جمعه، 2 شهریورماه 1386 | August 24, 2007

خودتکراری

دنبال چیزی در گذشته می‌گشتم در اویل شهریور یافتم‌اش با خود گفتم چه جالب همین روزها در دو سال پیش چه حال و هوایی داشتم و بعد به صرافت افتادم که می‌توانم متوجه شوم که سه سال پیش در این روزها چه حال و هوایی داشتم و این شد که تصمیم گرفتم مروری کنم به گذشته و روزی در حوالی همین روزها را برای‌تان ردیف کنم. راستی اگر وب‌لاگ‌نویسی همین یک خوبی را هم داشته باشد خیلی خوب است. از هر سال نوشته‌یی در حوالی این روزها را انتخاب کرده‌ام که می‌آورم. چند پاراگراف از اول متن را آورده‌ام دوستان دوست داشتند کلیک کنند و کل ماجرا را بخوانند.

۱- پنج سال پیش در سه شنبه، ۵ شهریورماه ۱۳۸۱ | August 27, 2002
متنی عجیب در باره‌ی روزی روزگاری، زنده‌گی
ای بسا معنی كه از نامحرمی‌های زبان
با همه شوخی مقیم پرده‌های راز ماند. (بی‌دل)
هر چند در روستا به دنیا نیامده‌ام اما تمام دوران كودكی و نوجوانی و بخشی از دوران جوانی خود را در روستا و یا شهرهای بسیار كوچك زنده‌گی كرده‌ام. طبیعت بكر و مردمی دوست‌داشتنی آن‌چنان در روح‌ام تاثیر عمیقی گذاشت است كه هنوز بعد از سال‌ها وقتی به درختی می‌رسم می‌خواهم سر روی شانه‌اش بگذارم و آرام گریه كنم. در كودكی بالای بیدیی پیر و پیچ در پیچ خانه‌ی درست كرده بودم كه غار تنهایی‌ام بود. وقتی از همه‌ی دنیا دل‌تنگ و دل‌گیر بودم و هیچ ملجایی نداشتم، به آن غار تنهایی پناه می‌بردم در آغوش درخت مهربان آرام می‌گرفتم، و خواب‌ام می‌برد.

۲- چهار سال پیش در سه شنبه، ۴ شهریورماه ۱۳۸۲ | August 26, 2003

● کنوانسیون رفع همه‌ی اشکال تبعیض از زنان در دنیا و آخرت!

آن کس که ز شهر آشنایی ست
داند که متاع ما کجایی ست (نظامی گنجوی لیلی و مجنون)
ماجرای پیوستن به کنوانسیون رفع کلیه‌ی اشکال تبعیض از زنان، از آن ماجراهای مضحکی است که اصلاح‌طلبان به دنبال آن هستند. جای هیچ چون‌وچرایی ندارد که مردان با زنان برابر نیستند و اساساً خلقتشان بر اساس نابرابری است هم‌آن گونه که برابری آدم‌ها با سایر حیوانات امری بعید و خارج از ذهن است؛ برابری مردان با زنان هم به همین اندازه دور از ذهن و بعید است. اصولا هدف خلقت، خلق مردان است و "زنان برای آرامش بخشیدن به مردان آفریده شده اند" و مردان نسبت به زنان "قوام" هستند. البته زنان پارسا و با ایمان موجب ارتقای مردان می‌شوند و "مردان از دامن زنان به معراج می‌روند" بعضی‌ها ممکن است بگوید روابط حقوقی بین مردان و زنان باید عادلانه باشد این‌ها متوجه نیستند که عدل یعنی هر چیزی سر جای خودش. مثلا اگر مقام آدم‌ها و گاوها یک‌سان شود این عین ظلم است. مبنای خلقت و در نتیجه مبنای شرع مقدس که بر اساس فطرت آدمی است بر تفاوت و برتری مرد استوار است نه بر برابری و مساوات. به هر حال نص صریح قرآن کریم و روایت معتبر متواتر آن‌چنان در این زمینه زیاد است که پذیرش خلاف آن یعنی نفی اسلام و کلیت‌اش.
وقتی داشتم این مطالب را می‌نوشتم یاد ماجرای افتادم که چند سال پیش دوستی برای‌ام تعریف ‌کرده بود؛ می‌گفت: "از طرف اداره به سفر حج تمتع مشرف شده بودم و حاج‌آقای باصفای ساده دلی هم‌راه و هم‌اتاق‌ام بود. روز‌ی صحبت بر سر آخرت و بهشت و دوزخ شد و از آن‌جا که حاج‌آقا از اهل و عیال جدا افتاده بود و فیل‌اش یاد هندوستان کرده بود، بیش‌تر مایل بود از احادیث مربوط به بهشت بداند. از حوری‌هایی که مانند پونه‌ی خود رو کنار جوهای بهشتی می‌رویند، از حوری‌های که برق دندان‌شان از فرسنگ‌ها دیده می‌شود، از حورالعین و باقی احادیث مرتبطه که ناگهان وسط بحث یاد حاج خانم افتاد؛ در حالی که آب دهان‌اش را جمع می‌کرد گفت: زنان؟! بهشت برای زنان چگونه است؟ من برای‌اش توضیح دادم که همان‌طور که برای مردان در بهشت حوری است برای زنان هم غلمان است. مردان زیبا و خوش تخم. ناگهان رنگ حاج‌آقا سرخ شد و رگ غیرت‌اش ورم کرد که: پس اگر این‌جور باشد ما در آن دنیا قرمساق می‌شویم. من خندیدم و گفتم نه حاج‌آقا اگر زن مومنه‌یی داشته باشید که به بهشت بیاید در آن‌جا هم می‌توانید با او زنده‌گی کنید و فقط خودتان از او متمتع شوید. نفسی به راحتی کشید و به فکر فرو رفت. ساعتی هیچ نگفت و در بحر تفکر غوطه‌ور شد.. بعد از مدتی رو کرد به من و گفت: ولی خودمانیم همان قرمساق باشیم بهتر نیست؟"
البته من برای دوستم توضیح دادم غلمان‌ها هم در خدمت مردان هستند و پسربچه‌های نوجوانی هستند که موی بر صورت و عورت‌شان نرویده ‌است! و به زنان فقط شوهران‌شان وعده داده شده است. حالا با خودم فکر می‌کردم دوستان اصلاح طلب اگر روزی روزگاری موفق شوند با کمک مجمع تشخیص مصلحت نظام و از روی مصلحت و برای دوام و بقای نظام به کنوانسیون رفع تبعیض علیه زنان در دنیا به پیوندند حکما بعدا شروع می‌کنند به مبارزه برای پیوست به کنوانسیون رفع تبعیض علیه زنان در آخرت! وگر خدای ناکرده در آن دنیا هم کارشان پیش برود آن‌وقت یک شبه تمام مومنان باغیرت تبدیل می‌شوند به "قرمساق!"
۳- سه سال پیش در جمعه، ۶ شهریورماه ۱۳۸۳ | August 27, 2004

● جمهوری اسلامی بدون ‌عاطفه

خیلی حرف برای گفتن دارم اما بغضی تلخ راه برگلوی‌ام بسته است. می‌خواستم در مورد رای‌گیری اصل اول و دوم منشور کانون وب‌لاگ‌نویسان ایران بنویسم اما چهره‌ی معصوم عاطفه رجبی از جلوی دیده‌گان‌ام بیرون نمی‌رود. می‌خواستم در مورد انشعاب در حزب کمونیست کارگری بنویسم اما با خود می‌گویم تا چه بشود؟ تا کی باید سرگرم این پیوستن‌ها و گسستن‌ها باشیم و عاطفه‌های ۱۶ ساله با جرثقیل بر دار شوند؟ حتا می‌خواستم در مورد رضازاده و المپیک بنویسم اما نای نوشتن‌ام نیست.
خبر اعدام عاطفه‌ رجبی دختر ۱۶ ساله‌یی که طبق شواهد محلی دچار اختلالات روانی هم بوده است چون داغ ننگی بر پیشانی نطامی است که سال‌هاست نه پیشانی که تمام وجودش از داغ ننگ انباشته شده است.
مسایل حقوقی را شادی صدر عزیز در شرق نوشته است که قبلا به آن در لینک‌دونی لینک دادم مصاحبه با خانم زهرا ارزنى را هم در همان لینک‌دانی می‌توانید بخوانید. اما نکته‌ی مشکوک در این پروند اعدام ناگهانی و بدون سیر مراحل قانونی (حتا با این قانون بی‌قانون که در جمهوری اسلامی موجود است.) عاطفه است و تایید شهردار و فرماندار نکا و برخی دیگر از مسئولین این شهر آن را مشکوک‌تر می‌کند اینگونه مواقع فقط یک حدس است که منطقی به‌نظر می‌رسد قاضی و مسئولین شهر به دلیلی می‌خواسته‌اند از شر این پرونده خلاص بشوند! تا ماجرا بالا نگیرد و حقایقی روشن نشود.
...
۴- دو سال پیش در دوشنبه، ۷ شهریورماه ۱۳۸۴ | August 29, 2005

● در ستایش تنهایی

تنها کسانی که تنهایی ژرف را تجربه کرده‌اند می‌توانند به عشق‌ پایدار دست یابند. عشق در هیاهوی هیچ بازار مکاره‌یی به هم نمی‌رسد. خرد تباهی عشق است و حساب‌گری چون آبی که از سرمای قطب سرچشمه می‌گیرد آتشین‌ترین عشق‌های استوایی را به خاکستر حقیر مصلحت‌اندیشی بدل می‌کند. رسوایی در ذات عشق است و حساب‌گری رسوایی را برنمی‌تابد. عشق در لحظه‌ی شکوه‌مند ناهوشیاری جرقه می‌زند و در اعتماد مطلق جریان می‌یابد و همه‌ی این‌ها به دست نمی‌آید مگر به معجزه‌ی تنهایی. هر زایشی از دل مرگی می‌روید و عشق، مرگ تنهایی است و تنهایی مرگ وابسته‌گی‌های بی‌شمار.
می‌خواهم تنها‌ترین "تنها"‌ باشم تا عاشقانه‌ترین "عشق" در جان‌ام شعله‌ور شود. بیگانه با آن‌چه مرا از خود بیگانه می‌کند. بیگانه از تمامی "داشته"‌های‌ام و بی‌نیاز از تمام "نداشته"‌های‌ام. بیگانه با تمام بیگانه‌سازها، با "خدا" با "هستی" با "عقل اعلای حاکم برجهان" با هر مفهوم مجرد و مجازی با هر واقعیت حقیقی که مرا از من می‌ستاند تا "خود" را جایگزین "من" کند. بیگانه حتا با عشق، خودبسنده، از خود آغاز شوم و به خود ختم شوم تنهایی مطلق؛ چیزی شبیه مرگ چیزی که شبیه هیچ چیز نیست...
نه! ریاکارانه خود فریبی می‌کنم! وقتی می‌گویم "می‌خواهم "این" شوم تا "آن" را به دست آورم" یعنی دارم حساب‌گری می‌کنم. اصلا وقتی "می‌نویسم" یعنی دارم از "تنهایی" می‌گریزم و به هیاهوی جمع پناه می‌آورم... پیشآپیش در هر کلامی که بر صفحه‌ی روبه‌روی‌ام نقش می‌بندد همهمه‌ی‌‌ تکذیب کننده‌گان و هلهله‌ی تایید کننده‌گان را می‌شنوم...
آستان عشق و تنهایی رفیع‌تر از آن است که با لاف و گزاف‌های نمایش‌گرانه به کف آید. پس بر گورم سنگی سفید بی‌هیچ کلامی بگذارید تا ره‌گذران کنج‌کاو به هلهله و همهمه بگویند: "در این‌جا عاشقی خفته است که هراس از تنهایی هرگز مجال عاشق شدن‌اش را نداد."


۵- یک سال پیش در شنبه، ۲۵ شهریورماه ۱۳۸۵ | September 16, 2006

● خاموشی قناری‌ها

توقیف روزنامه‌ی شرق بار دیگر و برای هزارمین بار نشان دادن وجود آزادی حتا به‌صورت کم‌سو در حکومت ایران توهم است توهمی که سر بسیاری را برباد داد. شرق که پدرخوانده‌ی قدرت‌مندی چون هاشمی رفسنجانی از آن حمایت می‌کرد و می‌کند نیز مجال نفس کشیدن پیدا نکرد و خرخره‌اش جویده شد.
روزنامه شرق تنها روزنامه‌ای است که این روزها می‌خواندم این روزنامه آنفدر حرفه‌ای و مدرن بود که بشود چیزی در آن برای خواندن پیدا کرد و این چیز و چیزک را هم بستند!
کانون وب‌لاگ‌نویسان ایران در مورد تعطیلی شرق و دو نشریه دیگر بیانیه‌ای صادر کرده است که توجه دوستان را به آن جلب می‌کنم. در این بیانیه به اجرای حکم شلاق روزنامه‌نگاری به نام مسعود باستانی نیز اعتراض شده است. شلاق زدن روزنامه‌نگاران ماهیت خشن و غیرانسانی احکام قضایی حکومت ایران را بیش از پیش نشان می‌دهد. قوانینی که سنگسار و اجرای وحشیانه‌ی حکم اعدام جزء لاینفک آن است.
در مورد پن‌لاگ حتما لوگوی کنار صفحه توجه‌تان را جلب کرده است. طبق اطلاعیه شورای دبیران پن‌لاگ تمام اعضای پیوسته‌ی پن‌لاگ موظف شده‌اند یکی از دو لوگویی که من هر دوی‌اش را گذاشته‌ام در وب‌لاگ خود قرار دهند. اگر عضو پن‌لاگ هستید توصیه می‌کنم حتما این کار را انجام دهید و اگر عضو پن‌لاگ نیستید بروید عضو شوید. به هر حال، کم یا زیاد، پن‌لاگ نهادی برای دفاع از آزادی بیان است و ای کاش تمام وب‌لاگ‌نویسان عضو آن بودنند.
این روزها در زمینه‌ی وب‌لاگ‌نویسی خیلی کم کار شده‌ام هنوز دل‌ام برای روزهای پرکاری‌ام تنگ می‌شود برای تمام دوستان باوفا که همیشه هستند حتا وقتی شبح نیست و دوستان بی‌وفایی که یارخوشی‌ها هستند و به وقت سختی روزگار غیب می‌شوند برای همه دل‌ام تنگ شده است اما برای چیزی که خیلی خیلی دل‌ام تنگ شده است آزادی ست... دل‌ام برای آن نوع آزادی تنگ شده است که بتوان برابری را در آن فریاد کرد.

August 24, 2007 03:33 PM

شبح 10:10 @ Thu, 30 Aug 07

امیر جان!(۱۰)
حق با توست همیشه همین‌طور بوده است. لینک دادم در لینک‌دانی.


امیر 11:16 @ Wed, 29 Aug 07

این انگلیسیها هنوز مدعی اند که از آخوند حمایت نمیکنند!!
--------------------------
به دوگانگی این مقاله دقت کنید:
مجله اکونوميست، چاپ لندن در آخرین شماره خود در مطلبی با عنوان «جمهوری اسلامی وحشت»، به مساله حقوق بشر و شهروندی در ايران پرداخته است.

http://www.radiofarda.com/Article/2007/08/24/f3-economist.html


شبح 23:00 @ Sun, 26 Aug 07

آتش عزيز!(۴)
می‌دانی در نوجوانی آرزو می‌کردم در دنيای آزاد زنده‌گی کنم حداقل آزادی اين تکه‌ی خاکی که بر آن زنده‌گی می‌کنم را آزاد ببينم حالا آرزو می‌کنم يک بار ديگر آن يکی دو سال ۵۷ تا ۶۰ را تجربه کنم. هيچ چيز لذت‌بخش‌تر از زنده‌گی در آزادی نيست و هيچ‌چيز سزاوارتر از زنده‌گی در سودای آزادی و برابری و دنيای انسانی.

ترانه‌ی نازنين(۵)
زنده‌گی همه‌جای اين کره‌ی نفرين شده سخت است اما زنده‌گی شادی‌ها و تلخی‌های خودش را دارد و می‌گذرد با پستی و بلندی‌های‌اش. پس در کنار دريا زير چتر ستاره‌گان بياد ترانه و بيد فرياد می‌زنيم زنده باد آزادی و زيبا می‌شويم.

امير عزيز!(۶)
اين دوران دير نمی‌پايد. دوباره خون در رگ‌ها می‌جوشد و بهار از راه می‌رسد بايد اين زمستان سخت و طولانی را تاب آورد.


شبح 22:53 @ Sun, 26 Aug 07

نانای نازنين!(۲) و دوست شماره‌ی (۳)
از محبت و لطف و این همه علاقه‌ی‌تان سپاسگزارم و شرمنده باشد که روزی دوباره شبح شبح شود! ولی به جان شما نباشه به جان خودم قهر نکردم. یه جورای نمی‌تونم بنویسم. همین. یعنی حس و حالش نیس که نیس به زور هم که نمی‌شه می‌شه؟


شبح 22:50 @ Sun, 26 Aug 07

بهادر جان!
نمی‌دونی از ديدن‌ات چقدر خوش‌حال شدم. جوان خير از جوونی‌ات ببينی! ديگه فکر کنم توی اين مدت دکتراتو گرفته باشی؟


امیر 10:51 @ Sat, 25 Aug 07

شبح گرام! همه مان را خسته کرده اند....همه در پس کوچه های نوستالژی پرسه میزنیم تا شاید بگوئیم هنوز زنده ایم....اما ؟!!! تا کی؟


ترانه 10:47 @ Sat, 25 Aug 07

شبح جان دلم می خواهد برایت بنویسم از این مدت، از همه جا و از شهریور که ماه اول زنده گی من و ماه آخر زنده گی عزیزان ایستاده ی همیشه جاودانه مان است

شاید هنوز نوشتن برایم آسان نیست اما هفته پیش که کنار رود سن قدم می زدم یاد تو در دلم انقدر قوت گرفت که نزدیکی ات را با دیدن ستاره ها که شاید تو هم همین لحظه در حال دیدنشان باشی می دیدم

گاهی نوشتن خیلی سخت است وقتی که پر از گفتنی. اما همیشه ننوشتن همه اش دلیل نخواستن نیست درست مثل تو که پر از گفتنی اما در این دنیای بزرگ، ترس ازتنهایی، آنوقت که باید از دلتنگی« ..اما برای چیزی که خیلی خیلی دل‌ام تنگ شده است آزادی ست....» بنویسی یاد درخت بید مرهمی است.

شبح جان در ک شرایط تو در آن ویران شده سخت نیست همین که هستی خیلی خوبه


atash 1:21 @ Sat, 25 Aug 07

شبح جان من هم دلم برای آزادی تنگ شده يعنی برای چيزی که حسش نکردم و از بدو تولدم همراه با تعريف هائی که از عموی کوه نوردم شنيدم فقط در حسرت داشتنش باهاش بزرگ شدم.

همیشه به خانه ات سر می زنم چه زمان خوشی و چه وقت دل تنگی . بنويس و خسته نشو .


- 0:36 @ Sat, 25 Aug 07

شبح پوسيده
اينقدر خاک گورت رو با بيل زير رو نکن
تو مردی
جون نکن زنده بشی
خيلی جاهای بهتر از وبلاگ توی گور رفته تو هست که بقيه بخونند
پس تا حرفی جدی برای گفتن نداری کس کلک بازی در نيار
يا مثل آدم بنويس
يا گورت رو گم کن بذار هوا بياد


nana 22:16 @ Fri, 24 Aug 07

ولی اما به به به به از شوما

مرتيکه ما را مسخره کرده ای يا خودت را
يک نظمی گفته اند يک ترتيبی گفته اند
حالا کار ندارم که گه مفت خورده اند
ولی اما اين که نميشه

هر شش ماه يک بار ميائي يک عدد دالی موشه ميکنی
و تازه نوشته های کپکی قبلی خودت را هم رويت خيلی سفيد است ....به چشمان معصوم ما فرو ميکنی

ميدانی شبح بگذار رک و راست بگويم اشکالت را
تو نميدانم چرا درست مثل زنان قهرو هستی
يعنی هی قهر ميکنی و ميروی
ولی به قدری هم خاک عالم بر سر هستی که نميروی دنبال کارت
بلکه مانند بچه قهرو گوزوها از بالای ديوار و گوشه در و سوراخ کليد بيست و چهار ساعته داری وبلاگستان را میپائی ولی به وبلاگ خاک عالم بر سر شبح که ميرسه ادای قهرو گوزوها را در مياوری

ولمان کن جمعش کن اين ادا ها را

بابا جان من قلم را که داری حالا گيرم فهم و شعور کافی نداری !!!!!!!!!!!!!!!!
بردار بنويس ديگه

اول يک عدد قرقره دهانت را با آب کر حوض خانه داريوش ملکوت اينها بکن

و آب حسابی بکش

و سپس به عنوان يک عدد فرد سوسياليست آزادی خواه

بپر وسط ميدون

قهر مال زنان و بچه ها است مردان قهر که نمی کنند سرشون را بخوره بايد هی ناز يک عدد قهرو را بکشند والسلام

من خيلی به ندرت مردی را ديده ام که قهرو بوده است
بدبخت های فلک زده چاره ای ندارند کسی نيست که قهرشان را ناز و نوازش کند


بنابراين اين ادا اصول زنان و کودکان را بگذار کنار و قلمت را وردار و د بنويس از آسمان از ريسمان از اعدام از جنايت از رهبر از يک دست از ميمون و بگير و برو...........نانا کيل بيل فرمانده


بهادر 17:39 @ Fri, 24 Aug 07

سلام شیخ شبح!
شهریور ۸۵ اگه می دونستی دقیقاً یک سال بعدش چقدر کمتر می نویسی، مطمئناً نمی فرمودی که در وبلاگ نویسی کم کار شدی.
در هر حال، ما که سر می زنیم به اینجا. همون هر از گاه یکباری هم که به روز می کنی باعث شعف و مسرت خاطر میگردد (این از جمله فواید دیگر وبلاگ نویسی شماست).






زبان:
نگهداری مشخصات؟






تعداد مطالب وبلاگ: 1302
تعداد نظرات: 25559
تعداد بازديد کنندگان:
Last update: august 30, 2007 10:11 am


از کجا آمده‌اند؟