سه شنبه، 4 مردادماه 1384 | July 26, 2005

تاکسی‌شنيده‌ها

عجله داشتم، دير شده بود؛ تا به خيابان رسيدم جلوی اولين ماشين مسافرکش بی‌سرنشين را گرفتم و با گفتن دربست، و بعد مقصد، دستگير ماشين را گرفتم که سوار بشوم. گفت: "سه تومن می‌شه" گفتم: "ديرم شده زود برسونم" و سوار شدم. عاقله مردی بود از چهل بيشترک و از پنجاه کمترک. هنوز چند متری نرفته بوديم که گفت:"تهران ديگه جای نفس کشيدن نيست." حرف او را استعاره تلقی کردم و گفتم:"کجای ايران جای نفس کشيدن است؟" استعاره‌ام را گرفت و گفت:"گل گفتی آقا" و بعد شروع کرد از اوضاع و احوال گفتن و به اينجا رسيد که:"موضوع بدی وضع و اوضاع نيست مسئله اينه که آدم از فرداش خبرنداره... وقتی آدم رو از کار اخراج می‌کنن می‌تونی بگی فلان کار را می‌کنم بعد اين‌جوری می‌شه و خلاصه بعد از يه مدتی اوضاع را رديف می‌کنم اما الان سرگردونيم و نمی‌دونيم چی ميشه همين‌جور گذران می‌کنيم..." گفتم:"آره. اگه به آدم بگن ده‌سال بايد تو زندان باشی تکليف‌اش مشخصه می‌تونه روزها را بشماره تا خلاص بشه... حتا اگه بگن حبس ابد بهت خورده باز تکليف آدم مشخصه می‌دونه بايد با اين محيط تا آخر عمر بسازه... اما الان اوضاع يه جوريه که صبح می‌گن آزادی برو عصر می‌گن اشهدت رو بخون کله‌ی سحر اعدامی و يه ساعت بعد می‌گن تبريک شدی رئيس زندان..." لب‌خندی آمد رو لباش و گفت:"همينه که شما می‌گيد... خيانتی که خاتمی بهمون کرد همين بود... فکر کرديم آزاد شديم... بعد ديديم نه بابا اين نيامده ما رو آزاد کنه آمده زندان‌بان رو نجات بده... مردم ديگه کارد به استخونشون رسيده بود... کار ديگه تموم بود... اما حيف اين خاتمی سرمون شيره ماليد..." مکثی کرد و نفس‌اش را بيرون داد و ادامه داد:"اما اين گنجی خوب مقاومتی کرده... هرچند از خودشونه اما خوب جلوشون وايساده... مثل اين نبوی و بقيه جا نزد سر حرفش درست يا غلط وايساد... می‌گن تو بيمارستان هم اعتصاب غذاشو نشکسته... داره مثل اون ايرلنديه سمبل مبارزه می‌شه..." "سمبل" را با ضمه تلفظ کرد و من اسم "بابی ساندز" را آوردم و گفت:"آره بابی سانز..." و بعد بينمان سکوتی برقرار شده ظاهرا او هم داشت مثل من به عاقبت بابی ساندز فکر می‌کرد بعد او سکوت را شکست و گفت:"اما... مبارزه فردی فايده نداره... تا مردم چيزی رو نخوان هيچ فايده‌یی نداره... اينهایی هم که خارج هستن آدم خوب توشون زياده اما همش با هم دعوا دارن، دارن برای هم می‌زنن... خاتمی بين همه تفرقه انداخت... دو دسته‌یی شده... همه بايد يه چيز بخوان... يه نقشه‌یی داشته باشن... اما الان همش سردرگميه... چقدر من کتک خورده باشم خوبه؟ اونبار که اميرآباد دانشجوها شلوغ کردن خيلی خوب داشت پيش می‌رفت هر شب تو خيابوونای اطراف بوديم خيلی از مردم اومده بودن... داشت کار يه سره می‌شد... اما نشد... همه چيز ريخت به هم... الان هم خيلی شهرها شلوغه اون جوونه را که تو کردستان کشتن خيلی شلوغ شده بازم مگه کردا کاری بکنن..." گفتم:"شوانه قادری را می‌گی؟ عکس‌ها شو تو اينترنت ديدم..." تا اسم انيترنت رو آوردم انگار داغ دلشو تازه کرده باشم. گفت:"چطوری ديدی همه جا رو فيلتر کردن... پروکسی‌ها را بستن (برخلاف بعضی واژه‌ها که مثل "سمبل" اشتباه تلفظ می‌کرد. اينترنت و پروکسی رو درست تلفظ کرد)" بعد اسم يه ای‌اس‌پی رو آورد و گفت:"بعضی وقت‌ها براشون پی‌ام می‌‌فرستادم و می‌گفتم فلان جا را باز کنيد اونا هم باز می‌کردن اما چند روز پيش باهاشون تماس گرفتم گفتن ريختن اينجا رئيسمونو بازداشت کردن بردن ديگه جرات نمی‌کنيم باز کنيم." صحبت به جاهای خوب داشت می‌رسيد که رسيديم به مقصد... الان که دارم اين‌ها را می‌نويسم از اين که در مورد "شبح" ازش سوآل نکردم خيلی پشيمون هستم شايد خوب بود که نشونی "شبح" را هم بهش می‌دادم... اما خب اين کار رو نکردم. پياده شدم و خداحافظی کردم.
مسير طولانی بود و نزديک يک ساعت طول کشيد. از خيلی چيزها حرف زديم که طبيعتا مجال بيان همه‌ی‌شان اينجا نيست مثلا در مورد انتخابات هم حرف زديم. گفت:"من رای ندادم اما خوش‌حال شدم که احمدی‌نژاد رئيس‌جمهور شد... اگه هاشمی شده بود بدبخت بوديم... دوباره همون کلاهی که خاتمی سرمون گذاشت سرمون می‌ذاشت... تکليفمون با اين معلومه"
وقتی پياده می‌شدم از اون غمی که اول مسير در چهره‌ی هر دومون بود خبری نبود... هر دو به اين نتيجه رسيده بوديم که هميشه و در هر شرايطی جایی برای نفس کشيدن هست. بايد هم‌نفس پيدا کرد...

July 26, 2005 04:04 PM | TrackBack

ARAM 13:05 @ Tue, 14 Mar 06

۰۰۴۹۱۷۳۴۹۰۸۸۰۲


anfolanza 17:52 @ Fri, 29 Jul 05

شبح عزيز من هر وقت اومدم اينجا با اينکه خودم اهل کامنت گذاشتن نيستم با خوندن تمام کامنت هات يه حالي ديگه ميکنم اما تو يه يکي از اينا که مياند اينجا کامنت ميزارند بدجور موندم مي خواستم اين مثالو نزنم اما نيمشه نگفت در دستشويي که باز ميمونه مگس مياد تو حالا من موندم تو حکايت اين بابا "سعيد" که مياد تو هميشه هم ماشالا بالا منبره.


19:56 @ Thu, 28 Jul 05

axarin xabar az Oshnavye

اطلاعیه شماره ٣ کمیته کردستان حزب کمونیست کارگری ایران_ حکمتیست

اعتراضات جوانان در اشنویه و تعطیلی امروز بازار شهر!شهرهای شمال کردستان عملا حالت حکومت نظامی را دارند!

عصر دیروز سه شنبه ٤ مرداد ٨٤ برابر با ٢٦ ژوئیه ٢٠٠٥ تعدادی از جوانان در سه راه بانک ملی اشنویه تجمع کرده بودند که نیروی انتظامی با باتوم و زور میخواست مانع تجمع آنان شود. جوانان دست به اعتراض میزنند و نیروی انتظامی به جوانان حمله میکند. جوانان با شعار مرگ بر جمهوری اسلامی به مقابله میپردازند. مزدوران رژیم دست به تیراندازی میزنند که بر اثر آن زنی به اسم جمیله خضری در کوچه منتهی به سه راه بانک ملی زخمی میشود. متاسفانه جمیله که تنها ٣٠ سال سن داشت قبل از رسیدن به بیمارستان جان باخت. قبلا نیز سه نفر دیگر در اعتیراضات روز دوشنبه به اسامی عمر امینی، حیدر عبدالله زاده و ابراهیم توسط نیروهای رژیم کشته شدند.

امروز چهارشنبه بازار اوشنویه تماما تعطیل بود. شهر کاملا حالت حکومت نظامی داشته است. راههای ورود و خروج به شهر شدید کنترول شده است. نیروهای انتظامی ماشینها را کنترول میکنند و وسایل و اموال مردم را میگردند.

در مهاباد و سردشت و پیرانشهر نیز نیروی انتظامی وسیعا حضور دارند. در میادین و خیابانهای اصلی این شهرها مزدوران رژیم مستقر و هر نوع تجمع چند نفره را هم تحمل نخواهند کرد. فضا در این شهرها بشدت ملتهب است.

کمیته کردستان حزب حکمتیست ضمن ابراز تاسف از کشته شدن ٤ نفر در اشنویه و ابراز همدردی با خانواده و بستگان آنها، جنایات جمهوری اسلامی را شدیدا محکوم میکند. اعتراضات ما مردم، ما آزادیخواهان همراه و همگام با مردم سرنگونی طلب در سراسر ایران تا کنار گذاشتن کامل جمهوری اسلامی ادامه خواهد داشت.

کمیته کردستان حزب کمونیست کارگری ایران_ حکمتیست

٥ مرداد ١٣٨٤ (٢٧ ژوئیه ٢٠٠٥)


زاگرس 16:40 @ Thu, 28 Jul 05




فراخوان عمومی در راستای محكومیت ر‌ژیم ایران

در ادامه تشكیل تجمعات و گردهمائیهای سازمان‌یافته به فراخوان PJAK
در راستای محكومیت رژیم اسلامی ایران در ارتباط با از سرگیری درگیریهای مسلحانه در كردستان و تشدید سركوبیها علیه مردم كرد و همچنین توقیف مطبوعات و نویسندگان و روشنفكران و بازداشت فعالین سیاسی، در كپنهاك پایتخت كشور دانمارك تظاهراتی برپا میگردد. به هدف دفاع و پشتیبانی از مردم كرد و محكومیت رژیم ایران در اێن گردهمایی شركت كنید. كنگره گه‌ل كردستان و حزب اتحاد دمكراتیك در این اجتماع شركت خواهند داشت.
مكان سفارت ایران در كپنهاك/ دانمارك
زمان دوشنبه 2 ‌اگوست ساعت 13


زاگرس 16:39 @ Thu, 28 Jul 05




فراخوان عمومی در راستای محكومیت ر‌ژیم ایران

در ادامه تشكیل تجمعات و گردهمائیهای سازمان‌یافته به فراخوان PJAK
در راستای محكومیت رژیم اسلامی ایران در ارتباط با از سرگیری درگیریهای مسلحانه در كردستان و تشدید سركوبیها علیه مردم كرد و همچنین توقیف مطبوعات و نویسندگان و روشنفكران و بازداشت فعالین سیاسی، در كپنهاك پایتخت كشور دانمارك تظاهراتی برپا میگردد. به هدف دفاع و پشتیبانی از مردم كرد و محكومیت رژیم ایران در اێن گردهمایی شركت كنید. كنگره گه‌ل كردستان و حزب اتحاد دمكراتیك در این اجتماع شركت خواهند داشت.
مكان سفارت ایران در كپنهاك/ دانمارك
زمان دوشنبه 2 ‌اگوست ساعت 13


8:10 @ Thu, 28 Jul 05

من قايقم نشسته به خشكي؛ با قايقم نشسته به خشكي فرياد مي زنم.يك دست بي صداست.
مرسي


آريابد 8:09 @ Thu, 28 Jul 05

من قايقم نشسته به خشكي؛ با قايقم نشسته به خشكي فرياد مي زنم.يك دست بي صداست.
مرسي


آريابد 8:08 @ Thu, 28 Jul 05

من قايقم نشسته به خشكي؛ با قايقم نشسته به خشكي فرياد مي زنم.يك دست بي صداست.
مرسي


Saeed 14:45 @ Wed, 27 Jul 05

شروود جان؛
يك توصيه برادرانه و متواضعانه: هيچوقت به صداقت افراد بخصوص آنها كه وقت مباحثه باهاشون رو بخودت ميدي تخديش نكن. اين روش ضمن حمله به نقطه ضعيف طرفت و لذا همچنان باقي ماندن نقاط بظاهر قوّتش در محفظه ذهن ديگران دربردارنده يك خبط است: ” ظنّ صرف بدون گواه عيني مر تو را مستغني از يقين نيست؛ پس از درانداختنش همچون يك تير بسمت دوست و دشمن بپرهيز! “
تو روششناسانه هم صحبت كنيم بهتره/مناسبتره مفروضت اين باشه كه مكالمه فوق واقعا حادث شده؛ و لذا بيائي و بر همين اساس نقدت را بيان بكني.
بهر رو هر طور كه ميليته :-)


شبح 12:46 @ Wed, 27 Jul 05

رسوا جان!(20)
اوضاع نسبت به زمان شاه خيلی عوض شده اما چند تا نکته را بايد بگم.
اول اين که ماشين مسافرکش بود و تاکسی نبود.
دوم اين که بعد از سال‌ها ديگه فرق اطلاعاتی و آدم عادی را تشخيص می‌دم.
سوم هم اين که اون راننده شجاعت به خرج داد چون بالاخره ماشين اون قابل شناسایی بود اما من پياده شدم و رفتم...
به هر حال اين گپ‌وگفت‌ها امری عادی و روزمرهه و هميشه جريان داره...

شروود جان!(19)
من سعی کردم تا آنجا که ممکن است اتفاقی که افتاده بود را توصيف کنم. سناريست خوبی هم نيستم. اصولا خيلی خوب نمی‌تونم وقايع را نقل کنم. حرف‌ها کمی پس و پيش شده است. اما حرف جديدی نزدم حرف‌هايی که اينجا زدم را قبلا هم بارها گفتم فکر نمی‌کنم کسی نظر من در مورد گنجی يا خاتمی را ندونه يا لزومی داشته باشه حرف‌های خودم را از زبان راننده‌ی تاکسی بيان کنم. اما مسلما ويژه‌گی جالب اين گفت‌وگو و هم‌خوانی‌اش با جهت‌گيری فکری خودم باعث نقل‌اش شد. اگر تو تصور می کنی اين ماجرا را از خودم درآوردم اشتباه می‌کنی. فکر می‌کنم اگر دوستانی که در اين يکی دو ساله نوشته‌های مرا می‌خونن توی هر چيزی شک داشته باشن در صداقت من شک ندارن... به هر حال کسایی هم که شک دارن حق دارن شک داشته باشن هر کسی چوب اشتباهات خودش رو می‌خوره...


Rosva 9:57 @ Wed, 27 Jul 05

شبح جانم
ياد دوران شاه افتادم که اگر کسی اينطور با ما در تاکسی صحبت ميکرد يقين ميبرديم ساواکی است و جوابش را تنها با تعريف و تمجيد از اعليحضرت ميداديم!وگرنه سروکارمان با پپسی کولا و کانادادرای می افتاد.


شروود 9:09 @ Wed, 27 Jul 05

سلام. راستش مشغله هاي جور و اجور كه ناگهان بر سرم خراب شده فرصت سر خاراندن را از من گرفته ... منتظرم كه اين سونامي هم از سرم بگذرد تا دوباره سرو ساماني به كارهايم بدهم. ولي راستش را بخواهي اين تاكسي نوشته ات بيشتر به يك سناريوي پيش نوشته با جهت گيري كاملا مشخص مي مانست تا يك واقع نگاري؛ بگذريم ممكن است هر كسي از روشي براي القاء مفاهيم خود استفاده كند و تو هم مستثني نيستي. به بحث اصلي ات كه خاتمي و دستاوردهايش است در فرصت بعدي و ترجيحا مفصل خواهم پرداخت. اميدوارم. (همانطور كه هنوز به ماجراي رياست جمهوري احمدي نژاد نتوانستم بپردازم)


faranak 6:47 @ Wed, 27 Jul 05

جناب شبح
ييغام يست دو تا مانده به آخرت را الان خواندم.
ممنونم از لطفت که آی يی من را باز گذاشتی. من همان موقع که در جهت تکذيب اراجيفی که با سوء استفاده از اسم من نوشته شده بود به اين مساله يی برده بودم. ولی فعلا ترجيح ميدهم که مزاحمت نشوم.
با تشکر


Saeed 2:46 @ Wed, 27 Jul 05

۲. از تحوّلات و ديناميسم دروني يكديگر تو گوئي انگاري حوادث جهان و رشد معرفت و عبرتهاي تاريخي فقط در مورد آن ديگري نقشي سترون و عقيم در تشكّلدهي سازمان ذهن و عملش را دارد بشدّت غافلند. (مثالهاي مضحك و جالب را در متن مهدي آقا خودتان بخوانيد.)

۳. بازي انديشه را، حالا بگذريم از قدرت، بدون رقيب ميخواهند و هر كه كمپ مقابلش را به فتنه و توطئه و خيانت و سازش و كذا متّهم/مجرم/محاكمه/اعدام ميكند و دائما در حال شاخ و شانه كشيدنهاي پرونده سازانه و تنبيهانه و خلاصه دادن وعظهاي/لكچرهاي نامتّعضانه/يك بام و دو هوائي است.

متن مهدي آقا:
/// يكى از جدلهاى قلمى سالهاى اخير، فراى بررسى كسانى كه خود را روشنفكر ديندار مى‏نامند، مسئله‏ى عنوان تركيبى روشنفكر ديندار است. عنوانى كه دو نوع غافلگيرى ايجاد كرده است. يكى از اين غافلگيريها محصول غفلت كلى جريانات چپ و ماترياليست و بى‏خبرى آنان از تحولات درونى اديان است. نمونه‏هاى تاريخى اين امر فراوانند. قديمى‏ترين‏شان را مى‏توان در منش و رفتار سوسيال دمكراسى آلمان و در بى‏اعتنايى نظريه‏پردازانى چون كائوتسكى يافت. شكل عصبى امروزى و وطنى‏اش هم در مقالات نويسندگان ارگان "حزب كمونيست كارگرى" بروز كرده است كه به جاى جدل و حلاجى آثار و نظريات عبدالكريم سروش، كه خوشبختانه كم و ناچيز هم نيستند، براى او پرونده‏ى قضايى تشكيل مى‏دهند. مثلا رجوع کنید به نشريه انترناسيونال، شماره٢٠ ، ١٣٧٥ ص ٣" وقت‏شناسى يك مسلمان..."، محسن ابراهيمى.
منتها بامزه‏ترين نوع اين غافلگيرى از سر غفلت، اعلاميه‏اى به زبان آلمانى است كه عده‏اى پناهنده سياسى انتشار داده‏اند. اينان در اعتراض به "خانه‏ى فرهنگهاى جهان" شهر برلن در دعوت از محمد مجتهد شبسترى براى بحث پيرامون تأويلهاى اسلامى، اسم مجتهد را به جاى لقب و عنوان گرفته‏اند. بعد هم سرزنش كرده‏اند كه چرا "مجتهد" بايد از مدارا و تساهل اروپايى بهره‏اى براى بيان نظر خود ببرد.
نوع ديگر غافلگيرى در برابر عنوان روشنفكر دينى، از هوشيارى برمى‏خيزد، يعنى تأمل بر سر پديده‌هاى متناقض‏نماى روشنفكرى و ديندارى و بررسى وضع تركيب اين دو (كه مى‏تواند به تجزيه يا آميزش‏شان منجر شود) بازار سنجش و نقد ايدههاى غالب را رونق مى‏بخشد.///

اصل متن: http://www.iran-emrooz.net/index.php?/farhang/more/2919/


Saeed 2:44 @ Wed, 27 Jul 05

من براي اثبات كه نه ولي صرف نشان دادن به شما كه تا چه حد شبح در غرقاب روشها و اهداف (حدّاقل روشنفكرانه) حزب كمونيست كارگري غوطه ور است و تا چه اندازه اصرار بر كتمان آن دارد و در همانحال با چه تناقضگوئيهائي مواجه ميشود برايتان نقدي را از آقاي مهدي استعدادي شاد نقل ميكنم.قبلا امّا بگذاريد به اين معنا بپردازيم كه چگونه و درست بترتيبي كه مكانيسشمو اين مهدي شاد بيان كرده /و صرفنظر از موافقت و مخالفتم باهاش/ چه در مورد روشنفكران چپول و چه متديّنان روشنش نتيجه كلامش اينه كه هر دو دسته واجد اين سه ويژگي هستند:
۱. از فرهنگي شفاهي، بخوان تكراري و شلخته و اين شاخ و آن شاخ پري، رنج ميبرند. منظورش در يك كلام گوز و شقيقه چسباني با هزار من سريشم سفسطي است. (تمام عصاره و فلسفه و خاصيت جنبش اصلاحات درين تحليل تاكسيانه=شبحانه مساويست با: ”خيانتی که خاتمی بهمون کرد همين بود... فکر کرديم آزاد شديم... بعد ديديم نه بابا اين نيامده ما رو آزاد کنه آمده زندانبان رو نجات بده... مردم ديگه کارد به استخونشون رسيده بود... کار ديگه تموم بود... اما حيف اين خاتمی سرمون شيره ماليد...“ مکثی کرد و نفس‌اش را بيرون داد و ادامه داد: ”اما اين گنجی خوب مقاومتی کرده... هرچند از خودشونه اما خوب جلوشون وايساده...“
ادامه:...


احمد زاهدي لنگرودي 1:48 @ Wed, 27 Jul 05

سلام / با کلی بدبختی اینجا رو باز کردم و تونستم کامنت بذارم / امان از دست این فیلترینگ کـ...... / یه تغییراتی تو وبلاگم دادم که خوش حال می شم ببینی و نظر بدی / موفق باشی / زیاده قربانت / بدرود...


احمد زاهدي لنگرودي 1:48 @ Wed, 27 Jul 05

سلام / با کلی بدبختی اینجا رو باز کردم و تونستم کامنت بذارم / امان از دست این فیلترینگ کـ...... / یه تغییراتی تو وبلاگم دادم که خوش حال می شم ببینی و نظر بدی / موفق باشی / زیاده قربانت / بدرود...


احمد زاهدي لنگرودي 1:48 @ Wed, 27 Jul 05

سلام / با کلی بدبختی اینجا رو باز کردم و تونستم کامنت بذارم / امان از دست این فیلترینگ کـ...... / یه تغییراتی تو وبلاگم دادم که خوش حال می شم ببینی و نظر بدی / موفق باشی / زیاده قربانت / بدرود...


احمد زاهدي لنگرودي 1:47 @ Wed, 27 Jul 05

سلام / با کلی بدبختی اینجا رو باز کردم و تونستم کامنت بذارم / امان از دست این فیلترینگ کـ...... / یه تغییراتی تو وبلاگم دادم که خوش حال می شم ببینی و نظر بدی / موفق باشی / زیاده قربانت / بدرود...


احمد زاهدي لنگرودي 1:47 @ Wed, 27 Jul 05

سلام / با کلی بدبختی اینجا رو باز کردم و تونستم کامنت بذارم / امان از دست این فیلترینگ کـ...... / یه تغییراتی تو وبلاگم دادم که خوش حال می شم ببینی و نظر بدی / موفق باشی / زیاده قربانت / بدرود...


احمد زاهدي لنگرودي 1:45 @ Wed, 27 Jul 05

سلام / با کلی بدبختی اینجا رو باز کردم و تونستم کامنت بذارم / امان از دست این فیلترینگ کـ...... / یه تغییراتی تو وبلاگم دادم که خوش حال می شم ببینی و نظر بدی / موفق باشی / زیاده قربانت / بدرود...


آرمین گیله مرد 0:01 @ Wed, 27 Jul 05

سلام ... سرانجام خفقان، خفه شدن خفه کنندگان هست ..


Nazanin 21:59 @ Tue, 26 Jul 05

جانا سخن از زبان ما ميگويی.......زيبا بود و گويا همانند هميشه شبح نازنين.


خُسن آقا 20:24 @ Tue, 26 Jul 05

آرامش قبل از طوفان که میگن همین هست دیگه، نفس گیر میشه.
این نیمچه طوفانهای این ور و اونور رو که نگاه می کنی درست مثل زمان قبل از طوفان می مونه که در دوردست ها طوفان رو می بینی ولی نمی دونی کی میرسه به اونجایی که تو ایستادی. مهاباد اشنویه سردشت باز هم بگم؟


katbalou 19:55 @ Tue, 26 Jul 05

:)
زيبا بود. ايندفعه از اين تاکسی ها سوار شدی جای من رو خالی کن.


arash 17:55 @ Tue, 26 Jul 05

سلام من دارم يه کاری برای اشنايی نسل خودم نسل جوان با تاريخ مبارزاتی اين سرزمين می کنم برای همين يک وبلاگ درست کردم تا به کشتار های سال ۶۷ بپردازم خوشحال می شوم تو هم کمکم کنی!!!


شهلا 17:51 @ Tue, 26 Jul 05

کاشکی همیشه هم نفس را توان و شانس یافتن بود!!!!!!!!!!!!


puya 17:13 @ Tue, 26 Jul 05

مرسی شبح جان !
هر چی که می نویسی یا به دل می شینه یا به اندیشه راه باز می کنه .
روزت خوش !


آوای زمین 16:33 @ Tue, 26 Jul 05

:) میگم شبحی میشه یکی از این راننده تاکسیا هم به من معرفی کنی:)) یا یه هم نفس:D


neda 16:21 @ Tue, 26 Jul 05

دلم برای تاکسی شنيده هات تنگ شده بود شبح جان مرسی.






زبان:
نگهداری مشخصات؟






تعداد مطالب وبلاگ: 1264
تعداد نظرات: 26620
تعداد بازديد کنندگان:
Last update: october 6, 2006 01:05 am


از کجا آمده‌اند؟