|
|
|
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
پنجشنبه، 29 شهریورماه 1386 | September 20, 2007
● گلستان لیلی
کتابهایی هستند که فقط کتاباند و کتابهایی هستند که چیزی بیش از کتاباند خود زندهگی اند. دیروز تب داشتم، هنوز هم دارم، سرما خوردم. زودتر از معمول آمدم خانه. قرص جوشان ویتامین ثیی داخل لیوان آبی انداختم تا عمل بیاید دو تا قرص استامینوفن کدئینه و یک لوراتادین انداختم داخل دهانام و محتویات لیوان را سرکشیدم. لباس گرم پوشیدم، کولر که خاموش بود اما پنجره اتاق خواب باز بود که بستم و پردهها را کشیدم و رفتم دراز کشیدم روی تخت و سریدم زیر پتو کورمال کورمال از کنار تخت کتابی از میان کتابهایی که چند روز پیش خریده بودم برداشتم و چراغ بالای سرم را روشن کردم و شروع کردم به خواندن. کتاب سادهیی که خواندناش تمرکز زیادی نمیخواست تازه میدونستم که به صفحهی دوم نرسیدم چشمام گرم میشه و خوابام میبرد. کتابه لیلی گلستان بود از مجموعه تاریخ شفاهی. خواندن در مورد این خانوادهی سرشناس که پدر و دختر و پسر و داماد هر کدام بهنحوی مشهور هستند و جنجالی برایام جالب بود. صفحهی اول جذاب بود و صفحهی دوم چشمهاییام گرم شد اما حیفام آمد ببندم مقاومت کردم و ادامه دادم به نیمه رسیده بود که کتاب را کنار تخت گذاشتم و چراغ را خاموش کردم اما افاقه نکرد بعد از غلت سوم چراغ را روشن کردم و کتاب را دست گرفتم و خواندم و خواندم تا نقطهی پایان که دیگر شب شده بود. بالشام خیس خیس بود از عرق و صورتام از اشک... دوستی که برای معالجه به پاریس رفته بود از پاریس برگشته بود و باید میرفتم به دیدارش دلام برایاش خیلی تنگ شده بود و حالا با این تب و این چشم اشکآلوده و این سر منگ از قرص باید راه میافتادم که افتادم. کم کم دوستان دیگر آمدند و بحث داغ و پرحرارتی در گرفت. در اوج بحث به صرافت افتادم که دوستی قرار است امشب به میلان برود و من باید میرفتم بدرقهاش اما تازه بحث بهجای حساس رسیده بود که سرانجام دلکندم و راهی شدم. ساعت دوازده و نیم بود تا برسم به فرودگاه از یک نیمه شب گذشته بود پروازش ساعت ۳ بود. برای مدت طولانی میرفت و خانواده و دوستان به بدرقهاش آمده بودند. همسر یکی از دوستان نزدیکم بود. تازه ازدواج کردهاند زوج جوان و نازنینی هستید هنگام خداحافظی دوستام اختیار از کف داد و در آغوش همسر جواناش هایهای گریه کرد... ساعت سه بود که از فرودگاه بیرون زدیمو با دوستام و دو دوست دیگر... گفتیم کجا بریم که جای شما خالی رفتیم کلهپاچه بخوریم اولین جای که رفتیم خیلی شلوغ بود و گفت تمام کردیم و فقط مغز و پاچه داریم. راهی شدیم به دنبال کلهپاچهگی دیگر... من رانندهگی میکردم منگ و غمگین و سرخوش... باید میجنبیدیم چون ساعت ۴ و نیم اذان صبح را میدادند و خوردن و نوشیدن ممنوع میشد. من پاچه و گوشت و چشم سفارش دادم که خیلی خوب بود یه کاسه آب و.مغز هم تلیت کردم و خوردم. روز قبل ناهار نخورده بودم و شام هم فقط یه کاسه آش و چند تا دلمه برگ مو خورده بودم برای همین کلهپاچه چسبید. بعد با آن دو دوست خانه آمدیم. فیلمی داخل دستگاه ویدئو گذاشتم. همه خوابشان برد. فیلم کوتاه ۴۵ دقیقهیی بود. تمام که شد. چراغها را خاموش کردم و دوستان غش کرده در هر گوشه را رها کردم و به اتاق خواب رفتم. ساعت حدود ۵ صبح بود و حدود ۱۵ ساعت از زمانی که برای خوابیدن داخل تخت رفته بودم میگذشت و من هنوز پلک به هم نزده بودم. باید چیزهایی را میخواندم و برای فردا (امروز پنجشنبه) آماده میکردم.ده صفحهیی که خواندم دیگر پلکهام بر هم پلکیدند و خوابام برد و ساعت ده صبح با زنگ تلفن از خواب بیدار شدم. هنوز تب دارم و هنوز در فکر کتاب گلستان هستم. گفتم بنشینم برای شما بنویسم هم از این بیست و چهار ساعتی که بر من گذشت هم از لیلی گلستان. دو قسمت کتاب که اشک از چشمهایام سرازیر کرد را مینویسم. اشک اول درک وضعیت خفتباری بود که بارها در آن قرار گرفتهام و برای خودم برای خانم گلستان و برای تمام کسانی که در این سالها تحقیر شدند گریستم. اما اشک دوم اشک شوق بود. اشک همبستهگی و مبارزه. روده درازی کردم سخن کوتاه میکنم و از زبان خانم گلستان مینویسم. تا جرقهآی در مغز من درخشید!
که در شهر ددان میراثی از انسان نمی یابی ..........!!!
که در شهر ددان میراثی از انسان نمی یابی ..........
آتش جان!(2) شهلای نارنبن(۳) آرمین جان!(۵)
آشنا جان!
به به چه انشای زيبايی
شبح گريه ئو عرضم به عرضتان برساند که ابدا نگران نباش به زودی سوژه های فراوان برای هر چقدر زر زر بی دليل که بخواهی در سراسر اين سرزمين به خون نشسته به دست مشتی جانی بی سواد دهاتی برای همه زر زرو ها فت و فراوون خواهد بود من ميگم به جای زر زر همه مون بايد هرچی چاقو و چيز نوک تيز داريم حسابی گريه کنی يا نکنی افاقه ای به حال کسی نميکنه من که هوادار بودا هستم به اين نتيجه رسيدم شما کمونيست قسی القلب ها !!!را من خبر
آرزوی سلامتی ...
من اين فيلمو قبلن ديده بودم غذاخوريهای شلوغ مسافرای عازم جاهای شيک پرکاری مديرای موفق و دست آخر تنهايی
اول اینکه پیرمرد آدم یه دفعه ای اینهمه دارو را با هم نمیریزه توی حندق بلا "چشمک" و دوم این که در تمام روزگاران ما می بایست قاب های خالی وجودی مان را ارائه می دادیم امیدوارم حال که این پیام را می خوانی بهتر شده باشی!!
شبح هنوز کله پاچه می خوری ؟؟ ا ه حواسم نبود که این غذای ملی ماست هههههه
يک زمانی زنبيل ميذاشتن سر صف کامنت گذاشتن توی اينجا و نفر اول چه لذتی ميبرد!!! |
![]()
تعداد مطالب وبلاگ: 1305
تعداد نظرات: 25596 تعداد بازديد کنندگان:
Last update: september 26, 2007 09:31 pm
از کجا آمدهاند؟
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||