سه شنبه، 9 بهمنماه 1386 | January 29, 2008

تلخ و شیرین

این روزها هر چه می‌شنویم خبر تلخ است و بس! دانشجویان دربند هستند. دانشجوی سنندجی ابراهیم لطف الهی زیر شکنجه کشته می‌شود. نشریات بیشتری توقیف می‌شو.د و مجله زنان بعد از ۱۶ سال فعالیت توقیف می‌شود.

این روز ده بهمن را به عنوان روز حمایت وب‌لاگ‌ها از دانشجویان دربند اعلام کرده‌اند. امیدوارم اعتراض یک‌پارچه وب‌لاگ‌نویسان بتواند کمکی برای این دانشجویان دربند باشد و تا قبل از آن که مانند ابراهیم‌ها زیر شکنجه جان دهند یا آثار روحی روانی این شکنجه‌ها را تا پایان عمر تحمل کنند. آزاد شوند.
برای این که کامتان شیرین شود تا تاب این تلخی‌ها را بیاورید. داستان طنزی را که در تاکسی شنیدم و این روزها نقل مجالس مردم شده است را برای‌تان می‌نویسم.
همین چند روز پیش در آستانه انتخابات شکوهمندی که در پیش است. برای نشان دادن اتحاد بین جناح‌های مختلف و هم‌بسته‌گی مردم و مسئولین جناب رئیس جمهور احمدی‌نژاد، سرکار خانم فاطمه رجبی و شیخ اصلاحات جناب حاج‌آقا کروبی به همراه نماینده بازی‌گران سرکار خانم هدیه تهرانی برای افتتاح خط جدید مترو سوار مترو می‌شوند. از آن ‌‌جایی که هر افتتاحی در این سرزمین آریایی-اسلامی تبدیل به افتضاح می‌شود در اولین تونل برق سالن می‌رود و همه جا در تاریکی فرو می‌رود. در میان تاریکی نخست صدای بوسه و سپس صدای سیلی شنیده می‌شود و مترو از تونل بیرون می‌آید. احمدی‌نژاد سعی می‌کند با دست، صورت سرخ شده اش را بپوشاند و مضلومانه و بی‌گناه به اطرافیان‌اش نگاه می‌کند. هیچ‌کس حرفی نمی‌زند اما همه در ذهن‌شان غوغاست و دارند با خود فکر می‌کنند:
فاطمه رجبی: آخ‌آخ محمود تو هم! می‌خواستی هدیه تهرانی را ماچ کنی! بشکنه دست زنیکه سلیطه!
هدیه تهرانی:هه‌هه، این احمدی‌نژاد گاگول می‌خواسته منو ببوسه اشتباهی فاطی را بوسیده اونم با سیلی زده تو گوشش. عحب دست زمختی هم داره.
احمدی‌نژاد:اوه اوه، یک پدری ازت دربیارم حاج مهدی! این ضعیفه نجیبه را می‌بوسی اونم فکر کنه تو که پیری و حال بوسیدن نداری حتما جوان خوش‌سیمایی مانند من بوسیدمش سیلی تو گوش من بزنه! اما این ضعیفه اصلا هم ضعیف نیست چه دست بزنی داره مثل این که اونم از خودمان است.
و در این میان کروبی خودش را به خنگی زده است و دارد سقف را نگاه می‌کند و منتظر است باز مترو داخل تونل شود و او صدای بوسیدن در بیاورد و سیلی محکمی به گوش جناب احمدی‌نژاد بنوازد و دل‌اش خنک شود.

January 29, 2008 09:52 PM

قاصدک 20:32 @ Fri, 22 Feb 08

بابک دادبخش ، زنداني اعتصابي در آستانه مرگ
امروز این خبر را حامل هستم برای نجات جانش بنویسد


قاصدک 12:26 @ Thu, 21 Feb 08

ما نیاز به همسو کردن افکار عمومی در مورد این حکم غیر انسانی و غیر دمکراتیک داریم لطفا هرگونه تلاش خود را از آقای مهر نهاد دریغ مدارید . به امید آزادی همه در بندان .

فراخوان کانون وبلاگ نویسان ایران برای نجات جان آقای مهرنهاد وبلاگ نویس بلوچ کانون وبلاگ نویسان ایران


شبح 23:43 @ Tue, 19 Feb 08

به به همه‌ی دوستان جمع‌اند درست مثل سابق! خب ونیکاد بخوانید و بر فراز کنید.


داريوش.ش 16:53 @ Tue, 19 Feb 08

نمي‌دونم چي شد كه يه دفعه تو رو جلوم ديدم و نگاه‌ام قفل شد، بعد از چند ثانيه فكر، برگشتم به 2 سال قبل، كمتر يا بيش‌تر، چه فرقي داره،...... يه چيزايي يادم اومد ... كلماتي چون گرامي شبح ... زيتون عزيز ... گل‌كو ، هاله، خسن‌آقا ، ... اون پسرِ اسم‌اش چي بود؟ ....... آهان سهند و ... اوه مهشيد و ديگه ديگه ديگه ديگه همين نانا (كه هنوز داره فحش ميده ! ) و چند تا ديگه مثل سواره نظام تو مغزم رژه رفتند و مونده بودم بين موندن و رفتن ... ميدوني! حس‌اش نبود! خيلي وقت بود كه نبودم، يعني حس بودن نبود وگرنه هستيم و ... بعد از اين‌همه مدت گفتم بي‌خيال .... برو بقيه سرچت رو بكن! .... مي‌افتي توش و درنمي‌آي‌ها ... خيس مي‌شي! گوله ميشي! ... نمي‌دونم چي شد كه يك‌دفعه يك كليك ...
...
گفتي شاملو و كردي كباب‌ام!
يادِ ابراهيم گلستان افتادم كه در دو شماره قبلي شهروند چه كرد با اين عقابِ ادبيات ايران .... البته حميد خان (دوست گرامي) هم طي نامه‌اي كه در شماره بعدي چاپ شد حق اين گلستانِ بي‌گُل و بلبل كه حتا لياقتِ رويش خار را هم ندارد، خوب كفِ دست‌اش گذاشت...
خودم را در "گفت‌وگو در آیینه" خواندم و رفتم!


Amir 18:48 @ Sun, 17 Feb 08

شبح عزيز: لطفن چک ميل کنيد....
S.O.S.....S.O.S......S.O.S


گل کو 12:46 @ Sun, 17 Feb 08

شبح عزيز
اين داستان تو يک اشکال توضيح المسائلی دارد آن هم اين که نسوان و ذکران اينجا سوار يک ارابه مترو شده اند. مسلما جايی که آتش و کاغذ بغل دست هم باشند چنين اتفاقاتی می افتد. شانس آورديم که زلزله نيامده.
لطفا يک ايی ميل به اين دوست ! قديمی بزن ثواب آخرت دارد!
در ضمن شبح به اين تکنولوژيکی هم نوبره . اين اولين نظرخواهيه که می بينم با قفل و کليد و کد کار ميکند. به حق چيزهای نديده!


پژواک 20:51 @ Thu, 7 Feb 08

سلام
درود
واقعا همينطور امثال کروبی هنوز منتظر آب گل آلود يا سقف بی چراغند تا شايد...بدرود.
www.p-kh.blogfa.com


arezoo 21:58 @ Tue, 5 Feb 08

سلام شبح عزيز!
گفتم بيام چهارتا کلمه برات بنويسم نگی اين دختر نارفيق بود!سرم بدجور شلوغ شده !خيلی خوشحالم که واست نوشتم
خوش باشی.به قول حافظ
يوسف گم گشته باز آيد به کنعان غم مخور
کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور


nasrin 14:42 @ Tue, 5 Feb 08

شبح جان
اين خانه ی تو هم که داشت کم کم تبديل به خانه ی اشباح ميشد .
بنويس شبح جان ٫ تلخی اخبار به شيرينی قلم ات در !


nana 23:48 @ Sun, 3 Feb 08

به نام نامی مردم ايران و آزادی و عدالت کار رهبر جانی ايران را تمام
کردم

پست آخرم را بخوانيد .....کيل بيل فرمانده


سارا . م 9:36 @ Thu, 31 Jan 08

صميمانه ترين شاد باش هاي من ;تقديم به شبح عزيز. با قلبي گرفته و دردمند با تو حرف مي زنم. با تويي كه همانند من به يقين درد را مي شناسي.
تلخي اين روزهاي زيستن در وطن ; با خواندن كتاب- شعر- و يا نواختن سازي از ياد نمي رود ! .
'و حتي مرگ هم ما را در نمي يابد .
قداره بندان تحريف و قمع آزادي از يك سو و دستاويزگان مذهب از سويي دگر ; امان را از نسل ( هنوز اميدوار و آرزو نگر ) همچو من بريده اند . زخم تازيانه ء گزمه هاي بدوي حاكميت را بازهم مرهمي ست ; اما بلاحت و جزم انديشي
سيل عظيمي از هموطنان درون مرز را مرهمي نشايد ...
در اين حس و سعي مدام ;بارها از خود پرسيده ام ; به جرم كدامين گناه ؟! و تا به كي ملت من-( ايران من ) در خلسه يي نامعلوم غوطه ور خواهد بود ؟.
جسارت من را ناديده بگيريد كه بي هيچ موء خره يي زبان به شكوه يي بي پايان گشودم . اما چه باك! . درد وطن! نفرين ! (اين درد عميق و آشكار).
مدتهاست كه از وبلاگت ديدن مي كنم ; و هميشه در سكوت ميهمان شبح هستم . دختري 21 ساله هستم . مادرم مي گويد شباهت فراواني به خواهر از ياد نرفته ام دارم. (خواهري كه
كه طمع زنانگي و شب خوش شادكامي ( زفاف ) را در شب قبل از اعدامش در سال 67 مزه كرد..!)
مادر هميشه مي ترسد و مي گويد : ((مبادا كتاب بخواني! - مبادا كتاب در دست سوار تاكسي شوي- مبادا همچون آن سالها راننده به نقوش سرخ جلد كتابت مشكوك شود و تو را همانند خواهرت بفروشد ؟! . ديگر طاقت از دست دادن تو را هم ندارم . بگذار لا اقل عروسي ات را در اين خانه ببينم. )). مي گريد و تصوير من در ني ني چشمانش به آرامي خيس مي شود . گاهي اوقات اين توصيه مادرانه اش به حد جنون است.


شبح عزيز : مي خواهم بر من منت بگذاري و اگر مي تواني طرز استفاده از نرم افزار " پال تالك و چگونگي استفاده از آن و همچنين داخل روم شدن را به اختصار برايم در همين كامنت داني وبلاگت بنويسي . وهمين طور معرفي لينك نرم افزار آن را . مدتهاست كه مي خواهم عقده هاي
ناگفته ام را در پال تالك بگشايم اما نمي توانم چطور و چگونه. ( البته اگر برايت مقدور باشد و گرنه كه هيچ ) . از لطف و توجه ات به اين خواهش; سپاسگزارت خواهم بود . متاسفم كه بجاي نوشتن نثري ( گفتاري ) از نثري ( نوشتاري ) استفاده كرده ام . اينگونه عادت كرده ام.

****
( از نرم افزار ULTRA SURFفيلتر شكن استفاده مي كنم كه آي پي من ; در كنتور وبلاگت را از آمريكا نشان مي دهد .)
****
دختري از تباره تيره ء انساني: ( ايران - شمال )

خداوند ايران; نگهدار ايران باد .


nana 8:19 @ Thu, 31 Jan 08

شبح خره

چرا داری سينه خيز ميائي بلند شو مرتيکه
درست حسابی راه برو گنده بگ .....کيل بيل فرمانده


امیر 22:27 @ Wed, 30 Jan 08

اول متشکرم!
خیلی چسبید....طنز رو میگم.
فعلآ..


خرس مهربان 2:34 @ Wed, 30 Jan 08

سلام شبح عزيز خوشحالم که اومدی . ديگه هر کاری ام داشتی روز ۱۰ بهمن بايد می اومدی .


ترانه 23:37 @ Tue, 29 Jan 08

شبح جان باور کن ضعف و ذلیلی اینها از این هم بیشتر است!
همه اختلافات در حد « منم بازی» یه وقتی بازی باشن برای خود شیرینی توپ به دروازه خودشون می زنند وقتی هم که تو بازی نباشن دلشون به همین دل خوش خُنَکی ها گرم است!
بیا و بیشتر بنویس! هم ما رو شاد کردی و هم آبروی نداشته بعضی ها را، رو کردی
قلمت پایدار!






زبان:
نگهداری مشخصات؟






تعداد مطالب وبلاگ: 1309
تعداد نظرات: 25698
تعداد بازديد کنندگان:
Last update: february 29, 2008 10:32 pm


از کجا آمده‌اند؟