●
در ستايش تنهايی
تنها کسانی که تنهايی ژرف را تجربه کردهاند میتوانند به عشق پايدار دست يابند. عشق در هياهوی هيچ بازار مکارهیی به هم نمیرسد. خرد تباهی عشق است و حسابگری چون آبی که از سرمای قطب سرچشمه میگيرد آتشينترين عشقهای استوایی را به خاکستر حقير مصلحتانديشی بدل میکند. رسوایی در ذات عشق است و حسابگری رسوايی را برنمیتابد. عشق در لحظهی شکوهمند ناهوشياری جرقه میزند و در اعتماد مطلق جريان میيابد و همهی اينها به دست نمیآيد مگر به معجزهی تنهايی. هر زايشی از دل مرگی میرويد و عشق، مرگ تنهايی است و تنهايی مرگ وابستهگیهای بیشمار.
میخواهم تنهاترين "تنها" باشم تا عاشقانهترين "عشق" در جانام شعلهور شود. بيگانه با آنچه مرا از خود بيگانه میکند. بيگانه از تمامی "داشته"هایام و بینياز از تمام "نداشته"هایام. بيگانه با تمام بيگانهسازها، با "خدا" با "هستی" با "عقل اعلای حاکم برجهان" با هر مفهوم مجرد و مجازی با هر واقعيت حقيقی که مرا از من میستاند تا "خود" را جايگزين "من" کند. بيگانه حتا با عشق، خودبسنده، از خود آغاز شوم و به خود ختم شوم تنهايی مطلق؛ چيزی شبيه مرگ چيزی که شبيه هيچ چيز نيست...
نه! رياکارانه خود فريبی میکنم! وقتی میگويم "میخواهم "اين" شوم تا "آن" را به دست آورم" يعنی دارم حسابگری میکنم. اصلا وقتی "مینويسم" يعنی دارم از "تنهايی" میگريزم و به هياهوی جمع پناه میآورم... پيشآپيش در هر کلامی که بر صفحهی روبهرویام نقش میبندد همهمهی تکذيب کنندهگان و هلهلهی تاييد کنندهگان را میشنوم...
آستان عشق و تنهایی رفيعتر از آن است که با لاف و گزافهای نمايشگرانه به کف آيد. پس بر گورم سنگی سفيد بیهيچ کلامی بگذاريد تا رهگذران کنجکاو به هلهله و همهمه بگويند: "در اينجا عاشقی خفته است که هراس از تنهايی هرگز مجال عاشق شدناش را نداد."
August 29, 2005 12:21 AM