دوشنبه، 7 شهریورماه 1384 | August 29, 2005

در ستايش تنهايی

تنها کسانی که تنهايی ژرف را تجربه کرده‌اند می‌توانند به عشق‌ پايدار دست يابند. عشق در هياهوی هيچ بازار مکاره‌یی به هم نمی‌رسد. خرد تباهی عشق است و حساب‌گری چون آبی که از سرمای قطب سرچشمه می‌گيرد آتشين‌ترين عشق‌های استوایی را به خاکستر حقير مصلحت‌انديشی بدل می‌کند. رسوایی در ذات عشق است و حساب‌گری رسوايی را برنمی‌تابد. عشق در لحظه‌ی شکوه‌مند ناهوشياری جرقه می‌زند و در اعتماد مطلق جريان می‌يابد و همه‌ی اين‌ها به دست نمی‌آيد مگر به معجزه‌ی تنهايی. هر زايشی از دل مرگی می‌رويد و عشق، مرگ تنهايی است و تنهايی مرگ وابسته‌گی‌های بی‌شمار.
می‌خواهم تنها‌ترين "تنها"‌ باشم تا عاشقانه‌ترين "عشق" در جان‌ام شعله‌ور شود. بيگانه با آن‌چه مرا از خود بيگانه می‌کند. بيگانه از تمامی "داشته"‌های‌ام و بی‌نياز از تمام "نداشته"‌های‌ام. بيگانه با تمام بيگانه‌سازها، با "خدا" با "هستی" با "عقل اعلای حاکم برجهان" با هر مفهوم مجرد و مجازی با هر واقعيت حقيقی که مرا از من می‌ستاند تا "خود" را جايگزين "من" کند. بيگانه حتا با عشق، خودبسنده، از خود آغاز شوم و به خود ختم شوم تنهايی مطلق؛ چيزی شبيه مرگ چيزی که شبيه هيچ چيز نيست...
نه! رياکارانه خود فريبی می‌کنم! وقتی می‌گويم "می‌خواهم "اين" شوم تا "آن" را به دست آورم" يعنی دارم حساب‌گری می‌کنم. اصلا وقتی "می‌نويسم" يعنی دارم از "تنهايی" می‌گريزم و به هياهوی جمع پناه می‌آورم... پيشآپيش در هر کلامی که بر صفحه‌ی روبه‌روی‌ام نقش می‌بندد همهمه‌ی‌‌ تکذيب کننده‌گان و هلهله‌ی تاييد کننده‌گان را می‌شنوم...
آستان عشق و تنهایی رفيع‌تر از آن است که با لاف و گزاف‌های نمايش‌گرانه به کف آيد. پس بر گورم سنگی سفيد بی‌هيچ کلامی بگذاريد تا ره‌گذران کنج‌کاو به هلهله و همهمه بگويند: "در اين‌جا عاشقی خفته است که هراس از تنهايی هرگز مجال عاشق شدن‌اش را نداد."

August 29, 2005 12:21 AM

لولیتا 11:12 @ Sat, 10 Sep 05

تنهايی مطلق خود مرگ است و در تجربه به خود ويرانی می رسد. همه ی مفاهيم جز نيستی کم رنگ می شود و آدمی دچار نوع بی حسی ذهنی می شود. انگار هزار گرم واليوم در مغزت تزريق کرده باشند. تنهاترين تنهایی- آتش عشق را شعله ور نمی کند هرچه می ماند آتش خشم است که می سوزاند و خاکستر ياس و توده ای غبار از نفرت. نيل به عشق در تنهايی مطلق تنها در نوشته ها و کتاب ها و خوانش خاطرات زيبا و جذاب به نظر می رسد. زندگی کردن اين تنهايی عین درد و درماندگی ست. خود مرگ است. و ما نمی خواهيم باورش کنيم.


آخر خط 17:29 @ Thu, 1 Sep 05

شما لطف و محبت داري و ما ارادت مکرر.


mazdak 17:17 @ Thu, 1 Sep 05

matlab jadid shabah jan kam sar mizani!?!?!?!?


شبح 11:56 @ Thu, 1 Sep 05

رويای نازنين!(25)
از اين که سر زدی و شعر زيبای بيکل- شاملو را نوشتی متشکرم. مي‌دانی من از تنهايی شکوه نکردم اتفاقا با حسرت و دريغ آن را ستايش کردم. اما می‌دانی مسئله اين است که کسی را ندارم:
"که احساسم را
اندیشه و رویایم را
زندگی ام را
با اوقسمت کنم؟"
و اين البته تقصير کسی نيست پروسه‌یی است که بايد بيگانه‌سازها را از خود دور کرد به خود رسيد و از آن پس خود ديگری را يافت و به عشق رسيد و سپس در اقيانوس انسان‌ها جاری شد. وگرنه هر عسقی فريب است. تنها آن که مي‌تواند عاشق نباشد عاشق می‌شود.
روزای نازنين(30)
متاسفانه فيلتر بودی سعی می‌کنم با فيلتر شکن سر بزنم.


شبح 11:50 @ Thu, 1 Sep 05

جودی عزيز!(2)
عشق‌های نوجوانی خام اما انسانی هستند چون کودکان و نوجوانان ميزان آلوده‌گی‌شان به دنيای بيگانه‌ساز گمتر است. هر چند از بدو تولد فرهنگ و سنت و... شروع به بيگانه‌سازی انسان‌ها می‌کند. به هر حال برای‌ات عشقی پرشور را آرزو مي‌کنم.
آوای زمينی عزيز!(11)
خوش‌حال هستم که اين نوشته‌های تنهایی مخاطب پيدا مي‌کند... مفصل‌تر چيزی در باره‌ی ديالکتيک تنهایی پاز خواهم نوشت.
سايه‌ی نازنين(15)
عشق و وابسته‌گی دوروی يک سکه نيستند. يک روی سکه‌یی هستند که آن روی‌اش تنهایی و استقلال است. البته سکه‌یی موبيوسی و يک‌رويه. از هر کدام که شروع کنی به آن ديگری مي‌رسی. عشق پس از عبور از مرز ترس از تنهايی به دست مي‌آيد. يادش بخير پدربزرگ‌ام هميشه مي‌گفت: آدم از هرچی بترسه سرش مياد.
حسين عزيز!(20)
نمي‌خواستم افلاطونی بشود... از نظر من عشق به هر چيز به جز انسانی ديگر آن هم يگانه و يونيک عشق نيست اسباب بيگانه‌گی‌ است. عشق به "آرمان ،خدا ، طبيعت ، وطن ، شغل يا هر چيز ديگر باشد" فريب است به خود بازنگشتن است. به نظر من تنها عشق انسانی به انسانی ديگر ان هم عشقی يگانه و يونيک که به سکسوآليته بياندجامند منجر به عشق به تمام انسان‌ها می‌شود. ديالکتيک غريبی است ديالکتيک عشق و تنهايی.


رزا 6:41 @ Thu, 1 Sep 05

دوستِ من سلام
1- تنها و دل گير نباشي .
2- از " عبيد " برايت روايت مي كنم : " وقتِ آن شد كه عزم كار كنيم - رسم " خود بودن " آشكار كنيم ... تا آن جا كه فرمايد : روزگار اَر به كام نبود ... در ... روزگار كنيم .
3- عزيزم،دوستِ من،گمانم بايد راجع به مفهومِ " عشق " با هم گپ بزنيم . ظاهرا يافتنِ " خويش " و چون " خويش " و همان غريزه يِ " بقايِ نفسِ قديميِ " آدمي ، حتا در تنهائي نيز به كف مي آيد ... دوستِ من " عشق " خود يافتن و كشف و شناختِ خويش است ، به تمامِ معانيِ كلمه ...
4- به نگاه هم سري بزن ، شايد در تنهائي ها " تنها " نباشيم ... سالِ هشتاد همين وضعِ الانِ تو را دوباره مي آزمودم و حاصلِ آن " حديثِ كشك " است كه به نظرم برايِ تنهائي هايِ ديوانگانِ تنها - چون حالِ مشابهي است - بدك نباشد . اگر خواستي آرسش رااز كتاب هايِ رايگان يا خودم بگير ...
شاد كام و پيروز باشي .
رزا


رزا 6:38 @ Thu, 1 Sep 05

دوستِ من سلام
1- تنها و دل گير نباشي .
2- از " عبيد " برايت روايت مي كنم : " وقتِ آن شد كه عزم كار كنيم - رسم " خود بودن " آشكار كنيم ... تا آن جا كه فرمايد : روزگار اَر به كام نبود ... در ... روزگار كنيم .
3- عزيزم،دوستِ من،گمانم بايد راجع به مفهومِ " عشق " با هم گپ بزنيم . ظاهرا يافتنِ " خويش " و چون " خويش " و همان غريزه يِ " بقايِ نفسِ قديميِ " آدمي ، حتا در تنهائي نيز به كف مي آيد ... دوستِ من " عشق " خود يافتن و كشف و شناختِ خويش است ، به تمامِ معانيِ كلمه ...
4- به نگاه هم سري بزن ، شايد در تنهائي ها " تنها " نباشيم ...
شاد كام و پيروز باشي .
رزا


سامي 3:03 @ Thu, 1 Sep 05

تنهايي با تنها بودن فرق دارد.تنهايي يعني احساس وابستگي و وابسته به کسي بودن اما تنها يعني ادم ازاد و غير بابسته . شما ميتوانيد در خانواده ،حزب و جمع باشيد و از همه مستقل باشيد تا ازاد نباشي نميتوني عشق را درک کني .زيرا عشق مرگ تنهايي وابستگي است.


سیاهکل 1:52 @ Thu, 1 Sep 05

بعد از بزرگراه آهنگ، محله ايست به نام خاتون آباد . با خياباني خاکي، و در ميانه خيابان، گورستاني. بعضي به آن مي گويند "گلزار"، آنها که مي دانند يک وجب زير خاک، تن عزيزي، به خاک برگشته است. و هستند تني که اينجا را" لعنت آباد" مي نامند، آنها که در کشتار دستجمعي زندانيان ايران در سال ۶۷، با"فرمان بريده" وارد خيابان يک طرفه "سرکوب" شدند. اينجا خاوران است.


سیاهکل 0:52 @ Thu, 1 Sep 05

ساقی اندر قدحم باز میَ گلگون کرد در مَی کهنه دیرینهء ما افیون کرد
دیگران را َمی دیرینه برابر می داد چون به این دلشده خسته رسید افزون کرد
این قدح هوش مراجمله به یکبار ببُرد این مَی این بار مرا پاک زخود بیرون کرد
تو مپندار که در ساغر وپیمانه ما بت سنگین دل من خون جگر اکنون کرد
انچه در سینه مجروح من َاش دل خوانی خاک عشق است که با خون جگر معجون کرد
روز اول که به استاد سپردند مرا دیگران راخِرد آموخت مرا مجنون کرد
دل حافظ که ز افسون لبت بی خود بود چشم جادوی تو اش بار دگر افسون کرد


رویا 22:17 @ Wed, 31 Aug 05

پیش از آنکه به تنهایی خود پناه برم
از دیگران شکوه آغاز می کنم
فریاد می کشم که :
"ترکم گفته اند!"
چرا ازخود نمی پرسم
کسی را دارم
که احساسم را
اندیشه ور ویایم را
زندگی ام را
با اوقسمت کنم ؟
آغاز جدا سری
شاید
از دیگران
نبود


17:21 @ Wed, 31 Aug 05

ادمی هست و دمی مانده تنهایی ما


koorosh 13:43 @ Wed, 31 Aug 05

اين هراس از تنهايی نيست...هراس از ياد رفتن است و هراس از اينکه مبادا يادکاری باقی نگذاريم...
زنگی عرصه زيبای هنرمندی ماست...


سعید 7:27 @ Wed, 31 Aug 05

ببخشید حال خوندن نداشتم
سیو می کنم چشم


pirooz 21:25 @ Tue, 30 Aug 05

شاملو به نیکی گفته است که رهاوردهای خاص زندگی همیشه در سکوت پیشه می شود . و عشق یکی از آنها است که باید از تنهایی به آن رسید ، تنهایی و بس تنهایی


حسين م. 17:10 @ Tue, 30 Aug 05

بعد از غيبتى طولانى ، كه بى شباهت به غيبت آقا امام عصر(عج!) نبود ، دوباره بايد در اين عصر سه شنبه ظهور كنم و بگويم :
شبح جان! خودمانيم، بى رودربايستى، عشقت خيلى خيلى افلاطونى است! و تازه، در نهايت به اين ختم مىشود كه نه بنويسى و نه چيزى بگويى! در آن صورت كه يا اصلآ وبلاگت وجود نداشت يا بايد به محض عاشق شدن، درش را تخته مى كردى و آن وقت تكليف برخى ازعشاقت (از قبيل خودم) با كرام الكاتبين بود!
اما شبح جان ، راستش من دريافتى غير از اين از عشق دارم؛ عشق در تنهايى نيست، عشق گرچه رابطه ميان فرد و ديگرى(كه ممكن است زن ، مرد ، آرمان ،خدا ، طبيعت ، وطن ، شغل يا هر چيز ديگر باشد) است، اما غير از معشوق، ديگران نيز نبايد از لطف عاشق بى نصيب بمانند! در غير اين صورت، عشق افيونى است، براى فراموش كردن و از خاطر بردن رنج ها و ناكامىهاى شخص.
پس من (انسان نوعى) مى توانم عاشق باشم، بدون آن كه گوشه عزلت اختيار كنم. عاشق دخترى يا زنى (يا در صورتى كه جنسيتىغير از آن چه اكنون دارم ، مى داشتم،مردى يا پسرى!) يا هر چيز ديگر باشم ، اما در عين حال به آرمان و جامعه انسانى و طبيعت و شغل نويسندگى و حتا شبح و وبلاگ اش! و... نيز، عشق بورزم و اين عشق را آشكارا بروز دهم. به نظر من چنين عشقى باعث اعتلاى انسان مى شود.


شبح 11:01 @ Tue, 30 Aug 05

بعد از نوشتن اين مطلب. پسرم کتاب کوچکي به نام ديالکتيک تنهايي را بهم داد بخونم. حيرت زده شدم. فوق‌العاده است ولي باور کنيد من اين مطلب را قبل از خواندن ديالکتيک تنهايي پاز نوشتم. خوبه پسرم شاهده!


شبح 10:57 @ Tue, 30 Aug 05

نسرين نازنين!(12)
متشکرم. خوش‌حال‌ام که تو هستي!
نانا جان!(14)
متاسفانه فيلترشکن پيدا نکردم بيام بخونم.
در مورد کامنت ساير دوستان بعدا مي‌نويسم.


10:50 @ Tue, 30 Aug 05

ممنون که بهم سر زدی... مطلبت منو یاد دیالکتیک تنهایی پاز انداخت.


سايه 10:40 @ Tue, 30 Aug 05

من البته از تنهايي می ترسم. با این حال نمی توانم این عبارت شما را تحسین نکنم که:"تنهايی مرگ وابسته‌گی‌های بی‌شمار است." فکر می کنم همان طور که عشق و وابستگی دو روی یک سکه هستند،تنهایی و استقلال هم دو روی یک سکه اند.


nana 6:02 @ Tue, 30 Aug 05

شبح گرامی

من هم تحت تاثير تو مطلبی راجع به تنهائی نوشتم .
يکی از نکات با اهميت برای جوانان در رابطه با تنهائی که باید به ان توجه شود این است که هنگامی که انسان جوان است اغلب اين احساس را دارد که اگر روزهائی را تنها با خود بگذراند از قافله خوشی !!! و سرگرمی !!! و خلاصه نميدانم چی چی عقب می افتد !!!!!!!!!
در حالی که اگر به ازای هر گرد هم آئی يک روز انسان به خود از مردم!!! مرخصی بدهد !!!
و با خود خلوت کند است که لذت گرد هم
بودن را بسيار بيشتر درک ميکند و نه از خود و نه از دوستان خسته نميشود . نانا


nasrin 2:54 @ Tue, 30 Aug 05

شبح جان
مثل همیشه بسيار زيبا و دلنشين نوشته ئی .
جمله ی آخرت يعنی :
"در اين‌جا عاشقی خفته است که هراس از تنهايی هرگز مجال عاشق شدن‌اش را نداد."
منو ياد اين شعر شاملو انداخت :
کوه ها با هم اند و تنهايند
هم چو ما ٫ با همانٍ تنهايان .


صادق 1:36 @ Tue, 30 Aug 05

این پیام به دلیل فحاشی حذف شد !
نسرین


آوای زمین 1:08 @ Tue, 30 Aug 05

من قصد هلهله ندارم:) فقط می خوام بگم این روزا دارم اونچه رو نوشتی با پوست و استخون تجربه می کنم.
ده بار خوندمش! صدبار هم بخونم کمه:) مثل اینه که واقعیت بودنم رو توی این روزا گذاشتی جلو روم.
ممنون واسه قلم زیبات...


banafsheh 20:17 @ Mon, 29 Aug 05

شبح جان چقدر عالی می نویسی خیلی از این نوشته خوشم اومد.
تنهايی و عشق مکمل هم ديگر هستند..


Mohammad 18:13 @ Mon, 29 Aug 05

سلام. من ياد ديالکتيک تنهايی پاز افتادم. با ترجمه درخشان خشايار ديهيمی. شاد باشی. محمد


شهلا 14:01 @ Mon, 29 Aug 05

درود بر تو:
عجب نکته ای را یاد آور شدی گل من.
من نیز در لحظات تنهایی به جمع پناه می بردم ولی این جمع را دیگر تحمل نمیتوان کرد.
«بد جوری عاشق شدم شبح جان».
دارم در تب و تاب دیدن یار می سوزم و لی کلامی بر لب نمی آورم.
فکر می کردم که اگر دور بشم ازش میتونم فراموشش کنم ولی اشتباهی بیش نبود، نه تنها فراموشم نشد، که عاشق تر هم شدم.
عشق را نه من نه هیچکس دیگر نمیتونه مئنی کنه......
ای آدم، باید بهش برسی تا بفهمی چیست این عشق خانمان سوز.
شبح جان بسیار زیبا نگاشتی نازنین.
بدرود.


خط آخر 4:42 @ Mon, 29 Aug 05

احسنت. نوشته زيبايی بود. در ضمن ممنونم که به حقير التفات کرديد.


ا.ز.ل 3:14 @ Mon, 29 Aug 05

مدت هاست که تنها از تنهایی می نویسم، سری بزن به من
شاید شناختی
شاد باشی
بدرود...


عزیزدوردونه 2:14 @ Mon, 29 Aug 05

حضرت شبح عزیز
عجب مطلبی بود من خیلی نگرفتم. یعنی احساسم این بود که دارم عاشق می شم با این حساب


محمد 1:30 @ Mon, 29 Aug 05

سلام دوست عزيز مطلبی جالبی بود به ما هم سر بزنيد


juddy 1:24 @ Mon, 29 Aug 05

من تا حالا عاشق نشدم,برای همين نمی‌تونم درست درک کنم معنی اين کلمه‌ی جادويی رو.
اما تا حالا دلم خيلی تنهايی خواسته,مثلا در اوج شلوغی و بين بهترين دوستام يهو دلم می‌خواد تنها باشم و از همه می‌گريزم.خودم هم نمی‌دونم چرا؟اما حالت خيلی خوبی نيست.کاش شما دلتون از اين تنهايی‌ها نخواد ,از اين تنهايی ها که گاهی آدم حاضره به‌خاطر داشتنش برای يه لحظه يه آدم مزاحم رو بکشه.اما من بدم نمياد که عاشق شم!توی اکثر کتابايی که خوندم بچه‌های سن من يه بند عاشق می‌شن و بعد به اين عشق‌ها ميگن:عشق نوجوونی.نمی‌دونم شايد همون قدر که می‌خوام تجربه کنم عاشقی رو دلم نمی‌خواد اين حسو بچشم.اما گاهی حس می‌کنم واقع‌بين‌تر از اينم که يه همچين عشقی رو قبول کنم,تو اين لحظه‌ها از خودم متنفر می‌شم.


puya 0:48 @ Mon, 29 Aug 05

سلام شبح عزيز !
چه نوشته ی زيبايی ! تنهايی و عشق . شب بدون روز معنی نداره و سیاه بدون سفید بی معنی ست .اما در تنهایی و در عشق ابعادی پیچیده تر وجود داره . آدم می تونه در میان ده ها دوست و فامیل حس تنهایی را حس کنه و در تنهایی و بدون دیگران بزرگترین و عمیق ترین نزدیکی به انسان ها را داشته باشه . من با انسان های زیادی سروکله می زنم و در زندگی خصوصی هم تنها نیستم ،اما به تنهایی نیاز دارم و به همین خاطر روزانه دست کم چهار پنج ساعتی باید تنها باشم ، تا بتونم دوباره انسان ها را تحمل کنم و بفهمم .در مورد عشق هم که به نظر من تنها چیزی ست که هر چه از ش استفاده شود کم که نمی
شود ،هیچ ،بلکه بیشتر هم می شود .شاید به خاطر نوع و جنس آن است .نمی دانم .وقتی که یک ذره از آ ن در اذل آتش به همه عالم زد ه وتا امروز ادامه پیدا کرده .پس جنس و جوهر شگفت آوری ست که با گفتن ،تعریف پذیر نیست .
همیشه سالم و عاشق باشی و هیچگاه در تنهایی خود نا خواسته یی در نمانی !






زبان:
نگهداری مشخصات؟






تعداد مطالب وبلاگ: 1273
تعداد نظرات: 24852
تعداد بازديد کنندگان:
Last update: january 16, 2007 10:07 pm


از کجا آمده‌اند؟