●
شب آخرین چهارشنبهی هشتادوپنج
انگار نه انگار که امروز آخرین چهارشنبهی سال است و این یعنی حداکثر یک هفتهی دیگر سال تمام میشود. سالی که در امیدی واهی شروع شد و آخرین ماههایاش با یاس منطقی پایان یافت و آخرین روزهایاش رنگ و بوی امیدی معقول را میدهد امیدی آکنده از ترس و تردید و شوق و اشتیاق...
دیروز عصر شروع شد روی کاناپهیی که تهران چون سینهرامایی در پسزمینه بود و خورشید سلانه سلانه در سراشیبی غروب میسُرید و صدای موسیقی نمیتوانست بر انفجارهای پیدرپی غلبه کند. انگار وسط میدان جنگ نشسته باشی بیهراس از این که هر لحظه نیرویهای اشغالگر خانهات را اشغال کنند و تو نتوانی اولین و آخرین بوسهیی که در تب و تاباش میسوزی را تجربه کنی. باری برای من شب چهارشنبهسوری اینگونه آغاز شد روی کاناپهیی که تهران چون سینهرامایی در پسزمینه بود...
March 14, 2007 11:59 PM