سه شنبه، 8 مهرماه 1382 | September 30, 2003
●
رولت روسی
(تقديم به دهقون عزيز)
هفتتيرهایشان را روی شقيقهی يکديگر گذاشتند و با اولين ضربهی ساعت آوانگی ماشه را کشيدند.
مرد با حيرت به سر متلاشی شدهی زن نگريست. هفتتير را از دستاش بيرون آورد و به خزانهی آن نگاه کرد. خالی بود. تمام خزانههایاش خالی بود. هيچ فشنگی داخل آن نبود.
چهل و هفت کلمه
September 30, 2003 04:12 PM
|
Comments (66)
دوشنبه، 7 مهرماه 1382 | September 29, 2003
●
بیگناهی ديگر در پای چوبهی دار
حدود يک سال پيش در مطلبی تحت عنوان "افسانه: جنايت سازمان يافتهی قضايی" به حکم اعدام افسانه نوروزی که مظلومانه در شرف اعدام قراردارد اعتراض کردم. مسلما دفاع از افسانه نوروزی دفاع از قتلی که او مرتکب شده است نيست بلکه اعتراض به قتلی است که قوهقضاييه میخواهد مرتکب شود. افسانه نوروزی مجرم است چون انسانی را به قتل رسانده، گيرم برای دفاع از خود، اما آيا اعدام او کفارهی جرمی است که مرتکب شده است؟ مسلما خير! چند سال زندان زير تيغ اعدام مجازات سختی بوده است که او تا کنون تحمل کرده است؛ اعدام پس از چند سال شکنجهی روحی و جسمی با جرم او هيچ تناسبی ندارد. سوآلی که وجدان عمومی جامعه از قضات ديوان عالی قضايی که حکم اعدام افسانه نوروزی را تاييد کرده اند میپرسند اين است که "آيا اگر مقتول رياست حراست جزيرهی کيش را به عهده نداشت و وابسته به نظام نبود باز برای قاتلاش حکم اعدام صادر میکرديد؟ يا اکنون افسانه نوروزی به عنوان سمبل زن مسلمان با غيرت و عفيف آزادانه و با افتخار زندهگی میکرد؟"
افسانه نوروزی روزهای سختی را در زندان بندرعباس میگذراند؛ دو فرزند او چشم بهراهاش هستند. ساکت ننشينيم و از جان اين انسان بیگناه دفاع کنيم.
اعدام پديده شوم و نفرتانگيزی است و متاسفانه طبق آمار رسمی در سال جاری، که تازه به نيمه رسيده است، در کشورمان 83 نفر اعدام شدهاند. لغو مجازات اعدام بايد در دستور کار تمام گروههای سياسی قرار گيرد. هر گروه و سازمان و حزبی که در برنامهی حداقلی خود "لغو مجازات اعدام" را قيد نکند از نظر من واپسگرا و غيرقابل اعتماد است.
برای اطلاع از چگونهگی اعتراض به اعدام افسانه نوروزی به سايت پيک ايران: "فراخوان سازمان عفو بينالملل : صدای خود را بر عليه اعدام قريبالوقوع افسانه نوروزی رسا کنيد!" میتوانيد مراجعه کنيد.
در اينجا نيز میتوانيد ايميل حاضر و آمادهیی را برای سازمان حقوق بشر بفرستيد.
September 29, 2003 04:20 PM
|
Comments (22)
|
TrackBack (0)
یکشنبه، 6 مهرماه 1382 | September 28, 2003
●
مردم شنيدهها
وقتی سلام کردم و سوار ماشين شدم اصلا نمیتوانستم حدس بزنم با رانندهيی 60 و چند ساله، پر از تجربه و حرفهای گفتنی، رو به رو هستم. سناش کمتر به نظر میرسيد؛ حداقل ده سال جوانتر، شايد به دليل روحيه بشاش و خندهرویاش جوان مانده بود وگر نه حکايتهایی که تعريف میکرد نشان از زندهگی پرفراز و نشيبی داشت. میگفت: "جوان که بودم رفتم جزو گارد سلطنتی، جوان بودم و ورزشکار و سرم پرباد گفتم بروم به مملکتام خدمت کنم. شدم نگهبان کاخ. کار سادهیی بود چند ساعت بايد دم در کاع نگهبانی میدادم. وقتی شاه يا شاهزادهیی از کنارمان رد میشد بايد عکسالعملی نشان نمیداديم و با چشم او را تعقيب میکرديم تا از نظر محو شود. شبی مهمانی در کاخ بود و خانوادهی سلطنتی و مهماننشان جمع بودم. الاحضرت فاطمه مست و خراب از در کاخ بيرون آمد و به سمت باغ رفت برف زمين را پوشانده بود و هوا سرد بود دقايقی بعد شوهرش آمد و از من سراغ او را گرفت من هم با دست به سمتی که او رفته بود اشاره کردم. هر دو مست بودند و والاحضرت حالاش خيلی بد بود. از فساد و روابط بينشان خيلی ناراحت شدم و با خودم گفتم تو آمدی به وطنات خدمت کنی يا چند وطنفروش عياش! آنقدر بد غلغلی کردم تا اخراجام کردند و آمدم بيرون؛ شدم کارگر کارخانه و بعد از چند سال سرکارگر شدم. بعد انقلاب شد. ملیگراها در کارخانهی ما بودند و من شدم رانندهی مهندس بازرگان هر جا میرفت با او بودم تا اينکه روزی با او به جلسهیی رفتيم که دکتر بهشتی سخنرانی میکرد. مهندس رفت به کارهایاش برسد و من نشستم پای سخنرانی بهشتی. داشت در مورد حکومت اسلامی حرف میزد و بر عليه ليبرالها و از اينجور حرفها. فردا صبح ديگه سرکار نرفتم مهندس بازرگان پرسيده بود چرا فلانی نيامده و کس ديگری را فرستاديد گفته بودند نمیدانيم خلاصه اصرار کرده بود که برم پيشاش. رفتم و گفتم مهندس کلک همتون کنده است. گفت از کجا میگی گفتم از سخنرانی اون روز آقای بهشتی معلوم بود که همتون از کار برکنار میشيد. از اون انکار و از من اصرار ديگه نرفتم برگشتم کارخونه سر کار قبلی حال فرمن شيفت شده بودم." اين را که گفت با افتخار کارت کارخانهاش را بيرون آورد و نشانام داد.
بعد شروع کرد از ماجراهای کارخانه تعريف کردن. میگفت: "از قبل از انقلاب کارگری در کارخانه داشتيم به نام کرم که اصرار داشت او را کرم خره صدا کنند! يعنی اگر مهندسی يا رئيسی از کارخانه بازديد میکرد و او را مورد خطاب قرار میداد تا نمیگفت: "کرم خره" جواباش رو نمیداد. بعد از انقلاب انجمن اسلامی در کارخانه تشکيل شد و در زمان جنگ از کارگران میخواستند که به جبهه بروند از کرم هم خواستند که به جبهه برود من و او با هم رفتيم توی اتاق انجمن اسلامی تا در مورد رفتن به جبهه صبحت کنيم. کرم گفت: "آقا اگه ما بريم جبهه وضعيت خانوادهمون چی میشه؟" براش توضيح دادن که يکی از برادرای انجمن را به عنوان وصی خودش تعيين کنه تا در اين مدت به خانوادهی او برسه و اگه به درجه رفيع شهادت نايل آمد کارهای حقوقی او را انجام بده. کرم گفت اون که هيچی میدونم تا شهيد بشم اول میره زنام رو ... (ببخشيد رانندهی عزيز ما از لفظی استفاده کرده که من از بهکار بردناش معذوم! قدرت تخيلتان را به کار بيندازيد و نقطهچينها را پر کنيد!) برداران ناراحت شدند و گفتند آقا درست صحبت کن! کرم با خونسردی گفت: "من که اعتراضی ندارم تازه ثواب هم داره... اما منظور من چيز ديگری ست. اگه شهيد شدم میخوام در مورد نحوی مراسمام وصيتی داشته باشم و شما قسم جلاله بخوريد که به وصيتم عمل کنيد." برادران گل از گلشان شکفت و گفتند: "برادر ما برای همين کارها اينجا هستيم اگر انشاالله به درجه رفيع شهادت نايل شدی ما حتما هر وصيتی داشته باشی انجام میدیم." کرم رو کرد به من و گفت:"شما چند ساله منو میشناسيد؟" گفتم: "ده، پانزده سالی میشه؟" گفت:"منو تو کارخونه از رئيس و مديرعامل تا شماها چی صدا میکنيد؟" گفتم:"کرم خره!" گفت:"خدا پدرتو بيامورزه." بعد رو کرد به برادران و گفت:"وصيت من اينه که وقتي شهيد شدم تو مراسم شعار بدن. اين گل پر پر شده/ کرم بوده خر شده!" اين را که گفت با توپ و تشر انداختنش بيرون. بعد به من گفت: "من خرم اما ديونه نيستم که برم جبهه" آقا همهی ما رفتيم جبهه و اين کرم خره که از همهی ماها عاقلتر بود نرفت که نرفت!"
پرسيدم: "چند وقت بازنشست شدی؟" گفت: "ده سال، سال هفتاد و دو بازنشست شدم." بعد سوز دلاش بلند شد که: "خدا لعنتشون کنه بعد از سی سال جون کندن حالا باز مجبورم صب تا غروب برا پرکردن شکم زن و بچههام جون بکنم... از وقتی بازنشست شدم کارم چند برابر شده."
به مقصد رسيده بودم اما دل ام نيامد رهایاش کنم گفتم: "کارم اينجا زياد طول نمیکشه اگه ممکنه تشريف داشته باشيد من برمیگردم" قبول کرد و ماند من هم رفتم با عجله کارم را انجام دادم و زود برگشتم پای صحبت اين پيردانا. حرف 18 تير کشيده شد و خاتمی و باقی قضايا. اسم خاتمی از دهانام در نيامده بود که چند فحش چارواداری نثارش کرد! بعد چهرهاش بسيار خشن شده و گفت:"ديدی چه بلايی سر جونای دانشجومون آوردن بیناموسا" آن پيرمرد خنده روی چند دقيقه پيش آنقدر خشن شده بود که من ترسيدم و توی دلام خالی شد. گفت:"همهی اين آخوندا را بايد کشت بايد نسلشونو از زمين ورداشت بايد سربچهی قنداقشونو کوبيد به سنگ..." من لام تا کام حرف نمیزدم. نمیدانستم اين نفرت و خشونت را چگونه پاسخ بگويم همينجور حرف میزد. "مجاهدين از پس اونا بر ميان، نيرو دارن و از اينها هم خيلی کينه دارن" بعد ساکت شد و به فکر فرو رفت و گفت:"ولی مجاهدين هم بدرد نمیخورن. مردم قبولشون ندارن. اونهام مثل اينا هستن اگه يه جوری میشد که اونا میآمدن اينا رو نابود میکردن بعد خودشون هم نابود میشدن و نمیتونستند به قدرت برسن خيلی خوب میشد."
خودش میدونست داره متناقض حرف میزنه اما خب چارهیی به نظرش نمیرسيد. بعد در مورد خيلی چيزهای ديگه حرف زديم در مورد کتاب خوندن راستاش الان مدتی از اون ماجرا گذشته و جزئيات بيشتری يادم نمونده... خلاصه آخرش هر دو به يک نتيجه رسيديم مردم ايران بايد تصميم بگيرند و انتخاب کنند و پای انتخاب خودشون بايستند و اجازه ندن ديگران سرنوشتشونو رقم بزنن...
September 28, 2003 01:37 PM
|
Comments (15)
جمعه، 4 مهرماه 1382 | September 26, 2003
●
وبلاگگردیی وبلاگگردها
امينه لاول آزاد شد! او سنگسار نمیشود! خوابخوش ما تعبيری خوشتر يافت و اکنون میتوانيم پيروزی بر ارتجاع را به هم تبريک بگوييم اما در نيجريه چه میگذرد؟ احتمالا نيروهای مذهبی افراطی اين را دخالت بيگانهگان در کشورشان میدانند و از اين که چشم آبیهای کافر دين آنان را به خطر انداخته است به خشم خواهند آمد و کشتن امينه را نمادی برای مبارزه با امپرياليسم و استعمار برخواهند شمرد و اين طلسم شوم عقبماندهگی مردمی است که دشوت و دشمکن خود را نمیشناسند و نيامختهاند که دشمن دشمن ما دوست مانيست و دوست دشمن ما هم الزاما دشمن ما نيست... به اميد آگاهی جهانی که مردم جهل زدهی قدرتمندترين کشور جهان آمريکا بيش از هر کسی محتاج آن هستند!
راستی يک نکته را فراموش نکنيد. اصلاحطلبان وطنی ما میگويند سنگسار بد است بايد امينهها را تيرباران کرد! ببينيد تفاوت ديگاه جهانی با ديدگاه اطلاحطلبان وطنی چقدر دورست ما برای آزادی امينهها تلاش میکنيم و آنان برای تغيير روش کشتن آنها!
وبلاگگردیهای زنجيرهيی!
گلکوی عزيز مدتی است که وبلاگگردی میکند و ما را به سرزمينهای دور دستی میبرد هر جا سخن از آزادی انسان است گلکو هم هست با قامتی برافراشته و حنجرهیی فريادگر!
اگر اين وبلاگگردیاش را نخوادهايد توصيه میکنم بخوانيد لينکهای بسيار خوبی آنجا خواهيد يافت!
آيندهی وبلاگگرد!
آيندهی عزيز که اين روزها با انرژی و شور در نظرخواهیها حضور پيدا کرده است تا رنگ تازهیی به وبلاگستانمان بزنند قرار و مدار گذاشته که روزهای شنبه وبلاگگردی کنه! اگه جهودای افراطی کلشو نکن! که چرا شنبه کار میکند حتما و کار و کاسبیاش خواهد گرفت! شنبهنامههای او هم خواندنی است. برای اين دوست عزيز آرزوی موفقيت میکنم و تا فردا لحظهشماری میکنم برای خواندن شنبهنامهی اين هفتهاش!
زنانههای گاهگرد!
اين که مهشيد عزيز وبلاگگردی بنويسه ديگه واقعا نوبره! خوشبهحال فمينيستها حتما ديگه سرتاسر وبلاگستان اگه خانمی متشخص بر سر آقایی متجاسر! بکوبد کوس رسوایی آن آقا در وبلاگگردی مهشيد نواخته خواهد شد پس به آقايان متجاسر توصيه میشود سوراخ موش خريداری کنند که به زودی سوراخ موش گران خواهد شد!
همآنجور که انتظار میرود مهشيد عزيز فقط خانمها و آقيان همجنسگرا را مورد عنايت قرار داده است و تمام لينکهای بسيار خوباش فقط به اين دو مقوله پرداخته شده است و از اين نظر خوبه که تخصصيه! ولی مگه ما دل نداريم ما که دوست داريم در لينکهای زنانه جا بگيريم! زن شدن که از مون برنمیآيد شايد بايد بريم همجنسگرا بشيم تا "آنان که خاک را به نظر کيميا کنند" گوشهی چشمی به ما کنند! اونم ديگه بعد از اين همه سال و داشتن دو فرزند از دو جنس مختلف کمی دير هنگام است همين که سيبلمون را ترشيديم کلی کسر لاتی داشت! برو بچ کلي اخم و تخم نثارمنون کردن!
خلااصه مهشيد جان يه تبصره بزن ما رو هم اون گوشه کنارها جا بده!
يکشنبهنامههای يک درميان!
حسين درخشان عزيز هم که از چندی پيش يک هفته در ميان يکشنبهها وبلاگگردی میکند و ما را محظوظ میکند! وبلاگگردی س:خ لطف ديگری دارد زيرا با توجه به اين که اين وبلاگ جزو پربينندهترين وبلاگهاست معرفی وبلاگی در آن سرنوشت هيت و ويزيتش رو دگرگون میکنه! هر چند بعضیها نمک میخورن و نمکدون میشکنن!
وبلاگ عمومی
وبلاگ عمومی هم دوباره فعال شده که خب حتما میرويد میخونيد! اميدوارم اينبار ديگه بدون زيگزاگ رفتن به راهشون ادامه بدن!
ونوسی و مريخی يا همون تاريخ شفاهی هم کلی وبلاگگردی کرده و لينکهای جوراجور داده! خودش بهم گفت در گوشام!
گفتن نداره اما حتما میدونيد که پنگفليديش عزيز! شروع به نوشتن کرده اونم به شدت و حدتی! خوشبهحال پيام! اگه شيده فقط بنويسه و به گوش پيام استراحت بده حتما زندهگیشون تا ابد دوام خواهد داشت!
هر چيزی استثنا داره!
خيال نداشتم امروز بيش از اين وبلاگگردی بنويسم! اما خب حيفام آمد اين نوشتهی گلناز عزيز را معرفی نکنم! حتما حتما بخونيدش برایتون لازمه! نوشتهی نسبتا بلند او اينگونه آغاز میشود:
"روي سنگي كه بر مدفنش قرار گرفته تاريخ فوت را 6 شهريور 67 نوشته اند . براي من فرقي ندارد كه بر آن سنگ چه نوشته شده باشد چون شك دارم بر زير آن كپه ي خاك كسي خوابيده باشد كه من فقط از پشت شيشه ها ديده بودمش . اين سنگ فقط به درد مامان و مامان بزرگ مي خورد كه به آن خيره شوند و آرام اشك بريزند و نفريني نثار قاتلينش .
به اصرار او هر چند هفته يكبار مامان و مامان بزرگ من و خواهرم و پسرخاله ام را به ملاقات مي بردند . هنوز صداي زنگدارش در گوشم است وقتي احول درختها ي گيلاس و گلهاي آفتابگردان و گربه ها و كبوتر هاي حياط خانه ي پدربزرگ را مي پرسيد."
بسيار زيبا و جاندار نوشته شده است اشک به گونه نمیافشاند خون در رگ جاری میکند.
يه راستی ديگه! پارسال همين موقع در مورد لايحهی اختيارات رئيسجمهور نوشتم! می دونيد يه سال گذشت! واقعا اين خاتمی نوبره بايد مجسماش را درست کرد به عنوان مجسمهی بلاهت در دروازهی ورودی مملکت نصب کرد!
September 26, 2003 01:10 PM
|
Comments (32)
سه شنبه، 1 مهرماه 1382 | September 23, 2003
●
حسرتهای پاييزی
دستاش را که روی ماشه فشار داد. حسرتی در دلاش گذشت: "کاش فاصلهی لولهی هفتتير تا شقيقهام بيشتر بود، کاش سرعت گلوله کمتر بود."
September 23, 2003 10:23 AM
|
Comments (41)
|
TrackBack (0)
یکشنبه، 30 شهریورماه 1382 | September 21, 2003
●
بابا اينا ديگه کين!
عبدالکريم سروش (حسين حاجفرج دباغ): نگذاريد شعلهی پيوند اسلام و دموکراسی بميرد! (ياسنو 29/6)
شبح: حاجی جون اجازه بده اين شعله بميره تا نه اسلام بسوزه نه دموکراسی! ضمنا گذر پوست به "دباغ"خونه میافته بلاخراه بايد يه روز معلوم بشه که انقلاب فرهنگی! در دانشگاهها براي پيوند اسلام با دموکراسی بود يا آتشي بود برای سوزاندن دموکراسی و آزادی!
رضا خاتمی: امروز قدرت عريان با تمام قوا در برابر اصلاحات صفآرايی کرده است. (ايران 29/6)
شبح: ما میدونستيم اينا مرد نيستند اما ديگه نه اينقدر که طرف جلوشون عريان بشه و باز هيچ کاری ازشون برنياد!
روزنامهی شرق: روسها به ايران اطمينان دادند.
شبح: فراموش نکنيم که روسها قبلا به عراق اطمينان داده بودنند! تازه يکی بايد به روسها اطمينان بده حالا بیچاره کشورهايی که دل به اطمينان دادن روسها خوشکردهاند!
(روزنامهی شرق روز دوشنبه عکس آقای رفسنجانی و بینظير بوتو را روبهروی هم انداخته است. جلوی عکس آقای رفسنجانی نوشته: "هاشمی: فعلا نظرم اين است که کشور را ديگران اداره کنند." جلوی عکس بینظير بوتو نوشته: "بینظير بوتو: چرا نخستوزير شدم" حالا برای اين که سابقهی امر يادتان بيايد اين مصاحبهی آقای هاشمی را بشنويد!)
ابرار اقتصادی: طرح بيمهی همگانی جوجهی يکروزه تا دو ماه آينده اجرا میشود.
شبح: کاش من يک جوجهی يک روزه بودم!
حيدريان(معاون سينمای وزارت ارشاد): طرح بيمهی فراگير (هنرمندان) هفت هشت سالی است که اجرا میشود. (فراموش نکنيد آقای حيدريان اين سخنان را در مراسم گدايی برای پيشکسوتان سينما فرمودهاند!)
شبح: پروروئی اينا در دهان ما يکی را بست! انصافا کم آوردم!
September 21, 2003 11:12 PM
|
Comments (29)
|
TrackBack (0)
شنبه، 29 شهریورماه 1382 | September 20, 2003
جمعه، 28 شهریورماه 1382 | September 19, 2003
●
تکه خوانیهای آدينه
هملت- نه، گمان مکن که من تملق ميگويم. تو براي کسب معاش، هيچ سرمايهاي جز روح پاک خودت نداري. پس من از تو چه مرحمتي را چشم داشته باشم. و به چه مناسبت تملق فقرا را بگويم؟ نه، بگذار شخص چاپلوس با زبان عسلآلود خود دست صاحبان ناشايست مکنت را بليسد، و زانوي حاضر و آماده خود را، در هر مورد که تحقير نفس خويشتن، جلب بذل و بخششي مينمايد، بيدرنگ چون لولا خم کند، ميشنوي؟ اما من... از اولين دقيقهاي که روح من توانست در ميان مردمان تميز بدهد و آزادي خود را حس کرد، ترا براي مصاحبت خود اختيار کرده محبت خود را برتو موقوف داشته است؛ زيرا تو مردي هستي صاحب استقامت و درعين آنکه همهگونه مشقت را متحمل ميشدي ، چنين وانمود ميکردي که رنجي نميبيني و لطمات روزگار را با همان چشم نگريستهاي که الطاف او را. خوشا بحال آنکساني که از عقل و احساسات چنان بهتناسب بهرهور باشند که بدونيک طالع، ايشان را از طريق صواب منحرف نکند، و مانند نائي نباشند که روزگار هر نوائي بخواهد بر آن بنوازد. آن مردي را که بنده شهوت نباشد بهمن نشان دهيد تا من او را در سويداي قلب خود جاي بدهم، چنانکه ترا اينک جاي دادهام...
هملت، ويليام شکسپير، مسعود فرزاد، ص 122
September 19, 2003 06:09 PM
|
Comments (23)
چهارشنبه، 26 شهریورماه 1382 | September 17, 2003
●
کارگران اسير چنگال سرمايه
نيروی کار در جهان سرمايهداری مانند هر کالای ديگری خريد و فروش میشود. در جوامع سرمايهداری پيشرفته با توجه به تشکلهای کارگری و مبارزات طولانی آنها قيمت خريد نيرویکار به ارزش جايگزينی آن نزديک شده است. به عبارت ديگر نيرویکار به قيمتی خريده میشود که برای تجديد آن لازم است و کارگران شام که نيروی خود را به تمامی در کار تبلور میدهند و از کارخانه خارج میشوند دستمزدی دريافت میکنند که اين نيرو را جايگزين کنند و فردا صبح مجددا به "سرمايه" ارائه دهند. درست مانند مواد اوليهی مصرف شده که مجددا برای توليد تهيه میشود و در اختيار دستگاهها و کارگران قرار داده میشود تا چرخ توليد بچرخد. سرمايهداران "ارزش اضافه"ی بهوجود آمده از کار نيروی کارگران را تصاحب میکنند. اما سرمايهدارن فقط به "ارزش اضافه" کارگران چشم ندوختهاند که به دزدی از دستمزد آنان نيز طمعدارند. به عبارت ديگر هر جا که بتوانند حتا دستمزدی که با آن کارگر بتواند نيروی خود را تجديد کند و به سر کار بيايد را نيز به او نمیدهند و نتيجه اين میشود که نيرویکارگران روز به روز مستهلاک شود و عمر مفيد کارگران کاهش پيدا کند و متوسط عمر کارگران کمتر از عمر غيرکارگارن باشد. در کشور ما که هيچگونه تشکل کارگری مستقل وجود ندارد و سرمايه لجام گسيخته به استثمار کارگران مشغول است اين موضوع بشکل بسيار حادی وجود دارد.
در صفحهی اول روزنامهی شرق گزارش تکاندهندی از مرگ کارگر جوانی در ايران خودرو منتشر شده است. پيمان رضیلو در سن بيست و پنج سالهگی هنگام کار سکتهی قلبی میکند و جان خود را که قرار بود ذره ذره و در مدت سیسال به پای سرمايه بريزد يک جا تقديم آن کرد! اما چرا خبر به روزنامه کشيده شد؟ به دليل اين که کارگران همکار او در ايرانخودرو ابزار کارشان را زمين گذاشتند و اعتصاب کردنند تا اگر قرار است ذره ذره و ناگهانی جان خود را تقديم سرمايه کنند شرافتمندانهتر بميرند و چرخ لهکنندهی سرمايه را از حرکت بازدارند از ايجاست که صاحبان سرمايه به تکاپو میافتند و مجبور به پاسخگویی میشوند.
حداقل حقوق در ايران زير 100 دلار در ماه است و حداکثر آن با اضافه کار از 300 دلار در ماه تجاوز نمیکند با اين حال توليدات کارخانهیی مانند ايران خودرو از گرانترين اتومبيلهای مشابه در جهان گرانتر است. برای نمونه اتومبيلهای توليد ايرانخودرو که با کارگرانی با دستمزد ماهانه 200 دلار و با مواد اوليه نامرغوب و ارزان و با سوبسيتهای اجتماعی انرژی و اجارهبها و ... تهيه میشود به قيمتی بالاتر از دههزار دلار به مردم فروخته میشود؟ اگر اين استثمار مضاعف و سؤمديريت نيست پس چيست؟
اين اتومبيلها در هنگام توليد جان کارگران را میگيرند و بعد از توليد هم در تصادفات رانندهگی که يکی از دلايل عمدهاش نقص فنی خودروها است جان سرنشينانشن و با آلوده کردن هوا جان همهی مردم را و ضمنا با مصرف سوخت بالا ذخاير ملی را به هدر میدهند معلوم نيست کدام فکر عليل و سودجو برای پرکردن کيسهاش حاضر است دست به اين همه جنايت در ابعاد وسيع بزند.
September 17, 2003 06:14 PM
|
Comments (38)
|
TrackBack (0)
سه شنبه، 25 شهریورماه 1382 | September 16, 2003
●
چند خبر، چند زهرخند!
آيتالله مکارم شيرازی: سيگار حرام است. (اکثر جرايد)
صبح که به اداره میرفتم در راه در تاکسی با خودم قول و قرار میگذاشتم که سيگار نکشم! به اداره که رسيدم خبر اول روزنامهها حرام شدن سيگار بود توسط آيتالله مکارم شيرازی! اول سيگاری از همکاران گرفتم و جای شما پک عميقی زدم و بعد فکر کردم اين ماجرای حرام شدن سيگار چه ارتباطی با طرح شکستن انحصار دخانيات دارد؟
همانطور که میدانيد کمتر از يک ماه پيش طرح يا لايحهیی در مجلس مطرح شد تا انحصار کشت، واردات و فروش دخانيات در کشور از انحصار شرکت دخانيات خارج شود اين طرح که مورد حمايت جناح راست قرار داشت سرانجام رای نياورد! حالا حرام کردن کشيدن سيگار توسط آيتالله مکارم شيرازی چه ارتباطی با جنجالی که بر سر واردات سيگار صورت گرفت و قتل آيتالله حکيم که يکی از وارد کنندهگان سيگار در کشور بود دارد حتما از فردا اينجا و انجا درز پيدا میکند.
رئيس جمهور: بمب اتمی نه، اما تکنولوژی و فنآوری هستهای صلحآميز، آری. (ياسنو)
محمدرضا خاتمی: مجلس و دولت تنها 20 درصد قدرت دارند. (شرق)
حالا کسی نيست بپرسد آقای رئيس جمهور تو و برادرت و دايیقزی و عمهقزیات که روی هم 20 درصد قدرت را در دست داريد چگونه میخواهيد به مردم و جهانيان اطمينان بدهيد که آن 80 درصد قدرتی که در اختيار تو نيست از تکنولوژی هستهيی برای مقاصد نظامی استفاده نکند؟! اصلا مگر کسی از تو پرسيد که خودت را دخالت میدهی! آدم ناحسابی مملکت فرماندهی کل قوا دارد خودش میداند بمب اتمی داشته باشد يا نه تو را سننه!
رئيسجمهور: هرگز به مردم دروغ نگفتهايم! (شرق)
خب اين اوليش!
روزنامهی ايران: رئيس مجلس قبرس وارد تهران شد!
تا جايی که ما از کودکی ياد داريم ارتباط تجاری، فرهنگی، سياسی بين ايران و قبرس از دير باز در زمينهی واردات و صادرات الاغ بوده است. حالا در مجلس قبرس کمبود الاغ احساس میشود يا اين که میخواهند زيره به کرمان ببرند، و از آن جا الاغ به اينجا صادر کنند! بحثی است علیحده!
September 16, 2003 05:57 PM
|
Comments (36)
|
TrackBack (1)
یکشنبه، 23 شهریورماه 1382 | September 14, 2003
●
"اصلاحات" مرد، زنده باد انقلاب!
آقای حجاريان شعار معروف تروتسکی که میگفت: "انقلاب مرد، زنده باد انقلاب" را تغيير داده است و اين روزها با شعار "اصلاحات مرد، زنده باد اصلاحات" به ميدان آمده است. خلاصهی حرف حجاريان اين است وقتی "اصلاحات" به طور کامل شکست بخورد مردم به دو سوی گرايش پيدا میکنند يکی عرفانگرایی، وانداليسم، لومپنيسم، مواد مخدر و مافيا و ديگری گرايش به سمت نيروی خارجی و رهايی توسط بيگانهگان که مصداق عينیاش در اين روزها آرزوی رهايی و بسط دموکراسی در کشور توسط آمريکاست. بعد سعی میکند اين دوگرايش را نفی کند و جوانان را اميدوار کند که مجددا به "اصلاحات" بيانديشند و برای تحقق اهداف آن حتا اگر هفتصد سال طول بکشد حرکت کنند.
چيزی را که حجاريان میخواهد با مهارت پنهان کند و حرفی از آن به ميان نياورد اين است که آيا چيزی که او "اصلاحات" مینامد در جهت مبارزات چند صد سالهی مردم ايران برای دستيابی به آزادی و دموکراسی و عدالت اجتماعی است يا حرکتی عوام فريبانه برای نجات نظام ضد اصلاحات (به معنای گفته شده است.) به عبارت ديگر حجاريان میخواهد حزب مشارکت و جريان دوم خرداد را در ادامهی جنبش مردم ايران بعد از کودتای سیدو و استقرار ديکتاتوری و نابودی جريان دمکراسیطلب سالهای بيست تا سیدو برشمارد در حالی که اين تحريف تاريخ است. در واقع ماجرا از اين قرار است که مردم ايران از ميانهی حکومت قاجار همپا با ساير خلقهای جهان برای بسط دموکراسی در کشور جنبش خود را آغاز کردند و با فراز و نشيبهای فراوان به مشروطه و قانون اساسی و حکومت پارلمانتاريستی دستيافتند تا اين که بعد از کودتای سال سی دو اين جنبش توسط سرمايهداری جهانی به رهبری آمريکا سرکوب شد. اما از آنجا که در دل نظام سرمايهداری تضادی بنيادی وجود دارد که از يک سوی گريزی از بسط اصلاحات و دموکراسی در جهان ندارد و سوی ديگر استقرار نظامهای دموکراتيک حجم "ارزش اضافه" را به دليل افزايش دستمزدها و جريان خروج آن را از کشورهای پيرامون به مرکز کاهش میدهد و امکان خروج اين کشورها را از نظام سرمايهداری را به شدت افزايش میدهد. به همين دليل سرمايهداری جهانی مجبور است بين "هزينه و فايده"ی باقیماندن اين نظامها در شکلهای عقبمانده و شکلگيری نظامهای پيشرفته يکی را انتخاب کند. در سال سیدو از آنجا که جنبش دمکراسیخواهی داشت کشور را به خروج از بلوک سرمايهداری رقابتی به سوی سرمايهداری دولتی و يا حتا خروج کامل از نظامسرمايهداری میکشاند؛ سرمايهداری جهانی با توافق سرمايهداری دولتی، که آن روزگار رهبریاش به دست استالين بود، کودتای بيست و هشت مرداد را به انجام رساند و به کمک قئودالها و نمايندهگان روحانیشان مجددا ديکتاتوری سلطنتی را حاکم کرد و با تعطيلی احزاب و سرکوب جنبش مردم گامی به عقب برداشت. اما جنبش مردم از يک سو و خواست سرمايهداری برای بسط دموکراسی و نابودی اشکال فئودالی انباشت ثروت از سوی ديگر موجب شد تا اختلاف آمريکا و شاه بالا بگيرد که سرانجام به "اتقلاب سفيد" منجر شد. انقلابی که شعارش گامی اصلاحطلبانه بود و جنش مردم از يک سو و جريان واپسگرای متکی به فئوداليسم و بورژوازی سنتی از سوی ديگر به مقابله با آن برخواست. سرکوب مردم و آن جريان واپسگرا به اتفاقات بعد از سال چهل و دو شکل دارد.پس از سرکوب، جنبش مردم به صورت تشکيل سازمانهای چريکی از يک سوی و جريانات تئوريک خارج کشور از سوی ديگر ادامه پيدا کرد و جريان سنتی و واپسگرا نيز به شکل تشکلهای خاص خودش در بازار و در روستاها و طبقات متوسط شهری ادامه پيدا کرد. با ادامهی رشد سرمايه در ايران و نفوذ جريانات واپسگرا در حکومت شاه اين حکومت مجددا توان پاسخگويی به سرمايهداری جهانی و بورژوازی پيشرفتهی داخل را نداشت به همين دليل از سوی غرب و آمريکا برای انجام "اصلاحات" مورد فشار قرار گرفت. اما جنبش مردم که هرگز رژيم شاه را نپذيرفته بود و آن را حاصل کودتا میدانست "اصلاحی" کمتر از انقلاب را نپذيرفت و نفی رژيم سلطنتی و استقرار جمهوری را کمترين مطالبهی خود قرار داد. در وقايعه انقلاب بين تصميمگيرندهگان سرمايهداری جهانی اختلاف افتاد. گروهی دفاع از رژيم شاه را عاملی برای خروج ايران از بلوک سرمايهداری میدانستند و گروه ديگر به حمايت از شاه و سرکوب جنبش مردم پافشاری میکردند و از آنجا که آمريکا پس از شکست موحشاش در ويتنام هنوز گيج و منگ بود و آلترناتيو مناسبی در ايران نداشت تا جایگزين شاه کند بين بد، سقوط رژيم شاه و استقرار نظامی ليبرال دموکرات و بدتر، خروج ايران از بلوک سرمايهداری؛ در گودلوپ بد را انتخاب کرد و به سقط انقلاب و پيروزی زود هنگاماش با چند شرط موافقت کرد. کليت اين موافقتها اين بودند، ارتش و نظام اداری دستنخورده باقی بماند، روحانيت در سياست دخالت نکند، آيتالله خمينی به قم برود و بدون صدمه خوردن نظام سرمايهداری و بدون عقبگرد به مناسبات فئودالی ليبرالها قدرت را در دست بگيرند و پايان انقلاب را اعلام کنند و روحانيت مانند کليسا در غرب در خدمتت مدرنيزاسيون قرار بگيرد و به فساد اداری و عقبماندهگی سياسی زمان شاه خاتمه داده شود. در واقع اگر اين اتفاقات میافتاد و نظام اسلامی طرفدار غرب و مدرن بر سر کار میآمد، آمريکا و جهان سرمايهداری نتنها بازندهی ماجرا نبود بلکه پيروزی بزرگی هم بدست میآورند زيرا آن حکومت میتوانست در تکميل خط سبز بلوک غرب پيرامون بلوک رقيب (شوروی آن روزگار) موفقيت جديدی بهدست آورد و به جای رژيم شاه که هرگز در بين مردم منطقه نتوانسته بود جای پای باز کند رژيم اسلامی وابسته به خودی داشت که میتوانست در سرکوب رژيمهای مرتدی مانند عراق و افعانستان در کنار پاکستان و عربستان و ساير حکومتهای مرتجع طرفدار غرب نقش موثر و رهبریکنندهی را ايفا کند اما خواب خوش غرب به دليل راديکاليزم جنبش مردم ايران تعبير کابوسگونهيی پيدا کرد. هيئت حاکمهی ليبرالی که بر سر کار آمد نه توان پاسخگويی به مطالبات مردم را داشت و نه توان سرکوب آنان را، جنبش چپ از طرفداران بلوک رقيب تا جريانات مستقل رشد روزافزونی پيدا کردند خطر جداسازی کردستان و مرکزی برای راديکاليسم شدن آن منطقه بالا گرفت به همين دليل سرمايهداری جهانی به بناپارتيسم تن داد و اتفاقات بعدی رخ داد. از اينجا بود که آقای حجاريان و دوستاناش که امروز دم از بناپارتسيم میزنند برای سرکوب پتانسيل راديکال مردم به ميدان آمدند و رهبری جريانات ايران از آمريکا به انگليس سپرده شد. سرمايهداری غرب پذيرفت که از خير مدرنيزاسيون و "اصلاحات" در ايران بگذرد و موقتا ايران بحرانزده را در حالت نه شکست و نه پيروزی نگهداد و به نام مبارزه با آمريکا جنبش ضدآمريکايی مردم ايران را سرکوب شود. اگر در زمان شاه وقتی "گلسرخی"ها اعدام میشدند در غرب راهپيمايی میشد و حکومتهای غربی که از شاه حمايت میکردند تحت فشار قرار میگرفتند حالا دههاهزار گلسرخی اعدام میشدند و صدهاهزار جوان ضد آمريکايی در جبهههای جنگ کشته میشدند و آمريکا و غرب خود را در کنار آنان قلمداد میکردنند! تا اين که تمام، به خيال سردمداران غربی، پتانسيل انقلابی مردم که در انقلاب بهمن آزاد شده بود سرکوب شد. در اينجا بود که پس از پايان جنگ، که به طور مشخص با فشار آمريکا صورت گرفت، زيرا داشت به پتانسيل جديدی برای رهايی مردم هر دو کشور ايران و عراق منجر میشد، آقای رفسنجانی مجددا با شعار پايان انقلاب به ميدان آمد. او پايان بحران را اعلام کرد و خواست با تشکيل نيروی نظامی اونيفرمدار به سرکوب جنبش مردم بپردازد و پايان حرکتهايی مانند بسيج را اعلام کرد. و تلاش خود را برای نزديکی به آمريکا آغاز کرد. اما باز جنبش مردم در شهرهای مختلف از مشهد تا اراک و شهرهای ديگر او را غافلگير کرد و مجددا مجبور شدند نيروهای بناپارتی خود را به ميدان بياورند. با شکاف بين جناح موسوم به راست که در واقع شکاف بين همان بورژوازی سنتی و مدرن از يکسو و عدم توانايی سرکوب مردم توسط نيروهای اونيفرومدار از سوی ديگر بود. نيروهای در حاشيه قرار گرفتهی حکومت که بخشی از راديکاليسم انقلاب را هنوز در خود داشت به ميدان آمد و خيال داشت رهبری بورژوازی مدرن را به عهده بگيرد. آقای خاتمی که توانست برای مدتی مردم و بخشی عظيمی از روشنفکران را فريب دهد در واقع میخواست پروژهی ناتمام آقای رفسنجانی را به اتمام برساند و ايران را به سمت حکومت اسلامی مدرن طرفدار آمريکا و غرب هدايت کند. غرب نيز انصافا تمام همت خود را در اين کار گذاشت و از او حمايت بسياری به عمل آورد. اما اين جريان از چند سو تهديد میشد. اول از سوی همان بورژوازی سنتی و واپسگرايی که در سقوط دولت مصدق شريک آمريکا بود و بعدا در اصلاحات "شاه و مردم" مقابل شاه و آمريکا قرار گرفت. دوم از سوی بقايای راديکاليسم انقلاب بهمن که هنوز دستيابی به مطالبات خود را در چارچوب جمهوری اسلامی محقق يافته میدانست و به اين اميد به خاتمی پيوسته بود. (به عبارت دقيقتر لايههايی از طبقهی متوسط) و سوم از سوی مردم. اين جناح در تمام اين عرصهها شکست خورد و به تعبير حجاريان "مرد". خاتمی نه توان پاسخگويی به مطالبات مردم را داشت و نه توان سرکوب آنان را، نه میتوانست سنتیها را سرکوب کند و مدرنيزاسيون مورد نظر غرب را پياده کند و نه میتوانست در کنار مردم مطالبات آنان را که حداقل آن حکومتی دموکرات و سوسيال دموکراتيک است را برآورده کند.
و اما اکنون. غرب اکنون همان مشکلی را دارد که بيست و پنج سال پيش داشت. از سويی ادغام نشدن ايران در جامعه جهانی زيانهای بسياری برایاش به همراه دارد و از سوی ديگر هر گامی که به سوی دموکراتيزه کردن ايران بردارد خطر رشد راديکاليزم و بيرونرفت ايران را از نظام سرمايهداری در پی خواهد داشت. به روی کار آوردن نظام سلطنتی در ايران برای غرب گامی به قهقرا است و برایاش دو مشکل اساسی ايجاد میکند يکی آن که آن نظام توان سرکوب مردم را ندارد که اگر داشت "پدر" خيلی بهتر از "پسر" میتوانست اين کار را بکند و از سوی ديگر اصولا شکل سلطنتی برای نظام سرمايهداری شکل عقبماندهيی است و برایاش هزينهی زيادی دارد. اين که راه برونرفت غرب در مقابل مردم ايران چيست بیشک در دستور کار تئوريسنهایشان قرار دارد و نياز نيست ما روی آن وقت بگذاريم اما مردم ايران يک راه بيشتر ندارند و آن راه قطع اميد کامل از "اصلاحات" مورد نظر غرب چه در درون حکومت فعلی و چه در بيرون آن است. مردم ايران بايد حول شعارها و مطالبات خود متشکل شوند و ارادهی خود را بر جهان سرمايهداری تحميل کنند و فريب جريانات رنگوارنگ سنتی و غربی را نخورند. اين راه دشوار است و هزينهی زيادی دارد راهی که مردم ايران بايد بپيمايند و از بناپارتيسم، ارتجاع و سرمايهداری راه خود را جدا کند. اين راه يک نام بيشتر ندارد: انقلاب.
September 14, 2003 05:51 PM
|
Comments (38)
|
TrackBack (0)
شنبه، 22 شهریورماه 1382 | September 13, 2003
●
کودکان ايرانی در آمريکا

نرگس يکی از قربانيان بیشمار کودکازاری در ايران امروز. عکس برگرفته شده از روزنامهی ياسنو
دوست و بهراستی استاد بسيار عزيزم خانم آذر فخر لطف کردند و ايميلی برایام ارسال کردند در مورد مطلبی که دربارهی "نرگس" نوشته بودم. حيفام آمد شما را از خواندناش محروم کنم.
"مطلبی را در وبلاگت ديدم راجع به تجاوز به دختری ۹ ساله. وحشتناك بود و با تاسف اين مساله در همه جای دنيا اتفاق می افتد . ولی قسمت وحشتناكترش برخورد قانون بود با مجرم حادثه . چون اطفال جزو ما يملك والدين هستند و از متهم شكايت نكردند . ان بيمار روانی در جامعه ازاد ميگردد و مسلما در پی شكاری ديگر در بين فاميل خواهد بود .بدليل ۲۵ سال دوری از ان جامعه خواستم كه قوانين مربوط به اطفال را در انجا بدانم كه مهشيد عزيز جوابم را و من شرمنده شدم از ايرانی كه چنين قانونی دارد .....
بيشتر ايرانيان تنبيه بدنی را خيلی عادی ميدانند . از كودكی بچه را با زدن پشت دست و يا به باسن عادت ميدهند با تنبيه بدنی . بزذرگتر كه شد تبديلش ميكنند به سيلی و مشت و لگد و كمربند بعد از انقلاب مهاجرين امريكا ی ايرانی كه فشار كار و زندگی در غربت و بی زبانی هم مزيد بر علت شده بود طبق معمول ديواری از ديوار بچه هايشان كوتاهتر پيدا نكردند و دق دلی شان را ريختند سر كودكانشان اين بچه ها كه مدرسه شان شروع شد گروه گروه والدين ايرانی به دادگاه كشيده شدند و بعنوان ازار كودك محاكمه ميشدند . خوشبختانه ما زود حساب دستمان ميايد . بعد از يكی دو سالی كم كم از تعداد ايرانيان تنبيه كننده كم شد و الان تقريبا هيچ ايرانی چنين كاری نميكند ولی عقده اش مانده بود در دل بعضی ها . يك پدر ايرانی كه زده بود توی گوش پسر ۱۲ ساله اش . بوسيله تلفنی كه پسرش بلافاصله زده بود به پليس دستگير شد و چون فحش هم به پسرش ميداد بعنوان ازار روحی و جسمی چندين مدت به زندان رفت . پدر ايرانی بالاخره توانست با پوزش و اينكه كار نادرستی كرده بر گردد و در همان خانه خودش زندگی كند با فاميل .. پسرش هم كه موفق شده بود شيطانی هايش را بيشتر ميكرد چون ميدانست نه كسی ميتواند تنبيه بدنی كند و نه تنبيه روانی با فحش . پدر بسيار ماحمل شد و مدارا كرد . بعد از مدتی كه اوضاع جنگ در ايران به صلح انجاميد . و پسر ۱۶ ساله بود . به او گفت بهتر است سری با هم به ايران بيايند برای ديدن پدر بزرگ و مادر بزرگ و اقوام كه دوستشان دارند پسر موافقت كرد كه با پدر در تعطيل تابستان بروند ايران وقتی رسيدند به فرودگاه مهراباد قبل از خروج از محوطه فرودگاه پدر به پسر امر كرد هر ۲ چمدان را او بدست بگيرد و خودش فقط ۲ كيف دستی را بدست گرفت . پسرش گفت چرا ؟هر كدام يك چمدان را بر ميداريم و يك ساك را . پدر محكم زد توی گوش پسرش . كه زود اطاعت كن پسر عصبانی و هاج و واج سريع رفت پيش پاسدار و گفت پدرم مرا زده زود دستگيرش كنيد . پدر هم خودش را رساند به پاسدار و گفت پسرش از دستورش اطاعت نكرده پاسدار هم به او گفت چشمت كور . باباته . خب زده كه زده . پسر فرياد كشيد سر پاسدار كه تو موجود مزخرفی هستی و كار قانونی ات را انجام نميدهی كه پاسدار هم لگدی به او زد و اقا زاده ميمون نديده ديد توی بد شرايطی گرفتار شده . هيچ مرجع قانونی نيست كه از او حمايت كند . تازه پدر تهديدش كرد كه او را در ايران خواهد گذاشت و خودش بر خواهد گشت بعد از چند ماه التماس موفق شد به امريكا بر گردد ولی تصميم گرفت هرگز پايش را به ايران نگذارد . جالب است كه اين داستان بين تين ايجر های ايرانی يك هشدار بزرگ هست و هيچ كدام حاضر نيستند به ايران بيايند . پسر خاله ام از ۱۸ سالگی امد ايران برای تحصيل . ازدواج كرد و يك پسر ۱۷ ساله دارد . تابستان بعد از ۲۵ سال ميخواست برود ايران ديدن فاميل . به پسرش التماس ميكرد با او برود . برايان ( كه واقعا از ان تين ايجرهايی است كه بدليل ته مانده های استبداد ايرانی پدرش او را شديدا به استيصال رسانده با تمردهايش ) خنده ای كرد و گفت :خيال ميكنی داستان ان پدر و پسر ايرانی را نشنيده ام؟ مگر اينكه جسدم را بتوانی ببری طبق قانون هم پسر خاله ام نميتواند او را كه يك امريكاييست مجبور به سفر كند . نتيجه اين شد كه من ۲ هفته در خانه انان زندگی كنم . چون مادر برايان در ايالت ديگری زندگی ميكند و با هم رابطه خوبی ندارند و از طرفی كسی حق ندارد تين ايجر را تنها در خانه بگذارد . تين ايجری كه ۲ برابر من است با ۱۹۰ پوند وزن و هر روز اگر ريشش را نزند ميشود شبيه طلبه ها ولی خودمانيم بسيار بهره بردم از اين شانس همنشينی با يك نو جوان و روند و نوع انديشه شان . و چقدر خوب ميدانند محدوده ازاديشان نبايد ازادی ديگران را بگيرد (يك استثنا فقط در مورد پدرشان هست) و دانستم كه باين علت با پدرش شاخ در شاخ است كه او نتوانسته از استبدادش و تربيت سنتی رابطه پدری و پسری كاملا چشم بپوشد . حسابی با او بحث داشتم . نتيجه اين شد كه وقتی پسر خاله ام بر گشت . چند وقت بعد بمن تلفن كرد و گفت :
راستی ؟ نبودنم خيلی تاثير داشت روی برايان . عاقل شده . داريم با هم حسابی دوست ميشيم . فكر ميكنم گاهگاهی خوبست كه تنها بروم سفر . ولی نميدانی چقدر از تين ايجرهای ايرانی فاميل خوشم امد . همه شان مطيع و قانع بودند و ممنون از پدر و مادر ...گفتم عزيزم مطمينی در خلوت هم چنين اند؟ من دل پر خونشان را در وبلاگشان ميخوانم از دست همديگر . جوان بايد دگرگونه فكر كند و ما بايد به تنگ بياييم كه چرا مثل ما بع بعی و مطيع نيستند حالا نازنينی كه اين حقيقت را ميخوانی . تو چه فكر ميكني؟"
September 13, 2003 12:26 PM
|
Comments (31)
جمعه، 21 شهریورماه 1382 | September 12, 2003
●
وبلاگگردیهای آدينه
جايزهی ادبی بهرام صادقی.

به همت سيدرضا شکراللهی عزيز نويسندهی وبلاگ خوابگرد و چند نويسندهی سرشناس ديگر مسابقهی اينترنتی داستان کوتاه به نام نويسندهی برجستهی سرزمينمان بهرام صادقی در جريان است. برای شرکت در اين مسابقه و آگاهی از شرايط آن میتوانيد به صفحهی مخصوصی که در خوابگرد تشکيل شده است مراجعه کنيد. به اين دوستان خسته نباشيد میگوبيم اما متاسفانه يکی از شرايط مسابقه که اعلام میکند شرکتکنندهگان در مسابقه بايد نام واقعی خود را بنويسند موجب میشود علیرغم ميل باطنیام برای شرکت در اين مسابقه (جدا از اين که چيز در خور مسابقه داشته باشم يا نه) نتوانم در آن شرکت کنم. البته همين نکته موجب میشود که عملا اين مسابقه تفاوتی با ساير مسابقهها نداشته باشد جز اين که شرکت کنندهگان داستان خود را با ايميل ارسال کنند يا خوانندهگان بتوانند از طريق نظرسنجی اينترنتی داستان برگزيدهی خود را انتخاب کنند هر چند همين تفاوت بارز و غيرقابل اغماض است اما اميدوارم قيد "نام واقعی" برداشته شود و به جای آن مثلا "داشتن سايت اينترنتی" يا "وب لاگ" قرار داده شود تا افراد نتوانند به نامهای مختلف در اين مسابقه شرکت کنند. به هر حال برای اين دوستان آرزوی موفقيت میکنم و به قول معروف صلاح مملکت خويش مردمان دانند.
گليهمرد هميشه سرسبز!
وقتی خسته و مايوس و غمگين هستيم و میخوايم انرژی بگيريم چه جايی بهتر از گيلهمرد اما وای به وقتی که اين دوست نازنين هم ديگر خسته شده باشد. دوستان کمک کنيد نگذاريد گيلهمرد خسته شود. باور کنيد وبلاگستان بدون گليه مرد روح خود را از دست میدهد. گيلهمرد عزيز! ما همه زجر میکشيم اما بايد تحمل کنيم تا اين فضا را دوستانه کنيم. پنجاهسال گذشته هميشه لومپنها بر اين سرزمين حکومت کردند چارهيی نيست بايد سرنوشتمان را عوض کنيم بايد صبورانه و مقاوم با لومپنيسم مبارزه کنيم.
دوستان عزيز!
راستاش را بخواهيد میخواهم وبلاگردیهای آدينه را برای مدتی تعطيل کنم. به چند دليل:
1- متاسفانه اين روزها دلودماغ وبلاگگردی ندارم.
خب ديگر گمان میکنم دليل ديگری لازم نباشد.
مطلب بالا را هم چند روز پيش نوشتهام.
اينجوری بهتره بذاريد وبلاگگردی برام عادت هميشهگی نشه...
September 12, 2003 05:20 AM
|
Comments (30)
چهارشنبه، 19 شهریورماه 1382 | September 10, 2003
●
عادتهای هميشهگی
به عادت هميشهگی زنگ ساعت را روی هفت صبح تنظيم کرد. قوطی قرص خواب را برداشت. در آن را باز کرد و تمام 40 قرص داخل آن را در دهان ريخت و ليوان آب را سرکشيد.
شب بعد وقتی پليس در آپارتماناش را میشکست هنوز صدای زنگ ساعت شنيده میشد. گيرم بسيار کم جان.
پنجاه و چهار کلمه
30 مرداد 82
September 10, 2003 12:48 PM
|
Comments (49)
|
TrackBack (0)
سه شنبه، 18 شهریورماه 1382 | September 09, 2003
●
دو خاطره يک نتيجه و چند چيز ديگر
خاطرهی اول: سالها پيش که جوان بودم و مردم گول هيکلام را میخوردند روزی از خيابان رد میشدم ديدم يکی از هم محلهيیهایمان که سلام و عليکی هم داشتيم با شخصی بگو مگو میکند وقتی نزديک آنها شدم آن هممحلهيی که با ديدن من شير شده بود سيلی به گوش طرف مقابل زد و دعوایشان بالا گرفت من جلو رفتم و شروع به جدا کردن آنها شدم و در اين ميان دوستام که ضعيفتر از آن شخصي بود چند مشت و لگد هم خورد و در نهايت دعوا خاتمه پيدا کرد و شخص معارض رفت. وقتی تنها شديم آن دوست گفت: "مرد مومن من تو را که ديدم گفتم الان دوتايی کتک مفصلی به آن بچه پرو میزنيم تو سوامون کردی و گذاشتی من کتک بخورم" به آن دوست گفتم: "من هرگز در زندهگیام در دعوايی که نمیدانم حق با کيست مداخله نمیکردم و مطمئن باش اگر میدانستم حق با اوست و تو قویتر بودی حتما طرف او را میگرفتم." آن بچه محل بعدا پشت سرم گفته بود: "بابا فلانی هيکلاش پفکيه ترسو و محافظه کاره، عرضهی دعوا نداره!"
خاطرهی دوم: يه روز توی خيابان سر يه موضوع بیاهميت يک جوان عصبانی عربدهکشان سوی من حملهور شد. با آرامش(راستاش طرف بازوکوزهيی بود و چارهيی جز آرامش من نبود!) گفتم: "يک لحظه صبر کن! مورچهها با شاخکهایشان با هم ارتباط برقرار میکنند ما که حيوان ناطقيم. يکی بگو، يکی بشنو!" انگار آب روی آتيش ريخته باشم آن فرد عصبانی گفت:"آقا ما مخلصيم... شببخير"
گزارهی خبری: من در زندهگیام به خاطر عقيدهام هم کتک زياد خوردم هم فحش زياد شنيدم اما هرگز به دلايل شخصی با کسی درگير نشدم.
نتيجه: دوستان عزيز، بارها نوشتم "دشمن، دوست من الزاما دشمن من نيست" اگر مرا دوست خود میدانيد اين را بدانيد که هرگز بیدليل از شما دفاع نخواهم کرد و اگر در وسط دعوايی عزيزترين کسام با خبيثترين دشمنام درگير شود اما در آن درگيری بخصوص، حق با آن دشمن خبيث باشد؛ حداکثر کاری که میکنم سکوت است. چه برسد که دوست عزيزی با دوست عزيز ديگری درگير شود.
درد و دل دوستانه: روزهای رنجآوری را پشت سر میگذارم، وقتی میبينم استعداد درخشانی خود را آلودهی حقيرترين دعواها میکند و دوستان جوان پرانرژی بهجای اين که "دوست" و "دشمن" خود را بشناسند، بهجای اين که در شرايط دشواری که سرزمينشان خطيرترين لحظات تاريخی خود را پشت سر میگذارد به اين "کرکس گشاده بال" بيانديشند و انرژی خود را صرف ساختن دنيايی انسانی بکنند کودکانه و پارانوئيديک آب را گلالود میکنند تا دشمنانشان ماهی صيد کنند و آنان نصيبی نبرند مگر شرمندهگی...
چند خواهش:
1- دربارهام به انصاف داوری کنيد که دربارهیتان به انصاف داوری کردهام.
2- در برابر هر تهمت و افترايی که دربارهی شما زدهام هزار تهمت و افترا نصيبام کنيد اما نه بيشتر که حاصلضرب صفر در هزار، صفر است نه بيشتر!
3- با من مهربان باشيد که با شما مهربان بودم.
4- تنهاتر از آنيم که تنهاتر شويم.
پينوشت: اين متن هيچ ارتباطي با مسايل مطرح شده در نظرخواهی شبح ندارد.مربوط به دعواهايی است که در جای ديگری جريان دارد و متاسفانه بدون اين که من نقشی در آن داشته باشم دودش به چشم من دارد میرود.
September 9, 2003 02:33 PM
|
Comments (54)
|
TrackBack (0)
دوشنبه، 17 شهریورماه 1382 | September 08, 2003
●
همچنان جنايت عليه کودکان
خواندن بعضی خبرها تا اعماق وجود آدمی را متاثر میکند. در روزنامهی ياسنو امروز خبری نقل شده بود در مورد کودکآزاری. دختری 9 ساله به نام نرکس مورد آزار شديد جنسی قرار گرفته است و همکنون با طحالی پاره و بدنی که با انبر داغ شده است در بخش مراقبتهای ويژهی بيمارستان بوعلی بستری است. طبق اطلاع روزنامهی ياسنو اين دختر نوجوان توسط عمویاش مورد تجاوز وحشيانه قرار گرفته است و در حالت اغما توسط پدر و مادرش به بيمارستان منتقل شده است. نکتهی دردناک اين است که هيچ شکايتی از اين عموی جنايتکار به عمل نيامده است و نکتهی دردناکتر اين که اين نوجوان بیپناه مورد حمايت قانون قرار ندارد. پدر و مادر بیفکری که دختر نوجوان خود را با عموی بيمارش تنها راها کردهاند به جای اين که متهم اصلی اين پرونده باشند خود بايد شاکی باشند که نيستند.
چندی پيش در مطالبی تحت عنوان "مادر: هم زرع هم زارع" تلاش کردم نشان دهم کودکان متعلق پدر و مادر و هيچ شخص حقيقی يا حقوقی ديگر نيستند کودکان مانند انسانهای بزرگسال شخصيت مستقل دارند و بايد مورد حمايت اجتماع قرار بگيرند. متاسفانه طبق قوانين جاری کشور کودکان جزو اعمال پدر يا ولی قهری او قرار دارند و پدر حتا میتواند فرزند خود را بکشد و از تعقيب قضايی به جرم قتل مصون باشد (مادهی 220 قانون مجازات اسلامی) و يا قاتل فرزند خود را عفو کند و اين يعنی جنايت عليه بشريت! نرگس نازنين مانند ميليونها کودک هموطن خود بیپناه رها شده است و جالب است بدانيد ايران کنوانسيون جهانی حقوق کودک را امضا کرده است. کجا هستند مدافعين جهانی حقوق کودک تا از "نرگس" بیدفاع و بیپناه حمايت کنند.
پینوشت: از تذکر دوست عزيزی که در نظرخواهی متذکر شده بود دختر 9 ساله کودک است نه نوجوان تشکر میکنم و يادآور میشوم طبق قوانين بين المللی و همين کنوانسيون حقوق کودک. افراد زير 18 سال کودک محسوب میشود. قيد نوجوان را به عنوان بلوغ شخصيتی و جنسی بهکار برده بودم مسلما نرگس و تمام افراد زير 18 سال کودک محسوب میشود.
September 8, 2003 01:45 PM
|
Comments (38)
|
TrackBack (0)
جمعه، 14 شهریورماه 1382 | September 05, 2003
●
وبلاگگردیهای آدينه
زنان يکساله، رهنوردان صد ساله
"خانم ها و آقايان
اجازه بدهيد بدون اجازه کسی در اين فرصت کوتاه دات کام از طرف مادرم خانم حوا به چشيدن ميوه ممنوعه اعتراف کنم.من زيباترين و زنانه ترين ديوانگی دنيا را مرتکب شدم."
اين دومين پاراگراف از متن يکسالهگی "زنان" است. سايتی که تلاش کرده است بخشی از حقوق زنان ايرانی را که بتوان بهصورت نيمه علنی و نيمه قانونی (به گواه عکسهایتان در جشن يک سالهگی) مطرح کرد، مطرح کند و انصافا در اين راه موفق بوده است.
در آخرين پاراگراف اين متن میخوانيم:
"خانم ها و آقايان
يک زن روشنفکر جهان سومي با شما صحبت میکند
من به خاطر به دست آوردن همين فرصت دات کام تهمت ها شنيده ام، بازداشت شده ام،شلاق خورده ام، سنگسار شده ام از حقوق يک انسان محروم بوده ام تا به شما بگويم خداوند ما را نه سنگ و نه درخت که انسان آفريد و انسان بر دو گونه است: زن و مرد"
هر چند پسنديده نيست در جشن تولد دوستی رفت و بهجای گل و لبخند نيش و کنايه و انتقاد برد، اما در دوستی هيچچيز نپذيرفتنیتر از بیصدافتی نيست. پس صادقانه میگوييم نه دوستان عزيز: اگر بپذيريد که خداوند انسان را آفريده است آن هم به دو گونهی زن و مرد بايد بپذيريد که او اصلاح است برای تعريف اين تمايز؛ پس آنچه شارع مقدس برای اين تمايز حکم داده است عين عدل است. هم آن گونه که به شما اجازه داده شده است ميوهی درختی را از جاناش جدا کنيد و تناول کنيد همان گونه که به شما اجازه داده است ران مرغ به نيش بکشيد و بر استر و اشتر بار بنهيد، مردان نيز برتر از زنان آفريده شدهاند اين دو گونهی انسانی حقی بر يکديگر دارند که اين حق را پيامبران الهی از سوی خداوند که به اعتقاد شما آفرينندهی انسان زن و انسان مرد است ابلاغ کرده است. پس بر حکم خداوند گردن بنهيد و مانند زنان مومن تمايز خود را بپذيرد و با حکم الهی که "آفرينندهی شماست" گردن نهيد.
البته راه حل ديگری هم داريد. بپذيريد که انسان خود خالق خويش است و آفرينندهيی جز خود ندارد و قوانين زندهگی اجتماعیاش را، خود به اکثريت، بايد ابداع کند. بپذيريد انسان بر يک گونه و نوع است و نژاد و رنگ و طبقه و مرزهای سياسی و زبانی و فرهنگی و صد البته جنسی انسان را گونه گونه تعريف نمیکند. به هبوط تاريخی انسان بايد خاتمه داد و او را از "خدا" گرفت و به "خود" بازگردان، من را به خودم، تو را به من، و ما را به ما، تا اين کرهی خاکی بیمرز و طبقه و رنگ و نژاد و جنس... اندک جايی برای زندهگی باشد.
تولدتان مبارک و رنجتان مشکور باد. به اميد روزی که با چهرهیهای خندان و گلی در دست به استقبال مدعوين جشن تولدتان بياييد! نه با دمپايی و دهانبند!
راستی وقتی به جشن تولد اين دوستان رفتيد فراموش نکنيد که صفحهی يادبودن آن را امضا کنيد.
سلسله جبال شاملو
چند وقت پيش نامهیی از منصور حکمت در بارهی شاملو در نشريه جوانان ح.ک.ک. چاپ شد که بعضی از دوستان و علاقهمندان شاملو را خوشنيامد. خواندن اين نامه البته مرا نيز ناراحت و متاثر کرد. نه از آن رو که به شاملو توهين شده بود يا قدر و منزلت او کوچک شمرده شده بود، يا فهمی نادرست از او ارائه شده بود... زيرا شاملو بزرگتر از آن است کسی بتواند به او ضربه بزند تنها کسی که توان ضربه زدن به شاملو را داشت خود شاملو بود با اين حال خودش هم نتوانست به خودش ضربه وارد کند و سرانجام اين که حسرت يک آخ را بر دل دشمناناش گذاشت و بیآنکه بر استبداد و ارتجاع سرخم کند تا آخرين نفس انسان بود و انسانی زيست و انسانی مرد. مرگ او خواب خفاشان شب را آشفته کرد و بر دوش دههاهزار زن و مرد و پير و جوان در کنار مقتولين قتلهای زنجيری آرام گرفت. راديو تلهويزيون لاريجانی، رئيسجمهور محبوب! و سلطنتطلبان افراطی و متاسفانه ح.ک.ک. تنها کسانی بودند از شاملو هيچ نگفتند و مرگ او را به سکوت واگذاشتند. مسلما هر جريان و تفکری که درصد اعضا و هوادارناش از دو در صد مردم ايران تجاوز کند چارهيی ندارد جز اين که بر آستانه شاملو سر خم کند و از اين شيرآهنکوهمرد به نيکی ياد کند. همهی اينها را نوشتم که بگويم آرش در ضمير سرخ دربارهی نامهی حکمت و نامهی شخصی به نامه اسد حکمت کلی نوشته و از من گلايه کرده که چرا به آن نامه پاسخ ندادم... واقعا فرصت نشد که پاسخ بدم! بلاخره منصور حکمت کم آدمی نبود که بشه پاسخ دادن به او را ساده و دم دستی تلقی کرد هر چند پاسخ آرش نشان میدهد نام کسی نبايد موجب هراس ما بشود بخصوص وقتی نامهای بزرگ مطالب کوچکی مینويسند.
يه جور نگاه ديگه به تکنولوژی
پدرام عزيز در مورد قطع برق در آمريکا و در ساير کشورها از جمله کشور ما مطلبی نوشته که البته ميرويد و میخوانيد در انتها از قول دوستی نتيجهگيری میکند که کمیبا آن چونوچرا دارم. پدارم مینويسد:
"در كشور هايي كه سيستم هاي ارايه دهنده اين خدمات نهاد هاي حكومتي هستند، در حقيقت مردم به حكومتي وابسته ميشوند كه سوييچ امكانات را در دست دارد و ميتواند با ON,OFF كردن آن به سرعت بر زندگي ميليونها نفر تاثير مستقيم گذارد. "
بايد به پدارم عزيز بگويم پدرام جان تاريخ درست خلاف اين موضوع را نشان می دهد اصولا رشد تکنولوژی با رشد دموکراسی تابعی يک به يک را تشکيل میدهد. رشد تکنولوژی همواره هم راه با رشد آزادیهای سياسی و دموکراسی بوده است. اين که با آن و آف کردن برق و آب و گاز و مخابرات... زندهگی ميليونها انسان آشفته میشود حرف درستی است اما فراموش نکن قبل از آن امنيت خود اين نظامهای توتاليتر مورد مخاطره قرار میگيرد به همين دليل آنان با تمام توان خود برای آسيب نديدن اين شبکههای حياتی تلاش میکنند.
برای اين که حرفام کامل شده باشه بايد بگم تکنولوژی و نوع فرماسيون اجتماعي ارتباطی دوسويه با هم دارند و زمانی که فرماسيون اجتماعی خاصی مانع رشد تکنولوپی بشود در واقع دارد بر کوس مرگ خويش مینوازد. و سرمايهداری اکنون سد راه پيشرفت تکنولوژی شده است که بحثاش اينجا نيست!
آهنگهای قديمی را دريابيد.
دوست عزيزی که وب لاگ بسيار خوب و شنيدنی و البته خواندنی آهنگهای قديمی ايرانی درچار مشکل شده است و به بهانهی کپی رايت ادامهی کار برایاش دشوار شده است. البته عمل اين دوست عزيز به دلايل بسياری ناقض کپی رايت نيست. از جمله اين که اکثر شرکتهای ارائه دهندهي اين موسيقیها ديکر وجود خارجی ندارند و ضمنا بيشتر اين آهنگها در داخل کشور امکان نشر ندارند و يکی ديگه اين که کيفيت ارائه شده در اين وب لاگ عمدا پايينتر از کيفيت واقعی انهاست... خلاصه بهانه کردند برای اين که آهنگهای خاطره انگيز خود را نشنويم. اميدوارم دوستانی که در خارج از اين ايران فضای اينترنتی قابل توجه در اختيار دارند به اين اقدام فرهنگی کمک کنند . برای اين که از اصل و فرع موضوع سر در بياريد حتما بايد با اين وبلاگ سربزنيد. اما در کنار اين وبلاگگردی خوبه از ولگردی خودم هم بنويسم. چند شب پيش در رستورانی شام صرف میکرديم که ارکستر زندهي رستوران اول آهنگ مشتی مش ماشاالاه و بعد نماز فروغي را خوند و البته به جای "نماز" گفت "نياز" بعد از ضرف شام پيش آن خواننده رفتم و گفتم. چرا نگفتی "نماز" و او گفت من از فروغی "نماز" نشنيدم. قرار شد فردا شب براش ببرم که بردم و همهی اينها را مديون اين دوست ناشناس بسيار عزيز هستم. آن خواننده قول داد از آن شب به بعد اين اهنگ را با "نماز" بخونه! نشونیشو نمیدم تا هم دل شما بسوزه هم کون اماکن!
دختران خاکسترنشين!
هميشه از بچهگی به اين ماجراهای سنيدرلايی مشکوک بودم. افسانههای سطحی که برای به رويا بردن خاکسترنشينها ابداع شده است و کارکردی ندارد مگر برای سرکوب تمايلات برابرطلبانهی آدمی.
سولانژ عزيز مطلب خوبی در اين باره نوشته و موضوعی را از يوگ نقل کرده که بسيار جالبه. سولانژ مینويسه:
"داستان سيندرلا نگاه کنيد ... دختر زيباي خوب فقير در نهايت به وسيله شاهزاده انتخاب خواهد شد .. دخترها در کودکي اين صحنه ها رو مي بينند و توي ذهنشون فرو مي ره که اون ها هم شاهزاده ای دارند که جایی منتظر اون هاست! .. اما متاسفانه واقعيت دنيا و زندگي واقعي با داستان خيلي فرق داره ... براي دخترها اين يک کشف شوک آوره که هيچ شاهزاده اي وجود نداره که بياد و اون ها رو ببره .. مي خوام از نظر روانشناسي بگم که وقتي دخترها منتظر کشف شدن از طرف شاهزاده شون تو دخمه ها به سر مي برند و رنج رو تحمل مي کنند .. تا آخر عمرشون منتظرند ... حتي اگر ازدواج کنند و حتي همسر خوبي هم داشته باشند در پنهان ترين لايه ناخودآگاهشون به شاهزدشون فکر مي کنند ..."
افسوس که سولانژ عزيز منبع مورد اشارهی خودش از يوگ را ننوشته!
وبلاگگردیهای يکدقيقهيی
- اگر می خواهيد بدانيد بر ما چه گذشته است و چه میگذرد. گلکو را بخوانيد.
- به حق آرزوهای نشنيده! "چقدر سخت است وقتی که زندگی جدی ميشود ای کاش زندگی سراسر شوخی بود ...." اينو کيميای عزيز آرزو کرده البته يه دوبيتی و يه عکس قشنگ جدی هم بالاشه! میگه!
- هليای نازنين باز زده تو جادهی عشقهای از سر ياس که مثل هميشه خواندنی و چشيدنيست!
- گولی قات زده بدجور! هی بروبچهای قديمی گولی تونو کشتن شما نشستين!؟ بريد از دست بلوريا نجاتش بدين! مگه ما چند تا گولی داريم! مثل اين که مشهدهای عزيز بعد از کشتن امام رضا در هزار و دويست سال پيش تصميم گرفتن گولی رو شهيد کنن تا بازار شمع و شمعدزدی تعطيل نشه! حالا از اين شوخیها گذشته من دوسالی در مشهد ساکن بودم، حوالی فلکهی ضد، جز خوبی از مردم باصفای مشهد چيزی نديدم و از همون موقع هم يه دوست نازنين پيدا کردم که با هيچی عوضاش نمیکنم. ولی با همهی اين حرفها نويد گولی ما خيلی نازنين و دوستداشتنيه به ظاهر خشنش(!) نگاه نکنيد دل پرمهری داره...
- سارای عزيز هم شهريوری است و ما خبر نداشتيم. سارا جان تولدت مبارک. با هوش که معلوم بود هست، با صفا و با سواد هم که از نوشتههاش پيدا بود حالا هم که عکسشو انداخته تا آخرين آس را رو کنه! زنده باشی و هزارساله شی!
- شاهد عزيز، بخشهایی از يکی از اشعار بسيار مورد علاقهی مرا از شاملو نوشته البته با جملاتی از خودش نمیگم کدوم شعر تا بريد و بخونيد! (شبح به اين بد جنسی نوبره که نيس هيچ شورش رو هم درآورده!)
- مهندس سعيد عزيز يه عکس جالب چسبونده تو وبلاگاش! (اون خانمه را نمیگما!) عکس يه آدم آشنا انگشت به دماغ و شست توی چشم!
- چی؟ تا حالا بالای ديوار نرفتيد! آخ آخ آخ... زودباشيد همين الان بريد. کافيه اينجا را کليک کنيد!
- سنبل رومی که يه دفه غيبش زد دوباره اومد و يه خودی نشون داد و باز رفت! سنبل به اين رومی نوبره والا!
- همه را برق میگيره ما رو مغناطيس! دوست عزيز متشکرم. اميدوارم لايق محبت تو باشم. کسايی که از فضولی دارن می ترکن اينجا را کليک کنن!
- بعضی ميزها گيرم گرد و يکنفره مثل قالی کاشون میمونن هر چی از سنشون بگذره قيمتیتر و خواستنیتر میشن! راستی فوريه کيه؟
- چای صد البته تلخاش خوبه و بر منکرش لعنت! اما چای تلخ نويس عزيز میخواد به نظرخواهی مطمئنی مجهز بشه! ناانسانه (گفتيم بگيم نامرد گفتيم خب شايد يه خانم میخواست کمک کنه! ضمنا کو مرد!) هر کی کاری از دستاش بر میآد و کوتاهی میکنه!
- بامداد نازنين! بامداد عزيز! هر وقت دل ام از غصه داره میترکه ميام سراغت تا يه چيز خوندنی و خنديدنی مهمونم کنی. نبينم که غصه داری! مادری که تو را بزرگ کرده است بیشک انسان بزرگی بوده است. يادش بهخير. مرتيکه را ببوس و به زندهگی سلام کن!
×××
توی نظرخواهی مطالب قبلی دوستان مختلف مثل هميشه به من لطف داشتن و مورد نوازش های مهربانانهشان قرار دادند که مرسی اما دوست عزيز به نشانی به نام ليلا يک کلمه نوشته بود که فکرم را به خود مشغول کرد: "دروغ گو" خواستم بهش بگم ليلا جان هذيان راست و دروغ نداره، هذيان هذيان ديگه! خوبه بالای نوشتام، نوشتم هذيانهای عاشقانه! به هر حال اگه راست بود الان دستانام تهی نبود قلبی تپنده در مشت داشتم!
×××
دوستان گويند سعدی خيمه بر گلزار زن
من گلی را دوست میدارم که در گلزار نيست!
×××
خودم زياد راضی نيستم از قديم گفتن المسافر و کل مجنون!
September 5, 2003 08:15 PM
|
Comments (53)
|
TrackBack (0)
سه شنبه، 11 شهریورماه 1382 | September 02, 2003
●
هذيانهای عاشقانه
کاش امپراتوری بودم صاحب قصری چهل ستون و چهارصد پنجره تا به کرشمهی تو به آتش میکشيدم... نه تصور و تصوير خوشآيندی نيست که تو دلبستهی امپراتوران نيستی...
کاش میتوانستم فرهادوار تيشه بردارم و سينهی کوه را بشکافم و آب به مردمان برسانم که میدانم لبخندی بر لب چوپانی، خسته و رهگمکرده، نشاندن؛ تو را از تصاحب تمام گنجهای عالم بینياز میکند؛ که خوشبختیات بهانهی کوچکی میخواهد، همچون پرواز گنجشکی نوپر از شاخهيی به شاخهيی بیهراس مادر...
نيازی به چشمه و دريا و آبشار نيست که تو را خوشبختی جرعهی آب از کوزهی خنک زير سايهیی کفايت میکند و مرا همين اندک نيز به هم نمیرسد!
نه اين دستان تهی لايق اين قلب عاشق نيست، با دستانام قلبام را از سينه بيرون میآورم تا ديگر نه دستانام تهی باشد نه قلبی عاشق در سينهام بتپد...
آه، کاش میتوانستم ساده و صميمی بیچکامه و غزل، بیتيشه و کوه، بیقصر و آتش؛ فقط بگوييم: ... ...!
September 2, 2003 08:40 PM
|
Comments (49)