دوشنبه، 27 تیرماه 1384 | July 18, 2005

زنده‌گی يعنی زيستن آزادنه

حکومتی که بعد از انقلاب حاکم شد هرگز حکومت باثباتی نشد. هيچ شبی را بدون اضطراب به صبح نرساندند. هميشه هر کاری که کردند برای ماندن‌شان بوده است چگونه ماندن در درجه‌ی دوم اهميت قرار داشته است. مانند بيماری که در سی‌سی‌يو بستری است و لحظه‌یی بدون دستگاه‌هایی که اعمال حياتی را به صورت مصنوعی تداوم می‌دهند نمی‌تواند زنده باشد.
اکنون مهاباد يک پارچه آتش و خون شده است. مردم غيض فروخورده‌ی ساليان را فرياد می‌کشند و جنازه‌ی پاره پاره شده‌ی شوانه قادری نمادی از اين مردم زخم خورده و رنج کشيده شده است.
از سوی ديگر اکبر گنجی که فرزند حکومت است؛ اکنون به نماد جهانی‌ی مقاومت تا پای مرگ برای دفاع از آزادی بيان تبديل شده است. معروف است که حاکمان‌ سر فرزندان‌شان را می‌خورند و اکنون اين فرزند دارد سرحکومت را می‌خورد. او استخوانی شده است در گلوی کسانی که می‌خواهند جشن پرشکوه انتخابات بی‌شکوه‌شان را بگيرند.
زمانی که تصور می‌شد وحشت از به قدرت رسيدن نيروهای سرکوب‌گر، مانند وقتی که افعی به چشم شکارش خيره می‌شود، مردم را سست و بی‌تحرک کرده است فرياد دفاع از "آزادی بيان" خيابان انقلاب و دانشگاه تهران را درنورديد. وقتی دارند سعی می‌کنند زندانيان سياسی را آزاد کنند تا به جهانيان بگويند ما زندانی سياسی نداريم به ازای هر نفری که آزاد می‌کنند مجبورند ده نفر ديگر را به بند کشند. هر شمعی را که خاموش می‌کنند چل‌چراغی روشن می‌شود؛ هر سروی را که به زير می‌کشند جنگلی می‌رويد.
قصد داشتم امروز فقط متنی در مورد سانسور و آزادی مطبوعات اينجا قرار دهم اما صفحه را که برای تايپ کردن باز کردم انگشتان‌ام اختيار را به دست گرفتند و کلمات بالا را حرف به حرف تايپ کردند... به هر حال اين هم آن متن:

"قانون سانسور قانون نيست بلکه اقدامی پليسی است، اما اقدام پليسی بدی است زيرا آن چه را که مورد نظرش هست انجام نمی‌دهد بلکه آن چه را مدنظرش نيست عملی می‌کند.
از اين رو هنگامی که قانون سانسور می‌خواهد مانع آزادی چون امری ناخوشايند شود، نتيجه‌ی کارش دقيقا معکوس خواهد شد. در کشوری که سانسور حاکم است وجود هر مطلب چاپ شده‌ی ممنوع، شهيد پنداشته می‌شود و هيچ شهيدی بدون هاله‌ی نور و مؤمنانه نيست. اين نوشته استثنایی تلقی می‌شود و چون نمی‌توان آزادی را برای آدمی از ارزش انداخت، آن‌گاه هر استثنایی در نبود عمومی آزادی ارزش‌مندتر پنداشته می‌شود. هر رازی جاذبه‌ی خاص خود را دارد. آن‌جا که افکار عمومی رازی را در دل خويش دارد، هر مطلبی که رسما مرزهای رازآميز را درهم شکند از همان ابتدای کار نظر مساعد مردم را به خود جلب می‌کند. سانسور هر اثر نوشتاری ممنوع را، چه خوب و چه بد، به سندی خارق‌العاده تبديل می‌کند، در حالی که آزادی مطبوعات هر اثر نوشتاری را از تحميل تاثيری مادی محروم می‌کند.
با اين که سانسور ادعای شرافت دارد، نه تنها مانع خودسرانه‌گی نمی‌شود بلکه خودسرانه‌گی را به قانون تبديل می‌کند. بزرگ‌تر از خطر خود سانسور هيچ خطری نيست که بتوان آن را دفع کند. خطر مهلک برای هر موجود از بين رفتن آن است. از اين‌رو، نبود آزادی خطر مهلک واقعی برای نوع بشر است. در حال حاضر، صرف‌نظر از پيامدهای اخلاقی، به ياد داشته باشيد که نمی‌توانيد از مزايای مطبوعات آزاد بدون کنار آمدن با دردسرهای آن استفاده کنيد. نمی‌توانيد گل سرخ را بدون تيغ‌های‌اش بچينيد! و با مطبوعات آزاد چه چيزی را از دست خواهيد داد؟
مطبوعات آزاد چشم هشيار و همه جا حاضر روح مردم است؛ تجسم اعتماد مردم به خود، و پيوند گويای فرد با حکومت و جهان است، فرهنگ متجسمی است که مبارزات مادی را به مبارزات فکری دگرگون می‌کنند و به شکل خام و مادی اين مبارزات صورت آرمانی می‌دهد.
مطبوعات آزاد اعتراف صادقانه‌ی مردم به خودشان است، و قدرت نجات‌بخش اعتراف چه خوب بر همه‌گان آشکار است. آينه‌ای معنوی است که توده‌های مردم خود را در آن نظاره می‌کنند و تماشای خويش نخستين شرط خرد است. مطبوعات آزاد روح حکومت است که می‌تواند به هر کلبه‌ای ارزن‌تر از گاز زغال تحويل داده شود. همه‌جانبه، همه جا حاضر و دانای کل است. دنيای آرمانی است که پيوسته از دنيای واقعی به بيرون می‌جوشد و با غنای معنوی بيش‌تری دوباره به آن باز می‌گردد و روح آن را حياتی تازه می‌بخشد."[1]
--------------------------------------------------------------------------------
[1] - سانسور و آزادی مطبوعات، کارل مارکس، حسن مرتضوی، نشر اختران، ص 102

July 18, 2005 03:05 PM | TrackBack

Mike Furir 951 2:17 @ Sun, 9 Apr 06

Mike Furir Mike 213


Mike Furir 407 2:17 @ Sun, 9 Apr 06

Mike Furir Mike 797


Mike Furir 489 2:17 @ Sun, 9 Apr 06

Mike Furir Mike 891


Mike Furir 708 2:17 @ Sun, 9 Apr 06

Mike Furir Mike 94


حسين م. 22:35 @ Sat, 23 Jul 05

1- سعيد - ممتيسين بزرگ و زيست شناس برجسته معاصر (!)- روش مناسب روز را برگزيده اند! همين كه مخالفان نظر/ميم(!)ايشان- راست يا دروغ - «كذاهاى فيتيش مامانى و بچه كارگر هاى لاابالى اميرآباد شمالى و چپولى مآب و سوسول و گروهكهاى پستاز و پيشتاز»، ناميده شوند ، مسلمآ در هر محكمه اى كه داورى اش با سنتگرايان ، باشد ، رآى محكوميتشان ، پيشاپيش حاضر است! اصلآ گوش نمى دهند كه اين خلايق عجيب ، استدلالشان چيست!؟فى الفور حكم الهى هم اجرا مى شود؛ سيبل ها حاضر و اسلحه ها پر! (لازم است اشاره كنم كه مختارى مقاله ديگرى در همان«تمرين مدارا» دارد، با عنوان «دفع ونفى روشنفكران» .)
2- سعيد 37(سطر 11):«كمي هم وقت بروي علل ذهني و اجتماعي و زيستشناسانه آن بپردازيم»(اى جان به فداى تسلطت بر آيين نگارش فارسى!)
واى از اينهمه بلغور كردن قلنبه هاى نامربوط!
آخر برادرمن ! مقوله سانسور و آزادى ، از كى تا حالا قابل «بررسى زيست شناسانه» شده است!؟ شايد عزم« بررسى زيست شناسانه» «وضع وخيم و بحران جدّي روشنفكري در ايران » را داريد!؟( روشنفكران،خلايق عجيبى هستند ، ولى نه تا اين اندازه كه بررسى زيست شناسانه شوند!) همان بررسى ممتيك ات كه با هيچ سرچ انجينى و در هيچ سايت انترنتى و كتاب و مقاله اى يافت نمى شود (!) و به همين دليل من كاملا قبولش دارم! و از طرف ديگر ،چون از نظر روش شناسى، با ژنتيك تامسون مو نمى زد (!) به سرمان زياد است! من ، شايد – به تعبير شما- بى سوات(!) باشم و خواندن و نوشتن هم ندانم! اما حتا همين سوسول ها ، در سال اول و دوم دبيرستان، تعريف «زيست شناسى و بررسى زيست شناسانه» را خوانده اند! و حالا ديگر مدتهاست عاقلان، زيره به كرمان صادر/اكسپورت(!) ، نمى كنند!


Saeed 3:44 @ Fri, 22 Jul 05

حالا بگذاريد بدفهمي حسين را آدرس بدم آنهم با يك پرسش ساده از وي: اگر كسي مطابق كشف قوانين جبري آئروديناميك به آن پيشتازان اوّليه هوانوردي مثلا برادران رايت ميگفت كه آقاجان اين ماشينهاي شما بنا به اين دلايل تئوريك و لذا نواقص تكنيكي قادر به طيّ مسافت زيادي نخواهد شد؛ آيا اين فرد/دانشمند را بايد مخالف پرواز دانست و موافق سنّت اسب و گاري سواري؟! آيا انكشاف قوانين جبري معناش تن دادن به جبر است يا رهائي از آن. اگر شما فهميدي كه با گذشت فلان شدّت از جريان الكتريكي از سيمي با حرارت غير قابل تحمّل واسه آن مواجهي آنهم بنا به قانون ضروري اهم آيا معناش اينه كه ما تابع و ناگزير و ناگريزيم از عدم انتقال يك چنان جرياني؟! يا نه دقيقا و ناشي از فهم اهمي و حاكم بر طبيعت برقاطيس ميائيم از دو يا چند سيم موازي و يا يك سيم قطورتر استفاده ميكنيم؟! يافتن قوانين جبري طبيعت كوره راه رهائي را بما نشان ميدهد. از دل فهم جبر و قوانينشه كه آزادي ميسّر و محصول و وصولپذير ميشود و نه بي توجّهي/التفاتي نسبت بدان.
مثالي ديگر واسه شير فهمي حسين و شركاء: وقتي آيزيا برلين آموزه هاي اخلاقي ماركس و كارل پوپر سرانديشه هاي جامعه شناسانه ماركس و فون هايك تئوريهاي اقتصادي ماركس و كارناپ، و بطور كلّي حلقه وين، منطق و فلسفه پشتيبان انديشه هاي بنيادين ماركس را نقد كردند؛ آيا معنايش اينست كه اينها و بترتيب مخالف ارزشهاي والاي اخلاق انساني و سوشياليزم و عدالت اقتصادي و تفكّر/فلسفه بودند...؟! آيا اين دانشمند نوبل پرايز گرفته در رشته اقتصاد و مدير دانشكده اقتصاد كمبريج آقاي امرتيا سن وقتي آموزه هاي تئوريك ماركس را درباره ”نامساواتي، اين اكوواليتي،“ آنهم در مورد بي مبالاتي ماركس به رابطه مستقيم ديكتاتوري و بله دنباليچه سانسور متعاقبش و فقر به چالش معادلات پيچيده اقتصاد رياضين/كمّي ميكشد و ثابت ميكند پيشفرضها و نتايج و تئوريهاي نادرست ماركس را؛ حالا بايد ايشان را مخالف مساواتگرائي دانست كه اصلا خودش يكپا تئوري پرداز است درينباره!
حسين آقا؛ ميرسم به پرسش نهائين از وجدانت؛ چون سواتي كه سر از شعور برآرد توي بساطت نيست.
آقايان و خانمها؛ اگر سعيد نامي متن ماركس را درباره سانسور به نقد كشيد آنگاه عملش مساوق است با حمله به ماركس و آزادى آنهم شمشير بدست براى توجيه و نجات و احياى سانسور و مصداق ”يكى بر سر شاخ، بن مى بريد“ است ؟!
حسين آقا؛ ايا ماركس وارث تمام نيكيها و كمالات و افتخارات و شاهكارهاي عالم بشريست از معرفت و ارزش و روش و هر كي به نقد اين خدايگان/پيامبر كاذب شما پرداخت حكايتش بريدن بن است وقتي بر سر شاخ نشسته است...؟! ايا شدّت خودباختگي و ميزان شستشوي مغزي امثال تو و شبح را به دست و انديشه ماركس حدّ و مرزي ميشه واسش تصوّر نمود...؟! نه جدّا ميخوام روش خوب فكر بكنيد... :-)


Saeed 3:43 @ Fri, 22 Jul 05

خوب من اوّلا خيلي خوشحالم كه حسين نامي متني از يك شهيد والاقدر و رهائيجو، محمّد مختاري، را واسه نقد من انتخاب نمود. ضمن درود بروان پاكش و آن خون پر بركتش در آبياري نهال دموكراسي در ايران برويم به اتّهامات حسين آقا بپردازيم. ايشان باز بدروغ و از سر لجاجت و دقيقا در جهت اثبات آنچه درباره مزاج نوشتاريش گفتم و كاملا بر خلاف استنكار شبح نامي ازو به من تهمتي ديگر ميزند. اينبار بنده بعنوان موجّه و مدافع و محيئ سانسور شمشير سامورائي به كمر بسته ام! قبلا مدافع گنجي سانسور شكن بودم كه در ضمن زماني سرپاسدار هم بوده. من متني را از ماركس درينجا خواندم و سپس بقدر فهم و شعور خود و در مقام تفكيك اجزائش و سپس ارزيابي ضعف و قوّت آنها به وارسي تئوريك آنهم عمدتا زاويه ممتيك نشستم. حاصلش در قالب استنتاج يك برهان و هفت نتيجه از دل آن متن؛ كه شاهديم. بعد توضيحيدم كه صرف نظر از ويژگي ارزشي/ضدّ ارزشي سانسور و طرح مطالب تكراري و صد من يكغازي و شعارين ماركسي/شبحي آنچه مهم و ضروري از براي رشد و فربگي فرهنگي ماست اينه كه ما در كنار اخ و تف و اين بده يا خوبه و كذاهاي فيتيش ماماني و سوسول سوپر چپولي اين بچّه كارگرهاي لاابالي ساكن كوي كارگر شمالين تهران بيائيم كمي هم وقت بروي علل ذهني و اجتماعي و زيستشناسانه آن بپردازيم. بگذاريد در پاسخ ري را ۳۵ روشم، تعليل و تحليل و تدليل، را موجّه كنم. ايشان به حق ميگد كه: ”چندين سال است که با تفکر " اندکی صبر سحر نزديک است " زنده گی ميکنيم؟ اين مطلب را ديگر همه فهميده اند که به جای شعار دادن بايد دنبال راه حل بود، چون فعلا برای اين حکومت قرار نيست اتفاقی بيفتد.“ آفّرين بر مشاهده نابت از وضع وخيم و بحران جدّي روشنفكري در ايران! ري را جان؛ اين راه حل كه تو ميگي دقيقا از دل و بلكه مكانيسم ظريف علّت و دليل يابي و جستجوي سرچشمه ها و منابع وضع موجود ما بيرون خواهد آمد و نه نشستن و تحكيم و تحكّمهاي صرف اخلاقي/ارزشي و چپول مابي معمول اين بچّه ها و گروهكهاي پيشتاز و پستاز و منجمله شخص شبح دلسوز و هميشه نگران !!!
ادامه:...


حسين م. 0:04 @ Fri, 22 Jul 05

عنوان اين پست، « سانسور و آزادى مطبوعات» است و شگفتا كه در همين پست ، و هنگامى كه شاهد حمله ماركس، به سانسور هستيم،« سعيد» نامى، از آزادى ، استفاده كند و شمشير بردارد ، براى توجيه و نجات و احياى سانسور! ( البته ، سانسور در كليت آن، نه سانسور نظرات اين پست! ودر هر صورت، غافل از اين مصرع بسيار زيباى سعدى :« يكى بر سر شاخ، بن مى بريد»!). بگذريم.

متنى كه انتخاب كرده ام ، از كتاب « تمرين مدارا» نوشته محمد مختارى است، درباره ی وجوه بيان. كه بى ارتباط با بحثمان نيست.
مختارى ، ابتدا سه وجه بيان را برمى شمرد : «1- پوشيده گويى 2- رك گويى تا دريده گويى 3- روشن گويى.»

« پوشيده گويى بيانى است نا متجانس با تفكر انتقادى. از اعتقادى منشأ مى گيرد كه براى انديشه و بيان، حد ومرزهايى قائل است.يعنى هم برخوردارى از آزادى انديشه و بيان را، حق برابر همگان نمى داند؛ وهم موضوع ها و مسائلى را بيرون از صلاحيت انديشه و بيان عموم مى پندارد. در نتيجه از چون وچرا مى رمد، وبالمآل خواستار تثبيت وضع موجود است.
روشن گويى بيانى است متجانس با تفكر انتقادى. براساس حق همگانى آزادى و انديشه و بيان پديد مى آيد كه هر عرصه ی حيات فردی و اجتماعى را مشمول چون وچرا مى شناسد. در نتيجه با كشف و كاشفان و تغيير وضع هم ساز است.
اما رك گويى كه تا دريده گويى تسرى مى يابد، يا با آن مشتبه و آميخته مى شود ، وضع متناقض و نا بهنجارى دارد. اين وجه، رفتار دوگانه اى در زبان است كه در معنا و محتوا بر سنت پوشيده گرايى مىماند ، اما در لفظ و شكل، حد و مرزها را در هم مى ريزد. از اعتقادى بر مى آيد كه آزادى انديشه وبيان را مستثنا ومنحصر به حق و حقيقت و احكام خود مى داند و مى طلبد. »


ری را 17:02 @ Thu, 21 Jul 05

چندین سال است که با تفکر " اندکی صبر سحر نزدیک است " زنده گی می کنیم؟ این مطلب را همه فهمیده اند که به جای شعار دادن باید دنبال راه حل بود، چون فعلا برای این حکومت قرار نیست اتفاقی بیافتد... و مطلب دیگر آن که حقیقت همیشه آشکار می شود حتی اگر عده ای به خیال خام خودشان جلوی پیشرفت اش را بگیرند.
شبح جان چرا همیشه در قسمت نظرخواهی دعوا می شود؟ چرا هنوز یاد نگرفتیم از نظرات خودمان دفاع کنیم بی آنکه به کسی توهین کنیم و چرا تحمل شنیدن نظرات مخالف را نداریم؟


Saeed 16:56 @ Thu, 21 Jul 05

شبح خان؛
تو دچار يك باياس/تعصّب بشدّت عجيب عليه شخص من هستي! تمام عالم و آدم بيان اينجا به من فحش بدن؛ جيكّت درنمياد ولي خدا نكنه من با يكي عين خودش برخورد بكنم. تمام طعنها و ناسزاها و تهمتها و حرفهاي زشت جناب حسين و ديگران در حقّ من مباح و متبوع واست؛ عجبه هان! آخه كامنتهاي اين منوچ ژند چه ربطي به متون تو دارند. اين بابا بلانسبت مطالب تو را به تخمش هم حساب نميكند ولي مياد هر دم اينجا اطّلاعيه تشكيلاتيش رو ميچسبونه. من دلسوز ميام يكايك مطالب تو را نقد، اعمّ از برشماري نكات مثبت و منفي، ميكنم؛ اسمش ميشه مقاله نويسي و بايد برم وبلاگ بزنم. من ميمهاي نادرست و ضعيف و قوي ماركس را از لابلاي متنش در اختيار خودت و خوانندگانت گذاشتم آنهم اتمي و يك بيك و بعد هم بر آن اساس مطالبي گفتم. تو اينهمه زحمت و تلاش و خدمت مرا به پروسه فهم اينجور نامنصفانه به باد تحقير و بيهودگي ميگيري كه ثابت كني چي مثلا...؟! شبح جان؛ پس بلا نسبت مرده شور اين كامنت سيستمتو ببرن؛ جمعش كن اون شعارتو بالاسرش! بگو: ”من مينويسم شما خط برداريد؛ عجبه هان!“

اوّلا؛ همينجوري به تفصيل كه مينوسم؛ طرف به كنايه از ترجمش دم ميزند حالا چه رسد به خلاصه نويسي! من ميترسم هيچ چيزي از كلامم را نفهميد والّا كه واسه من فشرده نويسي كاري نداره.

ثانيا؛ اگر حسينخان منظورش اينه كه متن من بايد بازخواني/پارافريز بشود؛ خوب به اين ترجمه نميگن؛ اسمش اديت/ويراستاريست. ترجمه معادل نويسي ميان دو زبان متفاوت است.

ثالثا؛ نميشود ايشان عادت بكند بدون كنايه و دلقكبازي معمولش بياد مثل آدم بگه من حدس ميزنم منظور سعيد از عبارت فوق اينه و بر اساس آن برداشتم/تعبيرم بفرما اينهم نقد مطلبش. اين ديگه استفاده از علائم و واژگان دو پهلو ندارد. هان اي شبح بيمعرفت استفاده مناسب/پراگماتيك از زبان را به ما در دوران تحصيل ياد ندادن؛ آنچه بما از گرامر/دستور آموختن صرفا دوپاره از آن بود؛ بطور كلّي بگيم يعني صرف و نحو/سينتكس و معناشناسي/سمنتيك. ولي از كاربرد مناسب و درخور/پراگماتيك زبان خبري نيست. ما بايد زبان خود را كه بدان انسان اسود/ابيض ميشود درست بكار ببريم؛ بدون ابهام و بدون مسخره بازي و بدون كنايه. يعني ساده و روشن و درخور و مفهوم.

رابعا؛ اصلا من عصبانيّتم از دست اين بچّه يعني حسين ميم دقيقا از آنروست كه اين بابا لامصّب اساسا مطالب من را نميفهمد تا بعدا نوبت نقدش برسد؛ ايكاش خير سرش بتواند نقد بكند! شما برويد به مباحثه من با او در مورد گنجي رجوع بكنيد! برغم گرفتن پاسخش باز مياد نه يك مطلب جديد بلكه باز همان ساز قبلي را كه جوابشو گرفته ميزند. اين نشان ميده؛ طرف يا يك بچّه بيكار است خونه باباش لنگر و تنگر انداخته و عشق سربسرگزاري و يا اصلا معناي بحث و تكافوي دلايل و لذا اختتام بخشي به آن قبل از آنكه به مجادلاتي پوچ بدل شود را نميفهمد!


شبح 10:50 @ Thu, 21 Jul 05

دوستان عزيز!
همان‌طور که ملاحظه می‌کنيد. دوست عزيزمان حسين. م در کامنت (32) جرات به خرج داده است و به جناب سعيد ممتيک گفته است بالای چشم‌اش ابرو است و ايشان باز طبق سنت هميشه‌گی‌اش شروع کرده است به ناسزاگویی و مرعوب کردن طرف مقابل.
همان‌طور که می‌بينيد اين جناب سعيد به قصد بحث کردن اينجا نمی‌آيد و هيچ احترامی برای اين نظرخواهی قايل نيست.
به نظر شما با او چه بکنيم؟
از حسين عزيز خواهش می‌کنم وارد اين مجادله بی‌معنا نشود.
بارها از اين جناب سعيد خواهش کردم وب‌لاگ خودش را راه بياندازد و در آنجا هر چه مي‌خواهد بگويد و نظرخواهی بگذارد تا علاقمندان به مباحث ارزشمند او بروند و بخوانند و نظر بدهند و بحث کنند. اما متاسفانه ايشان گوش‌اش بدهکار نيست و هر چه مي‌گوييم کار خودش را مي‌کند به جای نظر دادن مقاله می‌نويسد و به جای بحث کردن فحاشی می‌کند.
هر کس کامنت تو را خوانده باشد به ساده‌گی در ميابد که تو نگفتی سعيد از جايی آن نقل قول را ترجمه کرده است و حرف ديگری زده‌یی پس چه ارزشی دارد که تو بيایی و بگویی: من نگفتم تو آن جمله‌ را از جایی کش رفته‌یی؟
روش سعيد هميشه همين بوده است. کاری می‌کند که مجبور بشوم ای‌پی‌اش را ببندم و بعد دور راه بيفتد و بگوييد ای مردم آی‌پی مرا شبح بست و جالب است که وقتی هم اين کار را نمی‌کنم و ای‌پی‌اش را نمی‌بندم باز دوره می‌افتد و مي‌گويد آی‌پی مرا بسته است!
به هر حال سکوت در مقابل کامنت‌های او بهترين راه مقابله با اوست. به شعور خواننده‌گان احترام بگذاريم. بگذار نوشته‌های او را بخوانند و خودشان قضاوت کنند.


Saeed 4:02 @ Thu, 21 Jul 05

حسينخان؛
من ميشه بالا غيرتا از تو يك خواهش وجداني بكنم؟! نه جان من ميشه به چرخش مسئولانه انگشتانت روي كيبورد اميدوار بود يا چنانكه حديث نبوي است انتظار انصاف از مردم خودش نوعي بي انصافي است!
خواسته من از تو: پسرك دروغ نگو، تهمت نزن. آن پاراگراف كه تو بدروغ و جعل نسبت (ترجمه!) بهش ميدي؛ را تو كه نه بلكه تمام انسانهاي عالم و با استفاده از همه سرچ انجينهاي موجود اگر به استخدام انگشتانت بگيري يا تمام قفسهاي كتب عالم را تنگ بغلت بگيري در جائي نخواهي يافت. من آدمي نيستم كه اگر چيزي برجسته را از فردي ياد گرفتم بدون بردن نامش انرا بعنوان نبوغ خويش جا بزنم. ضمن آنكه تمام نوشتارهاي من پرند از نام افرادي كه فلان يا بهمان ميم كذا را بهشان مديونم. من كه شبح نيستم تا بدون حقّ كپي رايت و اجازه از مؤلّف بيام يكسره متني را توسّط ديگري ترجمه شده بچسبانم تنگ كامنتم! اين ازين.

* آقايان و خانمها اينها، يعني امثال همين حسينخانها هستند دشنام دهندگان و طعن زنان به گنجيها و چه خوش است حماقتشان واسه من يكي!

خواهش دوّم من از حسينخان؛
تو لازم نكرده به من فن ترجمه يا فهم متن را درس بدي؛ در حاليكه اصلا نميداني تئوري مربوطه چيست تا نوبت به اصطلاح نقدت از نقد من از تعبير فلان مطلب يا كاربست آن در نقد بر ماركس برسد. اصلا من به لحاظ اخلاقي بحث ”ارزش“ نكردم؛ مگر من ماركس يا مثل تو ماركسيستم كه ارزش و ”معرفت“ را دائما مانند آب و روغن قاطي/پاتي كنم ؟! اساسا به من چه كه خودسانسوري خوبه يا بد؛ من در صدد تبيين منطق وضع هستم آنهم مبتني بر يك تئوري؛ ممتيك! من مكانيسم خودسانسوري و بله جامعه سانسوري را از سه ديدگاه اجتماعي و روانشناسانه و ذهني=ممتيك مطرح كردم و گفتم كه اينها همان پروجكت/اكستنشن/فرافكني ژنتيكي است. بعد تو مياي گوز خودكشي را به شقيقه خودسانسوري ميچسباني كه چي مثلا؟! دست بردار ازين حماقت مكررّت. بجان خودم قسم تو اگر حرفي مهم واسه گفتن نداري سكوتت كمال عقلته. حالا ضمن نامربوطي محض به اصطلاح انتقادهايت از متن من بذار ببينيم چي چي توي چنته ات ميباشد:
۱. ميگي: ”فرد خود سانسور، . . .خود سانسورى يا كتمان مى كند.“
حسينخان؛ خودسانسوري برغم القاء واژگاني چندان اختياري/خودخواهانه/ نيست و نخير نه از سر ترس بلكه ممكنه بخاطر سوليداريتي/جامعه حفظي بوده باشد. ليست دلايل و علل سانسور را ميشود تا قيام قيامت نشست و روش كار كرد؛ جانم! پس اين روششناسي تو و برشت به قضيه ۱۰۰٪ عبث است. از طرفي آدم بي دّقت من واست نوشتم كه يك فرد نميشند روي تخماش و با خودش محاسبانه/اختيارانه/هوشيارانه بكنه و بگه اين ميم را سانسور و آنديگري را نميكنم و يا بقول اردشير و بنا به همان شيوه جامعه داري اگر جائي مهمان بودم و صاحبخانه لطف كرد و غذائي جلوم گذاشت؛ پس از زهر مارش نميگم؛ نمك و فلفلش زد تو ذّق بچّه.

ميگي: ”به نظر من مسايل انسانى صرفا با مصالح فرد، قابل توضيح نيستند. ... محتوايش تفاوت و ايجاد فاصله ميان ذهن و عين است.“
و منهم پاسخم اينه خوب بفرض كه رابطه فرد و جامعه يا مقصود ماركس از قرابت ذهن و عين همان باشد كه تو ميگي؛ آخه اين چرت و پرتها چه ربطي به نظريّه ممتيك درباره سانسور دارد؟!


گيسو 2:43 @ Thu, 21 Jul 05

گفتی که یک دیار
هرگز به ظلم و جور
نمی ماند برپا و استوار...
شبح عزیز آیا این شب سیاه را واقعا پایانی است؟


منوچهر ژندی فر 2:06 @ Thu, 21 Jul 05

خوانندگان عزيز سايت شبح.
از آنجا که سايت دوست عزيزم شبح جزو پرخواننده ترين سايتهای ايرانی است با شما سخنی کوتاه دارم.
کارگران نساجی کاشان ۱۴ ماه است که دستمزد دريافت نکرده اند٫نتيجه اين سياست کثيف آن شده که بسياری از کارگران دست به خودکشی زده اند٫تعدادی کليه های خود را فروخته اند٫و ......هرکس که بايد ماهانه کرايه خانه بدهد ميداند که ۱۴ ماه حقوق نگرفتن يعنی چه؟ هم اکنون کارگران کاشان به طرف تهران راهپيمايی ميکنند آنهم در گرمای کوير.به خاطر انسانيت و احترام به انسانيت به هر وسيله خودتان را به اين راهپيمايی برای حقوق انسانی برسانيد٫با دوستانتان تماس بگيريد٫تلفن بزنيد٫ميل بزنيد و...با تمام امکانات غذا٫آب پتو و.....خودتان را به اين انسانها برسانيد و بشريت متمدن را نماينده شويد.اين مسئله ای بسيار حياتی است٫اگر ما و بشريت متمدن در اين کارزار پيروز شویم سنگر بسيار مهمی را فتح کرده ايم٫به خاطر کودکان دشمنتان و برای زندگی بهتر برای آنها به اين موج بپيونديد.بيشک در اين کارزار انسانيت پيروز ميشود.


منوچهر ژندی فر 1:46 @ Thu, 21 Jul 05

جوانان کرمانشاه، به راهپیمایی کارگران یاری رسانید!

با خبر شدیم که صدها نفر از کارگران زحمتکش نساجی کاشان که 14 ماه است ستمزدهایشان توسط سرمایه داران و باندهای جمهوری اسلامی بالا کشیده شده از دیروز سه شنبه 28/4/84 از ساعت 9 صبح در این هوای گرم و طاقت فرسا بدون هیچ امکاناتی با پای پیاده راهی تهران شده اند تا اعلام کنند ما حقمان را می خواهیم ، ما زندگیمان را می خواهیم ، ما دیگر از این همه فقر ومحرومیت ،از این همه رنج وبیحقوقی به تنگ آمده ایم ، تا اعلام کنند این زندگی شایسته انسان نیست و باید زیرو رویش کرد و...
مبارزه و اعتراض کارگران نساجی کاشان شایسته بیشترین حمایتهاست. باید درهمه جا همه اقشار مردم از این کارگران مبارز اعلام حمایت کرده و با شاخه های گل، آب و غذا به استقبالشان بروند . ما خا نواده های محترم کار گران نساجی کا شان را به اعتراض سراسری فرا میخوانیم و هر گونه حمله و تعرض از جانب اوباشان حکومت را به کا رگران محکوم می کنیم. ما حمایت و همبستگی همه جانبه خود را با این کارگران مبارز اعلام داشته و از جوانان کرمانشاه میخواهیم برای حمایت از راهپیمایی کارگران کاشان پول و آذوغه تهیه کنند، کاروان های حمایت راه بیندازند و فورا به کمک آنها بشتابند. در این شرایط کارگران کرمانشاه بخصوص نساجی کرمانشاه را که صدها نفر شان در چندسال اخیر بخاطر دزدیهای کلان عوامل حکومت اخراج شده و زندگیشان را تا مرز نیستی سوق داده شده را فرا می خوانیم به اعتراض و پیگیری خواسته هایشان و به همراهی و حمایت از کارگران رزمنده کاشان .

درود بر کارگران مبارز نساجی کاشان
زنده باد آزادی و برابری
مرگ بر جمهوری اسلامی
(انجمن جوانان ازادیخواه کر مانشاه ) 29/4/84


ardeshir 1:26 @ Thu, 21 Jul 05

منوچهر عزيز. از اينکه با ديدی انتقادی ميتوانی به مسائل / شخصيت ها نگاه کنی خوشحالم. ترور وحشيانه کشاورز همه را متاثر کرد. يادش گرامی باد.
در مورد منصور حکمت و نقش اودر جنبش مبارزاتی ايران نظراتی دارم که در فرصتی ديگر ميتوان مطرح کرد. موفق باشيد !


حسين م. 23:10 @ Wed, 20 Jul 05

به نظر مى رسد ، در سطور انتخابى شبح از كتاب« سانسور و آزادى مطبوعات»، آنچه مد نظر ماركس است، اينست كه، منظور وهدف نظامهاى خود كامه از سانسور در، در نهايت متحقق نمى شود ، يعنى اينكه سانسور، اشتياق جامعه را به موضوع مورد سانسور، بيشتر مى كند و هدف سانسورچى، برآورده نمى گردد. درد سر تان ندهم ، ماركس خواسته است به زبان آلمانى بگويد:« الانسان يحرص بما منع»!
پس چه بهتر كه اصلا سانسور نباشد. چرا كه نقض غرض است.
اما نقدى بر كامنت 13 سعيد. ( سعيد به حدى طولانى مى نويسد ، كه پاسخ به تمامى موضوعات مطرح شده اش، در اين مجال اندك، ممكن نيست، من فقط 5 سطرش را نقد كرده ام! بقيه اش بماند براى بعد!)
سعيد13 : «سانسور همان توسيع/اكستنشن/پروجكت ويژگي غريزي حيواني و تبعا/طبعا ژنتيكي ماست به تعريف و شاشيدن بر گرد/محيط قلمرو/تريتوري مربوطه و ضروري واسه حفظ بقايمان. سانسور لازمه حفظ شبكه ذهن است تا نه چندان بروي هر آشغالي باز باشد و نه منافذش راه نور را ببندند. سانسور يك ويژگي تكامليست مبتني بر فشارهاي تطابقي فرد و از براي بقاي اجتماعيش در اجتماع/جنگل اذهان. خودسانسور ضرورتي زيستشناسانه است واسه حيات و بقاي ذهن و شخصيّت بدان مقوّم يافته.»

تصور مى كنم ترجمه(!) سطورفوق، اين باشد كه سانسور يا خود سانسورى، باعث حفظ فرد مى شود يا چيزى است كه فرد براى سازگارى و امكان زيست آنرا لازم دارد. بله، درست است ، سانسور و خود سانسورى ، باعث حفظ و سازگارى فرد با محيط ( در اينجا اجتماع يا حكومت) مى گردد ، اما صرف راحت شدن فرد مهم نيست. فرض كنيد فرد ممكن است، احساس كند، تنها در صورت خودكشى ، از مشكلاتى كه دارد خلاص مى شود، واقعآ هم ممكن است با چنين كارى، چنين نتيجه اى محقق شود ، اما آيا مى شود، او را تاييد كرد، كه صرفا به خاطر خلاصى از مشكلات، خودكشى كند؟منظورم اينست كه اقدامى كه فرد مى كند قابل به چالش كشيدن است.
فرد خود سانسور ، بدين خاطر، سانسور مى كند كه مورد عقوبت قرار نگيرد، يعنى در موضوع مورد سانسور، بوسيله محيط، تحت فشار است، بنابراين براى فرار از مجازات، سرزنش يا تابلو شدن ،آنچه را در ذهن دارد، بروز نمى دهد و خود سانسورى يا كتمان مى كند.
به نظر من مسايل انسانى صرفا با مصالح فرد ، قابل توضيح نيستند. وقتى فرد را به عنوان جزيى از اجتماع انسانى در نظر بگيريم، يك سرى حقوق و آزاديها و تكاليف ، براى اوتعريف مى كنيم.يا در اصطلاح حقوقدانان ، يك قرار داد بين فرد و جامعه منعقد مى گردد. ماركس شرايط اين قرارداد را در خصوص آزادى هاى آحاد جامعه، ناعادلانه يافته است و قصد دارد آنرا عادلانه كند. تا هم فرد و هم جامعه به اعتلا برسند. . ماركس ميخواهد مانع فرايندى بشود، كه محتوايش تفاوت و ايجاد فاصله ميان ذهن و عين است.


منوچهر ژندی فر 19:58 @ Wed, 20 Jul 05

اردشير جان.
موضوعی فراموش شد٫که خيلی مهم است.من کلا آدم چموشی هستم و هواسم به همه جا هست از جمله نوشته های رهبری حزب٫من اين نوشته ها را باور کن خيلی با حساسيت ميخوانم و باور کن دليل مخالفت من با کورش مدرسی و ختش هم سر همين بود٫همين چموشی من.من کورش مدرسی را که زمانی ليدر حزب بود اصلا قبول نداشتم و بسياری از نوشته هايش را تبلیغ و ترویج هم نميکردم چون قبولش نداشتم و هنوز هم قبول ندارم.چون کورش مدرسی تفکری به غايت راست دارد.حال متوجه شدی که ما بت درست نميکنيم.بلکه اين حزب انسانهايی مستقل به بار مياورد.اين در مورد ايرج آذرين و غلام کشاورز که دوست صميمی خودم بود هم صادق است٫من تفکرات غلام کشاورز را با تمام احترامی که برایش قائل بودم اصلا قبول نداشتم(در مورد شوروی).ياد غلام عزيزم هم زنده باد ٫ننگ بر اين جنايتکاران که او را کشتند.


منوچهر ژندی فر 19:38 @ Wed, 20 Jul 05

اردشير عزيز.
قبل از هر چيز باز هم ممنون که جواب دادی.
من هيچ تعصب خشکی نسبت به مارکس٫لنین٫رزالوکزامبورگ٫ حکمت و هزاران انسان انقلابی دیگر ندارم٫تنها اين انسانها را ارج ميگذارم٫اينها نه پيغمبر من هستند و نه بت.تنها برايشان احترام غائل هستم نه کمتر و نه بيشتر٫همانطور که به اسپارتاکوس احترام ميگذارم.آذر ماجدی یکی از رهبران حزب است و نه رهبر من و اگر ببینم که به خاکی میزند جلویش میایستم٫من و تمامی اعضای این حزب اینقدر مستقل هستیم که اگر ببینیم رهبری به راه دیگری دارد میرود جلویش میایستیم٫حال هرکس باشد٫فعلا که آذر ماجدی سر جایش ایستاده.
در مورد حق انحصاری چاپ آثار راستش زیاد دوست ندارم راجع به آن بنویسم٫تنها اینرا میگویم که شما اگر در خانه پرینتر داشته باشید میتوانید آثار حکمت را در خانه خودتان چاپ کنید٫تمامی این آثار در اینترنت موجود است.تنها مسئله میماند چاپ بصورت کتاب که فکر میکنم بالاخره بچه های حکمت و آذر ماجدی باید از جایی تغذیه مالی شوند٫آیا این منبع ناچیز برای زندگی هم برای اینان ممنوع است؟ پس اینان از کجا تامین مالی شوند؟ آیا اینکه منصور حکمت که سرمایه دیگری نداشت به جز نوشته هایش نباید به فکر آینده خانواده اش باشد؟ آيا اين جرم است؟مارکس هم از اينراه بخشی از زندگی اش را تامين ميکرد.
فکر نميکنم که ادامه اين بحث در این سطح جالب و جذاب باشد.من به افکار تو احترام ميگذارم٫ و تو نظر ديگری در اینمورد داری٫خوب باشد اينکه جرم نيست.به هرحال بيا در سطحی سياسی تر به موضوعاتی که امروز گريبانگير جامعه است بپردازيم٫راستش امروز حرکت و راهپیمایی کارگران کاشان به طرف تهران و مبارزات مردم در مهاباد و کشته شدن اين دو جوان در مشهد و کبرا رحمانپور و...اينقدر فکر مرا به خودش مشغول کرده که اين بحث ما در مقابلش بسيار پايين ميايد٫اميدوارم که از دستم دلخور نشوی.مخلصت منوچهر.


ardeshir 18:50 @ Wed, 20 Jul 05

ادامه. منوچهر عزيز. حتی در صليب سرخ و يا انجمن پزشکان بدون مرز و غيره کسی به دين و ايدئولوژی يکديگر کاری نداره . همه تحت يک اصول و مرام مشترک خدمات انسانی ميکنند. آيا برايت قابل بحث نيست که چرا پس از انشعاب ،رفقای ۲۰ ـ ۳۰ ساله و با ايدئولوژی و زبان مشترک ،حتی در حد انجمن به ظاهر مستقل حمايت از پناهجويان نميتوانند با هم همکاری کنند. برای آن پناهجو و هموطن آوار ه فرقی داره که تو هوادار مدرسی باشی يا جوادی يا حتی رضا پهلوی و يا کليسای باپتيست ها. آيا ايدئولوژی جراح بيمارستان برای مريض دردمند و در حال مرگ مهمه؟ دست از اين بازی ها و تعصبات فناتيک برداريد و به فهم و تشخيص انسانها احترام بگزاريد . با


capricorn(shrek) 18:48 @ Wed, 20 Jul 05

سلام!ممنون كه به يادم بودي.فكر نميكردم هنوز يادت باشه.از لطفت هم ممنون.كوتاهي من رو هم ببخش.


ardeshir 18:34 @ Wed, 20 Jul 05

منوچهر عزيز. با تشکر از پاسخ شما . ۱. من قصد نداشتم که مقايسه نظريات سياسی شما را با مجاهدين بکنم. اما سياست بت سازی از مسعود و مريم و عواقب کيش شخصيت در اين سازمان که زمانی مردمی ترين س. انقلابی ايران (با صدها هزار هوادار صادق ) بايد درس عبرتی برای ساير احزاب باشد. ۲. فرقه گرايی زير پرتو هر مذهب و ايدئولوژی خطرناک است. ۳. من مخالف تجليل از م. حکمت نيستم. براستی او تئوريسين برجسته ، رفيقی فعال و پدر و شوهر دلسوزی بود . اما سيستم تبليغاتی شما که به نادرستی او را در حد مارکس و چه بسا بالاتر قرار ميدهد و تلاش حساب شده و طبيعتا پرهزينه برای به خاک سپاری او پيش مارکس برای من بوی فناتيسم ميدهد و مرا ياد تبليغات شوروی به هنگام مرگ استالين مياندازد. ۴. آيا اصولا کسی حق انتقاد به حکمت دارد. ۵. در مورد نوشته های منصور حکمت شما مينويسيد :« ,در مورد آثار چاپ نشده هم تو اشتباه نوشته ای.کسی نگفته آثارش را کسی چاپ نکند(تمام آثار حکمت در اينترنت موجود است و هر کس خواست ميتواند انها را چاپ کند ) بحث بر سر اديت(دقت کن) اديت آثار منتشر نشده او بود.,,,» . منوچهر عزيز ،پاسخ غلط شما را از قول رهبرت و همسر منصور حکمت ميدهم او در پاسخ به مدرسی مينويسد «- مسئوليت حزبى يا حق انحصارى چاپ و ويراستارى :


اين مساله دو وجه دارد، يکى حق ويراستارى نوشته ها و آثار منصور حکمت و ديگرى حق انتشار آثار اوست. منصور حکمت حق انحصارى هر دو کار را به من سپرده است.من نوشته هايش را اديت و چاپ کنم؟ پاسخ مثل روز روشن است.

(م.ح )..... اين کار را موکدا به من سپرد. . ...در زمان حيات منصور حکمت اديت آثارش بعهده خود او بود، چاپ را حزب بعهده داشت که باز خود او شخصا بر آن نظارت ميکرد. پس از مرگش منصور حکمت هر دو مسئوليت را به من سپرد. معناى اين کار بسيار روشن است......

براى اطلاع اين دوستان بايد بگويم که آثار مارکس هم کپى رايت دارد...مضافا اينکه منصور حکمت خود «حق چاپ محفوظ است» را وارد انتشاراتى کرد که خود نقش مستقيم در انتشار آنها داشت. ....

بعلاوه، تا آنجا که به حق انتشار آثارش بر ميگردد، منصور حکمت بر انحصارى بودن آن توسط من تاکيد داشت. و يک دليل مهم آن، تضمينى بود براى تامين مالى خانواده اش پس از مرگش.

و اما در مورد انتشار آثار منصور حکمت. ايشان نوشته اند که که حق انحصارى من بر ويراستارى و چاپ آثار منصور حکمت قابل اثبات در دادگاه نيست. چرا دوست عزيز هست. خيالتان را بيخود راحت نکنيد. ......».
افکار بورژوازی اين رهبر پرولتاريای واقعا جای تاسف است. منوچهر جان حداقل نوشته های رهبرانت را با دقت بخوان. در ضمن کسانی که بدون توجه به کپی رايت آثار مارکس را چاپ کردهاند حواسشان را جمع کنند تا نوه / نتيجه های مارکس مانند آذر خانم به سراغشان نيايد . خطر بازپرسی در دادگاه بورژوازی جدی است !!!


شهلا 16:06 @ Wed, 20 Jul 05

درود بر تو شبح جان
من خدای خودم را می پرستم ولی برای رسیدن بهش به امامزاده یا همچین حرفهایی آویزون نمیشم.
اینفدر باهاش راحت و دوستم که نمیدونی.
خیلی دوستش دارم .
امیدوارم گرفته باشی چی میگم!!!!!

پس شهلا بی خدا و نوبر نیست.
(چشمک)
بدرود.


nazani 12:31 @ Wed, 20 Jul 05

واما در رابطه با سانسور..............اول بگم که شبح عزیز متن زيبايی رو انتحاب کردی ودوم اینکه خود سانسوری بدترین نوع سانسور است...... وسوم برای برداحتن به سانسور اول باید ازادی را معنا کرد.


nazann 12:21 @ Wed, 20 Jul 05

گويا دير رسيدم با بوزش..........اردشير عزيز بنا بر اصل ۱۶ اصول سازماني حزب حکک کنکاش در زندگی خصوصص اعضای حزب نبايد کرد........... ( مقبره وچگونگی ساخت ان وغير ) دربعضی از موارد کمی باتو موافقم کارهای حزبی و تشکيلاتی در جامعه استبداد زده ما هميشه از اين بيامدها داشته است چون ما کار جمعی و گروهي را نياموخته ايم درمورد حزب کک از انجا که من داخل جريانات حزب نيستم نمیتونم نظر بدم عين همين جريان را که تو نوشتی از يکی از رفقاکه در گروه رهايی زن فعاليت ميکنه شنيدم ايرادات بسياری به رفيق اذر ( همسر منصور حکمت ) داشت در مورد عملکرد غیر مسیولانه دررابطه با کتب واسناد و مدارک حزب ........ وگويا اقای مدرسی بی گير اين قضيه ميباشند............بهر حال اينگونه برخوردها نه تنها جاذب نيست بلکه هواداران اين سازمان را دچار ياس و اندوه ميکند . شايد بهتر باشه حود اذر ماجدی عزيز بياد و چگونگی بوجود امدن اين انشعابات رو بگه


منوچهر ژندی فر 7:57 @ Wed, 20 Jul 05

اردشير عزيز.
با اجازه من به جای نازنين عزيز و به عنوان عضوی از اين حزب پاسخ کوتاهی به کامنت تو ميدهم.اولا اينکه حکک را با مجاهدين مقايسه کردن کمی بی انصافی از طرف تو است٫تو ميتوانستی و حقت هم هست که سياستهای حکک را نقد کنی مثلا بگويی نقدشان يه اسلام سياسی٫شوروی سابق و يا خيلی از مسايل ديگر اشتباه است ولی تو وارد گودی به غايط غير سياسی شده ای و اين برازنده نيست.تو ميگويی هزاران پوند خرج مقبره حکمت شده.بيا باهم اين داستان را مرور کنيم٫اولين بار خانمی از سوئد ( که تمام تعریف زندگيش دشمنی با ح.ک.ک. است)در اینترنت اين شايعه را راه انداخت.ببين عزيز در دوران بيماری حکمت هزاران نفر از نقاط مختلف دنيا هزاران پوند برای بيماری و مداوای وی پول واريز کردند٫بعد از مرگ حکمت باقيمانده اين پول به بنياد حکمت واريز شد که آثار او را چاپ کند٫بخش بسيار ناجيزی از اين مبلغ برای مقبره وی صرف شد.اين اشکال دارد؟ در مورد آثار چاپ نشده هم تو اشتباه نوشته ای.کسی نگفته آثارش را کسی چاپ نکند(تمام آثار حکمت در اينترنت موجود است و هر کس خواست ميتواند انها را چاپ کند ) بحث بر سر اديت(دقت کن) اديت آثار منتشر نشده او بود.مارکس هم انگلس را به اديت آثارش انتخاب کرد و نه فر ديگری را.بقيه کامنت تو هم(در مورد پناهندگان و زندانیان سیاسی) بيشتر يک قرض ورزی است و نه نقدی جدی برای همين من به آنها نمی پردازم.فقط محض اطلاعت ما جزو موسسین کانون خاوران بوده و هستيم.


ardeshir 5:29 @ Wed, 20 Jul 05

بحث « سانسور» و آزادی بيان پيچيده ميباشد و از زوايای مختلف قابل بررسی است. چند نمونه : چند سال پيش عده ای از پدوفيل های [ بچه بازان ] هلندی ضمن تشکيل انجمنی خواهان دفاع از حقوق پدوفيل ها ، دفاع از حق کودکان از استفاده از لذت جنسی و رفع تبعيض و مجازات قضايی عليه پدوفيل ها بودند. آيا يک جامعه آزاد بايد به کسانی با چنين گرايشاتی حق تبليغ و ترويج نظرات بده؟ آيا پرنوگرافی ساديستی مثلا در اينترنت بايد سانسور بشه ؟؟؟ و يا به بنيادگرايان اسلامی که طرز تهيه بمب را از طريق راديو واينترنت ترويج ميکنند اجازه فعاليت بده ؟؟؟ در مورد نازيستها و منکران جنايات اردوگاههای کاراجباری چه جوری بايد برخود بشه ؟؟؟
و از لحاظ روانشناسی هم کسی که قادر به « خود سانسوری » در روابط اجتمائی نباشه ،آدم کاملا مريضی است. !! تصور کنيد که يک آدم بی نهايت صادقی!!! قرار باشه که هر نظری که به شکل و قيافه و لباس و لهجه و تفکرات اطرافيان داره بيان کنه. به همسايه اش بگه چقدر زشت و کريه هستی ، ولباس جديت تو تنت زار ميزنه. به مسافر توی اتوبوس بگه که چقدر بوی گندی ميدی و ...يا هر چه تو دلشه به مادرزن و پدر شوهر و ... بگه !!!


ardeshir 4:31 @ Wed, 20 Jul 05

کامنت ۱۵ مربوط به بحث قبلی در« دی شب خواب بودم » و چون به بحث کنونی ربطی ندارد قابل حذف و يا سانسوراست.


ardeshir 3:43 @ Wed, 20 Jul 05

نازنين عزيز. بحث اصلی اين نيست که بچه های حککا و يا حکمتيست ها آدم های بدی هستند بلکه انتقاد به سياست های اپورتونيستی اين حزب ميباشد. رهبريت اين حزب [ بمانند روشهای مجاهدين ]مشغول به بت سازی از حکمت و کيش شخصيت او هستند. با پرداخت هزاران پوند قبری برای او روبروی قبر مارکس در لندن خريده و مجسمه برنزی سر قبر وی گذاشته و نظرات وی را بمانند آيه های قرآن ستايش ميکنند. کار را بجايی رسانيده اند که بنا بر وصيت !!! م. حکمت هيچ کس در کره زمين بجز همسرش حق چاپ آثار او را ندارد . [ در حالی که حتی برای مارکس و لنين و تروتسکی هم هرگز چنين ادعايی نبوده است ]. . اين حضرات برای نجات زندانيان غير سياسی و قربانيان اجتمائی در ايران دهها تظاهرات و بيانيه و امضا جمع آوری .... ميکنند . اما برای زندانيان سياسی و با افکار غير مارکسيستی هيچ تلاشی نميکنند. اين حزب ظاهرا برای حمايت از زنان و کودکان و پناهجويان ۳ سازمان مستقل و غير حزبی تشکيل داد و از آنجا که هدف اصلی عضو گيری و پيشبرد هدف های حزبی بود و نه خدمت به قربانيان ، بمحض انشعاب حزبی در کليه سازمانهای بظاهر انسان دوست ذکر شده انشعاب شد !!! آيا برای خدمت به پناهنده آواره و يا زن کتک خورده و کودک بی پناه نميتوان بدون در نظر گرفتن به مناسبات حزبی دست به دست هم خدمت کرد ؟؟ پس علت انشعابات چه بود. چرا حتی اينقدر صداقت ندارند که بگونيد که مثلا اين سازمان رهايی زنان و ... کاملا وابسته به حزب است . علت آشکاره ؟ پناهجويان کيس دار [ دولت اروپايی دليل پناهجويی را کافی نميداند ] را مجانی سوار اتوبوس کرده و به کنگره های خاص جناح خودشان ميبرند و معامله ميکنند . حزب مربوطه با عکس رنگی گرفتن و شمارش سياه لشکری ، به عظمت کنگره و نفوذ در خارج کشور و ... پز تبليغاتی ميده و پناهجو بلا تکليف و آواره با شرکت در کنگره و در زير پرچم سرخ عکس گرفتن ، مهر سرخ !!! اقامت را ميگيرد. و از آنجا که هر جناح پی سياهی لشکر خودش هست پس انشعاب ها در انجمن به ظاهر حمايت ازپناهجويان اجتناب ناپذير شد !!!!


تا ازادی حسن 3:02 @ Wed, 20 Jul 05

امروز هشتمین روزی است که حسن زید ابادی در میان ما نیست تا ازادی او باز هم خواهیم نوشت


Saeed 20:01 @ Tue, 19 Jul 05

خوب كه به گوهر مطلب ماركس درباره سانسور بنگريد متوجّه ميشيد كه ايشان يك استدلال ساده و بدون اقامه برهان دارد و بلافاصله چند تا نتيجه:
استد۱ . سانسور واجد تبعات ناخواسته، بلكه معكوس است.
وجوه منفي سانسور:
نتج۱. مطالبي كه رازها را به چالش ميگيرند؛ بي اندازه/بنحوي مبالغه آميز بزرگ/جالب/مهم/برجسته بنظر ميرسند.
نتج۲. مايه شيوع خودسري(!) ميشود.(چگونه و چرا و دقيقا منظورش چيه معلوم نيست).
وجوه مثبت و مترتّب بر آزادي مطبوعات:
نتج۳. روح تشكّل/پيوند دهنده مردم به حكومتشان و جهانشان.
نتج۴. مبدّل كيفيّت و ارتقاء مبارزات است.
نتج۵. آينه مردمان است.
نتج۶. همه‌جانبه، همه جا حاضر و دانای کل است.
نتج۷. ظرف تحقّق ديناميك ديالكتيك آرمان و واقعيّت است.

فرض كنيم واسه يك لحظه كه همگي ما به يك توافق عام زباني، آنچنان كه مثلا مطمح نظر ويتگنشتاين است، و مفهومي، چنانكه مقصود سقراط است، در مورد واژه سانسور رسيده ايم. آنها كه با تـئوري ممتيك اشنائي اندكي دارند ميدانند كه يكي از مهمترين دعاوي آن اينست كه رابطه اذهان و ميمها را بايد از دو ديدگاه/منفعت بهش نگريست:
۱. از زاويه ذهن به ميم،
۲. از زاويه ميم به ذهن.
درست همانند ويژگي رابطه ژنها با ابداني كه ميسازند؛ آنهم هر يك بنابر منفعت خاصّ بخودش. مطابق اين تئوري اذهان انساني هيچگاه از سانسور بري نيستند؛ حالا ممكن است در شكل خاصّش يعني همان مورد اشارة كسالتبار=معلوم همگان و منجمله ماركس باشد و يا رقابت خود ميمها بطور عيني/خودمختار در اشغال اذهان بخود و همگنان خود آنهم مستقل از اراده و هوشياري آنها/اذهان و صاحبانشان/ابدان كه تازه خود محصول ناخواسته ژنها و برنامه هايشان هستند. حالا بيائيد بدون ورود فنّي به مبحث ممتيك بريم سراغ چرائي اين قضيه يعني اعمال سانسور.
۱. سانسور يا بهتره بگيم خودسانسوري متقابلانه و قانوني و ممدوح و مباح افراد عضو يك جامعه مايه حفظ وضع و نظام آن ميشود در همين شكل/قواره/فرم نسبتا مطلوب فعليش كه در واقع و كم و بيش به كار و بار و اداره خودش و بهرترتيبي مشغوله ديگه!
چرا چيزي را كه خراب نشده بخواهيم درستش بكنيم؟!
چرا درست كنيم چيزي را كه خراب نشده ؟!
اصلا مگر نه اينست كه ناموس جامعه عبارت است از سوليداريتي/گردهم آئي متساهلانه؛ و اين تحصيل حاصله! مثلا جامعه فعلي آمريكا را ببينيد؛ در آنجا مردم بدنبال حقيقت و استدلال نيستند بلكه در صدد ابراز خود هستند و لذا بهتر از كشور ديگري در دنياي آكادميكش به تئوريهاي ماركس ميپردازند و هر از چندي هم تعبيرهاي نو به نوي ازش بدست ميدن و كذا. جدّا شوخي تاريخ را ببينيد. ماركس برانداز سرمايه داري ميشود سقراط آمريكا. در همانحال ظاهرا آمريكا تنها كشور مدرن دنياست كه بنا به قوانين آموزشي و پرورشي اكثر ايالتهاش نظريه خلقت را بايد همپا و همسنگ نظريه علمي داروين در دبيرستانها و دانشگاهها تدريس بكنند. خيلي جالبه. سمبل شاخص قبيله گرائي/ترايباليسم بقول پوپر كه در ضمن اين فيلسوف را شديدا ملعون و مطعون يانكيها نموده :-) باز هم آيروني ديگر؛ فيلسوفي ليبرال امّا مبغوض...؟! پس ميبينيد كه اين صرفا قانون سانسور نيست كه نعل وارونه ميزند! اصلا درين فرهنگ چيزي بجز ابراز وجود/سلف اكسپرشن مثل حقيقت و ارزش نقد و خلاصه اعتبار استدلال همچون داور بيطرف مطرح نيست واسه مردمش. خوب اين كاملا طبيعيه كه هاليوود محصول/برآمده يك چنين بينش فرهنگي باشد و باز شما نيك ميدانيد كه سينما و هنرمندانش نزد آمريكائيها بسيار مهمند و گرانقدر و متاثّر از جوّ و فيلمهاش و كذا.
در برخورد اوّل شما ممكنه بگين؛ دهه سعيد عزيز اينكه، جامعه آمريكا، عين آزاديست و مخالف سانسور. بله ظاهرا حق با شماست؛ امّا به من كمي مهلت بدين لطفا!!! ببينيد من خواستم بطور ساده بگم كه فهم پديده سانسور به اين سادگيها كه ماركس واسمون وانمود ميكند نيست؛ يعني و لزوما تنوّع آراء و صرفا گرد هم جمع شدن ولو مرافقانه نشانه ناخودسانسوري و يا رهائي از اين شرّ نيست. صرف اينكه من ذهن خودم را به لباسي از ممپلكسها بپوشانم يا آنها، ميمها در جريان رقابت طبيعي فتح اذهان، بپوشانندش و همينطور در مورد شما و ديگري و سيگري فهكذا نشانه مناسبي در اينكه ما به چنين آفتي، سانسور، دچار نيستيم نميباشد. ميمها براحتي البسه و مد اذهان را بعهده ميگيرند و ميشوند وسيله اي براي خودبياني فرد؛ امّا اين دقيقا عين خودسانسوري است. ميمها امّا ميتوانند چراغ قوّه يا پلكان شما باشند بنور پردازي در كشف حقيقت يا صعود به مواضع و وجوه مرتفعتر آن/حقيقت.

۲. سانسور همان توسيع/اكستنشن/پروجكت ويژگي غريزي حيواني و تبعا/طبعا ژنتيكي ماست به تعريف و شاشيدن بر گرد/محيط قلمرو/تريتوري مربوطه و ضروري واسه حفظ بقايمان. سانسور لازمه حفظ شبكه ذهن است تا نه چندان بروي هر آشغالي باز باشد و نه منافذش راه نور را ببندند. سانسور يك ويژگي تكامليست مبتني بر فشارهاي تطابقي فرد و از براي بقاي اجتماعيش در اجتماع/جنگل اذهان. خودسانسور ضرورتي زيستشناسانه است واسه حيات و بقاي ذهن و شخصيّت بدان مقوّم يافته.

حالا نقد مطالب ماركس درباره سانسور:
۱. اختيار ما درباره سانسور چندان مختارانه نيست تا بشود با قانون و نقد آن قضيه را خردپذير نمود.
۲. منظور ماركس از سانسور بسيار پيش پا افتاده/مكانيكي و نگاهش به قضيه شديدا سطحي/سابجكتيو است. يعني ايشان پارادوكس آزادي را صرفا يكسري آفتهاي زشت قلمداد ميكند كه مثلا همان بهانه روحانيان است در تحميل آن؛ مثلا چاپ عكسهاي لخت و پتي يا نوشته جات حالي به حالي كننده يا كذا ازين دست ضدّ ارزشها به اصطلاح اخلاقي كه باز ذكرشان آنهم توسّط يك فيلسوف فطين بسيار كسل كننده/بورينگ است :-) در حاليكه پارادوكس آزادي؛ همانا جزاير دنياي نسبيتگرائي خودبيانانه/سلف اكسپرشن است بدون هيچگونه احساس مسئوليت و لزوم به ارائه استدلال و برهان. مثلا همين ناناخانم آمريكا زده خودمان؛ هر چي عشقشه ميخواد بگه و بهر كي دلش ميخواد فحش ميده يا ازش تعريف ميكنه و دائما نظرات جورواجور و بشدّت متضادّش مصون و معروض است از برهان و استدلال؛ جالبه!
۳. ماركس آزادي را واسه نقد و تقريب به حقيقت نميخواد؛ بلكه آنرا از مقوله اعتراف گنهكار نزد كشيش ميداند كه تو گوئي ميبايست واسه تخليه و فاصله فرد از ظلالتها/گمراهيها صرفا بيان بشوند؛ همين.
۴. برغم تصوّر شديدا خام و بلكه نادرست ماركس و تا آنجا كه تاريخ حوادث در سرتاسر جهان به ما نشان داده؛ بهيچوجه چنين نيست كه مطبوعات آزاد خدائي همه‌جانبه و همه جا حاضر و دانای کل بوده باشد. دست بر قضا و كاملا برعكس هر چه زياده تر خواني و هر چه تنوّع و كثرت مجلّات و روزنامه ها معرفت چنداني به شما راجع به زندگيتان و سرنوشتش نميدهد. مطبوعات و رسانه هاي ارباب جمعي و خلاصه شبكه هاي صدائي/سيمائي ذهن را بدل به سطل خاكروبه مشتي حرفه اي ناحقيقتجو ولي قلم به مزد يا دهان به ميكروفون ميكند. ذهن را از مراقبت/مديتيشن و فراغت بخود سروسامانهاي سازگارانه و منطقي و لذا راهبردي باز ميدارد.
۵. پاشنه آشيل روششناسي ماركس سانسور شديدا پيچيده و خطرناك و سازمايافته شخص اوست مر معرفتش، اپيستمه، را در پشت ارزشهايش، موراليتي. در دلسوختگي ماركس جاي ترديد نيست و همچنين در تلاشش از براي محو نامساواتيها اگر شك كنيم؛ ديوانه هستيم ولي ايشان پايه گذار فالاسي/مغالطه تقويم و تقويت ظاهري/سياسي براهين معرفتي است با حملات ارزش/اخلاقي.

ماركس منطق وضع سانسور را به لحاظ ذهني و عيني بدرستي نفهميد؛ كما اينكه پارادوكس آزادي را و از همه بدّتر خود بنيادگزار مخوفترين نوع سانسور، چنانكه آمد، شد.


nazanin 6:29 @ Tue, 19 Jul 05

درودبه مردم قهرمان مهاباد و مبارزين کرد...... مرگ شوانه قادری جوان دلاور مهابادی بار ديگر چهره کريه وجنايتکار نظام دستاربندان حاکم بر ايران را به جهانيان نمايان ساخت.......... . دوستان کسی هست در بين شما که بدونه شوانه در زبان کردی به چه معنی است؟


منوچهر ژندی فر 3:01 @ Tue, 19 Jul 05

نامه اقایان دکتر سعید کمالیها –رضا محمدی و پیمان پیران در محکومیت برخورد با تجمع روز سه شنبه بیست ویک تیر 84

مردم ایران هنوز جوهر انتخابات دوره نهم خشک نشده در پی برگزاری تجمعی ارام در حمایت از زندانیان عقیدتی _سیاسی باز هم صدای ناله ی مظلومان به گوش می رسد .وباز هم صدای چماق و باتوم و باز هم رنگ سرخ خون بی گناهانی که تنها برای واخواهی گرد هم امده بودند. تعدادی را ناسزا می گویند و عده ای را به باد کتک می گیرند. بر خی را تهدید می کنند و بعضی دیگر را به زور می برند. در کل اگر غیر از این از سوی مشتی سلطه طلب و ساده لوح رفتار می شد خود جای بسی تعجب بود. اما در هر صورت با توجه به شرایط پیش امده کنونی باید صریح تر گفت که در عصری که مدعیان دموکراسی دینی!هردم ولایت فقیه را تنها با گفتار تغییر و نوسازی و اصلاح ارایش می دهند باز همانگونه رفتار می شود که تا به این تاریخ قریب به سه دهه است که با منتقدین و مخالفین واجتماعات مردمی رفتار می شود. واقعیت امر این است رژیمی که انقدر در بین تودهها ریشه دارد و می پندارد منتخب مردم است کوچکترین موجبی برای سوء قصد نسبت به ارکان وجودی دموکراسی ندارد. و می داند که دموکراسی بدون حق ازادانه ی برگزاری اجتماعات تابلویی میان تهی و پوچ است. لیکن انچه درباره ی واکنش رژیم در طول این سالها می توان ابراز داشت این مطالب خلاصه شده است که ساختار مذهبی قدرتی که تار و پودش تجسم واضح قرون وسطی است مفاهیمی چون حق ازادانه انتخاب همگانی – حق برگزاری اجتماعات- برابری افراد در برابر قانون – ازادی بیان و عقیده و مطبوعات را تنها کلمات و مفاهیمی بی روح و یا جملات مد روز دنیا می پندارد و طبعا" در جامعه ی جهانی فقط تلاش خود را معطوف به حفظ وضع موجود و بقای خود می کند. در پرتوی لرزان چنین رویکردی است که حتی برگزاری نیم بند یک تجمع ارام نیز توسط بازوان مشتی کهنه پرست و عربده زن که با مال و ثروت مردم به این شکل درامده اند مورد حمله قرار می گیرند. مع الوصف ما که صرفا" برای ابراز عقیده مدتهای مدیدی را در زندان به سر برده ایم علیرغم وجود حصار و سیم خار دار رنگ خونمان را سرخ تر از ان دو نسلی که از همین لعنت اباد به زیر خاک رفته اند رنگین تر نمی دانیم. و صراحتا" هشدار می دهیم تجربه ی تاریخی جوامع گوناگون نشان داده است که اگر تعرض به جایگاه مردم و حتی حمله به چنین اعتراضات ارامی می توانست حاکمیت های خود کامه و ضد مردمی را نجات دهد بسیاری از قره دیکتاتور های پیشین که مشروعیت خود را نه از مردم بلکه از زور چم