شنبه، 4 آذرماه 1385 | November 25, 2006

عاشقانه‌های بی‌ماخذ

تماشای فیلم در دستگاه ویدیو را به اندازه‌ی تماشای فیلم در سینما دوست ندارم و هیچ چیز جای تآتر را نمی‌گیرد می‌دانی چرا؟ چون دستگاه ویدئو دکمه‌ی بازگشت و پخش دوباره دارد سینما را هم می‌شود به امید دوباره دیدن ندید اما تآتر یگانه است مثل زنده‌گی؛ آن‌چه روی صحنه اتفاق می‌افتد دیگر تکرار شدنی نیست بار دیگر هم که به تماشای‌اش بیایی همه چیز عوض شده است، حس و حال بازیگران، تماشاگران... پس باید همان لحظه که روی صحنه اتفاقی می‌افتد به آن دل بسپاری وگرنه از دست‌اش می‌دهی برای همیشه از دست‌اش می‌دهی. داشتم آلبوم عکس‌های‌مان را ورق می‌زدم، چقدر زیبا بودی در آن عکس که من مغرورانه با برقی از شادی در چشم‌های‌ام کنارت ایستاده بودم... اما چیزی از آن لحظه یادم نمی‌آید انگار دارم به آلبوم دیگری نگاه می‌کنم تو را و خودم را نمی‌شناسم کی هستند این زوج خوش‌بخت؟ به عکس دیگری می‌رسم، در کوه هستیم، عکسی سیاه و سفید است، دخترک روی قلم‌دوش من است و تو پشت سرمان هستی جوری که فقط یکی از چشم‌های‌ات در عکس دیده می‌شود و دست پسرک را در دست داری، از همان یک چشم‌ات خوش‌بختی می‌بارد... چقدر سرمستیم؟! و چقدر بازی‌گوش؟! اصلا یادم نمی‌آید، کجا بود آن کوه؟ کجاست آن سرمستی و شکوه؟ می‌بینی زنده‌گی دکمه‌ي بازگشت ندارد هر لحظه را که با کاهلی از دست می‌دهیم دیگر به دست نمی‌آید... حالا دخترک آن‌قدر بزرگ شده است و من آن‌قدر ناتوان که دیگر نمی‌توانم قلم‌دوش‌اش بگیرم و تو برای آن که به صورت پسرک نگاه کنی باید گردن را تا آن آنجا که جا دارد به عقب خم کنی... حسرت نمی‌خورم به حال آن کوهی که احتمالا هم‌چنان بدون تغییر باقی مانده است، ما زنده‌ایم و زنده‌گی در جریان... در گذشته نمی‌توان زنده‌گی کرد و آینده نیز فقط در ذهن ما جریان دارد؛ زنده‌گی، همین است که هم‌اکنون دارد زیر سرانگشتان‌ام سر می‌خورد، همین است که هست مثل مسیر اشک‌هایت که گاهی به جانب گوش می‌گراید و در گیسوان آشفته‌ات محو می‌شود و زمانی راه چانه را پیش می‌گیرد اما هر بار یگانه است، مثل سایه‌ات روی شن‌های مواج کویر در آن شب بی‌مهتاب که منبع هر سایه‌یی "زهره" بود و لاغیر و من عالمانه درباره "زهره" و این که تنها شی آسمانی به‌جز ماه و خورشید است که سایه ایجاد می‌کند وراجی می‌کنم...
به کاهلی سر را پایین انداختن، بوها را استشمام نکردن، صداها را نشنیدن، طعم‌ها را نچشیدن و مورمورشدن تن در نوازش بعد کرختی را احساس نکردن عمر به فنا دادن است... همین لحظه درست همین لحظه را باید دریافت و چون عسل سر کشید با تمام سلول‌ها در جریان تند تمام موی رگ‌ها زنده‌گی را باید نوشید قطره قطره چشید و سرمست شد و این راز مگوی جاودانه زیستن است رازی که در گوش حافظ‌ها و شاملوها و آن چوپان نی‌نواز کوه‌های گم‌نام و دخترک دبیرستانی شرم‌زده... نجوا شده است.
عاشق باشیم و یگانه زنده‌گی کنیم مانند صدای ریزش باران در ناودان که یگانه است.

November 25, 2006 03:57 PM

گيسو 17:06 @ Mon, 4 Dec 06

خيلی قشنگ نوشتيد شبح جان. کاش می شد هميشه قدر لحظه ها را دانست چرا که نمی دونيم فردا چی در انتظارمونه.


zohreh 14:39 @ Mon, 4 Dec 06

hanuz ham zendegi kadan tooie gozashte
???


شبح 13:06 @ Mon, 4 Dec 06

زیتون نازنین!(43)
منم خیلی دلم تنگ شده. خدا لعنت کنه این فیلترینگ رو... برات ایمیل فرستادم که برگشت خورد. این دیگه نمی‌دونم چیه!
موفقیت‌ات را هم صمیمانه تبریک می‌گم.


زيتون 0:24 @ Mon, 4 Dec 06

خیلی قشنگ نوشته‌ای شبح جان.

خیلی دلم برات تنگ شده بود.
خدا کنه این آنتی‌فیلتری که گیر آوردم حالا حالاها فیلتر نشه. برای همین امکان نداره به کس دیگه‌ای بدمش:)


زيتون 0:23 @ Mon, 4 Dec 06

خیلی قشنگ نوشته‌ای شبح جان.

خیلی دلم برات تنگ شده بود.
خدا کنه این آنتی‌فیلتری که گیر آوردم حالا حالاها فیلتر نشه. برای همین امکان نداره به کس دیگه‌ای بدمش:)


ترانه 21:58 @ Thu, 30 Nov 06

سعید عزیز هیچوقت خودت رو اینتوری نگاه نکن که کسی سرت کلاه می زاره حالا نخ نما بودنش مورد ثانوی است اونوقت مجبور می شی ثابت کنی آدم زرنگی هستی و زمین و زمان را بهم ببافی که من با این منش و برخورد خیلی فاصله دارم!

می دونی چرا «شبح» رو دوست دارم؟ چون حرمت انسان و انسانیت پای گاه اصلی مطالب شه.
راستش نباید هر جا می نویسی ترانه، خانم را هم یدک کش کنی اگر می بینی برای من محلی ندارد آیا از اذیت کردن خوشت می آد؟ در این صورت حرفی با هم نداریم. من با تو مخالف نظری هستم اما دلیلی برای اذیت کردن تو نمی بینم!
بقیه حرفهایت را هم نخوانده می گیرم.


Saeed 15:27 @ Thu, 30 Nov 06

شبنم جان منظورم بطور ساده "سکسیست" بود دیگه یعنی من شخصی نیستم که تو یا ترانه خانم و بطور کلی دیگر بانوان را بخواهم از سر تبعیض/تفاوت سکس نقد بکنم. من به گوهر و استایل و نظم مطالبتان کار دارم و بدیهیه که این معانی چندان زن و مرد نمیشناسد! همین!


Saeed 13:11 @ Thu, 30 Nov 06

ترانه خانم با خواندن حرفتان یاد شیخ_گوارا/بن لادن افتادم راستش! ایشان هم در کنار لنین_الظواهری درست نظیر شما در صدد تخریب هر چه برج و بارو و بناست تا بلکه تشکیلات خلافت اسلافش را از نو بر خرابه های دنیای سرتاپا پوسیده و متعفن مدرن بنا بکند. گود لاک بهر دوی شما ! جالبه کمیت قهر و خشونتی را که در هر دو مورد از پروژه شما دو نفر البته به امضاء ایده ئولوگهائی چون مارکس باید مصرف بشود تا نه تنها بشهادت چندینباره تاریخ همان نشود که میخواهید بلکه اوضاع را صدباره بدتر بکنید! از طرف دیگر همان تعبیر نامربوط "سگ زرد برادر شغال" شما درباره گنجی (که مرا یهو بدان آدرس میدهید و طبق معمول نفهمیدم باز چه ربطی به آلبوم عکس شبح و بحثمان داشت) بمراتب زیبنده شما و دار و دسته تشکیلاتتان است که قرن بیستم را سرتاپا تاریخ فجایع مکرر آزمایش تئوریهای علمی نادرست و رهنمودهای ایده ئولوژیک/فلسفی مارکس کردند و هنوز هم از رنگ و لعاب زدن به آن مزخرفات نخنما و عرضه اش بعنوان کالائی لوکس و قیمتی دست برنمیدارند. در ضمن "تغییر" کار هر پرحرفی نیست و جاش هم در اینترنت نیست بلکه قلمرویش در کوچه ها و خیابان ها و میادین و نهادها و آموزشکده هاست. این مرا بیاد خانواده مارکس انداخت. میگن مادر مرحومش بخاطر شلخته گی و تنبلی و بیعاری و بیکاری و سرکل بودن فرزندش کارل مارکس حسابی کوک بود و منجمله پدرش: هاینریش. از مادرش نقل شده (این را بعنوان جوک نمیگم هان. این مطالب در کتب مربوطه به تاریخ زنده گی اقتصاد دانهای معروف نوشته و درج شده است) که ایکاش این پسر بجای صحبت یاوه درباره کاپیتال تن به یک کار و کاسبی حسابی میداد و حداقل مقداری کاپیتال درست میکرد. خوب منهم بشما میگم : اینقدر شعارین دم از تغییر نزن و این گوی و این میدان: تغییر بده ببینم! اشتباه عیان دیگر شما اینست که تصور میکنید جهان و جامعه اشیائی منفعلند همچون موم و آنجاست که شما هر کاری/غلطی که خواستید بتوانید با آن بکنید. خیر عزیزم! تغییر بخودی خود اصلا جوهر زنده گی دائما محرک است و بلکه بتعبیر صدرائی اساسا ناموس وجود است و بدینخاطر چندان تابع تصمیم یا خوش آمد و بدآمد شما/امثالهم نیستش! اینرا نیز خوبه بدانی < همیشه آویزه گوشت که بدون "فهم" البته جهت همان تغییرات قهری مذکور به فاجعه منجر خواهد شد.

باری خوشم میاد که علاوه بر مرماید/دختر دریا بودن مغالطه گر باحالی نیز هستی منتهی منبعد طرفتو قبلا خوب بشناس و بعدا هوس کلاه نخنما روی سرش گذاشتن باش ترانه خانم :-)


شبح 23:22 @ Wed, 29 Nov 06

ترانه‌ی عزیز!(34)
منابع برق‌اش متفاوته... مثل بدون ماخذ بودن این نوشته!


شبنم 20:49 @ Wed, 29 Nov 06

+ شبح گلم،
خوب بالام جان، انسانها با گذشت زمان عوض می شوند، تا حدی که برخی اوقات خودشون رو هم بجا نمی آورند.
+ سهند گرامی،
درسته، خیلی وقته که پاسخ کسی را نمی دهم. زیرا پی بردم که رسیدگی به تک تک سوالات وقت تلف کردن/تکرار مکررات است. به همین دلیل تصمیم به اتخاذ استراتژی جدیدی گرفتم،‌آنهم اینکه مدتی ساکت بمانم تا سوالات جمع شوند، تا بعد با بررسی و الک کردن آنها برای بالا بردن راندمان یکباره مطلبی مختصر و مفید بنویسم، زیرا هدف من از احداث این سایت مشاوره امور جنسی نبوده، اما مثل اینکه تقاضا در این مورد خیلی بالاست، و نمی توانم از این کار شانه خالی کنم. در ضمن شاید به همین بهانه مطالب دیگر نیز مورد توجه قرار گیرند.

+سعید جان،
آی گفتی بالام، من که آرزومه منطق یاد بگیرم. بیا این شانه ها را اینبار به تو وام می دهم تا در عوض یک کلاس منطق برای من، شراگیم و دیگر کنجکاوان روزگار بگذاری، که ثواب دنیا و آخرت را خواهی برد. درست است که نوشته من در مورد دوربین و حافظه و فکر و نقش آن در بقا به نوبه خود فکتی جداگانه بوده و ربط زیادی به مطالب شبح عزیز نیز نداشت، اما خوب من هم چنین ادعایی نکردم!!! ؛-) به هر حال مرسی از آنالیز بی نظیرت...در ضمن منظورت در مورد ؛تهمت سکسیستی؛ چی بود؟


nana 20:10 @ Wed, 29 Nov 06

سهند گرامی

مرسی از توجه ات ولی خواهش میکنم یک کپی هم برای خانم فرح کریمی در مجلس هلند بفرست
زیرا اوست که رابط است و اوست که باید بداند که ما وبلاگ نویسان کاملا معمولی بی پول و رابطه و باقی حرفا حواسمان حسابی جمع است
و این حواس جمعی را هم ارج میگذاریم زیرا برای مردم میهنمان است والسلام

ولی اما عرضم به حضورت که با این بخش سخنانت که نگذاریم ایران یوگسلاوی شود
هم کاملا موافقم به یک شرط

به شرطی که دیگر ذره ای باج به مسلمان و مسلمانی ندهیم
این م ج های فرد اعلای شارلاتان با پیراهن عثمان کردن مشتی اعتقاد تخمی و آبکی که خودشان هم باور ندارند زیرا عرق میخورند و دهان آب کر میگیرند
خانم بازی میکنند و سوزاکشان که معلوم !!شد توبه میکنند
و این میان هی از اعتقاد و باور خود گه مفت میخورند !!!!!!

نه جانم تمام شد زین پس حزب الهیان باید رعایت حال ما شهروندان را بکنند و حال ما را از خودشان لباس پوشیدنشان حمام نرفتنشان دهانهای متعفن بوگندوشان و آیه های دروغین قران شان که بر آن دهانهای متعفن مسواک نکرده میاید بهم نزنند والسلام
دیگر باج به اینان نمیدهم
امریکا گفته باج به تروریست یعنی کسی که وحشت ایجاد میکند ندهید
ما هم نمیدهم تمام شد فینیتو فینی ........نانا


ترانه 12:14 @ Wed, 29 Nov 06

شبح جانم!
همین الان یه عکسی رو دارم نگاه می کنم البته روی مونیتور...
منهم تلالو برق عشق را در چشمان هر دو نفر می بینم و شادی و گرمی را!
جالب اینه که تاریخ عکس زیاد هم قدیمی نیست آخر مارس ۲۰۰۵ ....

سعید عزیز۱۹
اولن که خانم خودتی:)
کمنت ۱۲ تو چندان با نوشته ۱من متفاوت نیست هردو به احساس انسان ها بر می گردد. جز اینکه من دریا دوست، یاد دختر دریا افتادم که شبح جانم هم بهش اشاره ای کرد
اگر هوس کردی سر بسر من بزاری و گیر های سعیدی بدی باور کن من اصلن نه حالش رو دارم و نه وقتِ ش رو. فلسفه هم برای من تعبیر وضعیت موجود نیست بلکه تغییر وضعیت است. این تفاوت من و تو مثل آسمان( فضای لایتناهی) و زمین است! نمونه: تو با منطق و تفسیر هات دنبال جای گزینی کسی مثل گنجی می افتی سگ رزد برادر شغال! من با دیدن دنیایی آشفته و درهم می توانم فکر کنم باید همه انسان ها در دنیا مثل انسان زنده گی کنند و با مشابهت انسان و حیوان وجهه سازی تعبیری برای فقر و فلاکت میلیونی انسان ها ندارم و خانه ویران را می خواهم که ویران تر کنم تا دوباره بسازمش( چه شعاری شد بقول زیتون) بهر حال خوشحالم که حالت خوبه!


شبح 11:11 @ Wed, 29 Nov 06

شبنم نازنین!(۱3)
در مورد ربط عنوان با موضوع باید بگم مسئله اینه که من وقتی می‌خواستم بنویسم اصلا قصد نداشتم اینیو که نوشتم بنویسم بعد نمی‌دونم چرا اینجوری از کار درامد ولی عنوان را عوض نکردم... حالا یه اتفاق جالب که بعدش افتاد باعث شد این عنوان مفهوم دارتر بشه... به اون عکس سیاه و سفید باز نگاه کردم و دیدم اصلا اون مردی که دخترک را قلم‌دوش گرفته من نیستم خیلی شبیه اونوقت‌ها من هست اما من نیستم... جالبه نه؟ به حافظه که نمی‌شه اعتماد کرد ظاهرا به عکس‌ها هم دیگه نمی‌شه اعتماد کرد... به هر حال این‌ها بیشتر داستان‌هایی هستند که اول شخص نوشته می‌شه...


شبح 11:02 @ Wed, 29 Nov 06

دختر کولی عزیز!(7)
خیلی دل‌ام برای‌ات تنگ شده بود. مرسی که سرزدی... خدالعنت کند این فیلترگذاران را که دوستان را از هم جدا کرده‌اند...

آتش جان!(۱0)
اشک است دیگر حساب و کتاب که ندارد... خودش راه می‌گیره میاد گاهی از چشم گاهی از سرانگشتان.

ح بسیار عزیز!(۱۱)
از این که هنوز این جا را می‌خوانی خوش‌حال شدم... و هایکوت هم خیلی به دل نشست یا مهرجویی و دیگر قضایا...

سعید نازنین!(۱2)
وقتی خوبی خیلی ماهی همیشه خوب باش!

بنفشه‌ی عزیز!(۱5)
خیلی خوش‌حال شدم از ملاقات دوباره‌ات و از این که هنوز اینجا را می‌خوانی... بازم سر بزن...

مداد سفید نازنین!(۱7)
حرف زیبا همان به که مکرر باقی بماند...


Sahand 9:13 @ Wed, 29 Nov 06

نانا عزيز: من متن e-mail ام به سفارت هلند را برايتان خواهم فرست.


Sahand 9:07 @ Wed, 29 Nov 06

البته بايد بگم که انگار من در باره اقای کلانتری کمی زياده روی کرده بودم.زيرا که بعدا ايشان نوشته های ؛ کثرت گرایی دینی ؛ اقای محمد برقعی را که به عقيده من انديشه های ميانه روست را هم در سايتش درج کردند. بطور خلاصه من مخالف شکاف عميق بين مردم هستم. بايد عدالت را بين دين داران و روشنفکران سکولار بر قرار کرد که فاجعه يوگسلاوی برای ايران اتفاق نه افتد. دليل عمده رشد فاناتيزيم همين بی تجربه گی روشنفکران سکولاره که بی محابا به باورها و عقايد مقدس مردم می تازند بدون اينکه عاقبت کارشان را در نظر بگيرند.


Sahand 8:57 @ Wed, 29 Nov 06

چرا در راديو زمانه صدای يک آذربايجانی. يک عرب. يک بلوچ. يک کرد. يک لر بگوش نمی رسد.؟مگر دولت هلند اين بودجه را فقط برای يک گروه ويژه ای اختصاص داده؟ من از آذربايجانی ها. عربها. بلوچ ها.کرد ها. لرهايی که از دست تبعبض های آقای مهدی جامی و از زنانی که از دست تراوشات مغز ضدزن آقای نيک آهنگ کوثر و از مسلمان هايی که از دست جبهه گيری های ضد اسلام آقای عبدي کلانتری به تنگ امده اند خواهش میکنم که با آدرس زير تماس گرفته و اعتراض بحق خودشان را بگوش مسئولان هلندی برسانند. در اين برهه از تاريخ ايران که بزرگترين مشکلاتش را در پيش دارد ما به آنهايی احتياج داريم که در راه از ميان بردن شکافها قدم بر دارد و نه به يک عده آدمهای مغروض که ناآگاهانه اين شکاف را عميقتر می کنند. آدرس و عنوان شخص مسئول در سفارتخانه هلند بقرار زبر است. Mr. Wouter Jurgens
Royal Netherlands Embassy, First Secretary, Political Affairs, Middle East and Gulf
Tel : (202) 274-2605 Fax: (202) 364-4213 E-mail: wouter.jurgens@minbuza.nl
برای خواندن اصل پاسخ من به آقای کلانتری لطفا به سایت خودشان در آدرس زیر مراجعه
www.nilgoon.org


Sahand 8:56 @ Wed, 29 Nov 06

بزنند چرا فيل پنج تنی دین مسیحی و یهودی را در وسط اتاق نشیمن شان نمی بینند.؟. کلا من از همه انهايی که ديوارشان به هر دليلی کوتاهه و ديگران عدالت را در موردش مراعات نمی کنند دفاع ميکنم. برای من بی عدالتی ريشه همه شرارت هاست. چون فکر می کنم که اقای مهدی جامی حق مرا مراعات نکرده اند و فکر می کنند که هر کاری را می توانند انجام دهند من مجبور شدم که ماهيت گرداننده گان راديو زمانه را به سفارت هلند در واشينگتن گزارش دهم. برای من قابل قبول نيست که مثلا آقای نيک اهنگ کوثر با پول ماليات مردم هلند عقده ها و کمبودهای جنسی و افکار پليد ضدزن خودشان را به مردم ايران بفروشند و يا آقای عبدی دشمنی و ضدیت عميق خودشان با دين اکثريت مردم ایران را لباسهای پر زرق و برق پوشيده و تحت عنوان پژوهش های بيطرفانه به خورد مردم بدهند. به عقيده من اين سايت فقط و فقط يک هدف دارد که آنهم رواج فرهنگ پس مانده شوينيزم فارس. زیرا هم اکنون که شکاف عمیق بین فارس و غیر فارس ها اساسی ترین گره مشکلات ایرانیست و مسئله ملی پاشنه آشیلی است که اینده سرنوشت ایران را رقم خواهد زد


Sahand 8:55 @ Wed, 29 Nov 06

خانم ها و آقايان محترم: من بيش از ده روز قبل پيامی در سایت رادیو زمانه در زير نوشته اقای عبدی کلانتری تحت عنوان ؛پاسخ به ملکوت؛ درج کردم. از انحایی که دریافت پیامم را گزارش نکرد فکر کردم که به دلایل اشکالات فنی پبامم فرستاده نشد و بهمین جهت همان پیام را در سایت نیلگون اقای عبدی درج کردم. دو روز بعددوباره پیامم را به رادیو زمانه فرستادم که اين دفعه رسيدش را گزارش داد. چند روز صبز کردم که ببينم آبا پيامم نصب خواهد شد با نه. وقتی که دبير سايت پيامم را انتشار نداد با پست الکترونيک برايشان فرستادم ولی باز هم انتشارش نکردند. تا انجايی که من ميدانم دولت هلند اين بودجه را نه در اختيار فقط يک گروه خاص بلکه برای تمامی ايراني ها اختصاص داده است ولی انگار آقای مهدی جامی اين رسانه را با سايت شخصی خودشان اشتباهی گرفته اند و فکر می کنند که می توانند هر صدای مخالفی را در نطفه خفه کنند. لطفا به سايت آقای عبدی کلانتری رجوع کرده و اصل پاسخ به آقای عبدی را در بخش پيامها بخوانيد که کوچکترين بينزاکتي و فحش و توهينی درش نيست. انتقاد من اين بود که چرا آقای عبدی که ملخ اسلام را با تقنگ برنو اش در آسمان می توانند


Sahand 8:55 @ Wed, 29 Nov 06

می بخشيد که پيام قبلی قاطی پاتی شده. اصلاح شده اش را همين الان درج می کنم.


Sahand 8:53 @ Wed, 29 Nov 06

نانای عزيز: نگران مباش. من پيام زيرين را فرستاده و در خيلی از سايتها درجش کرده ام. تعجب می کنم که چرا شما تا بحال نه ديده ايد. اگر خواستيد با ادرس های توی پيام تماس بگيريد. خانم ها و آقايان محترم: من بيش از ده روز قبل پيامی در سایت رادیو زمانه در زير نوشته اقای عبدی کلانتری تحتچرا در راديو زمانه صدای يک آذربايجانی. يک عرب. يک بلوچ. يک کرد. يک لر بگوش نمی رسد.؟مگر دولت هلند اين بودجه را فقط برای يک گروه ويژه ای اختصاص داده؟ من از آذربايجانی ها. عربها. بلوچ ها.کرد ها. لرهايی که از دست تبعبض های آقای مهدی جامی و از زنانی که از دست تراوشات مغز ضدزن آقای نيک آهنگ کوثر و از مسلمان هايی که از دست جبهه گيری های ضد اسلام آقای عبدي کلانتری به تنگ امده اند خواهش میکنم که با آدرس زير تماس گرفته و اعتراض بحق خودشان را بگوش مسئولان هلندی برسانند. در اين برهه از تاريخ ايران که بزرگترين مشکلاتش را در پيش دارد ما به آنهايی احتياج داريم که در راه از ميان بردن شکافها قدم بر دارد و نه به يک عده آدمهای مغروض که ناآگاهانه اين شکاف را عميقتر می کنند. آدرس و عنوان شخص مسئول در سفارتخانه هلند بقرار زبر است. Mr. Wouter Jurgens
Royal Netherlands Embassy, First Secretary, Political Affairs, Middle East and Gulf
Tel : (202) 274-2605 Fax: (202) 364-4213 E-mail: wouter.jurgens@minbuza.nl
برای خواندن اصل پاسخ من به آقای کلانتری لطفا به سایت خودشان در آدرس زیر مراجعه
www.nilgoon.orgزمانه فرستادم که اين دفعه رسيدش را گزارش داد. چند روز صبز کردم که ببينم آبا پيامم نصب خواهد شد با نه. وقتی که دبير سايت پيامم را انتشار نداد با پست الکترونيک برايشان فرستادم ولی باز هم انتشارش نکردند. تا انجايی که من ميدانم دولت هلند اين بودجه را نه در اختيار فقط يک گروه خاص بلکه برای تمامی ايراني ها اختصاص داده است ولی انگار آقای مهدی جامی اين رسانه را با سايت شخصی خودشان اشتباهی گرفته اند و فکر می کنند که می توانند هر صدای مخالفی را در نطفه خفه کنند. لطفا به سايت آقای عبدی کلانتری رجوع کرده و اصل پاسخ به آقای عبدی را در بخش پيامها بخوانيد که کوچکترين بينزاکتي و فحش و توهينی درش نيست. انتقاد من اين بود که چرا آقای عبدی که ملخ اسلام را با تقنگ برنو اش در آسمان می توانند
بزنند چرا فيل پنج تنی دین مسیحی و یهودی را در وسط اتاق نشیمن شان نمی بینند.؟. کلا من از همه انهايی که ديوارشان به هر دليلی کوتاهه و ديگران عدالت را در موردش مراعات نمی کنند دفاع ميکنم. برای من بی عدالتی ريشه همه شرارت هاست. چون فکر می کنم که اقای مهدی جامی حق مرا مراعات نکرده اند و فکر می کنند که هر کاری را می توانند انجام دهند من مجبور شدم که ماهيت گرداننده گان راديو زمانه را به سفارت هلند در واشينگتن گزارش دهم. برای من قابل قبول نيست که مثلا آقای نيک اهنگ کوثر با پول ماليات مردم هلند عقده ها و کمبودهای جنسی و افکار پليد ضدزن خودشان را به مردم ايران بفروشند و يا آقای عبدی دشمنی و ضدیت عميق خودشان با دين اکثريت مردم ایران را لباسهای پر زرق و برق پوشيده و تحت عنوان پژوهش های بيطرفانه به خورد مردم بدهند. به عقيده من اين سايت فقط و فقط يک هدف دارد که آنهم رواج فرهنگ پس مانده شوينيزم فارس. زیرا هم اکنون که شکاف عمیق بین فارس و غیر فارس ها اساسی ترین گره مشکلات ایرانیست و مسئله ملی پاشنه آشیلی است که اینده سرنوشت ایران را رقم خواهد زد

چرا در راديو زمانه صدای يک آذربايجانی. يک عرب. يک بلوچ. يک کرد. يک لر بگوش نمی رسد.؟مگر دولت هلند اين بودجه را فقط برای يک گروه ويژه ای اختصاص داده؟ من از آذربايجانی ها. عربها. بلوچ ها.کرد ها. لرهايی که از دست تبعبض های آقای مهدی جامی و از زنانی که از دست تراوشات مغز ضدزن آقای نيک آهنگ کوثر و از مسلمان هايی که از دست جبهه گيری های ضد اسلام آقای عبدي کلانتری به تنگ امده اند خواهش میکنم که با آدرس زير تماس گرفته و اعتراض بحق خودشان را بگوش مسئولان هلندی برسانند. در اين برهه از تاريخ ايران که بزرگترين مشکلاتش را در پيش دارد ما به آنهايی احتياج داريم که در راه از ميان بردن شکافها قدم بر دارد و نه به يک عده آدمهای مغروض که ناآگاهانه اين شکاف را عميقتر می کنند. آدرس و عنوان شخص مسئول در سفارتخانه هلند بقرار زبر است. Mr. Wouter Jurgens
Royal Netherlands Embassy, First Secretary, Political Affairs, Middle East and Gulf
Tel : (202) 274-2605 Fax: (202) 364-4213 E-mail: wouter.jurgens@minbuza.nl
برای خواندن اصل پاسخ من به آقای کلانتری لطفا به سایت خودشان در آدرس زیر مراجعه
www.nilgoon.org


nana 8:22 @ Wed, 29 Nov 06


با اجازه شبح گرامی از ناچاری

سهند گرامی خوب شد پيدات کردم خواهش ميکنم بردار يه ايميل مفصل به زبان انگليسی برای اين خانم فرح کريمی که نماينده سبزها در مجلس هلند است بنويس و در آن شرح بده که اين مهدی جامی وقاحت را به جائی رسانده که عکس بازماندگان مشتی سپاهی جنايتکار اين رژيم را در حال عزاداری در وبلاگ راديوی زمانه گذارده !!!
حقيقتا که تف بر روی اين مرد٬ خاک بر سر درک نميکند که هر سپاهی نظامی اين رژيم دشمن قسم خورده مردم ايران است زيرا با اتکا به آنان است که بيست و هفت سال است مردم ايران را کم و بيش قصابی ميکنند
علت خواهشم از تو تسلطت به زبان انگليسی است
فکر کنم از همه اينجا بهتری در اين زمينه
اگر اين لطف را بکنی خيلی ازت تشکر ميکنم
ما را حقيقتا اينان پاته جگر فرض کرده اند به جان خودم ....................................نانا


Saeed 6:57 @ Wed, 29 Nov 06

بیخیال . . . مداد سفیدجان دردتو نیک میفهمم ولی برای اثبات همین مدعایم ایکاش فقط یک جلسه عرقخوری بشیوه مشدیها با هم میکردیم داداش تا متوجه بشی من چقدر اعصابم از دست این دوستت "آریابرزن زاگرسی" خورد و داغونه :-(


Saeed 6:37 @ Wed, 29 Nov 06

2. شبنم جان تو هم دست کمی از ترانه جان در رنج از نویز ذهنی نداری هان :-) ضمن آنکه نیک میدانی سعید ممتیک تنها شخصی است درین وبلاگستان که تهمت "سکسیست" بهش نمیچسبه :-)

اولا درینجا افینیتی یا بالعکس کراهت شبح نسبت به انواع و اقسام "دستگاههای مضبوط" تابع مدلی است که از زنده گی دارد "این د فرست پلیس". یعنی اگر شبح زنده گی را انتشتین_وار یک فیلم میدانست خوب قاعدتا سوار بر ماشین زمان بروی محور چهارم هستی هی عقب-جلو میرفت (یا حداقل آرزوی وصول به چنان ماشینی را میکرد) و تبعا ویدئو/دی-وی-دی بجای آلبوم عکس میشد مدلش برای صحبتهای رومانتیک در رابطه با فرایندهای خلجان آور نوستالژیکش و قس علیهذا. این حرفاشو زیادی جدی گرفتی که از نظر من تقریبا اهمیتی در قوت و زیبائی متنش آنهم اثباتا و نفیا نداشت. در مثل هم مناقشه نیست چندان! یه چیزی گفته دیگه واسه مقدمه! حالا من نمیفهمم تو چگونه بنحوی آماتوریش و مغالطی درجا نتیجه گرفتی که: "چون ضخامت عصب بینایی اش ده برابر اندازه کنونی اش بعلت کمبود جا نیست پس بهمین خاطر فیلم دوست ندارد..."! من و بیلیونها همنوعم با اینکه در انسان بودن از شبح هیچ دست کمی نداریم عشق غار افلاطون داریم چه جور! همین الان پس از نوشتن این متن میخوام برم اسپایونا و بعدا به دیدن یک فیلم کمیک ولی بسیار جدی "د دولز ویر پرادا"! باری بدین نحو/نعط/زعم لابد شبح آلبوم عکس رو دوست داره چون مغز و سیستم عصبی وابسته بدان عینهو "ایستمن کداک" مرحوم/لگاسی کار میکند؟ میدونی طرف خودکشی کرد آنهم در اوج موفقیت بیزنسش؟! خوب تمام آن به اصطلاح ژیمناستیکهای علمی تو در مورد عکس و سلسله تاثیراتش در رابطه با پرهیز از دیگر گجتهای سوپر دیجیتایزر مدرن هم صادق است/باید باشد آنهم بطریق اولی واسه اینکه (فکچووال صحبت) کنیم در نهایت مغز ما از جهان یک "ویرچووال رئالیتی" پدید می آورد که اسمش "ذهن" است و این محتاج یک پروسسگریست که تقریبا چیزی در حدود یکصد تریلیون (1 جلویش 14 تا صفر) محاسبه نسبتا پیچیده را صرفا در حدود یک ثانیه و بلکه کمتر انجام میدهد آنهم با تعداد نرونهائی که از ستاره گان موجود در همین کهکشان "راه شیری" خودمان اگر بیشتر نباشد کمتر نیست! بدینترتیب شبح باید تجسم زنده گی را به ویرچووال_ویرچووال رئالیتی احاله کند نه عکسهای جامد و ثابت و صامت!

ثانیا چرا آن شبح که تارو پود وجودش از تورق چندتا عکس خانواده گی به تعرق و خلجان یا احیانا بحران افتاده دلش بخواهد درین هیر و ویر سرش را روی شانه تو یکی/شبنم بگذارد؟! حالا رویهمرفته تعداد شانه های زن و بچه هایش کم است و یا بعنوان تکیه گاه و آسایش حاصله از وامدهی شانه آنها مورد تو یکی واجد شفائی معجزه گرانه است که درین مجموعه نه سر پیازی و نه تهش ؟!

ثالثا این فرمول (Memory---> Casual awareness---> Rational thought) و بعدا نتیجه گیریت به اینکه "زیرا فکر کردن شانس زنده موندن ما رو هم زیاد کرده/می کنه" اساسا چه ربطی به متن شبح و نوستالژی مربوطه و عیانش داشت؟! بازهم من تصور نمیکنم که درینجا شبح در حال بیان ارتباط علی/کژووال امور با یکدیگر باشد تا سپس اشارت تو موردی داشته باشد. اتفاقا اگر خوب دقت کنی میبینی خط و سیر مطلبش جهت آن دو محور تو را از "عقلانیت" 180 درجه بسمت "خاطره" برمیگرداند و بدینترتیب در یک خلسه متافیزیکی میخواهد عطر و طعم و برودت تجربیاتش را بما نیز منتقل بکند بقدر طاقت ! حالا خیلی جالبه که شبح جان اصلا نافی متافیزیکه :-)

// در پرانتز یک درس دیگر به شراگیم جان خودم: متافیزیک شاخ و دم ندارد عزیز من ! تو همه جهت محورهای علیت را که در علوم میخوانی معکوس کن تا وارد بهشت متافیزیک بشی. مثلا ما وقتی از حدوث بیگ_بنگ بسمت اتمها و مولکولهای سنگین و بعدا کرات و ستارگان و عاقبت بوسیله الگوریتمهای داروینی از دیزیهای اولیه نیل به هوشیاری و مثلا خدا می یابیم آنهم در یک سلسله از کاز_اند_افکتهای آدرس داده شده در علوم/ساینس خوب حالا اگر از تاثیر خدا شروع کنیم و بالعکس مسیر فوق را تا بیگ بنگ پی بگیریم داریم عملیات متافیزیکی انجام میدهیم. حالا شانه منو داشته باش که زیادی گیج و تلو نخوری یهو تا عمرا بدانی خیلی خیلی جالبه که درینجا "کی" و "چی" خالق و مخلوق "چی" و "کی" است اصلا دخلی در میسر بودن چنین سفرهای صدرائی ندارد که ندارد که ندارد!!! گرفتی چی شد هان ای جوان تیپیک ایرانی معاصر ضد و نقیض گوی دچار شده به حفره های اگزیستانشیالیستی رومانتیک_نهیلیستی اروپائی و عمدتا ایتالیو_فرانکو_جرمن خودمان...؟! //

شبنم و شراگیم و ترانه در کنار خودآموزی همیشه گی که از نان شب هم واجبتره بشینید یکدور "منطق" بخوانی سر جدتان! من اونروز دیدم این زنبور "هورنت" خودمان میگد بله من دیگر دست به بلاگ نمیبرم (هر چند برده هان) چون دچار "یاس فلسفی" شدم :-) حالا میگفت دچار کمبود سوات یا خلاء ایده و نظر و بطور کلی فقر فلسفی شده یک معنا و هنر و فروتنی درش نهفته بود اما "یاس فلسفی" والله از شخصی که بنظر میاد دیپلم ندارد بشدت مرا بیاد وزوزوزوزوز زنبورگاویهای وطنی میندازد. آخه یکی به ایشان نباید تفهیم میکرد که ایگنورنت_جان بدون آشنائی با "لاجیک/منطق" اصلا نمیشود صلاحیت فهم معرفت فلسفی را داشت تا چه رسد به وارسی تاثیراتش اعم از بیم/یاس/امید ؟!

بازهم میگم دوستان: "منطق" را یاد بگیرید! چرا؟! چون با وجود همین اینترنت اطلاعات در دسترس است آنهم به ثخن و وسعت کهکشان ولی مهم اینست که ما با آن چه میخواهیم بکنیم. منتهی قبل از هر تصمیمی درینباره ابتدا بایستی نحوه پردازش نسبتا صحیح آنرا در جعبه ذهن خویش با ممارست دائم تند و تیز نگه داریم !

* * *
ت.و.:
شبنم جان صرفنظر از دقت ادیتت لابد این شبح جان عمدا "طعم" و "طمع" را در فراز متنش متبدل نشانده بلکه بما شوتها برساند چشیدن همان و پشتش حرص همان :-) ای امان از دوچرخه مزبور! " این دت کیس: آی اگری ویت هیم 100% :-) ".


Saeed 4:51 @ Wed, 29 Nov 06

چندتا نکته ساده بگم بدیگران قبل از طرح مطلبی در رابطه با متن:
1. ترانه خانم من جدا مانده ام شما چرا اینقدر اصرار دارید به یک مطلبی جزئی و کاملا خصوصی در زنده گی این شبح (که مثلا حالا از کشوی ازدواج و خانواده اش برگهائی را کشیده بیرون) جنبه سوپرکاسمیک و گاه سیاسی_ایده ئولوژیک بدهید؟! خدائیش این دو میم_کپی شما از نیما ( آنکه زنده تر و هُشیارتر است،
زیستن بر وی دشوار تر است) آخه چه ربطی دارد به اصل متن و بدتر از آن نتیجه گیری شخص شبح از آن؟! حالا بگذریم از سرتاپا مهمل بودن سرآموزه جناب نیما/شما ! ما تا کی میخواهیم شعر و معر بخوانیم و در همانحال یخن عوام کشورمان را از موضع یک روشنفکر بگیریم که تا کی حدیث و آیه باید خواند و مرجعش از صحت و سقم را هم فقط در همان متن باید جستجو نمود و بس :-) تا کی ؟! مثلا زیستن برای ما انسانها دشوارتر از همه آندست حیواناتی است که الان در لیست سیاه "اندنجرد اسپیسیز" قرار گرفته اند ؟! در مورد الم و لذت هم جای پرسش است که مثلا اگر یک چنگک فولادین به لبان و سق کام شما فرو برود و با آن در هوا توسط یک جرثقال معلقتان بکنند آیا درد و رنجش بیشتر از مورد مشابه مثلا در یک کوسه یا نهنگ یا ماهی قزل آلا است؟! چرا...؟! والله تا آنجا که من از علوم مدرن یاد گرفتم حتی عصبها و سنسورهای ناقل "درد" در لبان ما و ماهیها دقیقا یکی است. موردی دیگر: 99% از ژنهای ما با موشها مشترک است و دقیقا بهمینخاطر شما براحتی ناهنجاریهای ژنتیکی و لذا آزمایش و بعدا تشخیص و سپس ارائه درمان مناسب را بجای انسان میتوانید روی این موشهای بیچاره انجام بدهید که خوب علماء کت_سفید/"هوشیارتر" شما در لبانشان/آزمایشگاه بدان مشغولند! خوب حالا درین کانتکس آن شعر منقولتان یعنی چی چی مثلا...؟!


مداد سفید 23:58 @ Tue, 28 Nov 06

ما را به نام خود کن، زان پس چنان که خواهی
یا هوشیار دفتر، یا مست جام گردان...


مداد سفید 23:57 @ Tue, 28 Nov 06

ما را به نام خود کن، زان پس چنان که خواهی
یا هوشیار دفتر، یا مست جام گردان...


Sahand 7:46 @ Tue, 28 Nov 06

شبنم خانم: من به سايت شما سر زده ام و می توانم بگم که شخص تحصيل کرده ای هستید و نوشته های جالبی هم داريد ولی چرا به سئوالات خواننده گانت جوابی نمی ديد و با آنها رابطه يک طرفه داريد.؟


بنفشه 7:40 @ Tue, 28 Nov 06

من همون نورافکنم. یاد نورافکن نویسی بخیر، مدت ها بود فراموشش کرده بودم :)


اقبال نظرگاهی 7:18 @ Tue, 28 Nov 06

راديو انترناسيونال
به خانه هاى شما برميگردد!
راديو انترناسيونال؛ صداى کارگران٬ صداى آزاديخواهان٬ صداى جنبش آزادى و برابرى مجددا آغاز بکار ميکند!

رادیو انترناسیونال یك رادیوی مستقل است٬ به هیچ دولت و خبرگزاری رسمی متعلق نیست. رادیویی متعهد به حقیقت ومردم. رادیو انترناسیونال رادیویی سیاسی٬ اجتماعی و فرهنگی است. در این رادیو از تحلیل گران و صاحبنظران در این عرصه ها٬ از شخصیت های سیاسی و اجتماعی دعوت میكنیم تا با شما صحبت كنند. شما را با اهداف و سیاستها و برنامه های احزاب و گروههای سیاسی و نهادهای مختلفی كه به نحوی از انحاء فعالیتی در رابطه با مردم ایران میكنند٬ آشنا میكنیم.

به اطلاع ميرسانيم که از روز جمعه ۲۴ نوامبر ۲۰۰۶ برابر با ۳ آذر ۱۳۸۵ راديو انترناسيونال مجددا برنامه هايش را آغاز ميکند!

برنامه هاى راديو انترناسيونال هر شب ساعت ۹ به وقت تهران روى طول موج ۴۹ متر برابر با ۶۲۲۵ کيلوهرتز آغاز خواهد شد!

شما از ۳ آذر ۱۳۸۵ ميتوانيد برنامه هاى راديو انترناسيونال را هر شب ساعت ۹ به وقت تهران بشنويد. لطفا طول موج و ساعت پخش راديو انترناسيونال را به اطلاع عموم برسانيد!

خبر آغاز بکار مجدد راديو انترناسيونال را وسيعا و به طرق مختلف در شهرهاى مختلف ايران به اطلاع همه دوستان و آشنایانتان برسانيد! رادیو انترناسیونال همزمان با ایران در اروپا نیز شنیده میشود.

نظرات و پیشنهادات و همچنین نحوه دریافت و كیفیت صدای رادیو انترناسیونال را به ما اطلاع دهید.

شماره تلفن؛ 00467070656362
شماره پيامگير؛ 004686590755
جمعه ۳ آذر ۱۳۸۵ – ساعت ۹ شب تهران
طول موج ۴۹ متر برابر با ۶۲۲۵ کيلوهرتز


شبنم 3:04 @ Tue, 28 Nov 06

خوب، قبل از اینکه همه کمربندهای مغزمان را ببندیم تا سعید جان شروع به میم پراکنی نماید، من خلاصه چیزی بگویم و بروم. (راستی سعید گذشته از شوخی وقتی نیستی اینجا خیلی بی رمق است. شبح نیز که ساکت می ماند، همه هاج و واج و صامت می مانند...)
اول اینکه شبح جان امیدوارم از اینکه گفتم عنوان نوشته ات به مضمون آن نمی خورد، ناراحت نشده باشی زیرا به اندازه چشم ها/اذهان موجود در دنیا تعابیر گوناگون از مطالب وجود دارد.
تا به حال فکر کرده ای که چرا چشم و مغز ما طوری ساخته نشده اند که مثل یک دوربین فیلم برداری کار کنن، با یک دکمه برگشت؟ اگر چه که صد البته می تونستن قابلیت اون رو داشته باشن. مثلا یکی از شرط هاش این بود که ضخامت عصب بینایی مون ده برابر اندازه کنونی اش باشه. نه... جا براش نداریم... به خاطر این هم تو فیلم دوست نداری...
اما به جاش عکسهای آلبومتون رو دوست داری. می دونی چرا؟ اون ها که چند تا کاغذ رنگی بیش نیستند...
اما وقتی نگاهشون می کنی، یک آلبوم دیگه تو ذهنت باز می شه، که شاید همه جزییات رو نیز همانند واقعیت اونها ثبت نکرده باشه (تاثیر زمان) اما این آلبوم سیم کشی شده به قسمتهای احساسی مغزت، و به خاطر همین هم هست که اشک هایت جاری می شود و آرزو می کنی ای کاش شانه شبنم الان اینجا بود تا سرت را بر آن تکیه می دادی :-)
ما آدمها حال را در کالبد گذشته آلبوم خاطره ای می کنیم، تا در آینده آنرا ورق زنیم.

اصلا همین + خاطره+ ریشه راز بقای ماست:
(Memory---> Casual awareness---> Rational thought) زیرا فکر کردن شانس زنده موندن ما رو هم زیاد کرده/می کنه.

در هر صورت، من هم با تو موافقم. باید شیره زمان را تا ته چشید و برای گردش پیچک های تقدیر بر تار و پودمان پذیرا بود...
---------

در ضمن، همان بهتر که طمع ها را نچشیم، بلکه به جای آن طعم ها را... مرسی اگه درستش کنی.



Saeed 18:08 @ Mon, 27 Nov 06

شبح ات ایتس=هیز بست :-)

* * *
ت.و.:
1. چندین بار متنت را خواندم شبح جان و کلی آرایش معمول فکرم را با آن میمهایت بهم زدی. یعنی فشار و هجومش ملموس بود واسه ذهنم!

2. میبینید دوستان که هر کی یک استعدادی داره منتهی بسوزد آن فضائی که زنده گی را تا چه رسد به پتانسیلها را وحشتناک خاکستر میکند. و همه را بای دیفالت مثلا سیاسی یا دینی یا مبارز یا تئوریسین یا نخبه یا روشنفکر یا کذا ازیندست قالبهای معین و فرمال و توخالی میخواهد. مثلا همین خود توی شبح واقعا محشره وقتی به توصیف عواطفت بزبان حال خودت مینشینی یا مثلا به طنز به تفسیر رویدادهای بورینگ میپردازی :-) بهرحال این جوهر شبح است. شبح ات ایتز اوریجینالو عشق است :-) فعلا این از تشویق و تشکر ولی چون بشدت خوابم میاد بعدا شاید به چندتا نکته درینباره ها اشاراتی نمودستمی.


ح 8:48 @ Mon, 27 Nov 06

یه شب رفتم توی یکی از کلاسای دانشکده . نوری که از بیرون می تابید اونقدری بود که بشه روی تختخ رو خوند. کسی دم عصر، سر شب، یا همون چند لحظه قبل روی تختخ نوشته بود: چه غنایی است در ناگهان هیچ نداشتن.
انگار واقعا حس کرده بود. اونشب فکر کردم زندگی جر توهم به دست آوردن و واقعیت از دست دادن نیست.
بعد ها فکر می کردم چرخ برهم زنم ار غیر مرادم...
حالا هم با خودم می گم: حلزون از کوهستان فوجی بالا برو، اما آرام آرام.
شبح جان سبز باشی.


atash 1:36 @ Mon, 27 Nov 06

شبح جان
اين چه اشکی است که گاهی جانب گوش را می گرايد و از راه گيسوان محو می شود و راه چانه را میپیماید ؟؟
اما خوب همينکه می اید و یادآوری می کند تا از سر کاهلی سر پایین نیفکنیم و لحظه ها را دریابیم . احساس زندگی ست :(


عباس آقا 0:05 @ Mon, 27 Nov 06

ببشقید ها!!!! ولی چس ناله ی باد معده ای از سر شکم سیری تخمی ای بود!!!


عباس آقا 0:03 @ Mon, 27 Nov 06

ببشقید ها!!!! ولی چس ناله ی باد معده ای از سر شکم سیری تخمی ای بود!!!


دختركولي 22:17 @ Sun, 26 Nov 06

اميدوارم هميشه عاشق بمانيد


شبح 21:13 @ Sun, 26 Nov 06

هانریت عزیز!(2)
مدتی خحبری ازت نبود گفتم بی‌خبری خوش‌خبریه اما انگار زیاد روبه‌راه نیستی! یه خبری از خودت بده...

دوست بی‌نام شماره‌ی سه عزیز!
نمی‌دانم حرف‌ات آدم را به فکر فرو می‌برد... شاید راست بگویی و این فریب‌کاریه میان‌ساله‌گی باشه!

بنفشه عزیز!(3)
مرسی از بار هستی‌ت. راستی تو همان نورافکن عزیز خودمان هستی یا یه بنفشه‌ی عزیز دیگری؟


شبح 20:51 @ Sun, 26 Nov 06

ترانه‌ی نازنین!(۱)
اصولا فهمیدن یعنی رنج کشیدن...
چقدر خوبه که زنده‌گی بی‌ترانه و دریا نیست!


بنفشه 20:18 @ Sun, 26 Nov 06

یاد این قسمت کتاب بار هستی افتادم:
" هیچ وسیله ای برای تشخیص تصمیم درست وجود ندارد، زیرا هیچ مقایسه ای امکان پذیر نیست. در زندگی با همه چیز برای نخستین بار برخورد می کنیم. مانند هنر پیشه ای که بدون تمرین وارد صحنه شود. اما اگر اولین تمرین زندگی خود زندگی باشد پس برای زندگی چه ارزشی می توان قایل شد؟ اینست که زندگی همیشه به یک «طرح» شباهت دارد. اما حتی طرح هم کلمه ی درستی نیست، زیرا طرح همیشه زمینه سازی برای آماده کردن یک تصور است، اما طرحی که زندگی ماست طرح هیچ چیز نیست، طرحی بدون تصویر است... "


11:10 @ Sun, 26 Nov 06

زندگي راهي است با مقصدي موهوم
ابتداي راه به اميد رسيدن به آني
سپس در جستجوي آن
در آخر در حال جستجو در گذشته و پرسش از خود که کي از کنار مقصد گذشتم و نفهميدم
همانجاست که اگر خوش شانس باشي يا اگر بخواهي خود را فريب دهي مي گويي مقصدي نداشتي و تنها چيز واقعي همان راه بوده است. بايد لحظه لحظه آنرا مي چشيدم مي بوييدم و ...


هانریت 4:28 @ Sun, 26 Nov 06

به این راحتی هم نیست .لا اقل برای من که دیگر مدت هاست زنده گی در حال را فراموش کرده ام و فقط بين خاطراتم و یک دنیای خیالی در رفت و آمدم. دلم به حال خودم می سوزر!خيلی زياد


ترانه 19:47 @ Sat, 25 Nov 06

خوشا آن دَم که از دل می نويسی!

شبح جانم
نمی دانم چرا یاد مانلی « نیما» افتادم

آنکه زنده تر و هُشیارتر است،
زیستن بر وی دشوار تر است.

همیشه عاشق باشی!






زبان:
نگهداری مشخصات؟






تعداد مطالب وبلاگ: 1311
تعداد نظرات: 25813
تعداد بازديد کنندگان:
Last update: september 4, 2010 10:07 am


از کجا آمده‌اند؟