شنبه، 8 آذرماه 1382 | November 29, 2003
●
نيمقرن مبارزهی آگاهانه برای آزادی

سالها چنان است که نام آذر با شانزدهمين روزش عجين شده است.
پنجاه سال از روزی که شاه آگاهترين فرزندان سرزميناش را در پای نيکسون قربانی کرد میگذرد. شاه به جزای خود رسيد و مانند هر وطنفروش ديگری که فرزندان سرزمين خود را در پایبيگانهگان ذبح کند توسط همان بیگانهگان به خاک مذلت نشست.
در مورد دوران نکباتبار دانشجویام قبلا نوشتهام.(اينجا و اينجا و اينجا) آن روزها برادران و خواهران انجمن اسلامی نقش پليس حکومت را در دانشگاهها بازی میکردند و 16 آذر نام ممنوعی بود که میخواستند از حافظهی تاريخی دانشجويان پاکاش کنند. اما هميشه شانزده آذر اعلاميههایی در دانشکده پخش میشد و اين آتش هرگز خاموش نشد. در شانزده آذر يکی از سالها سه اعلاميه مختلف پخش شد و ما فهميديم که در دانشکدهی نسبتا کوچک ما حداقل سه گروه دانشجویی مخفی فعاليت میکند. گروههای خودجوشی که معلوم بود به سازمانها يا احزاب شناخته شده وابسته نيستند و توسط دانشجويانی تشکيل و اداره میشوند که يا از تصفيههای خونين انقلاب فرهنگی(!) جان سالم بدر بردهاند يا نسل جوان و جدیدی هستند که در حال شکلگيریاند.
اکنون در آستانهی پنجاهمين سالگرد 16 آذر ديگر نام 16 آذر نامی مردمی ست و از حيطهی دانشجويان خارج شده است و به جزیی از تقويم مبارزهی مردم برای آزادی و استقلال سياسیشان درآمده است. امسال عزم ملی بر آن است که مردم به دانشگاه بروند و 16 آذر را کنار فرزندان آگاه و دليرشان جشن بگيرند.
November 29, 2003 01:35 PM
|
Comments (39)
|
TrackBack (0)
پنجشنبه، 6 آذرماه 1382 | November 27, 2003
●
سفرنامهی چهار دلاور و يک شبح!

بعضیها خوشصحبت هستند و مجلسآرا که مصاحبتشان سيری نمیآورد و گذشت زمان را از خاطره میبرد، بعضیها باتجربه و پخته هستند و هر کلامشان عصارهيی از زندهگی پربارشان است، بعضیها از هر چيزی چيزکی میدانند و از بعضی چيزها بسيار چيز، بعضیها... اما وقتی تمام اين صفات در انسانی جمع میشود ديگر او بسيار يونيک و دوستداشتنی میشود. من دوستی چنين دوستداشتنی دارم که وقتی زنگ زد و گفت فردا بيا بريم خجير معلوم است چقدر خوشحال شدم.
- صبح ساعت 8 سر چهارراه فلان آقای بهمان که کلاه سياهی سرش میذاره میآد سراغات.
1- ساعت 8 صبح وقتی سر اون چهارراه رسيدم با موقعيت مضحکی روبهرو شدم... دوهزارنفر در آن چهارراه حضور داشتند. نماز عيد فطر در آن چهارراه برگزار میشد! بالاخره با يک ربع تاخير و از آنجا که قيافهی من به همه چيز شبيه است بهجز نمازگزار سیروزروزهگرفته توسط دوست باهوش شناسی شدم.
2- وقتی به دوستان ديگر ملحق شديم و به سمت خجير راه افتاديم من که هيچکدام از همراهان را نمیشناختم با همه آشنا شدم و ديدم هر کدام دنيايی از محبت و تجربه و لطافتهای روح انسانی هستند. انسانهای شرافتمندانه زندهگی میکنند و سودای زندهگی شايستهی انسانی را در جان زنده نگهمیدارند.
3- منطقهی حفاظت شدهی خجير منطقهی نسبتا بزرگی است در شرق تهران و جنوب دماوند در آن گلههای بز و کل و ميش در چرا هستند و گراز هم ديده میشود. من با شکار آشنا نيستم حالا میترسم حرفی بزنم و شکارچی عزيز بياد مچام را بگيره.
4- از پست شکاربانی رد شديم کسی جلویمان را نگرفت ظاهرا به دليل عيد کار به کار کسی نداشتند. البته ما نه تفنگ همراه داشتيم نه ساير ادوات شکار فقط چند دوربين منظرهياب و چند دوربين عکاسی همراهمان بود. سينهکش کوه را گرفتيم و از کورهراهی که تا قلهمیرفت به راه خود ادامه داديم. وقتی مانند انسانهای متمدن! به کوه و دشت میرويد حتما فراموش نکنيد که از کورهراههای مشخص حرکت کنيد و زمين را شخم نزنيد و پراکنده حرکت نکنيد. اينها را من از استاد آموختم. در راه تعداد ميش ديديم که داشتند از دره به سمت خط الراس حرکت میکردنند با دوربين شکاری پيدایشان کرديم من چند عکس از آنها گرفتم که همين بالا میبينيد با اين فرق که عکس را چرخاندهام و شيب کوه تبديل شده است به خط افق. اصل عکس را اينجا میتوانيد ببينيد.
5- صحبت عکاسی شد. چندی پيش تصميم گرفتم دوربين ديجيتالی بخرم. دوست بسيار عزيزی که وبلاگ تخصصی و فوقالعاده کارآمد و بدرد بخور دوربينهای ديجيتالی را مینويسد کمکام کرد تا بتوانم دوربين خوبی بخرم که ممنون و سپاسگزارش هستم. چند ايميل بينمان رد و بدل شد تا من توانستم دوربين خوبی با قيمت مناسب بخرم که عکسهایاش را میبينيد. رضا جان مرسی!
اين هم چند عکس تقديم به رضای عزيز!
6- در راه بينمان بحث جالبی در بارهی عشق و زناشویی در گرفت. يکی از دوستان اعتقاد داشت بايد در عقد ازدواج زمان آن قيد شود مثلا افراد برای پنج سال با هم ازدواج کنند و بعد از پنج سال اگر باز همديگر را دوست داشتند قرارشان را تمديد کنند. بحث بالاگرفت طرح به عنوان مزاح جالب بود اما دوستمان جدی جدی به آن اعتقاد داشت. خلاصه بحث که بالاگرفت صفحهی عشق و زناشویی شبح آمد به ميان که من گفتم اين شبح نابکار نوشتههای مرا به نام خودش منتشر میکنند دوستان خيلی متعجب شدن و بدوبیراه نصيب شبح کردند که من دلام نيامد و گفتم در عوض من هم بعضی از نوشتههای شبح را به نام خودم منتشر میکنم و اينجوری با هم کنار آمديم. يکی از دوستان گفت، معصومی هم هميشه میگفت شکسپير آثارش رو از شخصی به همين نام کش رفته!
7- موبايل هم در کشور ما وسيلهی جالبيه وسط تهران آنتن نمیدهد انوقت وسط کوه ناگهان صدای مسيج آن بلند شد و جوکی به زبان انگليسی که از خنده روده برمون کرد آمد. ترجمهاش اين میشود. روزی شوهری به همسرش گفت: اگر تو آشپزی بلد بودی آشپزمان را مرخص میکرديم و اين کلی برایمان صرفهجویی اقتصادی به همراه داشت. زن گفت: اگر تو هم عشقبازی بلد بودی انوقت راننده و باغبان و دربان... را هم مرخص میکرديم و کلی صرف جویی میشد.
مسيج ديگری هم آمد و لطيفهی بامزهی ديگری. روزی زنی به شوهرش گفت اگر تو ببينی من با بهترين دوست تو همبستر شدم در مورد من چی فکر میکنی و شوهر پاسخ داد فکر میکنم ليزبين شدی!
8- وقتی از کوه پايين آمدیم رفتيم به پايگاه شکاربانی که وسط کوه و کمر بود که از قضا شکاربانی آشنای يکی از دوستان از کار در آمد ما را داخل پايگاه بردند و کلی تحويل گرفتند. در همين حيص و بيص ماشين شکاربانی با دو شکاربان مسلح و دو شکارچی متخلف که شکاری را شکار کرده بودنند آمدند. شکار ميش جوانی بود که برای خوردن آب به دره آمده بود و شکار شکارچيان ناشی شده بود. عکس لاشهی اين شکار را میتوانيد اينجا ببينيد. طبق قانون لاشهی شکار، شکار شده متعلق به شکاربانان است. آنها هم دلجگرش را درجا سرخ کردند و ما را هم مهمان کردند و جایتان خالی ما هم که ديگر کم کم از غم کشته شدن شکار بيرون آمده بوديم با آنها چند لقمه خورديم که بسيار لذيذ بود! بیچاره شکارچيان که نصيبی از شکار خود نبردند و ضمانت سپردن که شنبه در دادگاه حاضر شوند و بابت شکار غيرقانونی محاکمه شوند ظاهرا جريمهی آنها 320 هزار تومان بود که خب مبلغ زيادی نيست. چند عکس مربوط به اينقسمت سفر در اينجا ست!
9- در تمام مدتی که در خجير بوديم دماوند بسيار زيبا و با شکوه جلوی چشمان بود و از هر طرف که سر میچرخانديم دماوند را با سریسفيد و گردنی برافراشته میديديم. اين هم عکسهایی از دماوند.
10- شب وقتی داشتيم به سمت تهران میآمديم ماه چاق و چله و پرنور در آسمان پيدا بود و چون بيلاخی نشان میداد که ماه يک روزه نيست و بر اول شوآل نبودن چهارشنبه گواهی میداد. گاليهی ما باز هم با هيئت استهلالاش گلکاشت. نظر عموم مردم اين است که عيد فطر سهشنبه بوده است نه چهارشنبه. البته من بررسی کوتاهی در اين زمينه کردم به نظر میرسد هلال ماه در روز دوشنبه در ايران قابل رويت نبوده است. اما کل اين ماجرا و اين که ماه حتما بايد با چشم غيرمسلح ديده شود و اين که تقويم و کار و کسب و تحصيل مردم وابسته به ديده شدن يا نشدن ماه باشد مضحک است. در مورد استهلال ماه میتوانيد به اينجا سربزنيد.
11- امروز صبح بچهها رفتند کوه و من بعد از بيدار شدن از خوابی خوش به آشپزخانه رفتم و جای شما خالی پلو و خورشت قيمه مفصلی تدارک ديدم تا وقتی امت گرسنه از کوه آمدن دلی از عزا در بياورند که آمدند و درآوردند و اکنون من دارم اينها را تايپ میکنم تا ارسال کنم و بگيرم چرتی بخوابام.
12- زيتوننويسی هم کار دشواريهها پيرم درامد تا اين دوازهبند را بنويسم. میشد يه بند ديگه نوشت اما چون سيزده نحسه! به دوازه ختم کردم!
پینوشت: دیروز فقط گشتوگذاری در کوه و دشت نبود برای من کشف سه دوست بسيار عزيز و کشف مجدد استاد و دوست نازنينی بود که متاسفانه نيامده دارد برمیگردد...
November 27, 2003 03:49 PM
|
Comments (71)
دوشنبه، 3 آذرماه 1382 | November 24, 2003
●
خشونت ذاتی، لطافت عرضی
وقتی در وبلاگ خسنآقا خواندم که قرار است چهار زن را در مشهد سنگسار کنند موجی از حسهای مختلف و متضاد در جانام پيچيد، موجی از خشم، نفرت، تاسف، ياس...
اين که موجود زندهیی به وحشيانهترين شکل کشته شود و آخرين دقايق حياتاش را در رنجی کابوسوار سپری کند به خودی خود نفرتانگيز است اما در ماجرای سنگسار چيز نفرتانگيزتری هم وجود دارد. آنکه میميرد لحظاتی را عذاب میکشد و به عمری رنجکشيدناش خاتمه داده میشود اما آنان که وحشيان او را به قتل میرسانند چه میشوند؟ آيا میتوانند پدر و مادر باشند برای فرزندانشان؟ چگونه میخواهند در جامعه زندهگی کنند و کار کنند و تصوير سری که با سنگ له کردهاند رهایشان کند. قانونگذاری که قانون را انشاء کرده است، نمايندهگان مجلسی که آن را تصويب کردهاند، قاضی که آن را حکم میکند و کسانی که آن را به اجرا در میآورند همه و همه گردانندهگان نظامی هستند که از رئيس جمهور منتخباش تا قاضی شارع منتصباش شريک جرم جنايت سازمانيافتهیی هستند بر عليه بشريت.
فردا 4 آذر (25 نوامبر) روز جهانی نفی خشونت عليه زنان است. قرار است در حرکتی نمايشی و خررنگ کن بچهها در مهدکودک نقاشی بکشند و به خانه ببرند و پيامآور صلح باشند! در سرزمينی که بيخ گوشمان زنی را تا نيمه در خاک فرو میکنند و با سنگ به قتل میرسانند چگونه میتوان از نفی خشونت عليه زنان صحبت کرد. سلول سلول اين نظام با خشونت چيده شده است. خشونت عليه کودکان، عليه زنان، عليه جسم، عليه روان عرضی نيست و ذاتی اين نظام است مانند سه گوش بودن که ذاتی مثلث است و بیگوشه بودن که ذاتی دايره.
November 24, 2003 12:09 PM
|
Comments (150)
|
TrackBack (0)
شنبه، 1 آذرماه 1382 | November 22, 2003
●
مرگی که زندهگی ست!

بعضیها عمری را به نيکنامی زندهگی میکنند اما از مرگی شرافتمندانه که انعکاسی از زندهگیشان باشد محروم میشوند و برخی درست برعکس با تمام اعوجاجها و خطاهایی که در زندهگی مرتکب شدهاند با مرگی شايسته و شرافتمند نقشی خوش از خويش در تاريخ برجای میگذارند.
داريوش و پروانه فروهر با مرگی مضلومانه و فجيع به سراسر زندهگی خود معنا دادند و برای هميشه بیچون و چرا در حافظهی تاريخی مردمی که میدانند سبزی سرزمينشان مديون خونهای سرخی است که بیدريغ و منت به پای آنان ريخته شده است، باقی خواهد ماند. خونی که با خون شريفترين نويسندهگانمان پوينده و مختاری گره خورد و به دريای سرخی پيوست که طی چند هزار سال تاريخ مبارزات مردم سراسر جهان تشکيل شده است. خونی که برای آزادی و عدالت و زندهگی در خور انسانی بر زمين ريخته شده است.
باشد که از اين پس زندهگی را ارج بنهيم و هيچ مرگی برایمان شکوه و افتخار به بار نياورد.
November 22, 2003 01:43 PM
|
Comments (73)
دوشنبه، 26 آبانماه 1382 | November 17, 2003
●
ماجرای دلی که توسط سوسکی اهلی شد.
وقتی صدای فرياد همسرم را شنيدم وحشت نکردم فقط پرسيدم کجاست؟ در حالی که به سمت اتاق خواب میدويد روی ديوار سوسک پروازی چاق و چلهیی را نشان داد. چند لحظه بعد، از پشت در نيمه باز اتاق خواب فرمان قتل سوسک را صادر کرد! من طبق عادت هميشهگی کفشی از دم در برداشتم و به قصد کشتن سوسک به طرفاش رفتم. "با کفش نه؛ ديوار کثيف میشه!" اين را همسرم از پشت در نيمهباز اتاق خواب گفت. دستمال کاغذی برداشتم و با جهشی ناگهانی سوسک را گرفتم. شوخی کنان آن را به طرف اتاق خواب بردم و چند فرياد ديگر از همسرم گرفتم! در اين حيص و بيص سوسک پروازی چاق و چله يواش يواش خودش را بالا کشيد و با شاخکهایاش دستام را نوازش داد... همسرم گفت: "تا در نرفته برو با کفش بزن روش و لهش کن!" اما من ديگر نمیتوانستم "او" را بکشم! حتا نوعی احساس صميميت بينمان به وجود آمده بود. اگر دست خودم بود در خانه رهایاش میکردم و شايد اتاقکی برایاش درست میکرد... اما خب نمیشد... رفتم توی بالکن و آزادش کردم تا پرواز کنه و بره...
حالا که دارم اينها را مینويسم دل ام براش تنگ شده... نمیدونم با آن شاخکهای ظريف که بر روی دست مشت شدهام کشيد چه در جانام سرازير کرد که اينگونه دلبستهاش شدم.
November 17, 2003 12:57 PM
|
Comments (77)
جمعه، 23 آبانماه 1382 | November 14, 2003
●
جمهوری اسلامی: نه "اسلامی"، نه "جمهوری"!
چکيده: در مقالهی "حقوق بشر، دين و دولت" مقدمهی بحثی را در ارتباط با دين و دولت و حقوق بشر به طور کلی مطرح کردم و در پايان نوشتم:"تشکيل حکومت اسلامی در عين حال نفی "حکومت" و "اسلام" نيز هست. زيرا بقای "حکومت اسلامی" با عمل به قوانين اسلامی ميسر نيست و برای اين که "حکومت"، حکومت باقی بماند بايد "اسلامی" نباشد و از اينجا بود که "مصلحت نظام" شکل گرفت و در واقع مفری شد برای حل تضاد بين "اسلام" و "حکومت" و سرانجام اين حکومت نبود که اسلامی شد اين اسلام بود که حکومتی شد.
و اين خود بحث مفصل ديگری است که بايد به فرصتی ديگر موکول شود."
و اکنون آن فرصت ديگر:
آيا ج.ا. حکومتی مذهبی است؟
شايد اين سوآل به نظر عجيب بيايد و پاسخ به آن بلافاصله مثبت باشد. اما منظور از حکومت مذهبی چيست؟ آيا عدهیی آرمانخواه حکومتی تشکيل دادهاند تا احکام قرآنی را به اجرا درآورند و بقا و دوام برایشان مطرح نيست که هر چه هست عمل به وظيفهیی الهی و قدسی است؟ نگاهی سرسری به تاريخ شکل گيری ج.ا. نشان میدهد نحوهی شکلگيری حکومت اسلامی به صورت کاملا پراگماتيستی و بسيار عملگرايانه بوده است. از آغاز بنا بر اين بود که آيتالله خمينی به قم برود و به امور مذهبی بپردازد و فقط به عنوان منتقد دولت از دور دستی بر آتش داشته باشد. او حتا روحانيت را از شرکت در نخستين انتخابات رياست جمهوری برحذر داشت. وظيفهی تشکيل دولتی سکولار با رنگ و بویی مذهبی به مهندس بازرگان و ياراناش سپرده شد. نخستين رئيسجمهور، جمهوری اسلامی شخصی شد که "دکتر بودناش" بر فرزند "آيتالله بودناش" میچربيد. در واقع بنیصدر به عنوان اقتصاددان و آشنا به علوم جديد وارد عرصهی مبارزهی انتخاباتی شد و از سوی آيتالله خمينی تاييد شد. اما حوادث بعدی و راديکاليزم موجود جنبش به نحوی جريانات را پيش برد که سياستمداران ليبرآل نمیتوانستند مهار قدرت را در دست بگيرند و در عين سرکوب راديکاليزم موجود ظاهری راديکال به خود بگيرند. آيتالله خمينی و روحانيت هوادارش وارد کارزار سياسی شدند و قدرت را در دست گرفتند. آنها در نهايت امر دولت تشکيل دادند! (گيرم دولتی ناقص) و هر دولت حتا به شکل ناقصاش نمیتواند مذهبی باشد. عمل به برخی از قوانين اسلامی نه از روی باور مذهبی و نه از آن روی که دولت، دولتی مذهبی آنچنان که در قرون پيش با آن روبهرو بوديم، بوده است؛ بلکه راهی بود که هر دولت بحرانی به آن متوسل میشد. ممکن بود اين اعمال به اسم طبقهی کارگر! يا بوديسم و يا "آزادی و دموکراسی" صورت بگيرد. وجود نهادی به نام "مصلحت نظام" خود به خوبی گواه اين موضوع است که "دولت جمهوری اسلامی" بين عمل به احکام اسلامی و بقای خود، دومی را انتخاب میکند. اگر اين مصلحت حکم کند که "آزادی پوشش" قانونی شود شک نداشته باشيد که چنين میشود. مگر هماکنون در امالقرای اسلام زنان خودفروش بر سر قيمت با مشتری چانه نمیزنند و بر سر پشتبام منازل "علمک شيطان" نصب نيست!
به همين دليل هر استراتژی که روی "اسلام سياسی" ماندن اين نظام شرط ببندد ممکن است در آيندهی بسيار نزديک از جمهوری اسلامی رودست بخورند. اين حکومت برای بقای خود به هر کنوانسيونی که بشود حدس زد خواهد پيوست و هر قانونی را تصويب خواهد کرد تا موجوديتاش به خطر نيفتد.
با عمده کردن تضاد بين "جمهوری اسلامی" و "حقوق بشر" مفری برای بقای آن بهوجود میآيد. زيرا اين حکومت قادر به حل اين تضاد است. تضادی که اين حکومت به دليل ماهيتاش نمیتواند حل کند. تضاد بين حکومت و آزادیهای سياسی است. اين تضاد را "شاه" هم نمیتوانست حل کند و کوچکترين قدم در راه حل آن به نابودیاش منجر شد.
مسلم است که "تفاوت زيادی است ميان دولت کاملی که به دليل نقص ذاتی در سرشت عمومی دولتها مذهب را از پيشفرضهای خود میداند و دولتی ناقص که به دليل نقص ذاتی موجوديت خاص خود به عنوان دولتی ناقص، مذهب را بنيان خود اعلام میکند.[1]" و دولت ج.ا. از آغاز تا کنون از دولت شکل دوم در حال انتقال به دولت شکل اول است.
اما آيا به تمامی میتواند اين راه را طی کند؟
به نظر میرسد پاسخ اين سوآل منفی است. ج.ا. خود نمیتواند خود را منحل کند و از حکومتی مذهبی که دولت چاشنی آن است به دولتی کامل که مذهب چاشتی آن است تبديل شود.
ج.ا. با دو مشکل عمده روبهروست:
اول اين که اسلام و البته هر دين ديگری نمیتواند "دولت" تشکيل دهد و براساس قوانين مذهبی به ادارهی کشوری بپردازد که در نظام سرمايهداری جهانی حل شده است. در عصر امپرياليسم و سرمايهداری جهانی بورژوازی مذهبی همانقدر بیمعناست که بورژوازی ملی!
به طور خلاصه اهداف سکولار اين دولت با پوستهی مذهبیاش در تضاد است.
مشکل دوم ج.ا. مشکل سرمايهداری جهانی و شکل خاصاش در کشورهای پيرامونی است. مشکلی که تمام اين کشورها را در آستانهی سقوط حاکميتهایشان به صورت انقلاب يا کودتا يا جنگ داخلی و يا حتا رفراندوم و انتخابات قرار داده است.
به طور خلاصه دولت بورژوازی ناگزير است که دولتی دموکراتيک باشد و دولت دموکرايتک در کشورهای پيرامونی با منافع امپرياليستی بورژوازی در تضاد است.
برای حاد کردن مشکل نخست ج.ا. همان راهحلی کارآمد است که مارکس در مورد دولت مذهبی آلمان آن زمان میگويد:
"دولت مسيحی رسمی در آگاهی خويش آرمانی است واجب که تحقق آن ناممکن است؛ اين دولت نمیتواند واقعيت وجودش را برای خود توجيه کند مگر با دروغ گفتن به خويش، و بنابر اين هميشه در چشم خويش محل ترديد، غيرقابل اعتماد و مسئلهساز باقی میماند. بنابرين، نقد کاملا مجاز است تا دولتی را که به انجيل تکيه دارد به چنان پريشانی روانی سوق دهد که ديگر نداند که يک پندار است يا يک واقعيت؛ و در آن حالت ننگ اهداف سکولارش –که مذهب صرفا پوششی بر آنها است- با صداقت آگاهی مذهبیاش، که مذهب را هدف نهایی جهان میداند، در تعارض آشتی ناپذير قرار گيرد[2]"
به عبارت ديگر بايد از يکسو ناکارآمدی قوانين اسلامی را هر روز به رخ اين حکومت کشيد و از سوی ديگر نشان داد که چگونه هر وقت به قوانين اسلامی عمل میکند "نادولت" است و هر وقت "دولت" است ديگر به قوانين اسلامی عمل نمیکند.
اما از آنجا که ممکن است با اصلاحات و يا جابجایی جناحها در درون ج.ا. اين نظام تا حدود زيادی پوستهی اسلامی خود را به کناری نهد و اهداف سکولارش را پی بگريد نبايد اين تضاد را عمده کرد. با عمده کردن اين تضاد با هر حرکتی که ج.ا. به سوی سکولاريته برمیدارد درواقع خود را بيشتر تثبيت میکند. بايد رياکاری و تضاد بين "اسلام" و "جمهوری" را افشا کرد اما به تضاد اصلی رژيم که همانا تضاد بين حکومتی تامين کنندهی منافع سرمايهداری جهانی و نياز به دموکراسی در آن است، دامن زد. حل اين تضاد نتنها از حاکمان کشورهای پيرامونی برنمیآيد که طراحان سياست جهانی نيز در آن مانده اند. حل کامل اين تضاد فقط پس از فروپاشی نظام سرمايهداری جهانی ميسر است.
خلاصه
استراتژی مقابله با ج.ا. بايد حول دو محور صورت گيرد در محور نخست بايد رياکاری نظام در عمل به قوانين سلامی را به رخاش کشيد و نشان داد که چگونه رياکارانه به قوانين اسلامی عمل نمیکند و برای بقای خودش و برای اين که سردمداران بورژوایاش بر ثروتشان بيافزايند عمل آرمانگرايانه به قوانين اسلامی را به کناری مینهند و با شيطان دست میدهند.
محور اصلی مبارزه را بايد در دموکاراتيزه کردن فضای درون کشور قرار داد. هر چقدر نظام مجبور شود آزادیهای دموکراتيک را حتا در جهت منافع بورژوازی تامين کند انحلال خودش را جلو میاندازد. نظام سرمايهداری جهانی را بايد برای حمايت از کشوری غير دموکراتيک به نقد کشيد.
در واقع با نشان دادن "اسلامی" نبودن ج.ا. پايههای مشروعيتاش سست میشود و با نشان دادن "جمهوری" نبودن آن پايههای حقانيتاش.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] - كارل ماركس، دربارهی مسئلهی يهود گامی در نقد فلسفهی حق هگل، ترجمهی دکتر مرتضا محيط، ويراستارن: محسن حكيمی- حسن مرتضوی. ص 27 بخش گامی در دربارهی مسئلهی يهود.
[2] - همان جا صفحهی 29
November 14, 2003 03:24 PM
|
Comments (107)
پنجشنبه، 22 آبانماه 1382 | November 13, 2003
●
احمد باطبی مفقود شده است.

اين تومار را اگر امضا نکردهايد بشتابيد! من در رديف سی و هفتم به نام سهراب رستمي امضا کردم.
مصاحبه با پدر احمد باطبی در راديو پژواک!
صدای لرزان وگرايان پدر احمد باطبي را بشنويد و برای نجات جاناش کاری بکنيد حداقل کار اين است که سريعا اين تومار را امضا کنيد.
----------------------------------------------
سالهاست وقتی دوستی، شاعری، نويسندهیی، صاحب فکری،... دير به خانه میآيد يا سر قراری حاضر نمیشود اولين حدس اين است که گرفتار شده است... چه سالهای شومی... مختاریها و پويندهها چنين شدند و اکنون آن جوان خوشسيما با پراهن خونين نيز مفقود شده است.
دلام شور میزند... سکوت سنگينی فضا را گرفته است... هيچ کس چيزی نمیگويد سايتهای خبری خفقان گرفتهاند... احمد ما کجاست؟

اگر اين تومار را امضا نکردهايد دست دست نکنيد وقت اين پا اون پا کردن نيست. شرافت جمعیمان مفقود شده است، سمبل پايداری و مقاومتمان مفقود شده است... پوينده و مختاریمان مفقود شده است... کاری بکنيد هر چه باشد.
لوگویی را که خسنآقای عزيز درست کرده است در وبلاگهایتان قرار دهيد.
به وبلاگ کميتهی پیگيری وضعيت احمد باطبی برويد و همبستهگی خود را اعلام کنيد.
رهگذر ثانی عزيز در نظرخواهی مطالب پيشين نوشته است:
"دوستان عزیز!
جوخههایِ مرگ جمهوری اسلامی بار دیگر فعال شدهاند. جان احمد باطبی در خطر است. باید پیش از هرچیز و هرچه سریعتر ایرانیان و جهانیان را از وضعیت نگرانکنندهیِ او باخبرکرد. پیشنهاد میکنم :
۱- امضای دادخواهییی که برای آزادی باطبی و دیگر زندانیان بود، دوباره فعال کنیم.
۲- دوستانی که کار گرافیک میکنند لوگویی(آرمی) برای کمیته پیگیری درست کنند که همهیِ وبلاگنویسان علاقمند در وبلاگهایِ خود قرار دهند.
۳- در هرکشوری هستیم اگر میتوانیم دردنامهیِ احمد باطبی را ترجمه کنیم و در اختیار رسانههایِ گروهی قرار دهیم.
۴- انعکاس خبرهایِ مربوط به احمد باطبی را در کشور محل سکونتمان، در اختیار وبلاگ کمیتهی پیگیری و سایتهای عمومی مثل گویا قرار دهیم.
۵- اگر میتوانیم در کشور محل اقامتمان کمیتهای دموکراتیک که تمام ایرانیان آزادیخواه را در بر گیرد برای اقدام در جهت آزادی باطبی و دیگر زندانیان سیاسی تشکیل دهیم و یا کمیتههای موجود را فعال کنیم.
۶- از طریق این کمیتهها در برابر سفارت خانههای جمهوری اسلامی و در مراکز شلوغ شهرهای محل سکونتمان برای جلب افکار عمومی به خطری که احمد باطبی را هرآن تهدید میکند، تظاهرات موضعی برگزار کنیم.
۷- عکس احمد باطبی را با هر امکانی که داریم در میان ایرانیان و خارجیان تکثیر کنیم. ...
میتوان ابتکارات بسیار دیگری پیشنهاد کرد. دوستان هرچه به نظرشان میرسد بنویسند.
خرد جمعی و همبستگییِ آزادیخواهان، احمد باطبی، دیگر زندانیان و میهنمان را آزاد خواهد کرد."
ته ته دلام آرزو میکنم خبر سلامتی او را هر چه زودتر بشنويم. اميدوارم از کشور خارج شده باشد. به هر حال جای خوشبينی نيست اين سکوت مرگبار را بايد شکست.
16 آذر در راه است. از هم اکنون به پيشوازش برويم و آرزو کنيم احمد باطبي هم در کنارمان باشد.
November 13, 2003 02:43 PM
|
Comments (40)
|
TrackBack (1)
دوشنبه، 19 آبانماه 1382 | November 10, 2003
●
در ستایش آموختن
لطفا به پینوشتهای يک و دو رجوع کنيد!
جهد کن ساده ترین چیز را نیز بیاموزی
برای تو که هم اکنون دردی هست در زمانهات هرگز دیر نیست
از الفبای هر چیز آغاز کن!
این بسی نه چیز است!
لیک نومید مشو!
باید امروز بدانی تو هر آن چیز که هست!
رهبری را میباید توبگیری در دست!
ای که در تبعیدی!
یاد بگیر!
ای که در زندانی!
یاد بگیر!
ای که در مطبخی و خانه نشین!
یاد بگیر!
یاد گیر ای که فزون است ترا سال از شصت!
ای که بی خانه شدی!
مدرسه ای پیدا کن!
ای که مینالی از گرسنگی!
رو به کتاب آور اکنون
که کتاب اسلحه است!
هر جایی حسابی هست!
خودت جمع بزن!
آن که پول همه را خواهد پرداخت تویی!
بگذار انگشت خود را بر هر رقمی
و بپرس!
از کجا آمده این!
پول چه چیز است!
چرا این قدر است!
رهبری را میباید تو بگیری در دست!
---------------------------------------------
اين شعر را که سرايندهاش برتولت برشت است. دوست نازنينی سالها در گوشام زمزمه میکرد. نمیدانم مترجماش کيست و چون از حافظه نقل شده است نمیدانم چقدر با اصل انصباق دارد اما از آنجا که حافظهی دوستام بینظير است بعيد میدانم اشتباه نقل کرده باشد. به هر حال او وبلاگام را مدتی است میخواند و من مسرور از اين که او خوانندهی اين وبلاگ است و به يادش اين شعر را که برای من سراسر نوستالوژی دوستی با دوام و پرباری است به شما دوستان عزيزم تقديم میکنم. اميدوارم شما هم در لذت من سهيم شويد.
پینوشت:(1)
رهگذرثانی نازنين و هميشه عزيز! بر من منت گذاشت و اين يادداشت را در نظرخواهی قرار داد!
"مترجم این شعر سعید یوسف(قهرمانی) است. این یکی از شعرهایی است که در سال ۱۳۶۴ در کتابی با نام «سرودهای ستایش و اشعار دیگر» بهوسیلهی انتشارات خاوران در پاریس منتشر شد. اصل شعر بهصورت زیر است.
البته حافظهی تو و آن دوست را هم باید ستایش کرد!
در ستایش آموختن
جهد کن!
ساده ترین چیز را نیز بیاموز!
برای تو که اکنون
در رسیدست زمانات
هرگز دیر نیست
از الفبای هر چیزی آغاز بکن!
این بسی ناچیز است،
لیک دلسرد مشو!
یاد بگیر! و بجنب!
باید امروز بدانی تو هر آن چیز که هست!
رهبری را میباید تو بگیری در دست!
ای که در تبعیدی، یاد بگیر!
ای که در زندانی، یاد بگیر!
ای که در مطبخی و خانه نشین، یاد بگیر!
یادگیر ای که فزون است ترا سال از شصت!
رهبری را میباید تو بگیری در دست!
ای که بیخانه شدی، مدرسهای پیدا کن!
ای که میلرزی از سرما، هان! علم بیاموز!
ای که مینالی از گرسنگی، رو به کتاب آور اکنون
که کتاب اسلحه است
رهبری را میباید تو بگیری در دست!
هرگز از پرسیدن، دوست من، بیم مدار!
زود تسلیم مشو، هرچیزی را مپذیر!
خود جواب هرچیزی را پیدا کن!
هر کجا صورت خرجی و حسابیست، بخوان با دقت!
خودت جمع بزن!
آن که باید بدهد پول، تویی.
بگذار انگشت خود را بر هر رقمی
و بپرس:
از کجا آمد این؟
پول چه چیزیست؟ چرا این قَدَرست؟
رهبری را میباید تو بگیری در دست!"
پینوشت(2): دوست عزيزی ترجمهی ديگری را از "در ستايش آموختن" برایام فرستاد. همين چيزها ست که وبلاگستان را برایام دلپذيرترين جای دنيا کرده است:
در ستايش آموختن
ياد بگير، سادهترين چيزها را!
برای آنان که بخواهند ياد بگيرند،
هرگز دير نيست.
الفبا را ياد بگير! کافی نيست؛ اما
آن را ياد بگير! مگذار دلسردت کنند!
دست به کار شو! تو همه چيز را بايد بدانی.
تو بايد رهبری را به دستگيری.
.
ای آنکه در تبعيدی، ياد بگير!
ای آنکه در زندانی، ياد بگير!
ای زنی که در خانه نشستهیی، ياد بگير!
ای انسان شصت ساله، ياد بگير!
تو بايد رهبری را به دستگيری.
.
ای آنکه بیخانمانی، در پی درس و مدرسه باش!
ای انکه از سرما میلرزی، چيزی بياموز!
ای آنکه گرسنگی میکشی، کتابی بهدستگير! اين، خود سلاحیست.
تو بايد رهبری را بهدستگيری.
.
ای آنکه از سرما میلرزی، چيزی بياموز!
ای آنکه گرسنگی میکشی، کتابی بهدست گير! اين، خود سلاحی ست.
تو بايد رهبری را بهدستگيری.
.
ای دوست، از پرسيدن شرم مکن!
مگذار که با زور، پذيرندهات کنند.
خود به دنبالش بگرد!
آنچه را که خود نياموختهیی
انگار کن که نمیدانی.
صورتحاسبت را خودت جمع بزن!
اين تويی که بايد بپردازیاش.
روی هر رقمی انگشت بگذار
و بپرس: اين، برای چيست؟
تو بايد رهبری را بهدستگيری.
من، برتولت برشت، برتولت برشت، ترجمهی بهروز مشيری، ص 78
November 10, 2003 11:49 AM
|
Comments (81)
شنبه، 17 آبانماه 1382 | November 08, 2003
●
حقايقی مهم اما نچندان ساده
پيشنیاز: لطفا قبل از خواندن اين متن. مقالهی "مسلمانانی سکولار" و پاسخ آقای بکتاش "حقايقی ساده و مهم" را بخوانيد.
1- حقانيت کميتهی اهدا کنندهی جايزهی صلح نوبل.
وقتی آقای بکتاش مینويسد:"به عنوان حزب، ما هيچ موضع خاصی در مورد کميته نوبل نداريم. همانطور که موضع خاصی هم در مورد فلان نويسنده يا بهمان تيم فوتبال نداريم. " هر چند سعی میکند "کميتهی نوبل" را تقليل دهد اما عملا دارد حزب را تقليل میدهد. اگر جايزه دادن اين کميته به کسی در ايران اينقدر اهميت میتواند داشته باشد که "نحوه مداخله اروپا برای تغيير در ايران" خوانده شود، آنوقت نداشتن موضع و آن را در سطح "فلان نويسندهیی با بهمان تيم فوتبال" ديدن موجب ميشود که برخورد مناسب با آن صورت نگيرد.
مشروعيت يا حقانيت داشتن نهادها و حکومتها بسيار ساده است و امر پيچيدهیی نيست که بخواهيم سر آن چون و چرا کنيم. مثلا جمهوری اسلامی و رئيس جمهورش نزد بخش وسيعی از مردم ايران مشروعيت و حقانيت ندارند همان بخش وسيعی که در انتخابات شوراها شرکت نکردند و احتمالا در انتخابات مجلس هم شرکت نمیکنند اما نزد جهانيان دارای حقانيت هستند به همين دليل با آنها به عنوان دولت برخورد میشود و به قول شما "سنديکاهای کارگری راديکال و غير راديکال مثل ث ژ ت و غيره،" برای رئيسجمهورش نامه مینويسد و از او میخواهند که فلان يا بهمان کار را بکند. شما میتوانيد نامه آن سنديکا و يا مجمع بينالمللی را منعکس کنيد و به افشاگری رژيم بپردازيد اما اگر خودتان برای آقای خاتمی به عنوان رئيسجمهور ايران نامه بنويسيد رياست جمهور بودن او را به رسميت شناختهايد. اجازه دهيد با مثالی موضوع را روشن کنم. در زمانی که ملا عمر خود را رئيس امارات افغانستان میدانست جامعه جهانی اين عنوان را از او نپذيرفت و به آن مشروعيت نداد و همچنان آقای ربانی به عنوان رئيسجمهور افغانستان در محافل بينالمللی و حتا سازمان ملل شرکت میکرد. حالا اگر کشوری يا نهادی به ملاعمر نامه مینوشت و از او به عنوان رياست افغانستان چيزی را درخواست میکرد به رياست او مشروعيت میداد. اين ربطی به تنزهطلبی و چپ سنتی يا مدرن بودن ندارد از مبانی حقوقی در حقوق بينالملل است.
بيش از اين چون و چرا لازم نيست هم شما و هم من قبول داريم که کميتهی صلح نوبل حقانيت بينالمللی دارد. در واقع وقتی ما "موجوديت کميته نوبل را برسميت میشناسيم. " بايد در خطاب قرار دادن آن نيز طبق همين رسميت حرکت کنيم. برسميت شناختن کميتهی صلح نوبل يعنی پذيرش اين اصل که اين کميته سعی میکند طبق ديدگاههای خودش از "صلح"، به کسی يا کسانی که برای صلح تلاش کردهاند جايزهی بدهد. روش دادن اين جايزه مراحلی را در پی دارد که در پايان از بين چند کانديدای نهايی به کسی يا کسانی يا حتا سازمانی اين جايزه اهدا میشود. اگر قرار بود من نامهیی به اين کميته بنويسم اول از تلاشهای اين کميته برای برقراری صلح در جهان تشکر میکردم و سعی میکردم چند نمونه مثبت را يادآور شوم و بعد چند جايزه را که نتنها موجب گسترش صلح نشده است بلکه جنگ و خونريزی نيز در پی داشته است به رخشان میکشيدم و سرانجام از اين که بهجای پاپ جايزه به زن مترقی از کشورمان داده شده است تشکر ميکردم و در نهايت يادآور میشدم آشتی دادن بين "اسلام" و "حقوقبشر" اگر با نيت خيرخواهی و صلح انديشی هم انجام شده باشد نتايج ديگری در پی دارد و عملا به گسترش اسلام سياسی و ضد حقوقبشر میانجامد و در پايان از آنجا که هر اعتراضی بايد نتيجه عملی در پی داشته باشد و اين کميته بداند حالا با اين اعتراض چه کند راه کاری را جلوی پايشان قرار میدادم. مسلما نمیتوانستم بگويم اين جايزه را پس بگيريد اما میتوانستم بگوييم در مراسم رسمی اسلو در هنگام دادن جايزه به خانم عبادی در افشای اسلام سياسی موافق سنگسار و اعدام و شکنجه و کشتن فرزند توسط پدر... مطالب بيشتری گفته شود. در پايان يادآور میشدم چنانچه اعضای اين کميته در تصحيح و روشن کردن موضع خود نکوشند و عملا به حيات نظامی ضد بشری کمک کنند در تمام سنگسارها و نقض حقوق بشری که اين جايزه مويد آن است شريک میشوند و اعتبار و مشروعيت اين جايزه بيش از پيش در نزد مردم تحت ستم ما مخدوش میشود.
اما متاسفانه نامه شما تماما با ادبيات چپ سنتی نگاشته شده است و حاوی هيچ رهنمود و تقاضای مشخصی نيست و معلوم است فقط بهانهیی است برای مطرح کردن خود و انجام اکسيونی سياسی و همين آن را از صداقت تهی میکند هر چند نويسندهگان و امضا کنندهگاناش انسانهای صادقی هستند.
در مورد موارد 2 و 3 و 4 قبلا در مقالهی "حقوقبشر، دين و دولت" مطالبی را نوشتهام و در مقالهی ديگری که بهزودی منتشر خواهم کرد و در مقالهی قبلی وعدهی آنرا داده بودم بيشتر به اين موضوعات پرداختهام.
میپذيرم که مورد 5 خام نگاشته شده است و انتقادات تو به آن وارد است.
ششمين مورد شايد مهمترين مورد باشد. وقتی فرد مستقلی مانند من میخواهد زير نامه يا بيانيهیی را امضا کند بيش از آن که به محتوای آن نامه يا بيانيه بيانديشد به اهداف نويسندهگان و گردآورندهگاناش میانديشد. مسلما خانمها احدی و موسوی برای من اشخاص محترم و قابل اعتمادی هستند اما روند برخورد حککا با اين جايزه روند مخالفخوانی مشخصی بود اگر اين جايزه را به هر ايرانی ديگری به جز اعضای حزب داده بودند و اگر در متن بيانيه نوبل هيچ اشارهیی به "اسلام" و "حقوق بشر" نشده بود باز ما با کمپين شما برعليه جايزه صلح نوبل يا هر اتفاق مهم ديگری که خارج و بدون ارتباط با حککا بيفتد بوديم. شما در يک مورد بدشانسی آورديد و در مورد ديگر خوششانسی. در مورد استقبال از خانم عبادی بدشناسی آورديد چون نتوانستيد آن را پيشبينی کنيد و تصور نمیکرديد جمعيتی سی چهل هزار نفری به استقبال شيرين عبادی بروند و شعارهای بخش وسيعی از مستقبلين برعليه خاتمی، مرتضوی و کل حاکميت شکل بگيرد اما از جهت ديگر خوششانسی آورديد و متاسفانه حرفها و برخوردهای خانم عبادی تا کنون مايوس کننده بوده است و روز به روز بيشتر نشان میدهد که در حد و اندازه و اشل گرفتن جايزهيی به مهمی نوبل نيست. در اوقع اين اتفاقات خارج از عمل شما افتاده است اما شما سعی میکنيد به سود خود آنها را مصادره کنيد و همين موجب میشود امضا کردن نامهی شما عملی مشخص در جهت مثلا افشای عدم سازگاری اسلام با حقوق بشر نباشد چيزی به مراتب فراتر باشد. به "جمع بندى و سخن مسئولين کمپين اعتراضى عليه کميته صلح نوبل با مردم!" توجه کنيد:" ما به مردم رجوع کرديم، آنها را مورد خطاب قرار داديم و مردم عليرغم وجود اختناق، عليرغم سانسور و فيلتر شدن سايتها، عليرغم بلوکه کردن ايميل و شماره تلفن ما توسط رژيم اسلامى، عليرغم سانسور و عدم انتشار نامه سرگشاده ما در سايتهاى اينترنتى در خارج کشور، عليرغم هياهوى ريا و تزوير اپوزيسيون براى خاک پاشيدن در چشم مردم، هلهله و شاديشان براى آلترناتيوسازى و در تقابل با يک انقلاب زيروروکننده براى پايين کشيدن رژيم اسلامى، به ما پاسخ مثبت دادند. مردم زير نامه اعتراضى ما امضا، گذاشتند." پرسش اصلی اين است که آن "ما" کيست؟ تکليف "من" که مشخص است يکی از همان مردم هستم. اما آن "ما" کيست؟ میبينيد "من" میخواهم نامهیی را امضا کنم و مثلا به فلان عمل کميتهی صلح نوبل اعتراض کنم آنوقت تاييد کنندهی "ما"یی میشوم که ممکن است آن "ما" را قبول نداشته باشم. پس برای امضا کردن آن نامه و بيانيه بايد به جای بررسی محتويات و هدفگيری خود نامه به آن "ما" بيانديشيم. اين برخود ابزاری شما با امضا کنندهگان نامهتان همان برخوردی است که از چپ سنتی بارها ديدهايم.
اگر هالهی عزيز نويسندهی وبلاگ سرزمين آفتاب توماری برای نجات جان افسانه نوروزی درست میکند و از ما میخواهد آن را امضا کنيم ما میدانيم قصد و نيت او فقط يک چيز است نجات جان افسانه نوروزی به همين دليل فوری میرويم و امضا میکنيم و در عرض مدت کوتاهی بيش از پنج هزار امضا جمع میشود. حکم افسانه نوروزی لغو میشود اما هاله دچار اين خودبزرگبينی نمیشود که "من" به مردم رجوع کردم و سيل نامهها و امضاها بهسوی "من" سرازير شد و "من" جمهوری اسلامی را به زانو درآوردم... و در وسط اين "من" گفتنها گوش چند وبلاگنويس ديگر را هم بکشد که مثلا ديديد فلان کس که خاک به چشم مردم پاشيد و گفت افسانه نوروزی ممکن است گناهکار باشد چگونه رسوا شد... خلاصه نمیخواهد از اين نمد برای خودش کلاهی درست کنند.
اگر بخواهيم واقعبين باشيم. حدود بيست تا سی درصد مردم ايران هماکنون از جايزه نوبل و اهدای آن به خانم شيرين عبادی اطلاع دارند. از اين ميان کمتر از يک درصد با متن بيانيه کميته نوبل آشنا هستند و در حدود يکهزارم درصد نامهی شما را امضا کردهاند! حالا اين يکهزارم درصد يادتان باشد بعد به مقالهها و نظرات دوستان خود که پنداری حککا موجب افشای توطئه اروپا شده است و بيداری مردم و عبور آنها از شيرين عبادی را ميسر کرده است را به ياد بياوريد.
رهبری مردم و يا حتا بخش کوچکی از مردم کاری بس دشوار است و صداقتی عظيم و صبوری بیکرانی را طلب میکند. اگر میخواهيد به مردم رجوع کنيد و از آنان پاسخ بگيريد کافی نيست نيت خير و انديشهی والا و انسانی داشته باشيد لازم است با زبان مردم و در کنار مردم و برای مردم، حرف بزنيد، عمل کنيد و بيانديشيد.
پینوشت:
پس از انتشار جوابيهی فوق آقای نادر بکتاش به بخشی از آن پاسخ دادند که در اينجا میتوانيد بخوانيد.
November 8, 2003 02:10 AM
|
Comments (107)
|
TrackBack (0)
پنجشنبه، 15 آبانماه 1382 | November 06, 2003
●
علافیهای شب جمعهیی
بهروز افخمی (ايران):مردم تهران اين روزها با حيرت نتايج انفعال و تنبلی سياسی خود را در انتخابات سال گذشته شورای شهر مشاهد میکنند.
شبح: جالب است بدانيد جناب آقای افخمی تنبلترين و منفعلترين نمايندهی مجلس هستند.
آن روی شبح: حاجی حضرت عباسی حرف حساب زدی! اگه مردم منفعل و تنبل نبودن فقط به رای ندادن بسنده نمیکردن و نماينده حرف مفتزنی مانند جنابعالی را که در طول دوران نمايندهگیتان فقط دوبار نطق فرمودين را از جایی که غصب کرديد بيرون میکردند آنوقت شما اينجوری تو مجلس فيلمبازی نمیکردی!
روزنامهها: استيضاح ناکام ماند! دیروز 124 نماينده مجلس به ابقای دکتر معتمدی رای دادند.
شبح: جالب است بدانيد حزب مشارکت که اکثريت مجلس را در اختيار دارد طراح اين استيضاح بود!
آن روی شبح: خود گوزی خود خندی عجب حزب هنرمندی!
پوتين (روزنامهی شرق): روسيه پيامی همراه با احترام به تهران خواهد فرستاد.
شبح: يکی نيست بگه تو پوتينی يا دمپایی ابری!
آن روی شبح: بيايد حدس بزنيم پيام محترمانه آقای پوتين چيست:"مستاجرين محترم! شريک ما جناب آقای انگليس اصرار دارد از آنجا که قرارداد اجارهی شما پايان يافته است يا اجاره را بالا بريد يا تخليه کنيد! از آنجا که اين روباه پير خيلی جدی است و جلوی عمو سام را نمیتواند بگيرد ما از بخشی از سهمالاجارهی خود میگذاريم و خواهشمنديم هر چه زودتر مصالحه کنيد که اگر شما را بلند کنند معلوم نيست بتوانيم مستاجری به خوبی شما که برای بيستسال آيندهتان برنامه داريد پيدا کنيم. الاحقير دمپایی آبری"
(با تشکر از دوست طنازی که اينجا را میخواند و ايده از اوست!)
November 6, 2003 01:31 PM
|
Comments (95)
چهارشنبه، 14 آبانماه 1382 | November 05, 2003
●
روشنک داريوش

(عکس از بیبیسی)
ما که فارسی میخوانيم چشممان به دست توانای مترجمهایی است که دريچههای دنيا را به سویمان میگشايند. يکی از اين دريچهها بسته شد، روشنک داريوش درگذشت.
من روشنك داريوش را با کتاب "قطره اشکی در اقيانوس" اثر مانس اشپربر، شناختام. ترجمهی روان و دلنشين او از اين رمان پرهياهو اثری دلپذير در زبان فارسی خلق کرده است.
روشنک داريوش فرزند پرويز داريوش و همسر خليل رستمخانی بود. رستمخاني در کنفرانس برلين حضور داشت و پس از بازگشت به کشور بازداشتاش شد و به 8 سال زندان محکوم شد. در همين زمان حکم بازداشت همسرش خانم روشنک داريوش هم صادر شد که ديگر به کشور بازنگشت. (از سرنوشت آقای رستمخانی اطلاع ندادم تاجایی که حافظهام ياری میکند با قرار وثيقه آزاد شد.)
اشپربر تنها نويسندهی آلمانی نيست که ما از زبان روشنک میشناسيم، گونترگراس و رشايس را هم از او داريم. او مانند هر روشنفکر و نويسندهی ديگری در اين سالها طعم تلخ دربهدری، بازداشت و دوری از وطن و سانسور را چشيد و سرانجام سرطان مغزی او را از ما و همسرش و پسر 14 سالهاش گرفت.
روشنک داريوش نام خود را در تاريخ ادبيات فارسی ثبت کرد قسمتی از رمان قطره اشکی در اقيانوس را بخوانيد و يادش را زنده کنيد:
"مبارزه کردن يعنی: صد ساعت انتظار دقيقهای را کشيدن، تا خودت بتوانی حمله را آغاز کنی. ترسوها نمیتوانند صبر کنند. میجنگند، چون از ترس خودشان وحشت دارند تا از دشمن و بدين ترتيب، در ساعت نامساعد در مقابلاش قرار میگيرند. انقلابی واقعی میتواند صبر کند. نفرت و انتقام او میتواند صبر کند."
کارنامه و مختصری از زندهگی روشنک داريوش در سايت بیبیسی.
November 5, 2003 12:18 PM
|
Comments (21)
سه شنبه، 13 آبانماه 1382 | November 04, 2003
●
خط بريل
- دستهایات را مشت کن!
- مشت کردم.
- میدانی امروز چه روزی است؟
- ... اوم... نه!
- دستهایات را باز کن!
- چيه؟... اوم.. وای! چه انگشتر زيبايی...
- تولدت مبارک!
November 4, 2003 12:37 PM
|
Comments (62)