيک هم پر از زبان اشاره و زبان مخفی است. مثلا اتی وقتی میخواهد از ازالهی بکارت در دختران توسط شوهرانشان حرف بزند میگويد: "شوهر کنم که چی بزنه پردهی گوشام رو پاره کنه!" يا ريش جهان و اصلاح آن در سکانسهای پايانی يا شوک درمانی در صبح زود به هنگام اذان صبح که مرا ياد شعری از شاملو انداخت "سحر به بانگ زحمت و جنون ز خواب چشم باز میکنم." مترو، شغل جهان که ويترينسازی است، شلوارگشاد در پای اتی، دانشجوی پزشکی که جوجه میفروشد و برای يک قاسق قيمهی نذری لهله میزند، اين ديوانهگی همهگير، حرفزدنهای منولوگوار طولانی جوانی که به او شوک میدهند.(اين بخشها بسيار خوب نوشته و بازی شده است. بازی او فوقالعاده است آنقدر که تصور میکنی دارد بد بازی میکند!)
4- يکیدو نکتهی ناگفته: تدوين محمدرصا مويينی بسيار خوب بود هر چند ديزالوهای سياه طولانی تدوين آن را بسيار شبيه نفس عميق کرده بود. محمد کلاری استاد است اما فيلمبرداری از حيث نور در بعضی جاها اشکال داشت. شايد مقصر لابراتورا باشد. بخشهایی از فيلم مرا ياد رمان شهربازی حميد ياوری انداخت. بسياری از گفتهها را در "يک بوتيک پر از ديوانه" آمده است که ديگر نيازی به تکرار نديدم.
دوستانی که مطلب من تحت عنوان سينمای چسفيل و سينمای تفکر را که به نفس عميق پرداخته بودم نخواندهاند خوب است سری به آن بزنند.
در پايان به همهی دوستان عزيزم توصيه میکنم حتما اين فيلم را ببينند. عجله کنيد که غفلت موجب پشيمانی است.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] - نفس عميق شباهتهای زيادی از نظر فرم و محتوا با هم دارند اما با توجه به اين که بوتيک سال 81 ساخته شده است و نفس عميق در سال 82 اکران شد نمیدانم حميد نعمتاله در هنگام نوشتن يا ساختن بوتيک، نفس عميق را ديده بوده است يا نه!
[2] - کاش نام نقد بود "بوتيکی پر از ديوانه" به اين "يک" نابهکار حساسيت پيدا کردهام!
[3] - يادش بخير مهدی فتحی در تخته سياه سميرا مخملباف چنين نازی نابازیگرانهیی را از خود نشان داد که متاسفانه در ميانهی کار بين کارگردان جوان و اين بازیگر پيشکسوت اختلاف پيش آمد و متاسفانه فتحی کار را نيمهکاره رها کرد اما راشهایی را که من ديدم بازی فتحي فوقالعاده بود هر چند نبايد از حق گذشت که نابازیگری که جای او بازی کرد هم از عهدهی نقش برآمده بود.
[4] - بازی رضا رويگری در فيلم بسيار خوب است. از ديدن او در اين نقش بسيار خوشحال شدم اميدوارم اين هنرمند روبه زوال جان تازهیی بگيرد.
April 11, 2004 01:50 AM
|
Comments (37)
پنجشنبه، 20 فروردینماه 1383 | April 08, 2004
●
ترميم ترکی هزار و چهارصد ساله!
روزنامهی آفتاب يزد امروز (پنجشنبه 20 فروردين) از قول سازمان ميراث فرهنگی خبری را منتشر کرده است که حاوی طنزی تاريخی است. خبر اين است:
اعلام آمادهگی ايران برای مرمت تاق کسرا
اگر خاطرتان باشد طبق احاديث متواتر اين تاق پس از تولد پيامبر اسلام ترک خورده است و حالا پيشنهاد ترميم آن پس از 1400 سال توسط مسلمانانی بنيادگرا به اشغالگران آمريکایی نشان از طنزی دارد که در سرزمين گلوبلبلمان جاری است.
فراموش نکردهايم که اين مسلمانان بنيادگرا در آغاز قدرتگيریشان کلنگ و تيشه برداشتند و به جان آثار تاريخی با قدمت چند هزار ساله پرداختند و آثاری را که حتا در دوران يورش اسلافشان در هزار و چهار صد سال پيش سالم مانده بود به نابودی کشاندند. فراموش نکردهايم که اينان بنای تاريخی ارگ عليشاهی تبريز را با ديناميت ويران کردنند و کتابخانه ملی و سالن اپرایی را که زمان پيشهوری ساخته شده بود ويران کردنند و حتا به تاريخ دوران شکوفایی خودشان هم رحم نکردند و با ساختن محلی تجاری مشرف به ميدان نقشجهان آن را در معرض خروج از فهرست آثار باستانی يونسکو قرار دادند. حالا چه شده است که دارند برای تاقی که به اعتقاد خودشان با تولد پيامبرشان ترک خورده است اشک تمساح میريزند و برای شيطان بزرگ عشوهی شتری میآيند که آمادهی ترميم اين تاق هستند؟
کودکان و نوجوانان و زنان و مردان عراقی توسط ارتشی اشغالگر در جنگی بیحاصل وجه المصاحهی حضرات قرار میگيرند و کشته میشوند تا اينان بتوانند با پيامهای آشتیجويان از چپ و راست دلبری کنند و با سياست فشار از پايين و چانهزنی از بالا چند روز ديگر به حيات انگلوار خود زير سايهی سلطهی جبارانهی سرمايهداری جهانی ادامه دهند. اما دير نيست روزی که خيزش انقلابی مردم منطقه برای هميشه تومار تروريسم و اشغالگری را بپيچد و سپاه خدا و شيطان را از سرزمينی که محل بهوجود آمدن برزگترين تمدن های بشری بوده است پاک کند.
بانگ جرساش میآيد شنيدناش گوش تيز میخواهد و ضمير پاک.
April 8, 2004 02:38 PM
|
Comments (77)
سه شنبه، 18 فروردینماه 1383 | April 06, 2004
●
نظم گفتار
"چه تمدنی را میشناسيم که، در مظاهر، بيش از تمدن خود ما احترامگذار گفتار (discours) بوده باشد؟ در کجای جهان، بهتر و بيشتر از تمدن ما به گفتار باليدهاند؟ درکجا، ظاهرا، توانستهاند قاطعانهتر از ما گفتار را از قيد محدوديتهایاش رها کنند و به مقامی جهانشمول برسانند؟ آری، با اين همه، به نظر من میرسد که در زير اين ارجگذاری ظاهری، اين سخندوستی ظاهری، نوعی ترس خوابيده است، همهچيز چنان میگذرد که گويی ممنوعيتها، سدها، آستانهها و مرزبندیهايی تعبيه شدهاند تا جلوی انتشار گستردهی گفتار، دستکم تا حدودی، گرفته شود، چندان که غنای گفتار از سنگينی بار خطرناکترين بخش خود خلاص گردد و بینظمیاش با چنان ارقامی سازمان يابد که از چنبر مهار ناشدنیترين (موقعيتها) میگريزند؛ همهچيز چنان میگذرد که گويی قرار بر اين بوده که در بازیهای انديشه و زبان، هيچ اثری حتا ازنشانههای برجوشيدن گفتاری باقی نماند. در جامعهی ما –و به گمانام در همهی جوامع ديگر، گيرم با طرح و عکسبرداریهای متفاوت- نوع سخنگريزی عميق، نوعی ترس پنهانی از اين رويدادها، از اين انبوه چيزهای گفته شده، از سرريز اين همه گزارههای بيانی، از همهی عناصرخشونتبار، ناپيوسته، پيکارجو، و نيز بینظمیآور و هلاکتبار احتمالا موجود در همهی اينها، از همهمهی عظيم دايمی و ناموزون گفتار، وجود دارد." ميشل فوکو
--------------------------------------------------------------------------------
[1] - نظم گفتار، ميشل فوکو، باقر پرهام، انتشارات آگاه، ص 44؛ L’ordre du discours by Michel Foucault,(1971) Translated by bagher parham.
[2] - شيوهی نگارش تغيير داده شده است.
April 6, 2004 02:52 PM
|
Comments (47)
|
TrackBack (1)
شنبه، 15 فروردینماه 1383 | April 03, 2004
●
ده اصل در مورد آموزش
1- دانستن و آموزش ديدن، با زبان و خط دل خواه، جزو حقوق بنيادی انسانی است و هيچ کس را حتا به موجب قانون نمیتوان از اين حق محروم کرد. آموزش تا پايان دورهی متوسطه اجباری است و هيچکس نمیتواند از آن امتناع کند. دولت از منابع عمومی موظف است آموزش رايگان تا آخرين سطوح تحصيلی را فراهم کند.
2- حذف و ممنوعيت آموزشهایی که باورهای مذهبی و ايدئولوژيک را به عنوان حقايق مطلق و غير قابل نقد ارائه میدهند.
3- حذف و ممنوعيت کليه مظاهر مذهبی، ايدئولوژيک و سياسی در محيطهای آموزشی.
4- حذف و ممنوعيت تنبيهات بدنی و تنبيهاتی که با شونات انسانی مغاير است.
5- آزادی بيان بدون قيد و شرط دانشآموزان در محيطهای آموزشی و خارج از آن. (مسئولين آموزشی اجازه اظهار نظر شخصی دارند اما نمیتوانند به عنوان نظر رسمی يا آموزشی مواضع خاصی را ديکته کنند.)
6- آزادی تاسيس انجمن و کلوپ و حق اعتصاب و تحصن و اعتراضات جمعی توسط دانشآموزان. (کارکنان و کادر آموزشی به طريق اولا و طبق ساير حقوق بنيادی انسانی از اين حقوق برخوردارند.)
7- مدارس زير نظر شورایی مرکب از نمايندهگان کارکنان، کادر آموزشی، اوليای دانشآموزان و دانشآموزان اداره میشود. اين شوراها به صورت هرمی تا شورای عالی آموزش امتداد پيدا میکند.
8- استفاده زبان و خط در حيطهی اختيارات شورای مدرسه است که با همآهنگی با شوراهای بالاتر و شورای عالی آموزش صورت میگيرد.
9- پوشش دانشآموزان آزاد است و هيچ نهادی نمیتواند آن را محدود کند. در صورت استفاده از لباس متحدالشکل اين لباس در جهت راحتی دانشآموزان با توجه به شرايط آبوهوایی و سلايق فرهنگی توسط شورای مدارس با همآهنگی با شوراهای بالاتر و شورای عالی آموزش تعيين میشود. و در هر صورت نبايد ناقض اصل اساسی آزادی پوشش باشد.
10- هيچکدام از مصوبات کليه سطوح شوراها از شورای مدارس تا شورای عالی آموزش نمیتواند با اصول بنيادی آزادی بيان، آزادی تشکل، آزادی پوشش و ساير آزادیهای بنيادی در تضاد باشد.
چند نکته که از اين اصول ناشی میشود به عنوان نمونه مطرح میشود.
1- اصول بنيادی مانند آزادی بيان يا آزادی پوشش مفاهيمی کلی و حقوق کلی هستند و در زمانها و مکانهای خاص نمیتوان با تمسک به اين اصول در جهت نفی آنان اقدام کرد. به عنوان مثال آزادی بيان بدون قيد و شرط از حقوق بنيادی محسوب میشود و هدف آن اين است که افراد بتوانند نظرات خود را آزادانه بيان کنند. اما از اين اصل نمیتوان به عنوان مثال برای جوک گفتن سر کلاس با دانشآموز بقل دستی سؤاستفاده کرد. آزادی پوشش نيز چنين است. آزادی پوشش به اين مفهوم نيست که هر کس با هر لباسی و با هر سطحی از پوشيدهگی يا برهنهگی بر سر کلاس حاضر شود. تعيين فرم مناسب لباس زير نظر شورای مدرسه صورت میگيرد و بايد به گونهیی باشد که اصل اساسیتر که همان آموزش است خدشه پيدا نکند و دارای ظرفيت تغييرات جزيی باشد. به هر حال حدی از پوشش مانند روسری در دختران و کلاه در پسران آزاد است. شورای مدرسه يا هيچ نهاد ديگری نمیتواند استفاده يا عدم استفاده از آن را اجباری کند.
2- نصب تصوير رهبران و مشاهير سياسی، ملی، مذهبی، ايدئولوژيک... در محيطهای آموزشی و کتب درسی (بهجز تصاويری که جنبهی آموزشی دارند) ممنوع است. بديهی است که دانشآموزان میتوانند در انجمن و کلوپ يا نشريات خود از اين تصاوير يا شعارها استفاده کنند.
3- آزادی در استفاده از خط و زبان جزو اصول بنيادی محسوب میشود و انسانها را فردی يا جمعی نمیتوان از اين حق محروم کرد. در هر مدرسه يک خط و زبان به عنوان زبان و خط اصلی و چند خط و زبان به عنوان خطها و زبانهای جنبی آموزش داده میشود. اين مورد مانند ساير موارد مشابه با تصويب شورای مدرسه و با همآهنگی با شوراهای بالاتر و شورای عالی آموزش انجام میگيرد.
4- کادر آموزشی عقايد خود را پشت در کلاس میگذارند و در سر کلاس جنبههای مختلف تفکر را آموزش میدهند. مثلا عقايد مختلف از باورهای خداپرستان و بیخدايان را در طول تاريخ، در دروس مربوطه، بيان میکنند و آيينها و باورهای مذهبی مختلف را به صورت تاريخی مطرح کرده جنبههای مختلف آن را میکاوند و به عنوان دانشهای نسبی بشری آموزش میدهند.
April 3, 2004 12:24 AM
|
Comments (299)
|
TrackBack (2)
پنجشنبه، 13 فروردینماه 1383 | April 01, 2004
●
امسال اول آوريل مصادف بود با سيزه بهدر!
دو سال پيش خيلی خوب تونستم دروغ بگم! صد در صد خوانندهگان شبح باور کردنند! (توصيه میکنم بريد سری بهش بزنيد با مزه بود!)اگه نخوندين بريد بخونيد! پارسال درصد زيادی باور کردنند و امسال تقريبا کسی باور نکرد از اين موضوع نتيجه میگريم که شبح تو اين مدت دروغ گفتن يادش رفته يه نتيجهی ديگه هم اينه که خوانندهگان شبح حواسکار اومده دستشون!
به هر حال تا از صحرا به شهر اومديم فوری اومدم اينو نوشتم تا بيش از اين از دستم ناراحت نشيد!
اون کامنت هم اينقدر پرت بود که خيال مرا راحت کرد که تونستم حسابی پرتشون کنم! تا اسم چارتا فيلم نوشتم فکر کردم در وزارت ارشاد کار میکنم! بابا جون سراسر وزارت ارشاد اگه نصفی شبح داشت الان وضعاش خيلی بهتر بود!
يه چيز ديگه دروغی که برای سيزدهی امسال انتخاب کرده بودم خيلی جالب بود قول میدم سال ديگه هيچ کدوم نتونيد حدس بزنيد که دروغ بوده!
حالا يه چيز ديگه من تو سال اول هم دو تا پست داشتم که هر دو تاش دروغ بود! پس امسال هم هر دوی اين پستها را میتونيد دروغ فرض کنيد که البته در آن صورت دچار يه پارادوکس میشيد!
گفتن نداره که از همهی دوستان نازنين متشکرم... راستاش دارم کيف میکنم از داشتن دوستای به اين نازنينی مگه مازوخيست هستم که ترکشون کنم! تا خون در رگ ماست شبح سرپاست!
شبح به اين بیمزهیی اصلا نوبره نيست! شبح بیمزه زياد به هم میرسه!
April 1, 2004 10:44 PM
|
Comments (93)
|
TrackBack (1)
●
و ديگر خاموشی!
سومين نوروز در وبلاگ را پشت سر گذاشتم. تعطيلات نوروزی هم رو به اتمام است و از پس فردا کار و زندهگی آغاز میشود.
هر چيزی که آغازی دارد لاجرم پايانی نيز دارد حتا بيگ بنگ هم روزی به سرانجام میرسد يا دوباره به نقطهی آغازی برمیگردد و جهان در نقطهیی متمرکز میشود برای انفجاری ديگر يا انرژی خود را از دست میدهد و مرگ بر تمام هستی سايه میافکند.
خوب يا بد، زشت يا زيبا، شرور يا رئوف،... اين شبح بود به تمامی عريان در پيش ديدهگان شما و اکنون اين شخصيت مجازی مقهور شخصيت واقعی خالقاش میشود و تن به خاموشی میسپارد.
اگر از نيش زبان شبح در امان نبوديد او را عفو کنيد هيچ شخصيتی هر چقدر مجازی و تخيلی نمیتواند از بدی تهی باشد. مگر در آثار بیارزش و رمانتيک که شخصيتها يا بد مطلق هستند يا خير مطلق ما همه نسبی هستيم اندکی بدی در بهترينهایمان است و اندکی خوبی در بدترينهایمان... به هر روی شبح علیرغم ناماش انسان بود با تمام خوبیها و بدیهای بشری.
ضمنا با افشاگریهايی از اين دست ديگه واقعا ادامهی کار ممکن نيست!
به قول هملت:
و ديگر خاموشی است.
April 1, 2004 10:13 AM
|
Comments (51)