|
|
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
دوشنبه، 13 فروردینماه 1386 | April 02, 2007
● نحسترین سیزدهی قرن!
سفاهت من چنگیزیان را آواز داد
آقا شبح نازنين و خوب ! بگشای لب که قند فراوانم آرزوست
شبح جان
گزارش روز نظرات آیت الله محمدابراهیم جناتی، موسوی تبریزی، یوسفی اشکوری، بهمن کشاورز و فاطمه صادقی درباره ازدواج موقت
سلام شبح عزيز . می دانم که فعلا مثلا سفری دوری . ولی اگر بودی //چپ میآید، اما چگونه میآید؟
شبح جان
شبح جان چه بر سر وبلاگات (روی دومین اصلی) آمده؟ ظاهرا" حالات باید خوب باشد چون طبق گفتهی خودت سفری ولی به هر روی ... امیدوارم همه چیز مرتب باشد.
چند خطي را با عنوان منشور حقوقي زنان نوشته شده است . خوشحال مي شوم نظر شما را در اين باره بدانم.
-- تقدیم دیالوگی فعلا مونولوگی به شبح؛ میان من و آریا/کیهانگشت و ساتگین! * * * * * سعید ممتیک خطاب به ساتگین: -- حرف تو حرف اومد و مستی از بوی زیتون حالا براستی ساتگین جون من یک پرسش دارم که بهتره بگم یک باور است ولی قادر به اثباتش نیستم. بنظرم میاد فلسفه برآمده از نبات است :-) جدی میگم اینو! بله برخی گیاهان که بنحوی جویدن برگشان یا حتی بوئیدن گلشان مایه نوعی سرگیجه یا بهتره بگیم بهم خوردن عادت مالوف کارکرد مغز و ذهنیدن نرمال ماست. من دلم میخواست ازین امید میلانی چون کمی کامپیوتر حالیشه بپرسم که بعنوان یک ملاک و مناط از برای هوش مصنوعی واقعی میشود چنین فرض بکنیم که ببینیم یک برنامه را بروی پرسسوری بسیار قوی بتوان مست و نشئه هم کرد بدون آنکه کرش بکند؟! یعنی اگر روزی شخصی مدعی ساختن هوش مصنوعی در بدن یک روبات شد؛ آنوقت بعنوان یک تست در مقام میزان قربش به هوش طبیعی آیا میشود مستی و نشئه گی را در موردش بعنوان یک چالش مطرح بکنیم؟! حالا برو تو بحر این بچه ها! دیدی چقدر در همان دوران کودکی از دور دور عباسی و بعدا از گیج خوردن سرمان به حیرت و تعجب افتاده و برایمان یک تجربه خیلی جالب بود؟! چرا برخی حیوانات نظیر پلنگ یا گربه مثلا با جویدن و بوئیدن برگ و گل چنین گیاهانی خودشان را به نشئه گی دچار میکنند؟! تا بحال گربه نشئه دیدی؟! و حالا دلم میخواد اینو از آریا و او بنوبه خودش از استادش آقای جمالی بپرسد که چگونه و چرا ادیان تغییر مالوفین/کارکرد نرمالیته مغز و ذهنش را بجای مدیای مسکراتی معلوف/علفین یا بقولین/بقولات یا میوه جات/سیب و انگور و خرما و ... در زبان اوراد و عمق مراکز حلقه در حلقوی امر قدسی و میدانهای مربوطه معنوی جسته و به مردمان آدرس دادند؟! آیا سکر دین بواسطه آئینها و نیایشها و عبادات دسته جمعی اش و مدتیشنها/تمرکزهای فردی اش بنوعی خارج نمودن چرخ دندانه مغز از بافت و بشقاب طبیعی ما از شبکه بیولوژیکش نیست تا بدان نوعی رهائی در قالب دیدن از منشوری بس مضلعتر و لنزهائی بمراتب متنوعتر برایمان حاصل بشود؟! آیا مفاهیم و سرآموزه های ناب فلسفی ما دقیقا همان نقش جویدن گیاهان و بویش گلان نشئه آور را برایمان دارد؟ ایده های ساینتفیک چی ؟! چرا گیاهان نشئه و هولوسینشن آور نسبت به دیگر انواع گیاهان اینقدر شاذ و نادرند...؟! اصلا میخوام ببینم چطور شد که ما از نشئه علفها و گلهایشان بریدیم و به نشئه چیزهای آسمانی و خدایانشان رسیدیم؟! چرا پرهیز از خوردن سیب بعنوان میوه ممنوعه در حالی که سیب یک میوه کاملا مدرن است با عمری کمتر از سه هزار سال و بلکه کمتر نسبت به جو یا مثلا خرما یا زیتون! چرا درخت و میوه اش و بطور منتزعانه تری صحبت بکنیم؛ نبات بعنوان رقیب خدا ؟! خوب برویم تو بحرش ؟! خیلی خیلی خیلی جالبه ! // صحبت عرقخوری و نشئه گی شد بالامجان؛ اجداد ایرانی ما در کنار همین دجله و فرات و حدودا 7000 سال پیش آبجو میساختند. جالبه که بیش از 70% مردم در آمریکای سوپر اولترا مدرن ناسکولار معتقدن که کره زمین در همان حدود ساخته شد! اونوقت مهتاب جان از خرافات ملت ما بواسطه دین اسلام شاکی است! باز صد رحمت به اسلام که همچین ادعای تخمی و مزخرفی در بایبلش/قرآن ندارد بعلاوه خلوش از کلی چرت و پرتهای دیگر عهد عتیق و جدید :-) // بگذریم آیا این دگردیسی در فرمت رهائی از نشئه نبات به خدا و دعوت دینش بخاطر مضار خطرناک و ناتطابقی و تبعا ضدتکاملی برای ما انسانها بجای مصرف گیاهان بعوض بازی و سرگرمشدن با باورهای عجیب و اعتقادات غریب و مفاهیم ناب و تئوریهای جالب بوده است ؟! میبخشی ساتگین جان اگه با این حرفا سرتو گیج و منگ کردم! چرا که دقیقا مقصودم همین بود. والا رفوزه شدم :-)
سيکل يبوست مغز سعيد ممتيک تمام و سيکل اسهال دهانش شروع شده که معمولا يه هفته ای طول خواهد کشيد.
و پاسخ یک قناری ممتیکی بنام سعید بازهم به کوری چشم شور و حسود جن و انس آنتی شبح :-) . . . آهان. . . هر چی درسته خودت گفتی آریاجان ! مرسی! خوب دیگه کامنتم تموم شد. گودبای :-) آریا؛ آنقدر درباره بند 1 نوشته ات میشود حرف زد که صرفا با تصورش بهترین واکنشم نوشتن جمله بالا بود. منتهی من سعی میکنم خیلی ریز فقط به آندسته از مطالبی اشارتی مینیمال داشته باشم که فکر میکنم درین ساحت یعنی آموزش و پرورش از همه مهمتر یا بقول خودت شاه کلیدند. میخوام بگم بیائیم کودکان را دریابیم یعنی این معدن المعادن همه معادن متصور درین کاسموس را. خوب دیگه بازم فکر میکنم حرفمو زدم دیگه. مرسی از توجهتون! خدافظ :-) . . . خوب حالا بشکافمش واسه سرگرمیش! یک میم بسیار گنده و کت و کلفت تقریبا شبیه کرگدن هست درین ادیان ابراهیمی که میگد خداوند انسان را به طرح و قواره خودش خلق کرد. فرنگیش اینه: گاد هز کریتد آل من کایند آن هیز اون ایمیج! خوبه ؟! حالا همین الگو را مدلوار تعمیم بدیمش به مقتضیات زنده گی و معیشت صنعتی و تکنولوژیک بشر معاصر بعنوان خدا و خلایقش که همین ما انسانهای حی و حاضریم و مشغول معیشت در جایگاه معین و حسابشده خودمان بنا بقدر و لیاقتی که لابد تابع سرویسدهی ماست به کل این ماشینری عظیم. مسلمه که سیستمهای آموزشی از کودکستان تا عالی میبایست افراد کارآمد و ماهر یا بقولی کاملا فانکشنال از برای یک جامعه صنعتی تحویل بدهد؛ یعنی نخبه گانی را بپروراند که سر از ریاضیات و فیزیک و شیمی درآورند و چون این طفلیها بالاخره انسانند و نه روبات خوب بدیهیه که گاه مریض و نزار و دراز نیز میشوند و قاعدتا باید یک هوا پائینتر از آن باهوشان نابغه ریاضیدان و مکانیکدان و شیمیدان افرادی را قدری با زیستشناسی آشنا نمود تا با دانستن آناتومی و فیزیولوژی قادر به طبابتشان باشند. ای دل غافل تا یادم نرفته باید یک رشته ای هم در کالج بنام کشاورزی واسه خنگ و خپلهای پشت در کنکورمانده ساخت تا بلکه غذای آن قشر بسیار مهم بالا را بعلاوه یک عده خدماتچی و نظافتچی و سپور و مغازه دار فراهم آورند. همین. خوب چگونه چنین طرحی را باید ریخت! آفرین! در مدارس! آریا جان با قدرت کلام و معلوماتت از فرهنگ ایرانی و بزرگانش بهم کمک کن! نقدا یه چیزی بگم تا سرنخش بیاد دست آریا! حالا برین تو بحر ایندست رویاها و مکالمات میان پدر و مادرها و اطفالشان. فرض کنید پدر و مادر و معلمان دوره مدرسه سعدی یا حافظ یا مولوی یا فردوسی ( بعنوان مشتی از خروار و فقط در ایران خودمان) با پسراشون نشستن و دارن درباره تحصیلات آینده آنها و یا نحوه رفتارشان در سر کلاس صحبت میکنند. پسرجان! مهندسی بخون! دکتر بشو! که آب و نان و جامه را همین رشته ها و تخصصها و مدارک و شغل و حرفه ها میده هان! آخه فلسفه هم شد کار یا خدا رو خوش میاد این رقاصیت؟! این کس و شعر گوئیها و رویاپردازیها و تخیلات یا بقول فرنگیها دی-دریم بازیهاتو بریز تو توالت و سیفونو بکش! معلم سر کلاس: حافظ اینجوری حرف نزن؛ خوب تا کجای قرآنو حفظ شدی؟! قرائتش کن ببینم! نه اینطوری با ترتیل، اونطوری با مرتیل! فردوسی خالی بندی نکن؛ والا قلم جفت پاهاتو میشکونم هان حمال! مولوی مث اینکه خیلی قند تو کونت به خوش خوشانت آورده! دهه رقصت گرفته! چیه داداش شنگولی امروز! عاشق شدی؟! ای خاک برون سر ژیگولت بکنن بچه قرتی! بدو برو مشقتو بنویس: 100 بار از یک تا هزار! موهاتم کوتاه کن بچه کونی! سعدی چس ننه شوخی نکن؛ خفه خون بگیر مردنی جغله! و الخ بروید توی بحر بوعلی سینا و ابن هیثم و رازی و چه میدانم کانت و نیوتن و انیشتین و گوته و فیخته و شلینگ و بتهوون و گوس و ادیسون و گودل و هیلبرت و ریمان و لوباچفسکی و لایب نیتس و . . . اینها یه زمانی درست مثل من و شما اطفالی 6-7 ساله بودن و ننه بابا داشتن و چه میدانم رفتن به سر کلاس و شما تصور بکنید که معلمان و اولیاء اینها با چه لطایف الحیل بس ابلهانه و گاه همراه با خشونت عریان و تنبیهات فیزیکی شدید هر اینه ممکن بود خلاقیت و ابتکار و نبوغ و عاقبت خدمتی که بما همنوعان خویش با محصولاتشان اعم از هنر و نظر و اختراع را در نطفه خفه بکنند و کردند اما چه شانسی ما داشتیم که این اعجوبه غولهای بزرگ را نکشتند ! دقیق برین تو بحرش...! حالا با توجه به این نکته عبرت آموز بروید به سیر و سیاحت مشاهداتی آنهم مثلا در سر یک کلاس در مدرسه ابتدائی در یکی از کوره دهاتهای چلغوز آباد علیاء مثلا در باختران ایران و یا هر دهکوره دیگری در چارگوشه این زمین لمیده دوار غلطان بر مدار خورشید! آنجا در پشت میزهای زهورا درفته احتمالا غولی نشسته است سرشار از خلاقیت و غنی شده به مسح و تیمم مبارک دست نامرئی تکامل طبیعت ولی هر لحظه و بنا بهر وسیله ممکن که شده استعدادش سرکوب و پایمال میشود چون با فرمت دیفالت و مقبول مدرسه ای که اساس نظامش بر تربیت مهندس و دکتر است نمیخواند! ای بخشکی شانس! من یک زمانی شدیدا به پدیده هوشیاری/کانشسنس و بخصوص ذهن/مایند علاقه داشتم و هنوز دارم منتهی چون کتب جالب و مهمی را نبود که دریناره ها نخوانده باشم آنگاه زدم به وادی دیگری یعنی مطالعه درباره تکامل و بعدا دریاشناسی و بخصوص شناخت رفتار جانوران. تا آنجائی که از آن مطالعات درباره ذهن دستگیرم شد این بود که تو گوئی این سیستم آموزشی بطرز فعلیش فقط بناست که از کمر به بالا آنهم عمدتا مغزمان را نشانه برود و تازه در همینجا به نیمی از آن یعنی لب/قسمت چپش بعنوان ظرف خاکروبه آتال و اشغالهائی که باید حفظ بشوند بپردازد : نیمه چپ: همان پروسسوری که عمدتا بکار آنالیز و زبان و مکانیک و تجسم هندسی میاد. نقاشی و مجسمه سازی و موسیقی و تئاتر و سینما و رمان و شعر و شعبده بازی و رقص و . . . کم و بیش همه گی محصول بخش راست مغزند. البته مسلمه که این دو نیمه عمده مغز باهم از طریق کانالی ضخیم مرتبطند و تعاطی فعال دارند اما همین کانال در میان زنان بمراتب وسیعتر از مردان است؛ فنی صحبت کنیم یعنی از باند-ویدز بالاتری برخورداره! باری گفتنی است که مغز انسانی از برای بهینه گی کارکرد خویش در طول تکامل نه تنها برخلاف مغز دیگر حیوانات نامتقارن شده است بلکه بخاطر پیچیده گی وظایفی که بدان محول شده شدیدا تقسیم کار میکند؛ کمابیش چنانکه آمد. حالا با توجه به آنچه از فیزیوگنومی و عملکرد تخصصین مغز و نیمه هایش گفتم باید تاکید بکنم که سیستم آموزشی سرویس دهنده به اقتصاد صنعتی حوصله و مجال سرمایه گذاری بروی نیمه راست مغز ما بگیر بیا تا کمر و بلکه پائینتر یعنی کل انداممان را ندارد. // یک حاشیه ویراژی واسه طلاب ناشی! حرف به زیر کمر رسید خواستم بگم سکس نسخه شفای طبیعت تکاملی است مر زخمها و استرس و جراحتهای بدن و روان و نه وسیله ای از برای زاد و ولد صرف. کافیست یک مطالعه ساده درباره کلیتوریس زنان بکنید تا بدین مهم پی ببرید که مطلقا خاصیتی و نقشی در زاد و ولد ندارد و صرفا کارش لذت شفا بخش بدانهاست. ولی زنان ازین داروخانه و داروهای بس شفابخشش محرومند چون بدختران در همان کلاسهای آموزشی مدارس نمی آموزند که دست نامرئی طبیعت دقیقا در بالاترین قسمت سکس-ابزارشان یا بهتره بگیم اندامهای تناسلی و دفع بول و غائتشان چه لوبیای معجزه گری کار گذاشته با حساسیتی دو برابر سنسورهای موجود در چل بزرگ مردان. بلی اگر دختران و زنان بدانند چگونه با این لوبیاخانمشان دوست و رفیق دائم بشوند آنگاه هرگز ظلم و ستم مردان به آنها کمرشان را در چالش زنده گی خم نخواهد کرد. در حالیکه سالانه میلیونها دختر جوان را با شدیدترین شکنجه های مجبور به ختنه آن میکنند! تف برین بشر جاهل و بدکار که اینطور هنر طبیعت تکاملی را زشت و زایل و بد میکند و اثر پر شکوه و شفابخشش که میتواند همچون مرحمی بر زخمهای بدن و روانش باشد از نیمی از نوع انسان/زنان برایشان حرام و ممنوع میکند! // برگردم به اصل مطلب! خوب کجا بودیم؟! آهان داشتم میگفتم تا بحال هیچ مشاهده کرده اید این اطفال وروجکی که نمیوتنن مثل بچه آدم روی جفت پاهاشون اروم وقرار بگیرن؟! نه تو را بخدا شاهدش نبودین! هی مثل فنر از جاش در میره و یا مانند فرفره بدرو خودش میگرده یا هی الکی با کلمات بازی بیهوده میکند بطوریکه دلتون میخواد بهش بگید آروم باش یا خفه خون بگیر کونپیزی لوس! همین طفل معصوم اگر سیستم مناسب پرورشی در کار باشد میتواند یک بالرین یا رقاص و یا آکروباتی بشود که ما را از شدت زیبائی و خارق العاده گی ترنمات و لطافت و ظرافت حرکاتش به گریه شوق اندازد. میتواند یک اروتوری از آب دربیاد که هر نطقش بجان میلیونها انسان آتش بزند و از سکون و صقر ت به جنبش و تحرک وابدارد. میتواند در نقش یک کمدین ساعتها ما را با جوکها و ادا بازیها و اطوارش بخنداند و روح و روانمان را مفرح و سبک بکند! آقاجان؛ مگر صلح و آرامش منبعی و سرچشمه ای بجز روان سالم و شفا یافته تک به تک ما دارد؟! اون شعر معروف جان لنون یادتونه ؟! بنابراین؛ برای تحقق چنان رویا و آرزوئی و کاهش میزان خشونتها و جنگها و نابرابریها و تجاوزات و تحقیرها و تبعیضها و فقر و فاقه من/سعید ممتیک مدعی میشوم که باید آموزش بخش چپ مغز ما با پرورش نیمه راست آن همزمان و بهمان نسبت از سرمایه گذاری و صرف وقت و انرژی باشد. و بععععله دختران و زنان بروند با کلیتوریسشان همدم و یار بشوند و حتی زبانم لال میان خویش یار و رفیق جفت و جور لذت و فرح خود را بیابند. ما مردان کلیتوریس نداریم و لذا طبعا نمیدانیم چگونه باید آنرا لیسید! آریا بیا منو از کون اعدام کن! چیزی گفتم که نباید میگفتم هان! خلخالی کجاست؟! حالا با خودتون میگین: ای بابا کو معلمانش ؟! خوب قوم بنی اسرائیل شماها هستین دیگه :-) آخه جائی خواندم که دختر بچه ای در انتهای کلاس و در گوشه ای بدور از مدل تعیین شده معلم داشت بروی بوم نقاشی خودش طرحی را میکشید. معلم بهش گفت خوب تو اینجا اصلا معلوم هست درین گوشه و بدور از دیگران داری چیکار میکنی واسه خودت؟! گفتش؛ خانوم دارم عکس خدا رو میکشم دیگه ! دهه! آخه خدای ندیده را چه جوری میکشن دخترجان! استغفرالله ربی و اتوب الیه! زبوتنو گاز بگیر عزیزم! . . . اگه یه خورده صب کنین خانم معلم بهتون نشون میدم :-) گرفتینی چی شد! بچه ها اینن! بلانسبت به کیر/بابهشتشان نیست که ما بزرگان منظورمان و مفهوممان از کلمات و یا ماهیت اشیاء چیست! خیلی جالبه! واسه همینه که از اشتباه نیز نمیهراسند و خجلت زده نمیشوند و تا در جائی کم میارن زرتی یه جورائی جواب و راه حلی را ولو مسخره نزد ما آموزش و پرورش دیده ها جفت و جور میکنن. بنازم به این مخلوقات سرتاپا خلاق طبیعت و لنت و نفرین بر ما بزرگان که اینها را چگونه در نطفه های مستعد یعنی همان موهبت تکامل نفله و لت و پار و خفه میکنیم. در فضای آموزشی و پرورشی ما اکسیژن نیست بلکه تا دلتان بخواد گازهای کشنده مونو اکسید کربد و یا فوقش گازکربنیک است! خوب؛ چقدر زررر زدم، روضه بسه دیگه! جمعبندی کنیم! حالا ما از عصر صنعتی هنوز بطور کامل که نه ولی با توجه به دررسیدن خورشید صبحگاهی انفورماتیک به طلیعت و دورانی جدید و پر از چالشها و مسائل و معضلات خاص بخودش درحال دگردیسی و تحول و عبوریم. اطفال امروزین دیگر نخواهند دانست که عصر صنعتی با ما نسل گذشته و حتی قبل از ما با چه بدسلیقه گیها و خشونتها و زمختیهائی استعدادهایمان را پایمال و گاه بطوری عریان سرکوب کرد! ولی میگن ماهی/استعداد کودکان را هر وقت از آب بگیری تازه/دیر نشده است. من با اقتصاد و بیزنس رقابتی و بطور کلی صنعت و تکنولوژی و دنیای آکادمیک مشکل و مسئله ای ندارم چون ما نمیتوانیم با توجه به این حد از جمعیت و با توجه به محدودیت منابع و امکانات برگردیم به عصر شکار و گردآوری یا حجر یا کشاورزی و یا حتی صنعتی! منتهی با توجه به شناخت تدریجی روز افزونمان نسبت به طبع و طبیعت خودمان و از آنطرف ضعف و خطایمان در پدیدآورد سیستمهای آموزشی مخرب و منکر و منحل کننده خلاقیت و ابتکار-کش میبایست ازین کوکون/پیله برگرد خود بسته بدرآئیم و هر آنچه در توان و شعور و فهم داریم صرف این کنیم که نسل اینده قوه و انرژی خدا/طبیعت دادش قربانی مسلمات و هوی و هوسهای سرکوفته ما نشود. برای این مهم باید تلاش کنیم که ایده ئولوژیهای اسقاطی/لگاسیک خویش را مبتنی بر مقتضیات زنده گی امروزین خود در قالب درس و پروسه آموزش خناق اطفالمان نکنیم. آنها در آینده مسائلی بالکل متفاوت و به مراتب پیچیده تر و مشکلتر از ما خواهند داشت. شما فقط کافیست به این ریده مان عصر صنعتی در ضایع و زایل کردن محیط زیست و جانوران و نباتاتش توسط نسب قبلی و بعدا ماها اندک التفاتی بکنید تا با کمی تجسم قادر باشید به فهم اینکه همین انسان معاصر چه سفینه عظیم و معلق و سرگردانی درین فضای لایتناهی آنهم سرشار از زباله و کثافت و آلوده گی بنام " زمین " را به نسل آینده در حال انتقال است! ما با این امانت چه ها کردیم؟! جدا مایه خجالت و عبرت است! من مرده فردا واقعا به حال و زنده گی پس فردای این کودکان حسودیم نمیشه ولی ای وای بر من و شما اگر از مسئولیت انسانی خویش دریناره شانه خالی بکنیم . . .! اکوسیستم ذهن کودکان و اکوسیستم طبیعت محاط خود را همین امروز دریابیم که فردا خیلی خیلی دیر است! مرسی :-)
به کوری چشم دشمنان! اینهم از صدای حروف صامت بلبلان خوش الحان در آشیانه آزاد شبح :-) بلبلی بنام آریابرزن زاگرسی و چهچه اش تحت عنوان "از ریشه ایجاد و شاهکلید حل مسائل": در گذشته ی اجتماعاتی که هنوز « صنعت و تکنیک و اقتصاد رقابتی » بر ذهنیّت و مناسبات بشری چیره نشده بود، در چنان اجتماعاتی، هدف از « آموزش و پرورش » این بود که انسانها را در عرصه ی « آدمیگری و فرهیخته منشی و شعور و فهم »، بسیار زیبا بیارآیند و درخت وجود آنها را فرابالانند. پیامد چنان « آموزش و پرورشی » این بود که مناسبات اجتماعی و فردی، بسیار « فرهنگیده و معنوی » می شدند. ولی از روزی که « صنعت و تکنیک و اقتصاد و تولید برای مصرف » بر ذهنیّت و مناسبات بشری، چیره شد، از همان روز نیز هر چیزی « ابزار و آلت » رسیدن به چنان اهدافی گردید و هدف از « آموزش و پروش » به گرداگرد این محور چرخید و هنوز می چرخد که انسانها را برای دخیل شدن در « تولیدات اقتصادی » به پُست و مقام برسانند. امروزه روز، « دانشگاهها و دانشکده ها و موسسات آموزشی » در این سمت و سو به فعالیّت مشغولند که برای « رشد روز افزون تولید اقتصادی و تکمیل و پیچیده تر شدن تکنیک از بهر سبقت گرفتن از زمان » بر خیل « انسانهای ابزاری » بیفزایند تا بتوان از این راه، در پروسه ی تولید، « جانشین و یدک ابزار » داشته باشند. دنیای امروزی بشر، از « معنویّات و فرهنگ »، روز به روز کاسته و کاسته تر می شود و بر « خشونت و بلاهت و حیوانیّت و قهقرائی انسانها » افزوده و افزوده تر می شود. جایی که انسان به نام « ابزار » در نظر گرفته شود، بحث از « حقوق بشر و ایده ی هومانیسم »؛ بحثی رنگ و رو باخته می باشد؛ زیرا « هومانیسم و حقوق بشر » بر شالوده ی معنویّات و فرهنگ پویا و زنده و پرورنده ی باهمستان انسانهاست که بار آور می شوند و استخواندار می مانند. دنیای امروز از « معنویّات » به شدّت در حال کاسته شدن می باشد. کیست که دلیر باشد برای مقاومت کردن در برابر سیلاب بی فرهنگی و پوچی نیهیلیستی ؟!
با سلام لطفا به لینک زیر پوشش دهید : http://www.youtube.com/watch?v=tQ8pkIRwws8 سازمان زنان عریان ایران
صدای شوم جغد از ويرانه های سايت شبح. http://www.tooter4kids.com/owls/sounds_made.htm
آزادی دانشجویان دستگیرشده،فوری و بدون قیدو شرط/ اعتراض به دستگیریهای اخیر مازندران دانشجویان سراسر کشور را در بر میگیرد تومار برای آزادی بیژن صباغ
مصاحبه نبوی " ما " با " فی فی " اکبیری دولت مندرس فخیمه تونی بلایر یا بولداگ بوش القاعده تا دسته توش دیک چینی : تجاوز بر پلنگ تیز دندان * * * ما: چطور شد شما را دستگیر کردند؟
zeus جون اسمتو بزاری هلن بهتره به جان سعید ممتیک :))
پیام عزیز!!
شبح عزیز:
ب برزن جا افتاد. به ساحت مقدس شما توهین نشه یه وقت!
زئوس جان
هلیا:ارزو همچين ميگی سعيد دانشمنده انگار ماتحت اسمان پاره شده و اينيکی افتاده پايين و بقيه دنيا همه گاگول و عمله اکره ند!! ("همجنسگرائی را یک ویژه گی یا گرایش جنسی نرمال میان برخی انسانها و یا حیوانات بدانیم")
کامنت 35 اما حقیقت شیرین نهفته در این داستان اینست که!!!
وای که اين مرتيکه قروم دنگ شبح داره حسابی اعصاب منو خورد ميکنه ها ؟؟؟؟؟ بابا اين چه دکونیه تو باز کرده ای مدتهاست حالم بهم خورد مردک زنيکه هر خری بود رفته که رفته گور باباش گوش کن ببين چی بهت ميگم بار اول و آخره که ميگم بلند شو برو ده يه دختر ترگل و ورگل زير بيست حتما ( بالاتر قبول نيست ) گرفته بياور به شهر خوب بايد اون زنيکه را کتک نزده باشی که گذاشته ورفته و ترا به اين روز والزارياتی که حال همه را بهم زده ای انداخته واه واه واه که شما مردان ايرانی چه همه بی عرضه و پخمه و بی دست و پا هستيد تو الان بايد ازهر مويت يک زن صيغه ای آويران باشد نميدانم چرا گذاشته ای رفته ای کوه و
۳۹ من بو دم!!!
۱.ببين سعيد جان ببین هلیا جان تو دلیل ومدرکی در جهت اثبات ادعایت نداری .....گفته های سعید و ادعاهایش صحیح است تا زمانی که نقیضش ثابت بشود .ما نه تو را می شناسیم نه می دانیم که هستی چه هستی بر چه اساسی اینها را می گویی .
ای با با !نوش دارو بعد مرگ سهرابی شبنم جان ها! دوما من يیچک نیستم که به پروپای کسی بپيچم دختر جان! سوما بنده مطيع امر صاحبخانه ام (شبح جان)يک بارشبح جان گفت گفته ام اينجا در مورد کسی حرف نزنند ومن با اينکه می خواستم از اميد ميلانی دفاع کنم زبان به دهن گرفتم وهيچ نگفتم! چهارما کسی چماق بالای سرتان نگذاشته که حتما بياييد حرفهای عاشقانه من یاالفاظ رکیک (من که این چند وقته لفظ رکیکی مشاهده نکرده ام) نا نا جان را بخوانيد به قول مولانا در قصه موسی وشبان هر کسی را سيرتی بنهاده ايم من عاشقانه و دوستانه می گويم(چون اصلا گمشده من روابط انسانی ودوستانه بين آدمها ست و به دنبال اين هستم. سعید جان این هم جواب سوالت) من اگر نيکم وگر بد ؛تو برو خود را باش
شبنم ممتیک تو چیکاره ای به مردم امر و نهی میکنی چی بنویسن چی ننویسن؟؟ به تو چه مربوط؟
خوب، مثل اینکه خیلی کلی گفتم، حال بعضی ها گرفته شد! حالا برای اینکه یکی یه دونه نیشگونتون بگیرم، ازتون می خوام به انتقادهای من جواب بدین، موضوعاتی که فکر می کنم کمی جای تامل داره، زیرا باعث شده کامنت دونی شبح به وضعیت فعلی درآد: از بزرگترها شروع می کنم...
كابوس ملوان انگليسي در:
بعضی وقتها با خودم فکر می کنم اگر اینترنت کشف نمی شد، الان زندگی من در چه حالی بود؟ یادم می یاد 10-12 سال پیش که برای اولین بار توی مدرسه مون کامپیوتر آورده بودند،مثل این ندیده ها چه صفی برای دیدنش می بستیم، چه سر و کله هایی که نشکست! الان دیگه یه جورایی اینترنت شده جزیی از زندگی من و شاید خیلی های دیگه. جایی که بهترین دوست های زندگی ام را پیدا کردم، دوستانی که رابطه، همفکری و مباحثه با اونها تاثیر زیادی، حتی در شکل گیری شخصیت من داشته. اینترنت مخصوصا برای ما ایرانیها که همیشه از آزادی های اجتماعی محروم بوده ایم، منبعی ارزشمند بوده و هست و باید قدر اون رو دانست. محفل این سایت هم برای من چنین وجهی رو تا به حال داشته، مخصوصا اینکه گرداننده با معرفت و نازنینی مثل شبح عزیزم داره.
باز کن پنجره ها را که نسیم/ روز میلاد اقاقی ها را/ جشن می گیرد/ و بهار/ روی هر شاخه کنار هر برگ/ شمع روشن کرده است/ همه چلچله ها/ برگشتند/ و طراوت را فریاد زدند/ کوچه یکپارچه آواز شده است/ و درخت گیلاس/ هدیه جشن اقاقی ها را/ گل به دامن کرده است/ باز کن پنجره ها را ای دوست/ هیچ یادت هست/ که زمین را عطشی وحشی سوخت/ برگ ها پژمردند/ تشنگی با جگر خاک چه کرد ؟/ حالیا معجزه باران را باور کن/ و سخاوت را در چشم چمنزار ببین/ و محبت را در روح نسیم/ که در این کوچه تنگ/ با همین دست تهی/ روز میلاد اقاقی ها را/ جشن می گیرد/ خاک جان یافته است/ تو چرا سنگ شدی/ تو چرا اینهمه دلتنگ شدی/ باز کن پنجره ها را/ و بهاران را باور کن/ "استاد فريدون مشيري" نويد پيروزي و موفقيت و شادكامي هر چه بيشتر را در شروع سرسبزي بهاران براي شما و خانواده ي گراميتان آرزومندم
شبح جان پاک کردی کامنتهای منو؟ ناز شستت ببم جان!~ از دوست هر چی برسه نيکوست!! ارزو همچين ميگی سعيد دانشمنده انگار ماتحت اسمان پاره شده و اينيکی افتاده پايين و بقيه دنيا همه گاگول و عمله اکره ند!! اخه فردی که در حوزه اخوندی علم الابيان خونده بعد ادعا ميکنه Evolutionary biology خونده اونوخت مياد واسه مبارزان تيوری سياسی ميده!!! چه احترامی ميتونه داشته باشه؟؟ انصاف هم خوب چيزيه به مولا!
هلیا تو هم به این سعید عزیز من گیر نده سر جدت!آگر من چیزی به سعید می گویم از روی دوستی و محبت است اجازه نمی دهم کسی دیگری چیزی به او بگوید!! به جان خودم عصبانی بشوم بد چیزی می شوم ها!!! سعید دانشمند و اهل علم ومعرفت است این را نمی توانی انکار کنی هر چه هم این چیزها را بگویی من یکی گوشم به حرفهای تو نه تنها بدهکار نیست بلکه طلبکارهم هست.......تو را به جان عزیز ترینت ..دست از سر سعید بردار ..دست از سر سعید بر دار........دست از سر سعید بر دار..............
| |||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||