جمعه، 29 مهرماه 1384 | October 21, 2005

حکايتی حرام شده از رنج و عشق

دی‌شب با دختر گل‌ام و دوست بامزه‌اش در سينما فرهنگ فيلم گيلانه ساخته‌ی خانم بنی‌اعتماد و عبدالوهاب را ديدم. بعد از ديدن چند فيلم بد مانند‌ "بيد مجنون" و "دور و نزديک" خود را برای تماشای فيلمی خوب از کارگردانی خوش‌فکر که آثار برجسته‌يی در کارنامه‌ی خود دارد آماده کرده بودم اما وقتی از سالن سينما خارج می‌شدم چندان راضی نبودم. شايد اگر سه نام معتبر محسن عبدالوهاب و رخشان بني اعتماد و فريد مصطفوی به عنوان فيلم‌نامه‌نويس که دو نفر اول به طور مشترک کارگردانی را هم به عهده داشتند نبود راضی‌تر از سينما خارج می‌شدم. البته من منتقد سينمايی نيستم و حال و هوايی که هنگام تماشای فيلم دارم تاثير زيادی روی قضاوت‌ام می‌گذارد شايد در حال و هوای بهتری اگر فيلم را می‌ديدم با آن مهربان‌تر بودم اما به هر حال چيزی که مرا ناراضی کرد بيش از کارگردانی فيلم‌نامه‌ی ضعيف و ساختار آشفته‌ی فيلم‌نامه بود.
اپيزود دوم "گيلانه" که يکی از اپيزودهای "ننه گيلانه" است می‌توانست به اثری مانده‌گار تبديل شود اگر خانم بنی‌اعتماد سعی نمی‌کرد به زور جنگ و مسايل اجتماعی را به آن الصاق کند. انسانی در دل طبيعتی سرسبز و زاينده رنج می‌کشد و ذره ذره آب می‌شود و مادرش عاشقانه او را تيمار می‌کند. اين محتوا می‌توانست دست‌مايه‌ی خوبی برای معنا بخشی به رنج بشری باشد اما در "گيلانه" تبديل به رنجی بی‌معنا شده است که اين "بی‌معنايی" نه به دليل "پوچ‌گرايی" يا "بی‌معنا" دانستن زنده‌گی و رنج بشری است بل‌که به دليل بلاتکليفی و سردرگمی سازنده‌گان "گيلانه" است.
اگر اسماعيل بر اثر تصادف راننده‌گی قطع نخاع شده بود آيا تاثيری در فيلم می‌گذاشت؟ اين که اسماعيل در جنگ به چنين سرنوشتی دچار شده است خودبه‌خود فيلم را فيلمی ضد جنگ يا طرف‌دار صلح نمی‌کند اتفاقا مضمون فيلم خانم بنی‌اعتماد فيلمی جنگ‌طلبانه و انتقام‌جويانه است. زيباترين لحظه‌ی اپيزود دوم گيلانه آن‌جاست که گيلانه بر بالين اسماعيل می‌رقصد اما متاسفانه اين رقص شادی در هنگامه‌يی برپا می‌شود که خبر حمله‌ی آمريکا به عراق از تله‌ويزيون پخش می‌شود.
"گيلانه" می‌توانست سمفونی عاشقانه‌ی باشد از ميل به زنده‌گی در "اسماعيل" و شور عاشقانه‌ی "گيلانه" برای روشن‌نگاه‌داشتن آن ميل در جان اسماعيل و اگر چنين بود آن‌گاه با اثری عميق و ضدجنگ روبه‌رو بوديم. اما اکنون با اثری نق‌نقو در باره‌ی جنگ و مسايل اجتماعی روبه‌رو هستيم که تکليف‌اش با خودش مشخص نيست! "ای کشته که را کشتی تا کشته شده‌يی زار" می‌شود شعار فيلم و اين تمام رنج اسماعيل و عشق گيلانه را چون حبابی می‌ترکاند. اما اگر از اين مضمون غلط که گاهی در فيلم سرک می‌کشد هم بگذريم بسياری از چيزهای ديگر وجود دارد که گيلانه را از عمق به سطح می‌آورد و آن را از يک قدمی اثری مانده‌گار به يک قدمی اثری سطحی می‌کشاند:
- معلوم نيست گيلانه که خود نماد مجسمی از عاطفه است ديگر چرا چشم انتظار "عاطفه‌"يی موهومی نشسته است؟
- تيمار عاشقانه‌ی گيلانه از اسماعيل هيچ تاثير مثبتی نه در شخصيت گيلانه گذاشته است و نه در بهبود و علاقه‌مندی اسماعيل به زنده‌گی و اين تمام آن "رنج" و اين "عشق" را بی‌معنا می‌کند و جايی که رنج و عشق معنا نداشته باشند جنگ و خون‌ريزی معنا می‌یابد و به همين دليل است که نگاهی عميق به "گيلانه" آن را در رديف آثار جنگ‌طلب و انتقام‌جو قرار می‌دهد.
- سکانس‌هايی که مسافران عبوری کنار دکه‌ی گيلانه توقف می‌کنند بسيار سطحی و شعاری است و اساسا نمی‌تواند هيچ سنخيتی با رنج اسماعيل و عشق گيلانه داشته باشد.
- ...

در مورد اپيزود اول حرف زيادی برای گفتن ندارم بازی خوب دل‌شنين باران کوثری اگر نبود می‌شد آن اپيزود را نديد. و البته لحظه‌ی تاثيرگذاری در اين اپيزود بود که نمی‌توان از آن گذشت. لحظه‌يی که ميزانس بسيار خوب و بازی‌های دل‌نشين باران و معتمدآريا آن را مانده‌گار کرده است و آن صحنه‌یی است که می‌گل و گيلانه در حال رفتن به تهران هستند و گفت‌وگويی در مورد ازدواج گيلانه و علاقه‌ی او به مردی طرح می‌شود.
حرف در مورد هر دو اپيزود زياد است و آن‌چنان سوراخ و سنبه فراوان در آن وجود دارد که شرح و بسط‌‌اش از حوصله‌ی اين گپ خودمانی در مورد فيلمی که به تازه‌گی ديده‌ام خارج می‌شود. پس به همين بسنده می‌کنم و چند لينک برای علاقه‌مندان به دانستن بيشتر در مورد فيلم درج می‌کنم. البته اگر نقدها را بخوانيد خواهيد ديد همه از فيلم تعريف کرده‌اند!
مشخصات فيلم: ايران‌آکتور
نقد: ايران‌مانيا، بی‌بی‌سی فارسی (هوشمند هنرکار)

October 21, 2005 11:20 AM

دلشاد 21:05 @ Thu, 1 Dec 05

bad


زیتون 1:40 @ Tue, 25 Oct 05

شبح جان. نقدت خیلی خوبه.
منم دلیل گذاشتن اون سکانس جوونایی که میان سیگار می‌خرن نفهمیدم. گفتم شاید مثلا اگه اسماعیل هم سالم بود عین اینا می‌شد.گرچه چیز بخصوصی نداشتن!
فیلم‌نامه‌شم برعکس گفته بنی اعتماد همچین ضد داستان نبود. می‌شد داستان بهتر و کامل‌تری داشته باشه.
در مورد سکانس اول. اگه داستان می‌گل ادامه داشت و بعدا هم نشون می‌دادن بهتر بود. مثلا به برادرش میومد سر می زد. یا در تهران می‌دیدیمش شوهرش مگه چه‌جوریه که نمی‌ذاره سر بزنه.
در مورد زیادی ربط دادنش به جنگ منم همچین احساسی داشتم. گفتم شاید به خاطر مجوز گرفتن اینطوری کرده.


لرد شارلون 17:43 @ Mon, 24 Oct 05

چه بگويم شبح جان؟ گويا فراموش کرده‌اند چه گونه فيلم خوب بسازند. وقت‌ای "چيزی" مانند خيلی دور خيلی نزديک، آن قدر طرف‌دار پيدا می‌کند و يک نفر پيدا نمی‌شود که بتواند يک نقد درست و حساب‌ای در موردش بنويسد، چه می‌توان گفت؟ همه با هم سقوط می‌کنند.
تازه‌گی هم که سينمای معناگرا راه انداخته‌اند که گند بيش‌تر بزنند به ماجرا!


آفساید 13:22 @ Mon, 24 Oct 05

فیلمشو ندیدم ولی تیزر تبلیغاتی تلوزیونی اش آدم رو از دیدن فیلم منصرف می کرد!


روشنك 21:51 @ Sat, 22 Oct 05

من فيلمهايي رو كه بهمراه پدرم تماشا كردم هرگز فراموش نمي كنم يعني تماشاي اون فيلمها بدون توجه به كيفيت خود فيلم هميشه براي من با يك لذت وصف ناشدني همراه بوده و هست كه جايگاه اون فيلمها رو در ذهن من برجسته كرده و اون چيزي كه در اين نوشته ات توجه منو جلب كرد و براي من بسيار جالب بود اينكه اگه اولين جمله نوشته ات رو از مطلب حذف كنيم هيچ خدشه اي به نوشته وارد نمي كنه اما همينكه مطلبت رو با اين جمله شروع كردي نشون ميده كه از همراهي دخترت خيلي لذت بردي .خيلي زيباست كه باباها هم از همراهي دختراشون كيف مي كنند. اين خيلي طبيعيه .با اين نوشته حس رفيقانه قشنگي رو منتقل كردي .افسوس حالا من خيلي كمتر فرصت مي كنم بهمراه پدرم فيلم ببينم... بايد فرصت ها را در يابيم... خوشبختي بغل دست ما نشسته ...


روزبه 17:43 @ Sat, 22 Oct 05

خوندم و کيف کردم و لينک هم دادم ..عزت شما زياد تر از اون هست که زيادتش رو بخوام پس خدانگهدار


مداد سفید 3:31 @ Sat, 22 Oct 05

حقیقت اش...
با کمی چشم پوشی بر کاستی های بسیارِ کلیشه ای به نام معتمد آریا، او هنرپیشه ی چندان بدی هم نیست. اما من یکی از همه ی آن کسانی - که به شیوه ی زور تپان هم که شده - می خواهند از او سوسن تسلیمی دیگری بسازند، به شدت متنفرم...


سیاهکل 20:30 @ Fri, 21 Oct 05

عمو شبح گل دلم خیلی گرفته چی بگم والا!!


nana 19:58 @ Fri, 21 Oct 05

شبح گرامی

جونم برات بگه بی رو در بايستی بجز بخش
کوچکی -از سينمای بعد از انقلاب ايران حالم بهم ميخوره !!!!!!!!!!!!!
ملغمه ای از ايده ئولوژی اسلامی توحيدی !! با پند و نصيحت های لنينی !!!!!! فرهنگ سنگامی !!! قشر حاشيه نشين در قالب سوز و گدار اشگ ريزی به حال خود !!!!!!!!
مشتی بسيجی جايگاه لات ها و لومپن های آبگوشت خور با پياز مشتی !!!! زمان شاه را گرفته و مهملات عشق و عاشقی تخمی آنان !!!!!!!!!!!

اين تصوير من است از سينمای امروز ايران
و در ميانه اين ملغمه زشت و بی ريخت ناگهان جواهراتی چون طعم خوش گيلاس و يا دايره و يا مسافران ميدرخشد .
شايد به دليل دوری از ايران است يا چيزی ديگر ؟ من
هنوز در دنيا هنرپيشگانی مصنوعی بازی کن تر از هنرپيشگان ايرانی ندیده ام !!!!
خلاصه که کوتاه کنم دوست گرام و يواشکی در گوشت بگم :
- سينمامونم مثل باقی چيزامون از سياست و اخلاق و فرهنگ و ...........کاملا به قول مسلمونا التقاطیه !!!!!!!!!!!!!!! نانا


شهلا 16:22 @ Fri, 21 Oct 05

درود بر تو شبح جان
جیگر دختر گلت رو برم که با پدرش میره سینما.
در مورد نقد فیلم هم حرفی ندارم، چون نه دیدمشون نه این کار را بلدم.
فدای تو بدرود.


Arashe sorkh 13:39 @ Fri, 21 Oct 05

شبح جان! پینگت کردم.

و راجع به نقدت هم باید بگم, اصولا از این که می گی که من "نقاد سینما: نیستم خوشم نمی آد.

چون, بی تعارف, توی اون ممکلت کم هستند کسانی که نگاهی به این موشکافانه ای به سینما و به فیلم ها داشتته باشند.

شبح جان! برای هر نقدي, منجمله نقد سینما, نگاهی عمیق و انسانی نیاز است, صرف از نظر موضوع.

و نگاه تو عمیق ترین و انسانی ترین هاست.


12:02 @ Fri, 21 Oct 05

اول






زبان:
نگهداری مشخصات؟






تعداد مطالب وبلاگ: 1253
تعداد نظرات: 26173
تعداد بازديد کنندگان:
Last update: july 9, 2006 06:53 pm


از کجا آمده‌اند؟