جمعه، 9 آبانماه 1382 | October 31, 2003
●
حقوقبشر، دين و دولت
حداقل فايدهيی که جايزهی نوبل صلح امسال برای جامعه ايرانيان و مسلمانان داشت اين بود که موضوع نسبت بين "حقوق بشر" و "اسلام" بار ديگر مطرح شد.
دين به طور کلی و در آخرين تحليل "*به رسميت شناختن غيرمستقيم انسان از طريق ميانجی است." به عبارت ديگر "انسان" از طريق "خدا" به "خود" میرسد. آگاهی انسان نسبت به خودش از طريق خدا ميسر میشود. و انسان زندهگیاش بر روی زمين را حاصل هبوط بزرگی میداند که او را از بهشت رانده است و از "خدا" و در نتيجه از "خود" بیگانه کرده است. در عهدعتيق سفر پيدايش باب اول آيهی 28 میخوانيم: "و خدا آدم را بهصورت خود آفريد او را به صورت خدا آفريد!(1) ". يکی بودن "خدا" و "انسان" در مسيح عينيت نمادين میيابد و در "اسلام" نيز به تناوب به از خدا بودن و به سوی خدا بازگشتن انسان اشاره شده است.
با اين تعبير "حقوق بشر" خلاصه میشود در "حقوق خدا" وقتی انسان به گفتهی "خدا" عمل میکند دارد حقوق خود را به حد کمال میرساند. در اين ديدگاه "حقوق بشر" و "حقوق خدا" يکی است. و خدا "حقوق بشر" را مقرر میکند. وقتی انسان برخلاف "حقوقی" که "خدا" برایاش مقرر کرده بود از ميوهی ممنوع خورد از بهشت رانده شد و حديث جدایی "انسان" از "خدا" آغاز شد. در قرآن کريم سورهی بقره آيات 35 تا 38 به خوبی اين هبوط تشريح شده است، و دليل اخراج انسان از بهشت را عصيان و نافرمانی نماديناش میداند. همهی نعمتهای جهان به روی او گشوده بود و تنها نهی موجود خوردن از ميوههای يک درخت بود و انسان فريب شيطان را خورد و از ميوهی آن درخت تناول کرد و از درگاه خدا رانده شد. اکنون انسان برای رسيدن به خود و زيستن در بهشت بايد به "حقوق" مقرر از جانب خدا گردن نهد که خير و برکت و رشد و رويش و بهشتاش در اين است و عمل کردن به فرامين خدا که توسط پيامبران ميانجی به او ابلاغ میشود موجب بازگشت انسان به خدا میشود که "انالله و انا اليه راجعون".
به عبارت ديگر بنيانگذاران مذاهب و اديان میدانستند که انسان را بايد از تشخيص "حقوق" خود نهی کنند و اين تشخص را به "خدا" و "ميانجيان" زمينیاش بسپارند. تاريخ شکلگيری تمام مذاهب اين است: بيگانهگی انسان از خود.
پس از رنسانس موضوع نفی ميانجيان بين "انسان" و "خدا" مطرح شد و بشر به اين نيتجه رسيد هر چند ممکن است "خدایی" وجود داشته باشد که انسان را مانند خود آفريده است اما ميانجیها نمیتوانند منجی آنان باشند و حقوقشان را بازگو کنند. پس خود اقدام به تدوين حقوق خود کردند بدون آنچه در کتابهای مقدس آمده بود. کتاب مقدس را به کناری نهادند و با عقل بشری به تدوين "حقوق بشر" اقدام کردند.
مسلمانان روشنفکر در ايران همين طرز تفکر را به شکل ديگری پیگرفتند. مهندس بازرگان در کتاب "راه طی شده" و حنيفنژاد در کتاب "راه انبيا، راه بشر" در واقع اين تز را مطرح کردنند که بشر همان راهی را میرود که "انبيا" میگفتند و اينان به شيوهی ديگری به همان چيزهایی رسيده اند که خدا توسط پيامبراناش توصيه کرده بود. به عبارت ديگر ما اگر به "حقوق بشر"ی که انسانها تدوين کردهاند عمل کنيم داريم به حقوقیی که انبيا اشاره کرده بودند عمل میکنيم. زيرا "عقل" نيز میتواند ميانجی "خدا" و "انسان" باشد و چون اکنون بشر به آن درجهی عقلی رسيده است که خود بتواند تشخيص دهد که چه چيزی انسانی است و چه نيست ديگر نيازی به انبيا نيست و مذاهب به امری خصوصی و فردی بدل میشوند و روابط انسانی را "عقل" بشری سازماندهی میکند نه قوانين الهی.
"بنابر اين حتا اگر اکثريت قاطع مردم هنوز مذهبی باشند، دولت میتواند خود را از قيد مذهب آزاد کند، و اکثريت قاطع بهدليل خصوصی شدن مذهب، دست از مذهب نخواهند کشيد.*"
اما آيا با خصوصی شدن مذهب انسان از چنگال مذهب رها میشود و به خود باز میگردد. اتفاقی که در دنيای امروز افتاد چيز ديگری بود.
"دولت، ميانجی انسان و آزادی انسان است. همانگونه که مسيح ميانجیيی است که انسان تمام بار مسئوليت آسمانی و تمام تعهدات مذهبی خود را بر دوش او میگذارد، دولت نيز ميانجیيی است که انسان ]تحقق[ تمامی خداناباوری و تمامی آزادی انسانی خود را به او وامگذارد.*"
به عبارت روشنتر دولت لائيک و خداناباور خود مذهب جديد است. مذهب جديدی که آزادی انسان را از انسان سلب میکند. اکنون انسانهایی که مثلا تحت دولت لائيک آمريکا زندهگی میکنند "آزادی" خود را به دولتشان واگذار کردهاند.
نيتجه:
اگر مسلمانان و يا صاحبان هر دينی بخواهند به فرامين موجود در کتب مقدس خودشان عمل کنند با اين چيزی که به نام "حقوق بشر" تدوين شده است در تضاد میافتند و از اين تضاد گريزی نيست. اما اگر يک بار برای هميشه بپذيرند که برای زندهگی بشر در اين عصر و زمان همان "حقوق بشر" تدوين شده با تمام نواقصاش کفايت میکند و اگر نقدی بر آن است بايد از راههای "عقلی" و نه "نقلی" به آن رسيد آنگاه میتوانند دولتهای ميانجی را به وجود آورند و خود از عالم مذهبی به عالم سياسی تبديل شوند. همان اتفاقی که برای آيتالله خمينی افتاد. روحانيت به رهبری آيتالله خمينی از ميانجیگری مذهبی به ميانجیگری دولتی تبديل شد و در نهايت همان نقشی را به عهده گرفت که هر رهبر سياسی کاريزمایی به عهد میگيرد.
تشکيل حکومت اسلامی در عين حال نفی "حکومت" و "اسلام" نيز هست. زيرا بقای "حکومت اسلامی" با عمل به قوانين اسلامی ميسر نيست و برای اين که "حکومت" حکومت باقی بماند بايد "اسلامی" نباشد و از اينجا بود که "مصلحت نظام" شکل گرفت و در واقع مفری شد برای حل تضاد بين "اسلام" و "حکومت" در واقع سرانجام اين حکومت نبود که اسلامی شد اين اسلام بود که حکومتی شد.
و اين خود بحث مفصل ديگری است که بايد به فرصتی ديگر موکول شود.
---------------------------------------------------------
*- کارل مارکس: مقدمهي گامي در نقد فلسفهي حق هگل. مترجم: دکتر مرتضا محيط. ويراستاران: محسن حکيمي، حسن مرتضوي
1- کتاب مقدس، ترجمهی فارسی به همت انجمن پخش کتب مقدسه،ص 2
October 31, 2003 10:52 PM
|
Comments (228)
|
TrackBack (2)
پنجشنبه، 8 آبانماه 1382 | October 30, 2003
●
حرف مفت
گورستانها از مرده پر شد،
قدح از راکی
میگويند:
"ما نيز پريم"
تا خرخره پرند
اما از حرف مفت.
(سرود نوشندهگان آفتاب، ناظم حکمت، ايرج نوبخت)
October 30, 2003 08:45 AM
|
Comments (56)
دوشنبه، 5 آبانماه 1382 | October 27, 2003
●
در وبلاگستان چه خبر است؟
1- دماسنج
اول اين که میتوانيد به دماسنج برويد و ببينيد حالوهوای وبلاگها در کجاها سير میکند و دما در کجاها بالاست!
2- انجمن وبلاگنويسان
چند ماه پيش که
خسنآقا پيشنهاد تشکيل
انجمن وبلاگنويسها را داد اين پيشنهاد در هياهوهای موجود به محاق رفت. حالا دوباره
خسنآقا و چند دوست ديگر اين بحث را مجددا مطرح کردهاند من هم تصور میکنم طرح
خسنآقا خوب و قابل مطالعه است بالاخره اين فضای سايبر بايد نظم نسقی پيدا کند و اگر ما اين نظم نسق را به آن ندهيم ديگران خواهند داد پس به همهی دوستان پيشنهاد میکنم به
صفحهیی که
خسنآقا به اين منظور ايجاد کرده است سر بزنند و با نظر خودشون را بگن و برای آن ثبت نام کنند تا ببينيم چه میشود. من خودم ثبتنام کردم و آمادهی هرگونه همکاری هستم.
3-
وبلاگستان شهرشيشهیی
سال گذشته همان موقع که وبلاگها هنوز جوان بودنند و هنوز هيچ وبلاگی يکسالهگی خود را جشن نگرفته بود؛ چند جوان با همتی بینظير اقدام به تهيه
کتابی کردند رد بارهی وبلاگستان اين کتاب به محاق توقيف رفت و بعد از تلاش بینظير اين جوانان به خصوص وحيد قاسمی عزيز از توقيف خارج شد و منتشر شد.
شهرکتاب آرين کتاب را با دهدرصد تخفيف به فروش میرساند و دفتر يادبودی هم در آنجا قرار داده شده است تا بتوانيد جملهیی بنويسد و يا جملاتی که ساير دوستان وبلاگی که از اين کتابفروشی کتاب را تهيه کردهاند و در دفتر يادبود جملهیی نوشتهاند بخوانيد! و بعد میتوانيد چند صدمتر آن طرفتر به
کافه بلاگ برويد و گلویی تلخکنيد! البته برای انجام اين کار بايد تا افطار صبر کنيد!
به همهی بچهها بخصوص
آيدا،
رضا،
رضا،
سامان،
مانی و حبيب،
نورهود،
وحيد،
زيادهنويس،
منصوره، تورج ميربهاء،
مجيد محرابی و
سياوش صفرپور خسته نباشيد میگوييم و از اين که نوشتههای مرا قابل دانستند و در کتاب خود آوردند تشکر میکنم.
برای اطلاعات بيشتر در بارهی کتاب به
اينجا مراجعه کنيد برای يافتن نشانی
کافه بلاگ و آشنایی با آن به
اينجا و برای خريد آنلاين به خصوص دوستان خارج از کشور میتوانيد به
سايت سخن مراجعه کنيد.
4- باطبی در زنجير!

زندانيان سياسی وجدان بيدار هر جامعهیی هستند وای به حالا ما اگر از وجدان بيدارمان دفاع نکنيم. حرکت جمعی ما در دفاع از
افسانه نوروزی با
امضای توماری که
هالهی عزيز تهيه کرده بود به باروبر نشست پس برای دفاع از زندانيان سياسی نيز اقدام کنيم و اگر تا اکنون
توماری را که
مهشيد عزيز تهيه کرده است
امضا نکرديد حتما همين الان اينکار را بکنيد. اگر ما میتوانيم وبلاگ بنويسيم به دليل تلاش باطبیها و ساير دانشجويان و معلمان و کارگرانی است که به جرم انديشهیشان و به جرم دفاع از آزادی دربند هستند.
زيتون عزيز هم در اين باره با زبان شيرين خودش مطلب خواندی جالبی نوشته است که اگر نخواندهايد به خودتان ظلم کردهايد!
October 27, 2003 07:29 PM
|
Comments (66)
|
TrackBack (1)
جمعه، 2 آبانماه 1382 | October 24, 2003
●
مسلمانانی سکولار!
بعد از اهدای جايزهی صلح نوبل به شيرين عبادی، از سوی احزاب، سازمانها و اشخاص مختلف موضعگيریهای متفاوتی صورت گرفت. در اين ميان نامهی سرگشادهیی جهت امضا عمومی در سايت روزنه قرار گرفت که به متن بيانيهی کميتهی اهدا کنندهی جايزهی صلح نوبل اعتراض شده بود. چند روز پيش دوست عزيزم آقای بکتاش اين ایميل را برایام ارسال کرد:
شبح عزيز!
بلاخره ترجيح دادم به جای حدس زدن صريحا از خودت بپرسم که چرا اين متن را امضا نمیکنی؟
http://www.rowzane.com/000_etelayeha/2310/231021Tomar.html
من پاسخی برای ايشان ارسال کردم و نوشتم "خوب است موضوع را در وبلاگام مطرح کنم" ايشان استقبال کرد. متن زير ایميل جوابيه من است با کمی تغيير جزيی:
نادر عزيز، سلام!
قبل از هر حرفی از اين که به جای حدس و گمان مستقيم از خودم پرسيدی متشکرم. و اما چرا من آن بيانيه را امضا نکردم و برای امضای آن توسط ديگران هم تلاشی نکردم:
1- مخاطب قرار دادن هر نهادی به آن نهاد مشروعيت موضوعی میدهد. مثلا ما نمیتوانيم از رهبری ايران آزادی افسانه نوروزی را درخواست کنيم و من زير بيانيهیی که از اين نهاد درخواست آزادی افسانه نوروزی را بکند امضا نمیکنم. در عوض میتوان مثلا برای سازمان ملل نامه نوشت زيرا در اين موارد مشروعيت موضوعی دارد هر چند به طور کلی نامشروع باشد.
2- در اولين پاراگرف نامه "اسلام سياسی" محکوم شده است در صورتی که در بيانيهی نوبل به "اسلام سياسی" اشاره نشده است و عدم تضاد بين "اسلام" و "حقوق بشر" به طور کلی لحاظ شده است. پس محکوم کردن نويسندهگان بيانيه به اين دليل سالبهی به انتفاء موضوع است. بقيه بيانيه هم اشاره به "اسلام سياسی" دارد و حرفهایی را مطرح میکند که خود کميتهی صلح نوبل هم قبول دارد. آنها هم با "اسلام سياسى(که) ابزار تحکيم تروريسم و خشونت طلبى، بر عليه زنان، کارگران و مردم است."، مخالف هستند به همين دليل جايزهي صلح نوبل را به زن مسلمانی دادهاند که اينگونه تلقی از اسلام را قبول ندارد و بدون حجاب اسلامی برای گرفتن جايزهاش میرود و در صحبتهایاش از نفی حکم اعدام صحبت میکند.
3- در نامه آمده است:" مسلمان خواندن زنان در ايران، موضعگيرى آشکار عليه ميليونها زن و مرد جوانى است که به اسلام و قوانين آن تن نداده اند و براى آزادى و حقوق خود خواهان برقرارى يک دولت غير مذهبى و سکولار هستند. " در بيانيه هم جا از "اسلام سياسی" صحبت شده است اما در اين جمله واژهی "سياسی" آگاهانه حذف شده است زيرا اگر در اينجا هم واژهی "سياسی" میآمد، آنوقت از مقدم جملهتان که اشاره به "مسلمان خواندن زنان در ايران" دارد نمیشد نتيجه گرفت که زنان ايرانی "خواهان برقراری يک دولت غير مذهبی و سکولار" نيستند. به عبارت ديگر زنان يا مردان میتوانند "مسلمان" باشند اما در عين حال "خواهان برقراری يک دولت غير مذهبی و سکولار" هم باشند. مانند شيرين عبادی و ميليونها زن و مرد ايرانی و صدها ميليون زن و مرد مسلمان در ساير کشورها.
4- متن بيانيه به طرز ملموسی نژادپرستانه است. گويا اين فقط "اسلام" است که با حقوق بشر تضاد دارد و حال بايد کميتهی نوبل را مورد بازخواست قرارداد که چرا "اسلام" را طهير میکند و به متضاد نبودن حقوقبشر و اسلام اشاره دارد. هر چند علیالاصول هيچ دين و آئين و مذهبی نمیتواند با حقوقبشر متضاد نباشد زيرا دين عامل از خودبيگانهگی بشر است پس چگونه میتواند "حقوقبشر" را تامين کند. دين به طور کلی نفی "بشر" است در "خدا"، با اين وجود اکنون بين مسيحيان و "حقوقبشر" و يهوديان و "حقوقبشر" و ساير اديان و مذاهب با "حقوقبشر" تضادی وجود ندارد پس چگونه است که ما هم صدا با راستترين و مرتجعترين جناح سرمايهداری غرب مسلمانان را مستثنا کنيم و بگوييم بين اسلام و مسلمانی و حقوقبشر تضاد است! قوانين مسيحيان و يهوديان بسيار خشنتر و ارتجاعیتر از قوانين اسلام است دوران سياه قرون وسطا را فراموش کردهايد. حالا ما در جنگ صليبی احمقانهیی که آمريکائيان راه انداختهاند طرف آمريکا را بگيريم و بگوييم: "از نظر ما تقسيم اسلام به بد و بدتر، گوشه اى از تلاشى است که منجر به حفظ کل اين نيروى ارتجاعى، تروريست و سياه خواهد شد." راستاش را بخواهيد از نظر من مادر و خواهر مسلمان من که حجاب اسلامی دارند و نماز و روزهشان ترک نمیشود بسيار سکولارتر و مترقیتر و انسان دوستتر از آقای بوش و ژنرالهایاش که عربده میکشند و میگويند "خدای ما از خدای مسلمانان بزرگتر است." هستند.
5- اين که به بيانيهی امسال نوبل اعتراض کنيم در واقع پذيرش بيانيههای سابق اين نهاد است. چرا سال گذشته و سال قبل از آن به بيانيهی اهدا کنندهگان جايزه صلح نوبل اعتراض نکرديد و برایاش امضا جمع نکرديد؟ آيا آن بيانيهها درست بود؟ يا به شما ربطی نداشت؟ پس انترناسيونال چه میشود؟ جايزهی نوبل تعريفهای خاص خودش را دارد و اهدا کنندهگان خلاف آن تعاريف رفتار نکردهاند متن بيانيه هم خلاف باورهای اين کميته نيست و اتفاقا تصور من بر اين است که جايزهی شيرين عبادی در کنار افرادی مانند ماندلا و شواريتزر، مارتين لوترکينگ و چند نفر ديگر بهترين و منصفانهترين جايزهی اين کميته است. حال ما که برای اهدای جايزه به کارتر و اسحقرابين و جنايتکارانی از اين دست امضا جمع نکردهايم درست است که برعليه اهدای جايزه به شيرين عبادی امضا جمع کنيم؟ جرم شيرين عبادی اين است که هموطن و همزبان ماست؟ اگر جايزه را به پاپ داده بودند شما خود را ملزم میدانستيد بر عليه آن امضا جمع کنيد؟
6- به نظر میرسد تهيه اين بيانيه واکنشی شتابزده و عکسالعملی به اهدای جايزهي نوبل است و قصد و هدف آن اين است که ح.ک.ک. زير جو و هياهوی اين جايزه به محاق نرود. هر عمل عکسالعملی از اصالت تهی است، زيرا اين "عمل" است که اصالت دارد نه "عکسالعمل".
روزی فرماندهیی به توپچیهایی که بدون شليک توپ سنگر را ترک کرده بودنند گفت: "چرا شليک نکرديد؟" توپچیها پاسخ دادند:"به هزار و يک دليل" گفت:"چه دلايلی؟" پاسخ دادند: "اول اين که باروت نداشتيم..." فرمانده گفت:"نيازی به هزار دليل بعدی نيست همان دليل اول کافی است" تصور میکنم همين شش دليل برای امضا نکردن آن بيانيه کافی باشد.
تا نظر شما چه باشد.
راستی اگر موافق هستيد اين متن را در وبلاگام قرار دهم تا حول و حوش آن نظرات دوستان ديگر را بشنويم و ممکن است اين موضوع موجب آشنایی افراد بيشتري با بيانيه شود.
شاد باشی
شبح
October 24, 2003 10:26 AM
|
Comments (154)
|
TrackBack (1)
چهارشنبه، 30 مهرماه 1382 | October 22, 2003
●
چند پرسش تکراری به اميد دريافتن پاسخی جديد!
پرسشی اين روزها فکر و ذهن مرا مشغول کرده است که بهتر ديدم با دوستان مطرح کنم تا شايد عقل جمعی به کارمان بيايد و پاسخی برای اين دغدغهی که شايد دغدغهی شما هم باشد بيايم. سوآلام به طور ساده اين است:
آيا در حکومتی مانند حکومت ايران میشود فعاليت سياسی علنی کرد؟
اين پرسش را میشود به ساير فعاليتها هم گسترش داد. آيا میشود خبرنگار بود روزنامهنگار و فيلمساز و آهنگساز و نقاش و نويسنده و شاعر بود و کتاب نوشت و فيلم ساخت و مقاله نوشت و گالری نقاشی گذاشت؟
میتوان وکيل بود و در دادگاه از متهمی دفاع کرد؟
هر فعاليتی چه فرهنگی و هنری و سياسی و چه فعاليت عادی نياز به سازش و مذاکره با حکومت دارد. اگر میخواهيد به دانشگاه برويد بايد خود را مسلمان و متعهد به نظام و حکومت قلمداد کنيد. اگر میخواهيد در کارخانه و کارگاهی استخدام شويد بايد به سوآلات عقيدتی و سياسی پاسخ بدهيد. اصلا چرا راه دور برويم اگر "زن" هستيد و میخواهيد از خانه بيرون برويد بايد تظاهر به مسلمان بودن بکنيد و با روسری از خانه خارج شويد و حتا برای حضور در بعضی از ادارات دولتي مجبور هستيد چادر بپوشيد...
در سالهای اول انقلاب بسياری از روشنفکران يا از عرصهی فرهنگی و سياسی و اجتماعی و حتا کار عادی رانده شدند يا خودشان ترجيح دادند عطای زيستن زير بار حقارتآميز زندهگی رياکارانه شانه خالی کنند و از کشور خارج شوند يا به حداقلها قانع شوند و زندهگی سادهیی را پيش گيرند و البته گروهی نيز راه مبارزهي مخفی را در پيش گرفتند که فعاليتشان تفاوت ماهوی با فعاليت سياسی خارج از کشور نداشت.
فرض کنيد شما به موسيقی يا نويسندهگی و يا فيلمسازی علاقه داريد. چه بايد بکنيد؟ اگر بخواهيد آهنگبسازيد، کنسرت بگذاريد و يا رمان بنويسيد و چاپ کنيد يا فيلم بسازيد و در سينماها يا تلهويزيون نمايش بدهيد مجبور هستيد ضوابطی را که از سوی حکومت به شما تحميل میشود رعايت کنيد و اگر اين کارها را نکنيد جلوی رشد و شکوفايی خود را گرفتهايد و کسانی که تن به اين کارها، و هر کار ديگری میدهند، رشد میکنند و در سطح جهانی مطرح میشوند فردای سقوط حاکميت فعلی فضای کشور از هنرمندان و نويسندهگان و سياستمداران زبده و آشنا با مردم تهی میشود و همانها که کارآزموده هستند کم کم دوباره حيات سياسی فرهنگی کشور را در دست میگيرند...
کمی از پرسش نخستين فاصله گرفتيم.
چگونه بايد در داخل کشور فعاليت سياسی، اجتماعی، فرهنگی کرد و متهم به همکاری با رژيم نشد؟ آيا هزينهی انجام اين فعاليتها بيشتر از فايده آنها است و به کلی بايد تعطيل شود و منتظر نشست تا حکومت فعلی برانداخته شود و بعد به عرصهی اين گونه فعاليتها وارد شد؟
آيا بين رشد جنبش و فعاليتهای علنی تناسب يا نسبتی برقرار نيست؟ آيا در هر شرايطی شعاری کمتر از سرنگونی خيانت به مردم و جنبش است؟
تصور میکنم پاسخ به اين سوآلها تکليف ما را در برخود با مبارزات علنی موجود روشنتر کند و بهتر بتوانيم اين مبارزات و اين فعاليتهای علنی را درک کنيم.
تا نظر شما چه باشد.
October 22, 2003 11:13 AM
|
Comments (67)
|
TrackBack (1)
سه شنبه، 29 مهرماه 1382 | October 21, 2003
●
بازنشسته
در قوطی تنباکو را باز کرد. کاغذ سيگاری از سمت بالای در برداشت و داخل آن توتون ريخت و شروع به پيچيدن سيگار کرد. کنار پنجره آمد و سيگارش را در مشکوت برنجیاش گذاشت و آن را گيراند و روی صندلی نشست و چشم به خطوط خاموش ريلهای راهآهن، که چند صدمتر آنطرفتر زير نور مهتاب برق میزد، دوخت. همهی اين کارها را آنچنان با طمنينه انجام داد که پنداری در دلاش غوغايی خاموش در جريان نيست. ساعت آونگی که يازده ضربه زد. لبخندی برلباناش نشسته. با خود زمزمه کرد:"هی جونای اين دوره... سیسال بدون تاخير از ايستگاه راه افتادم... همين شب اول تاخير دارن... هی روزگار..." از جا بلند شد و به سمت راديوی لامپی قديمیاش رفت و ولوم آن را پيچاند. وقتی آهنگ آشنای داستان شب را شنيد دلاش فروريخت. قطار سيحه کشان از راه رسيد و دشت را درنورديد و بدون آن که صدای آشنای بوق هميشهگیاش در دشت بپيچد. گم شد. دلشکسته و مغموم به سمت ساعت ديواری رفت و آن را روی ده و يک دقيقه تنظيم کرد
October 21, 2003 02:25 PM
|
Comments (33)
دوشنبه، 28 مهرماه 1382 | October 20, 2003
●
خودیها هرگز نمیمیرند!
وقتی به سر سعيد حجاريان شليک شد، انتظار میرفت جنگ درون "خودیها" آغاز شود اما تمام توان علمی و مالی حکومت به کار افتاد تا حجاريان زنده بماند. وقتی آقاجری به اعدام محکوم شد همه گفتند اعدام "خودیها" آغاز شد. وقتی محسن سازگار اعتصاب غذا کرد شايعه مرگ او دهان به دهان گشت و همه گفتند بلاخره "خودیها" از جان مايه گذاشتند!
حجاريان زندهماند، حکم اعدام آقاجری لغو شد و سازاگار از زندان آزاد شد... اما در همهی اين سالها ما که "خودی" نبوديم به صورت دسته جمعی اعدام شديم؛ بینشان در خاوران دفنمان کردنند... در خيابان با تناب خفهمان کردند و در خواب به همراه فرزند دهسالهیمان با نيش چاقو جان باختيم... در خوابگاههایمان به خاک و خون کشيده شديم... ما حتا اين شانس را نداشتيم که تبعه کانادا باشيم تا مجبور باشند برای مرگمان دليل و برهان بياورند...
قاتل عزت ابراهيمنژاد هرگز مشخص نشد و رئيسجمهور پنج وزيرش را برای پیگيری يافتن قاتل او فرانخواند، قاتلين قتلهای زنجيرهیی محکوم نشدند...
نه ديگر فريب نمیخوريم ما "خودی" نيستيم و هرگز خودی نخواهيم شد. ديگر صندوقهای رایتان را از رایهایمان پر نخواهيم کرد، ديگر برای سلامتیتان شمع روشن نمیکنيم، ديگر فهميدهايم که دعوای بين "خودیها" دعوای ما نيست...
ما نه خدايی در آسمان داريم، که اگر داشتيم نمايندهگان دروغيناش را تا کنون خاکستر کرده بود، و نه شيطانی بر روی زمين، که اگر داشتيم قاتلين ما را به بازسازی عراق دعوت نمیکردند و دست از حمايت پنهان و آشکارشان برمیداشتند...
ما فقط "خود" را داريم به "خود" باز گرديم و سرنوشتمان را به دست خدا و ابليس نسپاريم.
October 20, 2003 09:07 AM
|
Comments (90)
|
TrackBack (2)
جمعه، 25 مهرماه 1382 | October 17, 2003
●
يک جايزهی بزرگ و چند نقد کوچک!
چکيده:
يک روز پس از اهدای جايزهی صلح نوبل به خانم شيرين عبادی در سايت روزنه چند مقالهی مختلف دربارهی اين جايزه نوشته شد از جمله دوست عزيزمان آقای نادر بکتاش مقالهی نوشتند تحت نام "يک نوبل صلح و چند جنگ کوچک!" ايشان در نظرخواهی شبح مرا به بحثی متمدنانه فراخواندند من سعی میکنم تاجایی که روش بحث متمدنانه را میدانم در مورد مقالهی ايشان و چند دوست ديگر در سايت روزنه مطالبی را بيان کنم.
خانم شيرين عبادی برندهی جايزهی صلح نوبل شد. اين اتفاقی بود که مسلما بر اساس تحليلی از جانب جناحی در غرب صورت گرفته است جناحی که اهدافی را پیمیگيرد. آقای بکتاش و ساير دوستانشان سعی کردهاند تحليل خود را از انگيزهی اين جناح در دادن جايزهی صلح نوبل بيان کنند و به اعتقاد من نيز اين تحليلها در اکثر موارد درست است. بهطور مشخص آقای بکتاش سعی میکند نشان دهد اين جايزه سياسی است و در جهت منافع اروپا برای ايفای نقشی فعالتر در عرصهی سياسی ايران به او داده شده است. اين حرف به طور کلی درست است اما حاوی نکتهی تازهیی نيست. اکنون که معما حل شده است دربارهی آن سخن گفتن کار سادهيی است اما اگر قبل از اهدای جايزهی صلح نوبل به خانم عبادی اين کشف صورت میگرفت و اعلام میشد جايزه به ايران تعلق خواهد گرفت و به دليل روگردانی مردم از جناح چپ حاکميت به اصلاحطلبی خارج از حکومت تلعق میگيرد آنوقت افشاگری سياسی و پيشبينی مهمی بود که برای گويندهاش اعتباری به همراه میآورد ولی در حال حاضر بيان آن هر چند لازم است اما کمترين بار معنایی را با خود به همراه دارد که اگر اين جايزه به پاپ داده شده بود باز میشد توجيهات سياسی آن را يافت و بيان کرد. به هر حال نکتهی مهم اين است که آقای بکتاش اعتراف میکند رشد رايکاليزم جنبش مردم موجب شد جايزه به "گنجی" يا "آغاجری" داده نشود و به شخصی که وابسته به حکومت نيست اهدا شود. اما متاسفانه بهجای درک درست جنبش مردم که دومخرداد را پديد آورد و از آن عبور کرد و در آينده اگر خانم عبادی سعی نکند با آن همراه شود از او هم عبور خواهد کرد جنبش خيالی ديگری را در مقابل آن علم میکنند و تصور میکنند ما با دو جنبش روبهرو هستيم. جنبشی که تمام اپوزيسيون از ملیمذهبیها تا مجاهدين خالق را شامل میشود و جنبش ديگری که جنبش مردم است و رهبری آن هم توسط حزب کمونيست کارگری صورت میگيرد!
در بيانيهی ح.ک.ک. میخوانيم:" در اين ميان اگر تبريکات و افتخاراتى در دريافت جايزه نوبل وجود داشته باشد، از آن جنبش راديکالى است که در خيابان و دانشگاه و مدرسه و محل کار و در سطح بين المللى کل قوانين اسلامى از حجاب تا آپارتايد جنسى، از مقدسات اسلامى تا حکومت آنرا به مصاف طلبيده است. اين آن جنبشى است که پريشانى خاطر دول اروپائى را هم فراهم نموده است. اين آن جنبشى است که از صدقه سر آن جايزه را نه به آغاجرى که به عبادى دادند. جايزه خانم عبادى مديون اين جنبش است نه کميته صلح نوبل و نه آن جنبشى که خود به آن تعلق دارد."
دوست عزيز ديگرم آقای صابر در مقالهیی به نام "نوبل و انقلاب در ايران" مینويسند:" قبلا ميخواستند با انتخاب خاتمى اين پيام را بفرستند، اما مبارزه مردم ايران و حزب کمونيست کارگرى در به شکست کشاندن پروژه خاتمى آنان را هم وادار کرد که به «چپ» بچرخند و سراغ فردى غير ملا، خارج از حکومت، و مهمتر يک «زن مسلمان» بروند."
سوآل اصلی اين است! مبارزهی کدام مردم و کدام جنبش؟ آيا اين مردم که از خاتمی عبور کردهاند جدا از آن بيست و دو ميليون مردمی هستند که به خاتمی رای دادهاند؟ يا همان مردم هستند و حالا بر اثر آگاهیبخشی و رهبری حزب کمونيست کارگری از خاتمی عبور کرده اند و به همين دليل جايزه به شيرين عبادی داده شده است؟ مسلما شما انتظار داريد از شما تشکر شود و به شما تبريک گفته شود که مبارزاتتان موجب اين پيروزی شده است؟ من به سهم خود از شما و تمام مردان و زنان آزادیخواه هموطن و يا غير هموطنام که جنبش آزادیخواهانه مردم ايران را حمايت کردهاند تشکر میکنم. خانم عبادی هم اين جايزه را متعلق به تمام مردم دانستهاند و خود به خوبی و بسيار بهتر از من يا شما میدانند اين جايزه را از صدقهسر چه کسانی گرفته اند. اما بحث اصلی من با شما در اين است که آيا ما با دو جنبش رو برو هستيم يا اين جنبش واحدی است که در اشکال و رنگهای مختلف بروز میکند، اشتباه هم میکند سرخورده هم میشود و زيگزاگوار به راه خود ادامه میدهد؟
من نمیدانم آن جنبشی که شما از آن ياد میکنيد کجاست؟ اگر ما در داخل کشور هستيم که گاهی در خيابان کارگر شمالی حضور داريم گاهی در مراسم چهارشنبهسوری در تمام ميادين شهر، گاهی جلوی مجلس حقوق عقبافتادهیمان را طلب میکنيم، گاهی در جلوی خانهی معلم، گاهی برای برنده شدن تيم ملیمان شادی میکنيم گاهی در مراسم تشيع جنازه پوينده و مختاری و شاملو حضور داريم و روز سهشنبه 22 مهرماه هم ما بوديم که به فرودگاه رفتيم و شرين عبادی را در اموجی از اشک و لبخند به خانه آورديم. ما بوديم که شعار "زندانی سياسی آزاد بايد گردد" "مرگ بر اين دولت مردم فريب"، "خاتمی خاتمی خجالت خجالت"، "مرتضوی مرتضوی قاتل زهرا کاظمی"، "افسانه نوروزی آزاد بايد گردد"،... سر داديم. شما کجا بوديد؟ اگر بخواهيم از روی برخی موضعگيریهایتان قضاوت کنيم بايد بگويم شما هم در بين ما بوديد چون شما هم برای آزادی زندانيان سياسی تلاش میکنيد، شما هم آزادی افسانه نوروزی را میخواهيد، شما هم خواهان محاکمهی قاتلين زهرا کاظمی هستيد،... اما شما که نتنها کسی را دعوت به شرکت در اين مراسم نکرديد که منع هم کرديد! اگر بخواهيم شما را از روی موضعگيریتان در مورد شيرين عبادی شناسايی کنيم بايد بگويم متاسفانه شما هم در آن مراسم حضور داشتيد! با پارچهسياهی که روی آن به سياسی بودن جايزه، به اين که اين جايزه بر عليه منافع مردم ايران است، به اين که اين جايزه قبلا به جنايتکارانی مانند "کيسينجر و اسحاق رابين و غيره" داده شده است... اشاره شده بود و با کمال شرمندهگی بايد بگويم مردم يک صدا آن شعارها را هو کردنند و يکپارچه گفتند:"سياهی برو گم شو!"
حالا آزمودناش بسيار ساده است. مگر شما نمیگوييد:" جايزه دهندگان و جايزه بگيران با کمال وحشت خواهند ديد آنچه که آنها را وادار کرد از خاتمى به عبادى «عبور» کنند، يعنى همان مبارزه و انقلاب مردم عليه جمهورى اسلامى و کمونيسم کارگرى، پرقدرت تر و تنيده تر از هرقت سربلند خواهد کرد." مگر نمیگوييد:" اهداى جايزه نوبل به يک زن در ايران تحت حاکميت يک حکومت مذهبى چشمها و گوشهاى بيشترى را در سطح جهان متوجه وضعيت زنان در ايران کرده است. اين فرصتى است که اين جنبش راديکال و رهبران آن بايد از آن براى تعميق جنبش خود استفاده کنند."
خب دوستان يک ماه ديگر شما با آن بانوان گرامی که لايق دريافت جايزهی نوبل میدانيد سوار هواپيما شويد و به ايران بيايد ده نفر يا حتا يک نفر (مثلا خانم آذر ماجدی و ساير خانمهایی که لايقتر از شيرين عبادی برای دريافت جايزه نوبل میدانيد) البته مسلما بیحجاب هم خواهند آمد و طبق آنچه شما میگوييد آن جنبش عظيم و راديکال در فرودگاه حضور پيدا خواهد کرد و آنان را با گل و لبخند به خانههایشان میبرند و آنها میتوانند در ميان اين جنبش زندهگی کنند و به افشای حکومت بپردازند! اما ممکن است اتفاق ديگری بيفتد. ممکن است جمعيت زيادی نيايد و اين کبوتران انقلاب بالافاصله دستگير شوند و به جرم ارتداد محاکمه شوند. آنوقت شما به طور عينی مادی و مشخص جايزه صلح نوبل به شيرين عبادی را افشا کردهايد و سياستی را که در پس اهدای جايزهی صلح نوبل است نه با حرف و امضا که در عمل مشخص اجتماعی-سياسیتان و با جانتان تضمين کرده ايد.
اگر خود چنين کاری نمیکنيد چگونه از شيرين عبادی انتظار داريد که چنين کند. آقای بکتاش برای من عجيب و جالب است که شما در لابهلای صحبتهای خانم عبادی دنباله کلمه يا جملهیی میگرديد که وفاداری او را به اسلام نشان دهيد اما حرکت نمادين او در بدون حجاب ظاهر شدن را فقط جالب میدانيد در حالی که تودههای وسيع مردم در ماهواره و اينترنت به عکسهای بیحجاب خانم عبادی توجه میکنند و آنها چون در اين کشور زندهگی میکنند میدانند خانم عبادی اگر، به زبان، اعتراف به مسلمان بودن خود نکند در واقع دارد حکم ارتداد خود را که هنوز در قوه قضاييه مفتوح است تاييد میکند. نکند مرگ خوب است اما فقط برای شيرين عبادی!
متاسفانه تبليغات و عمل سياسی شما درست برخلاف تحليلهایتان است. شما بايد در جهت خنثا کردن سياست اروپا حرکت میکرديد نه در تشديد آن. بايد به خانم عبادی که جسورانه بدون حجاب اسلامی در مجامع ظاهر شده است تبريک میگفتيد و حمايت خودتان را از او تا وقتی که برای حقوق انسانی تلاش میکند تضمين میکرديد و به سهم خود از مردم میخواستيد به فرودگاه به استقبال او بروند و طبيعتا میتوانستيد شعارهایی که با سطح جنبش همخوانی دارد را نيز مطرح کنيد تا توسط مردم تکرار شود... اما به جای اين کارها چه کرديد؟ حرفهایی را که اينجا از کيهان و جمهوری اسلامی و خاتمی... میشنويم بايد آنجا از شما بشنويم.
آقای بکتاش عزيز شما مینويسد:" سرنوشت اين دوزن تا لحظه اعطای نوبل به ايشان در صدر اخبار جهانی بود. حضور ايشان اين اخبار را کم رنگ کرد و خودشان هم کمکی به فراموش نشدن آن نکردند." هنوز کلمات شما در حال تبديل شدن به صفر و يک بود که نادرست بودن آن مشخص شد. خانم عبادی وکالت پروندهی زيبا کاظمی را به عهده گرفت و اجرای حکم افسانه نوروزی متوقف شد.
آرزو میکنم با ديد بازتری به مسايل نگاه کنيد بين مبارزهی علنی در داخل کشور و مبارزهی علنی در خارج کشور تفاوت قايل شويد، درک کنيد ما نمیتوانيم خانه و زندهگی خود را ترک کنيم و پيش شما به خارج بيايم به هر دليل زندهگی در داخل کشور را انتخاب کردهايم پس مجبوريم سطح مبارزات علنی خود را با سطح جنبش مردم بالانس کنيم و حداکثر يک قدم يا چند قدم جلوتر حرکت کنيم. اگر بخواهيم فاصلهی زيادی با مردم بگيريم آنوقت تنها میشويم و به راحتی سر خود را از دست میدهيم. ما سر خود را دوست داريم و يا لااقل نمیخواهيم مفت ببازيم اگر شما ميانهی خوبی با سرتان نداريد بفرماييد اين گوی و اين ميدان!
October 17, 2003 11:07 AM
|
Comments (166)
چهارشنبه، 23 مهرماه 1382 | October 15, 2003
●
ما مردمی هستيم
وقتی سيل خروشان مردم را ديدم که يک صدا فرياد میزدند "زندانی سياسی آزاد بايد گردد" بغضام ترکيد... وقتی صبح تحصيلدار ادارهیمان را ديدم که با کنجکاوی روزنامه را ورق میزند و میپرسد: "کی خانم عبادی میآيد؟" و وقتی پرسيدم : "برای چه میخواهی؟ گفت: "با خانمام با موتور میخواهيم به فرودگاه برويم." باورم شد که امشب تنها نيستم!
با کمترين تخمين دههزار نفر سرودخوان و پایکوبان و دستافشان در فرودگاه حضور داشتند و شعار میدانند شعر میخوانند و فرياد میکشيدند.
خاتمی خاتمی خجالت خجالت
مرتضوی قاتل زهرا کاظمی
زرفشان آزاد بايد گردد
بانوی صلح جهان خوشآمدی به ايران
رفراندوم رفراندوم تنها نجات مردم
افسانه نوروزی آزاد بايد گردد
سيمای لاريجانی کجایی کجایی؟
کوسهی بازنشسته برگرد به باغ پسته
خاتمی خاتمی استعفا استعفا
...
چند جوان هم ديدم که عکس چهگوارا را روی دست گرفته بودند.
از سرودهای که جمعيت میخوانند ياربستانی، ای ايران و سرآمدزمستان را به ياد دارم.
حالا حتما در گزارشهای خبری خواهيد ديد که چه اتفاقاتی افتاده است.
خانم عبادی خيلی مختصر صحبت کرد و گفت: اين جايزه متعلق به همهی مردم است. بغض خانم عبادی هم ترکيد و شروع به گريستن کرد.
خيلیها را ديدم از جمله خانم بنیاعتماد و آقای جعفر پناهی و ابراهيم مختاری و خيلیهای ديگه...
دارم از خستهگی از پا میافتم عکسها باشه برای فردا...
راستی گروه کوچکی از انصار هم آمده بودنند با پلاکارد سياه مردم سربهسرشان میگذاشتند و آنها لبخند میزنند وقتی يکپاچه جمعيت آنها را هو کرد! هيچ نداشتند بگويند جز سکوت!
اين هم شبی بود...
October 15, 2003 01:54 AM
|
Comments (77)
|
TrackBack (4)
سه شنبه، 22 مهرماه 1382 | October 14, 2003
●
پرواز پاريس-تهران: برداشت دو!
چند ساعت ديگر هواپيمایی که پاريس را به مقصد تهران ترک کرده است در فرودگاه مهرآباد به زمين خواهد نشست و ما از هم اکنون آماده میشويم تا به فرودگاه برويم اما اين اولين باری نيست که کسی از پاريس به تهران میآيد و ما برای استقبالاش به مهرآباد میرويم؛ بيست و پنج سال پيش نيز با گل و لبخند به فرودگاه رفتيم تا آزادی و برابری و صلح را به خانهیمان بياوريم!
ما مردمی طلحجو بوديم که میخواستيم و میخواهيم مستقل و آزاد زندهگی کنيم اما همواره درست در لحظهی طلوع آفتاب، شب قطبی ديگری برایمان رقم خورد و آزادی چون گوهری دستنيافتی پشت کوههای سربهفلک کشيده زندانی باقی ماند. هنوز لبخند بر لب داشتيم و هلهله شادی برمیکشيديم که ناقوس مرگمان نواخته شد و باز شب بود و شب و مرگ بود و مرگ...
از خود پرسيدهايم چرا؟ ما که از جان مايه گذاشتيم از جان عزيزترين و دليرترين و آگاهترين جوانانمان؟ کجا را اشتباه رفتيم؟ چه کرديم که چنين سرنوشت شومی برایمان رقم خورد؟...
امروز که شاد و سرخوش و سرمست پيروزی، به استقبالی شيرين میرويم با خود فکر کنيم، صادقانه و بیپرده، ما چه میخواهيم و چه بايد کرد که "آزادی" واژهیی مقدس و دور از دسترس برایمان نباشد؟ آزادی بايد برایمان "نان" بياورد، آزادی بايد برایمان "عشق" بياورد؟ آزادی بايد برایمان دنيای بهتری را بياورد شايسته و بايستهی انسانيتی که در مغز و قلبمان جاری ست.
چونان مارگزيدهیی ترسان از ريسمان سياه و سفيد کنج عزلت پيشه نکنيم اما خوشباور و خمود چنان که فرصت چونوچرا به خود ندهيم نيز نباشيم... آگاهی، آگاهی عميق و انتخابی درست و برخواسته از نيازهای اصيل انسانی تنها راه نجات ماست. اجازه ندهيم سرنوشت ما چنين باشد که روزی را شاد باشيم و قرنی را در حسرت افسانهی آزادی سپری کنيم.
باور کنيم که زندهگیی انسانی يگانه گزينهی شايستهی ماست. متحد و يکپارچه و آگاه انتخاباش کنيم و پاساش بداريم.
October 14, 2003 12:08 PM
|
Comments (33)
|
TrackBack (2)
دوشنبه، 21 مهرماه 1382 | October 13, 2003
●
هر کسی از ظن خود شد يار من!
خانم شيرين عبادی برندهی جايزه صلح نوبل شد. اين خبر موجب ناراحتی و اندوه برخی و موجب شادی و سرور برخی ديگر شد. اين که همهی کسانی که شاد شدند در يک جبهه قرار دارند درست به اندازهی اين که همهی ناراحت شوندهگان در جبههی واحدی گروهبندی میشوند نادرست است. مسلما هر کس بنا بر موقعيت اجتماعی و طبقاتی و منافع و زيانی که از اين جايزه میبرند شاد يا اندوهگين هستند و هميشه خوشچينان نيز از راه میرسند تا هر پيروزی را به نام خودکنند و از آن بهرهبرداری تبليغاتی و سياسی خود را ببرند.
اين که جناح راست ناراحت است و ناراحتی خود را ابراز میدارد چيز غريبی نيست با هيچ منطقی نمیتوانند خوشحال باشند. پروندهی شيرين عبادی هنوز مفتوح است آنان او را قبلا به جرم ارتداد دستگير کرده اند پس چگونه بگويند او مسلمان است و مسلمانی جايزهي صلح نوبل را برنده شده است؟ او در مراسم مختلفی که در خارج از کشور حضور پيدا کرده است بدون حجاب اسلامی ظاهر شده است پس از نظر آقايان او مجرم است و بايد به محض ورود به کشور دستگير شود!
اين که جناح چپ خود را خوشحال نشان میدهد از خوشهچينی آنان است مسلما آنان از اين که جايزه به نامزد آنان آقاجری داده نشده است ناراحت هستند... از اين که خانم عبادی با نپوشيدن حجاب اسلامی در صف آنان قرار نگرفت ناراحت هستند... از اين که رئيسجمهور ترسو و مفلوکشان نمیتواند حتا پيام تبريکی بفرستد يا در فرودگاه به استقبالاش برود ناراحت و سردرگم هستند... اما مجبورند لبخند بزنند و جايزه را از آن خود و به سود اصلاحات معرفی کنند... ولی زهی خيال باطل ديگر کسی فريب نمیخورد...
در بين کسانی که برای استقبال از شيرين عبادی بيانيه دادهاند و اعلام کردهاند به فرودگاه میروند افراد مختلفی ديده میشوند از کسانی که عميقا شاد هستند و خود برای دفاع از حقوق زنان و کودکان در اين سالها تلاش کردهاند تا خوشچينان و دغلبازان! اين که حضور دغلبازان ما را منفعل کند و به استقبالاش نرويم معلم و راهنمای خود را همين دغلبازان قرار دادهايم و به آنها اجازه دادهايم که بر امواج شادی مردم سوار شوند پس من به نيت خود میروم... نيت من چيست؟
اول اين که اصولا برای خانم شيرين عبادی احترام قايل هستم و مقاومت دليرانهی او در اين سالها را میستايم.
دوم به اين دليل که اين استقبال به خودی خود نشان دهندهی مبارزه و خواست مردم ايران برای دموکراسی و جنبش زنان و کودکان ايرانی برای تحقق عدالت و آزادی است.
سوم برای اين که سالهاست مردم ما تحقير شدهاند و اندوه ديدهاند و پس از سرکوبهای پیدرپی نياز به شادی و وحدت عمل دارند.
خيلیها برای استقبال از خانم عبادی اين روزها بيانيه دادهاند و مردم را برای حضور در فرودگاه مهرآباد دعوت کردهاند به نام دعوت کنندهگان کاری نداشته باشيم مهم نيست که عباس کيارستمی، مخملبافها، علی دايی... و دهها تشکل و سازمان مستقل و وابسته بيانيه دادهاند و برای حضور در فرودگاه مهرآباد مردم را دعوت کردهاند من برای دفاع از آزادی و دموکراسی و برای آن که شادی مردم افسردهی خود را ببينم به فرودگاه میروم شما هم بياييد.
حضور در فرودگاه مهرآباد دفاع از خون پايمال شدهی زيبا (زهرا) کاظمی است (میدانيد که خانم عبادی وکالت پروندهي زيبا کاظمی را پذيرفت.) دفاع از خون پايمال شدهی مقتولين قتلهای زنجيرهیی است. (خانم شيرين عبادی وکيل خانوادهی فروهرها بود) دفاع از خون شهيد کوی دانشگاه ابراهيمنژاد است. (خانم عبادی وکيل او هم بود!) دفاع از ريحانه که قربانی خشونت و کودک آزاری شده بود، است. (خانم عبادی وکيل او هم بود!) دفاع از تمام زندانيان سياسی به خصوص ناصر زرافشان و کارگران و معلمان و دانشجويان دربند هم هست. (او در نخستين نطق خود آزادی زندانيان سياسی را خواستار شد.) دفاع از افسانه نوروزی و تمام کسانی که زير اعدام هستند هم هست. (شيرين عبادی در کنفرانس مطبوعاتی و راديو تلهويزيونیاش بر عليه حکم اعدام سخن گفت.)...
دست همهی کسانی که فردا ساعت 9 شب به فرودگاه مهرآباد میروند تا با گل و لبخند شيرين عبادی را به خانهاش بياورند میبوسم و در کنارشان خواهم بود هلهله زن و پایکوبان! ترديد نکنيد در اوين و خاوران هم فردا جشن و سرور برپاست. زندانيان و کشتهشدهگان ما شادند و اين پيروزی را پيروزی خودشان میدانند شبح اين را تضمين میکند!
کانون نويسندهگان ايران که خانم شيرين عبادی يکی از اعضای آن است. اطلاعيه جالبی داده است. حتما بخوانيد!
October 13, 2003 01:02 PM
|
Comments (32)
|
TrackBack (3)
یکشنبه، 20 مهرماه 1382 | October 12, 2003
●
جايزهیی برای ما!
"عيد مردماس، ديب گله داره
دنيا مال ماس، ديب گله داره
سفيدی پادشاس، ديب گله داره
سياهی رو سياس، ديب گله داره؟"[1]
اهدای جايزهی صلح نوبل به شيرين عبادی غيرمنتظرهترين حادثهی سالهای اخير در جهان است. چه کسی فکر میکرد در زمانی که آمريکا در مقام رهبری جهان سرمايهداری اعلام جنگ صليبی بين اسلام و مسيحيت کرده است، زنی مسلمانتبار رهبر کاتوليکهای جهان را پشتسر بگذارد و برندهی جايزهیی شود که پاپ ديگر کانديدای آن بود!
اروپائيان با اين کار خود نشان دادند که ديگر نمیخواهد برهوار پيرو سياستهای آمريکا باشند يا منفعل در کناری بنشينند و حملات نظامی و سپس مانند خر در گل گير کردن آمريکا را شاهد باشند آنان میخواهند فعالتر وارد کارزار سياسی جهان شوند و سهم خود را ببرند به همين دليل مدتی است موضوعگيریهایشان در رابطه با ايران فعالتر شده است. چندی پيش جايزهی را به اکبر گنجی دادند اما اهدای آن جايزه نشان داد که ديگر هيچ اميدی نمیتوان به اصلاحطلبان داشت و اهدای جايزه به اصلاحطلبان هيچ شور و شوقی برنمیانگيزد شايد اگر جامعه ايرانيان نسبت به جايزهی اکبر گنجی واکنش مثبتتری از خود نشان داده بود اکنون اين جايزه به آقاجری اهدا شده بود نه شيرين عبادی.
اين که اهدای جايزهي نوبل به طور اعم و جايزهی صلح نوبل به طور اخص سياسی است امر مورد مناقشهی نيست. شاملو در مقدمهی کتاب "نصف شب است ديگر دکتر شوايتزر!" دربارهی اهدای جايزهی نوبل به آلبرت شوايتزر مینويسد:"... کتاب عميقاش "مسالهی صلح در جهان امروز" که بازتاب جهانی بسيار گستردهئی يافت جايزهی نوبل را (که در آن روزگار هنوز اعتبار و آبرويی داشت و بهصورت "جايزهی بهترين انشای سال در ستايش غزب" در نيامده بود) نصيب او کرد.[2]"
بیشک اروپائيان برای پيشبرد سياست خود جايزه را به خانم شيرين عبادی اهدا کردنند مسلما شيرين عبادی تنها گزينهی آنها نبود اما ظاهرا در شرايط فعلی بهترين گزينه بود، گزينهیی که بيشترين رضايت را در بين مردم فراهم میآورد اگر به شخصی مانند آغاجری جايزه را داده بودنند کمترين همذاتپنداری در بين مردم بهوجود میآمد. اما اين مهم نيست که آنان با چه هدفی اين جايزه را به شيرين عبادی دادند مهم اين است که گروهها و جريانات اجتماعی با اين جايزه چگونه برخورد میکنند.
جناح راست حاکميت ايران هيچ سنخيتی با خانم عبادی که قبلا او را به جرم ارتداد باز داشت کرده بودنند ندارد به همين دليل از اولين دقايق شروع به سمپاشی بر عليه نوبل و جايزه صلح و خانم عبادی کردنند. گويا همين امشب کشف کردهاند که جايزهی صلح نوبل سياسی است! به هر حال تکليف آنان مشخص است. از اين ماجرا جناح چپ میتوانست بيشترين بهرهبرداری را بکند اما خاتمی عقيمتر از آن است که بتواند فعال باشد او نه تنها خود پيام تبريکی نفرستاد بلکه سخنگوی دولتاش هم که حرفی زد مجبور شد حرف خود را پس بگيرد و آن را نظر شخصی قلمداد کند. حضور بدون حجاب بينالمللی خانم عبادی در واقع دست جناح دستبهعصا را بيشاز پيش در پوست گردو گذاشت. طراحان اهدای جايزهی صلح نوبل به خانم شيرين عبادی در واقع به راديکاليزم جنبش مردم ايران تسليم شدهاند.
پروندهی خانم عبادی روشنتر از آن است که بشود او را وابسته به جناحی از حکومت دانست او هميشه در کنار ما بوده است او از ماست بيهوده در سخناناش دنبال کلمه و جملهیی نگرديم تا او را از آن ديگران کنيم. خانم شيرين عبادی حقوقدانی لائيک است که در سالهای گذشته با تمام توان فکری و شجاعتی بینظير از حقوق زنان و کودکان و انقلابيون دربند دفاع کرده است. فراموش نمیکنم روزی که او اعلام کرد چرا ترورکنندهگان لاجوردی در دادگاهی باحضور هيئت منصفه محاکمه نشدهاند و به اعدام محکوم شدهاند از شجاعت بینظير او حيرت کردم. وقتی او به جرم ارتداد دستگير شد حتا دوستاناش در کانون نويسندهگان جرات نمیکردنند در دفاع از او اعلاميه صادر کنند و بعد از کلی چونوچرا اين کار را کردنند...
ترديد نکيم شيرين عبادی از ماست و در کنار ماست با آغوش گرم به استقبالاش برويم طبق آنچه پرستوی عزيز در زننوشت نوشته است ايشان روز سهشنبه ساعت 9 شب در فرودگاه مهرآباد خواهند بود. من حتما به استقبال اين بانوی شجاع و جسور و انسان دوست میروم اميدوارم شما را هم آن جا ببينم.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] - احمد شاملو، پريا، هوای تازه
[2] - نصف شب است ديگر دکتر شوايتزر!" ژيلبر سسبرن، احمد شاملو
October 12, 2003 05:54 PM
|
Comments (29)
|
TrackBack (0)
جمعه، 18 مهرماه 1382 | October 10, 2003
●
جايزهی صلح نوبل، برای شيرين عبادی

هزاران بار تبريک به زنان و مردانی که در اين سالهای سياه برای آزادی و صلح تلاش کردنند!
The Nobel Peace Prize 2003
for her efforts for democracy and human rights
Shirin Ebadi
Iran
b. 1947
جايزهی صلح نوبل به دليل تلاش برای احقاق دموکراسی و حقوق بشر به شيرين عبادی اهدا شد!
راستی جای مهرانگيز کار در کنار شيرين عبادی خالی است.
هر چند در مورد جايزهي نوبل و به خصوص جايزهی صلح نوبل چونوچرا زياد است اما اهدای جايزهی صلح نوبل به شيرين عبادی که خاری در چشم شبپرستان بود خنجری بر دلشان شد!
به همهی انسانهای آزادیخواه اين پيروزی بزرگ را تبريک میگويم.
ضمير سرخ به سرعت مطلب جالب و نسبتا جامع از اهدای جايزهی صلح نوبل به شيرين عبادی نوشته است. که خواندنی است.
سايت جنبش نوزایی ايران هم در اين باره نوشته است.
الان ديگر همه جا دربارهی شيرين عبادی نوشتهاند و او اينترنت را فتح کرده است. اميدوارم جامعه ايرانی با همدلی و بدون تنگنظری دريافت اين جايزه را به جشن ملی تبديل کند. بعد از سالها تحقير و شکست اين پيروزی بايد خونی در رگهای همهیمان به جريان بياندازد.
اگر روی TrackBack کنار نظرخواهی کليک کنيد به مطالب جالبی دربارهی شيرين عبادی دست خواهيد يافت.
وبلاگگردیهای آدينه
روز نویی که ديگر افسانه نيست!
هفتهی گذشته بیگمان هفتهی افسانه نوروزی بود.
6 سال پيش جنازهی رييس حراست جزيره کيش در حالی که لخت بود و آثار سی و پنج ضربهی کارد بر آن ديده میشد، کشف شد. پس از زمان کوتاهی زن و شوهری به اتهام قاتل دستگير شدند شوهر پس از چهار سال آزاد شد و زن به مرگ محکوم شد و بالاترين مراجع بر مجازات و او صحه گذاشتند. چند روز پيش افسانه نوروزی زير ابلاغيه مجازات خود را انگشت زد و اکنون هر لحظه ممکن است اعدام شود. وجدان عمومی جامعه ايرانيان و جامعه جهانی با اين اعدام مخالف است.
شادی صدر ،مهشيد، زيتون ، گلکو و خسن آقا و هاله خستهگی ناپذير وجدان عمومی وبلاگستان را به چالش کشيدند و خواهان لغو حکم اعدام او شدند و وبلاگستان به اين دعوت لبيک گفت و نشان دادند که درست است که "ما هيچايم اما میتوانيم همه باشيم" اميدواريم اين وحدت و همدلی را به فال نيک بگيريم و بياموزیم که با پشت کار و همدلی و بهدور از تنگنظری میتوانيم يکی يکی موانع آزادی و شکوفايی سرزمينمان را پشت سر بگذاريم.
و اما در مورد افسانه نورزی در وبلاگ زننوشت عزيز مطلبی مطرح شد که چون از زاويهی تا حدودی متفاوتی به مسئله نگاه شده است خواندنی است.
وقتی قتلی اتفاق میافتد اولين پرسشی که مطرح میشود دربارهی انگيزهی قاتل است. متاسفانه کسانی که انگيزهی دفاع مشروع
افسانه نوروزی را رد میکنند در مورد انگيزهی احتمالی ديگر او هيچ نمیگويند. قاضی که حکم قتل او را صادر کرده است دفاع مشروع افسانه نوروزی را رد کرده است اما نگفته است که انگيزه و هدف او از اين قتل چه بوده است؟ تا انگيزه مشخص نباشد معلوم نمیشود اين قتل چرا و چگونه و با معاونت چه کسانی انجام شده است؟ چرا همسر خانم نوروزی بعد از چهار سال تحمل زندان از معاونت در جرم تبرئه شده است؟
در اين مورد مطلب مشروحی در وبلاگ گلکوی عزيز نوشته شده است.
به هر حال اين پرونده آنقدر ابهام دارد که حداقل شک معقول اگر در مورد آن لحاظ شود اين حکم بايد لغو شود و با توجه به مبارزاتی که در اين روزها برای لغو مجازات اعدام افسانه نوروزی صورت گرفته است من دل ام بسيار روشن است که او اعدام نخواهد شد. در واقع چند روز گذشته روزهای بحرانی بودنند و با عبور از اين روزها احتمال اعدام افسانه نوروزی بسيار کاهش پيدا کرده است. اميدوار باشيم و از پای ننشينيم.
- هالهی عزيز در سرزمين آفتاب در چند روز گذشته خستهگی ناپذير و بیوقفه برای لغو حکم اعدام افسانه نورزی تلاش کرد که به سهم خودم از او تشکر میکنم.
- مقالهی "همه برابرند بعضیها برابرترند!" در وبلاگ خانم شادی صدر، نسخهي پيش از چاپ، بسيار خواندنی است.
- هر چند ماجرای افسانه نوروزی درناک است اما زير قلم طنز خانم رويا صدر که بیبیگل را مینويسد اين موضوع نيز به طنز تلخی نوشته شده است.
وبلاگها در مبارزه برای لغو حکم اعدام افسانه نوروزی تنها نبودند و سايتهای مختلف هم در اين زمينه فعال بودنند. من اين سايتها را ديدم:
سايت زنان با مقالههای متعدد در اين زمينه سنگ تمام گذشت.
- سايت روزنه که بسيار فعال بود.
- ديدگاه با: نامه 40 نماينده زن مجلس ايتاليا مبني بر فشار بر جمهوري اسلامي براي لغو حکم اعدام افسانه نوروزی
- ايران نبرد با لينک به طومار سرزمين آفتاب عزيز!
- نشريهی الکترونيکی فروغ
- گويا با درج چنيدن مقاله در بخش زنان.
امروز مصادف است با روز لغو حکم اعدام در سازمان ملل و اهدای جايزهي نوبل صلح به شيرين عبادی هر دو را به فال نيک بگيريم و آزادی افسانه نوروزی را آرزو کنيم.
چهگوار زندهتر از هميشه!
ال چه گوار که از افسانههای قرن بيست محسوب میشود در 8 اکتبر سال 1967 در بولويوی دستگير شد و به فرمان گردانندهگان کاخ سفيد روز بعد بر خلاف تمام معاهدات بينالمللی بدون محاکمه تيربارن شد.
وبلاگهای مختلفی دربارهی چهگوار در اين روزها نوشتند که من اينها را ديدم:
- آقای کا!
- ضمير سرخ که معمولا مناسبتهای مختلف را مینويسد در بارهی چهگوار و سهراب سپهری و البته خيلیهای ديگر مطالب مختلفی نوشته است.
- آرمين عزيز هم عکسی از چهگوار با سيگار برگ اشتهابرانگيز هاوانا چسبانده سر در وبلاگاش. اينقدر اين عکس مزه داد که با دوستی رفتيم و در سوپرمارکت جامجم سيگار برگ هاوانای درج يک چاق و چله گير آوردی و دو تايی کشيديم... جاتون خالي خيلی مزه داد! دوستان پولدار هم نعمتی هستندها!
اتحاديه جوانان سوسياليست چندين مقالهی مختلف دربارهی چهگوار نوشته است.
- با آن همه سلاح، با آن همه ستوه در اخبار روز
فروغ يکساله شد.
نشريه الکترونيکی فروغ يکی از نشريات مورد علاقهی من است که توسط چند دوست بدون ادعا تهيه میشود. از نخستين شماره تا کنون نسبت به من لطف داشتهاند و نشريه را برایام ارسال میکردند و من هميشه برسرخوانگستردهشان نشستهام و عذاهای خوش رنگ و بو تناول کردهام بودن اين که دستی بالا بزنم و کاری انجام دهم... حالا که اين دوستان دارند يکسال میشوند به ديدارشان برويد و خسته نباشيد نثارشان کنيد.
شهاب جان به تو و همهی دوستان تبريک میگم! چند وقت پيش رفته بودم تالار قشقايی ياد تو و فروغ افتادم! اميدوارم هميشه موفق باشيد.
نفس عميق
اين روزها فيلم نفس عميق ساختهی پرويز شهبازی در چند سينمای تهران به نمايش در آماده است. فيلم نفس عميق که سال گذشته توقيف بود با تلاش چند سينماگر و حذف پلان کوتاهی از توقيف بيرون آمد و به صورت محدود در سينماهای تهران نمايش داده شود و به صورت بسيار محدودی آنونس آن از تلهويزيون پخش شد. هر چند نهادهای رسمی کشور به اين فيلم بیاعتنايی کردنند اما فيلم تا حدود زيادی توانست مخاطبين خود را پيدا کند. در وبلاگ نفس عميق که توسط لورکای عزيز تهيه میشود میتوانيد نقدهای که در وبلاگهای مختلف در بارهي اين فيلم نوشته شده است را بخوانيد.
من قول داده بودم در مورد نقش کارکردی دوقلوها در نفس عميق بنويسم دیشب با دوستی قرار بود برای دومين بار اين فيلم را ببينم اما وقتی به گيشهی سينما عصر جديد رسيديم 5 دقيقه بود که فيلم شروع شده بود و گيشه بسته شده بود.
به هر حال اگر بار ديگر فيلم را ديده بودم دقيقتر میتوانستم در موردش بنويسم.
کل فيلم با فلاشفورواردی که در آن جنازهیی با پليور آبی و جسد ديگری با موهای بلند که معلوم نيست مرد است يا زن آغاز میشود ما همواره منتظر هستيم با عوض شدن پليور از تن کامران به تن منصور يا موهای بلند کامران و بعد پيدا شدن آيدا به فاجعه برسيم اما در نهايت آيدا و منصور از کنار آن حادثه میگذرند... در واقع ما با دو داستان و دو سرنوشت دوقلو روبهرو هستيم سرنوشت آيدا و منصور که هنوز قابل نجات دادن است و داستان آن زوجی که در سد کرج غرق شدن و احتمالا سرنوشتی کما بيش شبيه سرنوشت آيدا و منصور داشته اند. به نظر من شهبازی با قراردادن آن دوقلوها دارد به ما میگويد فريب نخوريد من دو داستان مختلف را دارم به شما نشان میدهم. در مورد ديالکتيک دو جنسی نفس عميق بحث مفصلی میشود کرد که خب حتما بايد فيلم را يکبار ديگر ببينم... بار اول معمولا خود را به دست فيلم میسپارم در ديدن دوباره و چند بارهی فيلم خوبی مانند نفس عميق کم کم فيلم به دست من سپرده میشود.
وبلاگگردی در يک دقيقه!
- پاگندهی عزيز تغيير قيافه داده البته پاش همچنان گندهاست اما خوب سرووضعاش خيلی بهتر شده! ضمنا پاگنده جان خيلی خيلی از لطفات متشکر و ممنون هستم!
- آيا تا بهحال به دماسنج وبلاگستان سر زديد؟ نزديد؟ خب اشتباه کرديد! دماسنج جای خوبيه برای اينکه ببينيد وبلاگستان دست کيه. اگه الان سری بزنيد خواهيد ديد وبلاگستان توسط شيرين عبادی و افسانه نوروزی فتح شده است.
- زهرخند را از دست ندهيد!
October 10, 2003 01:25 PM
|
Comments (86)
|
TrackBack (3)
چهارشنبه، 16 مهرماه 1382 | October 08, 2003
●
روزجهانی کودک بر کودکان فردا مبارک باد!

کودکانی که مورد آزار جنسی قرار نمیگيرند.
کودکانی که توسط پدران و عموهایشان به قتل نمیرسند.
کودکانی که مانند زباله مورد خطاب قرار نمیگيرند و از سطح خيابانهای شهر جمعآوری نمیشوند!
کودکانی که زير چرخدندههای سرمايه، در کارخانه و کورههای آجرپزی و مزارعه و...، له نمیشوند.
کودکانی که روی مين و زير تانک نمیروند و با ناپالم نمیسوزنند و با بمبهای خوشهیی تکهتکه نمیشوند.
کودکانی که مادران و پدرانشان را راهراه پشت ميلههای زندان نمیبينند.
کودکانی که بر گورهای بیشان به اميد آن که مادران و پدرانشان در آنجا آرام گرفتهاند نمیگريند.
روزجهانی کودک بر کودکان فردا مبارک باد.

امروز سالگرد قتل چهگوارا هم هست و چه تقارن عجيبی چهگوارا جان خود را تقديم به کودکان فردا کرد.
شعر عجيب و جاوديی مارکز را که با چيرهدستی تمام توسط شاملوی بزرگ به فارسی بازآفريده شد بار ديگر با هم زمزمه کنيم...
برای چهگوارا
و مرد افتاده بود.
يکی آواز داد: دلاور برخيز!
و مرد همچنان افتاده بود.
دو تن آواز دادند: دلاور برخيز!
و مرد همچنان افتاده بود.
دهها تن و صدها تن خروش برآوردند: دلاور برخيز!
و مرد همچنان افتاده بود.
هزاران تن خروش برآوردند: دلاور برخيز!
و مرد همچنان افتاده بود.
تمامیی آن سرزمينيان گر آمده اشکريزان خروش برآوردند: دلاور برخيز!
و مرد بهپای برخاست
نخستين کس را بوسهيی داد
و گام در راه نهاد.
October 8, 2003 12:18 PM
|
Comments (44)
سه شنبه، 15 مهرماه 1382 | October 07, 2003
●
عاشقانهی خاموش
سکوتاش رازی نداشت، حرفی در ميانه نمانده بود.
October 7, 2003 03:04 PM
|
Comments (30)
|
TrackBack (0)
یکشنبه، 13 مهرماه 1382 | October 05, 2003
●
يک بام و دو هوا!
اين روزها دو پروندهی عجيب در قوهی قضاييه در جريان است که نشان از آشفتهگی و بیقانونی قوهی که بايد عدالت قضایی را در کشور برقرار کند، دارد.
از سويی تعدادی نيروی مسلح با کمال خونسردی چندين نفر را به جرم مفسدفیالارض بودن خودسرانه و در کمال آرامش به قتل رسانده اند و از سوی ديگر زنی برای دفاع از خود و برای اين که مورد تجاوز قرار نگيرد مرد قدرتمند قانون که رئيس حراست جزيرهی مهمی مانند جزيرهی کيش است را در منزل خودش و در جلوی چشم فرزنداناش در حالی که از دست اين هيولا فرار میکرده است کشته است.
آن افراد مسلح با تمسک به قانون مسخرهی که به موجب آن افراد میتوانند راسا و بدون محاکمه افراد ديگر را بکشند تبرئه میشوند و اين زن به اعدام محکوم میشود! خواندن اين خبرها احساس انزجار از خود را بهوجود میآورد. با خودم فکر میکنم من که در اين سرزمين زندهگی و کار میکنم و به اين دولت و حکومت ماليات میدهم شريک جرم اين جنايتها نيستم؟
انتخابات مجلس در پيش است آيا هر رای که به صندوق انداخته میشود سنگی نيست که به سوی زنی که سنگسار میشود پرتاب میشود؟ آيا دشنهیی نيست که بر قلب روشنفکری يا قربانی جامعهی خشن و هرزهیمان فرو میرود؟
میخواهم در پيشگاه جهانيان فرياد بزنم "من ايرانی شرمندهیی هستم که خود را شريک اين قتلها نمیدانم؛ نام مرا از شهروندی اين سرزمين خط بزنيد، من انسانی از عصر و زمانهی ديگری هستم، عصر و زمانی که انسان گرگ انسان نيست و بهای زندهگی شرافتمندانه، مرگ نيست..."
برای نجات خود برای اين که اين لکهی ننگن را از دامنتان پاک کنيد نامهی آزادی افسانه نوروزی را امضا کنيد! اينجا و اينجا و هر جای ديگری که میشود کاری کرد، کاری برای نجات خودمان... برای زيبا کاظمیها که در زير خاک سرد خفتهاند کاری نمیتوان کرد به نجات افسانه نوروزیها بيانديشيد.
افسانه نوروزی چه اعدام شود و چه آزاد شود فرقی در اين اوضاع احوال نمیکند... 83 نفر از آغاز سال تا کنون اعدام شدهاند و يکی بيشتر يا کمتر چيزی را عوض نمیکند... اما اين ما هستيم که روح خود را نجات میدهيم؛ روزی که از ما بپرسند: "در آن سالهای سياه چه میکرديد؟" شايد حداقل کمی از بار شرمندهگیمان کم شود.
آه کاش میتوانستم جانام را بدهم تا از اين شرمندهگی آزار دهنده خلاص شوم.
October 5, 2003 03:37 PM
|
Comments (36)
|
TrackBack (4)
جمعه، 11 مهرماه 1382 | October 03, 2003
●
سينمای چسفيل؛ سينمای تفکر
رفتن به سينما و تماشای فيلم در خانهی ما سنتی ديرينه است. يادم نمیرود که وقتی فرزندمان کوچک بود او را در کالسکه میگذاشتيم تنابی به کالسکه میبستيم و رديف وسط مینشستيم و برای اين که صدای گريهاش بلند نشود کالسکه را در شيب سينما آهسته پايين میفرستاديم و بعد کم کم تناب را جمع میکرديم در طول فيلم او در رفت و آمد بود و ما با خيال راحت فيلم را تماشا میکرديم! هنوز هم سعی میکنيم بيشتر فيلمها را ببينيم تا با فضای فرهنگی کشورمان بیگانه نشويم و متاسفانه اين کار کم کم دارد به شکنجهيی خودخواسته تبديل میشود چون هر روز سطح کيفی فيلمها پايينتر میآيد و ضعف شديد فيلمنامه و کارگردانی و بازیگری در آنها مشهود است. حال با خودم گفتم خوبه هر وقت فيلمی ديدم در بارهاش چند خطی بنويسم مسلما نه به عنوان نقد که اين کاره نيستم فقط به عنوان نظر تماشاچی غير حرفهيی. حتما مطلب حرفی را در سايتها و وبلاگهایی مانند:
از سينما و... نوشتهی نادر خوانساری
سينما و چند چيز ديگر، نوشتهی يايک غفوریآذر
من و هنر هفتم نوشتهی علی خطيبی
ردای هنر نوشتهی حامد عطايی
سينما پاراديزو نوشتهی کيوان کثيريان
يک عاشقانهی آرام که البته بيشتر تآتر است تا سينما.
برداشت اول نوشتهی ياسين محمدی
سينماگران که با امضا اينجانب مطلب جالب دربارهی سينمای موج نو فرانسه دارد!
30نما
ايرانآکتور
میخوانيد اينها که من مینويسيم نظرات خام بينندهی غير حرفهيی سينما ست همين!
سينمای چسفيل
اين زن حرف نمیزند
"اين زن..." هر چند در زمينهی کارگردانی نکات خوبی داشت اما از حيث فيلمنامه دارای مشکلات بسيار پيشپاافتاده بود! وقتی بدانيد اين فيلم نامزد بهترين فيلم جشن سينمای ايران امسال بود بر بیسامانی اين سينما تاسف خواهيد خورد. نمیخواهم حوصلهی شما را با نقد اشکالات فراوان فيلم سرببرم اما يک نکتهی آن را به عنوان مشتی از خروار طرح میکنم. ماجرای فيلم در مورد زنی است که مردی را کشته است و وکيلی دفاع از آن زن را به عهده دارد. (البته اين وکيل که نقش اول فيلم هم هست هيچ نقشی در گرهگشايی فيلم ندارد.) در پايان شخص ديگری که آن زن را دوست دارد به قتل اعتراف میکند و مضنون اصلی وارد صحنه میشود و اعتراف میکند که قاتل اوست و در پايان اوليای دم از خون آن مقتول میگذرند و فيلم تمام میشود. جالب اينجاست که در قوانين جزايی کشورمان مادهی قانونی وجود دارد که طبيعتا هر وکيل تازهواردی با آن آشنا است. مادهی 236 جرايم و مجازاتهای عمومی چنين است: اگر کسی به قتل عمدی شخصی اقرار کند و آن ديگری به قتل عمدی همان مقتول اقرار نمايد در صورتی که اولی از اقرارش برگردد قصاص يا ديه از هر دو ساقط است و ديه از بيتالمال پرداخت میشود و اين در حالی است که قاضی احتمال عقلانی ندهد که قضيه توطئهآميز است.
مجموعه جرايم و مجازاتها، تابستان 81، صفحهی 203
در فيلم هيچ اشارهيی به اين مادهی قانونی نمیشود و مسير پرونده به نحو ديگری مختومه میشود. جالب است بدانيد نام چهار فيلمنامهنويس در عنوانبندی فيلم ديده میشود! البته اشکالات حقوقی فيلم بيش از اين مورد است اما اين مورد ديگر آنچنان بارز است که جای هيچ چون و چرايی نمیگذارد!
وقتی مصاحبه با نويسندهگان و کارگردان فيلم را در مجلات مختلف میخوانم از اين که چطور میشود از کار پر از اشکال خود دفاع کرد تعجب میکنم. حداقل نيمی از فيلم ذايد است و وکيلی که بايد گرهگشای معمای فيلم باشد هيچ نقشی در اين گرهگشايی ندارد، فضای فيلم کاملا جعلی است و هيچ ارتباطی با فضای تهران اين سالها ندارد آنوقت وقتی میخوانم يکی از فيلمنامهنويسان (شادمهر راستين) میگويد میخواستيم فضای تهران سال 81 را نشان دهيم شاخ درمیآورم... شخصيتها باسمهيی هستند. مثلا معتادی که قاچاقچی هم هست آخر کار قهرمان میشود و برای نجات جان زنی که در معرض اعدام است از جان خود میگذرد معلوم نيست اين همه ايثار و فدارکاری تا سرحد مرگ از کجای اين شخصيت بيرون آمده است...
چند شب پيش در تلهويزيون مصاحبهيی از آقای امينی کارگردان فيلم ديدم که خيلی جالب بود ايشان که يکی از فيلمنامهنويسان هم هستند گفتند: وقتی فيلم را تماشا میکنيم راحت میتوان از آن انتقاد کرد اما در هنگام نوشتن و ساختن فيلم اين ايرادها را نمیشود ديد! کسی نيست بگويد دوست عزيز فرق کارگردان خوب با شما در همين است ديگر! کارگردانان اول فيلم را در ذهن خود می سازنند بعد جلوی دوربين میبرند!
البته "اين زن حرف نمیزند" از ساير فيلمهايی که به سينمای بدنه مشهور شدهاند يک سرو گردن بالاتر است و امينی هم اگر فيلمنامهی خوب گيرش بيايد تکنيکهای کارگردانی را خوب میشناسد.
خوانساری عزيز نقد مثبتی برای اين فيلم نوشته است که اگر بخوايند ديدگاهتان تعديل میشود!
گاو خشمگين هم در بارهی اين فيلم نوشته او هم کم و بيش تعريف کرده است!
بانوی من!
بانوی من که هجويهيی به تمام معنا بود و آنقدر کسلکننده بود که فقط برای حفظ آبرو وسط فيلم از سينما خارج نشديم. فيلم دوپاره که هيچ کدام از پارها به هم نمیخورد وسط فيلم آقای پرستویی در ديوانهخانه شروع میکرد به شعارهای سياسی دادن! ظاهرا اين روزها شعاردادن مد شده است! آقای صمدی عزيز ميخواهی شعار بدی راههای بهتری هم هست بيا وبلاگ بنويس!
توکيو بدون توقف
مهران مديری است با فيلمی نچندان خندهدار! حالا در تلهويزيون مفت و مجانی میشه نيم ساعت يا چهل و پنج دقيقه وقتی مغزت برای هيچ کاری کشش ندارد نشست و خوشمزهگیهای مهران مديری را ديد و احتمالا خنديد اما اين که پول و وقت بگذاری بروی "توکيو بدون توقف" ببينی ديگه خيلی حوصله میخواد. حالا حتما میگويد شبح به اين بیکاری نوبره والا!
سيندلار را بخوانيد در بارهی توکيو بدون توقف نوشته از خود فيلم خندهدارتره!
پانتها بهرام!
متاسفانه در فيلم "بانوی من" و "توکيو بدون توقف" و "غوغا" (اين آخری را پسرم ديده بود و گفت وسط فيلم از سينما آمدم بيرون به همين خاطر ديگه عذاباش نداديم يک بار هم خانوادهگی بريم ببينيم!) پانتهآ بهرام بازی میکند. خانم بهرام که روی صحنهی تآتر بازیگر بسيار قابلی است با بازی در اين فيلمهای سطحی و سريالهای آبکی تلهويزيون تيشه برداشته است و به ريشهی خود میزند. حيف نيست اين بازیگر بسيار توانا که بازیاش در "پس تا فردا" فراموش نشدنی است و ظاهرا در "شب هزاويکم" هم بسيار خوشدرخشيده است با بازی در اين فيلمهای نازل به هنر خود لطمه بزند؟
ظاهرا پول و شهرت وسوسهيی است که از آن نمیتوان گذشت!
شايد وبلاگنويسی آن هم بدون جيرومواجب و با نام مستعار که نه پول میآورد و نه شهرت درمانی برای اين بيماری باشد!
سينما تفکر

نفس عميق
با ترديد به ديدن "نفس عميق" رفتم. پلاکارد بزرگ آويزان شده بر سردر سينمای عصر جديد که حکايت از تحسين فيلمنامهی اين فيلم در کن داشت هم نتوانست قانعام کند که فيلم تحسين برانگيزی خواهم ديد وقتی شنيدم "نفس عميق" قرار است به جای "طلای سرخ" جعفر پناهی به اسکار برود بيشتر لجام گرفت اين قانون مسخرهی اسکار که فيلم خارجی بايد در کشور مربوطه اکران شده باشد و برایاش بليط فروخته باشند باعث شد فيلمهای توقيف شدهی "دايره" و "طلای سرخ" جعفر پناهی و چندين فيلم مختلف در سالهای گذشته و امسال از راهيابی به اسکار محروم شوند! به هر حال با ذهنيتی که آمادهی ديدن فيلم نچندان دلچسب بودم به تماشای نفس عميق نشستم و اين فيلم توانست در همان سکانسهای اوليه آنچنان عميق نفس مرا بند بياورد که هنوز بعد از گذشت ساعتها نتوانستهام از دايرهی نفوذش خلاص شوم.
با فيلمهای روشنفکرانه ميانهی خوبی ندارم فيلمهایی که مديوم سينما را نمیشناسند و میخواهند خود را به رخ بيننده بکشند.
"نفس عميق" چنين نبود. ساده و بیادعا بود نه فقط در سناريو، تدوين و کارگردانی بلکه در همهی اجزا بخصوص بازیگری بیتکلف بود و اين بیتکلفی بر دل مینشست.
مسلما برای درک زوايای مختلف فيلمی مانند "نفس عميق" بايد چند بار آن را ديد با يک بار ديدن فقط سرگشتهگی میماند و بس و من خيال دارم فقط از اين سرگشتهگی بگويم.
"نفس عميق" با مرگ آغاز میشود. مرگ محتوم دو نفر. جنازهی مرد جوانی که چهرهاش را نمیبينيم از آب بيرون میکشند و در مورد جنازهی ديگر فقط متوجه میشويم موهای بلندی دارد اگر آنونس فيلم را هم نديده باشيم از عکسهای سالن انتظار میدانيم مرد جوانی در فيلم حضور دارد که موهای بلندی دارد. معما برایمان حل میشود هر دو جوان فيلم در انتها خودکشی میکنند و میميرند و فيلم دربارهی اين نسل به بنبست رسيده و مرده است! سکانسهای بعدی کاملا ما را قانع میکنند مرد جوان زير آب است در استخر. زمان شکسته شده است. حالا میدانيم پايان اين مسير مرگ است فقط میخواهيم بدانيم چگونه؟ چه میشود که اين دو جوان به بنبست میرسند و در سد کرج خودکشی میکنند؟ خيلی زود میفهيم جوان مو بلند از طبقهی مرفه جامعه است که به بن بست فکری رسيده است ديگر زندهگی برایاش معنا ندارد بر عليه طبقهی خود شوريده است از خانه فرار کرده است. جوان ديگر از طبقهی محروم جامعه است او هم به نحو ديگری به بنبست رسيده است حالا فقط میماند رفتارهای ضداجتماع تا بلاخره اين اجتماع دستپروردههای خود را له کند... دزدی، ونداليسم، سيگار، گرسنهگی تا حد مرگ،...
نمیخواهم قصهی فيلم را لو بدهم تا ديدناش برای آنان که نديدهاند جذابيت خود را از دست ندهد. هر چند اين از آن فيلمهاست که چندين بار ميشود ديدش و هر بار چيز تازهیی در آن کشف کرد.
جذابيت بینظير فيلم در بازی زيرکانه با تماشاگر خود است نه از آن بازيگریهای احمقانه تعليقهای آبکی که کارگردان میخواهد يا هوش خود را به رخ بينندهاش بکشاند يا رسما او را فريب میدهد! ما چند بار از "نفس عميق" رودست میخوريم اما در واقع از عادتهای خود رودست میخوريم! وقتی مامور پليس به سمت منصور و دختر جوان(آيدا) که با ماشين دزدی در خيابان میچرخند میرود میگويم خودشه الان پسر جوان پا را میگذارد روی گاز و فرار میکند و فيلم سطحی ديگری مانند "آواز قو" خواهيم ديد! اما چنين نمیشود پليس اتفاقا خيلی خنده رو است و با گفتن اين که اينجا انگليسه و گرفتن پولی که البته نشان داده نمیشود مشکل را حل میکند! "نفس عميق" میخواهد بگويد موضوع بد رفتاری ماموران پليس و سؤتفاهم نيست موضوع عميق است به ريشههای گنديده برمیگردد! جای ديگر وقتی منصور توسط نيروی انتظامی در ماشين غافلگير میشود و آيدا و مامور حراست خوابگاه از او دفاع میکنند انتظار داريم نيروی انتظامی با خشونت منصور را دستگير کند و ببرد اما فقط میشنويم که شما همه با همايد... و میرود!
پايان فيلم يکی از درخشانترين پايانهای سينمايی است که میبينيم! پايانها بر سه گونهاند: شاد (هپی اند)، غمناک و غافلگيرکننده و بیترديد بايد گفت پايان "نفس عميق" در آن واحد هر سهی اين پايانهاست هم شاد و اميدوار هم غمناک و نااميد و هم بسيار غافل گير کنند!
اگر فيلم را ديدهايد يا خواهيد ديد به کارکرد دو پسر دوقلوی جوان توجه کنيد به نظر من آنها کليد حل معمای "نفس عميق" هستند با استادی تمام در متن فيلم نامه جا گرفتهاند. راستی اگر گفتيد کارکرد آنها چيست؟ من بعدا در نظرخواهی نظرم را خواهم گفت.
اگر تا کنون اين فيلم را نديدهايد هماکنون بشتابيد سينماهای نمايش دهندهی اين فيلم در تهران بسيار محدود هستند. فقط سه سينما آن را نمايش میدهند بقيه سينماها در تسخير فيلمهای بیارزشی مانند توکيو بدون توقف و بانوی من است...
سپينود عزيز نقدی در بارهی نفس عميق نوشته است که توصيه میکنم حتما بخوانيد هر چند خودم هنوز نخواندهام چون نمیخواستم با پيش داوری فيلم را ببينم.
آقای سيد رضا شکراللهی در خوابگرد ضمن نوشتن مطلب کوتاهی دربارهی نفس عميق همه را دعوت به ديدن اين فيلم کردهاند و گفتهاند اگر نقدی در بارهی اين فيلم به دستشان برسد در خوابگرد منتشر میکنند.
آخرين شمارهی کاپوچينو نقدی در بارهی نفس عميق به قلم سياووش سرمد دارد که خواندی است.
برای اين که با وضعيت تفکر و شعور دستاندرکاران سينمای ايران پیببريد به ليست کانديداهای جشن سينمای يارن توجه کنيد!
فهرست نامزدهاي هفتمين جشن خانه سينما
جالب است بدانيد اين فيلم هيچ جايزهیی از هفتمين جشن سينمای ايران دريافت نکرد!
فهرست نامزدهای انجمن منتقدين سينمای کشور ميزان شعور اين منتقدين دولتی و نان به نرخ روز خور را نشان میدهد. در حالی که فيلم بیارزش و حکومتیی "ديوانه از قفس پريد" نامزد بهترين فيلم انجمن منتقدين بود هيچ نامی از "نفس عميق" و کارگردان برجسنهاش پرويز شهبازی برده نشده است!
نمیتوان از "نفس عميق" نوشت و بازی حسی و اعجابانگيز مريم پاليزبان چيزی نگفت.
دور از ويتنام! (Loin du Viet-nam)
شنيدن نام کارگردانان اين فيلم کافی است تا کار و زندهگی (و حتا چت با دوستی بسيار عزيز) را تعطيل کنی و برای ديدناش بشتابی!
کلود للوش (claude Lalouch) ژان لوک گودار (Jean luk Godar) ويليام کلاين (William Klein) يوريس ايونس (Joris Ivens) آنيس واردا(Agnes Varda) آلن رنه (Alain Resnais)
کارگردانان اين فيلم عجيب و ديدنی هستند. بعد از تماشای فيلم حس نفرت و عشق توامان در بيننده شکل میگيرد نفرت از جنگ و جنگطلبان و عشق به صلح و مردمی که برایاش میجنگاند چه در جنگلهای ويتنام چه در خيابانهای آمريکا و اروپا و بقيه جهان!
فيلم با جملات فيدل کاستروی جوان که جنگ ويتنام را جنگ اغنيا با فقرا میداند آغاز میشود و اين جنگ در ويتنام و در خيابانهای نيويورک و پاريس و ساير شهرهای جهان به تصوير کشيده میشود! استدلال جنگطلبان بسيار جالب است درست مانند چماقدارن خودمان به تظاهرات صلحطلبانهی مردم حمله میکنند! برایام بسيار جالب بود وقتی میشنيدم چماقدارن آمريکایی، تظاهرات کنندهگان طلحطلب را "سوسول" میخواندند! يکی از تظاهرات کنندهگان به چماقداری گفت: چرا آمريکا به ويتنام حمله کرده است و او گفت: "شما اين ضربالمثل ايرانی را شنيدهايد که زبان سرخ سر سبز میدهد بر باد!"
October 3, 2003 04:16 PM
|
Comments (27)
پنجشنبه، 10 مهرماه 1382 | October 02, 2003
●
سردبير: خودش
دوسالهگی حسين درخشان نشان میدهد که ما چقدر زود رشد کرديم وبزرگ شديم چه کسی باورش میشود حسين درخشان دو سال پيش آرزو داشت روزی برسد که صد وبلاگ فارسی وجود داشته باشد و حالا بعد از دو سال وبلاگهای فارسی به هزاران رسيده است. پس مبارک باد اين شور و شعور ما!
من مانند بسياری از وبلاگنويسهای اوليه وبلاگ را از "سردبير:خودم" آموختم و نخستين "قالبها" را از آن دريافت کردم هر چند با نام "حسين درخشان" پيش از آن آشنا بودم و ستون او را در روزنامههای پس از دوم خرداد میخواندم.
حالا که حسين درخشان عزيز دوسالهگی خود را با فراخوان دربارهی خودش جشن گرفته است ديدم اگر به سوآلاتاش پاسخ ندهم دينی را که با آموختن وبلاگنويسی بر گردنام دارد ادا نکردهام و چون مطلبام از 150 کلمه بيشتر شد در اينجا نوشتم.
"سردبير خودم" را معمولا میخوانم "زبان" آن مانند محتوایاش انعکاس دهندهی نسل جديد روزنامهنگاری است که پس از دوم خرداد به وجود آمد و از آن جدا شد. زبان خام است و ديدگاههای سياسی اجتماعی نيز قواميافته و شکل گرفته نيست. آنها طبقهی متوسط شهری را نمايندهگی میکنند. به همين دليل از سويی مدرن هستند و از سوی ديگر واپسگرا! مدرن هستند زيرا تحول کشور و آزادسازی آن را از يوغ فرهنگ و خردهفرهنگ فئودالی میخواهند و واپسگرا هستند زيرا در مقابل تمدن غرب عموما حالت منفعل و غير منتقد دارند.
به هر حال "حسين درخشان" را در بسياری از موضعگيریهایاش صادق میدانم مصلحتانديش و نانبهنرخ روزخور نيست.
حسين درخشان خوب است چون جای خودش نشسته است. اگر همهی ما سعی کنيم جای خودمان بشينيم اوضاع جهان بسيار بهتر از اين که هست میشد. مسلما اگر به جای او بودم میشدم "شبح" خوشحال هستم که وبلاگستان دو تا "شبح" ندارد و به جای آن يک "شبح" و يک "س:خ" دارد.
اميدوارم در آيندهی سياسی کشورمان ياد بگيريم در کنار هم و بدون تفنگ کشيدن به روی هم و با احترام به عقايد هم زندهگی دموکراتيکی را تجربه کنيم.
و اما در بارهی نام "سردبير:خودم":
اين نام هرچند در برخورد اول اشاره به آزادی در نوشتن دارد اما حقی را ار سردبيران خوب ضايع کرده است. بسياری از نويسندهگان جوان مديون سردبيران آزادانديشی هستند که به آنان نوشتن را آموختهاند يکی از برجستهترين سردبيران روزنامهنگاری در کشورمان احمد شاملو است او در طول حيات مطبوعاتی خود چند دوره مجله از خود به ارمغان گذاشت که بدون سردبيری او بیشک خلای بزرگی محسوب میشد و بسياری از نويسندهگان خوب کشورمان در همان مجلهها به بار و بر نشستند. شايد نام "مديرمسئول:خودم" محتوای بهتري را منعکس میکرد. هر چند "سردبير:خودم" نام زيباتری است.
پ.ن: دشمن به اين چاپلوسی نوبره والا!
October 2, 2003 10:22 AM
|
Comments (25)