چهارشنبه، 8 آذرماه 1385 | November 29, 2006

بدایع شکوهمند زن و زمین

دخترک قالی می‌بافت
و چنین می‌خواند:
"قلب رنگینم را
روز از روزن انگشتانم
روی قالی می‌بافم
و شب از عشق تو گر می‌گیرم."
و جوان،
مهره را می‌پیچاند
و چنین می‌گفت:
"دل رنجورم را
روز در دستانم
روغن‌آلوده به آهن می‌پیچم
و شب از دوری تو می‌میرم."
زندگی راه خودش را می‌رفت
و به عشاق نمی‌اندیشید.

سعید سلطانی طارمی، بدایع شکوهمند زن و زمین، انتشارات روشنگران و مطالعات زنان

November 29, 2006 11:32 AM

eqball nazargahi 8:43 @ Mon, 4 Dec 06

همسنگران ما در دانشگاه فرانکفورت!

از طریق کمیته بین المللی علیه سنگسار و رفقایمان شهناز مرتب و مینا احدی مطلع شدیم که شما در مجمع عمومی 500 نفره تان در 30 نوامبر 2006 دست به اقدامی زده اید که در تاریخ اعتراضات دانشجویی به یاد خواهد ماند. شما تصمیم گرفته اید تا در حمایت از مبارزات دانشجویان و مردم ایران علیه جمهوری اسلامی و برای آزادی و برابری، قاطعانه به میدان بیایید. شما کمیته ای در همبستگی با مردم ایران ایجاد کرده اید و در مبارزه علیه سنگسار و اعدام و اختناق اسلامی، در مبارزه علیه آپارتاید جنسی و بی حقوقی بی حد و مرز زنان و مبارزه برای آزادی زندانیان سیاسی و غیره، فعالانه در کنار ما هستید. این اقدامی است که ما مدتها ست در انتظار آن بودیم. میزان خوشحالی ما زاید الوصف است. و بخود اجازه میدهیم که به نمایندگی از جانب دانشجویان و جوانان ایران و از طرف همه مردم ایران دست شما را به گرمی بفشاریم.

همسنگران و دوستان عزیز فرانکفورتی!

نبرد ما و شما برای رهایی و سعادت انسان است. همه ما علیه سرمایه داری و مصائبی گوناگونی که برای بشریت ایجاد کرده در حال نبرد و تلاش برای تغییر دنیا هستیم. جمهوری اسلامی و تروریسم اسلامی اش فقط تنها یک جلوه بربریتی است که بر جهان حاکم است. میلیتاریسم دول غربی به سرکردگی آمریکا و حمایت فعال دولتهایی نظیر دولت آلمان، وجه دیگر دنیای ضد بشری است که برای ما ساخته اند. ما علیه همه اینها اعلان جنگ داده ایم و خوشحالیم که اکنون شما در دانشگاه فرانکفورت فعالانه تر از هر وقت دیگر به کمک ما شتافته اید. ما بسیار خوشحالیم که شما فراخوان داده اید که در روز 7 دسامبر روز اعتراض دانشجویان ایران به جلو کنسولگری جمهوری اسلامی می آیید تا فریاد مشترکمان علیه یکی از وحشی ترین رژیم های دنیا را به گوش مردم جهان برسانیم. جهت اطلاعتان رژیم اسلامی اعلام کرده که قصد دارد دست به اقداماتی نظیر ایجاد زلزله های مصنوعی بزند و همچینین طیف وسیعی از فعالان کارگری را دستگیر کرده و در زندانها به زندانیان سیاسی وحشیانه حمله برده تا مگر با ایجاد فضای رعب و وحشت جلوی 16 آذر را بگیرد. اما ما اطمینان داریم که 16 آذر امسال رادیکال تر و آزادیخواهانه تر، نسانی تر و سوسیالیستی تر از همیشه جلوی جمهوری اسلامی خواهد ایستاد. و اقدام شما کمک موثری به این مبارزه ما است.

به امید همبستگی بین المللی هرچه گسترده تر دانشجویان و جوانان و مردم جهان برای یک دنیای آزاد و برابر دستتان را به گرمی میفشاریم و خواهان ارتباطی هرچه گسترده با شما هستیم.

سازمان جوانان کمونیست

سوم دسامبر 2006


ترانه 17:41 @ Sun, 3 Dec 06

شبح جان!
با یک شاخه گل آمدم تا تولد پرنده کوچک ات را تــــــــــــــــبــــــــــــــــــــریــــــــــــــکــــــــــــــــــــــ بگم. برای همه گــــــی شما شادی آرزو می کنم! ترانه

نـــــگی پرنده ات دیگر کوچک نیست. حساب ش را دارم.


sjk 3:07 @ Sun, 3 Dec 06


زنده باد اتحاد و همبستگی
مرگ بر جمهوری اسلامی

جمعی از کارگران شرق تهران 30 نوامبر 2006 __ 9 آذر 1385
در آستانه ی فرا رسیدن 16 آذر روز دانشجو، ما کارگران ضمن شرکت فعال و گسترده در مراسم های این روز همگام و همصدا با دانشجویان فریاد اعتراض خود را بر علیه تمامی جنایات جمهوری اسلامی هرچه رساتر به گوش جهانیان خواهیم رساند.
ما ضمن اعلام اتحاد و همبستگی خود با جنبش دانشجویی ، از تمامی مبارزات آنان بر علیه حکومت فاشیستی و قرون وسطایی جمهوری اسلامی حمایت می نماییم.


Saeed 2:59 @ Sun, 3 Dec 06

نمیدونم کجا بود قلمسفیدجان که روزگاری خواندم این "داس کاپیتال" و آن شیوع همراه با خشونش رو "جان مینیارد کینز" /اگه اشتباه نکنم/ تشبیه به عالمگیر شدن "قرآن" توسط سیف مسلمانان میکند آنهم با غرولند طبع و مزاج انگلیسیش :-) آخه معمولا در عالم "اقتصاد" آنهم بعنوان یک علم/ساینس محض (که اصولا توسط به اصطلاح اقتصاددانهای کلاسیک و بعله منجمله مارکس هنوز متولد نشده بود و حتی به همین نام/اقتصاد و به ساده گی خوانده نمیشد. بلکه بیشتر آش شوربائی بود از ترکیبی نامانوس از ادبیات و تاریخ و اخلاق و سیاست و منجمله شبه آنالیزهای ظاهرا علمی و بالاخره در اوج خودش سیستمی منسجم و سرتاپا ایده ئولوژیک واسه چه میدانم مبارزه و یا بقول همین ترانه ... "تغییر کاسموس: حالا از تغییر دادن طبع و فطرت آدمی گرفته تا تغییر دادن سرشت نهادهای جامعه و لابد تغییر کانفیگیورشین کوارکها و مزونهای اتم تک الکترونی هیدروژن!" توسط مارکس و انگلس.) بقدری خشک و ثقیل و پیچیده است که حتی خود اقتصاددانهای حرفه ای آندسته از آثار جدید را دقیقا بهمینخاطر یا ازجاش نمیخوانند یا بفرض مطالعه متوجه عمق و رهیافت تئوریکش نمیشوند. خلاصه تز بیچاره برای دهه ها گوشه ای خاک میخورد تا عاقبت توسط یک نابغه دیگر ارزش مثلا معادله یا آنالیز یا نمودار یا کانسپت جدید ارائه شده تا حدی ادراک شده تا از زحمات و فطانت بانی احتمالا قدردانی بشود.

حالا بنظر من تفکیک "مارکس" از "مارکسیسم " برای امثال شبح جان بنا به همان گفته خود/مارکس (=من مارکسیست نیستم) آنهم در مواجهه با چرت و پرتهای سوپر زیلس و به اصطلاح کمونیست داماد خانم_بازش (دلیل دیگری در کنار مطلع شدن از سر پدر توسط انگلس که مایه خودکشی زنش=دختر مارکس میشود!) در مقام صورتبندی دکترین همو کاملا ضروری است. بعد هم باید دید که از مارکس اصولا پس از ابطال آندسته از نظریات محض علمی اش درباره آنچه ما امروزه معرفت و آنالیز اقتصادی میدانیم چه از حرف حساب باقی مانده است؟! مثلا سری هشدارهای او به جنبه های مخرب پول و اینکه در قالب طمع و توسط برخی تمرکز و تکاثرش بشود هدف بجای وسیله تسهیل کننده تولید و یا اهمیت تقسیم نسبتا عادلانه ثروت و امکانات و فرصتها در رده های جامعه آنهم در مقام اتخاذ سیاستهای اقتصادی توسط مدیران مربوطه و یا بطور کلی اهمیتی مرکزی که کاپیتال و تحول آن در بطن آنالیزهای وی دارد و چه و کذا ازیندست مطالب غیر قابل انکار.

و اما در رابطه با پاسخ شبح جان بخودم باید بگم مطلقا نقش و امضاء مارکس در پیشبرد تحولات اجتماعی مطلوبش بوسیله "خشونت و ارهاب و ترور" قابل انکار نیست. با هیچ تیزابی نمیشود این لکه ننگ را از دامن مارکس و ممپلکسش زدود! و هر که درین جهت تلاش کند صرفا عرض خود میبرد. همین! ایشان شخصا بارها توسط مقامات پلیس کشورهای مختلف اروپا آنهم در حین اسلحه گرم دستگیر و سپس آزاد میشود. حتی همان "داس کاپیتال"_ش از زیر تیغ سانسور حکومت تزاری روسیه میگذرد که ایکاش هرگز نمیگذشت! بدینترتیب اگر "مارکس" نبود آنگاه "لنین" نبود و اگر "لنین" نبود آنگاه "تروتسکیات" و "استالین" نبودند و اگر اینها نبودند از فاجعه 70 سال آزمایش یک تئوری سرتاپا خطای علمی (بله درست خواندید: متاسفانه یکی از مغالطات مشهور مارکسیستها اینه: هر چه "علمی" است درسته! زکی بابا...! حقیقتا علم شمشیری بود دست اینها و سر هر که منتقد مارکس بود را با آن گوش_تا_گوش میبریدند! در حالیکه درستش اینه: هر چه علمی است ابطالپذیره و نه لزوما درست! دقیقا همینست مرز میان متافیزیک و علم. و نه بغلط و بزعم پوزیتیویستها و عمدتا کارناپ میان معناداری و هزلگوئی حتی! بگذریم! آخ که زبونم مو درآورد از بس هشدار میدم از سر مسئولیت و انضباط انسانی و عواطف همنوعدوستانه "منطق" بیاموزیم! عاقبتش اینه که حداقل با دگم شدن ذهنمان و بدان مخبط شدن اعمالمان خلایق روزگار را موش آزمایشگاهی جمود و چماق خود نمیکنیم. ازین پاداشی بهتر هست که مشمول لعن ننگین و نهفته این جمله نشویم: "ما را به خیر تو امید نیست شر مرسان!"
بله مارکس مخالف سانسور بود. بر منکرش لعنت! ضمن آنکه پر بدیهیه هیچکس سانسور رو واسه خودش نمیخواد شبح جان اما اینرا سخت مطمئن باش که در هیچیک از سیستمهای قابل تصور او (تکرار میکنم: در هیچیک از سیستمهای قابل تصور وی. باز نیائی بگی ای بابا آنچه متحقق گشت کجا و چه میدانم منظور اصلی وی چه بود! نخیر. مطلب من آن ناسازگاری ناعلاج و آخشیج به اصطلاح منطقی_گودلی و ذاتی است که بطور کلی همچون مین سیستم را از درون منهدم میکند همانطور که سراطان سلول را !) به امثال ایشان اجازه تنفس نمیدادند. امکان نداشت! اتفاقا آنچه ما از طبع و رفتار مارکس میدانیم وی جزو اولین سری افرادی بود که توسط یک چنین سیستمهائی یا حذف انقلابی میشد یا به گولاک تبعید میشد یا مجبور به خودزنی در پشت میکروفون و دوربین میشد و یا توسط مشتی لومپن بیمایه جامه بر بدنش پاره شده و عاقبت گردن زده میشد!

شبح جانم یک نکته ساده رو دوستانه/برادرانه/بشردوستانه/هموطنانه خدمتت بگم:
هیچوقت اهمیت عواقب نیات و مقاصد و تصمیمهای خویش (هر چند نزد خودت جالب و سزاوار و انسانی و رهائیبخش بنظر رسند) را بی ارزشتر و ناواقعیتر و ناسزاوارتر از نفس همان نیات و مقاصد و تصمیمهایت قلمداد نکن! هیچوقت! وگرنه با انکار لوپ فیدبکانه مزبور مشمول زوال و حذف قهری روند تکاملی جهان میشوی! خود دانی عزیزم! افتر آل ایتز یور لایف! رایت...؟!


eqball nazargahi 21:43 @ Sat, 2 Dec 06

آ ذر روز اعتراض است، روز آزادی و برابری است، روز عزاداری نیست!


مخالفت با برگزاری اعتراضی ۱۶ آذر، روز دانشجو، روز آزادی و برابری فقط منحصر به دولت احمدی نژاد نیست. دفتر تحکیم وحدت هم به شیوه خود به مخالفت با برگزاری قدرتمند اعتراض در روز ۱۶ آذر برخاسته است. به بهانه عدم همکاری مقامات دانشگاهی در برگزاری مراسم ۱۶ آذر از دانشجویان خواسته اند که در عوض این مراسم را در امامزاده عبدالله برگزار کنند. میخواهند روز سرخ آزادی و برابری را به روز عزاداری در امامزاده ها تبدیل کنند.

ما امضا کنندگان بیانیه ۱۶ آذر ۸۵ از همه دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب میخواهیم که در مقابل این سیاست تسلیم طلبانه دفتر تحکیم وحدت ایستادگی کنند. اجازه ندهید تا مراسم ۱۶ آذر را از محیط دانشگاه و مراکز علمی به گورستانها منتقل کنند. اجازه ندهید تا ۱۶ آذر را به روز عزاداری اسلامی تبدیل کنند. این سیاست تحکیم وحدتی ها ادامه سیاست کرنش جریانات دوم خردادی درمقابله با جناح راست و ضربه زدن به نیروهای آزادیخواه و برابری طلب و سکولاریست و چپ است. شکست سیاست کرنش و تسلیم در مقابل جناح راست بارها و بارها اٽبات شده است. ما برگزاری مراسم ۱۶ آذر را منوط به مجوز از مقامات دانشگاه نمیکنیم. ما در مبارزه خودمان این "مجوز" را کسب کرده ایم. ما امکان برگزاری مراسم این روز را اعتراضمان تامین میکنیم.

فراخوان ما به تمامی دانشجویان آزادیخواه و برابری طلب این است که به مقابله جدی با این سیاست تحکیم وحدتی ها برخیزید. اجازه ندهید مراسم اعتراضی ما را به مراسم عزاداری تبدیل کنند. با قدرت به استقبال تدارک ۱۶ آذر برویم.


امضا کنندگان:
جمعی از دانشجویان فردوسی مشهد
جمعی از دانشگاه تربیت معلم سبزوار
جمعی از دانشگاه آزاد زنجان
جمعی از دانشگاه آزاد سنندج
جمعی از دانشگاه علامه طبا طبای
جمعی از دانشگاه امیر کبیر تهران
جمعی از دانشگاه ازاد شیراز
جمعی از دانشگاه علوم سیاسی اصفهان
جمعی از دانشگاه هنر اصفهان
جمعی از دانشگاه کردستان
جمعی از دانشگاه علوم پزشکی سنندج
جمعی از دانشجویان دانشگاه سهند تبریز
جمعی از دانشجویان دانشگاه ازاد ماکو
جمعی از دانشجویان تعلیقی و اخراجی در کشور
جمعی از دانشجویان یزد
جمعی از دانشجویان کرمانشاه
جمعی از دانشجویان علم و صنعت بهشهر
جمعی از دانشگاه رازی کرمانشاه
جمعی از دانشجویان علم و صنعت اراک دانشجویان زابل
به نقل از وبلاگ 16 آذر 85


دوست 0:07 @ Sat, 2 Dec 06

کم خدمت می رسیم ولی همه قضایا رو دنبال می کنیم.


Saeed 16:52 @ Fri, 1 Dec 06

سارا خانم این پر مسلمه که کتاب درین زمینه بسیار است ولی من فقط به دو نمونه از آنچه خودم مطالعه کرده ام اشاره میکنم.

1. تنها کتاب منطق بزبان فارسی (بعلت بیرون بودن طولانی من از ایران) که بدست من رسیده نوشته دکتر "ضیاء موحد" است: "درآمدی به منطق جدید" منتشره از سوی "شرکت انتشارات علمی و فرهنگی" چاپ دوم 1373

2. اما آن کتاب دبشی که شخصا بعنوان مرجع درسی در اولین کورس منطق در دانشگاه خواندم نوشته " Francis Watanabe Dauer " است بنام: " Critical Thinking; An Introduction To Reasoning ".

= = =

مطلب اول: ببین ساراجان اغلب کتابهای آموزش دهنده منطق معمولا در بخش تمرین پرند از مثالهائی که بنظر من اکثرا مبتذلند و مولف بخاطر ساده گی کارش عمدا از سری جملات و نظرات و ایده هائی استفاده میکند که حتی المقدور از بار معنائی و ارزشی و بطور کلی دردسرهای روزمره زنده گی واقعی عاری باشند. منتهی دومین کتابی (نمیدانم بزبان فارسی آیا ترجمه شده یا نه) که معرفی کردم حاوی وارسی و کاربرد اسلوبهای منطق مدرن است بروی سری جملات و ایده ها و بطور کلی استدلالهائی که عمدتا برخاسته از علوم مختلف انسانی هستند و تبعا شما حین یادگیری فوت و فن منطق بطور جنبی با تفکر مدرن علمی و فلسفی و ایده ئولوژیک غرب نیز آشنا میشوید. یک تیر و چند نشان! کتاب مزبور چالشهای بمراتب جالبتر و سختتری را در پیش پای ذهن شما در مقام عبور از چاله چوله های مغالطه و سقوط قرار میدهد.

مطلب دوم: هیچ دقت کرده ای که یکی از مهمترین شاخصه های این دنیای مدرنی که فعلا درش زنده ای چیست؟! سطح نسبتا کروی مغزت (درست مانند اجرام سماوی و منجمله زمین خودمان) عمدتا با ایده و نظرها و باورها و ارزشها همچون شهابهای ثاقب/متئور دائما بمباران میشود که هر کدام تو را بنحوی در حوزه مغناطیس خود در صدد کشش و جهت و حرکتند. داده های خام بعلاوه ایسمها بعلاوه تئوریها هم میتوانند مغذی ذهنت و تبعا مقوی رفتارت باشند و هم بالعکس: مسموم کننده آن و مخبط دیگری!
حالا در یک شب صاف در چهاردهم ماه یک نگاه به کره ماه بینداز! چه میبینی؟! لکه هائی نسبتا تاریک و خاکستری در اینجا و آنجایش! درسته؟! اینها حفره هائی ناشی از برخورد سهمگین سنگهای معلق فضائی به سطح این سمبل فمنیسم هستند :-) حالا بگذریم از پرتوهای مرگبار خورشیدی بسطحش آنهم بخاطر نداشتن لایه ازونی! خوب چرا؟! چون جو/اتمسفر مانند زمین ندارد! تبعا حیات و پیچیده گی و گرما و لطافت و رنگ و روی خوشگل زمین را هم ندارد! یک تکه سنگ سرد بزرگ کروی مرده و برهوت: براستی ست_لایت است! خوب حالا ازین آنالوژی/مدل/مثال میخوام چه نتیجه بگیرم؟! اگه گفتی...؟!

* * *
ت.و.:
"منطق" اتمسفر محافظ مغز توست از برای زیبا_زمین شدن ذهنت :-)


eqball nazargahi 6:23 @ Fri, 1 Dec 06

نامه منصور اسانلو به ریاست هیأت بازرسی حفظ حقوق شهروندی

با سلام و اهدا ء تحیات به مناسبت فرارسیدن ماه مبارک رمضان وآرزوی توفیق در رسیدگی به امور مردم
احتراماً به استحضار می رسانم که اینجانب منصور اسالو پرسنل شرکت واحد اتوبوسرانی تهران و حومه و رئیس هیأت مدیره سندیکای کارگران شرکت واحد در تاریخ ۱ /۱۰/ ٨۴ صبح ساعت ۶ در جلوی منزلم واقع در خیابان گلبرگ غربی ( جانبازان غربی – اول کوچه شهید علی اکبر امیری پ ۴٨ طبقه اول ) از سوی مأ مورین لباس شخصی که خود را مأ مورین اطلاعات معرفی می کردند و یکی از آنها آقای اثنی
عشری نام داشت طبق کارت شناسائی که ارائه کرد ، دستگیر شدم و مدت بیش از هفت ماه در بند ۲۰۹ اطلاعات زندان اوین بازداشت موقت بودم. طی این مدت با توجه به حقوق شهروندی و حقوق زندانیان موارد خلاف حقوق شهروندی به شرح ذیل در حق من به عمل آمد که تقاضای رسیدگی و احقاق حق در جهت اصلاح امور نظام و جامعه خودم دارم. بیش از سه ماه بیست و سه روز در سلول انفرادی نگه داری شدم که بعضی از اوقات آن با یکنفر یا دو نفر همراه بودم که به لحاظ اتهام موارد اتهامی آنها نظیر من نبود. یکی از آنها القاعده ای بود که اعتقاد داشت با کشتن ۷ نفر شیعه به بهشت می توان رفت وهم سلولی با این افراد فشار روحی روانی برای متهم می آورد. در راه روهای بند اجباراً باید چشم بند می زدیم. یکبار برای بردن به دادسرا در معیت دو مأ مور محترم به داد سرای انقلاب دستبند زدند . بازجویی ها در سلول های بازجویی و اغلب با نوعی ارعاب و وحشت و تهدید مبنی بر آنکه که تا زمانی که ما بخواهیم تو زندان خواهی ماند و قاضی % ۹۰ به حرف ما توجه دارد و دفاعیات شما بی فایده است . قطع ملاقات _ هواخوری _ تلفن بیش از یکماه بی دلیل. هیچ حرکت خلاف از من در زندان سر نزد . ( خلاف یعنی خلاف قانون و مقررات جاری ، رسمی و ثبت شده در کتب قانون ) ایجاد فشار روانی و تغییر تیم های باز
جویی و فشار روحی برای جواب دادن به سوالهایی که ربطی به موارد اتهامی گفته شده توسط بازپرس نداشت . اتهام مرا ایجاد یا غصب عنوان تشکل سندیکایی و تبانی برای اخلال در امنیت کشور اعلام کرده بودند ولی با اجبار وادار کرده در مورد تمام زندگی خصوصی و شغلی و اداری در روابط خصوصی بنده و دوستانم و همکارانم و یا سفرهایم سوالاتی می کردند و جوی به وجود آورده بودند تا من احساس گناه و
ترس از مرگ خودم و خانواده ام را داشته باشم . تمام زندان اوین مورد بازدید نمایندگان مجلس واقع شد ولی بند ۲۰۹ را نگذاشتند بازدید شود . و بازجوی محترم از من خواست که از گفتگو با بازرسین بپرهیزم و مسائل داخل ۲۰۹ که بر من گذشته است به کسی نباید بگویم و مرا تحت فشار روانی قرار دادند به صورتی که یا باید همکاری با بازجویان را بپذیرم یا پانزده سال در زندان بمانم و اگر آزاد شوم به هر کجای دنیا
بروم آنها این قدرت را دارند مرا و خانواده ام را نابود کنند و بعد از زندان هم همین فشارها و خواسته ها از سوی دو باز جویم ادامه داشته و بارها تلفنی مرا به بیرون دعوت کردند که من نرفتم و سپس در دادگاه انقلاب در یک اطاق خالی در طبقه سوم همین گفتگوها و فشارها ادامه داشته که باید هفته ای یکبار با آنها تماس بگیرم و وضعیت خودم را به آنها گزارش بدهم .
در مرحله بعدکه من این کارها را نکردم واز ترس جان خودم و خانواده ام به دفتر سازمان ملل مراجعه کرده و وضعیت نا امنی جانی ، شغلی خودم و خانواده ام را به مسئول دفاع از حقوق بشر آنجا اعلام نمودم که مرا دوباره به دادسرای امنیت انقلاب خواستند و تهدید به زندانی شدن دوباره کردند و به اجبار و برای زندان نرفتن از من وهمسرم خواستندکه تعهد بدهیم که همکارانم را نباید ببینیم.که بیش از بیست سال است همکاریم و رفت و آمد خانوادگی داریم و رسم میهمان نوازی ما ایرانیان نیست که مهمان را از خانه خود برانیم . همچنین با تلفن به محل کار همسرم و تلفن همراه پسرم زنگ می زنند و خواهان تماس گرفتن من با خودشان می شوند که محیط روانی نا امن و تلخی را برای من و خانواده ام به وجودآورده اند . به طوری که اعضای خانواده ام از ترس حتی به من اجازه نمی دهند تا سرکوچه و محل به تنهایی بروم وهمیشه همراه من می آیند و ایجاد این ترس و نا امنی نظم زندگی ما را مختل کرده است . همچنان این تلفن زدن ها ادامه دارد و موجب فشار روحی و روانی ماست و از من خواستند اجبار اً به سفر بروم و بعد که به سفر رفته ام مرتب به پسرم و همسرم تلفن می زنند که بگوئید با ما تماس بگیرد و من هم هفته قبل به شماره آنها تماس گرفتم که باز با لحن طلبکار به من می گویند چرا به ما تلفن نمی زنی؟ مگر در کدام یک از قوانین جاری مملکت آمده است که شخصی که بعد از نزدیک به هشت ماه از بازداشت موقت با قرار وثیقه یکصد و پنجاه میلیونی آزاد شد . هنوز دادگاهش تشکیل نشده و حکمی برای او صادر نشده باید اجباراً با آقایان تماس بگیرد و اعلام وضعیت کند. من کشورم و انقلاب و نظام را دوست دارم، اما می خواهم اشکالات و موارد خلاف قانون و خلاف نقص انقلاب مثل استقلال آزادی در جمهوری اسلامی اصلاح شود و مردم مستضعف درکشور خودشان احساس راحتی و خوشبختی و سربلندی نمایند. لذاخواهشمندم به موارد فوق رسیدگی فرمائید. در جهت اصلاح امور و جلب رضایت مردم و رسیدن به قانونیت در جامعه این شکایت را نموده ام .

با احترام
منصور اسانلو


nana 6:02 @ Fri, 1 Dec 06


و اما سخنی با شبح چس ناله ای

شبح گرامی از وضعيت از کون کيفت !!ياد فيلمی قديمی افتادم که حتما بايد برايت بگويم گوش کن با دقت

ساليان سال پيش يک عدد فيلم ايتاليائی ديدم که داستانش راجع به يک تيم فوتبال خيلی قوی ايتاليائی بود که به جام جهانی رفت و قرار بود برای بخش نهائی با مثلنی تيم آلمان روبرو شود
و از بدشانسی اين بازيکنان درست پنج دقيقه مانده به شروع مسابقه به دست دروازه بان گردن کلفت و نتراشيده ونخراشيده اين تيم که همگی بهش خيلی افتخار ميکردند تلگرافی از زنی که معشوقه اش بود رسيد که نوشته بود ديگر ترا دوست ندارم و با مردی ديگر رفتم
و آنی به اونی به کله اين بابا ضربه ای روانی وارد شد
و هنگامی که مسابقه شروع شد و همه بازيکنان عرق ريزان توپ را به طرف دروازه ايتاليا مياوردند
اين مردک غول بيابانی ميله کنار دروازه را بغل کرده بوده و با خيال يارش با ميله تانگو
ميرقصيد

شبح جان مسابقه مون داره شروع ميشه ول کن او تير دروازه را بابا !!!!!!!!!!!!!!!نانا


مداد سفید 0:27 @ Fri, 1 Dec 06

باور کن از تصور این که تو کتاب کاپیتال در دست در غار تنهائی ت داری به شهود و اشراق می رسی و هشتاد نفر اون بیرون برای دیدنت از سر و کول هم بالا می رن نیشم تا بناگوش باز می شه :)


مداد سفید 0:00 @ Fri, 1 Dec 06

وای شبح :)))
این غار تنهایی تو می دونی من رو یاد چی انداخت؟ یاد اون سکانس از فیلم رگبار که مثلا آقای حکمتی و آتیه روی اون نیمکت با هم خلوت کرده بودن و اون یه مدرسه بچه ی پشت سرشون...


سیاهکل 23:46 @ Thu, 30 Nov 06

عمو شبح عزیز
به زندگی می اندیشیم مگه نه


nana 22:58 @ Thu, 30 Nov 06

بچه جون ها

يه وخ جدی نگيريد ها باهاتون شوخی کردم به قمر بنی هاشم مردنی
کرمم گرفته بود يه جوالدوز به رهبر بزنم اين کس و شعرهای شما را بهانه کردم !!!!!

وگرنه که کی ميگه همين زرت و پرت های خودم کس و شعر نباشه ؟

بنابراين شما به کس و شعر گوئی خود ادامه دهيد من هم گاهی آمده کس و شعری ميگويم و يک عدد جوالدوز صل علی محمد هفنری به رهبر فرو ميکنم و ميگم آخيش
و گورم رو هم گم ميکنم ..................نانا


nana 21:43 @ Thu, 30 Nov 06


واه واه واه ...که حالم بهم خورد از اين حرفهاتون !!!!!
جمش کنيد اشگ و سوز و عشق و ناله و گداز و اين چس ناله ها را بابا

اين چس ناله ها را بايد اون خامنه ای يکدست م ج ج ر ا ا بکند خاک بر سر نه شماها که يکی از يکی قبراق تريد و مرغ
درسته پخته رو با استخواه هايش يه کاره
قورت ميدهيد
ولمان کنيد با اين حرفای کس و شعر .......نانا


بامداد 20:55 @ Thu, 30 Nov 06

سلام شبح جان ، خوبي ؟ طبق معمول ما نيم ساعت ِ تو كامنتدونيه شماييم و داريم كامنتا رو يكي يكي پي مي گيريم :ى ، آخه من فوضولم دلم مي خواد از هم وقايع اتفاقي با خبر بشم ;)


ترانه 19:42 @ Thu, 30 Nov 06

شبح نازنین!
عشق «تپش قلب» زنده گی ست
زنده گی هرکز بدون عشق نمی تواند به راه خود ادامه دهد!
ترا دوست دارم چون همیشه عاشقی! مثل زنده گی!
تمام آرشیوت بوی زنده گی و عشق داره زنده گی با کوه ها و دره هایش!
با خشکی ها و دریاهایش!
با خنده ها و گریه هایش!
گرچه این اَواخر بیشتر گونه هایت نمناک بوده. و چه زیبا می گویی «اشک است دیگر حساب و کتاب که ندارد ...خودش راه می گیرد میاد گاهی از چشم گاهی از سر انگشتان»

بخوان به نام گل سرخ و عاشقانه بخوان!

سعید عزیز۷
ازدستت کلی خندیدم.
همین!


سارا 19:35 @ Thu, 30 Nov 06

سعيد اقا: لطفا چند کتاب خوب در منطق به زبان فارسی و يا انگليسی را می توانيد معرفی کنيد که ما هم بتونيم بخونيم.؟


شبح 18:31 @ Thu, 30 Nov 06

مداد سفید عزیز!
کلی نوشته بودم که پرید! خلاصه این که قرار بود شبح بشه غار تنهایی من اما خب نشد!... مثل چاربی چاپلین تو اون فیلمش با پرچم قرمز فکر کنم اسمش اعتصاب بود.


شبح 18:22 @ Thu, 30 Nov 06

سعید سعید!(7)
اولی اسم دومی صفت!
راست‌اش من از عشق به آزادی به مارکس رسیدم اونم بعد از سال‌ها این‌ور اونور دنبالش گشتن!
ولی خدایش خدایی برازندشها!


مداد سفید 16:37 @ Thu, 30 Nov 06

آقا اصلا قبول نیست. من هر چی قبلا آماده کرده بودم در مورد شبح بنویسم تو از روی دست من تقلب کردی و زودتر نوشتی. :)
اما گذشته از این شوخی بی مزه؛
من چندان اهل بسط و گسترش کلام نیستم و تا اون جا که می تونم کوتاه و فشرده حرف می زنم. هیچ بحثی هم درباره ی تمام این چیزهایی که گفتی ندارم که بیشترش رو قبول دارم. اما چیزی که همیشه ازش ناخرسندم و بی هیچ حس پاچه خارانه و بادمجان دور قاب چینانه ای باهاش مخالفت می کنم - و شبح هم خوب می دونه که توی تمام عمرم حتی تملق خدا رو نگفتم - بیان مسائل شخصی و خانوادگی تو این محیط بی سر و صاحبه. گمان نکنم احتیاج به حتی یک خط توضیح برای چرائی ش باشه ولی هیچ خوشم نمیاد دو فردای دیگه همین جماعت آخ آخ گویِ قربان صدقه رو، سر هر مسئله ی بی اهمیتی چیزهایی رو از همین خط ها و پاراگراف ها بیرون بکشن و تو صورتش بزنن. کم از این برخورد ها و اتفاق ها ندیدیم.
مگه نه؟ و گرنه بحث که بحث تعیین تکلیف برای چی نوشتن و چی ننوشتن نیست قربان...


Saeed 15:09 @ Thu, 30 Nov 06

تصحیحات:

1. مثلا مارکس یکی ازون مثالهای تیپیک است در تحمیل مشقت و سختی به خانواده اش و حتی ایجاد بیزاری و نفرت نسبت به آنچه در نگاه حتی پدر و مادر و برادرش و بعدا دیگران که بطور خودخواهانه عبارت است از تلاش وی به ارضاء کنجکاویها و ماجراجوئیها و تجربیات شخص خودش در مواجهه با جهان پیرامونش.

2. . راستی اینو میدونستی که آن موی سر شوریده و ریش ژولیده مارکس دقیقا بنا به تقلید از تصویری است که وی از قیافه زئوس در ذهنش داشته آنهم در حین مطالعات تخصصی اش درباره ادبیات یونانی :-)


Saeed 14:58 @ Thu, 30 Nov 06

خوب اینم واسه رکوئست شبح جان ( هر چند ترانه خانم مرا حسابی با آن بازکامنت نامربوطش عصبانی کرد ولی سعی میکنم با تسلط بیشتری بر اعصابم بنویسم):
ببین مدادسفید جان من این فراستریشن/استیصال/نگرانی/کانسرن/دلواپسی تو را درک میکنم منتهی انتظارت نباید لزوما متناسب با آن یکسره بروی شبح/هر وبلاگنویس یا حتی نخبه/روشنفکر/دانشمندی پروجکت بشود. بله من یکی مطمئنم که اگر همین شبح دست از کار و کاسبی و لذا ساپورت خانواده اش بشوید و روز و شب را در پای اینترنت یا در کتابخانه ها دست بیکسری مطالعات منظم بزند حتما قادر خواهد شد که بمراتب با دست و بال پرتری بلاگ سیاه کند. آیا تو به این راضی هستی؟! منتهی هر شخصی واسه خودش یکسری اهم فالاهم هائی/پرای آروتیز داره که راستش دخالت در آن چندان بدیگران زیبنده و مهمتر اینکه ازجاش موثر هم نیست. مثلا مارکس یکی ازون مثالهای تیپیک است در تحمیل مشقت و سختی و حتی ایجاد بیزاری و نفرت نسبت به آنچه در نگاه دیگران بطور خودخواهانه تلاش اوست به ارضاء کنجکاویها و ماجراجوئیها و تجربیات شخص خودش در مواجهه با جهان پیرامونش. بطور کلی این را از من بعنوان یک کاوشگر جدی در تاریخ و فلسفه علم و زنده گی سازنده گانش قبول کن که: تقریبا همه نوابغ آنهم بنحوی از انحاء اطرافیان خویش را در جهت ارضاء و وصول خود به علایقشان استثمار کرده و میکنند. بعبارت دیگر آنقدرها هم که ما مردم عوام در اذهانمان از آنها انسانهائی واجد هوشمندی بینهایت تجسم نموده و بپایشان گل و شعر و جایزه میریزیم "نابغه" / "استثنائی" / "فوق بشری" نبوده اند. ساعتها وقت تحقیق و البته امکانات و ساپورت مناسب اطرافیانشان اگر نبود آنگاه بروز و تبلور بارقه های نبوغشان بر ما بساده گی ظاهر نمیشد. نمونه: اگر کمک مالی و پشتیبانی برادرانه و حتی مایه گزاری از آبروی انگلس کارخانه دار/کاپیتالیست نبود که حتی در موردی بس خطیر و بنا به التماس های مکرر مارکس پسر ناتنی وی (حاصل همخوابی اش با دوست و ندیمه زنش آنهم برغم شباهت بسیار بدو/مارکس) را بدروغ از آن خود قلمداد کند آنگاه در صورت لو رفتن مارکس مطمئن باش که توسط زنش/جنی (همان یگانه روح عاشق سرتاپا هبه اش ! عشق در ضمن خیلی خطرناکه همچون شمشیر دولبه. شدت شرمساری و نفرت را ببین که دخترش پس از فهم این معنا از زبان انگلس در بستر خودکشی میکند! ببین مادرش اگه میفهمید چه میکرد!؟) در میانسالی کشته میشد و بدیهیست که ما از ترهات آموزه های بعدینش محروم میشدیم :-)

از طرف دیگر همین که شبح به گفتگوهائی با مسیرهای نامعین و نامعلوم دامن میزند (که من قبلا آنرا در همینجا در مقایسه با دیگر وبلاگها ستوده ام) واسه خودش کلی جای تقدیر است ضمن آنکه نشانه بزرگی نسبی روح اوست و هم صداقت و صفایش و از همه مهمتر نترسیدن از خواندن/شنیدن دیگر چیزها از زبان مخالفان و موافقان و دوستان و دشمنان. آخه وقتی امید میلانی بنا به گفته خویش بتبع پاگنده کامنتدونی اش را بست همان پاگنده واسش نوشت که داداش اولا تو به من چیکار داری و باید کار خودتو بکنی ثانیا تا آنجا که من/پاگنده تو را شناخته ام آنهم برغم تمامی دعاوی و جر و بحثهائی که با دیگران میکنی آدمی هستی اهل گفت و گو و آنرا هم تا آنجا ادامه میدهی که فقط خودت بگوئی و بس چون اساسا اهل گفت و شنود نیستی :-) بگذریم!

باری ضمن آنکه در گوهر خودش شبح به این لیبرالی نوبره والله و من برایم پازل شده از یکطرف افینیتی شبح به مارکس و بطور کلی چپ بودنش و ازینطرف تخته بند نکردن مسیر گفتمانها و گفتگوها در قالب خشک و کسل کننده همقطارانش. پس شبح به این پارادوکسیکالی نیز نوبره والله :-) مثلا من وقتی میگم زیتون وراج است بعید است بفهمید واقعا دارم چی میگم. منظورم ابدا پرنویسی اش نیست بلکه همه چیز را خودش_گوئی است! چون حرفی و انگیزه ای واسه ادامه اش باقی نمیذاره! گرفتی منو؟! تا حدی شراگیم هم بهمین بیماری دچار است و بهمین دلیل من راستش از بلاگش خوشم نمیاد. اصلا اون آریابرزن زاگرسی خدا پدربیامرز رئیس همه اینهاست. میبرد و میدوزد و همچون مارکس خداست: زئوس است. راستی اینو میدونستی که وی سر و ریش مارکس بنا به تصویری است که وی از زئوس در ذهنش داشته آنهم در حین مطالعاتش از ادبیات گریک :-)

حالا برو تو بحر شبح! میاد یه چیزی/استخوانی میندازه وسط. و ما هم مثل سگ و گربه میفتیم جون هم و های بکش که میکشی :-) مثلا مطالب شبنم جان در مورد سیستم بینائی و عصبی کاملا جالبه و درست حالا بگذریم از انتقاد من به ناربطی اش به متن شبح. پس ممکنه شبح در کنج غارش آنهم شخصا بتو راجع به سنگ چخماق و حریقی که در کومه ای از شاخ وبرگ خشک میتواند دراندازد چیزی یاد ندهد ولی بهرحال توی همین غار ممکنه بتصادف یک بچه شیطونی یافت بشه که کون برهنه هوس آتیشبازی بسرش بزنه و آنگاه باید یک قلمسفیدی باشه که با نبوغش دست به اختراع "اطفاء حریق" بزنه والله کون همگی مون میسوزه :-)

* * *
ت.و.:
پس دیدی قلمسفیدجان که چگونه انتظار از دیگران ضمن بی انصافی بنوبه خود همچون شمشیر دو لبه است!؟


شبح 11:58 @ Thu, 30 Nov 06

مداد سفید عزیز!(5)
تو از اون دوستایی هستی که وقتی به آدم ناسزا هم می‌گی دلگیر نمی‌شم چون می‌دونم همیشه خوبی منو می‌خوای و دوستی یعنی همین دیگه یعنی بعضی وقت‌ها گوش کسی رو کشید که هش کجا داری می‌ری؟ و تو تا حالا چند تا از این هش‌ها بهم گفتی که مرسی! خب البته بعضی وقت‌ها هم حق با تو نبوده و موضوع را اشتباه متوجه شده بودی...

سعید جان کجایی؟ حوصله دوستان داره سر می‌ره!


مداد سفید 0:24 @ Thu, 30 Nov 06

یعنی دیگرانی شبیه تو دیگه :)
در ضمن من حالم بهم نخورده، بل از دست شبحی به این ناخلفی کفری گردیده ام بسی.
به خدا اگه فقط یه نفر از اون انسان های اولیه مثل تو فکر می کردند الان ما حتی آتیشم نداشتیم.
چی می گفتی یه زمانی؟ شبح به این رمانتیکی نوبره والا؟


شبح 23:16 @ Wed, 29 Nov 06

مداد سفید عزیز!(2)
ماها کیا هستیم که حال تو را به هم زدیم!؟


nana 20:17 @ Wed, 29 Nov 06

بچه ها برويد مطلب (( دو چهره يک قاتل))
را در وبلاگم بخوانيد لطفا .......نانا


مداد سفید 14:21 @ Wed, 29 Nov 06

شبح جان من هر چی بیشتر فکر می کنم بیشتر به این نتیجه می رسم که این زندگیه کار درستی کرده :) شماها رو اگه ول تون کنن تا ابد می خواین زندگی تون رو صرف عاشقی، اونم از نوع مهوع ایرونی ش یعنی داشتن زن و درست کردن بچه کنین. بابا این همه کار بهتر هست آخه! اَه.


مداد سفید 14:10 @ Wed, 29 Nov 06

آقا جان، سعید جان
بنده از همین تریبون شبحی، دوستی خودم با اون حضرت والا رو - به دو دلیل دگماتیسم و سانسورگری - ملغی اعلام کرده، یه دونه از اون مهرهای حاج آقایی هم می زنم زیرش :)
حرف رو - همون طوری که باید زد - باید شنید هر چند که به ذائقه ی آدم خوش نیاد یا از اساس مخالفش بود. از جدل برای تطمیع و بدتر از اون سانسورچی گری فقط به خاطر هم سو نبودن عقاید متنفرم. در این دو مورد خاص هم هیچ فرقی بین تفکر آخوندها و این طیف مثلا روشن اندیش نمی بینم. هر دو گروه به اندازه ی هم عقب افتاده و خشک مغز هستند. والسلام علیکم و رحمه الله. پایان خطبه :)






زبان:
نگهداری مشخصات؟






تعداد مطالب وبلاگ: 1310
تعداد نظرات: 25711
تعداد بازديد کنندگان:
Last update: april 15, 2008 01:17 am


از کجا آمده‌اند؟