پنجشنبه، 9 مردادماه 1382 | July 31, 2003

مادمازل کتی

نه دقيقه و يازده ثانيه از دو بعد از ظهر گذشته بود که پيدايش شد. ژاکت سبز پوشيده بود، درست رنگ چشم‌هایش. اولين بار بود که عاشق شده بودم. جلو نرفتم. يعنی که نديدمش. را به راه دم ويترين مغازه‌ها معطل می‌کرد. ايستاد به تماشا. خيابان شلوغ بود. مردم خريد عيد می‌کردند. تکيه داده بودم به کيوسک تلفن. لرزم گرفته بود. عرق کرده بودم. قلبم تند می‌زد. رفتم توی کيوسک و چند شماره‌ی الکی گرفتم. گوشی را گذاشتم. نبايد وقت تلف می‌کردم. با خودم گفتم: "ای دختر بازيگوش، صبر کن عروسی کنيم، می‌دونم باهات چه‌کار کنم."
مادمازل کتی از مجموعه داستان مادمازل کتی و چند داستان ديگر، ميترا الياتی، نشرچشمه، ص 20

  |

چهارشنبه، 8 مردادماه 1382 | July 30, 2003

سردبير: حسين درخشان

موضوع سانسور اينترنت در ج.ا. مانند همه‌ی مسايل مطروحه در اين نظام بيش‌تر شبيه حکايتی مضحک می‌مانند تا حرکتی جدی! حسين درخشان نسبت به بسته شدن "سردبير:خودم" شاکی است و از همه‌ی ما خواسته است که اعتراض خود را نسبت به بسته شدن وب‌لاگ او اعلام کنيم خودش هم دست‌بکار شده است و برای معتمدی وزير مخابرات نامه نوشته است و خواسته است که وب‌لاگ او را آزاد کند. جالب اين جاست من از دو آی‌اس‌پی مختلف چک کردم هر دو وب‌لاگ درخشان را نبسته بودند! اما برای خود من هم ايميل‌های رسيده است که نوشته‌اند وب‌لاگ شبح مسدود شده است و وب‌لاگ سردبير:خودم نيز در آن آی‌اس‌پی‌ها بسته شده است. من برای باز شدن وب‌لاگ‌ام برای جناب وزير نامه نمی‌نويسم چون بسته نشدن وبلاگ "شبح" يا "سردبير:خودم" عجيب‌تر از بسته شدن‌اش است. اگر انتظار داشته باشيم نظامی که حيات‌اش در محدوديت اطلاعات و بر حماقت جمعی استوار است با درخواست ما روش خود را تغيير دهد در اشتباه به سر می‌بريم اگر قرار است ما روش خود را تغيير دهيم و چنان بنويسيم که تيغ سانسور گردن‌مان را نزند ديگر چه نياز به وب‌لاگ! آيا باز می‌توانيم بگوييم سردبير مطالبی که می‌نويسيم خودمان هستيم؟ آن‌وقت سردبير ما می‌شود جناب معتمدی و جناب مرتضوی که من شخصا دومی را ترجيح می‌دهم.
به هر حال تصور می‌کنم اگر حسين درخشان به آقای معتمدی قول بدهد که مطالب بی‌بو و خاصيت بنويسد حتما سانسور از روی سايت او برداشته خواهد شد اما اگر قرار است سردبير وب‌لاگ‌اش خودش باشد هزينه‌ی سانسور شدن را بايد بپردازد تازه شانس آورده است که در کانادا زنده‌گی می‌کنند و حداکثر هزينه‌یی که بايد بپردازد همين سانسور شدن است.
به نظر من به‌جای نامه نوشتن به وزير و رئيس‌جمهور و رسميت بخشيدن به کسانی که به عنف و بدون حقانيت سمت‌هایی را در کشور اشغال کرده‌اند بايد افکار عمومی جهانی را بر عليه دولت‌های‌شان برانگيخت تا حمايت تکنولوژيک و اقتصادی را از سانسورچيان بردارند. مخابرات ايران بايد از پيمان‌های بين‌المللی اخراج شود و حق طبيعی ايرانيان برای زنده‌گی دموکراتيک به رسميت شناخته شود.
به هر حال من آرزو می‌کنم وب‌لاگ دوست خوب‌مان حسين درخشان، که سهم به‌سزا و ارزنده‌یی در گسترش وب‌لاگ‌نويسی به زبان فارسی داشت، هر چه زودتر از تيغ سانسور خارج شود اما اميدوارم اين خروج از سانسور به قيمت خودسانسوری تمام نشود و مانند گذشته وب‌لاگ "سردبير خودم" ،خوب يا بد، فقط يک سردبير داشته باشد آن هم حسين درخشان.

  |

سه شنبه، 7 مردادماه 1382 | July 29, 2003

خانه‌ی موريانه‌زده‌ی ما!

دوست نازنينی برای ام ايميلی فرستاده است که حيف‌ام آمد شما را در خواندن‌اش شريک نکنم!:
در اين استان كاليفرنيای زلزله خيز ، خانه ها را چوبی می‌سازند و پايه و چارچوب هم چوبي مانند قوطي كبريت كه زلزله هاي ۷.۵ ريشتري هم خسارت جاني براي مردم نداشته باشد . ولی بدی اش هم اين ست كه عمر خانه ها به صد سال نمی‌رسد چون موريانه جا خوش می‌كند در چوب‌ها.عين حكومت های استبداری در ايران . خانه های بالای ۳۰ سال را هر چند گاهی تفتيش مي‌كنند اگر موريانه تازه شروع به نفوذ كرده باشد چادری پلاستيكي می‌كشند روي تمام خانه و تويش بمب‌های ضد موريانه منفجر مي‌كنند و بعد از چند روز پوشش را برمي‌دارند و خانه مي‌شود محل امنی براي زندگی. گاهي هم ساكنين توجهي نمي‌كنند به مساله موريانه و حتي صداي تير و تخته را هم مي‌شنوند و اه و ناله اي مي‌كنند و باز بي خيالي برشان مي‌دارد. موريانه هم كم كم رويش زياد و زيادتر مي‌شود (تو بگو حكومت ام القراي اسلامي) و از تيرك‌ها بگير تا ستون و پايه را مي‌جوند كه ناگهان ميبيني روزي سقف بر سر ساكنانش فرو مي‌ريزد .در اين‌صورت بمب ضد موريانه داروي درد نيست . اگر مثل اصلاح طلبان بخواهي تمام چوب‌ها را دانه دانه با چوب نو عوض كني موريانه لعنتي به احتمال زياد رخنه مي‌كند و دوباره الوده مي‌كند از طرفي خرجش هم زياد مي‌شود پس صلاح در اين مي‌بينند كه خانه اشغال شده بوسيله موريانه را انقلابي ويران كنند و خانه اي نو بسازند . معمولا هم كساني كه زماني مجبور شدند چنين كاري بكنند گوش و هوششان را تيز مي‌كنند كه با شنيدن اولين صداي غير عادي در خانه نوسازشان زود جلوي موريانه ها را بگيرند.
در فكرم ، ما ايراني ها كه به گواه تاريخ ، سال‌هاست صداي حكومت هاي استبداري بگوشمان اشناست ، چرا در ابتداي امر شرشان را از سرمان كم نمي‌كنيم و انقدر تحمل مي‌كنيم تا سقفش بر سر بچه هايمان اوار شود و كارد به استخوانمان برسد تا نابودشان كنيم اميدوارم نسل جوان امروز هم گوششان و هم هوششان از ما تيزتر باشد .

  |

شنبه، 4 مردادماه 1382 | July 26, 2003

باز بايد زيست

هميشه همين طور است، احساسی مبهم در جان‌ات چنگ می‌زند و نمی‌دانی منشاء‌اش کجاست، چيزی در درون‌ات يا تاثيری از تپش‌ ناموزن تپ‌اختری (پالسار) ناشناخته‌يی در دور دست! با خود گفتم سال پيش اين موقع چه احساسی داشتم، آن روزها وب‌لاگ‌ام دلی‌تر بود بيش‌تر برای خودم نجوا می‌کردم، درست يک سال پيش در چنين روزی چهارم مرداد متنی نوشته بودم که عنوان‌اش اين بود: "اين متن، متن بسيار عجيبی است." حالا که کنج‌کاوی‌تان را برای خواندن آن متن عجيب برنگيختم چرا زحمتتان بدهم همه‌اش را اينجا می‌آورم:
امروز روز عجيبی است؛ هوا وسط تابستان، پاييزی شده است، باد و توفان و رعد و برق... با اين حال برای من عجيب‌تر است؛ چند لحظه پيش غمگين‌ترين آدم دنيا بودم، حالا دنبال گردو می‌گردم برای دمم! اين كه غمگين بودم برای اين بود كه بايد شاد می‌بودم ولی نبودم و همين كه چرا شاد نيستم غمگينم می‌كرد، اين كه حالا شادم دليل كوچك و نگفتنی دارد كه اجازه دهيد پيش خودمان بماند. وقتی آمدم نشستم پشت ميز و دست‌ها‌يم را مانند نوازنده‌های پيانو روی كی‌بورد گذاشتم می‌خواستم در باره‌ی راز و رمز روزها بنويسم. بعضی از روزها هنوز سپيده نزده است معلوم است كه از روزهای ”آغاز“اند يا از روزهای ”پايان“.
با شنيدن نام يك ماه معمولاًًً چيز خاصی در ذهن تداعی می‌شود. تا همين سه سال پيش وقتی نام مرداد را می‌شنيدم هميشه به‌جز آن كودتای گران چيز ديگری از اين ماه در خاطرم تداعی نمی‌شد، درست برعكس شهريور كه هر روزش تداعی ويژه‌ی خود را داشت، سه سال پيش دوم مرداد تلخ‌ترين روز زنده‌گی‌ام شد، برای هميشه، ديگر گمان نمی‌برم حادثه‌يی در زنده‌گی‌ام اتفاق بيفتد كه تلخ‌تر از آن حادثه‌ی شومِ دوم مرداد هفتاد و نه باشد؛ اما وقتی به گاه‌شمار اين روزها نگاه می‌كنم می‌بينم، جان شيفته‌ام در اين روزهای مرداد زنجيروار، ريسه شده‌ است، دوم مرداد روزِ ”پايان“، چهارم مرداد روزِ ”آغاز“، ششم مرداد روزِ ”پايان“ و بالاخره هشتم مرداد روزی كه هنوز معلوم نيست ”پايان” است يا ” آغاز“...
ولی قصه‌ی روزها و ماه‌ها قصه‌ی پيچيده‌تری است روزهای شاد و غم‌گين از پی هم می‌آيند و می‌روند و شادترين روز زنده‌گی‌ات ممكن است غم‌بارترين شود؛ مثلاً سال‌‌گرد ازدواج‌ات كه سال‌ها هميشه يادآور خاطرات خوش بوده است پس از يك جدايی تلخ، يادآور تلخی‌های جدايی است نه شيرينی‌های وصال، يا روزی كه بدنيا آمدی هميشه می‌تواند روز شادی برای‌ات باشد اما اگر مثلاُ روز تولدت در آن سوی اقيانوس تنها، گيرم بدون هراس از تنهايي، نشسته باشی آن‌وقت شادترين روز زنده‌گی‌ات را عزا خواهی گرفت...
قول دادم كادويی بدم به يك دوست، پس مجبورم همين جور آسمون ريسمون كنم تا وسط اين همه واژه رنگ‌وارنگ يك چيز قشنگ، گفته شود برای اين دوست نازنين مجازی توی دنيای هری‌پاتری‌ام (چرا هری‌پاتری؟ دنيای ”لطيف“ توی ”بيست و چهار ساعت در خواب و بيداری“ يا عروسك سخن‌گوی ”اولدوز“) كاش می‌توانستم كادويی با چند متر نوار رنگی برای‌اش بفرستم يا حتا يك دو نقطه با ايكس اما دست‌ام برعكس دل‌ام كه سرشار است، خالی ست... كاش می‌توانستم مثل مبارك، عروسك خيمه‌شب‌بازي، با زبان كودكانه يك بند حرف‌های خنده‌دار بزنم؛ انگار نه انگار كه زير شمشير دموكلوس داريم به دنيا می‌آييم و از دنيا می‌رويم؛ انگار نه نگار توی همين خيابان زير پنجره‌ی‌مان مادری برای لقمه نانی دختر نابلغ‌اش را به حراج گذاشته است...
نه قرار نشد؛ فكر كن همه‌ی دخترهای خاكسترنشين ”سيندرلا“ هستند و همه‌ی ”لطيف“ها و ”نياز علی ندارد“ها ”هری‌پاتر“ خب من تا اينجا اولين كادوی خودم را دادم و دومی‌اش اين كه امروز يك كار اساسی را شروع كردم، كاری بسيار بزرگ، مثل اين كه مرده باشی بعد دوباره حلول كنی به زنده‌گی، مثل هم‌راهی با دوستت، پس از آن كه صد سال در جست و جوی‌اش بوده‌ايی.
كاری را كه امروز شروع كردم يك سال ديگر خبرش همه جا می‌پيچد، گيرم شما ندانيد با يك كار شبحی روبه‌رو هستيد، ولی به هر حال از اين پس، امروز روزی سعد می‌شود؛ گيرم فقط برای من، از شش‌صد سال پيش كه شروع كنی صد سال، صد سال بشمری از حافظ می‌رسی به شاملو و تازه می‌فهمی زنده‌گی در جريان است و روز سعد و نحس نداريم هر روزِ روزگار، روزی برای زنده‌گی كردن است و روزی برای مردن، امروز زنده‌گی می‌كنم، باكی نيست پس‌فردا را برای مردن دارم."
يک سال گذشت آن کاری را که به خودم قول داده بودم تقريبا انجام دادم گيرم گاوی را تا دم پوست کندم و رهای‌اش کردم شايد چون ديگر کارهای بزرگ‌کردن برای‌ام کوچک شده است.
دست‌ام از سال گذشته خالی‌تر است و دل‌ام مشوش‌تر حافظ ِ شاملو کنار دست‌ام بود ناغافل گشودم‌اش اين غزل آمد پيش‌کش دوست:

رخت را ماه تابان می‌توان گفت.
لب‌ات لعل بدخشان می‌توان گفت.
به دور حسن روی‌ات، مهر و مه را
دو سرگردان حيران می‌توان گفت.
حديثی گفته‌ام با چشم مست‌اش
-که اين سر با حريفان می‌توان گفت-
اگر ساقی تو باشی، مشکلی نيست
که ترک توبه آسان می‌توان گفت!

غزل‌های تو را با عود، حافظ!
به بزم می‌پرستان می‌توان گفت.

  |

جمعه، 3 مردادماه 1382 | July 25, 2003

وب‌لاگ‌گردی‌های آدينه

امروز حس و حال وب‌لاگ‌گردی نداشتم گفتم چه کنم؟ سری به زيتون هميشه عزيز زدم ديدم به! به! کلی لينک جالب داده!
پس لطفا يه توکه پا تشريف ببريد خونه زيتون و از اون‌جا سرک بکشيد به وب‌لاگستان!
ضمنا در مورد مناسبت‌های هفته‌ی گذشته امير در سايه‌ی سياه و آرش و سارا در ضمير سرخ کلی مطلب نوشتن: از سی‌تير گرفته تا مرگ بروس‌لی و نخستين گام‌های انسان بر روی کره‌ی ماه و گفتن نداره که در مورد شاملوی عزيز!
وب‌لاگ‌های زيادی درمورد دوم مرداد و طلوع بامداد نوشتن.
مهشيد نازنين، حسين عزيز در يادداشت‌های تنهایی، مينای عزيز در عروسک‌کوکی، دختر مشرقی عزيز، همومن عزيز در غمناک عکس بسيار ديدنی از شاملو درج کرده که برای من تازه‌گی داشت!، علی‌رضای عزيز در گل‌سرخ همدان شعری از شاملو نوشته! "ميان خورشيد هاي هميشه زيبائی تو لنگري ست"، داور عزيز هم سروده‌ی زيبای از خودش را در سوگ شاملو نوشته است، شاهد عزيز از كوچ ِ عقابِ بي چنگال، غول ادبيات معاصر ايران، الف بامداد" نوشته است.
اين هم مجموعه‌یی از شعرهای شاملوی عزيز!...
اين هم چند شعر ديگر از احمد شاملو.
کلی مطلب خواندنی و عکس ديدی را هم می‌توانيد برويد در اينجا بخوانيد و ببينيد! اينجا ويژه‌نامه‌ی احمد شاملو در اتحاديه جوانان سوسياليست انقلابی است.
×××
خوبه سر حال نبودی اگه سرحال بودی که سر همه‌مون رو می‌بردی!

  |

پنجشنبه، 2 مردادماه 1382 | July 24, 2003

عروج شاملو

حيف آمد امروز که به نام شاملو سکه خورده است هيچ نگويم!
به نوشته‌ی سال قبل‌ام لينک می‌دهم:
مرثيه‌یی برای احمد شاملو

  |

چهارشنبه، 1 مردادماه 1382 | July 23, 2003

آيدا در پال‌تاک

نمی‌خواهم بنويسم! هنوز مثل روز اول داغ دارم. پنداری همين چند لحظه‌ی پيش است که خبر شوم را شنيدم و تمام تنم يخ کرد!
روز 24 جولای ، فردا ساعت 8:30 به وقت تهران آيدا در پال‌تاک حضور پيدا خواهد کرد و در مورد محبوب‌اش سخن خواهد گفت.
مهشيد عزيز خبر را مفصل در وب‌لاگ‌اش نوشته است و برای حضور در اين برنامه راهنمايی‌های لازم را کرده است.
سايت اختصاي شاملو نيز خبر اين گردهم‌آيی اينترنتی را منتشر کرده است:
برای حضور در این مراسم، می‌توانید برنامه‌ی لازم را از این نشانی سوار کنید :
http://www.paltalk.com
نشانی‌ی اتاق برگزاری این برنامه به این شرح است :
Paltalk >>> Groups >>> Language/nationality/other >>> Iran socialist forum
اميدوارم شبی بيادماندنی داشته باشيم
حضور آيدا که خود محققی برجسته است و با پشت‌کاری ماورای توان انسانی کار سترگ کتاب‌کوچه را پی‌می‌گيرد حرف‌های ناگفته‌ی زيادی از محبوب‌اش دارد که اميدوارم فردا شب شمه‌یی از آن را از زبان‌اش بشنويم!
رضا براهنی و شاعران و نويسنده‌گان و هنرمندان بسياري فردا شب مهمان آيدا هستند اميدوارم خطوط اينترنتی گنجايش اين امواج پرشور عاشقانه را داشته باشد.
شاملو زنده است می‌دانم گفتن ندارد چه بسيار شب‌ها که خندان به خواب‌ام می‌ايد و دل‌داری‌ام می‌دهد... اما... باور کنيد شما هم اگر بر رخ ماه بوسه زده بوديد يک لحظه کسوف‌اش را تاب نمي‌آورديد!
افسوس کسی را توان آن نيست که برای او که برای هر در خون نشسته‌یی مرثيه‌یی سرود مرثيه‌یی بسرايد!

  |

دوشنبه، 30 تیرماه 1382 | July 21, 2003

خنديدن به ريش رئيس‌جمهور خندان

همان‌گونه که انتظار می‌رفت پنج وزير آقای خاتمی سرانجام گزارش بی‌بو و خاصيتی را منتشر کردنند که تنها نکته‌ی مثبت آن اين بود که پذيرفت شد زيبا (زهرا) کاظمی به دليل ضربه‌ی مغزی، و نه چنان که مديرکل رسانه‌های خارجی وزارت ارشاد برای نخستين بار اعلام کرده بود سکته‌ی مغزی، درگذشته است. امروز عبارتی از گزارش که در آن نقل شده بود:"علت فوت خانم کاظمی، شکسته‌گی جمجمه، خون‌ريزی مغزی و عوارض آن در اثر اصابت جسم سخت به سر و يا برخورد سر به جسم سخت، است." به عنوان طنز تلخی در ميان مردم دهان به دهان می‌گشت و همه به اين سناريو مسخره و مضحک می‌خديدند. احمقانه‌ترين وجه قضيه اين است که هيئت منتخب خاتمی ادامه‌ی کار را به قوه قضاييه ارجاع کرده است! در حالی که اين کار قاعدتا بايد توسط وزارت اطلاعات پی‌گيری می‌شد. چند لحظه پيش که هاشمی رئيس قوه‌ی قضاييه بر صفحه‌ی تله‌ويزيون ظاهر شد و با خنده‌يی پرمعنا از آقای خاتمی تشکر کرد و گزارش را به جناب قاضی مرتضوی ارجاع داد در واقع داشت به ريش اصلاحات و رئيس‌اش و دم و دنباله‌چه‌اش در اپوزيسيون می‌خنديد! مرتضوی که خود متهم رديف اول اين ماجراست حالا مسئول رسيده‌گی به اين پرونده شد! نطق شجاعانه‌ای محسن آرمين در صحن مجلس که به طور کامل در روزنامه‌ی ياس‌نو امروز چاپ شده است دلالت بر مسئوليت مستقيم مرتضوی در اين پرونده دارد و عجيب است که رئيس قوه‌ی قضاييه مسئوليت پي‌گيری اين پرونده را به شخصی می‌دهد که حداقل در رسانه های خارجی و در نظر نماينده‌گان اصلاح طلب مظنون اصلی بشمار می‌آيد! حالا بايد ديد رئيس جمهوری که اين روزها مردم فريبا صدای‌اش می‌کنند چه عکس‌العملی نشان می‌دهد احتمالا طی نطقی فلسفی با لبخندهای چندش‌آور اعلام می‌کند "البته مردم‌سالاری يعنی همين، ما هيئت تعيين می‌کنيم، هيئت گزارش آبکی می‌دهد قوه قضاييه هم پرونده را به مظنون شماره‌ی يک پرونده می‌دهد تا بررسی کند... در کجای دنيا چنين تعاملی وجود دارد!" گزارش قوه‌ی قضاييه را هم می‌شود حدس زد سرانجام اعلام می‌شود زيبا کاظمی به دليل ضعفی که براثر نخوردن غذای زندان به او دست داده است زمين خورده است و "سرش به جسم سختی خورده است"!
محسن آرمين در پايان نطق دی‌روزش در مجلس گفت:"در پايان عرض می‌کنم قاضی مرتضوی به دلايلی که ذکر شد عادل نيست و تصميمات و احکام‌اش درباره‌ی اشخاص فاقد اعتبار و غير قانونی است." بايد به آقای آرمين و ساير نماينده‌گان گفت: درست به همين دليل رئيس‌جمهوری که اجازه می‌دهد پنج وزير کابينه‌اش چنين گزارش آبکی را تهيه کنند و به قوه‌ی قضاييه بدهند و رئيس قوه‌ی قضاييه هم آن‌قدر گستاخ است که اين گزارش را جهت بررسی به مظنون شماره يک پرونده می‌دهد. فاقد کفايت و صلاحيت است و مجلس اگر می‌خواهد نام نيکی از خود به‌جای بگذارد بايد با رای به عدم کفايت رئيس جمهور اين بساط مضحک ريايی را برچينند!

  |

یکشنبه، 29 تیرماه 1382 | July 20, 2003

چيزی درباره‌ی عشق

دی‌شب به خواب‌ام آمدی گفتی:"شعری، داستانکی، چيزی بنويس در باره‌ی عشق، رنگی بزن به اين شب‌های تار..."
يادت می‌آيد رشته رشته، تار تار موهای‌ات را کنار می‌زدم تا قطره قطره اشک‌های‌ات را از روی گونه پاک کنم، ذره ذره لب‌خند را بر لبان‌ات بنشانم... کجا رفت آن گيسوان مواج، آن اشک‌های گرم، آن خنده‌های ناز؟
آه از اين جور و تطاول که در اين دام‌گه است!
واه از آن عيش و تنعم که در آن محفل بود!ـ
در دل‌ام بود که بی‌دوست نباشم هرگز؛
چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود! (حافظ-شاملو)

  |

جمعه، 27 تیرماه 1382 | July 18, 2003

وب‌لاگ‌گردی‌های آدينه

خون‌های رنگين!
در هفته‌ی گذشته با شهادت غم‌انگيز زهرا کاظمی حاکمان ايران که داشتند دوران فرج بعد از شدت پس از 18 تير را از سر می‌گذرانند در مخمصه‌ی جدی گرفتار شدند؛ خاتمی با دستور به چهار وزيرش برای پی‌گيری ماجرای اين قتل در واقع نشان داد برای جان شهروندانی که کمی تا قسمتی بيشتر از آن که ايرانی باشند کانادایی هستند ارزش بيشتری قايل است! مگر يادمان رفته که حداقل طبق اعلام رسمی علی حسينی در شيراز به قتل رسيد؟ مگر يادمان رفته که هنوز قاتل عزت ابراهيم‌نژاد راست‌راست می‌گردد؟ مگر دانشجويان خواب‌گاه ترشت(طرشت) علامه را به خاک و خون نکشيدند؟ مگر سرنوشت بسياری از بازداشت‌شده‌گان هنوز در ابهام نيست؟ چرا جناب آقای خاتمی برای اين‌همه جنايت حتا يکی از معاونين خود را نيز فرانخواند؟ حالا چه شده است که ناگهان برای قتل زهرا کاظمی به دست و پا افتاده است و چهار وزير خود را برای پی‌گيری ماجرا فرا خوانده است؟
قتل زهرا کاظمی برای من فاجعه‌بار است نه از رو که ايرانی و يا کانادایی است، از رو که انسانی آزاده بود که به فکر انسانی‌تر کردن اين جهان آلوده و متعفن بود. اميدوارم شهادت اين زن آگاهی‌بخش و اين خبرنگار دلير ميخی باشد بر تابوت پوسيده‌ی فريب و دروغی که می‌خواهد ايران را کشوری دموکراتيک نشان دهد! بايد حرف‌های آقای پاول و جک استروا و شيراک و ساير جانورانی از اين دست اين روزها شنيدنی باشد! اميدوارم خون زهرا کاظمی با بستن قراردادی اسارت‌بار و تارج بخشی از منابع کشور به کانادا و دلال‌های که قصد بهبود رابطه را دارند پای‌مال نشود.همه بايد تلاش کنيم هر قطره خون او را مشعلی برای آگاهی و آزادی سرزمين در بندمان کنيم.
چند لينک خواندنی در باره‌ی قتل زهرا کاظمی
- کيميای عزيز خبری نشوته به اين مضمون:"تلفنی در کانادا گذاشته شد از طرف يک سايت تلويزيونی بسيار مشهور که تا ساعت ۸ شب امشب يک همه پرسی از تمام انسانهای دنيا می پرسند که ايا موافقيد سفارت ايران در کانادا بسته شود و نتيجه ان هم همين امشب اعلام خواهد شد از تمام دوستان خواهشمندم که به اين همه پرسی که به واسطه قتل خانم زهرا کاظمی انجام گرفته جواب دهيد." تلفن مربوط و باقی توضيحات را می‌توانيد در "يک قطره از دريا" بخوانيد؛ اما من نمی‌دانم چرا فرصت اين کار اين‌قدر کمه!
- زهرا کاظمی چگونه کشته شد!
- هميشک
وب‌لاگ‌های‌مان را آزاد کنيد!
نيما و سامان سرگردان بيانيه‌ی برای آزادی وب لاگ‌ها در ايران نوشته‌اند که تا کنون توسط دوستان زيادی امضا شده است. شما هم برويد امضا کنيد من که امضا کردم، تعداد امضاها داشت به 600 می‌رسيد احتمالا حالا بيشتر شده. فکر نکنيد اين کارها بيهوده است! هر چند اين کارها جای عمل واقعی را نمی‌گيرد اما مکمل آن است. ولی از اين حرف‌ها گذشته آخرين جمله‌ی بيانيه بيش‌تر شبيه طنز می‌مونه:"بديهيست اين اعتراض کاملا جنبه صنفی داشته و مقاصد سياسی را دنبال نمی‌نمايد. " اين "بديهيست"اش منو کشته!
برگزيده‌ی صبور
اين که آدم بتونه در دنيای آشفته‌ی امروز دوست خوب و عزيز ناديده‌یی داشته باشه که بتونه باهاش دردودل کنه خودش به خودی خود جالب اما اگر اين دوست نويسنده‌ی قابلی هم باشه و از يه دردودل ساده‌ی دوستانه کلی حرف‌های شنيدی بيرون بکشه ديگه نور علی نوره! چند وقت پيش در پی کامنتی که آقای صابر عزيز در نظرخواهی شبح گذاشته بود ايميلی برای ايشان فرستادم و ايشان هم پاسخی دادند و بعد خواستند که در نشريه‌شان (جوانان کمونيست ٩٨) آن ايميل و پاسخ را چاپ کنند که کردند حالا اگه شما هم دوست داريد آن را بخوانيد اينجا را کليک کنيد. البته من در باره‌ی نوشته‌ی آقای صابر عزيز چون‌وچرایی دارم که هنوز نتونستم براش بفرستم اگه وقت شد و فرستادم حتما شما را هم خبر می‌کنم. يه نکته‌ی ديگه بگم. من در ايميل ام از "مشکلات خانواده‌گی" حرف زدم که مسلماا منظورم "اختلاف خانواده‌گی" نبود. اينو گفتم که سؤتفاهم پيش نيايد!
چقدر کار برای فردای پيروزی داريم!
"بياييم قول بدهيم که به آزادی شعورمند وفادار بمونيم و دست از آزاديخواهی برنداريم. بياييم عهد کنيم ديگه هيچ فره و کاريزمايی را قبول نکنيم . شايد اين بار ، بار آخری باشه که برای دستيابی به آزادی خون نثار ميکنيم." اين حرف‌ها که مسلما مقدمه‌ و موخره هم داره را پدر و پسری که روزگار غريبانه‌یی دارند می‌زنند. بعد از خواندن حرف‌های قبلی خواندن اين حرف‌ها هم جالبه!
نفس‌های مانده‌گار
دوستانی که از گذشته با وب‌لاگ شبح آشنا هستند علاقه‌یی که به عشق تنه‌می‌زند در مورد بونوئل را می‌دانند. (دوستانی هم که نمی‌دانند اگر علاقه‌مند هستند بدانند برای نمونه اينجا و اينجا کليک کنند!) علاقه‌ی من به بونوئل باعث شد بعضی از دوستان تصور کنند نام "شبح" را از روی فيلم "شبح آزادی" بونوئل انتخاب کردم غافل از اين که بنده و بونوئل هر دو به يک دليل اين نام را برگزيده‌ام... خب حاشيه بسه همه‌ی اين‌ها را گفتم تا گفته باشم وب‌لاگی کشف کردم که نام‌اش لوئيس بونوئله! معلوم که چقدر خوش‌حال شدم و جالب‌تر اين که قراره در شهريور ماه در "خانه‌ی هنرمندان" بزرگ‌داشتی برای بونوئل گرفته بشه! به اين منظور وب‌لاگ ديگری طراحی شده که بسيار ديدنيه بخصوص گه تکه‌يی از فيلم "سگ آندلسی" هم سردرش نشون می‌دن و لينک جالبی هم به گالری دالی کنار صفحه‌شه! خلاصه اگه دلتون برای اين لائيک دوست داشتنی تنگ شده حتما سری به لوئيس به زنيد و بعد سری هم به "بزرگداشت لوئيس بونوئل". از ما گفتن بود!
هم هنر هم صنعت!
معمولا وقتی اسم يک‌کليک‌برای‌هميشه را می‌شنويم ياد کادوهای بدردبه‌خور می‌افتيم و حل مشکلات تکنيکی اما اين وب‌لاگ خواندی پر از نوشته‌های خواندنی‌ هم هست! برای نمونه اين قسمت را بخونيد:
"[نتیجه اخلاقی] : اگر نصف عمرتان برایتان اهمیت دارد ، هیچ گاه این فیلم را از دست نمی دهید . ( گمان کنم با این همه تبلیغ هم اکنون خواجه حافظ شیرازی هم مشغول دانلود کردن ویندوز مدیا پلیر برای دیدن این فیلم بامزه است با این تفاوت که خواجه در بهشت با یک سرعت 100 گیگا بایت در ثانیه با اینترنت حال می کند :-)" برای اين که بدونيد منظور چه فيلميه بايد يک کليک بکنيد! اما بايد به عرض امير عزيز برسونم خواجه حافظ شيرازی در مورد بهشت گفته:
"برو ای زاهد و دعوت مکنم سوی بهشت
که خدا خود ز ازل بهر بهشت‌ام نسرشت!"
چيستان گيله‌مردی!
گيله‌مرد عزيز يه چيستان مطرح کرده که خيلي جالبه اگه گفتيد منظور شاعر از اين شعر کيه؟
زان پس كه صد هزار شقايق به كوه و دشت
پر پر شدند در ره آن سرخ انتظار
از گرمجاى گوشه مطبخ پياز پير
- با ريش و ريشه اى كه فرو هشته در سبد -
افراشته ست رايت سبزى كه :
اين منم ! پيغام آن بهار

بريد سراغ گيله‌مرد هم پاسخ جالب را شنويد هم به عنوان جايزه کلی مطلب باحال بخونيد!
دوربين‌های ديجيتال
در اولين سال‌های هفتاد دوستی در سفری که به آلمان داشت با خود دوربين کوچکی آورد که به جای فيلم معمولی ديسک مخصوصی در آن قرار می‌گرفت. اين اولين دوربين ديجيتالی بود که من ديدم. بسيار ابتدایی بود 50 تا عکس با کيفيت پايين ذخيره می‌کرد لنزش هم تعريفی نداشت. دوستان عکاس مسخره می‌کردنند و می‌گفتند اسباب‌بازی است! اما ما که علاقه‌ي زيادی به کامپيوتر داشتيم(حتا آن کامپيوترهای کند 286 آن زمان‌ها) اين دوربين را باور کرديم. پروژه‌یی هم انجام داديم و تقريبا پول دوربين در همان اولين پروژه درآمد! ما می‌دانستيم که اين تکنولوژی روز به روز پيشرفته‌تر خواهد شد اما راست‌اش را بخواهيد انتظار نداشتيم به اين سرعت به کيفيتی به اين بالایی برسد!...
وای شرمنده روده درازی کردم از اصل موضوع جدا افتادم. وب‌لاگ بسيار مفيد و تخصصيه "دوربين‌های ديجيتال" را اگر تا حال نديديد همين الان برويد ببينيد که هم پر از مطالب خواندنيه هم پر از عکس‌های ديدنی ضمنا اگر سوآلی هم در باره‌ی دوربين‌های ديجيتال داريد می‌تونيد بپرسيد تا رضای عزيز نويسنده‌ی اين وب‌لاگ بهتون جواب بده! برای اين دوست عزيز و مستعد آرزوی موفقيت می‌کنم.

وب‌لاگ‌گردی‌های يک دقيقه‌یی!
- اين وب‌لاگ فقط خواندنی نيست شنيدنی هم هست! کيان و کاوه ايرانی عزيز در اين وب‌لاگ يکی از ساخته‌های زيبا و شنيدنی خود را در معرض گوش شما قرار داده‌اند! برای دل‌گرمی دادن به اين جوانان هنرمند هم که شده به آن‌ها سربزنيد!
- "... کیفم را با خونسردی به گوشه ای گذاشتم و به طرف پسرک رفتم.اول مشت محکمی به زیر چانه‌اش کوفتم و بعد با لگد به جانش افتادم..." اين‌ها را کسي نوشته که با جار می‌زنه "من زن هستم!" کی می‌گفت مهشيد خشنه! فمينيست به اين زوربازو داری نوبره والا!
- پرستوی عزيز، يه شعر زيبا و پرمعنا از ويسواوا شيمبورسکا در زن‌نوشت نوشته که خونديه!
- سعيد گرامی و تازه‌گی‌ها عزيز! عجب زرنگه اين‌جا کلی حرف‌های مربوط و نامربوط تو نظرخواهی‌ ما می‌زنه بعد خودش تو وب لاگ‌ش نظرخواهی نگذاشته تا بريم تلافی کنيم!
-"من فقط برای سايه‌ی خودم می‌نويسم..." شايد فکر کنيد کسی که اسم خودش رو گذاشته سايه‌ی سياه و نوشته‌ی از صادق هدايت را چسبونده سردر وب‌لاگش بايد مايوس و جدا از اجتماع باشه. اما وقتی پا می‌گذاريد در وب‌لاگ بسيار خوب اين دوست عزيز زنده‌گی و آزادی‌خواهی موج می‌زنه!
- سولانژ عزيز فکر می‌کنه ما به اين دليل از اسلام متنفريم که به زبان خودمون نيست! (حالا می‌دونم داره شوخی می‌کنه اونم يه شوخی زيرکانه و پرمعنا!) اما حرف او مرا ياد يه چيزی که چندوقت پيش پسرم می‌گفت انداخت! تو مدرسه بهشون گفته بودن قرآن بخونن اونم تصادفي بخش‌هایی از قرآن را خوانده بود و به بعد معنی فارسيش رو خونده بود.به من گفت:"بابا خوبه اينا عربيه وگرنه آدم خجالت می‌کشيد سر کلاس بخونه اين عرب‌ها که معنی اين حرف‌ها را می‌فهمند خجالت نمی‌کشن!؟"
- بعضی‌ها که دو نفری وب‌لاگ می‌نويسن فضاهای متفاوتی را منعکس می‌کنند. مثلا در ضميرسرخ، سارا از عشق نوشته و آرش از مرگ! اونم پشت سر هم!
- چشم‌ام روشن آبی قمارخونه راه اندخته! "اگه به مقام معظم رهبری نگفتم!"
- رهای آبی عزيز هم باز دهان‌اش را باز کرده است و کلی حرف‌های خوب خوب زده!"تا می‌آیی دهان باز کنی و حرف از فمنیسم بزنی یا حتی فقط حرف از حقوق زنان سریع موضع می گیرند ، که جنسیت را ولش کن ، حرف از انسان بزن ! من به این چیزها اعتقاد ندارم ..." البته از "الله" بدون "ه" و دارای "الف"‌اش چيزی سر در نياوردم! شما بريد بخونيد ببينيد سر در مياريد!
- برنو بوزتو Bruno Bozzetto را هر کس که کمی از انيميشن هنری سر در بياره می‌شناسه. کارش فوق‌العاده اس. وفای عزيز در خاموشی دريا لينک‌های بسيار خوبی به چند تا از کارهای بوزتو داده که ديدنيه!
- دم هم‌چنان مانند گذشته غنيمته!
"کلبه ای کافی ست
آتشی
گوشه ای
من باشم و تو
تا لبانت ، عاشقانه‌ترين‌ها را بر لبانم نقش کند."
- ايمان کيست که فکر می‌کند همه عالم ديوانه‌ی اوست! برويد ببينيد کيست؟! جوانی خوش‌تيپ که تازه پشت لب‌اش سبز شده و می‌خواد دنيا را فتح کنه! اميدوارم وقتی در چشمه نگاه می‌کند بلایی که سر نارسيس اومد سرش نياد! از اين شوخی گذشته اميدوارم او نيز مانند بقيه جوانان کشورم موفق باشند و در دنيایی آزاد و عادل جوانی خود را بگذرانند.
- اميد ميلانی عزيز فقط نويسنده و منتقد نيست، برنامه‌نويس خوبی هم هست! او برنامه‌یی نوشته که به کمک اون ميشه شعر و نظم سنتی رو به صورت منظم و رديف نوشت! خب اين هم برای خودش کاريه ديگه!
-مژده به دوستان مويل‌تايپی! هر سوآلی داريد نويد عزيز خوب و باحوصله بهش جواب داده. مرسی از رضای عزيز که منو با اين صفحه آشنا کرد! من نمی‌دونستم ترک‌بک چيه؛ راهنمایی حسين درخشان هم هيچ کمکی بهم نکرد (البته دندون اسب پيش کشی رو نمی‌شمارن!) ولی راهنمایی نوپد عزيز بسيار خوب و روشن ياد داد که Trac Back چيه و چطوری ميشه ازش استفاده کرد.

يک تذکر مهم!
مدتی است که در بعضی از وب‌لاگ‌ها از سيستم بلاگ‌رولينگ برای دادن لينک استفاده می‌شود. خوبی اين سيستم اينه که وقتی وب‌لاگی به‌روز می‌شه در ليست لينک‌ها بالا می‌آيد و تيک می‌خورد. متاسفانه وب لاگ‌های که در بلاگ اسپات نوشته می‌شوند به صورت خودکار به‌روزشده‌گی‌شان (عجب واژه‌یی ساختم!) اعلام نمی‌شود برای اين کار بايد برويد اينجا و به روز‌شده‌گی‌تان را اعلام کنيد! شبح هم به لطف سامان عزيز صاحب همين نوع لينک شده است. اگر دقت کرده باشيد زير لينک‌ها لينکی هست که نوشته "فرم اعلام به‌روز شدن وب لاگ‌ها" اگر وقتی مطلب جديد می‌نويسد بيايد اينجا کليک کنيد و به‌روز‌شده‌گی‌تان درا اعلام کنيد در هر ليست بلاگ‌رولينگی که باشيد تيک می‌خوريد! پس لطف کنيد و اعلام کنيد تا دوستانتان الکی نکلينکن و بور نشن!
يک نکته‌ی تا حدودی مهم
همين‌گونه که مشاهده می‌فرماييد. لينک شبح زمانی www.shabah.org/weblog.html بود بعد شد www.weblog.shabah.org و حالا شده www.shabah.org هر چند تمام اين راه‌ها به شبح ختم می‌شه. اما اگر دوستانی که لطف دارن و شبح را قابل دونستن و به اون لينک دادن لينک خودشون رو به http://www.shabah.org تغيير بدن بسيار ممنون‌شان می‌شوم. اولين خاصيتش اينه که من و ساير خواننده‌های شبح می‌فهميم که مراجعه کننده‌گان از کجا اومدن اينجا!
و اما نظر خواهی
نظرخواهی بخشيه که متعلق به خواننده‌گان است. تمام تلاش من اينه که دوستان بتونن راحت وارد فضای نظرخواهی بشن و نظر بدن تمام جابه‌جای از بلاگ‌اسپات و بعد هاست قبلی روی اين هاست جديد (که به لطف دو سرگردان عاشق عملی شد!) برای اين بود که نظرخواهی خوب کار کنه. به هر حال جا داره از دوست بسيار عزيزم پاگنده که به نظرخواهی سروشکل خوبی داد تشکر کنم!
همسايه‌ها ياری کنيد تا من وب‌لاگ‌داری کنم!
×××
شبح به اين وراجی نوبره والا!

  |

چهارشنبه، 25 تیرماه 1382 | July 16, 2003

اندر حکايت "دادن" خاتمی استعفا را!

اين روزها خبر استعفای آقای خاتمی دهان به دهان می‌چرخد. بعضی‌ها می‌گويند: "اين تو بميری از آن تو بميری‌ها نيست و اين بار ديگر آقای خاتمی کاری خواهد کارستان و با شهامت از ديواری که جناح رقيب دورش کشيده است خواهد جهيد!" موضوع جهيدن از ديوار که پيش آمد يا حکايتی افتادم که روزی دوست بسيار عزيزی برای‌ام تعريف کرد. حکايت چنين اين است:
روزی در شهر دورافتاده‌یی آقا و خانم مسافری در يک زمان و يک لحظه به "پذيرش" تنها هتل شهر مراجعه کردند و اتاق خواستند. مسئول پذيرش گفت: "متاسفانه فقط يک سويت دونفره خالی است. بودور که واردور!" آقا می‌خواست جنتلمنانه و با رفتاری در خور شان انسان‌های مدنی اتاق خالی را به خانم واگذار کند و در جست‌وجوی جای خالی ديگری باشد که مسئول پذيرش به او اطمينان داد هيچ‌جای خالی ديگری در شهر يافت می‌نشود نجوريد و در آن هوای سرد زمستانی در فضای باز هم نمی‌شد مسکن گزيد. القصه خانم روی به آقا کرد و گفت: "شما مثل برادر من می‌مانيد؛ و از وجاهت‌تان پيدا است که مدنی‌ سيرت هستيد، اگر می‌توانيد روی کاناپه بخوابيد از نظر من اشکالی ندارد با هم اتاق را بگيريم." از آن‌جا که وضعيت دشوار و شاذ و نادره پيش آماده بود به حکم اکل ميته هم اتاق شدند.
به هر روی بعد از صرف شام در رستوران و اسپرسو در لابی به سويت رفتند از برای خواب و استراحت. پس از پوشيدن لباس خواب و زدن مسواک آقا آماده شد که بر روی کاناپه بخوابد که خانم گفت: "ما انسان‌های متمدنی هستيم تخت هم به اندازه‌ی کافی بزرگ است مانند نادر شاه افشار شمشير بينمان می‌گذاريم و می‌خوسبيم!" آقا گفت: "من با خشونت و شمشير مخالفم؟" خانم به زبان آمد که: "بالش بينمان می‌گذاريم حق با شماست در بين مردم متمدن ديگر نياز به شمشير و آلات قتاله نيست!" چنين کردند. زن برای آن که مدنيت را به نهايت برساند گفت: "هوا گرم است! شما اگر می‌خواهيد لباس خود را در آوريد از نظر من اشکالی ندارد." مرد گفت: "ممنون، من قولنج روده‌يی دارم می‌ترسم بچام با لباس می‌خوابم." خوسبيدند و تا صبح آقا و آقازاده‌ساز نجبيدند و زن از حسرت نخسبيد و بر سيب‌زمينی‌های پشندی مدنی بس تاسف خورد.
به گاه صبح پس از صرف صبحانه آقا و خانم در باغ قدم می‌زدند و در باب جامعه مدنی و دشمناش سخن می‌گفتند که خانم دستمال ابريشمی‌اش را در آورد تا آب آويزان بينی عمل‌کرده‌اش را بگيرد که ناگاه بادی از که جانب شمال وزيدن گرفت (اين باد با قولنج آقا هيچ ارتباطی نداشت!) دستمال از دست خانم ربود و به پشت ديوار حياط هتل انداخت. زن سراسيمه شد که : " اين يادگار شوی من است که اگر گم شود چون دزدمونا جانم را برای اين دستمال خواهم داد." مرد سراسيمه کت بيرون آورد و گفت: "نگران نباشيد که الان بر ديوار می‌جهم و دستمال می‌آورم" زن پوزخندی زد و گفت: "بخت ما را باش! تو اگر چابکی‌ی از ديوار پريدن داشتی از بالش کوتاه پا به اين سوی می‌گذاشتی!"
بله آقای خاتمی عزيز تو که هفت سال نپريدی اين يک بار هم نپر که احتمال جر خوردن خشتک بس محتمل است. خودت می‌دانی مدتی است حداقل از 9 اسفند بدين سو که ديگر رئيس فاميل و اخوی گرامی‌ات هم نيستی چه به رسد به جمهور!
فاطمه ارقه: درد و بلای اين سيدخندان بخورد به تخت سينه‌ی تو شبح غلتشن؛ از ديوار و بالش پريدن و ترتيب دادن که هنر نمی‌باشد کار هر قلتبانی ست قربان بروم سيد خودمان را که فعلا بی آن‌که تن به خشونت "دهد" با لب‌خند همه‌تان را نموده است!

  |

یکشنبه، 22 تیرماه 1382 | July 13, 2003

زهرا کاظمی

چند دريا اشک می‌بايد
تا در عزای اردو اردو مرده بگريم؟
چه مايه نفرت لازم است
تا بر اين دوزخ دوزخ نابه‌کاری بشوريم؟

احمد شاملو،1363
در کشوری که بزرگ‌ترين زندان خبرنگاران است بر مغز زنی و مادری می‌کوبند که جرم‌اش ثبت جنانيت است در سرزمين گل‌وبلبل! و تقدير چنان بود که او که می‌خواست جنايت را ثبت کند نام‌اش در کتاب قطور قربانيان جنايت سازمان يافته‌ بر عليه آزادی و آزادانديشی ثبت شد! هر قطره خون زهرا کاظمی سند قاطع و انکارناکردنی ست بر تصويرهایی که در سولوئيد دوربين‌اش نقش بسته است.
آه از که سخن می‌گويم؟
ما بی‌چرا زنده‌گان‌ايم
آنان به چرا مرگ خود آگاهان‌اند.

(احمد شاملو 1354)
گل‌کوی عزيز مفصل در اين‌باره نوشته است و لينک‌های مختلفی در اين باره داده است. مهشيد عزيز و حسين درخشان گرامی هم در اين باره نوشته‌اند. اميدوارم دوستانی که در کانادا زنده‌گی می‌کنند فعال‌تر با اين موضوع برخورد کنند و دولت کانادا را وادار به واکنش در اين‌باره بکنند. هر قطره خون زهرا کاظمی نازنين بايد چون سندی بر فرق بشريت خفته فرود آيد تا سالوس‌گران مدعی گفت‌وگوی تمدن‌ها! افشا شوند و اين فريب تلخ سرانجامی شيرين يابد.

  |

پنجشنبه، 19 تیرماه 1382 | July 10, 2003

وبلاگ‌گردی‌های آدينه

18 تير، تيری به قلب گذشته
در مورد وقايع دی‌شب، شاهد عزيز مفصل نوشته است من چيز زيادی ندارم به آن اضافه کنم. در قسمتی از نوشته‌ی او می‌خوانيم:"ولي همين كه به خانه رسيدم همسرم گفت : سالمي؟ همين!.
و من در جواب او كه متعجب شده بودم گفتم چطور مگه؟ كه او گفت صداي تير اندازي و انفجار نارنجك و آژير آمبولانس و ماشين پليس را از ميدان نور شنيده است و حدس زده بود كه من نيز ميدان نور باشم و براي همين شوكه شده بود.
و اينجا بود كه به اشتباه خود پي بردم (بي خبري مردم) و فهميدم كه مردم نه تنها به طور گسترده شركت كرده اند بلكه هوشمندانه مراكز شلوغ و پر رفت و آمد را انتخاب كرده اند و ميدان نور از زمان شلوغي هاي فوتبال به اين طرف هميشه محل درگيري هاي بزرگ و سرنوشت سازي شده است و خصيصه وسعت زياد ميدان يكي ديگر از مزاياي اين منطقه براي راحت درگير شدن مردم با گاردي ها ميباشد.
روز پنج شنبه از دوستان شنيدم كه مردم بعد از متفرق شدن از خيابانهاي انقلاب و آزادي به سمت پارك لاله حركت كرده اند و تا ساعت 2 نيمه شب هنوز تجمع و درگيري در پارك ادامه داشته است."
اکثر وب‌لاگ‌ها در باره‌ی 18 تير و وقايع آن نوشته‌اند. جوانان و زنان و مردان دلير و آگاه اجازه ندادند اين مشعل خاموش شود و در زير سرنيزه و ارعاب ياد 18 تير را زنده ‌نگاه داشتند.
چند نکته
و اين هم شعری از عزت ابراهيم‌نژاد تنها شهيد شناخته شده‌ی قيام 18 تير که ره‌گذرثانی عزيز از خبرنامه‌ی اميرکبير نقل کرده است:
ما را به خاطر بیاور
ما را که تازه جوانانی 22 ساله بودیم
شور عشق در سینه داشتیم
و پیش از آنکه عاشق شویم
سینه به خاک سپرده

مردیم"
ادامه‌ی اين شعر را می‌توانيد در وب‌لاگ گل کوی عزيز بخوانيد.
- پروين عزيز در نظرخواهی گل‌کوی نازنين شعری از هادی خرسندی گرامی در مورد 18 تير نوشته که شنيدنيه!
آخوند را بگوی بيا با زبان خوش
الان برو که گر نروی دير می‌شود
غفلت مکن که تا تو به مسند نشسته ای
هر روز سال، هجدهم تير می‌شود

نازبانوی عزيز شعر بسيار زيبایی از برشت چسبونده تو وب‌لاگش که خوندنيه!
اين‌جوری شروع می‌شه:
« جلو بيا! مي شنويم كه مرد نيكي هستي.
خودت را نفروخته اي, اما صاعقه هم
كه به خانه مي زند خريدني نيست.
به حرفت پايبندي, خوب, حرفت چه بوده است ؟
راستگو هستي, عقيده ات را مي گويي.
كدام عقيده را ؟
شجاعي ؟ دشمنت كيست ؟
...
اگه نرويد و نخوانيد چيز ارزش‌مندی را از دست داه‌ايد!
آسمان عزيز هم درباره‌ی تظاهرات ايرانيان در استکهلم نوشته و از اين که عکس بچه‌ی شاه در بين تظاهرات کننده‌گان بوده ابراز ناخشنودی کرده و اما قسمتی از نوشته‌ای او:
"خانم انا ليند وزير امور خارجه سوئد هم طی پيامی به برگزار کنندگان تظاهرات اعلام کرد که دولت سوئد دولت ايران رو به عنوان نقض کننده حقوق بشر شناخته و قول داد که مساُله نقض حقوق بشر را از طرف دولت ايران در نشستهای آينده اتحاديه اروپا مطرح خواهد کرد.
ديروز از گروهای مختلف سياسی در تظاهرات شرکت داشتند اما مسخره تر از همه سلطنت طلبها با عکسهای وليعهد سابق بودند."
رضای عزيز توصيه کرده در مورد خنثا کردن و دور زدن فيلترهای مخابرات ايران مطلبی بنويسم!
خود او اينجا را معرفی کرده!
سرزمين آفتاب عزيز هم توصيه کرده بريم سراغ نيما و سامان سرگردون انصافا هم توصيه خوبيه چون اونا مفصل و مفيد در اين باره نوشتن!

يا مرگ يا آزادی
"لاله و لادن" آگاهانه و آزادانه و جسورانه زنده‌گی در انقياد را تاب نياوردند و با سرود "يا مرگ يا آزادی" به شوق "آزادی" به پيشواز "مرگ" رفتند و افسوس و صدافسوس که در اين سرزمين هميشه "مزد گورکنان از آزادی آدمی افزون" بوده است و اين خاک از خون زنان و مردانی که رهایی را طلب می‌کرده‌اند سرخ است.
لاله و لادن مانند اکثريت مردم ايران قربانی زيستن در دنيایی شدند که سياست و پول جان انسان‌ها را در چنبره‌ی خود گرفته است و ما در اين سال‌ها علاوه بر له شدن در زير سنگ‌های آسيای سياست و اقتصاد بايد بار حکومت دينی را نيز به دوش بکشيم.
لاله و لادن وقتی بدنيا آمدند شاهی مغرور و خودشيفته رسيدن به دروازه‌های طلائی را وعده می‌داد اما نظام بورکراتيک آن توان حل مشکل لاله و لادن را نداشت. در سايت حادثه در 8 دی‌ماه سال گذشته از قول دکتر رحمت الله صفاييان می‌خوانيم: اين دوقلوها وقتی سه ساله بودند برای مداوا از دانشگاه شيراز به بيمارستان شهدای تهران انتقال داده شده بودند. من در آن زمان در آلمان بودم و اين خبر را که چند پروفسور آمريکايي برای جراحی اين دو خواهر به ايران آمده بودند را خواندم." او پس از تشريح چه‌گونه‌گی انتقال لاله و لادن به آلمان می‌گويد:"ما نتوانستيم اين عمل جراحی را انجام دهيم چون لاله و لادن پدر و مادر نداشتند و شناسنامه شان در بيمارستان صادر شده بود و هيچ کس حاضر نبود اجازه جراحی را صادر کند." پس از انقلاب هم جراحان ايرانی آماده‌گی خود را برای عمل لاله و لادن اعلام کردند من با يکی از اين جراحان چند روز پيش صحبت کردم می‌گفت 80 درصد امکان موفقيت عمل در آن سن بود. اين را دکتر صفاييان و دکتر رحمت و ساير پزشکانی که لاله و لادن را معاينه کرده‌اند نيز می‌گويند. اما متاسفانه آقای خمينی به دليل اين که امکان مرگ يکی يا هر دو نوزاد وجود داشت اجازه‌ی انجام عمل را نداد و ماجرا که پيچيده‌گی سياسی و اقتصادی داشت پيچيده‌گی مذهبی هم پيدا کرد.
در سال‌های اخير که مشکل لاله و لادن هر روز بيش‌تر می‌شد و ديگر آنان حقوق خوانده بودند با کوشش فراوان (که البته لادن بسيار فعال‌تر بود) پی‌گير انجام عمل خود بودند متاسفانه دولت اجازه‌ي خروج به آنان نمی‌داد و کسی هم حاضر به قبول مخارج مالی عمل آنان نبود تا اين که بلاخره بيمارستانی در سنگاپور انجام عمل را پذيرفت و دولت هم اجازه‌ی خروج آنان را صادر کرد اما هيچ‌گونه کمک مالی خاص و ويژه‌يی به آنان نکردند.
روزنامه‌ی واشنتگتن پست در مقاله‌یی به مطالب جالبی در اين باره اشاره کرده است که در گويا آمده است. "بزرگترين تيم جراحي مغز و اعصاب جهان توسط يك ايراني هدايت مي شود اين تيم چندي پيش يكي از مردان سياسي ايران را تحت عمل جراحي قرار داده و او را از مرگ حتمي نجات دادند، (منظور اين روزنامه دكتر قاجاريه است كه براي درمان سعيد حجاريان راهي ايران شد) و او را به راحتي عمل كرد اما در مورد لاله و لادن نه تنها از پزشكان و روانشناسان ايراني اطلاعاتی كسب نشد بلكه عده ای نگذاشتند رايزنی‌ها با پزشكان معتبرتری صورت بگيرد."
بله لاله و لادن مانند ميليون‌ها کودک ديگر در جهان و صدها هزار کودک ايرانی قربانی چرخ‌های له‌کننده و خشن نظام سرمايه‌داری جهانی شدند. نظامی که انسان در آن به بدن کشيده شده است و آزادی و رهایی چون رويایی دست نيافتنی گويا فقط پس از مرگ ميسر است.
چند نکته.
کميته‌ی امداد بعد از اين که ديد می‌تواند از اين نمد برای خود کلاهی درست کند دست گدایی‌اش را دراز کرد تا شايد از اين تغار شکسته ماستی بريزد و اينان بتوانند کاسه ليسی‌شان را بکنند به همين خاطر صبح تا غروب در صدا وسيما شماره حساب می‌دانند تا مردم به حساب کميته‌ی امداد پول واريز بکنند اين در حالی بود که سال‌هاست حسابی به نام لاله و لادن بيژنی باز است و هرگز در تلويزيون برای پرداخت پول به اين حساب تبلغ نشد.خانواده‌ی لاله و لادن به اين عمل کميته‌ی امداد و صدا و سيما اعتراض کردنند که می‌توانيد در اين‌جا بخوانيد:"نارضايتي خانواده لاله و لادن از سوءاستفاده تبليغاتي صداوسيما و كميته امداد"
ارزش سهام بيمارستان رافلز سنگاپور11 درصد كاهش يافت
پولاد همايونی عزيز در سايپريسک در مورد قضايای پشت پرده‌ی عمل لاله و لادن در سنگاپور نوشته است:
"خبرهای پشت پرده می گويند كه لاله و لادن را آقای “ ی- ر‌“ آقازاده يكی از سران مافيای قدرت كه با غارت اموال مردم به اين پايه رسيده است ، به سنگاپور برد. اين آقازاده سرمايه گذاری فراوانی در كشور سنگاپور و مالزی دارد. می گويند نام او در رده بالای ليست سهامداران شركت “ Raffles Medicals “ است. اين مافيا پيش تر هم از اين دو قلوها برای تبليغات انتخاباتی سوء استفاده نموده." راستی اين "ی" و "ر" هم ديگه خيلی تابلوست!
نيما رسول‌زاده‌ی عزيز در وب لاگ "ايستادن در مقابل باد" در مطلبی به نام "لاله و لادن قربانی سرمايه داری ! مرگ بازاری" به موضوع عمل لاله و لادن از نظر ساختار منفعت‌طلب نظام سرمايه‌داری پرداخته است.او می‌نويسد:"بدين ترتيب لاله و لادن را بايد مقتول سرمايه داری وحشی قلمداد كرد. در حكومت اين بعد از سرمايه داری است كه فارغ از دغدغه های انسانی هر پديده ای اعم از لاله و لادن تنها مورد استفاده بازاری قرار می‌گيرند."
بابا در وب‌لاگ بابا و دخترش به مخالفت جدی با حرف‌های نيما پرداخته است و او را متهم به لجن‌پراکنی کرده است! البته بابای عزيز خود را بی‌نياز از آوردن دليل دانسته است و فقط طبق معمول بسياری از دوست مردم‌گريز با نوشتن اين که "پس کی ما ايرانی ها می خواهيم دست از اين حسادت های بچگانه مون برداريم؟" محملی برای توهين به مردم و مليت خود پيدا کرده است.
به هر حال به نظر من مسلما تيم پزشکی سنگاپور تمام تلاش خود را برای نجات لاله و لادن به کار برده است اما مسايل سياسی و سؤاستفاده‌ی دولت ايران و آقای خاتمی (با آن چک 300 هزار دلاری‌اش) و مصادف شدن عمل با روزهای پر التهاب 18 تير چيزی نيست که بتوان به ساده‌گی از کنارش گذشت.
خورسيد خانم عزيز هم چقدر عالی، مختصر و مفيد در مورد لاله و لادن نوشته:"در اين وانفسای نفی فرديت آدمها، لاله و لادن جانشان را بر سر بدست آوردن فرديتشان از دست دادند. لاله و لادن که رفتند :(، ريحانه هم رفته بود، مهرانه و مهرانه ها را دريابيم. "
آذر عزيز در نظرخواهی مطلب قبلی چه نيکو ارتباط بين 18 تير و لاله و لادن برقرار کرده است او می‌نويسد:
"لاله و لادن هم براي ازادي فردي جان دادند. تن آزادشان مهم نبود مغز آزاد شان ارزو بود. ايران را تبديل به زندان كردن برای زندانبان خود زندانی وحشتناكتر خواهد بود. طناب‌دار را بر گردن دين می‌توان ديد."

  |

چهارشنبه، 18 تیرماه 1382 | July 09, 2003

18 تير مبدا تاريخ فردا

در 18 تير سال گذشته در مطلب کوتاهی به نام خداحافظ تحكيم وحدت حكومت و دانشگاه نوشتم:
"18 تيرماه 1378 بگومگوی داخلی حكام جمهوری اسلامی به جنبش خونين دانشجويی تبديل شد. جنبشی كه با سركوب دانشجويان غير خودی و عاقبت به خير شدن بعضی از دانشجويان خودی (با راه يابی به مجلس) و تواب شدن برخی ديگر به خاموشي گراييد.
امروز در حوالی دانش‌گاه و خيابان اميرباد اوضاع كاملاً غير عادي بود پليس ضد شورش به طرز رعب انگيزي سر و پا مسلح همه جا حضور داشت و صدای تيراندازی‌های پراكنده و ترقه‌هايی كه به نارنجك مشهور شده‌اند شنيده می‌شد من از اتفاقات بعد از ظهر و امشب خبری ندارم سر و صداهايي شنيده می‌شود اما بايد صبر كرد تا ببينيم چه شده است. مردم بی‌پناه و روشن‌فكران بيبرنامه نمي‌توانند با يك حكومت با برنامه و متمول طرف شوند؛ هر چند گزيری از فرياد كردن نيز نيست و نمي‌خواهم تخم ياس و نااميدی پراكنده كنم.
امروز علي‌رغم اشك تمساح و لبخند روباه؛ عزت ابراهيم نژاد در خاك خفته است و قاتل او با سر افراشته در شهر مي‌چرخد؛ امروز باطبي به دليل در دست گرفتن پيراهن خونين هم درس و هم دانشگاهي مجروح يا شهيدش در زندان به سر مي‌برد. با همه‌ي اينها 18 تير؛ تير خلاصي بود به متوليان دروغين جنبش دانشجويي؛ 18 تير پايان جنبش دانشجويي وابسته به قدرت است و آغاز جنبش دانشجويي مستقل؛ و از اين حيث نقطه‌ي عطفي در تاريخ جنبش دانشجويي ايران است.
سلام بر جوانان انديشمندی كه آلت دست صاحبان قدرت و مكنت نمی‌شوند و آزاده و وارسته و آگاه فردای ميهن آزاد و آباد خود را رقم می‌زنند."
امروز با يک سال پيش تفاوت‌های زيادی دارد. ديگر لب‌خند روباه رنگ باخته است و کسی فريب اشک تمساح را هم نمی‌خورد. امسال 18 تير از يک ماه پيش آغاز شد و فرمان سرکوب وحشيانه‌اش بدون پرده پوشی صادر شد. انقلاب موعد و تاريخ ندارد وقتی فرارسد اهريمنی‌ترين نيروهای ضد بشری نمی‌تواند آن را سد کند بايد به انتظار بنشيند تا متولد شود و بعد برای‌اش نقشه بکشد و منحرف‌اش کند. امروز مردم خواب را از چشمان زمامدارن و زراندوزان و تزويرگران ربوده است. شهر در سکوتی مرگ‌بار فرورفته است. در تمام خانه‌ها حرف 18 تير است، حرف امروز و امشب است، مردم، مادر انقلاب، از درد به خود می‌پيچد و منتظر شنيدن نخستين بازدم حيات نوزادی است که تمام اميد خود را برای رهایی و آزادی و رفاه و شخصيت... در تولد اين نوزاد می‌بيند.روزهای سرنوشت‌سازی را پيش روداريم روزهای که آگاهی و دلاوری جوانان و پيران‌مان را طلب می‌کند.
نسل‌های آينده، آنان که هنوز نطفه‌ی مادران و پدران‌شان بسته نشده است، چشم به امروز دوخته‌اند. باشد که آينده قضاوتی نيکوتر از آنچه ما در مورد گذشته‌گان خود داريم در مورد ما داشته باشند.
باشد که تا ستم‌گری در اين خاک زنده است 18 تير خواب و آرام را از او بگيرد و شهيدان سرافراز جنبش دانش‌جویی چون ستاره‌گانی راه‌نما، آينده‌ی ما را روشن ترسيم کنند.

  | |

دوشنبه، 16 تیرماه 1382 | July 07, 2003

وضعيت نکبتی ما

"بعد از متارکه‌ی جنگ ميون پاپ و حکومت، کشيش، در عشای ربانی برای ما شرح داد که عصر تازه‌ای –حتا برای رعايا- شروع خواهد شد. او گفت که از مسيح برکت‌های فراوانی، که دهاتی‌ها محتاجشون هسن، دريافت خواهند کرد. اون شب من در خواب ديدم که پاپ داشت با مسيح حرف می‌زند.
مسيح گفت: به ميمنت اين صلح، فکر پسنديده‌ای خواهد بود اگر زمين‌های "فوچينو" به دهقانانی که آن را کشت می‌کنند داده شود، همان‌هایی که در کوهستان هستند و هيچ‌گونه زمينی ندارند. پاپ جواب داد: اما، عالی‌جناب، آن وقت سرپرنس تورلونيا- که مسيحی نيک‌دلی است- بی‌کلاه می‌ماند. مسيح گفت: پس لااقل پسنديده خواهد بود اگر رعايا از ماليات معاف شوند. پاپ جواب داد، اوه، عالی‌جناب، حکومت تصور اين کار را نمی‌تواند بکند، وانگهی اعضای حکومت هم مسيحيان شريفی هستند. مسيح گفت: پس به مبارکی اين ترک مخاصمه خوب است امسال، محصول خوبی‌، مخصوصا برای رعايا و خرده‌مالکين هديه کنيم. پاپ جواب داد: اوه، عالی‌جناب، اگر محصول خوب شد، قيمت‌ها پايين می‌آيند، آن وقت بازرگانان زيادی ورشکست خواهند شد و اين‌ها آدم‌های قابل توجهی هستند، زيرا مسيحيان درست‌کاری می‌باشند.
مسيح غم‌گين شد، زيرا نمی‌توانست کاری برای دهقانان انجام دهد بدون اين‌که لطمه‌ای به مسيحيان خوب وارد آيد.
بعد پاپ نقشه‌ای برای مسيح ترتيب داد. گفت:
"اوه، عالی‌جناب! اجازه بدهيد برويم به آن‌جا، ممکن است بتوانيم فکری به حال دهاتی‌ها بکنيم بدون اين‌که برخوردی با منافع پرنس تورلونيا، يا حکومت يا ثروتمندان پيدا شود."
"شب صلح، مسيح و پاپ به فوچينو و همه‌ی ده‌کده‌های مارسيکا اومدند. با کولبار بزرگی روشونه‌هاش پشت سر او پاپ می‌آمد و اجازه داشت، کم‌کی از محتويات کولبار رو – که ممکن بود به در رعيت‌ها بخوره- با خود داشته باشه. دو مسافر آسمونی، توی همه‌ی ده‌کده‌ها يه وضعو می‌ديدن، چه‌چيز تازه‌ای ممکن بود بتونن بينن؟ دهاتی‌ها، ماتم گرفته بودن، دعوا می‌کردن و مانده بودن که چی بپوشن و چی‌بخورن، پاپ حس کرد دل‌اش داره می‌شکنه. اين بود که از کولبار ابری از شپش؟، از نوع جديدش، برداشت و به‌طرف خونه‌های رعيتای فقير روونه کرد و گفت: اوه کودکان محبوب من! بگيريد اين‌ها را باشد که در لحظات خشم و غضب دنيوی وسيله‌ای شود که فکر شما را از ارتکاب معصيت دور بدارد."
فونتامارا Fontamara، اينياتسيو سيلونه Ignazio Silone، ترجمه‌ی منوچهر آتشی، چاپ اول 1347، ص24
مقاله‌ی خوبی در هم‌شهری درباره‌ی ترجمه‌های آثار سيلونه در ايران

  |

یکشنبه، 15 تیرماه 1382 | July 06, 2003

اطلاعيه‌ی شبحی

دوستان متاسفانه به دليل اشکالی که در سرويس‌دهنده‌ی ايميل‌ام پيش آمده بود در چند روز گذشته هيچ ايميلی دريافت نکردم.
متاسفانه اين اشکال به گونه‌یی بوده است که برای ارسال کننده‌ی ايميل، پيام برگشت فرستاده نمی‌شده است.
خلاصه خواهش می‌کنم اگر در اين چند روز ايميل برای‌ام فرستاده‌ايد و پاسخی از من دريافت نکرده‌ايد مجددا ايميل خود را ارسال کنيد تا من شرمنده نشوم!

  |

جمعه، 13 تیرماه 1382 | July 04, 2003

وب‌لاگ‌گردی‌های آدينه

جنايت در سايه قانون!
هيچ جيز کثيف‌تر از جنايت درسايه‌ی حمايت قانون نيست! سرکوب مردم توسط چماقدارن سنتی بود که در زمان شاه باب شد و اکنون به شديدترين شکلی ادامه پيدا کرده است. اين بار سازمان‌دهی شده و يک پارچه! تمام حکومت‌های فاشيستی در دنيا از اين روش استفاده می‌کنند و صد البته در حالی که دشمنان‌شان را اينگونه سرکوب می‌کنند گور خود را نيز می‌کنند. همان‌گونه که شاه با رشد لومپنيسم، يرای مقابله با روشن‌فکران، موجب شد همين لومپن‌ها بعدا موجبات سقوطش را فراهم آورند.
قيام عمومی مردم توسط لومپن‌ها و اراذل و اوباش سرکوب شد اما وحشت مرگ را می‌توان در چهره‌ی جباران ديد.
جنايت‌های سازمان يافته‌یی در شهرهای مختلف در سايه حمايت دولت خدمت‌گذار! صورت می‌گيرد که تن هر انسان آزاده‌یی را می‌لرزاند. ری‌بل عزيز از امروز خبری را نقل کرده است که بسيار تکان دهنده است:"بنا به گزارش رسيده، يك دختر جوان قمي شامگاه شنبه پس از متهم شدنش به «بدحجابي» توسط يك زن محجبه با وارد شدن ضربات چاقو از پاي درآمد. اين حادثه در خيابان «صفائيه» قم، اصلي‌ترين خيابان اين شهر در مقابل انظار عمومي روي داد. شاهدان عيني گفتند: زن محجبه با ديدن اين دختر حدوداً 22 ساله، پس از مشاجره لفظي و به دليل آنچه كه وي «هرزگي و بدحجابي» خواند، با چاقو سينه اين دختر جوان را شكافت.‌آنان افزودند: ضارب كه چهره‌اش را كاملاً پوشانده بود، قبل از ارتكاب اين جنايت به مقتول گفت: «شما و امثال شما خون شهدا را پايمال كرده و مي‌كنيد...»"
در ستايش مردی که دوست‌اش داشتم!
بعضی وقت‌ها از دل بدترين اتفاق‌ها می‌شه يه چيز زيبا و باشکوه بيرون کشيد. آلوشای عزيز ما سرش مجروح شده است. ماجرا را يا خوانديد يا می‌رويد سری به نوشی و جوجه‌های‌اش می‌زنيد و می‌خوانيد. چيزی که من می‌خواهم کمی در موردش حرف بزنم همين موضوع مادران و پدارن و فرزندان هستند. در بسياری از مواقع ما فراموش می‌کنيم فرزندان‌مان انسان‌هايی هستند که به حکم روابط اجتماعی مسئوليت نگه‌داری و پرورش و رشد عاطفی‌شان به ما سپرده شده است. معمولا در روابطمان کودکان ابزارهایی هستند برای تخليه‌ی عصبيت‌های‌مان، کمبودهای‌مان،... و در روابط زناشويی هم فرزندان به عنوان سنگر يا وسيله‌یی برای حمله به طرف مقابل استفاده می‌شوند... هميشه فرزندان قربانی هستند بسيار شاذ و نادر است که مادری و پدری عميقا و از اعماق وجودش قربانی شود تا فرزندان به سلامت مرحله‌ی رشد را طی کنند معمولا نمايش اين کار صورت می‌گيرد و اين بيش‌ترين آسيب روحی را به فرزندان می‌زند.
خوش‌حال هستم که نوشی عزيز و سرجيو عزيز به اين بلوغ رسيده‌اند که بدانند که برای زنده‌گی مشترک: عشق، تفاهم و تناسب و خيلی چيزهای ديگر لازم است اما برای احترام به حقوق و عاطفه‌ی کودکان فقط يک چيز لازم است: انسان بودن!
زنده‌گی بدون تناقض فلسفی
رفتم به زنده‌گی عزيز سر بزنم اين‌بار توجه‌ام به لينکی در کنار صفحه‌اش جلب شد. "تست سلامت فلسفی" من هم که عاشق تست زدن و شناختن پيچيده‌گی‌های روح و روان‌ام هستم روی آن کليک کردم. به تست جالبی رسيدم که خالی از فايده نبود. با انجام اين تست به تناقضات احتمالی انديشه‌های فلسفی و باورهای‌تان پی‌خواهيد برد. در مورد تنيجه‌ی تست خودم و چون‌وچرایی که دارم چيزی نمی‌گم چون اگه حرف بزنم انجام تست برای شما ارزش و اعتبار خودشو از دست می‌ده پس بعدا در موردش خواهم نوشت فعلا توصيه می‌کنم بريد شما اين تست را انجام بديد!"
راستی اين تست را جادی عزيز ترجمه و برنامه‌نويسی کرده که خسته نباشيد داره.
دويدن رستم و وزير شدن پياده!
بامداد عزيز حکايتی تا حدودی بی‌تربيتی از دويدن رستم و شکستن فلان‌اش (اين "اش" معطوف به "رستم" است، نه "بامداد"!) نوشته و در مورد ماست بودن وزير محترم ارشاد درفشانده!با خواندن آن ياد دو نکته افتادم اول اين که وقتی مسچد جامعی وزير شد که خاطرتون هست آخری کابينه‌ی دولت اول خاتمی بود که وزير ارشاد جناب دکتر مهاجرانی کله‌پا شد و بعد جناب آقای مسجد جامعی وزير شدند! در جایی بوديم کسی خبر وزير شدن مسجدجامعی را آورد
گفتم مثل پياده در بازی شطرنج که در آخرهای بازی ناگهان بر سر يک اتفاق وزير می‌شود اين پياده هم وزير شد! اما نمی‌دانستم که ريس‌جمهور محبوب! آنقدر پياده است که اين حيف نون را وزير کابينه‌ی جديد خودش می‌کند! حضرت عباسی چه ترکمونی به مطبوعات و سينما زد اين جناب مسجد جامعی! البته انصافا در مورد کتاب تا قبل از اين بگير به بندها وزارت ارشاد کارنامه‌ی قابل قبولی داشت!
نکته‌ی دوم چی بود؟ يادم رفت!
زيتون، گوگوش و آذری که فخر ماست!
- اين که من به زيتون عزيز لينک بدم ديگه از اون حرف‌هاست. چون همه‌ی دوستان زيتون رو می‌خونن و نيازی به لينک‌دادن من نيست. اما درج ايميل آذر فخر عزيز در وب‌لاگ زيتون در باره‌ی گوگوش حادثه‌يی نيست که بشه از کنارش گذشت! حالا می‌خوام به اين بهانه افشاگری هم بکنم. دوستان قديمی يادشونه که من خيلی وقت پيش مطلبی نوشته بودم به نام "تقديم سکوت" و در آن از بانوی نازنين و عزيزی به نام آذر تشکر کردم آن هم با سکوت! آن بانوی نازنين همين آذر فخر است!
چيز زيادی ندارم که به آن فخر کنم اما يکی از به‌ترين داشتن‌های‌ام مهر بی‌کران آذر عزيز است... هر چند او مانند آفتاب مهرش بر سر هر ره‌گذر محتاج نوری بی‌دريغ پرتو می‌افشاند و دروازه‌ی دل‌اش با "کلام کوچک دوستی" به روی هر شيفته‌ی صادقی باز است.
راستی اين مطلب با "عقیق و سبزه و آینه به تماشای‌اش بنشینید!" هم اشاره به آذر عزيز دارد و من سعی کرده‌ام با زيرکی نام آذر و فخر را در يک جمله بياورم آن روزها قرار نبود اين بانوی نور و روشنی را معرفی کنم. البته حالا هم خودم برای خودم قرار گذاشتم. اميدارم سر نازنين‌ام را از دست ندهم! هر چند اگر توسط آذر عزيز کنده شود چه چيزی به تر از اين!
ايران کشوری چند زبانه!
ساکنين سرزمين وسيعی که از ديرباز تا کنون ايران ناميده می‌شده است به چندين زبان مختلف سخن می‌گويند. اين موضوع که در ارتباط انسانی امری عادی محسوب می‌شود وقتی به دست سياست‌مداران و صاحبان سرمايه و زور می‌افتد تبديل به مناقشه‌یی پيچيده و غيرقابل حل می‌شود. حال که در اروپا آلمانی‌زبان‌ها و انگليسی‌زبان‌ها و فرانسه‌زبان‌ها و ايتاليایی‌زبان‌ها... دارند کشور واکدی تشکيل می‌دهند مردم کشورهای جهان سوم بايد هنوز معضلی به نام زبان داشته باشند!
مهران بهاری عزيز که وب‌لاگ سؤزوموز را می‌نويسد مقاله‌یی از احمد کسروی درج کرده است درباره‌ی زبان ترکی و ترک‌زبانان ايرانی. دوستانی که مسائل زبانی و قومی را پی‌گيری می‌کنند توصيه می‌کنم حتما اين مقاله را بخوانند.
- کاترين هپبورن در هفته‌ی گذشته درگذشت. نمی‌خواهم وب‌لاگ‌گردی‌های‌ام را به مرثيه درگذشتان تبديل کنم. اما اين پارتی‌بازی را برای کاترين هپبورن کردم چون او به آته‌يست بودن مشهور بود و اين که آدم ستاره‌ی هاليوود باشه، 12 بار کانديدای جايزه‌ي اسکار بشه و 4 بار اونو تصاحب کنه و "خدا" را انکار کنه ديگه واقعا نوبره! "خدا" هم در عوض 96 سال عمر با عزت به او اهدا فرمود! "خدا" به اين باحالی نوبره والا!
آرش عزيز در ضمير سرخ، طبق معمول، مفصل در باره‌ی کاترين هپبورن نوشته.

وب‌لاگ‌گردی‌های يک دقيقه‌یی!
- اگه دل‌تان گرفته است و خيال داريد ضمن زدن لب‌خند چند چيز جديد هم بياموزيد سری به گيله‌مرد عزيز بزنيد که از واجبات است! هر چند تازه‌گی ها به دليل عيال‌وار شدن چرندياتی با او به هم زده! اما مثل اين که با محمدابراهيم باستانی پاريزی ريخته روهم! خدا به‌دور!
- مريم گلی عزيز دلش يه جورای گرفته شايدم دلش نگرفته ولی به هر حال خيال داره مدتی ننويسه! حيف! خوبه بريم خونه‌اش دق‌الباب کنيم و احوالش رو بپرسيم شايد سرکيف آمد و نوشت!
- دهقون عزيز هم يک‌ساله شد! لب‌خند‌هاتونو برداريد بريد سربختش که يه کم سرش گيج می‌ره، يه جور گيجی مطبوع مثل گيجی بعد از مستی! دهقون جون تولد مبارک!
- دنيای من را ديديد؟ خب برويد و ببينيد و بخوانيد و
گوش دهيد! اگر ضرر کرديد تشريف بياوريد خسارت پرداخت می‌شود.
- برای اين که شيوای عزيز بعدا گلايه نکند حتما برويد گل‌کوی بسيار عزيز را بخوانيد را هم بخوانيد!
- سرترشيدن شميم در استکهلم را که يادتان هست! رهایی آبی چند عکس از او زده ديوار وبلاگ‌اش که برای کسایی که نديدن ديدنيه! ضمنا شعر بلند بالایی هم سروده که توصيه می‌کنم مردسالارانی که ناراحتی قلبی دارن نخونن!
- خب! دوستانی که از کم و کيف وب‌لاگ‌گردی اين آدينه ناراضی هستند همين اساعه کليک کنن روی فرابلاگ و کلی مطلب جالب و کلی لينک باحال ببينن و کيف کنن!
اطلاعيه: دوستی برای‌ام ايميل زده و نوشته به خانمی برنامه‌نويس که ويژوال بيسيک را در حد مبتدی بداند اما حال و حوصله و هوش يادگيری را داشته باشد برای هم‌کاری دائمی نياز دارد. دوستانی که مايل هستند با ايشان هم‌کاری کنند برای من ايميل بزنند تا ايميل‌شان را فوروارد کنم برای صاحب‌کار گرامی! ضمنا حق‌العمل‌کاری ما فراموش نشود!

  |

چهارشنبه، 11 تیرماه 1382 | July 02, 2003

توصيه مارکس به مردم ايران!

"...علاوه بر دسيسه‌های روس‌ها، فرانسه نيز جای‌گاه مهمی دارد و در ميان اين سه نابکار، انگلستان از آن‌هايی است که ايران بايد بيش از همه از آن بيم‌ناک باشد.[1]"
کارل مارکس اين سخنان را در مقاله‌يی به نام "جنگ ايران و انگليس" که در هفتم ژانويه 1857 در روزنامه‌ی نيويورک ديلی تريبون به چاپ رسيد بيان کرده است.
ام‌روز انگليس با همان سياست يکی به نعل و يکی به ميخ به ميدان آمده است تا سرنوشت مردم ايران را برای مدتی ديگر به سياه‌ترين شکل ممکن رقم بزند. در صد ساله گذشته هر وقت ايرانيان می‌رفتند تا دموکراسی در سرزمين خود برقرار کنند اين گفتار پير استعمار با دسيسه و سالوس وارد شده است و هميشه کشور گردن کلفت احمقی را هم در کنار داشته است. روزی روس‌ها با به توپ بستن مجلس راه انگليس را برای کودتای انگليسی 1299 باز کردند و امروز آمريکایی‌ها با سياست‌های ماجراجويانه‌ی خود منطقه را به آشوب کشيده‌اند و شريک سالوس‌گرشان انگليس می‌خواهد از اين آب گل‌آلود ماهی‌های نفتی شکار کند.
جناب جک استرو درست يک روز بعد از آن که نطق مليحی بر عليه ايران انجام داد به تهران آمد و دست آقای خاتمی را فشرد و به او اطمينان داد که با حمله‌ی نظامی به ايران مخالف است! کسی نيست به جنابان بوش و بلر و شيراک و ساير اراذلی از اين دست بگويد "ما را به خير تو اميد نيست شر مرسان!" ما دفاع شما از مردم را نخواستيم لطف فرمود حمايت‌های پنهان و آشکار خود را از نظامی که بيش از 80 درصد مردم آن را قبول ندارند و نزد آنان هيچ‌گونه حقانيتی ندارد برداريد.
--------------------------------------------------------------------------------
[1] - پنج مقاله‌ی مارکس و انگلس درباره‌ی ايران، ترجمه‌ی دکتر د. شيخاوندی، نشر آتيه، ص 24

  |

جستجو در وبلاگ
دريافت با ايميل
 
« March 2008
Sun Mon Tue Wed Thu Fri Sat
1 2 3 4 5 6
7 8 9 10 11 12 13
14 15 16 17 18 19 20
21 22 23 24 25 26 27
28 29 30


وب لاگ رسمی ی فیلم نفس عمیق

 


فهرست وبلاگهای فارسی

اعلام به روز شدن وبلاگ






Hossein Derakhshan's Weblog
Gardoon Music Center

قالبهاي جديد وبلاگ

تعداد مطالب وبلاگ: 1310
تعداد نظرات: 25794
تعداد بازديد کنندگان:
Last update: june 30, 2009 01:48 pm


از کجا آمده‌اند؟