شنبه، 15 بهمنماه 1384 | February 04, 2006

براتيگان با يک پرس قزل‌آلای شکم‌پر

عجب دهه‌ی بود دهه‌ی شصت ميلادی! يک پزشک آسمی با يک واليباليست خوش قد و بالا با چند خل مشنگ مثل خودشان چند تا تفنک اسقاط ورداشتند زدند به جنگل و از آن قاره‌ی بوگندو عطری تو فضا پخش کردند که گرداگرد اين کره‌ی گرد را پوشاند. بعد توی اروپا جوان‌ها ريختند توی خيابان کتاب درسی‌هاشان را به آتش کشيدند و نوازندن‌ها گيتارهاشان را روی سن خردن کردن و فيلم‌سازها به جای دوربين فيلم‌برداری در هر ثانيه 24 گلوله توی تاريکی سينما شليک کردند. اين شد که باب ديلون و گودار و رژی دبره و فوج فوج آدم حسابی ديگه سرشان را کردن تو کار دنيا و فيلسوف‌هايی مثل مارکوزه به افتخارشان کلاه از سر برداشتند. توی اين هيروويری يک جوان آس و پاس آمريکايی هوس صيد غزل‌آلا زد توی سرش و برداشت يه کتاب نوشت به نام "صيد قزل‌آلا در آمريکا[1]" بعد پول و شهرت بود که هوار شد روی سرش و شعرها و داستان‌های کوتاه‌اش که خوانده نشده از روی ميز صاحب انتشاراتی‌ها می‌رفت تو سطل آشغال، دست به دست می‌گشت.
چند وقت پيش پيام يزدانجو ترجمه‌ای از اين کتاب را برد نشر چشمه و حالا دارد دست به دست می‌گردد به تازه‌گی هم عليرضا طاهری عراقی مجموعه‌ی داستان‌های کوتاه او را ترجمه کرد و بنام "اتوبوس پير[2]" سپرد دست نشر مرکز و حالا اين شبح بی‌پير بعد از بالا انداختن چند شات تکيلا برای اين که غم زن و بچه‌ی کارگرها و راننده‌های اعتصابی اتوبوس‌رانی را فراموش کند يک ضرب نشسته است اين داستان‌ها و آن ماجرای صيد قزل‌آلا را خوانده و به شما هم پيشنهاد می‌کند اگر آب يا حتا تکيلا دست‌تان است بگذاريد زمين و برويد سراغ ريچارد براتيگان.
حالا برای اين که يک شات با هم به سلامتی براتيگان و تفنگ کاليبر چهل و چهاری که خودش را قبل از پنجاه ساله‌گی باهاش از شر اين زنده‌گی سگی خلاص کرد بندازيم بالا يکی از داستان‌های "اتوبوس پير" را برای‌تان کپی می‌کنم:(ترجمه‌ي فارسي اتوبوس پير را مي‌توانيد از اينجا بخريد و اصل انگليسي‌اش را از اينجا)

آتش راديويی آرام
بزرگ‌ترين اقيانوس دنيا در شهر مونتری ايالت کاليفرنيا شروع می‌شود، يا شايد تمام می‌شود. بسته‌گی دارد به اين که آدم به چه زبانی حرف بزند. دوستم زنش قهر کرده. سرش را انداخته پايين و از در رفته بيرون و حتا يک کلمه نگفته خداحافظ. رفتيم و قدری شراب پورت برداشتيم و راه افتاديم طرف اقيانوس آرام.
يک ترانه‌ی قديمی هست که همه‌ی گرامافون‌های سکه‌ای آمريکا می‌نوازندش. آن قدر اين ترانه قديمی است که در ذره‌ ذره‌ی غبار آمريکا ضبط شده و روی همه چيز نشسته و صندلی‌ها و ماشين‌ها و اسباب‌بازی‌ها و چراغ‌ها و پنجره‌ها را تبديل کرده به ميليارد‌ها گرامافون که آن ترانه را دوباره در گوش دل‌های شکسته‌ی ما بخوانند.
نشستم در ساحل کوچکی که پشتش صخره‌های خارا بود و جلويش عظمت اقيانوس آرام، با همه‌ی گنجينه‌ی حرف‌هايش.
داشتيم با راديوی ترانزيستوری‌اش راک اند رول گوش می‌کرديم و بی‌دل و دماغ شراب می‌خورديم. هر دو حال‌مان گرفته بود.مانده بودم بقيه زنده‌گی‌اش را چه طور می‌خواهد سر بکند.
باز يک قلپ شراب خوردم. گروه "پسرهای ساحل[3]" داشتند توی راديو يک ترانه می‌خواندند درباره دخترهای کاليفرنيايی. از آن‌ها خوششان می‌آمد.
چشمهايش مثل قاليچه‌های پاره پوره‌ی خيش شده بودند.
مثل يک جور جاروبرقی عجيب سعی کردم دلداری‌اش بدهم. همه روضه‌های عهد بوقی را که به خيال خودمان برای کمک به دل‌های شکسته مردم می‌خوانيم، برايش از بر رديف کردم، اما کلمات به هيچ دردی نمی‌خورند.
تنها فرقش اين است که آدم صدای حرف زدن يک نفر ديگر را می‌شنود. وگرنه وقتی آدم کسی را که خيلی دوست دارد از دست می‌دهد و اخلاقش گه مرغی می‌شود، واقعا هيچ چيزی نيست که بشود به او گفت و خوشحالش کرد.
آخر سر راديو را آتش زد. يک خورده کاغذ دور و برش کپه کرد. و بعد کبريت کشيد به کاغذها. نشستيم و نگاه کرديم. تا آن موقع نديده بودم کسی راديو آتش بزند.
همان طور که راديو با ملايمت می‌سوخت، شعله‌ها آهنگی را که گوش می‌کرديم ريختند به هم. آهنگی که در فهرست 40 اثر برتر، شماره‌ی يک بود توی اين هير و وير شد شماره‌ی 13. ترانه‌ای که شماره‌ی 9 بود، وسط يک هم‌خوانی درباره‌ عشق و عاشقی شد شماره‌ی 27. آهنگ‌ها مثل پرنده‌های پر شکسته، از آسمان محبوبيت می‌افتادند. بعد ديگر آب از سر همه‌شان گذشت.
-----------------------------------------
[1] - ريچارد براتيگان Brautigan, Richard، صيد قزل‌آلا در آمريکاTrout Fishing in America، پيام يزدانجو، نشر چشمه
[2] - ريچارد براتيگان، اتوبوس پير و داستان‌های ديگر،(revenge of the lawn) عليرضا طاهری عراقی، نشر مرکز
[3] - beach Boys: يک گروه موسيقی پنج نفری اهل لوس‌آنجلس که در سال‌های دهه 1960 به موسيقی راک پرداختند. از ترانه‌های مشهورشان "دختران کاليفرنيا" (1965)

اين هم چند لينک مرتبط
دو شعر از ريچارد براتيگان
براتیگان و هزارتوی ذهن، فرهاد اکبرزاده،حاشيه‌اي بر: صيد قزل آلا در آمريكا اثر ريچارد براتيگان ترجمه‌ی پيام يزدانجو
شخصيت‌هاى داستان‌هاى ريچارد براتيگان
ویژه نامه شعر ريچارد براتيگان (1984-1935)
تصوير يك زناشويى از مجموعه توكيو ـ مونتانا ـ اكسپرس
حس، شعري از براتيگان ترجمه‌ي روشنا، در ديلماج

February 4, 2006 03:07 PM

0:49 @ Mon, 12 Jun 06

Goooodd Site


19:44 @ Sat, 18 Feb 06

حمله به حسینیه قم که در آن مراسم عزاداری برگزار میگردد در دهه محرم و درست در شام غریبان حسین از طرف نیروهای جمهوری اسلامی آنهم در یک مملکت اسلامی چه معنی میدهد؟ یکی نیست از این از خدا بیخبران سئوال کند که تخریب مکانی به اسم امام حسین فقط از یزید و یزیدیان برمی آید یا خیر؟
آقای خامنه ای چه جوابی به این سئوال خواهد داد؟


احمد رضایی 23:54 @ Fri, 17 Feb 06

آخوندهای الدنگ


هديه 8:51 @ Tue, 14 Feb 06

در ادامه موضوع مطروحه توسط دادخواه درباره حسینیه قم :
خداجان حرفهايم را چه‌جوري برايت بگويم ؟!
از وقتي كه نام دين و پرستش تو بوده آزار رهروان هم بوده، قبول اما چه كنم كه براي خودم دادخواهي نمي‌كنم كه دلم ميسوزد از اينكه در مملكتي كه به نام اسلام هر غلطي را روا مي‌دارند مسلمانان حق نمازخواندن و برگزاري عزاي امامشان را ندارند !!!
تو ميدانی که از آنهايی نيستم که وقت بلا به ياد تو بيفتند اما چه کنم که جانم به لب رسيده از اين همه ظلم و بی‌قانونی و توحش
خداجان چه بگويم ؟ چه اعتراضی کنم که تو خود آگاه بر احوالی. که به چه ميزان مجالس عيش و فساد و فحشاء و ... در هرساعت در اين مملکت برپاست و تو خود هيچ نمی‌کنی؟!
از کودکيم به ياد دارم که هميشه با شنيدن شعر ْ عجب صبری خدا دارد ... ْ تمام تنم مورمور می‌شد و هرگز علت و حکمت اين‌همه صبر ترا نمی‌فهميدم!!!
اما اين‌بار می دانم که با توجه به اينکه اين پرونده اينهمه شاکی خصوصی دارد ديگر به متهمين مجال نخواهی داد فقط دلم می‌خواهد که ببينم چه می‌کنی؟


شکارچی 21:22 @ Mon, 13 Feb 06

وای خدای من باورم نمیشه که دارم شبح میخونم...
سلام شبح نازنین که دلتنگتم یه دنیا...
خوبی؟ بنا به قسمت روزگار کارم افتاده تو شهرستان سبزوار و الان تو کافینتم و حدود یک ساعته دارم شبح میخونم و شبح میخونم و شبح ... به اندازه همه این روزا که نخونده بودم. چون تو مشهد تمام شبکه ها فیلتر دارن و جالبه که سبزوار نداره!!!! اینا یا خیلی بچه مثبتن یا خیلی روشنفکر!!!
بگذریم از دلتنگی و ... خوشحالم که دوباره با نوشته هات یه ساعت از عمرم رو لذت بردم . همیشه شاد باشی و پاینده دوست خوب و جاودانه من ...


امیر 19:23 @ Mon, 13 Feb 06

شبح گرامی حداقل خبر رادیو فردا را که از ناحیه دوستی بدستتان رسیده دست کم نگیرید.
با احترام.


دادخواه 12:16 @ Mon, 13 Feb 06

اين ديوانه‌هاي حرامي به اسم مذهب هر غلطي را كه مي‌خواهند انجام مي‌دهند. در حال حاضر به يكي از حسينيه‌هايي كه در قم است و متعلق به درويشان است انگشت گذاشته و گروهي بدون نام مشخص اما با قدرت فراوان آن‌جا را تعطيل كرده‌بودند.از شيوه‌ي برخورد آن‌ها مشخص است كه متعلق به گروه وزارت اطلاعات هستند و قصد غصب ملك شخصي آن‌جا را دارند. ملكي كه با مجوز شهرداري و بر اساس اصول مهندسي ساخته شده‌است و هيچ‌گونه تخلفي ندارد. هر چه نامه‌هاي اعتراض آميز هم نوشته مي‌شود به جايي نمي‌رسد و در اين مقطع شانه خالي كردن و انداختن مسئوليت اين اقدام به ارگان ديگري و واگذار كردن را پيش گرفته‌اند. و درويشان با اصرار به در بسته هجوم برده و در داخل آن نشسته‌اند و به طور شبانه روزي در اين مدت دهه محرم آن‌جا بوده تا از بسته شدن آن جا جلوگيري نمايند.اين گروه مجهول الهويه تهديد كرده بودند كه بعد از عاشورا بايد آن‌جا بسته شود و ديروز به حسينيه حمله كرده و مردم را با ضرب و شتم از آن جا بيرون كرده‌اند و عده‌اي را كه به هيچ وجه حاضر به ترك محل نبوده‌اند در ساختمان گذاشته و در آن‌جا را پلمب كرده‌اند. اين وحشي‌ها چندي قبل هم عده‌اي آدم زنده را در درون حسينيه گذاشته و به رويشان ديوار كشيده‌اند. و چند روز مردم در آن‌جا در پشت ديوار بدون آب و غذا زنداني شده‌بودند. كجاي اين دنيا چنين رفتار وحشيانه‌اي را برمي‌تابد؟ چرا هيچ قدرت بين‌المللي نمي‌تواند بر اعمال آن‌ها نظارت و يا نفوذ داشته باشد؟ ايا غير از اين است كه اين جانيان را خود قدرت‌هاي امپرياليستي بر مسند نشانده‌اند و در ظاهر دعواي زرگري راه مي‌اندازند؟ آن‌ها چه مي‌خواهند؟ جز مهاجرت نخبه‌گان به كشورهايشان و اسير كردن مردم عادي در چنگ وحشيان جاني؟ چه طريقي بهتر از اين مي‌تواند ثروت‌هاي درون مملكت را به تاراج دهد؟ حال يا به بهانه صدا خفه كن و باج دهي و يا به شيوه‌هاي ديگر؟ اما مي‌دانم بر خلاف محاسبات روزي مردم از تمام اين لايه‌هاي پيازين سر بر مي‌كشند و جوانه مي‌زنند و چيزي باقي نخواهد ماند جز پوسيدگي براي كساني كه ويراني و پوسيدگي اين سرزمين را مي‌خواهند.

در پايان من تنها خواستار بازتاب اين نوشته هستم. چرا كه درويش جز خدايش به كسي پناه نمي‌برد و تنها چاره‌ساز را او مي‌داند. ما نمي‌خواهيم اين وضعيت به مرحله‌ي بحراني كشيده شود و در نهايت آرامش مي‌خواهيم در جايي كه متعلق به خودمان است مجالسي براي ذكر و ياد خداوند مهربان را داشته باشيم. بدا به حال اين نادانان كه با كش و قوس دادن اين امر سبب خواهند شد كه موج خسته و آتش زير خاكستر مردم عادي كه از دست اينان به ستوه آمده‌اند به گروه درويشان بپيوندند. لازم به ذكر است كه از ديروز گروهي را كه به زور بيرون كرده‌اند در جلوي در حسينيه در سكوت ايستاده‌اند و حاضر به ترك محل نيستند.

با تشكر و با اميد به آن كه اين خبر در سايت منعكس شود

مريم دادخواه


bita 10:52 @ Sun, 12 Feb 06

از اینکه حتی وقتی نبودم بودی ازت ممنونم . بی تا


nana 23:59 @ Thu, 9 Feb 06

کنجکاو گرامی

خدمتت عرض کنم که سخن از پستان بند
و سوزاندن و صورتی به جائی پوشيدن و اين قبيل ماجراها کرده ای !!!!!!و ضمن آن اشاره ای به خانمی که سينه بند دوست ندارد و همچنین من کرده ای !!!!
گفتم :
- پس از خسته نباشيد گفتن به شما برای برگشتنتان از فدارسيون تک وان دو !! عرض کنم که اينجانب
يادم نيست که در جوانی راجع به اين معضل پستان بند چه ميکردم ولی اکنون را با جرات ميتوانم برايتان شرح دهم !!!!!!
اين کمينه اکنون پستان های خود را چونان دو گيس بافته٬ از روی هر شانه ام به عقب
انداخته و سر کار روزانه خود ميروم !!!!!!!

اميدوارم با اين مثال زيبائی اندامی خود را
برايتان کاملا شرح داده باشم !! وگرنه لطفا بفرمائيد تا استفاده هائی که از شکم و باسن به عنوان ميز ميکنم را برايتان مفصل
بنويسم !!!! تا با فيزيک من بيشتر آشنا شويد . باقی بقايتان حمقی فدايتان !!! نانا


کنجکاو 4:15 @ Thu, 9 Feb 06

اين کامنت رو دستم مانده بود، تا اين که حسين .م آمد و غيرتی ام کرد و من هم آن را پس از چند روز فرستادم.

شبح جان!

من گيتار شکستن را شنيده بودم ، اما تا به امروز نه شنيده بودم که نوازنده ايی روی سن گيتار خورده باشد!؟ (چشمک هم راه باشد).

نويسنده به اين بد سليقه گی نديده بود، آخر شراب پورت هم شد، نوشيدنی که با خود ببری کنار اکيانوس؟ (آدم با شنيدن نام اش بالا می آورد). شبی از بی آبجويی، در خانه دوست، که تنها نوشيدنی هايی با در سد الکل بالا در چنته داشت و می خواست بی مهری نکند. بلند شد "ولکام درينک"ی درست کرد که فردا هرچه از دهانم آمد به آن نازنين گفتم. چون به گمانم زيادی ولکام شده بودم، تا فرداشب آن روز گيج بودم. من نمی دانم مردم چه گونه نوشيدنی های!! گَس و يا شيرين می نوشند (نوش هم خود داستانی است) .

از دهه شست گفتی و سازنده گانش در سيستم آموزشی و رفتاری بسيار پيش آمده ها رخ داد، فمينيسم و "جوراب صورتی" هاش به ميدان آمدند، سينه بند ها آتش زده شد (ميگی نه از نانا به پرس، و يا از ترانه که از سينه بند بدش می آيد). جنش زنان پر شتاب شد و در جايی می خواندم که شعارشان اين بود که پرچم ما پوشک نوزادان است (پوشک های قديمی را می شد شست و آويزان کرد (بر افراشت). فرانسه در تا يک گام ی به ديگرگونی (انقلاب) پيش رفت. اروپای شمالی هم چون هميشه دگرگون شد، بی آن که ديگرگونی در آن پيش آيد.

نا هنجاری ها جايشان را به هنجار ها دادند، هنجارها به ساده گی کهنه شده بودند.

خلق قهرمان دانمارک نخستين مردمی که پرونو گرافی را آزاد کرد، زندگی کلکتيوی آغاز گرديد و هم زيست ی بی- پيش- پيمان آغاز شد. و ساليان پس از آن دانمارک نخستين کشوری شد که پيمان هم زيستی ميان هم جنس گرايان هنجار جا افتاده ايی شد. گاه دهه شست ( دهه کنج کاوی و پرسش گری) را، که هر چه بود را بايد باز می پرسيدی/ باز می نگريستی و چند و چونش را کنج کاوی می کردی را با اين جمله دست می اندازند؛ "دانش آموز: ساعت چنده؟ آموزگار : به باور تو ساعت چند می تواند باشد؟ " .

کوتاه همه "مطلق" ها در هم ريخت و هر چه هست و نيست به بازنگری نيازمند بود.


حسین م. 23:43 @ Wed, 8 Feb 06

انگار همه(حتا اونایی که ساکن امریکا هستن) رفته اند مراسم عزاداری آقا اباالفضل، که تعداد نظرها (25 ) از سی ساعت پیش هیچ تغییری نکرده! اجر همه با سیدالشهدا!
شبح جان! شما هم از بین همه ی پیغمبرا دامن جرجیس رو چسبیدین! من یکی با خوندن نوشته های این بابا ریچارد براتیگان، احساس «بی در زمانی و نا در کجایی» بهم دست می ده! «رهایی انسان» و «امید» پیشکش!


مداد سفید 14:18 @ Tue, 7 Feb 06

اگه یه دفعه دیگه هم به من بگی درست نخوندی، هر چی دیدی از چشم شبحی خودت دیدی. گفته باشم. :)


مداد سفید 14:14 @ Tue, 7 Feb 06

زکی شبح جان! واقعا که! شما حضرات کمی تا قسمتی محترم زمانی که در پائین سطح گفتگو هم با هم حرف می زنین توانائی این رو ندارین که منظورتون رو درست و دقیق بیان کنین. حالا بماند که روش گفتگو رو هم بلد نیستین. رجوع شود به بحث های همیشگی، ایضا فحش و فحش کاری های بعد از اون! بعد جناب عالی می خوای با علم الاشاره به جوون های مردم ادبیات رهایی رو تفهیم کنی؟! خیلی ایده آلیست شدی شبح جان! یا نه، یه شبه به این نتیجه رسیدی که مردم بعد از انتخابات خیلی منور الفکر شدن؟!


شبح 8:28 @ Tue, 7 Feb 06

نانا جان!(19)
من بنيادهاي فکري به هم نريخته فقط کمي تا قسمتي عميق‌تر شده!

مداد سفيد عزيز!()
متاسفانه نگرفتي! اين متني که من نوشتم و اين براتيگاني که معرفي کردم اتفاقا دقيقا در جهت ادبيات انساني است. ادبياتي که رهايي انسان را مي‌خواهد و اگر متني که نوشتم مي‌خواندي متوجه مي‌شدي که به شرايط فعلي جواناني که توسط اصلاج‌طلبان تمام انرژي‌شون گرفته شده داره يه دريچه‌ي جديد نشون مي‌دم. ادبيات اميد در شرايط ياس!
از همه‌ي اين‌ها گذشته قبول دارم که اين روزها مشغله‌ي کاري‌ام زياد و وقت پيگري مسايل را ندارم و البته قبول ندارم که منفعل يا مايوس هستم! اتفاقا خيلي هم اميدوار و پرانرژي‌ام اگه مي‌خواي با هم مچ بندازيم يا بريم تو رنگ بوکس!


nana 2:46 @ Tue, 7 Feb 06

مداد سفيد عزيزم

بگذار خيالت را راحت کنم و بگويم تمامی عقايد و ايده ئولوژی ها بايد آزاد باشد و خواهد بود .
ما دارای يک دموکراسی واقعی خواهيم شد زيرا

تمامی طيف اصلاح طلبانی که نيروی بار بر
حزب بودند و تصور ميکردند که ميشود در شکم هيولا رفت و او را گاماس گاماس تغيير داد
درعمل ديدند که امکان ناپذير است با اين قانون اساسی و ولايت وقيح

خوب اين افراد به نظر من اکنون ديگر توهمی ندارند و با مردم قاطی شده اند .
ولی تجربه هشت سال کار دسته جمعی برای طرف خير را دارند .
و اينان به شايستگی ميتوانند از همه گروهها به همکاری دعوت کنند زيرا در عمل
ديده اند که تا دموکراسی نباشد يک مادرج..
اون بالا مينشيند و در ماتحت همه ميکند !!!!
پس همه گروه ها ميروند برای دموکراسی پارلمانی به شيوه غرب .
و در اين ميان
گروه های چپ و يا دمکرات و يا چه ميدانم
ملی مذهبی همه حق حيات دارند و همه يکديگر را تحمل ميکنند و در پارلمان تو سر و کله هم ميزنند
و اکنون ديگر هر مادرج .... ميداند که مردم به او ميگويند ما همگی تو را بالا نشانديم و ميدانيم که هرگاه بخواهيم ميتوانم ترا پائين بکشيم !!!
ما اين را ميدانيم تنها خواستيم شما هم بدانيد که ما ميدانيم . نانا


مداد سفید 23:56 @ Mon, 6 Feb 06

نانای عزیزم
می دونی ار چی لجم می گیره آخه؟ یه بار نشد این شبح جنس خراب یه کاری رو سر موقع ش انجام بده. حالا می خوای یه کاری کنی حنجره ش رو پاره کنه؟ بیا به اساس ایدئولوژی و اعتقاداتش ایراد بگیر. از صد تا فحش ناموسی بیشتر اثر داره به جون خودم!


nana 23:28 @ Mon, 6 Feb 06

آخ آخ آخ شماره ۱۷ عزيز نميدانی چه دل
خونی به خاطر شمايان دارم به جان مادرم

هر اتهامی و آزاری که اين جانيان اسلامی به مردم ايران زدند و انجام دادند يک طرف

اين مسخره بودن عملی که با شماها بی آزاران کردند يک طرف ديگر !!!

به جان مادرم من که شما را چون فرقه ای از فرقه های اين بودائيان بی آزار ميبينم که جوهر دين را شايد شناخته باشيد باور کن آتش ميگيريم که اين جانيان شما را به جرم
خواندن ((((((نماز)))))) ((سر خود))) زده و ازار
داده اند به والله !!!!
يعنی ديگر حق کشی چه اندازه که اينان ميگويند تو خدای خود را بايد به روشی که ما ميگوئيم بپرستی ؟؟؟؟؟؟؟
زهی وقاحت زهی بيشرفی تا کی ؟ با به کجا؟
ولی داراويش عزيز نانا

پايانی خوش رسيده است که با شما يک
سماع کامل در ايران در ميدان آزادی بروم
منتظر باشيد تا بعد . نانا


nana 20:23 @ Mon, 6 Feb 06

ای مداد سفيد عزيزم

برو دست از سر اين مرد بردار که نميدانی در
چه چاله عظيمی دست و پا ميزنه ؟
تمامی بنيادهای فکريش بهم ريخته !!!!!!!!
آنگاه تو به او ميگوئی بيا برامون از کس و شعرهای سياسی بنويس ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مگه نه شبح جوون ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نانا غيب گو !!!!!


مداد سفید 16:23 @ Mon, 6 Feb 06

نانا عزیزم. الهی دورت بگردم. این قدر لی لی به لا لای این بچه سرتق نذار. خیلی دیگه اون وری شده آخه!


دادخواه 16:17 @ Mon, 6 Feb 06

گنج قارون كه فـرو مي‌شود ازقهــر هنــوز
خوانده باشي‌كه هم ازغيرت درويشان‌است
چه‌كسي پاسخ‌گوي حمله به حسينيه قم است؟ ضرب و شتم، دست‌گيري، تيغه‌كشي،تهديد و...آزار فقراي سلسله‌ي نعمت‌اللهي‌سلطان‌عليشاهي ازچه سويي حمايت مي شود؟
درجامعه‌اي‌كه قانون اساسي به آزادي هاي مشروع فردي واجتماعي احترام مي گذارد. حتي اقليت هاي مذهبي براي انجام مراسم خود مجوز دارند؛
درجامعه اي كه هواداران عرفان هند،چين وتبت ، بودا...تا عرفان سرخ پوستي آزادانه فعاليت دارند؛
درجامعه‌اي‌كه‌مهماني‌هايي باهدف اشاعه‌ي فساد برپاست‌‌وكار‌شرع با‌درهم و‌دينار‌خريد‌و‌فروش مي شود؛
درجامعه اي كه موادمخدر راحت‌تر از آدامس بين جوانان پخش مي‌شود؛
تعرض به نمازخواندن دراويش درحسينيه‌ي قم چه معنايي دارد؟...!
جاي آن است‌كه خون موج زند در‌دل لعل زين تغابن كه خزف مي شكند بازارش
اين روزهايي‌كه در معابرعمومي براي ايام‌محرم مراسم برپاست ، چرا جمع ‌عاشقان ‌حسين(ع) را پريشان مي‌خواهند؟ ولي بايد بدانند
دولتي را كه نباشد غم از آسيب زوال بي‌تكلف بشنو دولت درويشان است
آنان كه در پي بستن حسينيه‌ي قم هستند ، حتما اين بيت حافظ را نخوانده اند:
بس تجربه كرديم در اين دير مكافات با دردكشان هركه درافتاد ، برافتــاد

- رونوشت به دفتر رهبري
- رونوشت به رياست جمهوري
- رونوشت به مجلس شوراي اسلامي


مداد سفید 13:55 @ Mon, 6 Feb 06

ببین شبح عزیزم، تو سعی کردی برام وضعیت ات رو توجیه کنی، مرسی. اما من قانع نشدم. اول از همه این که اگه آدم بخواد خودش باشه خیلی خوبه، اما هزینه ی سنگین رو کسی پرداخت می کنه که سال ها خودش نبوده. مسئله ی بعدی اینه که از نظر من عقیده ی یک نفر نیست که اهمیت داره، بلکه اون چیزی که خوندن دوباره ی یک متن رو لذت بخش می کنه بحث ها و گفتگوهائیه که پیرامون اون مطلب می شه. تو خودت بهتر از من می دونی که همیشه چالش ها، پرسش ها و نقد و نظرهای دیگران بوده که اگه بی انصافی نکنم و بگم همیشه اما بسیاری از اوقات به متن هات معنا بخشیده و حالا کمبودش به شدت حس می شه. اگه گفته بودی بی حوصله ام، دچار انفعال شدم، بی انگیزه ام یا مشغله ی کاری دارم بی چون و چرا می پذیرفتم اما این که یهو از آستین ات این توجیه رو بیرون میاری که ما رو در بحران نگه داشتن و باعث شدن تا نتونیم در آرامش فکر کنیم از اون حرف هاست که با هیچ قرص و شربتی هضم نمی شه. باور کن ده تا معنا می شه از این جمله برداشت کرد که مودبانه ترین اش اینه که گور بابای وضعیت فعلی. حالا بعدا یه روزی می شینیم راجع بهش فکر می کنیم. اون جمله ی بعدی که از این هم بدتره. یعنی چی که از ته این هیاهوها همیشه دو طیف در میان که یا این ور خرن یا اون ور خر؟ تو جزو کدوم شون بودی تا قبل از این دو ماه؟ پس طیف سومی که تحلیل های درست می نویسن کجان؟ اون هایی که خبر رسانی بی غرض می کنن کجان؟ به هر حال این مسئله برای من مهم بوده و هست چرا که این وبلاگ از اول خط فکری خاصی داشت و در جهت اون شیوه ی تفکر بود. این که می بینم این جا تبدیل به یه وبلاگ ادبی زورکی و بی تفاوت نسبت به اون همه دوست و خواننده و مباحثه و مجادله شده چندان برام خوشایند نیست. با تمام این حرف ها، پیرهن دونه ای صد تومن. اگه خواستی، تو اون ور جوب من این ور جوب. فحش بده فحش بستون. :)


شبح 11:29 @ Mon, 6 Feb 06

مداد سفيد نازنين! دوست خوب‌ام!
مثل اين که مجبورم زبان طنز و شوخی را کنار بگذارم و دو کلمه با هم جدی اختلاط کنيم.
شايد حق داشته باشی که از من بخواهی در مورد مسئله‌ی مهمی مانند موضوع ارجاع پرونده‌ی ايران به شورای امنيت بنويسم اما من يادگرفته‌ام (و بابت آن هزينه‌ی سنگينی دادم) که خودم باشم. اگر امروز از براتيگان خوشم آمده به خودم فشار نيارم که در مورد چيز ديگری بنويسم. چيزی که اطلاع کمی از آن دارم و بايد يه سری شعار پشت سر هم رديف کنم. امروز در مورد براتيگان نوشتم و فردا که اين هياهوها خوابيد شايد در مورد ان‌پی‌تی نوشتم... من البته در مورد اين ماجراها نظر خاصی دارم که چون پخته نيست ننوشتم‌اش شايد در يکی دو روز آينده چيزکی نوشتم.
از اين که اين وب‌لاگ برای‌ات مهم است و دوست داری نظر مرا بدانی متشکرم اما اجازه بده هول‌هولکی و از سر احساس وظيفه‌ای مبهم چند تا حرف پرت و رو هوا تحويل خواننده‌گان ندم تا اگر يه ذره اعتبار برای شبح جمع کردم با پرت و پلا نويسی حرومش نکنم.
و يه نکته‌ی ديگه اين که اگه به اين سال‌ها نگاه کنی می‌بينی هميشه ما را در بحران نگه‌داشتن. انتخابات، دعواهای زرگری، تهديد‌های واقعی يا واهی... و همه‌ي اين‌ها باعث می‌شه نتونيم با آرامش بشينيم فکر کنيم، مطالعه کنيم، و جان‌مان را پرورش دهيم. از ته اين هياهوها يه مشت آدم شعاری که يه روز طرف‌دار چپ‌ترين جناح اپوزيسيون هستند يه روز دنبال راست‌ترين جناح حکومت بيرون مياد. بعد يه دفعه همه‌ی ملت جو زده می‌شن و می‌گويند "شاه" بره هر گهی جاش اومد بهتره و ديديم که نه گه بالای گه بسيار است.
بازم از لطفی که به من داری تشکر می‌کنم و اين که به هم تذکر بديم هم کار درستی می‌دونم و اميدوارم اين حرف‌ها موجب نشه فکر کنی از انتقادت ناراحت شدم خودت می دونی که ناراحت نشدم تازه خوش‌حال هم شد که نظرم و کارم برای تو دوستان عزيزی مثل نانا و زمينی و سايرين مهم باشه.


آوای زمین 11:17 @ Mon, 6 Feb 06

هاهاها... من و باش که دارم توی وبلاگم التماس می کنم به من کتاب واسه خوندن معرفی کنند:)))) خوشم مياد هميشه دستت پره شبحی...
مممم... ولی می دونی بازم يه فرق بزرگ کرده اينجا يه چيزی که فقط ميشه احساسش کرد نميشه در موردش گفت يا نوشت. همه ش وقتی ميام اينجا يه حسی دارم. نوشته هات رو که می خونم هم همينطور. يه تغيير کرده اينجا... نمی تونم يا بهتر اينطوری بگم دلم نمی خواد بگمش :(


زميني 1:25 @ Mon, 6 Feb 06

هميشه در موقعيتي آچ‌مز وار مارو مي‌اندازي تو فكر كه قضييه چيه!؟ ;)


مداد سفید 0:02 @ Mon, 6 Feb 06

شبح ذلیل مرده، بالاخره حیفه که آدم بزنه یا نزنه توش؟ :)
بعدشم، نانای عزیزم خوب نوشته برای این که لحظه ای نیست که خبر تازه ای رو ننویسه و تحلیل نکنه. تو چکاره ای این وسط؟ ولی نه، راست می گی... من بعدا به همه می گم که توی این روزهای بحرانی تو هم چند تا کتاب قصه تحلیل کردی. خودش کلی کاره... به جون خودم!


شبح 20:37 @ Sun, 5 Feb 06

مداد سفيد نازنين!
جاده خاکي به اين باحالي حيف نيست آدم بزن توش!؟
ناناي عزيز هم خوب نوشته ديگه.

راوي عزيز!(4)
دچار مشکلات فني شده بود اين هاست ما که به حول و قوه‌ي الهي برطرف شد!
مرسي از محبت‌ات.

شهلا به اين متواضعي نوبره والا!


nana 20:32 @ Sun, 5 Feb 06

مداد سفید عزیزم

به ولای سالواتور آلنده ٬ دقیقا میدونم که تو
ایران چه خبره میدونی چرا ؟
دوستانی که دوسال پیش باهاشون سر گوز
معلق شدن رژیم جانیان اسلامی شرط بسته بودم پاشنه تلفن مرا از جا در آورده اند
و در کمال احتیاط از من خبرهای جدید میخواهند و درحالتی بین نگرانی و گونه ای امید بسر میبرند .
میدانم که همگی در ایران روی آتش نشسته اید و هزاران گونه نگرانی دارید
ولی یادت باشد و فراموش نکن متاسفانه
اگر مردم ایران برنخیزند ما حتما حتما قربانی
خواهیم داد و از آن گریزی نیست زیرا کندن
بخشی قانفاریا از بدن دردناک خواهد بود
ولی اگر مردم برخیزند با کشتار بسیار بسیار اندک این قانقاریا را خواهیم کند زیرا
این قانقاریا درست در این لحظه حیاتی از تاریخ ما تخم گشودن آتش را بروی مردم ندارد که ندارد .
زیرا با این عمل خود آتشی را روشن میکند که اول همه خودش را خواهد سوزاند
این از این
و اما تمامی شما در ایران و تمامی ما در خارج از ایران داریم کار خود را میکنیم و ثمره
این کار را توقع نداشته باش که آنی ببینی زیرا ما همگی بخشی از یک کل عظیم به نام مردم ایران هستیم که همه با هم برخواهیم خواست من شکی ندارم به تمام پاکی های عالم .
نگران نباش و بدان که بالاخره هر انتخابی یک صرف نظر است مگه نه ؟
پس اگر این ملت ستمدیده رنج کشیده ما که از ترس بیست و هفت سال تمام است که فلج شده همچنان ترس را انتخاب کند خوب قاعدتا باید هم که کشته دهد مگه نه ؟

ولی به تمامی شما میگویم برای من بسیار روشن است که برای ما هم یک انقلاب نارنجی اتفاق خواهد افتاد و خیلی تخریب و کشته نخواهیم داشت .و فراموش نکن درست همین لحظه که من این ها را تایپ میکنم میلیونها ایرانی هر یک به وسع خود
مشغول کاریست مفید که نظر به نداشتن جام جهان نما همگی قادر به دیدن نیستیم !!ولی آن کارها انجام میشود مگه نه ؟
نگران نباش عزیزم .
ملت ایران پیروز است . نانا


مداد سفید 19:56 @ Sun, 5 Feb 06

نانای بسیار عزیزم
فیلترینگ در ایران یک هفته ست که بیداد می کنه. سایه ی این هیولایی که اسمش پرونده ی هسته ایه آخرین لبخند ها رو از لب مردم گرفته. کابوس یه جنگ تازه روی رویای شبانه ی مردم افتاده. انفعال محض در وجود مردم ریشه دونده، بعد این وسط همین بلاگر هایی که برای سرماخوردگی گربه ی فلان کس حنجره شون رو پاره می کردن، حالا این طوری خودشون رو به اون راه زدن. نه! شما جای من باشی دلت نمی خواد یه اردنگی جانانه به این شبح جز جیگر زده که نمی دونم برای چی با خودش و بقیه این قدر بد لج کرده بزنی؟


nana 19:10 @ Sun, 5 Feb 06

شبح گرامی

خدمتت عرض کنم که از چیزی که نوشته ای من خبری ندارم ولی از اين که حرفهايم از زبان شخص ديگر و يا بی نام گفته بشه بينهايت شاد ميشوم .

مداد سفيد عزيزم

مطلقا نگران نباش دوست من شبح چه راجع به اوضاع بنويسه و يا چيز ديگری هيچ فرقی نميکنه زيرا برای همه ما ديگه ثابت شده که اين خانه شبح يک اطاق پذيرائی داره که نه تنها هرکی دلش ميخواد ميتونه بياد بلکه ساليان سال است که کلی مساله حياتی و ريشه ای ايران توش مطرح شده و همان ريزه ريزه های اينجا و تمامی وبلاگ های ديگر به اضافه خبرهای روزنامه های داخل ایران که توسط عناصر شریفی حتی شده با بند بازی جمع گشته و سبب شده که تمامی جهان به مظلوميت ما و گروگان گرفته شدنمون توسط مشتی
خون آشام
که نه تنها هيولا هستند بلکه حتی هيولای
ايرانی از قسم شاهان ايران نيستند بلکه يه مشت هيولای خارجی که هيچ تعلق و علاقه ای هم به ما ندارند است جلب شود .

مداد سفيد عزيزم
اون روسری های کثافت را مچاله و دسته کرده
گوشه ای گذار تا برسم و با هم بريم تو جشن چهارشنبه سوری همه را همراه مانتوها به شعله ها بسپاريم و بعد دسته
جمعی يک عدد رقص باباکرم تاريخی برقصيم
رقصی که تو تاريخ ما سابقه نداشته باشه .
ملت متحد پیروز است . نانا



مداد سفید 15:47 @ Sun, 5 Feb 06

تو رو به اون وجود شبحی ت قسم یه چیزی بپرسم صادقانه جواب می دی؟ چرا تو هاگیر واگیر این جو خراب سیاسی این قدر ناشیانه زدی به جاده خاکی؟! جان من! این تن بمیره راستش رو بگو :)


شهلا 14:20 @ Sun, 5 Feb 06

شبح جان سرافرازم فرمودید و به کومه من تشریف آوردید.


آونگ خاطره های ما 12:57 @ Sun, 5 Feb 06

سلام شبح عزیز
گمت کرده بودم
نامه هم می دادم برگشت می خورد .
یک بار هم در وبلاگم از دوستان پرسیدم .... گفتند که آنها هم نمی تونن وارد وبلاگت بشن .
به هر حال خوشحالم که خوبی
که می نویسی .
شاد باشی عزیز


شبح 9:37 @ Sun, 5 Feb 06

اول نويسي زيتون ديگه واقعا نوبره!

نانا جان!
جالبه چند شب پيش يه جا مهمان بودم راديو بي‌بي‌سي يا شايد صداي آمريکا داشت مطلبي در مورد وب‌لاگ‌ها و اين حرف‌ها مي‌خوند و در مورد وب‌لاگ شهرداري مي‌گفت که اسم تو رو آورد که يه کامنت اسيدي تو وب‌لاگ‌شون گذاشته بودي و من بي‌اختيار گفتم. دهه اين که ناناي خودمانه!
راستي چند روزي بود اين نشاني فيلتر شدم قطع بود و من از همه جا بيخبر بودم چون خودم که نمي‌تونستم ببينم تا اين که دوستان خبر دادن مشکل فني داره و قطعه و من پي‌شو گرفتم تا درست شد خلاصه مرسي.


nana 9:02 @ Sun, 5 Feb 06

درود بر شبح گرامی

مدتهای مديدی بود که قادر به آمدن به وبلاگت نبودم نميدانم چرا ؟
امروز خوشبختانه درست شد و متوجه شدم چندين پست اضافه شده .
بسيار شادانم که در اين روزهای مهم داری
مينويسی .
اميدوارم حال تو و همه دوستان خوب و خوش باشد و همگی سلامت که به نيروی
همه از دم به هر اندازه بشدت محتاجيم
داريم ميرم که قانقاريا رو از بدن رنجور مام
ميهن بريده به مستراح بسپاريم .
ملت متحد پيروز است . نانا


زیتون 1:21 @ Sun, 5 Feb 06

اول:)
سلام شبح جان






زبان:
نگهداری مشخصات؟






تعداد مطالب وبلاگ: 1310
تعداد نظرات: 25711
تعداد بازديد کنندگان:
Last update: april 15, 2008 01:17 am


از کجا آمده‌اند؟