●
حکايت همجنان باقيست!
هملت: بودن يا نبودن؟ مسئله اين است! آيا شريفتر آنست که ضربات و لطمات روزگار نامساعد را متحمل شويم و يا آنکه سلاح نبرد بهدست گرفته با انبوه مشکلات بجنگيم تا آن ناگواریها را از ميان برداريم؟ مردن... خفتن... همين و بس؟ اگر خواب مرگ دردهای قلب ما و هزاران آلام ديگر را كه طبيعت بر جسم ما مستولی میكند پايان بخشد، غايتی است كه بايستی البته آرزومند آن بود. مردن... خفتن... خفتن، و شايد خواب ديدن... آه، مانع همين جاست. در آن زمان که اين کالبد خاکی را بهدور انداخته باشيم، در آن خوابمرگ، شايد رؤياهای ناگواری ببينيم! ترس از همين رؤياهاست که ما را به تأمل وامیدارد و همينگونه ملاحظات است که عمر مصيبت و سختی را اينقدر طولانی میکند. زيرا اگر شخص يقين داشته باشد كه با يك خنجر برهنه میتواند خود را آسوده كند.
کيست که در مقابل لطمهها و خفتهای زمانه، ظلم ظالم، تفرعن مرد متکبر، آلام عشق مردود، درنگهای ديوانی، وقاحت منصبداران، و تحقيرهايی که لايقان صبور از دست نالايقان میبينند، تن به تحمل در دهد؟ کيست که حاضر به بردن اين بارها باشد، و بخواهد که در زير فشار زندگانی پرملال پيوسته ناله و شکايت کند و عرق بريزد؟ همانا بيم از ماورای مرگ، آن سرزمين نامکشوفی که از سرحدش هيچ مسافری برنمیگردد شخص را حيران و ارادهی او را سست میکند، و ما را وامیدارد تا همه رنجهايی را که در حال کنونی داريم تحمل نماييم و خود را بهميان مشقاتی که از حد و نوع ان بیخبر هستيم پرتاب نکنيم! آری تفكر و تعقل همهی ما را ترسو و جبان میكند، عزم و اراده، هر زمان كه با افكار احتياط آميز توام گردد رنگ باخته صلابت خود را از دست میدهد، خيالات بسيار بلند، به ملاحظهی همين مراتب، از سير و جريان طبيعی خود باز میمانند و به مرحلهی عمل نمیرسند و از ميان میروند... خاموش!... افيليای زيبا!...
هملت: ای پری هر وقت دعا میکنی گناهان مرا نيز بهخاطر داشته باش، و برای من هم طلب آمرزش بکن.
افيليا: قربان، مزاج شريفتان در اين چند روزه چگونه بوده است؟
هملت: با کمال خاکساری از شما تشکر میکنم. خوب، خوب، خوب.
افيليا: قربان من هدايا و يادگاریهايی از شما گرفتهام که مدت مديدی است میخواستم به شما پس بدهم. حالا استدعا دارم آنها را از من پس بگيريد.
هملت: نه، من هرگز چيزی بهشما ندادهام.
افيليا: قربان! خوب میدانم دادهايد، و در حين بخشيدن آنها سخنانی چنان شيرين و دلپذير گفتيد که آن هدايا را بسی در نظر من عزيزتر و گرانبهاتر کرد. ولی چون حالا موضوع آن گفتهها از ميان رفته است خواهش میکنم هدايا را از من پس بگيريد. وقتی که بخشندهگان نامهربان گردند هدايا در چشم شخص بلند همت پست و ناچيز میشود. بفرماييد قربان!
هاملت، شکسپير، مسعود فرزاد
October 18, 2005 05:50 PM