سه شنبه، 19 مهرماه 1384 | October 11, 2005

باز بايد زيست

برای پسر عزيزم، عزيزترين‌ام

آری آری زنده‌گی زيباست
زنده‌گی آتشگهی ديرنده پا برجاست
گر بيفروزيش رقص شعله‌اش در هر كران پيداست
ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست
سياوش کسرايی
اصل اول نيوتون را که يادت هست: "هر گاه جسمی در حالت سکون يا حرکت مستقيم‌الخط يک‌نواخت باشد به حالت سکون يا حرکت مستقيم‌الخط يک‌نواخت خود ادامه می‌دهد مگر آن که برآيند نيروهای وارد بر آن بزرگ‌تر از صفر باشد." زنده‌گی نيز چينن است برای زنده بودن و زنده‌گی کردن دليل لازم نيست موجودات زنده به دنيا می‌آيند و زنده‌گی می‌کنند و اگر دليلی موجب قطع زنده‌گی‌شان نشود به زنده‌گی خود ادامه می‌دهند. زنده‌گی مانند ريزش آب‌شار يا رويش گندم‌زار دليل نمی‌خواهد. لذت بردن از خنکی صبح‌گاهی يا گرمای مطبوع خورشيد پاييزی دليل و برهان فلسفی نياز ندارد کافی است سالم باشی و زنده‌گی کنی آن‌وقت از همه‌ی اين‌ها لذت خواهی برد.
می‌دانم اين جهان نابرابر و وحشی حس زنده‌گی را در جان آدمی بی‌رمق می‌کند. اما تنها راه غلبه بر مرگ، زنده بودن و زنده‌گی کردن است.
می‌دانی هيچ‌کس شکست نمی‌خورد مگر آن که قبل از آن نااميد شده باشد. شکست تنها برای نااميدان مقدر است. انسان اميدوار هرگز زير هيچ باری کمر خم نمی‌کند حتا اگر جلوی جوخه‌ی اعدام ايستاده باشد. وقتی فرمان آتش صادر می‌شود تا گلوله بيايد و به حيات‌اش خاتمه دهد اميدوار است به پرباروبر بودن مرگ‌اش اميد دارد. در سال‌های جوانی در اوج اعدام‌های سال شصت خوابی ديدم که هنوز شيرينی‌اش در جان‌ام خلجان داد، داشتند تير باران‌ام می‌کردند کنار ديوار با چشمان باز ايستاده بودم. قبل از آن که فرمان آتش صادر شود فرياد زدم:"من نمی‌ميرم در قلب ماهی‌های سياه کوچولو زنده خواهم ماند"! آری فرزند نازنين‌ام اميد تنها داروی شفا بخش واقعيت تلخ زيستن زير شمشير دموکلس است پس هرگز اميدت را از دست نده که تباهی هم‌زاد نااميدی است.
زنده‌گی کن! خود را به جريان زنده‌گی بسپار و خواهی ديد اين مه غليظ زودتر از آنچه تصور می‌کنی فرونشانده خواهد شد. ديشب منزل "پير" بودم شرابی در ميانه بود، نسيم خنک از حاشيه دماوند می‌وزيد و ماه و زهره در آسمان می‌درخشيدند و حافظی بر روی ميز، برداشتم‌اش و وصل‌الحال گشودم اين غزل آمد.
رسيد مژده که ايام غم نخواهد ماند
چنان نماند و چنين نيز هم نخواهد ماند.
سرود مجلس جمشيد، گفته‌اند اين بود
که، جام باده بياور که جم نخواهد ماند!
"چه جای شکر و شکايت ز نقش نيک و بد است
چو بر صحيفه‌ی هستی رقم نخواهد ماند؟"
سحر، کرشمه‌ی صبح‌ام بشارتی خوش داد
که کس هميشه گرفتار غم نخواهد ماند.
من ار چه در نظر يار خاکسار شدم
رقيب نيز چنين محترم نخواهد ماند.
چو پرده‌دار به شمشير می‌زند همه را
کسی مقيم حريم حرم نخواهد ماند.
غنيمتی شمر- ای شمع- وصل پروانه،
که اين معامله تا صبح‌دم نخواهد ماند!
ز مهربانی جانان طمع مبر، حافظ!
که نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند.
(حافظ شاملو)

October 11, 2005 02:24 PM

دختر كولي 11:48 @ Wed, 19 Oct 05

براي پسر عزيزتان آرزوي موفقيت مي‌كنم .. او بايد به داشتن همچين پدري به خودش بباله


alizade 6:48 @ Mon, 17 Oct 05

بوزینگان 5
آب و آشوب در لانه ی حشرات ایران شناس! (۵)

در برابر داده های کوه سان سه قسمت از کتاب ساسانیان، که با گشودن مباحث و مداخل نو و ارائه و عرضه ی عکس ها و گراورها و تصاویر روشن، برگرفته از اسناد و اطلاعات سه سده پیش تا زمان حاضر، به وضوح معلوم کرده است که تمام قصه های تاریخی یهود ساخته ی ایران باستان، درباره ی تخت جمشید و نقش رستم و پاسارگاد و اشکانیان و ساسانیان، جز مجموعه ای از جعل و نوسازی و ناراستی و تخریب و توطئه نیست، حشرات و واماندگان و علیل عقلان باستان پرست، دسته جمعی، به صحرای قفر سکوت گریخته اند و تنها بد ادا ترین شان، مانند بوزینگان ترس خورده، جیغ می کشند که آن تصاویر ساختگی و دیجیتال است!!! حالا چه طور عکس هایی که تماما آدرس انتقال دارند و چاپ نسخه ی اصلی جدید ترین آن ها به کم مربوط به پنجاه سال پیش است، می تواند ساخت کامپیوتر باشد، باید از این عقول چون خر در گل مانده پرسید؟! چنان که هیچ یک از آن ها چندان شهامت نداشتّ و به حقیقت متکی نبود که به اعتبار و احترام فهم درست، مثلا به کتیبه های ساسانی اطراف بنای مکعب شکل نقش رستم سرکشی کند و ادله ی در کتاب های ساسانیان آمده در موضوع نو کنده بودن این کتیبه ها را با عین موجود بر سنگ بسنجد و اگر آن اندازه قدرت تشخیص و روشنایی چشم داشت که به قدر کور سویی از نور فروزان حقیقت نصیب بگیرد، آن گاه ضمن سرزنش ساده لوحی خویش اعلام کند که عمر را در خدمت تلقینات مراکز یهودی تاریخ سازی برای ایران باستان گذرانده و اگر هنوز کسانی از میان آنان با معلق بازی و شکلک سازی می خواهند حواس ها را به جای دیگر بکشانند، از آن است که جیره ی خود از بخش تدارکات یهودیان دریافت می کنند و نان و گذران شان در سفره ی یهود است.

اینک بر همه کس عیان است که باستان پرستان هیچ پیوند و پایه ای در هستی و هویت واقعی مردم خویش ندارند. در نزد آن ها تخریب یکصد و پنجاه هزار متر مربع ابنیه ی بی همانند ایلامی، در زیگورات کهنی که در دهه های اخیر با مسخرگی تمام بر آن نام بی معنا و کودک فریب تخت جمشید گذارده اند، کم ترین اهمیتی ندارد، اثبات بی معارض این که سراپای آن ابنیه ی نیمه کاره ی بی مصرف سنگی در یک بلندی کوهستانی سرد سیر و با پاره سنگ های بی جهت حجیم، که طراحی و تولید و کاربرد آن نشان از نا آگاهی و بیگانگی مطلق سفارش دهندگان اش با شرایط بومی منطقه دارد، تنها به کار بیان ناکامی کامل اطوار آن ها می آید که با این نمایشات مضحک و بدون محاسبه و بی در و پیکر سنگی، قصد تلقین عظمتی را داشته اند که در واقعیت تاریخ هرگز بدان دست نیافتند!

اینک این حقایق و افشای آن چه درباره ی آتش افروزی دروغین اسکندر در تخت جمشید، بدون کم ترین رد و اثری از آن گفته اند و نیز اثبات نوکندگی تمام کتیبه های اصطلاحا پهلوی و نوسازی ابلهانه ی یک محوطه ی باستانی به نام پاسارگاد، که پس از اعلام و اثبات آن در قسمت سوم بررسی های ساسانی، نادان ترین ایران شناسان جهان را نیز به اعتراض واداشته و رستن خرمن های دیگری از دانه های شیرین دانایی نیز، لحظه ای این جماعت باستان پرست را از یونجه خواری جهودان باز نخواهد داشت، زیرا کمبود عقل و بی سوادی ناتوان ساز نزد آن ها تا اندازه ای است که واهمه دارند اگر این توبره ی تغذیه از تبلیغ داستان های ایران باستان را از سر بردارند، راه آخور دیگری به روی شان گشوده نخواهد بود.

در حال حاضر تمام شرق شناسی غربی و کوچک ابدال های وطنی آن ها، تا حلقوم، در همان گند زاری فرو رفته اند که دغل کارترین مهره های آن ها با فضولات فرهنگی پیشین خود فراهم کرده اند. آن ها به مانند خری که گرگ دیده باشد، با چهار دست و پای باز بر خود ادرار می کنند و همانند افلیجان از وحشت برملا شدن حقایقی که دو قرن در اختفای آن کوشیده بودند، قادر نیستند واژه ای در پاسخ سئوالات عمده ای بیاورند که بار دیگر چون تفی غلیظ، بر صورت یک یک این بوزینگان بد شمایل جاعل و دروغ پرداز و کثافت کار پرتاب می کنم:

۱. چه توضیح تاریخی برای این همه مغایرت میان کورش توراتی و کورش پارسی وجود دارد و کدام یک واقعی اند؟

۲. چرا ظهور داریوش با مرگ ظاهرا بدون علت فرزندان کورش مقارن است؟

۳. سکوت کامل و سقوط ممتد و دوازده قرنه ی تمدن و تجمع در شرق میانه را، جز به وسعت آدم کشی مشترک یهودیان و غارتگران هخامنشی در ماجرای پلید پوریم، به چه می توان نسبت داد؟

۴. وجود آثار جاویدان تمدن ایلامی در منطقه ی تخت جمشید و نقش رستم و در سراسر خطه ی پارس چه توضیحی دارد؟

۵. به چه سبب اوباشان با نام باستان شناس، آثار ایلامی تخت جمشید را تخریب و نابود کرده اند؟

۶. چرا و با کدام نیت باستان شناسان دغل دانشگاه شیکاگو درمحوطه های نقش رجب، نقش رستم وغار حاجی آباد، در دوران اخیر، کتیبه هایی با خط موهوم پهلوی حک کرده اند؟

۷. چرا آستروناخ دوره گرد را تطمیع کرده اند که در سال ۱۹۶۰ در پاسارگاد و بدون هیچ حفاری باستان شناسانه و با جور چینی سنگ هایی که از مسجد اتابکی دزدیدند، برای کورش کاخ بسازد؟

۸. چرا بین کپی هایی که می گویند جهان گردان غالبا قلابی از کتیبه های به خط ساختگی پهلوی برداشته اند، با اصل بر سنگ آن ها، شباهتی نیست؟

این ها تنها چند سئوال اولیه در موضوع تاریخ در موضوع ایران باستان است. مسلما باستان پرستان داخلی جسارت و جربزه ی ورود به پاسخ نویسی برای این سئوالات را ندارند و انتظار می کشند تا اربابان اورشلیمی راه نجاتی پیش پای آن ها بگذارند و احتمالا با خبر نیستند که با بررسی نتایج نشست لندن، می توان گفت ایران شناسی جهان به طور کامل در برابر سئوالات فوق عقب نشسته است.

2 نوشته شده در شنبه بيست و سوم مهر 1384ساعت 16:7 توسط ناصر پورپیرار | 3 نظر


alizade 6:46 @ Mon, 17 Oct 05

--------------------------------------------------------------------------------

بوزینگان 4
آب و آشوب در لانه ی حشرات ایران شناس! (۴)

برخی تذکر می دهند که کاربرد کلماتی چون «حشرات» و «بوزینگان»، در یادداشت های من، با ادبیات تبادل نظر تناسب ندارد و به بحث آکادمیک لطمه می زند. نخست این که من با کسی تبادل نظر نمی کنم و هیچ آکادمیسینی در برابر خود نمی بینم. کتاب هایی با اسناد و استدلال و عکس و سابقه و سخن، با زبان متعارف بررسی نقادانه منتشر می کنم و در برابر بوزینگانی را شاهدم که به جای پاسخ، این جا و آن جا، فقط فحاشی و دهن کجی می کنند و برای سران ایران شناسی و اربابان اورشلیمی خود معلق می زنند. وانگهی تا همین جا هم مسلم است که مخاطبان من در زمره ی متهمان به جنایت و خیانت فرهنگی به وسعت تمام تاریخ بشرند و توصیفات من هنوز محترمانه ترین خطاب و لقب برای کسانی است که به قصد ستردن رد پای کشتار و انهدام بی مقیاس و نامحدود حادثه ی پلید پوریم، اساس دانایی قومی وملی و منطقه ای ما را به اباطیلی آلوده اند که رفع و رجوع و شست و شو و جمع وجور کردن آن ها به سعی مومنانه ی لااقل یک نسل نیازمند است.

به گمانم این گروه ناصحان اخلاق مدار به عمق فاجعه پی نبرده اند و دستگیرشان نیست که از کدام کسان سخن به میان است. اگر در نظر آنان امثال آستروناخ و هرتسفلد و اشمیت و گدار و گیرشمن و نیبرگ و از این قبیل و به تبع آن ها بهار و خانلری و تفضلی و مشکور و شهبازی و شعبانی و رجبی و بی مایگان دیگری در این ردیف، هنوز قابل خطاب محترمانه اند، پس اساس این نبرد را، که جز مقابله ی دروغ و جعل و ناراستی با حقیقت و حجت و حساب کشی نام نمی گیرد، دست کم گرفته اند و از یاد برده اند که با گروهی سر و کار داریم که پنج سال پس از ارائه ی تزهای «تاملی در بنیان تاریخ ایران»، جز بی حرمتی و توطئه چینی و دعوت به سکوت و ساختن فیلم های کارتنی و برگزاری نشست ها و نمایشات روحوضی ایران شناسی، عکس العمل عالمانه ای نداشته اند. ما درست از این مسیر است که این آوازمندان قلابی و بی مقدار ایران و شرق شناسی را شناسایی و با آن ها تعیین تکلیف می کنیم. اگر دو سال پس از این که در کتاب نخست ساسانیان مطمئنا و از طریق نمایشات تصاویری جان دار و غیرقابل تردید و انکار، اثبات شد که تخت جمشید یک سایت کهن و یک زیگورات ایلامی است که به وسیله ی نیزه داران هخامنشی تصرف و تخریب شده و در قرن اخیر نیز باستان شناسان یهودی از قبیل هرتسفلد صد و پنجاه هزار متر مربع بقایای ابنیه ی در خاک پنهان مانده ی ایلامی آن محوطه را، پس از حفاری و آشکار سازی، یکسره برچیده اند، ولی یک به اصطلاح استاد تاریخ و باستان شناس دستمزد بگیر خودی، همانند شاپور شهبازی، به جای تامل در این اسناد و عکس ها، که به هویت و دیرینگی سرزمین و مردم او مربوط است و در جای مقابله با جاعلان و خراب کارانی که به نام شرق شناس هستی و هویت منطقه را بازیچه گرفته اند، در نفس های آخر زندگی هم، برای استقرار و استمرار همان جعلیات و دروغ ها آماده است که به عنوان سیاهی لشکر در یک کارتن کودکانه ی مضحک و مسخره ی سراپا بی هنری با نام بی مسمای «شکوه تخت جمشید» شرکت کند، پس خطاب های من نوش جان او و سزاوار است که بدون حرمت فرهنگی صحنه ی حیات را برای نسلی باقی بگذارد که به عرصه ی نوین زمینه سازی برای همبستگی قومی و دینی و انسانی در منطقه آماده می شوند و مصمم اند که همان شرق میانه ی کهنی را که چند هزاره پیش از ورود وحشیان هخامنشی، نگین نواندیشی و دانش و هنر و فلسفه و حکمت و زندگی جمعی مسالمت آمیز بود، از نو زنده کنند.

اینک که حقیقت بر صاحبان نظر و اندیشمندان شرق میانه صورت می نماید و آن تاملی را که بدان دعوت کرده ام، در سراسر محافل خرد ورزی ملی و منطقه ای و قومی، مجدانه جان می گیرد و در مقایسه ی دانسته های جدید عرضه شده، با دروغ هایی که تا حد حک جاعلانه ی کتیبه های ساسانی بر بدنه ی بنای مکعب شکل نقش رستم و نوسازی احمقانه ی محوطه های باستانی نظیر پاسارگاد در دهه های اخیر، به فرمان اورشلیم و به دست دانشگاه های کنیسه و کلیسایی غرب، اوج گرفته و انجام شده و حاصل آن پاشیده شدن ناشیانه ی بذر نادانی و دشمنی و افسانه پرستی بر زمین فرهنگ ملی و منطقه ای بوده، به سادگی معلوم می شود که این جانوران به شکل و نام پروفسور و استاد دانشگاه شیکاگو و صاحب نظر تاریخ و باستان شناس و هنر شناس روزگار کهن، در هنگام ارتکاب این خراب کاری های فنی و فرهنگی، پیش خود تصور کرده اند که با مردمی فاقد فراست و فرزانگی از قبیل حشره و بوزینه سر و کار دارند و متعدیانه هر اباطیل نابابی را به خورد دست پروردگان ظاهرا روشن فکر روزگار خویش داده اند تا چون بز اخفش معروف، علف به دهان، سر تکان دهند. آیا امروز که دیگر آنان را می شناسیم شایسته نیست که توهین های شان را به خودشان باز گردانیم؟

با همین مقیاس، ایران شناسی اورشلیمی جهان هم، به شهادت کسی که در نشست اخیر مغاره و موزه ی لندن شرکت داشته، گرچه بر برملا شدن توطئه های دویست ساله شان افسوس می خورند، ولی آماده نیستند که با اعتراف به خیانت بزرگ رخ داده، اندکی از بار مسئولیت خود در این زباله سازی تاریخی، که منطقه را به بیماری قلدری های قومی جدایی ساز آلوده، بکاهند و هنوز هم در اندیشه ی تدارک مقدماتی هستند که این بار با هوار کردن نافهمی خود به کج فهمی صاحب نظران خودی، از زیر بار پاسخ دهی فرهنگی بگریزند. مقدماتی که در نهایت سراسیمگی و آشفتگی و درهم ریختگی با سخنانی از این قبیل آغاز شده است:

«پژوهش های تاريخی در زمينه ايران شناسی، به ويژه آنجا که به دوران باستان و زمان پادشاهی هخامنشی در سده های پيش از ميلاد مربوط می شود، در دهه های اخير پيشرفت فراوانی کرده است. پيشرفت همه جانبه در مطالعات دوران هخامنشی را مرهون دو عامل دانسته اند: يکی يافته ها و اسناد تازه که از سراسر قلمرو پهناور هخامنشی به دست آمده و ديگر به عرصه آمدن نسل تازه ای از پژوهشگران، مورخان و باستان شناسان، که با ديدی نو و پالوده از پيش داوری های رايج به تاريخ گذشته می نگرند».
همه چیز از همین مقدمه ای آغاز می شود که بی بی سی از نشست اخیر در مغاره ی موزه ی بریتانیا گزارش کرده است. ظاهرا مطالعات تازه ی دهه های اخیر پیشرفت نوی در امور هخامنشی شناسی ایجاد کرده است، مطالعات بی نامی که اشاره و آدرسی از عرضه کنندگان آن داده نمی شود و از نسل تازه ی پژوهشگرانی می گویند که گویا مشغول پالودن پیش داوری های رایج گذشته اند، اما کوچک ترین نامی از این پژوهشگران نو برده نمی شود و به هیچ تالیف انتقادی معینی در این باب ارجاع نمی دهند و از آن که در آخرین نشست تی تیش مامانی ایران شناسی نوع حسن حبیبی آن نیز کلامی در باب لزوم بازبینی تاریخ رسمی هخامنشی بر زبان کسی نمی گذشت، پس باید در فاصله کوتاه میان نشست پر نور تهران با این گرد آمدن سوت وکور لندن، انقلابی پنهان درفهم تاریخ ایران باستان صورت گرفته باشد!
«چرا امپراتوری هخامنشی فراموش شد؟ پژوهش های تازه اين ديدگاه را تائيد می کنند که پادشاهی هخامنشی، اولين قدرت بزرگ تاريخ جهان، در مقايسه با امپراتوری های مصر و يونان و روم به خوبی کاويده نشده، وزن و ارج آن در سير تمدن بشر به درستی شناخته نشده و تا حدی در محاق فراموشی فرو رفته است. کنفرانسی که تحت عنوان "دنيای ايران هخامنشی" از ۲۹ سپتامبر تا اول اکتبر در موزه بريتانيا برگزار می شود، بر آن است که برخی زوايای فراموش شده ی تاريخ را يادآوری کند و بر گوشه های تاريک آن نور تازه ای بيفکند. اين کنفرانس بخشی مهم از برنامه ايست که بيش تر در کانون توجه کارشناسان و پژوهشگران قرار دارد. طی اين سه روز نزديک شصت پژوهشگر و تاريخ دان از تحقيقات و مطالعات تازه خود گزارش می دهند. روز اول کنفرانس با خوش آمدگويی جان کرتيس از مسئولان موزه بريتانيا شروع شد».

اگر کسی در نشست تهران از هخامنشیان با نام و صفت «فراموش شده» سخن می گفت، همان حضرات اساتید، که آرزوی به شلاق بستن من در دانشگاه های ایران را داشتند، بی مکث و محابا سنگسارش می کردند. اما اینک ۶۰ پژوهشگر بی نام آماده اند تا ناگهان اثبات کنند که به «هخامنشیان فراموش شده» اجحاف شده و احتمالا به تر بوده است که بر سر در تالار اصلی «سازمان ملل مغلوب» دو فرمان آزادی یهودیان از چنگال درندگان شرق میانه نصب شده باشد!!!

«پروفسور پير بريان اولين سخنران کنفرانس بود، استاد برجسته تاريخ يونان و ايران هخامنشی در کولژ دو فرانس. تحقيقات ژرف بريان را می توان نقطه عطفی در پژوهش های تاريخی سالهای اخير دانست. او از پژوهشگرانی است که با بازخوانی نقادانه متون گذشته و ژرف نگری در اسناد نويافته، بسياری از اسطوره های کهن و آشنای تاريخ هخامنشيان را به چالش گرفته است. کتاب اصلی او به نام "تاريخ امپراتوری ايران باستان" بی گمان مهم ترين اثر در تحقيقات ايران شناسی سال های اخير است. کتاب به فاصله ای اندک به زبان های انگليسی و آلمانی ترجمه شد و جای خود را در محافل علمی باز کرد. از کتاب مزبور دو ترجمه به زبان فارسی وجود دارد، که آقای بريان تنها يکی از آن ها را معتبر و درست می داند. در تز پروفسور بريان نکته تازه ای نيست، اما او آن را به شيوه ای مستدل و مستند ارائه داده است. طبق نظر او هخامنشيان اسناد مکتوب اندکی از خود باقی گذاشته اند، در نتيجه قلم در کف دشمنان آن ها افتاده است. تاريخ هخامنشی عمدتا از نوشته های يونانی به ما رسيده که با ايرانيان خصومت ديرين داشته و طبعا تصويری ناخوشآيند از آنه ا ارائه داده اند. بنابر اين اسناد و مآخذ يونانی در اين زمينه را بايد از نو، با احتياط فراوان و با ديدی نقادانه بازخوانی کرد. بر اساس مندرجات کتاب تصويری که از ايرانيان هخامنشی (که يونانيان آنها را "بربر" می خواندند) به ما رسيده، آنها را بيشتر قومی ستيزه جو و ويرانگر می نمايد. درحاليکه از برخی اسناد، حتی از زبان يونانيان منصف تری مانند هرودوت چنين بر می آيد که آنها فرهنگی درخشان داشته و در تاريخ تمدن نقش برجسته ای ايفا کرده اند. برخلاف آنچه مورخان نا آگاه يا مغرض رواج داده اند، هنر ايرانيان تنها به جنگ آوری و کشورگشايی خلاصه نمی شده است. آن ها بر حکام آشور و بابل چيره شدند، اما از ميراث تمدن های پيشين بهره بردند و دست اوردهای علمی و فنی آن ها را گسترش دادند».

به گمانم فهرستی از پریشان بافی را فقط در همین نمونه اطوارهای بریان می توان عرضه کرد. چنان که می خوانیم او صاحب تحقیقات ژرفی است که در عین حال متضمن هیچ سخن تازه ای نیست. ابتکار او در این بوده که اعلام کند هخامنشیان رد پا و اثر تاریخی اندکی داشته اند، اما معلوم نیست با استفاده از کدام روش ژرف اندیشانه دریافته است که آن دسته از مورخین یونان که به هخامنشیان روی خوش نشان نداده اند، مصداق دشمن قلم به دست را دارند!!! او باید پیش از این اظهار نظرهای صائب خویش ابتدا اثبات می کرد که اصولا دار و دسته ی هخامنشیان برای یونانیان باستان نامی آشنا بوده است و آن گاه در موضوع درستی یا نادرستی گمانه های آنان لفاظی می کرد. زیرا اگر ما می توانیم اثبات کنیم که تخت جمشید نیمه کاره و غیر مسکون به احتمال بسیار حتی گذرگاه اسکندر نیز نبوده است و پاسارگاد یک محوطه ی تازه ساز است که تا پیش از سال ۱۹۶۰ میلادی بر زمین دیده نشده ، پس آن مورخین یونان که از آتش زدن ناممکن تخت جمشید و اظهار خضوع اسکندر بر مقبره ی کورش گفته اند، در زمره ی جادوگرانی قرار می گیرند که حیات و کتاب شان در زیر زمین های مغاره ی موزه ی لندن و به دست شمن های مکتب جعل و سند سازی اورشلیم ساخته شده است.

«پروفسور بريان در سخنرانی خود در کنفرانس جايگاه هخامنشيان را در منابع تاريخی اروپائيان پس از دوران رنسانس روشن کرد و کاستی های فراوان، روايت های ناقص يا اغراق آميز آن ها را برشمرد. او نشان داد که بيشتر اين منابع لغزش های يونانيان را تکرار کرده و از ديدگاهی غرب محور، موقعيت هخامنشيان را کم ارج و مقدار معرفی کرده اند».

می بینید که این پروفسور عالی مقام اروپایی، در یک محفل رسمی ایران شناسی بین المللی، قادر نیست تکلیف هیچ مطلبی را تعیین کند و سرگردانی و سمبل کاری و پشت هم اندازی و مهمل بافی از سر و روی سخنان اش سرازیر است. او از منابع تاریخ نویسی اروپائیان، در موضوع هخامنشیان، که عمری کم تر از دو قرن دارد، سخن می گوید و مدعی می شود که این منابع سراپا پر از کاستی و روایت ناقص و اغراق آمیز است و از آن جا که چنین عقیده ای را هنگام تالیف کتاب اخیرش در باره ی امپراتوری هخامنشیان ابراز نکرده، پس هر دو ترجمه ی کتاب او را باید به دور انداخت و منتظر بود که بریان با دریافت های جدیدش به بیان روایت تازه ای از هامنشیان بپردازد، که با توجه به داده های آبرو بر باد سپار مجموعه ی «تاملی در بنیان تاریخ ایران» چنین که به نظر می رسد آن ها یکی یکی در حال گریز از صحنه ی این ایران شناسی معیوب و معلول و منقوص اند، چنان که آستروناخ، پس از لو رفتن بنا سازی های اش در پاسارگاد، خجولانه در نشست لندن از همه رو پنهان می کرد و آماده نبود که در پشت هیچ تریبونی برای سخن رانی ظاهر شود.

دوستان، این گروه جاعلان تاریخ برای شرق میانه، که هدف اصلی گم کردن رد پای نسل کشی عظیم یهودیان در ماجرای پلید پوریم را داشته اند، اینک در موضع انفعال فلج کننده ای قرار گرفته اند. پرچم حساب رسی پوریم را بالاتر بریم.


روشنك 1:14 @ Mon, 17 Oct 05

سهراب جان
هرگز ريسمان اميد را رها نكن
تا آن زمان كه دليلي داري تا بكوشي
چشم براه آنچه كه ميخواهي نمان
بلكه با تمام وجود آنرا بچوي
و بدان كه غرور نبايد مانع گريستن تو شود
بنوش و بنوشان
و همچنان عاشق باش
چرا كه عشق ژرفترين شاديهاست.


سرنوشت كودكان ترك 23:05 @ Sun, 16 Oct 05

نامه نمايندگان پارلمان و شخصيتهاي برجسته سوئد به رئيس جمهوري ايران در مورد سرنوشت كودكان ترك و ديگر ملل تحت ستم ايران

جناب رئیس جمهور آقای احمدی نژاد تاریخ : اول ماه مهر

رونوشت: کوفی آنان ـ دبیر کل سازمان ملل متحد

هویت قومی کودکان ایرانی را از بین نبرید

طبق آداب و سنت با فرارسیدن فصل پائیز در ایران میلیونها کودک و نوچوان ایرانی راهی مدارس میشوند. معمولا آغاز مدارس روزی است که کودکان جهان به امید یادگیری نوشتن و خواندن و همینطور آشنائی با دوستان جدید با اشتیایق انتظارش را میکشند. این در حالی است که متاسفانه قریب به نصف کودکان ایرانی که برای نخستین بار قدم به محیط آموزشی میگذارند از عاقبت تاریکی که بوسیله کلاسهای درسی برایشان تدارک دیده شده است بیخبرند. چرا که این کودکان بزودی پی میبرند که آموزش به زبان مادری نه تنها وجود ندارد بلکه استفاده از زبان روزمره و مادری حتی با شرم و کیفر نیز همراه میباشد.

ایران یک کشور چند فرهنگی و از ملتهای مختلف منجمله ترک آذربایجانی، فارس، کرد، عرب، ترکمن و بلوچها تشکیل یافته است و تقریبا نصف مردم ایران نیز دارای هویت غیر فارسی میباشند. با این حال تنها زبان رسمی کشور زبان فارسی محسوب میشود و این در حالی است که تدریس و تحصیل به زبان مادری طبق ماده 15 و 19 قانون اساسی کشور مجاز شمرده میشود.


nasrin 22:50 @ Sun, 16 Oct 05

شبح جان
مدتی است اندوهی عمیق از لابلای نوشته هایت حس می شود . اما چه زيبا از اميد و زندگی گفته ئی !
تنها انسانی لبريز از عشق و زيبائی و سرشار از خوبی و محبت می تواند در مقابل ناملايمات تاب آورده ٫ از بدی ها و زشتی ها بگذرد ٫ و اينچنين نقاط مثبت و خوبی ها و زيبائی ها را در همه کس و همه جا بيابد .
مطمئنم پسر نازنين ات هم از اينهمه صفات خوب و ارزشمند پدر بهره های فراوان برده و به کمک آنها و همچنین به یاری راهنمائی ها و پند و اندرزهای پدری دلسوز و مهربان چون تو بر تمام مشکلات فائق خواهد آمد .


ستاره 14:24 @ Sun, 16 Oct 05

نوش...نوش


عمه كوچيكه 13:31 @ Sat, 15 Oct 05

شبح عزيز مي نويسم
براي پسر عزيز تو كه پسر عزيز همه ماست
...
روزهاي اول كه رفته بودي با تلنگري اشك مي ريختم و با خودم فكر مي كردم چطور بايد دوريت را تحمل كنم
يادمه نوازنده دوره گردي داشت شعر قشنگي كه هميشه با هم مي خونديم و مي خوند ، نشستم وسط خيابون و هاي هاي گريه اما وقتي فكر مي كردم به نتايج
خوب اين رفتن آروم مي گرفتم
از پسر نازنين ، عاقل و دوست داشتني مثل تو انتظار تحمل بيشتري داريم
سعي كن امروز از داشته هات لذت ببري و غم نداشتن ها رو به فردا بسپاري
ميدوني و مي دونم "پايان شب سيه سپيد است "


nana 3:56 @ Sat, 15 Oct 05

بچه ها

لطفا يکی از شما که از من متنفر نيست !!!!! مرا پينگ کند مطلب مهمی نوشتم و پينگ کنم خراب است !!!!!مرسی نانا


مهرداد 0:20 @ Sat, 15 Oct 05

سلام شبح جان!
خیلی موافق نیستم.
می‌دانی به قانون اول نیوتن چه می‌گویند؟ می‌گویند "قانون جبر". لذت بردن از آفتاب پاییزی و... نیازی به فلسفه بافتن ندارد. خب، ناامیدی هم نیازی به فلسفه بافتن ندارد. اصلاً مگر انسان قبل از انجام کاری فلسفه می‌بافد؟! فلسفه که کاری انجام نمی‌دهد. فلسفه فقط تفسیر می‌کند، توجیه می‌کند. همین! اگر انسان لذتی می‌برد به خاطر جبری است که در آن لحظه او را وامی‌دارد که لذت ببرد. و اگر هم ناامید می‌شود به خاطر جبری است که او را ناامید می‌کند. به نظرم ناامیدی از ایمان به ناممکن در هر چیزی نتیجه می‌شود. اصولاً انسانی که به هیچ چیزی ایمان ندارد، ناامید نمی‌شود. برای او امید معنی نمی‌شود. او به چیزی امیدوار نبوده‌است که حال ناامید شود. این اوج آزادی یک انسان است. بی‌ایمانی مطلق. اما این درست همان چیزی است که مقابل زنده‌گی قرار می‌گیرد.
اما با این حال قبول دارم که ناامیدی پایدار نیست. یعنی همیشه‌گی نیست. با این حال باید قبول کرد که با بعضی‌ها هست. ناامیدی یک سرش در آگاهی است و سر دیگرش در ایمان. او از سرنوشت محتوم خود آگاه است و با این حال به رویاهای‌اش ایمان دارد. خود را ناتوان می‌یابد و ناامید می‌شود. این ناامیدی‌ای است که با بعضی‌ها هست.
اما با این حال باید قبول کرد که هیچ جبری مؤکد نیست. حتی این نوع اخیر.
ببخشید افاضه کردم یا شیخ!
موفق باشی.


Masood 22:54 @ Fri, 14 Oct 05

آذربلاگ، سرویس رایگان وبلاگ با دارا بودن بخش مدیریت در سه زبان آذری، فارسی و انگلیسی. فولدر و فایلهای شخصی و غیر اشتراکی،بانک اطلاعاتی مجزا، قابل انتقال به وبلاگها و سایتهای شخصی، 10 برابرسرعت بیشتر از سرویسهای مشابه، قالبهای متنوع و امکان تعویض با قالبهای طراحی شده شما، امکان ثبت نام برای دیگران در وبلاگ شما، امکان تایید یا رد نوشته ها و پیامها ، بخش کمک به کاربران و نیز دارا بودن بخش تالار بحث و بررسی چگونگی استفاده از سرویس. تبلیغات رایگان وبلاگها و سایتهای خبری و غیر انتفاعی. آغاز راه است، با ما باشید


امیر 13:47 @ Fri, 14 Oct 05

شبح عزیز:مثنوی هزار من میخواهی....مگر اشباح اسرار نهان نمیدانند؟
تابعد....


Hamid Poorian 6:15 @ Fri, 14 Oct 05

* می‌دانی هيچ‌کس شکست نمی‌خورد مگر آن که قبل از آن نااميد شده باشد.

* آری فرزند نازنين‌ام اميد تنها داروی شفا بخش واقعيت تلخ زيستن زير شمشير دموکلس است

قشنگه؛ اگر از قشنگی بگذريم
برسيم سر سوژه:
مخاطب ما فرزند نازنين‌ام است
سوژه:
شکست
اميد
اين فرزند تا قبول نکند که شکست خورده از کجا خورده اگر هم اميد داشته باشد فاصله ای زياد با اعتقاد به امام زمان ندارد.
سير تاريخی حزب توده
سير تاريخی منصور حکمتی ها
برغم تفاوت فاحش در مواضع در تحليل نهائی روند و نتيجه مشترک.
* :"من نمی‌ميرم در قلب ماهی‌های سياه کوچولو زنده خواهم ماند"!
نظرات چون مردنی نيستند زنده ماندن بعد از مه غليظ يا قبل فرقی ندارد.
مد نظر تغيير است نه تکرار.
* و حافظی بر روی ميز، برداشتم‌اش و وصل‌الحال گشودم اين غزل آمد.
وصل‌الحال
مد نظر تغيير است
يادت مياد موقع حمله به کردستان آحوندها استخاره کردند سه بار هر سه بار خوب آمد.
سير حرکت چپ بويژه تفکر حکمتی ها را مرور کن


آنارکو 21:31 @ Thu, 13 Oct 05

کاملاْ موافقم
تا شقايق هست زندگی بايد کرد.
تنها در زيبايی زيستن٬ زيباست و تلاش ما بايد مبارزه با زشتی و پديد آوردن زيبايی باشد.
....و چه چيزی زيباتر از آزادی


Mohammad 6:39 @ Thu, 13 Oct 05

سال ها پیشش می خواستم سوسکی را بکشم. فرار کرد و به چاه توالت رفت. برای گريز از مرگ به چا توالت فرار کردن؟ بر سوسک حرجی نيست. اما بر ما آدم ها که همين کار را می کنيم چه؟ ظاهرا نيروی حيات آن قدر زياد است که گاهی بر بوی تعفن غلبه می کند. *** من اين روزها اين بيت حافظ ورد زبانم است: وفا کنيم و ملامت کشيم و خوش باشيم/ که در طريقت ما کافريست رنجيدن. *** شاد باشی عزيز.


daftar 16:34 @ Wed, 12 Oct 05

از مطلب شما استفاده کردم. (واقعا استفاده کردم)


مداد سفید 15:38 @ Wed, 12 Oct 05

گر عارف حق بینی چشم از همه بر هم زن
چون دل به یکی دادی آتش به دو عالم زن
هم چشم تماشا، را بر روی نکو بگشا
هم دست تمنا را، بر گیسوی پر خم زن
هم نکته‌ ی وحدت را با شاهد یکتا گو
هم بانگ انا الحق را بر دار معظم زن
گر تکیه دهی وقتی، بر تخت سلیمان ده
ور پنجه زنی روزی، در پنجه ی رستم زن
گر دردی از او بردی صد خنده به درمان کن
ور زخمی از او خوردی صد طعنه به مرهم زن
چون ساقی رندانی، می با لب خندان خور
چون مطرب مستانی، نی با دل خرم زن
حال دل خونین را با عاشق صادق گو
رطل می صافی را با صوفی محرم زن
تا چند فروغی را، مجروح توان دیدن
یا مرهم زخمی کن، یا ضربت محکم زن...


حسين م. 13:34 @ Wed, 12 Oct 05

شبح جان! اميدوارم حدسم درباره آنچه بر تو رفته است، اشتباه باشد، اما در هر صورت:

« چه فرق مى كرد زندانى در چشم انداز باشد يا دانشگاهى؟
اگر كه رؤيا تنها احتلامى بود بازيگوشانه.
تشنج پوستم را كه مى شنوم، سوزن سوزن كه مى شود كف پا
علامت اين است كه چيزى خراب مى شود
دمى كه يك كلمه هم زيادىست
درخت و سنگ و سار و سنگسار و دار
سايه ى دستى كه مى پندارد دنيا را بايد از چيزهايى پاك كرد
چقدر بايد در اين دو متر جا ماند تا تحليل جسم حد زبان را رعايت كند؟
چه تازيانه كف پا خورده باشد چه از فشار خونى موروث در رنج بوده باشى
قرار جايش را مى سپارد به بى قرارى
كه وقت و بى وقت سايه به سايه رگ به رگ
دنبالت كرده است تا اين خواب»
مختارى محمد ، وزن دنيا، انتشارات توس،1378،صص75 تا76


شبح 13:00 @ Wed, 12 Oct 05

امير جان!(10)
راستي چرا اين پاييز اينقدر دل‌گير است؟


شبح 12:58 @ Wed, 12 Oct 05

مداد سفيد نازنين!(1)
سپاس از سفيدترين قلم دنيا.

ترانه‌ی نازنين!(2)
آری اين نيز بگذرد. به قول حافظ:
بکش دشواری منزل به ياد عهد آسانی.

جاويد جان!(3)
نوشتن و باز نوشتن تنها کار آرامش‌بخشی است که هميشه انجام داده‌ام. بخصوص وقتی مخاطبين نازنينی چون شما دوستان باشند.

نانای عزيز!(4)
اگر ايمانی عميق به زنده‌گی در جان‌ام شعله‌ور نبود سال‌ها پيش نابود شده بودم اما هميشه وقتی احساس می‌کنم به انتها رسيده‌ام چيزی در جان‌ام شعله می‌کشد و دوباره ققنوس وار از خاکستر خويش برمی‌خيزم. ممنون از پند حکيمانه‌ی مايايی‌ات.

والد بمانعلی عزيز!(5)
حافظ‌خونی بهانه نمی‌خواهد اما خود تفال زدن با حافظ هم بهانه‌ي خوبی است. و چه راست می‌گويی که همه چيز را در اينجا به ابتذال کشيده‌اند. راستی امروز روز بزرگداشت حافظ است. الان هم حافظی کنار دستم است می‌گشايم به ياد تو:
حافظ! گرت ز پند حکيمان ملالت است
کوته کنيم قصه، که عمرت دراز باد!

شهلای نازنين!(6)
نمی‌دانم پدر مهربان و خوبی بوده‌ام يا نه! اما به هر حال از تعريف تو خرسند شدم و دل‌ام شاد شد.

سياهکل عزيز!(7)
دوست پسر به اين ماهی نوبره والا!
البته معلوم است که اين "دوست پسر" با اون "دوست پسر" زمين تا آسمان فرق داره.

کورش نازنين!(8)
مسلما هر کس برای زنده‌گی خودش معنايی متصور است اما اين وقتی است که خلا معنا به وجود می‌آيد وگرنه ذات زنده‌گی بر تداوم است. در روانشناسی مکتبی است به نام لوگوتراپی که بنيان‌گذار آن فرانکل در اردوگاه‌ آشويتس بوده است و در آن‌جا نيز به زنده‌گی‌اش معنا داده است تا از سوخته شدن در کوره‌های آدم‌سوزی نجات پيدا کند. به هر حال هيچ دانه‌ی گل رزی دنبال اين نيست که به چه تبديل می‌شود و چرا بايد به گل رز تبديل شود...

روزبه جان!(9)
اميدوارم فردا صبح هم اميدوار و با نوری از اميد در دل از خواب برخيزی.


امیر 12:33 @ Wed, 12 Oct 05

سلام شبح عزیز:در "فصلی "مملو از نا امیدی چقدر زیبا نوشته ای ...خوشحالم که برگشته اید:).
تابعد...


روزبه 9:47 @ Wed, 12 Oct 05

اين نوشته رو اول صبح خوندم و مطمئنم که تا‌اخر شب نوری از اميد تو دلم زنده می گزاره


کوروش 5:14 @ Wed, 12 Oct 05

سلام بر شبح عزیز...جسارت است که من ناچیز بر بزرگی همچون شما خرده گیرم ولی بعضی از جملاتت سرناسازگاری با این حقیر پیدا کرده است. به نظر من زندگی دلیل می خواهد. هر معلولی از پی علتی است و غیر این به پوچی می رسد! همین وبلاگ نویسی برای شما علتی دارد و من هم بر پی علتی به این معلول می نگرم...پس لاجرم در مقیاس بزرگتر یعنی زندگی آن هم علتی میخواهد...شاید علت زندگی کردن نیکی کردن به مردمان است! ولی مطمئنا زیستن در طبیعت فقط برای حلق و دلق و جلق نیست... و نتیجتا خواب شما نیز گویای همین مدعاست خواب شیرینی که همواره به یاد دارید و اگر زندگی غیر این باشد خون امثال شهید گلسرخی هدر خواهد رفت ولی خون او و اسم او زنده است برای آزادی ما و برای تابیدن روشنایی... و در مورد نا امیدی همچون شما می اندیشم که مولا می گوید:بزرگتیرین گناه نا امیدی است...
معشوقه چون نقاب ز رخ بر نمی کشد
هر کس حکایتی به تصور چرا کند؟

باز هم از گستاخی کلام خجلم.


سیاهکل 22:53 @ Tue, 11 Oct 05

پدر به اين خوبی نوبره والا!!


شهلا 21:45 @ Tue, 11 Oct 05

شبح جان ای پدر مهربان درود بر تو

از اینکه به اشعار حافظ در این شب خوب چشمهایم روشن شد ازت سپاسگذارم.

بدرود.


والد بمانعلی 21:25 @ Tue, 11 Oct 05

شبح جان
شما هم ماشاالله عجب نثر دلنشينی داری. اما دلخوری ما از شما اينه که شما هم با حافظ همون کاری رو می کنی (و از تو چه پنهان من هم می کنم!!!) که اين روسياهان توی سيمای ننگينشان می کنند- بعنی تفأل زدن اون هم با حافظ رند جاویدی که قدم هرکسی رو که سراغش بره از تراز خاک سرد پست بلند می کنه و به افق های دور و رازناک و ناشناخته می بره. هر جا که هستی سبز و دلخوش باشی.


nana 21:11 @ Tue, 11 Oct 05

درود بر شبح گرامی

دوست عزيز نميدانم در چه حالی ؟ و چه ميکنی ؟
قدر مسلم اين است که کاملا سر حال نيستی ولی بنا به فرموده خودت سخت نگير که هرچه هست ميگذرد !!!!!!

به هرحال جانم برايت بگويد من هم کاملا با تو موافقم و معتقدم که سياهی ماندگار نيست و خواهد گذشت .
قبلا نوشته بودم و باز هم تکرار ميکنم که سالها پيش در سفری به کوههای آند و ماچوپيچو که به بام دنيا معروف است برای ديدن تمدن ماياها رفته بودم و در راه به قبيله ای سرخ پوست رفته و با مديسن من
قبيله که پيرمردی بود گفتگوئی داشتم که به من جمله ای گفت که برايت مينويسم :

با نگاهی غبار گرفته و چشمانی که آئينه تمامی تجربيات بشری بود به من گفت :
- طبیعت همواره بالانسی را که لازم است برقرار میکند نگران بدی نباش .

میدانم و میدانی که زشتی و بدی علیرغم قدرت ظاهری !!! محکوم به نیستی هستند و بزرگترین دلیلش هم این است که علیرغم قدرت نمائی !!!! هنوز که هنوز است افراد نیکو و پاک سرشت هزاران برابر از بدها بیشترند و این راز پایداری نیکوئی و پاکیست
بهتره همه مان این حقیقت را فراموش نکنیم . شادی و سر سبزی برای تو و تمامی وبلاگ نویسان پاک سرشت آرزومندم . نانا


جاوید 20:05 @ Tue, 11 Oct 05

شبح عزیز
برگشتی ؟ پدر به این خوبی نوبره والا :-)
بنویس بنویس و بازم بنویس نا نوشته هار و بنویس


ترانه 17:44 @ Tue, 11 Oct 05

نازنین ترین شبح که از برگ گل لطیف تری!
بخوان ننوشته ها را!


و بدان این نیز بگذرد!
با بوسه های صمیمانه و همدلی با تو!



مداد سفید 17:41 @ Tue, 11 Oct 05

حال از دهان دوست شنیدن چه خوش بود...






زبان:
نگهداری مشخصات؟






تعداد مطالب وبلاگ: 1310
تعداد نظرات: 25711
تعداد بازديد کنندگان:
Last update: april 15, 2008 01:18 am


از کجا آمده‌اند؟