سه شنبه، 24 آبانماه 1384 | November 15, 2005

هجده سال و ده ماه و سيزده روز

هجده سال و ده ماه و سيزده روز
رو سر بنه به بالين تنها مرا رها کن
ترک من خراب شبگرد مبتلا کن
دردی است غير مردن، کان را دوا نباشد
پس تو چگونه گويی کين درد را دوا کن. مولوی
در آخرين ثانيه‌های بيست و پنجاه و يک دقيقه آخرين نفس‌های‌اش را کشيد و در اولين ثانيه‌های بيست و پنجاه و دو دقيقه برای هميشه خاموش شد.
نوزده سال و ده ماه و سيزده روز زنده‌گی کرد. هر چند وقتی به دنيا آمد شديدا بيمار بود و اميد چندانی به ادامه‌ی حيات‌اش نمی‌رفت اما يکی دو ساله که شد حال‌اش رو به بهبودی گذاشت و بعد آنقدر سالم و پرانرژی شد که کسی به خاطر نمی‌آورد از بدو تولد بيمار بوده است. گيرم کسی جز پدر و مادرش از بيماری مادرزاده‌ای او اطلاع نداشتند اما همان پدر و مادر هم فراموش‌شان شده بود که همان دقايق اول تولد هم کسی اميدی به زنده‌ماندن‌اش نداشت.
آنقدر سريع رشد کرد و شکوفا شد که باور نکردنی بود. در مدرسه هميشه شاگرد اول بود و در هوش و دانايی و کارايی نمونه بود. انديشه‌های انسانی بسيار والايی داشت. انقلابی و متفاوت، اهل اين زمانه نبود از همان‌ها بود که ديوژن با چراغ گرد شهر در جست‌وجوی‌اش بود و يافت نمی‌شد با اين حال چون نيلوفری زيبا و پاک که در دل لجنزار رويده باشد از رنگ و بوی مرداب پيرامون‌اش بی‌نصيب نمانده بود و آن بيماری مادرزادی نيز گاهی عود می‌کرد و روانه‌ی بيمارستان می‌شد اما در بدترين لحظات هرگز شور زنده‌گی در وجودش خاموش نشد تا اين که چهار سال پيش بيماری مهلکی به سراغ‌اش آمد و او با تمام وجود برای مقابله با آن بپاخواست اما دريغ و افسوس که بيماری حادتر از آن بود که قابل درمان باشد. يک سال بعد از بيمارستان مرخص شد و در چند سال گذشته هر چند بيماری دست از سرش برنداشته بود اما قرص‌های مسکن زنده‌گی را برای‌اش گيج و گنگ کرده بود و بيماری چون سرطانی لجوج در جان‌اش گسترده می‌شد اما تصور همه آن بود که دوباره سالم شده است.
ظهر روز جمعه‌ای در شهريور ماه گذشته با خبر شدم که حال‌اش به هم خورده است خودم را هراسان به بالين‌اش رساندم. با چشمانی گريان در آغوش‌اش کشيدم روی تحت‌خواب خوابندم‌اش و تا ظهر روز بعد بدون آن که پلک بر هم زنم کنارش نشتم و گريستم او به خواب می‌رفت و بيدار می‌شد و من مضطرب و نگران و نيمه مجنون فقط گريه می‌کردم و التماس می‌کردم زنده بماند. ظهر روز شنبه او را به بيمارستان بردم و ساعت يک ربع به يک از او آزمايش سرنوشت‌سازی گرفتند که ساعت يک پاسخ‌اش مشخص می‌شد و آن ربع ساعت بر من دنيايی گذشت و چند دقيقه به ساعت يک پاسخ آزمايش آمد! پاسخ مثبت بود و او هيچ شانسی برای زنده ماندن نداشت. اما من ناباورانه و با خوش‌بينی ابلهانه‌ای نمی‌خواستم نتيجه‌ی آزمايش را قبول کنم. وقتی او را رها کردم و سوار اتومبيل شدم تا به خانه بروم بغض‌ام ترکيد و آن‌چنان از ته دل گريستم که تمام ماشين به لرزه افتاد. اقيانوسی از ديده‌گان‌انم جاری شده بود و به جاری تمام انسان‌های روی اين کلوخ سرگردان گريستم. آنقدر گريه کردم که از حال رفتم و در حالتی بين خواب و بيهوشی او را ديدم که زنده و سرحال سر از بالين برداشته است و دارد به من لبخند می‌زند. آنچنان اين تصوير زنده و جان‌دار بود که هنوز باور نمی‌کنم رويايی بيش نبوده است.
از آن موقع تا اولين ثانيه‌های ساعت بيست و پنجاه و دو دقيقه شبی از شب‌های نيمه‌ی دوم آبان ماه که او برای هميشه خاموش شد به اندازه‌ی تمام عمرم گريستم و آه‌های جان‌سوز از سينه برکشيدم، پانزده کيلو وزن کم کردم و بيست سال پيرتر شدم و در تمام اين لحظات بيم و اميد در جان‌ام جريان داشت و هميشه در روياهای‌ام او را می‌ديدم که دوباره زنده و سرحال و شوخ و شنگ می‌خرامد و می‌خندد و می‌سازد و می‌آفريند. تلاشی فوق توان انسانی برای بهبودی‌اش کردم و تنها حرف پزشکانی که می‌گفتند؛ او اگر زنده بماند تا آخر عمر زنده‌گی سالمی نخواهد داشت و بخش مهمی از مغزش را از دست داده است و ديگر هرگز قابل ترميم نيست، مرا به رفتن‌اش راضی می‌کرد. او بايد می‌مرد تا پدر و مادرش از بند رها می‌شدند؛ از بند زنده‌گی با کودکی بيمار و افليج و نيمه انسان، و اين چنين مقدر شده بود که او بميرد تا دو انسان به طور مستقيم و چند انسان به طور غير مستقيم نجات پيدا کنند.
در آخرين ثانيه‌های بيست و پنجاه و يک دقيقه شبی از شب‌های آبان ماه هشتاد و چهار در حالی که در آغوش گرفته بودم‌اش و زار زار می‌گريستم و بر پيشانی‌اش بوسه می‌زدم و زير لب زمزمه می‌کردم "دوست‌ات دارم" آخرين نفس‌های‌اش را کشيد و در اولين ثانيه‌های بيست و پنجاه و دو دقيقه برای هميشه خاموش شد.
امروز به بيمارستان رفتم و وقتی ديدم قلب او در جسم زنی حامله که کودکی شش ماه را در بطن داشت می‌تپد از صميم قلب آرزو کردم کودک سالم و تن‌درست به دنيا بيايد و سال‌های سال زنده‌گی کند و به اين صرافت افتادم تمام تلاش‌های من برای زنده نگه‌داشتن او حتا، رضايت دادن به اين که بيمار و نيمه انسان زنده بماند، در واقع تلاش برای کشتن اين مادر و فرزند بود... پوزخندی زدم و به تنهايی و بی‌کسی خود معنا دادم.
باز بايد زنده‌گی کرد و زنده‌گی هزار بازی‌گری ديگر در پيش رو دارد...

November 15, 2005 08:52 PM

حاج رضا 17:10 @ Tue, 13 Dec 05

هوالمحبوب نمي دانم چه بگويم هميشه اين موقعها كم ميارم اما منم در غم خودتون سهيم بدونيد


سیاهکل 8:18 @ Wed, 23 Nov 05

عمو شبح گل وقتی همه به این خوبی نوشتن من دیگه چی بنویسم.


افسون 10:44 @ Tue, 22 Nov 05

غم انگيزه امابايدپذيرفت.منم درغمت شريك بدون.


رضا 0:49 @ Tue, 22 Nov 05

شبح عزيز
تسليت منو بپذير.
اين مدت طبق روال هميشگی ميومدم و برخلاف هميشه اين وبلاگ آپديت نميشد. متاسفم که خبر نداشتم داری با درد بزرگی دست و پنجه نرم می کنی!


rahaa 14:56 @ Mon, 21 Nov 05

شبح جان،
از صميم قلب بهت تسلیت می گم و اين ارج تو را به زندگی می ستايم.. روحش شاد.


quazar 10:42 @ Mon, 21 Nov 05

نقاش را گفتند نقشي كشد از زندگي

با قلم نقش حبابي بر لب دريا كشيد


یک انسان تمام 8:08 @ Mon, 21 Nov 05

به درخواست نويسنده حذف شد.


گيسو 20:12 @ Sun, 20 Nov 05

شبح عزيز از صميم قلب تسليت می گم و براتون صبر زیاد آرزو می کنم.


jay 16:04 @ Sun, 20 Nov 05

هرگز نميرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جريده عالم دوام ما ...

ای کاش در اين لحظات سخت در کنارت بودم و شانه ای بودم برای گريه های ناگزيرت ! ای کاش می توانستم از نزدیکی دستان این پدر مهربان رو با محبت ميفشاردم تا بداند که تنها نيست او هيچ وقت تنها نبوده و نخواهد بود


حميد 15:13 @ Sun, 20 Nov 05

نازنين شبح سلام ... مرا هم در غمت شريك بدان ... به اميد روزهاي بدون غم ...


امیر 12:31 @ Sun, 20 Nov 05

شبح عزیز:ظرف چند روز گذشته از شدت ناراحتی نتونستم چیزی بگم....چون تقریبآ از مدتها قبل حدس میزدم....
عقل پرسید: دشوارتر از مرگ کدام است؟
عشق فرمود:دشوارتر از مرگ فراغ است:((.
تا بعد....


‌زلال 8:46 @ Sun, 20 Nov 05

شبح عزيز

زندگي را گزيري و مرگ را گريزي نيست

واقعا" متاسفم


azar 7:19 @ Sun, 20 Nov 05

زيتون نازنين . نميدانم چرا نميتوان برای تو در زيتون بدون فيلترت کامنت گذاشت .


بنفشه 6:31 @ Sun, 20 Nov 05

شبح جان امیدوارم که بهتر هستی.


بادبان 6:08 @ Sun, 20 Nov 05

زندگی ارزش واقعی خود را در رابطه میان انسانها نشان می‌دهد و یک قطره عشق والاتر از یک اقیانوس عقل است


زیتون 0:32 @ Sun, 20 Nov 05

شبح جان بنویس!


azar 0:27 @ Sun, 20 Nov 05

شيح جاتن ... منتظران را به لب امد نفس .
چيزی بگوی.


Hamid Poorian 21:56 @ Sat, 19 Nov 05

از مرگ نيز نيرومندتر
بر خواسته است
ايده آزادی انسان
و اينکه...
ما چقدر انسان باشيم؟
ما چقدر آزاد بخواهيم زندگی بکنيم؟
جامعه نوين نه يک شعار.
بلکه واقعيت زمينی امروز
و اينکه...
من و تو چه نقشی داريم؟


مريم صورتك 14:15 @ Sat, 19 Nov 05

سخته می‌دونم. خيلی سخته.اما زندگی جريان داره و مرگ هيچ وقت هيچ وقن نمی تونه ما را از کسی که دوستش داريم جدا کنه.


12:42 @ Sat, 19 Nov 05

شبح عزیز
با ز هم نوشته ات به من امید زندگی داد.به عنوان یک بیمار ی که حدود سه ساله درگیر علایم و حدود یک ساله در گیر درمان علایم یک بیماری ناشناخته هستم از تو بابت نوشته ات و بیان احساست درآن لحظهای حساس زندگی تو و آن عزیز از دست رفته تشکر میکنم .از وقتی که این مطلب را خوانده ام به نحوی دوستانی را که از اول و تا به حال در این مرحله از زندگی ام همراهی کرده اند بهتر درک می کنم.آخه تا حالا نمیخواستم براشون مزاحمتی ایجاد کنم ولی واقعا همون طور که تو بیان کردی مثل اینه که این دوستانی که تا حالا کنار من موندن حال و روزشون در مورد بیماری من دست کمی از اوضاع روحی تو در اون مراحل زندگیت نداره. برای اینکه به آنها بعد از من سخت نگذره سعی میکنم مریض خوبی باشم و زیاد بهشون سخت نگیرم .حتی شاید گذاشتم دفعه بعد من را تا محل مداوایم در شرق آلمان همراهی کنند.آزاد و تندرست باشی.


azar 7:19 @ Sat, 19 Nov 05

شبح عزيز ... بودن يا نيودن .. مساله اينست .... بودنت را اغاز کن ... مثل هميشه .. بايد خواندنی باشد نوشته هايت بعد از اين .. اغاز زيستن .


Nazanin 6:20 @ Sat, 19 Nov 05

شبح جان مرگ عزيزان ادمی بسيار تلخ است ولی جه ميشود کرد عزیز؟ همه ما روزی به طبيعت خواهيم ييوست ...... مرا هم در اندوه خود سهیم بدان.


Sahand 5:02 @ Sat, 19 Nov 05

at that time, I did not know that this Ravi was a women and not a man.


Sahand 5:00 @ Sat, 19 Nov 05

I tried to post this one in “ aavange khaterehaye ma” but it did not passed from the owner’s censorship. I want to tell the story because these three stooges goes around crying for uncle for being a victim.

{Abbas Maroufi, Hale, Mahshid and story of three stooges}. Dear Ravi: Also I have seen your comments in other sites but this is the first time visiting you and it is about posting rude, insulting comments etc. You have quoted Mr. Abbas Maroufi and then I read the soothing comments of two individual female Hezbollhi, Hale khanoom and Zahra khanoom (Mahshid) and because I have experience with these three individual, I thought it would be informative if I explain my experiences with these individuals so that others would not be so naïve believing any words wrapped in nice looking Christmas gift papers.

Mr. Ravi” We teach others how to treat us.”--- Eleanor Roosevelt---

Abbas Maroufi closed his comment section because of me and the reason was very simple. One night I decided to post certain Azerbaijani cultural, art and musical sites in some sites comment section just to test their level of tolerance. It was easy to start with malakut’s group because it had members and was easy to find their site. I posted in ten sites and the next day eight out of ten was deleted except in Maroufi’s site. I thought well, bravo, he has more tolerance than the others. It was very shocking; these people day and night shouting freedom of speech, democracy, and other bullshits but cannot even tolerate the Azerbaijani culture. I tried to post some on other sits beside malakut but did not have the addresses, so I went back to Maroufi’s site trying to open the sites that I had left there the day before.


I could not open any of them and then I realized that this charlatan have changed one character per site so that others would not be able to visit. I posted another comment and asked him what was wrong with the sites, after all if he is a real artist, writer he should have known that art has transcendental value and recognize no boundary but instead of replying to me he deleted this one also and then he left me no choice but to attack him with nasty words, the more he deleted them, the more I posted, finally he could not handle it and closed down the comment section but soon he had to reopen again, because he would explode without reading his comments hoping that one day some one may call him Iranian Goethe. You see as we Azerbaijanis say” doshanda hizlik olmasa, tazi dalina doshmaz.” “ age khargosh kharesh na dashte bashe, sage tazi donbalesh ne miofte.”

When “ Hasan agha "called some of the members of penblog as donkeys, I was expecting some people to object to it but no one did. I posted a comment in Hale’s site asking her why she did not object, after all she was one of the members of the pen, instead of replying or even being silent she deleted my comment and then she even banned me from visiting her public toilet.

Mahshid posted Aramesh Dostdar's speech at her site, calling Soroush a charlatan. I posted a comment saying that also I have nothing in common with Soroush but Dostdar himself was a charlatan, which Zahra khanoom did not like it and she tried to block my IP. Every day before and after my meals, I used to go her toilet and take a shit on her site. This female hyena (kaftar) should have known that if calling a person charlatan was an insult, why she praised Dostdar for it but deleted my comment saying that mine was insult.

Any time, any place if I had the opportunity I would take shit on these three stooges either in cyberspace or in real word.

Dear Ravi: I do not know who is bothering you, but believe me if you have not done any wrong this person would stop one day. I told my stories so that these three idiots would not go around crying to be a victim. For me these are no different than from the man ordering censorship, the only difference is, these do not have the power yet. “ gorbeye meskin agar par dashti---- tokhme gongeshk az jahan bar dashti.”


زیتون 2:39 @ Sat, 19 Nov 05

شبح جان بهتری؟
هر روز میام به دیدنت!


banafsheh 1:43 @ Sat, 19 Nov 05

شبح جان متاسفم و فکر می کنم می فهمم چه می گويی و چقدر از دست دادن ِ سختی است.


1:21 @ Sat, 19 Nov 05

نازنین شبح
شريک غمت هستيم.
شمر


دنیایی 0:31 @ Sat, 19 Nov 05

شبح جان تسلیت


نسرین 22:37 @ Fri, 18 Nov 05

شبح عزیز از صمیم قلب تسلیت میگم.خیلی متاسف شدم.


sepehr 20:30 @ Fri, 18 Nov 05

شبح عزيز تسليت


ترانه 20:03 @ Fri, 18 Nov 05

شبح جانِ دل تنگ و دل نازک!
روزهایی هست که می توانم را ترک کنم. گاهی آسمان اینجا انقدر تیره و تار است که هر انسان سالمی را هم از پا می اندازه. پشت این پنجره ها پاییز با همه زبیایی و شکوهش ساز خودش رو می زنه. و من آرزوی دیدن دریا را، در دل، شوق فردا می خوانم تا زودتر این جسم سبک را نیرو دهم.
این ها را نوشتم که بدانی درد همه جا هست.
شوق و شور زنده گی باید!!!

نصفه پُر لیوان را ببین!
دنیا به آخر نرسیده!!


nasrin 13:07 @ Fri, 18 Nov 05

"همه ی مرگ ها"
همه مرگ ها را مرده ام
همه مرگ ها را ٫ می خواهم که بمیرم
مرگ چوبین درخت را
مرگ سنگی کوه را
مرگ خاکی خاک را
مرگ برگیٍ خشاخشیٍ علف های تابستانی را
و بینوا مرگٍ خونینٍ آدمی را
می خواهم که باز بمیرم .
------
گل را می خواهم که باز زنده شوم
درخت و علف را می خواهم که بار دیگر زاده شوم
و ماهی و آهو ٫ پرنده و پروانه را
و در هر شکل و پیکره ای
حسرتی پله پله مرا
تا به واپسین رنج ها
به واپسین رنج های بشری
فرو می کشاند .
-----
آه ای زه لرزان و برآشفته ٫ دریغا
از آن گاه که مشت شوریده ی حسرت
هر دو قطب زندگانی را
بخواهد که به سوی یکدیگر خم کند .
ّ[آه تو ای حسرت] باری دیگر و بسی بارهایی دیگر
مرا از مرگ به سوی زادن باز خواهی راند
به این راه دردآکنده ی شکل ها و پیکره ها
به این راه با شکوه شکل ها و پیکره ها
-----
هرمان هسه


روشنك 10:25 @ Fri, 18 Nov 05


رويا نبود حقيقت بود
سر از بالين برداشت و ترا در آغوش گرفت تا بگويد او هم ترا دوست دارد .
قلبش را بخشيد تا ترا براي همه همدردي ها و همراهي ها درمبارزه براي ادامه زندگي سپاس گويد.
شاد باش كه رنج نيلوفر پاك پايان يافت و زندگي به شكلي نو جاري شد.


سولوژن 8:10 @ Fri, 18 Nov 05

متاسفم شبح عزیز ...


nana 4:48 @ Fri, 18 Nov 05

برای شبح گرامی

گفت کسی خواجه سنائی بمرد
مرگ چنين خواجه نه کاريست خرد

قالب خاکی به زمين باز داد
روح طبيعی بفلک وا سپرد

پرتو خورشيد جدا شد ز تن
هرچه ز خورشيد جدا شد فسرد

صافی انگور بميخانه رفت
چونک اجل خوشه تن را فشرد

شد همگی جان مثل آفتاب
جان شده را مرده نبايد شمرد .
مولانا


بی بی 22:32 @ Thu, 17 Nov 05

براتون آرزوی صبر و شکیبایی دارم.


روشنا 21:42 @ Thu, 17 Nov 05

مرگ چنان فاجعه ی مهیبی است که در برابرش جزسکوت هیچ نمی توان گفت.امیدوارم سکوت مرا بپذیرید.


روشنا 21:36 @ Thu, 17 Nov 05

مرگ چنان فاجعه ی مهیبی است که در برابرش جزسکوت هیچ نمی توان گفت.امیدوارم سکوت مرا بپذیرید.


puya 18:31 @ Thu, 17 Nov 05

شبح عزيز تسليت !
تازه همين الان اتفاقی اينجا اومدم و از این تاثر و فقدان باخبر شدم .
امیدوارم که سربلند و استوار بمانید !
مرگ عزیزان ناخوشایند است ، اما مرگ هیچ عزیزی تا آن هنگام که عزیزانش به یاد اوهستند ، پایان زندگی و نابودی معنی نمی دهد .
یادش همیشه در دلها زنده !


atash 17:02 @ Thu, 17 Nov 05

شبح عزيز
صحنه واقعی که تو ترسيم کردی من هم جائی ديدم.. قلب ها با هم مسابقه می دادند تا يکی از انها زنده بماند ُ در آن لحظه من می خواستم آن کس زنده بماند که عمری با هم خندیدیم و دعوا ی کودکانه داشتیم می دانی اين برای خودم نبود برای ديگرانی هم بود که اورا اب دان دادند تا رشد کند تا زندگی کند و من آن موقع خواستم آن کس را که تا آن واپسین دم هرگز نديده بودم نبينيم .
انتخاب کرده بودم و می دانستم با رفتنش زندگی رشد می کند و بزرگ می شود و همراه خودش باز کس ديگری را با خود می آورد که جای آن را می گیرد ..
اما با مرگ آن دیگری که نصفی از خاطرات بود و با ان بزرگ شدیم قسمتی از زندگی ما هم خراب شد


juddy 15:20 @ Thu, 17 Nov 05

جيگرم سوخت٬اشک‌هام سرازير شدن.می‌خواستم کاری کنم براتون اما گمون نکنم بشه.بی‌رحمی به‌نظر بياد شايد اما گاهی وقتی با مرگ يکی٬ ۲ نفر می‌تونن زندگی کنن خيلی بهتر از اينه که ۳ تا زندگی ناقص وجود داشته باشه.شايد اوايلش برای دو نفر باقی مونده سخت باشه اما بعد از يه مدت حس خوبی پيدا می‌کنن.خيلی دلم می‌خواست می‌تونستم براتون آرزو کنم که دوباره زنده بشه. اما فکر می‌کنم حتما ديگه نمی‌تونسته ادامه بده.اميدوارم هرچه زودتر تسکين پيدا کنيد .


sara 13:46 @ Thu, 17 Nov 05

to ke midooni man yeki bahat hamdardam! omidvram hamamoon khoshbakht beshim!!giram na dar kenare ham


Manochehr Zhandifar 13:46 @ Thu, 17 Nov 05

شبح عزیز! تسلیت صمیمانه مرا بپذیر!


هاله 10:30 @ Thu, 17 Nov 05

صمیمانه متأسف‌ام.


ندا 10:00 @ Thu, 17 Nov 05

شبح جونم. درست نمی دونم کی رو نوشتی اما حدس می تونم بزنم.. قلبم به شدت پر از درد شد و متاسفم که توانایی تسکین دادنت رو ندارم..


کنجکاو 6:47 @ Thu, 17 Nov 05

شبح جان!
هم دردی مرا بپذير. مرا هم غم خوار خود بدان. با آرزوی بردباری برای تو نازنين و بازمانده گان.


زیتون 1:15 @ Thu, 17 Nov 05

می‌گذرد روزگار تلخ‌تر از زهر
بار دگر روزگار چون شکر آید!


زیتون 1:12 @ Thu, 17 Nov 05

شبح جان. هر چه می‌خواستم بنویسم دیدم دیگران نوشته‌اند. حتی شعری که می‌خواستم بنویسم در کامنت شماره 17 دیدم... از وقتی برایم نوشتی که یکی از عزیزانت را از دست دادی خیلی نگرانت بودم و دلم هزار راه رفت...
ولی با خوندن کامنت شماره 6 تقریبا حدس می‌زنم چه اتفاقی افتاده:(
و تو چقدر قشنگ تفسیرش کردی!
می‌دانم روزهای سختی را می‌گذرانی. می‌دانم که می‌توانی مثل همیشه قوی باشی. ما همه دوستت داریم. و منتظر نوشته‌های زیبایت هستیم.
روزهایی خیلی بهتری در انتظارت هست. مطمئنم.


Savalan Yasharlo 0:27 @ Thu, 17 Nov 05

شبح جان متاسفم و در غصه ات شريکم.


khodesh 0:11 @ Thu, 17 Nov 05

برای هر ستاره ای که ناگهان
در آسمان غروب می کند
دلم هزار پاره است
دل هزار پاره را
خيال انکه آسمان
هميشه و هنوز
پر از ستاره است
چاره است.
شبح جان متاسفم و در غصه ات شريکم.


اکبر تک دهقان 0:09 @ Thu, 17 Nov 05

شبح عزیز! تسلیت صمیمانه مرا بپذیر!
امید که بستگان، دوستان و مردمی که او به آنها تعلق داشت، نه در این لجنزار، که در جامعه ای شایسته انسان، زندگی کنند.


محسن 23:03 @ Wed, 16 Nov 05

سلام ...
خيلی وقته مطالبتو می خونم
اما گفتم نظری بدم
من در مورد اين مطلب حرفی نزنم بهتره
از دفعه بعد
اما خوشحال می شوم به ما هم سر بزنيد
خوشحال می شوم با هم تبادل لینک کنیم
منتظر جواب و حضورتون هستم


ترانه 22:43 @ Wed, 16 Nov 05

چه نزدیکست جان تو بجانم
که هر چیزی که اندیشی بدانم
ضمیر همدگر دانند یاران
نباشم یار صادق گر ندانم

شبح نازنینم!
همه نهال ها درختِ تنومند نمی شن اما حتا یک شاخه گل هم زنده گی خودش را داره. لحظه های بودن و باروری آنچه را که داشتی عزیز بدار! فردا روز دیگری است.
می دانی که چه روزهایی را می گذرانم؟؟ اما از پا نمی افتم!
خیلی دوستت دارم!! ترانه

شاید بهتر است یه پانوشت به نوشته ات اضافه کنی...


سايه 22:08 @ Wed, 16 Nov 05

متاسفم. از صميم قلب.


خُسن آقا 20:28 @ Wed, 16 Nov 05

بسیار متاثر شدم.
دنیا برای همه روزی به پایان می رسد این را همه می دانند گرچه این دنیا برای بعضی همراه با بی عدالتی است.
غمت کم باد شبح عزیز.


يلدا 19:52 @ Wed, 16 Nov 05

شماره 10 منم :(


19:50 @ Wed, 16 Nov 05

شبح جان نميدونم اين عزيز از دست رفته ات چه كسي بوده اما منهم در ماه گذشته كسي رو از دست دادم كه دقيقن همين احساسي كه تو به زيبايي شرح داده اي برايش داشتم....با وجودي كه مييدانستم ذره اي اميد به زنده بودنش نيست اما همه اش به دنبال معجزه اي بودم تا نجات پيدا كند...با خوندن غم نامه ات بار ديگر به حال و هواي ماه گذشته ام برگشتم و حسابي اشك ريختم...هرچند عزيز ما به جواني گل پر پر شما نبود اما وقتي آدم كسي رو دوست داره از دست دادنش خيلي خيلي سخته...با تمام وجود باهات ابراز همدردي ميكنم..نميتونم كلامي براي تسلايت بگويم كه گاه زمان هم نميتونه براي بعضي جدايي ها مرهم باشه:((( فقط ميتونم بگم دركت ميكنم!


سهيل 17:27 @ Wed, 16 Nov 05

درود بر شما.روان، زيبا و موثر نوشته ايد. تسليت مي گم.


Farinaz Aryanfar 17:20 @ Wed, 16 Nov 05

دارم گريه ميکنم.
"متاسفم" نميتونه بار اينهمه احساس من رو به دوش بکشه. اما يادم مياد حدود يک ماه پيش داستانی کوتاه نوشتم به نام "سیر طبیعت" که نشريهء اينترنتی پويشگران هم دو هفته پيش لطف کرد و توی سايتش گذاشت. خواستی بخونش. لينکشون توی وبلاگم هست. شايد کلمات متن بتونه باهات همدردی کنه.
مراقب خودت باش. روح عزيزت شاد. اميدوارم آرامش پيدا کنی.


nasrin 15:45 @ Wed, 16 Nov 05

چرا آرش جان فکر می کنم من دريافتم ...


آرش سرخ 14:54 @ Wed, 16 Nov 05

و باز هم شبح نوشت و هیچ کس در نیافت که در نوشته های او نه "شبح" شبح واقعی است و نه "انسان" انسان واقعی


شهلا 13:44 @ Wed, 16 Nov 05

و چه انسان وار رفت...


شراگیم 13:04 @ Wed, 16 Nov 05

نه آمدنش آمدن بود و نه رفتنش رفتن...


نسیم 12:59 @ Wed, 16 Nov 05

در قالبي مي رود و در قالبي ديگر خواهد آمد


دختر همسايه 12:26 @ Wed, 16 Nov 05

وای شبح عزيز ....دلم به درد امد از اين نوشته ات .....
بکی از زشت ترين صورت های زندگی همين از دست دادن عزيزان هست معنی اين رو من هرگز نمیفهمم ....زندگی ادامه پيدا ميکند.....حتی بعضی اوقات شيرينتر از قبل .......اما اين تلخی از دست دادن انگار با ادم همراه ميشه تا آخر کار آدم......
یادمه که در یه مراسم تدفین مادری ....پسر این خانم اونقدر گریه کرد که همه دیگه اون خانم رو از یاد برده بودن و برای غم اون پسر گریه میکردن ......من یه لحظه یه خودم گفتم که محبت هم عجب چیزیه .....که آدمها رو اسیر میکنه.....و مثل برده به دنبال خودش میکشونه...... چیزهای خوب هم در این مواقع زشت میشن......!!!!



غزل 12:19 @ Wed, 16 Nov 05

شبح جان،
نمي دونم اين عزيز کي بوده، ولي از صميم قلب متأثر شدم و منو تو غم خودت شريک بدون.
براي تو و ديگر نزديکان اين عزيز صبر آرزو مي کنم.
روحش شاد.






زبان:
نگهداری مشخصات؟






تعداد مطالب وبلاگ: 1253
تعداد نظرات: 26179
تعداد بازديد کنندگان:
Last update: july 9, 2006 08:37 pm


از کجا آمده‌اند؟