سه شنبه، 11 فروردینماه 1383 | March 30, 2004
●
وبلاگها فيلم میشوند2
عاقبت فيلم زياد نگاه کردن در بهترين حالت اتفاقی است که میبينيد.
با تشکر از پسرم که فرهنگ سينمايی گويا است و با اشارهیی به فيلمی، نام و نام کارگردان را بالافاصله تحويل میدهد.
..................................................
آشپزباشی: پاريس مال ماست، ژاک ريوت.
لندنی: مسيح در ابولی توقف کرد، فرانچسکو روزی. (با شرکت جان ماريا وولونته)
دمغنيمته: دور از اجتماع خشمگين، جان شلهزينگر.
هليا: عشق از هر چيز شيرينتر است، استنلی دانن، (با شرکت اليزابت تايلور)
وبنوشتهای ابطحی: مارمولک، کمال تبريزی.
روزگار غريبانه پدر و پسر: هری و پسرش، پل نيومن.
هوشنگ دودانی: اسب کهر را بنگر، فرد زينهمان.
آوات و هيوا: انزوای دو نفره، گاری سينيور.
شراگيم: آخرين وسوسهی مسيح، مارتين اسکورسيزی. (با تشکر از حميد.)
آورا: آواز در باران، جين کلی.
هزار حرف ناگفته: انجمن شاعران مرده، پتر وير.
پيچ در پيچ: رويای شبی در نيمهی تابستان، ماکس راينهات.
ابر شلوار پوش: مرد يک زن است مانند ديگران، ژان ژاک زيلبرمان
ارغوانی تيره: درسواوزالا، آکيروکورساوا.
ما مهره نيستيم: گاو، داريوش مهرجويی.
روزگار من: لارنس عربستان، ديويد لين.
نگاهی ديگر: بازگشت به بهشت، مارک رابسون.
همچون کوچهیی بیانتها: تعطيلی از دست رفته، بيلی وايلدر.
سياهکل: زنده باد زاپاتا، الياکازان. (با تشکر از ارنستو)
خرس مهربان: گوشهگيران آلتونا، ويتوريا دسيکا. (بر اساس نوشتهيی از ژان پل سارتر با شرکت سوفيا لورن!) (با تشکر از ارنستو)
عزيزدوردونه: دشمن مردم، جورج شيفر. بر اساس نمايشنامهی ايبسون.
افسانهی ما: افسانههای کانتربری، پير پائولو پازولينی.
هاژيا: خداحافظ روزهای خوب، آندره بوکلر.
مهرنوش موسوی: شهر زنان، فدريکوفلينی.
دوستانه: بزرگمرد کوچک،آرتور پن.
ويران: حيران ام که حالا چه کسی او را میبوسد، لويد بيکن.
نورافکن: دختر سرخ مو، بن وربونگ. (البته اميدوارم بنفشهی عزيز به سرنوشت او دچار نشود. قهرمان فيلم دختر انقلابی است با موهای سرخ که سرانجام توسط نازیها اعدام میشود.)
آيات شيطانی: خدا به انسانها نياز دارد، ژان دولانوآ.
آرمين: طبقهی کارگر به بهشت میرود، اليو پتری.(با بازي جان ماريا ولونته.)
همشهری کاوه: خبرنگار سينمایی، جک کانوی.
زمينی: کتاب بالينی، پيتر گريناوی.
آينده: ميهنپرست، ارنست لوبييچ.
ممههای جانت جکسون: مامور تلويزيون کابلی، بن استيلر.
شکارچی: طبيعت بیجان، سهراب شهيد ثالث.
دهقون: دهقان زن میگيرد، ويکتور فلمينگ.
Everything: تولد يک ملت، ديويد وارک گريفيث.
توکايی در برفلگ: سلام سرخ، سيدنی لنفيلد.
يکی بود يکی نوشت: يکی بود يکی نبود، الکساندر هال.
شبانههای يک تنها: شب، ميکلانجلو آنتونيونی.
خطورات: نازارين، لويس بونوئل.
پینوشت:
دوستان لطف کردن برای شبح اسامی مختلفی انتخاب کردن که فکر میکنم.بهترينشون. "ده فرمان، کيشلوفسکی" بود که علی عزيز گفت.
اما راستاش را بخواهيد خودم با توجه به تلاشی که برای زندهماندن در اين جنگل آسفالت میکنم و با توجه به اين که بايد تعادلام را حفظ کنم تا به سوی نيفتم عنوان "ويلنزن روی بام، نورمن جیوسون" را پيشنهاد میکنم اين منتقدين شبح را هم خوشحال میکند و تا حدودی منصفانه هم هست! يعنی هم در آن ذم است هم مدح!
March 30, 2004 04:45 AM
|
Comments (75)
شنبه، 8 فروردینماه 1383 | March 27, 2004
●
وبلاگیها فيلم میشوند!
عيد است و تعطيلات و ديدن فيلم سينمايی واجب موکد! با خودم فکر میکردم اگر بنا بر اين بود که هر بلاگری را با نام فيلمی میخوانديم چی میشد؟! چند نمونه از خاطرم گذشت گفتم نقلاش خالی از لطف نباشد... اين نامگذاریها يا از حيث نام است يا از حيث محتوا و يا هر دو! کشف دليل هر نام گذاری را به عهدهی خودتان میگذارم! اما همينجا اعلام میکنم مسئوليت تفسيرها و تاويلهای نامعقول را بر عهده نخواهم گرفت که به قول نظامی:
گر تو را اين حديث روشن نيست
عهده بر راوی است بر من نيست!
ضمنا اگر وبلاگی هست که ناماش نيست حتما انتخاب فيلم برایاش به ذهن من نرسيده است!
تذکر مهم: اين شوخی بیمزه ادامه دارد! پيشنهادات پذيرفته میشود!
..................................................
گيلهمرد: آخرين قارون، الياکازان
ضمير سرخ: گربه روی شيروانی داغ، ريچارد بروکس، تنسی ويليامز.
سرزمين آفتاب: بانوی زيبای من، جورج کيوکر.
فرياد بیصدا: بعضیها داغشو دوست دارند، بيلی وايلدر.
سايه: نوستالژيا، آندره تارکوفسکی.
کتبالو: آهنگ برنادت، ژان دلانوم
سردبير:خودم: همشهری کين، اورسن ولز.
يه جور ديگه: چتری برای دو نفر، احمد امينی.
پينکفوليديش، چرنديات: من با يک قاتل تبرزن ازدواج کردم، توماس اشلامن.
روزنامهنگارنو: همهی مردان رئيس جمهور، آلن جی پاکولا.
زن نوشت: حرفه خبرنگار، آنتونيونی.
زنانهها: هانا و خواهراناش، وودی آلن.
زيتون: زن مجرد سفيد پوست، باربه شرودر.
نوشی وجوجههایاش: مادر خوب، لئونارد نيموی.
آتش: داس و چکش، سرگئی ليفنف.
جين جين: بوی گند زندهگی، مل بروکس.
زن ناقصالعقل: و خدا زن را آفريد، روژه واديم.
وحی شبانه: پسر عاشق پيشه، جان ميکلن سيلور.
ما بیچرا زندهگانيم: ماتيلدا رولد دال، دنی دوويتو.
مريم گلی: درخت گلابی، داريوش مهرجويی.
اميد ميلانی: در بارانداز، الياکازان
آزادی بيان: جو هيل، بو وايدربرگ.
از بالای ديوار: بعضی از دخترها، مايکل هافمن.
نانا: شورش بیدليل، (ياغی بیهدف)، نيکلاس ری.
خوابگرد: مردی که زياد میدانست، آلفرد هيچکاک.
عروسک کوکی: تلما و لوئيز، ريدلی اسکات.
فروغ: زندهگی دوگانهی ورونيک، کيشلوفسکی.
ناز بانو: شاهزاده خانمی از ماه، کن ايچيکاوا.
گلکو: ژاندارک، ويکتور فلمينگ.
پاگنده: معمای گاسپر هاوزر، ورنر هرتسوگ.
جن تاتر شهر: جنگير، ويليام فريدکين.
آبکش: قاتلين بالفطره، رابرت وايز.
پرده: مردی برای تمام فصول، فرد زينهمان.
ارنستو چهگوار: درهی من چه سرسبز بود، جان فورد.
خورشيد خانم: خورشيد بهروشنی میدرخشد، جان فورد.
شادی شاعرانه، راه زن، عرفان: کسب و کار خانوادهگی، سيدنی لومت.
March 27, 2004 08:25 PM
|
Comments (85)
|
TrackBack (0)
جمعه، 7 فروردینماه 1383 | March 26, 2004
●
مهدی فتحی
باشد که صحنه همچون تناب بندبازان به افراد نالايق جرات راهرفتن بر روی خود را ندهد. (گوته)
سال هشتاد و دو آخرين زهر خود را ريخت و در واپسين نفسهایاش، مهدی فتحی را از ما گرفت.
هنوز غصهدار پل سوئيزی بودم که اين ضريه ناغافل فرود آمد. پل سوئيزی را از جوانی میشناختم او و پل باران کسانی بودند که مرا با مفاهيم چپ جديد آشنا کردند. روزی در مورد سوئيزی خواهم نوشت...
مهدی فتحی پديده بود از آن پديدهها که سالها و دههها در کار است تا در ميان مردمی در فن و هنری کسی چون او پديد آيد. او بازیگری بیبديل بود. کسی که بازیگری در خوناش جريان داشت، در تک تک سلولهایاش. فتحی زندهگیاش را بازی میکرد و در نقش خود آنچنان فرورفته بود که من هميشه تصور میکردم اين بيماری، اين پيری زود هنگام، همه نقش است نقشی که او بازی میکند.
پس از خودسوزی همسر بسيار جواناش او بازی در نقش مرگ را آغاز کرد و ذره ذره مرد.
در اوخر قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم کنستانتين استانيسلاوسکی انقلابی در هنر نمايش بهوجود آورد. انقلابی که چهرهی بازیگری در جهان را متحول کرد. شاگرد او استلا آدلر بر اساس آموزههای استانيسلاوسکی مدرسهی بازیگری خود را در آمريکا تاسيس کرد که بازیگران برجستهيی را به جهان معرفی کرد. يکی از آنها مارلون براندو بود. مهين و مصطفی اسکويی نيز که متد استانيسلاوسکی را در شوروی آموخته بودند در ايران به تدريس اين متد پرداختند و يکی از برجستهترين شاگردانشان مهدی فتحی بود.
فتحی شاهدی بود بر اين شعر حافظ که؛
زمانه به مردم نادان دهد زمام مراد-
تو اهل دانش و فضلی، همين گناهات بس.
خاطرات بسياری از فتحی دارم خاطراتی که نمیتوانم تعريف کنم فقط همينقدر بگوييم او هوشی سرشار داشت و ذهنی بسيار خلاق و پويا... علاقهی مشترک ما به مارکس هميشه محور دوستیها و گفت و شنودهایمان بود.
حالا نمیدانم با مهرگان عزيز چگونه روبهرو شوم. مهرگانی که وقتی کودکی خرد بود مادرش را از دست داد و اکنون در نوجوانی به سوگ پدر مینشيند پدری که در اين سالها فقط او را داشت و سايه به سايه با او بود.
اين سرنوشت شوم گريبانگير ما شده است که نه چنان که میخواهيم زندهگی کنيم ونه آنچنان که میپسنديم بميريم و نه آنچنان که آرزو میکنيم به خاکمان بسپارند. باشد که اين طلسم شوم را بشکنيم...
دستم به نوشتن نمیرود...
March 26, 2004 12:26 AM
|
Comments (26)
دوشنبه، 3 فروردینماه 1383 | March 22, 2004
●
قطره اشکی در بارانِ ريزِ بهاری!
شايد ساعتی میشد که در ميان دو رديف صنوبر به هم چسبيده راه رفته بودند بی آن که کلمهيی بر زبان جاری کنند.
- میبينی بارونای شهر ما چه جالبه... صدای شور شور بارون همه جا پيچيده ولی ما اصلا خيس نشديم... بسکه بارونش ريزه!
نگاهاش را چرخاند راست میگفت؛ تو روشنی هوا وقتی خورشيد به ابر نازکی میرسيد میشد رد بارون تندی را که اريب به صنوبرهای کنار خيابان میباريد ديد.... وقتی برگشت که بگويد: جالبه، دانههای ريز آب که روی موهای از زير روسری بيرون آمده مثل شبنم صبحگاهی روی ساقههای کرکدار پونههای کوهستانی قطره بسته بود توجهاش را جلب کرد.. از موها که رد نگاهاش روی گونهی سمت چپ سْکيد قبل از رسيدن به لبهايی که داشت کمکم به لبخند میشکفت روی قطرهی درشتی متوقف شد. بیاختيار، انگار که دستهایاش خوابنما شده باشند، با نوک انگشت اشاره قطره را از روی گونه برداشت و روی نوک زباناش گذاشت. شور بود، به شوری تمام اشکهايی که در تنهايی از چشمهایاش شرابه کرفته بود و از حاشيهی گونهها روی لباش سريده بود آمده بود روی زباناش...
March 22, 2004 07:15 PM
|
Comments (40)
شنبه، 1 فروردینماه 1383 | March 20, 2004
●
نوروز مبارک و چند نکته
-سالی را پشت سر نهاديم که سال ماتم و مرگ بود. مردم هيچ سرزمينی در جهان چه در صلح چه در جنگ به اندازهی مردم ايران در سال گذشته قربانی ندادند.
اما سال گذشته سال قيام و اعتراض و تحريم هم بود. سالی که مردم به اين فريب بزرگ "نه" گفتند و قاطع و برای هميشه راه خود را از راه حاکمان کشورشان جدا کردند.
سالی را در پيشرو داريم که سال قيام و اعتراض است و اميد آن که سال رهایی و آزادی هم باشد و اين ميسر نمیشود مگر آن که تک تک ما به اين طاعون که بلای جانمان شده است "نه" بگوييم، که لحظه به لحظه در انديشهی آزادی باشيم و برایاش بکوشيم. اميد آن که چنين باد!
- سال گذشته سال گسستن بود! گسستن مردم از حکومت؛ اميد آن که سالنو سال پيوستن باشد! پيوستن برای ويران کردن اين دنيای کهن و بنياد نهادن دنيایی نو!
- اين که انسانها چرا واحدی به بزرگی سال را برای تقسيم گذر عمر خود ابداع کردنند خود موضوع جالبی است اما چگونهگی اين تعريف ارتباط مستقيمی با سطح دانش بشر داشته است. برای ما که میدانيم زمين به گرد خورشيد میگردد. ابداع واحدی به نام سال که برابر با يک دور گردش زمين به گرد خورشيد است ساده و طبيعی جلو میکند اما فراموش نکنيم انسانها طی هزاران سال هيچ درکی از گردش زمين نداشتند و تصورشان اين بود که آسمان بالای سرشان میگردد. سادهترين اتفاق تکرار شوند در آسمان تغيير ظاهری ماه بود. تغيير جای خورشيد در آسمان نيز تکرار شونده بود و آسمان شب پس از طی شدن دورهيی خاص که سال میناميم تکرار میشد همهی اينها موجب شد به طور کلی سه نوع کلی حساب سالشماری تدوين شود. ماهی، خورشيدی و ترکيب ماه و خورشيد. به همين دليل است که در نگاهداری بسياری از روزها ترکيبی از ماه و خورشيد منظور میشده است. مثلا سيزده بهدر يادگار چنين تقويمی است. اکنون گاهشماری خورشيدی رواج گستردهيی دارد و مناسبات بينالمللی بر اساس اين گاه شماری تنظيم میشود اما انواع ديگر گاهشماری هنوز در جهان رواج گستردهيی دارد. کشورهای عربی عمدتا از گاهشماری مبتنی بر گردش ماه بهره میگيرند و يهوديان گاهشماریشان هر چند بر اساس ماه است اما خورشيدی هم محسوب میشود وبرای تطبيق بهتر سال خورشيدی با سال مهی. سال قمری (مهی)شان بر خلاف مسلمانان از 13 ماه تشکيل میشود. اين موجب میشود سال قمری تقريبا برابر با سال خورشيدی شود! چينیها هم گاه شماری ترکيبی دارند به همين دليل تحويل سالشان متغيير است البته دامنهی تغييرش مانند سال قمری تمام سال را در بر نمیگيرد و فقط در ماه بهمن است.
- مبدا آغاز سال نيز بحث جالبی است. اکنون اکثريت کشورها مبدا بسيار نامربوطی که به تولد شخص موهومی که اصولا هيچ سند تاريخی برای تولدش وجود ندارد را به عنوان مبدا پذيرفتهاند. بزرگترين بدی اين نوع مبدا گذاری اين است که تحويل سال در يک زمان صورت نمیگيرد. بيست و چهار ساعت طول میکشد تا نقاط مختلف زمين سال نو را آغاز کنند. مزيت بزرگ گاهشماری نوروزی در اين است که اولا مبنای طبيعی و منطقی برای انتخاب نقطهی تحويل سال دارد و اين نقطه در سراسر جهان يک لحظه است و کاملا مبتنی بر گردش زمين به گرد خورشيد است. اميدوارم روزی منطق و عقل بر جهان پيروز شود و خرافات و سياست مردم را از يکديگر جدا نکنند. نوروز روز جهانی تحويل سال شود و گاهشماري جهانی مبنايی علمی پيدا کند.
- و آخر اين که سال نو را به همهی دوستان عزيز تبريک میگوييم و اميدورم تکتکتان سال بسيار بهتری نسبت به سال گذشته داشته باشيد. اين که میگوييم بسيار بهتر برای آن است که میدانم سال نویمان بايد بسيار بهتر باشد تا اندکی خوب باشد. زيرا سال گذشته برای سرزمينمان سال اندوهباری بود.
سعی کردم برای همه دوستان ايميل تبريک ارسال کنم اما بعضیها برگشت خورد و برخی هم ممکن است تو دو يا چند ايميمل دريافت کنند زيرا من چند نشانی از آنها داشتم و مطمئن نبودم کدامشان فعالتر است. به هر روی میبخشيد و اميدوارم دوستی خاله خرسه نشده باشد! دريافت کردن يا نکردن ايميل و تبريک مهم نيست مهم اين است که در دلمان عشق و دوستی و محبت جاری باشد. اميد آن که چنين باشد.
March 20, 2004 10:18 AM
|
Comments (42)
پنجشنبه، 28 اسفندماه 1382 | March 18, 2004
●
توجه توجه
دوستان بسيار عزيز!
متاسفانه متوجه شدم مدتی است بنام شبح و با نشانی shabah.org برای دوستان ايميلهای ويروسی ارسال میشود. با عرض پوزش از اين که به اين نام زحمتی برای دوستان به وجود آمده است. خواهشمندم به اين نکات توجه بفرماييد!
1- به هيچ عنوان ايميلی که دارای فايل پيوست بهخصوص فايل اجرای يا فشرده شده باشد تحت هيچ عنوانی، ويروسکش، تبريک نوروزی،... برای کسی ارسال نکردهام و نخواهم کرد.
2- خواهشمندم به محض ديدن اينگونه ايميلها آن را پاک کنيد و بههيچوجه فايل پيوست را دانلود يا اجرا نکنيد.
3- چنانچه ترديد داشتيد ايميل ارسالی از سوی خود من است يا نه صحت آن را با ارسال ايميل برایام جويا شويد!
ببخشيد که در اين روزها که بايد به هم تبريک بگيم مجبور شدم اين مطلب را ارسال کنم. امروز که بعد از چند روز ميلباکسام را ديدم با کمال تعجب ديدم به نشانی خودم برای خودم ايميل ويروسی فرستادند!
چند دقيقه بيشتر فرصت ندارم. شاد باشيد و پيروز! اميدوارم سر سال تحويل خودم را برسونم!
March 18, 2004 10:44 AM
|
Comments (29)
سه شنبه، 26 اسفندماه 1382 | March 16, 2004
●
چارشمبه سوری!
آمده نوروز ماه با گل سوری به هم
بادهی سوری بگيرو بر گل سوری بچم! (منوچهری)
از دير باز مردمی که در اين گوشه از جهان زندهگی میکنند غروب آخرين سهشنبهی سال را به عنوان شب آخرين چهارشنبهی سال به روشن کردن آتش و شادمانی اختصاص میدادهاند و اين رسم نيکو و کهن در گردش ايام باقی ماند و يورش ساير اقوام به اين خطه و بسط ساير رسمها و دينها و مذهبها نتوانست اين جشن زمستانی را که در واقع ذبح کردن زمستان در پيشگاه بهار است مخدوش کند!
"سوری" دو معنا دارد! يکی به معنای جشن و شادمانی و آن ديگری نام نوعی گل سرخ! و ظاهرا وجه تسميه نامگزاری اين شب به "چهارشنبه سوری" به هر دوی اين معانی باز میگردد که در اين شب هم بسی شادمانی میکنند و هم شعلههای آتش چون گلسرخ در هر گوشه و کنار ديده میشد.
آتش و شعر و شراب پای ثابت اين جشن است و از دير باز بوده و اميد آن که روزی جهانی شود و ساير مردمان نيز اين روز را جشن بگيرند و پایبکوبند و بر مرگ زمستان و آمدن بهار شادی کنند!
سال گذشته به دليل مصادف شدن چهارشنبهسوری با روزهای عزاداری محرم تصور بر اين میرفت که مردم اين شب را جشن نگيرند! حتا با تحريف تقويم يک هفته آن را جلو کشيدند! اما طرفه اين که مردم هر دو روز را جشن گرفتن و چهارشنبه سوری حقيقی را بسيار با شکوه و با شکوهتر از سالهای قبل برگزار کردند!
امسال من متاسفانه دور از خانه و محلهیمان هستم و اين مطلب را که پست کنم راهیی کوه و کمر میشوم و تا سال ديگر بعيد است بتوانم آب و آبادانی ببينم!
برای همهی شما روزهای خوشی را آرزو میکنم و پيشآپيش نوروز را تبريک میگوييم!
March 16, 2004 12:31 PM
|
Comments (39)
شنبه، 23 اسفندماه 1382 | March 13, 2004
●
منشور وبلاگی در بارهی دنيای فردا
همهی ما کم و بيش از اين دنيای سراسر پليدی و ظلم و ناهنجاری به ستوه آمدهايم. نظامی در کشور ما حاکم است که از ميانگين بقيهی دنيا غيرانسانیتر است و ما، حتا محافظهکارترينمان، رضايت به تداوم اين وضع ناهنجار نداريم. در نخواستن اين شيوهی زندهگی متفقالقول ايم اما آيا در شيوهی جایگزين آن هم اتفاق نظر داريم؟
در پاسخ به اين پرسش بنا را بر اين گذاشتيم که در بارهی دنيای مورد نظرمان به گفتوگو بپردازيم و منشوری را آمده کنيم. تا کنون در مورد سه اصل بحث کرديم. اکنون وقت آن رسيده است که اصول ديگر را مطرح کنيم. قبل از آن خوب است يکبار ديگر سه اصل قبلی را که با تغيير اندکی در اصل دوم اينجا دوباره نقل شده است بخوانيم و اگر نظری داريم بگوييم و در مورد ادامهی اين راه گفتوگو کنيم. خوشحال میشوم اگر موافق به تداوم اين مسير هستيد اصول بعدی را مطرح کنيد تا اين حرکت را ادامه دهيم. اگر هم اين کار را بیثمر میدانيد خوب است آن را هم بنويسيد.
1. تمام انسانها از بدو تولد و شکلگيری "بيان" در آنها، به صورت فردی و گروهی از آزادی بيان برخوردار هستند و تحت هيچ شرايطی "آزادی بيان" و "شيوههای بيانی" و "وسايل بيانی" هيچ شخص يا گروهی را نمیتوان از بين برد يا محدود کرد. تشکيل حزب، گروه، محفل، انتشار کتاب، روزنامه، مجله، سايت اينترنتی، مولتیمديا،... اقدام به تجمع، تحصن، اعتصاب،... از جملهی اين آزادیهاست.
2. اعدام، حبس ابد، قطع عضو، سنگسار، شلاق،... و هرگونه تعرض به جسم و روان، به عنوان مجازات يا هر عنوان ديگری ممنوع است.
3. زنان و مردان برابرند. اين برابری همهجانبه و در تمام شون زندهگی است. هيچ قانونی نمیتواند اين اصل را نقض كند مگر بهطور موقت و به سود زنان.
March 13, 2004 09:24 PM
|
Comments (147)
پنجشنبه، 21 اسفندماه 1382 | March 11, 2004
●
دٌن آرام
"از اول قرار بهترجمهی لغت به لغت نبود. من دن آرام را وسیلهیی رام یافته بودم برای پیشنهاد زبانی روایی بهنویسندهگان فارسیزبان. بهدلیل آنکه فضلا بیآنکه معلوم باشد مشروعیت فتواشان را از کجا آوردهاند زبانی بهکار میبرند که ربطی بهزبان زنده و پویای مردم ندارد.(البته باید ازشان ممنون بود که حسابشان را از حساب مردم جدا کردهاند. مردم را با آنها کاری نیست.)[1]"
دیدن کتاب دن آرام که عطف آن مزین به عکس شولوخوف و شاملو است در پشت ویترین کتاب فروشیها بر دیدهگان هر شیفتهی زبان فارسی اشک شوق و حسرت مینشاند. شوق خواندن اثری تازه از شاملو و حسرت این که دیگر این غول زیبا در میان ما نیست.
اولین بار که شنیدم شاملو قصد ترجمهی دن آرام را دارد با خود گفتم چه کار کوچکی برای شاعری بزرگ... راستی چرا شاملو باید کتابی که سالها پیش توسط بهآذین ترجمه شده است را ترجمه کند؟ آن هم کتابی که دیگر دوراناش سرآمده است؛ و تازه نه از زبان اصلی که از زبان فرانسه!
وقتی از خود ایشان موضوع را جویا شدم گفتند: "از ترجمهی بهآذین راضی نیستم (چند نمونه هم آوردند) اما دلیل اصلی این نیست موضوع از این قرار است که زبان مردم در انشای نویسندهگان دارد فراموش میشود. من اگر خود توان نوشتن رمان را داشتم حتما این کار را میکردم اما چون رمان نوشتن بلد نیستم دن آرام را بهانه قرار دادم." (نقل به مضمون) بعد چند مثال آوردند خود مثالها را دقیق خاطرم نیست اما مضمون حرف این بود که در گفتار مردم، اول حرکت میآید بعد جهت حرکت و مقصد اما در نثر نویسندهگان این موضوع کاملا وارونه شده است. یعنی اول مقصد و جهت حرکت آورده میشود بعد خود عمل و حرکت. مردم میگویند: "لیوان افتاد زمین و شکست" نویسندهگان مینویسند: "لیوان به زمین افتاد و شکست." مردم میگویند: "بیا بریم گردش" در نثر نوشته میشود: "بیا به گردش برویم" چند موضوع متفاوت دیگر را هم بیان کردند که چون در مقدمهی ایشان آمده است از ذکر آن خودداری میکنم.
شاملوی عزیز اینها را گفت اما در پس نگاهاش چیز دیگری خوانده میشد. چیزی که بعدها بارها از زباناش شنیدم. ترجمهی دن آرام قطره قطره شاملو را فرو میکاست او که از مردمی که شیفتهوار دوستشان میداشت جدا افتاده بود و نظامی سراسر پلیدیی معشوقاش را گرفته بود؛ در کنج تنهایی خود با مردماش و به زبان مردم مینوشت و زندهگی میکرد. مردم برای شاملو آب بودنند و او ماهی بود و بدون آب زیستن نیاموخته بود... بگذریم.
اولین بار که آقای ایراج کابلی را دیدم در اتاق کوچک سمت راست طبقهی دوم زیر شیروانی خانهی شاملو در دهکده فردیس کرج بود. آقای شاملو پشت کامپیوتر نشسته بود موازی در اتاق و صدای آقای کابلی از آنسو میآمد. داشتند روی دن آرام کار میکردند. آقای کابلی که به زبان روسی چون زبان مادریاش، فارسی، مسلط است کار مقابلهی ترجمهی آقای شاملو از متن فرانسه را با متن روسی به عهده داشتند. البته حرف آخر را آقای شاملو میزد و آقای کابلی که شیفتهوار شاملو را دوست داشت اعتقاد داشت شم زبانی شاملو آنچنان قوی است که بر داوری ادیبانه میچربد. بعدها چند بار دیگر آقای کابلي را دیدم. یادم میآید که مقدمهی بسیار خواندنی برای دن آرام نوشته بودند. من این شانس را داشتم که این مقدمه را بخوانم البته در منزل آقای شاملو و متاسفانه متن آن را در اختیار ندارم. وقتی دن آرام را ورق زدم دیدم با کمال تاسف این مقدمه چاپ نشده است و هیچ ذکری هم از نام آقای کابلی که زحمت بسیار بر سر این کتاب کشیدند برده نشده است! ساحت آقای کابلی بزرگتر از این حرفهاست او سالها خموشانه نوشته است و مینویسد و هرگز اهل حرکتهای نمایشی برای مطرح کردن خود نبوده است. هر چند، چند بار بیشتر ایشان را ندیدهام اما صفا و خلوص را با یک دیدار هم میشود فهمید او که به گاه دوستی چون کودکی خجول و مهربان است به گاه نبرد شیرآهنکوه مردی است. خطابهی قرایاش را در سوگ شاملو فراموش نکردهایم. و یادم نمیرود که در اوج قتلهای زنجیرهيی وقتی دوستان نزدیک شاملو هم جرات نداشتند پیش او بروند او ساعتها و روزهای زیادی را در کنار او بود و روی همین کتاب دن آرام کار میکرد. در همان هنگام عضو هئیت دبیران کانون نویسندهگان بود. به هر حال فراموش نمیکنیم که حداقل شیوهی نگارش دن آرام شیوهی نگارش کابلی است.
یکی دیگر از کسانی که در ارتباط با دن آرام در خانهی آقای شاملو رفتوآمد میکرد خانم جوان و زیبایی بود بهنام هنگامه شهریاری. ایشان کار ویراستاری نگارشی کتاب را به عهده داشتند. آقای شاملو دن را در پیشکار تایپ میکردنند و به دلیل قدیمی بودن این نرمافزار قادر نبودند تمام مسائل مربوط به شیوهی نگارش را در آن لحاظ کنند. به همین دلیل خانم شهریاری که توسط آقای کابلی و آقای شاملو کاملا با شیوهی نگارش جدید آشنا شده بودنند. فایلهای پیشکار را میگرفتند و تبدیل به ورد میکردند و شیوهی نگارش آن را مطابق با شیوهی نگارش مورد نظر آقای شاملو میکردند و برای غلطگیری مجدد نزد آیدا و شاملوی عزیز میآوردند. نمیدانم چرا هیچ نامی از ایشان در کتاب برده نشده است اما حدس میزنم اشارات ناشر در یادداشت کوتاهی که در اول کتاب نوشتهاند به ایشان باشد. آخرین باری که خانم شهریاری را دیدم چند روز بعد از فاجعهی درگذشت شاملو بود. او با صورتی خیس اشک نیمه هوشیار در گوشهیی افتاد بود همان روز برای آخرین بار ناشر محترم دن آرام و کتاب کوچه را هم دیدم که گرد آیدا میگشت و نگران حقوق انتشاراتیاش بود و میترسید چون قرارداد رسمی برای انتشار دن ندارد این لقمهی چرم و نرم از دستاش بپرد و آیدا که هنوز از شوک فاجعه بیرون نیامده بود حرفهای او را پنداری اصلا نمیشنید.
اولین باری که این ناشر محترم را دیدم تازه کتاب کوچه بیرون آمده بود. داشت به آقای شاملو میگفت از کتاب استقبال چندانی نشده است!! و من که میدانستم چه استقبال پرشکوهی از این کتاب شده است و تمام کتابفروشها میدانند برای تهیه کتاب کوچه باید پول نقد بپردازند؛ عصبانی شدم.نه به دلیل این که حقی از نظر مالی از شاملو ضایع شود که میدانستم برای شاملو و آیدا پول هیچ ارزشی ندارد. شاملو که اصلا فرق هزار تومان و یکمیلیون تومان را نمیدانست. ناراحتی من از این بود که داشتند اینگونه به شاملو القا میکردند که مردم دیگر او را نمیشناسند و فراموش کردهاند! و این بیانصافی بسیار بزرگی بود.
ناشر محترم دن آرام دست به کار خبطی زده است و دو صفحه با عنوان "داستان انتشار دن" نوشته است. این متن ضعیف که احتمالا چند بار توسط دوستان دور و نزدیکشان ویرایش شده است خود به تنهایی نشان دهندهی میزان سواد ایشان است اما دقت و امانتداری ایشان زمانی بهتر آشکار میشود که به اولین صفحهی آغاز داستان دن نگاهی بیاندازیم. خوشبختانه بلاهت و باسمهکاری جناب ناشر موجب شده است که خود ایشان سند این خیانت در امانت را در اختیارمان قرار دهند.
در صفحهی 22 کتاب درست در مقابل اولین قسمت داستان نسخهی غلطگیری شده به خط خود آقای شاملو چاپ شده است و در صفحهی بد متن حرفچینیشدهی نهایی آمده است. قاعدتا این متن دیگر نباید حداقل داردی غلطهایی باشد که یک بار شاملو تصحیح کرده است! آقای شاملو در این یک صفحه 15 مورد را تصحیح کرده اند و متاسفانه از این 15 مورد فقط 4 مورد اصلاح شده است! و جالبتر این که غلطهای جدیدی هم اضافه شده است!
برای نمونه استفاده از "ی" به جای "همزه" بر روی "ه" هر چند صراحتا در دستخط شاملو قید شده است در کتاب رعایت نشده است و کاش رعایت نشده بود. بهصورت کاملا آشفته در یک پاراگراف هر دو شکل وجود دارد. مثلا در اولین پاراگراف که به خط خود آقای شاملو اصلاح شده است نوشته شده است: "سامانهی مهلوخف Melexofها درست ته خوتور است... بریده بریدهء سنگریزههای آبشور و..."
...
اولین بار که دن آرام را پشت ویترین کتابفروشی دیدم. بیاختیار اشک در چشمهایام حلقه بست و از این که این کتاب در زمان حیات او چاپ نشد افسرده شدم. اما اکنون که کتاب را ورق میزنم و این غلطهای فاحش را میبینم با خودم میگوییم خوب شد که شاملو رفت میدانم با وسواسی که داشت چه عذابی میکشید و حالا دلام برای آیدای نازنین میسوزد که با این کرکسهای میراثخوار باید سر کند و خون جگر بخورد و دم برنیاورد که نام بلند شاملو وسیلهی جبران حقارتهای موجوداتی حقیر نشود.
رها کنیم این قیل و قال را و قسمتی از دن آرام که روح ناآرام شاملو در آن منعکس است را بخوانیم:
"کمی بعد ماوراMavra با رنگ وروی برافروخته و چارقد یکبری تو کوچه برای بٌرّی از زنها رفته بود منبر که:- من فقط دلام میخواهد بدانم چیچی ِ این تحفه چشمکور پراکوفی را گرفته... باز اگر دستکم یک چیزیاش بهزنها میرفت یک حرفی... نه شکمی نه کون[2] و کپلی. فقط مایهی اسم بدنامی است! آخر دور و بر خودمان که کلی دختر ترگل ورگل میپلکد. زنکه یک کمر دارد عین زمبور: میشود گرفت چقی از وسط نصفاش کرد. چشمهای سیاه گندهاش را که نگو! وقتی پلک میزند انگار ابلیس لعین قبای لعنت قیچی میکند... خدایا توبه: غلط نکرده باشم پنداری پا به ماه هم هست بهخدا![3]"
...
"موقع برداشتن آب یکی از سطلها افتاد. آکسینا دامناش را با دست چپ بالا زد و تا زانو وارد آب شد. آب نرمهی ساقهایش را که از فشار بند جوراب تحریک شده بود قلقلک داد. برای اولبار از موقع برگشتن استپان دهناش بهخندهی ضعیف مرددی شکفت. به سمت گریشکا برگشت و او را دید که بههمان آهستهگی از شیب ساحلی بالا میرود و همانجور ترکه را تو هوا تکان میدهد. انگار خرمگسها را میراند. پاهای نیرومندش را که با اطمینان بهزمین گذاشته میشد و نوارهای ارغوانی دو سوی شلوار گشادش را که پاچههاش تو جوراب سفید پشمباف فرو میرفت با نگاه مهآلوده از اشک نوازش کرد. یک تکهی پیرهن ناشورش که همان تازهگیها[4] نزدیک شانهاش از پشت جر خورده بود لت میزد و سهگوشی گندمگونی از پوستاش را بیرون میاندخت. اکسینا این تکهی کوچک از آن تن و بدن خواستنی را که روزی روزگاری تصاحب کرده بود با نگاه بوسید و اشکاش تا کنار لبهای پریدهرنگ متبسم اش شره کرد.[5]"
--------------------------------------------------------------------------------
[1] - احمد شاملو، دن آرام. یادداشت مترجم ص 7
[2] - به لطف وزارت فخیمهی ارشاد "کون" شده است:"ک." البته ظاهرا بعدا کار از دستشان در رفته است چون چند "کون" و "ننه قحبه"(ص34) درصفحات بعد دیدم که سانسور نشده بود.
[3] - دن آرام. میخائیل شولوخوف، برگردان احمد شاملو، ترجمه از برگردان فرانسوی آنتوان ویتز، ص 26
[4]- در شیوهی نگارش تغییری داده نشده است.همانگونه که میبیند. شاملو نیز شیوهی نگارش کابلی را رعایت میکند.
[5] - دن آرام. میخائیل شولوخوف، برگردان احمد شاملو، ترجمه از برگردان فرانسوی آنتوان ویتز، ص 108
March 11, 2004 01:22 AM
|
Comments (72)
|
TrackBack (1)
دوشنبه، 18 اسفندماه 1382 | March 08, 2004
●
8 مارس گراميباد
1- زنان و مردان برابرند. اين برابري همهجانبه و در تمام شون زندهگي است. هيچ قانوني نميتواند اين اصل را نقض كند مگر بهطور موقت و به سود زنان.
توضيح1: از آنجا كه طي هزاران سال سلطهي مردسالارانه زنان از موقعيتي برابر با مردان برخوردار نبودهاند به همين دليل در هر عرصهيي تا وقتي كه زنان با مردان برابر نشدهاند بايد قوانين به سود زنان امتيازات ويژهيي براي آنان قايل شود.
توضيح2: انسان حيواني است داراي دو جنس نر و ماده. از نظر بيولوژيكي تمايز اين دو جنس بارز است. از حيث شكل ظاهري نيز اين دو جنس متفاوت هستند. اما هر دو انسان هستند. آنچه انسان را از ساير حيوانات جدا ميكند خصوصيات بيولوژيكي وجسماني آن نيست.
تفكر و احساس كه اراده و قدرت تصميمگيري را موجب ميشود وجه مميزهي انسان است با ساير حيوانات و از اين نظر بين جنس نر و مادهي انسان تفاوتي وجود ندارد.
توضيح3: رهايي و برابري زنان و مردان كامل نميشود مگر با رهايي انسان از بردهگي سرمايه. انسانهاي از خود بيگانه و اسير كار مزدوري نه برابرند نه آزاد. در جامعهيي كه طبقات نژادها مليتها رنگها و فرهنگها انسانها را شقه شقه ميكند. تمايز جنسيتي نيز وجود خواهد داشت كه حيات سرمايه در همين انشقاقهاست و مرگاش در بازگشت انسان به خود و تعريف شدن به عنوان نوعي واحد است.

(لوگو از رهاي آبي)
چند نكته:
در دو سال گذشته در چنين روزهايي مفصل دربارهي جنبش زنان و تاريخچهي آن و مسايل مربوط به اين جنبش نوشتهام. نميخواهم چيزي به آن اضافه كنم.
اين مطلب هزارمين مطلبي است كه در اين وبلاگ مينويسم مصادف شدن آن را با 8 مارس به فال نيك ميگيرم و اميدوارم سال ديگر در چنين روزي در سرزميني آزادتر و انسانيتر زندهگي كنيم و جهان گام بزرگي به سوي رهايي زنان و به پيرو آن رهايي مردان برداشته باشد.
روز دوشنبه 8 مارس\ 18 اسفند پارك لاله ساعت 5 بعد از ظهر ميعادگاه ماست تا آزادي و رهايي و برابري خود را فرياد كنيم.
پينوشت: در ادامه چند گزارش از برگزاي مراسم8 مارس در پارك لاله را ميتوانيد بخوانيد:
ادامه
March 8, 2004 12:13 AM
|
Comments (97)
|
TrackBack (1)
شنبه، 16 اسفندماه 1382 | March 06, 2004
●
سفرنامهی کويری
وقتی دوست بسيار عزيز و فهيمام تلفن زد و دعوتام کرد تا همراه با همسرش و دوست ديگری که نمیشناختنم به کوير مرکزی و دم ريگ جن برويم. می دانستم که هزار و يک کار کوچک و بزرگ اجازه نمیدهد که به اين سفر برم، اما دلام نيامد پاسخ منفی بدم گفتم فردا میگم میام يا نه، فردا تا ظهر او تلفن نزد و من به خيال اين که سفر منتفی شد. نفسی به راحتی اما حسرتبار کشيدم و هنوز درست حسابی نکشيده بودم که تلفن زنگ زد، دوستام بود! و منتظر من! با عجله باروبنديل بستم و راهی شدم.
در سفر ديدنیهای بسياری ديده شد و شنيدنیهای بسياری شنيده. آن سه همراه دههیی از من بزرگتر بودند اما به قدر قرنی بيشتر از من میدانستند. در طول سفر حرفهای زيادی بينمان رد و بدل شد. هر کداماش میتواند موضوع مطلبی باشد پس هيچ نمیگوييم و دعوتتان میکنم در ادامه چند عکس با يادداشتهای کوتاهی در مورد هر کدام ببينيد و بخوانيد.
شايد اين دوستان نازنين و بسيار دوستداشتنی و فهيم اين يادداشت مرا بخوانند پس همينجا از آنها تشکر میکنم که روزها و لحظات خاطرهانگيزی را برایام به ارمغان آوردند.
ادامه
March 6, 2004 12:12 AM
|
Comments (80)