دوشنبه، 13 فروردینماه 1386 | April 02, 2007

نحس‌ترین سیزده‌ی قرن!

سفاهت من چنگیزیان را آواز داد
نو را و همه‌گان را گردن زدند.
یوغ ورزا بر گردن‌مان نهادند.
گاوآهن بر ما بستند
برگرده‌مان نشستند
و گورستانی چندان بی‌مرز شیار کردند
که بازمانده‌گان را
هنوز از چشم
خونابه روان است.
(احمد شاملو، مدایح بی‌صله)
ماجرای چنگیز را حتما همه‌ی شما شنیده‌اید. وقتی چنگیز با ایران آن روزگار هم‌مرز شد. هیئتی از بازرگانان مسلمان را برای ایجاد پیوند دوستی و مودت به‌سوی خوارزم روان داشت. حاکمی مرزنشین به طمع هدایای ارسالی اعضای هیئت را قتل عام کرد و این موجب جنگی خونین شد که سرانجام به اشغال ایران توسط مغول‌ها انجامید. امروز که خبر مرگ ناگهانی جیمز رابین یکی از ملون‌ها‌ی انگلیسی را خواندم مو بر تنم سیخ شد. موضوع خیلی جدی است و جای نگرانی دارد. هرچند مقامات ایرانی اعلام کرده‌اند که رابین سکته‌ی قلبی کرده است اما شواهد نشان می‌دهد مرگ او مشکوک است. مقامات ایرانی حاضر به تحویل جنازه‌ی او نیستند و می‌گویند جیمز در این چند روز مسلمان شده است و فیلم مسلمان شدن و تشهد گفتن او را دارند مرتب از تلویزیون پخش می‌کنند و از صلیب سرخ بین‌الملل هم خواسته‌اند که فقط عضو ختنه شده‌ی او را بررسی کنند و گواهی بدهند که او مسلمان شده است و به این بهانه می‌گویند باید در ایران و طبق مراسم اسلامی به خاک سپرده شود و اجازه‌ی کالبدشکافی صادر نمی‌کنند.
موضوع حمله‌ی انگلیس و آمریکا بسیار جدی است و آقای احمدی‌نژاد هم گفته است تا هفته‌ی آینده خبر مهمی از کشفیات دختر شانزده‌ساله‌یی که با کمک برادرش در خانه به انرژی هسته‌یی دست پیدا کرده است منتشر می‌کنند. ادعای دولت ایران این است که به بمب اتمی بسیار قوی‌تر از بمب‌های موجود دست پیدا کرده‌اند و ریاضی‌دانی به نام دینبلی هم کشف کرده است که E=mc^2 نادرست است و در این بمب هسته‌یی اختراع شده توسط ایران E=MC^20 است و این یعنی هر بمب هسته‌یی اسلامی میلیاردها برابر بمب هسته‌یی مسیحی قدرت دارد و یکی از آن‌ها کافی است کل قاره‌ی آمریکا را به زیر آب ببرد. با شنیدن این خبر من دیگر نگران جان خودمان در ایران نیستم اما شدیدن نگران جان مردم آمریکا و دوستانمان در آمریکا هستم و از همه‌ی بچه‌ها خواهش می‌کنم هر چه زودتر به ایران بیایند تا از امنیت برخوردار شوند.
شرمنده کمی آشفته و پراکنده شد از شدت ناراحتی و بیم حمله‌ی نظامی و نابودی جهان دارم آشفته حرف می‌زنم به سایت‌های خبری بروید الان برنامه‌های بی‌بی‌سی و سی‌ان‌ان و اکثر خبرگزاری‌ها برنامه‌ی عادب خود را قطع کرده‌اند و دارند این خبر هول‌ناک را پخش می‌کنند.
چند لینک
تجاوز دو هواپيماي امريكايي به حريم هوايي ايران
رسانه های ایتالیا؛ ایران در «تله» احمدی نژاد

April 2, 2007 01:59 AM

آرزو 10:15 @ Fri, 8 Jun 07

آقا شبح نازنين و خوب !
قرار بود در کامنت دونی را ببندی تو که در وبلاگو تخته کردی؟!
منتظر نوشته هایت هستیم....

بگشای لب که قند فراوانم آرزوست
بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست


زیتون 1:36 @ Fri, 8 Jun 07

شبح جان
دلمون تنگ شده. احساس می‌کنم رفتی یه داستان بلند یا فیلم‌نامه‌ای چیزی بنویسی...
موفق باشی و جای مارو هم خالی کن!
شاید هم از دیو و دد ملولی و انسانت آرزوست...


- 14:22 @ Sat, 2 Jun 07

گزارش روز

نظرات آیت الله محمدابراهیم جناتی، موسوی تبریزی، یوسفی اشکوری، بهمن کشاورز و فاطمه صادقی درباره ازدواج موقت
خبرگزاری فارس روز پنج‌شنبه گذشته خبر داد مصطفی پور‌محمدی وزیر کشور در همایش هم اندیشی حجاب در قم گفته است: ازدواج موقت باید با جسارت در کشور ترویج شود.
«مينا» 41ساله در يكي از سايت‌هاي مربوط به ازدواج موقت مطلبی با اين مضمون نوشته است: «شوهرم فوت شده و يك پسر مومن 18ساله دارم، حاضر به صيغه هستم. اطلاعات و ميزان مهريه و مدت را برايم ايميل كنيد.»
محسن 20 ساله دوست دارد كه ازدواج موقت را تجربه كند، او كه شماره تلفن‌اش را روي سايت مربوط به صيغه گذاشته است، مي‌گويد: «ماهانه يك سكه بهار آزادي به عنوان مهريه پرداخت مي‌كنم و مي‌خواهم كه همسر موقتم مقيد به اصول ديني باشد.» محسن با صداي دورگه‌اي كه هنوز انگار سال‌هاي بلوغ را طي نكرده است، مي‌گويد: «تا هروقت كه بخواهيد مدت را تمديد مي‌كنم. منتها پيش از آن بايد در يك مكان عمومي همديگر را ملاقات كنيم و اگر شما موافق بوديد براي عقد موقت به محضر برويم.» محسن‌ها و ميناها در شرايطي به جست‌وجوي زوجي مناسب براي صيغه هستند كه وزير كشور پنج‌شنبه گذشته (10 خرداد) در همايش هم‌انديشي حجاب در قم اعلام كرد كه «ازدواج موقت بايد با جسارت در كشور ترويج شود.»«مصطفي پورمحمدي» گفت: «بالا رفتن سن ازدواج در كشور باعث به وجود آمدن معضلات فراواني مي‌شود. ازدواج موقت تنها براي كامجويي مردان متاهل نيست كه بروند و براي بار چندم ازدواج كنند، مگر امكان دارد كه اسلام نسبت به جوانان 15 ساله‌اي كه خداوند شهوت را در وجود آنها قرار داده بي‌تفاوت باشد.»
وزير كشور همچنين اعلام كرد: «در شرايط فعلي امكان ازدواج به دلايل مختلف اجتماعي وجود ندارد و ما نيز نمي‌توانيم نسبت به خصوصيات سني قشر جوان جامعه بي‌تفاوت باشيم. براي ارضاي ميل جنسي جواناني كه امكان ازدواج ندارند بايستي فكري شود.» وزير كشور در اين همايش راه‌حل خود را نيز ارائه داد: «اكنون وقت آن رسيده كه حوزه‌هاي علميه به اين امر اهتمام ورزند و به بررسي برخي حواشي كه از اجراي اين حكم خدا در جامعه ممكن است به وجود بيايد، بپردازند.» پيش از اين هم آقای هاشمي رفسنجاني در سال‌هاي پس از جنگ در نماز جمعه يك بار به منظور صيانت جامعه از آلودگي‌هاي اخلاقي و تاكيد روي راهكارهايي كه شرع اسلام به آنها اشاره كرده است روي ازدواج موقت بحثي را باز كرده بود كه در آن زمان با واكنش‌هاي مثبت و منفي در مسوولان و زنان و مردان جامعه روبه‌رو شد. اين روز‌ها بحث ازدواج موقت و صيغه ميان مسوولان و جامعه مذهبي در كش و قوس است، گروهي مخالف و گروهي موافق هستند. «آيت‌الله جناتي» يكي از موافقان طرح صيغه است، تا آنجاكه در رساله خود، براي ازدواج موقت دختر اجازه پدر را ضروري نمي‌داند. او به هم‌ميهن مي‌گويد: «به اين مساله در رساله‌ام به صورت كامل پرداخته‌ام، به نظرم ميان ازدواج موقت و دائم تفاوت چنداني وجود ندارد، وقتي در ازدواج موقت هر دو طرف متدين و مقيد باشند هيچ فرقي با نوع دائم ندارد تنها به اقتضاي شرايط بايد يكي از اين دو گزينه را انتخاب كرد.»
http://www.ham-mihan.org/Released/86-03-12/Default.htm


خرس مهربان 23:36 @ Mon, 28 May 07

سلام شبح عزيز . می دانم که فعلا مثلا سفری دوری . ولی اگر بودی //چپ می‌آید، اما چگونه می‌آید؟


nasrin 0:57 @ Thu, 24 May 07

شبح جان
پس چرا نمی نويسی ؟؟؟
شبح به اين تنبلی اصلا هم نوبر نيست والا :)


هاله 5:13 @ Thu, 10 May 07

شبح جان چه بر سر وب‌لاگ‌‌ات (روی دومین اصلی) آمده؟ ظاهرا" حال‌ات باید خوب باشد چون طبق گفته‌ی خودت سفری ولی به هر روی ... امیدوارم همه چیز مرتب باشد.


امير حسين 9:35 @ Mon, 30 Apr 07

چند خطي را با عنوان منشور حقوقي زنان نوشته شده است . خوشحال مي شوم نظر شما را در اين باره بدانم.
از آنجايي که نياز امروز ما نقد سنجيده و است و براي رسيدن به برابري کامل بايد تمام نکات ريز و درشت را در نظر گرفت خوشحال مي شمو شما نيز در اين باره چند خطي را بنويسيد


7:49 @ Mon, 30 Apr 07

-- تقدیم دیالوگی فعلا مونولوگی به شبح؛ میان من و آریا/کیهانگشت و ساتگین!

* * * * *
-- آریا؛ پرسشی را با ساتگین در میان گذاشتم که خوبه بخاطر آوردن نامت، درینجا نیز درجش بکنم. دلم میخواد نظرتو و بخصوص آقای جمالی را درینباره بدانم. نمیدانم حرفم را چقدر شسته و رفته و دقیق بیان کردم ولی حاضرم در ادامش بازهم نکات جالب و مهمی را بیان بکنم.

سعید ممتیک خطاب به ساتگین:

-- حرف تو حرف اومد و مستی از بوی زیتون حالا براستی ساتگین جون من یک پرسش دارم که بهتره بگم یک باور است ولی قادر به اثباتش نیستم. بنظرم میاد فلسفه برآمده از نبات است :-) جدی میگم اینو! بله برخی گیاهان که بنحوی جویدن برگشان یا حتی بوئیدن گلشان مایه نوعی سرگیجه یا بهتره بگیم بهم خوردن عادت مالوف کارکرد مغز و ذهنیدن نرمال ماست. من دلم میخواست ازین امید میلانی چون کمی کامپیوتر حالیشه بپرسم که بعنوان یک ملاک و مناط از برای هوش مصنوعی واقعی میشود چنین فرض بکنیم که ببینیم یک برنامه را بروی پرسسوری بسیار قوی بتوان مست و نشئه هم کرد بدون آنکه کرش بکند؟! یعنی اگر روزی شخصی مدعی ساختن هوش مصنوعی در بدن یک روبات شد؛ آنوقت بعنوان یک تست در مقام میزان قربش به هوش طبیعی آیا میشود مستی و نشئه گی را در موردش بعنوان یک چالش مطرح بکنیم؟! حالا برو تو بحر این بچه ها! دیدی چقدر در همان دوران کودکی از دور دور عباسی و بعدا از گیج خوردن سرمان به حیرت و تعجب افتاده و برایمان یک تجربه خیلی جالب بود؟! چرا برخی حیوانات نظیر پلنگ یا گربه مثلا با جویدن و بوئیدن برگ و گل چنین گیاهانی خودشان را به نشئه گی دچار میکنند؟! تا بحال گربه نشئه دیدی؟! و حالا دلم میخواد اینو از آریا و او بنوبه خودش از استادش آقای جمالی بپرسد که چگونه و چرا ادیان تغییر مالوفین/کارکرد نرمالیته مغز و ذهنش را بجای مدیای مسکراتی معلوف/علفین یا بقولین/بقولات یا میوه جات/سیب و انگور و خرما و ... در زبان اوراد و عمق مراکز حلقه در حلقوی امر قدسی و میدانهای مربوطه معنوی جسته و به مردمان آدرس دادند؟! آیا سکر دین بواسطه آئینها و نیایشها و عبادات دسته جمعی اش و مدتیشنها/تمرکزهای فردی اش بنوعی خارج نمودن چرخ دندانه مغز از بافت و بشقاب طبیعی ما از شبکه بیولوژیکش نیست تا بدان نوعی رهائی در قالب دیدن از منشوری بس مضلعتر و لنزهائی بمراتب متنوعتر برایمان حاصل بشود؟! آیا مفاهیم و سرآموزه های ناب فلسفی ما دقیقا همان نقش جویدن گیاهان و بویش گلان نشئه آور را برایمان دارد؟ ایده های ساینتفیک چی ؟! چرا گیاهان نشئه و هولوسینشن آور نسبت به دیگر انواع گیاهان اینقدر شاذ و نادرند...؟! اصلا میخوام ببینم چطور شد که ما از نشئه علفها و گلهایشان بریدیم و به نشئه چیزهای آسمانی و خدایانشان رسیدیم؟! چرا پرهیز از خوردن سیب بعنوان میوه ممنوعه در حالی که سیب یک میوه کاملا مدرن است با عمری کمتر از سه هزار سال و بلکه کمتر نسبت به جو یا مثلا خرما یا زیتون! چرا درخت و میوه اش و بطور منتزعانه تری صحبت بکنیم؛ نبات بعنوان رقیب خدا ؟! خوب برویم تو بحرش ؟! خیلی خیلی خیلی جالبه !

// صحبت عرقخوری و نشئه گی شد بالامجان؛ اجداد ایرانی ما در کنار همین دجله و فرات و حدودا 7000 سال پیش آبجو میساختند. جالبه که بیش از 70% مردم در آمریکای سوپر اولترا مدرن ناسکولار معتقدن که کره زمین در همان حدود ساخته شد! اونوقت مهتاب جان از خرافات ملت ما بواسطه دین اسلام شاکی است! باز صد رحمت به اسلام که همچین ادعای تخمی و مزخرفی در بایبلش/قرآن ندارد بعلاوه خلوش از کلی چرت و پرتهای دیگر عهد عتیق و جدید :-) //

بگذریم آیا این دگردیسی در فرمت رهائی از نشئه نبات به خدا و دعوت دینش بخاطر مضار خطرناک و ناتطابقی و تبعا ضدتکاملی برای ما انسانها بجای مصرف گیاهان بعوض بازی و سرگرمشدن با باورهای عجیب و اعتقادات غریب و مفاهیم ناب و تئوریهای جالب بوده است ؟!

میبخشی ساتگین جان اگه با این حرفا سرتو گیج و منگ کردم! چرا که دقیقا مقصودم همین بود. والا رفوزه شدم :-)


دکتر سعيد ممتيک 7:58 @ Thu, 26 Apr 07

سيکل يبوست مغز سعيد ممتيک تمام و سيکل اسهال دهانش شروع شده که معمولا يه هفته ای طول خواهد کشيد.


Saeed 7:14 @ Wed, 25 Apr 07

و پاسخ یک قناری ممتیکی بنام سعید بازهم به کوری چشم شور و حسود جن و انس آنتی شبح :-)

. . . آهان. . . هر چی درسته خودت گفتی آریاجان ! مرسی! خوب دیگه کامنتم تموم شد. گودبای :-)
= = = = =

آریا؛ آنقدر درباره بند 1 نوشته ات میشود حرف زد که صرفا با تصورش بهترین واکنشم نوشتن جمله بالا بود. منتهی من سعی میکنم خیلی ریز فقط به آندسته از مطالبی اشارتی مینیمال داشته باشم که فکر میکنم درین ساحت یعنی آموزش و پرورش از همه مهمتر یا بقول خودت شاه کلیدند. میخوام بگم بیائیم کودکان را دریابیم یعنی این معدن المعادن همه معادن متصور درین کاسموس را. خوب دیگه بازم فکر میکنم حرفمو زدم دیگه. مرسی از توجهتون! خدافظ :-)

. . . خوب حالا بشکافمش واسه سرگرمیش! یک میم بسیار گنده و کت و کلفت تقریبا شبیه کرگدن هست درین ادیان ابراهیمی که میگد خداوند انسان را به طرح و قواره خودش خلق کرد. فرنگیش اینه: گاد هز کریتد آل من کایند آن هیز اون ایمیج! خوبه ؟! حالا همین الگو را مدلوار تعمیم بدیمش به مقتضیات زنده گی و معیشت صنعتی و تکنولوژیک بشر معاصر بعنوان خدا و خلایقش که همین ما انسانهای حی و حاضریم و مشغول معیشت در جایگاه معین و حسابشده خودمان بنا بقدر و لیاقتی که لابد تابع سرویسدهی ماست به کل این ماشینری عظیم.
همینجا تاکید کنم که هیچ توطئه و امر شوم و شیطانی هم نمیخوام با توجه به این حرفم تصور کنید یا مثلا اون الیناسیون مرتسم ذهنهای کشکباف و علیل مارکس و مارکوزه و یا فیلم صامت چارلی چاپلین و حرکتش همچون ماری منعطف در لابلای چرخداندانه های یک کارخانه عظیم و دودی کثیف با مشاغلی در پشت یک خط ممتد مونتاژ که آدمی را از شدت کسالت و ملالت از خودبیگانه میکند. دقت بکنیم که این خود ما وقتی میشکفد که در رابطه ای معنادار با شبکه ای از خودهای دیگران در تعاطی و داد وستد دائمی بوده باشد والا همانند یک باتری خشک مهم نیست چقدر ظرفیت انبار بار الکتریکی را داشته باشد بالاخره اگر از نوع تر و منعطف نباشد و همزمان در حین انرژی به ارگانیسم خودش از جانب دیناموی خودهای دیگران شارژ نشود یا گاه و بیگاه به ارگاسم/رضاء نرسد عاقبت از کار و یا شکل و قیافه و پز می افتد. زدم به لای پای صحرای کربلا و بگذریم تا آب از لب و لوچه های پائین و بالا جاری نشده :-)

مسلمه که سیستمهای آموزشی از کودکستان تا عالی میبایست افراد کارآمد و ماهر یا بقولی کاملا فانکشنال از برای یک جامعه صنعتی تحویل بدهد؛ یعنی نخبه گانی را بپروراند که سر از ریاضیات و فیزیک و شیمی درآورند و چون این طفلیها بالاخره انسانند و نه روبات خوب بدیهیه که گاه مریض و نزار و دراز نیز میشوند و قاعدتا باید یک هوا پائینتر از آن باهوشان نابغه ریاضیدان و مکانیکدان و شیمیدان افرادی را قدری با زیستشناسی آشنا نمود تا با دانستن آناتومی و فیزیولوژی قادر به طبابتشان باشند. ای دل غافل تا یادم نرفته باید یک رشته ای هم در کالج بنام کشاورزی واسه خنگ و خپلهای پشت در کنکورمانده ساخت تا بلکه غذای آن قشر بسیار مهم بالا را بعلاوه یک عده خدماتچی و نظافتچی و سپور و مغازه دار فراهم آورند. همین. خوب چگونه چنین طرحی را باید ریخت! آفرین! در مدارس! آریا جان با قدرت کلام و معلوماتت از فرهنگ ایرانی و بزرگانش بهم کمک کن! نقدا یه چیزی بگم تا سرنخش بیاد دست آریا! حالا برین تو بحر ایندست رویاها و مکالمات میان پدر و مادرها و اطفالشان. فرض کنید پدر و مادر و معلمان دوره مدرسه سعدی یا حافظ یا مولوی یا فردوسی ( بعنوان مشتی از خروار و فقط در ایران خودمان) با پسراشون نشستن و دارن درباره تحصیلات آینده آنها و یا نحوه رفتارشان در سر کلاس صحبت میکنند. پسرجان! مهندسی بخون! دکتر بشو! که آب و نان و جامه را همین رشته ها و تخصصها و مدارک و شغل و حرفه ها میده هان! آخه فلسفه هم شد کار یا خدا رو خوش میاد این رقاصیت؟! این کس و شعر گوئیها و رویاپردازیها و تخیلات یا بقول فرنگیها دی-دریم بازیهاتو بریز تو توالت و سیفونو بکش! معلم سر کلاس: حافظ اینجوری حرف نزن؛ خوب تا کجای قرآنو حفظ شدی؟! قرائتش کن ببینم! نه اینطوری با ترتیل، اونطوری با مرتیل! فردوسی خالی بندی نکن؛ والا قلم جفت پاهاتو میشکونم هان حمال! مولوی مث اینکه خیلی قند تو کونت به خوش خوشانت آورده! دهه رقصت گرفته! چیه داداش شنگولی امروز! عاشق شدی؟! ای خاک برون سر ژیگولت بکنن بچه قرتی! بدو برو مشقتو بنویس: 100 بار از یک تا هزار! موهاتم کوتاه کن بچه کونی! سعدی چس ننه شوخی نکن؛ خفه خون بگیر مردنی جغله! و الخ بروید توی بحر بوعلی سینا و ابن هیثم و رازی و چه میدانم کانت و نیوتن و انیشتین و گوته و فیخته و شلینگ و بتهوون و گوس و ادیسون و گودل و هیلبرت و ریمان و لوباچفسکی و لایب نیتس و . . . اینها یه زمانی درست مثل من و شما اطفالی 6-7 ساله بودن و ننه بابا داشتن و چه میدانم رفتن به سر کلاس و شما تصور بکنید که معلمان و اولیاء اینها با چه لطایف الحیل بس ابلهانه و گاه همراه با خشونت عریان و تنبیهات فیزیکی شدید هر اینه ممکن بود خلاقیت و ابتکار و نبوغ و عاقبت خدمتی که بما همنوعان خویش با محصولاتشان اعم از هنر و نظر و اختراع را در نطفه خفه بکنند و کردند اما چه شانسی ما داشتیم که این اعجوبه غولهای بزرگ را نکشتند ! دقیق برین تو بحرش...! حالا با توجه به این نکته عبرت آموز بروید به سیر و سیاحت مشاهداتی آنهم مثلا در سر یک کلاس در مدرسه ابتدائی در یکی از کوره دهاتهای چلغوز آباد علیاء مثلا در باختران ایران و یا هر دهکوره دیگری در چارگوشه این زمین لمیده دوار غلطان بر مدار خورشید! آنجا در پشت میزهای زهورا درفته احتمالا غولی نشسته است سرشار از خلاقیت و غنی شده به مسح و تیمم مبارک دست نامرئی تکامل طبیعت ولی هر لحظه و بنا بهر وسیله ممکن که شده استعدادش سرکوب و پایمال میشود چون با فرمت دیفالت و مقبول مدرسه ای که اساس نظامش بر تربیت مهندس و دکتر است نمیخواند! ای بخشکی شانس!

من یک زمانی شدیدا به پدیده هوشیاری/کانشسنس و بخصوص ذهن/مایند علاقه داشتم و هنوز دارم منتهی چون کتب جالب و مهمی را نبود که دریناره ها نخوانده باشم آنگاه زدم به وادی دیگری یعنی مطالعه درباره تکامل و بعدا دریاشناسی و بخصوص شناخت رفتار جانوران. تا آنجائی که از آن مطالعات درباره ذهن دستگیرم شد این بود که تو گوئی این سیستم آموزشی بطرز فعلیش فقط بناست که از کمر به بالا آنهم عمدتا مغزمان را نشانه برود و تازه در همینجا به نیمی از آن یعنی لب/قسمت چپش بعنوان ظرف خاکروبه آتال و اشغالهائی که باید حفظ بشوند بپردازد : نیمه چپ: همان پروسسوری که عمدتا بکار آنالیز و زبان و مکانیک و تجسم هندسی میاد. نقاشی و مجسمه سازی و موسیقی و تئاتر و سینما و رمان و شعر و شعبده بازی و رقص و . . . کم و بیش همه گی محصول بخش راست مغزند. البته مسلمه که این دو نیمه عمده مغز باهم از طریق کانالی ضخیم مرتبطند و تعاطی فعال دارند اما همین کانال در میان زنان بمراتب وسیعتر از مردان است؛ فنی صحبت کنیم یعنی از باند-ویدز بالاتری برخورداره! باری گفتنی است که مغز انسانی از برای بهینه گی کارکرد خویش در طول تکامل نه تنها برخلاف مغز دیگر حیوانات نامتقارن شده است بلکه بخاطر پیچیده گی وظایفی که بدان محول شده شدیدا تقسیم کار میکند؛ کمابیش چنانکه آمد.

حالا با توجه به آنچه از فیزیوگنومی و عملکرد تخصصین مغز و نیمه هایش گفتم باید تاکید بکنم که سیستم آموزشی سرویس دهنده به اقتصاد صنعتی حوصله و مجال سرمایه گذاری بروی نیمه راست مغز ما بگیر بیا تا کمر و بلکه پائینتر یعنی کل انداممان را ندارد.

// یک حاشیه ویراژی واسه طلاب ناشی! حرف به زیر کمر رسید خواستم بگم سکس نسخه شفای طبیعت تکاملی است مر زخمها و استرس و جراحتهای بدن و روان و نه وسیله ای از برای زاد و ولد صرف. کافیست یک مطالعه ساده درباره کلیتوریس زنان بکنید تا بدین مهم پی ببرید که مطلقا خاصیتی و نقشی در زاد و ولد ندارد و صرفا کارش لذت شفا بخش بدانهاست. ولی زنان ازین داروخانه و داروهای بس شفابخشش محرومند چون بدختران در همان کلاسهای آموزشی مدارس نمی آموزند که دست نامرئی طبیعت دقیقا در بالاترین قسمت سکس-ابزارشان یا بهتره بگیم اندامهای تناسلی و دفع بول و غائتشان چه لوبیای معجزه گری کار گذاشته با حساسیتی دو برابر سنسورهای موجود در چل بزرگ مردان. بلی اگر دختران و زنان بدانند چگونه با این لوبیاخانمشان دوست و رفیق دائم بشوند آنگاه هرگز ظلم و ستم مردان به آنها کمرشان را در چالش زنده گی خم نخواهد کرد. در حالیکه سالانه میلیونها دختر جوان را با شدیدترین شکنجه های مجبور به ختنه آن میکنند! تف برین بشر جاهل و بدکار که اینطور هنر طبیعت تکاملی را زشت و زایل و بد میکند و اثر پر شکوه و شفابخشش که میتواند همچون مرحمی بر زخمهای بدن و روانش باشد از نیمی از نوع انسان/زنان برایشان حرام و ممنوع میکند! //

برگردم به اصل مطلب! خوب کجا بودیم؟! آهان داشتم میگفتم تا بحال هیچ مشاهده کرده اید این اطفال وروجکی که نمیوتنن مثل بچه آدم روی جفت پاهاشون اروم وقرار بگیرن؟! نه تو را بخدا شاهدش نبودین! هی مثل فنر از جاش در میره و یا مانند فرفره بدرو خودش میگرده یا هی الکی با کلمات بازی بیهوده میکند بطوریکه دلتون میخواد بهش بگید آروم باش یا خفه خون بگیر کونپیزی لوس! همین طفل معصوم اگر سیستم مناسب پرورشی در کار باشد میتواند یک بالرین یا رقاص و یا آکروباتی بشود که ما را از شدت زیبائی و خارق العاده گی ترنمات و لطافت و ظرافت حرکاتش به گریه شوق اندازد. میتواند یک اروتوری از آب دربیاد که هر نطقش بجان میلیونها انسان آتش بزند و از سکون و صقر ت به جنبش و تحرک وابدارد. میتواند در نقش یک کمدین ساعتها ما را با جوکها و ادا بازیها و اطوارش بخنداند و روح و روانمان را مفرح و سبک بکند! آقاجان؛ مگر صلح و آرامش منبعی و سرچشمه ای بجز روان سالم و شفا یافته تک به تک ما دارد؟! اون شعر معروف جان لنون یادتونه ؟! بنابراین؛ برای تحقق چنان رویا و آرزوئی و کاهش میزان خشونتها و جنگها و نابرابریها و تجاوزات و تحقیرها و تبعیضها و فقر و فاقه من/سعید ممتیک مدعی میشوم که باید آموزش بخش چپ مغز ما با پرورش نیمه راست آن همزمان و بهمان نسبت از سرمایه گذاری و صرف وقت و انرژی باشد. و بععععله دختران و زنان بروند با کلیتوریسشان همدم و یار بشوند و حتی زبانم لال میان خویش یار و رفیق جفت و جور لذت و فرح خود را بیابند. ما مردان کلیتوریس نداریم و لذا طبعا نمیدانیم چگونه باید آنرا لیسید! آریا بیا منو از کون اعدام کن! چیزی گفتم که نباید میگفتم هان! خلخالی کجاست؟! حالا با خودتون میگین: ای بابا کو معلمانش ؟! خوب قوم بنی اسرائیل شماها هستین دیگه :-) آخه جائی خواندم که دختر بچه ای در انتهای کلاس و در گوشه ای بدور از مدل تعیین شده معلم داشت بروی بوم نقاشی خودش طرحی را میکشید. معلم بهش گفت خوب تو اینجا اصلا معلوم هست درین گوشه و بدور از دیگران داری چیکار میکنی واسه خودت؟! گفتش؛ خانوم دارم عکس خدا رو میکشم دیگه ! دهه! آخه خدای ندیده را چه جوری میکشن دخترجان! استغفرالله ربی و اتوب الیه! زبوتنو گاز بگیر عزیزم! . . . اگه یه خورده صب کنین خانم معلم بهتون نشون میدم :-)

گرفتینی چی شد! بچه ها اینن! بلانسبت به کیر/بابهشتشان نیست که ما بزرگان منظورمان و مفهوممان از کلمات و یا ماهیت اشیاء چیست! خیلی جالبه! واسه همینه که از اشتباه نیز نمیهراسند و خجلت زده نمیشوند و تا در جائی کم میارن زرتی یه جورائی جواب و راه حلی را ولو مسخره نزد ما آموزش و پرورش دیده ها جفت و جور میکنن. بنازم به این مخلوقات سرتاپا خلاق طبیعت و لنت و نفرین بر ما بزرگان که اینها را چگونه در نطفه های مستعد یعنی همان موهبت تکامل نفله و لت و پار و خفه میکنیم. در فضای آموزشی و پرورشی ما اکسیژن نیست بلکه تا دلتان بخواد گازهای کشنده مونو اکسید کربد و یا فوقش گازکربنیک است!

خوب؛ چقدر زررر زدم، روضه بسه دیگه! جمعبندی کنیم! حالا ما از عصر صنعتی هنوز بطور کامل که نه ولی با توجه به دررسیدن خورشید صبحگاهی انفورماتیک به طلیعت و دورانی جدید و پر از چالشها و مسائل و معضلات خاص بخودش درحال دگردیسی و تحول و عبوریم. اطفال امروزین دیگر نخواهند دانست که عصر صنعتی با ما نسل گذشته و حتی قبل از ما با چه بدسلیقه گیها و خشونتها و زمختیهائی استعدادهایمان را پایمال و گاه بطوری عریان سرکوب کرد! ولی میگن ماهی/استعداد کودکان را هر وقت از آب بگیری تازه/دیر نشده است. من با اقتصاد و بیزنس رقابتی و بطور کلی صنعت و تکنولوژی و دنیای آکادمیک مشکل و مسئله ای ندارم چون ما نمیتوانیم با توجه به این حد از جمعیت و با توجه به محدودیت منابع و امکانات برگردیم به عصر شکار و گردآوری یا حجر یا کشاورزی و یا حتی صنعتی! منتهی با توجه به شناخت تدریجی روز افزونمان نسبت به طبع و طبیعت خودمان و از آنطرف ضعف و خطایمان در پدیدآورد سیستمهای آموزشی مخرب و منکر و منحل کننده خلاقیت و ابتکار-کش میبایست ازین کوکون/پیله برگرد خود بسته بدرآئیم و هر آنچه در توان و شعور و فهم داریم صرف این کنیم که نسل اینده قوه و انرژی خدا/طبیعت دادش قربانی مسلمات و هوی و هوسهای سرکوفته ما نشود. برای این مهم باید تلاش کنیم که ایده ئولوژیهای اسقاطی/لگاسیک خویش را مبتنی بر مقتضیات زنده گی امروزین خود در قالب درس و پروسه آموزش خناق اطفالمان نکنیم. آنها در آینده مسائلی بالکل متفاوت و به مراتب پیچیده تر و مشکلتر از ما خواهند داشت. شما فقط کافیست به این ریده مان عصر صنعتی در ضایع و زایل کردن محیط زیست و جانوران و نباتاتش توسط نسب قبلی و بعدا ماها اندک التفاتی بکنید تا با کمی تجسم قادر باشید به فهم اینکه همین انسان معاصر چه سفینه عظیم و معلق و سرگردانی درین فضای لایتناهی آنهم سرشار از زباله و کثافت و آلوده گی بنام " زمین " را به نسل آینده در حال انتقال است! ما با این امانت چه ها کردیم؟! جدا مایه خجالت و عبرت است! من مرده فردا واقعا به حال و زنده گی پس فردای این کودکان حسودیم نمیشه ولی ای وای بر من و شما اگر از مسئولیت انسانی خویش دریناره شانه خالی بکنیم . . .! اکوسیستم ذهن کودکان و اکوسیستم طبیعت محاط خود را همین امروز دریابیم که فردا خیلی خیلی دیر است!

مرسی :-)
سعید ممتیک


Saeed 7:08 @ Wed, 25 Apr 07

به کوری چشم دشمنان! اینهم از صدای حروف صامت بلبلان خوش الحان در آشیانه آزاد شبح :-)

بلبلی بنام آریابرزن زاگرسی و چهچه اش تحت عنوان "از ریشه ایجاد و شاهکلید حل مسائل":

در گذشته ی اجتماعاتی که هنوز « صنعت و تکنیک و اقتصاد رقابتی » بر ذهنیّت و مناسبات بشری چیره نشده بود، در چنان اجتماعاتی، هدف از « آموزش و پرورش » این بود که انسانها را در عرصه ی « آدمیگری و فرهیخته منشی و شعور و فهم »، بسیار زیبا بیارآیند و درخت وجود آنها را فرابالانند. پیامد چنان « آموزش و پرورشی » این بود که مناسبات اجتماعی و فردی، بسیار « فرهنگیده و معنوی » می شدند. ولی از روزی که « صنعت و تکنیک و اقتصاد و تولید برای مصرف » بر ذهنیّت و مناسبات بشری، چیره شد، از همان روز نیز هر چیزی « ابزار و آلت » رسیدن به چنان اهدافی گردید و هدف از « آموزش و پروش » به گرداگرد این محور چرخید و هنوز می چرخد که انسانها را برای دخیل شدن در « تولیدات اقتصادی » به پُست و مقام برسانند. امروزه روز، « دانشگاهها و دانشکده ها و موسسات آموزشی » در این سمت و سو به فعالیّت مشغولند که برای « رشد روز افزون تولید اقتصادی و تکمیل و پیچیده تر شدن تکنیک از بهر سبقت گرفتن از زمان » بر خیل « انسانهای ابزاری » بیفزایند تا بتوان از این راه، در پروسه ی تولید، « جانشین و یدک ابزار » داشته باشند. دنیای امروزی بشر، از « معنویّات و فرهنگ »، روز به روز کاسته و کاسته تر می شود و بر « خشونت و بلاهت و حیوانیّت و قهقرائی انسانها » افزوده و افزوده تر می شود. جایی که انسان به نام « ابزار » در نظر گرفته شود، بحث از « حقوق بشر و ایده ی هومانیسم »؛ بحثی رنگ و رو باخته می باشد؛ زیرا « هومانیسم و حقوق بشر » بر شالوده ی معنویّات و فرهنگ پویا و زنده و پرورنده ی باهمستان انسانهاست که بار آور می شوند و استخواندار می مانند. دنیای امروز از « معنویّات » به شدّت در حال کاسته شدن می باشد. کیست که دلیر باشد برای مقاومت کردن در برابر سیلاب بی فرهنگی و پوچی نیهیلیستی ؟!


Elmira 15:41 @ Mon, 23 Apr 07

با سلام

لطفا به لینک زیر پوشش دهید :
سخنان احمدی نژاد در رابطه با آزادی حجاب قبل از انتخابات

http://www.youtube.com/watch?v=tQ8pkIRwws8

سازمان زنان عریان ایران


Ali @ Vali 0:52 @ Mon, 23 Apr 07

صدای شوم جغد از ويرانه های سايت شبح.

http://www.tooter4kids.com/owls/sounds_made.htm


کیان آذر 15:17 @ Thu, 19 Apr 07

آزادی دانشجویان دستگیرشده،فوری و بدون قیدو شرط/ اعتراض به دستگیریهای اخیر مازندران دانشجویان سراسر کشور را در بر میگیرد

تومار برای آزادی بیژن صباغ
دانشگاههای کشور دیگر علنا عرصه ی تاخت و تاز نیروهای امنیتی گردیده اند. پس از تمامی اقدامات سرکوبگرانه ای که در راستای خاموش کردن و به سکوت کشانیدن جنبش دانشجویی و پادگانی کردن فضای دانشگاه ها
ادامه در وبلاگ...............


Saeed 16:02 @ Tue, 17 Apr 07

مصاحبه نبوی " ما " با " فی فی " اکبیری دولت مندرس فخیمه تونی بلایر یا بولداگ بوش القاعده تا دسته توش دیک چینی :

تجاوز بر پلنگ تیز دندان

* * *
داستان ملوانان انگلیسی هم داستانی شده است. به دنبال مصاحبه 200 هزاردلاری « فی ترنی» ملوان زن انگلیسی با رسانه های بریتانیایی که در آن گفته است: « می ترسیدم به من تجاوز کنند... ایرانی ها من را مجبور کرده بودند لباسهایم را دربیاورم.» وزیر دفاع انگلیس سریعا عرض سابقش مبنی بر آزادی فروش خاطرات ملوانان به زسانه ها را درز گرفت و گفت: « نیروهای بازداشتی دیگر حق فروختن خاطرات خود را ندارند.» یک ساعت قبل از صدور این دستور، ما با فی ترنی مصاحبه ای انجام دادیم که سیصد هزار دلار آب خورد، ولی می ارزید. به این مصاحبه دقت کنید.

ما: چطور شد شما را دستگیر کردند؟
فی( چون ایرانی هستیم با ما ندار شده و با اسم کوچک همدیگر را صدا می زنیم): ما داشتیم توی آب می رفتیم یک دفعه دیدیم به طرف ما حمله کردند، اول فکر کردیم ایتالیایی هستند، چون پرچم شان مثل ایتالیایی ها بود، ولی برعکس زده بودند، به همین دلیل...
ما: چطور فهمیدید که ایتالیایی نیستند؟
فی: وقتی با آنها انگلیسی حرف زدیم و دیدیم که به جای حرف زدن با دست هایشان با چشم و ابروی شان حرف می زنند، حدس زدیم ایتالیایی نیستند...
ما: پس مطمئن نبودید که ایتالیایی نیستند؟
فی: نه، به نظر ما ایتالیایی بودند، تا اینکه ایرانی ها توضیح دادند که ایتالیایی ها خیلی وقت است از جنگ رفته اند، بعد ما متوجه شدیم که ایرانی هستند.
ما: چرا در مقابل آنها مقاومت نکردید؟
فی: چون خیلی با خشونت به ما گفتند که باید تسلیم بشویم. ما هم دیدیم خشن هستند، با هم تصمیم گرفتیم برویم ببینیم ایران چه جوری است، راستش را بخواهید من دلم می خواست اصفهان را هم ببینم.
ما: مگر شما اسلحه نداشتید، چرا هیچ مقاومتی نکردید؟
فی: راستش را بخواهید برخوردشان جوری نبود که آدم بخواهد جنگ کند، ضمنا آنها از ما دور نبودند و نمی شد به آنها تیراندازی کرد، می ترسیدیم جنگ بشود و بزنیم همدیگر را بکشیم.
ما: در تهران چطور بود؟
فی: خیلی سخت بود، اول اینکه من را از بقیه جدا کردند، چون گفتند زن هستم و بقیه مرد هستند، من اعتراض کردم و گفتم که چرا من را جدا می کنید، آنها را جدا کنید، آنها هم همین کار را کردند، یعنی آنها را جدا کردند.
ما: کجا زندانی شدید؟
فی: نمی دانم، ولی سلول انفرادی بود و ما را برای بازجویی می بردند.
ما: چطور شد شما را لخت کردند؟
فی: به من گفتند لباس ات را دربیاور، من گفتم نه اول شما لباس تان را در بیاورید، بعد من.
ما: بعد چی شد؟
فی: آن خانم فکر کرد من لزبین هستم، به همین دلیل به من گفت مگر تو بچه نداری، خاک بر سرت!
ما: از کجا فهمیدید می خواهند به شما تجاوز کنند؟
فی: شب خوابیده بودم که صدای ریختن چیزی مثل چای در لیوان آمد، بعد در باز شد و یک نفر به من چای داد، معمولا وقتی کسی در زندان به من چای می دهد، احساس می کنم ممکن است به من تجاوز کند.
ما: آیا به شما گفته بودند که ممکن است اگر اسیر شوید به شما تجاوز کنند؟
فی: بله، گفته بودند، ولی زیر حرف شان زدند، ظاهرا ایرانی ها در جریان نبودند.
ما: بازجویی ها چطور بود؟
فی: خیلی بد، چشم من را می بستند، و من دائما فکر می کردم می خواهند به من تجاوز کنند، بعد می پرسیدند ماموریت تان چیست و بدون هیچ تجاوزی برمی گرداندند زندان.
ما: آیا شما را تهدید به مرگ هم کردند؟
فی: بله، یک روز دیدم یک نفر دارد با من ور می رود، آمدم بغلش کنم، دیدم یک زن است، گفتم چیه؟ هیچ چیز نگفت، فقط مرا اندازه گرفت، اندازه قد و دور کمر و این جور جاها، من فکر کردم حتما می خواهند مشحصات مرا به مسوولین تجاوزشان بدهند تا ببینند من برای تجاوز مناسب هستم یا نه، ولی بعدا فکر کردم ممکن است بخواهند برای من تابوت درست کنند، ولی آخرش معلوم شد می خواهند برای من لباس بدوزند.
ما: وقتی جلوی دوربین می رفتی چه احساسی داشتی؟
فی: خیلی بد بود، وقتی دوربین را دیدم مطمئن شدم می خواهند جلوی دوربین به من تجاوز کنند و فیلم پورنو بسازند، ولی می دانستم ایرانی ها فیلم پورنو تولید نمی کنند، ولی بعدا متوجه شدم که این هم دروغ است و فقط می خواهد از ما اعتراف بگیرند.
ما: بدترین چیزی که در خاطرتان هست چیست؟
فی: روز آخر بود، یکی آمد در زد، من فورا خودم را برای تجاوز آماده کردم، گفت: لباس ات را بپوش برویم. گفتم: بپوشم یا در بیاورم؟ گفت: می خواهیم برویم پیش رئیس جمهور. گفتم: نه، اون نه، نمی شود پیش یکی دیگر برویم؟ گفت: نمی خواهی آزاد بشوی؟ گفتم: پس تجاوز چه می شود؟ چیزی نگفت.
ما: اگر به شما تجاوز کرده بودند چه می کردید؟
فی: داستانش را یک میلیون پاوند می فروختم.


هلیا 3:27 @ Mon, 16 Apr 07

zeus جون اسمتو بزاری هلن بهتره به جان سعید ممتیک :))


zeus 19:04 @ Sun, 15 Apr 07

پیام عزیز!!
تا جای که بنده اطلاع دارم آریا برزن زاگرسی میانه خوبی با سعید عزیز ندارد
در صورتی که بنده یک تار مو سعید را به صدتامثل برزن زاگراسی و هلیا(نانا)ازکونه مبارک بوش خورنخواهم داد!!


شبنم 22:47 @ Sat, 14 Apr 07

شبح عزیز:
امیدوارم بهت خوش بگذره، هیچ چیز مثل شنیدن صدای آب و بوییدن بوی علف دل گشا نیست، بهت حسودی ام می شه...
هلیا فوفول: ببین اگه قرار باشه همه شانه هایشان را بالا بیندازند و کسی اهل انتقاد و اعتراض به وضعیت هر جامعه ای (من جمله اینجا) نباشه، اون وقت هرج و مرج به وجود می یاد و هیچ سازنده گی صورت نمی گیره. حالا در این میون دیدم هر کسی داره ساز خودش رو می زنه و حق بعضی ها داره ناانصافا ضایع می شه، گفتم جهنم ضرر، من که عقلم می رسه یه چیزی بگم! ؛-)
شما خودت جزو گروهی بودی که اینجا تقریبا حتی بدون اعتراض صاحبخانه هر چه دل تنگت خواسته مخصوصا به سعید ممتیک گفتی و اعصاب این بنده خدا را با تهمت هایت خرد کردی و بالطبع بیشتر از همه باید گوشت را بکشم چون سزاوارشی، ولی خوب از این به بعد پسر خوبی شو و دردسر ایجاد نکن! مرسی...
آرزو جان: مگر می شه اینجا اومد و از دیدن کامنت کسی صرف نظر کرد! خوب آدمها می یان اینجا نظرات همدیگه رو بخونن دیگه! اتفاقا اونهایی که معمولا جنجال به پا می کنند طرفدار بیشتری هم دارند و هیچ وقت میس نمی شن، مطمئن باش. حالا من نمی دونم چرا باید با صرف نظر و نادیده گرفتن روی مشکلات رو پوشاند ، به جای اینکه به حل اونها پرداخت؟


پیام 1:01 @ Sat, 14 Apr 07

ب برزن جا افتاد. به ساحت مقدس شما توهین نشه یه وقت!


پیام 0:59 @ Sat, 14 Apr 07

زئوس جان
به مرگ خودت هیشکی این جا نفهمید تو آیا رزن زاگرسی هستی!!! خودتم به کسی نگو. آفرین بابا.


zeus 12:05 @ Fri, 13 Apr 07

هلیا:ارزو همچين ميگی سعيد دانشمنده انگار ماتحت اسمان پاره شده و اينيکی افتاده پايين و بقيه دنيا همه گاگول و عمله اکره ند!!
آقا يكي بيايد اين هلیا را تحويل بگيرد!! امان از دست اين مردم چيز نفهم دانشمند كش!!.. كسي نيست ارزش والاي دانش اين آدم را بداند؟
هلیا جان پیشنهاد بهت اینه بیا به جای این فحاشی و لکاته گری يك نقل قول به آن جفنگياتی كه سعید نوشته بزن تا همه به ريشش بخنديم!! خوبه كه يكي چالش درست كنه تا بی منطق و بیسوادی مثل سعید شناخته بشه!!
من مشتاق شنيدن سخنان دانشیک شما هستم!

("همجنسگرائی را یک ویژه گی یا گرایش جنسی نرمال میان برخی انسانها و یا حیوانات بدانیم")
ولي هركس اینو نوشته يك موجود ي بوده كه معمولاْ خودش را به نفهمي مي زند!!
درستش اینه:
"نباید همجنسگرائی را یک ویژه گی یا گرایش جنسی نرمال میان برخی انسانها و یا حیوانات بدانیم"
نویسنده عزیزمهمترين اصل مباحثه آن است كه شخص همواره آبروي
خود را حفظ كند تا هرآنگه كه به تنگ افتد به جفنگ نيفتد!!
..........................................................
و اما ای سعید ممتیک پیشتر گفته بودی..
سعید: اندیشه و مهر و دوست داشتن را در عمق روان ما بادخالت مغزمان شکل میگیره.....
zeus:دراین مورد در وبلاگ خود گفته ایم و نیازی به تكرار نیست
كه این ها همه مادی هستند!
مفهوم ها در مغز و ذهن ما چیزی نیستند جز صفر و یك هایی
كه نماینده ی یك چیز واقعی یا یك رفتار و .. هستند.
یك واژه در كتاب ویا گفتار كه تنها كـد شده ی مفاهیم هستند و. درست مانند
دستگاه همساز compatibleمیتواند انها را بخواند و دریابد
مثلاً اگر یك آدری واژه ی " لاواش " را بشوند در ذهنش نان لواش
از آرشیو الكتروشیمایی مفاهیم بیرون كشیده میشود و اگر یك فرانسوی بشوند،
در ذهنش " گاو ماده " از آرشیو بیرون كشیده میشود
پس خود مفاهیم هم چیزی نیستند جز چینش كـُدی كه نمایندگی چیزی را
میكنند كه از جهان بیرون گرفته شده است


شبح عزیز پوزش و معذرت!!


zeus 11:55 @ Fri, 13 Apr 07

کامنت 35
http://boutimar.blogspot.com كابوس ملوان انگليسي در:

اما حقیقت شیرین نهفته در این داستان اینست که!!!
امریکایی ها و انگلیسی ها مدت ها است که تبلیغ می کردند که ما به ایران حمله خواهیم کرد و چه وچه واینطور وانمود میکردند که بدنبال بهانه ایی برای این حمله میگردند ولی اینگونه عکس العمل ایران باعث شد که ابرویی برایشان نماند
چونکه ولو به ناحق اما از دید سیاستمداران امریکایی بهانه حمله اماده شده بود واز اینجا بود که در جستجوی جرات حمله بودند که پیدا نکردند و به دنیا ثابت شد که چنین عمل احمقانه ایی حتی در ید قدرت دیوانه لجام گسیخته ایی بنام بوش هم نیست!! زیرا که کوچکترین عمل نسنجیده اشان میتواند سقوط کل نظام سلطه را به قهقرا همراه داشته باشد...
در مورد چاپ خاطرات این پونزده سرباز هم ..
دولت بریتانیای کبیر و ارتش فخیمه انگلیس دارند به یک جوک بزرگ برای دنیا تبدیل میشن!!


nana 8:14 @ Fri, 13 Apr 07

وای که اين مرتيکه قروم دنگ شبح داره حسابی اعصاب منو خورد ميکنه ها ؟؟؟؟؟

بابا اين چه دکونیه تو باز کرده ای مدتهاست حالم بهم خورد مردک

زنيکه هر خری بود رفته که رفته گور باباش
تو که ما را دق مرگ کردی سر اين يارو خاک بر سر

گوش کن ببين چی بهت ميگم بار اول و آخره که ميگم

بلند شو برو ده يه دختر ترگل و ورگل زير بيست حتما ( بالاتر قبول نيست ) گرفته بياور به شهر
ابتدا ...تا رسيدی يک کتک مفصل تا جا داره به او بزنه و کبود و سياهش کن که فکر نکنه شهر.... ده عمه اش هست و فردا بخواد بره بشه کافه نشين واسه تو !!!!!!!!

خوب بايد اون زنيکه را کتک نزده باشی که گذاشته ورفته و ترا به اين روز والزارياتی که حال همه را بهم زده ای انداخته

واه واه واه که شما مردان ايرانی چه همه بی عرضه و پخمه و بی دست و پا هستيد
مگر همين پيغمبر اکرمتون بهتون نفرموده
که چهار عقدی و يکصد و بيست و سه هزار
صيغه جايز است

تو الان بايد ازهر مويت يک زن صيغه ای آويران باشد نميدانم چرا گذاشته ای رفته ای کوه و
کمر مرتيکه از روی فاطمه کبری زهرا شرم
کن ..........................................نانا


آرزو 19:32 @ Wed, 11 Apr 07

۳۹ من بو دم!!!
راستی سعید جان حواست باشه به امید میلانی جان عاقل و نابغه من چیزی نگیا! هر چی دق ودلی داری سر خودم خالی کن !ظرفیتم زیاده!


19:28 @ Wed, 11 Apr 07

۱.ببين سعيد جان
از قديم و نديم گفتن که در دروازه رو می شه بست در دهن مردومو نمی شه بست!حالا تو بخوای خودتو با حرفای بقيه ناراحت کنی و قهر کنی درست نيست. بايد مقاوم و شکست ناپذير باشی پسر جان!.من هم سر به سرت می ذاشتم و فقط(يه تخماتيک ناقابل) بهت گفتم!حالا زمين به آسمون نيومده!تو اين همه چيز به من گفتی تا زه اسم منم نياوردی که مثلا بقيه نفهمند!من دعوات کردم؟

ببین هلیا جان تو دلیل ومدرکی در جهت اثبات ادعایت نداری .....گفته های سعید و ادعاهایش صحیح است تا زمانی که نقیضش ثابت بشود .ما نه تو را می شناسیم نه می دانیم که هستی چه هستی بر چه اساسی اینها را می گویی .
من به چیزی که خود فرد می گوید اعتماد واطمینان دارم .اینطور که تو حرف می زنی پیداست کینه ای از او به دل داری و می خواهی بد نامش کنی!
تو را به خدا حرفهای خودت را با حرفهای سعید مقایسه کن!
ببین چه فرقی دارند و چرا من می گویم سعید دانشمند است!
چهارتا جمله حسابی از لابلای گفته هایت می شود پیدا کرد؟
فقط ناسزا و دشنام که این اینست آن اینست!
معلومست فقط و فقط به قصد تخریب سعید آمده ای!و هدف دیگری نداری
ببین من نه از کسی می ترسم نه خرده برده دارم !خب؟
جان ومالوحیصیتو آبرومم می ذارم که از دوستم سعید دفاع کنم !خب؟
پس بهتره بساطتو جمع کنی بری که مسجد جا گوزیدن نیست!
بنده هر تزی که شما بدی آنتی تز مربوطه را تولید می کنم و بیشترم قربون صدقه سعید می رم تا بفهمی که با کی طرفی!؟؟؟؟؟؟؟؟؟


آرزو 18:38 @ Wed, 11 Apr 07

ای با با !نوش دارو بعد مرگ سهرابی شبنم جان ها!
حالا که من تمام حرفهای دوستانه وعاشقانه ام را گفتم وديگر ته کشيد آمدی نصيحت می کنی؟؟؟
اولا که بنده غلط بکنم به آقا سعيد توهين کنم !همه اين حرفها از روی محبت من بود وخود سعيد بهتر می داند که زبان من کمی تا قسمتی تند است(گاهی مواقع خاص )

دوما من يیچک نیستم که به پروپای کسی بپيچم دختر جان!

سوما بنده مطيع امر صاحبخانه ام (شبح جان)يک بارشبح جان گفت گفته ام اينجا در مورد کسی حرف نزنند ومن با اينکه می خواستم از اميد ميلانی دفاع کنم زبان به دهن گرفتم وهيچ نگفتم!

چهارما کسی چماق بالای سرتان نگذاشته که حتما بياييد حرفهای عاشقانه من یاالفاظ رکیک (من که این چند وقته لفظ رکیکی مشاهده نکرده ام) نا نا جان را بخوانيد به قول مولانا در قصه موسی وشبان

هر کسی را سيرتی بنهاده ايم
هر کسی را اصطلاحی داده ايم

من عاشقانه و دوستانه می گويم(چون اصلا گمشده من روابط انسانی ودوستانه بين آدمها ست و به دنبال اين هستم. سعید جان این هم جواب سوالت)
نانا جور ديگر حرف می زند و حتما دلش می خواهد اينگونه حرف بزند ما می توانيم انتخاب کنيم که سخنان او را نخوانيم!

من اگر نيکم وگر بد ؛تو برو خود را باش
که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت


پنجما من هم از گفتگو ها و حرفهای شخصی سعید به ستوه آمده بودم(چیزهایی که به او گفتم به سخنان علمیش نبود بلکه به سخنان شخصیش بود) و به او گفتم علمی تر بنویس و از او سوالی کردم که به من گفت ایجا پایان نامه نمی نویسیم و یک گپ و گفتگویی است وبس!من هم که عاشق گپ وگفتگو !آمدم و با همه به گپ وگفتگو پرداختم ؛حالا این وسط بنده شوهری پیدا کنم یا دوستی ؛به کجای تعادل اقتصاد جهانی بر می خورد؟چیزی از تو کم می شود؟ یا از بقیه چیزی کم می شود؟ بنده هم به دنبال خدا هستم هم خرما!(اصولا اقتصاد دانها(البته من بسيار کم می دانم!!)اين چنين خصوصيتی دارند!)
و دوست دارم در چنين جاهايی به دنبال دوست و يا حتی به قول سعيد شوهر بگردم چرا که حداقل از لحاظ فکری و سياسی شبيه به هم هستيم!چی از اين بهتر؟هان؟
دیگه چی؟
آهان !
مداد سفید عزیز و تمیزم بیا با آقا شبح دست ورو بوسی کنین آشتی کنین (دوتا دوست خوب که با هم قهر نمی کنن که!! )شیرینی اون هم با من!دستتان درد نکند!آقربون مداد سفید م برم!
(شانس آوردید من توانستم اینها را بنویسم بد جور فیلتر بود همه جا!من از یک راه جالب وارد شدم!)


هلیا 5:25 @ Wed, 11 Apr 07

شبنم ممتیک تو چیکاره ای به مردم امر و نهی میکنی چی بنویسن چی ننویسن؟؟ به تو چه مربوط؟


شبنم 22:13 @ Tue, 10 Apr 07

خوب، مثل اینکه خیلی کلی گفتم، حال بعضی ها گرفته شد! حالا برای اینکه یکی یه دونه نیشگونتون بگیرم، ازتون می خوام به انتقادهای من جواب بدین، موضوعاتی که فکر می کنم کمی جای تامل داره، زیرا باعث شده کامنت دونی شبح به وضعیت فعلی درآد: از بزرگترها شروع می کنم...
۱- سهند جان: سوالی که زمانی شما از سعید در مورد میتوکندری پرسیده بودید، هیچ ربطی به موضوع بحث نداشت. رک و راست بگم، من احساس می کنم یه جورایی خواستی حال گیری بکنی، یا اینکه قضیه به رخ کشیدن معلومات فوق تخصصی ات بود جانم؟ من خودم جواب شما را نوشتم، زیرا مثل روز برام روشن بود که سعید و یا هر کس دیگری نیز سه سوت با نوشتن در گوگل می تونست پاسخ مربوط رو پیدا کنه... خوب عزیز من هر کسی یک سری معلومات در زمینه ای داره، دلیلی برای فخر فروشی نیست، اون هم در دنیایی که دیگه با وجود اینترنت می شه حتی فرمول ساخت بمب اتمی را نیز به راحتی پیدا کرد، چه برسد به مسائل رو بورس ژنتیک و غیره...
۲- نانا: آدم خوش قلبی هستین، اما متاسفانه با کلمات رکیکتون فضای اینجا رو آلوده می کنید، خوب البته این دردتون لاعلاجه، اما باور کنید درست نیست... یه موضوع جالب دیگه که کنجکاوی من رو برانگیخته این هست که چرا همیشه باید کسی رو هدف قرار داده و به شخصیت و زندگی خصوصی اش و نه افکارش بتوپید؟ البته تا وقتی که در سایت خودتون هست، به من مربوط نیست... بهتره به جای اینکه مبصر اینجا بشید، اول به اصلاح خودتون بپردازید..خدا به دادم برسه الانه که اینجا شکر باران بشه...
۳- هلیا: بگذریم از اینکه کی هستی و چی هستی، اما یه نقد خیلی بزرگ بهت وارده، اون هم اینکه هی قصد داری راست یا دروغ، با اصراری بیمارگونه که دلیل بر کمبود اعتماد به نفسته سعید رو رسوا کنی! آخه من نمی دونم زندگی شخصی سعید یا دیگری چه ربطی به موضوعات سایت شبح داره؟ اگر باهاش پدرکشته گی داری و اگر کمی جر بزه و جرات داری، با اسم واقعیت بیا و براش ایمیل بنویس، مسلما او هم پاسخ تو را در ایمیل خواهد داد، یا نخواهد داد، چه می دونم. کاری که شما می کنید فقط ذهن بقیه رو مشوش می کنه و بحث رو به بیراهه می کشه. این کارهای بچه گانه را کنار بگذار و بگذار افراد در آرامش تبادل نظر کنند...
۴- آرزو جان: یک بار بهت گفتم عزیزم، از دنیای مجازی بیا بیرون! من ۵ ساله سعید رو می شناسم، موهام سفید شده از دستش، یک بار بهش ٬تو٬ نگفتم! اینطور که تو به پل و پاش پیچیدی و اینجوری یک روز عاشق می شی و فرداش بهش توهین رنگی می کنی، بدتر از دستت عصبانی می شه... من فضول احساسات تو نسبت به دیگران نیستم، اما بهت توصیه می کنم کامنت دونی شبح رو با سایت دوست یابی اشتباه نگیری، و حرفای دلتو براش در ایمیل شخصی و یا در سایتت بنویسی... آخه به ما چه که نامه های عاشقانه تو به سعید رو اینجا بخونیم؟! ای بابا...
۵- مداد سفید جان، تو که از همه اینجا خوش نام تری، (الان حتی بیشتر از من!) بیشتر از این باید فعال باشی، و نگذاری فرصت به مطرح شدن چرندیات برسه! از علم و تجربه ات استفاده کن دیگه بچه جون، اینکه خجالت نداره...
۶- سعید جان: معلومات و ذهن شکوفایی داری و در این کامنت دونی خیلی فعالی، مرسی اما لطفا کمی ساده تر بنویس تا همه بفهمند. هنر ساده بیان کردن پیچیده ترین مسائله (البته گفتنی است، در گفتگوی زنده حرفهات قابل فهم تره!)در ضمن میون کلامت بعضی وقتها به دیگران کنایه می زنی، خوب اگر دوست داری دیگران نیز به تو گیر ندن، تو هم آرامششان را به هم نزن! تحقیر به هیچ وجه قابل قبول و روا نیست، حتی از نوع مودبانه اش...
خلاصه مطلب اینکه شبح از کارهای بچه گانه شما خسته شده، من درکش می کنم، لطفا در رفتار خود تجدید نظر کنید، وگرنه این محیط بحث که خیلی سازنده هم می تونه باشه، فاتحه اش خونده است...
شبح جان، شرمنده، وقت تغییر بود... و چه کسی سمج تر از من؛-)


تنها 4:50 @ Tue, 10 Apr 07

كابوس ملوان انگليسي در:
http://boutimar.blogspot.com


شبنم 2:47 @ Tue, 10 Apr 07

بعضی وقتها با خودم فکر می کنم اگر اینترنت کشف نمی شد، الان زندگی من در چه حالی بود؟ یادم می یاد 10-12 سال پیش که برای اولین بار توی مدرسه مون کامپیوتر آورده بودند،مثل این ندیده ها چه صفی برای دیدنش می بستیم، چه سر و کله هایی که نشکست! الان دیگه یه جورایی اینترنت شده جزیی از زندگی من و شاید خیلی های دیگه. جایی که بهترین دوست های زندگی ام را پیدا کردم، دوستانی که رابطه، همفکری و مباحثه با اونها تاثیر زیادی، حتی در شکل گیری شخصیت من داشته. اینترنت مخصوصا برای ما ایرانیها که همیشه از آزادی های اجتماعی محروم بوده ایم، منبعی ارزشمند بوده و هست و باید قدر اون رو دانست. محفل این سایت هم برای من چنین وجهی رو تا به حال داشته، مخصوصا اینکه گرداننده با معرفت و نازنینی مثل شبح عزیزم داره.
راستش شبح جان از دیدن پیامت خیلی ناراحت شدم، از اینکه دلسرد شدی... نمی دونم، ولی این سکوت واقعا آزاردهنده است. شاید برای تو که نویسنده این وبلاگ هستی دیگه همه چیز خسته کننده شده باشه، اما من هر لحظه و هر مطلب اون رو برای یادگیری غنیمت می دونم. متاسفانه جدل ها و مرافعات حاشیه ای برخی دوستان، گاهی اوقات بحث رو به بیراهه می کشونه و در بدترین حالت به بن بست. خوب البته اینترنت هم یک کپی از زندگی واقعی ما انسانهاست، تا فرهنگ استفاده مناسب از اون جا بیفته، فکر کنم من هفتصد تا کفن پوسونده ام! به هر حال از تو دوستانه خواهش دارم که دوباره برگردی و فضای اینجا رو با روح شبحی خودت سرسبز کنی و از دیگران نیز تقاضا دارم دست از حرفهای کودکانه برداشته و جدی تر بحث ها رو دنبال کنند...
مهرتون افزون،


پيام آوران سگال 9:16 @ Sun, 8 Apr 07

باز کن پنجره ها را که نسیم/ روز میلاد اقاقی ها را/ جشن می گیرد/ و بهار/ روی هر شاخه کنار هر برگ/ شمع روشن کرده است/ همه چلچله ها/ برگشتند/ و طراوت را فریاد زدند/ کوچه یکپارچه آواز شده است/ و درخت گیلاس/ هدیه جشن اقاقی ها را/ گل به دامن کرده است/ باز کن پنجره ها را ای دوست/ هیچ یادت هست/ که زمین را عطشی وحشی سوخت/ برگ ها پژمردند/ تشنگی با جگر خاک چه کرد ؟/ حالیا معجزه باران را باور کن/ و سخاوت را در چشم چمنزار ببین/ و محبت را در روح نسیم/ که در این کوچه تنگ/ با همین دست تهی/ روز میلاد اقاقی ها را/ جشن می گیرد/ خاک جان یافته است/ تو چرا سنگ شدی/ تو چرا اینهمه دلتنگ شدی/ باز کن پنجره ها را/ و بهاران را باور کن/ "استاد فريدون مشيري"

نويد پيروزي و موفقيت و شادكامي هر چه بيشتر را در شروع سرسبزي بهاران براي شما و خانواده ي گراميتان آرزومندم


هلیا 18:54 @ Sat, 7 Apr 07

شبح جان پاک کردی کامنتهای منو؟ ناز شستت ببم جان!~ از دوست هر چی برسه نيکوست!!

ارزو همچين ميگی سعيد دانشمنده انگار ماتحت اسمان پاره شده و اينيکی افتاده پايين و بقيه دنيا همه گاگول و عمله اکره ند!! اخه فردی که در حوزه اخوندی علم الابيان خونده بعد ادعا ميکنه Evolutionary biology خونده اونوخت مياد واسه مبارزان تيوری سياسی ميده!!! چه احترامی ميتونه داشته باشه؟؟ انصاف هم خوب چيزيه به مولا!


آرزو 14:21 @ Sat, 7 Apr 07

هلیا تو هم به این سعید عزیز من گیر نده سر جدت!آگر من چیزی به سعید می گویم از روی دوستی و محبت است اجازه نمی دهم کسی دیگری چیزی به او بگوید!! به جان خودم عصبانی بشوم بد چیزی می شوم ها!!! سعید دانشمند و اهل علم ومعرفت است این را نمی توانی انکار کنی هر چه هم این چیزها را بگویی من یکی گوشم به حرفهای تو نه تنها بدهکار نیست بلکه طلبکارهم هست.......تو را به جان عزیز ترینت ..دست از سر سعید بردار ..دست از سر سعید بر دار........دست از سر سعید بر دار..............


آرزو 13:55 @ Sat, 7 Apr 07

ای با با !!شما ها هم که به اين آقا شبح گير دادين اساسی!سعيد جان سر جذت از خر شيطون بيا پايين پسر جان! تو هم خودت وبلاگ داشتی مشکلات را بيشتر درک می کردی!هر کی يه سازی ميزنه!آخه به کدام ساز شما ها شبح جان برقصد؟نشستی بيرون گود ميگی لنگش کن! نميشه سعيد عزيز نميشه!تو را به خدا آقا شبح را اذيت نکنيد................يه شعر هم گفتم واست هی تقا ضا کردی.......تو وبلاگم می زنم....


nana 21:11 @ Fri, 6 Apr 07


و اما با درود بر شبح گرامی آمدم به تو پيشنهادی جگر سوز کنم
و آن اين است که به جای برداشتن پيام گيرت
مرا مبصر کلاس پيامگيرت کن تا اولا اينجا را محل هره کره کنم برای همه دوما هرکی ميخواهد ميتواند پيام بگذارد هر شکلی با ريسک خودش
يعنی واقعا هرکه خواد گو بيا و .....باقی

ميتوانیم اينجا را به شکل يک پيامگير بيست و چهار ساعته فعال و زنده در آوريم که باقی به آن غبطه بخورند

اين لطف را من حاضرم در خدمتت بکنم تا هم از شر لمپنان وبلاگستان رها شوی
و هم کار مفيدی خير سرت بکنی

انتخاب با خودت است
اگر موافقی سه سوت بکش
اگر مخالفی هم کون لقت .........نانا جوووون


شبح 10:06 @ Fri, 6 Apr 07

مداد سفید عزیز!
نیازی نیست که شما ننویسید من دیگر تا مدتی نظرخواهی نمی‌گذارم.
حق با دوستان است حالا که نمی‌توانم مرتب به نظرخواهی سر بزنم بهتر است نباشد.
ضمنا شما هم اگر تا به حال منو نشناختی بعد از این هم نخواهی شناخت.


مداد سفید 0:48 @ Thu, 5 Apr 07

شبح جان
اعتراض سعيد کاملا وارده.
لطفا توضيح بده که چرا دو تا جوک پرت و پلای پيام رو با توجيه توهين به نژاد و قوميت حذف می کنی اما کامنت شماره ی ۲۳ هليا رو که موردی برای طعنه و تهاجمش وجود نداره ناديده می گیری؟
توجیه توی نت نیومدم و این کامنت رو ندیدم رو هم نمی پذیرم.
تا زمانی که جوابی قانع کننده نگيرم هم اين جا چيزی نمی نويسم.
فقط اميدوارم رفتار و گفتارت مثل نود و نه درصد بقیه نتیجه ی پیش فرض ها و دسته بندی هات برای آدم ها نباشه.


Saeed 18:59 @ Wed, 4 Apr 07

دروغ سینزه احمدی نژاد: ملوانان را محاکمه میکنیم.

بچه ها بذارید یک صحبتی خصوصی با صاحب بسیار کون-کیف این بلاگ بکنم! شبح جان خیر سرت تعطیلی کون گشادانه رو میخوای بذاری کنار یا نه!؟ دروغ سینزه ات هم حال ما را حسابی شکری کرد! یک هورا واست با یک بطری شامپاین تقدیمت!

القصه؛ ماه به ماه اینجا پیدات نبود. مگسان دور شیرینی دوتا کامنت در بلاگت نمیذاشتن. دنبال بیزنس و رسیدن به اهل و عیلات بودی. هی من و مداد سفید و نانا و سهند و شبنم و گاه کنجکاو و چه میدانم آرزو آمدیم سربسر خودمان و گاها تو گذاشتیم بلکه بخودت بیای و یه کمی هم بکشی! چشممان روشن شد که آستین بالا زدی ولی تو را بخدا یه نگاه بکن به کس و شعرهائی که تا بحال نوشتی بعنوان پست! یکی از دیگری بی محتواتر و بیمزه تر و جفنگتر! همین لاقیدی و دام اند دام بازی و کسمشنگ گوئیهایت باعث میشود اون دختره بیاد اینجا چت کنه بلکه دوست پسر خارجگینی پیدا کنه یا چه میدانم اینجا را با سایت شوهریابی اشتباه بگیرد. و یا هر دم عینهو مگس بیاید وزوزوز بدون هیچ اینپوت بدرد بخور و فقط بشود مایه اعصابخوردی ! اون سرخلوتیان کوتوله کانادائی هوس انتقال فاضلابشو به اینجا در سر بعنوان پروژه بازیش بپروراند. اون یکی دیگه بیاد عقده های نژادی و تاریخی اش را یر این و آن خالی بکند. نانا بخودش نارنجک و ترنج بسته بخواهد بطور مجازی دخل اخانید را بلاگت با حروف درآرد. یا اون تحفه دیگه بخواد اینجا با من چتش را بکند و و و و! تمام این سیرک مضحک سرنخش بدست خود توست جناب شبح! اون امید میلانی دیوانه میرود نامسئولانه و بدون هیچ خاصیتی چتنامه منتشر کرده و فتنه بپا میکند و مایه آنهمه کشماکشها بر سر هیچ و پوچ! در حالیکه میتوانست مثل آدم با آرامش و متانت بلاگش را داشته باشد یا بیاید اینجا نظریاتش را بسط و شرح بدهد. چیزی یاد بدهد حرفی را بشنود و این قهر مسخره و بچه گانه تان را بر سر چارتا موضعگیری غیر قابل سنجش به ملاکها و مناطهای عینی پایان بدهد.

حالا توی این موقعیت حساس من تمام تلاشم به اینست که یک حدی را از استاندارد در رابطه با بیان مطالب نگه دارم بلکه بشود نظری و بیانی و تئوری ای و فکری اجاق اینجا را گرم نگه دارد. ابتدا خر و گاو و الاغ میشوم بعدا دهاتی میشوم و پس از آن خار مادرم دراز میشوند سپس جنده میشوند بعدا آخوند بورسیه دانشگاه توکیو شده و مامور رژیم آستان رضوی گشته با 5 تا خواهر شده و باز هم سوابق برایم جعل میشود بعدا نماینده نفوذی واعظ طبسی در میان کابوکیهای ژاپنی شده و قصد دارم بعنوان سومو ریسلر بیایم و فرمایشات مزخرف و تخماتیک تحویل پارلمان آینده ایران بدهم بعدا توسط مرید هایدگر باهوش و نابغه گشته بطوریکه تمام روبهان عالم باید بعنوان شیادترین پیشنماز عالم پشتم به نماز میت برای جنازه استیفن جی گولد ایستاده و اقتداء بکنند. جنازه بعدی که قراره بنماز پشت هایدگر واسش بایستیم متعلق است به فردید جاکش چون قرمساقی مثل من نذاشته مردم ایران فرق میان وجود و موجود را بفهمند فقط به این خاطر که توی باغچه خانه مان اهل گرگم بهوا با بچه های محلمان نبوده ام ضمن آنکه نمیدانستم چرا میتوکوندریا از حوا به من منتقل شده نه از ژنهای خودخواه ریچارد داوکینز. و و و خوب میگیم عید است و مافات مضی! عیدتان مبارک و هر روزتان نو روز باد! یهو سکوت معنی دار کنکاو شکسته میشه: دهه علی مج زد تو ملاج اجدادمون تو میگی عیدتون مبارک!؟ کاسه با ماسه و کیسه؟! ببخشید جناب! ما نیابتا از جانب خلیفه وقت اگر قراره تسکین تاریخی پیدا کنید حاضریم خشتکمان را همیجا پائین کشیده تا شما به قاچ کونمان بذارید! سیزده میشه باز میگی با خودت بیخیال هر چه ازین قوم جفاکار رسد نیکوست! می آئی توی این بلبشوئی از بحران و بشکه های بمبهای آتشزا که در منطقه ما از شیش طرف و از زمین و آسمان کشورمان را دربرگرفته میگی شبح جان سینز ات بدر و چه و کذا میخوای سربسر دستیار ریسرچت بذاری باز با اشاره صاحب بلاگ سیل ادا بازیها و متلکها و تهمتها و شکلکها به سمتت جاری میشود! چون گفتیم گل گفتی اما یک کم شل گفتی! و خودمان نمیدانستیم که گول خوردیم! آخه ما دهاتی بوده و تنها منبع خبریمان همین بلاگ است و بس چون بعنوان یک پیگمی آفریقائی ساکن جنگلهای اندونزی و همخورام کمودرهای آنجائیم! رادیو گوشی هم نداریم تا چه رسد بسوات خواندن و نوشتن! باز با کمال متانت و خونسردی میگی ول کن بابا اعصابا خورده دق و دلیشون رو میخوان یه جائی خالی بکنند دیگه! تحمل کن تو هم! طبق معمول میای توضیح خودت را میدهی و تحلیلت را از اوضاع با همان زبان اشفته و الکن و مزخرف و تخماتیک مینویسی و با خود میگی شاید این جناب کون کیف معروف به شبح برای این مضحکه سرا عاقبت فکری بجد کند و اینجا را از شر فضاحت و کثافت و نجاست و سخافت در امان نگه دارد؛ ولی در نهایت حاصلی بجز لجن مالی شدن بواسطه مشتی فرومایه برایم ندارد و دستمزدم میشود تهمتی جدید: آغای مجید زهری بنده علاوه بر یک و نیم میلیارد تهمت و برچسب جنابعالی گی نیز هستم! شما میشود یک لیستی از کلیه لقبهای عالی و دون عالم یکبار و برای همیشه در وصف اینجانب و خاندانم لیست بکنی و بیائی افشایت را کرده گورت را برای ابد بکنی بروی گم بشی یا نه ؟! نمیشود شما در همان وبلاگ خودت چاه فاضلابت را بکنی؟!

. . . بله؛ اینست حاصل مدیریت تو شبح جان! من در چند پست قبلی گفتم داداش من بهتره دیگر چیزی ننویسم و برم پی کارم. گفتی بمان و بنویس و من کنترل میکنم. چون قصد قهر نداشتم ماندم. حتی نتوانستی ظرف یکروز بقولت وفادار بمانی. بهرحال؛ ظاهرا من دارم آب در هاون میکوبم و باید زبان در کام گرفته دل خونم را در درون خود بشویم. با من بسی جفا کردید و هر چه نفرین و لعنت است بر من باد که از ماست که بر ماست! تف بر من اگر با شما حرفی و کاری داشته باشم. دنیا به کامتان و دست شانس و اقبال یارتان!

@ شبح جان مردن در خلوت کرزوئی خویش با زبانی در قفا هزاران بار بهتر از زنده گی درین لجنزار سوشیالیستیه !

آخه عشقشناس میهنمان فرمود:
ای دوست دل از جفای دشمن در کش
با روی نکو شراب روشن در کش

با اهل هنر گوی گریبان بگشای
وز نااهلان تمام دامن برکش


هلیا 16:50 @ Wed, 4 Apr 07

این کامنت زیریه بنظرم منظورش به منه. اخوند جماعت کارش پرت کردن حرف اصلی به جای دیگه است برای تبرئه خودش. از اخوند که نمیشه توقع دیگه ای داشت!

نوشته س. ممتیک :
)) همجنسگرائی را یک ویژه گی یا گرایش جنسی نرمال میان برخی انسانها و یا حیوانات بدانیم ((

اعتراف جالبی بود!! جناب استاد هم ظاهرن جزء همین دسته ؛ادمهای نرمال؛ تشریف دارند و ما خبر نداشتیم :))
خلاصه هر دم از این باغ بری میرسد!!


Saeed 13:07 @ Wed, 4 Apr 07

بزعم تئوری سیمیوتیکی جناب بوق هموسکشوالیتی حاصل تعلیم و تربیت است آنهم از نوع حوزویش :-) مرسی! اینهم از راست دروغ سینزه به درب ایشان ! آرزوجان بدو بیا شعر و معر بگو واسش! بدینترتیب نباید همجنسگرائی را یک ویژه گی یا گرایش جنسی نرمال میان برخی انسانها و یا حیوانات بدانیم و قاعدتا بنا به ارادت شخص آغا بوق به رضاخان قلدر و تبعا رهبر محبوبش جناب هیتلر؛ همه این ابنرمالها را و منجمله همجنسگرایان را باید از یک کنار به کوره آتشوزی بیندازیم.

===
ت. و. :
خوشم میاد که روز بروز این آغابوق نوستالژیک؛ مجد و عظمت فاشیزم هیتلری مخلوق مخیلات بس علیل و بیمار خود را که تبعا بواسطه پروژه یوجینک آن پدر و پسر سقط شده مایه استحالتش از انسان نرمال به افعی زهری فعلی گشته هر چه واضحتر و رسواتر بر آندسته از ساده لوحان صفر کیلومتر ساکن اینجا آشکار میکند. بوق بوق ! مرسی :-)

23 تا بوق! شبح جان بدو بیا پاک کن بلکه بوی گند همکار وبلاگنویست بیشتر ازین آزارمان ندهد! بدو! آخه ما در دادگستری شبح جان یک قانون تلویحی داریم بدینترتیب: هر کون ناشور وبلاگ نویسی حق دارد هر جفنگی را خواست بگوید ولی شما حق پاسخ به اشخاص را ندارید. شما حتی حق دفاع از خود را هم ندارید! آخر شما کامنتنویسهای من آدم و اشخاص نیستید که! اصلا هر که وبلاگ ندارد بشر نیست؛ بلکه یک تخته-کلیده! خوبه !؟ شما کامنتنویسها در نهایت مشتی " فرمایشات " و " حروف " مزخرف و تخماتیک هستید؛ البتنش بقول یکی دیگر از وبلاگنویسان یعنی آرزوخانم :-)
میگم مملکت گیرتون بیاد با ما کامنتنویسها چکار میکنید؟! خیلی باحالید بخدا :-) بوش جان به دادمان برس!


هلیا 4:11 @ Wed, 4 Apr 07

شبح عزیز بگم خدا چیکارت کنه مرد!!!! مقالت رو که خوندم تنم شروع کرد مثل بید لرزیدن :(( خیلی ماهرانه دروغ سیزده گفتی !!
---------
لطفا در مورد دیگران ننویسید و لینک با عنوان نادرست ندهید.
با سپاس شبح


Saeed 22:01 @ Tue, 3 Apr 07

1. آهان یک نکته مهم دیگر آرزوجان! من از وقتی که نافم را بریده اند موجودی تاریخی بوده ام و حالا سالهاست که به تاریخ پیوسته ام ضمن آنکه فرمایشاتم تماما تخماتیک و سرتاپا مزخرفند و هر چه تو میگی در همین ردیف مدیفا. راستش راه دیگری بجز این اعتراف بدرگاهت برای اطفاء ارضائت بنظرم نمیرسد!

===
2. در مورد کامنت 14؛ دو نکته قابل توجه است:
@ نکته اول:
در مورد دگردیسی ( صرفنظر از مکانیسم چنان جهشهائی متحولانه ) سپاه به یک شبکه عظیم و توی بر توی نظامی-مدیریتی-بیزنسی-امنیتی-دینی از دل مجموعه ای پراکنده از شبه نظامیانی ساده و مذهبی شکی نیست. سوای حدس و گمانهائی که تبعا میشود درباره رفتار آینده اش داشت؛ باید واقعا در حین مشاهده توانائی و رفوزه گی آن با چالشهائی که بر سر راه خود شناسائی میکند به میزان پیچیده گی تطابقی اش با دوران مدرن پی برد. یعنی با نظریه پردازیهای محض ایده ئولوژیکی و در همانحال چشم فروبستن از مشاهدات استقرائی درباره این پدیده ( و بطور کلی هر شبکه مشابه دیگر ) نمیشود به کم و کیف رفتار آن در حال و بعدا تاریخ به قضاوت نشست.

@ نکته دوم:
حالا شوخی تاریخ اینجاست که دقیقا وقتی سیاستمداران روسیه و چین و حتی ایران با دست برداشتن از ارزشها و دگمهای ایده ئولوژیک و یا مذهبی خودشان دو اسبه بسمت کاپیتالیسمند؛ یعنی بدنبال بیزنسمن شدن میتازند یهو شاهدیم که بوش و حلقه نئوکانش با عصبیتی مذهبی و دگمهائی شدیدا ایده ئولوژیک پشت پا به منافع ملی خود میزنند آنهم در قالب یک هویت جودو-کریسچین و بخاطر زمینه سازی از برای ظهور هر چه سریعتر مسیا/مسیح منجی:-) روسیه مابعدالکمونیزم؛ تعداد بیلیونرهایش از ژاپن یا آلمان یا فرانسه یا چین یا انگلیس و فقط بجز آمریکا بیشتر است. پوتین یک بیزنیسمن است و بیلیونر و با چنان قدرتی که یکشبه برای هر بیلیونر دیگری که هوس چالش منفعتش را بکند پرونده ها میتواند بسازد. همین است وضع اکثر و بلکه تمامی دولتمردان ایران و البته سپاه که دیگر بنوبه خود یک کارتل غول پیکر و مخوف شده است :-)


Saeed 20:33 @ Tue, 3 Apr 07

1. مداد سفیدجان؛ اصلا فرض کنیم بقول شبح جان من کور و کر از همه دنیا بیخبر پشت کوهی دهاتی فقط از خواندن کامنتها پی به شاهکار سرکاری بودن کل متنش بردم! اوکی ؟! خوب؛ آن کامنت آگاه کننده مگر بجز کامنت دقیق شخص خود تو بود و مگر کامنتم بر موردی دیگر از کامنتها بود ؟! آنجا در 3 نوشتی که بجز فلان خبرهای سه گانه، مورد جیمز رابین ( تا جائیکه یادمه هم اسم شوهر کریستین امانپور ) مشکوکه !؟

@ نکته:
پر مسلمه که در زنده گی روزمره هیچگاه دروغ محض نمیگوئیم و نمیشنویم. بلکه آنرا علاوه بر ترکیبش با دروغ سفید و آمار (بقول چرچیل)؛ سه - چارتا حرف راست همانند سفیده ای بدورش محاط میکنیم تا بدون تمییز و فیلترش بساده گی بذهن مردمان راه باز کند!

مدادسفیدجان؛ بازهم نمیگیری و هنوز نگرفتی چرائی کامنت 9 منرا و میری بالاتر در 12 میگی ای بابا سعیدجان طعام را ندیدی ؟! آخه عزیز من مگر تله بدون طعمه هم داریم ؟! دتس مای هل فاکینگ پوینت :-) چرا نقطه نظرت را قادر بعوض کردن نیستی تا از منظری دیگر ببینی؟! بعدا جالبه شبح جان غیرتی شده و حس ششمش را برخمان میکشد آنهم با تذکر بیمورد به کامنتنویسی من درباره دیگران! خوب شد بهت فحش ندادیم یا تهمت و افترا نزدیم هان!

2. آرزوجان؛ تو که سهل است دخترجان اگر تمام جن و انس عالم دست بدست هم دهند قادر به اذیت و آزار من نیستند و فقط عرض خود میبرند :-) حالا ازینا گذشته؛ اصلا واسه خودت معلوم هست که چی میخوای و چی میگی و گمشده ات چیست...؟!


مداد سفید 13:20 @ Tue, 3 Apr 07

ولی صد رحمت به دروغ سيزده تو شبح جان. شوخی ِ در پيتی ِ انتخابی ها رو بخون يخ کن.
http://tiknews.org/display/?ID=39674&page=1


آرزو 10:12 @ Tue, 3 Apr 07

خواهش می کنم شبح جان!!
قابلی نداشت!بد خواه مد خواه داشتی عکسشو بفرس ؛چنان بلايی سرش مي آورم که مرغان آسمان به حالش بخندند!!!!(بر می دارم مث عکسای امام تو راهنمايی ودبيرستان ريش و سيبيل دو پشته براش می کشم و مژه هاشم فر می زنمو وزبونشم با خودکار قرمز (عين خودم)سرخ می کنم!!!!!!(در اين صحنه نيشت را تا بنا گوش باز کن و دستت را روی دلت بگذاروهر هر بخند!!)
ولی خدا وکیلی متنتو که خوندم هری دلم ریخت پایین!!رفتم به تموم خونواده شکل بنگاه خبر پراکنی مو به مو گزارش کردم خبراتو!!اونا هم کاسه چه کنم چه کنم دست گرفتن و کلی فحش به مشنگ خان مخفف (منتخب شورای نگهبان)نثاریدند!!
گفتن اینا رو از کوجا دونستی؟گفتم اینا رو تو وبلاگ آقا شبح خوندم!
خلاصه اومدم در نظر دونو باز کردم فهمیدم که دروغ سینزه بوده!!و من را که تو این چند وقته کسی نتونسته بود بذاره سر کار تو به راحتی تونستی بذاری سر کار!!!!!!!!!!!
خیلی کوچیکتیم آق شبح!!!!
بس که فیلمفارسی دیدم لحنم داش مشدی شده!


سعید جان مطابق معمول بی دقتی کردی و نفهمیدی مقصود این زبان الکنم را!!(عین خودت حرف زدم!)
این جمله را بخوان:
من برای اینکه موجب اذیت وآزارت نشوم و ناراحتت نکنم دیگر با هیچ احد الناسی در مورد ((تو ))حرف نمی زنم !

خوب خواندی؟
حالا این جمله را بخوان؛
من برای اینکه موجب اذیت وآزارت نشوم و ناراحتت نکنم دیگر با هیچ احد الناسی در مورد (( فرمایشات)) تو حرف نمی زنم !


(تو) با (فر مایشات) تو خيلی فرق می کند پسر جان!!
اگر می گفتم سعيد موجودی تاريخی است يا به تاريخ پيوسته است .بله درست من خبط وخطا کرده بودم .حرف زدن در مورد فرمايشات تو با هر کسی حق مسلم منست!!!(ياد انرژی هسته ای افتادم!)
راستی هيچ می دانستی که داستان چوپان دروغ گو را می خواهند از کتابهای دبستان حذف کنند؟می گويند بد آموزی دارد!!(گير عجب قوم مغولی افتاده ايم ما!!)


مانی خان 9:46 @ Tue, 3 Apr 07

شما ها چقدر زود باورید این شبح وقتی که سیزده هم نیست دروغ میگه

برگردین یکی دوبار کلیه مطالب وبلاگش را بخونید تا شیر فهم بشید!


پژواک خاموش 6:57 @ Tue, 3 Apr 07

سلام
بهتره دنیا حواسشو جمع کنه وگرنه احمدی نژاد به کمک دختر 16 ساله یه ورد میخونن و دنیا رو تصاحب میکنن!!!


مداد سفید 1:27 @ Tue, 3 Apr 07

grazie mille caro shabah :*
اما جدا همون طور که خودت گفتی، همه - حتی اون بچه هایی هم که ایران نیستند - به قدری نگرانند که هر خبری، حتی اگه محض شوخی هم نوشته شده باشه، باعث دلشوره و دلواپسی شون می شه. حالا خودت وسط ِ این حال و هوای اضطراب و وحشت، پیدا کن دقت و ظرفیت و حوصله و اعصاب ِ شوخی بقیه رو ! اجر دروغ سیزده ت هم با احمدی نژاد.


Saeed 19:42 @ Mon, 2 Apr 07

1. خلاصه: بالامجان؛ " الفنون = سپاه پاسداران دگر دیسی یافته " :-)

2. باور کن شبح جان امروز صبح قبل از رفتن بسر کار خواستم بگم آخه توی اینهمه اسم و رسم چرا رفتی سراغ شوی کریستچین امانپورمان ولی چون دیدم کامنتگیرت صفره با خودم گفتم نزنم تو ذق بچه :-) ولی شبح بجان عزیزت قسم من اینروزا از شدت نگرانی واسه ایران خواب و قرار ندارم. دائما شبکه سی ان. ان. و بی.بی سی را در خانه و محل کار بعلاوه اینترنت در رابطه با اخبار چک میکنم. و بعلت همین چکهاست که با توجه به عنوان پستت فهمیدم سرکاریست؛ والا شاید گول میخوردم! ضمن آنکه از مرض دروغهای آوریل و سینزه بدری تو هم بعلت روانشاسی ات درین سالها مطلعم :-)

3. اینهمه اینجا به من چیز و ناسزا میگن یک تذکر خشک و خالی بهشون نمیدی شبح جان؛ پس بذار ما دق و دلیشو سر این مداد سفید جان و امید میلانی جانترمان که دیوارشان بمراتب کوتاهترتر از خودمه درآرم :-)

@ آقا؛ شب خوش مردم از بیخوابی . . .


Saeed 19:19 @ Mon, 2 Apr 07

مقدمه:
حالا شبح از شوخی گذشته بیا کمی جدیتر بریم تو بحر اوضاع؛ و تو را سر اون اجداد پاکت قسم این کامنتهای مرا پاک نکن هر چند بزعم تو نامربوط بنظر آیند ولی حاصل تفکر و وقت من هستند. تو احتمالا میدانی که یکسری کلنجارهائی را این امید میلانی جان ما میان ذهن خودش با وضع جاری ایران داره که حاصلش پارادایمی است بنام الفنون. تبیین پدید آمد آنرا هم از دو نقطه نظر ممتیکی/ایده ئولوژیک و محیطی/آشوبین در صدد آدرس است و هنوز بجائی نرسیده و بعیده تئوری مهمی از آب درآد چون در مقام روش و معرفت بر خطاست؛ ضمن آنکه بقدری مطالبش منتزع و تجریدی و شدیدا مبهم و گزافه گویانه بنظر میاد تو گوئی بسان هوا به هر قفلی ( یعنی ایده و شخص و نهادی ) میخورد و در همانحال از شدت بیخاصیتی هیچکدام را هم باز نمیکند! بگذریم. دقت مشاهده یا بارقه اش حرف ندارد و کاملا جالبه اما در مقام صورتبندی شهودش/اکتشافش بیخودی خودش را در کلافی پیچیده از مفاهیم زائد و کنفهائی از عبارتهای مغلق مومیائی میکند. بگذریم؛ من درینجا سعی میکنم همان مشاهده اش را بزبان دیگری بیان کنم منتهی قابل فهم واسه خودش و دیگران :-)

@ تا آنجائی که از ایران یادمه این جامهای پای سماور ظروفی با انحنای خوشساخت بودند. بطوریکه اگر تیله ای در آن انداخته و بطوریکه از جام بیرون نیفتد مقداری بهش انرژی (کینتیک/جنبشی) بدهیم، و سپس ظرف را بروی زمین بگذاریم؛ آنگاه پس از چندی با چشمان حتی بسته میتوانیم مطمئن باشیم که با از دست دادن انرژی مزبور تیله ما درست در قعر یعنی مرکز جام یا همان اترکتور سیستم به قرار و سکون میرسد البته سرشار از انرژی پتانسیل محض. خوب این مدل را بیائیم مجسمش کنیم واسه اوضاع ایران و بطور کلی هر جامعه مدرن دیگر.

@ ما/سیاستمداران/رهبران به لطایف الحیل محرکه دخالت را از مردم/تیله در اموراتشان سلب میکنیم. بطور دقیق؛ هر چه بیشتر نقش نصب و نقد و عزل خودمان را از جانب آنها خنثی و خنثی تر نموده و در همانحال نقش نماینده گانشان را در مقام نظاری چک/بالانس قدرت و ثروت و اعتبار و علم در مقام توزیعشان در میان جامعه/کشور ضایع و زایل میسازیم. ساده بگم؛ مکانیسم تهی سازی و مسخ مردمان و انکسار باورهایشان توسط رهبران البته تابع فهم و شعور مردمانست از حق و حقیقت. با کاهش تدریجی انرژی مزبور بدیهی است که قدرت در دست ما/اخانید نیز نمیماند و بسان ماهی پر جنب و جوش تازه از آب در آمده از میان دستانمان سر میخورد و بر ماسه افتاده جان میدهد. بدینترتیب ما/روحانیون بعنوان محمل کاهش محرکه مردمان فازی هستیم تا مرگ و سکون آن/محرکه بدست نظامیان؛ یعنی همان اترکتور جام. تجسم کنید روحانیت را بعنوان بدنه و جداره ظرف که تیله همچنان برویش در میغلتطد و با کاهش هر چه بیشتر انرژی جنبشی اش به سطحی نازلتر از مدار جداره میرسد تا عاقبت به گودی نظامیان درافتد.

@ برای دو دهه سپاه پاسداران آلت روحانیت بود. منتهی انسان روبات و برده انسانی دیگر واسه مدت طولانی نخواهد ماند. با مشاهدات و رصدهای دقیق به دگردیسی سپاه در پروسه انتخابات اخیر و عاقبت بریاست رسیدن احمدی نژاد پی میبریم. شاهد وضع فوق در چین و شوروی سابق نیز بودیم. پلیتبرو ها و عمدتا تک-حزب اصلی نیز در آنجا قادر به حفظ محرکه ربوده از دست مردمانشان نبودند و عملا زور به زوردار نیزه بدست یعنی ارتش و سیستمهای امنیتی رسید. رایجه که میگن " حق به حقدار میرسه " ! این قضیه اگر در اکثر مواقع نادرست باشد آنگاه باید اذعان داشت که گزاره " زور به زوردار میرسد " یک بداهت منطقی است :-) بعلاوه؛ این نیز یکی از طبایع جالب محرکه اجتماعی است که همچون هر سیستم طبیعی آنتروپی خودش را دارد؛ حکومت نظامیان/جونتا یا همان تیله بسکون رسیده ته جام.

@ نتیجه:
تمامی شواهد و سیمپوتمهای قابل رصد نشان میدهد که زمام موثر امور در ایران فعلی بدست سپاه پاسداران است و دیگر روحانیت و بالاخص خامنه ای یا رفسنجانی یا شاهرودی یا چه میدانم شورای نگهبان یا مجلس خبره گان واجد قدرت مطلق نیستند. بقولی کارپذیر و پاسیو شده اند. ویترین مشروعیت زورند نه علت اولی! پی در پی در مقابل اعمال خودسرانه انجامشده سپاهند! آخه یک مشت آخوند پیر و پاتال رو به احتضار کلی باف فاسد تا خرخره و دائما متوسل به امام زمان الزمایری در مقابل زبده های رشید و نخبه و آبدیده در جنگ و جبهه و بیزنس چه موعظه و حکمی جدید واسه گفتن دارند بجز گوزیدن و چسیدن !؟ درست نظیر همان اخ-تفی های کون گشاد و فاسد حزب کمونیست و پلیتبرو در چین و شوروی سابق!

@ باری؛ اما بطور مسلسل شاهد وارد شدن ضرباتی دردناک بر بدنه و سیستم عصبی سپاهیم که شاید واکنش غریزی آنها همین صید ملوانان انگلیسی بوده باشد که هیچ بعید نیست حتی خامنه ای را سورپرایز کرده باشند و در مقابل یک کار انجام شده قرارش داده باشند صرفا بخاطر القاء این سیگنال به او که علت العلل ما هستیم نه تو و روحانیت. آقاجان؛ دگر دیسی را هر چه شما و آمریکا زودتر بپذیرید بنفعتان است! خوب حالا لیست ضربات بطور نامرتب از سر ضعف و خسته گی شخصی اینجانب:
ضربه سوم : عسگری عضو برجسته سپاه که ظاهرا معلوم شده برای مدتی بنا به زعم خودش جاسوسی واسه اروپائیان میکرده و انگاری با سازمان امنیت آلمان طرف بوده ولی میفهمد که در واقع مسئول دیبرفینگهایش ماموران موساد هستند. و شاید نیز بوئی و احتمالی از لو رفتنش در ایران میداده است. بهرحال یا پناهنده شده و یا بعنوان مهره ای سوخته میبایست جمع و مراقبت میشد.
ضربه دوم : دستگیری حد اقل 5-تن از اعضاء سپاه قدس در عراق و بسته شدن و تحت تعقیب واقع شدنشان توسط آمریکا.
ضربه اول : افتادن پرونده تخمی هسته ای به دست شورای امنیت ملی؛ بخصوص علی لاریجانی. و بدان تضعیف نقش کلیدی احمدی نژاد.
ضربه چهارم: بسته شدن حسابهای بانکی و بیزنسها و شرکتهای متعلق به سپاه و البته منع صادرات اسلحه به حماس و حزب الله و دیگر گروههای مبارز مسلمان در سرتاسر جهان توسط همین سری قطعنامه های اخیر شورای امنیت سازمان ملل.
ضربه پنجم: ملاقات و گفتگوی نسبتا سازنده نماینده ایران در شورای صلح عراق با خلیل زاد و فراهم شدن زمینه ملاقات میان دو سفیر آمریکا با ایران.


شبح 18:27 @ Mon, 2 Apr 07

مداد سفید عزیز!(12)
اتفاقا این نشون می‌ده که تو چه دوست نازنینی هستی و چقدر به این شبح بی‌مقدار اعتماد داری. خیلی مخلصیم من می‌دونم تو چقدر باهوش و زیرک هستی اما وقتی آدم وجدان حساس داشته باشه اینقدر از شنیدن این خبرها ناراحت می‌شه که روز سیزده و لحن طنز شبحی را فراموش می‌کنم. ضمنا خدائیش همانطور که گفتی اینقدر چیز درست را قاطی اون خبر نادرست کردم که هر کی باور کرده حق داشته. ضمنا فراموش نکن اگه کامنت بقیه نبود اول همه همین سعید عزیز باورش می‌شد!

سعید جان بابا سر جدت توی این سال ۸۶ کار به کامنتای دیگه نداشته باش حرف خودتو بزن حالتو ببر و ممتو منتشر کن! بذار دور هم باشیم!


مداد سفید 17:58 @ Mon, 2 Apr 07

بابا سعید جان
بين چهار تا خبری که شبح اين جا نوشته - منهای شور کردن های هميشگي - سه تاش واقعا درسته. برای تمیز راست و دروغش هم بايد جستجو کرد ديگه! مگه نه؟
نمی شه عین ترب سفید همه چیز رو کاملا رد یا تایید کرد که! حالا تو هی متلک بار من کن!


دختر همسایه 15:29 @ Mon, 2 Apr 07

باور کن که من خوش باور باور کردم ....وقتی اومدم کامنتها رو خوندم تازه فهميدم که شبح ناقلا همه رو سر کار گذاشته....۲ دقيقه ای شوکه شدم به خدا!....به قول مداد سفيد ایشالا احمدی نژاد ماچت کنه....:-)


Saeed 14:43 @ Mon, 2 Apr 07

اینم با حاله:

Terry Jones
Saturday March 31, 2007
The Guardian

I share the outrage expressed in the British press over the treatment of our naval personnel accused by Iran of illegally entering their waters. It is a disgrace. We would never dream of treating captives like this - allowing them to smoke cigarettes, for example, even though it has been proven that smoking kills. And as for compelling poor servicewoman Faye Turney to wear a black headscarf, and then allowing the picture to be posted around the world - have the Iranians no concept of civilised behaviour? For God's sake, what's wrong with putting a bag over her head? That's what we do with the Muslims we capture: we put bags over their heads, so it's hard to breathe. Then it's perfectly acceptable to take photographs of them and circulate them to the press because the captives can't be recognised and humiliated in the way these unfortunate British service people are.

=====
مابقیش اینجا:
http://www.guardian.co.uk/commentisfree/story/0,,2047128,00.html


Saeed 13:40 @ Mon, 2 Apr 07

- شبح جان مرسی :-) کلی حال داد این سورپرایز " سینزه " ات؛ بقول ملفظ آیه الله صانعی :-)

- مداد سفیدجان؛ قربون اون هوش مموشت :-)


گیله مرد رشتی 12:24 @ Mon, 2 Apr 07

شوکه شدم !!!!!!!!!!!!!!!!
وای مغزم گوزید!!!!!!!!!!!!!


آورا 11:34 @ Mon, 2 Apr 07

شبح جان با تمام شناختی که از این بازی سیزدت داشتم بازم برای لحظاتی شوکه شدم.
( در اصل قضیه به همین وحشتناکیه حالا با رنگ و لعابی دیگر)


nana 8:18 @ Mon, 2 Apr 07


بابا جان تو که از خودت در آوردی

اقل کن ميگفتی رهبر و حمقی و باقی در يک سانحه هوائی به گوز پیوستند به شکر
باری تعالی و يک ملت و يک جهان خلاص .

که هيچکی باور نکنه !!!!!!!!!!!!!!!بسکه
این ملت نا امیدند !!!!! نانا


7:28 @ Mon, 2 Apr 07

از اون نوشته های شبحی بود ها!!!!
خيلی نازی شبح جان. دمت گرمه.

راستی چرا اينجا شده ميدون جنگ؟ همش دعوا مي کنن تو کامنتدونيت.


5:17 @ Mon, 2 Apr 07

داشتم سکته می کردم اولش با اين دروغت!


مداد سفید 3:11 @ Mon, 2 Apr 07

من در مورد مرگ جیمز رابین هيچ کجا مطلبی پيدا نکردم اما خبر شکسته شدن ديوار صوتی ايران - در خوزستان - توسط دو هواپيمای آمریکائی رو توی سایت امروز و انتخاب خوندم. الهی احمدی نژاد ماچت کنه اگه در مورد خبر اول دروغ گفته باشی. آمین.


چیز 2:34 @ Mon, 2 Apr 07

شایستنه است نویسندگان دروغ سیزده پبام گیر وبلاگشان را غیرفعال کنند!


کیا 2:26 @ Mon, 2 Apr 07

داشت کم کمک باورم می شد ...






زبان:
نگهداری مشخصات؟






تعداد مطالب وبلاگ: 1292
تعداد نظرات: 25428
تعداد بازديد کنندگان:
Last update: june 8, 2007 10:15 am


از کجا آمده‌اند؟