●
چندی دیگر نه از آن ما پیدا خواهد بود نه از آن همسایه!
ماجرای ایران و همسایهاش و متجاوزان! و آورد و برد انگلیسیها به این سو و آنسوی مرز و دوستداران دیرینه و تاریخیشان. مرا یاد حکایتی از عبید انداخت حکایت را بیهیچ شرح و بسطی نقل میکنم اگر ربطاش را دانستید فیض مضاعف میبرید و اگر نه، محظوظ میشوید از شنیدن حکایت شیرینی از عبید و اگر نه فیض مضاعف بردید نه حظ مجرد حداقل این خاصیت را دارد که این شبح بخت برگشته جان سالم بهدر میبرد از کوکتلمولوتف مداد سفیدی هرچند هر چه از دوست رسد نیکوست حتا کوکتل مولوتف!
و اما حکایت:
شخصی زن روستائی را دوست میداشت روزی زن با او گفت اگر میخواهی که تو جماع کنی و شوهرم در خانه گوش دارد فردا گاوی فربه به دیهآور که میفروشم. مردک روزی دیگر گاوی فربه بیاورد که این گاو را بجماعی میفروشم. شوهر در خانه رفت و با زن گفت. زن گفت سهل است تو بخر تا من به خانهء همسایه روم و ..س او را بعاریت بستانم و کار او بسازم و گاو ما را باشد. شوهر راضی شد زن در خانهء همسایه رفت و بیرون آمد و با وی در خانه نهفت و در خانه بشوهر سپرد مرد از شکاف در نگاه میکرد و آورد و برد ایشان میدید. برادرش بیامد و گفت مبادا که این مرد بغلط رود. شوهر گفت چندانکه احتیاط میکنم این مردک چنان در سپوخته است که نه از آن ما پیداست و نه از آن همسایه.(کلیات عبید زاکانی ۲۷۷)
March 28, 2007 08:08 PM