سه شنبه، 9 دیماه 1382 | December 30, 2003
●
من متهم میکنم
هر قتلی قاتلی دارد. قاتل بيش از 25 هزار نفر در بم کيست؟
ادامه
December 30, 2003 01:15 AM
|
Comments (110)
|
TrackBack (1)
جمعه، 5 دیماه 1382 | December 26, 2003
●
بهسادهگی مردند!
طبق اخبار منتشر شده از شبکهی خبر سيمای ج.ا.ا. پيشبينی میشود 20 هزار نفر در زمينلرزهی بم کشته شده باشند و دههاهزار نفر زخمی اند.
زندهگی در اين کشور يعنی زيستن زير سايهی شمشير دموکلس اينجا بايد هر لحظه منتظر باشيم تا با مرگی فجيع روبهرو شويم يا ذره ذره هلاک شويم.
اينجا ميدان جنگ است. 17 هزار کشته در تصادفات رانندهگی 20 هزار کشته در زمينلرزهي شش و سه دهم ريشتری! آلودهگی هوا، سکتهی قلبی، مواد مخدر، ايدز و هزار درد بیدرمان ديگر دارد بيشتر از هر جنگی جان مردم را میگيرد. تا کی بايد بنشنيم و شاهد مرگ يکديگر باشيم؟
مرگ يک بار شيون يکبار! هيچ انقلاب و جنگی اين همه خسارت -که بیلياقتی و فساد حاکم بر جامعه موجب شده است- به بار نخواهد آورد. حالا که مردن سرنوشت شوم ما شده است چه بهتر که آگاهانه و بهاختيار برگزينيماش و چون گنجشکی که برق نگاه افعی فلجاش کرده است منتظر نشويم تا زير آورا يا در تصادف رانندهگی جان بسپاريم.
مطالب قبلی:
باز هم قتل مردم توسط حكام نا لايق
زلزله و برزخ.
من در زلزله بافت كرمان
December 26, 2003 03:11 PM
|
Comments (188)
|
TrackBack (1)
پنجشنبه، 4 دیماه 1382 | December 25, 2003
●
مقنعه يا برهنهگی
اين روزها موضوع ممنوعيت پوشش اسلامی در مدارس و ادارات فرانسه بحث روز است و مقامات حکومت ايران از خاتمی تا آيات اعظام در اين مورد واکنش نشان دادهاند و عقيدهی بسياری از روشنفکران وطنی اين است که همانگونه که اجباری بودن حجاب اسلامی مذموم است اجباری بودن نداشتن حجاب اسلامی هم مذموم است. اين که چطور شده است در کشورهایی مانند فرانسه مردم به اصول لائيسم و سکولاريزاسيون جامعه رسيده اند بحث تاريخی جالبی دارد که آشپزباشی عزيز در مقالههای مفيدی به آن اشاره کرده است و من خواندناش را توصيه میکنم. در روزنه هم چند مطلب و خبر در اينباره خواندم که موضوع را در کشورهای آلمان و دانمارک و سوئد بررسی میدهد. به هر حال من میخواهم بحث ديگری را مطرح کنم.
ادامه
December 25, 2003 02:41 PM
|
Comments (78)
|
TrackBack (2)
سه شنبه، 2 دیماه 1382 | December 23, 2003
●
عين بدبختی
اگر انسان، انسان باشد و روابطاش با دنيا روابطی انسانی، آنگاه میتواند عشق را فقط با عشق، اعتماد را فقط با اعتماد و غيره معاوضه کرد. اگر بخواهيم از هنر لذت ببريم، بايد هنرمندانه پرورش يافته باشيم؛ اگر میخواهيم بر ديگران تاثير گذاريم، بايد قادر به برانگيختن و تشويق ديگران باشيم. هر کدام از روابط ما با بشر و طبيعت بايد نمود ويژهای باشد که با عينها يا ابژههای اراده و زندهگی فردی واقعیمان منطبق باشد. اگر عشق میورزی ولی ناتوان از برانگيختن عشق هستی يعنی اگر عشقات، عشقی متقابل نمیآفريند، اگر با نمود زندهی خود به عنوان آدمی عاشق، محبوب (ديگری) نمیشوی، آنگاه عشقات ناتوان است و اين عين بدبختی است.
دستنوشتههای اقتصادی و فلسفی 1844، کارل مارکس، حسن مرتضوی
December 23, 2003 05:02 PM
|
Comments (55)
یکشنبه، 30 آذرماه 1382 | December 21, 2003
●
شب عاشقان بیدل
برآ ای صبح مشتاقان اگر هنگام روز آمد
که بگرفت اين شب يلدا ملال از ماه و پروينام. (سعدی)
خوبی دوسالهگی اين است که اگر در مناسبتهای مختلف کم آورديم به سال قبل حوالت دهيم که هم بندهگی عاشقان و اربابان رجوع را کرده باشيم هم از امر معاش غافل نشده باشيم. به هر روی در سال گذشته در چنين شبی مطلبی نوشتم به نام "شب يلدای ظهور ميترا و تولد عيسا" که دوستان میتوانند با يک کليک به آنجا بروند و مطلب کوتاه آن سال را بخوانند. البته من بعدها بيتی از سنایی ديدم که نشان میدهد پيوند بين تولد عيسا و شب يلدا در ادبيات هم مطرح بوده است. اين را به عنوان نمونه داشته باشيد:
به صاحب دولتی پيوند اگر نامی همی جویی
که از يک چاکری عيسا چنان معروف شد يلدا
آرزو میکنم اين شب يلدای قطبی که بر سرمان سايه فکنده است رخت از اين ديار برفکند و طولانی شدن اين شب دراز موجب نشود باورمان به آفتاب را از دست بدهيم و هر کرمشبتابی را خورشيد فرض کنيم.
December 21, 2003 10:29 PM
|
Comments (33)
چهارشنبه، 26 آذرماه 1382 | December 17, 2003
●
در وبلاگستان چه خبر!
همه را آب ببره شبح را خواب میبره کلی اتفاق تو وبلاگستان افتاده که وقت نشد دربارهی آنها بنويسم. هر چند قبلا در لينکدونی کنار صفحه بهشون لينک دادم.
44 داستان

حتما همه در جريان هستيد که مسابقهی داستان کوتاه به نام نويسندهی برجستهی کشورمان بهرام صادقی در جريان است. 44 داستان انتخاب شده که دوستان وبلاگستان میتوانند بروند و رای بدهند. اصل و فرع ماجرا را میتوانيد در خوابگرد بخوانيد و برويد رای خود را بدهيد. حتما خواندن 44 داستان کوتاه دلپذيرترين زمان را برایتان به ارمغان خواهد آورد.
انتخاب وبلاگهای برتر

هر چند اين نام چنگی به دل نمیزند و انتخاب وبلاگبرتر معنی نداره ماهيت وبلاگ به شکلی ست که نبايد رقابتی باشد هر کس بايد حرف دلاش را بزند بدون توجه به اين که حرفهایاش موجب برتری او میشود يا نه. اما به هر حال دوستان زيادی زحمت کشيدن تا انتخاباتی برگزار بشه. شرکت در اين حرکتها میتونه تمرينی باشه برای زندهگی دموکراتيک آينده.
دیروز وقتی دوستی مسيج فرستاد و گفت نگاهی به سايتی که برای اين کار طراحی شده بندازنم ديدم برای ورود بايد ثبتنام کرد و راستش من تنبل حوصلهی ثبتنام در هيچجا را ندارم اما خب چه میشود امر مولکانه نبود که تن بزنم امر دوستان بود و واجبالاجرا رفتم ثبتنام کردم و ديدم چه جالب دوستان وب لاگ شبح را هم در قسمت فرهنگ و انديشه نامزد کردهاند و ما هم خوش خوشانمان شد که بلاخره يه جا نامزد شديم.
به هر حال بد نيست شما هم سری بزنيد و ببينيد اوضاع در چه حاله ظاهرا انتخاباتشان تا 5 روز ديگه تموم میشه.
ناگفته نمونه که ظاهرا با اين سرگردونه که همه را حيرون کرده!
ضمنا در اين نظرخواهی تبليغات انتخاباتی آزاده دوستانی که نامزد شدهاند و مايل هستند ديگران بهشون رای بدن بيان و در نظرخواهی لينک خودشونو بدن. خجالت نکشيد دوستان که انتخابات يعنی همين ديگه!

همخوان
دوست عزيزمان زمينی دست به کار جالبی زده. هر چند اين کار سالهاست در غرب انجام میشه اما در کشور ما بیسابقه است و من اميدوارم حرکت خوبی باشه برای گسترش کتابخوانی.
موضوع از اين قرار است که شما کتابی را که خواندهايد میخواهيد بهجای اين که در کتابخانهی خانهتان خاک بخورد به دوست ناشناس ديگری بدهيد تا او هم بعد از خواند به کسی ديگری بدهد و اين چرخه ادامه پيدا کند و کتاب توسط افراد زيادی خوانده شود. برای اين کار کافی است به سايت همخوان برويد و برچسبی را با پرينتر چاپ کنيد و پشت کتاب بچسبايند. در اين برچسب توضيح داده شده است که بعد از خواند کتاب، آن را در محلهای عمومی رها کنيد. در اين سايت مشخصات کتاب را وارد میکنيد و کدی را دريافت میکنيد و در همان برچسب مینويسد و در سايت قيد میکنيد که کتاب را کجا رها کردهايد. خوانندهي بعدی اگر به اينترنت دسترسی داشته باشد. بعد از خواند کتاب و رها کردن آن محل رها کردن کتاب را در سايت همخوان درج میکند و به اين شکل کتاب شما سفر میکند و ممکن است از شهری به شهری و يا حتا از کشوری به کشور ديگر سفر کند و شما میتوانيد آن را رديابی کنيد.
توضيحات کامل را میتوانيد در سايت همخوان بخوانيد. کار جالبی است من چند کتاب تا به حال رها کردم که در سايت مشخصاتشان هست.
من به سهم خودم از زمينی عزيز برای اين کار قشنگاش تشکر میکنم.
من کتاب در آستانهی آقای شاملو را به مناسبت تولد آذر عزيز در تآتر شهر رها کردم.
December 17, 2003 01:39 PM
|
Comments (80)
یکشنبه، 23 آذرماه 1382 | December 14, 2003
●
صدام در دام
صدام که دام میگرفتی همه عمر
ديدی که چگونه دام صدام گرفت!
ديدن انسانهای تحقير شده هيچوقت برایام لذتبخش نبوده است اما نمیتوانم پنهان کنم که از ديدن تصوير صدام تحقير شده و نيمهوحشی در سرداب محل اسارت خودخواستهاش شاد نشدم. او که ملتی را تحقير کرده بود حقير و خورد در دامی افتاد که خودش گسترده بود.
دستگيری صدام تاثير مستقيمی بر تحولات ايران خواهد داشت و انتخابات پيش رو را دستخوش تغيير خواهد کرد. حاکمان ايران که اکنون با ديدن سرنوشت عمر و حسين دلشان لرزيده است منطقا اگر مازوخيست نباشند بايد از راهی که سرانجاماش سرنوشت صدام حسين و ملاعمر است اجنتناب کنند و برای اين کار چارهیی ندارند جز اين که فضای انتخابات را بازتر کنند و اميد مشارکت مردمی بيشتری را داشته باشند. ديکتاتورانی که مردم خود را تحقير کنند سرنوشتی جز حقارت انتظارشان را نمیکشد. اما از سوی ديگر با دستگيری صدام اميد تازهیی در دل مردم ايران بيدار شده است. مردم ايران به برچيده شدن کامل بساط ديکتاتوری در کشورشان اميدوارتر از گذشته شده اند و اين ميسر نيست مگر با شرکت نکردن در انتخابات و با آغاز شدن دور تازهیی از نافرمانی مدنی.
شرکت در انتخابات يعنی اميد بستن به تغييراتی که چهرهی اين بيمار رو به موت را بزک میکند و ناهنجاریهای درون اجتماع را افزايش میدهد و زمانی که اين ماسک بزک شده از چهرهی اين جامعهی به شدت بيمار برداشته شود زخمهای چرکين بدخيمی اشکار میشود که درمانشان بسيار دردناکتر از دردیاست که مواجهه امروز ايجاد میکند.
در روزها و ماههای آيند مشخص میشود که سران حکومت ايران چه سرنوشتی را برای خود رغم میزنند آشتی با مردم برگ سوختهیی است که ديگر قابل استفاده نيست تنها میماند انتخاب بين دو سرنوشت: يا سرنوشتی مانند شاه يا سرنوشتی مانند صدام.
مردم ايران اگر بخواهد به سرنوشت مردم عراق دچار نشوند بايد دستبهکار شوند و با نافرمانی مدنی حقتعيين سرنوشت خود را اعمال کنند.
بر تحقير کنندهگان مردم سرفرازی مقدر نيست اما مردمی تراسان نيز قادر به در دستگيری سرنوشت خود نيستند.
آيندهی سرزمينمان را "شعور دليرانه" رقم میزند. حداقل شعور حاکمان حکم میکند که بدون خونريزی از قدرت کنار بروند و دليری مردم حکم میکند بهصورت جدیتر وارد کارزار سياسی شوند و فقط به شرکت نکردن در انتخابات بسنده نکنند.
اميدوارم سرنوشت ما را ترس و جهل رقم نزند و شعور دليرانه آيندهیمان را بسازد.
پسنوشت: دوستان آمدم مطلبي بنويسم اما ديدم آنقدر خوابام میآيد که ممکنه چرت و پرت بنويسم! به هر حال لطفا صبح علیالطلوع تشريف بياوريد. ناشتا اول اين مطلب را مینويسم بعد ميرم سراغ صبحانه و زندهگی! خوبيش در اين که در فردا کلی هم نظر اينجا ميآد و من مطالبام را متناسب با اون نظرات مینويسم!
December 14, 2003 11:59 AM
|
Comments (156)
|
TrackBack (1)
جمعه، 21 آذرماه 1382 | December 12, 2003
●
متبرک باد ميلاد بامداد.

(عکس از وبلاگ ضمير سرخ)
شرقا شرق شاديانه به اوج آسمان
شبنم خستهگی بر پيشانی مادر و
کاکل پريشان آدمی
در نقطهی خجستهی ميلادش.
احمد شاملو، حديث بیقراری ماهان، مجموعهی آثار ص 1042
امروز ميلاد شاملوی بزرگ بود.
در امامزاده طاهر عاشقانه شاملو گرد آمدند و شعر خواندن و آرزوی زيستن در جهانی انسانی و ايرانی آباد را در دل زنده کردن. به اميد آن روز.
صفحهی اول شناسنامهی آقای شاملو
December 12, 2003 10:00 PM
|
Comments (68)
چهارشنبه، 19 آذرماه 1382 | December 10, 2003
●
آن که گفت "آری" آن که گفت "نه"
دیشب دخترم گفت:"بابا يه جوک جديد شنيدم. توی يه تيمارستان دو طبقه، طبقهی اول ديونهها فقط میگن "بله" و تو طبقهی دوم میگنه "نه"! گرفتی چی شد؟" در پاسخ گفتم:"چطور مگه؟!" و دخترم دلخور شد و گفت:"يا بايد میگفتی "بله"، يا میگفتی "نه" تا معلوم بشه جزو ديونههای کدوم طبقه هستی!"
اين روزها سوآلی دهان به دهان میچرخد:"آيا در انتخابات مجلس هفتم شرکت میکنيد؟" گروهی در پاسخ به اين سوآل میگويند: "خير" و گروهی ديگر میگويند "آری" در حالی که در پاسخ به اين سوآل بايد گفت:"کدام انتخابات؟" آيا اصولا ما با "انتخابات" روبهرو هستيم؟ انتخاب کردن حق مسلم و طبيعی و اوليهی هر شهروند است اما آيا انتخاباتی در پيشرو داريم؟ انتخاب زمانی پيش میآيد که بين دو يا چند گزينه امکان انتخاب يکی به جای ديگری وجود داشته باشد. اما روندی را که شورای نگهبان و جناح راست در پيش گرفته است فضایی را بهوجود خواهد آورد که تفاوت بين نامزدها را به حداقل میرساند و بیمعنايی "انتخاب" را حداکثر میکند و اين بیمعنایی آنچنان معنادار میشود که ماهيت "انتخاب" را به "انتصاب" تبديل میکند و شرکت کنندهگان در "انتخابات" را مکلفان به حفظ نظام حاکم!
سوآل از اساس نادرست است. سوآل اساسی چيز ديگری است:
با توجه به اين که اکثريت مردم در انتخابات مجلس هفتم شرکت نخواهند کرد تاکتيک مبارزهی مردم در قبل و در فردای اعلام نتايج انتخابات چه بايد باشد؟
شرکت نکردن در "انتخاباتی" که "انتخابات" نيست خود به تنهایی يک آکسيون و عمل محسوب میشود اما برای تدوام اين عمل که در عملنکردن نمود پيدا میکند بايد برنامهی مشخصی را پیگرفت.
به نظر من تداوم شرکت نکردن در اين انتخابات صوری شرکت در انتخابات واقعی است و اين امکان ندارد مگر با تشکيل پارلمان آزاد يا پارلمان در تبعيد. قبلا در اين مورد چند مقاله نوشته ام:
رفراندوم يا پارلمان در تبعيد
پارلمان آزاد: دموکراسی همين امروز، فردا دير است
نه "بدتر"، نه "بد"؛ "خوب"، "خوبتر" و "خوبترين"
همچنان پارلمان آزاد
تا نظر شما چه باشد.
December 10, 2003 11:26 AM
|
Comments (175)
یکشنبه، 16 آذرماه 1382 | December 07, 2003
●
16 آذر روز دانشجو گرامی باد
امروز مانده بودم چه بنويسم که ناگهان از آسمان مطلب جالبی دربارهی 16 آذر از رهگذر ثانی عزيز رسيد. از اين دوست عزيز تشکر میکنم و اميدوارم همهی دوستان که امکان حضور در دانشگاه و بخصوص دانشگاه تهران را دارند امروز را از دست ندهند و خود را به دانشگاهها برسانند.
متاسفانه من ممکن است نتوانم بروم و از اين نظر احساس غبن میکنم هر دوستی که به دانشگاه رفت و ذرهیی شد برای پرفروغتر کردن اين مشعل سوزان جای مرا نيز خالی کند.
۱۶ آذر، روز غرور ملی
۱۶ آذر یک روز ملی است. و در آینده، در ایرانی آزاد که امکان بررسی نقش این روز در تاریخ اجتماعی- سیاسی پنجاه سال اخیر ممکن باشد، اهمیت آن روشن خواهد شد. در همهی این سالها، ۱۶ آذر سمبل آن شعلهی نامیرای آزادیخواهییِ مردم ایران بوده است که از سینهیِ دانشجویان و جوانان زبانه کشیده و در تاریک ترین شبها، چادر سیاه استبداد را که بر روی سرزمین ما پهن شده، به آتش کشیده است.
من با خود خاطرهی۱۶ آذر سالهای پنجاه را دارم. سالهای جوشش دوبارهی مبارزه، پس از سالهای شکستِ جبههیِ ملی دوم. سالهایی که «سلهدارها / بهترین پرندگان شهر را /در قفس نگاه داشتند / سالهای رونق قفس / سالهای اشک مادران پیر». مبارزهای که در گسترش خود به انقلاب ۱۳۵۷ و سرنگونی نظام سلطنت در ایران منجر شد.
در این سالهای تبعید، بارها با هوشنگ کشاورز صدر، که از رهبران دانشجویی در سالهای چهل و از دوستان نزدیک بیژن جزنی، حسن ضیاءظریفی، داریوش فروهر، پروانهی اسکندری و...، بوده است، در بارهیِ آن سالها صحبت کردهام. هوشنگ همیشه روی ۱۶ آذر ۱۳۳۹ تکیه کرده و از آن همچون خورشیدی که توانست یخ استبداد حاکم شده پساز کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ را آبکند، یاد میکند. امروز صبح دوباره زنگ زدم و برای همهیِ شما عزیزان، با او در بارهی ۱۶ آذر ۱۳۳۹ صحبت مختصری کردم که در اینجا میآورم.
سالهای پس از کودتای ۲۸ مرداد سالهای سیاهی بودند. نهضت ملی شکست خورده بود، مصدق و یارانش از صحنهیِ سیاسی حذف شدهبودند و حزب توده که بزرگترین نیروی چپ آن زمان بود به شدت سرکوب شده بود. فتح دانشگاه و کشتهشدن قندچي، شريعت رضوي و بزرگنيا در دانشکدهیِ فنی، از سهمگینترین ضربهها به جنبش آزادیخواهی ایران بود. در تمام سالهای پس از سقوط رضاشاه تا کودتای ۲۸ مرداد، دانشگاه اگر نه کانون اصلی، یکی از کانونهای اصلی مبارزهیِ آزادیخواهی بود. حکومت کودتا خوب میدانست که باید تکلیفش را با دانشگاه یکسره کند. در ۱۶ آذر، کودتاگران با رژه رفتن بر روی پشت بامهای دانشکدهیِ فنی، به خیال خود فتح دانشگاه را اعلام کردند. اما این تصور اشتباهی بود. خون قندچي، شريعت رضوي و بزرگنيا میرفت که برای همیشه نهال جنبش دانشجویی ایران را به چنان درخت سرسبز و پرباری تبدیل کند که دیگر تیشهیِ استبداد هیچ دیکتاتوریی نتواند به این جنبش، که در دل مردم ایران و جنبش آزادیخواهی و عدالتجویی آنان، ریشه دوانیده بود، صدمهیی بزند. پس از ۱۶ آذر، جنبش دانشجویی در پی هر سرکوبی، همچون ققنوس از خاکستر خود، نیرومندتر شعله میکشید و سیاهییِ شب استبداد را میدرید. و این امر، در سال ۱۳۳۹ به شکلی زیبا رخداد.
در آن سالها جنبش اصلی دانشجویی در دانشگاه تهران متمرکز بود. در میان دانشکدهها هم دانشکدهیِ فنی و ادبیات بیشتر فعال بودند. سال تحصیلییِ ۱۳۳۹-۱۳۴۰ که شروع شد فضایِ دیگری در دانشگاه موج میزد. اینجا و آنجا، به گونههای مختلف میدیدی که دانشجویان میخواهند جو وحشت و اختناق حاکم بر جامعه را بشکنند. باهم جمع میشوند، صحبت میکنند و دنبال فرصتی هستند تا بتوانند ضربهیِ کاری را فرودآورند. و این فرصت طلایی ۱۶ آذر بود. بزرگداشت روزی که در یورش وحشیانهیِ عاملان سرکوب، سه دانشجو زندگی خود را نثار کردهبودند.
کمیتههای مخفی و خودجوش دانشجویی تصمیم میگیرند که در ۱۶ آذر کلاسها را تعطیل کنند و در صحن دانشگاه به تظاهرات دست بزنند. سر ساعت ۱۰ صبح، تمام کلاسها در تمام دانشکدههای دانشگاه تهران تعطیل میشود و انبوه دانشجویان در صحن دانشگاه با پلاکاردهایی که از پیش تهیه شده است، دست به راهپیمایی میزنند. پس از کودتای ۲۸ مرداد این اولین بار است که چنین حرکتی و به ویژه در چنین ابعادی شکل میگیرد. دانشجویان پس از سه بار چرخیدن در صحن دانشگاه، جلوی دانشکدهیِ حقوق گردمیآیند.
از پیش مشخص نمیشود که چه کسی در پایان تظاهرات سخنرانی کند، چون این امر از نظر امنیتی به شدت خطرناک است. پس از اینکه همهیِ دانشجویان در جلوی دانشکدهیِ حقوق گرد میآیند، اولین سخنران، زندهیاد پروانهاسکندری(فروهر) است که بسیار شجاعانه سخن میگوید. پس از او یک دانشجوی پسر به نام جمال اسکویی سخنرانی میکند. در پایان سخنان جمال اسکویی، داشجویان حرکت میکنند و یک بار دیگر صحن دانشگاه را دور میزنند و سپس متفرق میشوند. حکومت کودتا که غافلگیر شده است، بلافاصله واکنشی نشان نمیدهد.
خبر حرکت دانشجویان مثل بمب میترکد و دیگر نیروها را فعال میکند. بازار و جبههیِ ملی به میدان میآیند. این سالها همزمان است با روی کارآمدن کندی در آمریکا و سیاست دمکراتها در آرایشکردن چهرهیِ دیکتاتورهای همپیمانشان. بنابراین حکومت کودتا نمیتواند به سرعت و به شدتِ سالهای بعداز کودتا، جنبش دانشجویی را سرکوب کند. فعالیت دانشجویان در پیوند با بازار و جبهه ملی گسترش مییابد و هر روز ابعاد وسیعتری به خود میگیرد. در ۷ بهمن ۱۳۳۹، در یک یورش دستهجمعی تعداد زیادی از رهبران جنبش دانشجویی دستگیر میشوند.
تظاهرات دانشجویی برای آزادییِ دانشجویان دستگیر شده شروع میشود. اوج این تظاهرات آتش زدن ماشین دکتر منوچهر اقبال در صحن دانشگاه است. پس از مدتی، رژیم مجبور میشود برای آرام کردن دانشجویان، دستگیرشدهگان را آزادکند.
و بعد دیگر داستان سالهای چهل و روی کار آمدن امینی، فعالیت جبههیِ ملی دوم، سفر شاه به آمریکا، بستهشدن روزنههای اندکی که در فضای سیاسی ایران به وجود آمده بود، دستگیری رهبران جبههیِ ملی دوم و در حقیقت، تداوم قصهیِ پرغصهیِ حاکمیت استبداد بر میهن عزیز ماست.
December 7, 2003 10:57 AM
|
Comments (118)
پنجشنبه، 13 آذرماه 1382 | December 04, 2003
چهارشنبه، 12 آذرماه 1382 | December 03, 2003
●
ژان لوک گدار (سوم دسامبر 1930)

سينما بازتاب واقعيت نيست، بلكه واقعيت آن بازتاب است (گدار)
صبح خواب و بيدار بودم که پسرم قبل از رفتن به مدرسه گفت: "بابا میدونی امروز تولد کيه؟" فکر کردم تولد عمهیی، خالهیی کسيه… گفت:"تولد گدار ه"
ژان لوک گدار فيلمساز عجيبی است. در حالی که همه جا خود را کمونيست معرفی میکند و هر جا جنبش انقلابی حضور دارد او هم هست در عين حال هيچ کلاس آکادميکیی دربارهی کارگردانی سينما و نقد فيلم نمیتوان سراغ گرفت که نامی از ژان لوک گودار در آن نباشد. گدار در چهل سال گذشته همواره در حال انقلاب در سينما بوده است او فقط تفکر انقلابی را وارد سينما نکرد در خود سينما هم انقلاب کرد. بسياری از اصول سينمایی کلاسيک را شکست و قواعدی را که به عنوان گرامر سينما تدريس میشد زير و رو کرد. او چه در کايه دو سينما به عنوان منتقد چه در گروه ژيگاورتف و ساير فعاليتهایاش به عنون فيلمساز همواره سنت شکن بوده است.
شايد در فرصتی ديگر مفصل دربارهی گدار نوشتم حالا چند جمله از او که طی مصاحبهیی بيان کرده است را از کتاب اسعمار و ضد استعمار در سينما ترجمهی پرويز شفا نقل میکنم:
من، قبلا يک فيلمساز بورژوا بودم و بعدا فيلمسازی مترقی شدم، و آنگاه، ديگر فيلمساز نبودم؟، بلکه فقط به صورت کارگری در آمدم که در فيلمها کا میکند. ص 120
پرسش: آيا هنوز هم با دوستان دوران بورژوايی خود رابطه داريد، افرادی مانند تروفو، کوتار؟
گودار: خير، واقعا خير، ما ديگر چيزی برای صحبت کردن ندارم؛ ما اينک عليه يکديگر مبارزه میکنيم، نه به منزلهی فرد، بل از اين نظر که آنان فيلمهای چرند بورژوازی میسازند و من هم فيلمهای به اصطلاح انقلابی. (خنده) ص 120
( در اين کتاب اينجوری نوشته و خب من به اصل مصاحبه دسترسی ندارم اما يادم میآيد قبلا در جای ديگری خواندم که گودار گفته بود "آنها فيلمهای چرند بورژوازی میسازند من هم فيلمهای چرند مارکسيست لنينيستی!" فکر میکنم با توجه به خندهی گودار اين روايت صحيحتر باشد.)
پرسش: فيلمهايی مثل "نبرد الجزيره" و "زد" را چگونه ارزيابی میکنيد؟
گودار: هر فيلم انقلابی بايد از مبارزهی طبقاتی يا از جنبشهای آزادی بخش پديد آيد. فيلمهايی که فعلا تهيه میشود فقط به ضبط رويدادها میپردازد و بخشی از مبارزه نيست. آنها فقط فيلمهايی در مورد سياست است که با داستان زندگی سياستمدارن همراه است. بنظر من، اين فيلمها کاملا خارج از چهارچوب فعاليت و تحرکی است که ضبط میکند و ابدا فرآوردهی يک جنبش وازدهی واقعی آن نيست. در نهايت شايد فيلمهای ليبرالی باشد. ص 128
...
فيلمسازان بورژوا توجه خود را به سوی بازتابهای واقعيت معطوف میکنند. ما با واقعيت آن بازتاب سرو کار داريم. ص 129
در حاشيه

(منبع عکس Jean-luk Godard)
سال گذشته آخرين فيلم گدار به نام "در ستايش عشق" در تهران نمايش داده شد. با دوستی به ديدن اين فيلم رفتم فکر میکنم همان موقع دربارهی اين فيلم مطلبی در وبلاگام نوشتم. امروز در جستوجو در وب به صحنهیی از فيلم برخورد کردم که البته ما در تهران نديديم! نمیدانم گدار چطور حاضر شده است فيلماش با سانسور در تهران به نمايش دربيايد؟
نام و مشخصات تعدادی از فيلمهای گدار که در تهران به نمايش در آمدند را میتوانيد در سينما جهان ببينيد.
December 3, 2003 06:26 PM
|
Comments (44)
|
TrackBack (0)
دوشنبه، 10 آذرماه 1382 | December 01, 2003
●
شمعی در باد؛ توفانی در راه
مجرم بودند بايد به قتل میرسيدند!؛ جرمشان اين بود که از حقوق بشر و آزادی انسان نوشته بودند؛ جرمشان اين بود که میخواستند فرزندان قاتلينشان، حتا، در دنيایی انسانی زندهگی کنند و انسان باشند!
پوينده و مختاری رفتند تا ما بمانیم؛ مردند تا ما زندهگی کنيم، همسرانشان از آعوش گرم عاشقترين همسران محروم شدند تا ما سر بر سينهی معشوقمان بگذاريم و اين شب پرستاره را آرام به سحر برسانيم، کودکانشان، دختران و پسران نوجوانشان، از سايهی گرم پدرانی که عاشقترين پدران بودند محروم شدند تا دستان نوازشگر ما بر گيسوان پريشان فرزندانمان چنگ بزند، تا وقتی کليد را در قفل در خانه میچرخانيم لبخند بر لبانشان بنشانيم...
روزی که تناب دور گردنشان پيچاندند تا دم و بازدمی را که از آزادی میگفت از نفس بياندازند تنها بودند؛ خانوادههایشان، همسران و فرزندانشان، روزی که ترسان و بيمناک به خاکشان میسپردند تنها بودند، روزی که تشيعشان میکردند تنها بودند، در پنجمين سالگرد عروجشان تنهایشان نگذاريم. با تو هستم تو که میخواهی آزادانه دست معشوقات را بگيری و در کوی برزن نوای عشق سر دهی!، تو که در زير فشار کار له شدهیی!، تو که میدانی بردهگی شايستهی انسان نيست!،... تنهایشان مگذار!
روز جمعه در امامزاده طاهر شاملو چشم انتظار ماست میخواهد ببيند ما که با شعرهایاش عاشق شدهايم ما که با شعور او و همراهاناش شکفتيم آيا با گلی و قطرهی اشکی به ديدار او و دوستان خفته در آن گورستان، که کهکشانی از ستاره را در خود جای داده است، میرویم؟
سرانجام روزی که انسان، انسان شود و ما آزاد شويم، از قيد اين بندهگی، فراخواهد رسيد آيا آنروز از اين که قدمی پيش ننهاديم شرمنده نمیشويم؟ چشمان اشکآلود خانواده و دوستان محمد مختاری و محمدجعفر پوينده را با حضور خود به اشک شوق بنشانيم و لبهای غمگينشان را به لبخند شکوفا کنيم. بگذار تا همسران و فرزندان جانباختهگانمان بدانند تنها نيستند و هزاران فرزند و همراه دارند تا نوری را که از چشمانشان گرفتند در قلبشان جاری کنيم.
December 1, 2003 02:35 PM
|
Comments (47)