●
دور و بس نزدیک
حالا که عشق و عاشقی سالبهی به انتفاء موضوع ست و کار و کاسبی تخته؛ آرد بیخته و نابیخته الک را آویختم و قصد سفر کردم. میروم به جایی دور و بس نزدیک. جایی که میروم جخ آب و برق داشته باشد، اینترنت پیشکشاش. نابسودهتر از آن است که دستمالی مجاز شود. آب چشمهاش زلال است و دل مردماناش سبز. کولهپشتیام را پر از کتاب کردم با قلمی و ورقهایی سفید. میروم به دور از دود و دم این شهر غبار گرفته دمی بیاسایم. هر چند دوری از دوستان هر آسایشی را رنگی از تشویش میزند اما خاطر از این خوش است که دوستان بیدوست نیستند و احتیاج ما به آنها با اشیاق آنان به ما همسنگ نیست. رفتن، هنگامی که نرفته وعدهی بازگشت میدهی، رفتن نیست. درنگ کوتاهی است بین دو بازگشت. اینجا را به شما، و شما را به شما و خود را به آب و باد میسپارم. تا دیدار به امید دیدار.
April 12, 2007 04:10 PM