یکشنبه، 6 اسفندماه 1385 | February 25, 2007

در انتظار تصویر تو

alirezaespahbod.jpg
تصاویر از وب‌لاگ سهیل آصفی گرفته شده است.
این جا کسی آرمیده است که زیست بی آن که شک کند
که سپیده‌دمان برای هر زنده‌یی زیبا است
هنگامی که می‌مرد پنداشت به جهان می‌آید
چرا که آفتاب از نو می‌دمید.

خسته زیستم از برای خود و از بهر دیگران
لیکن همه گاه بر آن سر بودم که فرو افکنم از شانه‌های خود
و از شانه‌های مسکین‌ترین برادرانم
این بار مشترک را که به جانب گورمان می‌راند.

به نام امید خویش به جنگ با ظلمات نام نوشتم.
پل‌الوار، احمد شاملو
یکی یکی به قتل رسیدند. با گلوله با تناب، با تصادف راننده‌گی، با تبعید با حبس‌های طولانی و با انزوا و این آخری کاری‌ترین سلاح‌شان است. انزوا:
زخمی به او بزن از انزوا کشنده‌تر.
علی‌رضا اسپهبد به قتل رسید سال‌ها پیش به‌قتل رسید از همان هنگام که کتاب جمعه و مفید و آدینه به قتل رسیدند از همان هنگام که دیگر نمی‌توانست حتا برای فروش آثارش را عرضه کند از همان هنگام که به انزوا کشیده شده و چون ماهی بر شن‌زار از مردمی که دوستشان می‌داشت و برای آن‌ها نقش بر بوم می‌نهاد گرفته شد.

شاملو که به قتل رسید پنداری همه را یک‌جا کشتند. پس از شاملو علی‌رضا دیگر علیرضا نشد که نشد. و اکنون در سردخانه‌ی بیمارستان ایران‌مهر آرام گرفته است. قلبی که عمری با عشق به آزادی تپید اکنون دیگر نمی‌تپد. راحت شد از رنج زیستن در سرزمینی که مزد گور کن از آزادی آدمی افزون‌تر ست. رها شد از رنج زیستن در جهانی نابرابر و در بند. از جهانی که در غیاب خورشید و ماه و ستاره‌گان قهرمانان‌اش کرم‌های شب‌تاب‌اند با شعاع روشنی بخش یک وجب و حاکمان‌اش دیوهای بدهیبت و کودنی هستند که بر ما می‌باورانند که حماقت و جهل فضیلتی ازلی و ابدی است.
فردا ساعت هشت صبح بار دیگر پشت در بیمارستان ایران‌مهر می‌رویم تا یاری را برشانه بگیریم و به خاک‌اش بسپاریم. خاکی که از آسمان با ما مهربان‌تر بود. روزی گنج‌های‌مان را به خاک می‌سپردیم تا خاک و دیاران را دل‌پذیر و آز انگیز کنیم اما اکنون گنج‌های‌مان را در این خرابه‌ی جغد زده به خاک می‌سپاریم. خاکی که برای‌مان خانه نشد برای‌مان گندم‌زار هم نشد اما بهتر از همیشه پناه‌گاهی شد برای جسم‌های فرسوده و آسمان گزیده‌مان.
مرگ در پنجاه و پنج ساله‌گی برای آن چشم تیز و دست توانا عادلانه نیست اما در سرزمینی که زنده‌گی نکبت‌بار و مبتذل شده است مرگ به‌ترین هدیه است. آنان که به طاعون آری نمی‌گویند همان به که مرگ را چون معشوقی در آغوش بکشند و این عجوزه‌ی هزار داماد را به اهل‌اش بسپارند.
علی‌رضای عزیز! از مرگ‌ات متاسف نیستم، تاسف می‌خورم برای این علف‌های بیابانی که می‌رویند ... تاسف می‌خورم برای خودم برای خودمان که چون جزایری پراکنده اسیر دیو توفان شده‌ایم و در ضربه‌ی امواج مستهلک می‌شویم و ذره ذره می‌رویم چنان که پنداری هرگز نبوده‌ایم بامداد اسپهبد نازنین! برای تو تاسف نمی‌خورم که پدر را به خاک می‌سپاری، برای نسلی تاسف می‌خورم که علیرضا اسپهبد درمیان‌شان زنده‌گی کرد اما او را در کتاب‌های تاریخی خواهند یافت...

February 25, 2007 10:14 PM

5:35 @ Tue, 20 Mar 07

هاهاها

نوشته ايد: شاملو را که کشتند ... ياد شيعيان گرامی می افتم که معتقدند هر يازده امام شهيد شده اند ... نصفشان که زندگی آرامی داشته اند را هم می گویند که زنانشان مسموم کرده اند ...
نمی گفتند شايد بابا آپانديست داشته ... يا سکته ی قلبی کرده ...
بابا شاملو یک عمر طولانی زندگی کرد و همانکاری را کرد که دوست داشت و همان شعری را گفت که دوست داشت ... در اوج یود و در اوج ماند (حالا اگر نگوییم که گذاشتند که بماند) و در اوج هم مرد ...

عجب شباهتی !!
---------------------------------------------
شماره‌ی ۱۷ گرامی!
این که با فرهنگ شیعیان زیاد دم‌خوری و به هر بهانه یاد ایشان می‌افتی امری است مربوط به خودتان. اما در مطلب به‌طور واضح موضوع قتل مشخص شده است. یک بار دیگر نقل می‌کنم:
یکی یکی به قتل رسیدند. با گلوله با تناب، با تصادف راننده‌گی، با تبعید با حبس‌های طولانی و با انزوا و این آخری کاری‌ترین سلاح‌شان است.

حالا اگر شما قبول ندارید که شاملو را تا سرحدممکن منزوی کردند و ارتباط او را با مردم سرزمین‌اش قطع کردند دیگر حرفی باقی نمی‌ماند جز آرزوی انصاف.

شبح


خرس مهربان 2:12 @ Sat, 3 Mar 07

سلام شبح عزيز . واقعا حيف شد چه طرح هايي مي كشيد در تهران مصور ۵۸ بر عليه چماقدار ها . او فاجعه پيش رو را به درستي مي ديد نام و يادش جاودان باد


شبنم 19:22 @ Thu, 1 Mar 07

شبح نازنین،
قربانت بروم که آن هشدار را بالاخره دادی و اینجا ذره ای آرام شد. بفرمایید آقا سعید! این هم نتیجه اولین تمرین دموکراسی تان! آخر برادر مگر خود شما نمی گفتید که انسان ذاتا موجود دموکراتی نیست؟! ما از نسل شامپانزه ها هستیم و خشونت و در نتیجه آن زورگویی جزیی از طبیعتمان...؟ دموکرات زیستن ظرفیت می خواهد، شکیبایی و تامل می خواهد. می دانی اکثر ما ایرانیها علاوه بر مشکلات شخصی و خانوادگی معمولی انسانی(از قطب شمال گرفته تا جنوب)، بقدری تحت تاثیر مسائل اجتماعی کشورمان قرار گرفته ایم، که همگی در مرز جنونیم. حالا شما حرف مرا باور نکنید، اما مردم هیچ کشوری شاهد این قدر جنگ، فقر، تهدید روانی، ظلم، نقض حقوق بشر و فساد اجتماعی نبوده اند، مسلما حتی اگر در خارج از ایران نیز باشیم زندگی تک تکمان آبشخور این شرایط اسفناک و اضطراری و این درد ملی است. نکته مشترک بسیاری از ما ایرانیان نداشتن هارمونی است، همیشه یا از این طرف بام می افتیم و یا از آن طرفش. هیچ میانه ای وجود ندارد، همه چیز باید رادیکالی باشد، حتی نحوه برخوردمان با یکدیگر.
به هر صورت امیدوارم هر چه بیشتر بتوانیم همدیگر را درک کنیم و عکس العمل های نسنجیده مان باعث ایجاد تفرقه میانمان نباشد.
صفوری جان،
مساله نه گفتن به حجاب و غیر قانونی کردن آن نیست عزیزم، بلکه آزادی انتخاب نحوه پوشش است. خوب این هم یکی از اصول جامعه دموکراتیک است که به باورهای تک تک افراد آن احترام گذاشته شود. شاید کسی واقعا با داشتن حجاب و خواندن نماز به آرامشی در زندگی خود می رسد که برای ما قابل درک نباشد. پس چه بهتر که هر کس به دین و مسلک خود باشد.


پیام 18:07 @ Thu, 1 Mar 07

در رابطه با آزمون معلمان این سئوالات در هیچ جا منعکس نشد:

گوز رسول اکرم(ص):

الف)صدا نداشت و تبدیل به چس میشد.
ب)صدای نغمه بلبلان در بهار را داشت.
ج)صدای بمب هسته ای داشت.
د)صدای آن مثل گوز همه بود.

چُس آن حضرت:
الف)بوی گل و گلاب داشت.
ب)بوی ادکلن بیژن داشت.
ج)بوی تخم مرغ گندیده داشت.
د)بو نداشت.

رسول اکرم کدامیک از این غذاها را دوست داشت.

الف)برگ.
ب)کوبیده.
ج)الف و ب با هم(سلطانی)
د)سوسمار با سس ملخ.

در صورتیکه برای تمیزی بول و غائظ سنگ نبود میشود استفاده کرد از:
الف)روزنامه کیهان.
ب)روزنامه اطلاعات.
ج)انگشت.
د)همه موارد بالا.


amir 2:32 @ Thu, 1 Mar 07

سلام.دوست گرامی وبلاگ ایرانیا ن آماده تبادل لینک با وبلاگ شما است.در صورت تمایل برای من کامنت بگذارید تا لینک وبلاگ شما را اضافه کنم.
باتشکر
امیر


صفورا زاهدی 15:26 @ Wed, 28 Feb 07

نظر شما راجع به این عکس چیست!؟
ادامه در وبلاگ............


Ayda 23:30 @ Tue, 27 Feb 07

Long time no see!


19:49 @ Tue, 27 Feb 07

http://www.saamaan-no.org/

سامان نو - نشريه پژوهشهاي سوسياليستي:
جهان کنونی سرمایه داری در بحرانی دائمی به سر می برد . جنگ، قحطی، گرسنگی، خشونت، نابودی محیط زیست، بیکاری های
گسترده، بنیادگرایی مذهبی و عروج تعصبات ملی و قومی هر لحظه در گوشه و کنار جهان قربانی می گیرد. بحرانهای ادواری دو سده اخیر، اکنون به صورت بحرانی ساختاری نمایان شده است . طبقه سرمایه دار تمام گستره ی حیات بشر را به تسخیر خود درآورده و مورد استثمار قرار داده است . طبقه کارگر اما در تمام این دوران تسلیم نشده و مبارزه طبقاتی خود را بر علیه هجوم سرمایه سازمان داده است .
کمونیسم و سوسیالیسم انقلابی که محصول عمل و نظریه ی پرولتاریا در این پیکار سهمگین طبقاتی بوده است تنها گزینه ی ممکن و عملی در برابر جامعه را نمایانده است . گزینهای که اگر چه هنوز متحقق نشده است اما اندیشه دستیابی به آن و برنامه عمل رسیدن به آن بسیاری از دستاوردها و پیشرفت های جامعه ی مدرن بشری را تغذیه کرده است.

ادامه مطلب ...


nana 19:25 @ Tue, 27 Feb 07


به به ..به به ....آرزوی گرامی تو که چونان ژاندارک به کمک مادر بزرگ پيرت اومده ای که ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

زنده باشی ....خستگی ام در رفت ولی قربونت برم فکر نميکنی که خود اين جادوگر بلده از خودش دفاع کنه و بنده
راضی به زحمت شما نبودم ابدا و اصلا !!!!!

به هر حال مرسی و از شعر زيبای جديدی
که کمی تخماتيک است و زياد خوشم نيامد هم مرسی و ممنوع
يه کمی بالاتر بگير افکارت را بذار اس و قس
پيدا کنه استعداد شعر گوئيت
داری جوهره اش را بارک الله ..........نانا


آرزو 11:46 @ Tue, 27 Feb 07

اين هم يك شعر جنگي سياسي باب طبع نانا!
يك تكه چوب آهنم نجار را جدي بگير!

پرواز روحي ساكتم اسرار را جدي بگير !

تك تاز شبگردان منم سنگر منم جبهه منم

تاوان خون لاله ام !پيكار را جدي بگير!

اي باد تند مي وزي !مي لرزم آرامت كنم

زلزله وارم كوه غم آوار را جدي بگير !

زخمي شوم با يك نگاه اما هميشه سر به راه

آيينه اي شو دود رو رفتار را جدي بگير !

يا يك شهيد زنده باش يا در دلت مدفون نشو

در قحطي آزادگي ايثار را جدي بگير !

اين دختر فريادها با يك غزل در يادها

هنگامه بر پاميكند اشعار را جدي بگير !

در شعر جنگي نادرم قاموس قلبم آرزو

دل وارث آزاديست !افشار را جدي بگير!

آرزو افشار

اصفهان مرداد ۷۹
شبح جان هوايم را داشته باش يك شعر ديگر هم به مناسبت آب گيري سد سيوند بنويسم!


آرزو 10:50 @ Tue, 27 Feb 07

شبح جان از پست قبلت كلي كيف كردم!خب خبر مي دادي خودم مي آمدم !آن هم من كه عاشق خوراك هندي و چيني ام!
2.به به! سعيد جان چشمم به فرمايشات تخماتيك تاريخيت روشن!!ببين سعيد جان دوست ندارم دفعه ديگر با چنين الفاظ و القابي نسبت به نانا مواجه شوم !كه اگر مواجه شوم چنان پشت و رويت مي كنم كه نداني سعيد ممتيك هستي يا ممتيك سعيد؟!اگر مي تواني بيا مثل آدم با نا نا به گفتگو ومباحثه بپرداز نمي تواني هم مثل حوا به مباحثه بپرداز باز هم نمي تواني اصلا به مباحثه نپرداز !مگر مجبوري؟اين هم كه گفتي نا نا ويروس است اشباه گفتي چون نانا هم دست داردو هم پا و هم دماغ و دهن و يه گردو!(تو كه نظريه تكامل داروين خوانده اي چرا اشتباه مي كني پسر جان؟)نا نا جان وسهند جان شما هم سر جدتان دست از سر كچل سعيد و فك و فاميلش برداريد سعيد را به من بسپاريد خودم تربيتش مي كنم!

امضا :ماتادور آرزو تربيت كننده و رام كننده گاو هاي وحشي!(آن هم از نوع اسپانيايي!)


شبح 19:08 @ Mon, 26 Feb 07

نانا جان!(۱)
امروز بامداد فرزند آن زوج را ديدم که با اندامی تکيده بی‌ان‌که مرگ پدر را باور کرده باشد پاسخ مهمانان را می‌داد و ميترا که چون ابرهای بهاری گريه می‌کرد و چيزی از آن زيبايی گذشته در چهره‌اش پيدا نبود.
به هر حال... زنده‌گی ادامه دارد و بی‌شک روزی اين شب‌تار به پايان می‌رسد.

سياهکل نازنين!(۲)
عمو جان امروز صبح هر جوانی را که می‌ديدم می‌گفتم شايد سياهکل خودمان باشد. صبح زمستانی غمگينی بود بيمارستان ايران‌مهر چند سال پيش در مرداد ۷۹ با علی‌رضا داشتيم در سوگ شاملو می‌گريستم و دست می‌زنديم و شعر می‌خوانديم و امروز از همان‌جا عليرضا را بدرقه می‌کرديم.

آذر عزيز!(۳)
چقدر به حضور تو در اينجا نياز داشتم. مرسی که سرزدی.

سهیل جان!(۴)
جوانانی مانند تو دریچه‌های امیدند به سوی فردای بهتر. زنده‌باشی.

شراگیم عزیز!(۵)
این‌ها چون حبابی بر روی آب خواهند ترکید و محو می‌شوند. سایه‌ی کوچکی هستند در بهار بزرگ آزادی.


شراگیم 14:01 @ Mon, 26 Feb 07

شبح جان...من که چشمم آب نميخوره تا زمانی که جمهوری اسلامی روی کار هست توی کتابهای تاريخی هم اثری از آثار انسانهايی از اين دست بشه پيدا کرد...!


سهیل 2:06 @ Mon, 26 Feb 07


درود شبح عزیز...

...هراس من باری همه از مردن در سرزمینی است که مزد گورگن از آزادی آدمی افزون است...
الف.بامداد


azar 1:37 @ Mon, 26 Feb 07

دلم گرفت از ان مهمانخانه مهمان کش .


سیاهکل 0:03 @ Mon, 26 Feb 07

زنده باشی عمو
بار مشترک را که به جانب گورمان می‌راند.

به نام امید خویش به جنگ با ظلمات نام نوشتم.

راستی عمو مطلبم را در باره احمد خواندی؟؟
زنده باشی


nana 23:38 @ Sun, 25 Feb 07

شبح گرامی

بسيار عالی نوشتی

من اين مرد پاک و انسان را از نزديک ميشناختم
و زمان درد و رنج همگی ما کنار هم بوديم اون اوائل کشتار از مردم ايران

هرگز حس زیبای زنده بودن را در چشمان خودش و زن زيبايش ميترا فراموش نخواهم کرد
خاطرم هست همان چهار شنبه سوری بعد از قتل عام فرزندان زير سن قانونی اين مردم
همگی در خيابان جلوی خانه من آتش بازی را با شکوه تمام برگذار کرديم
و هردوی آنان با شادی از روی آتش افروخته پريدند تازه ازدواج کرده بودند و زن و شوهر خوشبختی به نظر ميرسيدند

ولی کشتار مردم ايران همه ما را داغدار کرد و خواست آزادی ئی که منجر به بردگی کامل يک ملت شد بر اثر خدعه و فريب و روبروی شهروندان قراد دادن روستائيان و حاشيه شهر نشينان با ما مردم که همگی برادر بوديم

اين داغ هريک را به نوعی از بين برد از گلشيری بگير و خود شاملو و همين عليرضا اسپهبد و کلی کلی انسان که هنوز بسيار نفت در چراغ هايشان بود که خاموش شدند

بابا جان وقتی مختاری ها و فروهر ها و پوينده ها را جلوی چشمان ما به اين شکل وحشيانه از بين بردند نبايد توقع داشته باشی که هيچ يک صدمه ديده نباشيم
همگی ما را اگر نکشتند دفورمه روانی کرده اند
همين جرم برای نابوديشان کافيست

ياد عليرضا اسپهبد در قلب مردم ايران جاودان است بخصوص روزی که کارهای او را در اين سالها در نمايشگاهی در ايران آزاد
ببينند .......................................نانا






زبان:
نگهداری مشخصات؟






تعداد مطالب وبلاگ: 1311
تعداد نظرات: 25839
تعداد بازديد کنندگان:
Last update: september 4, 2010 09:42 am


از کجا آمده‌اند؟