یکشنبه، 9 شهریورماه 1382 | August 31, 2003

گناه کبيره‌ی بخشيدنی

در جايی خواندم که مارکس در دفتر عقايد دخترش در مقابل اين سوآل که: "اين کدام گناه کبيره است که تو می‌بخشی؟" نوشته است: "اعتماد بيش از اندازه به مردم!" چند روز پيش اتفاقی برای من افتاد که ياد اين جمله‌ی مارکس افتادم. برای کار اداری رفته بودم بندرعباس! توی هوای گرم و شرجی شهريور ماه که بهش خرما پزون می‌گن راه افتادم رفتم پاساژ زيتون تا چمدان قابل حمل در پرواز بخرم از بس از منتظر ايستادن برای گرفتن بار بدم ميآد. خلاصه چمدان را خريدم و نوت‌بوک و کيف پول و کارت اعتباری و کارت مشخصات و بقيه وسايل هم‌راه‌ام را گذاشتم داخل چمدان و سر چهار راه تاکسی گرفتم به مقصد هتل. چمدان را گذاشتم صندلی عقب و روی صندلی جلو نشستم و نام هتل محل اقامت‌ام را گفتم. از راننده خواهش کردم که جلوی داروخانه‌یی نگه دارد تا شربت اسپکتورانت بخرم. کمی جلوتر راننده نگه داشت و به داروخانه‌یی آن سوی خيابان که بلوار بزرگی بود اشاره کرد. بايد می‌رفتم و دارو می‌خريدم. موقع پياده شدن از تاکسی لحظه‌یی دچار ترديد شدم: "اگر تا رفتم آن‌ور خيابان پای‌اش را بگذارد روی گاز و برود چه می‌شود." به‌جز پول مختصری که در جيب داشتم. تمام پول و وسايل‌ام داخل آن چمدان بود از همه مهم‌تر نوت‌بوک‌ام که الان دارم اين متن را با آن تايپ می‌کنم همه و همه داخل آن چمدان بود. گفتم چمدان را بردارم با خودم به داروخانه ببرم که می‌شود توهين آشکار به راننده. نبرم آخه اگه بره چه خاکی به سرم بکنم. رفتم هر چه شد بادا باد! توی داروخانه دل‌ام شور می‌زد از داخل داروخانه ماشين معلوم نبود. با عجله شربت اسپکتورانت را خريدم و زدم بيرون. وقتی ديدم راننده از ماشين بيرون آمده و کنار تاکسی ايستاده خجالت کشيدم و با خودم گفتم خوبه که افکار آدما را نمی‌شه خوند وگرنه خيلی آب‌رو ريزی می‌شد.

  |

جمعه، 7 شهریورماه 1382 | August 29, 2003

وب‌لاگ‌گردی‌های آدينه

ساز و سرنا در وب‌لاگستان
از آن زمان که بر اين آستان نهادم روی
فراز مسند خورشيد تکيه‌گاه من است
مگر به تيغ اجل خيمه برکنم، ورنه
رميدن از در دولت نه رسم و راه من است. (حافظ شاملو)
کی فکرشو می‌کرد خورشيد خانم نازنين و دوست‌داشتنی ما روزی در کسوت عروس بر سر سفره‌ی عقد بنشيند و "بله" بگويد! خورشيد را هميشه با "نه"های‌اش می‌شناختيم و از شخصيت محکم و استوارش سرمست می‌شديم و اکنون از "بله‌"‌اش شاديم!
آشنایی من با وب‌لاگ‌ها با وب‌لاگ نويسی‌ام شروع شد. آن روزها وب‌لاگستان کوچک و جمع و جور بود شهرک کوچکی بود که اگر چشم بصيرت داشتی در ناسيه‌اش می‌خواندی که به‌زودی شهربزرگی خواهد شد، پايتختی از پايتخت‌های ده‌کده‌ی جهانی. در همان بدو ورود خورشيد بود که می‌درخشيد و دوستانه و بی‌ريا تازه آمده‌گان را دست می‌گرفت و ياری می‌کرد و من نيز از اين ياری‌ها بی‌نصيب نماندم.
اميدوارم آن ماه‌يی که هم‌راه اين خورشيد شده است اين را بداند که ماه و خورشيد در کنار هم زيبا هستند و اگر قرار باشد يکی ديگری را بپوشاند جز تاريکی نصيب نمی‌برند. اميدوارم هم‌راه خورشيد بداند که از هم‌راهی آهويی تيزپا تنها کسی لذت می‌برد که توان هم‌راهی‌اش باشد. خورشيد را نمی‌شود در بند کشيد، کسوف‌اش ديرپا نيست، زنده‌گی‌بخش‌تر از خورشيد که را و چه را سراغ داديد؟!
برای اين زوج پرشور آرزوی زنده‌گی‌یی سرشار می‌کنم. هديه من به آن‌ها بيتی از حافظ برای عروس است و بيتی برای داماد:
نصيحت حافظ به عروس:
آن که پيش‌اش بنهد تاج تکبر خورشيد
کبريای است که در حشمت درويشان است.

نصيحت حافظ به داماد:
غيرت‌ام کشت که محبوب جهانی، ليکن
روز و شب عربده با خلق خدا نتوان کرد!

ضمنا اميدوارم بحث عشق و ازدواج شبح را بخوانند و جناب داماد از زبان حافظ شاملو هر شب با خود زمزمه کند:
در نهان‌خانه‌ی عشرت صنمی خوش دارم
کز سر زلف و رخش نعل در آتش دارم.
راستی مگه میشه عروسی خورشيد باشه و از پنگفلويدش چيزی نگفت! به او هم صميمانه تبريک می‌گم و باز حافظ است که می‌گويد:
نيست در شهر نگاری که دل ما ببرد.
بختم ار يار شود رختم از اين جا ببرد.
کو حريفی کش و مست، که پيش کرم‌اش
عاشق سوخته دل نام تمنا ببرد؟
در خيال اين همه لعبت به هوس می‌بازم
بو که صاحب‌نظری نام تماشا ببرد!
پی‌نوشت: ام‌روز که اين نوشته را می‌نويسم پنج‌شنبه است فردا پاپليش می‌کنم! تا اومدم به پنگفلوديش عزيز تيکه و گوشه و کنايه بزنم! ديدم خورشيد عزيز نوشته پنگفلويديش هم بله! عجب! اون هم با کی پيام چرندياتی! بابا تبريک هزار بار!
ظاهرا اين آمار جعلی در مورد زيادتر بودن تعداد دختران نسبت به پسران سبب شده خانمها هولشن و تند تند "بله" بگن!
حالا از اين حرف‌ها و شوخی‌ها و خوش‌مزه‌گی‌ها گذشته از صميم قلب برای اين چهار دلاور عزيز آرزوی روزهای بسيار شاد و سرشار می‌کنم.
اين آهنگ پست‌مدرن و پينکفلويدی را تقديم می‌کنم به اين چهار يار وب‌لاگی دوست‌داشتنی!
نام اين آهنگ هست:Mother_in_law

كودتاي ژنرال ها ، آخوندها و لومپن ها جزيره‌ی کرت مرا ياد فيلم توپ‌های ناواران و زوربای يونانی می‌اندازد. حالا که ديدم پولاد عزيز از جزيره‌ی کرت می‌نويسد قبل از هر چيزی ياد آنتونی کويين که در هر دو فيلم نامبرده بازی می‌کرد افتادم.
پولاد همايونی وب‌لاگ خواندنی خود سيپريسک را در جريره‌ی کرت می‌نويسد و در 29 مرداد مطلب خواندنی نوشته است به نام "کودتای ژنرال‌ها، آخوندها و لومپن‌ها" حتما خودتان می‌رويد و کامل‌اش را می‌خوانيد من هم تبرکا قسمتی از آن را نقل می‌کنم:"روز بيست هشت مرداد ۱۳۳۲ خيابان‌های تهران به اشغال كسانی درآمد كه همواره و در هر حركت اجتماعی طرف قدرت را گرفته و مشام آنها بوی پول و قدرت را خوب می شناسد. اينها به خيابان آمده بودند تا با كمك ارتش و سازمان سيا ، دولت مصدق را سرنگون كنند. شاه كه خودش فرار را برقرار ترجيح داده بود و زير بال آمريكا در رم داشت تخم دو زرده اش را برای ملت عمل می آورد." در ادامه‌ی اين مطلب پولاد عزيز به معرفی کتاب تمام مردان شاه نوشته‌ی ويليام کينزز پرداخته است.

بوی باران
عجب دنيای شلوغی شده وب‌لاگستان ما! از جشن عروسی فارغ نشديم بايد بريم جشن تولد! بوی بارون يک ساله شد! وقتی نوشته‌های‌اش را می‌خواندم نمی‌دانستم با جوانی 16 ساله روبه رو هستم. (راست‌اش را بخواهيد می‌خواستم بنويسم نوجوان گفتم با آن دانش و احساس عميق با نوجوان که چه عرض کنم با پيری دانا طرف هستم!) نوجوانان و جوانان اين روزگار بدجوری قطب‌بندی شده‌اند بعضی آنقدر از روز و روزگار دور هستند و بيق تشريف دارند که حيرت آور است و برخی ديگر آن‌چنان با دانش و کمالات هستند که جز تحسين و تحير هيچ نمی‌توان درباره‌ی‌شان گفت! اميدوارم هر روز که می‌گذارد از صف اولی‌ها کاسته شود و به لشکر دومی‌ها افزوده گردد! آمين.
الهه‌ی رزها
ياس، سرخورده‌گی و خسته‌گی دارد کم کم مشخصه‌ی نسلی می‌شود که با انرژی و شور به پاخواست تا سرنوشت خويش را به‌دست گيرد ولی به او خيانت شد و بار ديگر بی‌پناه و زخمی و مايوس رها شد. هر وقت در وب‌لاگی که بايد پر از شور و سرزنده‌گی باشد ياس را می‌بينم و حضور خدايی موهوم را که هم پناه است هم پناه‌گاه احساس می‌کنم در جان‌ام دردی جان‌کاه موج می‌زند و خود می‌گوييم: آيا وظيفه‌ی خود را نسبت به نسل خواهران و برادران کوچک‌ترمان به خوبی انجام دادم؟!
نوشته‌ی الهه‌ی عزيز را بخوانيد که از اعماق جان‌اش می‌نويسد:
"يه روز مياد که به ياد نمياري چي مي خواستي و چي بايد بخواي، از بابت مسئوليتهاي ظالمانه اي که خودت به گردن خودت گذاشتي خوشحال هستي و حتي يه لحظه نمي خواي به ياد بياري که داري مي ميري ، که ديگه مردي... مي دوي ، مي خندي، تلاش مي کني و موفق مي شي فقط براي اينکه از ياد ببري مردي ، حواست نيست و به رسم هاي عالم دامن ميزني ، فرعيات را خوش آب و رنگ مي کني تا الماس گم شده ات رو فراموش کني ، به روي خودت هم نمياري که نقش تو توي اين بازي چيه؟ آيا اصلا اجازه داشتي که اين همه چراغ روشن کني که ديگه نور الماس قابل تشخيص نباشه؟نه... ديگه کسي وقت نمي کنه گاهي به ياد بياره داره جنايت ميکنه ، شده جز قاتلان روح و قلب ... مخواي حرکت کني ، ديگه دلت فقط با ان يکاد مادر خوش نميشه ، پر شدي از همه چيز جز خودت ، دنبال يه چيزي مي گردي و وقتي پيداش نمي کني چنگ مي زني به روح بقيه ، هر روز و هر روز اين کار و مي کني ،بيشتر و بيشتر و خيلي زود ، زودتر از اوني که بشه تصور کرد يادت ميره قبلا چه جوري بودي !؟ عادت مي کني به تغذيه از ارواح زنده زمين ، نه ديگه از تو چيزي مونده و نه ديگه يه روح سالم و شاداب ... "
و نوشته‌ی او اعماق جان‌ام را به‌درد می‌آورد. اين تهی شدن از خود همان ازخودبيگانه‌گی است که فلاسفه‌ی مختلف به زبان‌های مختلف بيان کرده‌اند و مارکس در چارچوب انديشه‌های اقتصادی و فلسفی‌اش آن را فرموله کرده است. در واقع هبوطی که انسان را انسان جدا کرد و به انديويدواليسم کشاند و "خدا" چون مخدری و مسکنی جای‌نشين "خود" شد. بازگشت "انسان" به "خود" درواقع نفی آن خدای موهومی است که جانشين "خود" شده است.
برای همه‌ی‌مان و الهه‌ی عزيز و هم‌نسالان پرشورش بازگشت به "خود" را از اين برزخ "بی‌خودی" آرزو می‌کنم.
شطحيات زينت
می‌دانيد که در فرهنگ ما شطحيات کفرگويی‌های اهل ايمان است. يعنی کسانی که خدا را قبول دارند اما با او از سر کفر حرف می‌زنند و گاه درد و دل می‌کنند. البته شطح‌گويی در واقع برای فرار از مجازات کفر‌گويی بوده است يعنی گوينده به شکلی اشعار يا متون خود را بيان می‌کرد که کفرگويی از نهايت عشق يا ناز بنده به مولا باشد. هر چند عين‌القضات و حلاج و بسياری ديگر جان بر سر همين شطحات گذاشتند اما بسياری ديگر چون باباطاهر جان بدر بردند. همين اين قيل و قال برای معرفی شعری از زينت عزيز بود که قسمتی از آن را برای‌تان نقل می‌کنم بی‌شک کامل آن را می‌توانيد در وب‌لاگ نگاه بخوانيد:
"مادر! خدا به ياس و اميد آشنا نيست
او همچو بنده گان خودش بی نوا نيست
اعجاز قلب تو است ايمان محکمت
ورنه خدا، خدا است مشکل‌گشا نيست."
هم‌چنان دکتر علی شريعتی
- بريد در بحر عنوان وب‌لاگ "اعترافات يک دانش‌جوی فريب خورده"! مهران عزيز در اين وب‌لاگ در باره‌ي دغدغه‌های خودش می‌نويسد و در هفته‌ی گذشته بحث‌هايی درباره‌ی دکتر شريعتی مطرح کرده است. اگر به اين مباحث علاقه‌مند هستيد و مايل‌ا‌يد با عقايد و افکار و احساسات نسل جوانی که هنوز به شريعتی و اسلام به عنوان دينی رهايی‌بخش نگاه می‌کنند آشنا شويد حتما سری به اين دانشجوی فريب‌خورده بزنيد! البته باور نکنيد بشود چنين جوانان آگاهی را فريب داد!
- نام وب‌لاگ نويد عزيز هم توجه‌ام را جلب کرد: "دکتر فقط شريعتی" در آن‌جا هم در مورد شريعتی خواهيد خواند هم هرچی لينک مربوط به او در وب‌لاگ هست کنار صفحه‌ی نويد عزيز آمده!
ـ در وب‌لاگ زنانه، مهشيد عزيز هم قال شريعتی را چاق کرده!
دو جوان افغانی زير آسمان فنلاند
رفته بودم به آسمان عزيز سر بزنم سر از افغانستان درآوردم! البته افعانستان افعانستان که نه! دو جوان افغانی که در فلاند زنده‌گی می‌کنند وب‌لاگ جالبی دارن به نام "افغانستان و فينلند"! ظاهرا افغان‌ها به سرزمينی که ما می‌گوييم ‌فنلاند می‌گن فينلند. اسم بقيه کشورها هم برام جالب بود و تازه‌گی داشت. مثلا به قسمتی از نوشته‌ی وبلاگشان توجه کنيد:"بازیهای جام جهانی فوتبال نوجوانان جهان (زیر ۱۷ سال) در فینلند ادامه دارد. این بازیها در چهار گروپ و در چهار شهر هلسنکی ، تورکو ،تامپره و لهتی در حال انجام است.
در گروپ اول این بازیها که در شهر هلسنگی برگزار میشود و در آن تیمهای نوجوانان کشورهای فینلند (میزبان) ، چین، کلمبیا و مکسیکو با همدیگر رقابت دارند تا هنوز دوباری برگزارشده و در بازی اول تیم کشور میزبان با نتیجه دو بر یک چین را شکست داده و در بازی دوم کلمبیا و مکسیکو مساوی کرده اند.
در گرو پ دوم و در شهر تورکوی فينلند، استرالیا ، کاستاریکا، تایجریا و ارجنتاین شرکت دارند که تاهنوز ارجنتاین دو بر صفر از سد استرالیا گذشته و دو تیم دیگر بدون گل مساوی کرده اند. بازیهای بعدی این گروه :
در گروپ سو م و در شهر تامپره فينلند تاکنو ن پرتگال چهار بر سه یمن را شکست داده است و کامرون و برازیل یک یک مساوی کرده اند. بازیهای بعدی:
در گروپ چهارم و د ر شهر لهتی تا هنوز امریکا شش بر یک کوریا را برده و اسپانیا و سیرالیون سه سه مساوی کرده اند.
گفتنی است تاکنون تیمهای فینلند ، امریکا ، پرتگال و ارجنتاین صدر نشین گروپها هستند."
مرسی از آسمان عزيز!

وب‌لاگ‌گردی‌های يک دقيقه‌یی!
- لورکای عزيز در اردی‌بهشت:يک عاشقانه‌ی آرام، يادآوری کرده است که تا سال‌گرد درگذشت فرهاد چند روزی بيش‌تر نمانده است! راستی که رفتن فرهاد چه داغی بود بر دل‌های‌مان در اين شب‌های بی‌مهتاب!
-علی‌کوچيکه‌ی دل‌تنگ ما که دل‌اش گشاد باد! با شور و شعور شروع کرده به واگو کردن تاريخ سرزمين‌مان. بی‌گمان مردمی که تاريخ ندارند هيج‌چيز نخواهند داشت!
- در مورد نوشته‌ی قبلی‌ام می‌توانيد به مقاله‌ی خانم نادره افشاری با عنوان "رفتار حیرت انگیزاسلام با زنان" مراجعه کنيد. ايشان هر چند با ديد انتقادی اما به هر حال با احاديث معتبر و آيات قرآنی نشان داده‌اند که در اسلام مردان نسبت به زنان برتری دارند.
- سارا خانم بی سرو صدا يک ماه ننوشت و حالا باز شروع به نوشتن کرده اون هم بی‌سروصدا! البته اگه اين شبح بذاره!
- ته‌وار عزيز پيشنهاد کرده بود لينک‌ها را به نحوی قرار دهم که در صفحه‌ی جديد باز بشه اما هنوز موفق به اين کار نشدم. شرمنده تا اون موقع لطفا راست کليک کنيد!
- شرنامه به اين ماهی نوبره والا! درشو که باز می‌کنی بوی عطر شاملو و بتهوون می‌زنه بيرون!
- بزرگداشت لوئيس بونوئل هم در خانه‌ی هنرمندان برگزار شد البته من روز آخر نتونستم برم و تو وب‌لاگ اختصاصی هم چيزی نديدم. کاش بعد از نمايش فيلم نازارين جمله‌ي معروف بونوئل در باره‌ی اين فيلم را نقل می‌کردنند! آخه بعد از اين که بونوئل اين فيلم را ساخت در مصاحبه‌يی از او پرسيدن آيا شما خداپرست شده‌ايد و او جواب داد خدا را شکر که من هنوز خدا را قبول ندارم!
به جوانان پرانرژی‌یی که اين مراسم را برگزار کردند خسته نباشيد می‌گم!
- چه نشسته‌ايد که گل کوی بسيار عزيز وب‌لاگ‌گردی‌های زنجيره‌یی و وب‌لاگ‌گردی‌های ايکی‌ثانيه‌یی راه انداخته! بشتابيد که غفلت موجب پشيمانی است!
- قابل توجه‌ی بابک عزيز آقا نگاه کن ببين ساعت چند به‌روز شده مطالب وب‌لاگ‌گردی اين آدينه!
- لينک‌دادن به شکل احاديث اوليا: سايه را، سايه را، سايه را بخوانيد!

  |

سه شنبه، 4 شهریورماه 1382 | August 26, 2003

کنوانسيون رفع همه‌ی اشکال تبعيض از زنان در دنيا و آخرت!

آن کس که ز شهر آشنايی ست
داند که متاع ما کجايی ست (نظامی گنجوی ليلی و مجنون)
ماجرای پيوستن به کنوانسيون رفع کليه‌ی اشکال تبعيض از زنان، از آن ماجراهای مضحکی است که اصلاح‌طلبان به دنبال آن هستند. جای هيچ چون‌وچرايی ندارد که مردان با زنان برابر نيستند و اساساً خلقتشان بر اساس نابرابری است هم‌آن گونه که برابری آدم‌ها با ساير حيوانات امری بعيد و خارج از ذهن است؛ برابری مردان با زنان هم به همين اندازه دور از ذهن و بعيد است. اصولا هدف خلقت، خلق مردان است و "زنان برای آرامش بخشيدن به مردان آفريده شده اند" و مردان نسبت به زنان "قوام" هستند. البته زنان پارسا و با ايمان موجب ارتقای مردان می‌شوند و "مردان از دامن زنان به معراج می‌روند" بعضی‌ها ممکن است بگويد روابط حقوقی بين مردان و زنان بايد عادلانه باشد اين‌ها متوجه نيستند که عدل يعنی هر چيزی سر جای خودش. مثلا اگر مقام آدم‌ها و گاوها يک‌سان شود اين عين ظلم است. مبنای خلقت و در نتيجه مبنای شرع مقدس که بر اساس فطرت آدمی است بر تفاوت و برتری مرد استوار است نه بر برابری و مساوات. به هر حال نص صريح قرآن کريم و روايت معتبر متواتر آن‌چنان در اين زمينه زياد است که پذيرش خلاف آن يعنی نفی اسلام و کليت‌اش.
وقتی داشتم اين مطالب را می‌نوشتم ياد ماجرای افتادم که چند سال پيش دوستی برای‌ام تعريف ‌کرده بود؛ می‌گفت: "از طرف اداره به سفر حج تمتع مشرف شده بودم و حاج‌آقای باصفای ساده دلی هم‌راه و هم‌اتاق‌ام بود. روز‌ی صحبت بر سر آخرت و بهشت و دوزخ شد و از آن‌جا که حاج‌آقا از اهل و عيال جدا افتاده بود و فيل‌اش ياد هندوستان کرده بود، بيش‌تر مايل بود از احاديث مربوط به بهشت بداند. از حوری‌هايی که مانند پونه‌ی خود رو کنار جوهای بهشتی می‌رويند، از حوری‌های که برق دندان‌شان از فرسنگ‌ها ديده می‌شود، از حورالعين و باقی احاديث مرتبطه که ناگهان وسط بحث ياد حاج خانم افتاد؛ در حالی که آب دهان‌اش را جمع می‌کرد گفت: زنان؟! بهشت برای زنان چگونه است؟ من برای‌اش توضيح دادم که همان‌طور که برای مردان در بهشت حوری است برای زنان هم غلمان است. مردان زيبا و خوش تخم. ناگهان رنگ حاج‌آقا سرخ شد و رگ غيرت‌اش ورم کرد که: پس اگر اين‌جور باشد ما در آن دنيا قرمساق می‌شويم. من خنديدم و گفتم نه حاج‌آقا اگر زن مومنه‌يی داشته باشيد که به بهشت بيايد در آن‌جا هم می‌توانيد با او زنده‌گی کنيد و فقط خودتان از او متمتع شوید. نفسی به راحتی کشيد و به فکر فرو رفت. ساعتی هيچ نگفت و در بحر تفکر غوطه‌ور شد.. بعد از مدتی رو کرد به من و گفت: ولی خودمانيم همان قرمساق باشيم بهتر نيست؟"
البته من برای دوستم توضيح دادم غلمان‌ها هم در خدمت مردان هستند و پسربچه‌های نوجوانی هستند که موی بر صورت و عورت‌شان نرويده ‌است! و به زنان فقط شوهران‌شان وعده داده شده است. حالا با خودم فکر می‌کردم دوستان اصلاح طلب اگر روزی روزگاری موفق شوند با کمک مجمع تشخيص مصلحت نظام و از روی مصلحت و برای دوام و بقای نظام به کنوانسيون رفع تبعيض عليه زنان در دنيا به پيوندند حکما بعدا شروع می‌کنند به مبارزه برای پيوست به کنوانسيون رفع تبعيض عليه زنان در آخرت! وگر خدای ناکرده در آن دنيا هم کارشان پيش برود آن‌وقت يک شبه تمام مومنان باغيرت تبديل می‌شوند به "قرمساق!"
پی‌نوشت:
در سايت زنان نظرسنجی قرار داده شده است که در آن پرسيده شده است:" آيا به نظر شما کنوانسيون رفع همه اشکال تبعيض از زنان مخالف اسلام است؟" و بعد سه گزينه برای انتخاب کردن قرار داده اند. "بلی"، "خير"، تاحدودی" اگر پرسيده بودند "آيا خورشيد از مشرق طلوع می‌کند؟" و قرار بوذ يکی از گزينه‌های پاسخ "بلی"، "خير"، تاحدودی" انتخاب شود. شايد در انتخاب "بلی"‌کمی ترديد می‌کردم. اما در پاسخ به اين سوآل سايت زنان هيچ ترديدی نکردم و "بلی" را انتخاب کردم! کاش کزينه‌های مانند "مسلم است اين که پرسيده نداره" يا "بدون شک" هم بود تا آن را انتخاب می‌کردم. اين کنوانسين نتها مخالف اسلام است مخالف مسيحيت و تمام اديان الهی هم هست حالا اگر مسيحيان يا پنجاه کشور مسلمان قرمساق شده‌اند دليل نمی‌شود که ما هم قرمساق بشويم. دليل می‌شود؟
راستی در صد و يکمين شماره‌ی مجله‌ی زنان متن کامل اين کنوانسيون نوشته شده است که خواندی است. چی؟ مجله زنان نمی‌خوانيد! اگر مجله زنان نمی‌خوانيد پس چه می‌خوانيد؟

  | |

جمعه، 31 مردادماه 1382 | August 22, 2003

وب‌لاگ‌گردی‌های آدينه

پنجاه سال بعد از آن مرداد گران
نيم قرن از روزی که آمريکا با ارذل و اوباش چماق‌دار قعمه‌کش دموکراسی نوپای ايران را سرنگون کرد و آقازاده‌ی زبون و وطن‌فروشی را تاج برسرنهاد و برسرنوشت مردم‌مان حاکم کرد گشت. نيم‌قرنی که بر اين ملت جفاهای بسيار رفت. آمريکایی که امروز با ژست دموکراسی‌طلبی به ميدان آمده است آن روزگار سيستم جاسوسی خود را به‌کار گرفت و با شريک مکارش انکليس با هزينه‌ی کم کودتايی را به انجام رساندند که الگويی شد برای کوتاهای بعدی در شيلی و اندونزی و سراسر جهان. هر کشوری که می‌خواست آزاد باشد و خودسرنوشت‌اش را به‌دست گيرد ناگاه با سازمان سيا و انتل‌جنس سرويس روبه رو می‌شد که شاهی يا مترسکی بر سرنوشت‌شان حاکم می‌کردند.
28 مرداد برای هميشه لکه‌ی ننگی بر دامان آمريکاست و هرگز نمی‌توان خود را از اين شرمنده‌گی نجات دهد که نيم‌قرن (اگر ماجرا به همين نيم‌قرن خاتمه پيدا کند!) سياه‌ترين روز و روزگار را برای ملتی به‌وجود آورد.
گل‌کوی از مفصل درباره‌ی 28 مرداد نوشته است. در قسمتی از نوشته‌ی او می‌خوانيم:
"سال 1354 اوج قدرت شاه بود. چه كسي فكر ميكرد كه او با آنهمه كبكبه و دبدبه و دستگاه عريض و و طويل و آن ساواك مخوف روزي سرنگون شود؟‌همين جناب كالين پاول در سال 1378 ميلادي چند ماه قبل از قيام ضد سلطنتي به ايران تشريف آورده بودند و توسط شاه از او و هيئت امريكايي پذيرايي درخشاني شده بود و حتي ارتش و نيروي هوايي مانور داده بودند تا قدرت و ثبات شاه را نشان بدهند. اما شاه چند ماه بعد سرنگون شد. حالا هم اگر صد تا امريكا و اروپا و كانادا و استراليا بخواهند از اين دولت قرون وسطايي حمايت كنند باز اراده مردم پيروز خواهد شد. "
سايه‌ی سياه عزيز هم مفصل در باره‌ی کودتای سياه نوشته است که متاسفانه ظاهرا پريده اما مختصرش هم جالبه او در قسمتی از نوشته‌ی خود می‌نويسد:
"يک موضوع جالب چند سال پيش به همراه چند نفر رفتم احمد آباد (محل تولد تبعيد ودفن مصدق) اين روستا از قديم در مالکيت خاندان مصدق بوده و به نام احمد آباد مصدق معروف بوده وقتی ما وارد روستا شديم نوشته بود روستای احمد آباد کاشانی !!!!"
مريم عزيز هم در يک روزنه‌ی سرد و عبوس مثل هميشه مصلب زيبای نوشته که با عبارت تموم می‌شه:
"اقاهه الان ديگه نااشنا نيست . اسم داره . من مي شناسمش . همه می‌شناسنش . مصدق رو می‌گم ...
بيست و هشت مرداد بود .
در زير اين کبود
در زير اين بلند
ما مردمان
با دست هاي زخمي و خون الود
نقشي کشيده ايم
هم رنگ افتاب
هم زاد زندگي
در زير اين بلند
ما کاکل سياووش و سهراب بوده ايم .
-----------------------------------------------------------------------------
پ.ن: شعر از زنده ياد پروانه‌ی فروهر بود . چه شعربه جايي براي خود او نيز. "
حسين درخشان عزيز هم خبر "محض يادآوری بايد اعلام کنم که فردا از ساعت ۹ صبح، گردهمايی ويژه‌ی کودتای ۲۸ مرداد در دنشگاه تورنتو و با سخنرانی‌ها و پانل‌های گوناگون برگزار می‌شود. (وب‌سايت رسمی سمپوزيوم)" داده. که خونديد يا خواهيد خوند.
حتما دوستان زياد ديگری هم درباره‌ی 28 مرداد نوشتن که متاسفانه من به دليل مسافرت نتونستم ببينم.

حزب جوانان زير آفتاب
روزی جمعی از مريدان نزد شيخ آمدند و گفتند:«يا شيخ!!!مدتی است که در شهر شلوار کوتاه رايج گرديده و دختران بسياری اين البسه بر تن می کنند.در مذمت شلوار کوتاه چيزی بگو تا دختران از پوشيدنش صرف نظر نمايند!»
شيخ ما خروشيد و گفت:«خاموش!!!که شلوار کوتاه را فايده بسيار است و من در مذمتش هيچ نگويم!!!»
گفتند:«يا شيخ!فايده اش چيست؟»
شيخ ما گفت:«چون دختران شلوار کوتاه پوشند،پسرها سر به زير گردند و پايين را بنگرند!!.چون پايين را بنگرند هم از گزند تير شيطان در امان مانند هم از شر چاله های خيابان که علما فرموده اند:
الا دختر که شلوارت بلند است بيا از کوچــــه ما هم گذر کن
برای حفظ من از شــر شيطان کمی شلوار خود کوتاهتر کن
پرنيان شفق
وب‌لاگ‌ پرنيان از آن وب‌لاگ‌های خواندنی و در ضمن دوست‌داشتنی است که نخواندش موجب خسران است. او درباره‌ی کتاب و کتاب‌خوانی متنی ساده و صريح و صادق نوشته که بر دل می‌نشيند حکما از دل برآمده است. و در آخر نوشته‌اش وعده داده که:
"اگه کسی لذت کتاب خوندن رو فقط یکبار با تمام وجودش درک کنه،اونو با هیچ چیزه دیگه ای جایگزین نمی کنه. دوست دارم دیگران رو هم در لذت خوندن کتابایی که می خونم شریک کنم.به خاطر همین تصمیم گرفتم هر هفته کتابایی رو که می دونم ارزش خوندن دارن معرفی کنم تا بقیه هم استفاده کنن.
*آقای شکراللهی!فکر کنم دیگه می تونم بیام سایت خوابگرد رو با هم بنویسیم ها!:))"
بايد به عرض پرنيان عزيز برسونم که حتما اگه تا به حال به کتاب‌دار سر نزده فوری فوتی بره بهش سر بزنه که داره پا نو کفش اون می‌کنه. کاشکی همه‌ی ما در مورد کتاب می‌نوشتم.
راست‌اش پرنيان عزيز گفته به علت ويروسی شدن يک هفته ممکنه نتونه بنويسه من هم اين لينک رو دادم تا بلکم بنويسه و يک هفته تو خماری نمونيم!
دو شنبه۳/۶:ساعت۱۵نازارين(۱۹۵۸)/مستند عاليجناب بونوئل
روزشماری به پايان رسيد و چند روز ديگر برنامه‌ی بزرگ‌داشت لوئيس بونوئل در خانه‌ی هنرمندان آغاز می‌شود. همه‌ی دوستان را از طرف برگزارگننده‌گان جوان و خوش‌فکر و ساعی اين مراسم دعوت به شرکت در مراسم می‌کنم. اصل و فرع خبر را در وب‌لاگی که مخصوص اين مراسم ساخته شده است پی‌بگيريد. وب‌لاگ بزرگ‌داشت لوئيس بونوئل

وب‌لاگ‌گردی‌های يک دقيقه‌یی!
_ محمدجواد طواف عزيز دوباره برگشته با وحی شبانه. ورود جواد عزيز را تبريک میگويم.
- معلوم نيست تو کرج چه خبره که همه در حال رقصيدن هستند. کار حتا به جوجه‌ی ناز نوشی هم کشيده و ناشا‌ی عزيز هم در ميانه‌ی ميدان شروع به رقيصدن کرده.
-معلوم‌نيست بايد بخنديم يا بگيريم گيله‌مرد عزيز درباره‌ی "روضه خوان های ميليونر...!!!!" نوشته!
- ظاهرا هاله‌ی عزيز موضوع اشاره شده در وب‌لاگ‌گردی آدينه‌ی قبلی را جدی گرفته و شروع کرده از دخترش تعريف کردن که کيتار می‌زنه و ال و بله! بابا من شوخی کردم با اين فرنوش و فتح‌علی تو باورت شد؟
- شکارچی عزيز. بلاخره افتخار داد و جواب منتقدينی که بهش می‌گفتن چرا اسم وب لاگ‌اش را گذاشته شکار و طبيعت پاسخ داد! آخ خدايش شکار و طبيعت با هم سنخيت دارن؟!
- "چه بسيار آرزو که عدو جان است..." اين را آيدا در آينه گفته! وقتي اسم وب لاگی اين‌قدر زيبا باشه حتما مسماش هم جالبه ديگه!
- "همینکه جرأت تموم کردنش رو ندارم نشون میده که این زندگی ارزش ادامه دادنش رو داره و بهتره خفه خون بگیرم!" اين هم سخنان جناب فيل‌سوف جين جين است که خدا کنه ديگه هيچ‌وقت دوباره عاشق نشه و همين جور فيلسوف باقی بمونه! به واژه‌ی دوباره دقت شود.
- برخلاف شايعه‌های موجود زيتون سرحال و سردماغ در حال رقصيدن ميان ميدان است! تا بترکه چشم حسود!
***
شرمنده می‌دونم کم کاری کردم ولی دو روز رفتم مسافرت و از وب‌ و وب‌گردی خبری نبود. به جاش تا دل‌تون بخواد کوه و کوه‌گردی کردم. فردا سر فرصت دور از چشم رئيس تو اداره بشينم ايميل‌های اين دو سه روز رو جواب بدم.

  |

چهارشنبه، 29 مردادماه 1382 | August 20, 2003

شهربازی

"درست وقتي که مرد ميله را رها کرده بود، همان ميله که گفتم، اگر آن‌جا بودي، و دست مي‌گذلشتي روي همان ميله چهاردهم ، کمي پايين‌تر ازجاي گلوله، ‌حتما خيسي عرق دست مرد را حس می‌کردی. اگر ساعت يازده و پنج دقيقه مي‌توانستي به دور از هياهوي جمعيت کنار ميله چهاردم باشي، باريکه خوني را مي‌ديدي که بي‌اعتنا به آن همه شلوغي، آرام براي خودش رو به جاذبه زمين پايين مي‌آمد و مي‌رسيد به ديواره سنگي پايين نرده‌ها، که دانشجويي همان جا زير ضربه‌هاي مشت و لگد چهار نفر ديگر بود. و اگر همان جا منتظر نگاه مي‌کردی مي‌ديدي آن چهار نفر به سوتي يا صداي گلوله‌اي برمي‌گشتند به همان محل خط ويژه اتوبوس‌ها که بودند و قطره خون در جايي روي همان سنگ آرام گرفته بود. هادي به زحمت خودش را از بين جمعيت به من رساند."
شهربازی، حميد ياوری، نشر کارنامه، ص 73
سرشار از مهمانی شبانه با دوستان، ساعت 2 بامداد، به خانه آمده باشی و سی‌دی موسيقی دراکولای برام استوکر را در دستگاه پخش سی‌دی گذاشته باشی و کتاب "شهربازی" را دست بگيری و تا مرز جنون کشيده شوی.
"شهربازی" مرا به دنيای پرراز و رمزی برد، رمانی که گزارش بازجويی باشد و برای بازجو نوشته شده باشد به خودی خود رازآلود است اما اين رازآلوده‌گی در بافت پيچيده‌ی تمام جمله‌ها و پاراگراف‌ها نيز وجود دارد. من منتقد ادبی نيستم فقط می‌توانم شما را در لذتی که از خواندن اين رمان بردم شريک کنم. لذتی شبيه همان لذتی بود که سال‌ها پيش در خواندن رمان مرشد و مارگاريتای بولگاکف بردم راستی فضاسازی اين دو رمان چقدر شبيه هم است. اين شباهت گاه و بی‌گاه خود را نشان می‌دهد بدون اين که شهربازی را شبيه به مرشد و مارگرايتا بکند فقط احساسی گنگ اين دو اثر را به هم پيوند می‌دهد.
به هر روی نشان‌های از نبوغ و استعدادی درخشان در رمان وجود دارد که آينده‌ی روشنی را برای حميد ياوري نشان می‌دهد. اميدوار توجه منتقدين بيش از پيش به اين رمان جلب شود و اين نويسنده جوان و خوش قريحه بيش از پيش بشکوفد.

  |

دوشنبه، 27 مردادماه 1382 | August 18, 2003

فروشنده‌گان "تن" يا به‌حراج گذارنده‌گان "خود"؟

چکيده: مدتی است که واژه‌ی "تن‌فروشی" در ادبيات اجتماعی رايج شده است. اين واژه می‌خواهد جای‌گزين واژه‌ی "خودفروشی" شود. در اين مقاله به صورت فشرده قدمت نام‌گذاری بر زنانی که خارج از زناشویی مبادرت به عمل جنسی می‌کنند و از اين راه کسب درآمد می‌کنند بررسی شده است. ضمنا به صورت گذرا اشاره‌یی به تفاوت نام‌گذاری "مردان" و "زنان"يی که مبادرت به فروش امکان کام‌جویی از خود می‌کنند در فرهنگ فارسی شده است.
از آن‌جا که از به‌کار بردن واژه‌های خاص اين موضوع گريزی نبوده است لطفا کسانی که از شنيدن اين واژه‌ها ناراحت می‌شوند اين مقاله را نخوانند.

ادامه

  | |

جمعه، 24 مردادماه 1382 | August 15, 2003

وب‌لاگ‌گردی‌های آدينه

دوست و دشمن
سطح آدم‌ها را دوستان و دشمنان‌شان تعيين می‌کنند. نمی‌شود آدم عميق و بزرگی بود و دشمنان حقيری داشت. دشمنی مانند دوستی فرايندی دوسويه است. پس من حسرت دشمنی کردن با کسانی که چند وقت است با نظرات سخيف خود حملاتی را بر عليه نظرخواهی من و زيتون آغاز کرده اند به دلشان می‌گذارم. اين را از صميم قلب می‌گويم من هرگز احساس نمی‌کنم که اين افراد دشمنان من هستم. اين‌ها خود قربانی هستند قربانی جهلی که با آن بزرگ شده اند و ستمی که بر آنان روا داشته شده است. اميدوارم هر چه زودتر موجباتی فراهم شود تا به آرامش برسند و بدانند که شبح دشمن آنان نيست و نمی‌تواند باشد و اصولا بسيار حقير بايد باشند که دشمن فرضی کوچکی مانند شبح برای خود درست کنن و برای آزار و اذيت‌اش وقت و انرژی صرف کنند. ای کاش اين انرژی در مسير مفيدتری به کار می‌افتاد.
به هر حال من در اين باره ديگر نمی‌نويسم از شما دوستان عزيز خواهش می‌کنم اگر در نظرخواهی اين فحاشی‌ها را ديديد از آن‌ها بگذريد و نظرخودتان را بدهيد و من بلافاصله بعد از ديدن اين نظرات آن‌ها را پاک می‌کنم. پاک کردنش اش کار يک دکمه است و مشکلی ندارد. درمان بيماری جلب توجه فقط کم محلی است. با کم محلی اين بيماری را درمان کنيم.
اما زيتون عزيز اين ميان بسيار آسيب ديده است. اگر زيتون‌زار وب‌لاگستان‌مان را دوست داريم بايد برای حل اين مشکل کاری کنيم. اگر زيتون مجبور به عقب‌نشينی در مقابل اين باند مافيايی بشود ضربه‌ی بزرگی به وب لاگ‌استان‌مان خواهد خورد. پس عقل جمعی خود را به کار اندازيم برای حل اين مشکل. ما از آن‌جا که قوانين و نظر رژيم ايران را در مورد اينترنت و وب‌لاگ‌استان قبول نداريم نمی‌توانيم پای آنان را وسط بکشييم و از کسی شکايت کنيم پس بايد چاره‌یی بيانديشيم وگرنه اين پاشنه‌ی آشيل از پای‌مان در می‌آورد.
ضمنا چند وب‌لاگ هجو و بسيار آبکی فقط برای تفرقه انداختن بين وب‌لاگ‌ها تاسيس شده است. اگر نويسنده‌گان اين وب‌لاگ‌ها به قبح کار خود پی‌نبرده‌اند آگاه باشيد که اين عمل شما بسيار مذموم است اگر توانی در طنز داريد باور کنيد مسخره کردن شبح يا زيتون هدف کوچکی است به هدف‌های بزرگ‌تر فکر کنيد. به سخره کشيدن زندان‌بانان سرزمين خود و ويران کننده‌گان جهان را هدف قرار دهيد به خصلت‌های ناپسند انسانی نگاه کنيد موضوع برای طرح بسيار است با اين کار چيزی بر خود می‌افزايد اما با اين روشی که پيش گرفته‌ايد فقط خود را کوچک می کنيد. چند سال ديگر که به اين کارهای خود نگاه می‌کنيد حتما بايد به اين سوآل پاسخ دهيد که در حالی که سرزمين‌تان از هر سو مورد تهاجم قرار گرفته بود و مردم‌تان در فقر و بی‌کاری و استبداد در رنج بودند و نگران تهاجم خارجی و اشغال کشورشان بودند شما به عنوان فرزندان آن چه می‌کرديد؟!

ما عظیم ترین و داناترین کشور جهانیم!
وقتی در وب‌لاگ خسن‌آقا خواندم که نوشته"مطالعه این مصاحبه را به طرفدارن آمریکا وسرمایه‌داری لجام گسیخته آن توصیه می‌کنم"مطمئن بودم خسن‌آقا جای بدی نمی‌فرستدم. اما وقتی کليک کردم و "مصاحبه ای با نورمن بیرن باوم که یکی از مهم‌ترین منتقدین در آمریکاست، درباره وضعیت کنونی آمریکا تحت حاکمیت بوش. مندرج در نشریه اشترن شماره 30 ، چاپ آلمان" را در گويا خواندم حيف‌ام آمد که خواندن آن را به شما توصيه نکنم. اين مصاحبه را خانم لاله حسین پور ترجمه کرده که دست‌اش درد نکنه. حتما می‌دونيد که بيرن‌باوم، از هم‌فکران نوام چامسکی است و اينان وجدان بيدار جامعه آمريکا هستند. برای اين که بازار گرمی کنم و شما را ترغيب کنم اين مصاحبه را بخوانيد قسمتی از آن را نقل می‌کنم:
"س: آقای بیرن باوم، آیا شما عقل خود را از دست داده اید؟
ج: چرا؟ من قصد ندارم دیوانه جلوه داده شوم.
س: شما کتاب قطوری درباره سوسیالیسم می نویسید، 500 صفحه! آیا فکر نمی کنید که کسی در این دور و زمانه به سوسیالیسم فکر نمی کند؟
ج: من یک پروفسور هستم و نسبت به جهان امروز و عاقبت آن احساس مسئولیت می کنم.
س: چه؟ آیا قصد دارید با این کتاب جهان را تغییر دهید؟
ج: خیر، تا این حد شجاع نیز نیستم. من این کتاب را بدون یک امید بزرگ، اما برای یک امید بزرگ نوشتم. این کتاب مبارزه ای ست با یک ناآگاهی تاریخی که همه جا گسترده شده است. مبارزه با فراموشی جهان گیر و وسیع. "
مرسی از خسن‌آقا مرسی خانم لاله‌ حسينی‌پور مرسی از گويا

نيکی برای نيکی
مانا نيستانی بسيار عزيز از همه‌ی ما خواسته است که دختر روبه‌مرگی را نجات دهيم. به دعوت او لبيک بگوييم. نامه‌ی مانای عزيز را در شب شکن خوندم. به شب‌شکن برويم و نامه ی نيما را بخواينم و هر کمکی از دست‌مان برمی‌آيد انجام دهيم.
فراقی
دلم براي کسی تنگ است
که افتاب صداقت را
به ميهمانی گل‌های باغ می‌اورد
و گيسوان بلندش را
به بادها می‌داد
و دست‌ها‌ی سپيدش را
به آب می‌بخشيد .
وقتی از روزنه‌یی سرد و عبوس به توان اين‌قدر زيبا به نگاه کرد وای به روزی که از روزنه‌یی شاد و لوند به دنيا نگاه کنيم!
مريم عزيز خانه عوض کرده و از اينجا رفته اينجا! به مهمانی‌اش برويم با لب‌خندی و شعری و غزلی برای سرخانه‌نویی تا از روزنه‌ی سرد و عبوس‌اش بر چشم‌اندازی پر رنگ و راز نظر اندازيم. مريم جان خانه‌ی نو مبارک!
ولی مريم جان خانه به اين سياهي برای تو که دلی به اين سفيدی داری واقعا نوبره!
ماجراهای فرنوش و فتح‌علی!
ظاهرا فرنوش قسم خورده بوده با کسی ازدواج کنه که اول اسمش "ف" باشه به همبن خاطر همه‌ی خواسته‌گارها را رد کرده و چشم‌اش به در خشک شده تا "فرهادی" از راه برسه اما از بخت بد سروکله‌ی "فتح‌علی" پيدا شده و "فرنوش" که ديده اگه بيش از اين منتظر "فرهاد" يا "فرهنگ" يا "فرهود" يا "فرشاد" يا حداقل "فرمان" (فيلم قيصر که يادتونه فرمون فرمون که می‌گن اين بود!؟) ممکنه بوی ترشی تمام خونه را بر داره به همين فتح‌علی رضايت داد. حالا دوتايی با هم يه وبلاگ زدن تا دعواهای زن و شوهريشون رو بيارن جلوی چشم خلق‌الله! البته فرنوش برای اين که بحث رو عوض کنه تصويری از تابلوی آفتاب‌گردان ون‌گوگ پاپليش کرده و نظر ملت را در مورد آن پرسيده! احتمالا ون‌گوگ يکی مثل فرنوش نصيب‌اش شده که خودکشی کرد خدا به داد فتح‌علی برسه!
نا گفته نمونه طبق آنونسی که اول اين وب‌لاگ پخش می‌شه فتح‌علی و فرنوش قراره در آينده به دنيا بيان!
آدمی معمولی که يک شبه پيامبر شد!
همسرت مهمترین سرمایه‌ای است که داری. "پيامبر معمولی"
خدا به دور بچه‌ی معمولی مردم دچار اسکيزوفرنی شده و بهش وحی می‌شه آن هم چه وحی‌هایی! آدم معمولی عزيز اين آيه از آن آيات شياطان‌یی‌هایی است که به تمام زوج‌های جوان و زوج‌های بالای هفتاد سال نازل می‌شه اميدوارم تو دچار خارش هفت‌ساله‌ نشی!

جهان‌خانه
در دل، همه شرک، روي بر خاک، چه سود؟
زهري که به جان رسيد، ترياک چه سود؟
خود را به ميان خلق، زاهد کردن
با نَفس پليد، جامه ي پاک، چه سود؟ ( مهستي گنجه اي )
اين را آريای عزيز چسبونده سر در آخرين مطلب وب لاگش. يکی نيست به گه آريا جان تو که وب لاگ به اين پرو پيمونی داری و به اين شبح ناقابل هم اين قدر لطف‌داری پس چرا وقتی نظر می‌دی نشانی وب‌لاگت رو نمی‌دی تا مزاحم بشيم نکنه از مهمان‌های شبحی بدت می‌آد.
آريا به اين محجوبی نوبره والا!
وب‌لاگ‌گردی‌های يک دقيقه‌یی!
- رفته بودم هوای تازه استنشاق کنم ديدم بهمن عزيز لينک داده به يکی از کارهای بی‌نظير برنو بزتو. Bruno Bozzetto در اين انيميشن وضعيت اروپا و ايتاليا را مقايسه کرده که ديدنیه. آدم فکر می‌کنه اين انيميشن مربوط به مملکت خودمان است.
- دنيای کامپيوتر و ارتباطات هم دنيای جالبی است! اين تعريف اصلا با لينکی که اين دوستان به شبح دادن ارتباطی نداره! بوی رفيق‌بازی به مشام‌ام می‌خوره، بدجوری!
-به چی فکر می کنی؟
- به دودی که از دودکش يه کلبه مياد بيرون که همهء چيز ميزای من توشه، لباسام، اسباب و وسايلم، آرزوهام و خاطراتمم توشه.. اون دوده منم. اين ندای يکی از بالای ديوار گفته!
- بچه‌ها به دخترک شيطون تازه‌گی‌ها سرزدين؟ نزدين! بابا چرا يه ذره به فکر خودتون نيستيد مگه مازوخيست هستيد که دخترک شيطون نمی‌خونيد؟!
- زهرا جان صميمانه تسليت مرا بپذير اميدوارم غم آخرت باشد و ديگر هرگز از درسی نيفتی! يا اگه افتادی جای خوب بيفتی!
راستی اين ويروس لعنتی که اکس‌پی رو ريست می‌کنه نصيب من هم شده! الان که دارم اين‌ها را می‌نويسم خدا خدا می‌کنم ريست نشم!
- عطای عزيز! دوباره سوآل طرح کرده و جايزه می‌ده! موظب باشيد در لوطی‌خور کردن جوايز يد طولایی داره!
- يک غريبه که هممون می‌شناسيمش! دل‌اش گرفته فوری فوتی برين بريزين سرش تا از دل‌تنگی درايد. دوستی مال همين موقع‌هاست ديگه. نه؟
- يونس عزيز، بتی دارد که گرد گل سايه‌بان دارد! می‌دونستيد؟! بابا يونس جان با اين بت که تو داری ديگه چرا اسير افسون افسرده یی؟ دم را غنيمت است! (حالا شبح رفيق باز تو هم هی بهانه‌گير بيار برای لينک دادن به دوستان قديمی!)
- لينک دادن به روش جونای اين دوره و زمونه: خره هر کی اينجا کليک نکنه و نره بامداد بخونه!

  |

چهارشنبه، 22 مردادماه 1382 | August 13, 2003

بيمار رو به قبله

صحبت کردن با مردم کوچه و بازار هميشه برای من از خواندن چندين کتاب و مقاله ثمربخش‌تر بوده است. راننده‌گان تاکسی که با اقشار مختلف مردم سرو کار دارند و خود از اقشار زحمت‌کش جامعه هستند در اين گفت‌وگوها جای مخصوصی دارند. چند روز پيش در سفر به همدان با راننده تاکسی‌یی ساعتی هم صحبت شدم و در بين صحبت‌ها چند جمله، با لهجه‌ی شيرين همدانی، از اين راننده شنيدم که نشان از شعور بسيار بالای او داشت. شعوری که در بسياری از روشن‌فکران‌مان سراغ ندارم.
صحبت بر سر ناکارآمدی‌ها و دزدی و چپاول رژيم بود که گفت: "برای همه‌ی ما اتفاق افتاده است که بيماری داشته باشيم و به پزشک مراجعه کرده باشيم. پزشکان وقتی به بهبود بيمار اميد داشته باشند ليست بلند بالايی از پرهيزها و بايد و نبايد‌ها می‌نويسند و می‌گويد بايد در خوردن بسياری از چيزها پرهيز کند. اما وقتی از بهبود بيماری قطع اميد می‌کنند به اطرافيان می‌گويند بيمار را اذيت نکنيد هر چه می‌خواهد بگذاريد بخورد و هر کاری می‌خواهد بگذاريد بکند."
منظور اين هم‌وطن آگاه ما اين بود که کار اين رژيم تمام است و ديگر به بهبودی آن اميدی نيست و خودشان هم اين را فهميده اند به همين دليل دست به کارهایی می‌زنند که برای ادامه‌ی حيات‌شان بسيار مضر است و در وهله‌ی اول به نظر می‌رسد اين کار آن‌ها غير منطقی است، چگونه آدم عاقل برعليه منافع خود دست به کاری می‌زند، اما در واقع آن‌ها دارند آخرين ساعات زنده‌گی خود را با "خوردن" هرآن‌چه به دست‌شان می‌رسد سپری می‌کنند و به ريش ناصحانی که به آن‌ها مضرات اين "خوردن"ها را تذکر می‌دهند می‌خندند.
اصلاحات به کار بيماری می‌خورد که اميدی به نجات‌اش هست اگر شيوه‌ی زنده‌گی را تغيير دهد اگر مراقبت کند و هر چيزی را نخورد و هر کاری را نکند سلامتی خود را باز می‌يابد اما بيماری که ديگر سرطان تمام وجودش را گرفته است و غانغرايا امان‌اش را بريده است ديگر برهيزکردن‌اش فقط عذاب او را بيشتر می‌کند!
پيوستن به کنوانسيون رفع تبعض‌ برعليه زنان، کنوانسيون رفع شکنجه، مبارزه با فساد و رشوه‌خواری، اصلاح ساختار اداری، مبارزه با تورم و بيکاری، ايجاد فضای باز سياسی،... ممکن است نظامی را که پايگاه نسبی مردمی دارد و بحران‌های موجودش عميق و ساختاری و حاد نباشد مثمره ثمر باشد اما برای نظامی که از ريشه و بن پوسيده است هرس شاخ و برگ‌ها و انجام اصلاحات دردی را دوا نمی‌کند. بيمار رفتنی است و ناصحان ابله اپوزيسيون که کاسه‌ی داغ‌تر از آش هستند و برای بيمار دل‌می‌سوزانند و نسخه برای‌اش می‌پيچند که چه بکن و چه نکن تا شفا پيدا کنی بهتر است اين بي‌چاره‌ها را به حال خود بگذارند تا اين دم آخر هر چه می‌خواهند بخوردند و زودتر ديار فانی را ترک کنند! اين دوستان خوب است فکری برای مراسم کفن و دفن اين بيمار از دست رفته بکنند و بيش از اين عرض خود را نبرند و زحمت برای بيمار و اطرافيان‌شان فراهم نکنند!

  |

دوشنبه، 20 مردادماه 1382 | August 11, 2003

وب‌لاگ‌گردی تکميلی

وقتی نمی‌تونی بنويسی بهتره بگردی "شبح کنفيسيوس"
- سايت زنان که حرف نداشت، مقاله‌ها‌ی خواندنی او هم اصلی‌ترين دليل من برای خريدن ياس‌نو بود. حالا وب‌لاگی زده به نام نسخه پيش از چاپ! نسخه چاپ شده که خوندنی باشه نسخه پيش از چاپ ديگه حتما تماشا کردنيه! (قرينه پيدا نشد قريحه تعطيل شد!) بعله در مورد شادی صدر داريم حرف می‌زنيم در باره‌ی حمام زنانه نوشته و کنوانسيون رفع تبعيض از زنان! من که خوش‌حال شدم شورای نگه‌بان اين کنوانسيون را رد کرد! آخه تحميق مردم تا کی؟
- روز به روز داره تعداد وب‌لاگ خبرنگاران و نويسنده‌های داخل کشور زيادتر می‌شه. اميدوارم اينجا را نبديل به روزنامه‌های دوم‌خردادی نکن! کاش با نام مستعار می‌نوشتند وگرنه باز مجبور به خودسانسوری هستن و فضای آزادی اين‌جا را پر رنگ و ريا می‌کنند. خلاصه از ما گفتن بود. اميدوارم به اين نتيجه نرسيم که چون به حکمت دری را بستن به رحمت در تازه‌یی گشودن.
- حسين درخشان عزيز به لطف دوستان گويايی‌اش صاحب صفحه‌یی در اون‌جا شده کسانی که در ايران نمی‌تونن مستقيم س:خ را بخونن از اين راه می‌توانن. اگر همين الان بهش سر بزنيد. خواهيد ديد که مطلبی نوشته و قرار گذاشته از اين به بعد يک‌شنبه در ميان وب‌لاگ‌گردی کنه و وب‌لاگ‌های جديد را معرفی کنه! يک‌شنبه که همون آدينه‌ی خودمان است! نکته‌ی درخشان کار آقای درخشان اينه که با فروتنی! پيشنهاد کرده ديگران هم اين‌کار را بکنند اما با نالوطی‌گری هيچ اشاره‌یی نکرده که شبح از مدت‌ها پيش داره مرتب هر جمعه اين کار را می‌کنه. حالا خوبه من توی صفحه‌ام از کپی رايت چيزی ننوشتم... ولی به قول معرف در ديزی باز حيای گربه کجا رفته. حالا اينش به کنار می‌ترسم چند وقت ديگه بنويسه "با فروتنی از شبح که به حرف من عمل کرد تشکر می‌کرد."
از اين حرف‌ها گذشته کاش ما هم از اين دوستان گويا داشتيم. افسوس که اول دوستای ما را می‌زنن بعد میان سراغ خودمون.
- راستی به خورشيد خانم تازه‌گی‌ها سر زديد؟ دوباره مثل سابق داره پرتو افشانی کنه. راست‌اش را بخوايد من از خورشيد خانم رفتم سربخت شادی صدر و حسين درخشان!
- جين جين عزيز هم يادداشتی فلسفی نوشته که حيف‌ام آمد بهش لينک ندم. البته فراموش نکنيد فلسفه‌بافی جين‌جين‌ هم جين‌جينی‌يه.
- ماه در مياد که چی بشه؟! می‌خواد عزيز کی بشه؟!

  | |

شنبه، 18 مردادماه 1382 | August 09, 2003

وبلاگ‌گردی‌های آدينه

روزخبرنگار
راست‌اش را بخواهيد من با هيچ "آيين" و "روز" من درآوردی حضرات حاکم ميانه‌ی خوبی ندارم و مسلم است روز 17 مرداد را روز خبرنگار نمی‌دانم. همان طور که تولد فلان عليامخدره را روز مادر نمی‌دانستم و نمی‌دانم. اما حالا که جمعی از دوستان خبرنگار که در ايران زنده‌گی و کار می‌کنند از همه‌ی ما خواسته‌اند که روز 17 مرداد چيزی ننويسيم من هم ننوشتم. اين خبر را من از زبان مهشيد عزيز و زيتون نازنين شنيدم در وب‌لاگ خانم ليلی فرهادپور که از روزنامه‌نگاران فعال و خوش‌سابقه‌يی است که داخل ايران می‌نويسد نيز خواندم که او نيز خواسته است روز 17 مرداد چيزی ننويسيم.
البته اين که روز 17 مرداد جمعه است و عملا اکثر روزنامه‌ها در ايران منتشر نمی‌شود کمی اين حرکت نمادين مضحک شده است. مثل خود جريان اصلاحات که به جوک تبديل شده است. اميدوارم خبرنگاران و نويسنده‌گان مطبوعاتی متوجه شده باشند که کم کم کلا بايد قلم را زمين بگذارند و در هيچ روزنامه‌یی ننويسند. مباد آن که دروغ بنويسند و جهل بپراکنند.
مشروطه صد ساله شد
"از مشروطيت چيزي كه در مملكت ما پيدا شده، يك آزادي قلم و يكي آزادي زنان است. اشخاص هستند كه به لباس مشروطيت در آمده مفسده مي كنند ... شرع كسي را آزاد قرار نداده و خداوند هم زنان را آزاد خلق نكرده است .... امروز هيچ چيز از براي مجلس مضرتر از اين روزنامه جات نيست... بايد مجازات داد توقيف فايده ندارد... مامردم بايد بدانيم كه مسلمانيم و قانون ما قانون مقدس اسلام است. حتي اگر دهها هزار نفر هم اجماع كنند و خونها ريخته شود، نبايد راضي شد كه بدون تطبيق و تحقيق قانون مجري گردد. حالا بايد از حجج اسلاميه استدعا نمود كه زودتر صرف وقت نموده اين نظامنامه را تمام كنند."
قسمتی بود از گفته‌های يکی از مشروعه‌خواهان هوادار شيخ فضل الله نوری. امير عزيز در سايه‌ی سياه مفصل درباره‌ی مشروطه نوشته و عکس‌های جالبی هم چسبونده.
- مقاله‌ی "انقلاب مشروطه : جرقه اي در يك تاريخ نكبت زده" که توسط پولاد عزيز در وب‌لاگ سايپريک منتشر شده است. ضمنا اين دوست عزيز به مناسبت تابستان خونين 67 هم مطلب جالبی نوشتن و شعر زيبایی سرودن که خواندنی است.
کشتار به‌نام آزادی
هفته‌ی که گذشت سال‌گرد جنايت ضد بشری آمريکا در کشتار مردم بی‌گناه و غيرنظامی هيروشيما بود و فردا هم سال‌گرد روزی است که مردم ناکازاکی به فجيع‌ترين شکل قتل‌عام جمعی شدند. البته آمريکایی‌ها قبل از آن با نسل‌کشي سرخ‌پوستان و رواج برده‌داری به وحشيانه‌ترين شکل‌اش آب‌روی نداشتند که در اين ماجرا برود و بعد از آن‌هم آنقدر در ويتنام و اندونزی و شيلی و ايران... و اکنون عراق جنايت کرده‌اند که آن واقع شوم منحصربه‌فرد نباشد اما به راستی کشتن حدود يک‌صدهزار زن و مرد و کودک با فشار يک دکمه جنايت پليدی بود که بشريت هرگز فراموش نخواهد کرد و نه‌تنها "ترومن" رئيس‌جمهور وقت آمريکا که فرمان اين جنايت را صادر کرده بود بل‌که تمام آمريکاییانی که در مقابل اين جنايت فجيع و بی‌سابقه سکوت کردنند به ننگ ابدی دچار شدند.
من فقط مهشيد عزيز رو ديدم در اين باره نوشته!
نوستالژی
کت‌بالو باز عاشق شده بی‌چاره گل‌آقا تازه بعد از مرگ فريدون فرخ‌زاد خيال‌ش راحت شده بود. شرح ماجرا را بريد در خانه‌ی اين زوج دوست‌داشتنی بخوانيد:
غروبا که ميشه روشن چراغا
ميان از مدرسه خونه کلاغا
ياد حرفای اونروزت می افتم
که تا گفتی به جون و دل شنوفتم
يادت مياد به من گفتی چيکار کن
گفتی از مدرسه امروز فرار کن
فرار کردم من اونروز زنگ آخر
نرفتم مدرسه تا سال ديگر!!
بسياری از هم‌نسل‌های من و کمی بزرگ‌ترها و کمی کوچکتر‌ها با اين آهنگ عاشق شدن و با اين آهنگ دوران پرشکوه بلوغ رو تجربه کردن... حالا به اشاره‌ی کت‌بالوی عزيز به اين وب‌لاگ فوق‌العاده جالب رفتم و ديدم گنجينه‌یی از موسيقی‌های قديمی ايرانیه. لينک اونو می‌ذارم در فهرست حرفه‌یی‌ها و هرازگاه می‌رم سری بهش می‌زنم و حالی می‌کنم. مرسی کت‌بالو جان مرسی دوست ناشناس وب‌لاگ Persian Old Song
راستی اين هم صدای فروغی و شعر خاطره‌انگيز "نماز" فيلم "زن باکره"! بلاخره من فهميدم اين "نماز"م درسته نه "نيازم" و صدالبته "نمازم" خيلی بهتره از "نيازم"
بوی بارون
تنوع و رنگارنگی دنيای وب‌لاگ‌ها مرا به شکفتی وا می‌دارد چند روز پيش وب‌لاگی کشف کردم که دوستی به نام بابک آن را می‌نويسد.حالا اين شعرشو بخونيد بعد بريد سربختش!
ميای خلقت کنم ؟
باشه
ميای دوستم داشته باشی ؟
باشه
حالا ميای يه بازی گنده به اسم دنيا درست کنم ، بندازمت توش ؟
باشه
ميای يه دل بهت بدم ؟
باشه
ميای لجن مالش کنيم ؟
باشه
ميای کم کم دور بازی رو تندتر کنيم ؟
باشه
ميای کم کم يادت بره کی هستی ؟‌
باشه
ميای کم کم تو اين نکبت غرق شی ؟
باشه
ميای بميری‌ از بازيه در بيای ؟
باشه
حالا ... بازم دوستم داری‌ ؟
ممم ... خدا جون ، ميشه يه چی بگم ؟
جانم ؟
گورتو گم کن !
کلاس درس
"همه ما را تنگ هم چپانده بودند. داخل كاميون زوار در رفته اي كه هر وقت از دست اندازي رد ميشد چهارستون اندامش وا ميرفت و ساعتي بعد تخته بندها جمع و جور مي شدندو ما يله مي شديم و همديگر را مي چسبيديم كه پرت نشويم.انگار داخل دهان جانوري بوديم كه فك هايش مدام باز و بسته مي شدولي حوصله جويدن و بلعيدن نداشت. آفتاب تمام آسمان را گرفته بود. دور خود مي چرخيد. نفس مي كشيد و نفس پس مي دادو آتش مي ريخت ومدام مي زد تو سر ما."
اين قسمتی از داستان کوتاهی از غلام‌حسين صاعدی است که گل‌کوی عزيز متن کامل آن را در وب‌لاگ‌اش قرار داده!
راستی يادم رفت بگم گل‌کو برگشته با دست پر هم برگشته.

وب‌لاگ‌گردی‌های يک دقيقه‌یی!
- هميشه وقتی اين جمله‌ی بسيار جالب گوته را کنار صفحه‌ی عاقلانه می‌خونم به حسن انتخاب ليلای عزيز آفرين می‌گم.
"آدم بايد هر روز مقداري موسيقي گوش کند، يک شعر خوب بخواند، يک نقاشی قشنگ ببيند و اگر پا داد يک جمله عاقلانه نيز بگويد.(گوته)"
راستی تولد دادشی ليلاست بريد لپشو بکشيد!
- پاگنده دست از پا گنده‌تر برگشته!
- مشکل حک دوستانه‌ی(!) هليا هم برطرف شد و او مثل سابق شوخ و شنگ و پرانرژی برگشته!
- مشتی گولی با ماجراهای جديد و آهنگ‌های بس شنيدنی از گرد راه رسيده! مازوخيست ايد اگه نريد بهش سرنزنيد!
- "گرت هواست که معشوق نگسـلد پيمان
نـگاه دار سر رشـتـه تا نـگـه دارد ... " اين رو يه مسافر کوچولو از قول حافظ بزرگ نوشته!
- کت‌بالوی عزيز همه را دعوت کرده بريم سری بزنيم به پيرتاک از شما چه پنهمون من هنوز وقت نکردم شما بريد کت‌بالو نازنين‌تر از اونيه که کسی را دنبال نخود سياه بفرسته البته مسلما برای او گل‌آقا کسی نيست! همه کسه!
- اما از جوانان اين دوره! من که حظ کردم! برديا آف‌لاين را می‌گم.
- شايان عزيز در نظرخواهی مطلب قبلی مطلب تکان دهنده‌یی نوشته است که اميدوارم تمام‌اش حقيقت نداشته باشد. بسيار متاسف شدم.
- و آخر سر اين که اگر دچار افسرده‌گی شديد برويد سری به بامداد بزنيد تا ضمن خنديدن چيز‌های بسيار هم بياموزيد! او استاد کمدی کردن تراژيک‌ترين اتفاقات است.

  |

سه شنبه، 14 مردادماه 1382 | August 05, 2003

حرف‌های هم‌سايه

چند روز است که هيچ کار نمی‌کنم. به گردش می‌روم يا به صحافی کتاب‌های خود مشغول هستم. حالاست که می‌فهمم شعرهای من و نوول‌های من عادی و سرسری نبوده است. بس که تند می نوشتم و در يک روز چند کار مختلف و داخل با هم می‌کردم در شک افتاده بودم: پس من بيهوده و مزخرف می‌نويسم؟
اما اينکه حالا گفتيم می‌فهمم اين است: کار، يعنی چه؟ مثل ماشين بودن؟ ماشين هم، ساعت تعطيل دارد و محتاج به‌مرمت می‌شود. کار، يعنی توانایی، يعنی حال کار داشتن. چه بسا با شروع، بوجود می‌آيد. يا بنا بر عادت که من دارم.
چند سطر خواندن، حال خواندن را در من تحريک می‌کند. مگر وقتی که حال کار نيست. با حال کار، کار حال‌دار را انجام می‌دهيد. ارزش خود را خودتان خواهيد دانست وقتی که با حال کار میکنيد، حتما ارزشی در کار است.
با طبع خودتان لجلجت نداشته باشيد. مانند غلام گوش به فرمان او باشيد تا چه‌وقت شما را صدا می‌زند. چه بسا دردل شب که ناگهان از خواب می‌پريد. چه‌بسا در حين راه رفتن در کوچه. چه بسا در مجالس مهمانی.
شما بايد فورا از همه چيز چشم بپوشيد و به او بگوييد: ای فرمانروا حاضرم. يک پاره کاغذ از هر جا بدست بياوريد و يک نوک مداد. کافی‌ست.
کفايت خود را شناختن و اطاعت کردن، اين است کار، در کارخانه‌ی آن‌هایی که کار کشته‌اند.
هيچ چيز مانند حال بارآور نيست. يک وقتی الهام شاعر در حال است. چه‌بسا که برای بدست آوردن آن بايد خود را در معرکه‌ها و واقعه‌ها بيندازيد. اين است که خواندن مؤثر است. چون عکس معرکه‌ها و واقعه‌هاست در واقع. ولی آن موضوع ديگر است. اصلی‌ترين حال‌ها آن است که خودش به واسطه‌ی زندگی فراهم بيايد، پيش از آن‌که خودتان قصد کنيد.
حرف‌های همسايه، نيما يوشيج، انتشارات دنيا، 1357، ص 126

  |

جمعه، 10 مردادماه 1382 | August 01, 2003

وب‌لاگ‌گردی‌های آدينه

candle.gif candle.gif candle.gif candle.gif candle.gif candle.gif

تابستان داغی بود تابستان 67! تابستانی که قرن‌ها بر وجدان جمعی ما ايرانيان سنگينی می‌کند. تابستانی کسب و کار مرگ سکه بود! تابستانی که نابودی ابدی را بر پيشانی انسان ستيزان نقش کرد. چه تابستانی بود تابستان 67!
سال گذشته به اشاره‌ی گل‌کوی عزيز به ياد قربانيان تابستان 76 بر سردر وب‌لاگ‌های‌مان شمع روشن کرديم؛ امسال هم سردروب‌لاگ‌های‌مان را شمع آذين کنيم تا چشم خفاشان شب را کور کنيم.
آقای حسين باقرزاده در ايران امروز مقاله‌ی جالبی در اين خصوص نوشته است. هر چند نسبت به بعضی از نکات او چون‌وچرایی دارم که بماند برای بعد اما او پرسش بسيار درستی را مطرح می‌کند:"بياييد و در سالگرد روزها و هفته هايي كه اين جنايت صورت مي گرفت پيش قدم شويد و بنويسيد و بگوييد كه در آن روزهاي سياه كجا بوديد و چه مي كرديد. كي و كجا و چگونه از اين فاجعه آگاهي يافتيد و در برابر يا در رابطه با آن چه كرديد. در مورد جزئيات اين واقعه چه مي دانيد، و كدامين افراد را به عنوان مسئولان آن مي شناسيد. احساس و عمل شما در آن هنگام و پس از آن چه بوده است. عظمت اين فاجعه را در چه حد مي بينيد، و مسئولان آن را در چه رده اي از جنايتكاران ضد بشري قرار مي دهيد.
و اين پيام متوجه همه كساني است كه امروز در جبهه مدنيت و مردم سالاري و حقوق بشر قرار گرفته اند و در مقطع سال ١٣٦٧ در ايران در قدرت و يا حاشيه آن جا و منزلتي داشته اند. از "آ"ي محسن آرمين گرفته ، تا "ي "ي ابراهيم يزدي. و از رييس جمهور خاتمي ، تا منتقدان و مخالفان او كه اين روزها در فاصله خانه و زندان در ترددند. و از روشنفكران مذهبي تا عرفي گرايان اصلاح طلب داخل كشور. و بالاخره (بدون اين كه نام بردن از يك فرد به معناي كمترين توهم قصور يا تقصير او در اين باره باشد) از عبدالكريم سروش و مسعود بهنود و مجيد محمدي و ابراهيم نبوي گرفته تا ده ها و سدها نويسنده و روشنفكر ديگري كه در سال هاي اخير رحل اقامت به خارج كشور كشانده اند و با بهره گيري از نعمت آزادي بيان به نقد حاكميت فعلي ايران پرداخته اند - و در عين حال تا كنون در باره فاجعه كشتار ٦٧ سخني (يا سخن چنداني) نگفته اند."
خوب است از خودمان و از دوستان‌مان بپرسيم کجا بوديم و چه می‌کرديم در آن سال و ماه و فصل شوم. به ليست آقای باقرزاده خوب است نام ساير کسانی که امروز به ميدان آمده‌اند تا از هم‌اکنون فردا را بدوش‌اند نيز اضافه کنيم. سوآل کنيم کجا بوديد در تابستان 76؟ راستی جناب رضا پهلوی کجا بود؟ چه کرد؟
يادم می‌آيد با همسرم در صف خريد بليط سينما در خيابان تحت‌جمشيد جلوی سينما عصرجديد بوديم که دوستی ما را ناغافل ديد و گفت:"بچه‌ها را دارند گروه کروه در زندان قتل‌عام می‌کنند و آن‌وقت شما به سينما می‌رويد؟" با خودم گفتم "سيد دارد شلوغ‌اش می‌کند" اما دل‌ام لرزيد بدجوری لرزيد! نکند راست باشد؟! راست بود راست‌تر از آن‌چه تصور می‌کرديم آن‌قدر که هنوز که هنوز است وقتی پس از مدتی دوستی را می‌بينم جرات نمی‌کنم سراغ برادرش يا خواهرش يا همسرش... را بگيرم از بس که شنيدم "توی فاجعه‌ی تابستان 76 رفت"
امسال نيز به ياد آن عزيزان که برخی حتا گورشان نيز معلوم نيست شمع روشن کنيم و سرود آزادی بخوانيم. باشد که سرزمين‌مان ديگر هرگز هرگز آن روزها و ماه‌ها و فصل‌ها و سال‌های شوم را نبيند. باشد که ديگر اين سرزمين قتل‌گاه نباشد حتا قتل‌گاه قاتلين ما.
- قاصدک عزيز هم يادی از آن تابستان خونين کرده است و عکسی از مادری بر گور بی نشان فرزندش در خاوران بالای شعری از گرناز موسوی چسبانده است.
سايت اخبار روز هم صفحه‌یی را به اين فاجعه اختصاص داده است. عکس‌هایی از خاوران و اسامی کشته‌شده‌گان در اخبار روز آمده است.
حق رای زنان آسمان روزها و شب‌های من
آسمان عزيز در مورد کشتين هسلگرن اولين زنی که در سال 1921 به هم‌راه 5 زن ديگر به عنوان نماينده به مجلس سوئد راه يافتند نوشته است. در قسمتی از مطلب او می‌خوانيم:
"وقتی کشتين و ۴ زن همکار ديگرش برای اولين بار در مجلس ظاهر شدند مخالفان زيادی در اطراف خود در حيطه فعاليتهايشان در مجلس داشتند. يکی از نمايندگان در مجلس خطاب به ديگران گفته بود : ترجيح ميدهم شما را طبق سابق * آقايان محترم* صدا کنم و با اين توهين حضور ۵ زن نماينده را ناديده گرفته بود." مطلب آسمان عزيز جالب و کامل است و من نمی‌خواهم چيزی به آن اضافه کنم فقط می‌خواستم بگويم سری به اينجا بزنيد و ليست کشورها و تاريخ حق‌رای به‌دست آوردن زنان را در کشورهای مختلف بخوانيد. بعد روی اين سوآل فکر کنيد: آيا عجيب نيست که اکثر کشورها بعد از 1918 و حق رای آوردن زنان در انقلاب شوروی صاحب حق رای شدند؟ آيا سرمايه‌داری از قدرت زنان انقلابی به وحشت نيفتاده بود و با دادن حق‌رای به آنان عقب‌نشينی نکرد؟
سياه مست روی جاده‌ی نمناک
"من تو عمرم فقط يه بار سيامست کردم. يه نامزد داشتم که خيلی دوسش داشتم. عاشقش بودم اصلاً. يه روز منو گذاشت و رفت. منم رفتم رستوران چتر سفيد. يه جای دنجه تو حاشيه‌ی کيوتو. با صاحبش رفيق بودم. بعد از پنجمين بطر شراب برنجی که بالا انداختم ديگه چيزی يادم نمياد. فقط يادمه که يه ساعت بعدش داشتن منو از تو آب می‌کشيدن بيرون. اين دندونم که شيکسته می‌گن همون شب خورد به حاشيه‌ی چوبی اسکله. من که خودم چيزی يادم نمياد. سه هفته ميشد که علی غيبش زده بود. اهل ايران بود. پيانو که ميزد آدم مست ميشد. اومده بوده اينجا واسه مغازه‌ش پيانو بخره که عاشق خواهر من ميشه و سه روز بعدش باهاش عروسی ميکنه. پسر خوبی به نظر ميومد. رنگ چشاش سبز بود. يادمه دفعه‌ی اول که خواهرم با اون اومد خونه همش سرش رو مينداخت پايين. سه هفته بود که علی و نامزد من همزمان غيب شده بودن. وقتی از ايران زنگ زدن که ديگه برنمی‌گردن خواهرم هيچی نگفت. من اومدم رستوران رفيقم و سيامست کردم. هی ياد پيانو زدن علی ميفتادم و شراب ميخوردم. تو عمرم فقط همون يه بار سيامست کردم."
کسی می‌دونه سامان اين متن را از کجا کپی کرده تو وب‌لاگ‌اش يکی نيست بگه سامان جان منابع خودت رو بنويس! نکنه می‌خوای بگی اين قطعه فوق‌العاده را خودت نوشتی؟
سبيل خوابگرد
هر وقت در ليست حرفه‌یی‌های‌ام سری به خواب‌گرد می‌زنم حکما دست خالی برنمی‌گردم. اين‌بار قصه‌ی از موپاسان ترجمه‌ی فرشته ميرباقری! قبلا هم که بخش سانسور شده‌ی کتاب شوخی کوندرا را در همين وب‌لاگ و به ترجمه‌ی همين مترجم خوانده بوديد. حالا بد نيست يه تيکه از اونا اينجا هم نقل کنم:
"آهسته گفتم: "لخت شويد هلنا".
از روي كاناپه بلند شد ، لبه‌ي پايين دامنش روي زانوانش افتاد. چشم در چشم به من نگاه مي‌كرد و بعد، بي‌هيچ حرفي ـ بي‌آن‌كه از من چشم بردارد ـ آرام دكمه‌ي دامنش را باز كرد. دامن، آزاد در امتداد پاهايش به پايين لغزيد؛ پاي چپش را از توي دامن بيرون آورد، دامن را از پاي راست خلاص كرد و آن را روي يك صندلي گذاشت. حالا فقط پوليور و زيرپوش به تن داشت. بعد پوليور را با گذراندن سر از ميان آن بيرون آورد و كنار دامن انداخت.
گفت: "نگاه نكنيد."
گفتم: "مي‌خواهم ببينم."
ـ نه، وقتي كه لباس‌هايم را بيرون مي‌آورم نه."
متن کامل قسمت سانسور شده را برويد در خواب‌گرد بخوانيد:
"راستی جهت يادآوری بد نيست بدانيد که رضا قاسمی عزيز در دوات قبلا متن کامل رمان "آهسته‌گی" ميلان کوندرا را که توسط دريا نيامی ترجمه شده است و اچازه‌ی انتشار پيدا نکرده است را آورده. قسمتی از آن را همين‌جا نقل می‌کنم کامل‌اش را برويد خودتان در دوات بخوانيد:
ـ تو بار‌ها گفته‌ای که يه‌روز داستانی خواهی نوشت که حتی يک کلمه حرف جدی نداشته‌باشه‌. چرندياتی برای لذت شخصی‌. نکنه وقتش رسيده‌؟ فقط می‌خوام به تو هشدار بدم که احتياط کن‌!
سرم را باز‌هم بيش‌تر تکان می‌دهم و او می‌گويد‌:
ـ ‌يادت می‌آد مادرت چی گفت‌؟ صداش هنوز توی گوشم هست‌. انگار همين ديروز بود‌: «‌ميلانکو‌! اين‌قدر با همه‌چيز شوخی نکن‌! هيچ‌کس منظورت رو نمی‌فهمه‌. همه رو از خودت می‌رنجونی و مردم از تو بيزار می‌شن‌»‌. يادت می‌آد‌؟
ـ ‌بله‌.
ـ ‌به‌تو اخطار می‌کنم‌. جدی بودن تو رو حفاظت می‌کرد‌. جدی نبودن يعنی لخت و برهنه جلوی گرگ‌ها وايستادن‌. و خوب می‌دونی که گرگ‌ها منتظرت هستن‌..."
اما چيزی که باعث تعجب من می‌شه اين نيست که اين کتاب در ج.ا. اجازه‌ی چاپ پيدا نکرده! اينه که اصلا چطور اين کتاب برای گرفتن مجوز به وزارت ارشاد ج.ا. ارئه شده است؟! يعنی واقعا انتظار داشتند اين کتاب در شرايط فعلی جامعه ما چاپ شود؟ بد نيست قسمت ديگری از آن را بخوانيد:
"ژولی که اصلاً چيزی در‌باره پونتوَن نمی‌داند فرياد می‌زند‌: «‌اصلاً قرار نيست منو از پشت بکنی‌»‌. در‌واقع حتی خطاب ژولی هم به تماشاچيانی است که در آن‌جا حضور ندارند‌، اما می‌توانستند حضور داشته‌باشند‌. آيا او هم تحسين آنان را می‌خواهد‌؟ بله‌، اما او آن را فقط برای خوشايند ونسان می‌خواهد‌. او می‌خواهد تماشاچيانی ناشناس و نامرئی برايش کف بزنند تا مردی که او برای آن شب و کسی چه می‌داند شايد بسياری شب‌های ديگر برگزيده‌، دوستش داشته‌باشد‌. ژولی دور استخر می‌دود و دو پستان برهنه‌اش به‌گونه‌ای دل‌نشين به جلو و عقب تاب می‌خورند‌.
کلمات ونسان باز‌هم جسورانه‌تر می‌شود‌. تنها چيزی که زنندگی آن‌ها را کمی پنهان می‌کند لحن استعاره‌ای حرف‌هايش است‌.
ـ می‌خوام با کيرم تو رو از وسط سوراخ کنم و به ديوار بدوزم‌!
ـ اصلاً قرار نيست منو به‌جايی بدوزی‌!
ـ ‌تو رو روی سقف استخر به صليب می‌کشم‌!
ـ ‌اصلاً نمی‌ذارم کسی منو به صليب بکشه‌!
ـ من سوراخ کون تو رو تکه‌پاره می‌کنم که همه بتونن ببيننش‌!
ـ قرار نيست اين‌جا چيزی تکه‌پاره بشه‌!
ـ می‌خوام همه بتونن سوراخ کونتو ببينن‌.
ـ هيشکی نمی‌تونه سوراخ کون منو ببينه‌.
در همان لحظه دو‌باره صدا‌هايی از فاصله بسيار نزديک شنيده می‌شود‌. صدا‌ها انگار قدم‌های سبک ژولی را سنگين می‌کنند و به او امر می‌کنند که بايستد‌. ژولی بنا می‌کند به جيغ زدن و داد‌و‌فرياد کردن‌، مثل زنی که دارد مورد تجاوز قرار می‌گيرد‌. ونسان می‌گيردش و با او روی زمين می‌افتد‌. ژولی با چشم‌های گشاد باز نگاهش می‌کند و منتظر است که مرد در او دخول کند‌. عملی که ژولی پيشاپيش تصميم گرفته از آن ممانعت نکند‌. پا‌هايش را از‌هم باز می‌کند‌. چشم‌هايش را می‌بندد و صورتش را کمی به کنار بر‌می‌گرداند‌."
ماجرای سردبير:خودم
در هفته‌ی گذشته حسين درخشان که از بسته شدن وب‌لاگ‌اش در بعضی از آی‌اس‌پی‌های ايران ناراحت بود از بقيه وب‌لاگ‌نويسان و خواننده گان وب‌لاگ‌اش خواسته بود نسبت به اين عمل مخابرات اعتراض کنند و خود او هم نامه‌یی به وزير مخابرات خاتمی نوشته است و در آن آزاد شدن وب‌لاگ‌اش را خواسته است. البته خوش‌بختانه وب لاگ سردبير:خودم در سطح وسيعی بسته نشده است عدم کاهش قابل ملاحظه‌ی خواننده‌گان اين وب لاگ هم خود شاهدی بر اين موضوع است. با اين حال چندی قبل به همت نيما در گردون بيانيه‌یی به نام "وب‌لاگ‌های‌مان را آزاد کنيد" منتشر شد که دوستان زيادی هم آن را امضا کردند اما متاسفانه آقای درخشان فعاليت چندانی برای گسترش اين اقدام انجام نداد با اين حال به نظر من همه‌ی ما بايد علی‌رغم دوستی‌ها و دشمنی‌های‌مان در مقابل سانسور وب‌لاگ‌ها متحد عمل کنيم آن هم نه به عنوان شهروندان ايرانی که به عنوان ساکنان ده‌کده‌ی جهانی! نامه نوشتن به کسی يعنی رسميت بخشيدن به او اگر ما وزير بودن آقای معتمدی را قبول داريم پس بايد به قوانين جمهوری اسلامی هم احترام بگذاريم در قوانين ايران انتشار مطالبی حتا مانند آن‌چه در وب‌لاگ محافظه‌کاری مانند سردبير:خودم نوشته می‌شود قانونی نيست چه برسد به مطالب وب‌لاگ‌های غير محافظ کار! اين که وب‌لاگ‌ها بسته نشده‌اند و يا نويسنده‌گان وب‌لاگ که در ايران می‌نويسند تحت تعقيب قرار نمی‌گيرند از اصل اين حضرات نيست از ترس‌شان است. مثلا سال‌ها بود که در اين کشور نمی‌شد نامی از 16 آذر برد. يادم نمی‌رود وقتی دانش‌جو بودم با ترس و لرز به صورت دستی يا با کپی در باره‌ي 16 آذر می نوشتيم و در بين دانش‌جويان پخش می‌کرديم حالا 16 آذر تله‌ويزيون برنامه‌ی اختصاصی پخش می‌کند! اين‌ها عوض نشده‌اند ما قوی شديم! قدرت خود را دست کم نگيريم و آزادی‌مان را گدایی نکنيم.

هفته‌ی هم‌جنس‌گرایی
دنيای نامتجانسی شده است دنيای ما. در سویی اوليه‌ترين حقوق انسانی مورد ترديد است و به‌ساده‌گی سلب می‌شود و به سلب‌شدن‌اش افتخار هم می‌شود در سوی ديگر حقوق انسانی دارد وسيع‌ترين گستره‌ها را کشف می‌کند. موضوع هم‌جنس‌گرایی هر چند در جامعه ما به شدت توسط حکومت و سنت سرکوب می‌شود و صورت مسئله‌ی آن پاک شده است اما به عنوان موضوعی قابل بحث و معضلی برای بسياری از جوانان و خانواده‌ها موضوع قابل طرح و بحثی است. دوستانی که به ضلع شرقی پارک دانش‌جو مراجعه کرده باشند حتما تعداد زيادی از هم‌جنس‌گراهای جوان را که آن قسمت پارک را به خود اختصاص داده‌اند ديده‌اند.
به هر حال هفته‌ی گذشته هفته‌ی هم جنس‌گراها بوده است و در کشورهای پيش‌رفته‌ی صنعتی راه‌پيمایی‌هایی صورت گرفته است.مهشيد عزيز عکسی از مراسم هم‌جنس‌گرايان در استکهلم انداخته و زيرنوشته: "اگر روز شنبه در استکهلم بوديد . مرا در کنار دوستان همجنس گرايم در صف کارناوال جستجو کنيد." در مورد هم‌جنس‌گرایی مهشيد مفصل و دقيق نوشته