به مناسبت ایام خوش والنتاین و قبل از رفتن به رختخواب یک جوکی را واستون برای تفریح بگم حال کنید. خوب اینروزا خیلی حرفا زده شد. یکی از آنها متنی است مکتوب و بسیار جالب توسط مغز به اتوپایلت رفته وبلاگستان یعنی محمد/خلبان کور:
" بت حقیقت
2/9/07
نيرومندترين دشمنِ عملیِ اخلاق در روزگارِ کهن ارستو بود. حتا اگر او منسجمترين سيستمِ اخلاقی را - سيستمی که تيغ ِتیز ِ نيچه نيز کمترين خراشی بدان وارد نياورد – بنيان گذاشته باشد. او حقيقت را بر هر چه و هر کس برتری داد. اين چنين است که معنایِ مخالفت با اخلاق در واقع جز حقيقتجويی نيست حتا اگر حقيقت پيشاپيش در دستگاهی بزرگ زندانی شده باشد (فلسفهیِ ارستو) يا تنها نامی باشد تهی و ناتوان از تعريفِ خود. باری حقيقت شايد وسوسهای ست تلخ. هر چه هست بتی ست که تا انسان بر خاک میزید شايستهیِ پرستش است. " :-)
====
ت.و. 1 :
1. ارسطو بنا بشیوه اسانشیالیستی خویش هرگز نمیتوانست مستقل از ذاتهای بخود معرف/بدیهی/منطقی به "حقیقت" مستقل از ذهن اعتناء و التفاتی و لذا ارادتی (آنچنانکه محمد بدروغ در متن مذکور به همو نسبت میدهد) داشته باشد.
2. "حقیقت" را اما مستقل از حدسها و باورها و تسلمات و مفروضات؛ فیلسوفانی نظیر گزنفون و هراکلیت و بعدا سقراط به شان و مقام مصحح و توزین کننده و مدرج قرب و بعد تئوریها از شر دستگاههای بسته ذهنی همچون ارسطو در صدد ارتقائش بودند که خوب قضاوت درباره موفقیت و شکستشان در آینه تاریخ فلسفه منعکس است.
3. بیمعناتر ازین جمله:" او/ارسطو حقيقت را بر هر چه و هر کس برتری داد. " در عمرم نخوانده ام.
4. باید در قالب یک جمله بفرم ذیل گفت که :" "حقیقت" دنبال میشود."! که آنهم بنوبه خود مبتنی بر برهان گودل تابع بخودناتمامی سیستمهای ذهنی حین شکارش است و بس.
5. و البته این معنا در رابطه با مقوله ای بنام اخلاق آنهم سلبا و نفیا هیچ ربطی به خودبافته های شبه_پست_مدرن این مغز به اتوپایلت رفته ندارد.
6. داخل "فلسفه ارسطو" که جای خود دارد؛ "حقیقت" بما هی هی زندانی هیچ (حواستان باشد که این "هیچ"؛ سور منطقی_ریاضی است، هان! نه هیچ استقرائی یا تجربی/احصائی!) دستگاهی نمیشود: لمای برهان گودل!
7. "نامی تهی و ناتوان از تعریف خود"؛ بنوبه خود اسمی است تهی و ناتوان از تعریف خود :-)
8. حقیقت خود را تعریف نمی کند؛ منتهی اگر ما و دیگر حیوانات با هوش شانس بیاورند ممکن است تن به اصابت با مفاهیم و نظرات و انتظارات ما و آنها بدهد و تازه این بخودی خود دلالت بر صحت یا سقم مسلمات و مفروضات ما /آنها بعلاوه روش بکار رفته نمیکند. بعبارت دیگر موفقیت ما/آنها در گمانه زنیهائی که در ضمن درست از آب درمی ایند بیشتر تابع ذهن پخته شده ما/آنهاست در یک پروسه تکاملی و طولانی که بر طبق "قانون میانگین/لا آو اورج" بایاس و ورزیده شده است. اما همین ذهن نخبه و جسور را اگر از محیط ساده جنگل و بیشه و مرغزار و باغ و راغ یهو با محمل تکنولوژی به سوشیواکونومیهای شدیدا کمپلکس امروزین بکشانیم آنوقت شاهد همین غلطهای پی در پی سیاستمداران و مدیرانی هستیم که دست روی حل هر مشکلی از جامعه مدرن میگذارند نه تنها اوضاع را خرابتر و پیچیده تر میکنند بلکه فجایع هولناکی را در پس پرده مقاصد و اعمالشان برای نمایش بتاریخ مهیا کرده اند.
9. حقیقت تنها اقیانوس سرتاپا زلال و خالص است که در صورت عجز از ایجاد شیارها و کورسویه هائی تنگ و باریک از مردابهای ذهن خویش به آن، احتمال تعفن و مرگ "معرفت" را قادر به کاهشیم.
10. هیچ دین و پیامبر و آئینی نیامده و نگفته است که خدایش = حقیقت! اساسا بنا به آنالیز ویتگنشتاین "پرستش حقیقت" عبارت بیمعناست! شر و ور گوئی محض است! به تاریخ ادیان و رفتار انسانها بنگریم، "حقیقت" هرگز چیزی/بتی مورد پرستش چنین نوعی نبوده است. محمدآقا و جمعش البته عناصر فرصت طلب فضائی هستند که سفینه شان بخاطر ناشیبازی و سوختن مدارهای اتوپایلوتش بروی زمین هارد کرش کرده است! حالا شانس ما زمینیان دوزخی را ببین! باری، حقیقت اما در یک تجسم پوپری_گودلی ابریست متراکم و توپر و دائما مبهم و نامشکل و رنگ وارنگ که بطور مستمر چالشگر مغز دائما محظور به آنتروپی انسان و ذهن "ناتمامش" است. کوهی است آنجا از پس کوهی و دشتی وسیع دیگر و قله ای از سلسله قلل نامتناهی، که چون صرفا آنجاست پس بتدریج جستجو میشود.
نتیجه:
تعریف حقیقت میخواهید: خوب، حقیقت همین کاسموس است؛ یکی و دقیقا نه همان :-)
====
ت.و. 2: اینهم ازین!