سه شنبه، 26 مهرماه 1384 | October 18, 2005

حکايت هم‌جنان باقيست!

هملت: بودن يا نبودن؟ مسئله اين است! آيا شريف‌تر آن‌ست که ضربات و لطمات روزگار نامساعد را متحمل شويم و يا آن‌که سلاح نبرد به‌دست گرفته با انبوه مشکلات بجنگيم تا آن ناگواری‌ها را از ميان برداريم؟ مردن... خفتن... همين و بس؟ اگر خواب مرگ دردهای قلب ما و هزاران آلام ديگر را كه طبيعت بر جسم ما مستولی می‌كند پايان بخشد، غايتی است كه بايستی البته آرزومند آن بود. مردن... خفتن... خفتن، و شايد خواب ديدن... آه، مانع همين جاست. در آن زمان که اين کالبد خاکی را به‌دور انداخته باشيم، در آن خواب‌مرگ، شايد رؤياهای ناگواری ببينيم! ترس از همين رؤياهاست که ما را به تأمل وامی‌دارد و همين‌گونه ملاحظات است که عمر مصيبت و سختی را اين‌قدر طولانی می‌کند. زيرا اگر شخص يقين داشته باشد كه با يك خنجر برهنه می‌تواند خود را آسوده كند.
کيست که در مقابل لطمه‌ها و خفت‌های زمانه، ظلم ظالم، تفرعن مرد متکبر، آلام عشق مردود، درنگ‌های ديوانی، وقاحت منصب‌داران، و تحقير‌هايی که لايقان صبور از دست نالايقان می‌‌بينند، تن به تحمل در دهد؟ کيست که حاضر به بردن اين بارها باشد، و بخواهد که در زير فشار زندگانی پرملال پيوسته ناله و شکايت کند و عرق بريزد؟ همانا بيم از ماورای مرگ، آن سرزمين نامکشوفی که از سرحدش هيچ مسافری برنمی‌گردد شخص را حيران و اراده‌ی او را سست می‌کند، و ما را وامی‌دارد تا همه رنج‌هايی را که در حال کنونی داريم تحمل نماييم و خود را به‌ميان مشقاتی که از حد و نوع ان بی‌خبر هستيم پرتاب نکنيم! آری تفكر و تعقل همه‌ی ما را ترسو و جبان می‌كند، عزم و اراده، هر زمان كه با افكار احتياط آميز توام گردد رنگ باخته صلابت خود را از دست می‌دهد، خيالات بسيار بلند، به ملاحظه‌ی همين مراتب، از سير و جريان طبيعی خود باز می‌مانند و به مرحله‌ی عمل نمی‌رسند و از ميان می‌روند... خاموش!... افيليای زيبا!...
هملت: ای پری هر وقت دعا می‌کنی گناهان مرا نيز به‌خاطر داشته باش، و برای من هم طلب آمرزش بکن.
افيليا: قربان، مزاج شريفتان در اين چند روزه چگونه بوده است؟
هملت: با کمال خاکساری از شما تشکر می‌کنم. خوب، خوب، خوب.
افيليا: قربان من هدايا و يادگاری‌هايی از شما گرفته‌ام که مدت مديدی است می‌خواستم به شما پس بدهم. حالا استدعا دارم آن‌ها را از من پس بگيريد.
هملت: نه، من هرگز چيزی به‌شما نداده‌ام.
افيليا: قربان! خوب می‌دانم داده‌ايد، و در حين بخشيدن آن‌ها سخنانی چنان شيرين و دل‌پذير گفتيد که آن هدايا را بسی در نظر من عزيزتر و گران‌بهاتر کرد. ولی چون حالا موضوع آن گفته‌ها از ميان رفته است خواهش می‌کنم هدايا را از من پس بگيريد. وقتی که بخشنده‌گان نامهربان گردند هدايا در چشم شخص بلند همت پست و ناچيز می‌شود. بفرماييد قربان!
هاملت، شکسپير، مسعود فرزاد

October 18, 2005 05:50 PM

آرمین گیله مرد 19:27 @ Thu, 20 Oct 05

سلامی دوباره .... فکر کنم اکثرمان به وضعیت راضی هستیم، حال بخاطر اینکه بتوانیم ناراحت باشیم (خوی مازوخیسم) یا به امید اینکه روزی ما جزو ظالمین بشویم (خوی سادیسمی) ....


آرش سرخ 17:34 @ Thu, 20 Oct 05

شبح عزیز!

نوشته های رمزآلود تو نگران مان می کند.

بهرحال ما ماتریالیست ها که می دانیم, بعد از مرگمان خبری از :"خواب مرگ:" نیست باید سلاح نبرد به دست گرفته تا ناگواری ها را از میان برداریم.

ما که از آن رویاها نیز نمی ترسیم, دلایل بهتری برای تامل داریم.

خوب و خوش باشی.


آرمین گیله مرد 15:26 @ Thu, 20 Oct 05

اول یک سلام بگویم .....


nana 3:23 @ Thu, 20 Oct 05

شبح گرامی

چه بگويم که اين تراژدی های ماندنی شکسپير در برابر تراژدي های اين روزهای بشريت چونان صحنه خيمه شب بازی کودکان از جنگ در برابر صحنه واقعی جنگ !!!!!است.
چه تراژدی مخوف تر از گرفته شدن جان دو جوان بيست و بيست و چند ساله ظرف چند ماه گذشته بدون هيچ دليلی در جلو چشمان وجشت زده مردم ايران توسط اعمال ملوک الطوايفی اين مرز و بوم و سکوت کل هيات حاکمه در برابر چنين ظلم و بی قانونی !!!!!!!
ميدانی کدام دو جوان را ميگويم :
يکی آن که در متروی کرج با سرنگ های ديابت مادر ديابتی خود با شليک گلوله به مغزش يکی از اطرافيان رفسنجانی کشت و ديگر همين چند روز پيش در ماشينش به جرم موزيک بلند و روزه خواری !!!!!!!
از نظر من اين چيزی جز ايجاد وحشت در مردم نيست کشتن رندوم مردم نشان ميدهد که رژيم مرتبا به مردم خاطر نشان ميکند که کج نرويد و اين اخطار از ضعف مطلق است کار اين جانيان تمام است باور کنيد . نانا


روشنك 11:18 @ Wed, 19 Oct 05

دوست عزيز ( 10 )
اينجور به نظر ميرسه كه انتخاب شدن ماركس بعنوان بزرگترين متفكر معاصر اربابان زور و سرمايه را از ظاهر شدن شبحي بنام سوسياليسم بشدت ترسونده و اين شبح منو ياد اون شبح انداخت.
به هرحال از توجه ات ممنونم.
دوستي را كه چيزي يه من ياد بده هرگز فراموش نمي كنم.


یه دوست 9:42 @ Wed, 19 Oct 05

روشنک گلم
شبحِ سوسیالیست
نه - شبحِ سوسیالیسم -
اونجا نتونستم پیام بنویسم...


روشنك 9:00 @ Wed, 19 Oct 05

آه اي زندگي اين منم كه هنوز
با همه فقر و گرسنگي و جنگ و نابرابري و محدوديت ... از تو لبريزم
و برآنم تا تغييري در تو ايجاد كنم
بيشتر وقتها مجبور به تحملم اما مايوس نيستم.


شهلا 4:05 @ Wed, 19 Oct 05

آخیش شبح جان دوباره نوشت.


شهلا 4:04 @ Wed, 19 Oct 05

آخیش شبح جان دوباره نوشت


مداد سفید 1:10 @ Wed, 19 Oct 05

تو چه ارمغانی آری که به دوستان فرستی
چه از این به ارمغانی که تو خویشتن بیابی..


بامداد 22:33 @ Tue, 18 Oct 05

ممنونم ...


بامداد 22:31 @ Tue, 18 Oct 05

سلام شبح عزيز ...
خوبي دوست عزيزم ؟

من عاشق اين فيلم و ديالوگاي فوق العادشم ، پستت عالي بود ...


sooski 22:26 @ Tue, 18 Oct 05

عمو شبح جان نميدونم چرا دلم واست نوشته هات خيلی تنگ شده بود!‌
خوبی؟ سلامتی؟
با مهر،
--سوسکی


19:24 @ Tue, 18 Oct 05

اول






زبان:
نگهداری مشخصات؟






تعداد مطالب وبلاگ: 1310
تعداد نظرات: 25711
تعداد بازديد کنندگان:
Last update: april 15, 2008 01:18 am


از کجا آمده‌اند؟