جناب سهند گرامی و عزيز !
ما امديم صواب کنيم کباب شديم!(شما هی گفتيد آن آتش را خاموش کن؛حيف که دير گوش کرديم !)و بويمان هم در وبلاگستان پيچيد !
آخر يکی بيايد به من بگويد تو مگر درس وکالت خوانده ای که می آيی به دفاع از مردم می پردازی؟هان؟اصلا آدم زنده که وکيل وصی نميخواد!!!!!!!!!(به نظر شما می خواد؟؟؟)
حر فها و سخنانتان بسيار بسيار تامل بر انگيز است .ونمی شود به همين راحتی پاسخ داد .فهميد م آدم بسيار مطلع و دانايی هستيد .فقط نمی دانم چرا خودتان را پنهان می کرديد؟و بروز نمی داديد ؟
پرسشی که کرديد مرا ياد اين شعر انداخت که:
بار محبت از همه باری گرانتر است
آن می کشد کز همه کس ناتوان تر است
اين بار محبت از بار علم و دانش و فرهنگ و فلسفه سنگين تر است جناب سهند عزيز!
حالا قسمت پاردوکسيکال قضيه را بنگريد؛
بار سنگين محبت ـبر دوش ناتوان ترين فردـ که فقط و فقط او می تواند بکشد!!!
جالب نيست؟
می داني سهند جان(سهند جان اگر شما را تو خطاب کنم که اشکالی ندارد؟يا بگوييدم اگر يه موقع تکه ای طنزی متلکی چيزی بپرانم که ناراحت نمی شويد؟)
اهل علم و هنر و عرفان و فلسفه؛ اين بار گران را با لذت می کشند و خم به ابرو نمی آورند؛چون انتخاب آگاهانه خودشان است ؛جورش را هم می کشند .انتخاب انتخاب انتخاب........چقدر مهم است اين انتخاب .(انتخاب فردی به همراه محیط تربیت خانوادگی عارف و فیلسوف و..... را در این راه می اندازد.....)البته سوالتان را نبايد همينطوری پاسخ داد و نياز به تفکر وتعمق بيشتری دارد.من یک چیزی در این زمینه در وبلاگ خودم می نویسم.
این شعر سنایی هم همانجایی را مطرح می کند فعلا بنده در آن مستقرم!!!!(خودتان خوب می دانید کجا)
۲.ای وای بر من! ای وای بر من! ای وای بر من!!!!!سعید جان عزیزم دوباره زبان سرخ من سر سبز خامم را بر باد داد!!! نمی دانم چگونه بگویم باورم کنی که من دوستانه صادقانه برادرانه پدرانه (شوکا که رفته بودم امید منو به دوستاش دختر سعید معرفی می کرد!به خاطر اون کامنت بود که در وبلاگ امید نوشته بودی و در جواب بد گویان در حمایت از من آمدی گفتی:تو چکار به این جماعت جلقی داری ؟برو به جنس خودت بپرداز ......که الان یک نفر می آید می گوید عجب دختری داری سعید جان؟بزنم به تخته واست!!!!!)دوستت دارم(نه مثل شبنم عاشقانه) سعید نازنین و دانشمندم!
من که نمی توانم دل دشمنم را بشکنم چگونه می توانم تحمل کنم دل دوست نازنینم را بشکنم؟هان؟
همه اول حساب وکتاب و فکر می کنند وحرف می زنند من اما اول حرف می زنم بعد فکر می کنم تازه جی گفتم!!!!!!
برای همین هی می آیم به شکر خوردن می افتم!!!بنده بیجا کردم حرفهای علمی و حسابی تو را مزخرف خواندم ؛خوب شد؟هزار کیلو نی شکر اعلای کوبایی در دهانم!!خوب شد؟
سعید من از من دلگیر نباش عزیز دل!!!
من آمدم با هلیا دوست بشوم (گفتم حتما از رابطه دوستانه بین ما حسودیش شده و دلش شکسته و هی دارد برای تو بامبول در می آورد(آخر سر هم چشم شورش کار خودش را کرد!!!!(پسر جان چشمهایت را دریاچه نمک قم خوابانده ای؟)بلکه دست از سر تو بردارد!
این پارادوکسیکال بودن من وتناقض گویی من را بگذار به حساب شوریدگی وجنون شاعرانه نیچه ای و شوپنهاوریم!
این کوچک حقیر را به بزرگواری خودت و به حرمت زخمهای کف پای شلاق خورده و زخمهای دل نارنینت که صد ها هزار بوسه بر آن می زنم ببخش .....سعید عزیزم من چه کنم از دلت در بیاید؟
به خداوندی خدا قسم ....دوستت دارم .دوستت دارم ....دوستت دارم(دوستانه .نه عاشقانه مثل شبنم!!)(اینجا صحنه تراژیک و هندی می شود ومن دو تا گوله اشک از چشمان گردویی قشنگم روی کیبورد کامپیوتر می ریزم)
به هر حال سعید جان عزیزم :
من برای اینکه موجب اذیت وآزارت نشوم و ناراحتت نکنم دیگر با هیچ احد الناسی در مورد تو حرف نمی زنم ! تو را خدا بگو منو بخشیدی........بگو........
.شبح جان؛اين هم شعر تازه ؛
عارفانه می گويم ؛کافرانه بايد زيست
در هجوم علتها بی بهانه بايد زيست
قافيه به تنگ آمد قيد وبند خود بشکن
از رديف بيکاران شاعرانه بايد زيست
اين جهان گذر گاه آسمانی دلهاست
فرصت نشستن نيست عابرانه بايد زيست
شش ترک به جان داري آسمان هفتم شو
در ميان آب وخون صادقانه بايد زيست
سرزمين عاقلها يک بهشت پوشالی
در جهنم باور ابلهانه بايد زيست
قايقم که می خواهم شور وحال در يا را
در پناه يک ساحل جاودانه بايد زيست
آرزو چه می گويد ماه شبدل چشمش
عاشقانه می گويد:عاشقانه بايد زيست
اصفهان
بيست وچهار خرداد هزار سيصدو هفتادونه شمسي