پنجشنبه، 10 اسفندماه 1385 | March 01, 2007

خمارشکن!

دردم نهفته به ز طبیبان مدعی!
حافظ شاملو
-----------

چه لازم است بگویم
که چه مایه می‌خواهم‌ات؟
چشمان‌ات ستاره است و
دل‌ات شک.


جرعه‌یی نوشیدم و خشکید.


دریاچه‌ی شیرین
با آن عطش که مرا بود
برنمی‌آمد،
می‌دانستم.


چه لازم بود بگویم
که چه مایه می‌خواستم‌اش؟

شاملو، مدایح بی‌صله
----

آب کم‌جو تشنه‌گی‌آور به‌دست
تا ‌بجوشد آب‌ات از بالا و پست.
مولوی
-----

مثل هزار واژه‌ی بیهوده و عبث
دوستت دارم
مثل گریز خنده از دل زنجیر
مثل شب

که ماه را
از گرسنگی‌ام دور می‌کند.

افشین دشتی، دفتر شعر میم
-----

که با این درد اگر دربند درمان‌اند، درمانند.
حافظ شاملو

March 1, 2007 05:24 PM

Saeed 20:09 @ Sat, 3 Mar 07

شبح جان بذار امشب قبل از شطرنج با نقد و معر دوستان و طعن و دروغهای دشمنان فقط چیزی در مورد عنوان پستت بدون توجه به آن شعرهای جوفش بگویم و بروم بخوابم!

بیا از زوایه دیگری به پدیده بنگریم ببینیم حاصل چی از آب درمیاد!؟ به حساب، این ملالت یا کسالت یا بتعبیری خماری که میگی و سررفتن حوصله و بیرغبتی نسبت بهر چیز و هر کس یا عدم انگیزه برای کاری و بطور کلی بزبان فرنگی بگیم "بردام" یکی از مشغلات ناخواسته مدرنیزاسیون است. بعبارتی بای-پروداکت توسعه تکنولوژی است در مقام شیوع و پخش و دموکراتیزاسیون همان "کسالت" میان اکثر مردمان :-) پر واضحه که تا قبل از قرن هفدهم یا بگیم اواسط آن ابزار تولید چنان بهینه و مناسب نبود که مازادش/تولید مایه ایجاد "وقت و رفاه" بشود تا بعدا نوبت برسد به خماری و کسالت ناشی از بیکاری. بعبارت دیگر این فقط متمولان بودند که از نعمت "ملالت" برخوردار بودند و یا بدان افتخار میکردند: "ها ها، ای رعیت بدبخت کونتون بسوزه! عجب روز کسالتبار و بیخودی داشتم!". که خوب طبیعیست محسود توده مردمانی بوده است که مجبور بودند صبح تا شام با بیل و کلنگ و خیش زمین را مهیا بکنند یا با اره و ساطور و پتک و سندان لوازم خانگی و صنعتی عصر خود را بسازند و یا مشغول خدمات مشقت آمیز با دستان خالی بدون پودر و مایع ظرفشوری یا رختشوئی و ماشینهای مربوطه بوده اند! ریتم "کار مشقتزا" و "خسته گی مفرط" و "خوردن" و "خوابیدن" مجالی به دی دریمینگ/رویاپردازی در کنج آفتاب گرم زمستانی/سایه خنک تابستانی یا گذران زمان به کسالت نمیداده است. ولی قضیه ملالت به این ساده گی که مثلا بگیم ناشی از بیکاریست ختم نمیشود.

خوب، دویست سیصد سال بریم عقب و با انقلاب صنعتی ببینیم چگونه آرایش اوضاع و روال معیشت بهم میریزد و اکثر مردمانی که در یک جامعک/کامیونیتی با هم کالا و سرویس رد و بدل میکردند واقعا چه حال و هوائی داشته اند؟! زنده گی چگونه معنا میشده و طومارش باز میگشته؟! مثلا آهنگری که نعل به پای اسب و خر قلی و رجب میکوفید و به ازاش اردک یا بوقلمون یا سبد تخم مرغ دوزرده پررنگ یا جعبه میوه یا بسته توتون یا هیمه ای هیزم یا کوزه از عسل یا دسته ای سبزیجات معطر و تازه یا ... دریافت میکرد و فایل هر نعل اسب و استر بعلاوه شجره نامه اهل و عیال مشتریانش را در ذهن داشت؛ حالا بخاطر جانشینی قطار و کشتی و اتوموبیل باید برود و در یک قسمت معین از یک کارخانه کثیف و پر سر و صدای تاریک و فاقد اکسیژن عملی ساده/مکانیکی/مبتذل را 600 بطور مکرر تا صدای سوت نهار و بعدا پایان؛ کار انجام بدهد. آهنگر ما به ازای کارش مقداری کاغذهای معتبر مچاله بنام اسکناس که در ضمن فاقد بو و مزه و طعم و وزن و حیات و دیگر خواص یک چیز اثردار هستند دریافت میکند یا حسابی منتزع و مجرد در ساختمانی بنام بانک آنهم در وسط شهر دارد که محل واریز حقوقشه. بدیهیست که حالا به یک مهره و چرخ یک ماشین زشت و بدبو و پرسر و صدا بدل شده و حتی بدتر ازین بکاری مشغول است که پاداشش در تعاطی و مواجهت مستقیم با مشتریانش نیست دیگر و اصلا نمیداند محصولش سر از کجا و برای چه در میآورد. میخوام بگم ضمن آنکه سخت مشغول کاررست و عرق از از سر و کونش جاریست ولی این نیز موردی از کسالت و ملالت است انهم بخاطر عدم احساس "معنی" نسبت به کارش. بر اساس ایده "شباهت خانواده گی" ویتگنشتاین صحبت کنیم درینجا "کسالت/بردام" با ترم "ازخودبیگانه گی" مارکس و دقیقا بخاطر همان شرایط و مقطع تاریخی مفهوم مشترک میسازد.

نکته دیگر حاشیوی که از روانشناسی متفاوت دو سکس (من عمدا از کاربرد واژه بیمورد "جنس" که یک افراز محض زبانی/لینگوئیستیک است و نه زیستشناسانه و واقعی دریندست کانتکسها طفره میرم. بگذریم!) زن و مرد میدانیم اینه که معمولا مردها بیشتر از زنها از "ملالت"/"کسالت" ناله دارند. در حالیکه بعکس، مردان نسبت به زنها کمتر از "افسرده گی"/ "پریشانی" در رنج و عذابند. ظاهرا و بنا بر نظری شاید کسالت مرد روی دیگر سکه پریشانی زن است. یعنی یکی و همان است منتهی در دو سکس!

خوب حالا برگردیم بعصر خودمان! ما همه گی جوان بودیم و ساعتها از سر کسالت محض اوقاتمان را به بطالت جلوی تلوزیون یا چرت و پرتگوئی و چقچق کردن و استراحت بیخود و ولنگ وارشدن و چه و چه سپری کرده ایم بطوریکه مادر پدرمان ازین کون گشادیها و لاابالیگریها بارها بستوه می آمدند. ضمن آنکه خودشان بنوبه خود ازین دقایق بی پایان خالی از هرگونه انگیزه و دلخوشی و معنا گاه بحد خودکشی رسیده بوده اند! من بارها شاهم در خبر روزنامه ها که در همین ژاپن جوانان دبیرستانی خمار چگونه بجان هوم لس/آواره های خیابانی می افتند و آنها را تا دم مرگ با چوب/بت بیسبال کتک میزنند فقط بخاطر عشق و تفریحش و اینکه واقعا بخود درمانده اند که لحظات طولانی اوقات کسل و فاقد معنای خود را با هر چیزی بجز آزار و تعدی پر بکنند! خیلی جالبه این روند خطرناک! یعنی با افزایش سرعت زنده گی و بخاطر هر چه بهینه تر شدن تکنولوژی و کاهش چالشهای خسته کننده فیزیکی باید هر چه بیشتر اوقاتمان را با سرگرمیهای هر چه جالبتر و سکس تر/جذبناکتر پر کنیم ولو تراشیدن دشمنهای کاذب و سپس چه در عالم ویرچووال و چه حتی واقعی به جنگشان برویم. بحران کسالت را علی الخصوص توسیعش کنیم به سطح دولتهای توسعه یافته مدرن! همین آمریکای و اروپای غربی امروزین! بعد از الیناسیونسازی کارخانه ها حالا این بوروکراسیها عجیب بورینگ و بیهوده بنظر میایند و ما را وادار به پروسس گزارشات یادداشتها و نمودارها و ارقامی میکنند که از جاش نمیدانیم محلش را و مقصدش را و فلسفه اش را! کسالت شد بتوان دو! اوضاع نه تنها بورینگه بلکه خوشی بعلاوه آسایش کشنده صاف زده زیر دلمون! چه بکنیم ... چه نکنیم؟! آهان هیچ ماجراجوئی و ادونچری بهتر از تراشیدن پیکر یک دشمن نابکار شیطانی نیست بطوریکه غریزه حیوانی ما را به اوج خلجان و تحریک وادارد. در حاشیه بگم که ما امروزه میدانیم "مغز" نقش "پنجره" را میان ما و جهان بازی نمیکند. بلکه پر از مدارهائیست که عمدتا کارشان "فیلترینگ" است. جالبه که سه مدار بسیار قوی در جریان "خاستگاهسازی" در این شبکه مغزی مجاور همند بطوریکه اثر یکی بر دیگری تا حدی جنبه آبشاری/اسکلیشن/بهمنی دارد درست مثل مدارهای آبشاری داخل یک سیستم آمپلیفایر. این سه مدار کارشان پردازش "سکس" و "اعتیاد" و "ترس" است آنهم با توجه به ناقلهائی میان عصبی که بخاطر این سه فانکشن خودبخود شاخه های دندریتها را تحریک میکند تقریبا شبیه کسی که درخت کذا را واسه انداختن توتها یا زردآلوهایش میلرزاند. مثلا رولر کستر ترسناک است و البته که سکسی/شهوتناک نیز هست و آدم از سرعت و شتابش سیر بشو نیست و هی بدنبال ارتفاع و سرعت و پیچش و در نهایت شتاب ثقلی بیشتریست. همینطورست صخره نوردی یا اسکی یا هر مورد دیگر! راس همه این ماجراجوئیها "جنگ" است :-)

پس خودت دیدی شبح جان قضیه چی شد؟! کسالت/بردام دولتهای مدرن یا شاید بنا به ترمینولوژی مارکس همان "ازخودبیگانه گی" ملتها در عصر ما منجر به "جنگ" میشود! بقول دائیجان در خطابش به مش قاسم خودمان: " مش قاسم، آخه توطئه انگلیسا دیگه کدومه دیوانه...؟! از ملالت تا جنگ بقول خودت آ. آ. آ. " :-)


آرمین گیله مرد 17:09 @ Fri, 2 Mar 07

سلام ... من هم تابحال متوجه نشده بودم با اینکه بارها دیدم که هنگام بروز محبت یا دوستی و یا ... دستی به هم زده نمیشودیا حتی چنین وانمود هم نمیشود اما هنگام کتک کاری ....خصلت نظام را نشان میدهد


شهلا 11:28 @ Fri, 2 Mar 07

آقا شما هم میتونید همراه موج پیشرو باشید و با ما هم گام...
خدای را سپاس موقعیت مالی بدی هم که ندارید ;)


مديار 1:50 @ Fri, 2 Mar 07

دردم نهفته به ز طبیبان مدعی....


azar 22:33 @ Thu, 1 Mar 07

ای جان؛ خبرت هست که جانان تو کيست ؟
وی دل ؛ خبرت هست که مهمان تو کيست ؟
ای تن ؛ که بهر حيله رهی ميجويی
او ميکشدت ؛ ببين که جويان تو کيست
مولانا


شهلا 21:25 @ Thu, 1 Mar 07

عزیـــــــــــــــــزم
نبینم اینجوری شده باشی نازنین رفیق!
از هر دری ترانه ای...
بد جوری قاط زدی فدات شم
...چشمک...


دخو 21:17 @ Thu, 1 Mar 07

درد هم درمان هم ؟!


دخو 21:10 @ Thu, 1 Mar 07

شبح گرامی درود!
القصه! قصه اش نا مکرر است.
روح پر فتوح دخو






زبان:
نگهداری مشخصات؟






تعداد مطالب وبلاگ: 1308
تعداد نظرات: 25691
تعداد بازديد کنندگان:
Last update: february 19, 2008 11:35 pm


از کجا آمده‌اند؟