شنبه، 12 اسفندماه 1385 | March 03, 2007

تنهایی، آزادی و عشق

تنهایی، آزادی و عشق
انسان به عنوان نوعی از انواع جانواران، جانوری اجتماعی است. اما این اجتماعی بودن با اجتماعی بودن سایر جانوران متفاوت است زیرا عنصر اگاهی و خودآگاهی در انسان او را قادر می‌سازد انسان بودن خود را به عنوان نوع نفی کند و با این وجود به بقای‌اش ادامه دهد درصورتی که سایر جانوران اگر خود را به عنوان نوع‌شان نفی کنند موجودیت‌شان را از بین می‌برند. زنبورهای عسل نمی‌توانند رابینسون کروزئه داشته باشند.
بر اساس اعلامیه‌ی حقوق بشر ۱۷۹۱«آزادی عبارت است از قدرت انجام هر کاری که به دیگران زیان نرساند.» این تعریف از آزادی اساسی را بنیاد نهاد که هر چه بیشتر انسان را از انسانیت دور کرد. هر چند هزاران سال قبل با آغاز ازخودبیگانه‌گی و شکل‌گیری مالکیت خصوصی انسان به عنوان جانوری عمومی نفی شده بود و از خودش و نوع‌اش بیگانه شده بود. در جوامع ماقبل سرمایه‌داری شعار این بود:«من به عنوان برده‌دار/مالک/ارباب/نماینده خدا/... آزادم که آزادی دیگران را سلب کنم.» این شعار در انقلاب فرانسه و تحولات بورژوازی پس از آن به این شعار تبدیل شد که«تو آزادی تا جایی که آزادی من را از بین نبری» این شعار که در اولین برخورد شعاری زیبا و انسانی به‌نظر می‌رسد قاتل انسان به عنوان جانوری اجتماعی است. هر چند نباید از نظر دور داشت که همین شعار زیبا نیز در زمان‌های بحرانی فراموش می‌شود و به شعار دوران ماقبل بورژازی رجعت داده می‌شود و از دل‌اش استالین و هیتلر و ترومن و آیزنهاور و موسیلینی و هیروهیتو و چرچیل و دوگل و... بوش بیرون می‌آید. از دل آزاد‌ترین(به مفهوم پیش‌گفته‌شده‌اش) کشور جهان، بمب اتمی و قتل عام ده‌هزار نفر در کسری از ثانیه در هیروشما و ناکازاکی بیرون می‌آید. اما مورد بحث من همان شعار«» است. بلایی که این شعار و این شیوه‌ی زنده‌گی بر سر «انسان» آورده است و او را به عنوان «ناانسان» تعریف مجدد کرده است از هر بمب اتمی مخرب‌تر است. رابینسون کروزئویسم فرمان قتل هر نوزادی را که متولد می‌شود در همان لحظه‌ی تولد صادر می‌کند. «او» آزاد است اما «تنها» ست و انسان تنها و منفرد مرده‌یی ست که راه می‌رود و می‌چرد و می‌میرد بدون این که «انسان» باشد. تو آزادی اما آزاد نیستی که «آزاد» نباشی. وقتی می‌گوییم «آزادی عبارت است از قدرت انجام هر کاری که به دیگران زیان نرساند.» یعنی داریم می‌گوییم انسان موجود منفردی است که به گرد خویش خط قرمزی می‌کشد و به دیگران می‌گوییم وارد این خط قرمز نشوید وارد ممنوع. شعاع این خط قرمز را از خودبیگانه‌گی و مالکیت خصوصی به‌طور مستقیم و آگاهی و خودآگاهی به‌طور معکوس تعیین می‌کند. «تو» ممکن است به اندازه‌ی قاره‌یی گرد خودت خط بکشی و «من» به‌اندازه‌ی کف پای‌ام اما در نهایت فرقی نمی‌کند هر دو «تنها»ییم و اقیانوسی سرد و خاموش مرا از تو جدا می‌کند. و هر چه شعاع این دایره بزرگ‌تر باشد تنهایی عمیق‌تر و مخرب‌تر است. از دل این جزایر است که کودکان عراقی می‌میرند تا بر قطر کره‌ی مالیده شده بر نان تست شده‌ی کودکان آمریکایی افزوده شود. اما در این میان هر دو نابود شده‌اند چون هر دو به موجوداتی «ناانسان» تبدیل شده اند.
«عشق» و «آگاهی» تنها مشخصه‌‌های انسانی هستند که او را از سایر حیوانات متمایز می‌کند و بورژازی این هر دو را به «کالا» تبدیل می‌کند. «عشق» ضد «آزادی» است گشودن دایره‌ی بسته‌ی پیرامون «من» است برای ورود «تو» برای به‌وجود آوردن «ما». «من» آزادی‌ام را می‌بخشم برای «آزادی» «تو» و «تو» «آزادی»‌ات را رها می‌کنی برای «آزادی» «من» و بدینسان «ما» آزاد می‌شویم و به خود بازمی‌گردیم و چون آينه‌های موازی تا بینهایت تکثیر می‌شویم. این «ما» شده‌گی با تعبیر عرفانی یا استالینی و فئودالی متفاوت است «من» در «ما» فنا نمی‌شویم بلکه «من» در «تو» خود را می‌یابم چنان‌که «تو» در «من» و این گونه است که «ما» به وجود می‌آید و با سایر «ما»ها انسان را به عنوان موجودی انسانی بازتعریف می‌کند.
عشق و نفی تنهایی فقط در بین انسان‌های به‌خودبازگشته ممکن است. و این فقط در جامعه‌یی بدون مناسبات «ازخودبیگانه» کننده میسر است در جامعه‌یی بدون مالکیت خصوصی در جامعه سوسیالیستی مارکسی. عشق در جامعه بورژازی در بهترین حالت هم‌جواری انسان‌های تنها ست(و هر چه آن شعاع بزرگ‌تر باشد این هم‌جواری نامانوس‌تر می‌شود.) در حالی که عشق پادزهر تنهایی است. عشق شکوه انسانی است و این به کمال و تمامی به‌دست نمی‌آید مگر در جامعه‌یی انسانی.
پی‌نوشت۱: این مطلب را سرکار نوشتم.(امیدوارم کارفرمای‌ام این را نخواند!) بعد راه‌افتادم بیام خانه توی محله که رسیدم دیدم سرچهار راه معرکه‌یی به پا شده است. پیرمردی در وسط دایره‌یی از جمعیتی که گردش حلقه زده بودند داشت در مورد پسر معتادش حرف می‌زد و رهگذارن هر یک نظری می‌دادند بعضی اهل محله بودند و بعضی از آنجا عبور می‌کردند ماشین یا موتور خود را پارک کرده بودند و قاطی بحث شده بودند. بحثی تمام عیار پیرامون اعتیاد و رابطه پدر و فرزندی و جامعه و سیاست. با خود فکر کردم می‌بینی این ثمره‌ی آن دایره‌های کوچک است. خوش‌حال شدم که هنوز این‌قدر مدرن نشده‌ایم که باتبختر بگویم:«این مشکل شما ست وقت ما را نگیرید! پیاده‌رو که محل بحث نیست به آزادی من که عبور راحت از پیاده‌روست تجاوز کردید!»
پی‌نوشت۲: خدمت دوستانی که سراغ گوشت‌های داخل فریزر را می‌گیرند باید عرض کنم. این گوشت‌ها دیگر داخل فریزر نیست! تنهایی هم خورده نشده است. مادربزرگم همیشه می‌گفت:روزی هیچ‌کس را کس دیگر نمی‌تواند بخورد. و غروب جمعه دل‌گیر نبود و معلوم شد زیاد هم زود دیر نمی‌شه!

March 3, 2007 06:16 PM

شبح 23:55 @ Thu, 8 Mar 07

جناب نيما!(۴۱)
لطفا به پيام شماره‌ی ۳۹ عمل کنيد. ضمنا شما وظيفه داريد اگر پته‌يی از من داريد روی آب بريزيد. در مورد زيتون عزيز خود ايشان وب‌لاگ دارند لطفا در اين‌جا چيزی در مورد ديگران ننويسيد. متشکرم.


نيما از تگزاس 2:40 @ Thu, 8 Mar 07

اقای شبح: انگار جنابعالی نمی خواهيد آدم بشيد. پیامهای اين سعيد ممتيک سنفونی فحش و توهين و اهانته ولی شما پاکش نمی کنيد ولی پيام مظلوم و معصومانه ديروزی مرا که فقط نوشته بودم ؛که پوست اين سعيد آنقدر کلفته که اگر ازش پوتين سربازی بدوزند محاله که پاره بشه ؛ زا پاک کرده ايد. بعدا هم ای عمو بدادم برس سر مي دهيد که مردم احترامت را نگه نمی دارند. کاری نکن که پته تو و زيتون را رو آب به ريزم.


شبح 23:23 @ Tue, 6 Mar 07

نسرين نازنين!(۳۷)
متاسفانه يکی از مادربزرگ‌ها چند سال پيش و ديگری چند ماه پيش رفتند.
اما می‌دانی اون‌ها احتمالا تاريخی‌تر می‌ديدن و مطمئن بودن روزی آنان که مال مردم را می‌خورند روزی از حلقومشان بيرون کشيده می‌شود. ما بذار يه حاطره بامزه برات تعريف کنم. آرش که کوچيک بود يه بار گفتم به‌قول قديمی‌ها و بعد يه ضرب‌المثل گفتم بعد آرش اصرار کرد که بابا اين يعنی چی اين که غلطه و من گفتم باباجون قديمی‌ها مزخرف زياد گفتن و بعد کلی دوتايی خنديديم! يادش بخير دل‌ام براشون يه‌ذره شده هم بچه‌ها هم مادربزرگا...


شبح 23:19 @ Tue, 6 Mar 07

جناب سعيد عزيز!(۳۸)
می‌توانی آزمايش کنی! شما کاری به‌کار کسی نداشته باش و صرفا در رابطه با مطالب بنويس من هر کس به شما کوچک‌ترين توهينی کرد کامنت‌اش را پاک می‌کنم.



Saeed 21:32 @ Tue, 6 Mar 07

شبح جان31؛
@ آیا تو حاضری جلوی همه گان به من سعید ممتیک قول شرف بدی که اگر منبعد من درباره چیزی بجز متن خودت کامنت ننوشتم آنگاه هر آنچه از کامنت این دسته از زالوهای منجلاب اینجا درباره ام نوشته میشود را پاک کنی...؟! "خیر" !

@ حاضری کسانی که یهو برای اولین بار اینجا و با نامهای جعلی حاضر بیراقند و فقط آمده اند نقش ضد_حال را بازی بکنند تنبیه کنی و بجایشان بنشانی !؟ "خیر"

@ یک پرسش از وجدان عمومی خواننده گان: این فردی که بنام جعلی هلیا می نویسد مدعی است که آمده اینجا وبلاگ مورد علاق هاش را بخواند! احسنتم!
خوب، تو را بجان هر کی دوست دارید تا بحال خودتان شاهدین که از بدو ورودش؛ شبح سه مقاله بروز کرده! حال آیا این گرگ در لباس میش و این کاکوی شیرازی در لباس زن تا همین لحظه یک و فقط یک نکته در باب متون شبح مطلبی مربوط و درخور نوشته است؟ یا یکسره نشسته سرکونش و ارواح خاک محمدرضا دارد هی مرا افشاء میکند :-) آیا همو بجز نشخوارهای یاوه درباره کامنت دیگران بجز من چیزی نوشته است؟! این وبلاگ دوست داشتنی ایشان است؟! خوب تا دیروز پریروز این آغا کجا بود؟! آهان تورنتوی شیراز :-) خوب این متون شبح و اینهم نقود شما مستر کاکوی کانادادرای :-)

@ عمو!!! شبح!!!
بولای مارکس این وبلاگت به اذعان همه گان داشت تا همین هفته پیش خاک میخورد و شما یا مرخصی بودی یا بیحال و بیرمق و بی انگیزه و یا در سفر و حذر و یا بقول دوستت نانا (که حالا با شامه بسیار قوی پی به رمز و رازهایش میبری) حسابی "کون کیف" بودی و بیخیال وبلاگستان! جالبه، تا ما چارتا کامنت نوشتیم اینهمه دایه مهربانتر از مادر یافتی! ولی ایکاش اینها باشند و اجاقت را با وجود سخی و ذیوجود خویش گرم و داغ نگه بدارند :-)

@ آخه کی بخیله داداش، من دلم سوخت گفتم بذار یه بساطی جور بشه دوباره مگسان جمع بشن دورت و وزوزشان وادار به جنبش و تحرکت بکند! خوب، تا کچلی بعدی . . . :-)


nasrin 21:30 @ Tue, 6 Mar 07

شبح جان
اولا اگر مادربزرگ گرامی ات در حيات هستند که اميدوارم عمرشان دراز باشه و اگر هم نه که روانشان شاد ... ولی به گمانم مادربزرگت امثال حاکمان امروز ايران رفسنجانی و شرکا) و دستيارانشون(شهرام زایری و ...) را نديده باشند که چه راحت روزی یک ملت را می خورند و یک لیوان آب هم روش !


هلیا 21:27 @ Tue, 6 Mar 07

جدا حالم بهم خورد از اين اقای سيد سعيد درهمی!!! آقای تربیت هم خوب چیزیه!! در دنیای واقعی که آسایش نداریم توی اینترنت هم نمیگذارند!!!
من هر دفعه میام برای این پست خوب شبح کامنتی بگذارم چشمم میخورد به فحاشی این فرد و هر چی خواستم بنویسم یادم میره. خشونت کلامی این فرد ذهن آدم را گسیخته میکنه.
واقعا متاسفم براش.


Saeed 20:47 @ Tue, 6 Mar 07

دو سه تا از چیزام تو دهن و سوراخ اين "پیام33/34" قلابی فلان فلان شده تخمی که از میان این همه شرر ورر حالا عين بختک افتاده فقط روی نوک سرتیز کامنتهای تیزابی_الماسی من :-) آقاجان میمهای من نشادوره هان! آتیش و عطشش دست بردار نداره! دایناسور پوستش که هیچ حتی استخوانش از تو نرم و ظریفتره سر جد به کمر زده ات قسم ! بقدر عن-کبوت هم که حاليت نمی شه هی شبح بهت می گه برو راجع به مقالش گهزرخوری کرده با کوندریده ات تار بباف ! بجاش هی ورجی ورجی میکنی! حتما بايد همه ستونهای تخت جمشید را توی سوراخهای اجداد و اعقابت بکنن تا بفهمی عوضی کون پیزی شارلاتان ؟ آخه ازگل نکبت بیا برو کامنت درباره اصل متن بنویس مطمئن باش بجز خودت کسی نمیخونه. از قدیم و ندیم گفتن: "علیکم بالمتون لابالحواشی"، هان ای مردک دلقک کله ماشی، منتهی بجای کامنت بپا یهو نشاشی! تو که مدعی هستی این کامنتها مثنویه و هاضمه بلعیدنشو نداری پس صدبار گه خوردی که اصلا آنها را بدون هیچ ربطی بخودت و خاندانت خواندی و سپس هزار بار بخودت ریدی که حالا عينهو قارچ به معامله شخ شده من چسبيدی ؟ اگه بیخوده صدبار غلط میکنی که آنها را میخوانی ازگل فضول مگه بیکاری یا کسی واست دعوتنامه فرستاده بود واسه اینجا ؟ کامنت نوشتن بر کامنت دیگران بدون هیچ ربطی به متن شبح اگر گوز بی محل شدن عين مگسهای روی اسهالات همین نانای کوندریده نیست پس چیست حمال بیشرف پست فطرت جاکش سلیطه خواهر بگم و سلیطه مادر بگم و سلیطه عیال بگم ؟!

====
@: جناب شبح! من که بهت اخطار دادم! باز گله نکنی. من هر چه تلاش میکنم با آرامش و منطق و مدارا به این قضیه خاتمه بدهم خودت شاهدی که سر و کونشان واسه چوب تادیب میخوارد! از ما گفتن!


پیام 18:58 @ Tue, 6 Mar 07

اين آرزو رو هم که ديگه کم مونده جر بخوره واست وردار با خودت ببر بلکه همه از شر خودت و سلیطه بیگم هات راحت شن عمو. مفهومه؟


پیام 18:53 @ Tue, 6 Mar 07

چيزم تو دهن اين سعيد فلان فلان شده که عين بختک افتاده رو اين وبلاگ . کرگدن از تو پوستش نازک تره والله ! حاليت نمی شه هی بهت می گن برو یه وبلاگ بزن اون جا در افشانی کن ؟ حتما بايد چوب تو کونت کنن تا بفهمی عمو ؟ بابا جون برو وبلاگ بزن مطمئن باش اون جا هم شلوغ می شه . تو که مدعی هستی وبلاگ نويسی وقت گيره و فرصت اين کارها رو نداری چرا عين دوالپا به شبح چسبيدی پس ؟ اگه وقت گيره چرا اينقدر کامنت می نويسی اين جا ؟ کامنت نويسی و عربده کشی عين لات های سر گذر وقت گیر نيس ؟


شبح 17:37 @ Tue, 6 Mar 07

شبنم جان!
خود وب‌لاگ‌ات بالا اومد اما فيلترشکنه نه! حالا باز آزمايش می‌کنم.

سعيد عزيز!
در کامنت قبلی من توسط دوست ديگر متهم شده بودم که کامنت تو را پاک نمی‌کنم اما کامنت او را پاک می‌کنم. متاسفانه شما فراموش می‌کنيد اينجا وب‌لاگ نيست نظرخواهی وب‌لاگ است و بايد در باره موضوعات مطرح شده نظر داد.


Rosva 11:43 @ Tue, 6 Mar 07

شبح جانم
باز دوباره اين کامنتدونی شما تبديل شد به صحنه ی Soap Opera .يادش بخير ْ روزهای زندگی ْ !


آرزو 9:48 @ Tue, 6 Mar 07

هليا ی عزيز من هنوز با سيد سعيد درهمی عزیزچيزی نداشته ام ولی اگر خدا بخواهد و من به سفر دور دنيا در هشتاد روز بروم به ژاپن هم سری ميزنم وممکن است با هم سرو سری داشته باشيم!!!!!!(هليا جان اين راز بين من و تو باشد ها!جايی افشايم نکنی سر جدت !) اين را هم بگويم که گيرم سعيد اصلا امام خمينی بوده قبلا(که عمرا صد سال هم به حوزه برود ووسط استخر هم بپرد به ريش امام خمینی هم نمی رسد!!!!)گذشته اش به من و تو و ديگران چه دخلی دارد؟که مثلا می خواهی رسوايش کنی؟اين را هم بدان هليای عزيزم که دريا به دهن سگ نجس نمی شود!!!!!!!!
شبنم جان منظورم را نگرفتی الانم حوصله ندارم برايت بشکافم /نا نا جانم این نوه کوچولوی پر رویت از تو یک تقاضا دارد که از این واژه ها در مورد سعید عزیز استفاده نکنی و عکس زشتی هم اگر در وبلاگ خودت از او داری پاک کنی میدانی نا نا جانم سعید عزیزم اولاد پیغمبر است اذیتش کنیم نفرینمان می کند آن وقت به اصل خودمان بر می گردیم و شبح عزیز و خالق و مخلوق و خلبان چشم دار و چشم ندار ودندان نقره و دندان برنز و............باید ما را روی درخت مشغول نارگیل خوردن پیدایمان کنند ها!!!!دستت درد نکند !الهی قربون مامان بزرگ خوردنی خوب خودم بروم!
شبح جانم حالا من صداشو در نیارم که بویش که در می آید بالاخره!!!!
سعید جانم یک سوالی تکنیکی داشتم طبق نظریه داروین باید تا به حال همه جک و جونور ها آدم می شدند تا الان !
پس چرا هنوز نشدند ؟؟؟؟؟؟؟ژنهایشان فرق می کند؟علت چیست؟


nana 9:06 @ Tue, 6 Mar 07


سعيد متمتيک بی آبرو

من به تو گفتم از گه اين و اون نخور مردک

ولی به نظر ميرسه که تو معتادی
کاريش هم نميتونی بکنی

بخور ..هرچی دوست داری از گه مخلوق و اريا و خلبان و شبح و من و هرکی دوست داری بخود نوش جانت و گوارای وجودت ..نانا


هلیا 6:36 @ Tue, 6 Mar 07

آدم با این وقت کم می‌ آید به وبلاگهایی که علاقه دارد سر بزند ، همیشه یکی مثل سعید ممتیک مزاحمت درست میکند! آقای محترم چرا فضای کامنتدونی را با حرفهای بیربط خودتان بهم میریزید؟
من کجا گفتم اسمم هلیا اکبری است که شایعه میسازی؟ من نوشتم هلیا از تورنتو. شما پارانوئید هستید مشکل خودتان است!! مگر این اسم ملک موروثی شما است که کسی حق ندارد روی خودش بگذارد؟
جهت اطلاع من شما را از خیلی قبلتر میشناسم. از دوره حوزه علمیه مشهد که رفته بودید آخوند بشوید و شدید. ولی مجبورم نکن افشایت کنم. دنیا کوچکتر از این حزفهاست جناب ممتیک فعلی. احترام خودت را نگه دار برای بار آخر بهت میگم.


شبنم 6:04 @ Tue, 6 Mar 07

شبح نازنین،
اخیرا یک فیلتر شکن در وبلاگ گذاشتم، می تونی ببینی از ایران کار می کنه یا نه؟ مرسی.
نانا(ز) جان،
البته که منظورت پر واضح است! اما من صلاحیت آن را هرگز تایید نکردم عزیزم، خودت منظورم را فهمیدی...
آرزو عزیزم،
شما که اقتصاد می دانی، دیگر خود باید حساب سود و منفعت خرج و مخارج دستت باشد. بعضی وقتها خرید یک جنس گران قیمت در دراز مدت به صرفه است/ A4! و از مصرف هزینه های جانبی و بیجا جلوگیری می کند. این هم یکی از شاخص های ایرانی بودن ماست، یعنی برای پیشگیری و ایجاد تسهیلات سرمایه گذاری نمی کنیم اما حاضریم بعد از مریضی/ گرفتاری، خرج درمان بپردازیم...
سعید جان!
من گربه خود را می شناسم، از عهده پیچیده ترین کلافها نیز برمی آید! در زمینه علوم ادعایی ندارم، اما ببین این ناشی گری من خود بحثی را به میان کشید که در نهایت کلی اطلاعات از آن بیرون آمد. گفته شما صحیح است، من در فرمول بندی نوشته ام اشتباه کردم، البته که شامپانزه ها دختر/پسرعموهای ما هستند و همونید شاخه مستقلی برای خود است، اما همانطور که خود نیز اشاره کردی، و از آنجا که ۹۸،۸ درصد ژنهای ما نیز با شامپانزه ها مشترک می باشد، خصوصیات مشترکمان نیز با آنها فراوان است، من جمله خشونت، که در زندگی مان بصورت الگویی پایه گذاری شده و نه طبع، قبول. اما آنچه مهم است، شناخت طبع/چگونگی این الگوها (اغلب مخرب) و در نهایت یافتن راهی برای تغییر و رهایی از آنهاست و چه جایی بهتر از کامنت دانی شبح برای فهم خشونت انسان؟! آنهم از انواع متنوعش:
* خشونت راهی برای + حل و رفع تزاحم منافع انسانهاست (Profits) +، حال این منافع مادی باشند یا ارضای روانی/احساسی: نمونه: ناسزاگویی و تحقیر همدیگر که در نتیجه روح و روان فرد فاعل را تسکین می دهد(حالگیری!)
*خشونت راهی برای + تامین امنیت+: نمونه بارز: هشدار شبح به بسته شدن آی. پی. در صورت فحاشی. جالب اینکه این نوع خشونت/تهدید دقیقا مانند تهدید رژیم است بر ملت کشورمان، زیرا در این صورت با اعمال فشار و قدرت کنترل و تهدید ماقبل، دیگر هیچ کس جرات نمی کند در مقابل شخص/دولت عامل قدم علم کند، وگرنه کلاهش پس معرکه است، چنانکه شاهدیم (البته من هشدار شبح را لازم می دانستم، زیرا جامعه بی قانون هرگز به دموکراسی نزدیک هم نمی شود. اما در نهایت هدف هر دو سلب آزادی است، مگر نه؟ اما به چه میزان؟ شاهدیم که یکی به جاست (هشدار شبح) و دیگری مبالغه آمیز، یعنی سرکوب هر گونه اعتراض و انتقاد، چه بسی اغلب حتی حق بنیادین افراد در آن نادیده گرفته می شود ---حکومت جیم الفالف کاذب!
* و از همه جالبتر اعمال خشونت برای + کسب شهرت و اعتبار + : این یکی دیگر از بای پروداکت های هوش است. یعنی زورگویی و ابراز خشونت تا جایی که دیگر کسی جرات نکند در مقابلت قد علم کند. مثل پسرهای نوجوانی که از قلدر محله شان حساب می برند، زیرا نیک می دانند که پا روی دم شیر گذاشتن همان و عاقبت زار همان. (این مورد کمی مشابه مورد قبلی است) حال برای حفظ شهرت خود مجبوری رقیب خود را شکست دهی. زورآزمایی یعنی حمله به محله مجاور و کتک زدن افراد آن، مثل دو تا خروس جنگی به جان یکدیگر افتادن، مثل جرج بوش که با تروریسم می جنگد، جان عمه بزرگش! و الفنون که انرژی هسته ای اش را به رخ جهانیان می کشد. حال با پیروزی یکی قضیه پایان نمی یابد، بلکه این مجادلات در چرخه ای بطور مداوم تکرار می شوند. فکر نمی کنم این مجادلات و چپاول ها امری لازم برای بقای انسان باشند، درسته؟ اما در هر حال در جوامع ما وجود دارند. شامپانزه ها هم که در واقع گیاهخوار هستند، گاه دست به کشتن بچه شامپانزه ها، خوردن آنها و یا بدرفتاری در حق هم نوعان نر یا ماده خود می پردازند. خوب این هم یک نکته اشتراک دیگر...

در نهایت، ممنون از بیان مفهوم دموکراسی، روشن تر شدم. راستی منظورت از + "عرضی" بودن یک ویژه گی خاص برای یک شیء یا نبات یا جانور+ چیست؟
اوکی من مثل خودت زیاد سخت گیر نیستم، اما یک نکته: ما تا هفته ششم در دوره جنینی ماده ایم و نه هشتم ؛-)


Saeed 5:56 @ Tue, 6 Mar 07

چگونه تابوها و خرافات و جعلها ساخته میشوند و بدانها ما پروسه خودفریبی را آغاز میکنیم؟!

فرض (که نه این یک فکت است) کنیم که شخصی بنام نانا از سر بیکاری و مرض و غرض (که همه عارضه های یک انسان بشدت ایزوله شده است حتی از نزدیکترین افراد فامیلش) با گذاشتن کلی انرژی برای هر یک از کسانی که بهر نحوی از انحاء در وبلاگستان با آنها اختلاف دارد معادلهائی مثل "دندون طلا" یا "اخ تفی" یا "سرطانی کیمیوتراپی" یا چه و کذا درست میکند و بجای آدرس طرف یا دقیقتر بگیم "نام بردن وبلاگنویسان" دقیقا از همان معادل بطور سیستمیک در همین بلاگ شبح استفاده میکند و راجع به آنها مشتی دروغ و تهمت و تمسخر و توهین و افترا سر هم میکند که همه ما میدانیم ریفرنسش کیست و چیست. ولی بنا به "قاعده شبحین" (در تذکرش به سعید) ما حق نداریم او را به خاطر این پاچه ورمالیدگیهایش و شارلاتنابازیهایش محکوم بکنیم. آخر او از کسی نام نبرده و بجای "نمک طعام" گفته "کلرید پتاسیم" یا بجای "ماه" نوشته "قمر"! لذا کامنت هایش یکی پس از دیگری می ماند و تذکر نمیگیرد مگر آنکه شخصی مثل سعید ممتیک چنان خدمتش برسد که تو گوئی اصلا خطالبش در آن کامنت انفجاری کذا کسی نیست بجز شخص "شبح" :-) یعنی آب اینقدر از سرها گذشته است و از حدود قرمز میلیونها کیلومتر گذشته ایم! از خود چنان بیگانه شده ایم و فحش به خواهر و مادر سعید را آنقدر تاب می آوریم که سعید باید زیپش را باز کند و شرشرشر بشاشد به سرتاپای وبلاگمان بلکه بهوش آمدیم :-) یاللعجب؛ شبح جان از فاصله کهکشانی میان رفتارت و میمهایت :-)

حالا فرض که نه بلکه واقعا بعنوان یک فکت، شخصی مثل سعید ممتیک می آید و با نام و نشان خودش و همچنین طرفهای مقابلش مسائل و ایشوهائی را مطرح میکند که واقعا در همین وبلاگستان حل و بحث آنها بخاطر بهبود اوضاع مهم است آنهم تبعا با قبول تمامی مسئولیتهای متعاقبه بطور شفاف و مبتنی بر یکسری ایده ها و طرحها و تئوریهای منسجم و حسابشده که کم و بیش قابل نقد و یا ابطال هستند. خوب حالا مبتنی برین دو فرض، سری پرسشهای زیر قابل وارسی هستند:

1. مگر زمانی امید میلانی در همین بلاگ شبح متن چتنامه خودش با وی را چاپ نکرد؟! و شبح دستپاچه نشد که هان ای خواننده گانم شما خود شاهد باشید که چگونه با امنیت من و خانواده ام بازی شده است؟!

2. مگر در چاپ چتنامه بعدی نام و نشان سعید ممتیک نیامد؟!

3. آیا این سعید ممتیک بود که ابتدا به ساکن درینجا قضیه را درین کامنتدونی بعلاوه اعتراضات و هشدارهایش مطرح ساخت یا سینا هدا؟! آنهم برغم دریافت آن متن کذا از جانب شخصی مجعول از طریق ایمیل؟! و مگر سعید با زدن خودش به تجاهل در پی رفع این بلوا و عدم طرحش درینجا جوابی هل هلکی/سرکاری به سینا هدا نداد. و مگر سینا قانع شد ؟! و یا همان پینگ پنگها از جانب مخلوق و توسط پستهای متعاقبش پاسخ به سزا یا ناسزا نگرفت؟!

4. آیا سعید ممتیک به محتوای آن چت و مثلا مسائل جنسی مطروحه درینجا پرداخت یا سعی کرد نشان بدهد که انداختن افسار به گردن امید میلانی و چرخشش درین وبلاگستان از برای هل دادنش بسمت دیوار از جانب این گنگ چار-پنج نفره مستلزم هزینه بسیار است و به ریسکش نمی ارزد؟! مگر اینکار را با طرح و نقد مطالب نظری و افکار طرفهای مربوطه و یک بیک نکرد؟! ضمن آنکه حتی یک کلمه در دفاع از خبط امید میلانی نمیگوید که هیچ بلکه خود او را نیز نقد میکند.

5. چرا مطالب و شایعات جنسی را مخلوق و خلبان کور و گلناز درباره افراد طرح میکنند ولی فحش این خبط را سعید از جانب نانا دریافت میکند؟! و جیک هیچ باوجدانی هم در دفاع از سعید برنمیاید؟! این همان نانائی است که توسط گروه/گنگ مزبور چنان مورد تهاجم قرار گرفت که حتی سعید ممتیک را در همین بلاگ به واکنش واداشت آنهم برغم تمامی جفاهائی که در حق او و امید کرد و دقیقا سر بزنگاه اختلافات ما با آنها آمد و همچون گوز بی محل بجان ما دو نقر پرید و عضو آن گنگ شد و الخ تا شاهدیم که همچون کهنه حیض به سطل آشغالش انداختند!

6. براستی چرا کامنت نانا درباره "دندان طلا" از کامنتدونی مخلوق حذف میشود آنهم برغم اختلاف او/مخلوق و مهشید، ولی در همانحال کاملا جالبه که کامنتهای نانا درینجا و درباره "دندان طلا" سر و مر گنده بر سر جایش باقی می ماند؟! کیست که نداند منظور نانا چیست و کیست؟!

7. مگر وبلاگنویسان که و چه هستند که درباره آنها و با نام و نشان خودمان آنهم شفاف و دقیق درباره شان نباید در جائی صحبت کرد؟! مگر شبح علاوه بر صاحبخانه بودن مسئول محتوای کامنتهای ماست؟! در کدامین سایت یک خبرگزاری معتبر کامنتهای مربوطه بعنوان موضع رسمی آن سایت تلقی میشود که حالا نوبت این وبلاگهای فسقلی برسد؟!

8. بدینترتیب چه کسی که سرش به تنش بیرزد در وبلاگستان باقی خواهد ماند وقتی شفافیت جایش را به آب گل آلود از برای شنای آزاد تمساحانی بس خطرناک نظیر نانا داد؟! چه وقت میشود درباره مسئله و بحران و ایشوئی مثل انسان متمدن نشست و مطلب نوشت و از هم متقابلا چیزها یاد گرفت؟!

9. اگر ما وبلاگنویسها و کامنتویسهای هیچ کاره که نه در دنیای سیاست و نه مدیریت و نه حکومت کشورمان نه سر پیازیم و نه تهش و فاقد هر گونه قدرت موثر در تغییر شرایط اوضاع نابهنجار کشورمان هستیم درباره همین وبلاگستان مجازی و مسائلش به صحبت و گفتگوی نسبتا سالم و اشکار ننشینیم، آنگاه ازین وسیله یعنی اینترنت چه استفاده بهتری در جهت یادگیری مشکلات و معضلات جامعه ایرانی میتوانیم بکنیم؟! مگر ایندست مسائل مجازی در واقع بازتاب اوضاع بلبشو و متلاطم جامعه واقعی ما ایرانیها نیست؟! چندین صد میلیون دیگر باید وبلاگ زد؟! هر که برای خودش و با خودش درباره خودش و مسائل صحبت بکند؟! خوب این دیگر چه جامعه ای میشود و چرا انسان نمیتواند "روبینسون کروزئه" وار زنده گی بکند ضمن آنکه بقول همین شبح از خود بیگانه هم نشود؟!

10. اگر من درباره شخصی مثل خانم مهشید راستی آنهم بدون برچسبهای تحقیر کننده درینجا نوشتم که:
" فمنیزم مهشید تضاد جنس ها را بجای تعادل و تساوی آنها مد نظر قرار داده و اولویت میدهد. به اصطلاح فنی "جندر فمنیسم" است بجای "ایکوئال فمنیزم"."
و اگر ایشان به شبح ایراد گرفت که به چه حقی چنان نقدی به من در بلاگت نوشته شد آنگاه پاسخ شبح منطقا بدو باید این باشد:
دقیقا بهمان حقی که تو نیز میتوانی پاسخ نقد وی را در همینجا بذاری بدون سانسور و دخالت من! و منهم حق دارم تا نظارت کنم بر اینکه مباحثه از خطوط قرمز عبور نکند! دقیقا بنا بهمان حقی که بنده/شبح مسئول نظرهای دیگران درباره تو/مهشید نیستم و نخواهم بود! همین و بس! همین که ما بلاگ زدیم و علنا درباره مسائل و ایشوهای جامعه ایرانی و جهانی نظریه پردازی کردیم آنگاه این نیز حق هر فردیست که نظرهایمان را در هر جا و مکانی که خواست و صلاح دید آنهم بدون برچسب و تهمت و توهین و تمسخر و افتراء مورد وارسی قرار داده و پاسخ بدهد.
دوستان/رقبا/دشمنان!
ما از نقد و وارسی یکدیگر آسیبی نمیبینیم که هیچ بلکه بدان تکامل میابیم ولی مشکل از آنجا آغاز میشود که در پی تخریب هم میلیونها کیلومتر از خطوط قرمز انسانی و حداقلهای اخلاقی فاصله میگیریم! در حق خود و دیگران جفا بس است! حرمت نگه دارید و شجاعانه نقص و کمال یکدیگر را در کمال شفافیت مطرح بکنید آنهم فقط بخاطر "یادگیری" و نه "انتقام"!

=======

@ ت. و.:
شبح جان، هر گونه اشکال منطقی به 1-10 وارد باشد دقیقا همان اشکال و بطریق اولی و بهمانترتیب به محتوا و نتیجه همین مقالت مربوطست! پس دیدی که منظور من از گیج شدن و نفهمیدن مقصودت از نوشته ات دقیقا رفتار اینه ای و مجازی توست نسبت به میمهایش و نه درک مطالبت که از کامنت من یهو امر برت همچین مشتبه شد انگاری درس فیزیک کوانتوم بما دادی و مای خینگ و خپل ازجاش حالیمان نشد :-)


Saeed 4:26 @ Tue, 6 Mar 07

1. شبح جان اگر من بجای "Saeed" در قسمت نام بنویسم "امید میلانی" یا "مهشید راستی" یا "شادی صدر" یا "آریابرزن زاگرسی" یا "آرمین گیله مرد" یا "حسین درخشان" یا "هلیا اکبری" یا "... ..." و آنوقت به تو/شبح شروع کنم به فحش دادن و در پی تحقیر و آزارت برآمده تهمتهای چه و کذا بخودت و دوستانت و فامیلت بزنم آنگاه تو واکنش مناسبت چیست؟!
1. پاسخ شبح/پ.ش. : سعید جان اینکار را نمیتوانی بکنی چون آی.پی. ها ثبت میشود!

پاسخ سعید/پ.س. : شبح جان، میخوای تست کنیم اینو فقط با یک کامپیوتر؟! یا مگر نمیدانی که در کشوری مثل ژاپن و در هر خرابشده ای الان حداقل یک دام-ترمینال موجوده. باور میکنی که من بارها از طریق دام-ترمینالهای کاشته شده در بزرگراهها و فرودگاهها و موزه های طبیعی و کتابخانه ها و ادارات در صورت وقت اضافی وبلاگگردی میکنم، بگذریم از کافه نتها. ندیدی که گاه با گذاشتن پیام در بلاگت با تاکید میگم بابا شبحی این من هستم هان! میدانی که چندین صد کامپیوتر در آفیس من هست که همه آنها در پشت یک سرور اصلی مجهز به انواع و اقسام نرم افزارهای ایمنی و فایر وال و گوست-سرف بطور مرتب آی.پی. های متفاوت میگیرند؟! میخوای وبلاگتو با کامنتهای جعلی و اسامی قلابی چنان بمباران کنم که حتی قادر به کشف کشورهای ارسال کننده آنها نبوده باشی؟!

2. پ.ش. : سرم را میندازم پائین و به طرف؛ تو گوئی واقعا خودشه پاسخ مقابل میدهم.

پ. س. : خوب تو باور میکنی یهو مثلا "زیتون" یعنی همین تنها دوست وبلاگیت صبح از دنده چپ برخیزد و در بلاگستان بچرخد و با تو بزبان زشت سخن و دشنامت بدهد و تمسخرت بکند و چرندیات بگوید؟ یا دیگرانی که نامشان آمد آنقدر بیکارند بیایند مدام به اینجا تا چپ و راست ناسزا بارت بکنند؟!

3. پ.ش. : قبل از پاسخ سعی میکنم بهرترتیبی شده بفهمم که آیا نام و نشان بر فرد واقعی دلالت دارد یا نه، والا با دادن تذکر کامنتش را به کل حذف میکنم!

پ.س. : خوب من بتو با اطمینان 100% (چون به شخص هلیا ایمیل زدم و ازش پرسیدم) میگم کسانی که اینجا بنام هلیا و یا ناشناس برای من کامنت می نویسند همه گی یکی و فقط یکنفرند بنام الف. ز. که خودت دستش را سالها قبل همیجا رو کردی! مگر این فرد با نام و نشان من و دیگران به جایمان و برایمان کامنت نمینویسد؟! چرا پاکشان نمیکنی و تذکر نمیدی؟! مگر من او را به گذاردن ایمیلش اگر راست میگوید که همان شخص است به چالش نکشیدم. چطور شخصی "هلیا اکبری" است ولی ایملش را نمیداند :-) میخوای به هلیا بگم واست ایمیل بزنه که ظرف یکسال گذشته حتی پایش به وبلاگستان نرسیده تا چه رسد به خواندن و حضور در اینجا؟!

=========

@ ت. و. :
شبح جان، اصلا بذار میخ آخر را برین تابوت بکوبم: خوب اگر همین جاعل کذاب بجای "شبح" در حق خواننده گانت کامنت نوشت چی؟! با کتمان و عذر خواهی پاک میکنی یا نه :-)
... راستش میدونی شبح جان پاسخت اصلا واسم مهم نیست! پس، بیا برو وجدانت را آدرس بده داداش و بیش ازین سرت را بخاطر مصلحت و فدای حقیقت همچون کبک زیر برف نکن :-) چرا آنچه را هر دو نیک میدانیم منکری؟! چرا...؟! آن توصیفاتت در باب عشق و صفا و آزاده گی محض انسان از-خود-نا-بیگانه و چه و کذا در تفکیکش از دگر حیوانات همه اش کشک و قرقوروت است واسه ترشح بزاق مشتریان یا نه بلکه "مالکیت خصوصی" را به اینکه چهاردیواری، اختیاری در عمل زنده گی روزمره منکرش نیستی و فقط یک شعار توخالی و بدتر دماگوگی است واسه جمع کردن مشتی هوادار ؟!


شبح 1:05 @ Tue, 6 Mar 07

علی جان!(۱)
از اطلاعی که دادی ممنون. متاسفانه هنوز وقت نکردم سربزنم ولی حتما این کار را می‌کنم.

بنفشه جان!(۲)
آزادی بدون مالکیت خصوصی و بدون ازخودبیگانه‌گی انسان به معنای تام خود می‌رسد. البته تعریف بورژوازانه از آزادی گامی به‌پیش است اما تا گام بعدی برداشته نشود انسان به انسان بازنمی‌گردد.

صفورا جان!(۴)
از اطلاع‌رسانی‌ات در مورد ۸ مارس متشکرم.

آرزو جان!(۵)
از شعر جافظ‌ات ممنون! محظوظ کشدیم.

سیاهکل همیشه نازنین!(۶)
عموجان مرسی.

رسوا جان!(۷)
خوش‌حال شدم دیدم‌ات بعد از مدت‌ها. جنایت دوگل در الجزایر را فراموش نکن. عشق من مادی نیست سراسر معناست!

سعید جان!(۸)
کامنت ۸ را پاک کردم. ببخش توی این وب‌لاگستان فقط همین زیتون نازنین برای من مانده او را به قیمت ظلم کردن به تو هم که شده از دست نمی‌دم! ضمنا نباید مسایل کامنت قبلی را به اینجا می‌کشاندی!

کامنت ۹ و ۱۰ به همان کامنت‌دونی اسبق منتقل شد/

مداد سفید عزیز!(۱۱و ۱۲)
مرسی عزیز از اطلاع رسانیت. به امید آزادی دوستانمان.

شبنم جان!(۱۳)
مرسی نازنین.

نانا جان!(۱۴)
من فهمیدم منظورت از کیمونوتراپی چیه؟
راست می‌گی توضیح بیشتر لازم نیست! پس بی‌خیال!

آرزو جان!(۱۸)
منم دارم با سیلی صورت خودمو تو وب‌لاگ سرخ می‌کنم! حالا صداشو در نیار!

سعید جان!(۲۱)
یک عمر تو حرف زدی ما نفهمیدیم جالا بذار یه دفعه ما حرف بزنیم تو نفهمی!


هلیا 20:47 @ Mon, 5 Mar 07

سعید ممتیک
تو اینقده توی شامپانزه ها گشتی یکذره با آدمها میگشتی ادب یاد بگیری لااقل!!

آرزو جان تو همان عسل هستی که با سید سعید درهمی وبلاگ فمینیسم ایران را داشتید یا شبنم همان عسل است؟


Saeed 19:09 @ Mon, 5 Mar 07

شبح جان تو را به ارواح سالم و از خود-نا-بیگانه همان اجداد در کمونهای اولیه مان بیا و کمی جدیتر باش و واضحتر و اتمی تر حرفاتو بزن!

من که واقعا هیچ نفهمیدم مبتنی بر کدامین طرح و ایده و نظریه ای این مطالب را نوشتی و بدتر ازین اصلا مقصودت چه بود! واقعا گیج شدم!


Saeed 18:21 @ Mon, 5 Mar 07

لطفا نام اشخاص را نبرید! شبح


Saeed 17:56 @ Mon, 5 Mar 07

ببین شبنم جان؛ تو همه چیز را ناشیانه با هم قاطی کرده ای و معلوم نیست چگونه میشود این کلاف پیچیده را آدرس داد ؟! من هرگز نه نوشته ام و نه گفته ام که " ما از نسل شامپانزه ها هستیم و خشونت و در نتیجه آن زورگویی جزیی از طبیعتمان است. ". این حرفها یاوه محض است! وات د هل آر یو تاکینگ ابات...؟!

1. من نمیخواهم اینجا با بیان اسامی لاتین قلمبه سلمبه به شرح تکسونومی بسیار پیچیده تکاملی نوع انسان در قالب یک مدل درختی در تفاوتش با دیگر انواع و اجناس و فامیلها و سوپرفامیلها و همینجور برو تا تنه/ترانک درخت مزبور سرت را گیج کنم.
ولی بعنوان خالی نبودن عریضه باید تاکید بکنم که "انسان" بعنوان یک فامیلی جدا بنام هومینید (به لاتین "هومینیداء" نوشته میشه) اعقاب مشترکی را با جنسی ( که خود به دو نوع تقسیم میشود یعنی: الف- شامپانزه و ب-بونوبو. ) بنام "جناس پن" دارد که بنوبه خود ذیل فامیل "پونگید" شامل دو نوع متفاوت از ادامه همین پستانداران عالی است؛ بنام: الف- اورانگ اوتان و ب-گوریل.
بله، پر بدیهیه که ما اعقاب مشترکی با دیگر اجداد و فامیلها و اجناس و انواع پستانداران عالی (که بطور کلی ایپ/میمون خوانده میشوند) داریم و مثلا با دو نوع معروف یعنی شامپانزه و بونوبو شاخه قطور مشترک داریم که خیلی قبل از دو شاخه شدنش به دو نوع مزبور شعبه ای به کلی جدا بنام هومونید (چنانکه آمد) بعنوان شاخه سوم میسازد. اما این تصویر کجا و آن حرفی که تو نخواسته در دهانم میگذاری کجا، دخترجان!

2. خشونت در میان همه حیوانات و منجمله ما انسانها یک "روش" است برای "حل و رفع تزاحم منافع". همانگونه که همکاری/کوآپریشن و رقابت/کامپتیشن و همزیستی/سیمبیوسیز نیز سه مورد بسیار شایع دیگر از نحوه برخورد جانوران است در حین مواجهت با منطق وضع "تزاحم منافع". مثلا نوع عنکبوت بسیار جالبی ساکن کویر هست که وقتی مابین دو نفرشان تزاحم در می افتد که فلان حشره بدام افتاده در تارهای اورلپشان مال کدام است آنگاه دعوا را بشیوه رقابت/شرط بستن حل میکنند. بدینترتیب که کدامشان قادر است با ورجی ورجی هر چه موثرتر ارتعاشی بمراتب محسوستر به کل شبکه تارها وارد بکند! مسلمه که هر چه وزن طرف سنگینتر و حالش بهتر و نقطه منتخبش در ورجی ورجی اش به لحاظ توپولوژیک اپتیمالتر باشد آنگاه نوسان بمراتب قویتری را قادر به ایجاد است و بدیهیه که شرط را میبرد و تبعا طعمه از آن اوست. خوب درینجا بعلت شرایط سخت و خطرناک کویری و محدودیت منابع؛ پر واضحه دست نامرئی تکامل به کاربرد خشونت عریان برای رفع تزاحم منافع متضاد این دو عنکبوت اجازه بروز نمیدهد. بعبارت دیگر دعوا/خشونت درین مواقع و در مجموع بنفع بقای نوع این عنکبوت کویری نیست!

3. در مورد "ذاتی" یا "عرضی" بودن یک ویژه گی خاص برای یک شیء یا نبات یا جانور باید کاملا مواظب بود که دقیقا منظورمان از واژه های مزبور چیست! ضمن آنکه حوزه های علمی و فلسفی-منطقی-ریاضی را نباید با هم قاطی بکنی! همینطور است قضیه "طبعی" بودن خاصیتی از برای ما انسانها! مثلا در مقام انسانشناسی علمی تفاوت سکس مرد با زن یک امر کاملا طبعی/طبیعی تلقی میشود. نمونه: تا هفته هشتم رشد جنینی همه ما بطور بای-دیفالت ماده هستیم/بودیم. اما ماده و نر بدنیای خارج از رحم قدم میگذاریم منهای استثناءها. علتش: نحوه رشد متفاوت مغز جنین ماده و نر از هفته نهم است به بعد. همینطورست حکایت فیزیولوژی و آناتومی متفاوت بدنهایمان. خوب؛ ذهن فانکشن مغز است. و روان و رفتار (بعلاوه محیط) نیز بنوبه خود تابع ذهن است. و قس علیهذا! منبعد دقیق حرف دیگران را بفهم و دقیقتر نقل قولش کن و اصلا بجای درانداختن ابهام خیلی مناسبتر است که پرسشی ساده و واضح را طرح بکنی.

3. از واژه "دموکراسی" فاحشه تر شاید واژه "عدالت" باشد. ببین شبنم جان "دمو" از "دموس" یونانی مشتقه که به معنای مردم باشد و کراسی مشتق از "کراتوس" یعنی قانون. پس کلا داریم "رعایت مسئولانه قوانین وضع شده بوسیله مردم/نماینده گانشان؛ آنهم توسط مردم در حین تعاطی با یکدیگر". ما ایرانیهای بخت برگشته دائما تصور میکنیم که دموکراسی یعنی یک حکومت که درش میتوان هر غلطی را مرتکب شد. خیر! در ذات دموکراسی مفهوم "قانون" درج شده است. قانون؛ ذاتی دموکراسی است و بدون آن این واژه اساسا معنائی در فلسفه سیاسی ندارد!

4. در مورد تمرین دموکراسی؛ خوب شاهد بودی که هر گاه قوانین عرفی (مثلا طرز کامنتنویسی) توسط فردی بطور سیستمیک زیر پا گذاشته میشود و با روش خشونت از نوع نوشتاری میخواهد همه چیز را بنفع خواسته ها و اهداف خویش جهت داده و حل بکند آنگاه پس از نادیده گرفتن هشدارها باید بنا به الگوریتم کلینتونی "3 استرایک اند یو آر اوت!" چنان به جزایش برسانی که مایه عبرت دیگران بشود :-) و همین هم شد...! بنابراین من ماندم این وسط که حالت منتظره تو چیست دیگر...؟! مگر قرار است در سایه دموکراسی و یا بر اثر تمرینش همه " آدم " بشوند آنهم یکشبه ؟! یا شاید امر برت مشتبه شده که دموکراسی کارخانه آدمسازی" است ؟! آیا در دموکراسیها افراد با هم دعوا نمیکنند ؟! یا به دادگاه نمیروند و از هم شاکی و مشتکی نمیشوند ؟! مگر پلیس و سازمان امنیت و بازجوئی و زندان و احیانا اعدام در کار ایندست سیستمهای حکومتی نیست ؟! یا شاید به خیالت رسیده که مثلا حکومت محصول چنین روشی از "قوانین" وضع شده توسط شهروندانش بهتر از آب درخواهد آمد ؟! و یا حتی بدتر ازین لابد تصور میکنی که همان قوانین بنوبه خود عالیتر از اخلاقیات مورد ادعای شهروندان حکومت مزبور است ؟! و بدتر از همه اینها چه تضمینی که همان اخلاقیات اصلا ملائم طبع انسان بوده و رئالیستی باشد ؟!


آرزو 13:31 @ Mon, 5 Mar 07

راستی شبنم جان گفته بودی کسی که حالش بد است يک کاغذ (تازه از نوع مرغوب !)و قلم بردارد بنويسد !ببين شبنم جانم أن کاغذی که تو گفتی دو يا سه برابر قيمت نان است (آنهم ارزانترین نان) /حالا آمديم و يک نفر شکمش گرسنه بود حالش هم بد بود ؟برود نان بخرد به صرفه است يا کاغذ آچهار؟چيزی هم که مفت است در اينجا جان آدميزادست و تازه دم دست ترين چيز !!!در خانه با خواهر برادر مادر پدربقال محل همسايه...............
راستی شبح جان می خواستم بگويم از خوراکی های گران قيمت که در دسترس همه مردم نيست در وبلاگت نام نبری .....استادی داشتيم می گفت نيمی از مردم که حتی ظاهرا خوش پوش و پولدار هم به نظر می رسند با سيلی صورت خود را سرخ نگه می دارند و نيمی از آنها در سبد مصرفيشان به جای گوشت فقط سويا وجود دارد جالب اينست که گوشت که تا ۳۰ سال پيش کالايی معمولی و ضروری بوده حالا شکل کالای لوکس به خود گرفته و در دسترس همه مردم نيست .البته من خيلی از آن متن لذت بردم ولی ممکنست کسی ديگر ناراحت شود و دهنش آب بيفتد و..............


آرزو 9:51 @ Mon, 5 Mar 07

۱۶ جان چرا اسم و فاميل نداری ؟در ضمن سعيد اهل زن گرفتن نيست !اگر بود که تا حالا خودم زنش شده بودم!!!!چرا شبنم؟؟؟؟؟؟


9:43 @ Mon, 5 Mar 07

سعید ممتیک!
هر گردی که گردو نیست جناب کارآگاه شرلوک هلمز!!

ضمنا شما آبرویی نداری که کسی بخواد ببرد!! قبلا آبرو
و سبیلت را باد با هم برده!!


آرزو جان نگران نباش. سعید ممتیک میاد شبنم را میگیره:)))


آرزو 8:42 @ Mon, 5 Mar 07

شبنم جان پس لازم شد خودم آستين بالا بزنم برايت شوهر جور کنم چون دوست دارم هرچه زودتر به دموکراسی برسيم!راستی خشونت هم خودش ريشه دارد آدم عاقل و آرام و خردمند که بيخودی پاچه مردم را نمی گيرد!!!!!!! (البته اينها را سعيد که دانشمند است بهتر می داند )


nana 3:32 @ Mon, 5 Mar 07

شبنم گرامی شماره سيزده

بنده غلط بکنم که به بیماران سرطانی تحت
کیمو تراپی ابدا و اصلا توهینی بکنم
حاشا و کلا

و همان گونه که خودت نوشته ای :

( البته می دانم منظور اصلیت چیست)

باید خدمتت بگویم اگر میدانی که دیگر هیچ
چرا اساسا توضیحی بدهم دوست عزیر ؟

هنگامی که تو میدانی و باقی هم اگر از آی کیوی متوسط برخوردار باشند میدانند دیگر
چه پرسیدنی بود عزیزم ؟؟؟؟؟؟؟؟
میشه بگی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ناناجون


شبنم 1:20 @ Mon, 5 Mar 07

آری شبح جان،
خدا خیرت بدهد، بالاخره هم آن گربه ولگرد لاغر مردنی محله تان به آرزویش/روزی اش رسید و هم گوشت ها در یخچال شما نگندید! ؛-) دو نشان با یک دمپایی!
به نظر من از آنجا که انسان موجودی خودخواه است، حتی عشق ورزیدن او نیز از روی خودخواهی و صرفا برای تامین نیازهای شخصی خود اوست و نه دیگران. به تعریف دیگر عشق به هم نوعانش در نهایت به نفع خود او است. خیلی کلی گفتی شبح جان، ای کاش یک مثال می زدی ما صفر کیلومترها هم متوجه منظور دقیقت می شدیم. زیرا کلمه عشق مفهومی مبهم است و بهتر است هنگام استفاده از آن مفعول آن نیز تعیین/معرفی شود. بعنوان نمونه عشق به معشوقه یا به هم نوع و الی آخر... اولی که تقریبا با آناتومی عشق هلن فیشر تشریح شده، اما راجع به عشق به هم نوع، دست کم ایده آل من این است، که عشق آزادی می آورد و برای +ما+ شدن/گسستن تنهایی نیازی به بخشودن آزادی شخصی نیست، اگر عشق واقعا عشق باشد، زیرا یکی از ارکان عشق این است که به آزادی فرد مقابل تعدی نشود. اما همه اینها ایده آل است و از تصور آنها تا تحقق آنها در دنیای واقعی فرسنگ ها فاصله است. مثل دموکراسی، حقوق بشر و ...
آرزو جان، فکر کنم آن وقت که شبنم شوهر کرد شما هم به دموکراسی خواهید رسید بالام جان! فحاشی هم نوعی تخلیه خشونت است و الزاما نشانه مشکل روانی/درونی نیست. اما مساله نحوه برخورد ما با رفتار دیگران، میزان حوصله و نیز عادات رفتاری برخاسته از تربیت خانوادگی/محیطی ما، فکر کنم ربطی به ژنهایمان نداشته باشد! به لاتین می شه: +Anger management+ مسلما هر کسی می تواند فحش دهد، و این هیچ اشکالی ندارد، تا وقتی که بر دیگری تاثیری نگذارد، منظورم را که می فهمی: آقا/خانوم جان هر وقت خواستی فحش بدی و خودت را خالی کنی آن را در کاغذی A4 بنویس و بعد آنرا دوباره بخوان، حتما به خود خواهی خندید! در ضمن اعصاب یکی دیگر را هم به هم نریختی... با یک لنگه کفش سه نشان زدی، خیر سرت!
مادربزرگ نانا (ز) خانوم!
یک سوال: تا به حال چندین بار به کیمیوتراپی اشاره کرده و آنرا مورد تمسخر قرار داده ای، ( البته می دانم منظور اصلیت چیست) می خواستم بدانم، چه چیز منفی در مورد کیمیوتراپی وجود دارد که این قدر حالت را به هم می زند، قبول، درمان دشوار و تلخی است، موجب تهوع می شود و صبر و حوصله زیادی می طلبد اما آنطور که به ما در طی این ۶ سال آموخته اند ناسلامتی کیمیوتراپی یکی از روشهای پیشرفته علم پزشکی است که سرطان!! را درمان می کند، آیا این امری ناچیز است که بخواهد مورد تمسخر قرار گیرد؟ و یا منظور تمسخر شخص بیمار است؟ متاسفانه در فرهنگ ما ایرانیها احترام به بیماری افراد هنوز جا نیفتاده. حتما می دانی که در ایران افراد معلول در خانه پنهان می مانند، و بیماری آنها شرمی نه تنها برای خویش/خانواده شان، بلکه برای دیگران/جامعه نیز است، چه بسی بهانه ای برای سرگرمی و تفریح آنان. می توانی حدس بزنی ریشه این تحقیرها از کجاست؟
پ. ن : هشدار شبح نازنینم را فراموش نکنی یه وقت، مرسی.
سعید جان،
من هم حدس می زدم شماره ۲۴ هلیا نباشد، زیرا او هرگز بدین شیوه حرف نمی زند، آنهم Out of the blue, after so many years!!


مداد سفید 0:45 @ Mon, 5 Mar 07

کامل ترین لینک ها در وبلاگ سرزمین رویایی:
http://dreamlandblog.com


مداد سفید 0:25 @ Mon, 5 Mar 07

بازداشت تعدادى از فعالان حقوق زنان در ايران

بازداشت شده گان به بند دویست و نه زندان اوین منتقل شدند
نويسنده: گروه خبر زنستان

طبق آخرین اخبار بازداشت شده گان را در دو مینی بوس سوار کرده و به بند دویست و نه بازداشتگاه اوین منتقل کرده اند. بند دویست و نه زندان اوینٰ متعلق به وزارت اطلاعات است.

خانواده های بازداشت شدگان در بیرون بازداشتگاه وزرا دست به اعتراض زده اند و یک خبرنگار هلندی حاضر در محل نیز دستگیر شده است.

ماموران به خانواده های بازداشت شده گان اطلاع داده اند که لااقل تا فردا کسی آزاد نخواهد شد و فردا با خانواده برخی از زنان تماس خواهند گرفت تا برای آزادی آنها وثیقه تهیه کنند و سایر زنان کماکان بازداشت خواهند ماند.


nana 22:06 @ Sun, 4 Mar 07


واه واه واه ...حالم بهم خورد
چه بوی گند کيموتراپی اينجا مياد

شبح جان اون پنجره ها را وا کن بوی گند
دهان و پا و چه ميدانم داروهای کيموتراپی
بد جوری پرشده در اين پيامگير نوکرت برم ..نانا


Saeed 18:17 @ Sun, 4 Mar 07

در پاسخ کامنت 24 در ذیل مقال "و ماجرا همین جور ادامه داره."!

1. این کامنت را بنام جعلی دوستم؛ هلیا، در واقع آغائی بنام الف. ز. از کانادا نوشته است که سالیان پیش بارها به اسامی مختلف علیه من در همینجا کامنت گذاشته و شبح هم دستش را رو کرده است. دوستان قدیمی کافه شبح اینرا میدانند. من برغم اطمینان 100% بازهم از شخص هلیا قضیه را پرسیدم و این آغا اگر راست میگد که یک خانم است بنام چه و کذا خوب بار دیگر آدرس ایمیلش را بگذارد تا ما هم از هلیای واقعی بخواهیم بار دیگر پته شارلاتانیزم را به آب بدهد. منتهی وقتی شرم و حیا درکار نباشد، آنگاه آبروئی واسه رفتن نیست و لذا تنبیه؛ ولو متکثر، از فلسفه خودش تهی میشود! بگذریم :-)

2. این ازین! اما از باب "انظر الی ما قال و لاتنظر الی من قال"، پاسخی را کامنت این آغای نافهم و بیشعور میطلبد که من از انتها به ابتدا و نکته به نکته خدمت ایشان عرض میکنم:
اولا: بنده بدون تعارف فاتحه هر چه "مبارز" در ضمیر و تعریف شماست را قبلا بخوانم؛ مبادا مرزهایمان اشفته بشود! اوکی!؟ ضمن آنکه خیالت تخت و راحت که هیچ غلطی نمیتوانی بکنی!

ثانیا: نه بنده عوض شدم و نه شما ازین ترنسسکشووالیتی جاعلانه مسخره خودت دست برداشته ای چون هم فاقد کرستی و هم فاقد کرتکسی :-)

ثالثا: بنده در طی بحث و جدلهای بسیار به دوستان و دشمنان و بارها گفتم که هم صدام و هم طالبان را دو سگ هار زنجیری و خطرناک در همسایه گی وطنم ارزیابی میکنم که هر آینه و برغم اتمام جنگ هشت ساله و کشماکشهای مرزی و مذهبی و منطقه ای ممکن است بار دیگر توسط غرب و عمدتا آمریکا بروی ما کیش کیشه داده بشوند و تمامیت ارضی ما را باز برای یک دهه وحشتناک دیگر به خطر اندازند. یادمان باشد که چطور لشکر 77 خراسان از برای جنگ با افغانستان طالبانی/القاعدی به مرزهای شمال شرقی اعزام شد و یکهفته سنگر ساخت و خاکریز کند. اگر نبود عدم اعتماد خامنه ای به هوس مجدد صدام به حمله مجدد به ایران آنهم پس از آغاز جنگش با طالبان، آنگاه حتم بدانید که باز تمام عربهای وهابی و سنی منطقه بعلاوه آمریکا علیه ما مجوسان ایرانی رافضی و بنفع طالبان ما را به یک دهه طولانی از جنگ خونین و بیهدف میکشاندند.
در صحت قضاوتم درباره صدام همین بس که وی پس از دریافت حکم اعدامش مرتبا چه خودش و چه از طریق وکلایش به آمریکائیان قول شرف میداده است بلکه آزادش بکنند و او هم در مقابل بیاید دخل ما ایرانیهای صوفی رافضی صفوی شیعی و مجوس را بیاورد. اینرا همه خبرگزاریهای معتبر جهان پخش کردند. علت تسریع ناگهانی اعدامش توسط نورالمالکی لو رفتن همین پیامها و احتمالا طرح آمریکا برای فراری دادنش به اردن هاشمی بود! خوب این حیوان درنده/صدام معلومه که باید هر چه زودتر از حلق آویزان میشد! و آن طالبان بهزیمت نیز! ایندست رژیمها همواره با صدور بحران است که دوام و بقایشان را تضمین میکنند. خوب طبعا، من ایرانی از دفع و رفع شر هر خطری که تمامیت ارضی و استقلال وطنم را نشانه برود باید استقبال بکنم دیگه مگر آنکه مانند توی خائن یکی بنعل سلطنت رضا نیم پهلوی بزنم و یکی به میخ مشروطه آمریکائی :-)

رابعا: غرب و آمریکا و پاکستان و عربستان سنگهائی نجس را در چاه منطقه انداخته و سگیهائی را بجون ما ایرانیهای مجوس و بدان مایه زحمت حتی دوستانشان/کویت و بلکه خودشان/9/11 شده اند. خوب چشمشان کور، بیایند خودشان علاج مرض بکنند. مسلم است که من ایرانی نمیخواهم هزینه گهکاریهای پیوند استعماری_ارتجاعی_وهابی را با خون و مال هموطنانم بدهم. هشت سال جنگ با یک میلیارد دلار خسارت بعلاوه یک میلیون کشته و زخمی و اسیر و معلول کافی نبود؟!

خامسا: آمریکا پس از اسقاط صدام و رژیمش با ماندن لجبازانه در عراق و تشکیل احمقانه دولت اشغالی جرج گاردنر و بعدا پل برمر مرتکب خطای هنگفتی شد که تا امروز دارد تاوان میدهد! یانکیها بازهم گول عربهای وهابی و شاه اردنی را خوردند: " ای بابا، میخواهید عراق را درستی لقمه ای چرب واسه مجوسان ایرانی با آن شیعیان رافضی اش بکنید؟! بمانید تا القاعده را بفرستیم سراغتان یانکیهای خرفت و کافر...!" :-) سری خطاهای بمراتب بدتر دیگر آمریکا نیز بر ما حالا کاملا عیان و آشکارست. آیا من به این وضع ناهنجار و وخیم عراقیها و افغانیها خوشحال و راضیم؟! مسلما خیر! پر واضحه که حتی بخاطر بهبود وضع کشور و ملتم شدیدا مایل بوده و هنوز هستم که در ایندو کشور همسایه مان هر چه زودتر حکومتهائی مشروع/محق و دولتهائی خدمتگزار تاسیس و برقرار بشود مانند همه دیگر کشورهای نرمال و نسبتا مدرن. اما تبعا اینها مطلوبهای بالعرض/اینسیدنتال من هستند. هر مملکتی شهروند و مدیران و رهبران دلسوز خود را دارد. و بنده اینجا مدعی العموم یا دایه مهربانتر از مادر نیستم و اصلا از معضلات و مشکلات کشور خودم بسر نیستم! بنابراین مطلوب اصلی/اسنشیال همانست که گفتم و بدان هم رسیدم: کشته شدن دو سگ هار در شرق و غرب خانه ام که هر اینه بنا به درخواست ارباب/شیطان بزرگ و به بهانه استراتژی "مهار دوجانبه" ممکن بود خوزستان عزیز و خراسان بزرگ مرا با گاز و گوزشان عفونی بکنند :-)

=====
ت.و.: به این کامنت میگن زدن سه نشان با یک تیر :-)


Saeed 16:52 @ Sun, 4 Mar 07

شبح جان بذار من سری پاسخهایم را در مقابل نقدها و طعنها و دروغها کامل کنم
-----------
سعید جان!
شرمنده هزار بار گفتم و نوشتم در مورد سایر وب‌لاگ‌ها این‌جا چیزی نویسی.